سایه روشن‌های یک ترور
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٧  کلمات کلیدی: سیاسی ، برهان الدین ربانی ، ترور ، افغانستان

برهان الدین ربانی با وجود تلاشی که برای اشتی ملی و پروژه گفت و گو با طالبان انجام داد، دوازده روز پیش در سخنرانی بی‌سابقه ای به انتقاد شدید از ایدئولوژی جریان افراط پرداخت و تعریف آنها از اسلام را زیر سوال برد. بازتاب این سخنان آنقدر زیاد بود که حتی تعجب مقامات افغانستان را برانگیخت. ربانی صراحتا قرائت جریان افراط از اسلام را زیر سوال برد ...

احسان تقدسی، سرویس بین الملل و امت اسلامی شفاف؛

یک: حضور برهان الدین ربانی در کنفرانس بیداری اسلامی و دیدار وی با مسئوولان ارشد نظام، بازتاب مثبتی در میان رسانه ها و مردم افغانستان داشت و همه از آن به نیکی یاد کردند. در این میان طیفی از روزنامه نگاران افغانستان که دارای وابستگی های خاصی به سفارت آمریکا و انگلیس در کابل دارند با تقسیم کار مشترکی اقدام به سم پاشی علیه ربانی کردند. بخشی هم با پخش شایعاتی درباره نقش ایران در افغانستان، به جو ضدایرانی افغانستان دامن زدند.

دوم: برهان الدین ربانی با وجود تلاشی که برای اشتی ملی و پروژه گفت و گو با طالبان انجام داد، دوازده روز پیش در سخنرانی بی‌سابقه ای به انتقاد شدید از ایدئولوژی جریان افراط پرداخت و تعریف آنها از اسلام را زیر سوال برد. بازتاب این سخنان آنقدر زیاد بود که حتی تعجب مقامات افغانستان را برانگیخت. ربانی صراحتا قرائت جریان افراط از اسلام را زیر سوال برد و از علمای اسلام خواست تا تعریف واحدی از اسلام و افراطی گری ارایه کنند. سخنان صریح ربانی سبب از پرده برون افتادن بخش تاریک ایدئولوژی طالبان و جریان افراط شد.


سوم: در ماههای گذشته بسیاری از چهره های مشور مجاهدین افغان توسط جریان افراط به شیوه ای مشترک کشته شده اند. یکی از قربانیان این جریان احمد والی کرزی برادر حامد کرزی رئیس جمهوری افغانستان بود که وی نیز به همین سبک و با نفوذ جریان افراط به درون حلقه امنیتی‌اش کشته شد. نقطه مشترک همه این ترورها، پیگیری نشدن آن از سوی مقامات امنیتی افغانستان و نیز نیروهای آمریکایی است. این نکته تاریک و سوال برانگیز دستگاه امنیتی افغانستان است که هیچ وقت خبری درباره آن منتشر نشد.

چهارم: آمریکایی ها در یک سال گذشته تلاش زیادی کرده اند تا همزمان با آغاز کاهش نیروهای خود در افغانستان، مجوز احداث پایگاه نظامی دائمی در افغانستان را از دولت و مجلس این کشور بگیرند. امنیت افغانستان مهمترین دلیلی می تواند باشد که این تلاش آمریکا را با شکست مواجه کند. ناامنی مهمترین درخواست سرویس های امنیتی آمریکا و انگلیس برای بقا در افغانستان است. پروژه گفت و گو با طالبان هم اگر قرار بود به امنیت افغانستان منجر شود به هیچ وجه مطلوب سرویس های امنیتی غرب نیست و آنها در ظاهر از این روند حمایت کرده و می کنند.

پنجم: برهان الدین توسط همان جریانی کشته شد که 10 سال پیش احمد شاه مسعود یکی از نیروهای برهان الدین ربانی کشته شد. در ادامه همان روند نهایتا خشونت ها به جان نزدیکان کرزی نیز افتاد. جریان افراط در سالهای گذشته توانسته با شکست خوردن استراتژی غرب در افغانستان، وجهه از دست رفته خود را بازیابد. در دو سال گذشته تلاش زیادی از سوی آمریکا و دولت کرزی صورت گرفت تا پروژه گفت و گو با طالبان و تقسیم افراطیون به دو جریان خوب و بد صورت بگیرد. ترور برهان الدین ربانی به عنوان مشهورترین چهره ای که پروژه گفت و گو با طالبان را پیش می برد، ضربه نهایی به پروژه صلح با طالبان وارد کرد. اینک باید دید دولت کرزی و آمریکایی ها چگونه خواهند توانست پروژه از قبل شکست خورده خود را مدیریت کنند.


نقش صهیونیست‌ها در ترور ربانی را نمی‌توان رد کرد
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٦  کلمات کلیدی: سیاسی ، برهان الدین ربانی ، اسرائیل ، ترور

دولت به‌طور شفاف نمی‌گوید در احلاس بن چه خبر است

محمد اکبری متولد سال 1324 شمسی در منطقه وَرَسِ ولایت بامیان، از مناطق مرکزی افغانستان از مجاهدان افغان در قبال تجاوز شوروی و رهبر حزب وحدت ملی‌ اسلامی افغانستان است که اکنون نماینده پارلمان از ایالت بامیان افغانستان است.

خبرنگاران رجانیوز، با این عضو جمعیت اسلامی افغانستان، تاریخچه فعالیت‌های ربانی و نقش او در مقاومت و جهاد و تشکیل دولت، فصل جدید افغانستان پس از سقوط طالبان، فعالیت‌های وی در شورای عالی صلح، انگیزه‌های ترور و عوامل احتمالی آن، نقش ناتو در افغانستان و وضعیت طالبان را به بحث گذاشتیم.

بخش اول این گفت‌وگو پیش از این منتشر شد. بخش دوم این گفت‌وگو را در ادامه می‌خوانید:

سئوالی که به نظرم مهم است این است که به هر حال حکومت ایشان را طالبان ساقط کردند. چه می‌شود که وقتی قرار است شورای صلحی تشکیل شود و قرار است این شورا رتق و فتق این اختلاف‌ها را انجام بدهد دو باره کسی مثل استاد ربّانی می‌آید و بالای سر شورای صلح قرار می‌گیرد. یعنی شخصیت ایشان چه ویژگی‌هایی دارد که حالت جمع‌کنندگی دارد، چون حکومتش توسط آنها ساقط شده است. آیا برای این کار گزینه‌ دیگری بهتر نبود؟

جریان طالبان در افغانستان و کسانی که به نام طالبان در افغانستان مشغول جنگ با خارجی‌ها و حکومت آقای کرزای هستند، دست‌کم 70 درصدشان افغانی‌اند و از جنوب و از قوم خاصی هستند. در اینجا آقای کرزای بعد از مطالعه و مشورت و تبادل نظر، به این نتیجه می‌رسد که شخصیت بارزی از شمال که از یک قومی خاص هم نباشد و مقبولیت ملی و بین‌المللی، حوصله‌مندی و دانش دینی داشته باشد، به این نتیجه می‌رسد که چنین شخصی غیر از استاد ربانی کس دیگری نخواهد بود که هم وجهه دینی دارد و یک عالم دینی است، استاد و شخصیتی ملی و بین‌المللی است، هم مسائل و مباحث دینی را می‌داند و در بین طالبان هم عمدتاً علما هستند که فعالیت می‌کنند. حالا اگر افراط می‌کنند، حرف دیگری است، ولی اکثر کادر طالبان را همان کسانی که در مدارس دینی درس خوانده‌اند، تشکیل می‌دهد.

آقای ربانی هم یک عالم دینی است و تحصیلات دینی دارد، در جامع الازهر تحصیل کرده و شخصیتی سیاسی، جهادی و در بین مردم افغانستان هم از محبوبیت ویژه‌ای برخوردار است و هر یک از مردم افغانستان ایشان راقبول دارند. آقای کرزای به این نتیجه می‌رسد که از بین شخصیت‌های مختلفی که از طیف‌های گوناگون در افغانستان جود دارند، مناسب‌ترین نفر آقای استاد ربانی خواهد بود که در عین اینکه از کوتله و دایره شمال و از قوم و طایفه تاجیک و فارسی زبان است، ولی با مجاهدین و علمای پشتون هم در دوره جهاد روابط حسنه داشته و هنوز هم دارد و بخشی از جمعیت اسلامی را هم اهل سنت و علما و دانشگاه و دانشجویان پشتون تشکیل می‌دهد، لذا اگر کس دیگری را هم از پشتون بگیرد، ممکن است برای دیگران قابل قبول نباشد.

آقای رئیس جمهور برای اینکه این انتخاب برای همه قبائل افانستان، قابل قبول باشد، بعد از مطالعه و تأمل و مشورت‌های طولانی، به این نتیجه می‌رسد که استاد ربانی مناسب‌ترین فرد برای قرار گرفتن در رأس شورای عالی صلح است. بنده هم عضو شورای عالی صلح هستم و انصافاً استاد ربانی در این راه صادقانه و مخلصانه گام برمی‌داشت و واقعاً تلاش داشت که جنگ ختم شود و مخالفین دولت افغانستان دست از جنگ بکشند و بیایند و در کنار مردم افغانستان، یعنی اکثریتی که این سیستم و نظام و قانون اساسی را قبول کرده‌ است، با صلح و تفاهم زندگی کنند. استاد ربانی صادقانه و صمیمانه و خستگی‌ناپذیر تلاش می‌کرد که تفاهم و صلح پایدار صورت بگیرد و مخالفین مسلح بیایند و در کنار بقیه مردم افغانستان از هر امتیازی که در اینجا در مورد بقیه وجود دارد، آنان هم از آنها برخوردار باشند. اگر برای آباد کردن افانستان و حراست از آن فداکاری‌ای لازم باشد، باز همین جماعتی هم که مخالف اینها هستند، در این مبارزه شریک شوند.

من شاهد اظهارنظرهای ایشان بودم. تلاش‌شان صادقانه بود. با استاد ربانی در مجلس 70 نفری و در جلسه صلح می‌نشستیم، ولی من چند بار تنها با ایشان در این باره صحبت کردم و گاهی که نگرانی و شک و تردیدم را مطرح می‌کردم، می‌دیدم که استاد ربانی مصمم و امیدوار است و تلاش خستگی‌ناپذیر می‌کند که تا خدا بخواهد، صلح را محقق کند، اما متأسفانه ایشان برای صلح قربانی شد.

من تعجب می‌کنم. شنیده‌ام که بعضی از طیف‌های طالبان مسئولیت این جنایت را به دوش گرفته‌اند، ولی سئوال‌هایی باقی هست. من فکر می‌کنم کاری که آقای ربانی انجام می‌داد به ضرر طالبان نبود. آقای ربانی می‌گفت شما بیایید تسلیم شوید، می‌گفت بیایید در حکومت شریک شوید و اگر امتیازی برای دیگران هست، به شما هم به عنوان اتباع افغانستان برسد؛ در دولت حضور داشته باشید، حزب داشته باشید، در آینده در انتخابات شرکت کنید، از راه انتخابات، قدرت را به دست بگیرید. آقای ربانی زعامت این آمادگی را داشت، بنا بر آن، برنامه‌ای را که آقای ربانی به عنوان شورای عالی صلح رهبری می‌کرد، هر چه فکر می‌کنم این را به ضرر نیروهای مسلحی که علیه دولت می‌جنگند و به ضرر طالبان نمی‌بینم.

به همین دلیل تعجب می‌کنم و برایم سئوال است که نشود دستی از دور در این فاجعه شرکت داشته باشد، چون آقای ربانی یک موقفی داشت که موافق طبع آنها نبود. یک چیزی را که آقای ربانی به دنبالش بود، این بود که پیش از اینکه ما به حکم اینکه کشورهای دور قدرت و امکانات دارند، به آنها متکی باشیم، بیشتر باید در منطقه، یک وحدت و تفاهمی را ایجاد کنیم و لذاست که ایشان دو سفر به پاکستان داشت که در یک سفر بنده هم جزو آن هیئت بودم که با مقامات بلندپایه پاکستانی ملاقات داشتیم و دعوت استاد ربانی به صلح بود.

من در این باره سئوالی که بعد از این فاجعه می‌کنم، می‌گویم کاری که استاد ربانی شروع کرده بود و ادامه می‌داد و رهبری می‌کرد، هر چه فکر می‌کنم به ضرر جریان طالبان نبود. او خیر و نفع آنها را می‌خواست، منتهی در چهارچوب قانون اساسی و نه اینکه امتیاز دیگران قربانی شود و اینها همه در یک جا و با هم، در یک تفاهم و در یک پروسه‌ی وحدت ملی و اخوت اسلامی شرکت کنند؛ بنا بر آن، این سئوال برجسته می‌شود که این حادثه و فاجعه را واقعاً چه کسی آفریده است؟ واقعاً آفریننده این فاجعه آیا طالبان است؟ مشکل است که آدم این را باور کند. من خودم هم نمی‌توانم این را باور کنم.

خبرگزاری انگلیسی رویترز ابتدا خبری را منتشر کرد که طالبان مسئولیت این حمله را به عهده گرفته است، البته طالبان بیانیه رسمی نداده. دیروز خود بی.بی.سی گفت که سخنگوی طالبان گفته که ما چنین کاری نکرده‌ایم و این انتسابی که به ما می‌دهند، انتساب درستی نیست. شما هم در صحبت‌هایتان به همین نکته اشاره کردید و فرمودید کاری که استاد داشت می‌کرد، به ضرر طالبان نبود. البته ایشان قبل از شهادتشان یک سخنرانی داشتند و از طالبان انتقاد کردند، ولی کلیت حرکت‌شان، حرکتی بود که به نفع ملت افغانستان بود و می‌خواستند در این جهت حرکت مفیدی را انجام بدهند. اگر طالبان در این جنایت، گزینه اصلی نباشد، چه جریاناتی از فقدان شهید استاد ربانی سود می‌برند؟ دیروز خبری منتشر شد که ایشان با اصرار سفرای امریکا و انگلیس برای شرکت در یک جلسه مهم به کابل برگشت. قبل از آن هم فرمودید برای غرب مطلوب نبود که در سال 92 یک حکومت اسلامی در افغانستان پا بگیرد. آیا فکر می کنید اینها به هم مربوط است؟

البته در هر چیزی شک باشد، در این نکته شک نیست که افغانستان یک حکومت سکولار نمی‌خواهد و استاد ربانی از کسانی بود که برای به وجود نیامدن یک حکومت سکولار سال‌ها زحمت کشیده بود و حاضر هم بود که زحمت بکشد. حتی در این اواخر ما صحبت‌هائی هم با هم داشتیم، با سران مجاهدین. آنها می‌گفتند نگذاریم که افغانستان به دست یک جریان سکولار سقوط کند. این خون‌هایی که ریخته شده، این فداکاری‌هایی که شده، این جهادی که شده و این شهدایی که در راه اسلام داده شده است، ما باید در برابر خون اینها مسئول باشیم، بنا بر این استاد ربانی یکی از شخصیت‌هایی بود که در برابر سیاستِ پایه ساختن یک حکومت سکولار در افغانستان، مقاومت و پایداری می کرد.

لذاست که سئوال و شک در اینجا ایجاد می‌شود که نشود کسان دیگری که برای منافع خود در افغانستان، به خاطر منافع جهانی خود، حکومت سکولار می‌خواهند، در این پروگرام دستی داشته باشد و پیچیدگی این قضیه هم نشان می‌دهد که در اینجا باید طراحانی باشند که از تحلیل و تخصص بسیار بالائی و اطلاعات شگرف و ریشه‌داری برخوردار باشند.

به هر صورت نمی‌شود فوراً گفت کار طالب یا مخالفین مسلح است و باید در این باره، با حوصله‌مندی دقت شود تا اینکه مسئول اصلی این فاجعه پیدا شود.

در روز شنبه سفارت عربستان در کابل تعطیل شد و یک سری اسناد را هم با خودشان بردند و بخش عمده آن را هم ظاهراً آتش زدند. شما بین ای دو ماجرا ربطی می‌بینید و حدس می‌زنید که چیزی باشد یا نه؟

اگر چنین باشد، سئوال بزرگی ایجاد می‌شود که باید پیگیری شود که چرا؟ با توجه به اینکه طالبان به ضرب شمشیر در افغانستان به قدرت رسید و اکثریت سرزمین افغانستان را هم در اختیار گرفت بر کابل هم مسلط شد، حکومتی که تشکیل داد، فقط سه کشور، او را به رسمیت شناخت: پاکستان و عربستان و امارات متحده. در سه سال اخیر، عربستان فقط در یک نوبت، 5000 تویوتا به آنها اهدا کرده بود. سئوالاتی از سابق و حال پیدا می‌شود که ایجاب می‌کند که در رابطه با این حادثه، ساده‌لوحانه و سطحی ننگریم. خیلی می‌تواند ریشه‌های منطقه‌ای و بین‌المللی داشته و یک تبانی و برنامه وسیع باشد، به طوری که به شهادت رساندن آمر مسعود هم کار یک مجموعه خاصی نبود. من فکر می‌کنم در آن باره دست‌هائی، اندیشه‌هائی، طرح‌هائی، تکنولوژی‌هائی و تجارب بسیار زیادی به کار افتاده باشد تا اینها چنین کاری را انجام بدهند.

الان تحلیلی که وجود دارد این است که در نبودِ استاد ربانی امکان دارد اتکای جریانات غیر پشتو به امریکائی‌ها بیشتر شود و حتی دولت آقای کرزای از ترس جریاناتی مثل طالبان و جریانات تندروی دیگر، اتکایش را به امریکائی‌ها بیشتر کند. اولاً این تحلیل را چقدر درست می‌دانید؟ و با توجه به اینکه به این ترتیب نقش و حضور افغانستان تا حدی در افغانستان، پررنگ‌تر و بیشتر تثبیت می‌شود، آنها تا چه حد از نبودِ استاد ربانی نفع می‌برند؟

حقیقتاً شهادت استاد ربانی یک ضایعه ملی و یک خسارت جبران‌ناپذیر برای کل مردم افغانستان و برای مجاهدینی است که سال‌ها جهاد و فداکاری کردند و قربانی دادند و برای یک بخشی از مردم که جامعه اسلامی را تشکیل می‌داد، فاجعه بزرگی است.

شهادت شهید ربانی غیر از اینکه ضایعه بزرگی هم هست، نگرانی‌هایی را هم برای آینده افغانستان ـ چه کسانی که به حفظ هویت افغانستان می‌اندیشند و چه کسانی که به تمامیت ارضی و استقلال کشور می‌اندیشندـ باعث شده است و باید در این باره فکر شود تا این خلاء پر شود.

از نظر ما کسانی بیشتر در این حادثه متهم هستند که در افغانستان یک حکومت سکولار می‌خواهند با این فرض و این احتمال، من فکر می‌کنم باید در بین رهبران مجاهدین حساسیت و بیدار ی بیشتری ایجاد شود و مسئولیت ما سنگین‌تر شده است. در نبودِ استاد ربانی، بقیه مجاهدین و مسلمان‌هایی که در راه خدا، در راه دین و ارزش‌های دینی جانبازی کردند، باید بر هوشیاری، حساسیت، بیداری و حضور مسالمت‌آمیز در صحنه‌ها بیفزایند تا خدای ناخواسته، دشمنان به اهداف خود نرسند.

به هر صورت شهادت استاد ربانی یک ضایعه و برای بسیاری یک فاجعه است و سبب شده که در میان وطن‌دوستان و نیز دوستان افغانستان نگرانی نسبت به آینده افغانستان زیاد شود.

بخشی از این نگرانی‌ها را می‌توانید برایمان توضیح بدهید؟ در نبودِ ایشان چه تهدیدهایی ممکن است ایجاد شود؟

من از شما اجازه می‌خواهم که بیشتر از این در این باره وارد نشوم. گفتن بسیاری از حقایق به صلاح ملی ما نیست.

ظاهراً اجلاس بُن 2 را پیش رو داریم که ابتدا پیش‌نشست آن در استانبول و خودِ نشست در دسامبر در بُن خواهد بود. در صحبت‌هایتان اشاره فرمودید که بیشترین نفعی که جریان‌های غیرملی در این سال‌ها برده‌اند، از اختلافات بین گروه‌های داخلی و بیشتر، گروه‌های جهادی بوده است. به نظر شما اولاً این گروه‌های ملی ـ به‌ویژه در نبودِ استاد ربانی- در اجلاس آینده بُن باید چه مواردی را لحاظ کنند؟ و از سوی دیگر چه تحمیل‌هایی به این گروه‌ها خواهد شد؟

با شهادت استاد ربانی، صف مجاهدین ـ‌اگر صفی بود، البته افراد زیاد بودند، ولی این که صف متشکل داشتیم یا نداشتیم جای بحث دارد‌ـ به هر صورت، صف مجاهدین در برابر کسانی که در صدد ایجاد یک حکومت سکولار هستند و فکر می‌کنند یکی از موانع عمده را از سر راه خود برداشته‌اند، باید متشکل باشد.

من هم نمی‌دانم قرار است در اجلاس چه موضوعاتی طرح شوند، چون حکومت ما متأسفانه مسائل را شفاف با مردم و نمایندگان مردم مطرح نمی‌کند. ما از سخنگویان رسمی حکومت خود، این را می‌شنویم که اجلاس بُن، اجلاس و مبحث سیاسی نیست. می‌گویند این اجلاس، ادامه همان اجلاسی است که در توکیو تشکیل شد و موضوع آن کمک به افغانستان است، یعنی بحث بر سر این است که وقتی نیروهای خارجی در سال 2014 از افغانستان خارج شوند، اردوی افغانستان و پلیس‌اش به چه چیزهائی نیاز دارند؟

بازسازی افغانستان، داشتن یک حکومت مقتدر که بر اوضاع مسلط شود و بتواند به مردم در عرصه‌های تعلیم و تربیت و صحت و انکشاف فواید عامه، خدمات عرضه کند. افغانستان باید اردو و پلیس آماده و مجهز داشته باشد. دنیا در برابر افغانستان چه مسئولیتی دارد و چگونه می‌تواند کمک کند؟ آنچه را که ما از سخنگویان رسمی و مقامات کشوری می‌شنویم اینهاست و تا هنوز همین‌ها را از حکومت شنیده‌ایم.

از طرف آلمان و امریکا هم گفته شده که طالبان در اجلاس شرکت نمی‌کند، ولی هنوز برای ما یک سئوال باقی است و آن این که موضوعاتی را که قرار است در اجلاس بُن در باره آنها بحث و تصمیم‌گیری شود، چرا هنوز به اطلاع و عرض نمایندگان مردم در شورای ملی نرسانده‌اند، یعنی به صورت کتبی از طرف حکومت برای ما چیزی نیامده تا ما به‌طور رسمی بدانیم قرار است چه موضوعاتی در اجلاس بُن مطرح شوند تا شورای ملی به شکل دقیق در باره آنها شور و بحث کند. ما اگر حرفی هم می‌زنیم بر اساس حدس و احتمال و شنیده‌هاست و طبیعی است که مجلس شورا نمی‌تواند براساس حدس و احتمال و شنیده‌ها تصمیم بگیرد.

بحثی که در مورد امنیت افغانستان وجود دارد این است با اینکه ناتو 10 سالی هست که در آنجا حضور دارد، هنوز در افغانستان مشکل امنیت وجود دارد که یک نمونه آن همین رویداد اخیر است. سئوال و ابهامی که مطرح می‌شود این است که وقتی ناتو حتی نمی‌تواند امنیت شخصیت‌های طراز اول افغانستان را تأمین کند و در این زمینه عاجز است، مردم افغانستان چگونه امیدوار باشند که امنیت آنها تأمین خواهد شد و ناتو اصرار هم داشته باشد که برای تأمین امنیت در افغانستان ماده و به این بهانه، حضورش را تمدید کند؟

ناتو با 148 هزار سرباز و افسر در افغانستان حضور پیدا کرد و وعده‌ای هم که در ابتدا به مردم داد و موجب شد که در سطح عام و نه خواص، اعتمادی هم ایجاد کند، این بود که برای آنها امنیت می‌آورد و افغانستان را می‌سازد، اما بعد از گذشت 10 سال، این حضور گسترده نه تنها برای مردم افغانستان امنیت نیاورد که نسبت به چهار سال و هشت سال پیش ناامنی‌ها بیشتر هم شده است.

در زمینه بازسازی و انکشاف هم نمی‌گوییم کاری نشده، ولی اندک بوده و در این مدت 10سال حتی یک فابریکه تولیدی استراتژیک ایجاد نشد، بنا بر آن، این سئوال ایجاد می‌شود که این حضور برای چه کاری هست؟ اگر برای این است که امریکا می‌خواهد بعد از 2014 در اینجا پایگاه بزند و حضور داشته باشد، ما فکر می‌کنیم وقتی با 148000 نفر نتوانست امنیت بیاورد، در پایگاهی که بیش از 40،50 هزار نفر، آن هم از پشت دیوارهای سمنتی و بتونی و سیم‌های خاردار و تحرک و جا به جائی در همان محوطه کوچک، چگونه می‌خواهد این کار را بکند؟ جز این نیست که فقط می‌خواهد منافع خودش را حفظ کند و به حضور خود در افغانستان ادامه بدهد. از طرفی اگر بنا بر ادعایی که برای حضور ناتو در افغانستان می‌شود، قرار است که افغانستان حکومت مقتدری داشته باشد که بتواند حتی بر دورترین روستاها و مناطق هم مسلط باشد، پس قصد امریکا از ایجاد پایگاه در کشور ما چیست؟ اگر هم که حکومت ناتوان باشد که قریه و دره و منطقه به دست مخالفین حکومت می‌افتد و وجود این پایگاه‌ها نه تنها بازدارنده نیست که موجب تحریک آنها هم هست و بهانه به دستشان می‌دهد. مهم‌تر از همه اینکه با وجود پایگاه‌های امریکائی، دخالت سیاسی در کشور ما نیز بیشتر خواهد شد.

بنابراین ما مطمئن نیستیم و مردم افغانستان هم دیگر این اطمینان را ندارند که ارمغان پایگاه نظامی برای ما امنیت و بازسازی باشد و سئوالات جدی در این زمینه مطرح هستند.

در باره آینده شورای عالی صلح هم توضیح بفرمائید. بعد از استاد ربانی چه گزینه‌ای با چه ویژگی‌هایی باید کار ایشان را ادامه بدهد؟ آیا این تعبیر بعضی‌ها را قبول دارید که با زدن استاد ربانی، دیگر صلح خیلی معنا ندارد و این در واقع نوعی اعلام جنگ است؟

اولاً اینکه در حادثه یا فاجعه شهادت استاد ربانی عامل اصلی کیست؟ هنوز معلوم نیست و پاسخ به این سئوال بر تحلیل‌های بعدی تأثیر می‌گذارد. چه کسی این کار را کرده؟ چه کسانی ادامه حیات سیاسی استاد ربانی را مخالف منافع خود می‌دانند؟ اینها تحلیل دقیق می‌خواهد، بنا بر آن، در ادامه فعالیت‌های شورای عالی صلح همین قدر می‌توانم بگویم ضرورت دارد که این شورا به کارش ادامه بدهد و ادامه هم خواهد داد و کسی هم برای ریاست آن انتخاب خواهد شد و برای صلح هم تلاش خواهد کرد. ما چون در این مسئله یقین نداریم که الا و بلاّ این کار را طالبان و مخالفین مسلح ما کرده‌اند، باز هم جای بررسی و تحقیق جدی هست.

 بر این باور هستم که هم صلاح است و هم ضرورت دارد که شورای عالی صلح همچنان در جهت آوردن صلح به افغانستان و پایان جنگ تلاش کند، فرد دیگری و مناسبی در رأس این جریان قرار بگیرد تا بتواند با زبان تفاهم و مصالحه با مخالفین سخن بگوید. باید ببینیم قدم‌های بعدی که مخالفین مسلح برمی‌دارند و موقفی که اتخاذ می‌کنند، چگونه خواهد بود. در پیامی که به مناسبت عید فطر از طرف ملا عمر منتشر شد، انعطاف اندکی در بعضی از فقرات آن بیانیه و پیام دیده می‌شد، لذاست که اوضاع و مسائل پیچیده است، یعنی باید در این باره تحقیق شود که قاتل استاد ربانی کیست و نمی‌شود در این باره همین طوری قضاوت کرد.

در این قضیه نقش صهیونیست‌ها را چقدر پررنگ می‌بینید؟

البته کسانی که در افغانستان حضور و نقش اساسی دارند، صهیونیست‌ها در سیاست و اقتصاد و فرهنگ کشورشان حضور مؤثری دارند، لذاست که این احتمال منتفی نیست و اگر کسی این احتمال را مطرح کند که صهیونیست‌ها در این فاجعه دست دارند، نمی‌توان رد کرد. باید در این باره تحقیق بیشتری کرد. همین قدر تکرار می‌کنم که صهیونیست‌ها در سیاست بعضی از کشورهائی که در افغانستان حضور دارند، حضور غیرقابل انکاری دارند.

مکانیسم انتخاب رئیس شورای عالی صلح چیست؟ خود رئیس جمهور باید وی را تعیین کند؟

این را باید خودشان تصویب کنند و آئین‌نامه داشته باشند که ما تا هنوز در آئین‌نامه و اصولمان چنین پیش‌بینی‌ای نشده. البته معاون اول و دوم و سوم وجود دارند و الان هم معاون اول شاید دارد کارها را پیش می‌برد. فعلاً باید صبر کرد و دید در شورای عالی چه صحبت‌های قابل تأملی مطرح می‌شوند، چه کسانی مورد بحث قرار می‌گیرند و چه کسانی برای این مسئولیت اهلیت بیشتری دارند؟

وضعیت جمعیت اسلامی چه می‌شود؟

در جمعیت اسلامی البته خلاء نبودِ شهید استاد ربانی تا مدت‌ها احساس خواهد شد، و لیکن این طور نیست که جبران نمی‌شود. من فکر می‌کنم در جمعیت اسلامی، شخصیت‌ها و استعدادهائی هست که آهسته آهسته، یعنی در ابتدا در مرحله نازل‌تر و پس از اینکه شایستگی خود را نشان بدهند، وارد عرصه عمل می‌شوند حرکت حزب متوقف نمی‌شود و من فکر می‌کنم برای جمعیت اسلامی هم رهبری پیدا خواهد شد، ولی تا مدتی خلاء نبودِ استاد ربانی در جمعیت اسلامی محسوس خواهد بود.

آیا برنامه‌ای برای تشکیل مجمع عمومی دارید؟

بله، مجمع عمومی ما قرار بود بعد از ماه رمضان تشکیل شود، اما گرفتاری‌ها، مسئولیت‌ها و بخصوص این حادثه اخیر باعث تأخیر شد. نمی‌دانم تاریخ دقیق تشکیل آن کی هست.

استاد ربانی روابط خوبی هم با جمهوری اسلامی ایران داشتند و جزو فارسی زبانانی بودند که از دوره جهاد و بعد از آن، روابطشان با مقامات و ملت ایران، روابط خوب و حسنه‌ای بود. اگر این مورد هم اگر خاطره‌ای را نقل کنید، ممنون می‌شویم.

استاد ربانی بارها چه در نشست‌های عمومی و چه نشست‌های خصوصی که با هم داشتیم، نظرشان را نسبت به جمهوری اسلامی ایران این گونه بیان می‌کردند که ملت افغانستان یا اکثریت آنها با ایرانی‌ها زبان، دین، فرهنگ، تاریخ، منافع، مصالح و حتی دشمنان و بدخواهان دور و نزدیک مشترکی دارند و لذاست ایشان که یکی از شخصیت‌های برجسته و دانشمند و بارز افغانستان بود، خواهان روابط حسنه و تعاون و تفاهم بین افغانستان و جمهوری اسلامی بود که جزئیات مسائل را ضرورت ندارد که یادآور شوم و تأکید کنم؛ ولی به صورت اطمینان‌بخشی می‌گویم که شهید استاد ربانی با نظر مساعد و دید مثبتی نسبت به جمهوری اسلامی ایران می نگریست و علاقمند به روابط حسنه بین دو کشور بود. این مطلبی است که ما بارها در ایشان دیدیم و احساس کردیم.

یکی از اتهاماتی که متوجه جمهوری اسلامی ایران است، دست داشتن در ناآرامی‌های افغانستان است. به نظر شما منشاء این ادعا چیست؟ و در باره نقشی که جمهوری اسلامی در دوره تثبیت در سال‌های اخیر و نیز در بازسازی افغانستان داشته و نیز روابط دو ملت به نکاتی اشاره بفرمائید.

من فکر می‌کنم همراهی جمهوری اسلامی در تدوین قانون اساسی که در آن مشارکت عمومی همه اقوام و گروه‌ها لحاظ شد و در تمام مراحل تثبیت نظام جمهوری اسلامی کمک کننده بود که اگر کمک نمی‌کرد، ما این راه را با این سرعت نمی‌آمدیم و در برابر مشکلات هم تا این حد ایستادگی نمی‌کردیم. جمهوری اسلامی چه در عرصه سیاسی و چه بازسازی، با حکومت افغانستان همکار و همراه بوده و هست. البته ما می‌دانیم که جمهوری اسلامی هم امکانات محدودی دارد و در برابر جهان اسلام و کشورهائی اسلامی هم مسئولیت‌هائی به عهده اوست، با این همه و با وجود این محدودیت‌ها، 30 سال در کنار مردم افغانستان بوده و برای حفظ منافع و مصالح آنها کوشیده و به‌خصوص در این 10 سال اخیر، بسیار حمایتگر دولت افغانستان بوده و در جهت بازسازی افغانستان همکاری‌های خوبی کرده و لذا ما از مقامات رسمی خود در افغانستان تا کنون شکایتی و گلایه‌ای از جمهوری اسلامی نشنیده‌ایم.

البته بعضی از کشورهای غربی رابطه دوستانه‌ای با ایران ندارند و دشمنی بعضی از آنها با ایران بر کسی پوشیده نیست و لذا ما نمی‌توانیم ادعاهای آنها را قبول کنیم. برای ما فقط ادعاهای دولت‌های ایران و افغانستان منشاء قضاوت هستند. تا هنوز هم که از مقامات رسمی افغانستان، از رئیس جمهور گرفته تا وزرا جز اظهار رضایت و امتنان و تأکید بر اینکه ایران در همه زمینه‌ها با افغانستان همراهی و همکاری کرده چیزی نشنیده‌ایم. همین حالا بیش از 2 میلیون از اتباع ما در کشور شما زندگی می‌کنند که بیش از 400 هزار نفرشان مشغول کار هستند. بیش از 300 هزار نفر از اتباع ما و اولادشان در اینجا درس می‌خوانند و تحصیل می‌کنند. اینها همه نشانه دوستی دو ملت است. ما اینها را محاسبه می‌کنیم، نه ادعاهائی که غربی‌ها و مخالفین جمهوری اسلامی دارند.

لطفا در مورد سوابق خود نیز توضیح بدهید.

بعد از پایان دوره ابتداییِ مکتب، در سال 40 وارد مدارس دینی محل شدم، تا سال 45 در خدمت اساتید و علمای محل، تحصیلات خود را در رشته ادبیات عرب، فقه و منطق ادامه دادم. در سال 45 به دوره عسکری (سربازی) رفتم. در اقلاع جنگی کابل دوره عسکری را به پایان رساندم. بعد از آن تا سال 50 نزد علمای منطقه در پنجاب و ورس به تحصیلات علوم اسلامی در زمینه ادبیات عرب، فقه و منطق ادامه دادم. در سال 50 به نجف اشرف رفتم. چهار سال در حوزه علمیه نجف اشرف مشغول تحصیل بودم. در آن زمان حسن ‌البکر رئیس‌جمهور عراق و صدام هم معاونش بود. امام (‌رحمة‌الله‌علیه) در نجف حضور داشت. من هم در نماز جماعت امام شرکت می‌کردم و هم در نماز جماعت آیت‌الله خویی. بعد از چهار سال برگشتم به وطن. سال‌های 55، 56 و 57، سه سال در مدارس دینی ورس و پنجاب، یعنی فرمانداری ورس و پنجاب تدریس کردم.

از اول سال 58 قیام عمومی شروع شد و در خدمت مجاهدین قرار گرفتم. در دوره جهاد در چهار ولایت انجام وظیفه کردم و فرماندهی تعدادی از مجاهدین را برعهده داشتم. در دوره جهاد در ولایت بامیان که ولایت خودمان بود، ولایت پروان در حصص غربی و در حصص غربی، ولایت میدان و در حصص شرقی ولایت غور حضور داشتم و تعدادی از مجاهدین را فرماندهی می‌کردم.

قیام مردم در برابر حکومت کمونیستی مردمی بود و حزبی نبود، ولی رفته‌رفته مردم باید متشکل می‌شدند، چون احساس می‌شد زمان مبارزه طولانی خواهد شد و باید در برابر دشمن برای یک جنگ طولانی افراد را فشرده ساخت که کمیت پایین بیاید و کیفیت مبارزه و جنگ و درگیری بالا برود، لذا تشکیلاتی ایجاد شد و احزابی به وجود آمدند، از جمله آنها پاسداران جهاد اسلامی افغانستان ایجاد شد.

در رأس این جریان که بیشتر مردمی بود و کم‌کم مردم متشکل می‌شدند، پنج نفر حضور داشتند: خدا رحمتش کند شهید شیخ محمدحسین صادقی نیلی که ایشان ابوذر انقلاب لقب گرفته که بجا لقب گرفته و در جهاد و مبارزه، تقوای مالی، ایستادگی در برابر انحراف‌ها معلم و آموزگار ما بود، آقای شیخ ضامن‌‌علی محقق در ولایت میدان و پروان، آقای شیخ علی‌‌جان زاهدی در ولایت غزنی که البته آنها در آنجا تنها نبودند و هر کس اعوان و انصاری از علما و طیف‌های مختلف داشت، ولی در رأس، آقای شیخ علی‌‌جان زاهدی در غزنی و در میدان و پروان آقای شیخ ضامن‌علی محقق بودند که الحمدلله آقای شیخ ضامن‌‌علی محقق از نعمت حیات برخوردار است و با هم همکاری می‌کنیم و بنده هم در ولایت بامیان و غور مسئولیت داشتم و حاجی غلامحسین (حاجی عبدالحق) شفق از سمت شمال.

ما مناطق مرکزی را که مناطق قیام و جهاد بود، پنج قسمت تقسیم کرده بودیم و در هر قسمت، یک نفر بود. پس در رأس پاسداران جهاد اسلامی تا رسیدن به سال 67 یک هیئت شورایی پنج نفره وجود داشت. در سال 67 خروج نیروهای شوروی قطعی شده بود، منتها هنوز بقایای ارتش سرخ در اینجا بود. در سال 67 همان ‌طوری که شما هم به خاطر دارید در پیشاور اتحاد افغان‌ها حکومت تشکیل داد، ائتلاف افغان‌ها که در تهران عمدتاً گروه‌های شیعی بود اینها را نادیده می‌گرفت. ما در اینجا بین خودمان نشستیم و ضرورت دیدیم که از این ده گروه و ده انگشت یک مشت ساخته شود و از ده گروه عمدتاً شیعی، نه صددرصد شیعی یک حزب و تشکل ساخته شود و یک شورای مرکزی و اساسنامه و تصویری داشته باشد.

بنده یکی از کسانی هستم که در این باره حرکت خود را در سال 67 شروع کردم و جلساتی در وُلْسْوالی پنجاب، ولسوالی لعل، در دِه‌صلح و در غزنی شد. در سال 68 همزمان با رحلت امام خمینی (قدس‌سرّه‌شریف) که یک جوّ عاطفی را در مناطق شیعه‌نشین و احزاب عمدتاً شیعه‌ ایجاد کرده بود، به برکت این جوّ عاطفی که بعد از رحلت امام خمینی ایجاد شده بود توانستیم در سال 68 حزب وحدت اسلامی را تشکیل بدهیم.

در آن تشکیلات من گاهی سرپرست و گاهی معاون اول بودم. پنج سال با هم کار کردیم. بعد از پنج سال در اثر اختلاف نظری که بود ـ‌و آن یک بحث جداگانه‌ای را که چند ساعت طول می‌کشد، می‌خواهد و البته یک کتاب می‌شودـ‌ از هم جدا شدیم و حزب وحدت دو جناح شد، منتها تا زمانی که استاد مظاهری شهید نشده بود در رأس آن جناح بود و بنده در رأس جناح دیگر بودم. بعد از آقای مظاهری آقای خلیلی در رأس آن جناح قرار گرفت و من هم در رأس جناح دیگر بودم.

تا در سال 83 حزبی به عنوان حزب وحدت ملی‌ـ‌اسلامی افغانستان ایجاد شد. چرا؟ به خاطر اینکه مقررات وزارت عدلیه ما این بود که حزبی که به یک نام تشکیل می‌شود و رسمیت پیدا می‌کند حزب دیگری بعد از آن به تمام آن نام و نشان نباید یک علامت تمایز داشته باشد.

مؤسس حزب وحدت اسلامی بنده و دو سه نفر دیگر مثلاً آقای استاد عرفانی و آقای سید عبدالحمید سجادی بودیم که آقای سید عبدالحمید سجادی از ولایت غور بود که در سال 59 در پاکستان در اثر تصادف ماشین شهید شد و از آن جمع بنده و آقای عرفانی ماندیم که سنگ‌های اول تشکیل حزب وحدت را گذاشته بودیم. در سال 83 که می‌خواستیم حزب جدید را تشکیل دهیم، پیش از ما حزب وحدت اسلامی را آقای خلیلی ثبت کرده بود، لذا عیناً نام حزب را گذاشتیم حزب وحدت ملی‌ اسلامی افغانستان. از آن به بعد من ریاست این حزب را به دوش دارم.

در عین حال در مجلس نمایندگان بنده از طرف بامیان یکی از وکلا و نمایندگان بامیان هستم. در دوره قبلی، دوره پانزدهم که از سال 84 شروع شد، پنج سال وکیل و نماینده مردم بامیان بودم. در انتخابات پارسال باز هم خود را از آنجا کاندیدا کردم و رأی آوردم. فعلاً در دوره شانزدهم که دوره دوم کار شورای ملی هست باز هم به حیث نماینده بامیان یکی از اعضای مجلس نمایندگان افغانستان هستم. در عین حال عضو شورای حکومت اسلامی افغانستان هستم که یک مجموعه و حلقه وصلی بین تشیع و تسنن است که از اول سال 83 ایجاد شده و بنده یکی از ده نفری هستم که مؤسس این حرکت بودم که این حرکت با عنایت و نظر آیت‌الله محمدآصف محسنی شروع شد و از آن طرف ملاتاج‌محمد مجاهد که یک وقتی والی کابل بود نقش بارز و حمایت‌گری داشتند. بنده عضوی از شورای حکومت اسلامی افغانستان هستم و در عین حال عضو شورای علمای شیعه افغانستان هم هستم که به ریاست آیت‌الله محمدآصف محسنی است. در آنجا [شورای علمای شیعه افغانستان] رئیس کمیته تقریب بین مذاهب هستم و عضو شورایعالی سرخ هم هستم که به ریاست استاد ربّانی یک سالی است که کار می‌کند که حالا متأسفانه رئیس این شورا در یک توطئه تروریستی شهید شد.

در باره مسئولیت‌هایی که زمان آقای ربّانی داشتید هم توضیحی بفرمایید.

همکاری‌ام با شهید احمدشاه مسعود بود. وقتی که من در نواحی غربی پروان یعنی دره بَنان و دره غوربند بودم، رابطه و همکاری ما با احمدشاه مسعودِ شهید از سال 59 شروع شد. در ماه دَلْوْ [بهمن] سال 70 اولین دیداری که با آمِر مسعودِ شهید داشتم در دره پنجشیر بود که بنده از طرف حزب وحدت اسلامی افغانستان در رأس یک هیئت پنج نفره که در جمع آن شهید مصطفی کاظمی هم بود، با آمِر مسعود دیدار داشتیم. تکرار می‌کنم که آشنایی و همکاری ما با آمِر مسعودِ شهید در سال 59 شروع شد و در سال 70 در رأس هیئت پنج نفره به پنجشیر رفتم و یک هفته با هم صحبت‌ها و قول و قرارهایی داشتیم که البته از طرف حزب وحدت اسلامی رفته بودیم. تا اینکه مجاهدین پیروز شدند و بعد از پیروزی آنها از سال 73 حزب وحدت دچار انشعاب و دودستگی شد و دو جناح تشکیل شد. از سال 73 و بعد عضو شورایعالی دولت اسلامی افغانستان بودم که رئیسش جناب استاد ربّانیِ شهید بود.


کار ربانی برای اداره افغانستان با دو میلیون فرد مسلح شبه معجزه بود
ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٦  کلمات کلیدی: سیاسی ، برهان الدین ربانی ، افغانستان ، ترور

غرب و شرق نمی‌خواست حکومت اسلامی شکل بگیرد

محمد اکبری متولد سال 1324 شمسی در منطقه وَرَسِ ولایت بامیان، از مناطق مرکزی افغانستان از مجاهدان افغان در قبال تجاوز شوروی و رهبر حزب وحدت ملی اسلامی افغانستان است که اکنون نماینده پارلمان از ایالت بامیان افغانستان است.

خبرنگاران رجانیوز، با این عضو جمعیت اسلامی افغانستان، تاریخچه فعالیت‌های ربانی و نقش او در مقاومت و جهاد و تشکیل دولت، فصل جدید افغانستان پس از سقوط طالبان، فعالیت‌های وی در شورای عالی صلح، انگیزه‌های ترور و عوامل احتمالی آن، نقش ناتو در افغانستان و وضعیت طالبان را به بحث گذاشتیم.

بخش اول این گفت‌وگو در ادامه آمده است:

خیلی متشکر از فرصتی که در اختیار ما قرار دادید. اولاً این ضایعه بزرگ را خدمت جنابعالی و ملت بزرگ افغانستان تسلیت عرض می‌کنیم. ان‌شاءالله که خون استاد ربّانی باعث مستحکم‌تر شدن ریشه‌های قیام مردم افغانستان که یک قیام ممتد و مداوم علیه جریان‌های استکبار و وابسته به آنها بوده است، شود. سؤال‌هایم را در دو بخش عرض می‌کنم. یکی در مورد استاد ربّانی است که جنابعالی از قدیم و از نزدیک با ایشان مرتبط بودید و اینکه آینده افغانستان بدون استاد ربّانی چگونه خواهد بود؟ بخش دوم سئوالم در باره وضعیت افغانستان و آنچه امروز در افغانستان می‌گذرد، است.

ابتدا، یک مقدار در مورد شهید ربّانی توضیح بدهید. ما در باره تحصیلات آکادمیک و تحصیلات مذهبی‌ ایشان و پیوستن‌شان به عنوان یکی از فرماندهان جهادی در مقابل شوروی و مجاهدت‌های ایشان مطالبی می‌دانیم. اگر از ایشان درباره خاطرات دوره 10ساله جهاد که دوره طلایی ملت افغانستان از لحاظ ایستادگی و مقاومت است، بفرمایید.

با تأثر شدید و اندوه عمیق، من هم به نوبه خود شهادت پروفسور استاد ربّانی را که از استوانه‌های جهاد یا ستون خیمه جهاد بود، تسلیت می‌گویم. ایشان شخصیتی دانشمند، متبحر، مبارز و دارای روشی متعادل بود. این ضایعه، یک ضایعه ملی است، از این بابت آن را به ملت افغانستان و دوستان ملت افغانستان تسلیت عرض می‌کنیم و امیدواریم خداوند خودش این ضایعه را به‌واسطه کس دیگری جبران کند.

استاد ربّانی در افغانستان شخصیتی بود که اگر نگویم بی‌نظیر، لااقل کم‌نظیر بود. ایشان از 71 سال عمرش 40 سال را در کرسی تدریس و مبارزه گذراند و در این عرصه فعال و جدی بود و تلاش کرد. بعد از فراغت از تحصیلات، به عنوان استاد دانشگاه شرعیات کابل به فعالیت پرداخت. علی‌رغم اینکه در افغانستان نظام‌های ما متمایل به شرق و دارای روابط گرمی با اتحاد شوروی و مخالف با اشخاص متدین و نشر اندیشه‌های اسلامی بودند، استاد ربّانی توانست در دانشگاه کابل هسته‌های اولیه نهضت اسلامی را پی‌ریزی کند.

با به قدرت رسیدن "داوود" عرصه بر ایشان تنگ می‌شود و به ناچار به پاکستان هجرت می‌کند. در آنجا هم بیکار نمی‌نشیند و این هسته را توسعه می‌دهد و شروع به کادرسازی می‌کند تا اینکه جهاد مسلحانه پیش می‌آید. در اینجا استاد ربانی با تجمیع اشخاص مؤمن، مسلمان، باهدف و مبارز، جمعیت اسلامی را تأسیس و یک جریان اسلامی و جهادی را رهبری می‌کند.

با توجه به شخصیت ممتاز علمی استاد ربّانی افرادی با سابقه‌‌های عالی در جمعیت اسلامی جمع شدند. یکی از آن نخبگان شهید احمدشاه مسعود بود. ایشان یکی از اعضای برجسته و بارز جمعیت اسلامی در دره پنجشیر بود. ایشان قیام مسلحانه خود را در سال 1354 در برابر حکومت داوود شروع کرد، ولی نتوانست دوام پیدا کند و با خشونت سرکوب شد، اما شعله‌های قیام خاموش نشد و محوریت قیام به پاکستان منتقل شد تا اینکه حکومت کمونیستی روی کار آمد.

در سال 54 هم شهید احمدشاه مسعود با استاد ربّانی مرتبط بود؟

بله. در میان رهبران جهادی، استاد ربّانی دانشمندترین فرد در پیشاور بود که عَلَم مقاومت را در برابر حزب کمونیست و اشغالگران شوروی برافراشت و مبارزه را با درایت و سیاست معتدلانه و میانه‌روانه ادامه ‌داد. احمدشاه مسعود با مشورت استاد ربّانی به داخل کشور منتقل ‌شد و مبارزه را در داخل افغانستان پیش ‌برد.

اشغالگران 9 سال در کشور ما حضور داشتند. بعد هم حکومت کمونیستی آمد که از آغاز به قدرت رسیدن تا سقوطش 14 سال طول کشید. در جنگ مسلحانه که کار اصلی مردم افغانستان در برابر اشغالگران شوروی و حکومت وابسته به آن بود،‌ سراسر کشور تقریباً تبدیل به یک سنگر جهادی شد و فرماندهان بسیاری رشد ‌کردند، ولی احمدشاه مسعود فرد بی‌بدیلی بود که در جهاد مسلحانه، می‌توانست با ابتکارات بی‌نظیری به دشمن ضربه‌های کاری بزند و ساحت نفوذ خود را به طرف شمال شرق افغانستان، مثل بدخشان، قندهار و بغلان ادامه بدهد.

احمدشاه مسعود از معدود فرماندهان لایق و مبتکری بود که ترجیح می‌داد به ‌جای اینکه راحت در بیرون از کشور زندگی و از آنجا مبارزه را دنبال کند و فرماندهی مبارزه را از از راه دور و از بیرون مرز ادامه بدهد، خودش در کنار سنگرنشینان به سنگر برود و مباشرتاً پیشبرد جهاد در جنگ و مبارزه و دفاع در برابر کمونیست‌ها را انجام ‌دهد. تمام این کارها با نظارت استاد ربّانی صورت می‌‌گرفت.

فرد دیگری از جمعیت اسلامی که مرتبط با استاد ربّانی و زیر نظر و تحت رهبری ایشان فعالیت می‌کرد، اسماعیل‌خان بود که در حوزه جنوب غرب درخشش خاصی داشت. ایشان افسری در اردوی شاهی داوودخان بود، ولی در برابر کمونیست‌ها قیام ‌کرد و تا آخر هم در هرات، نه تنها سنگرهای مقاومت خود را از دست نداد، بلکه گسترش هم ‌داد و تحکیم ‌بخشید. می‌‌توان گفت او هم از کسانی بود که زیر نظر استاد ربّانی و با رهبری ایشان به مبارزه ادامه ‌داد.

کس دیگری از فرماندهان برجسته‌ای که شهید شد، ذبیح‌الله‌خان بود که در بلخ، زیر نظر و رهبری استاد ربّانی جهاد می‌کرد. دین‌محمدخان در بادقیس هم از کسانی است که می‌شود نام برد. فرماندهانی که در جمعیت اسلامی و تحت رهبری استاد ربّانی بودند به صدها نفر می‌رسند، ولی افرادی مثل ذبیح‌الله‌خان و دین‌محمدخان -که در بین راه شهید می‌شود‌ـ افراد برجسته‌ای هستند.

استاد ربّانی مبارزه را ادامه داد و توانست به خاطر نهایی شدن کارها سفری به مسقوان داشت. ایشان سفرهایی به اروپا و کشورهای عربی کرد و روابطی هم با جمهوری اسلامی ایران داشت. در داخل هم روابط و مناسباتش با ما شیعه‌ها خوب و حسنه بود.

هزاره‌جات و مناطق مرکزی که زیر نظر علما بودند، از سلطه کمونیست‌ها آزاد شدند. آغازگر این قیام و جهاد هم شهید بزرگوار [شهید شیخ محمدحسین صادقی نیلی] بود که دوستانش او را ابوذر انقلاب لقب دادند که لقب مناسبی است. علمدار اولی در هزاره‌جات در میان روحانیون آقای صادقی نیلی بودند که هزاره‌جات آزاد شد و بعد هم آزاد نگه ‌داشته شد.

در عین حال، سال 58 تعدادی عناصر ناخالص به خاطر دنیا یا به خاطر اینکه زمین‌شان یا جایگاه سیاسی و اجتماعی‌شان در خطر بود، با مؤمنین، مردم بینوا و مردمی که فقط به خاطر دین به سنگر رفته بودند و زیر نظر علما در برابر حکومت کمونیستی حرکت کردند، همراه شدند.

وقتی که پرچمی‌ها آمدند و کیشتمند صدراعظم شد، در مناطق مرکزی شروع به کار کنند، یعنی ستون پنجمی از عناصر ناخالص و مذبذب تشکیل دادند و ما در برابر وضعیت خاصی قرار گرفتیم. در اینجا عناصر ناراضی، یعنی کسانی که می‌خواستند دست‌شان کوتاه شود، از منطقه بیرون شدند و به پاکستان ‌رفتند. بقیه احزاب از این‎ها استقبال و آن‌ها را تجهیز ‌کردند و مسلح ‌ساختند. حتی بعضی گروه‌ها اینها را برای جایی، به عنوان والی تعیین ‌کردند که این کار برای هزاره‌جات، مناطق مرکزی و شیعه‌نشین دردسر ایجاد ‌کرد، ولی استاد ربّانی با خیراندیشی و حسن‌نیت، ناراضیانی را که از مناطق شیعه‌نشین به پیشاور رفتند تا توسط این افراد به جمعیت اسلامی بپیوندند و از آنها امکانات بگیرند، تجهیز نکرد تا ملاحظه مردم شیعه را کرده باشد.

اداره هزاره‌جات عمدتاً به دست روحانیونی بود که می‌خواستند حکومت اسلامی تشکیل شود. استاد ربّانی برخلاف بقیه رهبران پیشاورنشین به صورت خاصی با درایت، دوراندیشی و این ملاحظه که مبادا اینها مزاحمتی در هزاره‌جات ایجاد کنند، یا نهضت شیعه تضعیف و برای مسئولین آنجا دردسر ایجاد شود جداً پرهیز کرد و کسی را از ناراضی‌های شیعه که از هزاره‌جات بیرون شده بودند، تجهیز نکرد و حسن نیت خود را در این موارد نشان داد.

یعنی این ریش‌سفیدی که ایشان تا همین اواخر در شورای عالی صلح داشت، از قدیم است و ایشان از قبل همین ‌طور بوده ‌است؟

بله، ایشان فردی معتدل، کم‌تعصب و دوراندیش بود که می‌خواست نسبت به نهضت شیعه‌ها و سهم آنها در افغانستان که در دایره جهاد، بارز و قابل تحسین بود، مزاحمتی ایجاد نکند. استاد ربّانی جداً متوجه این قضیه بود که کاری نکند که این حرکت تضعیف شود، لذا وقتی یکی از ناراضی‌های ما به آنجا مراجعه و تقاضا می‌کرد که عضو جمعیت اسلامی و متعهد به آن باشد و امکاناتی بگیرد، استاد ربّانی فوراً با درایت و دوراندیشی مانع می‌شد، چون می‌دانست که اگر چنین شود، به نام جمعیت در مناطق مرکزی، مناسباتش با شیعه‌ها خراب و مکدر می‌شود و ممکن است برای مردم و مسئولین آنجا دردسر ایجاد شود، برای همین به‌شدت از این کار پرهیز می‌کرد که ما این را دلیل بر دوراندیشی، عدم تعصب، خیرخواهی و مصلحت‌اندیشی می‌دانیم تا اینکه جهاد پیروز بشود.

گرایش‌هایی مثل طالبان کجای کار جهاد بودند؟ البته طیف‌هایی مثل حکمتیار همراه شما کار می‌کردند و می‌جنگیدند و جهادی بودند.

تا وقتی جهاد پیروز نشده بود، حرفی از سپاه صحابه و طالبان و... نبود و تا پیروزی جهاد، چیزی را احساس نکردیم. اگر هم در گوشه‌های افغانستان و در بعضی از مناطق بوده، ما با آنها تماسی نداشتیم و نام و نشانی از آنها مطرح نبود.

وقتی مجاهدین پیروز شدند، پیش از پیروزی آنها یا مقارن با پیروزی‌شان، همان‌ طور که می‌دانید رهبران جهادی در پیشاور، آقای پروفسور مجددی را برای دو ماه ممثل حکومت اسلامی در نظر می‌گیرند. وقتی آنها به اینجا می‌آیند شورای حل و عقد تشکیل می‌شود.

شورای حل و عقد یعنی کسانی در افغانستان در این شورا عضویت پیدا می‌کنند که صلاحیت باز و بسته کردن مسائل سیاسی و اجتماعی و تعیین سرنوشت مردم افغانستان را داشته باشند. در شورای حل و عقد که از تمام اطراف و اقوام افغانستان، پیروان مذاهب و احزاب سیاسی متعدد در اینجا جمع می‌شوند، برای ریاست جمهوری (ریاست دولت اسلامی) افغانستان، فردی مناسب‌تر از استاد ربّانی را نمی‌یابند، لذاست که متفقاً با یک اتفاق عام و تام استاد ربّانی را به حیث رئیس‌جمهور افغانستان تعیین می‌کنند که نشان‌دهنده این است که استاد ربّانی در بین رهبران، از یک جایگاه برتر و ممتازتر برخوردار بوده و برای اکثریت مردم افغانستان قابل قبول بوده است.

