گفت وگویی درباره پیگیری امنیتی از روابط مشکوک ابراهیم یزدی
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٦  کلمات کلیدی: ابراهیم یزدی ، نهضت آزادی ، سیاسی ، جاسوسی
از امریکا به او می گفتند چه کند!/ در مکه ارتباط می گرفت

گروه تاریخ - در سالهای ابتدایی انقلاب بسیاری از پرونده های تخلفات امنیتی به دلیل ملاحظه کاری های سیاسی مسکوت ماند. یکی از این پروندههای مسکوت مانده،‌ پرونده جاسوسی برخی اعضای نهضت آزادی برای امریکا است. مصاحبه‌ای که در پی می‌آید،‌ گفت‌وگویی پیرامون این پرونده با یکی از اعضای دادستانی انقلاب اسلامی مرکز است که بنا به ملاحظات معمول، خواستار عدم ذکر نام خویش گشته است.


لطفاً در ابتدا از چگونگی پی بردن به رابطه ابراهیم یزدی با امریکا بگویید.
اوایل انقلاب همه نیروهای مذهبی و متدین بسیار دوست داشتند به طریقی به انقلاب خدمت کنند. آن زمان شرایط نظام طوری بود و به قدری احساس خطر می‌شد که معلوم نبود امروز یا فردا چه خواهد شد و ممکن بود اینها همه جمهوری اسلامی را به باد بدهند. اوضاع به قدری سخت و حساس بود که نمی‌شد آینده‌نگری کرد. طوری که هر کس وقتی می‌دید با کاری که می‌کند می‌تواند سر سوزنی جلوی حرکتی علیه نظام را بگیرد، احساس وظیفه می‌کرد و آن کار را انجام می‌داد تا بلکه بتواند جلوی این اتفاقات و جریان‌هایی که از همه طرف قصد بر این بود تا هر طور شده این نظام را از پای درآورند بگیرد. یکی از قسمت‌هایی که نیروهای پاک و خالص زیادی در آن حضور داشت و از طرفی یکی از بخش‌‌های بسیار مهم نیز بود، پست بود. چون مثل الآن نبود که ارتباطات از طریق موبایل و اینترنت انجام شود. آن موقع مکاتبات پستی اهمیت زیادی داشت و بخش عمده‌ای از ارتباطات از طریق پست انجام می‌شد. کارمندهای پست هم خبرگی خاصی در کارهای خود داشتند. یعنی آنها از یکسری علائم تشخیص می‌دادند که بعضی نامه‌ها مشکوک به نظر می‌رسد. در واقع آدرس‌ها، شکل نامه‌ها و مواردی دیگر به آنها این پالس را می‌داد که ممکن است این نامه مشکل داشته باشد. این کارمندان به صورت خودجوش جمع شده بودند و نامه‌های مشکوک را به اداره کل تحویل می‌دادند. در آنجا هم چند نفر جمع شده بودند تا ببینند این نامه‌ها را چه کار کنند. آنها این نامه‌ها را تحویل دادستانی انقلاب می‌دادند تا چنانچه موردی دارد به آن رسیدگی شود و در غیر این صورت دوباره به پست برگشت داده شود تا پست آنها را به مقصدشان تحویل دهد.
در این موارد حتی بعضی از آدرس‌ها برای آنها مشکوک بود. یعنی نامه‌رسانی که می‌خواست نامه‌ای را به خانه‌ای تحویل دهد، می‌شناخت که افراد این خانه اشخاص موجهی نیستند یا دارند توطئه‌هایی می‌کنند. بسیاری از خانه‌های تیمی منافقین و مواردی از این قبیل از همین طریق لو می‌رفت. حتی وقتی نامه‌رسان‌ها می‌آمدند، روی آن گزارش‌هایی از این قبیل می‌دادند که مثلاً ما اینجا رفتیم و اوضاع این طور بود. آن موقع از این طریق اطلاعات مردمی گسترده‌ای به دادستانی انقلاب می‌رسید. یکی از این موارد مشکوک، خصوصاً نامه‌هایی بود که از طرف دختر خانمی برای آقای ابراهیم یزدی فرستاده می‌شد. آن زمان ایشان نماینده مجلس بود. یکی از این نامه‌ها را در اختیار دارم و می‌توانم ارائه کنم. نامه به زبان انگلیسی در یکی از برگه‌های یک دفترچه معمولی نوشته شده بود. معلوم بود این دختر خانم آن قدر صمیمی و به اصطلاح ما با این آقا ندار است که حتی به صورت دستوری البته خیلی دوستانه و صمیمانه از ایشان راجع به یکسری اطلاعات و اتفاقاتی که در جمهوری اسلامی می‌افتاد، سؤال می‌کرد. مثلاً در این مورد چه کار می‌کنید و.... وقتی این نامه به دست ما رسید و آن را ترجمه کردیم و خواندیم، این موضوع به نظر ما عجیب آمد. با توجه به حساسیت موضوع و نماینده بودن وی، شهید لاجوردی دادستان انقلاب وقت از آقای هاشمی رفسنجانی، رئیس مجلس خواست که ما این موضوع را با ایشان مطرح کنیم تا ببینیم ایشان اجازه می‌دهد ما کنترل بیشتری روی اینها داشته باشیم یا خیر. آقای هاشمی رفسنجانی وقتی دادند و من به نمایندگی از دادستانی رفتم. یک روز صبح ساعت ده، ده و نیم همراه با پوشه‌ای از ارتباطات مکاتبه‌ای آقای ابراهیم یزدی به دفتر ایشان رفتم. وقتی این پوشه را جلوی آقای هاشمی گذاشتم و ایشان آنها را خواندند بسیار تعجب کردند. گفتم: «برای اینکه ناهماهنگی نباشد و شما در جریان باشید، اگر اجازه بدهید مجبوریم مکاتبات ایشان را کنترل کنیم». آقای هاشمی هم استقبال کردند که این به مصلحت نظام است و برای خطرات پیش رو بیشتر باید مراقب بود. ما هم به نامه‌رسان‌های آن منطقه گرایی دادیم که شما کمی بیشتر دقت کنید و حواستان جمع‌تر باشد. این باعث شد که بخش زیادی از مکاتبات ایشان پیش ما می‌آمد و ما آنها را کنترل می‌کردیم و بعد به منزل ایشان می‌رفت. با وجودی که آن زمان هیچ تجهیزات و خبرگی نداشتیم همه اینها می‌آمد و کنترل می‌شد.


