اختلافم با هاشمی از جنگ شروع شد
ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٧  کلمات کلیدی: سیاسی ، محسن رضائی ، اکبر هاشمی رفسنجانی ، جبهه وجنگ

به گزارش ندای انقلاب، محسن رضایی دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام در گفت‌وگو با روزنامه اعتماد از اختلافاتش با هاشمی‌رفسنجانی پرده برداشت و تاکید کرد اختلافش با رییس مجمع تشخیص از اداره جنگ شروع شد.

http://media.farsnews.com/Media/8507/Images/jpg/A0233/A0233937.jpg

او در پاسخ به این سوال که چرا طی سالیان اخیر اصرار زیادی دارد نشان دهد خط و ربطش با هاشمی فرق دارد، پاسخ داد :من هیچ اصراری ندارم. همه ، اختلاف نظرهای ما را می‌دانند، البته اهل هیاهو نیستم.

اختلاف نظر من با آقای هاشمی از زمان اداره جنگ شروع شد و در دوره اول ریاست‌جمهوری ایران اوج گرفت ولی هیچگاه این اختلاف نظرها را علنی نمی‌کردم مگر در موارد بسیار نادر. اما در نامه‌هایی به ایشان یا صحبت‌های حضوری نظرات خود را به ایشان می‌گفتم و الان هم می‌گویم.

اگر اعتقادات خود را نسبت به هاشمی بروز می‌دادم جامعه متلاطم و دچار تنش می‌شد.اعتماد ادامه داد:او همچنین انتقادات تند و تیزی به دولت زمان جنگ مطرح کرده و دولت موسوی را متهم به کم‌کاری در حوزه اقتصاد می‌‌کند.


عبور از بحران با رفراندوم 95 درصدی
ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۱  کلمات کلیدی: سیاسی ، مقام معظم رهبری ، جبهه وجنگ

خبرنامه دانشجویان ایران: سومین دوره انتخابات ریاست جمهوری  در شرایطی برگزار شد که کشور در اوج بحران سیاسی قرار داشت‌؛ تداوم جنگ تحمیلی و نیاز نیروهای جبهه به حمایتهای لجستیکی، انسانی و همچنین تشدید ترورهای کور منافقین علیه مردم عادی کوچه و بازار دو بحران عمده کشور بود؛ رئیس جمهور پیشین، محمد علی رجایی به تازگی در یک سوقصد به شهادت رسیده بود.

به گزارش خبرنگار «خبرنامه دانشجویان ایران»، پس از فاجعه هشتم شهریور 1360 که منجر به شهادت مظلومانه شهیدان رجایی و با هنر گردید، با تصویب مجلس شورای اسلامی آیت الله مهدوی کنی به سمت نخست وزیری موقت منصوب شد و اولین مأموریت او برگزاری انتخابات سومین دوره ریاست جمهوری بود.

اوضاع و احوال سیاسی و امنیتی کشور کاملاً تحت شعاع فضای جنگ تحمیلی و ترورهای کروهک منافین قرار گرفته بود.

یاران اصلی امام (ره) و انقلاب هر چند روز یک بار یکی پس از دیگری ترور می شدند و شخصیت های بزرگی چون مطهری، بهشتی، قدوسی، مفتح، عراقی، رجایی و باهنر از صحنه تحولات سیاسی کشور حذف شده بودند و از طرفی رزمندگان جبهه و جنگ خود را آماده انجام عملیات ثامن الائمه (ع) و شکستن حصر آبادان می کردند.

در این بحبوحه که آیت الله خامنه ای در ماجرای مسجد ابوذر مجروح گردیده بودند و در بیمارستان بستری بودند، نامزدی ایشان برای کاندیداتوری سومین دوره ریاست جمهوری اعلام شد که با استقبال احزاب و تشکل های متعدد مواجه گردید، بخصوص با حمایت مشترک جامعه مدرسین حوزه های علمیه قم، حزب جمهوری اسلامی، جامعه روحانیت مبارز، سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی وقت و... موج حمایت ها از سوی انجمن ها و گروه های سیاسی و صنفی از کاندیداتوری ایشان آغاز شد.

روز جمعه دهم مهرماه به عنوان تاریخ برگزاری انتخابات اعلام گردید و تعداد 46 نفر ثبت نام کردند که در بین آنها چهار نفر واجد صلاحیت تشخیص داده شدند که عبارت بودند از حضرت آیت الله سیدعلی خامنه ای ، سید علی اکبر پرورش ، حسن غفوری فرد، سیدرضا زواره ای.
 
مردم با شور و هیجانی دیگر اقدام به فعالیت های تبلیغی انتخابات نمودند و انتخابات در وقت مقرر انجام گردید و نتایج قطعی آن در روز 14 مهرماه سال 60 اعلام شد. و در نهایت آیت الله سید علی خامنه‌ای با کسب بیش از 16 میلیون  رای (۹۵٪) از مجموع ۱۶ میلیون و ۸۴۷ هزار و ۷۱۷ رای ماخوذه رئیس جمهور ایران شدند.

در تاریخ 17مهرماه که حکم تنفیذ ریاست جمهوری مقام معظم رهبری توسط امام راحل صادر گردید، مصادف با عید سعید قربان بود. حضرت امام (ره ) مرقوم فرمودند: «اینجانب به پیروی از ملت عظیم الشأن و با اطلاع از مقام و مرتبت متفکر و دانشمند محترم جناب حجت الاسلام آقای سیدعلی خامنه ای ایده الله تعالی رأی ملت را تنفیذ و ایشان را به سمت ریاست جمهوری اسلامی ایران منصوب نمودم و رأی ملت مسلمان متعهد و تنفیذ آن محدود است به اینکه ایشان به همان نحو که تاکنون خدمتگزار اسلام و ملت و طرفدار قشر مستضعف و به حکم قرآن کریم «اشداء علی الکفار، رحماء بینهم» بوده اند، از این پس نیز به همان تعهد باقی باشند و از طریق مستقیم انسانیت و اسلام انحراف ننمایند که ان شالله نمی نمایند... آقای رئیس جمهور و سایر دست اندرکاران و دولتمردان در جمهوری اسلامی باید بدانند که ملت شریف ایران بر همه آنان محبت و منت دارند؛ چرا که این ملت فداکار است که در اول انقلاب با نثار خون جوانان خود و زحمات طاقت فرسا پیروزی را به دست آورد و همه را از زندان ها و تبعیدها و انزواها و اختتاق ها نجات داد و حکومت را از ستمگران بازستاند و به آنان تحویل داد.»


حضرت آیت الله خامنه ای در این انتخابات توانستند بالاترین درصد آرأ مردم را در جریان ده مرحله انتخابات ریاست جمهوری تاریخ ایران به خود اختصاص دهند. ایشان که در سالهای پس از پیروزی انقلاب مسؤولیتهایی چون عضویت در شورای انقلاب‌، نمایندگی امام در شورایعالی دفاع‌، امامت جمعه تهران و نمایندگی مردم تهران در مجلس شورای اسلامی را بر عهده داشت‌، دو دوره چهار ساله در سمت ریاست جمهوری خدمت کرد.

البته شایان ذکر است در این دوره از انتخابات، آیت‌ا... مهدوی‌کنی یک روز قبل از اخذ آراء از نامزدی انصراف داد، همچنین آقایان علی موحدی ساوجی و علی‌اکبر ولایتی از جمله داوطلبان این دوره از انتخابات بودند که به دلیل حضور مقام معظم رهبری وارد میدان رقابت نشدند.

از جمله مسائل درخور توجّه در این دوره از انتخابات نسبت به انتخابات دوره‌های قبل آن است که رئیس‌جمهور منتخب، با بیش از16 میلیون رأی یعنی  بیش از  95درصد از کل آراء به ریاست جمهوری انتخاب شدند. این تعداد رأی تابه‌حال بیشترین میزان رأی در خلال انتخابات‌های ریاست جمهوری ایران می‌باشد. لازم به توضیح است پس از شهادت آقای محمدعلی رجائی، بنیان‌گذار جمهوری اسلامی ایران علی‌رغم نظر قبلی، شرط غیرروحانی بودن رئیس‌جمهور را برداشته و با این اقدام امکان حضور روحانیون در پست‌های اجرایی نظام فراهم شد.

افراد واجد شرایط رأی در این دوره بالغ بر بیست‌ودو میلیون نفر بوده‌اند. از دیگر ویژگی‌های بارز این دوره از انتخابات ریاست جمهوری افزایش آراء نسبت به دوره‌های قبلی بود. به طوری که نسبت به دورة دوم تعداد آراء 20 درصد افزایش یافت و مشارکت 75 درصدی مردم و کسب 95% از کل آرای مأخوذه توسط رئیس‌جمهور منتخب علی‌رغم اینکه انقلاب نوپای ایران اسلامی به دلیل اتخاذ مشی مسلحانه و ترورهای کور توسط منافقین و گروه‌های ضدانقلاب در درون درگیر و در جبهه‌های دفاع مقدس وارد یکی از بحرانی‌ترین مقاطع تاریخی شده بود، نشان داد که اولاً وحدت و همبستگی نیروهای انقلاب رمز پیروزی است، ثانیاً مردم به هر کنش مذبوحانه‌ای از آنچه و آنکه دشمن می‌پنداشت واکنش سترگ و حماسه ‌وار نشان داده و می‌دهد. علاوه بر آن انتخاب شخصیتی دانشمند و انقلابی و  از نزدیکترین  یاران حضرت امام روح تازه ای به مقاومت های ملت بخشید و کشور وارد مرحله ی جدیدی شد.

فرماندهی سپاه پاسداران آن زمان می گوید: «با انتخاب آیت‌الله خامنه‌ای به عنوان رئیس جمهور چیدمان جنگ و نیروهای آن نیز تغییر یافت و افرادی مانند شهید خرازی، شهید احمد کاظمی و مهدی باکری و شهید صیاد شیرازی که در اوایل جنگ به حاشیه رفته بودند به صحنه بازگشتند. »


از آغاز جنگ تا ماجرای نامه به امام و... نقل مکان به مجمع تشخیص
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٦  کلمات کلیدی: محسن رضائی ، جبهه وجنگ ، خاطرات

علت آغاز جنگ.../ ناگفته‌های بسیاری از دوران دفاع مقدس وجود دارد که.../ یکی از آن نامه‌هایی که برخی گمان می‌کنند من به امام نوشته‌ام، نامه مهمی است که من به جناب آقای هاشمی نوشته‌ام و برخی آن را با عنوان نامه رضایی به امام برای پذیرش قطعنامه طرح می‌کنند/ دلایل ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر/ دلایل ناکامی‌‌های سال سوم جنگ / نقل مکان به مجمع و نامه 18/6/76 رهبر انقلاب...

دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام و فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در دوران دفاع مقدس، ظهر امروز مهمان برنامه زنده «نیمروز» از شبکه سوم سیما بود.

به گزارش «تابناک»، محسن رضایی که به مناسبت گرامیداشت هفته دفاع مقدس در این برنامه حضور یافته بود، پیرامون مباحثی چون، علت آغاز و پایان جنگ، اختلافات سیاسی، مدیریتی و تخصصی دوران دفاع مقدس، دلایل تداوم جنگ پس از فتح خرمشهر، نامه‌نگاری‌های وی به حضرت امام(ره) و... به اظهار نظر پرداخت که خلاصه‌ای از آن به شرح زیر است:


 علت آغاز جنگ

علت مهم وقوع جنگ تحمیلی علیه ایران را باید در اصل وقوع انقلاب و آرمان های آن جستجو کرد، در واقع استکبار شرق و غرب با عاملیت صدام، جنگ را آغاز کرد تا انقلاب اسلامی و اهداف آن را ناکام بگذارد.

 ناگفته‌ها...

ناگفته‌های بسیاری از دوران دفاع مقدس وجود دارد که بخش‌هایی از آن تنها برای نسل‌های بعدی ناگفته مانده، ولی بخش‌هایی هم هست که حتی همان نسل حاضر در آن دوران هم آنها را نشنیده‌اند.

برای نمونه، بیشتر بخش‌های مدیریتی جنگ ناگفته مانده که من همواره از ترس سیاسی شدن و برخوردهای غیرمنصفانه با آن، به آنها راه نیافته‌ام، ولی می‌خواهم به مرور آنها را بازگو کنم.


نکته مهمی که در این باره باید بدان توجه داشت، این که به ویژه در سال‌ نخست جنگ، بیشتر اختلافات سیاسی بود‏ و بنی‌صدر و هم‌فکرانش بدون توجه به ابعاد گسترده هجوم دشمن و لزوم همدلی میان مسئولین، در دو جبهه سیاسی و جنگ همواره بر طبل تفرقه می‌کوبیدند که نتایج سال اول جنگ گویای آن است.

این در حالی است که در سال‌های بعدی  اختلافات صرفا  فنی و تخصصی بود، ولی از آنجا که دغدغه همه یکی بود، این اختلافات اتفاقا باعث بهتر انجام شدن کارها می‌شد.


 دلایل شکست در برخی عملیات‌ها

باید توجه داشت در هر جنگی هم شکست هست و هم پیروزی و برای همین، ما هم در این هشت سال در مقاطعی پیروز میدان بودیم و در مقاطعی با شکست مواجه می‌شدیم، چنانکه روی هم رفته، ‌شش سال و نیم از طول جنگ را ما در حال تهاجم بودیم و عراق تنها یک سال و نیم در وضعیت تهاجم بود.

اما هم در شکست‌ها و هم در پیروزی‌ها یک سلسله عوامل دست به دست هم می‌داد. مثلا در کربلای 4 عوامل منافقین به کمک جاسوسی ماهواره‌های آمریکایی، سبب لو رفتن عملیات و شکست آن شد یا در عملیات رمضان و... ولی نکته مهم آن است که در مجموع و در پایان جنگ، این ما بودیم که سرافرازانه پیروز شدیم.


ماجرای نامه‌هایم به امام

من نزدیک چهارصد صفحه نامه به امام(ره) دارم که بیش از 95 درصد آنها هنوز منتشر نشده است و هر جا احساس نیاز کنم، به مرور آنها را منتشر خواهم کرد.

اما درباره پایان جنگ، یکی از آن نامه‌هایی که برخی گمان می‌کنند من به امام نوشته ام، نامه مهمی است که من به جناب آقای هاشمی نوشته‌ام که ظاهرا ایشان آن نامه را به امام داده‌اند.


محتوای آن نامه اساسا درباره قطعنامه نبود، چون شخصا در آن مقطع موافق قطعنامه نبودم و در آن نامه، تنها در مورد امکانات مورد نیاز برای ادامه کار صحبت کرده بودم و خطاب به آقای هاشمی به عنوان فرمانده جنگ، گفته بودم که ما پیروزی سریع تر، نیاز به چنین امکاناتی داریم؛ البته گفته بودیم که اگر این امکانات را هم ندهند ما برای رسیدن به اهداف انقلاب به دفاع ادامه خواهیم داد. این همان نامه‌ای است که برخی آن را با عنوان نامه رضایی به امام برای پذیرش قطعنامه طرح می‌کنند.

 دلایل ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر

نخست اینکه در آن زمان، هرچند خرمشهر به لطف خداوند آزاد شده بود، اما همچنان هزاران کیلومترمربع از زمین‌های ما دست دشمن بود... مانند موسیان، نفت‌شهر و... و اینکه برخی مدعی‌اند که جنگ در آن زمان باید پایان می‌پذیرفت، عمدا یا سهوا از این نکته عبور می‌کنند.

دوم آنکه جنگ قاعدتا تنها با پذیرفتن بین‌المللی مرزها ـ همان قرارداد معروف 1975 الجزایر ـ پایان می‌پذیرفت و بنابراین نمی‌شد بدون تعیین تکلیف مرزها دست از جنگ بکشیم؛ افزون بر اینکه مثل روز روشن بود که عراق مترصد این مسأله بود تا به بازسازی قوای خود پرداخته و دوباره حمله کند.


از سویی، هنوز هم که هنوز است، هیچ سند و مدرکی از سوی کسانی که مدعی‌اند اعراب و عراق حاضر به پایان جنگ و پرداخت غرامت به ما بوده ارایه نشده و فقط ادعا می شود  که یک مقام سعودی در جلسه ای با سفیر ما چنین چیزی گفته است  که البته چون در جایی ثبت و از سوی طرف مقابل رسما بیان و اعلام نشد، هیچ ارزشی نداشت.

دلایل ناکامی‌‌های سال سوم جنگ

در مقطعی از جنگ، و درست پس از فتح خرمشهر، ما دچار ناکامی‌هایی شدیم. دلیل عمده آن هم این بود که نیروهای عراقی با کمک گسترده مالی ـ تسلیحاتی آمریکا، کشورهای اروپایی و اعراب رشد و بازسازی شده بودند، ولی ما چنین امکانی را نداشتیم؛ بنابراین، ما تنها به فکر ابتکارات افتادیم و مثلا از رودخانه‌ها و باتلاق‌ها استفاده کردیم و محور عملیات‌ها را چنین جاهایی تعیین می‌کردیم تا آنها نتوانند از امکاناتشان بهره ببرند.


 چه اتفاقی با حضور شما در سپاه افتاد؟

پس از ابلاغ حکم حضرت امام(ره) به من، مبنی بر پذیرفتن فرماندهی کل سپاه،‏ رمز اصلی کلام امام(ره) را در تأکید ایشان بر بهره‌مندی از «انسان‌ها» یافتم؛ بنابراین، با پیروی از ایشان بچه‌های انقلابی را پیدا کردیم و به اینها که هر کدام سی‏، چهل نفر نیرو داشتند، گفتیم بروند تیپ و بعدا لشکر درست کنند.

مثلا همت را که در پاوه مستقر بود، خرازی را که در دارخوین بود، باکری را که در اهواز حضور داشت و... جمع کردیم و همین شد که به مرور تیپ‌ها و لشکرهای گوناگون توسط همین بچه‌های بی ادعا تشکیل شد و سرنوشت جنگ تغییر کرد.

البته برخی همیشه می‌پرسند که چگونه شما و این نیروهای جوان ـ عمدتا بین بیست تا سی سال ـ که قاعدتا هم بی تجربه بودند، توانستید جنگ را اداره کنید؟

در این باره باید گفت که اینها همه از مبارزین پیش از انقلاب بودند و اغلب در کوران مبارزه با رژیم ستم شاهی ساخته و پرداخته شده بودند؛  هنر امام(ره) این بود که زمینه را برای جوانان فراهم کرد تا بتوانند بیایند و در حین کار توانایی های خود را به فعلیت برسانند و البته گاهی هم اشتباه کنند، اما در مدت کوتاهی اشتباه خود را جبران نمایند و سرانجام خود را نشان دهند و همین شد که این جوانان با رشادت‌هایشان در تاریخ این کشور ماندگار شدند.


نقل مکان به مجمع تشخیص مصلحت نظام از سپاه و نامه 18/6/76 رهبر انقلاب

دلیل خروج من از سپاه همان دلیل ورودم به آن است؛ ورود من به سپاه از سر تکلیف و برای مبارزه با دشمنان بود و پس از پایان جنگ با توجه به اینکه احساس می‌کردم، اکنون کشور در موقعیتی دیگر به کمک من نیاز دارد، از سپاه خارج شدم و با تغییر رشته از مکانیک به اقتصاد، ادامه تحصیل دادم و با اینکه تصمیم خود را گرفته بودم، با توجه به شرایط پیش آمده ـ ارتحال حضرت امام(ره) ـ با تجه به ضرورت های پیش آمده، صبر کردم و سه سال بعد خدمت رهبر انقلاب رسیدم و مسأله را با ایشان در میان گذاشتم.

ایشان به من فرمودند که الآن به صلاح نیست و هر موقع وقتش شد، به شما می گویم که این مسأله تا چند سال بعد مسکوت ماند تا اینکه ایشان مرا خواستند و از دلایلم برای این کار پرسیدند و پس از شنیدن دلایل من فرمودند که قانع شدم. پس از آن روز هم تا زمانی که جایگزینی پیدا کنند، من ماندم و سپس با نظر ایشان به دبیرخانه مجمع تشخیص مصلحت نظام رفتم که البته نامه محبت آمیز ایشان در تاریخ هجدهم شهریور سال 76 موید این مسأله است.

البته من به زودی همه این ماجرا را در کتاب خاطرات خود با مستندات موجود منتشر خواهم کرد.


بازخوانی تحولات سیاسی نظامی 8 سال دفاع مقدس
ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٦  کلمات کلیدی: جبهه وجنگ ، سیاسی
سرویس دفاع مقدس «تابناک» ـ در بهمن ماه سال 1357، مبارزات چندین ساله مردم ایران با ظلم و ستم حکومت‌های مستبد به نتیجه رسید و حضرت امام(ره) در 12 بهمن ماه 1357 پس از پانزده سال تبعید به میهن بازگشت. تن دادن حکومت به اجازه دادن برای ورود امام(ره) به ایران، به معنای اجتناب‌ناپذیری وقوع انقلاب و اعتراف حکومت شاهنشاهی به این امر بود. با وجود این، باید گفت که حضرت امام(ره) و مردم در به ثمر رساندن انقلاب اسلامی از هیچ انقلابی الگو نگرفتند، ولی انقلاب، خود به الگویی برای مردم منطقه و جهان تبدیل شد.

انقلاب اسلامی، از پیروزی تا جنگ تحمیلی

هرچند ساختار کلی نظام در سال 58 شکل گرفت، چالش‌های سیاسی ـ امنیتی نیز پیش روی کشور قرار گرفت. حضرت امام(ره) که در همان ماه‌های نخست پیروزی انقلاب در اندیشه تدبیر برای آینده انقلاب و طراحی پایه‌های مستحکم برای آن بود، دستور برگزاری نخستین همه‌پرسی درباره حکومت جمهوری اسلامی ایران را دادند که با رأی مثبت 2/98 درصدی مردم در تاریخ دوازدهم فروردین 1358 روبه‌رو شد.

مشارکت دادن جامعه در تشکیل نهادهای مردمی مانند مجلس شورای ملی، انتخابات ریاست جمهوری، مجلس خبرگان و... برای استقرار نظام در سال 58 قابل توجه است. حضرت امام(ره) اداره امور حکومت را به جامعه سپردند و تأکید و شتاب ایشان در این تصمیم از یک سو و میزان ریسک‌پذیری آن از سوی دیگر، چندان زیاد بود که حتی مورد انتقاد بسیاری از دوستان انقلاب نیز قرار گرفت.

البته استقرار نظام بسته به امر مهم دیگری نیز بود و آن، ایجاد یکپارچگی ملی و همسویی میان گروه‌ها و اقوام بود، چرا که در این مقطع، شاهد شکل‌گیری تحولات امنیتی در قالب شورش، کودتا، تجزیه‌طلبی و... در نقاطی چون خوزستان، کردستان، تبریز و ... با حمایت خارج بودیم. توطئه‌ها و آشوب‌ها، موجب ایجاد چالش‌های سیاسی و امنیتی برای جمهوری اسلامی ایران شد، به گونه‌ای که وحدت ملی و تمامیت ارضی در این مقطع، تهدید شد.

بی‌نظیرترین انقلاب در تاریخ معاصر جهان در این سال با تحولات قابل توجه دیگری نیز همراه بود که البته ریشه بسیاری از این رخدادها به این موضوع برمی‌گشت که درک ریشه‌ها، عمق، و ابعاد انقلاب اسلامی برای بسیاری از کشورهای جهان و از جمله ایالات متحده آمریکا ـ که تا آن زمان، بیشترین نفوذ را در ایران داشت ـ مشکل بود. آمریکا برای به کنترل درآوردن انقلاب، تلاش‌های خود را افزایش داد. جامعه و رهبر انقلاب با حساسیت ویژه ای به این موضوع نگاه کردند و تسخیر لانه جاسوسی در سیزدهم آبان 58 ـ که به تعبیر امام «انقلاب دوم» نامیده شد ـ واکنش طبیعی و منطقی به این حوادث بود.

در درون کشور نیز برخی گروه‌های سیاسی مانند حزب توده، در صدد سهم خواهی از حکومت برآمدند، به ویژه  اینکه درک درستی از رویکرد انقلاب اسلامی نبود و از سوی دیگر، تلاش‌های بسیاری هم برای ایجاد انحراف در اصول و اهداف انقلاب انجام شد. شکل‌گیری گروهک‌های انحرافی و تروریستی در این راستا بود و انقلاب از وجود برخی شخصیت‌های برجسته خود مانند شهید مطهری، سپهبد قرنی و آیت‌الله مفتح در سال 58 محروم شد.
 
آغاز جنگ تحمیلی (سال 1359)

انقلاب اسلامی ایران در سومین سال خود با یک جنگ تحمیلی و همه جانبه روبه‌رو شد. این جنگ در 31 شهریور ماه 59 از سوی رژیم بعث عراق و یک جانبه علیه ایران آغاز شد. غیر مترقبه بودن جنگ، موجب از هم پاشیدگی زندگی مردم در ابعاد گوناگون شد، ولی با وجود کاهش قدرت بازدارندگی نظامی ایران، استراتژی دفاعی کشور در برابر تجاوز دشمن مبتنی بر سه محور اسلام، مردم و سرزمین در همان ماه‌های آغازین جنگ شکل گرفت.

درباره ریشه‌های جنگ نیز باید گفت که ادبیات سیاسی انقلاب اسلامی در بیان مواضع و دیدگاه‌های انتقادی نسبت به تحولات نظام جهانی با صراحت بیشتری گفته شد، به گونه‌ای که غرب و آمریکا به این نتیجه رسیدند که رویکرد انقلاب اسلامی در راستای توازن منطقه ای مورد نظر آنان نیست. به همین دلیل، آمریکا در فروردین 59 رابطه خود را با ایران قطع کرد.

در این باره باید گفت که رویداد طبس، منجر به شکست عملیات نجات گروگان‌های آمریکایی شد. کودتای نوژه همدان برای متوقف ساختن انقلاب بود و از سوی دیگر، کشورهای منطقه که از صدور انقلاب اسلامی نگران شده بودند، باید برای متوقف کردن آن کاری می‌کردند.

در میان کشورهای منطقه و در دهه‌های گذشته منتهی به انقلاب، عراق بیشترین چالش‌های امنیتی و نظامی را با ایران داشت. رژیم بعث عراق در آغاز سال 59 با انجام تحرکات مرزی و ایذایی، تمایل خود را به انجام جنگ علیه ایران نشان داد، اما پیش‌بینی جنگ برای مقامات سیاسی کشور سخت بود.

در این راستا، گویا مسئولین در برابر آغاز جنگ تحمیلی در پایان شهریور 59 غافلگیری شده بودند. جامعه نیز به دلیل نداشتن آمادگی در رویارویی با چنین واقعه‌ای، دچار نوعی بهت و حیرت شد. با وجود این، مسأله «اجتناب ناپذیری جنگ»، هنوز یکی از پرسش‌های مهم و اساسی نزد نخبگان و صاحب نظران است و پاسخ به آن برای آینده کشور، از اهمیت راهبردی برخوردار است.

در تاریخ 31 شهریور ماه 59 تهاجم سراسری عراق به ایران با بمباران هوایی فرودگاه مهرآباد آغاز شد. در همان روزها و ماه‌های نخست جنگ، بخش زیادی از سرزمین ایران به اشغال ارتش بعث درآمد و نبود انسجام و هماهنگی در درون ارتش و نبود تجربه راهبردی برای مقابله با تجاوز نظامی عراق، موجب ناتوانی ارتش در دفاع موثر از سرزمین ایران شد. ضعف در فرماندهی کلان و اجرای طرح‌های دفاعی ناقص ـ که عمدتا به تأیید بنی صدر می‌رسید ـ موجب شد تا مشکلات بسیاری برای شکل‌گیری راهبرد دفاع همه جانبه مردمی ایجاد شود.

مردم مناطق جنگی، به ویژه در خوزستان به فکر تشکیل هسته‌های دفاع مردمی افتادند و در برابر پیشروی ارتش مسلح عراق جانانه دفاع کردند. با وجود این، خرمشهر در همان ماه‌های آغازین جنگ سقوط کرد.

در درون کشور نیز اختلافات ادامه داشت و تأثیر منفی بر جبهه‌های جنگ گذاشت.

روند آزادسازی مناطق اشغالی (سال 1360)

تحولات و رخدادهای سال 60 در قالب دو محور عمده «تشدید بی‌ثباتی‌های سیاسی در داخل» و «شکل‌گیری روند آزادسازی بخشی از مناطق اشغالی در جبهه خارجی» تعریف می‌شوند.

اختلافات درونی در آغاز سال 60 تشدید شد و گروهک منافقین و هواداران چریک‌های فدایی خلق، درگیری‌های خیابانی را به اوج رساندند. همچنین شکست بنی صدر در سازماندهی دفاع موثر در جبهه خارجی، موجب تأثیرگذاری منفی در میدان درونی شد. وی در 20 خرداد از فرماندهی کل قوا عزل و به دنبال آن، دو فوریت طرح بی‌کفایتی سیاسی رئیس جمهوری وی در مجلس شورای اسلامی تصویب شد و سرانجام، شورش‌های خیابانی، به آغاز مبارزه مسلحانه گروهک مجاهدین خلق با جمهوری اسلامی و واقعه 30 خرداد 60 انجامید.

ایجاد همسویی در درون پس از عزل بنی صدر، تقویت جبهه خارجی را به همراه داشت، به گونه‌ای که اجرای عملیات فرمانده کل قوا، خمینی روح خدا در منطقه دارخوین، به افزایش روحیه مقاومت و دفاع در جامعه انجامید. در ماه‌های میانی و پایانی این سال و در پی تغییر استراتژی جنگ، عملیات‌های مهمی چون ثامن الائمه و طریق القدس، طراحی و اجرا و بخش‌هایی از سرزمین‌های اشغالی آزاد شد.

سال 60 از جنبه وقوع ترورهای هدفمند ضد انقلاب نیز قابل توجه است. متأسفانه در جریان این ترورها، شماری از رهبران و کارگزاران موثر نظام به شهادت رسیدند؛ انفجار حزب جمهوری و شهادت 72 تن از اعضای این حزب، ترور ناموفق حضرت آیت‌الله خامنه ای در مسجد ابوذر و انفجار دفتر نخست وزیری و شهادت رجایی و باهنر از جمله این ترورها بود.

البته برآیند مجموعه این تحولات در راستای تحکیم موقعیت کشور در برابر رویدادهای درونی و بیرونی ارزیابی شد، به گونه‌ای که انقلاب اسلامی در صحنه داخل از نشان دادن رفتارهای دمکراتیک بازنماند و در جبهه‌های جنگ، سلسله عملیات‌های موفقیت آمیزی به اجرا گذارد.

تغییر موازنه سیاسی و نظامی به سود ایران (سال 1361)

تداوم پیروزی‌های رزمندگان در جبهه‌ها، موجب تغییر موازنه سیاسی و نظامی به سود ایران شد. در آغاز سال 61 رزمندگان اسلام موفق شدند دو عملیات مهم و سرنوشت ساز را به اجرا گذارند؛ یکی، عملیات فتح‌المبین با رمز یا زهرا(س) و دیگری عملیات بیت المقدس با رمز یا علی(ع) بود. فتح خرمشهر در سوم خرداد 61 موجب شد تا کشور در شرایط منحصر به فرد و تاریخی قرار گیرد. فشار روحی و روانی سنگینی تا این تاریخ روی مسئولین بود و آزادسازی خرمشهر، تا اندازه‌ بسیاری در کاهش این فشار موثر بود. سخنان حضرت امام(ره) درباره اهمیت این واقعه، مبنی بر اینکه فتح خرمشهر، فتح خاک نیست، بلکه فتح ارزش‌های اسلامی است، حکایت از اهمیت آن دارد.