در آن شرایط سخت و بحرانی که ما از یک جنگ 15 ساله بیرون آمده بودیم و در برابر اتحاد شوروی در کشور چیزی در حدود دو میلیون نفر مسلح بودند و تعدادی از اینها وابسته به همان رژیم سابق بود که با آن جنگیده می‌شد، چون اعلام عفو عمومی شده بود، آنها هم مانده بودند، چه کسانی که در اردو بودند و چه کسانی که در پلیس بودند، ولی متلاشی شده بود.

اردوی ما بعد از پیروزی جهاد متلاشی شد، ولی مسلحان که زیر زمین نرفتند، از کشور هم خارج نشدند، بلکه بین احزاب و اقوام پخش شدند. از مجموع مجاهدین و کسانی که در دولت حزب دموکراتیک خلق بودند، بعد از اینکه استاد ربّانی به عنوان زعیم کشور افغانستان، مسئولیت را بر دوش می‌گیرند، درحالی که در افغانستان دو میلیون نفر مسلح وجود دارد. اینها از اقوام و نواحی مختلف هستند. اکثر این افرادِ مسلح، دهاتی، بی‌سواد و فقیرند. چنین کمیتی از افراد مسلح را اداره کردن، به تحت انضباط درآوردن، بر آنها مستولی شدن، قانون را با آنها تطبیق کردن و آنها را در خدمت جامعه و قانون قرار دادن؛ کاری بود شبه معجزه.

لذا بود که دسیسه‌هایی علیه حکومت استاد ربّانی از جنوب شروع شد و تحریکاتی صورت گرفت که استاد ربّانی با حوصله در برابر این سختی‌ها، دست خود را به طرف طیف‌ها و مجموعه‌های مختلف دراز کرد، ولی مسئله افغانستان دیگر مسئله‌ای نبود که فقط در داخل افغانستان و داخل فعل و انفعالات قرار ‌بگیرد و بتوان با آنها کنار آمد یا نیامد، بلکه عوامل منطقه‌ای و داخلی و خارجی وجود دارند و بدبختی این است که در افغانستان مسائل قومی هم دخالت می‌کنند.

دوره زعامت استاد ربّانی 10 سال طول کشید و 10 سال قانوناً رئیس‌جمهور افغانستان بود و سازمان ملل متحد استاد ربّانی را به حیث رئیس‌جمهور افغانستان می‌شناخت، ولی دولت و شخص استاد ربّانی با مشکلات روزافزونی روبرو بود و با وجود این، ایشان میدان را برای جریان‌های افراطی، جنگ‌افروز و خشونت‌طلب خالی نگذاشت و همچنان‌که جهاد را رهبری می‌کرد، مقاومت را هم رهبری می‌کرد.

در کنار استاد ربّانی مسعودِ شهید، قهرمان ملی بود، مارشال فهیم، اسماعیل‌خان و صدها و ده‌ها نفر دیگری از اقوام مختلف بودند، مثلاً از پشتون‌ها شخصیت بسیار بارزی مثل استاد سیاف، حاجی عبدالظاهر قدیر و کسان دیگری در کنار استاد ربّانی در جبهه مقاومت بودند.

استاد همچنان‌که در جهاد رهبر بود یا بهتر است بگوییم یکی از رهبران بسیار برجسته و موفق بود، در دوره مقاومت تنها رهبری بود که در رأس قرار داشت و دیگران پیرامون استاد ربّانی مقاومت کردند تا جریان‌های متحجر بر کل افغانستان مسلط نشد. متأسفانه قضیه شانزدهم سنبله [شهریور] پیش آمد و سردار جهاد و قهرمان ملی، احمدشاه مسعود شهید شد، بعد هم اتفاقی که در نیویورک افتاد و حوادثی بعد از آن رخ داد تا اینکه غرب با لشکرکشی به افغانستان مداخله کرد که حکومت طالبان را سقوط بدهد و در اینجا امنیت بیاورد. بعد از آمدن قوای غرب در افغانستان جلسه بُن تشکیل شد...

اگر اجازه بدهید قبل از اینکه به آنجا برسیم، سئوالی بپرسم. از سال 92 تا 97 که ریاست جمهوری مستقر استاد ربّانی بود، چه اتفاقاتی افتاد؟ یعنی چه شد که جریان‌های تندرو که به فرمایش شما ریشه‌دار هم نبودند و در دوره جهاد ما اینها را نمی‌دیدیم، متشکل شدند و شکل گرفتند و رهبری معنوی و یکپارچه استاد ربّانی را مخدوش کردند و تا سال 1375 که حول و حوش 96، 97 می‌شود، به این سمت رفتند که مزارشریف کم‌کم سقوط کرد. در این چند سال چه اتفاقی افتاد؟

برای جواب به سئوال شما باید مقدمه مختصری بگویم. هزاران نفر از مردم مسلمان افغانستان چه آنهایی که زیر شکنجه‌ها شهید شدند و چه آنهایی که در سنگرها زیر هجوم آتش‌بار دشمن شهید شدند دو هدف داشتند: 1) ساقط کردن حکومت وابسته به شوروی و بیرون کردن شوروی و اشغال‌گران. 2) به‌جای آن تشکیل یک حکومت اسلامی و دینی مردم‌گرا و دارای مشارکت ملی و نظامی اسلامی و مردم‌سالار.

در مورد هدف اول؛ مجاهدین افغانستان توانستند بعد از 10 سال اشغالگران را بیرون کند و بعد از 14 سال حکومت دست نشانده اشغالگران هم سقوط کند اما در آرزوی اصلی که هدف دوم و تشکیل حکومت اسلامی بود مجاهدین موفق نبودند و نتوانستند یک حکومت جهادی و اسلامی پایداری را تشکیل بدهند. عواملی دارد، ولی مهم‌ترین عاملی که باعث شد حکومت اسلامی پایدار و ماندگاری تشکیل نشود، شرق و غرب نمی‌خواستند که در افغانستان در همسایگی جمهوری اسلامی ایران چنین حکومتی تشکیل شود. جمهوری اسلامی ایرانی که در آن انقلابی شد که می‌شود آن را انفجار نور گفت، انقلابی که هدیه الهی بود، انقلابی که برای ملل مستضعف و مسلمان‌ها الگو بود. حتی جهاد افغانستان هم از انقلاب اسلامی ایران تأثیرات مثبتی پذیرفت.

شرق و غرب مخالف بود و آماده نبود و نمی‌خواست که در همسایگی جمهوری اسلامی ایران یک حکومت اسلامی در افغانستان تشکیل شود، لذا هر کدام به نوبه خود حکومت مجاهدین را تخریب کردند. همین غربی که روزی روزگاری مجاهدین را در برابر شرق حمایت می‌کرد، این بنا را نداشت که شوروی شکست بخورد و مجاهدین جایش را در افغانستان بگیرند و حکومت اسلامی تشکیل بدهند. بلکه غرب می‌خواست مجاهدین به عنوان سوخت شوروی را شکست بدهد و بعد جای آن را غرب بگیرد و افغانستان در قلمرو و ساحت نفوذ غرب بگیرد.

گزینه‌شان چه بود؟

یک حکومت سکولار و دنباله‌روی سیاست غرب و پایگاهی برای غرب در آسیا.

آیا طیف مشخصی داشتند که اینها را نمایندگی کند؟

افراد سکولاری داشتند، حتی عناصری از خلق پرچم که وابسته به شوروی بودند. بعد از اینکه ناامید شدند، خودشان نمی‌توانند به حکومت ادامه بدهند، چپ آمریکایی شدند، یعنی چپ‌هایی که روزی و روزگاری وابسته به روس و به آن دلبسته بودند و با حمایت از آن به قدرت آمدند، بعد از آنکه از حمایت شوروی ناامید شدند، همین‌ها هم چراغ سبزهایی به آمریکا و غرب نشان دادند که ما برای خدمت به غرب آماده‌ایم. برای اینها هم یک حکومت سکولار مطلوب بود که غرب هم همین را می‌خواست. لذا شرق و غرب با یک تبانی منحوس نگذاشت که یک حکومت جهادی تشکیل شود، و لذا بود که جریان‌های دیگر یعنی همین جریان‌ها و حکومت‌های غربی که روزی و روزگاری مجاهدین را در برابر شوروی حمایت می‌کرد، اینها برای شکستن مجاهدین، جریانات متحجر دیگری را ایجاد کردند.

تا اینکه بالاخره با عموم حمایت‌ها و اینکه خود به تماشا نشست و امکاناتی را فراهم کرد. ما می‌بینیم جریان‌های متحجری با کمک‌ها و طرح‌های مشترک عربستان، سرویس‌های امنیتی انگلستان و امریکا به وجود می‌آید و از این طریق حکومت مجاهدین را تضعیف می‌کند و مجاهدین اکثریت مناطق افغانستان را از دست می‌دهد و جریان‌هایی می‌آیند که حرکت تکاملی افغانستان متوقف می‌شود.

منشأ اختلاف‌های داخلی هم همین‌ها بودند؟

البته عوامل داخلی هم دخیل هستند. اینکه ما ناکام ماندیم و حکومت اسلامی تشکیل نشد و پایدار نماند به خاطر عوامل داخلی هم بود مثل مسائل قومی،‌ ناپختگی، بی‌سوادی بسیار بالا و نفسانیاتی که هنوز اصلاح نشده است. یکی از عوامل این بود که در میان رهبران، کسی که اکثریت مردم افغانستان در مقابل او تسلیم باشند، در چنین جایگاهی قرار نگرفت. استاد ربّانی در میان این رهبران امتیاز بیشتری داشت و دلیلش هم این بود که مردم در شورای حل و عقد به شکل بسیار وسیعی از اقوام مختلف و حاکمان استان، استاد ربّانی را رئیس گرفتند، اما استاد ربّانی در بین سران مجاهدین رقیبانی داشت؛ رقیبانی که بعضی‌هایشان سرسخت و بی‌انصاف هم بودند، لذا بود که حکومت مجاهدین بر اوضاع افغانستان مسلط نشد.

باورم این است که اگر غرب با حکومت مجاهدین روابط تام دیپلماتیک برقرار می‌کرد و این حکومت را به رسمیت می‌شناخت و تنها نمی‌گذاشت و یک مقدار با او همکاری می‌کرد، حکومت مجاهدین می‌توانست بماند که این هم به نفع افغانستان بود و هم به نفع جهان بود و جهان شاید با مشکلی که الان با آن روبرو شده است، روبرو نمی‌بود، و لیکن مطامع غرب، این را تقاضا کرد که باید حکومت مجاهدین سقوط کند. یکی پشت دیگری بیاید. همان جریانی هم که ایجاب کرد تا مجاهدین را تضعیف کند و ساکت بسازد، مقصد اصلی‌اش این نبود، بلکه مقصد اصلی غرب ایجاد یک حکومت سکولار بود که با چند قدم به آن برسد. الان هم به دنبال چنین چیزی هست.

من فکر می‌کنم سران مجاهدین هم که یک به یک نشانه گرفته می‌شوند، برمی‌گردد به همین سیاست که غرب در افغانستان حکومت سکولار می‌خواهد و منافع خود را در این می‌بیند که در کشورهای جهان سوم و در کشورهای اسلامی حکومت سکولار برقرار کند.

بحث ما و شما در باره شخصیت شهید استاد ربّانی است که ایشان در این کشاکش و گرفتاری‌ها و در برابر این توطئه‌ها، ایستادگی و حوصله‌مندانه مقاومت کرد تا وقتی که بالاخره دو باره از جبهه شمال آمد و در کابل مستقر شد. می‌بینیم استاد ربّانی مدت 10 سال در بحرانی‌ترین شرایط سیاسی و اجتماعی افغانستان زعامت جهاد و مقاومت را به دست داشت.

اشاره کردید که غرب نخواست این نهال پا بگیرد و با انگیزه‌های مختلف آن را زد. گزینه‌های مطلوب‌شان از نظر مدل حکومتی، یک حکومت اسلامی نبود. از آن طرف هم یک‌سری اختلافات داخلی وجود داشت، ولی ته‌اش آنچه که وارد فاز نظامی شد و حکومت استاد ربّانی را دچار بحران کرد، جریان طالبان بود. این بحث به‌صورت جدی مطرح است که طالبان از داخل پاکستان شکل گرفته و تغذیه می‌شود. جریان‌های داخل پاکستان از ریشه‌دار شدن طالبان و این حرکت‌های تندروانه چه نفعی می‌برند؟

بعد از اینکه پاکستان ایجاد شد، حدود 62،63 سال قبل، یک مشکل اساسی بین افغانستان و پاکستان، وجود داشت. افغانستان در دوره صدارت داوودخان مدعی می‌شود که ما خط دیورند را به رسمیت نمی‌شناسیم. این خط مرزی در زمان حکمرانی امیر عبدالرحمن‌خان در افغانستان، طی معاهده‌ای با هند تحت سلطه انگلیس تعیین شد، اما بعد از به وجود آمدن کشور پاکستان، حکومت وقت افغانستان (حکومت داوودخان)، این خط را به رسمیت نشناخت و هنوز بین دو کشور افغانستان و پاکستان بر سر مسایل مرزی (خط دیورند) اختلافاتی وجود دارد که گاهی باعث بروز مشکلات جدی بین دو کشور شده ‌است. حکومت افغانستان در دوره صدارت و نخست‌وزیری داوودخان این ادعا را مطرح می‌کند که ما خط دیورند را به رسمیت نمی‌شناسیم. این خط بین و تا پل عتق متعلق به افغانستان است.

این مسئله کش پیدا کرد، درحالی که حکومت‌های قبلی افغانستان، مثل عبدالرحمن‌خان که 20 سال حکومت کرد، این خط را به رسمیت شناخته بود، پسرش امیر حبیب‌الله‌خان که او هم 20 سال حکومت کرد، این خط را به رسمیت شناخت. امان‌الله‌خان همین طور، نادرخان در چهار سال حکومتش و ظاهرشاه این خط را به رسمیت شناختند، ولی وقتی داوودخان به قدرت رسید تحت تأثیر نازیسم غرب آلمان و ایتالیا، این روحیه را پیدا می‌کند که پشتون، پشتون بوده و عنوان کرد این خط جامعه پشتون را دو قسمت کرده است و تا پل عتق متعلق به افغانستان است.

این یک کشمکش تاریخی بین افغانستان و پاکستان بود. حتی وقتی پاکستان مستقل شد و می‌خواست در ملل متحد کرسی خود را به دست بیاورد، افغانستان بیش از هر کشور دیگری با عضویت پاکستان در ملل متحد مخالفت کرد. ما فکر می کنیم پاکستان به خاطر این مسئله این طور موقفی در برابر افغانستان دارد.

در دوره جهاد که افغانستان در معرض این خطر قرار گرفت که اگر ایستادگی نشود، یکی از اقمار شوروی خواهد شد و شوروی به این هم قناعت نخواهد کرد و به عنوان تختة خیز از این کشور برای نفوذ و تصرف در پاکستان استفاده کندـ که البته منطقه بلوچستان هم آسیب‌پذیر بود و می‌توانست از این طریق بر آب‌های گرم و اقیانوس هند و دریای عمان راه پیدا کندـ و با توجه به اینها پاکستان محکم از مجاهدین و مهاجرین افغانستان حمایت کرد و این واقعیتی است که باید اعتراف کنیم.

اما وقتی پاکستان علائم پیروزی مجاهدین را احساس کرد، طمع و توقع داشت که وقتی شوروی شکست می‌خورد و حکومت مجاهدین تشکیل می‌شود که پاکستان در این مدت با اینها کار کرده است، حکومت آینده افغانستان باید دنباله‌روی سیاست پاکستان باشد، اما وقتی در افغانستان استاد ربّانی در رأس و احمدشاه مسعود به عنوان بازوی مسلح این جریان، نظام و حکومت قرار می‌گیرد، اینها حاضر نیستند دست از استقلال افغانستان بردارند.

افغانستان حاضر است با پاکستان روابط حسنه برقرار کند، ولی می‌خواهد به عنوان ملتی که جهاد کرده و خون داده مستقل باشد و با دنیا بر اساس منافع ملی خود مناسبات و روابط برقرار کند و این مطابق انتظار پاکستان نبود؛ پاکستان خیلی بیشتر از اینها می‌خواست، یعنی یک حکومت دنباله‌رو در افغانستان. وقتی که این نشد، لذاست که اینها از جریان‌های دیگری برای تضعیف حکومت مجاهدین حمایت کردند.

بنا بر آن، ما احساس می‌کنیم یک مسئله کشیدگی لاینحل، مسئله خط دیورند است. نه همه‌ی افغانستان، بلکه بعضی از عناصری که بیشتر تمایلات قوم‌گرایانه دارند، این ادعا را مطرح می‌کنند که دلایل محکمی هم ندارند و این سبب شده که حکومت پاکستان هراس داشته باشد که اگر در افغانستان یک حکومت قوی، مقتدر و مسلط بر اوضاع به وجود بیاید، ممکن است این ادعای خود را جدی‌تر مطرح کند و پشت سر آن اقدام باشد. اگر پاکستان تا عتق را از خود می‌خواند و روزگاری با این مشکل روبرو شود، حکومت پاکستان به این نتیجه می‌رسد که اگر بخواهد زنده بماند و اگر پاکستان پاکستان بماند، باید این خط دیورند حفظ شود. درحالی که حکومت افغانستان این را نمی‌پذیرد و ما فکر می‌کنیم یک مشکل اساسی این است.

بنا بر آن، این وضعیت ایجاب می‌کند و باعث می‌شود که پاکستان سعی کند در افغانستان حکومت ضعیفی باشد که همیشه دست به عصا راه ‌برود و دچار مشکلات باشد تا نتواند در باره خط دیورند و ماورای دیورند که یک ادعایی پشت سر آن عمل باشد، مطرح کند و اگر هم گاهی حرف می‌زند، فقط در حد حرف باشد. مسئله دیگر روابط افغانستان با هند برای پاکستان یک مسئله استراتژیک است. دو مسئله بین ما و پاکستان هست: 1) مسئله خط دیورند، 2) رابطه افغانستان با هند. تا وقتی این دو مسئله حل نشود، ما فکر می‌کنیم پاکستان دست از حمایت مخالفین حکومت افغانستان برنخواهد داشت.

حالا طالبان است. فرض کنید اگر روزی حکومت افغانستان با مخالفین مسلح امروزی کنار بیاید و خواسته‌های پاکستان برآورده نشود، روابط ما با پاکستان عادی نشود، افغانستان به آرامش نمی‌رسد. یعنی ما از پاکستان بخواهیم مخالفین ما را جا ندهد، مسلح نکند، آموزش ندهد و برای جنگ با ما نفرستد، ولی ما از پاکستان نپرسیدیم تو از ما چه می‌خواهی؟ که اگر خواسته‌اش با حفظ استقلال و هویت اسلامی و استقلال ملی‌مان برای ما قابل اجرا و قابل قبول و متکی به منطق باشد، ما منافع مشروع پاکستان را به رسمیت بشناسیم و منافع مشروع ما را هم باید پاکستان به رسمیت بشناسد تا از این جنجال‌ها نجات پیدا کنیم. تا وقتی مسئله ما با پاکستان از اساس حل نشده و مسائلی از این قبیل لاینحل بماند، فکر نمی‌کنم افغانستان روی آرامش را ببیند.

در قضیه اجلاس بُن1 یک چه شد که استاد ربّانی بعد از سقوط طالبان ادعایی برای ریاست جمهوری نکردند و آقای کرزای به آن ترتیب به عنوان ریاست جمهوری انتخاب شدند.

من احساس می‌کنم که استاد ربّانی تشنه این نبود که به هر صورت زعیم افغانستان باشد. تا وقتی که کس دیگری در میدان نبود که بتواند جای ایشان را بگیرد و در برابر جنگ و حملات پیاپی و این همه مشکلات کمرشکن کسی داوطلب و متقاضی نبود که جای استاد ربّانی را بگیرد، به غیر از همان جریانی که در حال جنگ بود و می‌خواست با جنگ بر افغانستان مسلط شود، بقیه از طریق مسالمت‌آمیز و تفاهم کسی به میدان نیامده بود که جای استاد ربّانی یک زعیم مشروع باشد، لذاست که استاد ربّانی احساس نیاز می‌کرد که زعامت را ادامه بدهد تا وقتی که اجلاس بُن پیش آمد و در آنجا جمعی از افغان‌ها ـ‌که البته غرب هم در آنجا حضور داشت و نماینده ملل متحد، اخضر ابراهیمی هم حضور داشت، وقتی که در اینجا جلسه تشکیل می‌شود و اینها بالاخره توافق می‌کنند که بعد از این آقای کرزای زعامت را بگیرد، استاد ربّانی دیگر ضرورتی را برای اینکه بخواهد مخالفت کند و یا به حکومت و زعامت خود ادامه بدهد، نمی‌بیند، بلکه مصلحت‌ ملی را در این می‌بیند که خوب است دست از زعامت بردارد و تا همین جا که کسی به میدان نبوده و بار مسئولیت را رسانده، حالا که جمعی از مسئولین افغانستان لازم دیده‌اند که کس دیگری بیاید، استاد ربّانی با پیشانی باز این فیصله را قبول می‌کند.

من در مراسم انتقال قدرت در اول جَدی، یعنی اول دی در کابل بودم، در مراسمی که در وزارت داخله برگزار شد، استاد ربّانی با پیشانی باز ریاست دولت را به آقای کرزای تبریک گفت و با ایشان معانقه کرد و این از دانش استاد ربّانی، دوراندیشی، مصلحت‌اندیشی و وطن‌دوستی ایشان بود و اینکه ایشان از هر طرحی که به نفع افغانستان باشد و برای مردم افغانستان قابل قبول باشد، استقبال می‌کند و کسی نیست که دلباخته قدرت و خواهان آن یا در تلاش این باشد که به هر صورت زعیم باشد. نه! بعد از آنکه ایشان 10 سال این مسئولیت را به دوش داشت، بعد از اینکه در نتیجه جلسه بُن آقای کرزای پیشنهاد می‌شود که زعیم آینده افغانستان برای مدت دو سال باشد، آقای استاد ربّانی ریاست را به آقای کرزای انتقال می‌دهد و با او همکاری می‌کند.

در یک دهه اخیر، ایشان نماینده پارلمان از بدخشان بودند. غیر از این فعالیت‌های عمده استاد چه بود؟ چه فعالیت‌های رسمی و سیاسی، چه فعالیت‌هایی از جنس حزبی؟

بعد از این تحول جدید که زعامت به آقای کرزای منتقل شده، استاد ربّانی فرصت بیشتری برای رسیدگی و سر و سامان دادن به امور حزب پیدا می‌کند. بر اساس معلوماتی که دارم، استاد ربّانی بعد از اینکه آقای کرزای مسئولیت کشور را به دوش می‌گیرد، بیشتر وقت خود را برای سر و سامان دادن حزب «جمعیت اسلامی» به مصرف می‌رساند، مسائل فرهنگی دارد، کم‌کم مراکز فرهنگی تشکیل می‌دهد، بعد هم زمینه‌سازی و تمهیداتی برای ایجاد یک ایستگاه تلویزیون که بالاخره این را هم بعد از شش سال کار کردن و تمهیدات توانست تلویزیون نور را تأسیس کند. تلویزیون نور بعد از تلویزیون تمدن، یک تلویزیون ارزشی است، تلویزیونی است که با سازوکار ارزش‌های اسلامی در جهت آگاهی مردم و بیداری نسل جوان، هدایت مردم و مخصوصاً نسل جوان، به‌سوی دینمداری و ارزش‌های اسلامی نقش بارزی داشته است و علاوه بر این ایشان در مجامع علمی مطالعاتی در زمینه تفسیر، تاریخ اسلام و فقه اسلام می‌کردند و در این زمینه‌ها یک عالم دینی بود. در عین حال آگاه به مسائل روز بود و از دانش روز هم بهره خوبی داشت و یک چهره ممتاز علمی و سیاسی و در موقعیت بالایی قرار داشت.

ادامه دارد...


امریکایی‌ها چه نفعی از نبود ربانی در افغانستان می‌برند
ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٦  کلمات کلیدی: آمریکا ، ترور ، برهان الدین ربانی ، افغانستان
تهدید متفکران انقلابی نزدیک به ایران/ تقویت جریان ضد شیعی

گروه بین‌الملل- مهدی جهانتیغی:مجموعه شواهدی همچون واقع شدن محل سکونت برهان الدین ربانی در یکی از امنیتی‌ترین مناطق افغانستان که حتی سفارت امریکا نیز در نزدیکی آن است و همچنین تدابیر امنیتی ویژه تیم حفاظتی ربانی که پس از مرگ احمد شاه مسعود همواره آگاهی از تلاش طالبان برای حذف برهان الدین ربانی داشته اند و از سوی دیگر سناریوی ترور که حتی رئیس جمهور افغانستان را نیز به صورت غیرمستقیم و بدون آگاهی وی به بازی گرفت، نشان می دهد که ترور رئیس جمهور سابق افغانستان یک عملیات اطلاعاتی امنیتی پیچیده است که از توان اطلاعاتی طالبان خارج بوده و با مدیریت یک سرویس اطلاعاتی قدرتمند در پشت صحنه اجرایی شده است.

اما ترور برهان الدین ربانی رئیس جمهور سابق افغانستان و رئیس شورای عالی صلح این کشور از منظر منفعت های استراتژیکی این حادثه از آن جهت حائز اهمیت ویژه است که می تواند روشن کننده دلایل این ترور و مهم‌تر از آن زمینه‌های تسهیل و حمایت از این ترور را از طرف امریکایی ها به خوبی نشان دهد. به‌طوری که خود مقامات بلند پایه پنتاگون نیز در واکنش به ترور رئیس جمهور سابق افغانستان، قتل وی را تحول مهم و قابل توجهی از نقطه نظر استراتژیک ارزیابی کرده اند.

برای ارائه تحلیل دقیق و استراتژیک از این ترور بدون نگاه به مشخصات اندیشه ای، جایگاه راهبردی ربانی در وضعیت کنوی وی در افغانستان و زمان اتفاق این ترور نمی توان فهم دقیقی از این اقدام سرویس های امنیتی امریکا به‌دست آورد.

در مورد مشخصات تفکر سیاسی ربانی می توان گفت که وی یک عالم سنی مذهب در حین حال یک سیاست مدار معتقد به وحدت قومیت ها و مذاهب در افغانستان و همچنین مخالف حضور بیگانگان در خاک افغانستان از زمان حضور سربازان شوروی سابق تا حضور نیروهای ناتو در این کشور در زمان حاضر بوده و همواره از افراط گری مذهبی به سبک طالبان انتقاد کرده است. این مجاهد در حوزه سیاست خارجی نیز بسیار به جمهوری اسلامی و رهبران ایران نزدیک بوده است.

درباره جایگاه راهبردی ربانی در جامعه افغانستان نیز باید گفت که وی به خاطر مجاهدت ها و همچنین داشتن سوابقی از جمله ریاست جمهوری افغانستان و روحیه اعتدال دارای وزن سیاسی و محبویبت زیادی در میان مردم این کشور بود.

در این میان حضور استاد ربانی در جایگاهی چون ریاست بر شورای مهم عالی صلح و همچنین نحوه نگاه و مدیریت ربانی در این شورای تاثیر گذار نیز بسیار مهم است.

ربانی که به عنوان شخصیتی با تفکر مستقل شناخته می شد، در این شورا تلاش کرده بود که جایگاه ها را به افراد با اعتقاد واقعی به جریان صلح و کمتر تحت تاثیر برخی کشورهای غربی و عربی، بدهد و همین تدبیر ربانی توانسته بود قدرت نفوذ خارجی به‌ویژه عربستان سعودی را در شورای راهبردی صلح کاهش دهد.

به اذعان قریب به اتفاق ناظران و فعالان سیاسی در افغانستان، استاد ربانی به موفقیت های خوبی در تقویت صلح در میان قبیله‌ها و گروه های مختلف افغان در طی مدت ریاست بر شورای صلح بدون امتیاز دادن خاص به گروه های تندرو دست پیدا کرده بود.

نکته حائز اهمیت دیگر که در هفته های اخیر پررنگ‌تر شد، اختلاف های بنیادین ربانی با امریکا و عربستان در مورد فرایند نهادینه کردن صلح در افغانستان است که وی در آخرین اظهارنظرهایش عملا بی اعتقادی خود را به طرح مشارکت دادن طالبان به عنوان مهره امریکا و عربستان در فرآیند برقراری صلح ملی در این کشور بیان کرده بود.

موفقیت های ربانی در شورای صلح افغانستان که حاصل مدیریت وی بر اساس نگاه به منافع ملی این کشور بود، صحنه بازی را به ضرر منافع امریکایی ها در این کشور تحت اشغال ناتو تغییر داد.

از سوی دیگر امریکایی‌ها به دلیل تفکرات ضد ایرانی و ضد شیعی پررنگ طالبان تلاش می کردند که نقش این گروه تروریستی را در این شورا پر رنگ کنند تا در آینده به‌عنوان مانع برای گسترش بیشتر نفوذ ایران در این کشور باشد که در واقع، بخشی از استراتژی دراز مدت تقویت جریان ضد شیعی و ایرانی در منطقه به‌ویژه در بخشی از قاره است.

همچنین حذف ربانی به‌عنوان یکی از رهبران پر نفوذ نزدیک به رهبران ایران، ضربه راهبردی به جریان حامی ایران و از سوی دیگر تقویت جریان ضد ایرانی در نهادهای تصمیم ساز و مشورتی دولت افغانستان محسوب می شود.

آخرین سخنرانی ربانی و انتقادهای بی سابقه او علیه طالبان را برخی ناظران سیاسی عملا به نوعی خبر از استعفای وی در آینده نزدیک معنا کرده بودند و در این زمینه نیز مستنداتی موجود است. استعفای ربانی می توانست موجب برخی چالش های جدی از نحوه و ادامه جریان صلح دل‎خواه امریکایی ها شود، به همین دلیل حذف ربانی قبل از استعفای او بسیار برای امریکایی ها برای رسیدن به اهداف‌شان در در این شورای مهم سودمندتر بوده است.

نکته دیگر پیگیری روند سیاست های امریکا در ماه های اخیر در افغانستان نشان می دهد که امریکایی ها تلاش کرده اند با تغییر استراتژی خود از جنبه نظامی گری رو به کار اطلاعاتی، نرم و نیمه سخت بیاورند که معمولا در جنگ اطلاعاتی و نیمه سخت ترور و حذف افراد تاثیر گذار در اولویت اول است. هم‌زمان با این تغییر رویکرد، راهبرد مذاکره با طالبان نیز در دستور کار جدی آنها قرار گرفت و بارها مسئولین نظامی و سیاسی امریکا بر این موضوع تاکید ویژه کردند.

در طی ماه های اخیر همچنین طالبان مذاکره با شورای صلح را پذیرفتند و ملا عمر رهبر این گروه به صراحت از مذاکره و گفت‌وگو استقبال کرد. بنابراین، راهبرد حذف و ترور به جای مذاکره آن‌هم ظرف یک مدت زمان چند روزه قابل تامل است، زیرا در فاصله حضور ربانی در ایران و مدت کوتاه حضور وی در امارات تغییر استراتژیکی در مواضع ربانی و دولت کرزاری در قبال طالبان و یا حادثه مهم سیاسی و امنیتی در راستای مقابله با طالبان در افغانستان اتفاق نیافتاد که طالبان را به یک‎باره مصمم به حذف فیزیکی کند.

این استدلال نشان می دهد که آدرس غلطی از بیرون گرفته شده و این ترور در بیرون از گروه طالبان طراحی شده است. با این حال، می توان گفت این ترور سفارشی بوده است و در این مقطع که صحبت از گفت‌وگو و سهم دادن به طالبان در قدرت جدی شده، عاقلانه نیست که ترور حداقل در دستور کار فعلی طالبان قرار بگیرد.

در عین حال، منفعت این ترور به جیب یک شریک سوم به‌نام عربستان نیز می‌رود. امثال ربانی به علت مشخصه تفکر معتدل مذهبی مانع جدی نفوذ جریان سلفی و در نتیجه عربستان بودند. رابطه طالبان با عربستان سعودی نیز از روابط آشکاری است که نیازی به شاهد و سند در این زمینه نیست.

در طی سال‌های اخیر، طالبان اهرم و پیاده نظام آل سعود در افغانستان بوده و اساسا آل سعود برای مقابله با انقلاب اسلامی ایران و جلوگیری از نفوذ جمهوری اسلامی در منطقه، این گروه را با کمک امریکایی ها تاسیس و تقویت کردند.

در همین حال این ترور سفارشی یک توجیه مهم و یک معامله سودآور برای طالبان محسوب می شود و آن اینکه در عوض امریکایی ها از این طریق جای پای طالبان را به عنوان بزرگ‌ترین گروه مخالف و دشمن دیرینه جمهوری اسلامی ایران در شورای عالی صلح باز کرده است.

از سوی دیگر دو بحث مهمی که ربانی در اجلاس بیداری اسلامی در تهران به نخبگان جهان اسلام به عنوان یک متفکر بزرگ و تاثیر گذار در جهان اهل سنت مطرح کرد، آدرس های صحیح استراتژیک به انقلابیون منطقه بود که امریکایی ها و به‌ویژه سعودی‌ها را نگران کرد.

درخواست ربانی از ایران برای ایجاد دبیر خانه مرکزی و همیشگی برای مشورت اسلامی در تهران -که به معنای مرکزیت و محوریت ایران در میان کشورهای جهان اسلام بود- و همچنین عنوان کردن حزب الله لبنان به عنوان اهرم تأثیر گذار در معادلات فلسطین؛ دو آدرس صحیح و راهبردی بود که ربانی با سخنرانی خود در اجلاس تهران به متفکرین جهان اسلام ارائه داد.

از این رو ترور ربانی پس بلافاصله در بازگشت از ایران یک اعلام هشدار به متفکران اسلامی نیز هست که رابطه اعتقادی با ایران دارند و به لحاظ دیدگاه به جمهوری اسلامی نزدیک هستند. همچنین این اخطار و پیام را برای افراد و جریان‌هایی داشت که برای الگوسازی به انقلابیون منطقه آدرس ایران را می دهند.

از طرف دیگر، با حذف ربانی عملا ضربه اساسی به جریان صلح در افغانستان وارد شده و این مسئله می تواند حضور بلند مدت ناتو در افغانستان را توجیه کند. حضور بلند مدت در افغانستان از خواسته های راهبردی امریکا است که حتی پس از این ترور، برخی از مسئولین بلندپایه امریکایی تلویحاً با بیان اینکه "تا آخر کنار مردم افغانستان خواهند ماند!"، بیان کرده اند.

این در حالی است که ربانی چند روز قبل از ترور، خواهان خروج امریکایی ها از افغانستان شد و همواره از مخالفین امضای پیمان امنیتی افغانستان با آمریکا بود.

موضوعی دیگری که امریکایی ها برای توجیه حضور بلند مدت در افغانستان به دنبال آن هستند، اختلاف قومیت ها در این کشور است. ایجاد اختلاف در این کشور چند قومیتی ماندن امریکا را برای ایجاد تعادل در افغانستان توجیه پذیرتر خواهد کرد. ربانی یک یک تاجیک بود و تاجیک ها به مدد وی توانسته بودند پس از دو قرن برای خود اعتبار و اقتداری در افغانستان کسب کنند، حال متهم شدن طالبان که از قومیت پشتون است به ترور ربانی، افغانستان را در آستانه یک جنگ قومی قرار می دهد که همان توجیه خاص برای تمدید حضور امریکایی ها در افغانستان خواهد بود.

منفعت راهبردی دیگر امریکایی ها از این ترور تحت تاثیر قرار دادن افکار عمومی مردم افغانستان است. تلاش برای حذف رهبران جهادی افغان که نماد تفکر ضد استبدادی و استکباری در جامعه افغانستان هستند، تلاش برای حذف یا تضعیف عقبه این گونه جریان ها و ایجاد فضایی در کشور افغانستان برای به فراموشی سپردن این شخصیت ها توسط نسل جدید افغان از این تفکر ضد بیگانه و اشغالگر است.

امریکایی ها با این راهبرد تلاش می کنند تا در سال‌های آینده با هزینه کمتر در خاک افغانستان بمانند. یکی از ده ها شواهد دیگر این موضوع ایجاد ده ها شبکه ماهواره ای، روزنامه و سایت در فضای مجازی با حمایت مستقیم ملی و اطلاعاتی امریکا در جامعه افغانستان برای تحقق این راهبرد است.


جدیدترین خبر از پشت پرده ترور رئیس‌جمهور سابق افغانستان
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٥  کلمات کلیدی: ترور ، برهان الدین ربانی ، افغانستان ، عربستان سعودی
نقش‌مستقیم عربستان در ترور ربانی/ سفارت سعودی سه روز قبل تخلیه شد

یک منبع آگاه خبر داد سفارت عربستان سعودی که روز شنبه یعنی سه روز قبل از ترور ربانی تخلیه شده بود، نقش هماهنگ کننده را در طراحی این ترور به همراه سفیران امریکا و انگلیس برعهده داشته است و از ترس تبعات این جنایت، اقدام به تخلیه قبل از عملیات کرده بود.

به گزارش رجانیوز، این منبع آگاه در کابل پایتخت افغانستان به خبرنگار ما گفت: دلیل تعطیلی سفارت عربستان سعودی و آتش زدن کلیه اسناد، چند روز قبل از ترور برهان الدین ربانی، اطلاع و هماهنگی مقام‌های امنیتی و دیپلماتیک سعودی با عاملین ترور و ترس از تبعات آن و حمله هواداران و مجاهدین به سفارت‌های عربستان، امریکا و انگلیس بوده است.

یک روز پس از تخلیه سفارت عربستان و فرار دیپلمات‌های سعودی، یک روزنامه چاپ کابل از ارتباط عربستان با گروه طالبان خبر داد.

روزنامه "آرمان ملی" که به جریان ربانی نزدیک است، در شماره روز دوشنبه خود با استناد به اظهارات آگاهان سیاسی نوشت اسنادی را که کارمندان سفارت عربستان آتش زده اند، احتمالا اسنادی بوده که رابطه حاکمان عربستان را با طالبان نشان می داده است. عربستان از جمله کشورهایی است که درگذشته حکومت طالبان را به رسمیت شناخته بود و به آنها کمک مالی می کرد.

رجانیوز روز چهارشنبه به نقل از یک منبع آگاه دیگر نیز خبر داد که بر خلاف برخی از اخبار مبنی بر اینکه ربانی از تهران به کابل رفته و مورد حمله تروریستی قرار گرفته بود، وی پس از همایش بین‌المللی بیداری اسلامی به شارجه امارات رفت تا با خانواده‌اش دیدار کند اما به‌دلیل تماس یک مقام افغان و تأکید او بر اینکه سفیران امریکا و اسرائیل اصرار دارند که ربانی رئیس شورای عالی صلح به کابل بازگردد، وی به‌طور فوری عازم پایتخت افعانستان شد.

نکته جالب اینکه شاهدان عینی می‌گویند که چند دقیقه پیش از انفجار عامل انتحاری، آژیر خطر سفارت امریکا در نزدیکی منزل ربانی به صدا در آمده که این موضوع مشخص می کند امریکایی‎ها از وقوع انفجار کاملا آگاه بودند و با فرا خواندن همکاران‌شان به منطقه امن، قصد نجات جان خود را داشتند. همچنین در صحنه انفجار دو تن بازداشت شدند که یکی از آن‌ها تبعه امریکا بوده است.

در عین حال، این سؤال جدی وجود دارد که عامل انتحاری که از نمایندگان طالبان بود و در زمان احوال‌پرسی با ربانی خود را منفجر کرد، چگونه از دو پوسته امنیتی جلوی در خانه وی گذشته، بدون اینکه کسی وی را مورد تفتیش بدنی قرار دهد؟

هفته گذشته ربانی با طرح صلح امریکا مخالفت کرد و طالبان را تروریست‌های پرورش یافته پاکستان و غرب معرفی کرد.

برهان الدین ربانی به یکی از مهمانان همایش بیداری اسلامی گفته بود که پیش از سفر به تهران از عربستان با وی تماس گرفته شده و او را تهدید کرده‌اند که حضور در این همایش به نفع وی نخواهد بود.


زندگینامه مرحوم «برهان الدین ربانی»
ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳۱  کلمات کلیدی: سیاسی ، برهان الدین ربانی ، بیوگرافی ، ترور

با کودتای محمد داوود خان در سال ۱۳۵۲ اعضا و هواداران جمعیت اسلامی افغانستان ، تحت تعقیب حکومت داود خان قرار گرفتند ، پس از آن بود که‌ ربانی و عده‌ای دیگر از فعالان اسلامگرا از افغانستان خارج شده و به پاکستان فرار کردند.

ربانی اوایل هفته جاری در آخرین فعالیت زندگی پر فروز و نشیب خود ،برای شرکت در اجلاس "بیداری اسلامی" به تهران سفر کرد.

به گزارش فارس برهان‌الدین ربانی رهبر حزب جمعیت اسلامی افغانستان، رئیس جمهور سابق این کشور و نماینده  مجلس نمایندگان افغانستان در   ۲۹ شهریور ۱۳۱۹ در شهر فیض آباد مرکز ولایت بدخشان افغانستان متولد شد.

در سال ۱۳۳۶ در دانشگاه شرعیات کابل همراه‌ با تنی چند از دوستان خود  ، نهضت جوانان مسلمان را تاسیس کرد که‌ بعدا این نهضت با استعفای غلام محمد نیازی از رهبری آن در سال ۱۳۵۱ توسط آقای ربانی به‌  "جمعیت اسلامی افغانستان" تغییر نام داد.

با کودتای محمد داوود خان در سال ۱۳۵۲ اعضا و هواداران جمعیت اسلامی افغانستان ، تحت تعقیب حکومت داود خان قرار گرفتند ، پس از آن بود که‌ ربانی و عده‌ای دیگر از فعالان اسلامگرا از افغانستان خارج شده و به پاکستان فرار کردند.
 
در آنجا احزاب اسلامگرا و حکومت وقت پاکستان به‌ ریاست ذولفقار علی بوتو که روابط سردی با دولت افغانستان به خاطر مسئلهٔ پشتونستان داشت ، از آنها پذیرایی کرده‌  و با مسلح کردن جمعیت اسلامی افغانستان ، آنها را برای جنگ با حکومت داوود خان آماده‌ کرد.

اما عده‌ای از رهبران نهضت اسلامی از جمله ربانی مخالف جنگ مسلحانه علیه حکومت داوود بوده‌اند، به‌ همین دلیل کشور پاکستان را ترک کرده‌ و راهی عربستان سعودی میشوند.

ربانی پس از چندی به‌ کشور مصر رفت و در سال ۱۹۶۸ از دانشگاه معتبر الازهر ، در رشته فلسفه اسلامی درجه فوق لیسانس گرفت.

برهان الدین  همواره  خواهان خروج نیروهای شوروی سابق از افغانستان و سپردن حکومت به مجاهدین افغان بود تا در سال 1992 و پس از پیروزی مجاهدین و شکست دولت  نجیب الله احمد زی به‌ عنوان رئیس جمهور موقت افغانستان انتخاب شد.

پس از آن ، شورای حل و عقد نیز در ۳۰ دسامبر سال ۱۹۹۲ برهان الدین ربانی را به عنوان نخستین رئیس جمهور رسمی حکومت مجاهدین در افغانستان انتخاب کرد.

هنوز چند سالی نگذشته‌ بود که‌ جنگ های داخلی افغانستان حکومت ربانی را تضعیف کرد و بلاخره‌ در ۲۶ سپتامبر ۱۹۹۶ کابل که زیر حملات شدید مخالفان داخلی قرار داشت به طالبان واگذار شد.
 
ربانی که مقر حکومت را به مزار شریف انتقال داده بود هنوز به عنوان رئیس جمهور رسمی افغانستان شناخته می‌شد هرچند به مرور زمان قلمروش را ازدست رفته‌ می دید و فقط بر ده درصد کشور حکومت داشت.

پس از به قدرت رسیدن طالبان در سال ۱۹۹۶، آقای ربانی به زادگاه خود، شهر فیض آباد ولایت بدخشان بازگشت و فعالیت های ضد طالبان خود را آغاز کرد ، فعالیتی که‌ تا حمله‌ نیروهای آمریکایی به‌ افغانستان هیچ نتیجه‌ای در پی نداشت.

بدنبال فروپاشی رژیم طالبان در حملات آمریکا در ۲۰۰۱ میلادی، آقای ربانی که تا آن زمان به عنوان رئیس جمهور افغانستان شناخته می شد،طی مراسمی  در اجلاس "بن" قدرت را رسما به حامد کرزی، رئیس اداره موقت افغانستان تحویل داد.

ربانی بعدها در انتخابات ریاست جمهوری افغانستان از حامد کارزانی حمایت کرد و خود نیز در انتخابات پارلمانی افغانستان شرکت کرد و به‌عنوان اولین نماینده مردم ولایت بدخشان با بیشترین آراء به‌ عضویت پارلمان این کشور در آمد.

سالها بعد  شورای عالی صلح افغانستان توسط حامد کارزای تشکیل شد و  آقای ربانی رئیس این شورا شد وی در این سمت مسئول  گفت و گو و صلح با طالبان بود.

آقای ربانی اوایل هفته جاری در آخرین فعالیت زندگی پر فروز و نشیب خود ،برای شرکت در اجلاس "بیداری اسلامی" به تهران سفر کرد و در حاشیه‌ این اجلاس نیز با مقام معظم رهبری دیدار کرد.

وی سر انجام در 29 شهریور 1390 و در سالروز تولد خود  ، در یک حمله انتحاری در خانه‌اش در محله وزیر اکبرخان کابل کشته شد.


طالبان مسئولیت ترور ربانی را پذیرفت
ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳۱  کلمات کلیدی: طالبان ، ترور ، برهان الدین ربانی ، افغانستان

ربانی عصر روز سه شنبه بر اثر یک حمله انتحاری در منزل خود ترور شد.

سخنگوی طالبان ترور ربانی رهبر برجسته جهادی افغانستان را که عصر امروز توسط یک عامل انتحاری به قتل رسید، به عهده گرفت.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری فارس در کابل، سخنگوی طالبان در تماس با رسانه‌ها مسئولیت ترور ربانی را بر عهده گرفت.

ربانی عصر روز سه شنبه بر اثر یک حمله انتحاری در منزل خود ترور شد.
 
بر اساس منابع موثق عامل انتحاری به عنوان نماینده طالبان در منزل ربانی حضور یافته بود و با جلب اعتماد از این طریق و به واسطه یکی از اعضای شورای عالی صلح افغانستان که گفته می‌شود نام وی "واحدیار" است، وارد منزل وی شده بود.

واحدیار وزیر سابق طالبان در امور مهاجرین در تماس تلفنی با برهان‌الدین ربانی به وی اعلام می‌کند که دو تن از رهبران مهم طالبان تمایل دارند تا با شما مذاکره و سپس به روند صلح بپیوندند.
 
واحدیار همراه با یک نفر که مواد منفجره را در عمامه خود جاسازی کرده بود به منزل برهان‌الدین ربانی وارد می‌شود.

این وزیر سابق طالبان به محافظان ربانی می‌گوید که فرد همراه وی را بازرسی بدنی نکنند زیرا به وی هتک حرمت می‌شود و ممکن است از ملاقات با ربانی منصرف شود.
 
به گفته "فضل‌کریم ایماق" عضو پارلمان افغانستان، این عامل انتحاری که همراه واحدیار به منزل ربانی وارد شده بود هنگام مصافحه با ربانی سر خود را به سینه ربانی نزدیک کرده و خود را منفجر می‌کند.
 
از سرنوشت واحدیار اطلاعاتی در دست نیست، جسد ربانی در حال حاضر در بیمارستان وزیر اکبرخان کابل است.
 
منطقه وزیر اکبرخان که منزل ربانی در آن قرار دارد تحت محاصره نیروهای امنیتی افغانستان قرار دارد و به هیچ کس اجازه ورود به این منطقه داده نمی‌شود. در تمامی شهر کابل جو امنیتی حاکم شده و از تردد خودروها جلوگیری می‌شود.
 
حامد کرزی رئیس جمهور افغانستان که به منظور شرکت در اجلاس سازمان ملل در نیویورک به‌سر می‌برد ممکن است سفر خود را ناتمام گذاشته و به کابل برگردد.
 
"معصوم استانکزی" مشاور رئیس جمهور افغانستان و رئیس دبیرخانه شورای عالی صلح افغانستان نیز در این دیدار حضور داشته و به شدت زخمی شده است.

علاوه بر رئیس جمهور سابق افغانستان، چند محافظ وی نیز کشته شده اند اما تاکنون از سرنوشت واحدیار اطلاعی در دست نیست.

جو کابل به شدت امنیتی شده است و به خبرنگاران اجازه ورود به منطقه وزیر اکبر خان محل زندگی ربانی داده نمی‌شود.

لحظاتی پس از حادثه ترور رئیس شورای عالی صلح افغانستان ، تلویزیون نور رنامه‌‌های عادی خود را قطع کرد و به پخش قرآن مبادرت ورزید.

ربانی از رهبران برجسته جهادی افغانستان بود که سال‌ها علیه اشغالگران روس و پس از آن علیه طالبان جنگید.

وی که ریاست شورای عالی صلح افغانستان را به عهده داشت، به تازگی سخنان تندی علیه طالبان ایراد کرد که برخی آن را استعفای ربانی از شورای عالی صلح برداشت کردند.


اوباما: ترور ربانی احمقانه بود
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳۱  کلمات کلیدی: ترور ، برهان الدین ربانی ، اوباما ، طالبان

باراک اوباما در واکنش به ترور ربانی گفت: ترور برهان الدین ربانی رئیس جمهوری سابق افغانستان "خشونت احمقانه ای است که حرکت این کشور به سوی آزادی را مانع نخواهد شد".

رئیس جمهوری آمریکا ترور برهان الدین ربانی رئیس جمهوری سابق افغانستان را احمقانه توصیف کرد.

به گزارش مهر به نقل از رسانه های غربی، باراک اوباما در واکنش به ترور ربانی گفت: ترور برهان الدین ربانی رئیس جمهوری سابق افغانستان "خشونت احمقانه ای است که حرکت این کشور به سوی آزادی را مانع نخواهد شد".

اوباما در حین دیدار با حامد کرزای رئیس جموری افغانستان در نیویورک این رویداد دردآور را تسلیت گفت.

کرزای نیز در این دیدار ضمن محکوم کردن این ترور آن را "بزدلانه" خواند و گفت: من معتقدم که به آسانی می توانیم جای ربانی را پر کنیم.

"دیوید کامرون" نخست وزیر انگلیس نیز ضمن محکوم کردن این اقدام گفت: وی [ربانی] یک رئیس جمهوری سابق محبوب افغانستان بود و نقشی حیاتی به عنوان رئیس شورای عالی صلح افغانستان ایفا می کرد.

وی افزود: کار شورای صلح ادامه پیدا خواهد کرد و ما مصمم هستیم آینده خوب برای افغانها را ببینیم.

در همین رابطه هیلاری کلینتون وزیر خارج آمریکا نیز ضمن محکوم کردن این ترور شدیدا آن را محکوم کرد.

وی گفت: ما تسلیت خود را به خانواده ربانی و تمام مردم افغانستان از جمله کسانی که در این حادثه تروریستی مجروح شده اند و خانواده کسانی که جان خود را از دست داده اند اعلام می کنیم و از دولت افغانستان می خواهیم تا مسئولان این حمله بزدلانه را به پای میز عدالت بکشاند و از ادامه فشارها بر القاعده و طالبان نیز حمایت می کنیم.

هیلاری کلینتون گفت: ما همیشه افرادی را که تمامی تلاش خود را برای از بین بردن آرمان صلح ملت افغانستان بکار می برند می شناختیم و تا این روند پایان نیابد خشونت ها ادام خواهد داشت و مردم افغانستان از پیگیری آینده دموکراتیک تر و صلح آمیزتر برای کشورشان باز نخواهند ماند و به تلاش های خود در در این زمین ادامه خواهند داد.

نیکلا سارکوزی رئیس جمهوری فرانسه نیز این ترور را اقدام تروریستی بزدلانه و غیر قابل قبول توصیف کرد و گفت: تروریست ها یک مرد صلح را کشتند و او فردی است که برای صلح افغان ها تلاش می کرد.


یکی از عاملان ترور ربانی دستگیر شد
ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳۱  کلمات کلیدی: ترور ، برهان الدین ربانی ، طالبان ، افغانستان

"غلام صدیق صدیقی" سخنگوی وزارت کشور افغانستان و "حامد علمی" سخنگوی رئیس جمهور افغانستان که در منطقه ترور برهان الدین ربانی حضور داشتند، اعلام کردند: یک نفر از عاملان ترور ربانی دستگیر شده است.

منابع آگاه از گفتگوی تلفنی "حامد کرزای" و "برهان الدین ربانی" قبل از ترور وی خبر می دهند که طی آن رئیس جمهور افغانستان از ربانی خواسته با دو نفری که یکی از انها عامل ترور وی بود، دیدار کند.

به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از آژانس خبری پژواک افغانستان، "غلام صدیق صدیقی" سخنگوی وزارت کشور افغانستان و "حامد علمی" سخنگوی رئیس جمهور افغانستان که در منطقه ترور برهان الدین ربانی حضور داشتند، اعلام کردند: یک نفر از عاملان ترور ربانی دستگیر شده است.

این مقامات افغان جزئیات بیشتری در این باره ارائه ندادند، اما تاکید کردند که در این حمله به افراد دیگری نیز آسیب وارد آمده است. بر این اساس، علاوه بر ربانی سه عضو دیگر شورای صلح نیز کشته شده اند که تاکنون نام آنها اعلام نشده است.

از سوی دیگر، منابع آگاه از تماس تلفنی "حامد کرزای" رئیس جمهور افغانستان و "برهان الدین ربانی" قبل از ترور وی خبر می دهند. بر این اساس، کرازی در این تماس به ربانی توصیه کرده که با دو نفری که یکی از آنها عامل ترور وی بود، دیدار کند.


علاوه بر ربانی 4 عضو دیگر شورای صلح افغانستان هم کشته شدند
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳۱  کلمات کلیدی: ترور ، برهان الدین ربانی ، طالبان ، افغانستان
برهان‌الدین ربانی کشته شد

برهان‌الدین ربانی، رئیس شورای صلح افغانستان و رئیس‌جمهور سابق این کشور در یک انفجار در کابل کشته شد. شبکه خبری بی.بی.سی به نقل از مقامات محلی افغانستان گزارش داد: ربانی در ملاقاتی با دو نفر از اعضای طالبان در منزلش در کابل هدف این انفجار قرار گرفت. هنوز مشخص نشده که آیا دو عضو طالبان در این انفجار و کشته شدن ربانی دست داشته‌اند یا خیر. گفته شده است در اثر این حادثه تعدادی دیگر از اعضای شورای عالی صلح افغانستان در منزل ربانی بوده‌اند. منزل ربانی در منطقه وزیر اکبر خان در پایتخت افغانستان واقع است.

به گزارش منابع خبری، در اثر شدت انفجار آژیر خطر سفارت آمریکا در کابل هم که در نزدیکی محل حادثه واقع شده، به صدا درآمده است. ربانی از سوی حامد کرزای رئیس جمهور افغانستان به عنوان رئیس شورای صلح این کشور انتخاب شده و کار مذاکره با گروههای مختلف طالبان برای دستیابی به صلح در این کشور را عهده‌دار بود. به اذعان کارشناسان، عملکرد این شورا به ریاست ربانی مثبت بوده و دستاوردهای خوبی تاکنون داشته است. وی از مخالفان طالبان بود و پیش تر در سخنانی از طالبان به دلیل استفاده از کودکان در درگیری‌ها شدیدا انتقاد کرده بود.

برهان‌الدین ربانی که در افغانستان با عناوینی همچون استاد ربانی و پروفسور ربانی مشهور بود، سال 1319 در شهر فیض آباد مرکز ولایت بدخشان افغانستان به دنیا آمد. او که فارغ‌التحصیل دانشگاه الهیات کابل بود در سال ۱۳۳۶ با همکاری دیگر اساتید این دانشگاه، نهضت جوانان مسلمان را تأسیس کردند که با استعفای غلام محمد نیازی از رهبری آن در سال ۱۳۵۱، رهبری آن نهضت را ربانی با نام جمعیت اسلامی افغانستان به دوش گرفت. حزب او یکی از قوی‌ترین احزاب سیاسی در کنار دیگر احزاب مخالف دولت افغانستان بود. این حزب مشی معتدل داشت و به باور کارشناسان مسائل سیاسی افغانستان از آغاز تأسیس تحت تأثیر جنبش اخوان‌المسلمین مصر بوده‌است. ربانی پس از پیروزی مجاهدین و شکست دولت نجیب‌الله احمد زی در سال 1371 رئیس‌جمهور موقت افغانستان شد و تعیین رئیس‌جمهور افغانستان به شورای اهل حل و عقد واگذار گردید که خود ربانی آن را تشکیل داده بود و عمدتاً متشکل از جمعیتی‌ها بود. شورای حل و عقد نیز در سال 1372 برهان الدین ربانی را به عنوان نخستین رئیس‌جمهور رسمی حکومت مجاهدین در افغانستان انتخاب کرد.