آیا این مراقبت‌ها برای آنها مشهود نشد؟
آن موقع امکانات در ایران خیلی کم بود. حتی وقتی پاکت نامه‌ای خراب یا پاره می‌شد ما نمی‌توانستیم به سادگی مشابه آن را پیدا کنیم. بعضی اوقات کاغذ‌هایی بود که آن زمان در ایران موجود نبود. البته گاهی خطاهایی از ما سر می‌زد که سبب حساسیت می‌شد. چون ما در این موارد همچون دیگر مسئولین کشور هیچ دوره‌ و آموزشی ندیده بودیم. مثلاً یک بار کتابی آمده بود که با سوزن بعضی از حروف آن را سوراخ سوراخ کرده بودند که وقتی این حروف را به هم می‌چسباندیم یک متن می‌شد. همین‌ که اینها چگونه کشف می‌شد اهمیت داشت، مثلاً می‌دیدیم یک کتاب معمولی است. آن را ورق می‌زدیم. می‌خواندیم. صفحه‌ها را نگاه می‌کردیم. در این میان یک مرتبه به نظرمان می‌‌رسید که جاهایی از صفحه سوراخ‌هایی است. حال اینکه سوراخ گشادتر یا طوری بود که به چشم می‌خورد. بعد در نور به آن دقت می‌کردیم و می‌دیدیم در اکثر صفحه‌های آن زیر بعضی از حروف سوراخ شده است. به این ترتیب کشف کردیم که این می‌تواند یک راه مکاتبه باشد تا به این صورت کتاب یا مجله‌ای‌ را برای کسی بفرستند. این کار در عین حال که عادی و طبیعی جلوه می‌کرد رمزهایی داشت که با آنها می‌توانستند منظورشان را به مخاطب مورد نظرشان منتقل کنند. اشتباهی که ما کردیم این بود که کتاب برایمان مشکوک بود اما نتوانستیم در یک فاصله زمانی بفهمیم این کتاب حاوی چه نکته‌ای است. به یکی از دوستان در امریکا گفتیم کتاب مشابهی تهیه و ارسال کرد و آن را جایگزین کردیم. کتاب جدید فاقد سوراخ‌هایی بود که احتمالاً از کانال دیگر رمزگذاریش گفته شده بود. این خطا سبب شد که متوجه جایگزین شدن کتاب شوند و دیگر به این آدرس بسته‌ای نفرستند. چون این مجموعه تازه‌کار و بی‌تجربه بود و این کارها را بدون اینکه آموزش دیده باشد انجام می‌داد. این شد که پس از گذشت یک هفته یا ده روز چون آنها متوجه موضوع شده بودند حتی یک نامه هم بین ایشان و طرف مقابل رد و بدل نمی‌شد. علی‌القاعده هم این طور بود. چون ما موارد دیگری هم داشتیم که آدرس‌ها تغییر می‌کرد. مثلاً نشانی نزدیکانشان که خیلی هم سرشناس نبودند می‌دادند و نامه به آنجا فرستاده می‌شد تا آن مجموعه نتواند به سادگی کنترل کند. این مسئله در موارد مختلف بخصوص درباره منافقین خیلی اتفاق می‌افتاد. برعکس ما، پستچی‌ها در کار خود خبره بودند. وقتی به یک پاکت نامه نگاه می‌کردند برایشان سؤال برانگیز می‌شد و شک می‌کردند که مثلاً چرا شکل پاکت این طوری است. همین آنها را تحریک می‌کرد تا نامه‌هایی که کوچک‌ترین ظنی به آنها داشتند به ما ارجاع دهند. از این رو روزی چند گونی نامه به آن قسمت فرستاده می‌شد.