دولت وقت ایران نیز خود را موظف دانست تا بودجه کشور را به گونه ای هزینه کند که مردم از نظر روانی با کمترین مشکلات، زندگی کنند؛ افزون بر اینکه شورای‌عالی بازسازی مناطق جنگی نیز در کشور تشکیل شد.

اما درباره صحنه خارجی و جنگ، تحت تأثیر مسأله ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر، اختلاف نظر در درون کشور ایجاد شد؛ رفت و آمدهای منطقه ای برای برقراری آتش بس میان ایران و عراق شکل گرفت، ولی ایران از پذیرش پیشنهادهای ناقص آنها ـ که در بردارنده حقوق کشور نبود ـ خودداری کرد. ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر، مهمترین پرسشی بود که مطرح شد. با وجود اعلام نظر قطعی حضرت امام(ره) به ادامه جنگ و پیشروی در خاک عراق، فرماندهان نظامی و مسئولین سیاسی درباره چگونگی اجرا، دارای دیدگاه‌های متفاوتی بودند و این اختلاف، تأثیر بسیاری بر نحوه ادامه دفاع گذاشت.

جمهوری اسلامی ایران با این تفکر که امکان دستیابی به پیروزی زودهنگام بر عراق مبتنی بر همان تاکتیک‌های پیشین وجود دارد، عملیات رمضان را طراحی و اجرا کرد که دارای نتایج قابل قبولی برای ایران نبود. رژیم بعث عراق، سرنوشت سیاسی خود را در نتیجه این عملیات می‌دانست و به همین دلیل، با همه توان دفاع کرد.

پس از عملیات رمضان، به تدریج این موضوع روشن شد که استراتژی جمهوری اسلامی بر دستیابی به صلح با یک پیروزی بزرگ استوار است؛ بدین شکل که ایران با پیروزی در یک عملیات بزرگ، دشمن را در وضعیتی گذارد که به ارایه امتیاز به ایران و پایان دادن به جنگ تن دهد. این تفکر به تدریج بر استراتژی نظامی و سیاسی ایران در جنگ سایه افکند و تا پایان جنگ همچنان حاکم بود.

تغییر ماهیت جنگ از تهاجمی به فرسایشی (سال 1362)

 جنگ در سال 62 به بن‌بست رسید و ماهیت آن از تهاجمی، به فرسایشی تبدیل شد. اراده برای پایان جنگ بر کلیه طرح‌های دفاعی سایه افکنده بود. اجرای عملیات‌های محدود به عنوان مقدمه اجرای عملیات‌های بزرگ در ماه‌های پایانی 61 و اوایل 62 ناموفق بودند؛ بنابراین، انجام عملیات در مناطق غربی کشور مانند عملیات والفجر در دستور کار قرار گرفت.

جنگ در خطوط نبرد مستقیم دارای نتایج روشنی نبود؛ بنابراین، عراق اقدام به بمباران هوایی و موشکی شهرهای ایران و نیز برای متوقف ساختن پیشروی‌های احتمالی ایران، از سلاح‌های شیمیایی استفاده کرد.

نگرانی‌های غرب و منطقه درباره وضعیت حکومت صدام، موجب شد تا سیل کمک‌های مالی و تسلیحاتی به عراق سرازیر شود و در همین هنگام بود که روابط سیاسی آمریکا و عراق، برقرار شد.

دولت نخستین برنامه پنجم توسعه سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کشور را تقدیم مجلس و تلاش می‌کرد تا صحنه جنگ را از صحنه زندگی مردم جدا کند؛ بنابراین، سیاست‌ها و برنامه‌ها در راستای عادی کردن زندگی مردم و اجرای فعالیت‌های اقتصادی و فرهنگی بود.

همچنین ضرورت جلوگیری از فرسایشی شدن جنگ، ایجاب می‌کرد تا فرماندهان نظامی به اجرای طرح‌هایی که در بردارنده ابتکار عمل نظامی باشد، بیندیشند. به همین دلیل در پایان سال 62 عملیات خیبر در منطقه «هورالهویزه» اجرا و منجر به تصرف جزایر مجنون شد.

مهمترین ابتکار عمل در این عملیات، تغییر وضعیت صحنه نبرد از خشکی به آبی بود؛ قابلیت‌های نظامی ایران در نتیجه موفقیت‌های این عملیات مورد توجه ناظران خارجی قرار گرفت.

گسترش ابعاد غیر نظامی جنگ (سال 1363)

در سال 63، حوزه جغرافیایی جنگ گسترش یافت و در ابعاد غیر نظامی نیز گسترده شد. هدف نهایی از این اقدام عراق که با حمایت وسیع غرب و منطقه همراه شده بود، تشدید فشار به ایران بود، چرا که ایران نشان داده بود به رغم محدودیت‌ها در زمینه تجهیزات و امکانات، قابلیت رخنه در دیواره دفاعی عراق و تغییر توازن نظامی به سود خود را دارد.

در این باره باید گفت، عراق که از پشتیبانی غرب و شرق اطمینان حاصل کرده بود، با استفاده از هواپیماهای فرانسوی «سوپر اتاندارد»، ضمن حمله به جزیره خارک، نفتکش‌های حامل نفت ایران را مورد حمله قرار داد. این اقدام عراق در چهارچوب استراتژی تشدید فشار به ایران ارزیابی می‌شود. اقدام مقابله به مثل ایران و تهدید به بستن تنگه هرمز، موجب تشدید نگرانی‌های منطقه و غرب شد؛ نتیجه این امر، افزایش تحرکات دیپلماتیک و ضرورت مداخله غرب برای تعیین سرنوشت جنگ بود.

عراق برای غلبه بر ناکامی‌هایش در اجرای استراتژی جنگی در صحنه نبرد و همچنین تشدید فشار روانی بر افکار عمومی جامعه ایران، به بمباران هوایی و موشکی شهرها و اماکن غیر نظامی ادامه داد و در جبهه‌های جنگ نیز به صورت گسترده از سلاح‌های شیمیایی بهره برد.

جمهوری اسلامی ایران نیز برای ادامه جنگ با محدودیت‌های مالی و تسلیحاتی زیادی روبه‌رو شد. طراحی هر گونه عملیات برای خارج ساختن جنگ از وضعیت بن بست، تحت فشارهای روحی سنگین صورت می‌گرفت. مشکلات ادامه جنگ و تردیدهای مطرح، موجب شد تا دو نوع دیدگاه عمده درباره نحوه ادامه جنگ پدید آید.

خروج از بن بست و تغییر موازنه به سود ایران ( سال 1364)

جنگ در سال 64 و در پنجمین سال خود، در حالی ادامه یافت که شاهد خارج شدن آن از وضعیت بن بست و تغییر موازنه به سود ایران هستیم. از سوی دیگر، تداوم جنگ در سال 64 نشان دهنده ناکامی عراق در اجرای استراتژی فشار به ایران و از پا درآوردن آن بود.

البته عراق در این سال همچنان بر انجام حمله به شهرها و اماکن غیر نظامی اصرار ورزید و به حمله به تاسیسات نفتی ایران ادامه داد. شورای امنیت سازمان ملل نیز برای نخستین بار اقدام عراق در استفاده از سلاح‌های شیمیایی را محکوم کرد.

حضرت آیت‌الله خامنه ای به عنوان رئیس‌جمهور وقت ایران به کشورهای سوریه، لیبی، چین و ژاپن سفر کرد؛ این سفرها بیانگر در پیش گرفتن رویکردی جدید در حوزه سیاست خارجی ایران بود. جمهوری اسلامی ایران تصمیم گرفت در مجامع بین المللی حضور پر رنگتری داشته باشد. سفر سعود الفیصل، وزیر خارجه عربستان به تهران، بخشی از نتایج شکل گیری روند جدید در سیاست خارجی ایران بود.
همچنین دبیرکل سازمان کنفرانس اسلامی به مواضع اشتباه این سازمان درباره جنگ تحمیلی اعتراف کرد و دبیرکل سازمان ملل نیز بر حق بودن مواضع ایران صحه گذارد.

در میدان نبرد نیز فرماندهان به این نتیجه رسیدند که با تجربه عملیات‌های رمضان، والفجر، خیبر و بدر، نمی‌توان عملیات‌های گسترده انجام داد. در عین حال، اجرای عملیات‌های محدود برای زنده نگه داشتن جنگ و فشار نظامی بر دشمن در دستور کار بود؛ افزون بر اینکه دیرکرد در اجرای عملیات گسترده، پذیرفته نبود. به همین دلیل، بحث و بررسی در مورد منطقه فاو از خرداد 64 و عملیات والفجر 8 در بهمن ماه 64 آغاز و بدین ترتیب بندر فاو فتح شد؛ این عملیات موجب شد تا توازن نظامی به سود ایران تغییر کند.

فتح فاو از این جهت نیز اهمیت داشت که بر خلاف تصور برخی مسئولین جمهوری اسلامی ایران ـ که آن را به نوعی برای ارایه امتیاز به ایران و پایان جنگ قلمداد می‌کردند ـ موجب افزایش حمایت‌ها از عراق شد.

تصویب قطعنامه 598 (سال 1365)

در سال 65، دامنه جنگ با هدف مقابله با برتری ایران تشدید شد. به همین دلیل، امام خمینی(ره) با درکی که از نتایج احتمالی ناشی از پیروزی ایران در عملیات فاو، مبنی بر فشار به ایران داشتند، سال 65 را به نام «سال استقامت» نام نهادند.

پس از فتح فاو، هیچ گونه تغییری در روش قدرت‌های حامی عراق ایجاد نشد و فشار به ایران را در ابعاد جدیدی دنبال کردند. صدام که در بازپس گیری فاو ناامید شده بود، استراتژی «دفاع متحرک» را آغاز کرد؛ اشغال دوباره مهران در اردیبهشت 65 بر اساس این استراتژی انجام گرفت.

افشای ماجرای مک فارلین در سیزدهم آبان 65، کلیه تحولات سیاسی و نظامی جنگ را تحت تأثیر قرار داد. آمریکایی‌ها در گفت‌وگوهای محرمانه با ایران، امیدوار بودند از اختلاف نظر جناح‌های سیاسی ایران برای تحکیم موقعیت خود استفاده کنند، ولی افشای این ماجرا موجب شد تا موقعیت آمریکا حتی در منطقه هم دچار بحران شود.

تلاش ایران برای حفظ برتری و در مقابل، کوشش عراق‌ها برای تغییر این وضعیت منجر به تصمیم ایران به اجرای عملیات موفقیت آمیز کربلای 5 شد. این عملیات  هرچند به دلیل مقاومت عراق نتوانست منجر به فتح بصره شود، موجب تثبیت توازن به سود ایران شد. عراق نیز برای غلبه بر فضای به وجود آمده، با حمله به نفتکش‌ها و پایانه‌های نفتی و مراکز صنعتی و اقتصادی ایران، هدف بین‌المللی کردن جنگ را دنبال کرد.

با وجود این، فشارهای بین المللی برای پایان جنگ با تصویب قطعنامه 588 شورای امنیت سازمان ملل ادامه یافت؛ این قطعنامه بدون اشاره به نام کشور متجاوز، خواستار توقف فوری جنگ بود.

آغاز پایان جنگ (سال 1366)

آغاز روند شکل‌گیری پایان جنگ با تصویب قطعنامه 598، مهمترین تحول مربوط به سال 66 بود.

هفتمین سال جنگ در حالی ادامه یافت که فشارهای نظامی عراق در خلیج فارس بر ایران تشدید و موجب شد تا برتری ایران در جنگ زمینی تحت تأثیر قرار گیرد. جنگ نفتکش‌ها به طور گسترده‌تری در این سال ادامه یافت. سیاست مقابله به مثل ایران و اجرای استراتژی قایق‌های تندرو، عملا آمریکا را به میدان نبرد وارد کرد.
آمریکا سکوهای نفتی نصر و سلمان را نابود و کشتی ایران اجر را غرق کرد، به گونه‌ای که در بعد نظامی، اساسا شش ماهه نخست سال 66 به درگیری ایران و آمریکا در خلیج فارس معطوف شد و سرانجام با برخورد موشک به اسکله «الاحمدی» کویت در سی‌ام مهر ماه، آمریکا رسما از ادامه دادن نبرد عقب نشست.در بعد سیاسی و بین المللی، قطعنامه 598 تصویب شد و ایران با تلاش‌های دیپلماتیک به دنبال تعدیل مفاد آن بود.

در بعد منطقه ای، کویت حمایت رسمی خود را از عراق اعلام کرد و عربستان نیز جمعه خونین را آفرید. در این حادثه، پلیس عربستان در یک حمله از پیش طراحی شده به حجاج ایرانی حمله کرد و 222 نفر را به شهادت رساند.
در بعد داخلی نیز کاهش توان دولت در تأمین هزینه‌های جنگ به شکل محسوسی خود را نشان داد. با وجود این، هیچ کدام از این تحولات منجر به پایان جنگ نشد.

پایان جنگ (سال1367)

جنگ در سال 67 پایان یافت، ولی چگونگی آن قابل توجه است؛ به عبارت دیگر، نحوه پایان جنگ و اینکه چرا جنگ به این شکل پایان یافت، یکی دیگر از پرسش‌های اساسی است که در پاسخ به آن نظریات متفاوتی طرح شده است؛ با وجود این، برخی تحولات پایانی سال در فهم چرایی پایان جنگ موثر هستند.

آمریکا در آغاز سال 67، به دو سکوی نفتی ایران در خلیج فارس حمله و همچنین ناوچه جوشن، ناو سهند و یک قایق تندروی ایران را نابود کرد. عراق نیز که در سال 66 به بازسازی ارتش و تغییر استراتژی نظامی پرداخته بود، در همان آغاز سال 67، در صدد بازپس‌گیری بندر فاو از ایران برآمد و با غافلگیر کردن نیروهای ایران در عرض 36 ساعت این کار را انجام داد.

به این ترتیب، منافقین که از سال 65، همه فعالیت‌های خود را از فرانسه به عراق منتقل کرده بودند، خود را کامل در اختیار ارتش عراق گذاردند؛ آنان با حمله به مهران، شعار امروز مهران، فردا تهران را مطرح کردند.

آمریکا هواپیمای مسافربری ایرباس حامل 290 سرنشین را بر فراز آب‌های خلیج فارس سرنگون کرد.

حضرت امام(ره) در درون کشور دو اقدام اساسی انجام داد: نخست، انتصاب آقای ‌هاشمی رفسنجانی به عنوان جانشین فرمانده کل قوا به منظور ایجاد ستاد فرماندهی کل، هماهنگی ارتش و سپاه، تمرکز صنایع دفاعی و تأمین تجهیزات، تمرکز امور تبلیغی و فرهنگی و بهره‌برداری از کمک‌های مردمی و دوم، اعلام بسیج عمومی برای دفاع در برابر تهاجمات عراق بود.

رئیس جمهوری اسلامی ایران طی نامه ای در 27 تیر ماه، پذیرش قطعنامه 598 از سوی ایران را به دبیرکل سازمان ملل اعلام کرد؛ پذیرش قطعنامه 598 و پایان جنگ، بحث‌هایی را درباره رویکرد سیاست خارجی ایران مطرح ساخت و این احساس پدید آمد که هزینه‌های جنگ، موجب دست کشیدن ایران از اصول انقلابی شده است؛ اما حکم تاریخی امام درباره اعدام سلمان رشدی در بهمن ماه 67 خط بطلانی بر این گونه تحلیل‌ها بود.

تهیه و تنظیم: رضا مؤمن‌زاده

روایت رضایی از نقش آیةالله خامنه ای در جنگ
ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٦  کلمات کلیدی: جبهه وجنگ ، مقام معظم رهبری ، محسن رضائی ، خاطرات

این خاطره می تواند هشداری باشد به بسیاری از تحریفات و مصادره های غیرمنصفانه که این روزها در ارتباط با جنگ بیان می شود. افرادی که این روزها، غیر مسئولانه در رابطه با دفاع مقدس اظهار نظر می کنند باید بدانند اگر بسیاری از نکات صادق جنگ بیان شود این نااهلان فرصت تحریف پیدا نمی کنند.

فرمانده سپاه پاسداران در دوران دفاع مقدس از نقش فرماندهی رهبر معظم انقلاب در آن دوران روایتی شنیدنی نقل کرد.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی دکتر محسن رضایی متن این روایت به این شرح است.

بعد از عملیات رمضان برای اولین بار بین سپاه و ارتش چالشی به وجود آمد. به شدت نگران این چالش بودم و فکر می کردم که اگر این چالش ادامه پیدا کند و گسترده شود ممکن است در عملیات های بعدی، یک وقفه جدی به وجود آورد و یا ما را در عملیات های آینده با شکست روبرو کند.

خدمت امام رفتم و عرض کردم که اگر جنابعالی حضرت آیت الله خامنه ای را به فرماندهی جنگ منصوب کنید از این چالشی که شروع شده جلوگیری می شود چرا که برادران ارتش ایشان را قبول دارند من و فرماندهان سپاه هم ایشان را قبول داریم و اگر این تصمیم را بگیرید همه ما به ایشان کمک می کنیم که در فرماندهی جنگ موفق شوند.

امام فرمودند چنین چیزی در ذهنم من هم بود ولی شما مسئله را به کسی نگویید. از خدمت امام مرخص شدم مطمئن شدم که حکم فرماندهی حضرت آیت الله خامنه ای به زودی صادر خواهد شد.

یک هفته بعد حضرت امام(ره) حکمی را صادر کردند و به مدت یک سال و چند ماه از جمله والفجر مقدماتی و والفجر 1 ایشان فرماندهی جنگ را به عهده گرفتند.

ایشان در ابتدای جنگ با شهید چمران ستاد جنگ های نامنظم را در اهواز تشکیل داده بودند و در خطوط مقدم تردد می کرد و با جنگ آشنایی کامل داشتند. پس از آنکه حضرت امام(ره)، آیت الله خامنه ای را به فرماندهی جنگ منصوب کرد ایشان در تهران ستادی تشکیل دادند که برادر رشید از طرف سپاه در جلسات ستاد شرکت می کرد.

البته بعدها با این استدلال که اگر حضرت آیت الله خامنه ای که رئیس جمهور هستند به خط مقدم بروند و اتفاقی برای ایشان پیش بیاید در تضعیف روحیه مردم موثر است لذا از عملیات خیبر به بعد آقای هاشمی مسئول هماهنگی ارتش و سپاه شد.

البته همیشه برایم این ابهام وجود داشت که چرا این تغییر به وجود آمد اما فرصت نکردم از حضرت امام سوال کنم که آیا غیر از این استدلال دلیل دیگری داشته است؟ ولی مطمئن بودم که اگر فرماندهی حضرت آیت الله خامنه ای ادامه می یافت پشتیبانی بیشتری از جبهه های جنگ صورت می گرفت.

در مدتی که ایشان فرماندهی جنگ را به عهده گرفتند از توانایی بسیار بیشتری نسبت به دیگران برخوردار بودند و انسجام بیشتری بین سپاه و ارتش به وجود آوردند.

این خاطره می تواند هشداری باشد به بسیاری از تحریفات و مصادره های غیرمنصفانه که این روزها در ارتباط با جنگ بیان می شود. افرادی که این روزها، غیر مسئولانه در رابطه با دفاع مقدس اظهار نظر می کنند باید بدانند اگر بسیاری از نکات صادق جنگ بیان شود این نااهلان فرصت تحریف پیدا نمی کنند.


چرا خاطرات جنگ را منتشر نمی‌کنم؟
ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٦  کلمات کلیدی: سیاسی ، جبهه وجنگ ، محسن رضائی ، خاطرات

گفت‌وگوی «جام جم» با محسن رضایی، فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در دوران جنگ تحمیلی

در میان فرماندهان دفاع مقدس، برخی در همان دوران شربت شهادت نوشیدند و برخی در سال‌های پس از پایان جنگ به همرزمان شهیدشان پیوستند؛ اما برخی نیز ماندند تا حافظ میراث جنگ، راوی و نگهدارنده تاریخ دفاع مقدس باشند؛ تاریخ پرافتخاری که با فراز و فرودهای فراوان خود، هشت سال طول کشید و در این سال‌ها، سیاست و تدبیر مسئولان و همچنین رشادت و فداکاری جوانان این مرز و بوم را به خوبی محک زد و به منصه ظهور رساند.

هنگامی که سخن از فرماندهان جنگ به میان می‌آید، محسن رضایی از نخستین نام‌هایی است که به ذهن می‌رسد؛ شخصی که در دوران دفاع مقدس، فرماندهی کل سپاه پاسداران را بر عهده داشت؛ اما رضایی 57 ساله، سال‌هاست که لباس نظامی را از تن به درآورده و تکلیف خود را در سال‌های اخیر، حضور در عرصه‌های دیگر، از جمله سیاست دیده است؛ حضور در یک دوره انتخابات مجلس و دو دوره انتخابات ریاست‌جمهوری که البته در یکی از آنها، پیش از برگزاری انتخابات انصراف داد، از جمله تجربه‌های بارز رضایی در عرصه سیاست است.

البته عمده فعالیت‌های او در سال‌های اخیر در مجمع تشخیص مصلحت نظام است و به عنوان دبیر این مجمع در فعالیت‌های این نهاد، نقش دارد؛ وی دکترای اقتصاد دارد و در این عرصه نیز صاحب‌نظر است.

همزمان با هفته دفاع مقدس در گفت‌وگویی با فرمانده سپاه پاسداران در دوران جنگ تحمیلی به بررسی و طرح پرسش درباره برخی دیدگاه‌ها و انتقادهایی که به تاریخ جنگ وارد شده، پرداختیم و فرمانده اسبق سپاه، نظر خود در این باره را آشکارا با ما در میان گذاشت.

رضایی در گفت‌وگوی خود با جام‌جم بر ضرورت حفظ و تقویت میراث دفاع مقدس تأکید می‌کند و بر این باور است، نباید به دلیل حب‌ و بغض‌های شخصی، تاریخ پرافتخار جنگ را که یک میراث ملی است، مخدوش کرد.

مشروح این گفت‌وگو را می‌خوانید.

* دفاع مقدس، امروز به عنوان یک میراث فرهنگی ارزشمند به شمار می‌رود؛ به نظر شما کارآیی عینی دفاع مقدس در جامعه امروز ما چیست؟

ـ معمولا هر ملتی دارای ویژگی‌های رفتاری معینی است و تغییرات و تحولات، هیچ گاه این ویژگی‌های رفتاری را از بین نمی‌برد؛ بنابراین، اگر در رویدادهای بزرگی چون انقلاب و جنگ، انسان بتواند این ویژگی‌های رفتاری را استخراج کند، در دیگر ابعاد زندگی مردم ایران هم استفاده شدنی است.

در جنگ، تحول بزرگی در جامعه ایران آغاز شد و اگر ما قواعد این تحول را بشناسیم، برای زندگی امروز ما و نیز تحول در عرصه‌های اقتصاد، سیاست و فرهنگ هم می‌توانیم از آن قواعد بهره گیریم؛ بنابراین، بازخوانی جنگ، برای حل مشکلات امروز، می‌تواند یک موضوع جدی باشد و ما باید ببینیم چگونه می‌توان مشکلات امروز را با بازخوانی رفتار ملت ایران در هشت سال دفاع مقدس حل کنیم، چرا که این می‌تواند یک موضوع مورد تحقیق و پژوهش کارشناسان ما باشد.

* در تاریخ دفاع مقدس، فرازهایی است که هر کدام و هر وجه آن از زاویه‌ای نگریسته شده است؛ به نظر شما، مهمترین فرازهای دفاع مقدس کدام‌ها بود و چه تأثیری در سرنوشت جنگ داشت؟

ـ نخستین فراز جنگ، در حقیقت همان آغاز جنگ است که در جلوی چشم جهانیان، کشوری با پشتیبانی قدرت‌های بین‌المللی از مرزهای ایران گذر کرد و وارد خاک کشور ما شد.

دومین نقطه تحول، کنار رفتن مدیران سیاسی کشور در مجموعه آقای بنی‌صدر و ظهور یک مدیریت جدید در میدان جنگ بود که موجب یک مجموعه پیروزی‌های پی‌درپی در ایران شد.

سومین مقطع مهم جنگ، مسأله صدور قطعنامه 598 و چهارمین آن هم، پذیرش این قطعنامه یک سال پس از آن بود.

مقطع مهم دیگر هم خود پایان جنگ است که ایران در آخرین روزها، حملات دشمن را دفع کرد و دوباره به مرزهای بین‌المللی رسید. البته رزمندگان می‌خواستند ادامه دهند که حضرت امام (ره) چون قطعنامه را پذیرفته بودند، پیشروی‌های ایران را متوقف کردند و گفتند: ما چیزی را که پذیرفته‌ایم، زیر پا نمی‌گذاریم. به این ترتیب، اگر هر کدام از این مقاطع را بررسی کنیم، دارای پیامدها و آثار خاصی هستند؛ مثلا آغاز جنگ، مسأله بسیار مهمی است که اصلا چرا یک کشور همسایه به جمهوری اسلامی ایران حمله کرده است؛ آن هم نه یک تجاوز مرزی محدود بلکه پنج استان را اشغال کرده است؟!

این مقطع، بسیار مهم و قابل مطالعه است. فراز دوم یعنی تغییر مدیریت سیاسی و نظامی جنگ به پیروزی‌های مهمی توسط رزمندگان اسلام منجر می‌شود. این بحث قابل مطالعه است که چرا ایران در سال نخست، هیچ پیشروی ندارد، ولی در سال دوم که مدیریت جنگ عوض می‌شود، این پیروزی‌ها به دست می‌آید؟

بنابراین این مساله، زمینه‌های بسیاری برای پژوهش و مطالعه را در دل خود دارد. صدور قطعنامه بسیار جای بحث دارد. قطعنامه 598 نخستین قطعنامه‌ای بود که برخی خواسته‌های ایران را در بر داشت و این پرسش هست که چرا در قطعنامه‌های پیشین، چنین امتیازاتی به ایران داده نشد، ولی در قطعنامه 598 تقریبا بیشتر امتیازاتی که ایران می‌خواست لحاظ شد؟

در بحث پذیرش قطعنامه 598 این پرسش مطرح می‌شود که چرا یک سال پیش که این قطعنامه صادر شد، پذیرفته نشد و بعد چرا حضرت امام (ره) ابتدا از آن به جام زهر تعبیر کردند، اما وقتی آن را پذیرفتند از هر نوع ورود نیروهای ایران به خاک عراق جلوگیری کردند؟

چندی پیش، دانشجویی از من پرسید، اگر پذیرش قطعنامه 598، یک پذیرش زهرآلود بود، چرا امام خمینی (ره) جلوی ورود نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران را پس از پذیرش قطعنامه به خاک عراق را گرفتند؟ اینها همه پرسش‌های بسیار مهمی هستند که در مقاطع گوناگون وجود دارد و هر کدام از آنها دارای بحث‌های بسیار مهم و جدی هستند.

* هم‌اکنون اگر شما بخواهید مختصر به برخی از این بحث‌ها پاسخ دهید، به نظرتان چرا حضرت امام(ره) نخست قطعنامه 598 را نپذیرفتند و یک سال بعد آن را پذیرفتند؟

ـ دلیل این مسأله روشن بود، چون امام(ره) به اهداف بلندتری از قطعنامه 598 نگاه می‌کرد؛ یعنی امام می‌دیدند که در قطعنامه 598، مرزهای بین‌المللی به رسمیت شناخته شده است و این دستاورد بسیار بزرگی بود. در این قطعنامه همچنین کمیته تعیین متجاوز و کمیته تعیین خسارات تعیین شده بود که اینها همگی امتیاز بودند، ولی حضرت امام به سازمان‌های بین‌المللی اعتماد نداشتند.
از سوی دیگر، ایشان به مسائل بیشتر از قطعنامه 598 می‌‌اندیشیدند و آن سقوط صدام بود. برداشت امام(ره) این بود که اگر صدام سقوط نکند، هر آن ممکن است دوباره دست به جنگ بزند، ولی وقتی که یک سال پس از صدور قطعنامه 598، شرایط عوض می‌شود، امام قطعنامه را می‌پذیرند.

* در آن مقطع شرایط چه تغییری کرده بود؟

ـ عراق شروع به حمله کرد و سرزمین‌هایی را که از عراق گرفته بودیم، در آن یک سال آخر از ما گرفتند؛ فاو، منطقه شلمچه، جزایر مجنون و منطقه والفجر 10 را از دست ما گرفتند و کلیه پیشروی‌هایی که در آن سوی مرزها داشتیم و به منزله اهرم فشاری به عراق در اختیار ما بود، از دست ما بیرون شد. همین اهرم‌ها هم بود که باعث شده بود، قطعنامه 598 صادر شود و آن امتیازات را به ما بدهند. امام وقتی دیدند که آنها نه تنها اهرم ما را گرفته‌اند، بلکه می‌خواهند وارد خاک ما هم بشوند، قطعنامه 598 را با تلخی پذیرفتند، ولی این پذیرش موجب شد که امام یک شکست را تبدیل به پیروزی کردند.

*شما فرمودید زمانی امام(ره) که قطعنامه را پذیرفتند، نیروهای ما در حال پیشروی بودند؟

ـ نه، آن وقت که ما در حال پیشروی بودیم، قطعنامه 598 صادر شد. وقتی که امام در این شرایط سخت، این قطعنامه را پذیرفت، عراق دوباره آمد و وارد خاک ایران شد. یعنی ما قطعنامه 598 را پذیرفته بودیم، ولی آنها نپذیرفتند. اگر همان موقع که ما قطعنامه 598 را پذیرفتیم، آنها نیز این قطعنامه را می‌پذیرفتند، آنها دست بالاتر را داشتند، اما عراق یک اشتباه بزرگ تاریخی را در این مقطع مرتکب شد. این کشور در حالی که در اوج پیروزی بود، وارد خاک ایران می‌شود، ولی عراقی‌ها با ورود به خاک ایران، شکست سنگینی خوردند.

آنها آمدند خرمشهر را محاصره کردند اما ما خرمشهر را آزاد کردیم. از غرب به کرمانشاه حمله کردند تا این شهر را تصرف کنند ولی ما از دروازه‌های کرمانشاه، ارتش عراق را عقب زدیم و به مرز رسیدیم. حال ما در اوج پیروزی قرار گرفته بودیم و می‌خواستیم از مرزها عبور کنیم که امام(ره) دستور توقف جنگ را دادند؛ بنابراین پس از آن تلخی پذیرش قطعنامه 598، به خاطر اشتباهی که صدام مرتکب شد، اوضاع برگشت و این ما بودیم که ضربات پی در پی به ارتش عراق وارد کردیم و دیدیم که امام(ره) یک ماه بعد فرمودند: ما حتی یک لحظه هم نادم و پشیمان از جنگ نیستیم؛ یعنی آن رخدادهایی که روی داد، باعث شد تا امام(ره) این جمله را فرمودند و در پیامی که خطاب به فرماندهان صادر کردند، فرمودند که شما از بهترین همراهان من در جنگ بودید.

* این فعل و انفعالاتی که پش از پذیرش قطعنامه توسط جمهوری اسلامی ایران رخ داد، چقدر طول کشید؟

ـ تقریبا ده روز.