نشانه ها چه می گویند ؟!
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳۱  کلمات کلیدی: ترور ، برهان الدین ربانی ، حسین شریعتمداری ، روزنامه کیهان

همه نشانه ها حکایت از آن دارند که برهان الدین ربانی، رئیس شورای عالی صلح افغانستان و اولین رئیس جمهور این کشور، در جریان یک توطئه و پروژه مشترک از سوی آمریکا و رژیم آل سعود به شهادت رسیده است و شهادت ایشان پیام خشم آمیخته به اضطراب و نگرانی آمریکا و متحدان غربی و منطقه ای آن از موفقیت بی نظیر و بیرون از انتظار کنفرانس بیداری اسلامی در تهران بوده است. این نظریه، فقط یک «گمانه» نیست، بلکه واقعیتی است که شواهد و قرائن فراوانی بر صحت آن گواهی می دهند. بخوانید!
1-منزل مسکونی شهید برهان الدین ربانی که عملیات ترور در آن صورت پذیرفته، در جاده دهم وزیر محمد اکبرخان کابل که یکی از مناطق و محله های معروف کابل است، قرار داشته است. این ساختمان در فاصله کوتاهی از سفارت آمریکا در کابل واقع شده و منطقه یاد شده تا شعاع چند کیلومتر تحت حفاظت شدید نیروهای آمریکایی بوده است و سرفرماندهی ارتش آمریکا در افغانستان، این منطقه را «منطقه امن و حفاظت شده و غیرقابل نفوذ» اعلام کرده و مخصوصا بعد از تلاش دو هفته قبل طالبان در حمله به سفارت آمریکا، بر شدت حفاظت از آن به گونه ای محسوس و چشمگیر افزوده بود، تا آنجا که غیر از افسران ارشد ارتش آمریکا و چند مقام رسمی دولت افغانستان، هیچکس بدون بازرسی نمی توانست راهی به درون این حلقه حفاظتی داشته باشد. با این حال دو تروریستی که برهان الدین ربانی را به شهادت رسانده اند علی رغم آن که موادمنفجره را در میان دستار و روی سر خود جاسازی و با خود حمل می کرده اند، بدون بازرسی وارد حلقه حفاظتی شده اند. و یا بعد از بازرسی بی آن که مانع ورود آنها شوند به درون حلقه راه یافته اند! ممکن است گفته شود از آنجا که تروریست های مورد اشاره به عنوان نمایندگان رسمی مذاکره کننده از سوی طالبان آمده بودند، نیازی به بازرسی بدنی آنها احساس نشده است که این احتمال با ارائه شواهدی در ادامه همین نوشته، نفی خواهد شد.
2- شهید برهان الدین ربانی یکی از شخصیت های برجسته و شناخته شده ای بود که به اجلاس بیداری اسلامی در تهران دعوت شده و در این اجلاس مخصوصا به دلیل جایگاه و سابقه اسلامی و مبارزاتی خود حضور چشمگیر و موثری داشت. ایشان تصمیم داشت و اعلام نیز کرده بود که تا چند روز بعد از پایان اجلاس به حضور خود در ایران ادامه خواهد داد ولی روز دوم همایش آقای «حامد کرزای» رئیس جمهور افغانستان که برای شرکت در اجلاس سالانه مجمع عمومی سازمان ملل متحد به نیویورک رفته بود، در یک تماس تلفنی به ایشان خبر می دهد که دو تن از اعضای طالبان به نمایندگی از این گروه قصد مذاکره فوری با ایشان را دارند و از شهید ربانی می خواهد که برای انجام این گفت وگو به کابل مراجعه کند. اصرار شهید برهان الدین ربانی برای تعویق چند روزه این قرار بی نتیجه می ماند و ایشان با عجله و از طریق دوبی به کابل باز می گردد. قرار ملاقات ساعت 30/5 بعدازظهر به وقت کابل بود و شهید ربانی که ساعت 30/4وارد کابل شده بود بی آن که فرصت انجام مقدمات لازم و متعارف را پیدا کند در ساعت مقرر دو فرستاده طالبان -یعنی تروریست ها- را به حضور می پذیرد و فاجعه در همان اولین دقایق دیدار به وقوع می پیوندد. دراین باره گفتنی است که؛
الف: شهید برهان الدین ربانی از یکسال قبل به عنوان رئیس «شورای عالی صلح» افغانستان انتخاب شده و در این فاصله مذاکرات فراوانی با گروههای مختلف افغان داشته است و مطابق روال تعریف شده و شناخته شده اینگونه قرار ملاقات ها، نظیر ملاقات مورد اشاره از مدتها قبل برنامه ریزی می شود و از سوی دیگر طی چند روز اخیر اتفاق درخور توجه و تعیین کننده ای در میان نبوده است که ترور رئیس شورای عالی صلح از سوی طالبان، ضرورت فوری و فوتی داشته باشد. بنابراین به وضوح می توان نتیجه گرفت که ترور شهید ربانی، طی چند روز اخیر طراحی شده و به اجرا درآمده است، چرا که تروریست ها می توانستند با بهره گیری از عنوان نمایندگی طالبان- گروه ترورکننده که مسئولیت آن را نیز پذیرفته است- زمان مناسب دیگری را برای ترور ایشان در نظر بگیرند و یا این که اقدام تروریستی خود را طی چند ماه گذشته و در فرصت ملاقات های فراوان دیگری که داشته اند عملیاتی کنند؟ این نکته نشان می دهد که کانون ترور، از قبل تصمیم به ترور شهید ربانی نداشته و یا انجام آن را یک ضرورت فوری تلقی نمی کرده است. و این تصمیم در چند روز اخیر اتخاذ شده است. و اما، طی چند روز اخیر، چه رخداد غیرمنتظره ای اتفاق افتاده که باعث شده کانون مشترک ترور- آمریکا، آل سعود و پیاده نظام آنها یعنی طالبان- ترور شهید ربانی را در دستور کار فوری و فوتی خود قرار دهد؟ تنها رخداد مهم و سرنوشت ساز این روزها برپایی اجلاس بیداری اسلامی در تهران و موفقیت بی نظیر و فراتر از حد انتظار آن در همراهی ملت های مسلمان برای مقابله با سلطه آمریکا و حذف دیکتاتورهای دست نشانده در جهان اسلام بوده است.
ب: اصرار حامد کرزای برای مراجعه شهید ربانی به کابل و انجام ملاقات با نمایندگان طالبان نمی تواند به مفهوم اطلاع وی از ماجرا باشد. چرا که شهید ربانی از مخالفان سرسخت طالبان بود و طالبان از دشمنان سرسخت کرزای نیز هست اگرچه مخالفت شهید ربانی و کرزای با طالبان از دو موضع جداگانه بوده است. از سوی دیگر، حامد کرزای به یقین می دانسته که اصرار تلفنی و آشکار وی به برهان الدین ربانی برای بازگشت به کابل و ملاقات با فرستادگان طالبان از نگاه هیچکس پنهان نمی ماند بنابراین چنانچه از طرح ترور باخبر بود، نباید با اصرار و آشکارا از برهان الدین ربانی می خواست که به کابل بازگشته و با نمایندگان طالبان ملاقات کند.
3- بعداز بازگشت شهید ربانی به کابل و استقرار در محل سکونت خود، دو فرستاده طالبان که در پوشش ملاقات با وی و گفت وگو درباره صلح آمده بودند، وارد محوطه منزل شهید می شوند. در این هنگام، اگرچه شهید ربانی و برخی از اطرافیان و محافظان وی با توجه به مقررات حلقه استحفاظی، اطمینان داشتند که آنها قبل از ورود به این حلقه از سوی نظامیان آمریکایی تحت بازرسی قرار گرفته اند ولی برای اطمینان بیشتر خواستار بازرسی بدنی فرستادگان می شوند. اما، دو تن از اعضای طالبان که عضو شورای عالی صلح به ریاست برهان الدین ربانی بودند، خطاب به شهید ربانی و محافظان وی اظهار می دارند که این دو تن بدون بازرسی نمی توانند از حلقه حفاظتی نیروهای آمریکایی عبور کرده باشند و از سوی دیگر، آنها به نمایندگی از سوی طالبان آمده اند و بازرسی بدنی آنان می تواند اهانت به آنها تلقی شده و موجب ناخرسندی گروه طالبان شود! در پی این توضیح، شهید ربانی و محافظان وی از بازرسی صرفنظر می کنند. همین جا، باید به احتمالی که در صدر این نوشته آمده و نفی شده بود اشاره کرد و آن اینکه، برخلاف احتمال یاد شده، نمایندگان طالبان نمی توانسته اند با این عنوان که نمایندگان رسمی مذاکره کننده هستند بدون بازرسی آمریکایی ها وارد حلقه حفاظتی شده باشند، چرا که، اولا؛ در گفت وگوی اولیه با محافظان شهید ربانی بر انجام بازرسی آنها از سوی آمریکایی ها- البته به دروغ- تاکید شده و ثانیا؛ تصمیم محافظان به بازرسی آنان نشان می دهد که اینگونه بازرسی ها عادی و جاری بوده است و ثالثاً؛ دو تروریست یاد شده از شخصیت های شناخته شده نبوده اند که آمریکایی ها در ضرورت بازرسی بدنی آنها تردید کرده باشند. و اما، در پی انصراف از بازرسی بدنی نمایندگان طالبان، یکی از آنها برای روبوسی و مصافحه به برهان الدین ربانی نزدیک می شود و در همان حال، دو عضو طالبان در شورای عالی صلح که مانع از بازرسی شده بودند، به گونه ای محسوس، خود را از نقطه ملاقات و اطراف شهید ربانی دور می کنند و قابل توجه آن که بعد از چند قدم، با حالت نیم خیز به دور شدن خود ادامه می دهند!... و شهید ربانی، حامی صدیق مردم مظلوم افغانستان و یار دیرینه حضرت امام(ره) و رهبر معظم انقلاب، بی سر به دیدار یار می شتابد.
تروریست ها چگونه از حلقه حفاظتی نظامیان آمریکایی عبور کرده اند؟ چرا بازرسی نشده اند؟
4- طالبان را می توان به سه طیف تقسیم کرد.
اول؛ گروه معروف حاکم بر افغانستان طی سال های 75 تا 80 که تحت رهبری
- ظاهری و اسمی- بن لادن و ملا عمر قرار داشته و اکنون بعد از کشته شدن بن لادن، رهبری این گروه برعهده «ایمن الظواهری» است. او اهل قاهره است و به اعتراف حسنی مبارک در مصاحبه با نیویورک تایمز، از سوی سازمان سیا در قاهره عضوگیری شده بود. بن لادن نیز عضویت خود در سازمان «سیا» را نفی نمی کرد بلکه مدعی بود که بعدها از سازمان اطلاعاتی آمریکا جدا شده است! این گروه به اعتراف آمریکایی ها و اظهارات بی نظیر بوتو، ساخته مشترک «مدیریت آمریکا، حمایت مالی آل سعود و تدارک محلی سازمان اطلاعات پاکستان» است. ترور شهید ربانی از سوی این طیف صورت گرفته است. رهبران اصلی این طیف عمدتا غیرافغانی و از اتباع عربستان و مصر هستند.
دوم؛ طیف میانه با رهبری ضمنی «حکمت یار».این طیف معتقد به مذاکره برای سهیم بودن در حاکمیت افغانستان است و ربانی و کرزای در مذاکرات چندماهه اخیر با این طیف، پذیرفته بودند که حاکمیت 16 استان جنوبی افغانستان به طالبان- تمامی گروه ها- سپرده شود.
سوم؛ طیفی که از آن با عنوان «طالبان محلی» یاد می شود و از نظر جمعیت در اکثریت هستند ولی در مذاکرات و معادلات، کمتر به بازی گرفته می شوند.
بدیهی است که فقط طیف اول یعنی طالبان وابسته به آمریکا و سعودی می توانسته اند برای ترور برهان الدین ربانی انگیزه داشته باشند، چرا که این طیف بارها نشان داده اند بدون اشاره آمریکا دست به هیچ اقدامی نمی زنند. رهبران این طیف روابط اعلام شده ای با ژنرال پترائوس- سرفرماندهی سابق آمریکا در منطقه- داشته اند.
5- و بالاخره، اجلاس بیداری اسلامی در تهران که با حضور بیش از هفتصد نفر از نخبگان و اندیشمندان موثر در جهان اسلام تشکیل شده بود از چند ویژگی و شاخصه مورد اتفاق در میان تمامی شرکت کنندگان برخوردار بود که؛ مقابله جدی با سلطه آمریکا و متحدانش، ساقط کردن دیکتاتورهای دست نشانده و برپایی نظام های حکومتی برخاسته از اسلام در کشورهای اسلامی، هوشیاری نسبت به جریانات سیاسی وابسته به قدرت های استکباری و پیشگیری از ترفند آنها برای انحراف در خیزش های اسلامی منطقه و...
اجلاس بیداری اسلامی در تهران از نخستین روزهایی که خبر برپایی آن منتشر شد و مخصوصا بعد از برپایی اجلاس و آثار و دستاوردهای خیره کننده
- و به اعتراف دوست و دشمن- بی نظیر و غیرمنتظره آن، به ویژه بیانات حکیمانه و گره گشای حضرت آقا، با خشم و نگرانی شدید آمریکا و متحدان غربی و منطقه ای آمریکا روبرو شد. چرا که این اجلاس و به ویژه رهنمودهای حکیمانه رهبر معظم انقلاب که استقبال همگانی شرکت کنندگان را در پی داشت، جایی برای تحریف انقلاب های اسلامی اخیر باقی نمی گذاشت و...
با توجه به آنچه به اجمال گذشت، آیا می توان در این واقعیت کمترین تردیدی داشت که شهید برهان الدین ربانی، قربانی خشم و کینه آمریکا و متحدانش از نقشه راهی بوده است که اجلاس بیداری اسلامی پیش روی ملت های مسلمان گشوده است؟
حسین شریعتمداری


پرچم افغانستان بمدت 3 روز نیمه افراشته شد
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳۱  کلمات کلیدی: ترور ، برهان الدین ربانی ، افغانستان ، طالبان

پرچم افغانستان در این سه روز در سراسر افغانستان و نمایندگی‌های رسمی این کشور در سراسر جهان نیمه افراشته خواهد بود.

شورای وزیران افغانستان به مناسبت ترور برهان‌الدین ربانی، رئیس جمهوری پیشین افغانستان و رئیس شورای صلح، در این کشور سه روز عزای عمومی اعلام کرد.

به گزارش ایسنا وزیر اطلاعات و فرهنگ افغانستان گفت، پرچم افغانستان در این سه روز در سراسر افغانستان و نمایندگی‌های رسمی این کشور در سراسر جهان نیمه افراشته خواهد بود.

برهان‌الدین ربانی روز گذشته در خانه‌اش در اثر یک حمله انتحاری کشته شد، طالبان مسئولیت ترور ربانی را به عهده گرفتند.

ربانی اخیرا با شرکت در "اجلاس بین‌المللی بیداری اسلامی" در تهران از همه فقهای شیعه و سنی خواست، علیه حملات انتحاری فتوا دهند و آن را از نظر شرعی حرام اعلام کنند.


برهان‌الدین ربانی قربانی چه شد؟
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳۱  کلمات کلیدی: ترور ، برهان الدین ربانی ، سیاسی ، طالبان

آمریکا و متحدانش پس از رخدادهای 11 سپتامبر با شعار مبارزه با تروریسم و افراط‌گرایی، وارد این منطقه شده و به این بهانه افغانستان را اشغال کردند، ولی بنا بر شواهد موجود، نه تنها گام عملی برای نابودسازی قطعی طالبان برنداشتند، بلکه چندی پیش، مقامات آمریکایی برای پایدار شدن صلح! در افغانستان، پیشنهاد گفت‌وگو با طالبان را علنی کردند...

سرویس بین‌الملل ـ خبر ترور برهان‌الدین ربانی در بعد از ظهر روز سه‌شنبه، همه محافل خبری و اطلاعاتی را با شوک و حیرت روبه‌رو کرد. این حادثه به اندازه‌ای مهم و از لحاظ امنیتی استراتژیک بود که بلافاصله بعد از شنیدن خبر، حامد کرزای رئیس جمهور افغانستان با نیمه کاره گذاشتن سفر خود به نیویورک تصمیم به بازگشت به کابل گرفت.

اما نکته مهم اینجاست که چه کسانی از این ترور سود می‌برند و از سوی دیگر، علل شکل‌گیری و پیامدهای چنین حادثه ای چیست؟

به گزارش «تابناک»، شهادت برهان‌الدین ربانی، دست‌کم به منزله دوران فترت نه چندان کوتاه مدت پروسه صلح در افغانستان خواهد بود، زیرا جریان افراط در افغانستان که دشمن اصلی جریان صلح در این کشور است، با به شهادت رساندن برهان الدین ربانی، می‌تواند خلأهایی را در جریان طرفداران صلح در افغانستان پدید آورد؛ مؤید این نظر، اظهارنظر آقای ربانی مبنی بر این که «طالبان به صلح رضایت نمی‌دهد» است.


بنابراین، آمریکا و متحدانش پس از حوادث 11 سپتامبر با شعار مبارزه با تروریسم و افراط‌گرایی وارد این منطقه شده و به این بهانه افغانستان را اشغال کردند، ولی بنا بر شواهد موجود، نه تنها اقدام عملی برای نابودسازی قطعی طالبان و جریان افراط برنداشتند، بلکه چندی پیش مقامات آمریکایی برای پایدار شدن صلح! در افغانستان پیشنهاد گفت‌وگو با طالبان را علنی کردند که آخرین اقدام آنها در این جهت، همزمان با ترور برهان‌الدین رسانه ای شد، خبر موافقت دولت قطر در تأسیس دفتر طالبان در قطر بود.

بنابراین این تحرکات نشان می‌دهد که آمریکا عزم عملی در نابودی طالبان نداشته، بلکه حتی درصدد مشارکت دادن آنها در حکومت افغانستان بوده است.

در واقع برآیند همکاری و گفت‌وگو میان طالبان و آمریکا، سهم‌خواهی بیشتر طالبان و از سوی دیگر، تلاش آنها برای نشان دادن قدرت و توانایی‌های خود که حتی می‌توانند در قلب کابل دست به عملیات انتحاری بزنند و رئیس شورای عالی صلح افغانستان را به شهادت برسانند، باعث شد درصدد به دست آوردن امتیاز بیشتر در آینده دولت افغانستان باشند؛ بنابراین، باید دید اظهارنظر اوباما مبنی بر احمقانه بودن ترور برهان‌الدین ربانی را می‌توان از کدام منظر احمقانه دید؟! چه، به نظر می‌رسد که برهان‌الدین ربانی قربانی گفت‌وگوی طالبان با آمریکا و متحدانش شده باشد.

البته باید توجه داشت که رخ دادن چنین حوادث تروریستی، پیامدهای داخلی و منطقه ای گسترده‌ای برای افغانستان در پی خواهد داشت، که از جمله مهمترین پیامدهای داخلی آن، به تعویق افتادن جریان صلح است؛ تعویقی که ناامنی در درون افغانستان و دیگر کشورهای همسایه را در پی خواهد داشت و از لحاظ منطقه ای، شرایط را برای حضور گسترده‌تر و مداوم‌تر نیروهای فرامنطقه ای در منطقه فراهم خواهد کرد و موجب بی‌ثبات‌تر شدن هر چه بیشتر منطقه می‌شود.


سرنخ‌های جدید از ترور رئیس‌جمهور سابق افغانستان
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳۱  کلمات کلیدی: ترور ، برهان الدین ربانی ، افغانستان ، سیاسی
ربانی ازتهران به شارجه‎رفت امابا اصرارسفرای‎امریکاوانگلیس به‎کابل بازگشت/ تهدید ازسوی عربستان پیش ازسفربه ایران

در حالی که روز گذشته برخی منابع ادعا کردند که برهان الدین ربانی در بازگشت به کابل از تهران هدف حمله انتحاری در منزلش قرار گرفت و کشته شد، یک منبع آگاه با انتشار جزئیات جدیدی، سرنخ‌های دست داشتن غربی‌ها در این حادثه را تشریح کرد.

به گزارش رجانیوز، وبسایت خبری  europeanphoenix  با انتشار خبری در این باره نوشت: ربانی در بازگشت از همایش بیداری اسلامی در تهران، برای دیدار با خانواده‌اش به "شارجه" رفت و قصد نداشت که به‌زودی کشور امارات را به مقصد افغانستان ترک کند.

این وبسایت خبری به نقل از یک منبع آگاه افزود: اما پس از رسیدن ربانی به شارجه، بلافاصله یک مقام افغان با او تماس گرفت و با اصرار از وی خواست که برای حضور در جلسه مهمی به افغانستان بازگردد.

این منبع آگاه ادامه داد: فرد تماس گیرنده تأکید داشت که سفیران امریکا و انگلیس بر بازگشت ربانی به کابل و حضور او در این جلسه اصرار زیادی دارند.

وی یادآور شد که پس از این تماس، ربانی دیدار با خانواده‌اش را ناتمام گذاشته و به‌طور فوری عازم کابل شده است.

در عین حال و به گزارش خبرنگار رجانیوز، یکی از حاضران در همایش بیداری اسلامی نیز به برگزار کنندگان این همایش خبر داد که ربانی به او گفته است که پیش از سفر به تهران برای حضور در همایش از عربستان با وی تماس گرفته و به او هشدار داده شده است که به نفعش نیست که در این همایش شرکت کند.

عصر روز سه‌شنبه یک عامل انتحاری با منفجر کردن خود در جلسه‌ای در منزل برهان الدین ربانی، وی و پنج نفر از حاضران را کشت و تعدادی را نیز مجروح کرد.

عصر سه‌شنبه بلافاصله پس از انجام این ترورو، طالبان مسئولیت آن را برعهده گرفت.

رجانیوز نیز بلافاصله پس از ترور در گزارشی تشریح کرد که جریان‌های تندور و امریکایی‌ها بیشترین نفع را از حذف برهان الدین ربانی می‌برند.


ترور برهان الدین ربانی از زبان شاهد عینی ماجرا
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳۱  کلمات کلیدی: ترور ، برهان الدین ربانی ، افغانستان ، سیاسی

یک شاهد عینی ماجرا که وی نیز از مصدومان حادثه ترور ربانی است، از چگونگی ورود عامل انتحاری به اتاق شهید ربانی و لحظه انفجار سخن گفت.

 
این شاهد عینی در گفت‌وگو با فارس ، اظهار داشت: عصر روز گذشته زمانی که "معصوم استانکزی" و "واحدیار" همراه با عامل انتحاری به منزل استاد ربانی داخل شدند، استاد در منزل تشریف داشتند و منتظر آنان بودند.
 
وی افزود: استاد ربانی از جای خود برخواست و برای گفت‌وگو با فردی که فرمانده طالبان معرفی شده بود، به سمت وی حرکت کرد.
این شاهد عینی که در این حادثه زخمی شده است، افزود: هنگامی که استاد ربانی با این فرد مشغول صحبت بود، ناگهان صدای مهیبی بلند شد و پس از آن دیگر هیچ چیزی را متوجه نشدم.
 
شاهد عینی ترور در زمان حادثه، مشغول پذیرایی از میهمانان بود.
 
عصر روز گذشته یک عامل انتحاری با انفجار خود، برهان الدین ربانی رئیس جمهور سابق افغانستان و رئیس شورای عالی صلح این کشور را به شهادت رساند.
 
این عامل انتحاری با عنوان یک فرمانده طالبان که قصد مذاکره دارد و با واسطه فردی به نام واحدیار که عضو شورای عالی صلح است، توانست وارد منزل ربانی شود.
 
احمدولی مسعود در تازه ترین گفت‌وگو با فارس اظهار داشت: ربانی بر اثر اصرار و تماس‌های مکرر کرزی از آمریکا مجبور شد تا با این فرد که "نصرالله" نام دارد، دیدار کند.
 
بر اساس برخی خبرها، استانکزی بر اثر این حادثه به شدت زخمی شده است و از سرنوشت واحدیار اطلاعی دقیقی در دست نیست گرچه گفته می‌شود که وی نیز زخمی شده است.

برهان الدین ربانی ترور شد
ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳۱  کلمات کلیدی: ترور ، طالبان ، برهان الدین ربانی ، افغانستان

لحظاتی پیش "برهان‌الدین ربانی" بر اثر انفجار بمب در منزلش واقع در منطقه وزیر اکبرخان کشته شد که منابع موثق کشته شدن وی را تایید کرده‌اند.

رئیس شورای عالی صلح افغانستان و رئیس جمهور سابق این کشور بر اثر انفجار بمب در منزلش کشته شد.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری فارس در کابل، لحظاتی پیش "برهان‌الدین ربانی" بر اثر انفجار بمب در منزلش واقع در منطقه وزیر اکبرخان کشته شد که منابع موثق کشته شدن وی را تایید کرده‌اند.

 
2 عامل انتحاری، موجب این انفجار شدند و گفته می‌شود این 2 تن با کسب اعتماد "استانک‌زای"، رئیس دبیرخانه شورای عالی صلح، موفق به ورود به منزل استاد ربانی شده بودند.

این 2 تن خود را از فرماندهان برجسته طالبان معرفی کرده بودند.


پنجشیر" و "شیر دره پنجشیر" در یک نگاه
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٧  کلمات کلیدی: سیاسی ، احمدشاه مسعود ، ترور ، القاعده

دره زیبای پنجشیر که نام آن نه تنها برای افغان‌ها بلکه برای بسیاری از جهانیان به واسطه مقاومت‌های بزرگمرد افغانستان احمدشاه شاه مسعود شناخته شده است، آماده برگزاری دهمین سالگرد آن شهید بزرگ می‌شود.

به گزارش فارس، پنجشیر نام دره ای در شمال شرق افغانستان است که نام آن با نام شهید "احمد شاه مسعود" مشهور به شیر دره پنجشیر عجین شده است.
این دره با کوه‌های سر به فلک کشیده پر از برف، صخره‌های عظیم، شیب‌های تند و رودخانه خروشان خود مناظر چشم اندازی را بوجود آورده که چشم هر بیننده ای را می‌نوازد.
پنجشیر در فاصله ۱۲۰ کیلومتری کابل و بین ۲ شاخه جنوبی هندوکش واقع شده است.

رودخانه پنجشیر

رود پنجشیر از سلسله کوه‌های هندوکش سرچشمه می‌گیرد.
این رودخانه از میان دره‌های عمیق عبور کرده و پس از اتصال چند شاخه دیگر مانند "غوربند" و "پریان دریا" به آن و طی مسافتی حدود ۴۸ کیلومتر در شرق کابل و در منطقه سروبی به رودخانه کابل می‌پیوندد.
این رودخانه از رودهای دائمی افغانستان است.

اقوام مستقر در پنجشیر

اکثریت مردم این ولایت "تاجیک" تبار بوده و مردم آن به زبان "فارسی دری" تکلم می‌کنند. همچنین عده‌ای از "هزاره‌ها"، "نورستانی‌ها" و "پشه‌ای‌ها" نیز در این ولایت زندگی می‌کنند.

محصولات و معادن پنجشیر

گندم، جو، حبوبات و ذرت از محصولات عمده این منطقه است که بیشتر در کرانه‌های غربی دره پنجشیر کشت می‌شود و توت، انگور، زردآلو و گردو از فرآورده‌های باغی این دره به شمار می‌روند.
در این ولایت حیواناتی مانند "آهو"، "روباه"، "پلنگ"، "گرگ"، "خرس"، "بز کوهی" و از پرندگان هم "کبک" زیست دارند.
دره پنجشیر معادنی از قبیل آهن، نقره، لاجورد و مس را در دل خود جای داده است که لاجورد پنجشیر شهرت خاصی دارد.

پنجشیر از نظر استراتژیک

گردنه سالنگ، از گردنه‏های معروف هندوکش در مسیر راه کابل به شمال افغانستان، در شمال غرب دره پنجشیر قرار دارد.
جمعیت آن در حدود ۳۰۰ هزار نفر است.
دره پنجشیر با حصارهای بلند طبیعی خویش در نزدیکی پایتخت افغانستان، پایگاه مطلوبی برای جنگ‎های چریکی - به خصوص در سال‌های ۱۹۷۸ تا ۱۹۹۲میلادی (نبرد مجاهدان به رهبری احمد شاه مسعود بر ضد روس‌ها) - فراهم کرده بود.
پنجشیر محل استقرار احمدشاه مسعود، این فرمانده مشهور مجاهدان افغانستان بود.

پنجشیر در هنگام اشغال ارتش سرخ

۲۰ هزار نیروی ارتش سرخ به همراه پنج هزار نیروی دولتی افغان ۹ بار برای کنترل درهٔ استراتژیک پنجشیر دست به تهاجم زدند که هر بار با تلفات و خسارات هنگفت انسانی و تسلیحاتی شکست می‌خوردند.
چهار تهاجم اولیه به پنجشیر به صورتی کاملا کلاسیک انجام ‌شد، به این معنا که بعد از بمباران‎های هوایی، ستونی از زره پوش‎ها دست به حمله می‌زدند.

نوع تجهیزات و تاکتیک‌های مورد استفاده روس‌ها در این جنگ‌ها نشان می‌داد که پنجشیر و شخص احمدشاه مسعود، هدف شماره یک اشغالگران روس در این عملیات‌ها بودند.
سهم اعظم این عملیات‌ها بر عهده واحدهای چتربازی بود که در عمق جبهه، بر خط الرأس بلندی‎ها، روستاها و نقاط عبور، پیاده می‌شدند و سپس واحدهای زرهی جای آنها را می‌گرفتند.

استراتژی مسعود در این نبردها عقب نشینی به دره‌های مجاور و پراکنده ساختن نیروهای ارتش سرخ شوروی‎ و سپس باز پس گیری مواضع از دست رفته بود.
با وجودی که حملات به پنجشیر از شدیدترین عملیات‌های رزمی ارتش‌ شوروی و افغانستان محسوب می‌شد اما آن‌ها هرگز قادر به کنترل درهٔ پنجشیر نشدند.
پنجشیر ۲ بار به خاطر حملات گسترده ارتش سرخ از سکنه خالی شد و مردم به ولایت‌های همجوار و کشورهای خارجی مانند پاکستان و ایران مهاجر شدند.
مقاومت سرسختانه شهید مسعود علیه نیروهای شوروی در زادگاهش، او را به "شیر پنجشیر" معروف کرد.
او پس از چهارده سال مقاومت در برابر ارتش سرخ شوروی و حکومت تحت حمایتش در افغانستان، نقش مهمی در به قدرت رسیدن مجاهدان در سال ۱۹۹۲ میلادی در کابل داشت.

در فاصله سالهای ۹۲ تا ۹۶ میلادی، شهید احمدشاه مسعود، وزارت دفاع و فرماندهی نیروهای دولتی در برابر حملات گروه‌های مخالف، به ویژه "گلبدین حکمتیار" را بر عهده داشت.
پس از تسلط یافتن طالبان بر کابل در سال ۱۹۹۶، مسعود از پایگاه سنتی خود در دره پنجشیر، به مقاومت علیه طالبان به ویژه در مناطق شمالی کابل ادامه داد.
طالبان به تدریج بر اکثر نقاط افغانستان، به جز مناطقی که تحت فرماندهی احمدشاه مسعود قرار داشت، تسلط یافتند.
۲ روز پیش از حملات یازدهم سپتامبر به برج‌های ساختمان تجارت جهانی در نیویورک، احمد شاه مسعود بر اثر یک حمله ناجوانمردانه و انتحاری به شهادت رسید و درست چند هفته پس از این دو حادثه نیروهای ائتلاف به رهبری آمریکا، به بهانه همکاری محو تروریسم به افغانستان حمله کرده و دولت طالبان را سرنگون کردند.

امروز دره پنجشیر در کنار اهمیت نظامی که دارد به عنوان یکی از زیباترین نقاط افغانستان مطرح بوده و بسیاری از تروریست‌ها از این دره زیبا و آرامگاه احمدشاه مسعود دیدن می‌کنند.
بسیاری از مردم برای زیارت آرامگاه مسعود در زادگاه وی - روستای "جنگلک" - از طریق یک جاده ۴۷ کیلومتری که به تازگی احداث شده، به پنجشیر سفر می‎کنند.

مسعود و مبارزات وی

مسعود همزمان با آغاز تحصیلات در دانشگاه کابل، با مهندس "حبیب الرحمان " از پیشگامان "نهضت اسلامی افغانستان " آشنا شد و این آشنایی مسیر زندگی مسعود را تغییر داد.

او به همراه دوستان خود علیه دولت "داوود خان " که با شوروی سابق رابطه نزدیکی داشت دست به کودتا زدند.
وظیفه مسعود و یاران او، شورش در دره پنجشیر بود و گروه دیگری نیز قصد داشتند که در کابل دست به اقدام مشابهی بزنند.

مسعود به اتفاق ۳۷ تن از یاران خود موفق شدند تا مهمترین مرکز دولتی در مرکز دره پنجشیر را به تصرف خود درآوردند.
بعد از تسخیر این مرکز، مسعود و یاران او منتظر شنیدن خبر سقوط دولت افغانستان از رادیو بودند، اما دولت که به موقع از کودتا آگاه شده بود، آن را خنثی کرد و دستگیرشدگان را اعدام کرد.

به دنبال این خبر، مسعود از پنجشیر خارج شد و به علت این که تحت تعقیب بود، مجبور شد به پاکستان عزیمت کند.
مسعود از سال ۱۳۵۴ تا ۱۳۵۸ در شهر "پیشاور " به صورت نیمه مخفی زندگی می کرد تا این که در نخستین مرحله خیزش مردم علیه رژیم کمونیستی در سال ۱۳۵۸ رهبری قیام در دره پنجشیر را به‎عهده گرفت و از آن تاریخ به بعد نام مسعود با دره پنجشیر گره خورد و به شیر پنجشیر معروف شد.
احمد شاه مسعود طی ده سال جنگ در دره پنجشیر، هفت بار با لشکرکشی نیروهای تا دندان مسلح ارتش سرخ مواجه شد.
در تمامی این تهاجمات مسعود و یاران او سرسختانه از دره پنجشیر دفاع کردند و این دره را به دژ تسخیر ناپذیری مبدل کردند.
مسعود با طرح ریزی جنگ های چریکی متناسب با اوضاع و شرایط افغانستان نام خود را در قطار بزرگترین رهبران جنگ چریکی جهان به ثبت رساند.

تشکیل گردان‏ها و قرارگاه‌های متحرک از ابتکارات مسعود بود که در افغانستان سابقه نداشت.
رژیم کمونیستی افغانستان به رهبری دکتر "نجیب الله " که از اختلافات داخلی رنج می‌برد با سقوط شهر "مزار شریف " به دست ژنرال "عبدالرشید دوستم " در سال ۱۳۷۰خورشیدی در آستانه سقوط قرار گرفت.

بلافاصله پیش از سقوط مزار به دست دوستم که با برخی از نیروهای جهادی هماهنگ شده بود، مسعود به همراه دوستم و "عبدالعلی مزاری " رهبر حزب وحدت اسلامی در شهر "جبل السراج " ولایت پروان گرد آمدند و اتحادی را با نام "شورای عالی جهادی افغانستان " که بعدها به "ائتلاف شمال " معروف شد بنیاد گذاشتند.

در این ائتلاف، مسعود به عنوان رئیس، مزاری به عنوان معاون و ژنرال دوستم به عنوان مسئول نظامی در ولایت های شمالی برگزیده شدند.
سرانجام دکتر نجیب الله آخرین رئیس دولت کمونیستی افغانستان، در ۲۵ اسفند ۱۳۷۰با پیشروی نیروهای جهادی از قدرت کنار رفت و پایتخت افغانستان در سحرگاه پنجم اردیبهشت ۱۳۷۱ به دست مجاهدان افتاد.

پس از تصرف کابل، جنگ‌های خانمان‎سوز افغانستان به راه افتاد و بر اثر این جنگ‌ها میلیون‌ها افغان کشته، مجروح و آواره شدند.
چهار سال پس از این واقعه، در پائیز ۱۳۷۵ پیشروی طالبان بسیار سریع و برق‎آسا صورت گرفت و در عرض کمتر از یک ماه چندین ولایت و پایتخت افغانستان به دست طالبان افتاد.

این پیشروی خیره کننده تمامی نیروهای جهادی از جمله احمد شاه مسعود را به هراس افکند. مسعود، دوستم، خلیلی با کنارگذاشتن اختلافات خود، در شهر "خنجان " گردهم آمدند و ائتلاف جدیدی را به نام "شورای عالی دفاع از افغانستان " به وجود آوردند.

پیشروی طالبان در افغانستان ادامه پیدا کرد و با سقوط "بامیان " تمامی رهبران جهادی به استثنای احمد شاه مسعود به خارج از افغانستان عزیمت کردند و تنها جبهه شمال با محوریت مسعود در افغانستان باقی ماند.

احمد شاه مسعود در طول دوران مبارزه خود به‎خلاف دیگر رهبران جهادی که بیشتر اوقات را در خارج از افغانستان به سر می بردند، هیچ گاه افغانستان را در این سال‌ها ترک نکرد و از قول او نقل کرده اند که گفته است "اگر به اندازه همین کلاه من در افغانستان برایم جا باقی بماند، خاکم را ترک نخواهم کرد و به مبارزه ادامه خواهم داد ".

احمد شاه مسعود، پس از سال‌ها مقاومت در برابر اشغال افغانستان توسط ارتش شوروی و نبرد با گروه طالبان ۲ روز قبل از حملات یازدهم سپتامبر، در نتیجه حمله انتحاری ۲ مرد عرب وابسته به گروه تروریستی "القاعده " به شهادت رسید.


بررسی پرونده انفجار نخست وزیری/1
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٢  کلمات کلیدی: ترور ، شهید رجایی ، شهید باهنر ، سیاسی
متهمـان انفجار 8 شهریور 60 را بیشتر بشناسید

در بررسی ابعاد ناگفته،ابهام آلود و قابل پیگیری پرونده انفجار دفتر نخست وزیری و شهادت شهیدان رجایی و باهنر درباره چگونگی نفوذ مسعود کشمیری مجرم ردیف اول این پرونده به اطلاعات نخست وزیری به نام برخی چهره ها بر می خوریم که در این زمینه نقش داشته اند؛ در ادامه به معرفی مختصر برخی از این چهر ه ها می پردازیم.

علی اکبر تهرانی
-------------------
وی متهم ردیف دوم پرونده انفجار دفتر نخست وزیری و از دوستان نزدیک کشمیری است که عامل اصلی فراهم نمودن شرایط نفوذ وی به دفتر نخست وزیری بوده است. تهرانی قبل از انقلاب یکی از عناصر فعال در سازمان منافقین بوده و به همراه مسعود کشمیری تحت مسئولیت محمود طریق الاسلام فعالیت می نموده است. وی فارغ التحصیل دانشکده علوم دانشگاه تهران است و پیش از انقلاب به عنوان افسر وظیفه به سربازی می رود. از بدو پیروزی انقلاب به همراه مسعود کشمیری در کمیته اداره دوم ارتش به منظور جمع‌آوری اسناد و مدارک ستاد مشترک ارتش شروع به فعالیت می‌کند. علی اکبر تهرانی و کشمیری به همراه جواد قدیری و تقی محمدی در بخش ضد جاسوسی اداره دوم نیز به صورت همزمان فعالیت می‌نماید. از دوستان شاخص وی به جز سه نفر مذکور، می‌توان به ‌ محمد دزبانی (از اعضای منافقین که توسط ساواک کشته شده است) و همچنین علی دزبانی، اصغر دارائی (با سابقه مسئولیت بخش دانشجویی سازمان در دانشگاه تهران که قبل از انقلاب تحت مسئولیت تهرانی کار می‌کرده است)، قدسی خرازیان، حسن عنایت و ... اشاره کرد که همگی از اعضای شاخص و فراری منافقین می‌باشند. وی خود نیز قبل از انقلاب در رابطه با سازمان منافقین دستگیر و به صورت کوتاه مدت زندانی و سپس آزاد می شود. در سال 56 وابستگی وی به سازمان برای ساواک محرز می گردد. او جدای از زمینه سازی نفوذ کشمیری به دستور سازمان منافقین به دفتر نخست وزیری که به آن اعتراف کرده بود، به همراه محسن سازگارا و نادر قوچکانلو به دلیل تلاش برای جسد سازی متهم بودند که با تهیه مقدماتی از قبیل تابوت و جمع آوری خاکستر از محل حادثه، در ابتدا تلاش می‌کنند آن را به عنوان پیکر شهید رجایی جا زده و پیکر آن شهید عزیز را به عنوان جسد کشمیری اعلام نمایند. همچنین همزمان با تشییع جنازه. وی و سازگارا به بهشت زهرا رفته و برای هماهنگی دفن جسد کشمیری تلاش می کنند. در حالی که تمام مراحل قانونی همچون شناسایی اجساد، معاینه ، اعلام نظر پزشکی قانونی و صدور مجوز دفن درباره شهیدان رجایی، باهنر و دفتریان به صورت کامل انجام گرفته است، هیچ یک از این مراحل درباره کشمیری طی نمی‌گردد. در صدر دومین سری رسیدگی به اتهام‌های پرونده انفجار دفتر نخست وزیری، نام علی اکبر تهرانی قرار داشت که ارتباطات گسترده‌ای با برخی از اعضای تیم اول تحقیقات (تیم بهزاد نبوی) داشت. از این رو همزمان با آماده شدن دادگاه برای محاکمه وی ، دوستان و مرتبطان وی جوسازی شدیدی را آغاز نمودند اما در سه جلسه محاکمه وی ، ضرورت احضار و تحقیق از برخی دیگر از متهمین که هنوز در سایه بودند محرز گردید. لذا دادگاه با کسب اجازه از شورای عالی قضایی، ادامه محاکمه علی اکبر تهرانی را تا انجام تحقیقات از سایر متهمین و ارسال پرونده نامبردگان به دادگاه و محاکمه دسته جمعی آنها متوقف نمود. پس از چندی با محقق نشدن امکان بازجویی از برخی افراد در مظان اتهام که در قدرت بودند همچون سعید حجاریان و بهزاد نبوی، تعدادی از متهمین زیر نظر ریاست دادگاه های انقلاب اسلامی احضار و بازجویی از آنها در شهریور ماه 1363 آغاز گردید. علی رغم مسئولیت و نظارت کامل دادگاه بر بازجویی‌ها، افراد همسو با متهمین بشدت بر موضوع خطی برخورد شدن با پرونده متمرکز شده و با تبلیغات وسیع کار به جایی رسید که در مدت زمان کوتاهی و در زمانی که هنوز بازجویی در حال انجام بود و به مرحله محاکمه نرسیده بود، متهمین از زندان آزاد شدند.
زمستان 1364، اندکی پس از نشستن سید محمد موسوی خوئینی ها بر کرسی دادستانی کل در حالی که مدتی از شهادت ربانی املشی می‌گذشت و لاجوردی نیز یک سال بود که بر اثر فشارهای برخی اعضای شورای عالی قضایی استعفا نموده بود، دادستان کل با ارسال دو نامه به دادستان انقلاب اسلامی تهران و ریاست دادگاه های انقلاب اسلامی تهران ، خواستار تعیین تکلیف وضعیت علی اکبر تهرانی شد. او در همان ابتدا اعلام کرد که از نظر وی به دلیل اینکه به پرونده انفجار حزب جمهوری رسیدگی نشده است، رسیدگی به این پرونده صرفاً اهداف سیاسی دارد . خوئینی ها شخصاً متجاوز از 10 ساعت پرونده علی اکبر تهرانی را مطالعه نموده و با وی دیدار می کند و در نهایت به دادستان انقلاب مرکز می گوید که وی مسائلش روشن است و در جریان تمام اقدامات کشمیری بوده و باید اعدام شود. اما در نهایت با اعمال فشارها، وی با وجه الکفایه پنج میلیون ریال آزاد می گردد. این در حالی است که دو هم پرونده ای او که ظاهراً عمق فعالیتشان از وی کمتر بوده به اعدام محکوم می شوند. برخی رسانه‌ها گاه در بررسی پرونده 8 شهریور او را با خسرو قنبری تهرانی اشتباه گرفته‌اند. اقاریر او بسیاری از گره‌های پرونده را گشود. چنانکه در پانوشت خاطرات هاشمی رفسنجانی در سال 63 پیرامون پرونده انفجار دفتر نخست وزیری آمده است «بعد از دستگیری علی تهرانی، پای افراد دیگری مانند مهندس بهزاد نبوی ـ وزیر صنایع سنگین ـ خسرو قنبری تهرانی ـ رئیس اداره اطلاعات نخست وزیری ـ و چند نفر دیگر به میان آمد. به این پرونده رسیدگی کامل نشد...» او هم اینک کارمند شرکت نفت است و از تهران به یکی از شهرهای شمال شرقی کشور عزیمت کرده است.

محمد کاظم پیرو رضوی
--------------------------
وی که عموماً او را با عنوان «مهندس محمد رضوی» می‌شناسند، دانشجوی دانشکده مهندسی برق از دانشگاه صنعتی شریف بوده است. پیرو رضوی همچون بسیاری از دیگر اعضای سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، سابقه عضویت در سازمان مجاهدین خلق را داشته و مسئول تشکیلاتی وی «خلیل طباطبائی» بود. فردی که در میان نیروهای شاخصی که در دانشگاه صنعتی شریف (آریامهر آن وقت) جذب نموده بود، بجز پیرو رضوی، اشرف ربیعی (رجوی) نیز قرار دارد. خلیل رفیعی طباطبائی اما تابستان 1352 به دست ساواک افتاد و زیر شکنجه کشته شد. در تیرماه سال 1351 فارغ التحصیل شده و قبل از انقلاب مدتی کارمند شرکت ایران ناسیونال و مدتی نیز کارمند شرکت مخابرات بوده است. رضوی نیز به خاطر همکاری با سازمان، در زمان شاه یک بار دستگیر و مدتی زندانی می‌شود. وی پیش از پیروزی انقلاب همچنین جذب گروه فلاح، یکی از گروه‌های تشکیل دهنده سازمان مجاهدین انقلاب می‌گردد. مرتضی الویری در کتاب خاطرات خود می‌گوید: « من و آقای «محمد رضوی» شرکتی تحت عنوان «شرکت پوش» تأسیس کردیم که مثلاً کارهای الکترومکانیکی و تعمیرات و مشاوره انجام می‌داد... دفتر شرکت‌پوش- در قلهک- را به محل کار گروه «فلاح» تبدیل کردیم... » اعضای این گروه به جهت وجود متخصص در میان آنها و همچنین به دلیل سوابق مبارزاتی و حضور در قسمت‌های فنی راهپیمایی‌ها (همچون تأمین صوت) در ابتدای انقلاب مورد اقبال قرار گرفتند و به مراکز حساس کشور وارد شدند. مهندس رضوی نیز بعد از انقلاب مسئول کمیته اداره دوم ضد اطلاعات ارتش بوده است و حتی بعدها به عنوان نامزد وزارت اطلاعات مطرح می‌شود که به دلیل وجود شرط اجتهاد، از سوی مجلس پذیرفته نمی شود.

سرهنگ محمد مهدی کتیبه در خصوص چگونگی حضور وی و همکارانش در کمیته اداره دوم ضد اطلاعات ارتش، آنها را معرفی شده از سوی حلیمی رئیس دفتر بازرگان در دفتر نخست وزیری معرفی نموده و گفته است: « در اواخر سال 1357 از طرف نخست وزیری عده ای را برای حفظ اسناد و مدارک سری و طبقه بندی شده در ارتش مأمور کردند . از جمله این افراد آقای کشمیری بود... بدین ترتیب ایشان (کشمیری) کلیه اسناد سری و طبقه بندی شده نیروی هوایی ، ضد اطلاعات و حفاظت اطلاعات آن نیرو را در اختیار گرفت. ایشان تا کمی قبل از انفجار دفتر نخست وزیری در نیروی هوایی بود و با آقای محمد رضوی و آقای داداشی که آنها هم از نخست وزیری معرفینامه داشتند و در ستاد مشترک فعالیت اطلاعاتی و ضد اطلاعاتی انجام می دادند، همکاری داشت ...»

مرحوم زواره‌ای اما حضور مهندس رضوی را اینگونه ترسیم کرده است: «از اعضای شورای مرکزی سازمان مجاهدین انقلاب بود، به هادوی دادستان انقلاب معرفی شدند. از مجرای «هادوی» به اداره دوم ارتش (رکن2) که اصلی‌ترین تشکیلات حفاظتی ارتش به شمار می‌رفت، معرفی شد. او هم به ساختمانی رفت که مقر اصلی جاسوسی نظامی امریکا در خاورمیانه بود. در مقر فرماندهی اداری سیا در ایران حدود یک کامیون اسناد از طریق او جابه‌جا و مفقود شد.»

درباره نوع ارتباط کشمیری و پیرو رضوی، ری شهری نیز در نقل خاطرات مربوط به کودتای نوژه می نویسد «در این مجموعه که از نیروهای انقلاب تشکیل می‌شد، دست کم منافقین، دو نفوذی داشتند: یکی همین شخص یعنی کشمیری و دیگری جواد قدیری‌ که بعد از انفجار دفتر نخست‌وزیری به خارج گریختند... آقای رضوی خیلی مورد اعتماد مرحوم شهید رجایی بود... اما اعتماد ایشان به عنصری مانند کشمیری خطرساز شد. البته با در نظر گرفتن فضای آن روز ایران نمی‌توانیم آقای رضوی را مقصر بدانیم‌، اما قصور وجود داشت‌... آقای رضوی آنقدر به کشمیری اعتقاد داشت که حتی پس از انفجار دفتر نخست‌وزیری در پاسخ به سؤال تلفنی اینجانب در این باره می‌گفت‌: من هنوز باور نکرده‌ام که کشمیری در این جریان نقش داشته باشد...» این در حالی است که پس از انفجار دفتر نخست وزیری، در نتیجه بازرسی از منزل مسعود در شهرستان کرج، مقادیر زیادی سلاح و مهمات کشف شد.

عزت شاهی در خاطرات خود در خصوص جواد قدیری می‌گوید: «بعد هم چندبار تلفنی با محمد رضوی صحبت کردم و درباره وی هشدار دادم که این آدم خطرناکی است که به دادرسی ارتش نفوذ کرده است ، حرف‌هایش را باور نکنید. آقای رضوی از حرفهای من ناراحت شد و با بی احترامی خاصی گفت: شما نسبت به اینها عقده دارید، چون اینها شما را در زندان اذیت کرده اند ، شما نسبت به آنها عقده ای شده اید و الان اینطور با آنها برخورد بدی می کنید ، ما باید جاذبه داشته باشیم و این افراد را جذب کنیم، حرفها و برخوردهای امثال شما دافعه ایجاد می کند... من خیلی با او [رضوی] صحبت کردم تا او بالاخره مشکوک بودن جواد را پذیرفت . گفتم شما در جایی که هستید باید نسبت به ایشان شک کنید . او گفت: من به تو هم شک دارم . به خودم هم شک دارم ...در آخر هم ، رضوی حرف‌های ما را نپذیرفت ...»

طبق نقل‌های موجود وی مدتی در اطلاعات دفتر نخست وزیری مشغول بوده و پس از آن به وزارت صنایع سنگین و سپس به شرکت مخابرات رفته است. او در زمان تأسیس وزارت اطلاعات در سال 63، گزینه نخست میرحسین موسوی و اطرافیانش جهت تصدی این سمت بوده که پس از تصویب لزوم مجتهد بودن وزیر اطلاعات این مسئله منتفی می شود. دوستان وی اطلاعاتی از وضع فعلی وی ارائه نمی‌نمایند.

خسرو قنبری تهرانی
------------------------
وی که بیشتر با نام خسرو تهرانی شناخته شده است، در سال 1333 در تهران متولد شد. از اوایل دهه 50 به واسطه ارتباط درون مدرسه با برخی چهره‌های سازمان منافقین، جذب سازمان مجاهدین خلق شد. او که از مرتبطین تشکیلاتی محسن خاموشی بوده است، پس از ترور تشکیلاتی شهید مجید شریف واقفی توسط محسن خاموشی و دستگیری و عدم مقاومت خاموشی لو رفته و به جرم ارتباط تشکیلاتی با سازمان از سال 1354 تا 1357 به زندان افتاد و موفق به ادامه تحصیل خود در رشته کشاورزی در کرج نمی شود. نقل است در زندان در ابتدا به طیف میثمی گرایش داشته و پس از آن با برخی مؤسسین سازمان مجاهدین انقلاب همچون بهزاد نبوی و مصطفی قنادها صمیمیت می‌یابد. از دوستان نزدیک و همفکر وی در دوران حضور در سازمان مجاهدین خلق، حسین ابریشمچی بوده است. خسرو تهرانی یک بار با حسین ابریشمچی جهت تربیت و آموزش تشکیلاتی سوار بر یک موتوسیکلت به زاهدان رفته و بر می‌گردد. او از همراهی حسین ابریشمچی در زندان با حلقه میثمی می‌گوید و از موفقیت محمدرضا سعادتی در تلاش فشرده و سخت و کُشنده که او نیز از نزدیک شاهد آن بوده است، برای جذب برخی از اعضای حلقه آنها همچون حسین که منجر به حاکم شدن حلقه گرد مسعود رجوی می‌گردد. (حسین برادر کوچکتر مهدی ابریشمچی است که بعدها دارای سمت‌های بالا در سازمان گشت و جنایت‌هایی همچون «عملیات مهندسی» را مرتکب شد. او هم اکنون ساکن پادگان اشرف است.)

با پیروزی انقلاب خسرو تهرانی به عنوان یکی از اعضای کمیته انقلاب مرکز شروع به فعالیت نمود، سپس بازپرس و پس از آن مسئول اطلاعات آن کمیته گشت. سپس در دوره شهید رجایی و زمانی که بهزاد نبوی بسط ید کامل داشت،‌ به عنوان مسئول دفتر اطلاعات و تحقیقات دفتر نخست وزیری منصوب شد و در نهایت دبیر شورای امنیت گشت که کشمیری از سوی او دعوت کننده جلسات بود و شأن قائم مقامی وی را داشت. یکی از مسئولیت‌های اطلاعات دفتر نخست وزیری مسئولیت سایت‌های شنود امریکایی‌ها در بهشهر و کبکان بوده است. پیش از انقلاب این پایگاه‌های پیشرفته وسری در اختیار مطلق امریکایی‌ها بوده و از 119 نفر پرسنل ایرانی مشغول در آن فقط سپهبد برنجیان، رئیس سابق ضد اطلاعات نیروی هوایی، اجازه ورود به آنها را داشته است.

در جلسه شورای امنیت که به شهادت رئیس جمهور و نخست وزیر منتهی شد، خسرو تهرانی یکی از کسانی بود که با مختصر جراحتی،‌ به هوش از صحنه خارج گردید. اتهاماتی که متوجه وی است شامل چگونگی نفوذ عوامل انفجار به داخل دفتر نخست وزیری و چگونگی فرصت دادن به آنها با عنوان نمودن کشمیری به عنوان شهید و صدور اطلاعیه‌های بعدی است، در حالی که وی از زنده بودن کشمیری به دلیل مشاهده خروج وی از جلسه مطلع بوده است. همچنین وی و همکارانش متهم به مکتوم نگه داشتن برخی اطلاعات حیاتی در راستای دستگیری کشمیری تا لحظه خروج وی از کشور هستند. خسرو تهرانی در همین راستا دستگیر و به مدت 3 ماه هم به زندان افتاد که با پیگیری شدید دوستانش در مجلس و دولت، با مسکوت ماندن پرونده آزاد گردید.

در پیچیده و اطلاعاتی بودن تهرانی این بس که فردی همچون فلاحیان در مصاحبه با روزنامه جام جم در خصوص او از تعبیر «اطلاعاتی تو دار» استفاده می‌کند. تهرانی که به واسطه فعالیت اولیه‌اش در کمیته مرکز توانسته بود وجهه مثبتی از خویش در ذهن آیت‌الله مهدوی کنی و برادرش باقری کنی ایجاد نماید، در سال تحصیلی 64-63 پس از ادغام دفتر اطلاعات نخست وزیری در وزارت اطلاعات به دانشگاه امام صادق رفت و مشغول تحصیل شد و در سال72 توانست دوره کارشناسی ارشد پیوسته خود را از دانشگاه امام صادق در رشته علوم سیاسی و معارف اسلامی، با تز پایان نامه «ساخت روانی و جامعه شناسانه سازمان مجاهدین خلق ایران با نگاه به مباحث تکنیکی» به پایان برساند.

وی سابقه تدریس در دانشگاه تهران، دانشگاه علامه طباطبائی، دانشکده فنون و علوم سیاسی و حضور به عنوان پژوهشگر مرکز تحقیقات استراتژیک ریاست جمهوری را در کارنامه خود دارد و هم اینک معاون آموزشی و پژوهشی مؤسسه آموزش عالی غیرانتفاعی ارشاد دماوند است.

جواد قدیری
-------------
جواد قدیری که نام کاملش محمد جواد قدیری مدرس است، از اعضای قدیمی و مهم سازمان و نفوذی در کمیته انقلاب مستقر در اداره دوم ستاد ارتش بود. هنگامی که سازمان مجاهدین خلق با ضربه های پی در پی از هم پاشید و مسعود رجوی در زندان ادعای رهبری این سازمان را کرد، جواد قدیری یکی از ایدئولوگ‌ها در گرد مسعود رجوی در زندان قصر بود که در برقراری هژمونی رجوی بر اعضای سازمان که در زندان حاضر بودند، نقشی پر رنگ داشت. او پس از انقلاب توانست خود را در صف انقلابیون جا زده و یکی از مهره های کلیدی شبکه نفوذ منافقین گردد. مهدی منتظری رئیس سابق حفاظت اطلاعات ارتش درباره سوابق قدیری می گوید: « جواد قدیری یک آدمی بود که سابقه تشکیلاتی کار با مجاهدین خلق از قبل از انقلاب داشت. حتی زندان هم رفته بود و با [مسعود] «رجوی» هم بند بود و از نوچه‌های «رجوی» در زندان بود و جالب است که بعد از آزادی از زندان و جریانات انقلاب، یکدفعه سر از دستگاه اطلاعاتی در می‌آورد... «جواد قدیری» همان اوایل شکل‌گیری کمیته مستقر در اداره‏ آمد و ... مشغول به کار شد... دوره «رضوی». البته مسئولیت کمیته اداره دوم به عهده «جواد قدیری» نبود. بعد هم در کارهای اطلاعاتی که شروع شد و ستاد خنثی سازی کودتا تشکیل شد، «جواد قدیری» رفت و آمد زیادی پیدا کرد و وارد مباحث اطلاعاتی جدی شد.»

گفته می شود جواد قدیری عامل انتقال دهنده بمب‌های ساخته شده از قسمت فنی سازمان به عوامل اجرایی از قبیل کلاهی و کشمیری بوده است. وی که تحصیلکرده دانشگاه صنعتی بوده است همزمان با این اقدامات به همراه محمد کاظم پیرو رضوی در کمیته اداره دوم ارتش حضور به هم می رساند و همزمان در کنار کشمیری مأموریت‌های حساس دیگری همچون مقابله با جنگ روانی منافقین را نیز بر عهده می‌گیرد. جواد قدیری عامل اصلی بمب گذاری در مسجد ابوذر در مقابل مقام معظم رهبری در 6 تیر 1360 بود.