این کتاب برای چه کسی فرستاده شده بود؟
همان زمان آن را برای آقای یزدی فرستاده بودند. در واقع کنترل کردن آقای یزدی کار ناخواسته‌ای بود و با توجه به موقعیتی که آنها داشتند فکر می‌کردیم این کار و همین طور یافتن تعدادی از خانه‌های تیمی از این طریق هم یک معجزه بود. چون یک پستچی که فاقد بسیاری از اطلاعات و دانش‌ متداول در محافل آکادمیک برای ضدجاسوسی است، احساس می‌کرد که خانه‌ای مثل یک خانه تیمی شده است و ارتباط‌ها مشکوک به نظر می‌رسد. برای یک نامه‌رسان در آن زمان کار سنگینی بود و خیلی به خود جرأت می‌داد که مکاتبات این افراد را به گروهی مثل انجمن اسلامی پست بدهد. البته این جمع‌ها تشکیلات خودجوشی بین مردم بودند. بعداً در مکاتبات ایشان مفصلاً فهمیدیم که مثلاً همان سالی که ایشان به مکه رفت، آن خانم هم به مکه رفته بود و در آنجا با هم ملاقات داشتند. ما از طریق این مکاتبات به نکات زیادی پی می‌بردیم.


طبیعتاً در مکاتباتشان متوجه نشدید که در ملاقات مکه قضیه از چه قرار بود.
دقیقاً در خاطرم نیست. آنها مکاتبه داشتند و ما از آن طریق متوجه شدیم. به هر حال من دو بار به مکه رفتم و اتفاقاً یک بار همان سالی بود که آقای ابراهیم یزدی هم به مکه رفته بود. ما در آنجا نسبت به این موضوع حساس شده بودیم. کمی پیگیری می‌کردیم که ایشان به کجا و با چه کسی می‌رود. بعضی از افرادی که به دیدن ایشان می‌آمدند و با ایشان ارتباط داشتند مشکوک به نظر می‌رسیدند. معلوم بود که اینها دلسوز نظام، انقلاب، اسلام و جمهوری اسلامی نبودند. روابط بازتر از این حرف‌ها و برای ما شک برانگیز بود. طوری که آن موقع در ما ایجاد حساسیت بیشتری می‌کرد و به همین دلیل تا مدت‌ها این کار بالاجبار ادامه داشت. در واقع به صورت ناخواسته همه کسانی که دور و بر ایشان بودند، سعی می‌کردند از ایشان اطلاعاتی را به مسئولان بدهند. البته شرایط جوری نبود که این فعالیت‌ها قابل پیگیری باشد. چون همیشه این افراد از بحران‌های نظام جان سالم به در می‌بردند.