* یعنی در این ده روز ما در موقعیت برتری نسبت به عراق قرار گرفتیم؟

ـ بله، هم در جنوب و هم در غرب در موقعیت برتری قرار داشتیم و آماده بودیم که وارد خاک عراق شویم؛ اما بلافاصله صدام قطعنامه 598 را پذیرفت و به محض این که ما نیروهای عراقی را در خرمشهر سرکوب کردیم و آنها را از کرمانشاه عقب زدیم و تا مرز تعقیب کردیم، صدام حسین بلافاصله قطعنامه را پذیرفت و ما هم که پیشتر این قطعنامه را پذیرفته بودیم، بنابراین آتش‌بس برقرار شد.

* پس از این که در آن شرایط جمهوری اسلامی ایران بار دیگر در شرایط برتری قرار گرفته بود و امام خمینی (ره) دستور توقف جنگ را دادند، آیا دیگر بحثی در میان فرماندهان راجع به ادامه جنگ نبود؟

ـ خیر. خود حضرت امام مانع شدند.

* هم‌اکنون تصویری از جنگ نزد برخی هست و برخی هم تلاش می‌کنند به آن دامن بزنند و آن این است که به دلایل سیاسی مطرح روز مثل ضدیت با افراد و مسئولان وقت یا حتی شما، عده‌ای تلاش می‌کنند کل تاریخ جنگ را به شکلی جدید بنویسند، به گونه‌ای که گویا فرماندهان آن زمان به خاطر سیاسی‌کاری، سوءتدبیر یا حتی خیانت، جنگ را به جایی بردند که منجر به پذیرش قطعنامه شد؛ موضع شما در قبال ارایه چنین تصویری از جنگ چیست؟

ـ تاریخ جنگ را باید از حب و بغض‌های شخصی و تمایلات سیاسی کاملا جدا کرد. هر یک از سیاسیون، ممکن است نسبت به فرد دیگری، دیدگاه‌های خاصی داشته و اعتقادات برخی را قبول نداشته باشند. نباید این تمایلات سیاسی و حب و بغض‌های شخصی با جنگ مخلوط شود. افراد باید بسیار صادقانه و صریح، سایرین را خارج از موضوع جنگ، نقد و بررسی کنند. در غیر این صورت، جنگ، وجه‌المصالحه افراد خواهد شد و یک تاریخ پرافتخار ملی، همچون یک توپ فوتبال در میان امیال افراد رد و بدل می‌شود.

تاکنون بسیاری درباره من حرف زده و در رابطه با جنگ انتقاد کرده‌اند. علت این که من پاسخ این افراد را نداده‌ام، همین بوده است که من می‌ترسیدم پاسخ من باعث شود خراشی به سیمای پرفروغ جنگ وارد شود یا در حقیقت، تصویر جنگ تیره و تار شود و من به همین دلیل همیشه از پاسخ‌ دادن به انتقاداتی که درباره جنگ نسبت به من وارد می‌شود، پرهیز کرده‌ام، زیرا می‌ترسم این نوع دفاع به ضرر تاریخ جنگ تمام شود. حتی من نگران بودم که اگر خاطراتم را چاپ کنم، این کار به طرح مسائل سیاسی و شخصی منجر شود و  به همین دلیل، تلاش کردم این کار را نکنم یا کمتر انجام دهم تا خدای ناکرده به چهره جنگ آسیبی وارد نشود، زیرا جنگ یک مسأله ملی و یک افتخار ملی است. حتی ملی‌گرایانی هم که مخالف نظام جمهوری اسلامی ایران هستند، دفاع ایران را تقدیس می‌کنند و آزادی خرمشهر را نقطه مثبتی برای جمهوری اسلامی ایران می‌دانند. این در حالی است که خودشان مخالف جمهوری اسلامی هستند، اما دفاع از وطن را ارج می‌گذارند.

پس چرا باید چنین مسأله بزرگی را فدای حب و بغض‌های شخصی و تمایلات سیاسی کرد. افرادی که در ارتباط با جنگ بودند، هر چقدر هم که مورد پذیرش ما نباشند، نباید شخص آنها را در حادثه جنگ تحلیل کنیم، بلکه باید آنها را ببریم و در فضاهای دیگر نقدشان کنیم و در موردشان سخن بگوییم. مگر این که افرادی بخواهند یک حقیقت روشنی را زیر پا بگذارند که انسان ناچار شود، آن حقیقت را بازنمایی کرده و توضیح دهد.

به هر حال جنگ را نباید به چماقی برای تسویه‌حساب شخصی و جناحی تبدیل کرد، چرا که این خیانت به جنگ است.

* به عنوان فرماندهی کل سپاه پاسداران در مقطع دفاع مقدس، آیا فکر نمی‌کنید همین مسأله در برخی جاها به تحریف جنگ منجر شود؟

ـ بله، به همین خاطر ناچار شده‌ام، اکنون پس از گذشت این همه سال، آرام آرام خاطراتم را بازگو کنم. من به همراه برخی دیگر از فرماندهان در حال روایت تاریخ شفاهی جنگ هستیم که این روایت‌ها در حال گردآوری و تدوین است. در این زمینه از آغاز جنگ شروع کرده‌ایم و در حال روایت تاریخ شفاهی جنگ هستیم و همچنین تلاش کرده‌ام آرام آرام، دست به قلم ببرم و بنویسم.

* برخی بر این باورند، کسانی که در جنگ حضور نداشتند، حق ندارند درباره فرماندهان و برنامه‌های آنها در جنگ اظهار نظر کرده و آنها را نقد کنند. گمان نمی‌کنم چنین نظری داشته باشید، نظرتان در این باره چیست؟

ـ من چنین نظری ندارم. البته معتقدم همان‌هایی که در جنگ هم حضور داشتند اگر غیرکارشناسانه و بدون مطالعه نظر دهند، با وجود این که در جنگ بوده‌اند، این کارشان اشکال دارد؛ بنابراین، هر کسی که می‌خواهد درباره جنگ اظهار نظر کند، باید با تحقیق و مطالعه این کار را انجام دهد، چرا که جنگ دامنه گسترده‌ای داشت؛ مثلا کسی که در بعد لجستیکی جنگ حضور داشته است، وقتی درباره مباحث عملیاتی اظهارنظر می‌کند، باید روی اظهارنظر او اندیشید، یا اظهارنظر کسی که فرمانده گردان و لشکر بوده است، درباره کل جنگ، اظهارنظر قابل تاملی است.

بنابراین کسانی که می‌خواهند در جنگ اظهار نظر کنند، باید با مطالعه و تحقیق حرف بزنند. جنگ، یک حادثه کوچک در یک نقطه محدودی نبوده و برای همین، باید توجه داشت که ابعاد گسترده‌ای داشته است.

* به باور شما، رعایت انصاف در نقد و بررسی و مهمتر از همه، حفظ شأن نظرات حضرت امام(ره) در خصوص دفاع مقدس چگونه باید صورت بگیرد؟

ـ به اعتقاد من حضرت امام در فرماندهی و اداره جنگ خیلی عالی و بسیار خوب حرکت کردند. ایشان در سطح کلان خیلی خوب عمل کردند و در انگیزه دادن و روحیه دادن بسیار خوب ظاهر شدند. ایشان مسائل دیپلماسی جنگ را خیلی عالی پیش بردند و در عین حال که شعارهای آرمانی را مطرح می‌کردند، واقع‌بینانه حرکت می‌کردند؛ بنابراین من تاکنون ندیده‌ام که نقدی نسبت به عملکرد و تصمیم‌های امام خمینی(ره) در جنگ مطرح شده باشد و این نقد درست و منطبق بر واقعیات باشد.

* درباره انتقاداتی که به عملکرد فرماندهان وارد می‌شود و برخی می‌گویند که شماری از این عملکردها، حضرت امام(ره) را مجبور به پذیرش قطعنامه 598 کرد، چه نظری دارید. شما پذیرش قطعنامه 598 را تا چه حد ناشی از شرایط بین‌المللی و فشارهای بیرونی می‌دانید و نقش مسائل داخلی و عملکرد فرماندهان را در این زمینه چگونه تحلیل می‌کنید؟

ـ پذیرش صادقانه و تلخ قطعنامه 598 با عنایت الهی به یک معجزه تبدیل شد؛ یعنی امام ( ره ) صادقانه و بر پایه مصلحت جامعه و نظام و در سخت‌ترین شرایط جنگ، قطعنامه را با تلخی پذیرفتند. ایشان در حقیقت، تصمیمی گرفتند که این تصمیم، شکست عراق را در دل خودش داشت و آن تصمیم موجب تحولی در جنگ شد. آن تصمیم امام(ره) تحولی در عرصه جهانی پدید آورد و به جهانیان گفت، این صدام است که به جنگ ادامه می‌دهد. این موضوع نشان‌دهنده خوی تجاوزگری صدام بود و تصمیم امام، این مسأله را به اثبات رساند.

پس از این‌که ما قطعنامه 598 را پذیرفتیم، بار دیگر عراق به ایران حمله و خرمشهر را محاصره کرد. این نشان‌دهنده خوی تجاوزگری صدام بود. اثر مهم دیگری که تصمیم امام(ره) با خود به همراه داشت، این بود که شش سال تبلیغات علیه جمهوری اسلامی ایران را خنثی کرد. زیرا پس از آزادی خرمشهر، آنها مرتب می‌گفتند ایران به عراق تجاوز می‌کند. در واقع امام خمینی(ره) با یک ضربه نهایی، دو اثر مهم در سرنوشت جنگ گذاشتند؛ یکی این‌که کلیه تبلیغات این شش سال را خنثی کرده و دیگر آن ‌که روحیه تجاوزگری صدام را به جهانیان نشان دادند.

از سوی دیگر، پذیرش قطعنامه، باعث تحول عظیمی در جنگ شد و از مسئولان کشور، مردم و جوان‌ها همگی به جبهه‌ها آمدند و صدام دیر متوجه شد که پذیرش قطعنامه، چه انقلابی را در ایران به پا کرد؛ بنابراین، پس از این‌که نیروهای عراقی دوباره وارد خاک ایران شدند، توانایی‌ها چند برابر شده بود و صدام را یک بار دیگر در ایران شکست دادیم. این پیروزی نظامی و آن پیروزی سیاسی، دو ضربه مهمی بودند که پذیرش قطعنامه 598 به دشمن وارد کرد، پذیرش تلخ قطعنامه 598، پیروزی بسیار بزرگ نظامی و سیاسی را برای کشور به ارمغان آورد و آخرین روزهای جنگ با پیروزی آشکار ما به پایان رسید.

* پاسخ شما به انتقاداتی که نسبت به فرماندهان وارد می‌شود، مبنی بر این که آنها امام (ره) را وادار به پذیرش قطعنامه کردند، چیست؟ این نظری است که به هر حال امروز از سوی برخی فعالان و تریبون‌ها مطرح شده است.

ـ اینها عمدتا به دلیل جهل و ناآگاهی این افراد نسبت به شخصیت امام خمینی (ره) است. چنین افرادی امام را یک فرد بدون قدرت تصمیم‌گیری تصور می‌کنند که تحت تأثیر یکی دو نفر قرار می‌گرفتند. در حالی که حضرت ایشان فرماندهان بزرگی داشتند و اگر می‌خواستند می‌توانستند، آن یکی دو نفر را کنار بزنند و از افراد دیگری استفاده کنند. اگر هم بگویند که عملکرد همه افراد، مشکل داشته که این ظلم بزرگی به انقلاب است، حال آن که خود حضرت امام (ره) پس از جنگ می‌فرمایند: شما فرماندهان از بهترین همراهان من بودید.

امام می‌دانستند برخی از افرادی که کمتر به جبهه می‌آمدند یا کمتر نقش داشتند در آینده شروع به انتقام‌گیری از کسانی می‌کنند که جنگ بر دوش آنها بوده است؛ بنابراین، بیشتر افرادی که چنین صحبت‌هایی را می‌کنند یا اصلا در جنگ حضور نداشته‌اند یا از جنگ فرار کردند یا کسانی بودند که نقش کمی در جنگ داشتند و مثلا در سال‌های آخر، به جبهه آمده بودند. برخی از این افراد هم کسانی بودند که در گوشه‌ای از جنگ حضور داشتند یا به آنها مسئولیتی داده شده بود و در مسئولیت‌شان شکست خورده بودند. بیشتر کسانی که چنین مسائلی را مطرح می‌کنند، از جمله چنین افرادی هستند؛ بنابراین، باید ریشه چنین اظهارنظرهایی را در نوعی جهل همراه با عقده‌های روانی جستجو کرد.

* بحث بعدی من راجع به راه‌های تقویت روحیه جهادی است. به اعتقاد شما چه شباهت‌ها و تفاوت‌هایی میان جهاد نظامی با جهاد اقتصادی وجود دارد؟

 ـ از نظر روحی، اینها هر دو یکی هستند. جهاد در اسلام اعم از جهاد نظامی است و ویژگی‌های جهاد چه در بعد نظامی و چه در بعد اقتصادی، خیلی به هم نزدیک و شبیه است و می‌توان از آن جهاد نظامی برای جهاد اقتصادی استفاده کرد. مثلا انگیزه جهادی با انگیزه عادی خیلی فرق می‌کند. انگیزه جهادی، انگیزه برای جلب رضایت خداست و کسی که در مقابله با دشمن یا در مقابل تحریم‌های اقتصادی جهاد می‌کند، به دنبال کسب رضایت خداست. روحیه جهاد نظامی نیز به روحیه جهاد اقتصادی بسیار شباهت دارد و روحیه‌ای است که بسیار ریسک‌پذیر و همراه با توکل و تعقل است. اخلاق جهاد دفاعی نیز خیلی به اخلاق جهاد اقتصادی شبیه است؛ مثل ایثارگری، برادری، همراهی ‌کردن، همکاری ‌کردن و از خود گذشتن.

* ایستادگی در برابر دشمنان، وجه مشترک دوران دفاع مقدس با دوران کنونی است. اما با توجه به تغییر شرایط و روحیات حتی میان برخی سیاستمداران و مسئولان و نیز تغییر ماهیت تهدیدها، آیا قیاس این دو مقطع و شرایط قیاس مع‌الفارق نیست؟

ـ ایستادگی در مکتب امام (ره) و رهبر معظم انقلاب، تبدیل به یک مکتب سیاسی شده و حتی این مکتب سیاسی در روابط بین‌الملل برای خودش جایگاهی پیدا کرده است. روابط بین‌الملل را عمدتا از بعد واقع‌گرایی و آرمان‌گرایی مطرح می‌کردند، اما الان از بعد ایستادگی هم می‌توان به آن نگاه کرد؛ بنابراین، مهم این است که ما قواعد و اصول ایستادگی را در مسائل سیاسی داخلی و خارجی و همچنین مسائل اقتصادی رعایت کنیم. اگر ما این قواعد را رعایت کنیم، ایستادگی که در دوران انقلاب و دفاع مقدس وجود داشت به زندگی امروز ما هم سرایت می‌کند.

* این روزها شاهد موج تحولات در کشورهای منطقه و شمال آفریقا هستیم. مهمترین فرصت‌ها و چالش‌های پیش روی جمهوری اسلامی ایران در این تحولات به نظر شما چیست؟

ـ ما چند موضوع را به عنوان چالش پیش روی داریم؛ یکی از آنها رقبای منطقه‌ای ما مثل ترکیه و عربستان هستند. این کشورها در تلاشند که از این بیداری اسلامی، بهره‌برداری سیاسی بکنند. در حقیقت، عربستان و ترکیه هر کدام با انگیزه‌های خاصی به دنبال بهره‌برداری سیاسی از این حوادث هستند؛ بنابراین، ما می‌بینیم که عربستان، قیام مردم بحرین را سرکوب و از عبدالله صالح حمایت می‌کند، ولی در سوریه در کنار معترضان سوری قرار می‌گیرد.

این نشان می‌دهد که دفاع از آزادی و مردمسالاری برای عربستان مهم نیست و آنها به دنبال منافع کشور خودشان هستند. یا مثلا ما می‌بینیم که ترکیه در بعضی جاها خوب عمل می‌کند اما در جاهای دیگر کاملا به سود آمریکا و رژیم صهیونیستی عمل می‌کند و بعد که دقت می‌کنیم، می‌بینیم که اینها به دنبال بهره‌برداری‌های سیاسی خودشان هستند. این یک چالش است و باید چالش با عربستان و ترکیه در خصوص بیداری اسلامی را به طریقی مدیریت کرد.

مساله دوم خود آمریکایی‌ها هستند که با همه امکانات و با کمک اروپا به دنبال ایجاد انحراف در حرکت عظیم بیداری اسلامی هستند. برای همین، ما یک مبارزه سیاسی هم با آمریکا و غرب داریم که نگذاریم آنها جریان بیداری اسلامی را به سمت خودشان منحرف کنند. هدف ما این است که به معنای واقعی از استقلال، آزادی و مردمسالاری در کشورهای اسلامی دفاع کنیم و به هیچ وجه به دنبال منافع شخصی خودمان نیستیم. ما فکر می‌کنیم اگر این کشورها مستقل شوند و مردمسالاری و آزادی داشته باشند، این موضوع به سود همه کشورهای اسلامی و همه ملت‌های اسلامی است و ما از استقلال آنها دفاع می‌کنیم و نمی‌خواهیم این کشورها به ما و هیچ کشور دیگری وابسته و ذلیل باشند.

* به نظرتان راهکار تعامل ایران با دولت‌های جدید که در جریان این تحولات پدید می‌آید، چیست؟

ـ ایران باید فعالتر برخورد کند. اکنون نوعی ابهام و تردید در رفتار دولتمردان ایرانی هست که ما آن را که در مشی رهبر معظم انقلاب هست‌‌‌‌‌‌‌‌، کمتر در دولتمردان ایران می‌بینیم. دولتمردان ما باید قاطعانه از این امواج بیداری دفاع و روابط فعالتری با تحولات برقرار کنند.

* با غنیمت‌ شمردن فرصت، می‌خواهم چند پرسش هم راجع به مسائل داخلی و جناح‌بندی‌های سیاسی بپرسم. اصلاح‌طلبان یکسری شروط برای حضور در انتخابات مطرح کرده‌اند و برخی نیز بر این باورند که انتخابات بدون حضور این دسته از اصلاح‌طلبان، پررمق نخواهد بود. نظر شما در این زمینه چیست و کدام را بیشتر می‌پسندید: برآورده شدن شرایط این اصلاح‌طلبان و حضورشان در انتخابات یا برگزاری انتخابات بدون حضور آنها؟

ـ من موافقم که همه گروه‌های سیاسی که نظام جمهوری اسلامی و رهبری را قبول دارند، وارد انتخابات شوند، ولی تجربه نشان داده است که گروه‌های سیاسی که با سوءظن و بدبینی وارد صحنه انتخابات می‌شوند، میدان انتخابات را چالشی می‌کنند. گروه‌های سیاسی باید هر نوع سوءظن و بدبینی را در سطح کلان کنار بگذارند و از راه قانونی، حقوق خودشان را دنبال کنند؛ بنابراین، هر نوع سوءظن و بدبینی، موجب چالش‌های جدیدی می‌شود. پیشنهاد من این است که همه گروه‌های سیاسی، بدبینی و سوءظن را کنار بگذارند و با اعتماد به نظام، وارد صحنه انتخابات شوند و فعالیت کنند تا ما انتخابات پرشوری داشته باشیم.

* درباره مذاکراتی که شما با آیت‌الله مهدوی کنی در خصوص حضور نمایندگان‌تان در جبهه متحد اصولگرایان داشتید، مطالبی منتشر شد. چطور شد که شما قانع شدید در آن جبهه نماینده نداشته باشید؟

ـ من قانع نشدم، ولی وحدت را مهم می‌دانم. داشتن نماینده را خیلی مهم نمی‌دانم. همه 8 + 7 می‌توانند نماینده  ما باشند. اصولا وحدت را برای کل کشور، امر مبارکی می‌دانم و این موضوع درباره اصولگرایان هم صادق است. من نزدیک دو ماه است که با آیت‌الله مهدوی کنی جلسه‌ای نداشته‌ام. بعد هم آیت‌الله مهدوی کنی در مصاحبه‌هایشان فرمودند که رضایی می‌تواند نماینده داشته باشد، منتها من هیچ تلاشی برای داشتن نماینده در این جبهه نکردم.

* البته ظاهرا منظور آیت‌الله مهدوی کنی این بود که شما یکی از همان افراد حاضر در ساز و کار 8 + 7 را به عنوان نماینده خودتان انتخاب کنید؟

ـ دیگر در این زمینه صحبتی نشد که حالا آیا یکی از همان افراد، نماینده ما باشد یا این که نماینده جدیدی تعیین کنیم. آقای مهدوی کنی در این زمینه موضوع را روشن نکردند و من هم تلاشی در این زمینه انجام ندادم. البته اگر واقعا ببینیم اعضای 8 + 7 برای مشارکت دوستانی که با ما همراه هستند، جدیت دارند ما هم استقبال می‌کنیم. اگر آنها جدی از ما بخواهند، به خاطر احترامی که برای آیت‌الله مهدوی کنی و جامعتین قایلیم، تلاش در این زمینه را برای خودمان یک تکلیف می‌دانیم.

* اگر این اتفاق نیفتد آیا شما فهرست جداگانه‌ای می‌دهید؟

ـ خیر. مصلحت نمی‌دانم که چند لیست مستقل، شکل بگیرد. اگر بتوان کاری کرد که به تشکیل یک فهرست منجر شود، بسیار خوب است؛ البته من نمی‌توانم جلوی کاندیدا شدن افراد را به صورت مستقل بگیرم. من خودم به دنبال ارایه فهرست جداگانه‌ای نیستم.

* به نظرتان متناسب با دیدگاه‌هایی که دارید و ارایه می‌دهید، از تأثیرگذاری لازم در معادلات سیاسی برخوردار هستید؟

ـ من به همه دولت‌ها کمک کرده‌ام و هیچ دولتی نبوده که به او کمک نکرده باشم. هم اکنون هم با وجود این که انتقاداتی به آقای احمدی‌نژاد دارم، هر کمکی از دستم بربیاید به دولت و همچنین مجلس و قوه قضاییه انجام می‌دهم.

حسین نیک‌پور؛ گروه سیاسی جام جم


جنگ جزییاتی دارد که آقای هاشمی در خاطراتشان ذکر نکرده اند!
ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٦  کلمات کلیدی: جبهه وجنگ ، محسن رضائی ، اکبر هاشمی رفسنجانی

انتظاری که ما از دولت داشتیم در جنگ تحقق پیدا نکرد ادامه جنگ نیاز به توانایی‌های بیشتری داشت که در اختیار دولت بود/ اینکه من خاطراتم را هنوز منتشر نکردم به این دلیل بود که نمی‌خواستم حقایق جنگ مورد استفاده امیال سیاسی جناح‌ها شود/ آقای هاشمی قبل از آمدن به کرمانشاه در خردادماه سال 1367 با امام ملاقات مهمی داشتند ولی ایشان این موارد را در خاطرات خود ذکر نمی‌کنند/ پس از انتخابات هم رفتار سران فتنه موثر بود هم رفتار آقای احمدی‌نژاد.

سن رضایی گفت: اختلاف نظر من با آقای هاشمی از زمان اداره جنگ شروع شد و در دوره اول ریاست‌جمهوری ایشان اوج گرفت ولی هیچگاه این اختلاف نظرها را علنی نمی‌کردم مگر در موارد بسیار نادر. اما در نامه‌هایی به ایشان یا صحبت‌های حضوری نظرات خود را به ایشان می‌گفتم و الان هم می‌گویم، چون بیان علنی اختلافات تاثیرگذاری‌های دوستانه را کاهش می‌دهد. اگر اعتقادات خود را نسبت به هاشمی بروز می‌دادم جامعه متلاطم و دچار تنش می‌شد.

به گزارش «تابناک»، فرمانده کل سپاه در دوران دفاع مقدس، در گفتگو با روزنامه «اعتماد» همچنین افزود: انتقادات تند و تیزی به دولت زمان جنگ داشتم و معتقد بودم که دولت در حوزه اقتصاد کم‌کاری می‌‌کند.

بنابر این گزارش، اهم نکات طرح شده در این گفتگو به شرح زیر است:

دلایل بن بست سال اول جنگ

ـــ نخستین بن‌بستی که در جنگ پیدا شد سال اول جنگ بود. ارتش عراق از پنج استان وارد ایران شد در سال اول جنگ تئوریسین‌ها و کارشناسان نظامی ایران آن چیزی که در چنته داشتند را رو کردند و از نظر رزمی و نظامی هر چه که داشتند را آوردند. ولی هر چند جلوی پیشروی ارتش عراق گرفته شد ولی شهرهایی مثل آبادان محاصره شد و شهر سوسنگرد، مهران، دهلران، نفت شهر و قصرشیرین اشغال شد. مقاومت و تلاش نیروهای مسلح ایران نتوانست منجر به آزادسازی سرزمین‌های ایران در سال اول جنگ بشود. جنگ چریکی را کارشناسان ایران آزمایش کرده بودند و نبردهای کلاسیک ناموفق بود و بعد هم استراتژی‌های مختلفی پی‌ریزی شد، یک عده می‌گفتند اول باید خرمشهر را آزاد کرد عده‌یی دیگر می‌گفتند باید به بغداد حمله کرد هرکسی یک چیزی می‌گفت و همه هم این استراتژی‌ها را تست کرده بودند یعنی استراتژی‌های شناخته‌شده‌یی که کارشناسان نظامی و فرماندهان می‌دانستند امتحان کردند ولی به نتیجه نرسید و به همین دلیل جنگ به بن‌بست رسید.

ایده خروج از بن بست

ـــ من سال اول جنگ فرمانده سپاه نبودم. در حقیقت فرمان اداره جنگ به دست من نبود. توصیه‌هایی که می‌کردم به درد کسی می‌خورد که در واقع فرمان دستش باشد و آن را اجرایی کند آن زمان مطمئن بودم که این جنگ های کلاسیک به نتیجه نمی‌رسد جنگ های چریکی هم بیش از 20، 30 سال طول می کشد و ما باید با یک مدل و روشی به نبرد دست پیدا کنیم یعنی نوعی از نبرد را برگزینیم که نه جنگ طولانی بشود و نه شکست‌های پی در پی را متحمل بشویم لذا به عنوان یک سوال آن سال‌های اول جنگ ذهن من را به خودش کاملا مشغول کرده بود. می‌دیدم که باید از جنگ چریکی پرهیز کنیم و جنگ های کلاسیک هم فایده‌یی نداشت. در حال آماده کردن ایده‌های خودم بودم که امام من را فرمانده سپاه کرد. خوشبختانه ایده‌یی که به دنبالش بودم در ذهنم شکل گرفته بود. پس از آن نخستین عملیات موفق که عملیات ثامن‌الائمه بود بعد از 20 روز اتفاق افتاد.

اختلاف نظرها درباره جنگ تا صلح یا جنگ تا پیروزی؟ و نظرحضرت امام(ره)

ـــ ما بعد از اینکه روی دور پیروزی افتادیم عملیات‌های پی در پی ما موفق می‌شد یعنی بعد از ثامن‌الائمه، طریق‌القدس بعد فتح‌المبین، بیت‌المقدس تا اینکه 95 درصد زمین‌ها را آزاد کردیم حدود هزار کیلومتر از سرزمین‌های ما دست عراق بود که از مناطق مهم هم بود مثل چاه‌های نفت موسیان و نفت‌شهر که دست عراق مانده بود. در این مقطع بحث‌هایی شروع شد که اگر جنگ ادامه داشته باشد ما کجا بمانیم یا اینکه وارد خاک عراق بشویم؟ با وجودی که ما بخش‌های مهمی از خاک ایران را آزاد کرده بودیم ولی وقتی جنگ کشیده شد به داخل خاک عراق اینجا اختلاف نظر شد که آیا ما یک عملیات انجام دهیم و با کمک دیپلماسی جنگ را تمام کنیم یا آنکه پیروزی به دست آوریم و اراده خود را به دشمن تحمیل کنیم.

ـــ بیشتر با آقای هاشمی سر این مسئله بحث و اختلاف داشتیم، البته اختلاف نظرها تاثیری در انجام عملیات نداشت. روی راهبرد جنگ اثر داشت. فرماندهان دستورات سیاستمداران را عمل می‌کردند چون مسوولیت نهایی را حضرت امام به آنها می‌داد. در بحث‌های کارشناسی صحبتی که شد این بود که اگر بحث پیروزی هدفگذاری شود. جنگ زودتر تمام می‌شود عراق و غرب هیچ‌وقت به دادن حقوق کامل ایران راضی نمی‌شوند لذا جنگ طولانی خواهد شد، نظر بر این بود که بر استراتژی پیروزی سرمایه‌گذاری شود. البته دوستان سیاسی ما امیدوار بودند که اگر یک عملیات انجام بدهیم دنیا تسلیم می‌شود.

ـــ حضرت امام(ره) اما فراتر از حتی فرماندهان می‌اندیشیدند، برداشت ما این بود که ایشان معتقد بودند اگر وارد خاک عراق شدید دیگر نباید جایی متوقف بشویم باید تا یک نقطه‌یی رفت که قاعدتا آن نقطه چیزی جز تسلیم یا شکست کامل عراق نبود.

رفتار دولت در زمان جنگ

ـــ انتظاری که ما از دولت داشتیم در جنگ تحقق پیدا نکرد ادامه جنگ نیاز به توانایی‌های بیشتری داشت که در اختیار دولت بود. توانایی نیروهای مسلح ما برای آزادسازی سرزمین‌هایمان کافی بود اما برای پایان دادن به جنگ کافی نبود ما برای اینکه حقوق سیاسی‌مان را بگیریم نیاز داشتیم که توانایی‌های بیشتری را وارد صحنه جنگ کنیم این توانایی‌ها دیگر فراتر از سپاه و ارتش بود باید کشور وارد جنگ می‌شد که این کار صورت نگرفت یعنی دولت آن توانایی‌ها را وارد نکرد. دولت می‌گفت از ما نمی‌خواهند آقای هاشمی می‌گفت ما از دولت می‌خواستیم. البته نمی‌توانم صراحتا بگویم عمدی در کار بوده ولی بسیاری از اعضای دولت از جمله آقای بهزاد نبوی بودند که مخالف پشتیبانی بیشتر از جنگ بودند و برخی هم فکر می‌کردند خود دولت باید مسوولیت جنگ را بر عهده بگیرد. اینکه در آخر جنگ دولت را رییس ستاد کل کردند به این دلیل بود که احتمالا دنبال این بودند یک مسوولیتی در جنگ به آنها بدهند.