عزت شاهی در خاطراتش می‌گوید: « بعد از قضیه هفت تیر روشن شد که جواد قدیری قبل از آن در جایی گفته بود که همه اینها در این پنج ـ شش روز فاتحه‌شان خوانده است و از بین می‌روند. من تلفن زدم و این موضوع را به خسرو تهرانی گفتم و تأکید کردم که حواستان باشد. تهرانی هم گفت که ما بررسی می‌کنیم. بعد که قضیه آقای خامنه‌ای [ترور رهبر معظم انقلاب] پیش آمد، ما به آدرسی که از جواد قدیری داشتیم، رفتیم و دیدیم که آنجا را تخلیه کرده‌اند، گویا مدتی در منزل محمد عطریانفر در اختفا بسر برده و بعد هم... از کشور گریخت.» آخرین جنایتی که از وی ثبت شده است، آتش گشودن به روی مردم در 20 شهریور 1360 است که گویا در آستانه گریختن وی از کشور بوده است.در سال 1364 نام قدیری در لیست شورای مرکزی منافقین به عنوان «عضو مرکزیت» سازمان درج گردید. همسر او، زهره عطریانفر نیز از عوامل تروریستی منافقین بود که مدتی پس از او با کمک باقیمانده شبکه نفوذ از کشور گریخت و البته بعدها در راستای سیاست‌های سازمان از همسرش جدا گردید. از دوستان صمیمی جواد قدیری در نخست وزیری می توان به مسعود کشمیری، علی اکبر تهرانی ، تقی محمدی، خسرو قنبری (تهرانی)، سعید حجاریان و... اشاره کرد.

محسن سازگارا
-------------------
محمد محسن سازگارا، متولد 1334 است. او در سالهای پیش از انقلاب، با پذیرش گرفتن از دانشگاه انستیتوی تکنولوژی ایلینوی به امریکا رفت و با انجمن‌های اسلامی دانشجویان مسلمان همکاری می‌کرد و در آنجا با ابراهیم یزدی آشنا شد. پس از مدتی نیز به عضویت مرکزیت نهضت آزادیبخش خارج از کشور درآمد. با توصیه ابراهیم یزدی در روزهای اوج انقلاب به نوفل لوشاتو پیوست. در آن روزها یکی از کسانی بود که ترجمه سخنان امام را بر عهده داشت که آغاز رخنه او به صفوف انقلابیون بود؛ امری که این روزها بارها توسط رسانه های امریکایی مورد تذکر قرار می گیرد.

سازگارا در روزهای نخست انقلاب به همراه مرحوم لاهوتی، ابراهیم یزدی، صباغیان و... در پادگان حر (باغشاه سابق) اعلام تشکیل سپاه کردند. او در این مقطع مسئول اطلاعات و تحقیقات سپاه بود. با توجه به تشکیل چند سپاه دیگر در نهایت این سپاه ها در هم ادغام شد و اغلب عناصر لیبرال و همراه با این گروه از سپاه کنار نهاده شدند، وی نیز بعداز گذشت چندین ماه خارج و به رادیو پیوست. ابتدا در بخش تفسیرهای سیاسی و سپس مدیریت تولید رادیو را عهده‌دار شد و به فاصله اندکی به عنوان معاون سیاسی-اجتماعی و قائم مقام مشاور در امور اجرایی منصوب می شود. همراهی وی با بهزاد نبوی در حالی بود که وی به عضویت سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی درآمده بود و به عنوان معاون، بهزاد نبوی را در دوره وزارت صنایع سنگین نیز همراهی می کرد. انتقال مسعود کشمیری به دفترنخست وزیری سیستان و بلوچستان و رشد پله به پله آن، توسط وی انجام گرفت و مدتی نیز کشمیری در دفتر خود وی همکاری کرد. او به جز ارتقای سازمانی کشمیری پس از انفجار دفتر نخست وزیری، نقش عمده ای در انتشار خبر جعلی «شهادت کشمیری» داشت. پس از جلسه محرمانه ای که در نخست وزیری برقرار می‌شود، اطلاعیه‌ای تنظیم و توسط محسن سازگارا معاون سیاسی - اجتماعی بهزاد نبوی به صدا و سیما جهت اعلام ارسال می‌گردد. در این اطلاعیه که ساعت 8 صبح از رادیو پخش می شود، «شهادت کشمیری» رسماً اعلام می‌گردد. در این راستا دیگر متهمین بهزاد نبوی، سعید حجاریان، خسرو تهرانی و مصطفی قنادها بودند.

دومین اقدام برای شهید جلوه دادن کشمیری جسد سازی برای وی بوده است تا اصلی ترین ابهام در این خصوص مرتفع گردد. در این راستا او به همراه افرادی همچون علی اکبر تهرانی و نادر قوچکانلو متهمین اصلی در جسد سازی بودند. او همچنین به بهشت زهرا رفته و برای هماهنگی دفن جسد کشمیری تلاش می کند. در حالی که تمام مراحل قانونی همچون شناسایی اجساد، معاینه ، اعلام نظر پزشکی قانونی و صدور مجوز دفن درباره شهیدان رجایی، باهنر و دفتریان به صورت کامل انجام گرفته است، هیچ یک از این مراحل درباره کشمیری طی نمی‌گردد.

او به واسطه این اتهامات دو بار در سال 63 و 65، بازداشت شد اما با فشارهای سیاسی، آزاد و پرونده او به همراه دیگر هم پرونده ای ها متوقف گردید. با توجه به حساسیت بر روی او، به مرور از مسئولیت‌های کلیدی خارج، اما حضور خود را در هیأت مدیره سازمان گسترش صنایع سنگین تا اواخر جنگ ادامه داد. بعد ازپایان جنگ تحمیلی در دولت پنجم و ششم با مرکز تحقیقات استراتژیک ریاست جمهوری که دوستانش همچون حجاریان در آن فعال بودند همکاری داشت و در کنار این، خود را به عنوان یکی از مؤثرترین اعضای حلقه کیان به عنوان ارگان اصلی استحاله دینی در کشور معرفی می‌کند. سازگارا پیش از انتشار روزنامه جامعه، مؤسسه‌ای مطبوعاتی را اداره می‌کرد که از جمله نشریات آن، هفته نامه آینه بود. بعد از پیروزی جبهه اصلاحات درانتخابات دوم خرداد، سازگارا چهره خود را نه تنها به عنوان یک فعال سیاسی و نظریه پرداز اقتصادی دولت بلکه به عنوان مسئول اصلی روزنامه جامعه از شاخص ترین روزنامه های دوم خردادی مطرح می کند؛ روزنامه ای که به عنوان «نخستین روزنامه جامعه مدنی» مطرح می شود. او در سلسله روزنامه‌های زنجیره‌ای بعدی نیز به همکاری پرداخت. درنهایت سازگارا بعد از وقایع خرداد ماه سال1382 در کوی دانشگاه و همچنین مطالب منتشر شده برخی از سایت ها به نقل از وی به اتهام اقدام علیه امنیت ملی بازداشت می شود اما این بار نیز با حمایت برخی از نمایندگان مجلس ششم از زندان آزاد می شود. وی بعد از آزادی از زندان برای معالجه از کشور خارج می‌شود و به انگلیس وسپس به امریکا می‌رود و در آنجا ماندگار می‌شود. محسن سازگارا در حال حاضر مدیر مرکز تحقیقات ایران معاصر در واشنگتن است که به طور مستقیم تحت نظر CIA اداره می شود. وی به طور هفتگی به همراه علیرضا نوری‌زاده در برنامه تلویزیونی تفسیر خبر که از تلویزیون فارسی صدای امریکا پخش می‌شود، به‌عنوان کارشناس به توهین و ایراد اتهام علیه نظام جمهوری اسلامی می‌پردازد؛ برنامه‌ای که این روزها با تواتر بیشتری پخش می گردد. در حال حاضر محسن سازگارا حقوق بگیر دولت امریکا در«امریکن اینترپرایز»، «واشینگتن انستیتو» و VOA و پسرش شهاب سازگارا حقوق بگیر رادیو فردا است.

رسوایی او تا به حدی بود که حتی چندی پیش محسن سازگارا مورد انتقاد برخی اپوزیسیون خارج از کشور قرار گرفت که چرا به قیمت فروختن ارزان کشور برای خود کسب سرمایه می کند و رفتارهای او به حدی مشمئز کننده بود که موجی علیه وی در میان فراریان خارج نشین نیز فراگیر شد.

تقی محمدی
----------------
تقی محمدی متولد 1336 و ساکن نازی‌آباد بود که برخی او را از اعضای سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی دانسته‌اند. او که پیش از انقلاب به شغل آزاد اشتغال داشت، به میان دانشجویان پیرو خط امام رفت. تقی محمدی از دانشجویانی بود که در یکی از روزهای اول تسخیر لانه جاسوسی، باری روزن، وابسته مطبوعاتی سفارت امریکا که به زبان فارسی نیز تسلط داشت را به میان خبرنگاران آورد؛ همان فردی که در تسخیر سفارت کنار گروگانها دیده می شود و در اوایل به اشتباه عکس او به خاطر شباهت با احمدی نژاد معروف شد.

محمدی که در کمیته انقلاب منطقه نازی‌آباد فعال بود، به کمیته اداره دوم ارتش رفت و در بخش ضد جاسوسی، پیگیری جریانات ضد انقلاب راست و ستاد ضد کودتای نوژه فعال شد. سپس وی به جمع حاضر در اطلاعات نخست‌وزیری پیوست. پس از انفجار هشت شهریور در فاصله کوتاهی تقی محمدی ابتدا به عنوان مأمور دفتر اطلاعات و تحقیقات نخست وزیری به کویت اعزام می‌شود و سپس به عنوان کاردار ایران در افغانستان منصوب می‌شود.

دادستانی انقلاب به دلیل نزدیکی او با مسعود کشمیری عامل انفجار نخست‌وزیری، با هماهنگی وزارت خارجه و بدون آشکار نمودن موضوع، او را از کابل فراخواند و بازداشت کرد. اما تقی محمدی که پس از شنیدن برخی اعترافات هم پرونده‌ای هایش علیه او، در بازداشتگاه برای اعتراف اعلام آمادگی کرده بود، پس از بیان برخی نکات با نظر کارشناس مربوطه ساعاتی فرصت استراحت دریافت می‌کند اما در این فاصله به طرز مشکوکی با کمربند در تاریخ 19/1/1365 خودکشی می‌نماید. برخی از کارشناسان امنیتی دادستانی انقلاب معتقد بودند که این‌گونه خودکشی با توجه به این‌که تقی محمدی بر روی رگ‌های گردنش چوب کبریت گذاشته بود، امکان ندارد و اشخاص دیگری احتمالاً او را کشته‌اند و بعد حلق‌آویزش کرده‌اند. این امر حتی مورد تصریح علنی روح الله حسینیان در سخنرانی 10/6/1379 نیز قرار گرفت. چند روز بعد کمیته‌ای متشکل از مصلحی نماینده دادستان کل کشور، نماینده پزشکی قانونی، دکتر شیبانی نماینده مجلس شورای اسلامی، منصوری نماینده وزارت خارجه (به دلیل مأموریت تقی محمدی به عنوان کاردار ایران در افغانستان) به اوین رفته و از نزدیک به بررسی نحوه و کیفیت خودکشی وی می‌پردازند. از نظر برخی این خودکشی حاصل القائات رابطین بیرونی بوده است تا از ادامه سوخته شدن مهره‌های سازمان منافقین جلوگیری شود. تقی محمدی گویا در این بازجویی به ارتباط با جواد قدیری و یکی از عاملین انفجار حزب جمهوری اسلامی اعتراف کرده بود.

خوئینی‌ها پس از دریافت گزارش خودکشی تقی محمدی مسئولین پرونده را تحت فشار می‌گذارد که «وضعیت به این صورت زیاد قابل دوام نیست»در ادامه مسیر رسیدگی نیاز به حضور سعید حجاریان و بهزاد نبوی برای بازجویی به موسوی خوئینی‌ها اعلام می‌گردد که او پاسخ می‌دهد مواردی که لازم است را اعلام نمایید تا من خود اقدام به تحقیق نمایم. او در خصوص بازرسی محل کار تقی محمدی نیز اعلام کرد خودش کار تحقیقات را برعهده می‌گیرد، اما نتیجه آن را برای درج در پرونده و صدور کیفرخواست در اختیار نمی‌گذارد. مرگ تقی محمدی در لحظه‌ای اتفاق افتاد که بسیاری از گره‌ها در حال باز شدن بود، اما این رخداد کمک کرد تا در فاصله کمی فشارهای موسوی خوئینی‌ها مؤثر واقع شود و تحقیقات درباره پرونده انفجار نخست‌وزیری متوقف شود. پس از آن نیز به فاصله اندکی پرونده مسکوت ماند. از دوستان نزدیک تقی محمدی، سعید حجاریان، محمد کاظم رضوی، خسرو تهرانی و محسن سازگارا بودند. تا آنجا که مشهور است سعید حجاریان و سازگارا تدفین و مراسم یادبود «تقی محمدی» را برگزار کرده‌اند.

حبیب الله داداشی
---------------------
وی که متولد آمل و هم دانشگاهی مهندس رضوی بوده، یک سال زودتر از او از دانشکده علوم ریاضی دانشگاه صنعتی فارغ التحصیل شده است. وی نیز همچون رضوی جذب سازمان مجاهدین خلق گردید و در پیش از انقلاب به اتهام نگهداری مواد منفجره و وسایل تکثیر زندانی می‌گردد. در زندان با اعضای گروه فلاح آشنا شده و عضو آن می‌گردد. وی پس از انقلاب همچون دیگر اعضای این گروه از مؤسسین سازمان مجاهدین انقلاب گردید و به همراه رضوی وارد کمیته اداره دوم ارتش شد. وی همچنین همکاری‌هایی با وزارت کشور، کمیته مرکزی انقلاب اسلامی، دادگاه انقلاب ارتش و گزینش وزارت صنایع سنگین داشته است. حبیب داداشی و سعید حجاریان و مسعود کشمیری به واسطه حکمی که از سوی ابراهیم حکیمی، رئیس دفتر نخست وزیر دولت موقت برای دسترسی به اسناد تا رده به کلی سری نیروهای مسلح به آنها داده شده بود، از اختیارات ویژه‌ای در رفت و آمد آزادانه به محل بایگانی اسناد طبقه‌بندی شده برخوردار بوده و پرونده‌های سری مربوط به پروژه‌های حساس امریکایی‌ها در نیروی هوایی زمان شاه مانند پروژه HB یا IBEX در این مقطع مورد دستبرد واقع شده بود. داداشی از جمله اعضای فعال در سازمان مجاهدین انقلاب بود که در برابر آیت‌الله راستی کاشانی، نماینده امام در آن سازمان با انتشار بیانیه‌های رسمی مقابله کرده و در نهایت نیز با اصرار امام به ضرورت اطاعت از نماینده ایشان در سازمان، به همراه افرادی همچون بهزاد نبوی، محسن آرمین، محمد سلامتی، هاشم آغاجری،‌ فیض الله عرب سرخی و ... در تاریخ 30/10/1360 استعفا کردند.


سیر فرار متهمین انفجار نخست‌وزیری
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٢  کلمات کلیدی: ترور ، مسعود کشمیری ، شهید رجایی ، شهید باهنر

گروه تاریخ- محمد مهدی اسلامی: یکی از اصلی ترین و جنجالی ترین تلاش ها برای رهایی منافقین از چنگال قانون در پرونده 8 شهریور رخ داد. اولین گام ها برای رهایی بخشیدن متهمین درست از لحظات انفجار آغاز شد که شایعه شهید شدن کشمیری به جریان افتاد.

این شایعات ساعت 6 صبح فردای حادثه صورت رسمی به خود یافت. پس از جلسه محرمانه ای که میان بهزاد نبوی، سعید حجاریان، خسرو تهرانی و مصطفی قنادها برقرار می شود ، اطلاعیه ای تنظیم و توسط محسن سازگارا معاون سیاسی اجتماعی بهزاد نبوی به صدا و سیما جهت اعلام ارسال می گردد ، در این اطلاعیه که ساعت 8 صبح از رادیو پخش می شود، "شهادت کشمیری" رسما اعلام می گردد. در جلسه مذکور صرفا در خصوص کشمیری مذاکره می گردد و درباره دیگر اشخاص حادثه سخنی به میان نمی آید؛ این در حالی است که در لحظه تنظیم این اطلاعیه علم کامل بر نبودن جنازه در محل حادثه، پزشکی قانونی و بیمارستانهای تهران حاصل گردیده بوده است و همچنین سرتیپ شرفخواه و سرهنگ وصالی بر خروج کشمیری لحظاتی قبل از حادثه شهادت داده بودند. افراد دیگری نیز بر این موضوع صحه گذاشته بودند. به عنوان نمونه جلال طالبی از خروج کشمیری لحظاتی قبل از انفجار از در نخست وزیری خبر داده بود که به دنبال آن از نگهبانان و مستخدمین نیز تحقیق گشته و اطمینان حاصل می گردد. از سوی دیگر خودروی کشمیری که صبح روز حادثه دیده شده بود، در محل خود نبوده و خانواده وی نیز از منزل وی خارج شده بودند.

با این وجود برخی از اعضای نخست وزیری اقدام به شایعه شهادت کشمیری نموده بودند. یکی از اتهامات اصلی خسرو تهرانی که به دنبال آن دستگیر و زندانی شد نیز از همین نقطه آغاز شد. او که دبیر شورای امنیت بوده است ( و با کمال تعجب تا اندکی قبل توسط رسانه ها کشمیری دبیر جلسه معرفی می گشته است) جدا از تمام نقشی که در نفوذ دادن کشمیری به صورت پلکانی و رسید به قائم مقامی خودش در عمل داشته و او را به عنوان منشی به جلسه مذکور دعوت نموده است؛ روز 9 شهریور ماه به عنوان یکی از معدود شاهدان حادثه که زنده مانده و بیهوش نیز نگشته است، شهادت می دهد که کشمیری در جلسه حضور داشته است و اطلاعات متناقض او با برخی دیگر از حضار، به دلیل جایگاه وی در اطلاعات نخست وزیری بیشتر مورد اعتنا قرار می گیرد.

دومین اقدام برای شهید جلوه دادن کشمیری جسد سازی برای وی بوده است تا اصلی ترین ابهام در این خصوص مرتفع گردد. در این راستا افرادی همچون علی اکبر تهرانی، محسن سازگارا و نادر قوچکانلو به دلیل تلاش برای جسد سازی متهم بودند که با تهیه مقدماتی از قبیل تابوت و جمع آوری خاکستر از محل حادثه، در ابتدا تلاش می کنند آنرا به عنوان پیکر شهید رجایی جا زده و پیکر آن شهید عزیز را به عنوان جسد کشمیری اعلام نمایند که با اعتراض برخی دوستان شهید و خانواده وی که در بیمارستان انقلاب اقدام به شناسایی پیکر شهید رجایی کرده بودند، خاکستر را به عنوان پیکر کشمیری اعلام می نمایند و به مقابل مجلس برده و تشییع می کنند. این توطئه با اعتراض افرادی همچون دکتر زرگر نماینده وقت مجلس آشکار می گردد که اعلام می دارد حتی با سوختن بدن به مدت 24 ساعت در آتش برخی استخوانها همچون جمجمه بر جای خواهند ماند و نمی تواند از جسدی تنها خاکستر مانده باشد آن هم در شرایطی که پیکر شهیدان باهنر و رجایی تقریبا سالم است. البته آقای هاشمی رفسنجانی از کیسه ای سخن می گوید که مقداری گوشت در آن ریخته بودند و به عنوان جنازه به او معرفی نموده بودند.

همزمان با تشییع جنازه افرادی همچون علی اکبر تهرانی و سازگارا به بهشت زهرا رفته و برای هماهنگی دفن جسد کشمیری تلاش می کنند. در حالی که تمام مراحل قانونی همچون شناسایی اجساد، معاینه ، اعلام نظر پزشکی قانونی و صدور مجوز دفن درباره شهیدان رجایی، باهنر و دفتریان به صورت کامل انجام گرفته است، هیچیک از این مراحل درباره کشمیری طی نمی گردد. جالب آنکه در حالیکه نسبت به جنازه ساختگی کشمیری تا این حد احساسات عمومی برانگیخته می شود، هیچ اقدامی از سوی دفتر نخست وزیری برای تشییع و تدفین شهید دفتریان که مدیرکل امور مالی نخست وزیری بوده است انجام نمی پذیرد.

در ادامه این مسیر، به رغم فرار همسر کشمیری با وی، فردی به عنوان همسر او در مدرسه عالی شهید مطهری حاضر گردیده و به ظاهر سازی می پردازد و حتی با استفاده از اموال بیت المال در راستای تکریم شهید! در منزل کشمیری مراسمی برگزار می نمایند.

حتی پس از پر رنگ شدن احتمال فرار کشمیری از ارائه عکس وی به فرودگاه ها و نقاط مرزی کشور خودداری می شود، در حالی که عکس وی در تیراژ 1500 عدد از بودجه دفتر اطلاعات و تحقیقات نخست وزیری به عنوان شهید چاپ و به صورت محدود پخش می گردد.

پس از اعتراض نماینده سپاه پاسدارن در پزشکی قانونی به عدم طی شدن مراحل قانونی درباره جنازه منسوب به کشمیری و محرز گردیدن دروغین بودن آن جنازه، همان تیم چهار نفره که اطلاعیه شهادت وی را صادر کرده بود (یعنی بهزاد نبوی، سعید حجاریان، خسرو تهرانی و مصطفی قنادها) اقدام به تشکیل کمیته تحقیق کرده و بدون داشتن حکم قضایی اقداماتی توسط آنها انجام می پذیرد؛ همچون قرار دادن شنود برای منزل کشمیری (در حالی که خبر این اقدام به خواهر مسعود کشمیری رسیده بود) و بررسی منزل او با هماهنگی برادر همسرش محمد دلنواز که خود از اعضای منافقین بوده است. اسناد بدست آمده از این منزل که از مراکز مهم بخش اطلاعات سازمان بوده و برای سازمان از اهمیت بالایی برخوردار بوده است، کلا به کمیته اداره دوم ارتش منتقل می گردد، جایی که قبلا کشمیری و جواد قدیری نیز در آن فعال بوده اند و احتمال عقلایی برای وجود افراد دیگر مرتبط با آنها در این کمیته غیرقابل انکار است. اما بعدها ادعا می شود از منزل او چیزی بدست نیامده است و هیچ اطلاعاتی از این بازرسی در اختیار پرونده قرار نمی گیرد. این در حالی است که منزل آریاشهر وی محل استقرار مرکزیت بخش اطلاعات سازمان با حضور افرادی همچون "جعفر تهرانی"، "محمد معصومی"، "ابوالفضل دلنواز"، "رضا راتبی"، "مریم نظام الملکی" و "سیمین منتظری" بوده است و در آن زمان منزل وی به دستگاه رمز کننده مجهز بوده که مانع از شنود مکالمات می‌شده است.

با توجه به ضد انقلابی بودن جرم از ابتدا باید این پرونده توسط دادسرای انقلاب مورد بررسی قرار می گرفته است که با توجه به تیزبینی افرادی همچون شهید لاجوردی که در دادسرای انقلاب مرکز بودند، بی شک مراحل تبرئه دیگر متهمان این پرونده که هنوز همچون کشمیری فرار نکرده بودند، متوقف می گردید. اما بهزاد نبوی با برقراری جلسه ای با شهید ربانی املشی، دادستان کل وقت کشور برقرار نمود و توانست وی را متقاعد کند که این پرونده در دادسرای عمومی به اتفاق گروه بهزاد نبوی رسیدگی گردد. با تعیین بازپرس ویژه ای از طرف دادستان کل پرونده دنبال می گردد اما در اولین مراحل تحقیق گروه نبوی مورد سوء ظن بازپرس ویژه قرار می گیرد و به دستور وی این گروه منحل و بعضی از اعضای آن بازداشت می گردند.

بازپرس ویژه دلایل این تصمیم را مواردی از این قبیل اعلام نموده است: کتمان سوابق نفاق کشمیری توسط گروه مذکور، تردد خسرو تهرانی به زندان به صورت رابطه ای و غیرمجاز و دیدار با متهمین و ارائه خطوط برخورد و توصیه به مقاومت و نبریدن آنها، تهیه طومارهای مختلف و ملاقاتهای دسته جمعی با دادستان کل کشور برای بیگناه جلوه دادن متهمین و عدم ارائه اطلاعاتی که بعدها به دست آنها رسیده است به بازپرس و اقدام خودسرانه آنها ، همچون دست یافتن به اطلاعاتی در خصوص ارتباط یکی از متهمین پرونده با منافقین شیراز که بدون اطلاع بازپرس پرونده راسا افرادی از دفتر اطلاعات و تحقیقات نخست وزیری به شیراز رفته و پس از اقدامات به ظاهر تحقیقاتی، موضوع را بی اساس اعلام می کنند و هیچ انعکاسی از این اقدام به اطلاع بازپرس نمی رسد.

پس از انحلال کمیته خودساخته اول، برخی افراد آن گروه به مسئولیت هایی فرستاده می شوند تا از مصونیت سیاسی برخوردار شوند، برای نمونه تقی محمدی ابتدا به عنوان مامور دفتر اطلاعات و تحقیقات نخست وزیری به کویت اعزام می شود و سپس به عنوان کاردار ایران در افغانستان منسوب می شود و مصطفی قنادها نیز به عنوان کاردار ایران در هندوستان اعزام می گردد.

سرانجام پس از کشف چنین رد پاهایی و بسیاری از دیگر ابعاد پرونده بازپرس به دلیل ضد انقلابانه بودن جرم، قرار عدم صلاحیت صادر و پرونده را در شهریورماه 1361 به دادسرای انقلاب ارجاع می دهد.

این یکی از بزرگ ترین شکست های تلاش کنندگان در جهت تبرئه متهمین این پرونده بود، زیرا با جدیتی که شهید لاجوردی به کار برد و حمایتی که امام و مرحوم سید احمد خمینی از ایشان می کرد؛ شرایط سختی به تلاش کنندگان برای تبرئه متهمین تحمیل شده بود.

اگرچه بسیاری از متهمین این پرونده بازداشت نشده بودند و اجازه بازداشت آنها داده نمی شد، اما دادستانی انقلاب مرکز با سرعت به پرونده های موجود رسیدگی کرد و با رای دادگاه فردی که مسئولیت حفظ سلاح و مهمات را در منزل کشمیری بر عهده داشت اعدام گردید و سعادت رمضانی و محمد دلنواز متهمین ردیف دوم و سوم که از نزدیکان کشمیری بودند به 10 و 12 سال حبس محکوم گردیدند.

اما در صدر دومین سری رسیدگی به اتهام ها علی اکبر تهرانی قرار داشت که ارتباطات گسترده ای با برخی از اعضای تیم اول داشت. از این رو همزمان با آماده شدن دادگاه برای محاکمه وی ، دوستان و مرتبطان وی جوسازی شدیدی را آغاز نمودند اما در سه جلسه محاکمه وی ، ضرورت احضار و تحقیق از برخی دیگر از متهمین که هنوز در سایه بودند محرز گردید. لذا دادگاه با کسب اجازه از شورای عالی قضایی، ادامه محاکمه علی اکبر تهرانی را تا انجام تحقیقات از سایر متهمین و ارسال پرونده نامبردگان به دادگاه و محاکمه دستجمعی آنها متوقف نمود. پس از چندی با محقق نشدن امکان بازجویی از برخی افراد در مظان اتهام که در قدرت بودند همچون سعید حجاریان و بهزاد نبوی، تعدادی از متهمین زیر نظر ریاست دادگاه های انقلاب اسلامی احضار و بازجویی از آنها در شهریور ماه 1363 آغاز گردید. علی رغم مسئولیت و نظارت کامل دادگاه بر بازجویی ها، افراد همسو با متهمین به شدت بر موضوع خطی برخورد شدن با پرونده متمرکز شده و با تبلیغات وسیع کار به جایی رسید که تواسنتند در مدت زمان کوتاهی و در زمانی که هنوز بازجویی در حال انجام بود و به مرحله محاکمه نرسیده بود، متهمین از زندان آزاد شدند. مستند این اقدام نقل قول شفاهی برخی از حضرت امام بود که مدعی شدند ایشان فرموده اند "متهمینی که اخیرا دستگیر شده اند را آزاد کنید."

زمستان 1364، اندکی پس از نشستن سید محمد موسوی خوئینی ها بر کرسی دادستانی کل در حالی که مدتی از شهادت ربانی املشی می گذشت و لاجوردی نیز یکسال بود که بر اثر فشارهای برخی اعضای شورای عالی قضایی استعفا نموده بود، دادستان کل با ارسال دو نامه به دادستان انقلاب اسلامی تهران و ریاست دادگاه های انقلاب اسلامی تهران ، خواستار تعیین تکلیف وضعیت علی اکبر تهرانی شد. او در همان ابتدا اعلام کرد که از نظر وی به دلیل اینکه به پرونده انفجار حزب جمهوری رسیدگی نشده است، رسیدگی به این پرونده صرفا اهداف سیاسی دارد . او پس از استماع نظرات مخالفین دیدگاهش دستور رسیدگی به پرونده را صادر نمود و علی رازینی را به عنوان ناظر پرونده منسوب نمود. خوئینی ها در برخی محافل گفته بود که رسیدگی کنندگان به این پرونده خطی هستند و همین امر سبب گردیده بود که دوماه رسیدگی به پرونده تعطیل گردد و دستاندرکاران این پرونده اعلام کردند آمادگی تحویل پرونده را به فرد صاحب صلاحیت از دیدگاه وی دارند، سرانجام خوئینی ها دستور داد مشکلی نیست و سریع تر آغاز کنند. در همین راستا و با اطلاع قبلی به موسوی خوئینی ها، خسرو تهرانی و حسن کامران دستگیر و بازجویی از آنها آغاز گردید. اما در ادامه تنش آفرینی ها جلسه ای مشترک با حضور موسوی خوئینی ها، محسن میردامادی معاون سیاسی وی، رازینی، یونسی، رییسی و مسئولین پرونده تشکیل می گردد که در نهایت بر ادامه کار توسط همان تیم به همراه توصیه هایی در خصوص رفاه متهمین تصمیم گیری می شود.

پس از این جلسه چند بازداشت جدید نیز انجام می گیرد و بازجویی ها ادامه می یابد.

در روز عید مبعث موسوی خوئینی ها به اوین مراجعه می کند و در جریان ریز مسائل قرار می گیرد و با تنی چند از متهمین بدون حضور مسئولان پرونده ملاقات می نماید که این برنامه از صبح تا غروب ادامه می یابد. فردای مبعث تقی محمدی که اطلاعات خوبی را در اختیار بازجوی خود گذاشته بود، در فاصله تنفس بین بازجویی و قبل از آنکه اقاریر خود را مکتوب کند، در اتاق محل بازداشت خود، خودکشی می نماید. در نتیجه کمیته ای متشکل از مصلحی نماینده داستان کل کشور، نماینده پزشکی قانونی، دکتر شیبانی نماینده مجلس شورای اسلامی، منصوری نماینده وزارت خارجه (به دلیل ماموریت تقی محمدی به عنوان کاردار ایران در افغانستان) به اوین رفته و از نزدیک به بررسی نحوه و کیفیت خودکشی وی می پردازند. از نظر برخی این خودکشی حاصل القائات رابطین بیرونی سازمان منافقین بوده است تا از ادامه سوخته شدن مهره های سازمان جلوگیری شود. تقی محمدی گویا در این بازجویی به ارتباط با جواد قدیری و یکی از عاملین انفجار حزب جمهوری اسلامی اعتراف نموده بود.

خوئینی ها پس از دریافت گزارش خودکشی تقی محمدی مسئولین پرونده را تحت فشار می گذارد که "وضعیت به این صورت زیاد قابل دوام نیست"

در ادامه مسیر رسیدگی نیاز به حضور سعید حجاریان و بهزاد نبوی برای بازجویی به موسوی خوئینی ها اعلام می گردد که او پاسخ می دهد مواردی که لازم است را اعلام نمایید تا من خود اقدام به تحقیق نمایم. او در خصوص بازرسی محل کار تقی محمدی نیز اعلام نمود خود کار تحقیقات را برعهده می گیرم، اما نتیجه آنرا برای درج در پرونده و صدور کیفرخواست در اختیار نمی گذارد.

در جلسه بعد موسوی خوئینی ها اصرار می کند که "شما قصد دارید سازمان مجاهدین انقلاب را محاکمه کنید" که این موضوع از سوی مسئولین پرونده رد می شود اما خوئینی ها می گوید " من که بچه نیستم ؛ شما راس سازمان را مطرح می کنید که بهزاد نبوی باشد و بقیه متهمین هم اعضای سازمان هستند" یکی از مخاطبین وی پاسخ می دهد که ما کاری به گرایش سیاسی آنها نداریم اما اگر یکی از متهمین راس سازمان و بقیه عضو آن هستند گناه ما چیست؟ او در اینجا دستور توقف تحقیقات و صدور کیفرخواست را صادر می نماید که به رغم توضیح در خصوص ناقص بودن پرونده ، می گوید تحقیقات شما به درد تاریخ نویسی می خورد و دستور توقف تحقیقات را صادر می نماید و یک هفته فرصت جهت صدور کیفرخواست می دهد. با اصرار مسئولین پرونده به اینکه فرصت کم است و تحقیقات ناقص، پاسخ می دهد " اجازه نخواهم داد آقای بهزاد نبوی به اینجا بیاید، شما می خواهید همه مسئولین را دستگیر کنید، خودم از وی تحقیق می کنم" جالب آنکه علی رغم اصرار خوئینی ها به تعجیل در کار چهار کیفرخواستی که به او تحویل می شود به دادگاه ارجاع نمی گردد.

در این میان از سوی یکی از مطلعین اطلاعات جالبی ارائه می گردد که با در میان گذاشتن آن با متهمین، موارد بسیار مهمی کشف می گردد. این اقدام موجب عصبانیت خوئینی ها شده و می گوید " دستور من این بود که تحقیق نکنید، به چه علت تحقیق کرده اید؟" سپس گفتگو میان عوامل پرونده و او به جایی می رسد که او ادعا می کند این اطلاعات را همه مسئولین از اول می دانستند و شما بیهوده طولش می دهید، او در پاسخ اینکه شما هم از اول می دانستید جواب مثبت می دهد و پس از آنکه توضیح داده می شود این مطالب در جلسات مکرر با مسئولین قضایی همچون شهید ربانی املشی، صانعی و .... و رییس جمهور و رییس مجلس و ... بررسی شده و هیچیک چنین چیز هایی را نمی دانسته اند و اگر شما می دانسته اید چرا زودتر نگفتید که زودتر به نتیجه برسیم، خوئینی ها حرف قبلی خود را پس می گیرد و می گوید من گفتم فرض کنیم مسئولین می دانسته اند، به هر حال این تحقیقات شما فقط به درد تاریخ نویسی می خورد! اینها (اشاره به موضوع جسد سازی و فراری دادن کشمیری و ... که مطرح شده بود) چیزی نیست و ما بیهوده تعدادی را بازداشت نموده ایم! من از اول می دانستم که هیچ چیز نیست منتها گفتم که شماها برسید و معلوم شود که چیزی نیست و آن وقت گریبان شماها را بگیرم و بگویم که همین ها بودند که به مسئولین تهمت می زدند.

او سپس دستور می دهد متهمین کنار هم باشند که علی رغم توضیح در این خصوص که موارد اتهامی اینها یکی است و هنوز تحقیقات تمام نشده و دادگاه نیز در پیش است و این امر می تواند باعث تبانی شده و در روند رسیدگی اخلال ایجاد کند؛ او تاکید می کند که این دستور همین امشب انجام گردد که این امر موجب اعلام استعفای مسئولین پرونده می شود و خوئینی ها نیز با ابراز اینکه تا کنون با شما مماشات کرده ام، می گوید همین فردا تکلیف شما را روشن می کنم. همزمان رازینی به نقل از منتظری اعلام می کند که قائم مقام رهبری گفته اند اگر چیزی نیست آزاد کنید!

این اقدامات اما مورد انتقاد برخی مسئولین وقت شورای عالی قضایی همچون آیت الله مقتدایی قرار گرفت و خواستار ادامه تحقیقات و تعیین تکلیف پرونده ها در دادگاه شده بودند.

در این فاصله در بولتن "در دیدارهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی" در مقاله ای نظر دادستان کل کشور مبنی بر اینکه در پرونده خسرو تهرانی مسئله ای دیده نمی شود؛ منعکس می گردد.

در نتیجه این اقدامات با کناره گیری مسئولین وقت پرونده و به علت سلب استقلال قضایی از آنها ، پرونده ای که به دلیل کارشکنی های مکرر نزدیک به پنج سال طول کشیده بود، سرانجام متوقف گردید. در عین حال از سوی شعبه مربوطه اعلام می گردد در صورت آمادگی برای حفظ استقلال قضایی آماده دادن پرونده می باشد.

دادستان کل در تلاش برای احاله پرونده به شعبه ای دیگر وارد مذاکره با دیگر قضات می گردد و بحث به درازا کشیده می شود. در این میان موسوی خوئینی ها خواستار آزادی متهمین با قرار وثیقه و تامین می گردد که با توجه به محرز بودن جرم ، جز درباره 2 تن از متهمین محقق نمی گردد. به همین جهت بحث بالا گرفته و به درخواست خوئینی ها، منتظری در آن دخالت می نماید.

در این میان 61 تن از وزرا، نمایندگان و مسئولین طوماری به دفاع از متهمین امضا می نمایند و به محضر حضرت امام ارسال می نمایند و همزمان 62 نماینده مجلس نیز به قوه قضائیه تذکر داده و خواستار پیگیری جدی پرونده نخست وزیری می شوند. این طومار و تذکر مورد توجه رسانه ها قرار می گیرد و متعاقب ارسال طومار به حضرت امام، ایشان آیت الله اردبیلی رییس وقت شورای عالی قضایی، موسوی خوئینی ها دادستان کل وقت و دادستان انقلاب وقت تهران را به حضور می طلبند. آن گونه که گفته شده است حضرت امام در آن جلسه بسیار عصبانی بوده اند و پس از استماع گزارش ها و تاکید موسوی خوئینی ها به اینکه "به پرونده رسیدگی نمودیم و مساله خاصی در پرونده ها وجود ندارد"، دستوری می دهند که دوگونه نقل شده است. برخی نظر امام را اینگونه می دانند که ایشان به دلیل شرایط جنگی کشور و بحران هایی که به سبب اختلافات حاصل از این پرونده پدید آمده بود، فرموده اند "فعلا مسکوت بماند". برخی دیگر نیز مدعی اند که امام فرمودند که "متهمین را آزاد و پرونده را مختومه نمایید".

به محض صدور این دستور متهمین در تاریخ 7/3/1365 آزاد می گردند و دادستان کل کشور از دادستان انقلاب تهران می خواهد که در این خصوص اطلاعیه ای صادر و به مطبوعات بدهد و در آن اعلام نماید رسیدگی و تحقیقات کامل از کلیه متهمین انفجار نخست وزیری انجام و به دلیل اینکه هیچگونه دلیلی بدست نیامد کلیه متهمین از زندان آزاد و پرونده انفجار نخست وزیری مختومه اعلام می گردد. دادستان انقلاب تهران زیر بار این حرف خلاف نمی رود و به مستندات پرونده استناد می نماید که چطور می توان گفت دلیلی نبود. دادستان انقلاب تهران همچنین تاکید می کند دستور امام را بلافاصله انجام داده و متهمین را آزاد کرده است. فردای این مشاجره روزنامه های تهران اطلاعیه ای را به نقل از روابط عمومی دادستانی کل کشور را با همان مضمون مورد علاقه خوئینی ها درج نمودند.

آزادی متهمین اما دو استثنا داشت. استثنای اول در خصوص سه نفر نخست که دادگاه شان برگزار شده بود و دوم هم سه نفری که تحت محاکمه و منتظر نظر دادگاه بودند. خوئینی ها شخصا متجاوز از ده ساعت پرونده علی اکبر تهرانی را مطالعه نموده و با وی دیدار می کند و در نهایت به دادستان انقلاب مرکز می گوید که وی مسائلش روشن است و در جریان تمام اقدامات کشمیری بوده و باید اعدام شود. اما با نظر شورای عالی قضایی مستند بر نظر امام وی با وجه الکفایه پنج میلیون ریال آزاد می گردد. این در حالی است که دو هم پرونده ای او که ظاهرا عمق فعالیتشان از وی کمتر بوده به اعدام محکوم می شوند.

با این وصف اکثر متهمان پرونده انفجار نخست وزیری در مکانیسمی تحمیلی به امام و سیستم قضایی کشور از مجازات رهایی یافته و مسعود کشمیری متهم ردیف اول نیز با چتر حمایتی جسدسازان و شهید سازان به راحتی به خارج از کشور سفر نمود و لقب قهرمان می گیرد. دیگر متهمین پرونده نیز بدون آنکه قانون درباره آنها قضاوت کند، توانستند در بالاترین جایگاه های امنیتی و سیاسی کشور باقی بمانند؛ همانها که امروز تصویرشان را در دادگاه های اخیر بارها دیده ایم. چه کسی است که نقش بهزاد نبوی، خسرو تهرانی، سعید حجاریان، پیرو رضوی و ... را در سازمان های امنیتی علی الخصوص در دولتهای هفتم و هشتم منکر گردد؟


معمای ناگشوده 17 شهریور و نقش کشمیری؛
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٢  کلمات کلیدی: ترور ، مسعود کشمیری ، محمدرضا باهنر ، شهید رجایی
پرونده کشتار 17 شهریور توسط کدام نفوذی ها مختومه شد؟

گروه تاریخ رجانیوز - محمدمهدی اسلامی: یکی از نقاط ابهام  در ماجرای 17 شهریور، میزان دخالت  کشور‌های خارجی در این فاجعه  است. شاید بتوان مبنای این دخالت  را در خاطرات ژنرال قره باغی یافت، آنجا که می‌نویسد: « ... به طوری که می‌دانیم علاوه بر اینکه دولت ایران عضو پیمان مرکزی (سنتو) بود [قرارداد نظامی بین ایران، پاکستان، ترکیه و انگلستان با شرکت آمریکا] یک قراداد دو جانبه جداگانه نیز با دولت آمریکا داشت که به موجب آن دولت آمریکا متعهد شده بود در مقابل هر نوع خطر و تهدید کمونیسم در منطقه به کشور ایران کمک و از استقلال و تمامیت ایران دفاع نماید، اعم از اینکه این خطر خارجی باشد یا داخلی. برابر مدارک اطلاعاتی و برآوردهای اداره دوم ستاد بزرگ ارتشتاران که برحسب معمول با هم آهنگی مستشاران مربوطه [آمریکایی] بررسی و تهیه شده بود و همچنین بیانات رسمی اعلیحضرت، نخست وزیر و سایر مقامات مسئول، آشوبگران و اغتشاش کنندگان اصلی را کمونیست و مارکسیست‌های اسلامی تشخیص داده بودند و همگان معتقد بودند که اغتشاش کنندگان در کشور در ظاهر به صورت مسلمان و به نام اسلام عمل می‌کنند، ولی در باطن کمونیست هستند و منظورشان اضمحلال کشور است... در نتیجه طبق برآوردهای اطلاعاتی ستاد، تهدیدی که علیه کشور و دولت صورت می‌گرفت، تهدید مشترک علیه ایران و آمریکا و تهدید کمونیسم تلقی می‌گردید. بنابراین در بحث و بررسی هایی که در مذاکرات اولیه با ژنرال هایزر و ژنرال گس [رئیس اداره مستشاری آمریکاییان در ایران] به عمل می‌آمد، ابتدا عقیده و نظر آنها این بود که باید با قدرت در مقابل این خطر کمونیسم مقاومت و از آن جلوگیری کرد و ضمن اعلام پشتیبانی دولت آمریکا از دولت بختیار اظهار می‌کردند راه حل برقراری آرامش در کشور این است که ارتش از دولت قانونی پشتیبانی نماید.»

این دیدگاه در میان اسناد  سفارت آمریکا و اداره مستشاری آمریکاییان در ایران (که در ساختمان ستاد بزرگ ارتشتاران مستقر بود) تکرار شده است که آنها کمونیست‌ها را عامل اصلی انقلاب اعلام می‌کردند و از این رهگذر برای آمریکا مجوز دخالت در مقابله با اعتراضات مردمی را قائل می‌شدند. این دخالت تا شب پیروزی انقلاب ادامه پیدا می‌کند و مستشاران امریکایی مشغول هدایت ارتش علیه مردم بوده‌اند، اما پس از اعلان تسلیم ارتش، آنها توسط دکتر ابراهیم یزدی به سفارت امریکا انتقال پیدا می‌کنند. این اقدام وی سبب ایجاد اولین جرقه در اذهان جویندگان حقیقت شد که چه رابطه‌ای میان آمریکا و برخی از نیرو‌های به ظاهر انقلابی برقرار است.

این حضور ابراهیم  یزدی در کنار آیت‌الله مهدوی کرمانی که منزل وی در نزدیکی ستاد ارتش بوده،  انجام گرفته است. پیشتر در سالروز کودتای نوژه در روزنامه ایران به خاطرات ابراهیم یزدی از آن شب و برخی حوادث آن روز و چگونگی نفوذ برخی به ساختمان "ستاد بزرگ ارتشتاران" به تفصیل پرداخته شد. به طور اجمال می‌توان گفت در شب 22 بهمن 1357، جمال میرشکرایی که اسلحه ای از پادگان عشرت آباد به دست آورده بود، به همراه دو نفر دیگر به منزل آیت‌الله مهدوی کرمانی که مقابل ستاد ارتش قرار داشته، رفته و به همراه دختر وی که همسر علیرضا تدین و خود از اعضای سازمان منافقین بوده است ، از پشت بام به سمت ستاد ارتش تیراندازی می‌کند. با توجه به فضای عمومی شهر و خبر سقوط رژیم شاه، به زودی ستاد ارتش نیز سقوط کرده و آنها بلافاصله وارد اداره دوم (مرکز اطلاعات طبقه بندی شده پرسنلی، نظامی، سیاسی، جاسوسی کل ارتش) می‌شوند. به فاصله اندکی شرایط برای حضور افرادی که به اعضای کمیته اداره دوم شهرت یافتند، فراهم می‌گردد. افرادی همچون  محمد کاظم پیرو رضوی (مسئول کمیته اداره دوم ) ، مسعود کشمیری (عامل انفجار نخست وزیری)، جواد قدیری (عامل انتقال دهنده بمبهای ساخته شده از قسمت فنی سازمان به عوامل اجرایی در انفجارهای 6 و 7 تیر و 8 شهریور)، علی اکبر تهرانی (متهم ردیف دوم پرونده انفجار نخست وزیری)، باقر ذاکر، تقی محمدی (از متهمان اصلی انفجار نخست وزیری که در زندان خودکشی کرد) ، حبیب الله داداشی، بیژن تاجیک، سعید حجاریان، تقی امانپور و ...

عملکرد این جمع  اغلب در پرونده انفجار نخست‌وزیری مورد بررسی قرار گرفته است، اما دیگر پرونده مطرح شده در این میان، مختومه نمودن پرونده رسیدگی به متهمان جنایت 17 شهریور است که بسیار قابل توجه است.

یکی از پرونده‌های  کمتر بررسی شده درباره آخرین اقدامات سیستم اطلاعاتی نظام شاه برای حفظ قدرت، طرحی موسوم به "طرح جوش" بوده است. این طرح شامل دو بخش بوده است، نخست خبر رسانی و دوم عملیات. بررسی این طرح پژوهشی جداگانه می‌طلبد اما به صورت مختصر می‌توان گفت که کشتار 17 شهریور توسط بخش عملیات این طرح به اجرا در آمده است.این طرح با شرکت افراد تیم تعقیب و مراقبت اداره دوم ارتش و افراد ضد اطلاعات نیروی هوایی انجام و عمل شده است که تحت مدیریت مستقیم عوامل آمریکا مشغول بوده‌اند.

آنچنان که در مقاله  "نفوذی رکن 2 چه کسی بود؟" پیشتر شرح داده شد، پس از انقلاب در کمیته اداره دوم تقسیم کار می‌گردد، رضوی و امانپور رابطین جمع با نخست وزیری بودند و با دکتر یزدی و دیگران تماس داشتند. یکی از اقدامات انجام شده توسط آنها این بود که با معرفی چهار نفر به دفتر امور انقلاب در نخست وزیری، چهار حکم با امضای ابـــراهیم حکیمی رئیس دفتر نخست وزیر دولت موقت در تاریخ 9/4/1358 صادر می‌شود و به هر یک مجوز دسترسی به احکام تا رده به کلی سری در یکی از نیروهای ارتش داده می‌شود. مسعود کشمیری نیز به نیروی هوایی مامور می‌گردد. آنها از اختیارات ویژه ای در رفت و آمد آزادانه به محل بایگانی اسناد طبقه بندی شده برخوردار بوده و به پرونده‌های به کلی سری آزادانه دسترسی داشتند.

با ورود کشمیری و  هم دوستانش - که برخی از آنها خود در طرح  جوش مشارکت داشته‌اند- به مرکز ضد اطلاعات  نیروی هوایی ، اوراق و اسناد  مربوط به طرح جوش توسط زلفی و  کشمیری از دسترس خارج می‌شوند. اما  با همکاری ستوانیار شهید عبدالباقی  فلاحیان، مخفیانه اسناد از دسترس  آنها خراج و به دادگاه انقلاب ارتش تحویل  می‌گردد. پس از آشکار شدن موضوع، یکی از همکاران کشمیری در کمیته رکن 2 به نام "استوار داوود افتخارپور" به شدت به کشمیری معترض می‌گردد. او که عضو طرح جوش بوده و ضمن عضویت در ساواک، محافظ پسر محمدرضا پهلوی در هنگام تمرین‌های پروازی بوده است، از افشای چهره خود برآشفته شده و با تظاهر به قهر قطع همکاری می‌نماید، اما کشمیری به او قول می‌دهد به هر ترتیب نخواهد گذاشت پرونده به جریان بیفتد. دادگاه بلافاصله 262 نفر ضد اطلاعاتی نیروی هوایی شرکت کننده در طرح جوش را اخراج، حقوق آنها را قطع و محاکمه آنها را آغاز می‌نماید. اما با فعالیت اعضای کمیته رکن 2 به ویژه کشمیری، موفق به بازپس گیری پرونده با ادعای عدم صلاحیت دادگاه در رسیدگی به موضوع ضداطلاعات و ارجاع آن به کمیسیون تسویه و بررسی می‌شوند که کشمیری در کنار افرادی همچون زلفی، سرگرد فرخزاد، سرگرد طلوعی و ... در آن حضور داشتند. اولین اقدام کمیسیون نقض حکم قطع حقوق بوده است. سپس به تحقیق به کمتر از ده نفر از این جمع پرداخته و اعلام می‌کند که طرح از اعتبار ساقط است و پیگیری نتیجه‌ای ندارد و ادامه تحقیق را منتفی می‌نماید و کلیه 262 نفر به وضع عادی در می‌آیند.

نحوه تحقیق چنین بوده است که در یک پرسش و پاسخ ساده،  یکنفر اظهار داشته بود در روز 17 شهریور ما در حوالی میدان شهدا،  روبروی اداره برق بوده‌ایم اما  مسلح نبودیم. دو نفر اعلام کرده بودند  که در خیابانهای اطراف میدان شهدا بوده‌اند، عباس تاجیک اعلام کرده بود که آن روز مرخصی بوده است  و جهانی و افتخارپور اعلام  کرده بودند که شرکت نداشته‌اند. حال  آنکه نفی جرم توسط مجرم در مرحله  اول و بدون ارائه اسناد و  مدارک، از طبیعی‌ترین وقایع جاری در سیستم قضایی است و عجیب‌تر آنکه تاجیک، جهانی و افتخارپور  خود از ایادی کشمیری در کمیته اداره  دوم بوده‌اند.

همین کمیسیون، پس از دستور صریح فرمانده وقت نیروی  هوایی، شهید فکوری، مبنی بر اخراج کلیه پرسنل ضداطلاعات آن نیرو، با فعالیت کشمیری، افتخارپور، جهانی، تاجیک، البرز، زلفی و ... تعداد 27 نفر از بدترین عناصر  ضداطلاعات که کاملا مورد اطمینان  رژیم شاه بوده‌اند و اکثرا  اعضای طرح جوش بوده‌اند را ابقا می‌نمایند و آنها را به مراکز  حساسی همچون مرکز اطلاعات و  ارشاد نیروی هوایی، تیم تعقیب  و مراقبت، ستاد خنثی سازی کودتا، نخست وزیری، شورای امنیت و حفاظت  نیروی هوایی مامور می‌نمایند.

هنگام بررسی حادثه  انفجار نخست وزیری تعدادی از اوراق  طرح جوش، از طریق نیروی هوایی به دادیار پرونده می‌رسد و در بهمن 1360 اوراق تکمیلی از طریق دادستانی کل، با اعزام نماینده‌ای به اداره دوم خواسته‌ می‌شود. اما پس از پیگیری‌های مکرر و طی مسیر رسمی و نامه‌نگاری ارشد ترین مسئولان قضایی، کمیته اداره دوم از تحویل اسناد به بهانه‌های گوناگون استنکاف می‌نماید. و در نهایت بخش ناقص دیگری را تحویل می‌دهند.

سرانجام شهید آیت  الله ربانی املشی سرهنگ کتیبه  را احضار کرده و از او جواب می‌خواهد. سرهنگ کتیبه توضیح می‌دهد که کمیته اداره دوم از این اداره  دستور نمی‌پذیرد و با یادآوری  مراحل تشکیل این کمیته و  نفوذی‌هایی همچون کشمیری و قدیری  در میان آنها، خبر از استنکاف این  کمیته از تحویل مدارک می‌دهد. وی همچنین در نامه‌ای رسمی در تاریخ 26/2/61 نیز پاسخ داد که «کمیته سماجا2 که تابعیتی از اداره دوم ندارد، از واگذاری مدارک خودداری کرده است.»

در تاریخ 27/2/61 نامه‌ای به رکن دوم کمیته ستاد مشترک  ارتش نوشته شده و دستور داده می‌شود ظرف 24 ساعت کلیه ملحقات و  مکاتبات طرح جوش، در اختیار دادستانی قرار گیرد. مهندس رضوی در تماس تلفنی  اعلام می‌دارد که اوراق سه چهار هزار برگه و پخش در پرونده‌های مختلف  است و ممکن نیست. در نهایت ناگزیر به تمکین می‌شود اما اعلام  می‌کند نماینده دادستانی باید در محل بررسی نمایند. از او خواسته می‌شود  تا کپی پرونده را به دادستانی دهند،  او ادعا می‌کند که این حجم کپی خلاف شرع است. آیت الله املشی مسئولیت شرعی آن را برعهده می‌گیرند و آنها می‌گویند کاغذ نداریم. کاغذ فرستاده  می‌شود و می‌گویند دستگاه کپی خراب است. مکاتبه می‌شود تا ریاست رکن 2 در اختیارشان قرار دهد، اما  باز امروز و فردا می‌نمایند تا سرانجام انفجاری در دادگستری، زیر  اطاق دادستان کل کشور و دفتر دادستانی رخ می‌دهد. به نظر می‌رسد این انفجار قصد حذف فیزیکی پیگیری کننده‌های این پرونده را داشته است، که به لطف الهی با ناکام ماندن این ترور پیگیری‌های مکرر ادامه می‌یابد. سرانجام بخش ناقص دیگری از پرونده تحویل می‌گردد که مربوط به بخش اطلاع رسانی بوده و از بخش عملیات سندی در اختیار گذاشته نمی‌شود.

این موضوع با حوادثی که در خصوص آیت الله ربانی املشی  و آیت الله قدوسی پدید آمد و  منجر به شهادت آن دو بزرگوار گردید  و برخی حواشی دیگر امکان پیشرفت نیافت و تنها ردپایی از آن در میان دیگر پرونده مفتوح مانده شهریورماه -پرونده انفجار نخست وزیری- باقی مانده  است.

این موضوع اما  یادآور ضرورتی است که بر اثر گذر  زمان بر آن خاک غفلت نشسته است؛ اگرچه  شرایط بحرانی و نفوذی‌های متعدد  در سیستم قضایی و اطلاعاتی کشور در دهه شصت حوادث متعددی پدید آورد و پیگیری چنین پرونده‌هایی را ناتمام گذاشت، اما با گذر آن دوره و آشکار  شدن خیانت بسیاری از چهره‌های  حاضر در این پرونده، آیا زمان رفع  مظلومیت از شهدای 17 شهریور نرسیده است؟

به راستی چرا  از میان شهدایی که حتی عوامل آمریکایی در کمترین تخمین‌ها آنرا بالغ بر دویست  شهید دانسته‌اند، پس از سی و دو سال  تنها اسامی محدودی بر دیواره‌های  میدان شهدا نقش بسته است و چرا  همچنان پرونده حقوقی برای عوامل آن شکل نگرفته است؟ آیا زمان زدودن این غبارها نرسیده است؟


ابهام‌های باقی مانده درباره پرونده هشت شهریور
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٢  کلمات کلیدی: ترور ، شهید رجایی ، محمدرضا باهنر ، مسعود کشمیری

پرونده انفجار نخست وزیری و شهادت رجایی و باهنر یکی از پرماجراترین و البته پررمزترین پرونده‌های امنیتی دهه اول انقلاب است.

به گزارش رجانیوز، نحوه نفوذ کشمیری به نخست وزیری و شورای امنیت، جلب اعتماد کامل رئیس‌جمهور، انتقال بمب قوی به جلسه شورای امنیت، فرار او و همدستانش، مسکوت اعلام شدن پرونده با فشار موسوی خوئینی‌ها و از همه مهم‌تر شهادت همه شخصیت‌هایی که در رأس پیگیری کنندگان این پرونده بودند، بر ابهام‌ها افزود.

اکنون پس از گذشت 30 سال هنوز سؤال‌های زیادی در مورد این پرونده بدون پاسخ باقی مانده است.

رجانیوز در ادامه یک برگ سند از کیفرخواست پرونده هشت شهریور 1360 را به همراه مستندی با عنوان مردان خاکستری منتشر می‌کند. در پایان نیز یک فیلم کوتاه از سخنرانی حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رئیس‌جمهور وقت در سالگرد شهادت رجایی و باهنر منتشر می‌شود.

علی اکبر تهرانی متهم ردیف دوم پرونده انفجار دفتر نخست وزیری و از دوستان نزدیک کشمیری است که عامل اصلی فراهم نمودن شرایط نفوذ وی به دفتر نخست وزیری بوده است. تهرانی قبل از انقلاب یکی از عناصر فعال در سازمان منافقین بوده و به همراه مسعود کشمیری تحت مسئولیت محمود طریق الاسلام فعالیت می نموده است.