 


محتوای مکاتبات چه بود؟
باید نامه را خدمت‌تان بدهم و ترجمه کنم تا احیاناً مطلبی غیر از محتوای نامه گفته نشود و دقیقاً به محتوای آن اشاره شود. اما از محتوای نامه‌ها این طور بر می‌آمد که به راحتی کلیه اطلاعات نظام را رد و بدل می‌کردند. اینکه به آن افراد خارج از کشور چه ربطی داشت بدانند در مملکت ما چه اتفاقاتی می‌افتد جای شک بود. فرض کنید چند مسئول نظام بخواهند راجع به موضوعی صحبت و راجع به برخی مسائل اظهار نظر یا از همدیگر سؤالاتی کنند. زمانی است که کسی مسئولیتی دارد و برای تصمیم گیری در موضوعی این سؤال و جواب‌ها را می‌کند، ولی آنچه که ما را به شک می‌انداخت و باعث می‌شد مکاتبات ایشان را پیگیری کنیم همین بود. حتی آن موقع برای آقای هاشمی رفسنجانی هم بسیار عجیب بود که به این شخص چه ربطی دارد که به این راحتی درباره بعضی مسائل با حالتی دستوری و آمرانه می‌گوید، چرا این طور عمل نکردید یا چرا این طور شد و مانند آن. این سؤال و جواب‌ها باعث شد حساسیت و در نتیجه کنترل‌های ما هم بیشتر شود. البته به نظر می‌رسید همان موقع آنها متوجه موضوع شدند و فوراً این مکاتبات قطع شد. طوری که بعد از چند ماه دیگر مکاتبه‌ای با ایشان نشد و انگار همه کسانی که با ایشان مکاتبه می‌کردند نامه‌ای به ایشان نمی‌فرستادند.


آیا در نهایت کنترل مکاتبات آقای ابراهیم یزدی برای شما دردسرساز نشد. چون بالاخره ایشان نماینده مجلس بود.
آنها هیچ ادعایی نکردند و بسیار ساکت از کنار این ماجرا گذشتند. با وجودی که ما ناشی‌گری‌های زیادی می‌کردیم. چون ما گاهی نامه‌ها را باز می‌کردیم و حتی نمی‌توانستیم در آنها را بچسبانیم. آن زمان در کل ایران دو سه نوع چسب بیشتر نبود. مثلاً چسب مایع اوهو بود و چسب‌های ماتیکی هم خیلی کم بود. با هر چسبی که می‌خواستیم مجدداً در پاکت را بچسبانیم مشخص می‌شد که این نامه یک بار باز شده است. آنها درهای پاکت را با خبرگی خاصی می‌چسباندند. ما هیچ‌گاه در نامه را از قسمت اصلی که از آنجا بسته می‌شد باز نمی‌کردیم، بلکه از قسمت‌هایی باز می‌کردیم که چسب کمتری داشت، ولی با همه این دقت‌ها، به علت کمبود امکانات گاهی وقتی پاکت به مقصد فرستاده می‌شد آنها خیلی زود متوجه می‌شدند پاکت‌هایشان دست خورده و قبلاً باز شده است. با وجود این در این باره هیچ اقدامی نکردند. علت رفتن ما پیش آقای هاشمی رفسنجانی این بود که اگر آنها در آینده اقدامی کردند بتوانیم یک جوری کار را توجیه کنیم و مجوز رئیس مجلس را داشته باشیم. البته خوب هیچ وقت قضیه به اینجاها نکشید که کسی از این ادعاها کند.