محل تامین بودجه جنگ

ـــ بودجه را دولت و مجلس تامین می‌کردند. هیچگاه خواسته‌هایی که از نظر بودجه داشتیم تامین نشد. همیشه درصد کمی از این بودجه را تامین می‌کردند، در حقیقت دولت و مجلس این کار را انجام می‌دادند و با محوریت آقای هاشمی این کار صورت می‌گرفت. یک مساله هم که در بحث مدیریت اقتصادی جنگ مطرح است این است که جنگ فرصت خوبی بود که ما اقتصادمان را بسازیم و به سمت تولید پیش برویم و یک تحول صنعتی ایجاد کنیم کمااینکه پیشرفت‌های مهم آلمان در دو جنگ اول و دوم صورت گرفت یعنی تمام صنایع آلمان متحول شد. همین کار هم در ژاپن اتفاق افتاد. بزرگ‌ترین انتقاد از دولتمردان ایران این نیست که چرا از جنگ حمایت نکردند، این انتقاد دوم ما است انتقاد اول اینکه چرا اصلا اقتصاد کشور را در جنگ نساختند، اصلا چرا اقتصاد ایران را متحول نکردند و از آن انگیزه ملی که به وجود آمده بود چرا استفاده نکردند و صنعت را متحول نکردند. «انگیزه» عامل بسیار مهمی در تحول اقتصادی است و چه انگیزه مهم‌تر از اینکه پنج استان کشور اشغال شده و همه مردم حاضر بودند هر نوع فداکاری کنند. بسیاری از زنان کشور النگوهایشان را درمی‌آوردند و کمک جنگ می‌کردند، نمی‌توانستند برای خود و تولید بیشتر کار کنند؟ منتها طرح و برنامه‌یی نبود که بیشتر کار کنند. طرح و برنامه نبود که در صنایع کشور تانک بسازیم یا مهمات بسازیم. تانک‌سازی آلمان و ژاپن پس از جنگ تبدیل به تولید بنز و تویوتا شده بود.

چرایی تفاوت روایت شما و آقای هاشمی از جنگ؟

ـــ در جنگ اختلاف نظر تخصصی بود، اختلاف نظر سیاسی کمتر بود چون برداشت‌ها و نظرات تخصصی مختلفی برای اداره جنگ وجود داشت. برای اینکه جنگ ابعاد مختلفی دارد و هرکسی که نظر می‌دهد چون در یکی از ابعاد جنگ مسوول بوده در همان بعد نگاه می‌کند مثلا یکی مسوول لجستیک بوده و قطعا برای این نوع افراد سخت است که مسائل عملیاتی را هم بتوانند کاملا روایت کنند یک کسی در عملیات بیشتر نقش داشته، بیشتر از دید عملیات به جنگ نگاه می‌کند، یکی در دیپلماسی جنگ بیشتر مشارکت داشته بیشتر از این نگاه از جنگ صحبت می‌کند هر کسی وقتی در رابطه با جنگ نظر می‌دهد باید دید چه نقشی داشته و به چه ابعادی از جنگ دسترسی داشته یا در چه ابعادی از جنگ نقش‌آفرینی و تصمیم‌گیری داشته است. در حقیقت فرماندهان عالی جنگ به نظر من دسترسی شان به اطلاعات جنگ از همه بیشتر بود. نمی‌خواهم بگویم حتما همه اظهارنظرهایشان درست است ولی دسترسی‌شان به اکثر اطلاعات نبرد، لجستیک، فشارهای داخلی و خارجی زیادتر بود لذا اختلا‌ف‌نظر طبیعی است ولی از آنجایی که محیط ایران محیط سیاسی است هیچ مساله‌یی نیست که سیاسی نشود حتی برخی دین را هم که امر مقدسی است سیاسی می‌کنند. یعنی سیاسی شدن موضوعات در ایران امر عادی شده است.

چرا خاطرات و ناگفته ها را منتشر نمی کنید؟

ـــ اینکه من خاطراتم را هنوز منتشر نکردم به این دلیل بود که نمی‌خواستم حقایق جنگ مورد استفاده امیال سیاسی جناح‌ها شود. مسائل فعلی و جاری کشور، از درگیری‌های روزمره جناح‌های سیاسی متاثر هستند معلوم نیست این درگیری‌ها با منافع ملی سازگاری داشته باشد. لذا بیان خاطرات و حقایق نبرد اگر سیاسی شود خدمت به منافع ملی نیست. اگر یک ایرانی در آینده بخواهد به گذشته مراجعه کند حتما جنگ ایران و عراق را به عنوان یک افتخار تاریخی از آن یاد می‌کند حالا اگر مسائل سیاسی را با واقعیات جنگ دخیل کنند خیلی از مسائل جنگ روشن نمی‌شود.

جزییاتی که آقای هاشمی در خاطراتشان ذکر نکرده اند!

ـــ در کتاب خاطرات سال 67، آقای هاشمی بعضی‌جاها ایشان از یادشان رفته که جزییات را بگویند. آقای هاشمی قبل از آمدن به کرمانشاه در خردادماه سال 1367 با امام ملاقات مهمی داشتند. ایشان که خدمت امام می‌روند، امام حرف های مهمی به آقای هاشمی می زنند ولی ایشان این موارد را در خاطرات خود ذکر نمی‌کنند. احتمالا ایشان از یادشان رفته است. ولی عدم ذکر آنها برداشت از خاطرات ایشان را به انحراف می‌کشاند، لذا من در خاطراتم حتما این مسائل را خواهم گفت و دقیق توضیح خواهم داد. این کتاب خاطرات خود من است و مربوط به سال‌های آخر جنگ می‌شود که در آن برخی اسناد و نامه‌های من به امام منتشر می‌شود.

ماجرای نامه ای که می گویند به امام نوشتم...

ـــ یکی از این نامه ها همانی است که می‌گویند رضایی به امام نوشت. اما من هنوز نگفتم که چه نامه‌یی نوشتم طرف‌های مقابل هم نمی گویند من چه چیزی و به چه کسی نوشته‌ام. در حالی نامه مذکور نامه‌یی بود که یک ماه قبل از پذیرش قطعنامه 598 برای آقای هاشمی نوشتم، آقای هاشمی تعبیرش این است که من این نامه را بردم به امام دادم این نامه کی رفته پیش امام در حالی که یک ماه قبل از پذیرش قطعنامه این نامه نوشته شده بود و امام تا چند روز قبل از پذیرش قطعنامه به فکر ادامه نبرد بودند. من در آن نامه برای آقای هاشمی شرایط جنگ را توضیح دادیم که جنگ چه شرایطی دارد و اگر بخواهیم پیروز بشویم در حقیقت چه کار باید کرد و اگر این امکانات فراهم نشود مشکلات ما چه خواهد بود و نهایتا گفتم که با شناختی که از صدام داریم راهی غیر از جنگیدن نداریم.

پیشنهاد شما در آن نامه چه بود؟

ـــ پیشنهاد من شکست صدام و پیروزی نهایی در جنگ بود چون دیپلماسی جواب نمی‌داد. البته امام در پیامی که پس از قطعنامه به فرماندهان صادر کردند که البته در صحیفه نور اشاره شده است اینکه امام می‌گویند شما از بهترین همراهان من بودید این جملات یک شأن نزولی دارد که در این کتاب توضیح می‌دهم. اما برخی می گویند فرماندهان به امام نوشتند که ما هیچ امکاناتی نداریم و امام ناچار شد که قطعنامه را بپذیرد. این مسئله واقعیت ندارد بنابراین ناچار شدیم یک نامه‌یی که سه سال قبل از این نامه نوشته شده بود را منتشر کنیم که آن نامه هم شبیه همین نامه است. خب، اگر بیان این مطالب باعث تصمیم‌گیری برای پایان جنگ شد چرا سه سال پیش آتش بس داده نشد لذا ما ناچار شدیم آن نامه را هم منتشر کنیم. فکر می‌کنم چهار یا پنج نامه مهم در کتاب منتشر بشود.

اختلاف نظر شما با آقای هاشمی بر سر چیست؟

ـــ همه اختلاف نظرهای ما را می‌دانند البته اهل هیاهو نیستم، اختلاف نظر من با آقای هاشمی از زمان اداره جنگ شروع شد و دوره اول ریاست‌جمهوری ایران اوج گرفت ولی هیچگاه این اختلاف نظرها را علنی نمی‌کردم مگر در موارد بسیار نادر. اما در نامه‌هایی به ایشان یا صحبت‌های حضوری نظرات خود را به ایشان می‌گفتم و الان هم می‌گویم. بیان علنی اختلافات تاثیرگذاری‌های دوستانه را کاهش می‌دهد. در واقع بعضی‌ها همیشه روی صحنه حرکت می‌کنند و بعضی‌ها هم ممکن است بیشتر پشت صحنه کار کنند پشت صحنه به معنای تایید نیست. نامه‌هایی که من به مسوولان کشور نوشته‌ام اگر منتشر بشود بهتر می‌توانند اختلاف نظرها را نشان دهد. البته تا ضرورتی پیدا نکند و آن هم سال‌ها نگذشته باشد آنها را منتشر نمی‌کنم مثلا سال 72 خدمت رهبری گفتم که شما دست آقای هاشمی را بگیرید و از این خطر بزرگ نجاتشان بدهید. چون تکنوکرات‌های اطراف ایشان مسیر نظام را از روحانیت جدا می‌کنند. هیچ کسی فکر نمی‌کرد من چنین اعتقادی داشته باشم.

رعایت اخلاق برایم اولویت دارد

ـــ می‌خواهم بگویم که شما ببینید یک اعتقادی که سال 72 داشتم چطور آن را حفظ کردم و در سطح جامعه بروز ندادم چون اهل هیاهو نبودم وگرنه من اگر اعتقادات خود را بروز می‌دادم جامعه متلاطم و دچار تنش می‌شد و نمی‌خواستم این اتفاق صورت بگیرد. من همیشه در حداقل ضرورت نسبت به اشخاص حرف می‌زنم همیشه مسائل را در دل خودم نگه می‌دارم چون نگرانم که این موضع‌گیری‌ها آسیب جدی به کشور وارد کند. یا نامه‌یی که به آقای احمدی‌نژاد نوشتم که مضمونش این بود که جواب نقد اهانت نیست چون آقای هاشمی چند سال پیش در رابطه با یارانه‌ها اظهارنظر کرده بودند و آقای احمدی‌نژاد در زنجان گفت «شکم‌پاره‌هایی که شکمشان پر شده اینها نباید در رابطه با یارانه‌ها حرف بزنند» من نامه‌یی را برای ایشان نوشتم ولی نامه را منتشر نکردم. تا آنکه مجبور شدم در یک کتاب آن هم بنابر ضرورت آن را منتشر کنم در آن نامه به آقای احمدی‌نژاد گفتم که جواب نقد اهانت نیست و توضیح دادم که ما باید به دنبال جامعه اسلامی باشیم و در این جامعه اسلامی اخلاق بسیار مهم است. بنابراین من تنها همیشه آن بخشی از عقایدم را نسبت به اشخاص بروز می‌دهم که یک ضرورت مهمی مطرح باشد.

دلیل نام بردن از آقای هاشمی در برنامه «دیروز، امروز، فردا»

ـــ من مطمئن بودم که اگر نقش احمد آقا در حوادث بعد از انتخابات ایفا می‌شد خیلی از مسائل پیش نمی‌آمد چون در تاریخ انقلاب، احمد آقا یک نقش بی‌بدیل داشته است و جلوی بسیاری از فتنه‌ها و بحران‌ها را گرفت مثلا در ماجرای قهر آقای طالقانی اگر احمد آقا نمی‌رفت و ایشان را پیدا نمی‌کرد و پیش امام نمی‌برد و بعد آقای طالقانی آن مصاحبه را نمی‌کرد بحران جدی در کشور درست می‌شد در حوادث بعد از انتخابات هم اگر آقای هاشمی همت می‌کردند این ماجراها تا این اندازه طول نمی‌کشید و یک ماهه جمع می‌شد ولی این افراد اکثرا سکوت کردند.

مواضعم پس از انتخابات متناقض نبود

ـــ مواضعم متناقض نیست و اصول واحدی بر تمام مواضع من حاکم است، هم نظام و هم مردم را قبول دارم و معیار تشخیص ما قانون است و عقلانیت در مواضع من بر احساسات غلبه دارد. فکر می‌کنم طی 40 سال کار سیاسی ثابت‌ترین مواضع را داشته‌ام در حالی که بسیاری از سیاسیون چندین بار تغییر موضع فاحش داشته‌اند. مثلا شما حادثه 25 خرداد را با 25 بهمن یکی می‌دانید در حالی که این دو حادثه یکی نیستند اولی یک اعتراض مردمی بوده ولی دومی یک شورش بوده است. معلوم است که من سران فتنه‌یی که در شورش شرکت می‌کنند را آلت دست دیگران می‌دانم. در حوادث 25 بهمن مردم از آن آقایان جدا شده بودند ولی آنها متوجه نشدند. البته در حوادث 25 خرداد هم به مردم و هم به نظام و امنیت ملی ما آسیب وارد شد ولی اشتباهات سیاسی بیشتر دخالت داشت اما در حوادث 25 بهمن امریکا با یک جمع‌بندی از حوادث 25 خرداد یک طراحی جدید کرده بود که عده‌یی در خیابان‌های تهران به دست پلیس ایران کشته شوند و سپس به بهانه حقوق بشر در ایران دخالت کنند.

ریشه حوادث بعد از انتخابات

ـــ رفتارهای سران فتنه موثر بود، رفتارهای آقای احمدی‌نژاد هم موثر بود، به ویژه رفتارهای خود آقای میرحسین که ساعت 11شب گفتند من رییس‌جمهور هستم موثر بوده است.


جنگ و نگاهی دیگر
ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٦  کلمات کلیدی: جبهه وجنگ ، سردار علی شمخانی

چرا هشت سال جنگ٬ دفاع مقدس است و چرا گفته می‌شود دفاع مقدس و آیا این تقدس، معنایی الهی به جنگ می‌دهد و از این منظر٬ محتوای جنگ تبدیل به دژ تسخیرناپذیر و دست‌نیافتنی می‌‌شود؟

در این صورت٬ دفاع مقدسی که نقدناپذیر است٬ می‌تواند عبرت‌آموز باشد؟ می‌تواند ماندگاری را تضمین کند و تکرارپذیری تجارب موفق آن و اجتناب از تجارب ناموفق را در صورت وقوع٬ معنا ببخشد یا خیر٬ به صورت کتاب مقدسی در کتابخانه‌ای تنها برای لمس و تبرک باقی می‌ماند و البته همرزمان موافقند که بگویم این بهترین شیوه برای ناماندگاری است؟

جنگ٬ دفاع مقدس است؛ از آن جهت که دفاع در قبال تجاوز نامشروع علیه باورها٬ تاریخ٬ هویت و جغرافیای یک ملت آزاده بود؛ ملتی که برای مقابله با آن تجاوز همه‌جانبه و نابرابر مبتنی بر تعالیم قرآنی و حیاتی خویش (هل تربصون بنا الا احدی الحسنین(1)) و نیز سیره و روش ائمه اطهار و به ویژه روش «هیهات من الذله» امام حسین(ع) و نیز تجربه انقلاب پیروزمند خویش یعنی پیروزی خون بر شمشیر و با قرار دادن همه این مبانی در یک راستا٬ وارد این معرکه تحمیلی نابرابر شد و سربلند از آن بیرون آمد.

این نبرد خیر و شر٬ هشت سال به درازا کشید و این مدت رکورد طولانی‌ترین جنگ حتی طولانی‌تر از جنگ جهانی دوم در قرن بیستم را رقم زد؛ جنگی که جغرافیای وقوع آن گسترده و متنوع بود. در حالی که در طول صدها کیلومتر مرز زمینی رخ داد٬ جنگ محدود به زمین نبود و هوا و دریا و شهرها را هم در بر می‌گرفت و نظامی و غیرنظامی را آماج قرار می‌داد. به کشتی جنگی و غیرجنگی و هواپیماها نظامی و غیرنظامی حمله می‌شد و نیز هم به تیپ و لشکر و یگان‌های رزمی، هم به مناطق زیست و زندگی مردم عادی در کوچه و بازار و شهرها تهاجم می‌شد.

هم رزمندگان را در خطوط مقدم آماج قرار می‌داد و هم اسرای پایبند به ارزش‌های خویش را در زمان اسارت به دست دشمن قدار٬ اعدام(2) می‌کرد و نیز در به‌کارگیری نوع سلاح٬ هیچ محدودیتی توسط دشمن رعایت نمی‌شد. دشمن سلاح متعارف و نامتعارف (شیمیایی ـ میکروبی) را در اختیار داشت و بدون محدودیت به کار می‌گرفت و در صدد تمهید و تجهیز به سلاح هسته‌ای هم بود و در مقابل آن، «سازمان رسمی و مسئول» مقابله‌کننده با این تهاجم٬ به دلایلی هم ناشی از پیروزی انقلاب و هم ساختار و بافت و ترکیب و تجهیزاتش٬ پاسخگو در چهارچوب جنگ سرد و به تنهایی ناکارآمد٬ در قبال این نوع تجاوز بود و سازمان نوپای سپاه پاسداران٬ درگیر در رویارویی با ناامن‌کنندگان انقلاب در شهرها و در مراحل تشکیل بود.

هر دو نهاد یعنی ارتش و سپاه، یکی در راه تثبیت و تکمیل و تصحیح سازمانی و دیگری در راستای راه‌اندازی و استقرار سازمانی و این امر یعنی در حین انجام مأموریت توقف تجاوز همه‌جانبه بودند؛ بازتاب‌دهنده دو سازمان هوشمند و یادگیرنده در میدان درگیری و نبرد را متجلی می‌ساخت؛ یعنی همزمان هم مأموریت را انجام می‌دادند و هم تکمیل و تشکیل تصحیح سازمان و البته در این مسیر٬ تنها نبودند، بلکه آحاد مردم با حمایت و حضور خود در میادین نبرد و مستقیم یا حمایت غیرمستقیم روحی و مادی‌شان همراهی داشتند و ترکیب این مجموعه از تلاقی و تعامل و ترکیب در بستر عملیاتی عامل تولید فرهنگی به نام فرهنگ بسیجی شد.

غلبه دادن این فرهنگ در قدرت تعیین‌کنندگی آن به عنوان تنها راهکار ممکن در قبال دو نظریه جنگ کلاسیک و جنگ پارتیزانی (برگرفته از آمریکای لاتین که در جنوب لبنان پیش از انقلاب ترجمه شده بود) در مصاف چه باید کرد؟(3) عبور پیروزمندانه‌ای را باعث شد و از این رهگذر٬ دشمن در دستیابی به نتایج نهایی جنگ٬ هم در رسیدن به اهداف رسمی تاکتیکی (تفرقه و تشتت در میان مردم و اقوام) و هم در‌ رسیدن به اهداف عملیاتی و استراتژیکی در سه سطح (حداقلی لغو قرارداد 1975 ـ حد میانی٬ تجزیه خوزستان٬ حداکثری براندازی نظام نوپای برآمده از انقلاب اسلامی) خویش ناکام ماند و این ناکامی در مقایسه با جنگ‌های گذشته ایران٬ رکوردی منحصر به فرد در از دست ندادن قطعه‌ای از خاک و سرزمینی از سرزمین مادری بود.

این موارد٬ یعنی طول زمان و وسعت جغرافیا و تنوع میدان و سازمان‌های سنتی غیرآماده و رو به تحول و سازمان نوپا و رو به گسترش٬ به کارگیری انواع تجهیزات مجاز و غیرمجاز دشمن علیه مردم و تنهایی ملت ایران و عکس آن٬ حمایت همه‌جانبه ابرقدرت‌ها و ارتجاع منطقه‌ای از دشمن و حضور گسترده مردم و نتیجه جنگ و تولید فرهنگ در بستر (احدی الحسنین) قرآن٬ جنگ و دفاع را برای ملت ایران مقدس کرد.

می‌توان و حتما می‌توان بر این موضوعات موارد بسیار دیگری به فهرست افزود و با بسط و توصیف و موارد پیش‌گفته خود، دلایل محکمی بر این مدعا (مقدس بودن) جنگ خواهد افزود و این ویژگی‌هایی است که هشت سال جنگ تحمیلی را مقدس می‌سازد.

اما اگر از این مقدمه این نتیجه را دریافت کنیم که همه اینها به معنای آن است که جنگ مقدس٬ نقدناپذیر و در امان از نقص و خطاست٬‌خ ود نیز خطاست. هر کس بر ادعا، پای بفشارد٬ حتی اگر از روی حسن نیت باشد٬ باید بداند که این اندیشه حتی با رفتار و عمل نقادانه رزمندگان در صحنه و بحبوحه جنگ نیز سازگار نبود(4) و با آن نسبتی نداشته است.

افزون بر آن٬ این گرایش و نظر٬ بیش از آن که در خدمت جنگ و دفاع مقدس باشد٬ جنگ را تبدیل به یک امری مقدس همپایه و همسان با شأن و مقام و عالم اولیا و ملائک می‌کند، نه بشر نیازمند الگو و اسوه‌پذیری که کتاب و معجزه رسولش(ص) برای هشدار نسبت به این انحراف می‌فرماید: «قل انما انا بشر مثلکم یوحی علی ...(5)» شاید فضای روحانی و معنوی در جنگ‌٬ این قدسی‌سازی به شکلی ناشیانه را سبب شده باشد و منجر به این برداشت نادرست و ناقص و واژگونه کرده است.

بنابراین در پاسخ به این پرسش که معنویت دفاع مقدس، ناشی از چیست٬ باید قدری اندیشید و آن را در این حوزه دسته‌بندی کرد؛ فضای معنوی جنگ چیزی غیر از مقدس‌سازی جنگ است.

درباره زمینه منتج به فضای معنوی جنگ، نکاتی را می‌توان برشمرد؛ یعنی:

معنویت دفاع مقدس و علل آن:

1 ـ امام خمینی(ره) قله پر نور٬ ارتباط عاطفی و صمیمی با رزمندگان در رده‌های گوناگون بود که در هر دیداری در ایام جنگ حاضران و غایبان صدای هق هق گریه رزمندگان را برمی‌افروخت. جملات جانسوز و مشهور امام پیرامون سپاه و ارتش که می‌فرمود: «ای کاش من یک پاسدار بودم ـ من یک بسیجی‌ام و ـ یا ارتش هم امروز مردم است» این ارتباط و صمیمیت را منعکس می‌کند. تفسیر امام از جنگ و علل آن صرفا مادی و جهانی نبود. او جنگ را «الخیر فی ماوقع» تفسیر می‌کرد و این تفسیر٬ تنها عبارتی زیبا نبود، بلکه زیبایی عالمی دیگر را پیش می‌نهاد. در این عالم و در این جهان تفسیری٬ ارتباطی استوار و راسخ میان رهبر و رزمندگان پدیدار می‌ساخت و آن را محکم می‌کرد. این صمیمت در ارتباط با همه اقشار جامعه نمایان بود و جنگ هم از این تعامل صمیمانه و معنوی بهره و سهم خود را می‌برد.

2 ـ قدرت کمی و تهاجم پشتیبانی دشمن٬ از یک سو دشمنی بود که هرچه می‌خواست جهان شرق و غرب سیاسی با بذل و بخشش بی حد و حساب در اختیارش می‌گذاشت و در سوی دیگر٬ رزمندگانی بودند که جز با اتصال و ارتباط با خدای خویش و کمک از او در همت و جهادش٬ هیچ در چنته نداشت؛ نه به شرق و نه به غرب٬ نه به روسیه٬ نه به آمریکا و اروپا و نه به قدرت‌های منطقه٬ به هیچ‌کس نمی‌توانست متوسل شود و کمک و حمایت جوید، زیرا همه در انگیزه صدام برای قلع و قمع انقلاب اسلامی ایران٬ هم‌داستان بودند و همراه.

رزمندگان تنها به خدا وصل می‌شدند و همواره به یاد داشتند و در هر عسری (تنگی) زمزمه می‌کردند٬ ندای قرآنی را که «کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیرة بأذن الله»(6) و این نوع آیات ورد زبان آنان بود و در به خاک افتادن هر اسطوره‌ای از رزمندگان، آیات جهاد را بدرقه آرامش می‌ساختند «و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون» (7) و «فرحین بما اتاهم الله» (8)

3 ـ «الناس علی دین ملوکهم»؛ رهبری در جنگ قیادی بود نه سیاقی٬ فرماندهان پیشتاز در جهاد و شهادت بودند و نه دستوردهنده صرف. این فرهنگ از پادگان‌های آموزش تا خطوط مقدم نبرد مستولی بود. به همین دلیل، شمار فرماندهان شهید کم نبود و بلکه پرشمار بود و گاهی هم به این پیشتازی و شوق فرماندهان اشکال گرفته می‌شد. اما برتری این فرهنگ در فرماندهان بود که کلام آنان را نافذ می‌کرد، زیرا صدق امر فرماندهان را رزمندگان در میادین جنگ و پیشتازی در جهاد و شهادت در عمل آزموده بودند و گاه تا رده دسته٬ فرمانده حضور پیدا می‌کرد؛ فرمانده کل تا رده دسته(9)٬ من بارها این روحیه را دیده‌ام و تأثیر آن در روحیه دسته٬ آمادگی دسته٬ برداشت درست دسته از مأموریت و حتی اعتراض‌های دسته را دیده‌ام.

4 ـ نبود تبعیض و ایدئولوژی حذف؛ متمردان و معترضان جنگ در سخت‌ترین شرایط حرف‌های خود را می‌زدند (10)٬ شعار می‌دادند٬ راهپیمایی می‌کردند اما بسیاری از آنها در رکاب موافقان جنگ و مخالفان به آن اعتراض٬ شهید شدند. هیچ‌کس در جنگ حذف نمی‌شد. هر کس می‌آمد٬ البته همه نمی‌آمدند ولی هر کس می‌آمد٬ محترم بود و جا را برای هیچ‌کس تنگ نمی‌کرد. در انتخاب یگان حتی‌الامکان محصور نمی‌شد. در انتخاب محل مانور میل و علاقه‌ آنها تعیین‌کننده بود. در شرکت در خط‌شکنی یا پشتیبانی آزاد بودند و البته این امور در یک نظام هم‌افزا شکل می‌گرفت.

این انعطاف و گشادی سینه و سعه صدر آن هم در جنگ به اندازه‌ای بود که افرادی از استان‌های گوناگون که این‌ها با واحدهای استانی خود همخوانی نداشتند(11)٬ ولی در کنار هم می‌توانستند باری از دوش جنگ بردارند، حذف نشدند تا فرصت ابراز وجود در سختی‌ها پیدا کنند و البته متناسب با وضعیتشان، مأموریتی به آنان سپرده می‌شد و همزمان با آن بسیجی بودن که نیز تعریف میدانی و عملیاتی داشت٬ از امتیازی برخوردار نبود٬ نه در پی کارت پایان خدمت بود نه استخدام رسمی٬ نه سهمیه دانشگاهی. کادر فرماندهی هم نه در پی فرمانده شدن بود٬ نه درجه٬ نه مدال.

همه می‌دانستند راه جهاد اصغر (جنگ) از جهاد اکبر (معارضه با نفس) می‌گذرد و این دو راه٬ متفاوت و مستقل نیستند. آن که در این بزم مقرب‌تر است٬ جام بلا بیشترش می‌دهند. این نمادها، فرهنگ جنگ را متمایز و برجسته می‌ساخت و از عالم خاکی به عالم آن جهانی ارتقا و تعالی می‌بخشید.

نمی‌توان در بر پا بودن میدان جنگ و دفاع در مقابل باطل ـ در حالی که شرایط ورود و اجازه گذر از جهاد اصغر را نیافتی ـ راهی به جهاد اکبر بجویی. در این جنگ ظاهر و باطن هم‌ساز بود و حاشیه و متن هم‌معنا و هم‌شکل و همه این رنج‌ها و مرارت‌ها و دشواری‌ها بود که بستر تولید فرهنگ بسیجی را فراهم می‌ساخت و فرهنگ‌ساز می‌شد؛ چون در سراسر جنگ٬ در طول و عرض آن و در جای جای سنگرهای آن٬ این فرهنگ و روحیه حاکم بود٬ جنگ توانست معادلات زمینی قدرت‌های شرق و غرب را در صحنه نبرد بر هم زند و راهی دیگر بگشاید و از آن نیز فراتر رفت. فرهنگی را که این جنگ تولید می‌کرد٬‌ از خطوط مقدم عبور می‌کرد و تا به شهرها و محله‌ها گسترش می‌یافت. از کشور و مرزها عبور می‌کرد تا حزب‌الله لبنان را شکل می‌داد و لشکر بدر را در عراق از مجاهدین عراقی سامان می‌داد و اینها سازمان‌هایی مبتنی بر باورهای مشترک با رزمندگان و نه مبتنی بر مصالح مادی حرکت‌های حق‌خواهانه خود را آغاز کردند.

این فرهنگ بود که یگانگی را رقم می‌زد و نماز و لباس و کلام و کلاه فرمانده الگو می‌شد و در عین حال بر هر فرمانده‌ای چون احساس فقر به دانستن و نیاز به دعای خیرخواهی دیگران چیره بود تا بی‌نیازی٬ از رزمنده ساده روستایی و صفا و بی‌غشی او درس می‌‌آموخت و خود رزمنده نوآموز می‌شد. این تعامل دوسویه٬ جنگ را از معرکه صرف دشمن‌ستیزی و عقب راندن متجاوز به مدرسه اخلاق و ادب و درس زندگی و تفسیر حیات و فلسفه آفرینش تعالی می‌بخشید.

ضرورت نقد جنگ

رزمندگان پایدار بر ارزش‌های دفاع مقدس پر از سؤال و پاسخند.

رزمندگان با رعایت این نکته و پیشتاز در آن که ما بشریم و مفختر به بشر بودنیم، اما در زمان مناسب تحت رهبری امام عادلی، بهترین لحظات زندگی خویش را نه به اجبار(12) که به انتخاب در خدمت حضور در پیشانی دفاع و خطوط مقدم از انقلاب اسلامی نمودند. هم قادرند نسبت به علل اقدامات خویش توضیح دهند و در این رابطه ترسی ندارند و هم به دنبال صیقل دادن آن تجارب و رفع نواقص و معایب آن از این رهگذر هستند و هم نسبت به آن شرایط و حتی مقایسه آن شرایط با شرایط پس از جنگ تا به امروز، می‌توانند سؤالاتی در خور خون شهیدان و نه به شکل تجارت سیاسی و جناحی برای پیشبرد اهداف انقلاب مطرح سازند.

ولی باید این نکته را اضافه کرد که در انگیزه آنانی که امرز به قداست تمام‌عیار جنگ اصرار می‌ورزند و در این امر نیز بعضا صادقند، بعضی دلایل را در میان سطور فکری آنان می‌توان ملاحظه کرد و دلایلی برشمرد که متعارض با تقدیس جنگ است، در حالی که فریاد مقدس بودن جنگ می‌زنند٬ از جمله این‌که:

1 ـ نگاه از موضوع امروز به موضوعی دیروزین٬ در این نگاه تعریف نقش‌ها یا حذف نقش‌ها یا بزرگ و کوچک کردن نقش‌ها و حوادث با انگیزه و مقاصد امروزی صورت می‌گیرد.

2 ـ بیان نکاتی برای جبران فاصله میان امروزی‌هایی که منصبی دارند و نسبت به دیروزی‌ها در آن زمان بی‌نقش یا کم‌نقش‌تر بودند.

3 ـ تقویت و تداوم رویکرد و نگاهی که از چاپ کتاب و تهیه سی‌دی مبتنی بر دیدگاه انتظار در صدد ساختن کلاهی از این نمد است و تعمیم دادن آن به جنگ (سی‌دی ظهور نزدیک است).

4 ـ رقابت سازمانی (ارتش و سپاه) در چاپ وقایع جنگ به شکل عام و یا موردی، نتیجه این رویکرد نسل جوان را با آمیزه و ترکیبی از تقدیس و تناقض و گاه تضاد و کلام غیرواقع‌بینانه و غیرصادقانه روبه‌رو کرده است که به طور طبیعی با نگاه امروزین٬ رفتار امروزین مسئولان سازمان نیروهای مسلح را ارزیابی و سنجش و این درک و فهم او را به ارزیابی از پدیده‌ای به نام هشت سال دفاع مقدس هدایت می‌کند.