وی فارغ التحصیل دانشکده علوم دانشگاه تهران است و پیش از انقلاب به عنوان افسر وظیفه به سربازی می رود. از بدو پیروزی انقلاب به همراه مسعود کشمیری در کمیته اداره دوم ارتش به منظور جمع‌آوری اسناد و مدارک ستاد مشترک ارتش شروع به فعالیت می‌کند. علی اکبر تهرانی و کشمیری به همراه جواد قدیری و تقی محمدی در بخش ضد جاسوسی اداره دوم نیز به صورت همزمان فعالیت می‌نماید. از دوستان شاخص وی به جز سه نفر مذکور، می‌توان به‌ محمد دزبانی (از اعضای منافقین که توسط ساواک کشته شده است) و همچنین علی دزبانی، اصغر دارایی (با سابقه مسئولیت بخش دانشجویی سازمان در دانشگاه تهران که قبل از انقلاب تحت مسئولیت تهرانی کار می‌کرده است)، قدسی خرازیان، حسن عنایت و... اشاره کرد که همگی از اعضای شاخص و فراری منافقین می‌باشند.

وی خود نیز قبل از انقلاب در رابطه با سازمان منافقین دستگیر و به صورت کوتاه مدت زندانی و سپس آزاد می شود. در سال 56 وابستگی وی به سازمان برای ساواک محرز می‌شود. او جدای از زمینه سازی نفوذ کشمیری به دستور سازمان منافقین به دفتر نخست وزیری که به آن اعتراف کرده بود، به همراه محسن سازگارا و نادر قوچکانلو به دلیل تلاش برای جسد سازی متهم بودند که با تهیه مقدماتی از قبیل تابوت و جمع آوری خاکستر از محل حادثه، در ابتدا تلاش می‌کنند آن را به عنوان پیکر شهید رجایی جا زده و پیکر آن شهید عزیز را به عنوان جسد کشمیری اعلام کنند.

همچنین همزمان با تشییع جنازه وی و سازگارا به بهشت زهرا رفته و برای هماهنگی دفن جسد کشمیری تلاش می کنند. در حالی که تمام مراحل قانونی همچون شناسایی اجساد، معاینه، اعلام نظر پزشکی قانونی و صدور مجوز دفن درباره شهیدان رجایی، باهنر و دفتریان به صورت کامل انجام گرفته است، هیچ یک از این مراحل درباره کشمیری طی نمی‌گردد.

در صدر دومین سری رسیدگی به اتهام‌های پرونده انفجار دفتر نخست وزیری، نام علی اکبر تهرانی قرار داشت که ارتباطات گسترده‌ای با برخی از اعضای تیم اول تحقیقات (تیم بهزاد نبوی) داشت. از این رو همزمان با آماده شدن دادگاه برای محاکمه وی، دوستان و مرتبطان وی جوسازی شدیدی را آغاز نمودند اما در سه جلسه محاکمه وی، ضرورت احضار و تحقیق از برخی دیگر از متهمین که هنوز در سایه بودند محرز شد.

لذا دادگاه با کسب اجازه از شورای عالی قضایی، ادامه محاکمه علی اکبر تهرانی را تا انجام تحقیقات از سایر متهمین و ارسال پرونده نامبردگان به دادگاه و محاکمه دسته جمعی آنها متوقف کرد. پس از چندی با محقق نشدن امکان بازجویی از برخی افراد در مظان اتهام که در قدرت بودند همچون سعید حجاریان و بهزاد نبوی، تعدادی از متهمین زیر نظر ریاست دادگاه های انقلاب اسلامی احضار و بازجویی از آنها در شهریور ماه 1363 آغاز شد.

علی رغم مسئولیت و نظارت کامل دادگاه بر بازجویی‌ها، افراد همسو با متهمین بشدت بر موضوع خطی برخورد شدن با پرونده متمرکز شده و با تبلیغات وسیع کار به جایی رسید که در مدت زمان کوتاهی و در زمانی که هنوز بازجویی در حال انجام بود و به مرحله محاکمه نرسیده بود، متهمین از زندان آزاد شدند.

زمستان 1364، اندکی پس از نشستن سید محمد موسوی خوئینی ها بر کرسی دادستانی کل در حالی که مدتی از شهادت ربانی املشی می‌گذشت و لاجوردی نیز یک سال بود که بر اثر فشارهای برخی اعضای شورای عالی قضایی استعفا نموده بود، دادستان کل با ارسال دو نامه به دادستان انقلاب اسلامی تهران و ریاست دادگاه های انقلاب اسلامی تهران ، خواستار تعیین تکلیف وضعیت علی اکبر تهرانی شد.

او در همان ابتدا اعلام کرد که از نظر وی به دلیل اینکه به پرونده انفجار حزب جمهوری رسیدگی نشده است، رسیدگی به این پرونده صرفاً اهداف سیاسی دارد. خوئینی ها شخصاً متجاوز از 10 ساعت پرونده علی اکبر تهرانی را مطالعه نموده و با وی دیدار می کند و در نهایت به دادستان انقلاب مرکز می گوید که وی مسائلش روشن است و در جریان تمام اقدامات کشمیری بوده و باید اعدام شود.

اما در نهایت با اعمال فشارها، وی با وجه الکفایه پنج میلیون ریال آزاد می گردد. این در حالی است که دو هم پرونده ای او که ظاهراً عمق فعالیتشان از وی کمتر بوده به اعدام محکوم می شوند. برخی رسانه‌ها گاه در بررسی پرونده 8 شهریور او را با خسرو قنبری تهرانی اشتباه گرفته‌اند. اقاریر او بسیاری از گره‌های پرونده را گشود.

چنانکه در پانوشت خاطرات هاشمی رفسنجانی در سال 63 پیرامون پرونده انفجار دفتر نخست وزیری آمده است "بعد از دستگیری علی تهرانی، پای افراد دیگری مانند مهندس بهزاد نبوی ـ وزیر صنایع سنگین ـ خسرو قنبری تهرانی ـ رئیس اداره اطلاعات نخست وزیری ـ و چند نفر دیگر به میان آمد. به این پرونده رسیدگی کامل نشد..." او هم اینک کارمند شرکت نفت است و از تهران به یکی از شهرهای شمال شرقی کشور عزیمت کرده است.


رمزگشایی از پشت‌پرده ترور دانشمندان در ایران و ناآرامی‌های اخیر سوریه
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٧  کلمات کلیدی: ترور ، ایران ، سوریه ، آمریکا
نیروهای ویژه امریکا در 120 کشور جهان فعالیت مخفیانه دارند/ 85 درصد این نیروها در ایران و سوریه هستند
پایگاه خبری "آسیا تایمز" با انتشار مقاله‌ای از "نیک ترس" تاریخ‌دان مشهور امریکایی به بررسی نقش امریکا در تهدیدهای فیزیکی و اجتماعی علیه کشورهای جهان به‌ویژه ایران پرداخته است.

به گزارش رجانیوز، در این مقاله با یادآوری عملیات دستگیری القاعده در ماه‌های گذشته به احتمال نقش داشتن مستقیم نیروهای جاسوسی ایالات متحده در ترور دانشمندان هسته‌ای ایران اشاره شده و آمده است:

همین الان که شما مشغول خواندن این متن هستید، یک مأمور جاسوسی امریکا درحال انجام یک عملیات مخفی در نقطه‌ای از جهان است؛ ماموریتی که به طور کاملا پنهانی و به دور از دید افکار عمومی صورت می‌گیرد و به طور مشخص از سوی پنتاگون برای پیشبرد اهداف کاخ سفید به منظور راه انداختن یک جنگ جهانی محدود و غیرملموس برنامه‌ریزی شده است.

گرفتار کردن "اسامه بن لادن" در یک ویلای شخصی توسط نیروهای نظامی ایالات متحده که نهایتاً منجر به فرستادن جنازه او در درون یک صندوق به درون دریا شد، البته آن‌طور که امریکایی‌ها می‌گویند. یکی از این گروه‌های مخفی و مخوف نظامی با نام OPS را افشا کرد.

این مساله نشان داد نیروهای عملیاتی ویژه و مخفی امریکا در مناطقی خاص از افغانستان و عراق مستقر هستند؛ رویکردی که به نظر می‌رسد در مناطقی مانند یمن و سومالی نیز به طور گسترده و عمیقی ریشه دوانده است؛ هر چند در سایه باشد.

سال گذشته، روزنامه "واشنگتن پست" گزارش داد که نیروهای امریکایی عملیات ویژه در ۷۵ کشور جهان مستقر شده‌اند. البته این تعداد تا پایان دوران ریاست جمهوری جورج بوش بود و این آمار در حال حاضر در دولت اوبامای دموکرات به حدود ۱۲۰ گروه رسیده است. سخنگوی یکی از این گروه‌های ویژه گفته بود که کاخ سفید به دنبال گسترش دامنه نفوذ خود در عرصه نظامی و البته فکری به ویژه در میان نخبگان جهان است.

ظهور ارتش سری ارتش

گروه عملیات ویژه موسوم به RAID که در سال ۱۹۸۰ میلادی -۱۳۵۹ شمسی- به منظور آزادی اعضای سفارت امریکا در تهران که به تصرف دانشجویان و جوانان ایرانی درآمده بودند، متولد شد، شکست تلخی خورد که طی آن هشت نفر از اعضای ارشد سرویس اصلاعاتی امریکا کشته شدند.

پس از این ماجرا در حالی که نیروهای ویژه از ماجرای جنگ ویتنام نیز سرخورده بودند و حاضر به انجام عملیات‌های جدید نداشتند، به طور ناگهانی توجه خاصی به این گروه‌ها شد و پشتیبانی مالی فراوانی از اعضای آن در دستورکار کنگره قرار گرفت؛ تسهیلاتی مانند خانه رایگان، افزایش قابل توجه حقوق و حتی اعطای درجه و نشان نظامی.

از آن به بعد، نیروهای ویژه که تشکیل گروه SOCOM را دادند، به ترکیبی از نیرو‌ها با قابلیت‌های شگفت‌انگیز تبدیل شد که متشکل بود از شاخه خدمات نظامی ارتش، تجهیزات ویژه نیروی دریایی، کماندوهای نیروی هوایی و تیم سپاه عملیات ویژه که علاوه بر خدمه تخصصی هلی‌کوپتر، تیم قایق، پرسنل امور فنی و روانی و حتی تیم‌های تخصصی و مخفی ایالات متحده امریکا به منظور انجام مأموریت‌های خاص.

ترور افراد، حملات ضدتروریستی، شناسایی دوربرد اهداف، تجزیه و تحلیل اطلاعات، آموزش نیروهای خارجی و نحوه استفاده و مقابله با سلاح‌های کشتار جمعی از جمله این ماموریت‌های خاص است.

بازجویی از افراد با اهمیت بالا در محل دستگیری هم یکی دیگر از اقدامات و ماموریت‌های این گروه‌های ویژه است؛ اتفاقی که به طور گسترده در افغانستان، پاکستان و حتی عراق نیز مورد استفاده قرار می‌گیرد. تا جایی که گفته می‌شود حدود ۲۰ سایت بازجویی ویژه در افغانستان تحت کنترل امریکایی‌ها است.

ساماندهی ترور در ۱۲۰ کشور جهان

به‌طور کلی می‌توان گفت که هم اکنون در ۱۲۰ کشور در سراسر جهان، سربازانی حضور دارند که آماده شنیدن دستور آغاز عملیات از سوی فرماندهان خود هستند تا دست به ترور اهداف از پیش تعیین شده، کشتار، آدم‌ربایی، لگد زدن به در خانه‌ها و ورود به آن، عملیات مشترک با نیروهای خارجی و ماموریت‌های آموزشی با شرکای بومی بزنند؛ سربازانی که ویژه بودن آن‌ها در کوچک، لاغر و نفوذ داشتن تعریف شده است.

نکته جالب در این میان، حضور 85 درصد از این نیروهای مخفی در ایران و سوریه است؛ دو کشوری که به عنوان نماد ایستادگی در برابر خواسته‌های امپریالیستی امریکا شناخته می‌شوند و در سال‌های اخیر هم دامنه تأثیرگذاری خود در خاورمیانه را به شدت افزایش داده‌اند.

امریکایی‌ها هنوز با آنچه که این نیروی ویژه باید انجام بدهد، دست به گریبان هستند. پنهان‌کاری و درز نکردن اطلاعات در مورد نحوه فعالیت آن‌ها موضوعی است که به شدت با پنهان‌کاری از سوی مقامات ارشد کاخ سفید همراه است. در این زمینه، یکی از مقام‌های ارتش امریکا در مورد دلیل این پنهان کاری شدید، می‌گوید: «دسترسی ما به اهداف‌مان در کشورهای خارجی، عامل اصلی در عدم افشای اطلاعات جزیی در این زمینه است.»

شاید همین مساله است که موجب شده تا او درباره نحوه انجام عملیات بن‌لادن اینگونه بگوید: «ما در سایه حرکت کردیم و آرام آرام آنچه را موردنظرمان بود، انجام دادیم.»


مهم تر از خود رئیس‌جمهور، اطرافیان او هستند
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٠  کلمات کلیدی: سیاسی ، شهیدحسن آیت ، ترور

بولتن نیوز: «مردی که آینده را می ­دید» لقبی است که بسیاری از همقطاران شهید حسن آیت به او داده ­اند. او از معلمان مبارز دوران پهلوی دوم است که در ابتدای شکل ­گیری انقلاب اسلامی با کلام نافذ خود در روشن کردن ذهن مغشوش جامعه بسیار تلاش می ­کرد. نقش انکار ناشدنی او در تثبیت اصل ولایت فقیه در مجلس خبرگان قانون اساسی و همچنین نطق ­های آتشین او در اولین مجلس شورای اسلامی را تاریخ هرگز فراموش نخواهد کرد. فعالیت او در حزب جمهوری اسلامی و مقابله او با بنی­صدر و موسوی از او چهره­ای ماندگار ساخت.

شهید دکتر حسن آیت، در صبح روزی که میرحسین موسوی برای گرفتن رأی اعتماد جهت تصدی وزارت خارجه به مجلس معرفی شد (در حالی که از مخالفان شاخص مهندس موسوی بود)، در حالی که در خودروی خود قصد رفتن به مجلس را داشت، در مقابل منزلش توسط سه مرد و یک دختر مسلح، هدف بیش از شصت گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید.

 

 

پسر شهید آیت حواشی ماجرای ترور پدر را این­ گونه نقل می ­کند: «پدرم چند روز قبل از حادثه، از طرف هواداران مجاهدین خلق، به وسیله تلفن مورد تهدید قرار گرفت. ما با نگرانی به ایشان تذکر دادیم و او همیشه در جواب می‌گفت: «مرگ حق است و شهادت آرزوی ماست.»

صبح روز 14 مرداد ماه سال 1360 پدر هم­ چون روزهای قبل از خانه بیرون رفت. یکی از محافظین در حال بستن در ورودی منزل بود که یک بنز شیری رنگ با سه سرنشین مسلح به آرامی‌ از طرف میدان 48 نارمک وارد کوچه شد و با شلیک یکی از آنها، پدرم بلافاصله به شهادت رسید و محافظان ایشان موفق به هیچ­ گونه عکس العملی نشدند و مهاجمین با به رگبار بستن ماشین، با سرعت از طرف دیگر کوچه به سمت خیابان سی متری نارمک گریختند. محافظان ایشان را که مجروح شده بودند، به بیمارستان 17 شهریور انتقال دادند و پیکر مطهر و غرق به خون پدر را نیز به بیمارستان رویال تهران بردند.

 

 

ساعت 11 صبح روز بعد، پیکر پاکش به همراه تعدادی از برادران پاسدار که در جبهه‌ های حق بر علیه باطل و درگیری‌ های داخلی با منافقین به شهادت رسیده بودند، از مقابل مجلس شورای اسلامی‌ بر دوش ملت شهیدپرور و در بدرقه چشم ­ها تشییع شد.»

متن زیر اگر چه به سخنان این شهید در سی سال پیش اشاره دارد اما انگار هنوز هم زنده است :

در اولین انتخابات ریاست جمهوری، شهید آیت خود را کاندیدا نمود تا حزب در صورت بروز هر گونه حادثه ‌ای، نامزدی دیگر برای ریاست جمهوری داشته باشد. خود شهید طی مصاحبه ‌ای با روزنامه کیهان در تاریخ 17 دی­ماه 1358 در این­ باره می‌ گوید:

«من خودم برای اولین بار در حزب، آقای فارسی را برای کاندیدایی ریاست جمهوری پیشنهاد کردم و اکنون هم او را لایق ­ترین فرد بین کاندیداهای معرفی شده می ‌دانم، ولی حزب تصمیم گرفت فرد دیگری را از کادر مرکزی کاندیدا کند، تا در صورت بروز حادثه ‌ای، حزب بدون کاندیدا نباشد.»

 

 

پس از حذف آقای جلال­ الدین فارسی از نامزدی ریاست جمهوری، شهید آیت به عنوان تنها کاندیدای حزب در مقابل خطی که بنی‌ صدر نامزدشان بود و حربه تبلیغات منافقانه در دستشان، مطرح می ‌گردد. در این زمان که تقریباً صحنه برای بنی ‌صدر خالی شده است، شهید آیت در نطق انتخاباتی رادیویی خود مطالب مهمی بیان می‌ کند که به قسمت­هایی از آن اشاره می‌شود:

«اگر در بین کاندیداها کس دیگری بود که از نظر من، حتی بالنسبه واجد خصوصیات و صفات مورد نظر بود، خیلی ساده و آسان به نفع او کنار می‌ رفتم، ولی اکنون چنین کسی را نمی‌ یابم و از طرفی نسل جوان و پرشور و انقلابی و با ایمان، در اثر این جریان دچار یأس و تردید و سر در گمی شده است و بنا به تقاضای افرادی از همین قبیل است که من هنوز با وجود آنکه اوضاع و احوال را به هیچ­ وجه مساعد و مناسب نمی‌ بینم، زیرا روحانیت، که بخش اعظم جامعه از او الهام می ‌گیرد و نیز احزاب و گروه­ های مؤثر، به علت کمبود فرصت، به جای اینکه بین خوب و خوب ­تر، خوب ­تر را انتخاب کنند، بین نامناسب و نامناسب تر، نامناسب را می‌ خواهند انتخاب کنند، یعنی از ترس زید، عمرو را انتخاب می ‌کنند، نه اینکه عمرو را مناسب ­تر بدانند و او را انتخاب کنند و این موضوع انتخاب را مشکل کرده است.»

شهید آیت در ادامه سخنان انتخاباتش به نقش تبلیغات پرخرج به عنوان یک حربه امپریالیستی و غربی برای انتخابات اشاره می ‌کند و می‌ گوید:

«رئیس جمهور نه پودر رختشویی است و نه روغن نباتی و نه نظایر آن که به ضرب پوستر و عکس و پلاکارد در مغز مردم فرو کنند. این همان غربزدگی و سبک تبلیغات غربی است که ما دچار آن شده ‌ایم. این همان چیزی است که متفکران و محققان، حتی غربی­ ها، آن را دلیل ظاهری بودن دموکراسی غربی می ‌دانند، نه واقعی بودن آن؛ زیرا وقتی بنا بر تبلیغات شد و نه ارشاد، کسی برنده است که پولدارتر است.»

شهید آیت در نطق انتخاباتی تلویزیونی خود در مورد اهمیت انتخابات رئیس جمهوری چنین می‌ گوید:

«من معتقدم که نباید این مرحله از تاریخ را سرسری گرفت و چنین تصور کرد که هر کسی به ریاست جمهوری برسد، فرقی نمی ­کند. موضوع آن است که رئیس جمهوری یک مقامی نیست که مثلاً مانند نخست ‌وزیر، هر گاه بخواهیم به آسانی او را برکنار کنیم. او چهار سال قانوناً باید سر کار باشد و باید به نحوی باشد که آن­ چه را اکثریت ملت می‌ خواهند، حتی ­المقدور بدان برسند و این وضع را من در جوّ کنونی نمی ‌یابم. جوّ کنونی جوّ غیر طبیعی است، زیرا در بین کاندیداها، نمونه طرز تفکر لااقل چندین میلیون نفر از مردم وجود ندارد.»

 

 

شهید آیت برای روشن شدن چهره منافقانه بنی‌ صدر و اطرافیانش و میزان واقعیت وعده ‌ها و نیز عدم اعتقاد او به ولایت فقیه، همه کاندیداها را به مناظره تلویزیونی دعوت می‌ کند و می ‌گوید:

«... مطالبی است که کاندیداها در رابطه با مردم بیان داشتند و ادعاهائی است که نموده ‌اند؛ باید این روشن گردد که این ادعاها تا چه حد با واقعیت تطبیق می ‌کنند، زیرا بعضی مسائل است که در میزان آراء تأثیر بسزائی دارد، مثلاً اعتقاد یا عدم اعتقاد به ولایت فقیه. اگر برای مردم روشن شود که کسی به ولایت فقیه اعتقاد ندارد، قطعاً چنین کسی را انتخاب نخواهند کرد، حال اگر نامزدی به این اصل اعتقاد نداشته باشد ولی مدعی اعتقاد بدان باشد، این موضوع باید برای مردم روشن گردد و باز این مسئله احتیاج به زمان دارد و من پیشنهاد می‌ کنم در مناظره تلویزیونی که روز چهارشنبه انجام می‌ شود، همه کاندیداها شرکت نمایند تا این موضوع و نظایر آن روشن گردد.»

ولی متأسفانه این تقاضای او عملی نمی ‌شود. شهید آیت در ادامه نطق تلویزیونی خود با شناختی که از اطرافیان بنی ‌صدر دارد، جامعه را نسبت به نقش مهم افرادی که از نزدیکان کاندیداها هستند و یا با او در یک جریان قرار دارند و پس از انتخاب او به ریاست جمهوری روی کار می ‌آیند توجه می ‌دهد و می ‌گوید:

«من معتقدم که اطرافیان و دوستان کسانی که ممکن است در اثر موفقیت کاندیدایی سر کار بیایند، بسیار مهمند؛ زیرا مهم­تر از خود رئیس‌جمهور، یاران و همکاران او هستند. این درست است که هیئت وزرا را با ردِ تمایل مجلس باید تضمین نمود و از این جهت، تمام نقش به عهده رئیس جمهور نیست، ولی به هر صورت به تناسبی که رئیس جمهور نقش دارد، خواه ناخواه، اطرافیان و دوستان او هم مؤثرند.»

مجتبی شایسته ­نیا

 

منابع:

پرونده شهید دکتر حسن آیت، سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی، زندگینامه، صص 11 تا 13

پرونده شهید دکتر حسن آیت، کانون هابیلیان(پایگاه اطلاع رسانی 16000 قربانی تروریسم در ایران)


جزئیات ترور و هویت رضایی‌نژاد از متخصصان "برق- قدرت" کشور
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٦  کلمات کلیدی: ترور

ساعت 16 امروز (شنبه) یکی از دانشجویان دوره دکترای برق (گرایش قدرت) دانشگاه خواجه‌نصیر‌الدین طوسی ترور شد.

به گزارش رجانیوز، داریوش رضایی‌نژاد به همراه همسر و فرزند خود در مقابل در خانه‌اش در خیابان بنی‌هاشم خیابان خادم رضائیان هدف سوء قصد دو موتور سوار قرار گرفت و شهید شد.

در اثر این سوء قصد، همسر و کودک رضایی‌نژاد مجروح شده و برای مداوا به یکی از بیمارستان‌های تهران منتقل شده‌اند. داریوش رضایی‌نژاد از همکاران وزارت دفاع کشور بود و گفته می‌شود در زمینه سوئیچ‌های انفجاری تخصص داشته است.

برخی رسانه‌ها به اشتباه رضایی‌نژاد را یکی از دانشمندان هسته‌ای قلمداد کرده بودند، در حالی که جزو دانشمندان هسته‌ای نبوده و دانشجوی دوره دکترای برق (گرایش قدرت) دانشگاه خواجه نصیر بوده است. 

وی سال 87 به همراه 20 نفر دیگر در دوره مشترک کارشناسی ارشد مهندسی برق (گرایش قدرت) دانشگاه خواجه نصیر با دانشگاه هانور آلمان پذیرفته شده بود.

در پی وقوع این حادثه، ماموران کلانتری 120 سیدخندان قاضی محمد شهریاری ـ بازپرس کشیک قتل پایتخت ـ را در جریان حادثه قرار دادند و به این ترتیب بازپرس جنایی تهران در صحنه جنایت حضور یافت و دستور انجام تحقیقات را صادر کرد.

هنوز خبری در مورد شناسایی و یا بازداشت عاملان این جنایت منتشر نشده است.

سایت ایران هسته ای در مورد نحوه وقوع این جنایت نوشت: «دو موتور سوار به رضایی‌نژاد و همسرش که سوار یک پژو بوده اند، حمله کرده و با شلیک 5 گلوله رضایی را به شهادت رساندند. همسر وی نیز مورد اصابت یک گلوله قرار گرفت اما زنده ماند.»

دکتر مسعود علی محمدی دانشمند هسته ای ایران روز سه شنبه 22 دی 1388 در منطقه در قیطریه تهران ترور شد. دکتر علی محمدی یکی از دانشمندان هسته ای شناخته شده ایران بود که بعدها پی گیری های وزارت اطلاعات نشان داد طراحی ترور وی توسط موساد انجام شده است.

همچنین در روز 8 آذر 1389 هم دکتر مجید شهریاری و دکتر فریدون عباسی دوانی دو دانشمند هسته ای ایران در تهران مورد سوء قصد قرار گرفتند. در جریان این حادثه دکتر شهریاری به شهادت رسید.

جان ساورز رییس MI6 یک هفته قبل از ترور شهریاری و دوانی از عملیات اطلاعاتی این کشور علیه دانشمندان ایرانی خبر داده بود.


30 سال از روز واقعه در مسجد ابوذر گذشت
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٦  کلمات کلیدی: مقام معظم رهبری ، ترور
یک لحظه به ذهنم آمد که ایشان شهید شد/ سَر خُمِ مِی سلامت شکند اگر سبویی

گروه تاریخ- رضا اکبری: ترور آیت الله خامنه ای در ششم تیرماه 1360 در مسجد ابوذر تهران صورت گرفت اما این اولین مرتبه ای نبود که دشمنان قصد ترور ایشان را داشتند. محافظ ایشان چند نمونه از شیطنت های قبلی دشمن را این گونه روایت می کند: « به نظر من اینها قبل از آن تاریخ به ترور به عنوان یک راه حل فکر کرده بودند و از همین بابت هم بسیاری از عوامل و وابستگان به خود را به دستگاههای مهم نظام نفوذ داده بودند. در مورد آقا هم اینها قبل از اینکه به صورت رسمی از سوی نظام طرد شوند، به شکل مخفی و مرموز، به فکر ترورایشان بودند. مثلاً به دفعات پیش می آمد که در مسیر تردد ایشان به سوی نمازجمعه بمب می گذاشتند اما هر بار با لطف الهی و به شکلی غیرمنتظره توطئه آنها بی اثر می شد.

خاطرم هست یک روز جمعه که ایشان را برای نماز به دانشگاه آوردیم پس از اینکه ایشان در جایگاه مستقر شدند و خطبه ها را شروع کردند یکی از فرماندهان وقت سپاه- آقای جبروتی- سراسیمه خودش را به من رساند و گفت: در راه که می آمدید به مشکلی برنخوردید؟ مسأله ای پیش نیامد؟ گفتم: نه گفت: در مسیرتان بمب گذاری شده بود، شما از کدام مسیر آمدید؟ من گفتم: از فلان مسیر. ایشان نفس راحتی کشید و گفت: پس مسیر عوض کرده اید و از مسیر همیشگی نیامده اید. به جبهه هم که می رفتیم بعضاً می دیدیم که به شکل سؤال برانگیزی محل حضور و تردد ایشان لو می رود، می فهمیدیم که کارستون پنجم دشمن است.

می دانید که آقا نماینده امام در شورای عالی دفاع بودند و با اجازه ایشان تقریباً از یکشنبه هر هفته تا پایان هفته در خطوط مختلف جبهه حضور داشتند و بر روند امور جنگ نظارت می کردند. ما جمعه ها ایشان را به تهران می آوردیم و ایشان سریع لباس عوض می کردند و نمازجمعه را می خواندند. به یاد دارم که در یکی از بازدیدهای ایشان از گردانهای سپاه در سوسنگرد، جلسه 3 ساعته ای با رزمندگان این گردان داشتند که به نمازظهر ختم شد و ایشان در همان محدوده به نماز ایستادند. در همان لحظات ناگهان ما دیدیم دشمن محدوده حضور ایشان را زیر آتش گرفت. معلوم شد که حضور ایشان در منطقه توسط ستون پنجم لو رفته است. از یک طرف ما می دیدیم که خط آتش هر لحظه دارد به ایشان نزدیک می شود و از طرف دیگر هم به لحاظ رفتارشناسی که از آقاسراغ داشتیم می دانستیم که به هیچ وجه نمی شود به ایشان گفت که شما نماز اول وقت را عقب بیندازید.

به هر حال با اضطراب زیاد صبر کردیم تا ایشان سلام نماز را بدهند و ایشان را سریع سوار ماشین کنیم و از منطقه دور شویم. البته ما هر قدر به ماههای اول سال 60 نزدیک می شدیم سطح تهدیدها علی الخصوص تهدیدهای تلفنی بیشتر می شد اما آقا اعتبار چندانی برای این تهدیدها قائل نبودند. به خاطرم دارم که در همان ایام، یک روز که ما ایشان را به مجلس برده بودیم، وقت ظهر و ناهار من زودتر از غذاخوری بیرون آمدم به یکباره دیدم که ایشان در پارکینگ مجلس ایستاده اند عرض کردم؛ آقا امروز زودتر از ساعت مقرر بیرون آمدید. فرمودند: می خواهم بروم منزل. گفتم: پس بایستید تا من بچه ها را خبر کنم. فرمودند: نه. من دیدم اگر بخواهم بروم سایرین را خبر کنم، ایشان خودشان به تنهایی خواهند رفت. بنابراین آن روز به تنهایی آقا را سوار ماشین کردم و به منزل بردم، این در اوج ترورها بود. خاطره دیگری که از آن ایام دارم این است که ایشان چند روز قبل از ترورخودشان قرار بود که در مجلس شب هفت شهید چمران در مدرسه عالی شهید مطهری سخنرانی کنند. ایشان از جبهه برگشتند... بنای ایشان هم این نبود که در رفتن به جایی صبر کنند تاهمه اعضای تیم حفاظت جمع شوند تا ایشان با آنها بروند.

آن روز مرحوم نظران زودتر از موعد جمع شدن بچه ها با یک وانت آمد و آقا جلوی همان وانت نشستند و ما هم به همراه همان عده ای که آمده بودند پشت وانت سوار شدیم و به طرف مدرسه شهید مطهری به راه افتادیم. آن روز مسجد به شدت شلوغ بود آقا سخنرانی کردند و پس از سخنرانی جمعیت در مسجد دور ایشان را گرفتند. البته اکثریت افرادی که دور ایشان جمع می شدند از علاقمندان و مشتاقان بودند اما به هر حال عناصر مغرض و با سوء نیت هم در میان آنها بودند. من آن روز همانطور که با دقت و تلاش مراقب ایشان بودم دیدم یک نفر برای نزدیک شدن به آقا با مشت به من می زند. من توجهی نکردم و سرانجام آقا را از میان جمعیت بیرون آوردیم و به منزل بردیم. در منزل من به ناگاه متوجه شدم که شلوارم از پایین پا با تیغ پاره شده و پای چپم دچار خونریزی شده است. آقا آمدند و نگاه کردند، فرمودند: چه شده؟به شوخی گفتم: آقا یکی از کسانی که اطراف شما جمع شده بودند به ما ابراز لطف کرده است!»

اولین نفر

وضعیت جبهه ها در زمان ریاست جمهوری بنی صدر به دلایل گوناگون بسیار بحرانی تر از اوضاع سیاسی کشور بود. از طرفی فرماندهی کل قوا به کسی سپرده شده بود که در مدیریت جنگ نیز تنها شیوه اش خودمحوری و کشاندن اختلافات سیاسی به جبهه ها و بخصوص بین ارتش وسپاه بود. اما با عزل بنی صدر از فرماندهی کل قوا و سپس ریاست جمهوری، امید تازه ای جهت بهبود شرایط جنگ در دل رزمندگان و فرماندهان در حال شکل گرفتن بود. از جمله این فرماندهان، آیت الله خامنه ای و دکتر مصطفی چمران بودند که نمایندگی امام در شورای عالی دفاع را بر عهده داشتند. ولی در نهایت تأسف در روز تصویب عدم کفایت سیاسی بنی صدر، در جبهه دهلاویه به شهادت رسید. منافقین نیزعلاوه بر ایجاد بحران در جبهه سیاسی، به عنوان ستون پنجم با رژیم بعثی دست همکاری داده بودند. لذا آیت الله خامنه ای که به عنوان یکی از بازوان قدرتمند امام در جبهه سیاسی و نظامی محسوب میشد، از دید منافقین یکی از افرادی بود که «شایسته به اصطلاح سخت ترین کیفر و مجازات انقلابی» بود.

تقریباً از ماه های اول پیروزی انقلاب، یکی از برنامه های مستمر آیت الله خامنه ای حضور در جمع مردم و بخصوص جوانان برای پاسخگویی به شبهات بود. مخصوصاً از وقتی که امام به دانشجویان پیشنهاد کردند تا از ایشان به جای شهید مطهری استفاده کنند. اکثر این جلسات شنبه هر هفته ما بین نماز ظهر و عصر و در مسجد حاج ابوالفتح برگزار می شد. اما از آنجا که جبهه متحد ضد انقلاب با شایعه پراکنی فضای جامعه را غبار آلود ساخته بود، پیشنهاد داده شد تا این جلسات به صورت سیار و در مساجد مختلف برقرار شود. روزنامه جمهوری اسلامی هم که برنامه نیروهای خط امامی را تبلیغ میکرد، در صفحه اول خود اینچنین نوشت: « پاسخ به سؤالات توسط استاد سید علی خامنه ای شنبه 6 تیر ماه پس از اقامه نماز ظهر در مسجد ابوذر...»

البته این اولین تبلیغ برای این جلسه نبود چرا که قرار بود دو هفته قبل، این جلسه برگزار شود اما هفته اول هماهنگی لازم صورت نگرفته بود و هفته دوم هم مصادف شده بود با روز طرح عدم کفایت سیاسی بنی صدر در مجلس. که البته شاید دوهفته تبلیغ و عدم برگزاری جلسه، فرصت مناسبی را برای منافقین فراهم می آورد تا برنامه ریزی دقیقتری انجام دهند. صبح شنبه آیت الله خامنه ای به جماران می رود تا طبق معمول اول یا آخر هر هفته، گزارشی را از وضعیت جبهه ها خدمت امام ارائه کند. و پس از دیدار امام جهت شرکت در جلسه راهی مسجد ابوذر می شود. در طول مسیر خلبان شهید سرلشکر عباس بابائی مشغول ارائه گزارش به ایشان بود. هر چند که سیستم محافظت از شخصیتها همچون امروز نبود اما محافظان همه تلاششان را انجام می دادند. این بار نیز در حیاط مسجد، محلی را مخصوص ضبط صوتها آماده نموده بودند تا افرادی که قصد ضبط سخنرانی را دارند، ضبط صوت را به داخل نیاورند.

پس از اقامه نماز ظهر، آیت الله خامنه ای به پشت تریبون می رود تا به پرسش های نوشته شده پاسخ دهد. مقدمه ای کوتاه در باب پرسش و پاسخ و شایعات، آغاز این سخنرانی ناتمام بود. هنگام ذکر این مقدمه بعضی چشم ها ضبط صوتی را دیدند که دست به دست شد و توسط نفر آخر روی تریبون قرار گرفت، اما روبروی سمت چپ سخنران و در مقابل قلب وی. این جملات از بلندگو در حال پخش بود: «شایعه را ضدانقلاب درست می کند، افراد ساده لوح و بیتوجه آن را این جا آن جا منتقل می کنند. مثل بلاتشبیه مگس که میکروب را از جایی به جای دیگری منتقل می کند. گناه آن مگس از گناه آن میکروب مختصری کمتر است؛ خیلی کمتر نیست.» گویا ذهن محافظان توانایی ایجاد این سؤال ساده را از دست داده بود که «چرا این ضبط به داخل آمده؟» چند ثانیه بعد کلید ضبط صوت در برابر چشمان محافظی که نزدیک تریبون بود به حالت تمام شدن نوار، بالا زد. او نیز ضبط را بر می دارد و پس از براندازی کوتاه دوباره آن را روی تریبون می گذارد، اما این بار در مقابل سمت راست سخنران.

ناگهان بلندگو سوت میکشد. آیت الله خامنه ای اندکی عقب رفته، می گوید: «آقا این اگر آمپلی فایر است، خاموشش کنید. یک بلندگوی رو راست بگذارید صدا ندهد.» و مشغول پاسخ به اولین سؤال می شود که موضوع آن علت منع قاضی و مجتهد شدن زنها بود. حین پاسخ به این سؤال بمبی که در ضبط صوت جاسازی شده بود، منفجر می گردد و چون بمب از نوع فشنگی بود و نه انفجاری، حتی تریبون هم آسیبی نمی بیند، اما هدف اصلی نقش بر زمین می شود. یکی از محافظان ادامه واقعه را اینگونه توصیف می کند: « یک لحظه که به عقب برگشتم دیدم ایشان بین محراب مسجد و تریبون بر روی بازوی چپ افتاده اند. دیگر معطل نکردم. چون اول حادثه خونریزی خیلی شدید نبود و از طرفی وزن ایشان هم کم بود به تنهایی ایشان را در بغل گرفتم و با سرعت از داخل شبستان به سمت بیرون مسجد حرکت کردم.

آن لحظات بود که من به یکباره دیدم که یک حفره از جراحت، زیرگلوی ایشان بوجود آمده که هر لحظه دارد خونریزی آن شدید می شود. زیر بغل ایشان هم به وسیله ترکش های انفجار سوراخ سوراخ شده بود. علاوه بر اینها برخی از شریانها وعروق قطع شده بود و استخوان های قفسه سینه، ترقوه و بازو شکسته شده بود. لحظه تلخی که یادآوری آن همواره مرا منقلب می کند این بود که همانطور که داشتم به طرف ماشین می رفتم یک لحظه دیدم که آقا به هوش آمد و پس از چند لحظه بدن ایشان سست شد و سرشان به روی شانه من افتاد. یک لحظه به ذهنم آمد که ایشان شهید شد.» توصیف آن لحظات توسط مقام معظم رهبری، شنیدنی است: «آن وقتی که بمب منفجر شد در آن مسجدی که من بودم، از وقتی که بار اول افتادم زمین -نفهمیدم البته چه جوری شد که افتادم- تا وقتی که به کلی بیهوش شدم و بعد از چند روز به هوش آمدم، سه مرتبه دیگر به هوش آمدم. در این فاصله سه بار لحظاتی به هوش آمدم و هر دفعه یک احساسی داشتم که آن حالات را من هیچ وقت یادم نمیرود.

یکی اش که حالا این جا عرض می کنم، این است؛ در یکی از این حالات احساس کردم که من دارم میروم، یعنی دارم میمیرم. احساس کردم که مرگ در مقابل من است. کاملاً خودم را در مرز عالم برزخ مشاهده کردم. به طور خلاصه اگر بخواهم در یک کلمه بگویم، احساس کردم که در آن حال، انسان هیچ دستاویزی به جز خدا ندارد؛ هیچ دستاویزی. یعنی هرچه هم عمل آدم پشت سر خودش داشته باشد، باز هم اگر تفضل الهی و رحمت خدا را نتواند جلب کند، آدم خاطرجمع نیست به آن عمل. آدم شک می کند که این عمل را با اخلاص بهجا آوردهام؟ آیا نیّتم صددرصد خدایی بود؟ آیا در آن شرک نبود؟ آیا ریا در آن نبود؟ ملاحظه این و آن نبود؟ میدانید، اینجوری است ها. چون واقعاً ماها مرکز عیوبیم دیگر، همه شائبه ها در ما هست متأسفانه. آنجا انسان احساس می کند که مثل پر کاهی بین زمین و آسمان است. این احساس را انسان دارد و منقطع می شود.

از همه چیز منقطع می شود. من این حالت انقطاع را در آن وقت احساس کردم و تضرع کردم پیش خدای متعال؛ پروردگارا میبینی که من چقدر دستم خالی است و چقدر محتاجم. اگر تفضلی کنی، کردی وإلاّ ما رفتیم. منظورم مردن نبود ها؛ رفتن از وادی سعادت بود. بعد دیگر بیهوش شدم و نفهمیدم چیزی را.» محافظان با سرعت بسیار زیاد و رانندگی ماهرانه ای ایشان را به اولین درمانگاه ممکن می رسانند. اما از آنجا که پزشکان کار را تمام شده می پنداشتند، ایشان را نپذیرفته و به بیمارستان بهارلو راهنمایی می کنند. پرستاری با احساس مسئولیت، با آوردن یک کپسول هوا محافظان را همراهی می کند. در طول مسیر موقعیت توسط بی سیم گزارش شده و از مسئولین پزشکی کشور خواسته می شود تا هر چه سریعتر خود را به بیمارستان بهارلو برسانند. دکترمحجوبی رئیس وقت بیمارستان بهارلو که تازه عمل قبلی اش تمام شده بود وهنوز از اتاق عمل بیرون نیامده بود، وضعیت جسمانی آیتالله خامنه ای را در آن لحظات اینگونه توصیف می کند: « حال مریض فوق العاده بد بود. به طوری که نه نبض داشت. نه فشار خون داشت. نه تنفس داشت. و مردمک چشم هم در حال باز شدن بود و این یعنی حال مریض فوق العاده وخیم است. ...بلافاصله از چهار دست وپا خون و سرم به آقا وصل کردیم. و بعد از ده دقیقه آهسته آهسته حال مریض بهتر شد. اول آنقدر حال مریض بد بود که دکتر بیهوشی ما می ترسید و میگفت به آنها بگو فوت کرده»

 جالب آن جاست که دکتر محجوبی تا روز قبل مأموریت بود و به خاطر اتفاقی مأموریت را رها کرده وبه تهران می آید. دکتر فاضل هم که از افراد مؤثر در بهبود وضعیت جسمانی آقا بود، دکتر آن بیمارستان نبود و آن روز جهت مشاوره در مورد مسئله ای دیگر به آن جا آمده بود. شهید دکتر فیاض بخش، شهید دکترمعیری از شهدای فاجعه تروریستی هفتم تیر، دکتر منافی و دکترزرگر نیز خود را به بیمارستان بهارلو رساندند. شهید محمد منتظری و شهید محلاتی نیز از اولین افرادی بودند که به بیمارستان آمدند.

دکتر میلانی می گوید: « جراحت خیلی سنگین بود، سمت راست بدن پر از ترکش و قطعات ضبط صوت بود، حتی یکی از ترکشها زیر گلوی آقا جا خوش کرده بود. قسمتی از سینه ایشان کاملاً سوخته بود! یکی دو تا از دنده ها هم شکسته بود. دست راست هم کاملاً از کار افتاده بود و از شدت ضربه ورم کرده بود. استخوانهای کتف و سینه کاملاً دیده میشد. 37 واحد خونی و فراوردههای خونی به آقا زده بودند که خود این تعداد، واکنشهای انعقادی را مختل میکرد... دو سه بار نبض آقا افتاد و چند بار مجبور شدیم پانسمان را باز کنیم و دوباره رگها را مسدود کنیم... خیلی عجیب بود، انگار هیچ چیز به اراده ما نبود» و دکتر زرگر ادامه می دهد: « رگ پیوندی می خواستیم، پای راست را شکافتیم. رگ دست راست و شبکه عصبیاش کاملاً متلاشی شده بود.

فقط توانستیم کمی جلوی خونریزی را بگیریم و کمی هم پانسمان کنیم. تصمیم بر این شد که آقا را ببریم بیمارستان قلب.» ازدحام جمعیت در اطراف بیمارستان به حدی بود که انتقال ایشان آن هم با برانکارد از میان این جمعیت غیرممکن می نمود. لذا تصمیم بر آن می شود تا فردی را به جای آیت الله خامنه ای با برانکارد از بین جمعیت رد کنند تا پس از متفرق شدن مردم هلی کوپتر دومی آمده و ایشان را به بیمارستان قلب منتقل کنند. در هلی کوپتر دو بار مونیتور وضعیت نبض، خط ممتد نشان می دهد. پس از رسیدن به بیمارستان و خونریزی مجدد و انجام یک عمل جراحی سه ساعته، آیت الله خامنه ای به بخش آی.سی.یو منتقل می شود.

شب برای چند لحظه به هوش آمده و کاغذ طلب می کند و با دست چپ و به سختی این چند کلمه را کنار هم می چیند: «همراهان من چطورند؟» جمعیت کثیری که جهت اهدای قلبشان به آن جا آمده بودند تا نیمه های شب در پشت در بیمارستان انتظار میکشیدند. منافقین نیز توسط نیروهای نفوذی در بیمارستان همچنان به شیطنت خود ادامه می دادند. محسن جوادیان در این زمینه می گوید: «واقعاً این پدیده تعجب آور بود. در بیمارستانی که با بستری شدن آقا به محل تردد مسئولان درجه اول نظام تبدیل شده بود، آنها هر از چند گاه برق را قطع می کردند. با توجه به اینکه ایشان در آی .سی. یو بیمارستان بستری بودند و تمام دستگاه های تنفس مصنوعی و ساکشن ها با برق کار می کرد، قطع مکرر برق واقعاً مشکل ایجاد می کرد. تماسهای تهدیدآمیز تلفنی آنها هم با بیمارستان که الی ماشاءالله بود. گاهی اوقات زنگ می زدند و می گفتند: ما همین امشب به بخش شما حمله می کنیم! ما آقای منافی را خواستیم و گفتیم این چه وضعی است، ظاهراً این بیمارستان صاحب ندارد! ایشان هم بلافاصله با یک اقدام انقلابی رئیس و برخی از کارکنان موردسوءظن بیمارستان را عوض کردند. شاید شما باور نکنید در آن چند روز یک تکنسین بالای سر آقا بود که ما بعدها فهمیدیم نفوذی است!»

پیام امام

اما به هر حال با الطاف الهی، ایشان به طرز معجزه آسایی نجات یافت. امام خمینی طی پیامی خطاب به آیت الله خامنه ای فرمودند:

«بسم الله الرحمن الرحیم
جناب حجت الاسلام آقای حاج سید علی خامنه‏ای دامت افاضاته


خداوند متعال را شکر که دشمنان اسلام را از گروهها و اشخاص احمق قرار داده است، و خداوند را شکر که از ابتدای انقلاب شکوهمند اسلامی هر نقشه که کشیدند و هر توطئه که چیدند و هر سخنرانی که کردند ملت فداکار را منسجم‏تر و پیوندها را مستحکم‏تر نمود و مصداق «لازال یُؤیّدُ هذا الدّین بالرجل الفاجر» تحقق پیدا کرد. اینان هر جا سخن گفتند خود را رسواتر کردند و هرچه مقاله نوشتند ملت را بیدارتر نمودند و هرچه شخصیتها را ترور نمودند قدرت مقاومت را در صفوف فشرده ملت بالاتر بردند. اکنون دشمنان انقلاب با سوءقصد به شما که از سلاله رسول اکرم و خاندان حسین بن علی هستید و جرمی جز خدمت به اسلام و کشور اسلامی ندارید و سربازی فداکار در جبهه جنگ و معلمی آموزنده در محراب و خطیبی توانا در جمعه و جماعات و راهنمایی دلسوز در صحنه انقلاب می‏باشید، میزان تفکر سیاسی خود و طرفداری از خلق و مخالفت با ستمگران را به ثبت رساندند.

اینان با سوء قصد به شما عواطف میلیونها انسان متعهد را در سراسر کشور بلکه جهان اینان آنقدر از بینش سیاسی بی‏نصیبند که بی‏درنگ پس از سخنان شما در مجلس و جمعه و پیشگاه ملت به این جنایات دست زدند، و به کسی سوء قصد کردند که آوای دعوت او به صلاح و سداد در گوش مسلمین جهان طنین انداز است. اینان در این عمل غیرانسانی به جای برانگیختن و رعب، عزم میلیونها مسلمان را مصمم‏تر و صفوف آنان را فشرده‏تر نمودند. آیا با این اعمال وحشیانه و جرایم ناشیانه وقت آن نرسیده است که جوانان عزیز فریب خورده از دام خیانت اینان رها شوند و پدران و مادران، جوانان عزیز خود را فدای امیال جنایتکاران نکنند و آنان را از شرکت در جنایات آنان برحذر دارند؟

آیا نمی‏دانند که دست زدن به این جنایات، جوانان آنان را به تباهی کشیده و جان آنان به دنبال خودخواهی مشتی تبهکار از دست می‏رود؟ ما در پیشگاه خداوند متعال و ولی بر حق او حضرت بقیئ اللَّه- ارواحنا فداه- افتخار می کنیم به سربازانی در جبهه و در پشت جبهه که شبها را در محراب عبادت و روزها را در مجاهدت در راه حق تعالی به سر می‏برند. من به شما خامنه‏ای عزیز، تبریک می‏گویم که در جبهه های نبرد با لباس سربازی و در پشت جبهه با لباس روحانی به این ملت مظلوم خدمت نموده و از خداوند تعالی سلامت شما را برای ادامه خدمت به اسلام و مسلمین خواستارم. والسلام علیکم و رحمت اللَّه و برکاته. روح اللَّه الموسوی الخمینی»

 آیت الله دکتر بهشتی ومحمد علی رجایی نیز هر کدام طی پیام های جداگانه ای، برای آیت الله خامنه ای آرزوی سلامتی کردند. ایشان نیز در اولین مصاحبه تلویزیونی خود از بیمارستان، بیاناتی بدین شرح ایراد فرمودند: « بسمالله الرحمن الرحیم. بعد از چهار روز که از این حادثه بر من می گذرد به فضل الهی و به کمک و تلاش بیدریغ کارکنان عزیز این بیمارستان، خودم را در وضع بسیار مناسب و خوبی میبینم.

هر وقت به یاد این میافتم که این حادثه موجب شده امام عظیم الشأن ما اظهار لطف کنند و در پیامشان اظهار دلسوزی بکنند و ملت بزرگ و قهرمان ما دست به دعا بردارند و دعا کنند، در خودم احساس شرمندگی می کنم. در راه انجام وظیفه، اینگونه حوادث حوادثی نیست که این همه لطف و محبت و بزرگواری را چه از سوی امام، چه از سوی امت و همچنین از سوی کارکنان و کارمندان این واحدهای پزشکی که واقعاً شب و روزشان را در این کار گذاشته اند، این همه اظهار شد. من بحمدالله حالم خیلی خوب است. امروز هیچ احساس ناراحتی فوق العاده ای نمی کنم. بیشترین بخش از ناراحتیهایی که داشتم بحمدالله برطرف شده، راحت میتوانم بنشینم، راحت میتوانم از تخت پایین بیایم و راحت میتوانم غذا بخورم و در همه احوال محبت و لطف کارکنان بیمارستان، پزشکان و بقیه، به من کمک کرده و می کنند. من بدین وسیله از همین جا عرض سلام و ارادت بی پایان خودم را خدمت امام امت می کنم و به ایشان عرض می کنم که در مقابل حوادثی این چنین، ما هیچ انتظاری نداریم و توقعی نداریم که کمترین رنجشی به خاطر ایشان بنشیند.

ما معتقدیم که «سر خمّ می سلامت شکند اگر سبویی». همچنین از امت مسلمان و قهرمان که این همه دارند فداکاری میکنند در جبهه ها و پشت جبهه ها، این همه دارند جانهای عزیز و نفیسشان را در راه خدا میدهند، انتظار نداریم که در مقابل یک حوادث کوچکی از این قبیل اظهار نگرانی و احساس نگرانی کنند و ما را بیشتر از آنچه که شرمنده هستیم، شرمنده نکنند. از خداوند متعال توفیق همه را خواستارم. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته »

هدیه گروه فرقان؟

نکته مهم درباره عوامل این ترور آن است که در بدنه داخلی ضبط صوت منفجر شده نوشته شده بود « هدیه گروه فرقان». جزوه ای نیز با امضای این گروه درباره این سوءقصد انتشار یافت.اما همه شواهد و قرائن وهمچنین اسنادی که بعدها به دست آمد حاکی از آن بود که این عملیات تروریستی توسط سازمان مجاهدین خلق انجام شده بود و صرفاً جهت رد گم کردن چنین اقداماتی صورت گرفته بود. از سویی دیگر همه میدانستند که رهبر و تمامی عوامل گروه فرقان در سالهای 58و59 دستگیر شده و به سزای اعمالشان رسیده بودند و در حقیقت دیگر گروه فرقان وجود خارجی نداشت. بعدها نیز در بیانیه وزارت خارجه آمریکا درباره سازمان ٬ مجروح شدن آیت الله خامنه ای یکی از مجموعه اقدامات تروریستی سازمان خوانده شد. احمد قدیریان معاون وقت دادستان انقلاب در خاطرات خود تصریح کرده است که «جواد قدیری یکی از طراحان انفجار مسجد اباذر بود.»

امیر سرتیپ مهدی منتظری رئیس سابق حفاظت اطلاعات ارتش درباره جواد قدیری می گوید:« او یک آدمی بود که سابقه تشکیلاتی کار با مجاهدین خلق را از قبل از انقلاب داشت. حتی زندان هم رفته بود و با مسعود رجوی هم بند بود و از نوچه های رجوی در زندان بود و جالبه که بعد از آزادی از زندان و جریانات انقلاب، یک دفعه سر از دستگاه اطلاعاتی در می آورد.» زهره عطریانفر خواهر محمد عطریانفر همسر قدیری است که با شاخه اصفهان مجاهدین خلق ارتباط داشت. عزت الله مطهری معروف به عزت شاهی که از دوران زندان قدیری را می شناسد، در لابه لای خاطرات مسئولیتش در کمیته انقلاب اسلامی، درباره جواد قدیری می گوید: «بعد از کودتای نوژه، روزی جواد آمد به سراغم. گویا او از طریق و حمایت محمد رضوی، از بچه های سازمان مجاهدین انقلاب، به دادرسی ارتش نفوذ کرده بود. بخشی از پرونده کودتا در اختیار باز پرسی کمیته بود. جواد گفت: عزت من دیگر با آن  بچه ها (مجاهدین) نیستم و با نظام همراه هستم و الان در دادرسی ارتش روی پرونده کودتای نوژه همکاری می کنم حالا اگر شما مدارکی در این زمینه دارید تحویل من بدهید.

من کلی خندیدم و سربه سرش گذاشتم و گفتم جواد من اگر یک بزغاله داشتم نمی دادم که تو برای چرا آن را به صحرا ببری، اینکه مدارک کودتا است، او هم دست از پا درازتر بازگشت. بعد هم چند بار تلفنی با محمد رضوی صحبت کردم و درباره وی هشدار دادم که این آدم خطرناکی است که به دادرسی نفوذ کرده است، حرفهایش را باور نکنید. آقای رضوی از حرفهای من ناراحت شد و با بی احترامی خاصی گفت: شما نسبت به اینها عقده دارید، چون اینها شما را در زندان اذیت کردند... به هر حال هرکسی درصدی ناخالصی دارد و این نباید مانع جذب آنها شود. گفتم: درست است. حالا به فرض هم بخواهی آنها را جذب کنی، باید از جلو در شروع کنی و پله پله آنها را بالا ببری نه این که یک دفعه بیاوری ودر آن جایگاه بالا قرار بدهی، تو الان جواد را به عنوان مغز متفکر آورده ای و در مرکز مطالعات قرارش داده ای، این که نمی شود. در آخر هم او حرفهای ما را نپذیرفت. تا این که قدیری فراری شد و حرفهای من درست از آب در آمد، که رضوی زنگ زد و از من عذر خواهی کرد.»

البته قدیری با همین روش اطلاعات بسیاری را در خصوص کودتای نوژه از کشور خارج کرد. از دیگر مسائلی که عزت شاهی در خاطراتش مدعی شده، فرستادن «غیر قانونی و قاچاقی» زهره توسط محمد عطریانفر است. عطریانفر در مصاحبه ای در سال 84 از پاسخگویی به این مسئله طفره رفته و می گوید: «حالا این حرفها که سایت ها میزنند و ما را تخریب میکنند، یک بخش از آن برمی گردد به سیاست رسانه ای و سیاست مقابله جویانه طرفی که باید پاسخگو باشد. من به عنوان فردی که تجربه رسانه ای دارم و شاید 15 سال در این حوزه فعال بوده ام، اتفاقاً معتقد نیستم که برای هر فتنه ای که به غلط یا غیرمنصفانه درست می شود، الزاماً باید پاسخگو بود. بنابر آموزه های دینی ای که دارم، گمان نمی کنم برابر هر پدیده ای آدم باید واکنشی داشته باشد اگر بخواهد آن طورعمل بکند،اساساً زندگی او تباه است.این مال امروز نیست. اساساً مقوله نسبتمان با سازمان منافقین یا جواد قدیری یا خواهرم زهره عطریانفر، مربوط به 25، 26 سال قبل است.

از روزی که فراری بودن اینها در دستور کار سرویس های امنیتی کشور بوده است. به گفته آقای عزت الله مطهری نه چیزی اثبات می شود و نه اهمیتی دارد. من وقتی این را شنیدم به آن سایت مراجعه کردم، حالا آن طور که در سایت ها مطرح کردند در کتاب نیست. در زندان هم با عزت شاهی روابط عمیقی نداشتم، ولی سلام و علیک خوبی داشتم. او را هم فردی میدانم که مسلمان است و اگر به یک حقیقتی برسد، خودش هم واکنش نشان میدهد. به ذهنم می زد اگر چنین چیزی در کتاب هست، بگویم که واقعیت ندارد. من در عین حال که برای این اتهامها اهمیتی قائل نیستم، اما معتقدم بعضی جاها باید پاسخ داد از باب ضرورت پاسخگویی، متن کتاب را دیدم، ایشان میگوید، «گفته می شود» این حرف غیر از این است که آقای عزت شاهی بیاید رسماً بگوید.