درباره آقای ابراهیم یزدی که زمانی وزیر امور خارجه و غیره بودند ابهاماتی وجود دارد. آیا در این مکاتبات راجع به آن معاملات هواپیما که کنسل کردند و موارد دیگر و حواشی آنها اطلاعاتی به دستتان نرسید؟
متن این نامه‌‌ها با ادبیاتی بود که انگار عده‌ای که بسیار دلسوز این نظام و انقلاب هستند، آن را نوشته‌اند. همین ما را بهت‌زده می‌کرد که اشخاصی هستند که به ظاهر دلسوزانه قصد دارند نصیحت کنند و مصرانه مسائل جمهوری اسلامی را پیگیری می‌کنند. این باعث می‌شد که نامه‌ها کنترل شود. اینکه آیا آنها دوستان دوران تحصیلشان بودند و یا واقعاً خودشان متوجه نبودند که آنها ارتباطاتی دارند و برای کسب چنین اطلاعاتی از این سرپوش دوستی استفاده می‌کنند، برای ما شک برانگیز بود. آن موقع ممکن بود حتی اینها اهمیت چندانی به این موضوع نمی‌دادند و برایشان امری ساده بود، ولی برای کسی که از بیرون به قضایا نگاه می‌کرد عجیب به نظر می‌رسید که این چه نوع ارتباطی می‌تواند باشد که اشخاصی در خارج از کشور تا این حد به این افراد تسلط دارند. امروزه هم ممکن است بعضی از مسئولان در منزل با همسر یا فرزندشان بعضی مسائلی را که نباید مطرح کنند، مطرح کنند و حرف‌هایی بزنند. اینکه دوستی آنها به چه صورت و تا چه حد بود که اینها همه اسرار و اطلاعات مملکت را به آنها می‌گفتند و آنها هم راجع به بعضی مسائل بسیار محرمانه مملکتی اظهار نظر می‌کردند. متن نامه‌ها راجع به این مسائل بود که مشکوک بود وگرنه اگر نامه دوستانه و عاشقانه بود ما چنین حساسیتی روی آن نداشتیم و در این باره موارد زیادی پیش می‌آمد که به آنها توجهی نمی‌کردیم. کسانی بودند که اشخاصی را داشتند و برای آنها نامه‌های بسیار محبت‌آمیز می‌نوشتند. این نامه‌ها خیلی زیاد بود، طوری که روزی چند نامه برای یک نفر می‌رفت. با توجه به اینکه افراد قبل از انقلاب و قبل از این جریان‌ها این کارها را می‌کردند که این کارها در انقلاب خیلی پسندیده نبود یا برای آن نامه‌رسان بسیار عجیب بود که برای آن شخص چه حجم زیادی نامه فرستاده می‌شود. وقتی این نامه‌ها را می‌آوردند و مشخص می‌شد محتوای نامه‌ها چیست، به همان نامه‌رسان گرا داده می‌شد که این شخص موردی ندارد و نامه‌های او را ارجاع ندهید. البته ممکن بود اشخاص موردهای دیگری داشته باشند، ولی برای آدم‌های ناشی آن موقع مثل ما خیلی مشهود و تعجب برانگیز نبود که بخواهیم پیگیری کنیم.


برای شما روابط عاطفی چندان مهم نبود.
آنچه که برای ما اهمیت داشت مطالبی راجع به اساس نظام و همین طور مکاتبات بین منافقین بود. چون بعضی مواقع این مکاتبات جنبه دستورالعمل داشت. به عنوان مثال در خیابان کریمخان زند‌ ـ‌که آن موقع بهجت‌آباد می‌گفتند‌ ـ‌ بالای حافظ مجموعه آپارتمان‌هایی بود. در یکی از آپارتمان‌ها پیرزنی بود که اکثر اوقات منزل نبود. یعنی ماه تا ماه هر وقت پستچی‌ها به منزل ایشان می‌رفتند، می‌گفتند کسی در خانه نیست، ولی نامه‌هایی هم که برای این خانه می‌آوریم می‌بایست جمع شود، اما هیچ وقت جمع نمی‌شد. معلوم نیست چه کسی چه زمانی می‌آید و این نامه‌ها را برمی‌دارد. دادستانی برای چنین مواردی گروه‌های مراقبت یا جست‌وجو می‌گذاشت. حتی برای بازدید محل حکم می‌داد. مثلاً نامه‌رسان می‌گفت: «من این هفته سی چهل نامه به این خانه انداختم. هیچ کس به این خانه رفت و آمد نمی‌کند و هیچ کس هم هیچ وقت اینجا نیست»، ولی وقتی به منزل می‌رفتیم می‌دیدیم هیچ کدام از نامه‌ها آنجا نیست. مثل اینکه یک نفر آن نامه‌ها را برمی‌داشت و می‌رفت. از هر کس هم که می‌پرسیدیم در این خانه چه کسی ساکن است. می‌گفتند، پیرزنی اینجا زندگی می‌کند و بیشتر خانه بچه‌هایش است. وقتی نامه‌های آن خانه کنترل می‌شد متوجه می‌شدیم که متن نامه‌ها حالت دستورالعمل تشکیلاتی دارد که مربوط به مجموعه‌ و شبکه‌ای است. بعد از مدتی که آن خانه تحت نظر قرار می‌گرفت معلوم می‌شد آن کسی که به آن خانه رفت و آمد می‌کرد سرگروه یکی از همین شبکه‌هاست. چندین خانه تیمی از طریق این نوع نامه‌ها و با این عنوان که نامه برای خانه یک پیرزن می‌رود، لو رفت و شناسایی شد. در این میان ممکن بود در روز برای شخصی چندین نامه برود. چون پستچی‌ها، پستچی‌های دیروز و امروز نبودند. هر یک از قبل از انقلاب نامه‌رسان یک محله بودند و ده‌ها سال در آن محله رفت و آمد می‌کردند و همه خانه‌ها و افراد آن محله را به چهره، اسم و مشخصات می‌شناختند. وقتی انقلاب شد و بعضی شرایط تغییر کرد، این موضوع برای آنها ایجاد حساسیت و شک می‌کرد. همین امر باعث می‌شد که نامه‌رسان‌ها افراد و خانه‌هایی را که به آنها مشکوک می‌شدند زیر نظر می‌گرفتند. مثل نیروهای مردمی که اطلاعات را به صورت خودجوش به ارگان‌های ذیربط می‌دادند. در مورد آقای ابراهیم یزدی هم این طور بود. چون برای ایشان هم نامه‌های زیادی می‌رفت و می‌آمد و بعضی از آنها هم برای ما معنی نداشت، ولی در عین حال نمی‌توانستیم کاری کنیم. در این میان برخی از آنها هم برای ما خیلی عجیب بود که به چه دلیل این اطلاعات و چنین حرف‌هایی بین این آقا و بخصوص آن خانم رد و بدل می‌شد. ما حساسیت عجیبی نسبت به آن خانم داشتیم. چون مثل این بود که آن خانم نعوذبالله رهبر انقلاب است که چنین امر و نهی‌هایی به آن آقا می‌کرد که مثلاً شما باید این کارها را بکنید یا این مورد می‌بایست به این صورت یا به آن صورت باشد. صمیمیت، دوستی و ارتباط نزدیکی بین این دو بود که البته چندان اهمیتی نداشت. آنچه اهمیت داشت این بود که چرا این وسط این همه اطلاعات نظام رد و بدل می‌شود.