این موارد تشجیع‌کننده و تشویق‌کننده‌ای به سمت این نوع نگاه خواهد بود که با توجه به رفتار امروزین (فردی یا سازمانی) و سخنان و کتب و مقدس‌سازی‌های ما٬ جنگ و دفاع مقدس را به پدیده و روایتی کمتر باورکردنی و بیشتر افسانه‌ای سوق می‌دهد و بنابراین تأثیرگذاری و فرهنگ‌سازی آن را می‌تواند کم‌رمق و ابتر سازد و این یک آفت و تهدید جدی است.

و نکته دیگر آن‌که:

با همه این معنویت و فرهنگ متعالی در جنگ٬ جنگ سویه دیگری هم دارد که به هیچ وجه نباید آن را با این فرهنگ معنوی٬ خلط و هم‌تراز دانست. این سویه٬ تدابیر و تاکتیک‌ها و راهبردهای جنگ است که صرف‌نظر از انگیزه‌های طراحان و واضعان و آمران و مجریان آن٬ ضمن این‌که نسبتی ناگسستنی با معنویت و قداست جنگ دارد٬ محصول و معلول اندیشه و تدبیر و تفکر انسان‌های خاکی و امکانات و ابزارهای مادی و موقعیت‌های برنامه‌ریزی‌شده است. این سویه جنگ، هیچ مبنایی برای نقد نشدن ندارد و به مانند هر امر انسانی پایندگی و ماندگاری آن در هاونگ نقد٬ جلا و ارزش می‌یابد.

به همین دلیل و به منظور پایداری درس‌ها و تجارب هشت سال دفاع مقدس٬ باز گذاشتن دریچه نقد جلابخش است و مانع از غبارگیری آن تجربه منحصر به فرد و درخشان تاریخ انقلاب اسلامی. حال چرا از این زاویه٬ نقد منصفانه و عادلانه می‌گویم و منصفانه و عادلانه بر آن تأکید می‌ورزم؟

ـــ چرا که تردیدی در این امر ندارم. عده و عده‌هایی که در دوران جنگ حضور فعال داشتند به دلیل لمس شرایط و درک واقعیات و هم فرهنگ بودن همیشه این سنجه را مدنظر خویش داشته و دارد و از این شاقول (عدل و انصاف) در بررسی مهم‌ترین موضوع تاریخ معاصر ایران عدول نمی‌کنند.

ـــ اما کسانی که می‌توانستند باشند و خود تصمیم گرفتند که نباشند، امروز یا به دلیل عدم آشنایی و یا به دلیل آدرس نادرست دادن برای توجیه گریز از وظیفه‌ای که در زمان ممکن می‌باید به آن می‌پرداختند. خدای ناکرده این سنجه را دچار خطا و انحراف نماید و یا با نگاهی جناحی و امروزی با لحاظ مقتضیات و شرایط به دنبال یافتن نقطه‌ای از این کتاب برای به نقد کشیدن حریف و رقیب غیرهمفکر خویش هستند.

ـــ اما دسته سومی که غیر از اینها هستند یا به مقتضیات سن و شغل نتوانستند حضور یابند و از آن میدان تصویر ملموسی ندارند و به دنبال پاسخ به ابهاماتی هستند که از کلیت امر ملی و مقدس بودن دفاع٬ دفاع کنند و یا از دسته دوم و فارغ از رقابت‌های سیاسی به دنبال کشف روایت صحیح جنگ هستند، باید نقد منصفانه و عادلانه را تشویق و ترویج کرد.

در همین‌جا این نکته را می‌افزایم که در لابلای سطور پرسش‌های هر ساله آغاز دفاع مقدس و امروز بیشر از سابق دیده می‌شود:

پرسش‌های غیربومی که در زمان جنگ رزمندگان به عنوان جنگ روانی دشمن آن را تحلیل می‌کردند٬ امروز متأسفانه تبدیل به سؤال در بعضی سایت‌های به شکل حساب شده و یا غیرحساب‌شده گشته است و خدای ناخواسته٬ خواسته یا ناخواسته به نوعی به دنبال انتقام‌کشی از امام هشیار در بر هم ‌زنندگی تصمیمات مجتمع گوارلوپ٬ از امام زیرک در تعیین نوع ترکیب شورای انقلاب و از امام مسلط و آگاهمند در تشکیل دولت موقت (مرحوم مهندس بازرگان) امامی پذیرنده و تعالی‌بخش افراد خائن در رده فرماندهی کل قوا و رئیس‌جمهور٬ امام مجری نظرات دیگران در تعیین نخست‌وزیر٬ امام مخالف ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر و امام بی‌اطلاع از اوضاع جنگ و بناگاه جام زهر سر کشیده ترسیم می‌کنند.

این امام٬ امامی نیست که رزمندگان به نام خمینی (قدس‌الله نفسه الزکیه) می‌شناختند و امروز هم رهبر معظم انقلاب به حق می‌فرمایند: «هیچ کجای دنیا این انقلاب بی نام خمینی شناخته نخواهد شد» و در این رابطه باید هشیار بود.

و در پایان و در مسیر نقد منصفانه و عادلانه جنگ٬ مواردی را برای نمونه و البته نه محدود به این موارد به قول کاسبان حبیب‌الله (دشت کردن) مطرح می‌کنم، علاوه بر مواردی که هم‌اکنون مطرح است؛ مثل این که چرا جنگ پس از فتح خرمشهر ادامه پیدا کرد و ... ؟

1ـ علل و شکل اختلافات در کشور پیش از آغاز جنگ تا اواخر دوره اول یعنی اتمام دوره و عزل فرماندهی کل قوای رئیس‌جمهور وقت (بنی‌صدر) و پیامدهای آن بر جبهه‌های جنگ حتی پیش از آغاز تجاوز (اطلاع از احتمال وقوع جنگ و اقدامات حرفه‌ای که می‌بایست انجام می‌شد).

2ـ چگونگی انتخاب مسیر بسیج به‌کارگیری مردم در جنگ به عنوان یک روش غیرمأنوس و غیرتجربه‌شده در مقایسه با جنگ کلاسیک و جنگ پارتیزانی و دشواری‌های آن راه و پیامدهای آن.

3ـ ارتباطات در جنگ چگونه بود؟ ارتباط سازمان‌های نظامی با سیاسیون٬ ارتباط ارتش و سپاه٬ سپاه و سپاه٬ سپاه با پشت جبهه٬ در درون جبهه٬ نسبت به منطقه عملیات٬ نسبت به مانور٬ نسبت به پیامدهای هر عملیات (پیام حضرت امام(ره) پس از عملیات طریق‌القدس٬ نظر امام پس از عملیات بدر٬ پیام‌های امام در اواخر جنگ و در روزهای آخر جنگ٬ پس از پایان جنگ پیرامون جنگ).

4ـ چرایی عملیات‌هایی که شناسایی شد، ولی انجام نشد (مثل بمو) یا شناسایی شد٬ ولی در زمان خودش انجام نشد (والفجر 8).

5ـ چرایی عملیات‌هایی که انجام شد و موفق نبود (رمضان٬ والفجر و والفجر مقدماتی).

6ـ چرایی انجام عملیات در غرب و جنوب کشور، چرا جنگ در آخر به منطقه غرب کشیده شد.

7ـ استراتژی جنگ٬ جنگ تا یک پیروزی و چرایی تبدیل نشدن پیروزی‌های میدانی به دستاوردهای سیاسی.

اینها را مدخلی برای این ورود با وضو به این بحث بپنداریم تا درس‌های بی‌شماری که در پس این گنجینه فراتر از خاطره نهفته است٬ در پالایشگاه نقد و بررسی٬ محصولات پالایش شده‌ای فراتر از میدان نبرد در ابعاد مختلف (سازمان٬ ابتکار٬ کارآفرینی٬ وحدت٬ صداقت٬ ایثار) در چرخه و پهنه ایران اسلامی و فراتر از آن به پاس خون شهیدان نهادینه شود.

******************************************

پی‌نوشت:

1.    سوره توبه آیه 63
2.    خاطره حماسی از این اقدام دشمن خبیث دارم که مو بر تن راست می‌کند. از یک شهید گمنام٬ دلاورانی که کمتر به آنها پرداخته می‌شود و حال آن‌که این سرداران گمنام بر من و ما حقی دارند که غیر از خدای سبحان نمی‌تواند آن را ادا کند.
3.    این دو نظریه در ابتدای جنگ طرفدارانی داشت و هر دوی آن٬ تست و هر دو با ناکامی مواجه شد. پیش از این دو نظریه٬ نظریه دیگری وجود داشت که مخلص آن در نامه آن زمان حقیر؛ «ای مسلمین به داد ما برسید» منعکس شد. برتر شدن این نظریه و انتخاب و چکیده آن٬ خود شرح و تفصیل فراوانی دارد که صاحب و یا اصحاب اصلی (غیر از بنده) آن باید بدان بپردازند.
4.    در طول هشت سال دفاع مقدس٬ بارها در بحث منطقه عملیات نوع عملیات و تقدم و تأخر یگانی فرماندهان محوری، اختلافات و بحث‌های فراوانی صورت گرفته که کتاب مبسوطی است؛ یعنی در بحبوحجه جنگ٬ نقد و نگاه‌های متفاوت هرگز در محاق قرار نمی‌گرفت.
5.    آیه 110 سوره کهف.
6.    سوره بقره آیه 249 ـ فلما فضل طالوت بالجنود ...
7.    سوره آل عمران آیه 170 و 169 ـ ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله...
8.    به یاد داشته باشیم غزوه احد که در محضر پیامبر رحمت‌العالمین(ص) به فرماندهی ایشان صورت گرفت، عرصه نقد در رهاسازی تنگه احد به دلیل حضور ایشان (روحی له الفداء) از دسترس خارج نشد.
9.    یک گروه رزمی کوچک در تقسیم‌بندی یگان‌های رزمی تیم٬ دسته٬ گروهان٬ گردان٬ تیپ٬ لشکر
10.    اعتراضات بچه‌های رزمنده منطقه 10 تهران در زمان جنگ.
11.    لشکر 6 پاسداران.
12.    مقایسه جمعیت ایران و عراق و تعداد نیروی به خدمت گرفته شده توسط طرفین در میادین جنگ، حتی تعداد سربازان واجب‌الخدمت در مقایسه با تعداد سربازان حاضر٬ گویای صادقی بر این مدعاست. هرچند در آن زمان غرب به عنوان یک جنگ روانی از امواج انسانی جمهوری اسلامی ایران می‌گفت و متأسفانه امروز مدعیان (چفیه‌ربودگان) همان موضوع را تبدیل به سؤال از فرماندهان کرده‌اند.

علی شمخانی


گفت‌وگوی صریح با محمد کوثری درباره دفاع مقدس
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٥  کلمات کلیدی: گفتگو و مصاحبه ، سردار اسماعیل کوثری ، اکبر هاشمی رفسنجانی ، جبهه وجنگ
ناراحتی ما از هاشمی به‌دلیل حاکم‌شدن تکنوکرات‌ها بود/ رضایی نظر خود درباره موسوی را به رزمندگان تعمیم داد
گروه تاریخ انقلاب- محمد رحمانی: حاج محمد کوثری نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی فرمانده لشکر پر افتخار 27 محمد رسول‌الله(ص) در دوره دفاع مقدس است. به مناسب هفته دفاع مقدس در گفت‌وگویی با وی، مواردی از جمله اهداف عملیات‌های دفاع مقدس، زمینه‌های پذیرش قطعنامه، ادعای به‌کارگیری موج انسانی ایران در جنگ، خیانت‌های بنی‌صدر، تفاوت نظرهای ارتش و سپاه، دولت پس از جنگ و نقش محسن رضایی در نخست وزیری دور دوم میرحسین موسوی مطرح شد:

بعد از دفاع مقدس هم در رابطه با روایتگری، فیلمسازی، دفاع مقدس و انعکاس آن به فیلم‌های بعد بیشتر بر روی پیروزی‌های این دفاع حق علیه باطل پرداخته‌ایم و به شکست‌هایمان که البته در زمان جنگ نمی‌توانستیم به آنها بپردازیم چون شرایط، شرایط جنگی بود اما بعد از آن هم شاهد نبودیم. این موضوع را کمی واکاوی کنید که آیا اصلاً شکست در دفاع مقدس معنی دارد یا نه، عدم موفقیت را شما چگونه تعبیر می‌کنید؟

از دو دید موضوع را باید دید. یک دید به صورت کلان اگر موضوع را نگاه بکنیم یعنی این که اهدافی که دشمن برای خود مشخص کرده بود، قبل از تجاوز و بعد از تجاوز که سه روزه بیاید خوزستان را بگیرد و شش یا هفت روزه هم برسد به تهران. این به هیچ‌وجه برای دشمن محقق نشد و برعکس ما نه تنها کاملاً مسلط شدیم بر تمام سرزمینی که روزهای اول جنگ در اختیار دشمن قرار گرفته بود بلکه قبل از پذیرش قطعنامه خصوصاً تا پایان سال 1366 و حتی بخشی از سال 67 که قطعنامه پذیرفته شد ما خاک عراق را هم به عنوان پیروز میدان گرفته بودیم و صف‌آرایی می‌کردیم. در جنگ تحمیلی نه تنها شکست یا عدم موفقیت معنا ندارد بلکه پیروزی ما به صورت مطلق مشخص است، دلیلش هم این است که نگذاشتیم دشمن به اهدافش برسد و حتی یک وجب از خاک ما را دراختیار خودش قرار دهد.

اما اگر بخواهیم به عملیات‌ها تک تک نگاه بکنیم، بله ما عدم موفقیت داشتیم. مثل عملیات والفجر مقدماتی. والفجر1 و کربلای 4. اینها عملیاتی بودند که بالاخره موفقیت‌آمیز نبود.

البته ما در دوران دفاع مقدس شعاری داشتیم که می‌گفت «راه قدس از کربلا می‌گذرد» یعنی همانگونه که آنها جداسازی خوزستان مد نظرشان بود ما فتح بصره را به عنوان هدف نهایی در نظر داشتیم.

نه ما آن هدف‌هایی را که مشخص می‌کردیم هم هدف‌های واسط بوده و هم هدف نهایی و ما در بعضی از عملیات‌ها به هدف‌های نهایی رسیدیم و در بعضی از عملیات‌ها به هدف‌های واسط مثلاً قصد و هدف ما در کربلای 5 رسیدن به بصره نبوده ما قرار بود که برسیم به جایی که آتش توپخانه‌مان به بصره برسد، تقریباً به 12-10 کیلومتری بصره رسیدیم یعنی آتش توپخانه‌مان روی بصره کارساز بود.

یعنی از ابتدا ما قصد فتح بصره را نداشتیم؟

نه، ما عبور از رودخانه اروند را مدنظر نداشتیم. ما برای رسیدن به رودخانه اروندرود به بصره مسلط بودیم و فقط شهر «تنومه» را گرفته بودیم. اما موقعی که به غرب کانال ماهی رسیدیم و به رودخانه نرسیدیم هنوز آتش توپخانه‌مان روی بصره کارساز بود.

اگر تعریف جنابعالی را در مورد این که کل جنگ ما موفقیت‌آمیز بود قبول کنیم چرا امام (ره) در آخر جنگ از نوشیدن زهر سخن می‌گفتند؟

این که امام از تعبیر جام زهر در مورد قطعنامه استفاده کردند، استفاده از این کلمه به نظر بنده این بود که حضرت امام براساس کلام خداوند در قرآن که دشمنان و زورگویان و متجاوزان را باید سرکوب کامل کرد و از بین برد به قضیه نگاه می‌کردند اما از نظر سرزمینی ما پیروز مطلق بودیم.

در قبول قطعنامه در رزمنده‌ها یک شک روانی بزرگی با توجه به عبارت حضرت امام(ره) ایجاد شد؛ خیلی افراد بعد از چندین سال که گذشته نقش سه نفر را مطرح می‌کنند؛ آقای رضایی، آقای هاشمی رفسنجانی و آقای موسوی، شما که یکی از فرماندهان جنگ بودید آیا این مباحث در بین فرماندهان مطرح بود یا نه و آیا واقعاً قطعنامه بر امام تحمیل شد یا خیر؟

محور طرح و انتقال این موضوع از طرف آقای هاشمی بود به خاطر این که جانشین فرماندهی کل قوا در جنگ بودند و علت هم این بود که ایشان با افراد دیگر که این موضوع را دنبال کردند به این نتیجه رسیده بودند که جنگ دیگر پیشرفتی ندارد و ما نمی‌توانیم به آن شعارهایی که امام می‌فرمودند برسیم. یعنی سقوط صدام، یعنی جنگ جنگ تا رفع فتنه یا رسیدن به کربلا و بعد قدس، این کلام و شعاری که حضرت امام(ره) در جنگ مطرح می‌کردندو یا «و قاتلوا ائمه الکفر» یعنی سردمداران کفر را باید از بین برد، خب اگر اینها را هدف نهایی بگیریم، این هدف‌ها نشد، به‌خاطر این که می‌خواستیم به اینها برسیم، اما از نظر سیاسی گنجایش نداشت و احساس می‌کردند مردم دیگر خسته‌ شده‌اند. مثلاً بودجه‌ای برای اداره جنگ نیست، اینها خیال می‌کردند که رزمندگان دیگر نمی‌توانند موفقیت کسب بکنند که باید اینها را از خودشان بپرسید.

رزمندگان در این مورد چه نظری داشتند؟

رزمندگان آمادگی برای ادامه جنگ داشتند یعنی برای پیاده کردن کلام امام(ره).

در واقع مثلث رضایی، موسوی و هاشمی خسته شده بودند نه رزمندگان.

مختص به این سه نفر نبود بلکه آنها شاخص هستند و برخی از مسئولان اجرایی هم قبول کرده بودند. امریکایی‌ها هم از یک طرف فشار را زیاد کرده بودند مثلاً بحث بمباران شهرها یا زدن هواپیمای مسافربری یا این که جبهه‌های ما فراتر از عراق رفته بود و به خلیج فارس رسیده بود یا تهدیداتی که استکبار جهانی علیه ما می‌کرد یا عدم صادرات نفت اینها همه‌اش به گونه‌ای شد که آقایان را به این نتیجه رساند که باید به گونه‌ای این موضوع را جمع کنیم و اگر جمع نکنیم شاید بدتر شود در صورتی که نه، این چنین نیست، من خودم احساس می‌کنم اگر این آقایان مانند سال‌های قبل محکم بودند در این قضایا تزلزلی ایجاد نمی‌شد. رزمندگان آماده بودند برای هم مقابله و هم ادامه جنگ، اما چون این آقایان به این نتیجه رسیده بودند و از طرفی سازمان ملل آمده بود مخصوصاً بعد از عملیات کربلای 5، فضا را آماده کرده بود برای امتیاز دادن به ایران و آنچه ایران می‌خواهد در قطعنامه بگنجاند.

آیا این فضا بعد از فتح خرمشهر آماده نبود؟

نه.

چقدر متفاوت بود؟

خیلی متفاوت بود، چون آن موقع ما پیروز کامل بودیم، در بین رسانه‌ها و مردم.

 تازه ما را از فاو عقب رانده بودند؟

بله، دقیقاً31/1/67 یا 1/2/67 بود و این موضوع باعث شده بود که بچه‌ها از فاو بیایند به این طرف و علت داشت، علتش هم به دلایل مختلف بود. اولاً چون نیروهای ما بسیجی بودند، آن موقع هم زمان امتحانات بود و هم موقع کشاورزی بود و هم اکثر بچه‌ها می‌دانستند که آن مقطع کمتر عملیات می‌شود، هم سه‌ماه‌شان تمام شده بود، اعزام‌ها همه سه ماهه بود. یک مورد دیگر هم بود آن هم انتخابات مجلس سوم، که این دو دستگی که بین جامعه روحانیت و مجمع روحانیون به وجود آمد باعث شد که خیلی از بچه‌ها به عقب کشانده شوند، پس همه اینها دست به دست داد تا جبهه ما تا حدی از نیروها سبک شد. یعنی در فاو وقتی عراقی‌ها آمدند فاو را گرفتند، شاید آن چیزهایی که مثل آشپزخانه، بیمارستان یا پل که به صورت ثابت آنجا بود، آمدند گرفتند اما نیروی آنچنانی اسیر نتوانسته بودند بگیرند یعنی اگر آنها عملیاتی می‌کردند که در مقابل‌شان نیرو بود حتماً بچه‌ها می‌ایستادند اما نیروی آنچنانی نبود.

چطور مسئولین شرایط را ارزیابی نکرده بودند؟

ببینید شرایط را این طور حساب کرده بودند که اکثر نیروهای ما در غرب مستقر بود. کوتاهی‌هایی شد و فرماندهان در آنجا باید شرایط را ارزیابی می‌کردند. تحلیل من این است که امریکایی‌ها این خط را به عراقی‌ها دادند که نیروهای ایران در غرب جمع شده‌اند و شماها بیایید در  جنوبی‌ترین منطقه و به خط ایران بزنید چون آنها دائماً مناطق را از طریق آواکس و ماهواره رصد می‌کردند. این موضوع که امریکایی‌ها به طور فیزیکی وارد منطقه شده بودند، کمک بسیار زیادی برای ارتش بعث عراق بود و توانستند این عملیات را علیه ما انجام دهند و فاو را بگیرند.

گفته می‌شود بعضی از فرماندهان در جنگ اعتقاد به موج انسانی داشتند، یعنی در عملیات به جای تکنیک و تاکتیک روی نیروی انسانی و موج انسانی حساب می‌کرد؟

نه، هرکه می‌گوید اشتباه می‌کند، اتفاقاً خوب است تحقیق کنید و تلفات ما و تلفات عراقی‌ها را مقایسه کنید، عراقی‌ها امکانات داشتند، دائماً کشورهای پیشرفته هواپیما، تانک، نفربر ، توپخانه ، موشک و... تزریق می‌کردند و پول‌هایش را عربستان و کویت می‌دادند. ما اصلاً موج انسانی را به کار نمی‌بردیم. وقتی تلفات ما را با عراقی‌ها مقایسه کنید، ما همیشه کمتر از عراقی‌ها تلفات داشتیم.

یعنی تلفات نیروی خودی را به خاطر کمبود تجهیزات می‌دانستید؟

قطعاً اگر ما تجهیزاتی مانند تانک و نفربر داشتیم به مراتب تلفات‌مان کمتر می‌شد.

 مثلاً در کربلای 4 می‌گفتند در این منطقه عملیات غیرممکن است؟

اصلاً ارتشی‌ها عبور از اروند را غیرممکن می‌دانستند ولی ما در والفجر 8 از اروند عبور کردیم، اگر بخواهیم مورد به مورد حساب کنیم. بالاخره در یک عملیاتی ما اشتباه می‌کنیم مثلاً در این عملیات کربلای 4 به علت این شکست  خوردیم که منطقه خیلی شلوغ شده بود اما بلافاصله جبران کردیم و عملیات کربلای 5 انجام شد.

پس چرا این عملیات با موفقیت همراه بود؟

یک جاهایی دشمن حساس می‌شود، هوشیار می‌شود اما ما با این حال از اروند عبور کردیم. ببینید ما اصلاً شکل عملیات‌هایمان فرق می‌کرد، مثلاً ببینید در طول 8 سال جنگ یک هواپیما به ما ندادند. یک تانک یا نفربر به ما ندادند. یک توپ به ما ندادند. حتی کاردار ما را در مجارستان اخراج کردند، حتی وانت به ما نفروختند، یعنی این گونه بود، پس ما روش جنگ‌مان اگر می‌خواست به شکل کلاسیکی که ارتش انجام می‌داد باشد، نباید می‌جنگیدیم، چون باید می‌گفتیم این تجهیزات را ما نداریم، و چون تجهیزات نداریم نمی‌جنگیم.

ما تاکتیک و تکنیک جنگ راعوض کردیم و با همان توانمندی خودمان طراحی کردیم و نیروهایمان را به همان صورت آموزش دادیم و آماده کردیم برای عملیات. اتفاقاً زمانی که تجهیزاتی غنیمت می‌گرفتیم آنقدر بچه‌ها با استعداد بودند با این که این گونه تجهیزات را ندیده بودند سریع یاد می‌گرفتند و به کار می‌بردند در صورتی که در ارتش سلاح‌هایی را که غنیمت می‌گرفتند استفاده نمی‌کردند، می‌گفتند توی سازمان ما نیست.

آن زمان چون ما در سپاه چیزی نداشتیم همان غنیمت‌ها را بکارگیری می‌کردیم، حتی آنهایی که لازم بود و قطعات می‌خواست از خود دستگاه‌هایی که قسمتی از آن منهدم شده بود می‌رفتیم و استفاده می‌کردیم، پس ببینید تنها بحث نیروی انسانی نبود ما روی تک تک نیروها حساب باز می‌کردیم. یعنی زندگی تک تک آنها برای ما مهم بود و اگر چنین نبود که فرماندهان جلوتر از آنها نمی‌رفتند، همپای آنها بودند.

شما نگاه کنید تعداد شهیدان فرمانده بیشتر از خود رزمندگان بود، چون احساس می‌کردند اینها برادران خودشان، فرزندان خودشان هستند، آن وقت روحیه به رزمنده می‌داد. یک خاطره بگویم که شنیدنی است، در کربلای 5 خودم در دژ کانال ماهی، با کمین دشمن کمتر از 100متر فاصله داشتم نه تنها خود من، فرمانده لشکر 25، فرمانده لشکر 41 هم بودند، یکی از بچه‌ بسیجی‌ها که تازه اولین اعزامش بود آمده بود و فرصت نشده بود برایشان صحبت کنم تا ما را بشناسد، به رفیق بسیجی قدیمی‌ترش می‌گفت: «این فرماندها توی عقبه دارند کیف می‌کنند و به فکر ما نیستند» و از این حرف‌ها،‌ اون بسیجی قدیمی گفت بی‌خودی حرف نزن. اونجارو ببین فرمانده آنجا نشسته! شهید همت هم این طور بود، شهید احمد کاظمی هم اینچنین بود، در کردستان هم شهید بروجردی رو می‌بینید، شهید ناصر کاظمی هم اینچنین بود، علتش هم این بود که ما فرقی بین خودمان و بچه‌ها نمی‌دیدیم، هیچ موقع فاصله‌ای بین خودمان و بچه بسیجی‌ها نمی‌دیدیم، چون خودمان هم بسیجی بودیم. اون موقع هم چون درجه نبود همه یک نوع لباس می‌پوشیدند، پس ببینید اینها موج انسانی نبود بلکه تک‌تک بچه‌ها و همچنین خیلی از بچه‌های مسئولین پیش ما بودند مثلاً فرزندان آقای خامنه‌ای که آن زمان رئیس‌جمهور بودند. یا وزیر بهداشت و درمان که فرزندش در عملیات خیبر شهید شد یا خواهرزاده آقای ولایتی.

اقوام آقای هاشمی هم بودند؟

آنها در لشکر 10 بودند، آنهایی که خودم از نزدیک دیدم این افرادند یا مثلاً افرادی که الآن مسئولند مثل آقای مظفر وزیر سابق آموزش و پرورش، آن موقع فرمانده گروهان ما بود، مدیرکل بود اما می‌آمد آنجا، یا آقای سعید جلیلی که آن موقع دانشجو بود و الآن دبیر شورای امنیت ملی هستند که در والفجر 8 در کنار ما بود یا مثلاً آقای زاکانی نماینده تهران و پزشک هستند، آقای سروری، آقای نصیرپور، آقای لطفی و خیلی افراد دیگر که اگر همین‌گونه بخواهم بگویم از فرزندان خیلی از مسئولان هم می‌توانم نام ببرم. به هر حال چون ما زرهی نداشتیم و باید از نیروهای پیاده استفاده می‌کردیم بعضی خیال می‌کردند که ما موج انسانی رو به کار می‌گیریم، هر گردان، هر گروهان و هر دسته آنجا مشخص بود کجا باید برود، چه کار باید بکند و چگونه تخلیه شهدا باشد و... که اگر یک نمونه‌اش این گونه بود که ما باید بیشتر اسیر می‌دادیم بلکه بیشتر اسیر گرفتیم، ما از عراقی‌ها 61هزار اسیر داشتیم، عراقی‌ها از ما 39هزار اسیر گرفته بودند. شهیدانش هم همین گونه است، مجروحش هم همین گونه است، آنها بیشتر از ما بودند با این که آنها از تانک، نفربر و... استفاده کردند.

سهل‌الوصول‌ترین راه برای ارتباط برقرارکردن نسل سوم، فیلم‌های دفاع مقدس است، پای ثابت فیلم‌های دفاع مقدس میدان مین و افرادی‌اند که روی مین رفتند، چقدر این واقعیت دارد، آیا این یک تئوری بوده که در هر میدان باید یک تعداد می‌رفتند روی مین؟

روی مین رفتن، نه این که نبوده بلکه به ندرت بود. این نبود که هر جایی افراد بروند روی مین، ببینید آنقدر کار شناسایی دقیق انجام می‌شد قبل از این که دشمن متوجه شود خیلی جاها ما میدان مین را پاکسازی کرده بودیم و به دشمن غلبه پیدا می‌کردیم، بله یک جایی که دیگر در آن لحظه حساس بایدکار تمام شود یعنی اگر یک نفر این کار را نمی‌کرد، شاید تلفات‌مان 100 برابر می‌شد و در این وضعیت یک نفر آمده، فداکاری کرده تا بیش از آن تلفات ندهیم.

این کار هم حساب شده بوده این نبوده که به همین صورت آمده روی مین و نتیجه‌ای نداشته باشد. نیروهای اطلاعاتی ما شش ماه روی آب اروندرود کار کردند تا عملیات والفجر 8 انجام شود، یعنی جزر و مد آب را به صورت علمی مشخص کردند که چقدر آب از نهرها در جزر خالی می‌شود و در مد چقدر آب بالا می‌آید حالا این هم برای عبور نیرو بود و هم برای زدن اسکله روی نهرها و هم برای ساحل سازی در اروند، اینها همه حساب شده بود، حالا برخی افراد چون مطلع نیستند می‌آ‌یند همینطور  مطرح می‌کنند، اگر بیایند و این واقعیت‌ها را هم مطرح کنند فیلم آنها مانند فیلم مستند و واقعی می‌شود و ممکن است جذابیت نداشته باشد به خاطر همین است که برای جذب و جلب توجه تماشاگر این کارها را انجام می‌دهند.

اگر اطلاعات ما دقیق نبود و نمی‌توانستیم دشمن را غافلگیر کنیم مانند والفجر مقدماتی می‌شد مانند والفجر یک یا کربلای 4 مانند بدر می‌شد یعنی اگر دشمن متوجه می‌شد می‌ایستاد این گونه نبود که دشمن ضعیف باشد و خیال کنید که جلوی ما مقابله نمی‌کرد، خیر اتفاقاً دشمن قوی بود. من همین که امریکا سال 2002 به عراق حمله کرد مقاله‌ای نوشتم و به کیهان دادم که چاپ نشد، حالا علت چاپ نشدن هم این بود که می‌گفتند این چیزی که شما گفته‌اید معلوم نیست بشود و اتفاق بیفتد در صورتی که من با توجه به واقعیت نوشتم.