اصلاً مهم نیست که این حرف را آقای عزت شاهی بزند، وقتی که یک فردی 25 سال که از داستانی می گذرد و 25 سال هست که در هر سوراخی سر کرده و با همه نشست و برخاست داشته، موضوع منافقین هم در صدر کنترل و نظارت دستگاههای امنیتی، نه دیروز بلکه الآن هم قرار دارد و این آقا راست، راست دارد راه می رود، خودش بزرگترین دلیل برای بطلان چنین اتهامی است و اصلاً نیازی به پرداختن به آن نیست. ... در هر حال آن هم حرف باطلی بود، من بعداً که در کتاب دیدم، نوشته «گفته می شود» از این داستان خودم را باز داشتم که حتی به خود آقای عزت شاهی بگویم.»


اما با مراجعه به متن کتاب عزت شاهی خواهیم دید که عبارت «گفته می شود» مربوط به مسئله دیگری است، نه موضوع فراری دادن. عزت شاهی در خاطراتش این گونه آورده است: « من در جایی شنیدم که قبل از ترور آقای خامنه ای جواد قدیری گفته بود که کار نظام در همین پنج - شش روز تمام است، و اینها (مسئولین نظام) هم بار وبنه اشان را بسته اند. من همان موقع به آقای خسرو تهرانی{ از اعضای سازمان مجاهدین انقلاب و متهمین به همکاری در فاجعه انفجار دفتر نخست وزیری} که در اطلاعات نخست وزیری بود پیغام دادم که جواد قدیری شوهر خواهر آقای عطریانفر چنین حرفی زده است. ما جای او را هم پیدا کرده ایم، بیایید پیگیری کنید که آنها این کار را نکردند. بعد خودمان حکم گرفتیم و رفتیم تا منزل او را بازرسی کنیم که دیدیم تخلیه شده است، گویا مدتی در منزل محمد عطریانفر در اختفا به سر می برد و بعد هم شنیدیم که از کشور گریخت و پس از چندی هم عطریانفر خواهرش زهره را به صورت غیر قانونی و قاچاق نزد وی فرستاد.»

در سال ٬1364 نام قدیری در لیست شورای مرکزی سازمان به عنوان « عضو مرکزیت» درج گردید. خاطرات احمد قدیریان نیز با این بخش از کتاب عزت شاهی منطبق است که قدیری «روز چهارم تیر1360به دوستان خود با اطمینان خبر می دهد که روز هفتم تیر ٬ کار یکسره خواهد شد.» وی روز ششم تیر نیز قبل از فرار از کشور«به بعضی از متهمین ( عضو سازمان) که مجدداً دستگیر شده اند گفته بود که فردا یعنی روز 7/4/60 کار نظام اسلامی تمام است.»

آری، برنامه دشمن حساب شده بود اما امداد غیبی که در ششم تیر ماه رخ داد، مانع از حضور آیت الله خامنه ای در جلسه فردا شب شد و سبب شد تا امروز با کمال افتخار ایشان را ولی امر خود و ذخیره انقلاب بدانیم. حال بهتر میتوان فهمید که چرا ذهن محافظان توانایی ایجاد این سؤال ساده را از دست داده بود که «چرا این ضبط به داخل آمده؟»


هشدار وزیر اطلاعات به مسئولین:مراقب اطرافیان خود باشید/احتمال ترور وجود دارد
ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٤  کلمات کلیدی: سیاسی ، وزارت اطلاعات ، ترور

وزیر اطلاعات گفت: به عنوان مسئول اطلاعاتی کشور هشدار می دهم مسئولان ما باید به طور جد مراقب اطراف خود باشند.

به گزارش جهان به نقل از واحد مرکزی خبر ، حجت الاسلام والمسلمین مصلحی در همایش شهدای ترور افزود: یکی از بهره برداری های استکبار از نفاق که در دوران اصلاحات آمریکایی و حتی در دوره تکنوکرات ها نیز اتفاق افتاد این بود که با نفوذ منافقین و تغییر کارکرد آنها با کمال تاسف ضرباتی به نظام وارد کرد.

وی گفت: البته دستگاه اطلاعاتی کشور با هماهنگی و همدلی خوبی که امروز به برکت ولایت و تدابیر مقام معظم رهبری در صحنه های مختلف اطلاعاتی وجود دارد ، اِشراف بسیار خوبی بر حرکت های مختلف گروهک های ترور چه منافقین که در حال اضمحلال و نابودی است و چه دیگر گروهک ها وجود دارد.

آقای مصلحی افزود: البته اینکه می گوییم در حال از بین رفتن است به این معنی نیست که آنها تلاش های مذبوحانه خود را ادامه نمی دهند.


به بهانه سالگرد ترور رهبر معظم انقلاب
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٤  کلمات کلیدی: مقام معظم رهبری ، ترور

اولین جملاتی که مقام معظم رهبری با دست چپ نوشتند

آقا لوله تنفس داشتند و نمی‌توانستند حرف بزنند. خودشان کاملاً حس کرده بودند که دست راستشان کار نمی‌کند. اولین چیزی که با دست چپ نوشتند، دو سؤال بود.
 
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، ابتدای پیروزی انقلاب یکی از مشکلات جدی نظام جمهوری اسلامی موضوع منافقینی بود که برای رسیدن به اهدافشان دست به هر کاری می زدند و از کشته شدن زنان و کودکان و بی گناهان هیچ ترسی نداشتند. سال 60 سالی بود که آنها با عملیات های تروریستی پی در پی سعی در براندازی نظام داشتند. یکی از این عملیات ها ترور مقام معظم رهبری در 6 تیر 60 بود که الحمدالله با شکست منافقین رو به رو شد.

به همین مناسبت مطالبی را در چند روز آینده در اختیار مخاطبین مشرق قرار خواهیم داد.

*چهار پنج روز از عزل بنی‌صدر می‌گذشت. جنگ با عراق و شورش منافقین بعد از اعلام جنگ مسلحانه با جمهوری اسلامی، بحث داغ محافل بود. آیت‌الله خامنه‌ای که از جبهه‌ها برگشته و خدمت امام رسیده بودند، بعد از دیدار، طبق برنامه‌ شنبه‌ها، عازم یکی از مساجد جنوب‌شهر برای سخنرانی بودند.

خودرو حامل آیت‌الله خامنه‌ای که از جماران حرکت می‌‌کرد، آن روز مهمان ویژه‌ای داشت؛ خلبان عباس بابایی که می‌خواست درد دل‌هایش را با نماینده‌ امام در شورای عالی دفاع در میان بگذارد. آن‌ها نیم‌ ساعت زودتر از اذان ظهر به مسجد ابوذر رسیدند و گفت‌وگوشان را در همان مسجد ادامه دادند.

نماز ظهر تمام شد. آقا رفتند پشت تریبون. نمازگزاران همان‌طور منظم در صفوف نماز نشسته بودند. پرسش‌های نوشته‌ مردم را به سخنران می‌دادند، اگرچه بعضی از پرسش‌ها تند و حتی گاهی بی‌ربط بود.
آقا در سخنرانی مقدمه‌ای ‌چیدند تا به این‌جا ‌رسیدند که: «امروز شایعات فراوانی بین مردم پخش شده و من می‌خواهم به بخشی از آن‌ها پاسخ بدهم.»

بین جمعیت ضبط صوتی دست به دست شد تا رسید به جوانی با قد متوسط و موهای فری و کت و پیراهن چهارخانه و صورتی با ته‌ریش مختصر که آن روزها کلیشه‌ چهره‌ و تیپ خیلی از جوان‌ها بود. خودش را رساند به تریبون. ضبط را گذاشت روی تریبون؛ درست مقابل قلب سخنران. دستش را گذاشت روی دکمه‌ Play. شاسی تق تق صدا کرد و روشن نشد؛ مثل حالت پایان نوار، اما او رفت.

یک دقیقه نگذشت که بلندگو شروع کرد به سوت کشیدن. آقا همین‌طور که صحبت می‌کردند، گفتند: «آقا این بلندگو را تنظیم کنید.» بعد خودشان را به سمت چپ کشیدند و از پشت تریبون کمی عقب آمدند و به صحبت ادامه دادند: «در زمان امیرالمؤمنین، زن در همه‌ جوامع بشری -نه فقط در میان عرب‌ها- مظلوم بود. نه می‌گذاشتند درس بخواند، نه می‌گذاشتند در اجتماع وارد بشود و در مسائل سیاسی تبحر پیدا بکند، نه ممکن بود در میدان‌های...
انفجار!
آقا که هنگام سخنرانی رو به جمعیت و پشت به قبله بودند، با یک چرخش 45 درجه‌ای به طرف چپ جایگاه افتادند. اولین محافظ خودش را بالای سر آقا رساند. مسجد کوچک بود و همان یک محافظ، به تنهایی تلاش کرد که آقا را بیاورد بیرون.

امام جماعت، متحیر وسط مسجد مانده بود. چشمش به یک ضبط صوت ‌افتاد که مثل یک کتاب، دو تکه شده بود. روی جداره‌ داخلی ضبط شکسته، با ماژیک قرمز نوشته بودند «عیدی گروه فرقان به جمهوری اسلامی«.

بیرون از مسجد، در آغوش محافظ، لحظاتی به هوش آمدند. سرشان را آوردند بالا، اما زود سرشان افتاد. محافظ‌ها بلیزر سفید را انگار که ترمز نداشت، با سرعتی غیر قابل تصور می‌راندند.
در مسیر بیمارستان، هر وقت به هوش می‌آمدند، زیر لب زمزمه‌ای می‌کردند؛ شهادتین می‌گفتند. لب‌ها و چشم‌ها تکان می‌خوردند؛ خیلی کم البته.
در خیابان قزوین، خودرو به یک درمانگاه کوچک رسید. پنج نفر آدم با قیافه‌ خون‌آلود و اسلحه به دست، وارد درمانگاه شدند و آقا را روی دست این طرف و آن طرف ‌بردند.

با آن صورت خون‌آلود، کسی امام جمعه‌ شهر را نشناخت. دکتری با گوشی، دکتری ضربان قلب را گرفت: «نمی‌شود کاری کرد.» محافظ‌ها با سرعت به سمت در خروجی رفتند. پرستاری که تازه از راه رسیده بود، پرسید: «ایشان کی هستند‌؟ دارند تمام می‌کنند» اسم آقای خامنه‌ای را که شنید، گفت: «ببریدشان بیمارستان؛ اما یک کپسول اکسیژن هم با خودتان ببرید«.

انگار کسی صدای آن پرستار را نشنید. کپسول را برداشت و خودش را به ماشین رساند. «آقا این کپسول لازمتان است.» کپسول اکسیژن و پایه‌ آهنی چرخدار را نمی‌شد برد توی ماشین. پایه‌های کپسول را تکیه دادند روی رکاب ماشین، پرستار هم نشست بالای سر آقا. در تمام راه، ماسک اکسیژن را روی صورت آقا نگه داشت و به همه دلداری ‌داد.
یکی از محافظ‌ها پرسید:»حالا کجا برویم!؟» پرستار گفت: «بیمارستان بهارلو، پل جوادیه». ماشین انگار ترمز نداشت.
محافظ بیسیم را برداشت. کُدشان «حافظِ هفت» بود. «مرکز 50- 50»؛ این رمزِ آماده‌باش بود، یعنی حافظ هفت مجروح شده. کسی که پشت دستگاه بود، بلند زد زیر گریه.
محافظ یک‌دفعه توی بیسیم گفت: «با مجلس تماس بگیر.» اسم دکتر فیاض‌بخش و چند نفر دیگر از پزشک‌های مجلس را هم گفت؛ «منافی، زرگر، ... بگو بیایند بیمارستان بهارلو.».
ماشین را از در عقب بیمارستان بردند توی محوطه‌. برانکارد آورند و آقا را رساندند پشت در اتاق عمل. دکتر محجوبی از همدان آمده بود بیمارستان بهارلو. تازه جراحیش‌ را تمام کرده بود. داشت دستش را می‌شست که از اتاق عمل خارج شود. آقا را که با آن وضع دید، گفت خیلی سریع دوباره اتاق عمل را آماده کنند.
سمت راست بدن پر از ترکش بود و قطعات ضبط صوت. قسمتی از سینه کاملاً سوخته بود. دست راست از کار افتاده بود و ورم کرده بود. استخوان‌های کتف و سینه به راحتی دیده می‌شد. 37 واحد خون و فراورده‌های خونی به آقا زدند. این همه خون، واکنش‌های انعقادی را مختل ‌کرد. دو سه بار نبض افتاد. چند بار مجبور شدند پانسمان را باز کنند و دوباره رگ‌ها را مسدود کنند. کیسه‌ها‌ی خون را از هر دو دست و هر دو پا به بدن تزریق ‌می‌کردند، اما باز هم خون‌ریزی ادامه داشت.
یک‌دفعه یکی از دکترها دست از کار کشید. دستکشش را درآورد و گفت: «دیگر تمام شد.» بی‌راه نمی‌گفت؛ فشار تقریباً صفر بود. یکی دیگر از دکترها به او تشر زد که چرا کشیدی کنار؟
فشار کم‌کم بالا آمد و دوباره شروع کردند.
دکتر منافی، همان‌ طور که می‌آمد بیمارستان بهارلو، تلفن زده بود که دکتر سهراب شیبانی، جراح عروق و دکتر ایرج فاضل هم بیایند. آقای بهشتی هم دکتر زرگر را خبر کرده بود.
دکتر محجوبی که حال و روز دکتر زرگر را دید، گفت: «نگران نباش، من خون‌ریزی را بند آورده‌ام.»
عمل تا آخر شب طول کشید، اما دیگر نمی‌شد درمان را آن‌جا ادامه داد. کنترل امنیتی بیمارستان بهارلو مشکل بود. تنها بیمارستانی هم که می‌شد بعد از عمل مراقبت‌های لازم را به عمل آورد، بیمارستان قلب بود. آن موقع رئیس بیمارستان قلب دکتر میلانی‌نیا بود. چند ماه بعد، نام همین بیمارستان را گذاشتند «بیمارستان قلب شهید رجایی«.
هلی‌کوپتر خبر کردند. نمی‌توانستند بیمار را از میان ازدحام مردم نگران بیرون ببرند. محافظ پشت بی‌سیم گفته بود که قلب ایشان صدمه دیده؛ رادیو هم همین را اعلام کرده بود. مردم نگران بودند که نکند قلب ایشان از کار افتاده باشد، آمده بودند و می‌گفتند «قلب ما را بردارید و به ایشان بدهید«.
با هزار ترفند، هلی‌کوپتر را وسط میدان بیمارستان نشاندند. تا برسند به بیمارستان قلب، خط مونیتور وضعیت نبض، دو بار ممتد شد.
دکترها می‌گفتند آقا چند مرتبه تا مرز شهادت رفته‌ و برگشته. یک‌بار همان انفجار بمب بود، یک‌بار خون‌ریزی بسیار وسیع و غیر قابل کنترل بود، یک‌بار هم جمع شدن پروتئین‌ها در ریه و حالت خفگی. همه‌ این‌ها گذشت، اما بیمار تب و لرز شدیدی داشت. چند پتو می‌‌انداختند روی‌ آقا. گاهی حتی دکترها بغلشان می‌کردند تا لرز را کمتر کنند. معلوم نبود منشأ این تب‌ها کجاست؟ ضایعه‌ کوچکی هم در ریه دیده بودند.
آقا لوله تنفس داشتند و نمی‌توانستند حرف بزنند. خودشان کاملاً حس کرده بودند که دست راستشان کار نمی‌کند. اولین چیزی که با دست چپ نوشتند، دوتا سؤال بود؛ «همراهان من چطورند؟» «مغز و زبان من کار خواهد کرد یا نه؟»

دکتر باقی روی سطحی از پوست بدن کار می‌کرد که برای ترمیم و پیوند به قسمت‌های آسیب‌دیده برداشته بودند. زخم‌ها زیاد بودند. درد زخم‌ها خیلی زیاد بود، اما دکترها می‌گفتند تحمل‌ آقا زیادتر است. می‌گفتند «اصلاً مسکّن‌ها به حساب نمی‌آیند.»
بحث دکترها این بود که بالاخره تکلیف این دست چه می‌شود؟ شکستگیش رو به بهبود بود، ولی هیچ‌ علامت حرکتی نداشت. چند نفر از جراحان و ارتوپدها بحث می‌کردند که دست قطع شود یا بماند.
امام مرتب پیغام می‌دادند و از اطرافیان می‌پرسیدند که: «آقاسیدعلی چطورند؟» پیامشان ساعت دو بعد از ظهر پخش ‌شد. دکتر میلانی‌نیا رادیو را گذاشت بیخ گوش آقا. آن‌ موقع ایشان به هوش بودند؛ روح تازه‌ای انگار در وجودشان دمید، جان گرفتند.
حالشان بهتر بود، اما هنوز قضیه‌ هفتاد و دو تن را نمی‌دانستند. از تلویزیون آمدند که گزارش تهیه کنند. یک ساعتی معطل شدند تا آقا به هوش آمد. پرسیدند حالتان چطور است؟ گفتند: «من بحمدالله حالم خیلی خوب است» و شعر رضوانی شیرازی را خطاب به امام خواندند:
«بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت سر خُمِّ می سلامت، شکند اگر سبویی»
آقای هاشمی می‌گفت «اگر یک روز از حال آقا باخبر نباشم، احساس می‌کنم چیزی کم دارم.» برای همین مرتب از ایشان احوال‌پرسی می‌کرد. حاج احمدآقا هم همین‌طور؛ مرتب احوال می‌پرسیدند و روزانه به حضرت امام خبر می‌دادند.
کم‌کم به اطرافیان فشار می‌آوردند که: «آقاجان من باید از وضع کشور اطلاع پیدا کنم. شما هم رادیو را از من گرفته‌اید، هم تلویزیون را.» دکترها بهانه می‌آوردند که امواج رادیویی، دستگاه‌های درمانی ما را به‌هم می‌ریزد و عملکردشان را مختل می‌کند!
خیلی از چهره‌های انقلاب برای عیادت می‌آمدند، اما آقا مرتب از شهید بهشتی می‌پرسیدند: «چرا همه می‌آیند، اما ایشان نمی‌آید؟» شک کرده بودند که یک خبرهایی هست. دور و بری‌ها هم مانده بودند که چطور به ایشان بگویند. دکتر منافی گفت بهترین راه این است که بگوییم حاج احمدآقا و آقایان رجایی و باهنر و هاشمی رفسنجانی بیایند و کم‌کم ایشان را مطلع کنند. جمع شدند، اما باز هم نتوانستند بگویند. گفتند فقط یکی‌ دو نفر شهید شده‌اند.
آقا از جمع آن شهیدها به دو نفر خیلی علاقه داشت؛ دکتر بهشتی و محمد منتظری. اولین کسی هم که به بیمارستان بهارلو آمده بود، محمد منتظری بود. آقا اول پرسیدند آقای بهشتی چطورند؟ گفتند یک‌ مقدار پاهایش مجروح شده است. آقایان که رفتند، ایشان رو کردند به دکتر میلانی‌نیا و پرسیدند شما از حال ایشان خبر داری؟ دکتر گفت: «بله، از وضعشان باخبرم.» پرسیدند: «مراقبت جدی از حال ایشان می‌شود؟ آن‌جا هم سر می‌زنید؟» بعد هم دکتر را سؤال‌پیچ کردند. دکتر میلانی‌نیا با بغض از اتاق زد بیرون. دوباره که آمد، آقا را دید که‌ بچه‌های همراه را جمع کرده‌اند و ازشان بازجویی می‌کنند. دکتر دست و رویش را شسته بود. نشست و یکی یکی اسم همه‌ شهدای حزب را به آقا گفت.
شیرینی عیدی گروهک فرقان، به کام مردم نشست. هر وقت که در حزب جلسه بود، آقا آخرین نفری بود که از حزب می‌آمد بیرون.


اثبات برنامه امریکایی‌ها برای ترور احمدی‌نژاد در سفر به عراق
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٥  کلمات کلیدی: سیاسی ، دکتر محمود احمدی نژاد ، ترور ، آمریکا

افشاگری یک روزنامه عربی در مورد برنامه برخی جریان‌ها در کشور عراق تحت هدایت نظامیان آمریکایی برای ترور رئیس جمهور ایران در سفر اسفند 86 به بغداد اثبات کننده برخی اظهارنظرهای قبلی در این زمینه است. 

 
به گزارش رجانیوز، روز گذشته روزنامه الحیات اعلام کرد که یکی از نمایندگان وقت عراق در برنامه ریزی ترور احمدی‌نژاد در هنگام سفر وی به این کشور دخالت داشت. 
 
بر اساس این گزارش، یکی از نمایندگان وقت پارلمان عراق در برنامه حمله خمپاره‌ای به منطقه سبز امنیتی بغداد همزمان با سفر احمدی‌نژاد به این کشور دخالت داشت. 
 
این نماینده وقت پارلمان عراق "محمد الداینی" نام دارد که پس از کشف این موضوع، مصونیت وی لغو و اقدامات قضایی علیه او آغاز شد. 
 
این خبر درحالی از سوی روزنامه الحیات افشا شده که رئیس‌جمهور در‌‌ همان زمان این موضوع را اعلام کرد اما جریان رقیب سیاسی او در ماه‌های نزدیک به انتخابات ریاست جمهوری دهم، وی را به دروغگویی و توهم متهم کردند. 
 
احمدی‌نژاد پس از بازگشت از عراق، در مورد حواشی سفر خود گفت: براساس اطلاعات موثق، دشمنان طرح ربودن و ترور خادم ملت را در سفر به عراق برنامه ریزی کرده بودند که به فضل الهی با تغییر یکی دو برنامه در اراده و تصمیم آن‌ها تزلزل ایجاد شد و وقتی متوجه موضوع شدند که عراق را ترک کرده بودیم و آن‌ها همچنان مبهوت مانده‌اند. 
 
این مساله حتی در مناظره انتخاباتی موسوی و احمدی‌نژاد هم مطرح شد و موسوی با بیان اینکه "در آن سفر اعلام شد که قرار بوده هواپیما را بربایند. این حرف هزینه ایجاد می‌کند؛ چرا که اگر قرار بر ربایش بود باید این کار توسط آمریکایی‌ها می‌شد، در حالی که همین آمریکایی‌ها بنزین هواپیمای ما را تامین کردند و ما نیز به منطقه خضراء که تحت نظارت آنان بود، رفتیم"، اظهارات احمدی‌نژاد را زیرسوال برد.
 
 
این نماینده سابق پارلمان عراق، در سال ۲۰۰۹ بعد از فاش شدن برخی اقدامات وی از جمله دخالت در برنامه ریزی انفجار پارلمان از طریق عملیات انتحاری، دخالت در حمله خمپاره‌ای به منطقه سبز امنیتی بغداد در زمان سفر محمود احمدی‌نژاد رئیس جمهور ایران به عراق و حمل و نقل غیرمجاز اسلحه، سلب مصونیت و اقدامات وی نیز از سوی دولت عراق محکوم شد.

پدرم را پامنبری های موسوی خوئینی‌ها کشتند
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱  کلمات کلیدی: مجتبی مطهری ، شهید مطهری ، ترور ، سیاسی

اینکه چه می شود که یک جریانی چون فرقان شکل می گیرد، جریانی که زائیده ی یک اندیشه است، زائیده ی یک انحراف است و آن ادعا به یک نوع خشونتی انجامید، موضوع اصلی گفت‌وگو با مجتبی فرزند ارشد شهید مطهری است که هفته نامه "دانشجویان" در خانه ی پدری در ساختمان دو طبقه ی قدیمی چهار راه قنات در شمال تهران انجام داده است.

 
به گزارش خبرنگار «خبرنامه دانشجویان ایران»، در مقدمه این گفت‌وگو آمده است: مصاحبه با مجتبی مطهری فرزند ارشد استاد مطهری در خانه ی پدری در ساختمان دو طبقه ی قدیمی چهار راه قنات در شمال تهران انجام شد،در طبقه بالای محل زندگی همسر شهید مطهری، مجتبی مطهری، 57، ساله دکترای اخلاق اسلامی دارد و تا بحال کمتر وارد موضع گیری های سیاسی شده است ،از برخی ناملایمات وبی اخلاقی های سیاسی‌گلایه مند است، از منازعات برادرش علی با اصلاح طلبانی چون تاج زاده بر سر حکومت دینی و جامعه سکولار به نیکی یاد میکند از بی اخلاقی ها شکایت دارد حتی اگر آن فرد برادرش باشد در عهد اصول‌گرایی.آنچه در ذیل می آید متن مصاحبه ماست با ایشان به مناسبت شهادت استاد شهید مطهری.
 
 سوال:با تشکر از زمانی که در اختیار ما قرار داد، اگر موافق باشید بحث اصلی ما حول و حوش این موضوع باشد، اینکه چه می شود که یک جریانی چون فرقان شکل می گیرد، خب این زائیده ی یک اندیشه است،زائیده ی یک انحراف است. جریانی که در واقع ادعای روشنفکری داشت و آن ادعا به یک نوع خشونتی انجامید یعنی شاید آن چیزی که در عالم رسانه ای فاصله هست(بین روشنفکری و خشونت). ما می بینیم فرقان یک گروهی ست که به سرعت فاصله ی بین روشنفکری و خشونت را می پیماید و استاد مطهری به تعبیر امام استاد یکی از آزاد اندیش‌ترین اساتید دانشگاه را ترور می کنند همچنین عناصر دیگر نظام چون،دکتر مفتح، سپهبد قرنی و امثالهم.و شاید سوال اصلی این باشد که هندسه فکری استادمطهری چه بود که مخالفان در برابر ایشان این برخورد را انجام دادند.
 
    پاسخ: ابتدا من راجع به شهادت ایشان صحبت می‌کنم،درباره ی شهادت ایشان باید اول بگویم که این مسئله یک موهبت الهی برای خودشان و انقلاب‌اسلامی بوده و اینکه من معتقدم اگر شهادت ایشان روی نمی‌داد راه نفوذ ایشان در قلبها و بین مردم و حتی ملتهای مسلمان غیر ایرانی و خارج کشور هموار نمی‌شد.یعنی شهادت ایشان شخصیتشان را گسترش داد. دوم اینکه شهادتشان باعث شد که حقانیت ایشان ثابت شود بخاطر اینکه اگر فکر و اندیشه با خون امضا شود تائیدش حتمی است.در مورد شهیدآوینی هم همین طور است آوینی‌کسی بود که هم جریان تحجر را نقادی می کرد و هم تجدد یعنی غرب زده ها را، یک راه میانه ای داشت. یادم هست که در زمان حیاتشان هم مورد بی مهری برخی روشنفکران قرار می گرفت چون غرب را شدیدا نقدمی کرد وشهادت ایشان حقانیت فکرو قلم او را نشان داد. شهید مطهری با توجه به اینکه خودش مرد خالص و عارفی بود وعمیقا در فرهنگ و معارف اسلامی و بستر های معنویت و حوزه و روحانیت و دانشگاه رشد کرده بود و استادان بسیار والایی چون حضرت امام و آیت الله طباطبایی وآیت الله حکیم و آیت الله شیرازی بهره برده بودند و در شکل‌گیری شخصیت ایشان نقش داشتند.عاشق معارف اسلامی بود و از عمرش کمال استفاده را می برد. هم استاد توان‌مندی بود و هم تزکیه ‌ی نفس می کرد.علم او با خدا و اسم رب آغاز شد برای خدا و خالصانه شروع شد .عاشقانه‌ در این راه قدم برمی‌داشت و هر‌‌چه نوشت برای خدا نوشت قصدش قرب الهی و رشد معارف بود.این موضوع حقانیت ایشان را نشان می‌دهد.
 
سخنان امام (ره) و مقام‌معظم‌رهبری در مورد ایشان بسیار مهم است.امام (ره) می‌فرمودند آثار ایشان بدون استثنا مفید است، آثاری که از قلبی عاشق و عارف و پر درد و خالص برخاسته . رهبری نیز می‌فرمایند آثار او مبنای فکری نظا‌‌م‌جمهوری‌اسلامی است یعنی محور تفکر جمهوری اسلامی.
 
سوال:خب منظومه نظری استاد مطهری چه ویژگی‌کلیدی دارد آیا در نوع نگاه به مسئله دین تفاوتی وجود دارد بین ایشان و سایر مشاهیر وجود دارد؟یا بیان استاد در آثار تفاوت دارد؟بنده خودم احساس می کنم نوعی یک‌پارچگی در فهم دین در آثار استاد وجود دارد که در سایر آثار مشابه به سختی‌دیده می‌شود.شهید مطهری‌در آثارشان دین با انسان،عقل،تمدن،تجدد،حکمت،روان شناسی، جامعه شناسی،هنر،ادبیات،عرفان، فقه، شریعت، قصه، ذوق و.. پیوند زده شده.
 
آثار ایشان مجموعه‌ای از زیباییهاست.مجموعه‌ای از معارفی است که انسان یک مجموعه منسجمی را از فرهنگ و تمدن اسلامی می‌بیند در حالیکه معمولا آثار دیگران اینطور نیست و این یکی از جنبه‌هایی است که باعث شده این آثار مبنای نظام شود.چون در آن جدایی نیست این آثار برای وصل است نه فصل. برای همین هم بهترین معرف هست برای معرفی فرهنگ بومی اسلامی و تمدن اسلام و مسلمین به جهانیان برای اینکه ترجمه شود.بحث مهم‌تر اینکه در آثار ایشان مسائل تطبیقی هست. می‌بینید که شهید دنیای امروز را شناخته با غرب و معارف غرب آشنا بوده و به نقادی پرداخته. اما یکی از دلایلی که آثارشان ترجمه شده فقط این نیست زیبایی‌ها‌ی آثار جای خودش ولی ایشان به نقادی می پردازد.شهید بخاطر پختگی وجودش و عمقی که در معارف اسلامی داشت به نقد افراد می‌پرداخت مثل کانت و هگل و... اما نمی‌گفت افراد کلا مذموم هستند مثلا در موردکانت می‌گفت او هم حرف درست دارد و هم حرف غلط. یادم می‌آید جمله‌ی رهبری را که بسیار دلنشین می گفت:غرب هم زیباست و هم زشت غرب، فقط زشت یا زیبا نیست باید با آن با دید انتقادی برخورد کرد.
 
سوال:خوب این تفکر استاد که من اسمش را می‌گذارم منظومه ای دیدن دین،شاید در همان عصر استاد مخالفان جدی‌ای داشت و عده‌ای چنین اعتقادی نداشتند، یا شاید نوع مواجهه استاد با غرب با سایر اندیشمندان تفاوت هایی داشت مثلا شریعتی،یا حتی بازرگان؟
 
 پاسخ: ادبیات شهید مطهری ادبیات نو بود یعنی اسلام را با قالب زیبا شکل زیبا و با لسان زیبا عرضه می کرد این خیلی مهم است آقای دکتر شریعتی هم همین حسن را داشت و راز موفقیتش هم همین بود من معتقدم خود آقای دکتر شریعتی هم آدمی بود که در تاریخ و تمدن و جامعه شناسی واقعا استاد بود آدم با استعدادی بود و خلوص هم داشت خیلی خوش ذوق بود خوش قلم بود و آنچه که می یافت خیلی خوب و زیبا بیان می کرد منتها باید قبول کنیم که دکتر شریعتی اسلام‌شناس نبود این تعبیری اشتباهی است که خیلی از آقایون استاد دانشگاه می‌کنند و به این خاطر که اسلام یک مجموعه است.که چون دکتر شریعتی روحانی نیست و شهید مطهری روحانی اند این را بگوییم نه اصلا تعداد محدودی از روحانیون و خود علما هم اسلام شناس هستند.
 
می خواهم بگویم که اسلام مجموعه ای است که اگر آدم بخواهد اسلام را بشناسد باید فرهنگ و تمدن اسلامی را هم بشناسد و شهید مطهری این جامعیت را داشت که می خواهم بگویم خود اسلام را اگر انسان بخواهد باید در تمام زوایا فکر کرده باشد تا بتواند اسلام را عمیق بشناسد بنابر این وقتی ما می گوییم آقای دکتر شریعتی اسلام شناس نیست به معنای تحقیر ایشان نیست آقای دکتر شریعتی فوق العاده با استعداد بود و آدم مخلصی بود ولی اشتباهات فاحشی کرد و به مسائلی که در دایره تخصص او نبود وارد شد یعنی سخنانی گفت که در آن حوزه ها تخصص لازم را نداشت مثلا یکی از اشتباهات فاحش آقای دکتر شریعتی این بود که مارکسیست ها می گفتند، دین سرمایه دولت آقای دکتر شریعتی می‌گفتند زر زور تزویر نمی خواهم بگوییم دکتر شریعتی نگاه مارکسیستی داشته بلکه نگاه ایشان بیشترتاریخی جامعه‌شناسانه به اسلام بود.
 
 دکتر شریعتی در زمینه های مختلفی کتاب های خوبی دارددر زمینه تمدن و ادیان در زمینه حج که ارزشمند است و حتی خیلی از جوان ها با کتاب های ایشان علاقه مند به اسلام شدند اما دکتر شریعتی اشتباهات زیادی در نوشته های خودشان کرد مخصوصا آن قسمت های مربوط به اسلام شناسی بود که لغزش های زیادی مرتکب شد و به خاطر اینکه گاهی در زوایایی وارد می شد که در تخصص او نبود یامطالعات او کم بود ومطالعات درست و عمیقی نداشت فلذا در بسیاری از اوقات در این جا ‌‌‌ها دچار اشتباهات زیادی می شد البته نکته ای را بگویم که خود دکتر شریعتی قابل نقد هستند و نه قابل نفی.
 
ما نباید وقتی دکتر شریعتی را نقد می کنیم تمام خوبی هایشان را هم بگذاریم کنار در صورتی که آقای شریعتی یک چهره خاکستری است در مساله دکتر شریعتی من معتقدم که باید حق این مرد را نگاه داشت و در عین حال تند هم نرفت و از او اسطوره نساخت دکتر شریعتی خیلی اشتباه کرد، اسلام منهای روحانیت ‌اسلام منهای آخوند خیلی اشتباه فاحشی بود این بزرگترین اشتباه دکتر شریعتی بود البته ایشان گاهی از روحانیت دفاع کردند ولی یک جاهایی هم تعبیر‌های منهای آخوند دارند این جزء تعبیراتی بود که گاهی تناقض داشت مانند همان مارکسیست های که گفتم بعد جوانانی که آثار مارکسیست ها را مطالعه می کردند و سخنرانی های دکتر شریعتی را گوش می کردند بین این ها ارتباط برقرار می کردند بعضی مسلمان‌های چپ زده تحت تاثیر آثار دکتر شریعتی بودند نه اینکه تعمدی داشت خود جریان فرقان هم بر می گردد به نیرنگ و مکاری جریان ماتریالیستی که ایشان هم در مقدمه گرایش به ماتریالیستی به آن اشاره کردند این ها به یک کاری که مارکسیست ها و مارکس درست کردند دست زدند یعنی مذهب علیه مذهب و مارکسیست ها دیدند که ماتریالیست ها نتوانستند در ایران به این صورت موفق بشوند دست به یک نیرنگ بسیار خطر‌ناک زدند گفتند که بیایید شخصیت های الهی عرفانی ما را با شخصیت های تاریخی ما مانند حافظ و حلاج یک تفسیر مادی بکنند و آن ها را از محتوای آسمانی الهی معنوی خالی کنند از آن خطر ناک تر آیات قران را تفسیر ماتریالیستی می کردندبه این معنا که قرآن را از محتوای الهی و مقدس و آسمانی و معنوی اش و غیبی اش خالی کنند و یک ظاهر ماتریالیستی به او بپوشانند در واقع باطن را از قران بگیرند و تفسیر مادی بکنند و می‌خواستنداز این جهت از دین فقط یک پوسته ی ظاهری بماند که شهید مطهری جانش را اینجا داد که نتوانست تحمل کند و آن مقاله با خون نوشته شد و اینکه آن جا گفت شما ماتریالیست اغفال شده اید به آن تفسیر‌هایی که گروه فرقان چاپ می کرد وایشان مطالعه می کرد و بهتر بگویم که شما ماتریالیست منافق اید که گودرزی در زندان اوین من یادم هست که گفت این ما را سوزاند گفتند این مرد باید از بین برود که آقای ناطق‌نوری گفتند حق گفته است .
 
گودرزی چهره ی نازیبایی هم داشت و مدام توهین می کرد و بعد به آقای طباطبایی توهین کرد به حضرت امام توهین کرد آقای ناطق خیلی ناراحت شدند و به تلویزیون گفتند: به این مردم چه می‌خواهید نشان دهید می‌خواهید این مردم تف بیندازند روی ما .بله این یک نکته ای است راجع به جریان روشنفکری حالا خود گروه فرقان و گودزی هم که در همین جا هم جلساتی داشت تفسیر قرآن و نهج البلاغه این خیلی خطر ناک است. 
 
وجود مذهب علیه مذهب پدرم می گفت من برای مارکسیست ها احترام قایل هستم طرف می‌گویند من مارکسیستم به هیچ چیز اعتقاد ندارم یکی مثلا می‌گفت کرسی مارکسیست من حاضرهستم در دانشکده الهیات بیایم و یه استادی بیاید مکتب مارکسیسم را تعریف بکند ما هم آنجا نقد می کنیم ولی با مکر و فریب مخالفیم که کسی بخواهد به اسم توضیح مارکسیست به مقدسات دینی توهین بکند مثل کاری که آریان پور می کرد و تحقیر بکند و اصلا مارکسیسم را توضیح ندهد و تفسیر نکند این جا برای ماقابل تحمل نیست .
 
سوال: آقای صباغیان وزیر کشور آقای بازرگان اظهار می‌کردندکه این تفسیر های مادی را گروه فرقان ازحرف های دکتر شریعتی یک مقداری را برداشت کرده اند اما تا یک جایی رفتند که دیدند با غلظت خیلی بیشتری دارد اتفاق می افتد آقای صباغیان می گویند تشکیل فرقان به وسیله ی پا منبری‌های آقای خوئینی ها بوده است؟
 
پاسخ: ممکن است بله ایشان البته بعضا تفسیر های مادی‌ای می‌کردند از قرآن به اسم روشنفکری که البته همه ی این روشن‌فکری ها ریشه اش برداشت مادی ازدین بود. این روشنفکری نیست روشنفکری بایددر عمق عقاید شکل بگیرد و به نوعی روشنفکری باید در عمق آرمانها شکل بگیرد یا اگر ما تجدد هم می گوییم باید در عمق عقاید و سنت باشد کاری که دقیقا شهید مطهری کرد.
 
برخی در جامعه هستند که کاملا سنتی هستند و با مردنیته مخالفند و اساسا آن را رد می کند که این افراد از علما در قم هستند که مقام معظم رهبری هم این افراد را تا حدودی نفی می‌کنند و برخی هم بالعکس دچار مدرنیته افراطی هستند که این هم خطرناک است چون اصلا به سنت‌ها توجهی ندارند . اما ما به دنبال کسانی هستیم که به سنت‌ها پایبند باشند و تزکیه نفس را طی کرده باشند و هم دنیای غرب را بشناسند و با توجه به این مسائل برای جامعه نسخه بپیچند .راه شهید مطهری این است . همانطور که امام فرمودند که اصول ما بر اساس فقه سنتی است در حالی که این فقه سنتی کاملا پویاست .
 
به طور مثال همین لیبرالیسم شما ببینید که برخی از مفامیم لیبرال در اسلام هم هست اما اسلام لیبرالیسم نیست اینجا جای گله دارد که مثلا در اندیشه اسلامی 2 آمده است که جوان را زده می کند می گوید که لیبرالیسم از تساهل و تسامح و آزادی تشکیل شده است و زمانی که جوان این‌ها را می‌شنود می‌گوید که لیبرالیسم درش آزادی و تسامح و هم‌زیستی مسالمت آمیز است اما در اسلام چی ؟.اما در بیان شهید مطهری آمده که تسامح و تساهل و هم زیستی مسالمت آمیز از ویژگی‌های قطعی اسلام است و اولین کسی که جامعه دینی مدنی را در مدینه برپا کرد خود رسول الله بود.و تساهل و تسامح به این معناست و اینکه ما بتوانیم با سلیقه‌ها و افراد مختلف با فرهنگهای متفاوت را جذب کنیم و در جامعه کثرت داشته باشیم.ولی در جامعه امروز متاسفانه معنی تساهل و تسامح عوض شده است زیرا که این واژه را بد معنا می کنند.و بعضاآقای خاتمی وآقای مهاجرانی و غیره به گونه ای صحبت می کردند که برداشت‌های نادرستی می‌شد از این واژه کرد. وگاها از تساهل و تسامح معنای غربی آن برداشت می‌شود که در این باره اصلاح‌طلبان مقصر هستند من عمیقا اعتقاد دارم بسیاری از اطرافیان آقای خاتمی اعتقادی به حکومت دینی نداشتند البته شاید خود خاتمی دقیقا این‌گونه نبود ولی به هر حال ایشان هم این افراد را اطراف خودشان داشتند من شنیدم سال گذشته آقای خاتمی نزد آقا رفتند وگفتند شما که میدانید من به شما ارادت قلبی دارم .آقا فرموده بودند شما باید در مقابل توهین به امام و مسئله جمهوری ایرانی موضع می گرفتید.
 
 سوال:گروههایی مانند فرقان دچار برداشت‌های ناصحیح از دین بودند البته اینها همان طورکه گفتید از خارج هم حمایت می شدند و خودشان هم مستعد انحراف بودند .آیا این 3 عامل نمی‌تواند در دیگر شرایط تاریخی تکرار شود و نوعی فرقان‌گونگی را پدید آورد؟
 
 پاسخ: درباره گروه فرقان باید گفت که اینها نه فقط بر اساس برداشت ناقص این اعمال را انجام دادند بلکه اینها جریانی بودند که طراحی شده بود و برا اساس نیرنگها شکل گرفت که ضربه‌های سیاسی بزنند تا راهی باشد که در جامعه نفوذ پیداکنند و این بیان شریعتی بود که می گفتند مذهب علیه مذهب و آن گروه دقیقا این سناریو را اجرا می کردند زیرا غرب نتوانسته بود به راحتی در ایران نفوذ‌کند به دنبال راهی بود که با مذهب، مذهب را تخریب کند و اینها در ظاهر مذهبی بودند و در باطن ماتریالیست. مثلا مارکسیستها در ظاهر و باطن ماتریالیست هستند اما منافقان در ظاهر اسلام گرا هستند و در باطن ماتریالیسم. و به نظر بنده اگر شهد مطهری شهید نمی‌شدند ممکن بود که این گروهک متلاشی نشوند ولی بعد شهادت ایشان این تفکر کاملا متلاشی شد و این نه فقط به خاطر از بین رفتن سرکرده‌ها بلکه به خاطر بر ملاشدن نیات و تفکرات این گروه بود که از بین رفت و افرادی که به این گروه گرایش داشتند بعد شهادت شهید مطهری از این تفکر کناره گرفتند.
 
و این ایده مذهب علیه مذهب باز هم تکرار شد و ما در انتخابات 88 شاهد این کار بودیم افرادی که با نماد مذهبی می‌خواستند در دلها نفوذ کنند و قصد ضربه زدن به نظام را داشتند .و این نشان دهند آن است که یک رگه‌های از تفکرات فرقانی هنوز هست و این خطرناک است . این گروه تمام مفاهیم ریشه‌ای قران را تفسیر به رای می کردند و شهید مطهری می‌گفتندکه اگر گروهی بخواهند در دین و قرآن تحریف ایجاد کنند و تفسیر به رای داشته باشند من نمی‌توانم تحمل کنم و مرگ برایم گوارا‌تر از زندگی در کنار این گروه انحرافی است.

ناکامی‌درتروردانشمندهسته‌ای ایران
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٠  کلمات کلیدی: سازمان منافقین ، انرژی هسته ای ، ترور

 

خبرنامه دانشجویان ایران: منافقین قصد ترور یک دانشمند هسته ای را داشتند.

به گزارش خبرنگار ندای انقلاب به تازگی شش نفر مسلح ناشناس که راکبین سه دستگاه موتور سیکلت بودند قصد ترور یکی از دانشمندان هسته ای را داشتند که با اقدام به موقع محافظین ناکام ماندند.

در روز 12 اردیبشهت مصادف با سالروز ترور استاد شهید مرتضی مطهری یک تیم از منافقین کوردل قصد ترور یکی از دانشمندان هسته ای را در  خیابان یوسف آباد شهر تهران را داشتند  و اقدام به تیراندازی به سوی این دانشمند هسته ای نمودند که با هوشیاری محافظین این اقدام تروریستی ناکام ماند.

جاروجنجال منافقین پس از شهادت مجید شریف واقفی+گزارش تصویری
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٩  کلمات کلیدی: سازمان منافقین ، شهیدمجید شریف واقفی ، ترور ، عکس

خبرنامه دانشجویان ایران: مجید شریف‌ واقفی دانشجوی رشته مهندسی برق دانشکده صنعتی (آریامهر) شریف پذیرفته شد. وی در این دوران فعالیت‌های مبارزاتی خود را در سطح فزاینده‌تری گسترش داد. و سپس در سال 1347 به عضویت سازمان مجاهدین خلق در آمد اما پس از تغییر ایدئولوژیک سازمان و پذیرفتن مارکسیست وی توسط اعضای سازمان به شهادت رسید.

به گزارش خبرنگار «خبرنامه دانشجویان ایران»، به دنبال ترور شریف واقفی و صمدیه لباف، سازمان مجاهدین در سراشیبی سقوط افتاد. بهرام آرام در درگیری با پلیس کشته شد، بسیاری از اعضای سازمان توسط ساواک و پلیس دستگیر شدند. همان گونه که پیش از این ذکر شد، تقی شهرام بعد از فرار از زندان ساری، به دنبال کشته شدن رضا رضائی به همراه بهرام آرام و مجید شریف واقفی رهبری سه شاخه ی سازمان مجاهدین خلق را عهده دار شدند.

از سال 1352، به دلیل مخالفت شریف واقفی با شهرام و آرام در نتیجه ی تغییرات ایدئولوژیک، شریف واقفی از کادر رهبری سازمان تصفیه و سپس ترور شد. علاوه بر ترور شریف واقفی سایر اتهامات شهرام عبارت بود از:

1-    شرکت در صدور فرمان قتل صمدیه لباف، محمد یقینی، علی میرزا جعفر علاف، جواد سعیدی، فرهاد صبا، فاطمه فرتوک زاده و ... (هر چند سازمان مرگ فاطمه فرتوک زاده را خودکشی و مرگ جواد سعیدی را به دلیل سل استخوانی توجیه می کرد)؛

2-    ایجاد تغییر ایدئولوژی و تمایلات مارکسیستی و چپ گونه به صورت علنی؛

3-    اعترافات کسانی مثل وحید افراخته و محمد طاهر رحیمی در رابطه با نقش مرکزی تقی شهرام در سازمان؛

4-    تبعید و یا به خارج فرستادن اعضای سازمان؛

5-    به کارگری فرستادن اعضای سازمان و خارج کردن آنها از گردونه ی جریانات سازمان؛

6-     ایجاد خانه های تیمی، سوء استفاده از بیت المال، تهیه ی اسلحه، همکاری با ساواک و ...

   درباره ی اتهام دوم شهرام، یعنی ایجاد جو مارکسیستی در سازمان، «وحید افراخته» در بخشی از اعترافات خود آورده است که:

«... پس از کشته شدن رضا رضائی، تقی شهرام عملاً رهبری گروه را به چنگ گرفت و کارها را قبضه کرد. عامل اصلی مارکسیست شدن گروه او بود؛ فردی است مزور و جاه طلب و به سختی به عیوب مردم حمله می کند ... وی کوشش داشت به نحوی با فدائی ها برخورد کند که رهبری آنها را نیز در دست بگیرد و دو گروه در یک پروسه ی طولانی یکی شوند؛ بسیار ضد مذهبی است.»

با توجه به اطلاعیه ی بخش مارکسیستی سازمان مجاهدین، شهرام علی رغم آن که در سال های 57-1352 هژمونی ایدئولوژیک سیاسی و تشکیلاتی خود را بر سازمان مجاهدین اعمال نمود، باعث درهم شکستن مقاومت اعضای سازمان شد و بدین ترتیب یک مبارزه ی درون گروهی بین مرکزیت سازمان و برخی از کادرهای رده ی بالا منجر به استعفای مرکزیت در سال 1357 گردید. وقوع انقلاب اسلامی باعث شد که اعضای سازمان مجاهدین در تحلیل های پیشین خود تجدید نظر کنند.

هنگامی که خبر دستگیری تقی شهرام به اطلاع خانواده ی شریف واقفی در اصفهان رسید، مسئولان امر از مادر مجید خواستند شکایتی علیه تقی شهرام تنظیم کرده و درخواست محاکمه ی وی را بنمایند. با ارسال شکایت علیه شهرام، سازمان مجاهدین به تکاپو افتاد و اعلام کرد دولت با دستگیری تقی شهرام در صدد خراب کردن وجهه ی مجاهدین است؛ لذا از خانواده ی شریف واقفی درخواست انصراف از شکایت علیه شهرام را کردند و اظهار کردند خود سازمان او را محاکمه خواهد کرد. در این زمان تقی شهرام با رجوی ملاقات های مخفیانه داشت. از این زمان، افراد گوناگون از سوی سازمان یا از سوی خانواده ی شهرام جهت گرفتن رضایت از خانواده ی شریف واقفی به دیدار آنها می رفتند و هر بار با جواب منفی رو به رو می شدند.

سید مصطفی شریف واقفی در این باره می گوید:

«ما [به اعضای سازمان مجاهدین] اظهار کردیم ما نیستیم که باید در این مورد رضایت بدهیم بلکه ملتی است که باید درباره ی مجید نظر بدهد. رضایت ما کافی نیست. حتی به ما گفتند که دادگاه گفته است: «اگر خانواده ی شریف واقفی رضایت بدهند ایشان از اعدام رهایی می یابد و تا یکی دو سال دیگر هم به هر حال این انقلاب دوامی نخواهد داشت ... »

بدین صورت بود که فشار سازمان مجاهدین برای جلب رضایت خانواده ی شریف واقفی بیش از پیش شد. حتی مادر رضائی ها را برای گرفتن این رضایت از تهران به اصفهان بردند. در این باره «سیده مریم شریف واقفی» می گوید:

«مادر رضائی ها را به خانه ی ما آوردند و اظهار کردند به پاس احترام این مادر از شکایت علیه شهرام منصرف شوید. ما از دیدن این صحنه به کلی مات و مبهوت شده بودیم. من خطاب به مادر رضائی ها گفتم: این کار شما چه معنی می دهد؟ آیا مسئولان سازمان و هواداران شما از این عمل شما اطلاع دارند؟ آیا بر این کار شما چه نامی می توان گذاشت جز عمل منافقانه؟ در این لحظه برادرم مهندس سید مرتضی خطاب به مادر رضائی ها چنین گفت: مادر حواست را جمع کن فریب اینها را نخور، تو چند فرزند شهید داده ای. شایسته نیست تا بدین حد شخصیت خود را فراموش کنی و به صورت مهره ای بی اراده در دست افراد فرصت طلب درآیی. ولی او که غرق در ذهنیات تلقینی خود بود از سخنان ما آشفته شد و با دست خالی مراجعت کرد».

سیده مریم شریف واقفی می گوید:

«زمانی که مادر شهید رضائی ها به خانه ی ما آمده بود که رضایت بگیرد، من آن موقع نواری از صحبت های ایشان پر کردم بدون این که متوجه شود و توی دادگاه نوار صحبت های ایشان را گذاشتم روی میز دادگاه، اما مسئولان سازمان دست بردار نبودند؛ حتی برای جلب رضایت ما هنگام ازدواج موسی خیابانی با خواهر رضائی ها از ما هم دعوت کردند، اما ما نپذیرفتیم.»

تقی شهرام با خانواده ی شریف واقفی چند ساعت صحبت کرده بود؛. بدین صورت که شهید لاجوردی و شهید کچوئی از خانواده ی شریف واقفی برای دو جلسه صحبت با تقی شهرام آنها را دعوت کردند.

سیده مهین شریف واقفی می گوید:

«تقی شهرام در آن [تقریباً] یک ساعت و دو ساعت و نیم، توی زندان با ما صحبت کرد. [در آن زمان] حکم اعدام او را اعلام نکرده بودند و [دادگاه] وارد شور شده بودند که ما رفتیم و او را دیدیم ... او می گفت: که مرا نمی کشند، بچه ها گفتند که نمی گذاریم تو را بکشند. سیزده ماه است که می خواهند مرا بکشند ولی نمی کشند ... ولی برادرم و خواهرم خیلی به او گفتند که بیا حرف بزن، بیا حقایق را بگو، ... اگر از تلویزیون اعلام کردی ما نمی گذاریم تو را اعدام بکنند، یک کمی می رفت توی فکر، ولی بعد می گفت: نه ... رجوی به او قوت قلب داده بود که ما نمی گذاریم که تو را اعدام کنند ... یک کمی تردید داشت ... مرحوم کچوئی گفت چون خبرنگار راه نمی دهند ... یک نوار داده بودند ... آقای کچوئی آمدند داخل سلول و گوشی تلفن را یواشکی پشت سر خواهرم گذاشتند زمین، تلفن داشت دم دستش ... صحبت های ایشان حتماً روی آن نوار ضبط است و حتماً باید در زندان باشد؛ دو تا نوار 90 دقیقه ای فکر می کنم. چون گهگاهی صدا می کردند و به تمام شدن نوار به عناوین مختلف که تلفن کار دارد و یا بچه شیر می خواهد، به هر صورتی که من بتوانم از سلول ایشان بروم بیرون و نوار را عوض می کردند ... تقی شهرام فهمیده بود ما از مادر رضائی ها نوار پر کرده بودیم؛ برای همین دائم سؤال می کرد نوار همراهتان ندارید، چه کسی نواری را از عزیز [مادر رضائی ها] پر کرده، شما کار خیلی بدی کردید چرا حرف عزیز را زدید و ...

به هر حال رجوی با او صحبت کرده بود که تو در زندان چیزی را بازگو نکن، ما بیرون داریم فعالیت می کنیم برای این که تو را آزاد کنیم ... او می خواست بگوید که من [شهرام] کاره ای نبودم؛ درست است که سرپرست شاخه ی نظامی در این تشکیلات بودم، اما من قاتل اصلی نبودم.»

محمدتقی شهرام در خیابان دستگیر و زندانی شد و در دادگاه انقلاب اسلامی به اتهام عامل اصلی و طراح ترور شریف واقفی، صمدیه لباف و ... محاکمه شد. شهرام در اولین جلسه ی محاکمه ی خود در رابطه با این سؤال که علاوه بر صدور دستور قتل شریف واقفی و صمدیه لباف دستور قتل چه افراد دیگری را صادر نموده است می گوید:

«مسئله در مورد من فقط شریف واقفی و صمدیه لباف هستند و بقیه ی اتهامات دروغ است.»

وی بعد از اشاره به جزئیات ترور شریف واقفی و مجروح شدن صمدیه لباف، از شرکت در دادگاه خودداری کرد و دلایل عدم شرکت خود را طی دو نامه ی کتبی به آقایان عبدالمجید معادیخواه و قدوسی چنین اعلام می کند:

1-عدم موافقت دادگاه با حضور وکلای من (دکتر اسماعیل زاده ـ رضا متین نژاد) که آماده ی دفاع از من بودند و در دادگاه هستند؛

2-درباره ی مسائل سیاسی درون تشکیلاتی، دادگاه انقلاب صلاحیت ندارد و باید دادگاه سیاسی که تشکیل آن در قانون اساسی پیشنهاد شده آورده شود.

شهرام اعلام کرد این دادگاه تحمیلی است و زمانی که وکیل برای او تعیین کنند در محاکمه حاضر می شود.

به دنبال این اظهارات و برای آن که پرونده ی شهرام ناقص نمانده باشد، گروهی از اعضای پیشین سازمان مجاهدین و اعضای سابق بخش منشعب از این سازمان، طی اطلاعیه ای از مورخ 25/4/59، وجود نامه ای را از همسر شریف واقفی تأیید نمودند و آن را طی قسمت هایی از گفته های مجید شریف واقفی و مرتضی صمدیه لباف، که در پرونده ها و آرشیو سازمان بود، بدین مضمون در اختیار حجت الاسلام معادیخواه، رئیس دادگاه وقت قرار دادند.

اطلاعیه ی شماره ی 1

(این اطلاعیه در 25/4/59 صادر شد)

اظهارات تقی شهرام در زندان اوین در مقابل پرسش های خبرنگاران حاکی از این است که رفیق نیاز به اسناد و مدارک درون سازمانی دارد. ما ضمن این که به همراه سایر رفقای بخش منشعب می کوشیم اسناد و مدارک لازم را از بایگانی ها و آرشیوها جمع آوری و آماده نمائیم اعلام می داریم؛ همان طور که رفیق شهرام اظهار داشته، نامه ای از همسرش در این رابطه وجود دارد که همسر شریف واقفی به تشکیلات می گوید: «من خیانت کار هستم و مرا باید اعدام کنند.» این نامه مدت چند ماه بعد از این که نویسنده ی نامه و شهید مجید شریف واقفی در خفا دست به اقداماتی علیه انضباط و موازین تشکیلاتی می زنند نگاهداشته شده (جالب توجه است که خود اینها شریف واقفی را شهید اعلام می کنند) از یک سو خود شریف واقفی گفته من خائن هستم مرا اعدام کنید و از این طرف هم می گویند: مجید شریف واقفی شهید شده و بعد در همان جزواتشان هم حتّی کسانی که مجید شریف واقفی را اعدام می کنند به نام اپورتونیست و خائن و تفرقه افکن می خوانند و حتی اعدامش را یک عمل ضد انقلابی معرفی می کنند. این کوسه و ریش پهن را چگونه باید با همدیگر جمع کرد و قضاوتش با هم است. این نامه به خوبی گواه است که چه مقرراتی در یک سازمان چریکی در یک شرایط جنگ رودررو با دشمن تا به دندان مسلح جریان دارد و چگونه رفقایی که چنین مقرراتی را منع می کنند خود مجازات سنگین را می کشند. این نامه از جمله اسناد و مدارکی است که به خوبی می تواند چهره ی کسانی را که می کوشند جریان شهادت تأسف بار مجید شریف واقفی که معلول منشأ طبقاتی نیروهای انقلابی، شرایط خفقان و دیکتاتوری خشونت با پلیس و وضعیت جنگی سازمان انضباط و مقررات ناشی از آن، جوانی و بی تجربگی جنبش در حل معضلات ایدئولوژی، سیاسی سازمانی می باشد و در مجموع در جریان یک مبارزه ی سهمگین فداکارانه و خونبار علیه رژیم شاه خائن و اربابان امپریالیستش روی داده است را به عنوان یک حادثه ی جنایی افشا می کنند. نامه ی مورد بحث در آرشیوها و بایگانی های بخش منشعب از مجاهدین موجود است؛ ما در صدد هستیم به کمک سایر رفقا آن را از میان انبوه مدارک و اسناد موجود در بایگانی ها استخراج نمائیم. بدیهی است در صورتی که دادگاهی با مشخصاتی که ذکر کردیم تشکیل شود، این نامه و سایر اسناد و مدارک را ارائه خواهیم داد. حتی اگر در همین محاکمه ی رسوایی که جریان دارد به وکیل منتخب رفیق شهرام اجازه ی ملاقات با شهرام و بررسی و مطالعه ی پرونده وی داده شود، ما نامه را به همراه سایر اسناد و مدارک در اختیار وکیل منتخب وی قرار خواهیم داد.