این باعث نشد که شما برای منزل آقای ابراهیم یزدی تقاضای شنود کنید؟
آن موقع هنوز مخابرات چنین امکاناتی نداشت. این امکانات در دست ساواک بود و دادستانی به چنین تجهیزاتی دسترسی نداشت و در دادستانی هنوز این قسمت‌ها راه نیفتاده بود. این وقایع مربوط به اوایل انقلاب مثلاً سال‌های اول و دوم یعنی 60‌ـ‌59 بود که هنوز تجهیزات و امکانات کافی در اختیار نبود. تا آنجا که به خاطر دارم چنین امکانی برای دادستانی مقدور نبود. با اینکه خیلی جاها به این نتیجه می‌رسیدیم که باید مکالمات کنترل شود و این امر به سادگی و در اختیار دادستانی نبود. می‌بایست به مخابرات درخواست می‌نوشتیم که این امر پروسه ‌زمانی طولانی را طی می‌کرد و ممکن بود اصلاً به درخواست جوابی ندهند. این احتمال وجود داشت که آیا کسانی که این مکالمات را شنود می‌کنند افراد مطمئن و مورد اعتمادی هستند یا خیر. آن اوایل دادستانی انقلاب روی این سیستم فعالیتی نداشت.


آیا اطلاعاتی که از نامه‌ها جمع کرده بودید، در رد صلاحیت ابراهیم یزدی اثری داشت؟
کلاً آن موقع بسیاری از مسئولان نظام در جریان این مسائل قرار گرفتند. مثلاً آن زمان این موضوع برای آقای هاشمی رفسنجانی بسیار عجیب بود که اشخاصی که چنین سمت‌هایی دارند چقدر راحت این اطلاعات را برای افرادی غیر از نظام بیان می‌کنند.