حالا مطلب شما چه بود؟

من نوشته بودم که امریکایی‌ها با آن تجهیزاتی که می‌روند به عراق شاید اول با بمباران و این کارها بتوانند غلبه پیدا کنند و رعبی ایجاد کنند اما با شناختی که ما از نیروهای عراقی‌ها داریم، اینها بعداً امریکایی‌ها را سرکوب خواهند کرد، همان چیزی که حضرت امام(ره) فرمودند که اینها شاید بیایند و چند بمب بیندازند و بروند ولی بالاخره می‌خواهند بیایند روی زمین، یعنی همین اتفاق افتاد. امریکایی‌ها در عراق مستأصل شده‌اند یعنی توی خیابان جرأت ندارند بروند و اگر بخواهند توی خیابان بروند ستونی و پشت سر هم می‌روند یا به صورتی بروند که تا کسی از آنجا رد شد را بزنند تا رد شوند. پس هنوز نتواسته‌اند غلبه کنند، در افغانستان هم همچنین، چون ملت‌های شرقی به این راحتی زیر بار این گونه زورگویی‌ها نمی‌روند لذا این نبود که بگوییم عراقی‌ها ضعیف بودند بلکه زمانی که ما غافلگیرشان می‌کردیم کاری نمی‌توانستند بکنند. زمانی که ما می‌زدیم  به قرارگاه فرماندهی و آنجا را می‌گرفتیم دیگر کاری نمی‌توانستند بکنند. لذا چیزی که هست ما باید بگوییم ما در خیلی از مراحل سبک و روش و نوع جنگیدن جدید را که ما ارائه کردیم دشمن نتوانست دست ما را بخواند.

ارتش و سپاه در دفاع مقدس چه تفاوتی داشتند چه قبل از آقای بنی‌صدر که ایشان مسئولیت داشتند و چه بعد از آقای بنی‌صدر؟

وقتی آقای بنی‌صدر فرمانده کل قوا بود از  قبل از جنگ از اسفند سال 1358 که ایشان بهمن انتخاب شد و از اسفند فرماندهی کل قوا را امام (ره) به او داد، خوب جوسازی می‌کرد و می‌گفت نیروهای مسلح نمی‌گذارند کار کنم. در صورتی که سپاه نوپا بود و کمیته در خیلی از شهرها مأموریتش را انجام می‌داد. حضرت امام فرماندهی کل قوا را به او داد. در مورد حمله نیروهای امریکایی به طبس، نیروهای دلتا که تربیت شده بودند تا دیپلمات‌های امنیتی خودشان را از لانه جاسوسی آزاد کنند. بنی‌صدر دستور داده بود پدافندها را جمع کنند، شاید اگر با او صحبت کنید بگوید نه من فرمانده مطلق نبودم، اما وقتی کسی می‌شود فرمانده کل قوا و اینقدر بی‌عرضه است چرا این مسئولیت را می‌گیرد! اگر بگوید فرماندهان به من گفتند آیا نباید تو بررسی بکنی و دستور بدهی.

 یعنی خیانت کرد؟

بله خیانت کرد.

البته یکی از فرماندهان ارشد سپاه در یک برنامه تلویزیونی می‌گفت که بنی‌صدر خیانت نکرده بلکه غفلت کرده؟

نه، من می‌گویم خیانت کرده، اتفاقاً دلایل محکمی هم داریم، موقعی که آقای منتظر قائم فرمانده سپاه یزد با سه چهار نفر دیگر رفتند طبس اسناد و مدارک را از هواپیماها تخلیه کنند، پس چرا هواپیماها و هلی‌کوپترهای باقی مانده را بمباران کردند، خوب حداقلش این بود که نمی‌گذاشت بمباران بشود، که اگر بمباران نمی‌شد ما شاید غفلتش را هم به کار نمی‌بردیم اما موقعی که بمباران کردند فرمانده کل قوا کی بود؟

حضرت امام(ره) 5 آذر سال 1358 فرمان ارتش 20 میلیونی به نام بسیج مستضعفین را دادند، تا زمانی که بنی‌صدر روی کار بود، کجا بسیج تشکیل شد؟ نیروهای مردمی در آن موقع می‌آمدند و سازماندهی نداشتند، اصلاً به آن نیروها، نیروی مردمی می‌گفتند، در آن موقع یک گارد ملی بود که بنی‌صدر دنبال آن بود که می‌خواستند سپاه را به زیر مجموعه خودشان ببرند. اگر یک قدم کوچک در تشکیل بسیج 20 میلیونی برداشته می‌شد کار خیلی آسان‌تر می‌شد، یعنی بلافاصله نیرو فرستاده می‌شد به سمت مرزها. زمانی که مردم در ابتدای جنگ می‌آمدند حتی لباس هم نبود و با لباس شخصی می‌رفتند، با کفش و کتونی و حتی شلوار معمولی می‌‌رفتند. پس ببینید همین که بنی‌صدر نتوانست محیط را آماده کند باید جوابگو می‌بود که جوابگو هم نبود، او مسلط بر مسائل نظامی هم نبود بلکه بیشتر یک حالت تضعیف‌‌کننده داشت، که برای نمونه، اول جنگ بچه‌های سپاه می‌خواستند با ارتش کار کنند و همکاری کنند تا مناطقی را نگذارند عراقی‌ها جلو بیایند اما می‌دیدید که بچه‌های سپاه که سلاح نداشتند و می‌خواستند از ارتش سلاح بگیرند تا کمک‌شان کنند، بنی‌صدر گفته بود که حق ندارید به سپاه یک فشنگ هم بدهید.

بعد از رفتن بنی‌صدر اوضاع چطور شد؟

خیلی فرق کرد، حضرت امام (ره) همه را به هم نزدیک کرد. سپاه و ارتش در کنار هم قرار گرفتند، عملیات‌ها یکی پس از دیگری انجام شد حتی قبل از رفتن بنی‌صدر، بنی صدر شهید صیادشیرازی را خلع‌اش کرد و دو درجه از او گرفت و بعد مسئولیتی را که در غرب کشور داشت، گرفت، آن وقت چون سردار صفوی با شهید صیاد شیرازی اصفهان بودند و از آنجا آمده بودند کردستان که من هر دوی اینها را دیده بودم، چون آقای صفوی، صیاد شیرازی را می‌شناخت با دو سه نفر دیگر او را به سپاه آوردن، در آنجا یک زیرزمینی بود که طراحی عملیات‌ها را می‌کردند بدون آگاهی ارتش، مثل طراحی عملیات ثامن‌الائمه.

تفاوت اصلی سپاه با ارتش را می‌خواهم بیان کنید.

ارتش یک روحیه کلاسیک داشت که طبق آنچه خوانده بودند می‌گفتند وقتی ما عملیات می‌کنیم باید یک به سه باشیم یعنی سه برابر توان داشته باشیم تا بتوانیم به دشمن حمله کنیم اما صیاد شیرازی آن روحیه را کنار گذاشته بود آمده بود پیش بچه‌ها و می‌گفت ما هر چه توان داریم باید به کار ببریم واز بهترین روش‌ها استفاده کنیم و در نهایت با توکل به خداوند کارها را انجام بدهیم.

این طراحی‌ها که بنده گفتم با روحیه‌های انقلابی انجام شد یعنی طوری بود که ما دقیقاً می‌توانستیم برویم پشت دشمن، چون آن موقع میدان مین کم بود. بعد از عملیات بیت‌المقدس میدان مین زیاد شد، خیلی راحت می‌شد بروی در منطقه به خاطر همین توانستیم عملیاتی مثل طریق القدس، ثامن‌الائمه، فتح‌المبین و بیت‌المقدس را انجام دهیم چون موانع کمتر بود، موانع اگر بود موانع طبیعی بود نه مصنوعی. میدان مین، سیم خاردار خیلی کمتر بود و دلیل این که عملیات‌ها با پیروزی انجام می‌شد هم همین بود. ما می‌رفتیم خط دوم و سوم دشمن و حتی توپخانه دشمن را شناسایی می‌کردیم. موقعی که شناسایی می‌کردیم می‌دانستیم چگونه برویم که فقط با نیروی خط اول مواجه بشویم که تا بخواهیم برسیم به توپخانه دیگر کار تمام شده بود، یعنی 15 کیلومتر بعدش!

اختلاف بین فرماندهان سپاه با فرماندهی کل سر عملیات‌ها تا چه حدی بود؟

بله در جنگ انتقاد و برخی اوقات اعتراض بود.

آیا فرمانده کل سپاه در مورد انتقادات، نرمش نشان می‌داد و انعطاف‌پذیر بود؟

تا حدی که به کلیات موضوع لطمه‌ای نخورد، انعطاف نشان می‌داد، فرماندهان تحمل بالایی داشتند و همه سعی می‌کردند زمانی که انتقاد می‌کنند انتقاد مثبت باشد و نه تخریبی و همین هم باعث موفقیت شده بود یعنی میزان انتقاد و اعتراض به اندازه بود.

در عملیات والفجر 8 من تازه فرمانده لشکر شده بودم. چون عملیات والفجر 8 اولین عملیاتم بود افرادی مثل شهید حسین خرازی یا احمد کاظمی در لشکر 8 نجف بودند و من هم که بالای سر لشکر 27 محمد رسول‌الله بودم و به گونه‌ای بودند که من قبول داشتم به عنوان موج دوم بروم اما این دو تا اینگونه نبودند و روی کلیت عملیات حرف داشتند. همین هم شد که این دو لشکر در موج دوم باشند و ما می‌شدیم یگان و لشکر علی‌ابن‌ابیطالب که یگان دیگر بود، آنها اول بروند چون در این عملیات‌ها ارتش نبود و فقط یک کمک هوانیروز بود و توپخانه و نیروی زمینی‌اش به هیچ عنوان نبود. لذا اگر اعتراضی هم داشتند با یک جابه جایی قضیه حل می‌شد، اینجا هم اینگونه نبود که این فرماندهان لشکر بگویند که ما عملیات نمی‌کنیم چون فکر می‌کنیم اینگونه می‌شود! آنها به عنوان موج دوم رفتند و بچه‌هایشان در این عملیات مثلاً دیگر لازم نبود با لباس غواصی بروند بلکه با قایق می‌آمدند.

فرماندهی آقای رضایی چقدر در دفاع مقدس مؤثر بود؟

خب، موفقیت ایشان خیلی بالا بود اما همه کمک می‌کردند.

نقاط ضعف فرماندهی‌شان را بفرمایید.

ببینید، اینگونه نیست که چون گذشته من بگویم نقطه ضعف نداشت بلکه واقعیت این است که بهترین موقعیت را مدیریت می‌کردند ولی در مورد بحث روزهای آخر و قطعنامه بحث دارم، آن لیستی که در حد 5/3 میلیارد به آقای هاشمی دادند که من هم خودم اعتراض کردم که من در جریان نبودم.

یعنی شما به عنوان فرمانده لشکر خبر نداشتید؟

نه، من در جریان نبودم ولی افراد دیگر را نمی‌دانم، حالا ما چون درگیر بودیم در شمال غرب و غرب و حتی در جنوب گردان داشتیم، لذا کمتر به قرارگاه می‌رفتیم، اما بعد از قطعنامه که متوجه شدیم اعتراض شدیدی کردیم.

در این چند سال اخیر آقای محسن رضایی بحثی به عنوان جعبه سیاه جنگ مطرح کردند، جعبه سیاه جنگ یعنی چه؟

ببینید، این جعبه سیاه که گفته شده شاید به این علت است که دانستنی‌های آقای رضایی بیش از همه است یعنی چه آن موقع که مسئول اطلاعات بود و چه آن زمان که مسئول کل سپاه شدند و ارتباطی که با امام و افراد دیگر داشتند، مثل آیت‌الله خامنه‌ای که آن موقع رئیس‌جمهور بود و چه نخست‌وزیر و آقای هاشمی که مسئولیت جنگ را از امام گرفتند. روی این حساب است که می‌گوییم جعبه سیاه که خیلی چیزها را مشخص می‌کند.

آقای رضایی و هاشمی رفسنجانی از زمان جنگ تا حالا چقدر تغییر کرده‌اند؟

من فکر می‌کنم آقای هاشمی و رضایی در جنگ بیشتر به فکر جنبه‌های سیاسی جنگ بودند یعنی بیشتر دوست داشتند معامله صورت گیرد تا جنگ، می‌خواهم این را بگویم که آن زحماتی که ‌کشیدند و وقت‌هایی که گذاشتند و آن چیزهایی که باید از آنها گذشت در جهت منافع جنگ و کشور اینها کمتر دیده می‌شود.

ابتدای جنگ هم مجاهدین انقلاب و هم فدائیان اسلام با پرچم‌های خودشان وارد میدان شدند، می‌خواهم ببینم ورودشان درست بود یا نه و اگر درست بود چرا استمرار پیدا نکرد و بعد از چند وقت سیدمجتبی هاشمی را کنار گذاشتند؟

نه، مجاهدین انقلاب اینگونه نبود و فدائیان اسلام هم سمبلش آقای هاشمی نبود بلکه اینها تعدادی بودند که هر کدام‌شان آمده بودند در یک جبهه‌ای.

جبهه غرب را که مجاهدین انقلاب قبضه کرده بودند؟

نه، اتفاقاً خودم اوایل جنگ غرب بودم، اینگونه نبود البته بود مثلاً در جبهه سومار یا سرپل ذهاب یا گیلانغرب افرادی بودند. مثلاً در جبهه سومار 10 نفر بیشتر نبودند یا در گیلانغرب و سرپل ذهاب. اما بعد از فرار بنی‌صدر، جمع شدند و به آنها گفته شد یا باید در سازمان مجاهدین انقلاب باشید یا از منطقه بروید که اکثرشان رفتند.

مجاهدین خلق هم اوایل جنگ اطلاعیه دادند که با سلاح خودمان و پرچم خودمان حاضریم بعضی قسمت‌های جبهه را اداره کنیم، چرا به آنها اجازه داده نشد؟

بنده یک نمونه می‌خواهم بگویم که بفهمید آنها دروغ می‌گفتند، این حرف‌ها از این جهت بود که می‌خواستند خودشان را مظلوم جلوه دهند، موقعی که جنگ‌های نامنظم شروع شد، خود شهید چمران وزارت دفاع و نمایندگی مجلس را رها کردند و آمدند توی منطقه، اما از سران منافقین این کار را نکردند دوم اینکه آنها بیشتر کار سیاسی می‌کردند زمانی نیروهای مردمی می‌فرستادند یک تعداد نیروهای مردمی را سوار قطار کردند که آن موقع آقای خلخالی نیرو وارد جبهه‌ها می‌کرد. بعد از فرستادن نیروها، 16 نفرشان اسلحه‌های بچه‌ها را جمع کردند و از قطار پریدند پائین و بعداً آنها گرفتند اسلحه‌ها را پس گرفتند یعنی اینها نه تنها در جهت تقویت جبهه‌ها بودند بلکه برعکس بود. برای نمونه در والفجر مقدماتی که به صورت بسیجی آمده بودند، آقای [...] رفته بودند برای شناسایی، نقشه‌ها را مخفیانه برداشت و با خودش برد و همان فردا یا پس فرداش رادیو عراق با او مصاحبه کرد، پس چیزی که هست این نیست که کسی که به جبهه می‌آمد مانع می‌شدند هرگز اینگونه نبود.

وضعیت بچه‌های جبهه و جنگ بعد از پایان جنگ حاکم شدن تکنوکرات‌ها چگونه بود؟

ناراحتی ما از آقای هاشمی همین بود که چرا تکنوکرات‌ها حاکم شدند، می‌گفتند بچه‌های جبهه چیزی بلد نیستند و باید حالا به مردم برسیم و باید کشور را بسازیم، باید بگوییم بچه‌ها را کنار زدند اما بین همین بچه‌های رزمنده که آمدند عقب، آمدند بحمدالله درس‌شان را ادامه دادند و به تحصیلاتی که در قبل جنگ داشتند ادامه دادند و توانستند جبران کنند.

دولت هاشمی چقدر به بچه‌های جبهه و جنگ توجه کرد؟

او می‌گفت من دانشگاه آزاد را سهمیه برایش مقرر کردم برای جانبازان و خانواده شهیدان سهمیه ایجاد کردم. اما بحث اجرا بود نه قانون، البته قانون هم یک قسمت بود و مهمتر از آن اجرا بود، چون اینها وحشت داشتند که این نیروها بروند دانشگاه و جو هم ساختند که اینها بی‌سوادند، اینها با سهمیه به دانشگاه آمدند در صورتی که ما می‌بینیم بچه‌های مستعدی که از جبهه‌ها آمدند توانستند در روند تحصیلاتی خودشان و دیگران مؤثر باشند در صورتی که باید بگویم با آنها نامناسب برخورد شد.

آقای ناطق نوری در خاطرات خود با اشاره به دور دوم ریاست جمهوری آیت‌الله خامنه‌ای ابراز می‌کنند که ایشان نسبت به انتصاب مجدد آقای میرحسین موسوی به نخست‌وزیری نظر مساعد نداشت که امام هم با توجه به شرط آقای خامنه‌ای برای کاندیدا شدن مجدد به طور ضمنی با این تصمیم موافقت کرده بودند، اما بعد از انتخابات محسن رضایی در ملاقات خود با امام نسبت به جایگاه ویژه موسوی در بین رزمندگان و احتمال آسیب‌دیدن روحیه آنان، توجه به این تغییر تذکر می‌دهد که امام هم چون مهمترین اولویت کشور را دفاع مقدس می‌دانستند بر حفظ موسوی تاکید ورزیدند، به واقع جنابعالی به عنوان یکی از مهمترین فرماندهان لشکرهای سپاه پاسداران این استدلال آقای رضایی مبنی بر علاقه خاص رزمندگان به نخست وزیر و احتمال آسیب به جبهه‌ها در صورت تعویض میرحسین موسوی را تأیید می‌کنید؟

 هرگز اصلا شرایط به این گونه نبود.

پس چرا فرمانده وقت سپاه اینگونه مسئله را مطرح می‌کند؟

این نظر شخصی آقا محسن بود نه نظر رزمندگان، با تمام احترامی که برای آقا محسن قائلم می‌توانم بگویم در این ماجرا ایشان نظر خود را به رزمندگان تعمیم یا به اصطلاح بهتر تحمیل کردند. رزمندگان تنها امام را می‌دیدند باید به این نکته اشاره کنم که رزمندگان در رابطه با کل مسائل جنگ حتی پنج ساعت هم با آقای موسوی تعامل مستقیم نداشتند.

رزمندگان چشمان‌شان به لبان مطهر حضرت امام بود نه هیچ کس دیگری، افراد باید در رابطه با اینگونه اظهار نظرها پاسخگو باشند. البته باید به یک نکته ظریف و مهم دیگری هم اشاره کنم، درست است که در آن مقطع بین سازمان مجاهدین انقلاب شکاف و اختلاف حس می‌شد و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی را به دو طیف راست، چپ و حتی آنان که از سازمان جدا شده بودند تقسیم می‌کردند، اما به واقع بین تمامی این گروها یک ارتباط قوی برقرار بود، یعنی به نحوی آقای محسن رضایی با بهزاد نبوی در ارتباط بود و اینگونه اظهار نظرها بیشتر بر مبنای منافع حزبی بود.

در مجموع آقای موسوی هرگز یک چهره کاریزما در جبهه نبودند، با تمامی توضیحاتی که داده شد در اینجا باید به تصمیم نهایی حضرت آیت الله خامنه ای و اوج ولایت‌پذیری ایشان هم اشاره کنیم، ایشان الگویی به یاد ماندنی در قبول نظر ولی‌فقیه جامعه را از خود به ثبت رساندند.


خاطرات یک تکاور از دوران دفاع مقدس
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۱  کلمات کلیدی: جبهه وجنگ ، دفاع مقدس ، خاطرات

تیپ تکاور ذوالفقار با شروع جنگ تشکیل شد و این تیپ قبل از جنگ وجود نداشت و بنا به نیاز جنگ تشکیل شد. این یگان از تجهیزت سبک بهره می‌گرفت ولی نیروهای آن از افرادی زبده تشکیل شده بود که از طرف ستاد ارتش مشخص شده بودند که با دادن اختیاراتی به فرمانده این تیپ شهید یعقوب علیاری ماموریت داده شد تا این واحد را در لشکر ذوالفقار راه‌اندازی کند و من هم افتخار داشتم در اولین گردان این تیپ حاضر باشمو پس از شهید یعقوب علیاری فرمانده تیپ به عهده من واگذار شد.

امیر رحمانی که در طول جنگ با سمت‌های مختلف از قبیل فرماندهی گردان 174، فرماندهی گردان یک تیپ تکاور ذوالفقار، فرمانده عملیات هوابرد، فرمانده لشکر 64 ارومیه در قالب یک نظامی در جنگ حضور داشته و در طول این مدت پنج بار مجروح شده است، اما به خاطر علاقمند‌ی به دفاع از آب و خاک اسلامی هیچ گاه از ادامه راه منصرف نشده است.

امیر سرتیپ دوم بازنشسته رحیم رحمانی، فرمانده تیپ ذوالفقار در دوران دفاع مقدس در گفت‌وگویی با ایسنا با یادآوری خاطرات دوران دفاع مقدس گفت: زمانی که جنگ به ما تحمیل شد من هم مانند دیگر کسانی که در ارتش مشغول خدمت بودند به عنوان یک سرباز مملکت که خواهان انقلاب اسلامی بودم از ابتدای جنگ به صورت داوطلب با اولین واحد اعزامی گردان 144 لشکر 21 حمزه از تهران حرکت کردم و به مقابله با دشمن رفتیم.

امیر رحمانی که در طول جنگ با سمت‌های مختلف از قبیل فرماندهی گردان 174، فرماندهی گردان یک تیپ تکاور ذوالفقار، فرمانده تیپ ذوالفقار فرمانده عملیات هوابرد، فرمانده لشکر 64 ارومیه در قالب یک نظامی در جنگ حضور داشته ودر طول این مدت پنج بار مجروح شده است اما به خاطر علاقمند‌ی به دفاع از آب و خاک اسلامی هیچ گاه از ادامه راه منصرف نشده است.

امیر رحمانی ادامه داد: جنگ به ما تحمیل شد و این مساله را همگان می‌دانند. بعد از انقلاب به خاطر مسائلی که در هر انقلاب پیش می‌آید اشخاصی جابه‌جا می‌شوند و سازمان‌هایی تغییر شکل پیدا می‌کنند، درگیر‌ی‌هایی که پیش می‌آید موافق و مخالفانی دارد که در قالب همکاری یا عدم همکاری و حتی به صورت کودتا برای به راه انداختن یک انقلاب شکل می‌گیرد و چون انقلاب ما یک انقلاب اسلامی بود و اکثریت مردم همگام با انقلاب بودند و آسیب‌های داخلی نتوانست آن را از پا بیندازد و چون مرام و عقیده‌ای که در این کشور حاکم شده بود موافق خواست پاره‌ای ابرقدرت‌های جهان نبود؛ بنابراین ابرقدرت‌ها پس از این که تدابیر شان برای انجام کودتا برای براندازی نظام حاکم با شکست مواجه شد به کشور مجاورمان به دیکتاتوری صدام وعده‌هایی دادند و ارتش آن کشور را برای تجاوز به کشور ما ترغیب کردند و و تجاوز به خاک ما صورت گرفت. در این شرایط طبیعی بود که مردم انقلابی ایران هم به مقابله بر می‌خیزند و ارتش هم با توان و شرایطی که آن زمان همزمان با درگیری‌های داخلی کشور داشت بلافاصله به مقابله با این تهاجم پرداخت. ابتدا دشمن راه دشمن را سد کرد و در راه رسیدن اهداف دشمن ابتدا مانع ایجاد کرد و بعد مواضع را تثبیت کرد و دشمن را زمین‌گیر کرد و مانع ادامه پیشروی‌های دشمن در خاک ایران شد.

وی ادامه داد: بعد از زمین‌گیر شدن دشمن طبیعی بود که مردم نیز به کمک ارتش آمدند و سپاه شکل گرفت و ارتش و سپاه توامان به مقابله با تجاوز دشمن پرداختند، ناگفته نماند که در سد کردن دشمن و تثبیت مواضع دشمن کلیه نیروهای نظامی از قبیل نیروهای زمینی، دریایی و هوایی هر کدام در جایگاه خود نقش داشتند و نیروها پس از آن نیروهای مردمی نیز به شکل‌های مختلف ابتدا کمک خدماتی و بعد کمک‌های فنی و سپس با سازماندهی‌های خوبی که شد همگام با ارتش در صحنه‌های نبرد توانستند حماسه‌هایی از قبیل عملیات‌های فتح المبین در بیت‌المقدس و عملیات‌های دیگری که ممکن است زیاد ممکن است معروف عام و خاص نباشد از قبیل عملیات شیاه کوه در قالب مطلع الفجر که قبل از عملیات فتح‌المبین انجام شد.

وی ادامه داد: در عملیات شیا کوه بخشی از عملیات مطلع الفجر بود که توانست به ضعمای ارتش و مدیران جنگ ثابت کند که می‌توان نیروهای مردمی با نیروهای نظامی ادغام شوند و ترکیب مقدس و خوبی را ایجاد کنند.

در عملیات مطلع الفجر شاخه شیاکوه موفق شد ارتفاعات شیاکوه را به طول 12 کیلومتر و عرض 4 کیلومتر تا مرز خانقین از دشمن پس بگیرد و این عملیات بسیار مهم بود که از آن بسیار کم سخن گفته شده است.

وی افزود: این عملیات مختص تیپ تکاور ذوالفقار بود که ادغامی‌های از نیروهای مردمی و سپاه پاسداران نیز در آن حضور داشتند و در پایان این عملیات ضربه مهمی به دشمن زده شد.

وی در خصوص عملیات‌های تیپ تکاور لشکر ذوالفقار نیز گفت: تیپ تکاور ذوالفقار با شروع جنگ تشکیل شد و این تیپ قبل از جنگ وجود نداشت و بنا به نیاز جنگ تشکیل شد. این یگان از تجهیزت سبک بهره می‌گرفت ولی نیروهای آن از افرادی زبده تشکیل شده بود که از طرف ستاد ارتش مشخص شده بودند که با دادن اختیاراتی به فرمانده این تیپ شهید یعقوب علیاری ماموریت داده شد تا این واحد را در لشکر ذوالفقار راه‌اندازی کند و من هم افتخار داشتم در اولین گردان این تیپ حاضر باشمو پس از شهید یعقوب علیاری فرمانده تیپ به عهده من واگذار شد.

وی گفت: این تیپ از افراد داوطلب یگان‌های دیگر و هم چنین درجه داران و سربازان وظیفه داوطلب که خودشان برای حضور در این یگان حضور پیدا کنند تشکیل شد و بلافاصله آموزش‌های لازمه به افراد داده شد و اولین عملیات هم که وارد شدند عملیات مطلع الفجر شاخه شیاکوه بود که با پیروزی انجام گرفت و آوازه تیپ ربه گوش همگان رساند و این تیپ مورد تقدیر قرار گرفت در عملیات فتح‌المبین نیز که نزدیک به 100 روز از عملیات شیاکوه گذشته بود به ما ماموریت داده شد تا از سمت غرب به واحد‌هایی که قصد عملیات داشتند پیوستیم. در این عملیات نیز ما به مامور لشکر 21 حمزه مامور شدیم و در لشکر 21 حمزه نوک حمله عملیات فتح‌المبین به این واحد واگذار کردند و بنده هم افتخار تک اصلی این تیپ تکاور ذوالفقار را داشتم.

این تکاور دوران دفاع مقدس ادامه داد: عملیات شاوریه را انجام دادم. شاوریه از مناطقی بود که همیشه در هر جا که صحبتی از فتح‌المبین می‌شود نام شاوریه هم به دلیل اهمیتش بازگو می‌شود. ما در این منطقه که در دامنه کویر کوه قرار دارد عملیات انجام دادیم که موفق به فتح این منطقه هم شدیم.

وی ادامه داد: در دوران جنگ ما تا جایی که توان داشتیم آمادگی خود را در مقابله با دشمن حفظ می‌کردیم و در عملیات‌ها شرکت می‌کردیم. بعد از عملیات فتح‌المبین در مرحله دوم و سوم پای چپم تیر خورد و ناچارا من را از منطقه خارج کردند و بعد از 20 روز در حالی که دوران نقاهت را می‌گذراندم فرمانده پیشنهاد شرکت در عملیات بیت‌المقدس را دادند که از استراحت و درمان صرفنظر کردم و برای انجام عملیات بیت‌المقدس و آزادسازی خرمشهر به نیرو‌ها پیوستم.

وی ادامه داد: منطقه بیت‌المقدس در زمینی در جنوب غربی کشورمان قرار گرفته است که حدود 5400 کیلومتر مربع در اشغال ارتش عراق بود که در این منطقه وسیع که به اشغال دشمن درآمده بود نیروهای ایران با دشمن 172 کیلومتر جبهه داشتند و رو در روی هم سنگر‌بندی کرده بودند. البته بسته به شرایط منطقه مانند شمال منطقه و یا اطراف خرمشهر، حوالی آبادان استقرار نیروهای عراق شدت بیشتری داشت. در مجموع سه لشکر تقویت شده در حالت پدافندی این منطقه را حفاظت می‌کرد که دشمن یک لشکر را به شمال این منطقه یعنی جنوب کرخه کور مستقر کرده بود و یک لشکر را نیز در اطراف خرمشهر و آبادان و یک لشکر نیز در مرکز این منطقه مستقر کرده بود و نزدیک به 15 تیپ مستقل از قبیل تکاوری، نیروهای ویژه و دیگر نیروها در اختیار این سه لشکر قرار گرفته بود و این منطقه وسیع که نزدیک به 6000 کیلومتر مربع می‌شد را حفاظت می‌کردند.

تیپ تکاور لشکر ذوالفقار به این دلیل که قبل از فتح‌المبین با استعدادی بسیار کم عملیات بسیار مهم شیاکوه را با موفقیت انجام داد در عملیات بیت‌المقدس نیز مسوولیت مهمی به این تیپ داده شد و زمانی که واحد‌های عمده قرار بود از شرق کارون به غرب کارون عبور کنند، طرف غرب کارون بنا به بررسی‌هایی که شده بود تنها یک پوشش ضعیفی از نیروی دشمن حضور داشت و ارتش ایران از این غفلت دشمن خوب بهره‌برداری کرد، علاوه بر این عبور از کارون که در نوع خودش شاهکاری بود برنامه به اینگونه تنظیم شد که در شمال که واحد تا دندان مسلح دشمن رده به رده موضع پدافندی گرفته بود و ماموریت نفوذ به مواضع مستحکم را به واحدی چون تیپ تکاور ذوالفقار و واحد‌های ادغامی ثارالله کرمان دادند. در اینجا بود که تیپ تکاور ذوالفقار توانایی‌های ویژه خود را ارایه داد.