«گروهی از اعضای سابق سازمان مجاهدین خلق و اعضای سابق بخش منشعب از این سازمان 25/4/59»

در بولتن شماره ی 1667 سازمان مجاهدین، دو نامه از محمدتقی شهرام وجود دارد که آنها را از زندان جمهوری اسلامی نوشته است و از سوی گروهی از زندانیان سیاسی رژیم شاه مورخه ی 14/8/1358 و 11/12/1358 خطاب به دادستان کل انقلاب اسلامی انتشار یافته است.

در نامه ی اول، تقی شهرام خطاب به دادستان کل انقلاب اسلامی به ترسیم مختصری از سیمای زندگی انقلابی اش و افشای کسانی که در پشت پرونده ی وی توطئه گری و اتهام تراشی کرده اند پرداخته و به تفصیل عدم صلاحیت دادگاه های انقلاب اسلامی را توضیح داده است.

نامه ی دوم، را برای رسیدگی به پرونده ی خود مطرح نموده است ... حاوی اعتراض شهرام به اطلاعیه ی مورخ 4 دادستانی کل انقلاب آقای قدوسی و افشای اتهاماتی که بدو نسبت داده شده. وی می نویسد: «در اطلاعیه ی دادستانی مورخه ی (14 اسفند)، صحبت از رابطه ی اینجانب با قتل آقایان، صمدیه لباف و شریف واقفی شده است، باید به اطلاع برسانم که الف: هیچ گونه رابطه یا خصومت شخصی بین اینجانب و شریف واقفی و یا صمدیه لباف وجود نداشته است که موجب چنین رابطه ی خاص و ویژه ای با قتل آنها شده باشد. همه می دانند که این واقعه مربوط به اختلافات درونی یک سازمان انقلابی در آن سال های سیاه خفقان و در جریان مبارزه ای حاد و خونین با دشمن بوده است؛، مسئله ای است مربوط به کل یک تشکیلات انقلابی و ... ب: باز هم همه می دانند که صمدیه لباف علی رغم این که با همان واقعه ی فوق الذکر مربوط می باشد، اما به دستور ساواک و قضات دادگاه نظامی شاه به قتل رسیده است. ج: نگاهی به پرونده های موجود در مورد تشکیلات ما در دادستانی ارتش و ساواک، روشن می کند که عده ای از صادق ترین رفقای ما، مانند رفیق محسن خاموشی، رفیق منیژه اشرف زاده ی کرمانی و ... درست به بهانه ی شرکت در چنین ماجرای درون تشکیلاتی و به عنوان قاتلین شریف واقفی در دادگاه های نظامی به اعدام محکوم شده و تیرباران شدند.

بدین ترتیب، شهرام در دومین جلسه ی دادگاه شرکت نکرد و به پیروی از او خانواده اش نیز در دادگاه شرکت نکردند. خواهر شهرام در این باره نامه ای دال بر بی طرف نبودن قاضی [حجت الاسلام معادیخواه] نوشت که چون ایشان عضو حزب جمهوری اسلامی هستند پس بی طرف نمی باشند؛ سپس دادگاه را ترک کرد.

معادیخواه بعد از قرائت این نامه در دادگاه اعلام کردند: خانواده ی شهرام بی طرفی را با بی مسئولیتی اشتباه گرفته اند. دادگاه انقلاب یک طرفش انقلاب اسلامی است و هیچ قاضی شرعی نمی توان پیدا کرد که در دادگاه انقلاب علاقه مند به انقلاب اسلامی نباشد.

بدین ترتیب دادگاه انقلاب بدون حضور شهرام به اتهامات وی رسیدگی کرد. نماینده ی دادستان وقت توضیح می دهد که شهرام در ص 22 پرونده اش ادعا کرده است: از آنجا که موارد اتهام به مناسبات و قضایای درون تشکیلات بر می گردد (منظور سازمان مجاهدین و سازمان پیکار در راه آزادی طبقه ی کارگر است) لذا دفاع از آنها در حیطه ی اجازه و اختیار اینجانب خارج است.

در سومین جلسه ی دادگاه شهرام، جزئیات تازه ای از تصفیه ی کادرهای مسلمان در سازمان مجاهدین خلق افشا شد؛ از جمله صحبت های احمد احمد همسر فاطمه فرتوک زاده درباره ی نحوه ی عضویت همسرش در سازمان، نحوه ی اجاره کردن خانه های تیمی، ترور علی میرزا جعفر علاف ... همچنین امیر سعیدی برادر جواد سعیدی ضمن افشاگری علیه سازمان می گوید:

«برادرم در سال 1352 متوجه انحراف و مارکسیست بودن سازمان می شود و به رهبران این سازمان نیز تذکرات و هشدارهایی می دهد ... »

در پایان سومین جلسه ی دادگاه تقی شهرام، حجت الاسلام معادیخواه خواستار پخش دادگاه شهرام از تلویزیون شد. در ادامه ی محاکمه ی غیابی شهرام روشن می شود که حسن توسلی از اعضای سازمان نیز در سال 1355 به دستور کادر رهبری تصفیه شده و به قتل رسیده است.

سرانجام تقی شهرام به همراه عده ای از مجاهدین و ضد انقلابیون در سحرگاه روز 2 مرداد 1359 به جرم به شهادت رسانیدن مجید شریف واقفی، میرزا جعفر علاف، جواد سعیدی، و زخمی کردن صمدیه لباف و به دنبال آن شهادت وی، اعدام شد.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی نام دانشگاه تبریز و دانشکده ی کشاورزی خارج از تهران به «حنیف نژاد» تغییر یافت و کلینیک مرکزی قلب تهران به بیمارستان قلب مهدی رضائی و دانشگاه آریامهر به دانشگاه صنعتی شریف تغییر نام یافتند. همچنین در تکیه ی شهدای اصفهان برای او [شهید شریف واقفی] سنگ یادبودی قرار دادند. برخی از هنرمندان اشعاری در وصف او سروده اند. بسیاری از روزنامه ها و جراید تا امروز سالگرد شهادت او را گرامی داشته اند و به مناسبت شهادت وی تقویم هایی نیز منتشر شده است.

این عکس را در دبستان پرورش سال ۱۳۳۶ بتوسط یکی از معلم های خود بنام بزرگزاد برداشته ایم.

این عکس از باتّفاق معلّمان و همشاگردانم در کلیسا جلفای اصفهان در سال ۱۳۳۶ خورشید بیادگار برداشته ایم.
سال چهارم دبستان

 

 

 

 

 

۱۳۲۵            
تولد مرتضی صمدیه لباف
مهر ۱۳۲۷ تولد مجید شریف واقفی
۱۳۳۲/۳/۶ تولد لیلا زمردیان
۱۳۳۵ – ۱۳۳۴ تحصیلات کلاس دوم ابتدایی مجید شریف واقفی
۱۳۳۶ – ۱۳۳۵   
تحصیلات کلاس سوم ابتدایی مجید شریف واقفی
۱۳۳۷ – ۱۳۳۶
تحصیلات کلاس چهارم ابتدایی مجید شریف واقفی
۱۳۳۸ – ۱۳۳۷ تحصیلات کلاس پنجم ابتدایی مجید شریف واقفی
۱۳۳۹ – ۱۳۳۸
تحصیلات کلاس ششم ابتدایی مجید شریف واقفی
خرداد ۱۳۳۹ گواهینامه ی تحصیلات (پایان) ابتدایی مجید شریف واقفی
۱۳۴۰ – ۱۳۳۹ تحصیلات دوره ی اول متوسطه (دبیرستان صائب اصفهان)
۱۳۴۱ – ۱۳۴۰
تحصیلات دوره ی دوم متوسطه
۱۳۴۲ – ۱۳۴۱ تحصیلات دوره ی سوم متوسطه
۱۳۴۲/۳/۱۵ شرکت در صف کفن پوشان قیام ۱۵ خرداد در قم
۱۳۴۳ – ۱۳۴۲ کارنامه ی تحصیلی دوره ی دوم متوسطه شعبه ریاضی دبیرستان صائب
۱۳۴۵ – ۱۳۴۴ کارنامه ی کلاس ششم متوسطه شعبه ریاضی
۱۳۴۴
تشکیل سازمان مجاهدین خلق
۱۳۴۵/۵/۹ اخذ رتبه ی سوم در رشته اطلاعات عمومی در اردوی رامسر (مسابقات قهرمانی هنری آموزشگاه های کشور) 
۱۳۴۵/۶ پذیرش شریف واقفی در رشته ی برق دانشگاه صنعتی (آریامهر) تهران
۱۳۴۶/۶/۴  تبریک اسدالله علم وزیر دربار شاهنشاهی بعنوان ممتاز شدن شریف واقفی در دانشگاه
۱۳۴۷/۶/۲۹
تبریک معاون وزارت دربار شاهنشاهی محمد باهری بعنوان شریف واقفی دانشجوی ممتاز سال دوم رشته برق
۱۳۴۷ پیوستن مجید شریف واقفی به سازمان مجاهدین خلق
تیر ۱۳۴۷ بستری شدن پدر شریف واقفی در بیمارستان خورشید اصفهان و تیر خوردن وی از سوی مأموران ساواک
۱۳۴۸ عضویت محمد تقی شهرام در سازمان مجاهدین خلق
۱۳۴۹–۱۳۴۸ شرکت شریف واقفی در اعتصاب شرکت واحد به دست گروه ال عال
۱۳۴۹/۴ اتمام تحصیلات دانشگاهی مجید شریف واقفی
۱۳۵۰ خدمات شریف واقفی در اداره برق منطقه فارابی تهران
۱۳۵۰ پیوستن صمدیه لباف به مجاهدین خلق
شهریور ۱۳۵۰
ضربه سال ۱۳۵۰ (تازیانه ی تکامل) از سوی ساواک بر مجاهدین
۱۳۵۰ دستگیری تقی شهرام
شهریور ۱۳۵۰ آغاز زندگی مخفی شریف واقفی
۱۳۵۱ آغاز زندگی مخفی صمدیه لباف
۱۳۵۱ انتقال تقی شهرام به زندان ساری
۱۳۵۱–۱۳۵۰ شرکت شریف واقفی در عملیات های انفجاری سازمان مجاهدین
۱۳۵۱ شرکت در ترور ژنرال پرایس آمریکایی
۱۳۵۱ شرکت در ترور دو مستشار آمریکایی
۱۳۵۱
دستگیری شریف واقفی توسط مأموران حکومتی (بعلت خبرچینی فردی) و فرار او
۱۳۵۱ ملاقات اتفاقی شریف واقفی و خواهرانش در یکی از خیابان های شهدای اصفهان
۱۳۵۲ فرار تقی شهرام از زندان ساری و صعود او به شاخه ی سیاسی
شهریور ۱۳۵۲ صعود شریف واقفی به سرشاخه کارگری سازمان مجاهدین
خرداد ۱۳۵۲ گردهمائی اعضای سازمان مجاهدین خلق در کرج
۱۳۵۲ آغاز تغییر ایدئولوژی سازمان مجاهدین خلق
۱۳۵۲ شرکت صمدیه لباف در ترور سرتیپ زندی پور
۱۳۵۲ کشف خانه ی تیمی کریم رستگار و شکنجه ی صمدیه لباف از سوی
۱۳۵۲ ازدواج درون سازمانی شریف واقفی و لیلا زمردیان
۱۳۵۳/۲
صدور اطلاعیه سیاسی نظامی شماره 22 مجاهدین درباره ی ترور دو مستشار آمریکایی و حذف آیه ی قرآن از آرم مجاهدین
۱۳۵۳ مسئولیت شریف واقفی در کارشناسی تیم های سازمان مجاهدین (در جریان تغییر ایدئولوژی)
۱۳۵۳/۵/۱ نامه شریف واقفی به خانواده اش و ضبط آن بدست ساواک
۱۳۵۳/۹ انتشار نشریه ی "پرچم مبارزه ایدئولوژیک را برافراشته ایم" و مخالفت شریف واقفی با آن
تابستان ۱۳۵۳ انحلال شاخه ی کارگری سازمان مجاهدین تحت (مسئولیت شریف واقفی)
پاییز ۱۳۵۳ فرستاده شدن شریف واقفی به کارگری کارخانه ها جهت اصلاحی
زمستان ۱۳۵۳ صدور اعلامیه شماره 2 سازمان مجاهدین و حذف آیه "فضل الله المجاهدین ..." از آرم سازمان
آذر ۱۳۵۳ ایجاد تشکیلات مخفی (شاخه ی مذهبی) مجاهدین توسط شریف واقفی، صمدیه لباف، فرهاد صبا و ...
۱۳۵۴ انتشار بیانیه ی سازمان مجاهدین در تصفیه ی ۵۰% از اعضای سازمان و معرفی کردن شریف واقفی به عنوان خائن شماره ۱ و صمدیه لباف به عنوان خائن شماره ۲ و تصفیه آنها از سازمان
۱۳۵۴/۲/۱۶
ترور شریف واقفی
۱۳۵۴/۲/۱۶ ترور نافرجام صمدیه و دستگیری او توسط ساواک
۱۳۵۴/۴ کشف شهادت شریف واقفی توسط ساواک
۱۳۵۴/۲/۱۶ دستگیری محسن خاموشی و وحید افراخته از عوامل ترور صمدیه لباف توسط ساواک
۱۳۵۴/۱۰/۴ اعلام صمدیه لباف، ساسان صمیمی، عبدالرضا منیری جاوید از سوی ساواک، خودکشی لیلا زمردیان با سیانور
۱۳۵۸/۲/۱۶ برگزاری مراسم سالگرد (ششمین) شریف واقفی از سوی سازمان مجاهدین خلق
۱۳۵۸/۳/۲۰ درخواست خانواده ی شریف واقفی از ریاست دادسرای انقلاب اسلامی زندان قصر درباره ی بازجویی از آرش و تهرانی شکنجه گران ساواک درباره ی نحوه ی قتل شریف واقفی و بقایای پیکر او ...
۱۳۵۸ دستگیری تقی شهرام
۱۳۵۹ محاکمات تقی شهرام
۱۳۵۹/۵/۲ ووووووووووو اعدام تقی شهرام

نحوه‌دستگیری‌عوامل ترورشهیدمطهری
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٤  کلمات کلیدی: شهید مطهری ، ترور

شبی که بصیری را گرفتند یکی از بچه ها به نام محمد هنردوست، شهید مطهری را خواب دیده بود که یک شنل قرمز خونی را از دوشش بر می دارد و یک شنل سبز را جای آن می گذارد و می گوید که من از امشب راحت می خوابم.

پس از پیروزی انقلاب و روی کارآمدن نظام جمهوری اسلامی در ایران، برخی از نیروها نتوانستند با شرایط جدید کنار بیایند. تشکیلات فرقان از جمله این گروه ها بودند که در مدت فعالیت کوتاه خود ضایعات جبران ناپذیری را به پیکره نظام جمهوری اسلامی وارد کرد. رهبر این گروه شخصی به نام اکبر گودرزی بود.

گودرزی با نام مستعار «عباس» در ده کوچکی به نام دوزان (بین خمین و الیگودرز) به دنیا آمده بود. وی بین سال های 51 و 52 از الیگودرز به خوانسار رفت و بعد از مدتی به قم رفت و ضمن اینکه در دبیرستان درس می خواند در مدرسه علمیه آیت الله نجفی نیز به صورت نیمه وقت تحصیل می کرد. بعد از مدتی در مسجد چهلستون و در مدرسه شیخ عبدالحسین درس خواند. وی با شیوه و ادبیات خاصی به تفسیر آیات قرآن می پرداخت.

به اعتقاد اعضای گروه فرقان، حکومت جمهوری اسلامی تلاشی برای برقراری حاکمیت روحانیت بود. درحالی که این گروه از تز اسلام منهای آخوند پیروی می کرد. به همین دلیل به ترور شخصیت های تاثیر گذار انقلاب خصوصا روحانیون برجسته روی آوردند.

علاوه بر ترور مفتح و مطهری لیست ترورگروه فرقان عبارت بودند از: محمد بهشتی، محمد جواد باهنر، حقی، امامی کاشانی، ناطق نوری، موسوی اردبیلی، تیمسار فلاحی، بنی صدر، خوانساری ، هاشمی رفسنجانی و حضرت آیت الله خامنه ای که با دستگیری اعضاء و رهبری گروه ادامه ترورها متوقف شد.

نحوه دستگیری عوامل ترور شهید مطهری و گودرزی رهبر این گروه از زبان جمال اصفهانی و محمد عطریانفر از مسئولان پرونده فرقان موضوع گزارش پیشرو است که در پی می آید.

حمید نیکنام، علی بصیری و وفا قاضی زاده، عاملان ترور آقای مطهری بودند که همگی از تیم جنوب شهر بودند. علی بصیری تازه از دانشگاه فیلیپین فارغ التحصیل شده و به ایران آمده بود و دانش مذهبی کافی نداشت. او تحت تاثیر گروه فرقان و گودرزی قرار گرفته و در ترور مشارکت کرده بود. حمید نیکنام و بصیری اگرچه دو روز بعد از ترور آقای مطهری بازداشت شدند اما هیچ معلوم نبود که آنها قاتل مطهری باشند.

نیکنام به خانه یکی از اقوام خود در قزوین رفته بود و آنجا یکی از فامیل های او در بحث ها متوجه شده بود که او مواضع ضدروحانیت و فرقانی دارد؛ به کمیته گفته بود و بدین ترتیب نیکنام در خیابان بازداشت شد بدون اینکه کسی بداند او قاتل آقای مطهری است.

بصیری هم در چاپخانه کار می کرد. اطلاعیه ای که پس از ترور آقای مطهری پخش شده بود روی یک کاغذ A4 رنگی بود که ما وقتی سرنخ آن کاغذ را گرفتیم به چاپخانه ای رسیدیم که بصیری یکی از کارگران آنجا بود و وقتی سراغ بصیری را گرفتیم و به خانه اش رفتیم، او فرار کرد و از چینه دیوار افتاد و بیهوش شد.

او را به بیمارستان آوردیم و پس از به هوش آمدن گفت که من قبل از انقلاب فرقانی بوده ام و بعد از انقلاب از آنها جدا شده ام. ما سرنخی نداشتیم و آنها هم منکر دخالت در قتل شهید مطهری بودند.

جالب است که شبی که بصیری را گرفتند یکی از بچه ها به نام محمد هنردوست، شهید مطهری را خواب دیده بود که یک شنل قرمز خونی را از دوشش بر می دارد و یک شنل سبز را جای آن می گذارد و می گوید که من از امشب راحت می خوابم.

این تنها «شاهد» ما برای دخالت بصیری در قتل شهید مطهری بود. شبی که ما گودرزی را گرفتیم، در راه حرکت به سمت اوین، من از او پرسیدم که قاتل مطهری کیست. او گفت که یعنی شما نمی دانید. گفتیم می دانیم ولی می خواهیم تو را امتحان کنیم و او نام بصیری و بقیه افراد را به زبان آورد.

پس از ترور مطهری و در آن شبی که همزمان به 20 خانه تیمی گروه فرقان حمله شد، اکبر گودرزی هم به طور اتفاقی در یک عملیات شبانه بازداشت شد. در پی شناسایی یک خانه تیمی و مشاهده آتشباری شدید از آن معلوم شد که این خانه بایستی اهمیت زیادی داشته باشد.

بچه ها نمی دانستند که گودرزی در کجا مستقر است، ولی امیدوار بودند که گودرزی را هم در این عملیات پیدا کنند تا این که در حمله به یکی از خانه های تیمی در خیابان جمالزاده مشخص شد مقاومت در این خانه وحشتناک زیاد است و تیراندازی و برخورد به طور گسترده صورت گرفته است. بچه ها حدس زدند که حتما این خانه از اهمیت خاصی برخوردار است و نیروهای کمکی به آنجا رفتند. مهم هم بود که در این عملیات کسی کشته نشود و همین مطالبه، سرعت عملیات را کم می کرد. بچه ها مجبور شده بودند نارنجکی را داخل خانه بیندازند.
این اقدام، هم نگران کنده بود و هم راهگشا. با انفجار دو نارنجک در آن خانه تیمی خیابان جمال زاده تهران، تیراندازی قطع شد و یک نفر از داخل فریاد زد که «نزنید، نزنید، رهبر مجروح شد». این پیام برای بچه های عملیات بسیار راهگشا بود. بچه ها به داخل خانه ریختند و دو نفر را بازداشت کردند که در میان آنها شخصی وجود داشت که مجروح شده بود و گویا همان اکبر گودرزی بود.

به گفته او در آن شب عموم بچه های فرقان یعنی حدود 60 تا 70 نفر بازداشت شدند و این گروه به کنترل درآمد. تمام سلول های بند 209 اوین پر شد و ترورها متوقف شد.


روایتی از پیش بینی شهادت استاد مطهری از زبان خودش
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٠  کلمات کلیدی: شهید مطهری ، آیت الله سیداحمد خاتمی ، ترور

شهید مطهری سه ماه قبل از شهادتشان فرموده بودند:« گروهک فرقان مرا خواهند کشت».

به گزارش جهان آیت الله سید احمد خاتمی در گفت وگو با مرکز خبر حوزه، با اشاره به فرارسیدن هفته معلم و ایام شهادت علامه شهید مطهری، اظهارداشت: این شهید بزرگوار در کنار شخصیت علمی خود که از بسیاری از رشته‌های علوم اسلامی مانند فقه، اصول، تفسیر، فلسفه، کلام، تاریخ و... تبحر داشتند، از ویژگی‌های برجسته دیگری نیز برخوردار بودند که الگو گرفتن از این ویژگی‌ها نیاز زمانه ماست.

*مرزبانی از دین

وی با اشاره به برخی از این ویژگی‌ها، افزود: یکی از این ویژگی مهم ایشان، مرزبانی از دین بود که شهید مطهری به حق مرزبان دین و اندیشه‌های ناب دینی بودند.

امام جمعه موقت، تهران ادامه داد: ایشان در زمانی که کومونیست ها، بازار گرمی در این کشور داشتند و شبهات الحادی مطرح می‌کردند، با تالیف کتاب «اصول فلسفه و روش رئالیسم» که اصل آن از مرحوم علامه طباطبایی است و تعلیقات این مطلب توسط شهید مطهری به کتاب تبدیل شد، به مصاف با این تفکرات انحرافی رفتند.

وی تصریح کرد: کتاب «اصول فلسفه و روش رئالسیم» این عالم شهید، دست مایه‌ای شد برای کسانی که می‌خواستند در مقابل جریان ماتریالیسم و الحاد ایستادگی کنند.

*شهید مطهری: گروهک فرقان مرا خواهند کشت

آیت الله خاتمی یادآور شد: شهید مطهری در اواخر عمرشان شاهد گسترش التفاط در جامعه بوده، لذا وارد این عرصه شدند و آن روز گروهکی که جلوه التقاطش بسیار بروز داشت، گروهک فرقان بود و شنیدنی است که شهید مطهری سه ماه قبل از شهادتشان فرموده بودند:« گروهک فرقان مرا خواهند کشت».

امام جمعه موقت تهران بیان داشت: پیش بینی شهید مطهری از نحوه شهادتشان محقق شد و اگر نام این شهید را شهید مرزبان دین بگذاریم، گزاف نگفته ایم.

* مطهری، الگوی امروز روحانیت

عضو شورای عالی حوزه تصریح کرد: شهید مطهری مرزبان دین بودند و در راستای همین مرزبانی به شهادت رسیدند و این مطلبی است که می تواند الگوی امروز روحانیت باشد.

وی عنوان کرد: این شهید بزرگوار تمام درس و بحث و اشتغالات علمی، تالیف و تصنیف، منبر و خطابه خود را در راستای مرزبانی از دین به کار برده بود و امید است روحانیت معظم آنچنان که تاکنون در این عرصه منشأ خدمات بودند، از این پس نیز با نشاط بیشتر در این عرصه خدمتگزاری کنند.

*چرا کتاب های شهید مطهری هنوز زنده است؟

آیت الله خاتمی در پایان خاطرنشان کرد: به دلیل بصیرت فوق العاده شهید مطهری و روی آوردن به تبیین مسائل مورد نیاز جامعه، کتاب های ایشان همچنان زنده است و گویا برای حل مشکلات امروز جامعه اسلامی نوشته شده است .


جنایت تکان دهنده پسر دیکتاتور مصر
ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٧  کلمات کلیدی: سیاسی ، مصر ، حسنی مبارک ، ترور

مدارک فوق محرمانه جدیدی کشف شده است که نشان می دهد انفجار های سال ۲۰۰۵ در منطقه توریستی شرم الشیخ مصر که موجب مرگ ۸۸نفر از جهانگردان مصری و خارجی شد به دستور جمال مبارک پسر دیکتاتور مخلوع مصر و برای تصفیه حساب با یک رقیب صورت گرفته است.

به گزارش ایرنا،روزنامه کویتی الجریده روز دوشنبه مدارک فوق محرمانه و تکان دهنده ای را فاش کرد که نشان می دهد جمال پسر مبارک و حبیب العادلی وزیر کشور رژیم مبارک دستور انفجارهای شرم الشیخ در ۲۳ ژوئیه ۲۰۰۵ را صادر کرده اند تا از یک تاجر مصری که حق کمیسیون جمال از قرارداد صادرات گاز را کاهش داده بود انتقام جویی کنند.

براساس این خبر، مبارک و العادلی دستور انفجار را به تشکیلات سیاسی محرمانه وزارت کشور ابلاغ کردند و این تشکیلات با اجیر کردن یک گروه مسلح، سه مجتمع گردشگری در شرم الشیخ متعلق به 'حسین سالم' تاجر مصری را منفجر کرد تا از وی که با نیرنگ،کمیسیون پسر مبارک از معامله صادرات گاز را از ۱۰ درصد به ۵ درصد کاهش داده بود، انتقام بگیرند.

گروه مسلح مذکور با هماهنگی کامل وزارت کشور مواد منفجره و خودروهای بمب گذاری شده را به شرم الشیخ منتقل کردند تا در ساعت صفر یعنی نیمه شب ۲۳ ژوئیه آن را منفجر کنند.

اما شگفتی بزرگ این بود که گروه مسلح وزارت کشور مصر را فریب داد وانفجارها را در مکانهایی غیر از جاهای معین شده و با شیوه کنترل از راه دور انجام داد در حالی که قرار بود انفجارها برای رد گم کردن به صورت انتحاری صورت گیرد.

این انفجارها که بر اثر آن ۸۸ نفر کشته وصدها نفر زخمی شدند در آن زمان به افراد بدوی و فلسطینیها نسبت داده شد.


ترور یکی از سران فتنه در دستور قرار گرفت
ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٧  کلمات کلیدی: ترور ، مهدی کروبی ، میر حسین موسوی

مقام مسئول CIA در منطقه طی پیامی به گروهک تروریستی منافقین، از آنها ‌خواست تا 'ترور' موسوی، کروبی و یا خاتمی را در دستورکار خود قرار دهند.

به گزارش جهان به نقل از کلمه ، این مقام سازمان جاسوسی آمریکا با نام کد "ویلیام" طی این پیام با ابلاغ "سلام گرم" هیلاری کلینتون به گروه های معارض ایرانی، تاکید کرده است: در صورت ترور یکی از رهبران جنبش اعتراضی در ایران، مسئولیت آن به عهده نظام اسلامی افتاده و آتش اختلاف در بین مردم ایران شعله‌ورتر خواهد شد. 
وی همچنین با تاکید بر این موضوع که وزارت خارجه آمریکا یک صفحه ویژه تویتر به منظور ارتباط ایرانیان با کاخ سفید ایجاد کرده است خواستار فعال تر شدن ارتباط این افراد از طریق این صفحه شده است.


طراحی تیم‌های‌ترور منافقین برای‌ناآرامی و ادامه‌ کشته‌سازی‌در تهران
ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٤  کلمات کلیدی: جنبش سبز ، سازمان منافقین ، ترور

گروهک منافقین که در طی دو روز گذشته با ارسال پیام‌های صوتی متعدد به تلفن‌های شهروندان تهران از مبدأ امریکا و برخی کشورهای اروپایی از آن‌ها برای حضور در فراخوان غیرقانونی امروز دعوت می‌کرد، با نفوذ دادن تیم‌های ترور خود قصد دارد پروژه ایجاد ناآرامی در سناریوی کشته‌سازی را به‌طور جدی دنبال کند.

 
به گزارش رجانیوز، در فراخوان برای حضور در تجمع غیرقانونی امروز، نقطه خاصی تعیین نشده و با اعلام میادین اصلی شهر، عملاً تیم‌های ترور منافقین قصد ایجاد رعب و وحشت کور در مناطق مختلف شهر را دارند.
 
در تماس‌های تلفنی با شهروندان تهرانی از مبدأ خارج از کشور برای حضور در فراخوان امروز به‌طور گسترده دعوت شده است.
 
این در حالی است که پس از اعمال محدودیت برای موسوی و کروبی، آن‌چنانکه بی‌بی‌سی فارسی روز جمعه به نقل از اصغر رمضان‌پور مدیرکل مطبوعات در دوره مهاجرانی و تحلیل‌گر ارشد فعلی این شبکه عنوان کرد، هدایت جریان فتنه به‌طور کامل به بیرون منتقل شده است. در این زمینه علی افشاری ضد انقلاب مقیم امریکا نیز اعلام کرده که در شرایط فعلی دیگر موسوی توانایی و شخصیت رهبری جنبش را ندارد و شورای هماهنگی راه سبز امید که به تازگی در امریکا تشکیل شده باید رهبری جنبش را در دست بگیرد.
 
همچنین مشابه روز 25 بهمن، سایت وزارت امور خارجه رژیم صهیونیستی نیز برای آشوب‌های امروز صفحه ویژه ایجاد کرده و حتی از روز گذشته شعارهای پیشنهادی را با جهت‌گیری حمایت صرف از موسوی و کروبی بر روی خروجی قرار داده است.
 
در عین حال، منابع امنیتی معتقدند شکست پروژه کشته‌سازی برای جریان فتنه در روز 25 بهمن که با درایت خانواده‌های دو شهید و با توجه به سوابق آن‌ها و حضور انقلابی مردم در مراسم تشییع و تدفین ناکام ماند، جریان فتنه را که اکنون مرکز طراحی آن به‌طور کامل در خارج از کشور است و تعداد معدودی از آشوب‌گران فقط نقش پیاده نظام آن را ایفا می‌کنند، به این نتیجه رساند که باید با کلید زدن فاز جدید آشوب، این پروژه را ادامه دهند.
 
در این زمینه، تعدادی از تیم‌های ترور منافقین با همکاری برخی از خانواده‌های معدومین قصد دارند در چند نقطه غیرمشخص شهر با استفاده از پوشش تجمعات غیرقانونی به صورت کور شهروندان را هدف گلوله قرار دهند و فاز مقابله مسلحانه با نظام را علنی‌تر از قبل کنند.
 
تجمع‌های جزیره‌ای و کوچک اما با سطح خشونت بالا و انبوه‌سازی در کشته‌ها با اقدام مسلحانه برنامه مشخص تیم عملیاتی آشوب‌های امروز است.

ناگفته‎هایی از حیات و شهادت حاج عماد مغنیه
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٦  کلمات کلیدی: عماد مغنیه ، ترور ، بیوگرافی
20 سال تلاش برای ترور سر افعی

 گروه فرهنگی : روباه، معما، شبح، استراتژیست، مغز متفکر نظامی و شخصیت شماره دو حزب الله لبنان خطابش می‏کردند. FBI جایزه 5 میلیون دلاری برای تحویل مرده یا زنده او را به 25 میلیون افزایش داد؛ شاید 20 سال تعقیب و گریزش توسط دستگاه‌های اطلاعاتی و امنیتی امریکا و اسرائیل پایان پذیرد. می‏گفتند بسیاری عملیات‏های انتحاری و حتی جنگ سی و سه روزه هم زیر سر او بوده است. لقب "سر افعی" را هم روزنامه هاآرتص چاپ تل‏آویو به القاب او افزود. عماد مغنیه مقلد آیت الله خامنه‏ای، شاگرد دکتر چمران و جانشین سید حسن نصرالله بود.

 
*****
 
سال 1996 بود که ردی از مغنیه در یک کشتی پاکستانی در دوحه قطر به دست آمد و عملیات Return ox برای دستگیری او طراحی شد. کارکشته ترین واحدهای دریایی ناوگان پنجم امریکا مستقر در خلیج فارس متشکل از کشتی ها و تکاوران اسکادرانی از سه واحد ویژه آبی خاکی مستقل از یکدیگر(Amphibious Squadron Three) به علاوه کماندوهای واحد شناسایی با همکاری واحد های حرفه‏ای غواصان ماموریت یافتند با حمله‏ای برق آسا عماد مغنیه را که در کشتی پاکستانی راهی دوحه قطر بود دستگیر کنند. عملیات در آخرین دقایق کنسل شد چون واحدهای اطلاعاتی نتوانستند حضور حتمی مغنیه را در کشتی تایید کنند.
 
*****
 
حرف و حدیث در خصوصش زیاد بود. اتهام انفجارات و آدم‌ربایی‌های لبنان در دهه 80میلادی، ربودن هواپیمای آمریکایی تى.دبلیو.ای در سال 1985، انفجار مقر یهودیان آرژانتین در سال 1994 و عملیات علیه آمریکایی‌ها در عربستان در سال 1996 و... را به او نسبت می‌دادند. می‏گفتند گزارش‏هایی دال بر حضور و نقش‏آفرینی او در ایران، عراق، افغانستان، پاکستان و دیگر مناطق خاورمیانه وجود دارد. برخی از این حرف‏ها فقط برای تخریب او ساخته شده بود. شیخ "صبحی طفیلی" در خصوص برخی مسائل که مطرح می‏شد، می‏گفت:«مغنیه ربطی به این مسایل ندارد.» و سید حسن نصرالله نیز در مصاحبه‌ای در ژوئیه 2003 تصریح می‏کرد که اتهامات آمریکا علیه مغنیه "اتهاماتی بیش نیست." مشخص نبود او کجا هست و کجا نیست! 
 
*****
 
یکی از جاسوسان صهیونیست، تحت پوشش تاجری فلسطینی، با فواد برادر عماد مغنیه ارتباط گرفت تا شاید بتواند این بار عماد را به دام بیاندازد. تاجر جاسوس قراری با فواد گذاشت و با این وعده که مقداری تجهیزات و وسایل نظامی از مناطق اشغالی آورده است، خواست که عماد را هم به تله بکشاند. عماد که به این مسئله مشکوک شده بود در جلسه حضور نیافت و فواد به جای او در جریان بمب‏گذاری به شهادت رسید.
 
*****
 
دخترش او را پدری مهربان و مسؤولیت پذیر، دوستی واقعی و خیرخواه و استادی دلسوز می‏دانست. شرایط سخت پدر خانواده را هم نگران می‏ساخت. فاطمه می‏گفت:«ما مدتها بود نگران بودیم که نکند برای پدر اتفاقی بیافتد و گریه می‌کردیم. ما وضعیت سخت امنیتی وی را درک می‌کردیم و در ذهنمان بود که ممکن است شهید یا اسیر شود اما سعی داشتیم این افکار را از خودمان دور کنیم. ما فکر نمی‌کردیم که شهادت او تا این حد نزدیک باشد.»
 
*****
 
خودش را عضوی کوچک در حزب الله لبنان می‏دانست. می‏گفت:«اسرائیلی‌ها و آمریکایی‌ها خیلی مرا بزرگ می‌کنند و مسئولیت بسیاری از عملیات‌ها و حوادث را برعهده من می‌نهند؛ گویی فکر می‌کنند کلید امور جهان در دست من است.» و تاکید می‏کرد:«من تنها بخشی کوچک از مجموعه جهادی حزب‌الله هستم که در راه آرمان‌های مقدس مقاومت انجام وظیفه می‌کنم.»
 
*****
پانزده سال و نیم بیشتر نداشت که تصمیم گرفت شیوه‏های جنگ نامتقارن را بیاموزد. سال 1355 بود. می‏گفت می‏خواهم با صهیونیست‏ها بجنگم و این‏گونه بود که با انیس نقاش یعنی کسی که در سازمان فتح مسئولیت آموزش نیروهایی را در اردوگاهی در جنوب لبنان برعهده داشت، آشنا شد. به این ترتیب به جنبش فتح ارتباط گرفت. سپس وارد جنبش امل شد و اوایل دهه 80 میلادی نیز گمشده خود را در حزب‌الله یافت.
 
*****
 
انیس نقاش:«وقتی که انقلاب اسلامی پیروز شد، او خیلی دلش می خواست به ایران بیاید و با امام خمینی بیشتر آشنا بشود. او از من درباره انقلاب اسلامی ایران می پرسید. عکس و پوسترهای امام را پخش می کرد و بعد از آن با سفارت ایران آشنا شد. وقتی که من رفتم فرانسه و در عملیات اعدام انقلابی "شاهپور بختیار" - که نیروهای ضد انقلاب را برای انجام کودتا علیه انقلاب اسلامی گردآوری کرده بود - مجروح و اسیر شدم، آنها مثل خیلی از دوستان راه خود را ادامه دادند. حاج عماد از این بچه هایی بود که خیلی مراقبت از مشی مبارزاتی می‏کرد و کاری جدی را در پیش گرفته بود و دل‏شان به امام و انقلاب اسلامی چسبیده بود.»
 
*****
 
سید ابراهیم مرتضی، از سربازان جنگ سی و سه روزه:«در افراد متفاوت می بینیم که وقتی مساله ولایت فقیه مطرح می‏شود از ارادت زبانی و بحث نظری و فکری فراتر نمی روند اما وقتی به حاج رضوان می‏رسیم می‏بینیم که مساله ولایت فقیه در ایشان نه فقط در حرف که در عمل و با تمام توان بروز می کند. با اینکه حاج رضوان هزاران وسیله و عنصر قدرتمند از سلاح حزب الله را دراختیار داشت، در لحظه مواجهه با کوچکترین مسائل هم به رهبر بزگوار حضرت آیت الله خامنه‏ای رجوع می‏کرد که وظیفه شرعی خود را در آن مساله نیز بداند. وی هنگامی که با مسائل مختلف مواجه می شد به ولایت رجوع می‏کرد و می‏گفت که در مقابل ولایت همه چیز و همه کس هیچ اند چرا که ولایت، هدف و مسیر و زندگی او بود و هنگامی که حاج رضوان امام خمینی را درک کرد فهمید که باید در این راه خود را فدا کند. این فقط ویژه خود او نبود و او تمام مجاهدین زیردست خود را نیز تقدیس کننده و پیرو ولایت تربیت کرده بود چرا که معتقد بود پیروی از این راه تنها راه پیروزی است.»
 
***** 
 
ایران که می‌آمد سعی می‌کرد حتماُ به زیارت امام رضا‌(ع) مشرف شود و اغلب، فرصت زیارت حضرت معصومه(س) را هم از دست نمی‌داد. شب شهادتش به زیارت حضرت رقیه رفت، در عزاداری حرم شرکت کرد، غذای نذری هم خورد و بعد هم در جلسه شرکت کرد و آخرش هم... راستی آن شب، شب شهادت رقیه بود. هنگامی که قصد داشت سوار ماشینش شود، ماشین دیگری که در نزدیکی او بمب‏گذاری شده بود، منفجر شد.
 
*****
 
سید حسن نصرالله، دبیرکل حزب‌الله لبنان با حضور بر مزار شهید "عماد مغنیه" متعهد شد در اسرع وقت، انتقام خون وی را از رژیم صهیونیستی بگیرد. او گفتک«‌اگر می‌خواهید به این صورت بجنگید، ما هم آماده‌ایم با شما در تمام جهان به این صورت مبارزه کنیم.»

پشت پرده ترورهای خاورمیانه، دادگاه بین المللی حریری و...+ تصاویر
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٥  کلمات کلیدی: سیاسی ، رفیق حریری ، ترور

چنانکه پیش از این خبر داده بودیم، در سالروز ترور رفیق حریری نخست وزیر سابق لبنان، سرویس بین الملل «تابناک»، گزارش مفصل و تکان دهنده ای از پشت پرده ترورهای چند سال گذشته در خاورمیانه و همچنین سناریوی مد نظر غرب برای بهره برداری حداکثری از این وقایع، تهیه کرده که اکنون منتشر می شود. 

به گزارش «تابناک»، همچنان که بارها گفته شده است، دادگاه بین المللی رفیق حریری نقشی بسیار فراتر از بررسی و تحقیق در اقدام مجرمانه «ترور رفیق حریری» در لبنان و خاورمیانه دارد. اکنون که در ششمین سالگرد ترور وی قرار داریم، ارزیابی این دیدگاه حتما آسان تر از سال‌های گذشته است.

بنابر این گزارش، «رفیق حریری» در چهاردهم فوریه سال 2005 ترور شد و پس از آن تحولاتی شگرف که تمامی آن براساس برنامه‌های آمریکا و رژیم صهیونیستی بود در لبنان و منطقه شکل گرفت. همه این تحولات در لبنان از نظر سیاسی و نظامی به نفع رژیم اسرائیل و آمریکا بود و اگر از آن سال تاکنون، مقاومت اسلامی لبنان در سال 2006 در برابر هجوم ارتش اسرائیل شکست می‌خورد آنگاه کل خاورمیانه شاهد تحولاتی گسترده‌تر می‌شد اما حزب الله لبنان با مقاومتی 33 روزه، روند ادامه این سناریوهای بسیار خطرناک را در خاورمیانه و به خصوص در سوریه و لبنان، سد نمود.

برای آن که به روند این سناریو شناختی دقیق تر و بیشتر پیدا کنیم ناچاریم تا چند سالی به عقب برگردیم اما برای تسلط بر سیر حوادث، به تاریخ دقیق شکل گیری همه این تحولات، باید دقت بیشتری کنیم و روند پیاپی تحولات را از نظر دور نداریم زیرا همه این تحولات تداخلی انکار ناپذیر با هم دارند. همه این تحولات پس از سقوط نظام صدام حسین در عراق رخ داده است، تحولی که به اعتقاد سعودی‌ها موازنه طایفی نظام‌های سیاسی در خاورمیانه را بر هم زده و بر همین اساس آن‌ها از آمریکایی‌ها درخواست نموده بودند تا با تغییر نظام سیاسی در سوریه و تغییر حاکمیت آن، توازن طایفی نظام‌های سیاسی در خاورمیانه به ما قبل سقوط صدام حسین بازگردد:


1-    قطعنامه 1559 شورای امنیت سازمان ملل: براساس این قطعنامه همه نیروهای نظامی خارجی در لبنان (اشاره مستقیم به ارتش سوریه) باید از خاک لبنان عقب نشینی کنند و همه نیروهای شبه نظامی (اشاره مستقیم به حزب الله و مقاومت اسلامی لبنان) باید خلع سلاح شوند. زمان صدور این قطعنامه 2/ 9/ 2004 می‌باشد.

2-    ترور رفیق حریری: نخست وزیر پیشین لبنان در تاریخ 14/ 2/ 2005 در قلب بیروت در یک انفجار مهیب به همراه تعدای از مقامات رسمی لبنان و گارد حفاظتش، کشته می‌شود. تیم حفاظت فیزیکی وی مجهز به نظام الکترونی ای بود که روسای جمهور آمریکا از آن استفاده می‌کردند از جمله این که تا شعاع یک کیلومتری می‌توانستند همه دستگاه‌های الکترونیک مثل موبایل را از کار بیاندازند از همین رو عوامل ترور وی باید از امکاناتی فراتر از سیستم حفاظتی حریری برخوردار می‌بودند.



حریری زمانی ترور شد که بحث تمدید ریاست جمهوری «امیل لحود»، رئیس جمهور لبنان و یا تعیین جانشینی برای وی، بحث روز لبنان بود و به شایعاتی در برخی رسانه‌های گروهی عربی و غربی دامن زده می‌شد مبنی بر این که در این خصوص اختلافاتی بین سوریه و «حریری» درگرفته است و این خبری بود که به شدت به عنوان تیتر اصلی در بسیاری از این رسانه‌ها تا ترور «حریری» و پس از آن دنبال می‌شد.

برخی از نیروها، احزاب و سازمان‌های سیاسی مخالف سوریه در لبنان با تکیه بر قطعنامه 1559، جنگ روانی گسترده‌ای علیه سوریه در لبنان راه‌انداخته و به دنبال آن ترور حریری را در راستای مخالفت با همین قطعنامه ارزیابی کردند. از همین رو از لحظه نخست ترور، دمشق و «بشار اسد»، رئیس جمهور سوریه آماج اتهامات این ترور قرار گرفتند. «سعد حریری» فرزند «رفیق حریری» از جمله کسانی بود که از لحظه نخست ترور، انگشت اتهام به سوی سوریه نشانه رفت و دیگر همراهان و متحدان وی نیز از این سیاست جنگ روانی علیه سوریه استفاده کردند.





3-    صدور قعطنامه 1595 شورای امنیت: پس از ترور «رفیق حریری»، شورای امنیت به درخواست آمریکا و فرانسه تشکیل جلسه داده و بدون درنگ طرح تشکیل دادگاه بین المللی رفیق حریری را در شورای امنیت تصویب نموده و پیراهن عثمانی را در رویدادهای لبنان درست می‌کنند که هیچگاه نظیر آن در تاریخ سیاسی لبنان و خاورمیانه پیدا نمی‌شود. این قطعنامه و تشکیل دادگاه بین المللی دادگاه «رفیق حریری» در تاریخ 7/ 4/ 2005 تصویب شد و سرمنشا تحولاتی در لبنان و خاورمیانه شد که تا کنون ادامه دارد.

4-    خروج ارتش سوریه از لبنان: پس از صدور قطعنامه 1559، ترور «رفیق حریری» و قطعنامه 1595، روند خروج ارتش سوریه تسریع یافت و بالاخره ارتش سوریه در میان ناباوری و مخالفت متحدان سوریه در لبنان، مجبور به ترک و عقب نشینی از خاک لبنان شد تا یکی از آرزوهای دیرینه آمریکا و اسرائیل تحقق یابد. ارتش سوریه به شکل رسمی در تاریخ 26/ 4/ 2005 آخرین نیروهای خود را از لبنان خارج نمود. همه این تحولات ناشی از قطعنامه 1559 و سپس ترور «رفیق حریری» بود. ارتش سوریه در حالی از لبنان عقب نشینی نمود که تمامی مخالفان سوریه در لبنان بدون هیچگونه شک و شبهه‌ای سوریه را مسئول ترور «حریری» معرفی نموده و رئیس جمهور این کشور را به خون آشامی در دمشق توصیف می‌کردند که از انگشتان وی خون می‌چکد. در همین چهارچوب بود که «سعد حریری»، «ولید جنبلاط» و «سمیر جعجع»،  بی پروا رئیس جمهور سوریه را مسئول ترور «حریری» معرفی می‌کردند.

 به دنبال همین جار جنجال بزرگ تبلیغاتی در لبنان، ارتش سوریه از لبنان اخراج و سپس حکومتی در لبنان برسرکار آمد که به شدت از سوی آمریکا، فرانسه و دیگر متحدان عربی اش در خاورمیانه و از جمله سعودی، مصر و اردن حمایت می‌شد. با این حساب آمریکا تا این جای کار دستاوردهای دراماتیکی در لبنان به دست آورده است که پیش از آن در حسرت دستیابی به آن‌ها می‌سوخت. از این تاریخ به بعد است که اصطلاح «ثورة الأرز» به معنای «انقلاب ارز» توسط جریان 14 مارس لبنان بر سر زبان‌ها می‌افتد. «ارز» نام درختی در لبنان است که سمبل این کشور است که در پرچم رسمی آن نیز حک شده است. خروج سوریه و مخالفت آشکار با این کشور و رهبری آن تحت نام «انقلاب ارز» در لبنان صورت می‌گرفت.

5-    ترور «سمیر قصیر»، روزنامه نگار مشهور و مخالف سوریه: در تاریخ 2/ 6/ 2005 «سمیر قصیر»، روزنامه نگار مشهور لبنانی در روزنامه «النهار» که دارای مواضع ضد سوری بود در لبنان از طریق انفجار ماشینش ترور می‌شود. دقیقا پس از ترور وی دمشق متهم اصلی می‌شود و از طرف جریان 14 مارس و رهبران سیاسی آن مثل سعد حریری و ولید جنبلاط، عوامل وابسته به سوریه عامل این ترور معرفی می‌شوند.



                                                                             سمیر قصیر


6-
  ترور «جورج حاوی»، رهبر حزب کمونیست لبنان:
وی به همان شکل سابق و با انفجار صندلی اتومبیلش در بیروت ترور می‌شود. وی از رهبران جریان 14 مارس بود و مثل دیگر سران سیاسی 14 مارس دارای مواضع ضد سوری بود. همین امر باعث شد تا بار دیگر انگشت اتهام متوجه سوریه شود. ترور جورج حاوی در تاریخ 21/ 6/ 2005 صورت می‌گیرد.


                                                                               جورج حاوی


7 - 
   دستگیری چهار افسر عالی رتبه لبنانی و بازجویی از «غازی کنعان»:
با تشکیل دادگاه بین المللی «رفیق حریری» در یک اقدام نه چندان غیر منتظره چهار افسر عالی رتبه لبنانی با نشان‌های سرلشکری و سرتیپی به نام‌های «جمیل السید»، «علی الحاج»، «ریمون عازار»و «مصطفی حمدان» در آگوست 2005 دستگیر می‌شوند. حکم دستگیری این افراد را دادستان دادگاه بین المللی رفیق حریری «دتلیف میلس» صادر می‌کند.



مبنای دستگیری این افراد شهادت فردی به نام «زهیر الصدیق» است که در نزد میلس شهادت داده بود که این افسران نقش مستقیم در ترور «رفیق حریری» داشته و با همکاری تشکیلات امنیتی ارتش سوریه، ترور «حریری» را سازماندهی کرده‌اند. «زهیر الصدیق» مدعی بود که در این جلسات برخی از افسران سوری مسئول در ترور «حریری»، مشارکت داشته و حتی وی تلاش کرده تا خبر این ترور را پیش از وقوع به اطلاع شخص «رفیق حریری» و نیز طرف‌های امنیتی لبنان برساند اما موفق نشده است. «زهیر الصدیق» در یکی از شهادت هایش در دادگاه بین المللی «رفیق حریری» از قول «مصطفی حمدان» چنین نقل می‌کند: ما شما را به یک سفری خواهیم فرستاد و آنگاه خداحافظ ای «حریری». وی همچنین مدعی شده بود که «حمدان» و «عازار» امکانات لجستیک عملیات ترور «حریری را در لبنان با کمک سوری‌ها تهیه کرده‌اند.



علی الحاج



جمیل السید


 

ریمون عازار                       مصطفی حمدان


«زهیر الصدیق» علاوه بر اسم این افسران لبنانی، اسم تعدادی از افسران عالی رتبه سوری را نیز به «میلس» می‌دهد. این افسران سوری عبارت بودند از: «غازی کنعان»، رئیس تشکیلات امنیتی سوریه در لبنان در دوران حضور ارتش سوریه در این کشور، «رستم عزالی»، سرلشکر ستاد ارتش سوریه، «محمد خلوف» و جامع جامع از افسران عالی رتبه تشکیلات اطلاعات و امنیت نظامی سوریه. دستگیری افسران عالی رتبه لبنانی، موجی از غضب و خشم علیه سوریه در لبنان راه می‌اندازد و همه بر این یقین می‌رسند که سوریه عامل اصلی ترور «رفیق حریری» بوده است.


زهیر الصدیق


همزمان با دستگیری آنها، برنامه بازجویی از افسران عالی رتبه سوری با موافقت دولت سوریه شکل می‌گیرد و در نخستین گام دادستان دادگاه بین المللی رفیق «حریری» در منطقه‌ای تفریحی به نام «مونتی روزا» در نزدیکی مرز مشترک لبنان و سوریه از «غازی کنعان» مرد پرقدرت سوریه مشهور به «قدرت سایه» در حاکمیت سیاسی لبنان در طول بیست سال، بازجویی می‌کند.



غازی کنعان

این بازجویی در سپتامبر 2005 صورت می‌گیرد. این در حالی بود که وی از اکتبر 2003 تا 12/ 10/ 2005 وزارت کشور سوریه را عهده دار بوده است. یعنی زمانی که به اتاق بازجویی وارد می‌شود حکم وزیر کشوری سوریه را داشته است. وی در شرایطی غیر منتظره در 12/ 10/ 2005 اقدام به خودکشی کرد که در ادامه مطلب به این موضوع نیز خواهیم پرداخت. اما نکته‌ای که این جا می‌توان به آن اشاره کرد این است که بازجویی از وی هرگز باعث نشد تا دادستان دادگاه «رفیق حریری» دلیلی بر دخالت سوریه در ترور «حریری» پیدا کند و این در حالی بود که سران جریان 14 مارس لبنان و از جمله «سعد حریری» تاکید داشتند که «غازی کنعان»، اطلاعات گرانقیمتی را مبنی بر دخالت رهبری و اطلاعات سوریه در ترور پدرش، به دادگاه «رفیق حریری» داده است.

8-     ترور «می الشدیاق» مجری مشهور تلویزیون LBC لبنان: میزگردهای معروف «می‌الشدیاق» در تلویزیون LBC و اتخاذ مواضع ضد سوری وی و متهم کردن سوریه در ترورهای سیاسی در لبنان، مشهور بود از همین رو وقتی در تاریخ 25/ 9/ 2005 ترور می‌شود، سوریه به عنوان عامل اصلی آن معرفی می‌شود. اما وی به رغم جراحات بسیار شدید از این ترور جان سالم به در می‌برد. وی دقیقا مثل «جورج حاوی» با انفجار صندلی ماشینش هدف قرار می‌گیرد.


9-     خودکشی «غازی کنعان» در وزارت کشور سوریه: چنانچه قبلا متذکر شدیم، «غازی کنعان» در حدود بیست سال مرد اول سوریه در لبنان بود. مشهور است که وی در این مدت نفر اول تصمیم گیری‌ها در لبنان بوده و ریاست اطلاعات سوریه در این کشور را عهده دار بوده است. بعدها معلوم شد که وی دارای روابط پنهان با برخی از سازمان‌های اطلاعاتی و امنیتی غربی به خصوص آمریکایی داشته و دارای حساب چند صد میلیون دلاری در بانک‌های آمریکا بوده است. براساس اعلام رسمی دولت سوریه وی در تاریخ 12/ 10/ 2005 در محل دفتر کارش با شلیک یک گلوله به دهان خود، خودکشی می‌کند.


رهبران سیاسی 14 مارس در لبنان، وی را عامل اصلی ترور «رفیق حریری» معرفی می‌کردند و مدعی بودند دولت سوریه برای سرپوش گذاشتن بر ترور حریری او را از میان برداشته است. در باره وی باز هم خواهیم گفت. شخص سعد حریری مدعی بود که او اطلاعات گرانبهایی علیه دولت سوریه در بازجویی هایش در برابر دادستان دادگاه بین المللی حریری ارائه کرده است.


10-    صدور قطعنامه 1636: به دنبال ترورهای سلسله‌وار لبنان، یکبار دیگر آمریکا و فرانسه وارد میدان می‌شوند و قطعنامه 1636 را در تاریخ 31/ 10/ 2005 صادر می‌کنند. در این قطعنامه بر قطعنامه‌های پیشین یعنی 1559 (مبنی بر خلع سلاح سریع نیروهای شبه نظامی لبنان) قطعنامه 1595 و لزوم تسریع در تشکیل دادگاه بین المللی رفیق حریری و دستگیری متهمان آن تاکید می‌شود. پشتوانه صدور این قطعنامه ادامه ترورهای سیاسی مشهور در لبنان پس از ترور رفیق حریری بوده است. اما این بار هدف اصلی این قطعنامه هدف قرار دادن متحدان سوریه در لبنان است که البته اشاره مستقیم آن متوجه حزب الله و مقاومت اسلامی است با این هدف که جریان خلع سلاح آن باید تسریع شود. از این مرحله دومین هدف آمریکا و اسرائیل پس از خروج ارتش سوریه در لبنان تعقیب می‌شود که همان خلع سلاح حزب الله لبنان بوده است.

11-    ترور جبران توینی سردبیر روزنامه النهار لبنان: وی به شکل مشابه ترورهای گذشته در تاریخ 12/ 12/ 2005 ترور می‌شود. جبران توینی از بارزترین سران سیاسی 14 مارس به شمارمی رفت و با ترور وی بار دیگر دمشق مسئول اصلی ترور معرفی می‌شود. انتخاب وی در حقیقت قرار دادن جامعه مسیحی لبنان در برابر سوریه بود با در نظر گرفتن این امر که یکی از موجه ترین چهره‌های سیاسی مسیحی لبنان به شمار می‌رفت و فرزند غسان توینی مدیر مسئول و صاحب امتیاز روزنامه النهار بود.


12-    پناهندگی عبدالحلیم خدام به فرانسه: عبدالحلیم خدام معاون رئیس جمهور سوریه در عهد حافظ اسد و نیز بشار اسد، پس از مخفی شدن از دیدگان در تاریخ 30/ 12/ 2005 رسما به فرانسه پناهنده می‌شود و از همانجا دعوت به سرنگونی نظام سیاسی سوریه و بشار اسد می‌کند. در اولین اقدام در ژانویه 2006، وی در جلسه تحقیق دادگاه بین المللی رفیق حریری در پاریس حاضر شده و رسما شهادت می‌دهد که رفیق حریری به دستور مستقیم بشار اسد در بیروت ترور شده است. او با اظهاراتش پرده از روابط سری با برخی از دولت‌های عربی همچون عربستان سعودی و دولت آمریکا بر می‌دارد و نشان می‌دهد که یکی از کاندیداهای هرم قدرت سیاسی در آینده سوریه و پس از سقوط دولت کنونی سوریه بوده است. دادگاه نظامی سوریه در تاریخ 17/ 8/ 2008 وی را به دلیل ارائه شهادت دروغ در قضیه ترور رفیق حریری، اقدام علیه نظام سیاسی سوریه و ارتباط غیر قانونی با اسرائیل و دولت‌هایی نظیر آمریکا و سعودی، به 13 سال حبس با اعمال شاقه محکوم می‌کند.