آیا شما تنها یکی از آن نامه‌ها را به ایشان نشان دادید؟
نه. فکر می‌کنم دو سه‌ نامه بود. یکی دو روز بیشتر از اولین باری که این نامه‌ها را کنترل می‌کردیم نگذشته بود. وقتی برای بار اول این نامه به دست ما رسید با ترس و لرز و بسیار با احتیاط عمل می‌کردیم که آن را باز کنیم یا نکنیم. به همین دلیل رفتیم و از آقای لاجوردی اجازه گرفتیم که چنین نامه‌ای وجود دارد و پستچی به این نامه‌ها خیلی مشکوک است و برایش سؤال برانگیز است که چرا چنین نامه‌هایی برای اینجا می‌آید و اصرار دارد که آنها کنترل شوند. ما در اتاق کار خود شیشه‌های نوری را درست کرده بودیم تا بتوانیم نامه را تا حدی بدون آنکه باز کنیم بخوانیم. کار سختی هم بود. چون وقتی آنها را جلوی نور می‌گرفتیم، قسمت‌های پشت و رو روی هم می‌افتاد و می‌بایست تشخیص می‌دادیم این نوشته‌ها مربوط به کدام قسمت است. وقتی آن نامه را مقابل نور گرفتیم نتوانستیم بخوانیم، ولی تشخیص دادیم که این نامه با خودکار آبی پررنگ و ضخیمی نوشته شده است. ضمن اینکه خود کاغذ هم خط‌کشی داشت و خواندن و تشخیص کلمات را دشوارتر می‌کرد. به همین دلیل مجبور شدیم نامه را باز کنیم. همان موقع یکی از دوستانی که با هم کار می‌کردیم و پیش از این در انگلیس تحصیل می‌کرد، نامه را خواند و خیلی شک کرد. بعد آن را به کسی دادیم که به زبان انگلیسی مسلط‌تر بود. او هم نامه را ترجمه کرد. آن شخص مهندس بود و تحصیلات خارج از کشور داشت. سمتی هم نداشت و در ایران تجارت می‌کرد اما مورد اعتماد بود. یادم هست عصر هنگام نامه را به او دادم. وقتی نامه را خواند خیلی تعجب کرد. آن موقع مثل حالا موبایل و این چیزها نبود و پیدا کردن افراد خیلی سخت بود. با این حال نیمه شب مرا پیدا کرد و گفت که باید هر چه سریع‌تر این نامه را به مسئولان نشان بدهید. من آن را گرفتم و پیش آقای لاجوردی بردم. ایشان 24 ساعته کار می‌کرد و همیشه در دفترشان بود. در واقع در همان اتاق می‌خوابید و زندگی می‌کرد. وقتی خدمتشان رفتم و جریان را گفتم، ایشان همان شب با دستخط خودشان بدون تایپ و این کارها خیلی عادی نامه‌ای به آقای هاشمی رفسنجانی نوشت. آقای لاجوردی صبح اول وقت از دفترشان به من زنگ زد که من به آقای هاشمی زنگ زدم و وقت گرفتم. شما صبح پیش ایشان برو. چون متن نامه به قدری برای ما مشکوک و عجیب بود که کار به سرعت انجام شد. طوری که وقتی نامه را به آقای هاشمی نشان دادم بسیار تعجب کرد. با وجودی که کار زیاد راحتی نبود، ولی به قدری برای نظام احساس خطر می‌شد که ایشان به راحتی اجازه داد که ما مکاتبات آقای ابراهیم یزدی را کنترل کنیم تا مبادا این فعالیت‌ها به نظام صدمه‌ای وارد کند.


این نامه‌ها به چه تعداد رسید؟
یادم نیست. من عکسی از اتاق کارمان در آن موقع را دارم. اتاقی حدوداً 40-30 مترمربع سراسر پر از قفسه بود. در همه این قفسه‌ها زونکن‌هایی بود که ما این نامه‌ها را در آنها بایگانی می‌کردیم و در این قفسه‌ها نگه می‌داشتیم. یکی از اشتباه‌های ما هم همین بود. چون از یک طرف به واسطه وقفه‌ای که می‌افتاد نمی‌توانستیم این نامه‌ها را به موقع بررسی کنیم و برسانیم و از طرفی امکانات کم بود و آنها متوجه می‌شدند که این نامه‌ها قبلاً باز شده‌ است. چون کسانی که این کارها را انجام می‌دادند مبتدی و تازه‌کار بودند و برای این فعالیت‌ها آموزش ندیده بودند. وقتی خیلی از این نامه‌ها را نگه می‌داشتیم و به دست اشخاص نمی‌رسید، خود آنها مشکوک می‌شدند و از طریق تماس تلفنی یا راه‌های مختلف پیگیری می‌کردند و وقتی متوجه می‌شدند نامه‌ای گم شده است حساس می‌شدند و به این ترتیب آن ارتباط مکاتبه‌ای قطع می‌شد و نمی‌توانستیم از این طریق از آنها اطلاعاتی کسب کنیم.