رحمانی همچنین گفت: البته همه نیروها در بخشهای دیگر فداکاری‌های فراوانی کردند، اما چون در این عملیات من در تیپ تکاور بودم و از نزدیک شاهد رشادت تعدادی از نیروهایم که در این عملیات به شهادت رسیدند، بوده‌ام دوست دارم این تلاش‌های شهدای تیپ تکاور ذوالفقار را یادآوری کنم. تیپ تکاور با واحد‌های ادغامی توانست از این مواضع کاملا مستحکم و تادندان مسلح دشمن که رده به رده میادین مین کار گذاشته بود و از دفاع در عمق بسیار وسیعی برخوردار بود عبور کرد و در حدود دو کیلومتر از چپ و راست پیشروی کرد و با دشمن جنگ بسیار سنگین و خونینی کرد. توامان واحد‌ها در حال عبور از کارون بودند؛ یعنی در اینجا یک لشکر عراقی درگیر تیپ تکاور ادغامی با سپاه شد و با کمک خداوند توانستند آرامش بیشتری در اجرای ماموریتشان داشته باشند و این تیپ تکاور با واحد‌های ادغامی 48 ساعت در یک جنگ بسیار نابرابر دشمن را در این محل نگه داشت.

وی افزود: برای پی بردن به این پیشروی و دفاع و نگه داشتن دشمن در موضع از یک گردان که افتخار فرماندهی آن را داشتم دو فرمانده گروهان هجومی از سه فرمانده گروهان شهید شدند و سومی نیز فرق سرش با گلوله شکافته شد. این نسبت در دیگر نیرو‌ها قابل تعمیم است. یعنی این نیرو‌ها آنچنان می‌جنگیدند که دشمن در این منطقه بماند و به سمت تک اصلی نیروها حرکت نکند و خوشبختانه دشمن نیز زمانی متوجه این قضیه شد که عمده نیروها از رودخانه عبور کرده بودند و سرپل خود را تا جاده اهواز خرمشهر ادامه داده بودند؛ یعنی قصد عبور از جاده به سمت مرز داشتند. دشمن نیز که از طرف ما تحت فشار بود و راهش از پشت نیز داشت بسته می‌شد تصمیم گرفت از این محل فرار کند. فرار دشمن نیز دو علت داشت؛ یکی اینکه هدف قرار گرفتن از طرف نیروهای ما و از پایین نیز از سمت نیروهای ایرانی که به سمت مرز در حال پیشروی بودند. آن‌ها می‌خواستند در این شرایط اسارت بزرگی برایشان رخ ندهد. دوم این که نیروهای خود را سریعا به کمک نیروهای مدافع خرمشهر برساند تا نیروهای مدافع خرمشهر تقویت شود و این شهر همچنان در مقابل نیروهای ایرانی حفظ شود.

رحمانی ادامه داد: بعد از این تحرکات دشمن را تا منطقه جفیر تعقیب کردیم و از آن منطقه دو درگیری عمده با نیروهای دشمن داشتیم که ماموریت تیپ تکاور در عملیات بیت‌المقدس خاتمه یافت؛ یکی اینکه حوالی 25 اردیبهشت بود و در منطقه حسینیه جاده‌ای که از طرف جاده اهوار خرمشهر می‌آمد، در آنجا با حرکت‌ نیروهای عظیم دشمن مواجه شدیم. در آن زمان خرمشهر توسط نیروهای ایرانی هنوز آزاد نشده بود. درگیری‌ شدید و خونینی در آنجا ادامه داشت. دشمن قصد داشت با بستن پشت سر نیروهای ایرانی را متوقف و جاده اهواز به خرمشهر را قطع کنند. در اینجا هم تیپ تکاور با این نیرو‌ درگیر شد. در این درگیری نیروهای ما در یک حالت قائم و از دو جهت با دشمن رو به رو شد؛ یک در گیری به موازات جاده اهواز خرمشهر و دیگری عمود بر جاده رخ داد، که طی چندین ساعت جنگ توانستیم ستون دشمن را که چنین قصدی داشت را شکست دهیم و به عقب نشینی وادار کنیم. این قضیه نیز در تاریخ جنگ آمده است.

وی ادامه داد: دیگر این که در عملیات انتهایی دو روز قبل از سقوط خرمشهر گردان ما حوالی دژ 20 مرزی مستقر شده بود. بنده در این منطقه با ستونی از نیروهای زرهی از دشمن که از طرف منطقه هور به طرف خرمشهر و به موازات خط مرزی مواجه شدم که به صورتی غافلگیرانه و در جهت خرمشهر پدیدار شدند. تقریبا نزدیک غروب بود که ما با این ستون زرهی که مجهز به تجهیزات زرهی و تانک بود مواجه شدیم که بلافاصله به شهید یعقوب علیاری که آن زمان فرمانده تیپ تکاور بود اطلاع دادم و شهید علیاری نیز با هماهنگی‌هایی که با فرمانده‌های رده‌های بالا انجام دادند به من ماموریت دادند تا به این ستون دشمن تک کنم.

این جانباز دوران دفاع مقدس اضافه کرد: کاملا مشخص بود که این ستون زرهی دشمن تلاش می‌کرد تا از بالا به پشت نیروهای درگیر با خرمشهر حرکت کند. در این شرایط به این دلیل که فرصت کافی برای هماهنگی با دیگر نیروها حتی دیگر گردان‌های تیپ تکاور نبود از شهید علیاری درخواست کردم تا اجازه دهد گردان ما به صورت مستقل بر نیروهای دشمن تک کند ،چون باید با واحدی عمل می‌کردم که کاملا از ماه‌ها و سال‌ها قبل هماهنگی سازمانی ان را می شناختم . بنابراین با دستور فرمانده تیپ این ماموریت انجام شد و آن هم به این گونه که تقریبا ما با دشمن در دو خط موازی به فاصله سه کیلومتر از یکدیگر قرار گرفته بودیم. واحد دشمن به سمت خرمشهر موضع گرفته بود؛ گویا قرار بود که فردای آن روز به سمت خرمشهر حرکت کند؛ ما هم به موازات دشمن در مرز قرار گرفته بودیم.

در این جا علاوه بر پیش بینی‌های لازم که در هر جنگ باید صورت گیرد ابتکار به خرج دادیم و با یک تدبیر روانی شروع به پرتاب منور بر روی نیروهای دشمن کردیم چرا که وقتی در منطقه جنگی دو واحد در مقابل هم قرار می‌گیرند از نظر روانی رسم بر این است که اگر شبی دشمن بر روی ما منور می‌زد؛ یعنی این که دشمن نگران حمله ما است و اگر ما بر روی دشمن منور می‌زدیم در دشمن این احساس به وجود می‌آمد که ما از حمله دشمن نگرانیم وبنا نداریم که به آنها حمله کنیم. معمولا هم در همه عملیات‌ها این گونه بود، بااین تدبیردشمن که فکر کرده بود ما از حمله احتمالی آنها در هراس هستیم نیروهای خود را از حالت آماده باش کامل خارج کرد. اما در این شرایط ما با استفاده از توپخانه‌ای که از رده‌های بالا در اختیار گردان قرار داده شده بود به نیروهای دشمن تک کردیم و با یک حمله سنگین وغافلگیرانه به دشمن حمله کردیم دشمن هم که کاملا غافلگیر شده بود در زیر حجم سنگین آتش نیروهای ما نتوانست عکس العمل سریعی انجام دهد و پس از مدتی در حالی که تعدادی از نیروهایش به اسارت نیروهای ما در آمده بود پا به فرار گذاشت،و نیروهای ما که تنها با یک گردان وارد عمل شده بودند توانستند با انهدام تعداد زیادی از ادوات زرهی وتانک های دشمن بدون دادن تلفات نیروهای عراقی را که به انواع ادوات مختلف جنگی مجهز بود شکست دهد و مجبور به عقب نشینی کند.


یادمان فاتحان بیت المقدس3/ خاطرات قاسم سلیمانی از سردار شهید احمد کاظمی
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱  کلمات کلیدی: شهید احمد کاظمی ، جبهه وجنگ ، عکس
انتظار داشتم روزنامه ها بنویسند فاتح خرمشهر شهید شد+ متن بیسیم احمد کاظمی در لحظه آزادی خرمشهر

 سردار قاسم سلیمانی فرمانده وقت لشگر ثارالله معتقد است که سردار شهید احمد کاظمی فاتح واقعی عملیات بیت المقدس و آزادی خرمشهر بوده است. در ادامه برخی خاطرات قاسم سلیمانی از احمدکاظمی درباره عملیات بیت المقدس را می خوانید.

فاتح خرمشهرشهید شد

من تصورم این بود که وقتی خبر شهادت حاج احمد گفته شد ، حداقل تیتر همه روزنامه های ما این جمله باشد که : فاتح خرمشهرشهید شد

همان طوری که وقتی بزرگی از ما در ادبیات ، هنر ودر هر چیزی ، از بین ما می رود و فوت می کنـد ما بلا فاصله تیتـر می زنیم برایش که مثلا  "پدر علم ریاضی" ایران از دنیا رفت . فکر می کنم حقی که احمد به گردن ملت ایران داشت با حقی که دیگر اندیشمندان مختلفی که مورد تجلیل هستند و به حق هم باید مورد تجلیل باشند، کمتر نباشد و شاید هم در ابعادی بیشتر باشد. یعنی خیلی ها باید خودشان را مدیون شهید کاظمی بدانند.حقیقتا اگر بخواهیم حاج احمد را تشریح بکنیم باید برگردیم به جنگ . از جمله کسانی که غریب بود شهید کاظمی بود، شهید کاظمی محور چند تا فتح بزرگ بود . در جنگ می توانیم بگوئیم که شاه کلید این فتوحات او بود . یکی از برجستگی های شهید کاظمی هم همین بود. یعنی اگر گفته بشود زیرک ترین فرمانده ما در جنگ احمد بود؛ حتما سخنی به گزاف گفته نشده و احمد به این معنا زیرک بود که با تدبیر ترین بود.

احمد قابل جایگزین نبود

احمد به نیروی زمینی مقام داد نه نیروی زمینی به احمد. لذا در هر کجا قرار می گرفت او تأثیرات معنوی اش، تأثیرات رفتاری واخلاقی اش بی نظیر بود، ما در تاریخ انسانها کمتر داریم آدم به این خوبی جامع باشد، آدمهای جامع نادرند، اینطوری نیست که ما فکر می کنیم جامعه ما پر از احمد است و کسانی جای این خلأ ها را پر می کنند، نه اینطور نیست، امکان ندارد که این خلأها به سادگی پرشود، طول می کشد در جامعه بشری کسانی مثل احمد متولد شوند. سیصد سال، پانصد سال طول کشید که یک فردی مثل امام خمینی(ره) در جامعه ظهور کرد، به سادگی نمی تواند مثل امام خمینی(ره) متولد شود.

هر پانصد سالی، هر چهارصد سالی و هر دویست سالی جامعه یک چنین انسانی را تحویل می گیرد. اینها چیزهایی نیست که ما فکر کنیم به سادگی قابل بدست آوردن است، قابل جایگزین شدن هستند، نه اینجوری نیست.

نکته دیگر، هرکسی ممکن است تأثیری داشته باشد اما تأثیرات با هم فرق می کند و مشکل این است که ما در زمان حیات آنها قدر این تأثیرات را کمتر می دانیم. یک شخصیتی می آید مثل علامه امینی و الغدیر را می نویسد. مرحوم آقای شیخ عباس قمی  می آید مفاتیح الجنان را می نویسد آنها یک تأثیری دارند و یک هدایتی دارند و امام خمینی(ره) که نظام جمهوری اسلامی را تأسیس می کند یک تأثیر دیگردارد. شخصیت شهید کاظمی را هم در این بعد باید مورد جستجو قرار داد. احمد فقط فرمانده لشکر نبود، ما با او نزدیک بیست و هفت سال زندگی کردیم، رشد کردیم. در ظاهر او فرمانده لشکر بود و ما هم فرمانده لشکر بودیم و خیلی از دوستانمان هم که شهید شدند فرمانده لشکر بودند، اما تأثیرات کاملاً متفاوت بود.

 

تأثیرات شهید کاظمی در جنگ صرفاً تاثیر یک فرمانده لشکر نبود، که مثل ده یا دوازده تا لشکری که در جنگ وجود دشتند او هم سهمی دارد نقشی داشت و آن نقش را ایفا می کرد، اینگونه نبود.اجزاء لشکر مثل یک بناست همه اعضای این بنا در آن تأثیر دارند، اما محور ومبنای اساس این بنا ستونهای این بنا هستند. در جنگ احمد جزء ستونهای این بنا بود، هم در آن ارزشهایی که در جنگ بوجود آمد که من اشاره به آنها می کنم. او نقش یک مربی را داشت.چند نفر در جمع ما بودند، نقش مربی داشتند، نه مربی به معنای مربی نظامی که آموزش نظامی بدهند، نه، مربی جامع تر از این حرفها، و بدون اینها و یا در هرجلسه ای که اینها نبودند نقص بود و وقتی که بعضی هاشون شهید شدند.این نقص تا آخر جنگ باقی ماند و این سه نفر نقش مربی را داشتند، حسن باقری، حسین خرازی واحمد کاظمی.

اگر همه ما می نشستیم در جنگ حرف می زدیم، تصمیم گیری می کردیم، سکوت هر یک از این سه نفر، حتماً امکان تصمیم گیری را مشکل می کرد، حرف آخر را می زدند، اگر مخالفت می کردند با عملیاتی، حتماً یک مسأله و دلیل داشت و اگر اصرار می کردند همینطور بود، ما در 10 عملیات بزرگ جنگ، یعنی عملیات ثامن الائمه، طریق القدس، فتح المبین، بیت المقدس، بدر، خیبر، والفجر 10، کربلای 5، والفجر 8 در هر ده عملیات بزرگ جنگ، شش عملیات ناجی تصور محورش احمد بود. درثامن الائمه(ع) ایستاد تا دشمن آبادان را نگرفت، برای شکست محاصره آبادان، احمد و حسین دو محور اصلی واساسی بودند.

 

در عملیات بیت المقدس در شب نوزدهم یا هیجدهم وقتی همه خسته شده بودیم همه وسواس داشتند که عملیات برای دو هفته به تأخیر بیفتد، آنجا حسن باقری صحبت کرد،گفت ما به مردم قول داده ایم. گفتیم خرمشهر در محاصره است چطور می توانیم برگردیم همه خسته بودند چون ما چهل روز بعد از عملیات فتح المبین، عملیات بیت المقدس را شروع کرده بودیم دو لشکر خرمشهر را تصرف کردند هر کدام با پنج گردان یعنی سه هزار نفر در مقابل بیست هزار نفر دشمن، لشکرهای احمد و حسین بودند. در عملیات خیبر همه دستاوردها منحصر به آن چیزی شدکه احمد مهیا کرد یعنی جزایر.در بدر مثل یک شهاب، جبهه را شکافت رفت داخل. من یادم نمی رود وقتی آخر شب مهدی باکری شهید شده بود همه رزمندگان جبهه را تخلیه کرده و عقب نشینی کرده بودند، فقط ده نفر مانده بودند که اصرار می کردند با التماس احمد را از منطقه بدر خارج کنند، نمی آمد. می گفت: چرا جنگ ما اینطور شد؟ به اینصورت در آمد؟شخصیتی مثل احمد کاظمی، تأثیرات یک فرمانده لشکر که فقط خرمشهر را آزاد کرد، نبود، پرورش چنین فضایی بود که امروز 17 سال از جنگ می گذرد اما هر روز این نام، نام بسیجی فرهنگ جنگ و توجه به آن در جامعه ما ضروری تر به چشم می خورد و احساس می شود.این نقش احمد بود، نقش حسین بود نقش حسن باقری بود، نقش مهدی زین الدین بود، نقش شهید علی  رضائیان بود و دهها فرمانده ای که شهید شدند و اینها محور های اصلی اش بودند.

خرمشهر مرهون رشادت شهید کاظمی

درعملیات  «بیت‌المقدس» و آزادی خرمشهر لشکر ایشان در مرحله نخست عملیات و در مرحله آخر آن، توانست نقش فوق‌العاده‌ای ایفا کند به گونه‌ای که در روزهای پایانی درگیری «بیت‌المقدس» که نیروهای ایرانی، توان کافی برای آزادی خرمشهر نداشتند و تقاضای چند هفته بازسازی را از فرماندهی کردند، در شب نوزدهم یا هیجدهم وقتی همه خسته شده بودیم ، همه وسواس داشتند که عملیات برای دو هفته به تاخیر بیفتد، آنجا حسن باقری صحبت کرد،گفت ما به مردم قول داده‌ایم. گفتیم خرمشهر در محاصره است چطور می‌توانیم برگردیم. همه خسته بودند چون ما چهل روز بعد از عملیات فتح المبین، عملیات بیت‌المقدس را شروع کرده بودیم. شهید کاظمی توانست با کمک شهیدخرازی آخرین مرحله عملیات آزادسازی خرمشهر را انجام دهد. ایشان نیروهای عراقی را در خرمشهر محاصره و شهر را آزاد کردند ، با دو لشکر خرمشهر را تصرف کردند هر کدام با پنج گردان یعنی سه هزار نفر درمقابل بیست هزار نفر دشمن، لشکرهای 8 نجف و 14 امام حسین تحت فرماندهی احمد و  حسین بودند.و اینگونه بود که در همه عملیات‌ها تا پایان جنگ، شهید کاظمی بدون استثنا نقش فعال و موفقی داشت؛ وی از افراد مؤثر در آزادسازی خرمشهر بود و این شهر تا ابد، مرهون رشادت کاظمی است.

مکالمه بی سیم سرداران شهید خرازی و احمد کاظمی با سردار رشید در لحظه آزادی خرمشهر

حسین حسین  رشید : حسین جان ببین ،‌ ببین ، شما الان داخل خود شهرید؟

رشید رشید حسین : چی ؟ کی؟ پیام شما مفهوم نیست رشید جان دوباره بگید؟

حسین جان : شما شمارو میگم خودتون ، کجائید الان داخل شهرید؟

رشید رشید حسین : ببین رشید جان ما داریم می ریم جلوشما با احمد کاظمی هماهنگ کنید مفهومه ؟ ما تو شهر نیستیم مفهومه؟

احمد احمد رشید:احمد ببین الان حسین منتظر هماهنگی شماست تا کارشونو شروع کنند و عملیاتو با هماهنگی اجرا کنید شما کجائیدالان؟

رشید رشید احمد : آقا جان ، ما داخل خود شهریم ، واینا که تو شهرن اومدن پناهنده شدن مفهوم شد!!!

احمد احمد رشید: احمد جان قطع و وصل می شه ! دوباره بگو؟ چی گفتی؟

رشید رشید احمد : رشید با اون یکی دستگاه صحبت کن مفهوم شد؟

باشه احمد همین الان... همی الان.

رشید رشید احمد : آقا ما تو شهریم بهش بگو ، به محسن بگو ما تو شهریم ، ما تو شهریم و پنج شش هزارنفرم اومدن پناهنده شدن ما تو شهریم ما داریم اونارو تخلیه می کنیم ما تو شهریم و تمام نیروهامون تو خود شهرن !!!

رشید رشید احمد : رشید جان مفهوم شد؟

 

احمد احمد رشید: قابل فهم نبود ! شما کجائید احمد ؟!! ببین اگه یه پستی در مسیر راه صدای شمارو رله کنه من صداتونو متوجه می شم و به محسن پیامتونو می گم ، به محسن پیامتونو می گم ...

رشید رشید احمد: رشید جان می گم من تو شهرم و همه نیروها تو شهر اومدن اسیر و پناهنده شدن مفهوم شد؟

احمد جان ! بله بله من فهمیدم چی گفتید می گید من تو شهرم و کلیه نیروها پناهنده شدن !! ببین برادر احمد مراعاتم کنید چوبی ، چیزی نخوریدا .

رشید  رشید: بابا نترس ، نترس الان بیش از شش هزار نفربه ما پناهنده شدن بیش ازشش هزار نفر مفهوم شد رشید جان ؟

احمد جان : چقد ؟ نفهمیدم دوباره بگو چند هزار نفر؟

رشید: بابا گفتم بیش از شش هزار نفر شش هزار نفر مفهوم شد؟ ودارن هی زیاد می شن. مفهوم شد؟

احمد احمد رشید : بیش از شش هزار نفر؟ بله ؟  خدا اجرت بده مفهوم شد بله فهمیدم .

رشید رشید احمد : رشید جان بله بله تو شهر خرمشهر تا چند لحظه پیش تظاهرات بود ، تظاهرات بود،وکلیه اسرا یا حسین می گفتند والله اکبر و تسلیم می شدن. خوب مفهوم شد؟

احمد جان : این یه قسمت حرفت نا مفهوم بود دوباره تکرار کن ؟

رشید رشید احمد: می گم تو شهر خرمشهر تا چند لحظه پیش تظاهرات بود وکلیه اسرای عراقی الله اکبر و یا حسین می گفتنو تسلیم می شدن.

احمد احمد رشید: بله بله ، مام اینجا فهمیدیم تشکر آقا الله اکبر،الله اکبر، الله اکبر همه چیو فهمیدیم.

رشید رشید احمد : رشید جان خداوند خرمشهر و آزادش کرد. آزادش کرد....

احمد پیام توکاملا دریافت شد به امید پیروزی واقعی بر استکبار جهانی.


یادمان فاتحان بیت المقدس2
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱  کلمات کلیدی: شهید حسن باقری ، جبهه وجنگ ، وصیتنامه ، عکس
عملیات بیت المقدس از زبان سردار شهید حسن باقری + یک صد خاطره
 
حوادث و پدیده های جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، اگر از زبان فرماندهان نظامی درگیر در صحنه عملیات بیان شود، حاوی اطلاعات و واقعیات مهمی است که در شناخت ابعاد جنگ اهمیت خاصی دارد، به ویژه آن که این بررسی در متن حادثه صورت گرفته باشد. بدین منظور مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ جمع بندی و تحلیل شهیدحسن باقری را در عملیات بیت المقدس که از سند شماره 6025 این مرکز تهیه شده، ارائه می کند.
 
 پس از روزهایی که قرار بود عملیات خرمشهر انجام شود، طرح عملیات به این صورت شد که از آبادان به سمت خرمشهر نیرو بیاید، قرارگاه فتح، خرمشهر را محاصره کند و قرارگاه فجر، عرایض را تأمین کند و قرارگاه نصر، در امتداد دژ پایین بیاید و منطقه اروندرود را تأمین کند.
نکته ای که وجود داشت و از نظر نظامی حدس زده میشد، این بود که عراق در سه کیلومتری شلمچه - که ما هستیم - هیچ گونه ضدحمله ای انجام نمی دهد و خیلی راحت رفت و آمد می کند و اهمیت زیادی به رفت و آمدها نمی دهد، تخمین زده میشد که عراق اقدام به احداث پلی روی اروندرود کرده، طول و عرض آن هم زیاد است، ولی قطعاً در این حد فاصل، پلی برای عراق وجود دارد. عراق مطمئن است منطقه تحت اشغالش را حفظ میکند، البته، صدام شمال خرمشهر را که بین مارد و جاده آسفالتی بود، رها کرد و از طرف جنوب به یک خاکریز آمد و در آن جا مستقر شد و دیگر هیچ نشانه ای از این که عراق عقب نشینی کند و خرمشهر را تخلیه کند وجود نداشت، به خصوص با عکس هوایی که گرفته شد، این حدس به یقین مبدل شد که عراق در (اروند) در حدود شش کیلومتری شرق شلمچه پلی احداث کرد.
 
شناسایی هایی نسبت به سربند عراقی ها انجام شد، در بعضی محورها، سیم های تلفن در خط خودمان و خط دشمن کشیده شد و میدان های مین پاکسازی و قرار شد که عملیات در مرحله آخر انجام شود، عملیات در ساعت 22:30 شب آغاز شد. مشکل این مرحله از عملیات به آن دلیل بود که خط عملیات سراسری بود، یعنی در حدود دوازده، سیزده کیلومتر حدود شش نفر نیرو که می خواستند به این خط بدهند به هیچ وجه مسائل هماهنگی رعایت نمیشد. نیرو هم صبر نمی کرد، برای این که بقیه نیروها در منطقه بودند، عراق هم جلوی سربند سیم خاردار و مین گذاشته بود... .
تیپ حضرت رسول (ص) اولین نیرویی بود که به سربند رسید و با تیپ 22 عراق درگیر شد و به داخل نفوذ کرد. تیپ دزفول با مشکلاتی از قبیل میدان مین و آتشی که عراق روی دشت داشت با یک مقدار تأخیر توانست به مواضع دشمن نفوذ بکند و در ادامه دژ حرکتش را به سمت پایین انجام داد و در تقاطع دژ و جاده آسفالت به صورت نیروهای پدافندی مستقر شد.
تیپ حضرت رسول (ص) به دلیل این که کمی صبر کرد تا تیپ دزفول بیاید، نتوانست خودش را به پل عراق در روی اروند برساند و تمام سعی بر این شد که خاکریز در شمال خین زده بشود و به موازات خین پدافند بکنیم، به دلیل این که امکانات کم بود، نیروها زیر پل بودند، برای همین در فاصله 48 ساعت بعد از آغاز عملیات، زیر جاده آسفالت مجدداً به تیپ دزفول واگذار شد، در ضمن دژ تا جاده آسفالت بلند و قابل قبول بود، به سمت خین، فاصله دژ بیشتر از سه سانتی متر نبود و لازم بود که جنوب جاده آسفالت به تیپ دزفول و قسمت غربی و جنوبی جاده که به موازات خین بود به نصر دو واگذار شود.
در سمت جنوب جاده آسفالت - که دژ و خاکریزش را بلند کردند - تیپ دزفول مستقر شد، بعد تیپ حضرت رسول (ص) با تیپ دو لشکر یک خط موازی را در خین تشکیل دادند، در حدود سه شب بعد از آغاز عملیات، قرار شد که تهاجمی برای انهدام پل و تأمین خین صورت گیرد، اما تهاجم دیر آغاز شد، بنابراین، نیروها به پل حمله کردند و توانستند پل را پیدا کنند و به داخل جزیره (بوارین) بروند، ولی عراق در جزیره بوارین، نیروی پیاده زیادی گذاشته بود؛ زیرا حدس زیادی میزد که ما بخواهیم از سمت پل به بصره برویم، ولی از طرفی نمی خواست که پل را خراب کند.
در این جا، دو حدس زده میشد، نخست این که حفظ جزیره بوارین برای عراق مفید بود و اگر ما به این جزیره می رسیدیم، عراق تأمین شط العرب را از دست میداد، مسئله دوم این بود که عراق درصدد بود همیشه یک جناح جنوبی را در صحنه عملیات داشته باشد که اگر خواستیم عملیات را به سمت غرب ادامه دهیم او بتواند برای تهدید نیروهای اسلام از جناح جنوبی استفاده کند، آنها نیروها را با فشار بیرون زدند، ولی گفته می شد که روی پل، پنجاه کیلو مواد گذاشته اند که با پرتاب یک توپ و انفجار مواد منفجره پل نیز منفجر شده است.
مسلم است که پل اصلی اروند در اختیار عراقیهاست، عراقیها برای رفت وآمد تا جزیره بوارین از پل استفاده میکنند، وضعیت کنونی عراق در شمال خین خط خیلی ضعیفی است، نیروی پیاده مقابل خودش را مین گذاری کرده و به آن صورت آن جا را خطری تهدید نمیکند، عراق بیشتر برای تهدید جناح جنوبی عملیات، شمال خین را نگه داشته است، کار دیگری که درباره خین کرده بود این که خاکریز جنوب خین را - که سمت خودش است - حدود سه متر بلند کرده و خاکریز سمت ایران را یک مقدار تراشیده و به پایین آورده بود، به طوری که نیروها نمی توانستند برای شمال خین مستقیماً خط پدافندی داشته باشند.
 
گزارش وضعیت تیپ 46 فجر
مسئله ای که من داشتم، این بود که قضیه خرمشهر با اطمینان انجام شود، مشکلاتی که در طول این عملیات داشتیم به دلیل وجود حالت اضطراب در بین بچه ها بود، این نظر که اگر عملیات خراب شود قضیه چه خواهد شد این بود که همه تلاشها برای این بود که مسئله به صورت محکم انجام شود. ما مطمئن بودیم به حول و قوه خداوند، قضیه خرمشهر حل خواهد شد، طرحی که داده می شد طوری نبود که یک فرد فقط برای انجام آن کار کند، نه، چیزهای دیگری است که باید به خاطر آنها کار کرد.
خلاصه قرار شد که ما از عملیات (برون مرزی) صرفنظر کنیم، اگر تیپ قرارگاه فتح کارآیی دارد، بیاید خرمشهر را محاصره کند، طوری که ممکن است محاصره قوی شود و مطمئن شوند که کسی از خرمشهر بیرون نمیرود. از طرف دیگر، قرارگاه فتح بیاید نهر عرایض را تأمین کند، برای این که کار تأمین بدون اشکال باشد و با ضد حملههای عراق از سمت غرب مواجه نشوند، قرارگاه نصر هم یک مدت ادامه منطقه دژ را تأمین کند که عراق نتواند عکسالعملی یا عملیاتی انجام بدهد.
عراق با این که می دانست چهارده هزار نفر از نیروهایش در خرمشهر هستند، نتوانست هیچگونه ضد حملهای را در منطقه غرب و شلمچه انجام دهد، برای این که نیروهای ما این اجازه را به (عراق) نمیدادند. البته، طرح به صورت کلاسیک نبود، برای همین هم برادران ارتش با این طرح موافق نبودند، هنوز هم که هنوز است میگویند طرح، طرح خوبی نبود.
 
شرح مسائلی که در طول این عملیات مطرح بود
قرارگاه فتح مسئول محاصره خرمشهر بود. هم چنین، فاصله دژ و مرز عراق حدود دو کیلومتر بود که این دو کیلومتر از نظر زمین هیچ اجازهای را به عراق نمی داد. شنیدیم که عراق نتوانست ضدحملهای را برای آزاد کردن خرمشهر انجام بدهد و نیروها را از المنصور به منطقه می آوردند، در ضمن لشکر هفت پیاده عراق هم بود، ولی دیدیم که لشکر هفت پیاده را نتوانست وارد عمل بکند، می خواست از طریق پل اروند بیاورد وارد عمل کند، ولی به دلیل باریک بودن معبر منطقه و تشکل کامل نیروهای اسلام ،از نیروهای پیاده نیز نتوانست استفاده کند و به لطف خداوند خرمشهر آزاد شد.
 
یک صئ خاطره از سردار شهید غلامحسین افشردی (حسن باقری)
 
 
1- بچه را لا پنبه گذاشتند . آن قدر ضعیف بود که تا بیست روز صداش در نمی آمد . شیر بمکد. برای ماندنش نذر امام حسین کردند. به ش گفتند « غلامِ حسین.»باید نذرشان را ادا می کردند. غلام حسین دو ساله بود که رفتند کربلا.
 
2- آمده بود نشسته بود وسط کوچه . نمی شد بازی کرد. هر چی چخه کردیم و با توپ پلاستیکی و سنگ زدیم ، نرفت غلام حسین رفت جلو . نفهمیدیم چی گفت ، که گذاشت رفت.
 
3- کلاس هشتم بود. سال چهل و هشت ،چهل و نه . فامیل دورشان با چند تا بچه ی قد و نیم قد از عراق آواره شده بود. هیچی نداشتند ؛ نه جایی ، نه پولی . هفت هشت ماه پا پی صندوق دار مسجد لرزاده شده بود. می گفت« بابا یه وام بدین به این بنده ی خدا هیچی نداره . لا اقل یه سرپناهی پیدا کنه گناه داره. » حاجی هم می گفت « پسرجون ! وام میخوایی ، باید یه مقدار پول بذاری صندوق. همین.» آن قدر گفت تا فامیل پول گذاشتند صندوق . همه را بدهکار کرد تا یکی خانه دار شد.
 