13-    جنگ سی و سه روزه ارتش صهیونیستی علیه حزب الله لبنان: در حالی که فضای سنگین سیاسی و امنیتی لبنان از زمان ترور رفیق حریری و توجیه اتهامات دایمی علیه سوریه بر کل خاورمیانه سایه‌انداخته بود، ارتش اسرائیل خود را آماده حمله‌ای ویرانگر علیه مقاومت اسلامی لبنان و زیر ساخت‌های این کشور کرده بود. اسرائیل به بهانه عملیات نظامی مقاومت اسلامی در جنوب لبنان و دستگیری و مجروح شدن تعدادی از نیروهای نظامی اش، در تاریخ 12/ 7/ 2006 حمله‌ای گسترده علیه حزب الله لبنان آغاز می‌کند که به «جنگ سی و سه روزه» شهرت یافته است. فضای سیاسی لبنان پس از صدور قطعنامه 1559 و ترور حریری که بخش عمده آن متوجه سوریه و همپیمانانش در این کشور بود، اسرائیل را بر آن داشت تا در ادامه سناریوی اخراج ارتش سوریه از لبنان، کار حزب الله را نیز به اصطلاح یکسره کند. رژیم صهیونیستی بر این گمان بود که اکنون وقت مناسب برای ریشه کنی حزب الله فراهم شده و این در حالی بود که به قول سید حسن نصرالله دبیر کل حزب الله لبنان، برخی از سران سیاسی لبنان (از جریان 14 مارس) همگام با برخی از سران عرب (همچون سعودی و مصر) از قبل پیام‌های ویژه‌ای به آمریکا و اسرائیل ارسال کرده بودند که اکنون زمان تعیین تکلیف حزب الله در لبنان فرارسیده است و این جنگ تا حصول به این هدف باید ادامه یابد. اما حزب الله لبنان با مقاومتی بی نظیر شکستی مهلک بر ارتش رژیم اشغالگر قدس تحمیل نمود و اجازه نداد تا سناریوی دوم آمریکا و اسرائیل در لبنان رقم بخورد و به این ترتیب همه معادله‌های پس از خروج ارتش سوریه از لبنان را بر هم زد.

بی گمان شکست اسرائیل در سرکوب حزب الله باعث گردید تا ادامه نقشه آمریکا در خاورمیانه و هدف قرار دادن مستقیم ایران و سوریه نیز نا کام بماند این در حالی بود که آمریکایی‌ها با کمک هم پیمانان عرب خود، سناریویی خطرناک در سوریه را در دست اقدام داشتند که در ادامه به آن می‌پردازیم.

ترغیب برخی از سران سیاسی وابسته به جناح 14 مارس بر ادامه جنگ 33 روزه توسط اسرائیل هیچ شکی باقی نمی‌گذارد که برنامه حمله نظامی ارتش صهیونیستی به لبنان یک برنامه از پیش طراحی شده در ادامه قطعنامه 1559، ترور حریری، قطعنامه 1595 و قطعنامه 1636 و نیز ادامه ترورهای سیاسی در لبنان بوده است. نکته جالب توجه در مواضع سیاسی 14 مارس در قبال جنگ 33 روزه این بود که آن‌ها حزب الله لبنان را مسئول آغاز جنگ معرفی کردند و همگام با برخی از سران عرب همچون سعودی‌ها و مصری‌ها، حزب الله لبنان را متهم به ماجراجویی در آغاز جنگ و رویارویی با اسرائیل معرفی کردند با آن که همه می‌دانستند که اسرائیل از سال 2004 در صدد آغاز جنگی فراگیر علیه حزب الله در لبنان بوده است.

14-    قطعنامه 1701 شورای امنیت: در تاریخ 11/ 8/ 2006 با تاخیری معنا دار موضوع توقف جنگ بین رژیم صهیونیستی با حزب الله را طرح و تصویب می‌کند و این در حالی است که با کمال تعجب و در اقدامی در حمایت از متجاوز، مقاومت اسلامی لبنان را مسئول آغاز جنگ معرفی می‌کند و هیچ اشاره‌ای به جنایات جنگی اسرائیل و آغاز جنگ در لبنان نمی‌کند اما بر خلع سلاح حزب الله در لبنان و عدم کمک رسانی از خارج (اشاره به سوریه) تاکید می‌کند. این قطعنامه زمانی صادر می‌شود که آمریکا و اسرائیل و متحدان آمریکا در خاورمیانه در میان برخی از کشورهای عربی یقین کامل دارند که ارتش صهیونیستی قدرت سرکوب حزب الله را دیگر ندارند و ادامه جنگ موجب آبروریزی شدیدتری برای ارتش اسرائیل خواهد شد.

15-    ترور بیار امین الجمیل: وی فرزند ارشد امین الجمیل رئیس جمهور اسبق لبنان و رئیس حزب کتائب لبنان بود. بیار در تاریخ 21/ 11/ 2006 ترور شد و در زمان ترور یکی از وزرای دولت لبنان به شمار می‌رفت. با آن که پدر وی هرگز سوریه را به شکل مستقیم متهم نکرد اما اکثر سران سیاسی 14 مارس بار دیگر انگشت اتهام را متوجه دمشق نمودند.



نحوه ترور وی با دیگر ترورها کاملا متفاوت بود. وی این بار با شلیک گلوله‌های مستقیم در بیروت ترور شد. چند روز پیش از ترور وی، نقل و انتقالات مشکوک مبنی بر انتقال سلاح از راه دریا به بیروت منتشر شده بود. عاملان این ترور با این نحوه ترور به نظر می‌رسید که به دنبال رد گم کردن عاملین اصلی ترورها در لبنان بوده‌اند و نشان می‌داد که بر اوضاع بیروت کاملا مسلط هستند.

16-    قطعنامه 1757 شورای امنیت: این قطعنامه همچون قطعنامه‌های دیگر شورای امنیت با حمایت آمریکا و فرانسه صادر شده و بر تشکیل دادگاه بین المللی رفیق حریری تاکید کرده و اعلام می‌کند که دولت لبنان (به ریاست فواد سینیوره و اکثریت پارلمانی لبنان ـ اشاره به اکثریت پارلمانی 14 مارس) در این مسیر در همه زمینه‌ها با شورای امنیت همکاری کاملی نموده و خواهد نمود. این قطعنامه که در تاریخ 31/ 5/ 2007 صادر می‌شود تاکید دارد که همه عوامل ترور حریری و دیگر ترورهای سلسله وار در لبنان به پای میز عدالت کشیده خواهند شد ! و این همان زمانی است که سوریه و هم پیمانان سوریه در لبنان مسئول اصلی تمامی ترورها از سوی 14 مارس لبنان معرفی می‌شوند از همین رو پس از صدور این قطعنامه جریان 14 مارس بی پروا بر حملات خود بر سوریه افزوده و جنگی یک طرفه و کور علیه مقاومت اسلامی در لبنان تحت عنوان خلع سلاح شبه نظامیان مسلح در لبنان می‌گشایند.

17-    ترور ولید عیدو: وی از نمایندگان پارلمان لبنان به شمار می‌رفت و نقشی ویژه در بین سران 14 مارس داشت. وی که در 13/ 6/ 2007 با انفجار ماشینی در مسیر عبورش (انفجار ماشین با کنترل از راه دور) در منطقه الحمام العسکری ترور شد، دارای مواضع آشکار ضد سوریه بود از همین رو همکاران وی در متهم ساختن دمشق و بشار اسد هیچ درنگی نکردند.


18-    ترور آنطوان غانم: وی نیز از نیروهای 14 مارس لبنان (و عضو حزب کتائب لبنان و از شخصیت‌های ضد سوریه) به شمار می‌رفت و طبیعی بود که پس از ترور وی، سوریه متهم اصلی قلمداد شود. وی نیز با انفجار ماشین در تاریخ 19/ 9/ 2007 هدف ترور قرار گرفت. از نکات جالب توجه در پی این ترورها (که چند تن از نمایندگان پارلمان را نشانه رفته بود) این بود که نیروهای 14 مارس مدعی بودند که سوریه با ترور این شخصیت‌ها در پی آن است که پارلمان را از اکثریت جریان 14 مارسی انداخته تا آن‌ها نتوانند رئیس جمهور مورد نظر خود را انتخاب کنند.


19-    ترور فرانسوا الحاج: وی در تاریخ 12/ 12/ 2007 در مسیر ورودی به مقر وزارت دفاع و ستاد ارتش لبنان با انفجار یک ماشین ترور می‌شود. طرف‌های سیاسی 14 مارس در باره این ترور هیاهوی آنچنانی علیه سوریه راه نینداختند اما بسیاری از نیروهای امنیتی مستقل لبنان معتقد بودند که ترور وی به مثابه رد گم کردن در ترورهای سابق است تا کسی به عاملین اصلی این ترورها دست پیدا نکند. از نکات جالب توجه در این ترورها این است که همه آن‌ها در بیروت صورت گرفته است و تا کنون هیچ کس نتوانسته است ردی و نشانی قاطع از عوامل ترور ارائه کند و تشکیلات امنیتی لبنان دست به دهان و بدون هرگونه واکنشی در برابر آن، از آغاز تا کنون فقط نظاره گر بوده است.



20-    ترور مسئول بخش فنی اتصالات اطلاعات داخلی لبنان: در تاریخ 25/ 1/ 2008 در انفجار یک ماشین، رئیس بخش امور فنی اتصالات اطلاعات داخلی لبنان مهندس «وسام محمود عید» به همراه یکی دیگر از همکارانش به نام «اسامه مشهور مرعب» کشته می‌شود. گفته شده است که وی مسئول بررسی فنی اتصالاتی بوده است که در هنگام ترور حریری و 22 تن از همراهانش برقرار شده است.



سعد حریری که در هنگام این ترور عازم مصر بود، بدون هیچ درنگی سوریه را مسئول این ترور معرفی کرد. این در حالی است که برخی از منابع امنیتی لبنان مدعی شدند که «وسام محمود عید» به مدارکی دست یافته بود که خلاف یافته‌ها و ادعاهای دادگاه بین المللی رفیق حریری است و برخی از ادعاهای این دادگاه در باره متهمین و نحوه انفجار منجر به قتل حریری را رد می‌کند. اما پس از ترور وی برخی از نیروهای 14 مارس لبنان تاکید نمودند که اطلاعات کسب شده وی باعث شده است تا دادگاه بین المللی ویژه لبنان به عاملین قتل حریری نزدیکتر شوند و بر همین اساس مدعی شدند که اطلاعات وی منجر به تثبیت دستگیری چهار افسر عالی رتبه لبنانی و دخالت سوری‌ها در ترور رفیق حریری شده است، فرضیه‌ای که دو سال بعد به شدت فرو ریخت و آنگاه فرضیه‌ای را قوت بخشید که براساس آن کسانی «وسام محمود عید» را ترور کرده‌اند که از افشای حقیقت ترور حریری بیم داشته‌اند، کسانی که تناقض موجود در اطلاعات و اخبار دادگاه بین المللی رفیق حریری را عاملی برای لو رفتن نقشه منطقه‌ای خود می‌دانستند.

21-    ترور عماد مغنیه در دمشق: فرمانده نظامی حزب الله لبنان که نقشی بی بدیل در رهبری نظامی جنگ 33 روزه حزب الله با ارتش اسرائیل داشت در تاریخ 12/ 2/ 2008 در قلب پایتخت سوریه مورد سوء قصد قرار می‌گیرد و به شهادت می‌رسد. از همان لحظه نخست ترور او، این سوال به میان آمد که چه کسی پشت این ترور قرار دارد؟ هیچ کس شک ندارد که او توسط اسرائیل ترور شده است اما چگونه مردی که بیش از 25 سال در خفا زندگی کرده بود، محل اقامتش لو رفته و بالاخره اسرائیلی‌ها به او دست یافته‌اند؟


22-    دستگیری پسر امیر بندر بن سلطان و وابسته نظامی سعودی در دمشق: پس از ترور عماد مغنیه در دمشق، وابسته نظامی سعودی در دمشق به همراه پسر امیر بندربن سلطان (رئیس وقت شورای امنیت ملی عربستان سعودی) در تاریخ 2/ 3/ 2008 دستگیر می‌شوند. گفته می‌شود که وابسته سعودی زمانی که قصد خروج از سوریه را داشت دستگیر می‌شود حتی گفته شده است که وی سوار بر هواپیمای سعودی عازم کشورش بود که این هواپیما توسط یک جنگنده سوری وادار به بازگشت شده و در فرودگاه بین المللی دمشق مجددا فرود آمده و وی دستگیر می‌شود. مقامات سوری علت دستگیری وی در آن وقت را اقدامات خرابکارانه در کشور سوریه و توزیع بیش از 50 میلیون دلار در بین قبایل سوری و برخی نیروهای دولتی سوریه به منظور اقدامات ضد امنیتی در سوریه ذکر کرده‌اند.

23-    دستگیری برخی از نیروهای امنیتی و اطلاعاتی سوریه: پس از ترور عماد مغنیه و دستگیری دو مقام مهم امنیتی - نظامی سعودی در دمشق در ماه مارس 2008 تعدادی از نیروهای امنیتی و اطلاعاتی سوریه نیز بازداشت می‌شوند که اتهام آن‌ها اقدامات براندازانه و همکاری با سرویس‌های امنیتی خارجی بوده است. همه نشانه‌ها حاکی از آن بود که دستگیری این عناصر و نیز دو مقام سعودی بیش از هر چیز با پرونده ترور عماد مغنیه و طرح براندازی در سوریه ارتباط داشته است.

24-    برگزاری کنفرانس سران عرب در دمشق: براساس اعلام قبلی قرار است تا در تاریخ 29و30/ 3/ 2008 اجلاس کنفرانس سران عرب در دمشق برگزار شود، این همان زمانی است که لبنان هنوز رئیس جمهور جدید انتخاب نکرده و در بحران سیاسی به سر می‌برد. در خبرها آمده بود که سعودی و مصر شرط حضور سران خود در این کنفرانس را حمایت سوریه از انتخاب سریع «میشل سلیمان» به عنوان رئیس جمهور لبنان اعلام کرده‌اند و گفته بودند در غیر این صورت در کنفرانس حاضر نخواهند شد. اما این فقط یک روی سکه بود اما آن سوی سکه شرط اصلی و مهم سعودی برای آزادی دو مقام امنیتی سعودی بود که پس از ترور عماد مغنیه در دمشق در بازداشت به سر می‌بردند.

اما سوریه این شرط را نپذیرفت و حاضر به آزادی آن دو نشد و بالاخره پادشاه سعودی در کنفرانس حاضر نشد و همگام با وی حسنی مبارک رئیس جمهور مصر و عبدالله پادشاه اردن نیز از مشارکت در کنفرانس امتناع کرده و نخست وزیر وقت لبنان «فؤاد سینیوره» پا را فراتر از این حد گذاشته و کنفرانس را تحریم کردند تا انزاوی منطقه‌ای سوریه را تشدید کنند، اقدامی که با هماهنگی کامل با آمریکا و فرانسه عملی شد. همه این‌ها تحت عنوان دخالت سوریه در امور داخلی لبنان شکل گرفت. (میشل سلیمان در تاریخ 25/ 5/ 2008 به عنوان رئیس جمهور لبنان انتخاب می‌شود). عدم مشارکت پادشاه سعودی در کنفرانس سران عرب در دمشق (و همراهانش از مصر و اردن و لبنان) نشان می‌داد که آزادی دو مقام امنیتی و نظامی سعودی برای آنها از درجه بسیار بالایی از اهمیت برخوردار است. همراهی مصر و اردن در این خواست سعودی‌ها، این گمانه زنی را بیشتر تقویت نمود که دستگاه‌های اطلاعاتی و امنیتی مصر و اردن نیز در ترور عماد مغنیه و ایجاد اخلال امنیتی در سوریه دست داشته‌اند.

در اینجا برای درک دقیق تر مواضع و استراتژی دولت سعودی در برابر دولت سوریه باید به یک دیدار مهم سعود الفیصل با جورج بوش پس از سقوط صدام حسین و روی کار آمدن نظام جدید سیاسی در عراق و قدرت یافتن اکثریت شیعی در قالب به دست گیری دولت در عراق اشاره کرد. در اولین دیدار وزیر خارجه سعودی با جورج بوش پس از روی کار آمدن دولت جدید عراق، وی از برهم خوردن معادله طایفی نظام‌های سیاسی در خاورمیانه و اضافه شدن یک حکومت شیعی جدید در خاورمیانه به شدت اعتراض می‌کند و از وی می‌خواهد تا زمینه به قدرت رسیدن اکثریت اهل سنت در سوریه و کنار رفتن نظام کنونی در این کشور را فراهم کند (فراموش نکنیم که این موضع رسمی وزیر خارجه سعودی، نگاه طایفی پادشاهی عربستان به اوضاع خاورمیانه است که البته فقط مخصوص خودشان است). به عقیده سعود الفیصل نظام کنونی سوریه یک نظام سیاسی مربوط به طائفه علویون در این کشور است که همطراز قدرت شیعیان در ایران و عراق محسوب می‌شود لذا برای بازگشت موازنه سیاسی در خاورمیانه از بوش می‌خواهد که پس از سقوط نظام صدام حسین به عنوان یک نظام وابسته به اهل سنت، زمینه تغییر سیاسی در سوریه را فراهم کنند. این دیدگاه از سال 2004 عملا کلید می‌خورد و هماهنگی دقیق اطلاعاتی ـ امنیتی بین عربستان، سازمان سیا و به تبع آن اسرائیل در خاورمیانه ایجاد می‌شود.

25-    دستگیری آصف شوکت داماد خانواده اسد: پس از بازگشت «غازی کنعان» از لبنان، آصف شوکت تا مدتی عهده دار مسئولیت‌های وی در لبنان بوده است. او از همان زمان به فساد مالی شهرت داشت و مردی بسیار قدرت طلب در خانواده اسد در سوریه به شمار می‌رفت. درگیری وی با ماهر (یکی از پسران حافظ اسد رئیس جمهور فقید سوریه) و تیراندازی ماهر به سوی او که منجر به انتقال آصف به فرانسه برای درمان شد، یک داستان معروف در سوریه است. آصف همسر بشری (از دختران حافظ اسد) بود که بر خلاف نظر پدرش با وی ازدواج می‌کند. اندیشه‌های خطرناک دستیابی وی به «قدرت اولی» در دمشق به هر قیمتی، از مدت‌ها پیش از دستگیری اش، فکر رهبری سوریه را به خود مشغول کرده بود.


سرتیپ محمد سلیمان مشاور امنیت ملی بشار اسد، رئیس جمهور سوریه که روابط بسیار نزدیکی با عماد مغنیه داشت، بشار را از تلاش آصف شوکت برای به دست گیری قدرت سیاسی در سوریه مطلع می‌کند و اسناد و مدارک متقن مبنی بر تلاش آصف برای ایجاد ارتباط با کشورهایی نظیر سعودی، ارائه می‌کند. یکی از روزنامه‌های آلمانی نیز پس از دستگیری آصف شوکت و اختفای کامل وی از صحنه سیاسی و امنیتی سوریه در مقاله‌ای عنوان می‌کند که عماد مغنیه و تشکیلات امنیتی حزب الله لبنان، بشار اسد را از تلاش‌های براندازانه آصف شوکت در سال 2006 مطلع کرده بودند که توسط محمد سلیمان به اطلاع بشار اسد می‌رسد. آصف شوکت در زمان دستگیری در ماه ششم 2008 و خلع ید کامل، ریاست اطلاعات نظامی ارتش سوریه را عهده دار بود. به همراه وی تعداد دیگری از افسران اطلاعاتی سوریه نیز دستگیر می‌شوند که بعدها معلوم می‌شود که این عناصر از طریق ارتباط با وابسته نظامی سعودی در سوریه و نیز فرزند بندر بن سلطان، در ترور عماد مغنیه دست داشته‌اند و تدارک طرح تغییر در راس هرم سیاسی سوریه را داشته‌اند.

26-    آزادی وابسته نظامی و مقام امنیتی سعودی: در تاریخ 2/ 7/ 2008 دو مقام بازداشتی سعودی در سوریه، پس از رایزنی‌های سیاسی – امنیتی و مذاکرات پشت پرده و بده بستان‌های امنیتی و سیاسی بالاخره آزاد و از سوریه اخراج می‌شوند. گفته می‌شود که حزب الله لبنان در جریان کامل تحولات مربوط به این دو بوده و به بسیاری از پشت پرده‌های ترور عماد مغنیه و نیز تلاش برای سرنگونی نظام سیاسی سوریه دست یافته بودند. در همین مرحله است که فرضیه همکاری تشکیلات امنیتی سعودی (با همکاری مصر و اردن) با آمریکایی‌ها و اسرائیلی‌ها در ترور عماد مغنیه قطعیت می‌یابد و شکی باقی نمی‌ماند که اسرائیل عامل اصلی ترور عماد مغنیه با همکاری برخی تشکیلات امنیتی کشورهای عربی بوده است. در حقیقت ترور مغنیه فرصتی برای تشکیلات امنیتی سوریه ایجاد کرد تا بخش‌های متصل این تشکیلات به کشورهایی نظیر سعودی را کاملا پاک سازی کند. اما این در حالی بود که سوریه و حزب الله لبنان، حق انتشار اسناد دخالت سعودی در ترور عماد مغنیه و طرح براندازی در سوریه را در شرایط لازم برای خود محفوظ نگهداشتند.

27-    ترور محمد سلیمان مشاور امنیتی بشار اسد: سرتیپ محمد سلیمان معروف به دست راست امنیتی بشار اسد در یک کمین حرفه‌ای در تاریخ 2/ 8/ 2008 در ویلایش واقع در بندر طرطوس سوریه با شلیک تیر مستقیم توسط یک تک تیر انداز بسیار ماهر کشته می‌شود. او در حالی ترور می‌شود که در این وقت بشار اسد در تهران به سر می‌برده است برای همین نقل شده است که وی پس از اطلاع از این خبر، تا زمان ترک تهران هرگز لبخند بر صورتش ظاهر نشد و در غم از دست دادن وی تا پایان سفر بسیار اندوهناک بود. یکی از احتمالات وارده در ترور وی، همکاری همکاران سابق آصف شوکت و نیز انتقام دستگاه اطلاعات و امنیت سعودی از وی در جریان دستگیری دو مقام امنیتی و نظامی سعودی پس از ترور عماد مغنیه در دمشق بوده است. براساس پاره‌ای اخبار «محمد سلیمان» نقش مهمی در دستگیری عوامل ترور مغنیه و کشف ارتباطات آنها با شبکه‌های اطلاعاتی سعودی و دیگر کشورهای عربی داشته است. براساس همین اخبار قایقی که در ترور محمد سلیمان استفاده شده است از سواحل شهر طرابلس در شمال لبنان حرکت کرده بوده است از همین رو یکی از احتمالات وارد در ترور وی دخالت گروه‌های سلفی وابسته به سعودی در شمال لبنان بوده است. احتمال دوم این است که اسرائیل عامل مستقیم ترور محمد سلیمان بوده که آن را به مثابه هدیه‌ای گرانقیمت به تشکیلات امنیتی عربستان سعودی اهداء کرده است.

28-    آزادی چهار افسر عالی رتبه لبنانی: در تاریخ 29/ 4/ 2009 پس از حدود چهار سال، دادگاه بین المللی رفیق حریری حکم آزادی چهار افسر لبنانی یعنی جمیل السید، علی الحاج، ریمون عازار و مصطفی حمدان را صادر می‌کند و آن‌ها را از همه اتهامات وارده تبرئه می‌کند. براساس اعلام این دادگاه، اتهامات وارده به آن‌ها براساس شهادت‌های کذب شاهدان دروغین بوده است. این نظریه جدید موجی از تحولات سیاسی جدید در لبنان، سوریه و خاورمیانه به راه می‌اندازد و نشان می‌دهد که اتهامات وارده به سوریه و هم پیمانانش در لبنان، اتهامی سیاسی بوده است.

29-    سوریه تبرئه می‌شود: با اعلام نظر دادگاه بین المللی رفیق حریری، عملا سوریه نیز تبرئه شده و بسیاری از رهبران سیاسی 14 مارس لبنان از جمله سعد حریری و ولید جنبلاط اعتراف می‌کنند که آنها گام در مسیر قضاوتی غلط برداشته بودند و همه اتهامات به سوریه را اتهاماتی سیاسی قلمداد می‌کنند و رسما از رهبری، دولت و مردم سوریه عذر خواهی می‌کنند. از این مرحله به بعد، سعد حریری و جنبلاط در صدد جبران مافات در قبال سوریه برمی آیند.

30-    پرونده غازی کنعان، آصف شوکت، عبدالحلیم خدام، محمد سلیمان پس از رای جدید دادگاه: با آزادی افسران عالی رتبه لبنانی و تبرئه سوریه عملا ثابت می‌شود که کشته شدن غازی کنعان و برکناری آصف شوکت و برخی از عناصر اطلاعاتی سوریه هیچ ارتباطی با پرونده ترور حریری نداشته است و این در حالی بود که نیروهایی مثل سعد حریری و ولید جنبلاط قبلا اعلام کرده بودند که دولت سوریه سر این عناصر را به دلیل مشارکت در ترور حریری زیر خاک کرده است. آن‌ها حتی ترور محمد سلیمان را در همین راستا ارزیابی می‌کردند. از سویی دیگر ادعاهای کذب عبدالحلیم خدام نیز در حضور هیئت تحقیقاتی دادگاه بین المللی حریری، بیش از پیش ثابت می‌شود.

31-    از سرگیری روابط عادی سعودی و سوریه: با سفر پادشاه سعودی به سوریه در تاریخ 7/ 10/ 2009 روابط متشنج و سرد سوریه و سعودی روالی عادی میگیرد. پس از آن در تاریخ 30/ 7/ 2010 بار دیگر پادشاه سعودی «ملک عبدالله» به دمشق می‌رود و از آن جا به اتفاق بشار اسد به لبنان می‌روند تا به اصطلاح نقشی مثبت در تحولات لبنان ایفاء کند. این اقدام سعودی به مثابه ترک خاطرات سیاه گذشته و جبران حوادث تلخ پس از ترور عماد مغنیه بوده است و از همین مرحله است که سعودی تلاش می‌کند تا با ارائه شکلی از همراهی با دیگر طرف‌های لبنانی از جمله حزب الله لبنان خاطر آنها و سوریه را به دست آورد و دقیقا پس از این مرحله است که طرح مشترک سعودی – سوری معروف به سین ـ سین برای حل بحران سیاسی لبنان در رابطه با صدور کیفر خواست جدید دادگاه حریری وارد صحنه می‌شود، طرحی که سوریه و حزب الله مشترکا از آن حمایت کردند اما در نهایت سعد حریری، نخست وزیر لبنان آن را نپذیرفت.

32-    صدور کیفر خواست جدید دادگاه بین المللی و این بار علیه حزب الله: از هشت ماه پیش قرائنی و مدارکی مستدل وجود داشت که نشان می‌داد دادستان دادگاه بین المللی ویژه لبنان یا همان ترور حریری، قرار است که تعدادی از عناصر حزب الله را به مشارکت در ترور حریری متهم کند. سفر پادشاه عربستان به سوریه و از آنجا به اتفاق بشار اسد به لبنان، این گمانه زنی را تقویت و قطعی نمود.

آنچه تاکنون در این بررسی آمده است در حقیقت یک روز شمار تقریبا دقیق از تحولات در لبنان و سوریه بوده است. براین اساس می‌توان تحلیلی دقیق تر از روند تحولات در لبنان و سوریه از سال 2004 تاکنون ارائه کرد.

اکنون باید به این فرضیه را مورد بررسی قرار داد که آیا سوریه می‌توانسته است تا عامل اصلی ترور حریری باشد؟ تمامی بررسی‌ها نشان می‌دهد که ترور حریری به هر شکلی که آن را حساب کنیم برخلاف سیاست‌های سوریه بوده است و اصولا دولت این کشور هیچ مصلحتی برای این ترور نداشته است و اتفاقا همه زمینه‌ها و اتفاقات نشان می‌دهد که ترور حریری و دیگر شخصیت‌های سیاسی لبنان دقیقا بر خلاف مصلحت سوریه در لبنان و خاورمیانه بوده است و این زمینه‌ها آن قدر واضح و روشن است که هیچکس تردیدی ندارد که سوریه و به تبع آن هم پیمانانش در لبنان هیچ نقشی در آن نداشته‌اند:

1-    رفیق حریری در زمان ترور رهبر سیاسی طایفه اهل سنت در لبنان به شمار می‌رفته است بنابراین ترور وی منجر به واکنش مستقیم اهل سنت در لبنان می‌شده است و این اقدام یعنی آن که اهل سنت لبنان در برابر عامل این ترور جبهه و موضع مستقیم می‌گیرند.
2-    ترور حریری عملا موجب شد تا ارتش سوریه در کمتر از دو ماه خاک این کشور را ترک کند و این فقط در سایه اتهام سوریه به دخالت در ترور بوده است.
3-    ترور حریری منجر به آن شد تا اهل سنت لبنان (و یا جریانات سیاسی اهل سنت وابسته به حریری) دشمن درجه یک سوریه شوند.
4-    ترور حریری باعث شد تا بخش مهمی از جامعه اهل سنت و مسیحی لبنان علیه سوریه و مقاومت اسلامی وارد معرکه شوند.
5-    آمریکا و فرانسه پس از ترور حریری یکه تاز فضای سیاسی لبنان شدند و تلاش کردند تا دست سوریه را از لبنان کوتاه کنند.
6-    ترور حریری و سپس خروج ارتش سوریه و تضعیف مقاومت عملا منجر به تضعیف ارتش لبنان در برابر هرگونه تجاوز احتمالی از سوی ارتش رژیم صهیونیستی به این کشور شد.
7-    ترور حریری منجر به دخالت مستقیم جامعه موسوم به بین الملل از طریق شورای امنیت سازمان ملل متحد شد، امری که تحت اشراف مستقیم فرانسه و آمریکا در لبنان شکل گرفت تا مقاومت اسلامی و سوریه را به انزوای سیاسی در منطقه و سطح بین الملل بکشانند و مقدمات سرکوب منطقه‌ای و لبنانی آن را فراهم کنند.

اگر بپذیریم که سوریه در ترور حریری و دیگران در لبنان دست داشته است معنایش آن است که سوریه با دست خودش تیغ به ریشه اش زده است چرا که همه این محورها پیش از ترور حریری قابل پیش بینی بوده و هر فرد عادی می‌دانسته که اگر حریری توسط سوریه ترور می‌شد این نتایج اتوماتیک وار شکل می‌گرفته است و این برای سوریه که دستی مستقیم در تحولات سیاسی و امنیتی لبنان داشته است امری کاملا واضح بوده و لذا از نگاه بررسی سیاسی موضوع، هیچگاه سوریه نمی‌توانسته است وارد این معادله یک طرفه و محکوم به شکست شود. برای آن که این دیدگاه روشن تر شود فقط این نکته را در نظر بگیرید که سوریه متهم به ترور حریری شد و تقریبا در یک مقطع مشخص همه آن تحولات فوق الاشاره هفت گانه رقم خورد. اما از همه مهمتر این است که حریری زمانی ترور می‌شود که هم چنان بر هم پیمانی استراتژیک با سوریه و رهبری آن اصرار می‌ورزیده و هیچ نشانه‌ای دال بر سیاه بودن روابط دو طرف وجود نداشته است. و اما از همه مهمتر این که پس از چهار سال، دادگاه بین المللی رفیق حریری رسما اعلام می‌کند اتهاماتی که متوجه سوریه بوده براساس شهادت‌های دروغین بوده و فاقد پایه و اساس حقوقی و قضایی است و آن را اتهاماتی سیاسی علیه دولت این کشور اعلام می‌کند و این در حالی صورت می‌گیرد که کار از کار گذشته و ارتش سوریه از لبنان اخراج و جنگ سی و سه روزه اسرائیل علیه مقاومت اسلامی شکل گرفته و طی چهار سال هزینه‌های امنیتی ـ سیاسی و نظامی سنگینی علیه سوریه و مقاومت اسلامی در لبنان تحمیل شده است و به بیانی دیگر بخش مهمی از خواسته‌های آمریکا، فرانسه و اسرائیل در لبنان تحقق یافته است.

از دیگر اموری که در ترور رفیق حریری باید مورد توجه قرار گیرد نحوه ترور وی بوده است که بیش از پیش ثابت می‌کند که سوریه و یا گروه‌های لبنانی هیچ نقشی در آن نداشته‌اند بلکه بیش از هر چیز دیگری نشان می‌دهد که پشت صحنه ترور حریری و دیگر چهره‌های ضد سوری لبنان (از میان جریان 14 مارس) اسرائیل بوده است:

1-    سازماندهی بسیار قوی پشت ترور حریری وجود داشته است به گونه‌ای که طراحان آن مطمئن بوده‌اند که حریری از این ترور جان سالم بدر نمی‌برد. این سازماندهی مبتنی بر استفاده از تکنولوژی برتر و اطلاعات و امنیت بسیار بالا در ترور حریری بوده است.
2-    فرضیه کاشت بمب با قدرت یک تن TNT در زیر زمین و در مسیر عبور کاروان حریری کاملا رد شده است زیرا چنین اقدامی در محل انفجار کاملا غیر ممکن بوده است چرا که اگرچنین بود حفره‌ای بسیار بزرگتر از حفره‌ای ایجاد می‌کرد که پس از انفجار در محل ترور ایجاد شد.

3-    قدرت انفجاری محل ترور یک تن TNT برآورد شده است اما حفره‌ای که در محل ایجاد شده است به مساحت 9 X 15 بوده است اما این در حالی است که برای ایجاد چنین حفره‌ای حداقل باید شش تن مواد منفجره درماشینی کارگذاری شده بر روی زمین استفاده می‌شده است اما این در حالی است که برآورد نهایی کارشناسان از قدرت بمب فقط حدود یک تن بوده است. این وضعیت نشان می‌دهد که حتما فرضیه‌ای دیگر در نوع انفجار و وسیله انفجاری در میان بوده است که کارشناسان نظامی دادگاه بین المللی رفیق حریری با تعمد آن را از نظر دور نگهداشته‌اند.

4-    اگر فرض بر این باشد که ماشینی در کنار محل عبور کاروان حریری منفجر شده است پس ماشین‌های هدف در کاروان حریری باید به سمت چپ و راست پرتاپ می‌شدند اما این در حالی است که یکی از ماشین‌های حاضر در محل انفجار به طبقه سوم یک ساختمان در حال ساخت پرتاپ می‌شود. این امر ثابت می‌کند که انفجار از پایین به بالا صورت گرفته است. در همین جا این سوال پیش می‌آید که اگر بمب در زیر زمین کار گذاشته نشده پس چه نوع انفجاری باعث شده است که این ماشین از پایین به طبقه سوم ساختمانی پرتاپ کند؟

5-    تکنولوژی نظام الکترونیک تیم حفاظتی رفیق حریری از بهترین و عالی ترین نظام امنیتی الکترونیک در جهان بوده که توسط یک شرکت آمریکایی طراحی و ساخته می‌شود. این همان نظامی است که در تیم حفاظتی روسای جمهور آمریکا نیزاستفاده می‌شود. این نظام حفاظتی به تیم امنیتی کاروان امکان می‌دهد تا تمامی وسایل الکترونیک مثل تلفن همراه در چپ و راست کاروان را در حین حرکت تا شعاع یک کیلومتر از کار انداخته تا امکان انجام عملیات کنترل از راه دور را هیچ تیم تروریستی نداشته باشد. این نظام فقط در صورتی فاقد اثر است که موشکی از بالا، کاروان را مورد هدف قرار داده باشد.

6-    عمق ایجاد شده در محل انفجار و پرتاپ گل و لای برخاسته از زمین مرطوب محل انفجار نشان می‌دهد که فرضیه شلیک موشک از آسمان در بین کاروان حریری یکی از دقیق ترین فرضیه‌های موجود در ترور وی بوده است. تشابه این نوع انفجارها در طی جنگ سی و سه روز لبنان و در جنگ 22 روزه ارتش صهیونیستی با مقاومت اسلامی در نواره غزه به وفور یافت می‌شود و این مخصوص موشک‌هایی است که از طریق هواپیماهای اسرائیل (کم سر و صدا، هدایت شونده و بدون سرنشین) به سوی اهدافشان در لبنان و نوار غزه شلیک شده است.

7-    اجساد کشته شدگان نشان می‌دهد که از مواد انفجاری مخصوصی در این عملیات استفاده شده است (تشابه این اجساد نیز در لبنان و نوار غزه مشاهده شده است) به گونه‌ای که تا قبل از آن در هیچ‌یک از ترورهایی که در لبنان صورت گرفته مشاهده نشده است. به عقیده کارشناسان نظامی لبنان این مواد مخصوص، فقط در حوزه تعدادی معدود از کشورهای دنیا است. این مواد ضمن ایجاد نوعی خاص از سوختگی‌ها و بدون ایجاد تاثیری مستقیم بر روی اشیایی مثل طلاجات، گردش خون در بدن را در کمتر از یک ثانیه مختل کرده (آن را می‌خشکاند) و برخی از اعضای داخلی بدن را به کلی از هم می‌پاشاند و تمامی افرادی را که در شعاع این انفجار هدف می‌گیرد، به سرعت به قتل می‌رساند. کشف نوعی از مواد اورانیوم در این انفجار، این فرضیه را قطعی می‌کند که نوع مواد انفجاری از این نوع، در دست هیچیک از گروه‌های شبه نظامی و یا ارتش‌های سنتی مثل ارتش سوریه یافت نمی‌شود بلکه ارتش‌هایی از آن استفاده می‌کنند که دارای تکنولوژی جدید برای بکار گیری اروانیوم در بمب‌ها هستند. نمونه این نوع بمب‌ها را ارتش آمریکا در عراق و افغانستان و ارتش اسرائیل در لبنان و نوار غزه به کار گرفته‌اند. بوی تعفن خاصی که از کشته شدگان این نوع انفجار برجای می‌ماند، در محل انفجار کاروان حریری به شکل گسترده‌ای قابل مشاهده بود و نظیر همین وضعیت در حمله موشکی اسرائیل به مرکز پلیس دولت حماس در جنگ 22 روزه، نیز مشاهده شده است.

8-    همانطور که قبلا اشاره شد تیم حفاظتی رفیق حریری به مجهزترین نظام امنیتی – الکترونی مجهز بود. برهمین اساس تنها شرکت سازنده و یا دست اندرکاران امر که به امور فنی آن آگاهی کاملی داشتند می‌توانستند نسبت به از کار انداختن آن و لو از راه دور اقدام کنند بنابراین از طریق یک هواپیما همانند آواکس این کار به راحتی عملی است. تحرک هواپیمای آواکس اسرائیلی در 13 و 14 و 15 فوریه 2005 در مقابل سواحل بیروت این حدس را به یقین تبدیل کرده است که آن‌ها مسئولیت از کار انداختن نظام الکترونیک کاروان حفاظتی امنیتی حریری را به عهده داشته‌اند. برهمین اساس دادگاه بین المللی رفیق حریری در دو نوبت جداگانه و تحت عنوان کامل کردن مستندات ترور حریری از ارتش آمریکا و رژیم صهیونیستی درخواست نمود تا کلیه اطلاعات این هواپیماها و نیز تصاویر ماهواره‌ای سه روز مربوط به این حادثه را در اختیارشان قرار دهند اما جواب هر دو مشترک بود. هر دو طرف (آمریکا و اسرائیل) در پاسخی خنده دار اعلام کردند که نظام ماهواره‌ای و نیز سیستم الکترونیک هواپیماهای آواکس در این روزها با مشکل مواجه بوده لذا از ارائه اطلاعات مورد نظر خودداری کردند. این امر حتی باعث شک بیشتر محققان دادگاه بین الملی رفیق حریری نشد و چه بسا خود را به نادانی زدند تا هرگونه شک و شبهه‌ای پیرامون دخالت احتمالی اسرائیل در این ترور را از اذهان و افکار عمومی خارج کنند.

9-    کشف شبکه جاسوسی اسرائیل در نظام ارتباطات و اتصالات لبنان که چهار ماه پیش به شکل گسترده‌ای (با کمک حزب الله لبنان) کشف گردید بار دیگر ظن قریب به یقین دخالت اسرائیل در ترور رفیق حریری را تقویت نمود. دستگیری تعداد قابل توجه‌ای از مهندسان لبنانی شاغل در نظام تلفن همراه در لبنان و دخالت مستقیم اسرائیل در اداره فنی و نامرئی این سیستم ارتباطی، بار دیگر توجهات را به سوی اسرائیل در ترور حریری جلب نمود. از نکات قابل توجه در کشف این شبکه جاسوسی این بود که اسرائیل با استفاده از این سیطره اتصالاتی می‌توانست کاری کند که ارتباطات تلفنی همراه از اسرائیل انجام شود اما گویی که این اقدام از داخل بیروت صورت گرفته است.

به زبانی دیگر اسرائیل با استفاده از این شبکه جاسوسی گسترده می‌توانست مکالماتی را ضبط کند که انگار از بیروت صورت گرفته و بر روی سیستم اتصالاتی تلفن همراه لبنان ثبت و ضبط گردد اما در حقیقت این اقدام از داخل فلسطین اشغالی صورت گرفته بوده است. براساس متن و مستندات آخرین کیفر خواست دادگاه بین المللی رفیق حریری که طی آن برخی از عناصر حزب الله لبنان در ترور حریری متهم شده‌اند، بخش مهمی از مستندات دادستان این دادگاه متوجه همین مکالمات تلفنی همراه در سه روز مربوط به این حادثه است. مکالمات تلفنی که زاییده افکار پلید سازمان جاسوسی اسرائیل به منظور انحراف مسیر تحقیقات و متهم کردن حزب الله در این ترور بوده است. در این سناریوی اسرائیلی، ضبط مکالمات صوتی در اختیار گروه محققین دادگاه گذاشته شده که به اصطلاح برای سازماندهی ترور حریری صورت گفته است، مکالماتی که به زبان عربی صورت گرفته و بر روی سیستم مخابراتی لبنان ثبت و ضبط گردیده است در حالی که سازمان اطلاعاتی و جاسوسی اسرائیل، خود این کار را طراحی و انجام داده است.

برای چنین اقداماتی، اسرائیل دکل مخابراتی بر روی یکی از تپه‌های مشرف بر بیروت ایجاد کرده بود که هم زمان با کشف شبکه جاسوسی اش در لبنان، توسط ارتش لبنان (و باز هم با کمک نیروهای امنیتی حزب الله) کشف و منهدم گردید. کشف شبکه جاسوسی اسرائیل در سیستم تلفن همراه این کشور اکنون شکی باقی نگذاشته است که مستندات ادعایی دادستان دادگاه حریری، یک سناریوی پست و بی مقدار است که امکان اثبات دروغین بودن آن (همچون همان شاهدان دروغینی که چهار سال سوریه را متهم کردند) به راحتی امکانپذیر است اما مشکل این است که جز محققین و بازجویان و کارشناسان منصوب فرانسوی‌ها، آلمانی‌ها و آمریکایی‌ها کسی اجازه ورود به حلقه آنها را ندارد زیرا با ورود تحقیقات مستقل همه در می‌یابند که اسرائیل عامل اصلی ترور حریری و دیگر چهره‌های سیاسی ضد سوریه در لبنان بوده است.

10-    همانطور که پیشتر ارائه شد همه شخصیت‌های سیاسی لبنانی که پس از حریری در لبنان ترور شده‌اند دارای مواضعی ضد سوری بودند. تقریبا همه آن‌ها سوریه را به دخالت در ترور حریری متهم می‌کردند، اتهامی که بعدها معلوم شد بی پایه و اساس است. از نکات جالب در ترور آن‌ها شباهت ترور‌ها با یکدیگر است که بیش از هر کس و هر تیم تروریستی، رد پای تیم‌های مرگ اسرائیل را نشان می‌دهد، تیم‌هایی که از سال‌های جنگ‌های داخلی لبنان فعال ما یشاء در بیروت با هدف ترور نیروهای برجسته جنبش ملی فلسطین بوده‌اند. وجود شبکه‌های جاسوسی گسترده این رژیم در لبنان و به شکل خاص در بیروت، جابجایی و انتقال دایمی مواد منجره و سلاح به بیروت با استفاده از غواصان نیروی دریایی رژیم صهیونیستی و خلاء بسیار بزرگ امنیتی در سواحل لبنان همه و همه این امکان را به رژیم صهیونیستی می‌دهد که بدون گذاردن هرگونه آثار جرم، اهداف خود در بیروت را هدف قرار داده و به راحتی از انظار مخفی شوند. چه کسی است که نداند ترور بقیه شخصیت‌های سیاسی لبنان (با پیشانی معروف به ضد سوری بودن) نمی‌توانسته کار سوریه باشد بلکه کار تشکیلاتی است که قصد متهم کردن سوریه و ماهی گرفتن از آب گل آلود لبنان را داشته است. فرض کنیم سوریه پشت این ترورها بوده و سپس فرض کنید از میان این همه ترور فقط یکی لو رفته و پای سوریه را به میان می‌کشید آن گاه مگر نه آن که سوریه هم از داخل و هم از خارج به کلی نابود می‌شد؟ آیا ممکن است سوریه در یک چنین فضایی دست به یک ریسک نابودگر بزند؟ آن هم با کیاستی که از این کشور در لبنان سراغ داریم؟... و از همه این‌ها که بگذریم نحوه ترورها، انتخاب اهداف از میان لیست شخصیت‌های لبنانی، و عدم به جا گذاری آثار قتل و نحوه بهره برداری‌های سیاسی پس از هر ترور نشان می‌دهد که سوریه هیچ نقشی در آن نداشته بلکه این اسرائیل بوده است که عاملیت آن را به عهده داشته است.

اما آمریکا و به تبع آن اروپا و اسرائیل از سال 2004 سه هدف عمده را در خارومیانه تعقیب می‌کردند. خروج ارتش سوریه از لبنان، تغییر حاکمیت سیاسی سوریه و خلع سلاح کامل مقاومت اسلامی لبنان رووس این اهداف بودند. در حقیقت هم زمانی این سناریوی بسیار پیچیده، یکی از عناصر مهم آن به شمار می‌رود. تحقق چنین اهدافی مستلزم همکاری دستگاه‌های اطلاعاتی و سیاسی آمریکا، فرانسه، اسرائیل و برخی دیگر کشورهای عربی همچون سعودی و مصر بود که با این اهداف همسویی کاملی داشتند.

پس از صدور قطعنامه 1559، ترور رفیق حریری رقم می‌خورد تا ارتش سوریه به آسانی و بدون تحمیل هرگونه هزینه‌ای به آمریکا و اسرائیل، خاک لبنان را ترک کند. به دنبال استمرار ترورهای متوالی در لبنان، تخریب چهره سوریه در خاورمیانه و به شکل خاص در لبنان و سوریه همچنان ادامه می‌یابد تا زمینه تغییر سیاسی در دمشق نیز فراهم شود. دولت سوریه در این میان به حکومتی قاتل و تروریست شهرت می‌یابد که هم در سوریه اقدام به قتل و ترور می‌کند و هم در لبنان. اظهارات سران سیاسی 14 مارس در لبنان و نیز نیروهای مخالف نظام سیاسی سوریه پس از هر تروری در لبنان در همین راستا قابل ارزیابی است. این درست در زمانی است که آمریکا سفیر خود را از دمشق فراخوانده و روابط سوریه و فرانسه به سردی گراییده و روابط دمشق با کشورهایی همچون سعودی، مصر و اردن به حداقل ممکن تنزل یافته است. در همین دوران است که جامعه بین الملل به رهبری آمریکا در قالب قطعنامه‌های شورای امنیت و نیز احکام و اتهامات دادگاه بین المللی رفیق حریری، سوریه را مسئول اصلی تحولات لبنان معرفی می‌کند تا زمینه برخورد بین المللی و منطقه‌ای از سوی کشورهای عربی با سوریه فراهم شود. در همین زمان است که ارتباط آمریکا با نیروهایی صاحب قدرت امنیتی - سیاسی در داخل سوریه از طریق سازمان‌های اطلاعاتی – امنیتی عربی همکار فراهم می‌شود تا زمینه سقوط دولت بشار اسد در سوریه فراهم شود.

آنچه مسلم است این است که آمریکا و اسرائیل اولین هدف خود در خروج ارتش سوریه را عملی شده دیدند و آنگاه در مقام اجراء و عملی شدن دو اقدام بعدی هم زمان خود یعنی سقوط دولت بشار اسد و خلع سلاح حزب الله برآمدند. تلاش غازی کنعان و تعدادی از افسران عالی رتبه اطلاعات و امنیت سوریه و نیز برخی عناصر ارتش این کشور برای سرنگونی دولت سوریه و نیز پناهنده شدن عبدالحلیم خدام به فرانسه دقیقا در همین رابطه قابل بررسی است. اما اولین تلاش‌های آمریکا و اسرائیل در این رابطه با کشته شدن غازی کنعان و دستگیری تعداد قابل توجهی از افسران عالی رتبه سوری نقش برآب می‌شود اما هرگز از انجام طرح خود مایوس نمی‌شوند. هم زمان با ادامه ترورها و جو متشنج و ملتهب لبنان، جنگ سی و سه روزه آغاز می‌شود تا کار حزب الله لبنان یکسره شود اما این ترفند نیز با مقاومت بی نظیر نیروهای مقاومت اسلامی لبنان با شکستی فضاحت بار مواجه می‌شود. با این شکست بار دیگر روند ترورهای کور در لبنان از سر گرفته می‌شود تا بار دیگر نام سوریه و رهبری آن بر سر زبان‌ها بیفتد. ترور عماد مغنیه در دمشق و در قلب پایتخت این کشور یک زنگ خطر جدی به سوریه بود که نشان می‌داد عناصر اطلاعاتی غرب و اسرائیل آزادنه در دمشق در حال تردد و حرکت هستند. با ترور وی و برخلاف انتظار آمریکا، رگه‌های ارتباطی برخی سازمان‌های اطلاعاتی عربی از جمله سعودی با آمریکا و اسرائیل در سوریه لو می‌رود و دولت این کشور موفق می‌شود تا نسبت به پاکسازی تشکیلات امنیتی و نظامی خود اقدامی سریع انجام دهد. پس از این مرحله پرونده آصف شوکت داماد خانواده اسد در تشکیلات امنیتی سوریه توسط محمد سلیمان باز می‌شود و یکی دیگر از زمینه‌های کودتای نظامی ـ امنیتی در سوریه شناسایی و سرکوب می‌گردد.

در انتقام از این حرکت محمد سلیمان در طرطوس ترور می‌شود تا در زمانی که بشار اسد در تهران به سر می‌برد، پیامی تند و دردناک برای او ارسال کنند. اما از این مرحله به بعد اسناد دخالت برخی کشورهای عربی و از جمله دولت سعودی بر روی میز بشار اسد است و وی می‌تواند مانوری پرقدرت برای رویارویی با آن‌ها تدارک ببیند. از این مرحله است که سعودی مجبور به عقب نشنیی از مواضع خود در قبال دولت بشار اسد شده و با ساز و کارهای پشت پرده که در بین دولت‌های منطقه خاورمیانه امری رایج و طبیعی به شمار می‌رود، سعودی را مجبور به نزدیکی به دمشق می‌کند. با تبرئه سوریه در دادگاه بین المللی رفیق حریری و روشن شدن فساد قضایی و زدو بندهای مالی و سیاسی در این پرونده، سوریه بار دیگر جایگاه ویژه خود در بین کشورهای خاورمیانه را پیدا کرده و با رها شدن از فشارهای بین المللی بار دیگر با اقتدار بیشتر وارد صحنه سیاسی لبنان شده و حمایت مجدد و قوی تر از گذشته خود از مقاومت اسلامی و دیگر هم پیمانانش را از سر می‌گیرد تا آمریکا عملا دو شکست مهم اطلاعاتی و نظامی را در پرونده اش به ثبت برساند.

آمریکا و اسرائیل از یک سو نتوانستند حزب الله لبنان را سرکوب کنند و از سوی دیگر در زمینه سازی سقوط دولت سوریه با دست‌های خالی بیرون آمدند. از همین مرحله به بعد فاز جدید اقدام علیه مقاومت اسلامی لبنان توسط آمریکا و اسرائیل شکل می‌گیرد و این بار نیز بار دیگر با حربه «کیفر خواست» دادستان دادگاه بین المللی رفیق حریری، انگشت اتهام در ترور حریری به سوی برخی از عناصر حزب الله را نشانه می‌روند. هم زمان با این تحرکات، سید حسن نصرالله اسناد دخالت اسرائیل در ترور حریری را رو می‌کند و اسرائیل را به عنوان عامل اصلی ترور حریری و دیگر تروهای مسلسل وار لبنان معرفی می‌نماید.

سعودی برای جبران مافات در قضیه ترور عماد مغنیه و دخالت در طرح براندازی نظام سیاسی سوریه، طرحی را برای حل مناقشه داخلی لبنان و طرح «صدور کیفرخواست جدید» با همکاری سوریه ارائه می‌کند که رضایت خاطر حداقلی حزب الله را در بر دارد اما در دقایق پایانی این طرح که به «سین ـ سین» شهرت یافته است، سعد حریری بار دیگر وارد صحنه شده و به عنوان رهبری سیاسی 14 مارس و نخست وزیر لبنان، این طرح را ملغی شده اعلام می‌کند تا طرح سرکوب حزب الله و این بار از سوی دادگاه بین المللی رفیق حریری و شورای امنیت و ابزارهای حقوقی «فصل هفتم» شورای امنیت کلید بخورد.


اما عقب نشینی دولت سعودی از طرح مشترک سوری – سعودی نیز یک بار دیگر این موضوع را تداعی می‌کند که این دولت همچنان در حال بازی با سیر امور در لبنان و سوریه است و نشان می‌دهد که در آستانه فراموشی انعکاس دخالت این کشور در طرح ترور عماد مغنیه و سرنگونی دولت سوریه قرار گرفته است و با تکیه با حمایت بی دریغ آمریکا، دست به اقداماتی می‌زند که نتیجه آن جز عدم استقرار در لبنان، سوریه و خاورمیانه چیز دیگری نیست. عدم حمایت ریاض از تلاش مجدد مشترک سوریه، قطر و ترکیه در جلوگیری از سقوط کامل طرح دولت وحدت ملی در لبنان و حل موضوع انعکاس صدور کیفر خواست جدید دادگاه بین المللی رفیق حریری، چیزی جز این نشان نمی‌دهد که ریاض بار دیگر به شکل کامل در چهارچوب سیاست‌های آمریکا در لبنان در حال حرکت است و جز به اشاره امریکا، جرعه‌ای آب نمی‌نوشد. اکنون این سوال اساسی مطرح می‌شود که در چنین شرایطی آیا سوریه و حزب الله راضی خواهند شد تا اسناد متقن و انکار ناپذیر دخالت ریاض در طرح سرنگونی دولت سوریه و ترور عماد مغنیه و سرکوب کامل مقاومت اسلامی لبنان را برای افکار عمومی کشورهای اسلامی و عربی، افشاء کنند؟

روند تحولات به خوبی نشان می‌دهد که ترورها در لبنان از حریری تا فرانسوا الحاج توسط اسرائیل کلید خورده است تا از این حربه به اهداف سه گانه خروج ارتش سوریه از لبنان، تغییر حاکمیت سیاسی سوریه و خلع سلاح و سرکوب کامل حزب الله لبنان نایل شود. آن چه مسلم است این است که دادگاه بین المللی ترور رفیق حریری براساس سیاست‌های اطلاعاتی و امنیتی آمریکا و اسرائیل اداره می‌شود و به همین دلیل است که هرگز نمی‌تواند مشروعیت داشته باشد. دادگاهی که بدون دلیل در طول چهار سال سوریه و نیروهای هم پیمان این کشور در لبنان را متهم به دخالت در ترور حریری نمود تا در سایه آن به راحتی ارتش سوریه از این کشور عقب نشینی کند و مقدمات سرنگونی دولت سوریه و سرکوبی مقاومت اسلامی فراهم شود. از همین رو هیچ بعید نیست که دادستان دادگاه بین المللی رفیق حریری با هدف قرار دادن و متهم ساختن حزب الله، پا را فراتر از این گذاشته و پس از حرب الله آماج حملات و اتهامات خود را متوجه ایران نماید، دادگاهی که عوامل اصلی آن از جمله دادستان آن «دانییل بلمار» و رئیس دادگاه «دانییل فرانسیس» با هماهنگی کامل و اشاره مستقیم آمریکا، فرانسه و آلمان انتخاب شده‌اند، کشورهایی که از سوی کارشناسان مستقل به همکاری با اسرائیل در ترور رفیق حریری متهم شده‌اند. از نکات جالب توجه در این دادگاه این است که دادستان و یا قاضی آن، تا کنون حاضر نشده‌اند تا اسرائیل را به عنوان یکی از متهمان احتمالی ترور حریری و دیگر شخصیت‌های لبنانی، وارد فاز تحقیقاتی دادگاه کند.

انتشار نوار صوتی جلسات و گفت‌وگوی سعد حریری با برخی از شاهدان دروغین پرونده ترور پدرش (از جمله زهیر الصدیق) که آنها را به ادامه شهادت‌های دروغین ترغیب می‌کند (جلسه‌ای که با حضور دادستان دادگاه بین المللی در یکی از هتل‌های پاریس برگزار شده بود) نشان می‌دهد که این دادگاه مستمسکی برای سرکوب مقاومت اسلامی در لبنان و حامیان منطقه‌ای آن است. حجم و سنگینی اتهامات و احکام این دادگاه آن قدر سنگین می‌تواند باشد که زمینه برخوردهای جدید نظامی در لبنان و منطقه خاورمیانه ایجاد کند. از همین رو است که سید حسن نصرالله بارها ضمن رد هرگونه اتهامی علیه عناصر حزب الله، تاکید کرده است که آمریکا و اسرائیل در چهارچوب حمایت از دادگاه بین المللی رفیق حریری به دنبال ایجاد جنگ سنی – شیعی و نزاع جدید طایفی در لبنان و بهره‌برداری از آن در اهداف منطقه‌ای در خاورمیانه هستند.