4- سر راه مدرسه رفتیم کتاب فروشی .هرچی پول داشت کتاب خرید. می خواند؛ برای دکور نمی خرید.
 
5- سال آخر دبیرستان بود. شب با مهمان غریبه ای رفت خانه شام به ش داد و حسابی پذیرایی کرد. می گفت «ازشهرستان آمده. فامیلی تهران نداره. فردا صبح اداره ی ثبت کار داره. می ره »دلش نمی آمد کسی گوشه ی خیابان بخوابد.
 
 
6- دوست های هم دانشگاهیش را برده بود باغ دماوند. تابستان گرم و جوان های شیطان. باید بودی و می دیدی چه بلایی سر خانه و زندگی آمد . آب بازی کرده بودند همه ی رخت خواب های سفید و تمیز مامان زرد شده بود .
 
7- خیلی مواظب برادر کوچکش ،احمد ،بود. نامه می نوشت، تلفن می کرد، بیش تر باهم بودند. حرف هاش را گوش می کرد. گردش می رفتند. در دل می کردند. همیشه می گفت « فاصه ی سنی بابا و احمد زیاده . احمد باید بتونه به یکی حرفاشو بزنه .خیلی باید حواسمون به درسو کاراش باشه.»
 
8- سرباز که بود، دو ماه صبح ها تاظهر آب نمی خورد. نماز نخوانده هم نمی خوابید. می خواست یادش نرود که دوماه پیش یک شب نمازش قضا شده بود. 
 
 
9- مامان و باباش دلشان می خواست پشت سرش نماز بخوانند. هرچی می گفتند، قبول نمی کرد. خجالت می کشید.
 
10- بیست و دوی بهمن . پادگان شلوغ بود. سربازها قاطی مردم شدند. اسلحه خانه به هم ریخته بود. گلوله های خمپاره با خرج و چاشنی پخش زمین بود. دولا شد. جمع و جورشان که کرد، گفت« اگه یکیش منفجر بشه، کلی آدم تکه تکه می شن.»جعبه ها را که چیدند، با بقیه رفتند طرف دیگر پادگان.
 
11- از نماز جمعه ماجرای طبس را شنیدم . چون توی سرویس خبر روزنامه بود. صبر نکرده بود ؛ صبح زود با عکاس روزنامه رفته بود طبس.
 
12- روزها اول جنگ کسی به کسی نبود. از سوسنگرد که برمی گشتم، استان دار خوزستان را با حسن دیدم.نمی شناختمش . هرچی سؤال می کرد، من رو به استاندار جواب می دادم. همین طور که حرف میزدم، اسم بعضی جاها را غلط می گفتم. خودش درستش را می گفت. تند تند هم از حرف هام یادداشت برمی داشت.
 
13- چهار ماه از جنگ می رفت. بین عراقی های محور بستان و جفیر ارتباطی نبود .حسن بعد از شناسایی گفت« عراقی ها روی کرخه و نیسان و سابله پل می زنند تا ارتباط نیروهاشون برقرار بشه. منتظر باشین که خیلی زود هم این کارو بکنن.» یک هفته بعد، همان طور شد. نیروهای دشمن در آن محور ها باهم دست دادن.
 
14- باشگاه گلف اهواز شده بود پایگاه منتظران شهادت . یکی از اتاق های کوچکش را با فیبر جدا کرد ؛ محل استراحت و کار. روی در هم نوشت « 100% شناسایی، 100% موفقیت.» گفت «حتا با یه بی سیم کوچیک هم شده  باید بی سیم های عراقی را گوش کنید. هرچی سند و نامه هم پیدا می کنید باید ترجمه بشه.» از شناسایی که می آمد ، با سر و صورت خاکی می رفت اتاقش . اطلاعات را روی نقشه می نوشت. گزارش های روزانه رانگاه می کرد.
 
 
15- ریز به ریز اطلاعات و گزارشها را روی نقشه می نوشت.اتاقش که می رفتی ، انگار تمام جبهه را دیده باشی. چند روزی بود که دو طرف به هوای عراقی بودن سمت هم می زدند. بین دو جبهه نیرویی نبود. باید الحاق می شد و ونیروها با هم دست می دادند . حسن آمد و از روی نقشه نشان داد.
 
16- خرمشهر داشت سقوط می کرد. جلسه ی فرمانده ها با بنی صدر بود .بچه های سپاه باید گزارش می دادند. دلم هری ریخت وقتی دیدم یک جوان کم سن و سال ، با موهای تکو توکی تو صورت و اورکت بلندی که آستین اش بلند تر از دستش بود  کاغذ های لوله شده را باز کرد و شروع کرد به صحبت.یکی از فرماندهای ارتش می گفت «هرکی ندونه ،فکر می کنه از نیروهای دشمنه.» حتی بنی صدر هم گفت «آفرین ! » گزارشش جای حرف نداشت.نفس راحتی کشیدم.
 
17- دیدم از بچه های گردان ما نیست، ولی مدام این طرف و آن طرف سرک می کشدو از وضع خط و بچه ها سراغ می گیرد. آخر سر کفری شدم با تندی گفتم« اصلا تو کی هستی ان قدر سین جیم می کنی؟» خیل آرام جواب داد «نوکر شما بسیجی ها.»
 
18- اولین بار بود کنارم خمپاره منفجر می شد همه از ماشین پریدیم بیرون حسن گفت« رود خونه رابگیرید و برید عقب، من می رم ماشینو بیارم .» تانک های عراقی را قشنگ می دیدیم . حسن فرز پرید پشت فرمان و دور زد . گلوله ی توپ و خمپاره بود که پا به پای ماشین می آمد پایین. چند کیلومتر عقب تر، حسن با ماشین سوراخ سوراخ منتظرمان بود.
 
 
 
19- سوار بلیزر بودیم. می رفتیم خط . عراقی ها همه جا را می کوبیدند. صدای اذان را که شنید گفت « نگه دار نماز بخونیم.» گفتیم «توپ و خمپاره می آد، خطر داره .»گفت «کسی که جبهه می یاد ، نماز اول وقت را نباید ترک کنه.»
 
20- به رضایی و باقری گفتم « نوارهایی که دادیم تا مکالمات بی سیم فرمانده ها را ظبط کنند ، پس ندادند. می گن محرمانه ست. خب نیت ما ثبت لحظه لحظه ی جنگه .» حسن همان موقع گفت « اگه اینا مورد اطمینان اند ، چرا این کار را نکنن؟» از آن روز به بعد ، اسناد و مدارک و نقشه ها را بعد از هر عملیات می گرفتیم .
 
21- کنار هم نشسته بودند. سلام نماز را که داد، گفت « قبول باشه.» احمد دلش می خواست بیش تر با هم حرف بزنند. ناهار را که خورند. ، حسن ظرف ها را شست . بعد از چایی ، کلی حرف زدند.خندیدند. گفت « حسن بیا به مسئول اعزام بگیم ما می خوایم با هم باشیم. می آی ؟ » - باشه این طوری بیش تر باهم ایم. – آقا جون مگه چی میشه ؟ ما می خوایم باهم باشیم. – باکی؟ - اون پسره که اون جا نشسته . لاغره . ریش نداره. مسئول اعزام نگاه کردو گفت «نمی شه .» - چرا ؟ - پسرجون ! اونی که تو می گی فرمانده س. حسن باقریه. من که نمی تونم اونو جایی بفرستم. اونه که ما رو این ور و اون ور می فرسته . معاون ستاد عملیات جنوبه.
 
22- نزدیک خط دشمن گرا می دادم . گلوله ی توپ و خمپاره بود ک سوت می کشید و تند و یک ریز، مثل باران بهاری می بارید . خاکریز عراقی ها به هم ریخته بود. با دوربین نگاه کردم دو نفر، برانکار به دست، از خاکریز عراقی ها سرازیر شدند. حسن راشناختم . یک سر برانکار را گرفته بود، هی دولا راست می شد و به دو می آمد. 
 
23- نزدیک ظهر بود. از شناسایی بر می گشتیم. از دیشب تا حالا چشم روی هم نگذاشته بودیم.آن قدر خسته بودیم که نمی توانستیم پا از پا برداریم ؛ کاسه زانوهامان خیلی درد می کرد. حسن طرف شنی جاده شروع کرد به نماز خواندن . صبر کردم تا نمازش تمام شد. گفتم « زمین این طرف چمنیه ، بیا این جا نماز بخوان .» گفت « اون جا زمین کسیه، شاید راضی نباشه.»
 
24- جلسه داشتیم . بعضی ها دیر رسیدند. باقری را تا آن روز نمی شناختم دیدم جوانی بعد از خواندن چند آیه شروع کرد به صحبت . فکر کردم اعلام برنامه است. بعد دیدم قرص و محکم گفت « وقتی به برادرا می گیم ساعت نه این جا باشن، یعنی نه و یک دقیقه نشه.»
 
25- کارهای گردان را سپردم به معاونم . چند روزی رفتم پایگاه  پیش حسن. مجروح بودم. حسن گفت« برو جبهه ی شوش ، پیش معاون عملیات. بگو باقری فرستاده. » چند ماه بعد پیغام فرستاد « بیا ببین حالا میتونی یه خط رو با یه تیپ فرماندهی کنی ؟»
 
26- اوج گرمای اهواز بود. بلند شد، دریچه کولر اتاقش رابست. گفت: به یاد بسیجی هایی که زیر آفتاب گرم می جنگند.
 
27- رفتن و ماندن بچه های جبهه معلوم نبود. فقط سه نفرمان ماندیم. بعد از آن همه غذای جبهه،شام مامان حسن خوش مزه بود؛ باقالی پلو با گوشت.سیر که شدیم، هنوز کلی غذا باقی مانده بود. حسن می خندیدکه « من نمی دونم. باید یا بخورید،یا بریزید تو جیباتون ببرید.» 
 
28- نمی شناختمش . گفت « نوبتی نگهبانی بدین . یکی بره بالای دکل ، یکی پایین ، پشت تیربار. یکی هم استراحت کنه.» به ش گفتم« نمی ریم. اصلا تو چه کاره ای؟» می خواست بحث کند. محلش نگذاشتیم. رفتیم. تا دیدمش ، یاد قضیه ی نگهبانی افتادم معرفی که می کردند بیش تر خجالت کشیدم. بعد ها هر وقت از آن روز می گفتم ، انگار نه انگار . حرف دیگری می زد. 
 
29- چراغ اتاقش روشن بود. نشسته بود روی زمین . پاش را جمع کرده بود زیرش، دفتر را گذاشته بود روی پای دیگرش. اسم گردان ها و گروهان و جاهایی راکه باید عمل کنندف جزءبه جزء نوشت؛ طرح عملیات . دو دقیقه ای بالا تا پایین چند صفحه را پر کرد . به من گفت « طبق اینا سلاح و مسئولیت می دی.»
 
30- اگر بین بسیجی ها حرفی می شد می گفت « برای این حرف ها بهم تهمت نزنید. این تهمت ها فردا باعث تهمت های بزرگتری می شه. اگه از دست هم ناراحت شدید،دورکعت نماز بخوانید بگویید خدایا این بنده ی تو حواسش نبود من گذشتم  تو هم ازش بگذر . این طوری مهر و محبت زیاد می شه. اون وقت با این نیروها میشه عملیات کرد.» 
 
31- سه تا تیپ درست کرده بود؛کربلا امام حسین ،عاشورا و چند گردان مستقل. پشت بی سیم به رمز می گفت « کربلا ! امام حسین اومد؟ عاشورا ! امام حسین تنها است. » برای جا به جایی نیروها از منطقه ی آهودشت به گرم دشت می گفت « آهو ها رو بفرستین اون جاییکه هواش گرمه .» نیروی کارکشته که می خواست  می گفت «کنسرو پخته بفرستین ، نه خام .»
 
32- عملیات طریق القدس بود. بچه ها بی سیم پشت بی سیم می زدندکه «کار گره خورده. چه کار کنیم؟» شب بود و معلوم نبود خط خودی کجاست ،خط دشمن کجا است . منتظر کسی نشد. سوار ماشین شد و رفت طرف خط.
 
33- کف اتاق توی یکی ازخانه های گلی سوسنگرد نشسته بود. سه نفر به زحمت جا می شدند. نقشه پهن بود جلوش. هم گوشی بی سیم روی شانه اش به توپ خانه گرا  می داد ، هم روی نقشه کار می کرد. به من سفارش کرد آب یخ به بسیجی ها برسانم.به یکی سفارش الوار می داد برای سقف سنگر ها. گاهی هم یک تکه نان خالی بر می داشت می خورد.عصری از شناسایی برگشت . می گفت « باید بستان رو نگه داریم .اگه این ارتفاع رو نگیریم و آفتاب بزنه ، این چند روز عملیات یعنی هیچ» با این که خسته بود, دو ساعته چهار تا گردان درست کرد. خودش هم فرمانده  یکی از گردان ها . از سر شب تا صبح حسابی جنگیدند. چهار صبح بود که حسن را بی حال و نیمه جان بردند عقب. ارتفاع را که گرفتند خیال همه راحت شد.
 
 
34- نصفه شب خبرهای جور واجور از جنوب سابله می رسید. صبر نکرد. تنها رفت . تصادفش هم از بی خوابی سه روزه اش بود. چیزی می گفت . گوشم را بردم دم دهانش . 
 
35- نصفه شب خبر های جور واجور از جنوب سابله می رسید. صبر نکرد. تنها رفت . تصادفش هم از بی خوابی سه روزه اش بود. چیزی می گفت . گوشم را بردم دم دهانش. – کارپل سابله به کجا رسید؟ - حسن جان ! حالت خوب نیست . استراحت کن .- نه . بگو چی شد. می خوام بدونم.
 
36- اصرار داشت. که پیام رادیویی بفرستیم.اعلامیه بریزیم توی عراقی ها اثر داشت. هر روز توی کرخه کور کلی عراقی تسلیم می شد.
 
37- بعد ار عملیات ، یک سطل گرفته بود دستش و فشنگ های روی مین را جمع می کرد. می گفت «حیفه اینا روی زمین بمونه ، باید علیه صاحباش به کار بره.»
 
38- افسر رده بالای ارتش عراق بود. بیست روز پیش اسیر شده بود. با هیچ کدام از فرماندها حرف نمی زد. وقتی حسن آمد، تمام اطلاعاتی را که می خواستیم دو ساعته گرفت. بچه های به شوخی می گفتند « جادوش کردی ؟» فقط لبخند می زد. می گفت « به فطرتش برگشت.»
 
39- هی می رفت و می آمد . برای رفتن به خانه دو دل بود. یادش رفته بود نان بگیرد. به ش گفتم « سهمیه ی امروز یه دونه نان و ماسته . همینو بردار و برو. » گفت «اینو دادن این جا بخورم ، نمی دونم زنم می تونه بخوره یا نه.» گفتم « این سهم توست. می تونی دور بریزی ، یا بخوری.» یکی دو باری رفت وآمد . آخر هم نان و ماست را گذاشت و رفت.
 
40- خیلی فرز بند پوتینش را بست. نه شب بود. باید می رفت یکی از محور ها. گفتم « برادر حسن ! فرمانده  یه محور، خودش مهر اعزام نیرو درست کرده. حرف من رو هم گوش نمی ده. چه کار کنم؟» گفت« الان می ریم.» گفتم «تا دارخوین سی کیلومتر راهه. فردا بریم.» گفت « الان می ریم.» - بیدارش کن. هنز گیج خواب بود که حسن با تندی به ش گفت «مصطفی ! چرا ادعای استقلال می کنید؟ باید زیر نظر گلف باشید. اون مهر رو بیار بینم.»مهر را که گرفت، داد به من . خودش رفت اهواز.
 
 
41- رخت خوابش دو تا پتو سربازی بود. همینطور که دراز کشیده بود، با صدای بلند می خندید. – یه کمی یواش تر. بغل دستتون اتاق فرمان دهیه . – بابا عراقی ها اومده اند تو مملکت ما می خندن، ما سر جا مون نمیتونیم بخندیم؟
 
42- ترکش ها که به آب می خورد، ماهی ها می آمدن بالا .تقریبا هر روز بساط ماهی کباب به راه بود. ماهی دشتی از سقف سنگر آویزان بود. بوی ماهی که به گربه خورد ، روی دوتا پا بلند شد. بدنش را حسابی کش داده بود. حسن هم دوربین عکاسی گردنش بود، عکسش را انداخت. زیر شیشه ی میزش عکس های قشنگی داشت، همه کار خودش . انگار کارت پستال .
 
43- نوشتن یاد داشت روزانه را اجباری کرده بود.می گفت« بنویسید چه کارهایی برای گردان، تیپ  واحد و قسمتتون کردید. اگه بنویسید، نفر بعدی که میآد می دونه چه خبره. ان موقع بهتر می تونه تصمیم بگیره.»
 
44- گزارش های شناسایی رفت بچه ها را با دقت می خواند . یک جاهایی خط می کشید و چیز هایی مینوشت. گفت « این جا نوشتی از دست چپ تیر اندازی شد. یعنی چپ خودت یا دشمن؟ شما روبه روی هم دیگه اید، باید از قطب نما استفاده کنید. سعی کنید جهت ها را از روی قطب نما بنویسید.»
 
45- تعداد نفرات هر تیپ ، گرداتن، گروهان و دسته رانوشت.با توپ و تانک غنیمتی هم گردان زرهی درست کرد. ده دوازده تا گردان ، شد بیست تا تیپ . می گفت «برای تازه واردهای جنگ هم جزوه ی آموزشی می خواهیم.نیروها باید تشکیلاتی فکر کنند. بسیجی هایی که بر می گردند شهر باید گروهان و گردان هر مسجد رادرست کنند اعزام مجدد ها هم باید برگردند به یگان های خودشان، مثل مسافری که برمی گردد به خانه ش. این طوری سازمان رزم درست و حسابی داریم.»
 
46- فرمان ده یکی از لشکرهای ارتش بود. طرح های حسن را که می دید.می گفت« این باقری انگار چند سال دانشکده ی افسری بوده.طرح هاش کلاسیکه.حرف نداره.»
 
47- چند تا بسیجی کنار جاده منتظر ماشین بودند. حسن گفت «ماشینو نگه دار اینا رو سوار کنیم.» به شان گفت « اگه الان فرمان دهتون رو می دیدید ، چی می گفتید؟» یکیشان گفت« حالا که دستمون نمی رسه، اما اگه می رسید می گفتیم آخه خدار و خوش می یاد تو این گرما پیاده بریم؟ تازه غذاهایی که برامون می آرن اصلا خوب نیستو...» حسن با خنده گفت « می گم رسیدگی کنن. دیگه ؟» آن ها هم می گفتند و می خندیدند. به مقرشان که رسیدیم، پیاده شدند رفتند.
 
48- مقدمات عملیات فتح المبین را می چید. از بس ضعیف شده بود زود از حال می رفت. سرم که می زدند،کمی جان می گرفت و پا می شد. کمی بعد دوباره از حال می رفت، روز از نو روزی از نو.
 
49- بچه ها خسته بودند، خط هم شلوغ . بسیجی سن و  سال داری بود. به بهانه ی بردن مجروح، راه افتاد برود عقب . حسن سرش داد زد «هی حاجی! کجا ؟ ننه ات را می خوای؟ اگر دلت شیر می خواد ، بگم برات بیارن.» طرف خنده اش گرفت. حسن را بغل کرد و برگشت خط.
 
50- از خستگی هر کس طرفی ولو بود. از خط برگشته بودند و منتظر برگه های مرخصی حسن وسط آسایشگاه با صدای بلند گفت « برادرا ! فرمان ده عملیات جنوب اومده ، می خواد صحبت کنه . همه تو محوطه جمع شید ! » به هم می گفتند «این همونیه که بیدارمون کرد. پس کو فرمان ده عملیات جنوب ؟ » بعد از حرف هاش ، بچه ها قید مرخصی رفت را زدند و شدند نیروی احتیاط.
 
51- زمین زیر گلوله های توپ می لرزید . رو به رو ؛ ردیف تانک های عراقی . گوشه ی خاکریز با چند تا بسیجی نشست دعای توسل خواند.
 
52- - امام صادق اشاره می کرد، اصحابش می رفتند توی تنور داغ . بسیجی ها هم این جوری اند . منطقه ی دشمنه ، تاریکه ، سی کیلومتر پیاده روی داره ، با همه ی موانع . اما بسیجی ها می رن . هر جا حرف بسیجی ها بود، می گفت «این ها پدیده ی جدید خلقتند .» 
 
53- دیشب رفته بودند شناسایی . امشب می گفتند « دیگه نمی ریم. فرماده گردان گفته یه شب برید ، اونم برای این که شب حمله گردان رو ببرید.» سرشان داد کشید « پس فردا عملیات داریم. حرف گردان و تیپ نیست، حرف اسلامه.شما شرعا مسئولید امشب هم خلاف کردید نرفتید. برید واقعا استغفار کنید. حالا پاشید زودتر راه بیفتید، به بچه ها برسید!»
 
54- حسن به ش گفته بود برود خط ، ولی تازه بیدار شده بود و خواب آلود حرف می زد. از دستش عصبانی بود. می گفت «چی به ت بگم ؟ اعدامت کنم ؟ یا گوشت رو بگیرم بگم آقا برو گم شو؟ چه قدر بگم فلانی برو دنبال فلان کار ؟ وقتی نمی رید، خودم مجبورم برم. هی باید بگم آقای ایکس برو با آقای ایگرگ هماهنگی کن. تو رو به امام زمان باهم بسازید ! تو کوتاه بیا. بذار بگن فلانی کوتاه اومد . اصلا بابا ما به بهانه ی جنگ وگردان وخاک ریز باهم رفیق شدیم تا هم دیگه رو بسازیم.»
 
55- پشت بیش تر نامه هایی که می رسید نوشته بود« اهواز – گلف – حسن باقری .» بچه هایی که مرخصی می رفتند خیلی براش نامه می نوشتند.
 
 
56- می گفت « فرمان ده تیپ گفته توپ صد و هفت نداریم که بدیم . حالا چه کار کنیم؟» تند گفت « یعنی چی که نداریم؟ اگه می خوان گربه برقصونن، ما هم بلدیم. بابا جنگه ، سمج باشین. برو به اون فرمانده پدر سوخته بگو اگه ندی ، گردان برای عملیات نمی آرم .اون وقت ببین داره بده یا نه؟ »
 
57- تیر بار عراقی ها همه را کلافه کرده بود. آمده بود پشت خاکریز نقشه را پهن کرده بود و فکر می کرد.کسی باور نمی کرد فرماده لشکر آمده باشد خط.
 
58- برگشتنی موتورش خراب شد. بیابان و گرما کلافه ش کرده بود. باید زودتر فرم های شناساییش را می نو شت. حسن گزارش را که می خواند ، زیر چشمی نگهش کرد. برگه ها را پس داد و گفت « معلومه خسته بودی . دوباره بنویس ، ولی این دفعه با حوصله ، با دقت.» 
 
59- از سنگرش خوب می شد، عراقی ها را شناسایی کرد. ولی دو پاش را کرده بود توی یک کفش که « نه . نمی شه .» جوشی شدم داشتم می گفتم « بابا! این فرماده دهته  حسن...» ، که آستینم را کشید و گفت« ولش کن! می ریم یه جا دیگه بذار راحت باشه.»
 
60- عصر بود که از شناسایی آمد.انگار با خاک حمام کرده بود. از غذا پرسید. نداشتیم. یک از بچه ها تندی رفت ، از نزدیکی شهر چند سیخ کوبیده گرفت . کباب ها را که دید ، داد زد « این چیه ؟» زد زیر بشقاب و گفت« هرچی بسیجی ها خورده  ، از همون بیار. نیست، نون خشک بیار.»
 
61- از کردستان آمده بودند. حسن نقشه را به دیوار زد و شروع کرد « این جا بلتای پایین ، این بلتای بالا ، اینم دهلیز شاوریه ... » متوسلیان با دست یواش به همت زد و جوری گفت که باقری بشنود « حاجی ! اینا رو نقشه می جنگن یا رو زمین؟»بردشان منطقه و گفت اینجا غرب نیست . تپه و قله هم نداره. زمین صافه. بچه های شناسایی چند ماه وقت گذاشتن تا این نقشه های یک پنجاه هزارم رو درست کردند. » حساب کار دستشان آومد که جنوب چه طوری است.
 
62- ده روز پیش گفته بود جزیره را شناسایی کنند ، ولی خبری نبود. همه ش می گفتند « جریان آب تنده ، نمی شه رد شد. گرداب که بشه، همه چیز رو می کشه تو خودش. » -خب چه بکنیم؟ می خواید بریم سراغ خدا بگیم خدایا آب رو نگه دار؟ شاید خدا روز قیامت جلوت رو گرفت، پرسید تو اومدی ؟ اگه می اومدی ، کمک می کردیم. اون وقت چی جواب می دی؟ - آخه گرداب که بشه.. . – همه ش عقلی بحث می کنه. بابا تو بفرست، شاید خدا کمک کرد.
 
 
 
63- بهانه می آور . امروز و فردا می کرد. می گفت« من اکه الفبای توپ رو نمی دونم ، نمی تونم ادعا کنم توپ راه می اندازم. » حسن از دستش کلافه شده بود. عصبانی گفت« برو ببین اینایی که الفبای توپ رو بلدند، از کجا یاد گرفتند .الفبا نداره که تو هم . گلوله رو بنداز توش، بزن دیگه . حالا فکر کرده قضیه یه فیثاغورثه! » - آخه باید بدونم مکانیسمش چیه ؟ چند نفری که بودند خنده شون گرتف. حسن ریز خندید «مکانیسم مال شیرینیه ، بابا . قاطی نکن.»
 
64- تو یکی از اتاق های سه در چهار تاریک گلف جلسه داشتند. متوسلیان ، خرازی ، ردانی پور و همت و ... خیلی سرو صدا می کردند. از تدارکات بگیر تا طرح عملیات و گله از آموزش بسیجی ها . حسن به شان گفت « می خواید بریم آمریکا از تکاورایی آموزش دیده ی قوی هیکلشون براتون بیاریم؟ بابا باید با همین بچه بسیجی های شهری و دهاتی کار کنید. اگه می تونید، این ها را بسازید. » فقط حسن حریفشان بود.
 
65- بچه ها از این همه جابه جایی خسته شده بودند. من هم از دست بالایی ها خیلی عصبانی بود. به حسن گفتم « دیگه از جامون تکون نمی خوریم، هرچی می شه ، بشه . بالاتر از سیاهی که رنگی نیست.»حسن خیلی شمرده گفت« بالاتر از سیاهی سرخی خون شهیده که رو زمین می ریزه.» گفتم «خسته شدیم قوه ی محرکه می خوایم.» دوباره گفت« قوه ی محرکه خون شهیده.»
 
 
66- خرمشهر رو به رومان بود. نصفه های شب با حسن از کارون رد شدیم. به چند قدمی گشتی های عراقی رسیدیم . حسن با دقت سنگر ها و جابه جایی دشمن رادید. گفت« مثل اینکه هیچ تغییری نداده ن. » گفتم « پس بار اولت نیست که می آیی این جا؟» گفت « نه. از عملیات فتح المبین دارم می آم و می رم. الان خیالم راحت شد، معلومه هنوز متوجه جابه جایی های ما نشدند. عملیات بیت المقدس را باید زود تر شروع کنیم.»
 
67- با این که بچه های شناسایی تی تیش مامانی نبودند، اما تاول پاها خیلی اذیتشان می کرد. حسن با سوزن تاول هاشان را ترکاند. گفت« باند پیچی کنید. شب دوباره باید برید شناسایی.»
 
 
68- پیش نهادشان برای آزادی خرمشهر ، جنگ شهری و کوچه به کوچه بود . حسن گفت« نه. اول شهر را محاصره می کنیم، بعد عراقی ها را تو خناب اسیر می کنیم.» صف طولانی اسرا رد می شد؛ روی دست هاشان زیر پوش های سفید. 
 
69- تک عراقی های نزدیک پل خرمشهر شدید بود و فرمان ده خط با حسن چند متر عقب تر ، توی یک گودال ، گرم بحث . – آقا من می گم همه برگردند عقب. – بابا تو برو قرارگاه ، جای من. فرماندهی تیپ با خودم. همه همین جا می مونیم. جنگ خلاصه شده تو همین محور . اگه عقب بیاییم که یعنی شکست عملیات.
 
70- گنبد سوراخ سوراخ مسجد جامع خرمشهر دیده می شد. تانک و نفر برهای عراقی سالم تو بیابان جا مانده بود. بچه ها می خواستند غنیمت بگیرندشان ، حسن پشت بی سیم گفت « همه شو آتیش بزنید. دود و آتیش ترس عراقی ها را چند برابر می کنه. زود تر عقب نشینی می کنند.»
 
71- به دو می آمد قرارگاه ، بی سیم را برمی داشت ، وضعیت را می پرسید و می رفت. موقع عملیات خواب و خوراک نداشت. گرسنه که می شد، هرچه دم دست بود می خورد؛ برنج سرد یا نصف کنسروی که یک گوشه مانده ، یا نان خشک و مربا.
 
72- همهمه ی فرماندها در قارکه بلند بود که «عملیات متوقف بشه.» حسن یک دفعه قرمز شد و با عصبانیت داد زد «خجالت نمی کشید ؟ بیست روزه که به مردم قول دادیم خرمشهر آزاد می شه. ما تا آزادی خرمشهر این جاییم.»پس فردا خرمشهر آزاد شده بود. 
 
73- یک روز قبل از اذان صبح رفتم وضو بگیرم. دیدم تنهایی دستشویی های مقر را می شست. گاه هم ، دور از چشم همه ، حیاط را آب و جارو می زد.
 
74- فرم گزارش را که خواند ، گفت « آقا جون وقتی می گم خودت برو شناسایی ، باید خودت بری ، نه کس دیگه ای رو بفرستی.» نمی دانم از کجا فهمیده بود که خودم نرفته ام شناسایی . 
 
75- بعضی ها خسته که می شدند ، جا می زدند. از محل خدمتشان شاکی بودند . حسن به شان می گفت « می خوای تو بیا جای من فرماندهی ، من می رم جای تو . خوبه؟»طرف دیگر جوابی نداشت . سرش را می انداخت می رفت.
 
76- من تو اعزام نیرو بودم. دم وضو خانه . خیلی وقت ها موقع اذان می دیدم آستین هاش را بالا زده و روی صندلی کنار در نشسته . می گفت « بچه ها مواظب باشید ! مشتری های شما همه بسیجی اند. یه وقت تند باهاشون حرف نزنید.»
 
77- « نمی شه » تو کار نیارید. زمین باتلاقیه که باشه برید فکر کنید چه طور میشه ازش رد شد. هر کاری راهی داره.
 
78- حرفشان این بود که قرار گاه برنامه ریزی درست و حسابی ندارد. نیرو را مثل مهره ی شطرنج جا به جا می کند . می گفتند « نیرو مگر چه قدر توان داره ، بچه ها مرخصی می خوان.منطقه باید تعیین تکلیف کنه.» از دستشان عصبانی بود. – تیپ و لشکر مگه وزارت خونه ست؟ بابا هیچ کس غیر از خودتون جنگ رو پیش نمی بره . اگه فکر می کنین منطقه می گه قضیه رو بررسی می کنیم و کادر می فرستیم، نه خیر هیچ چی نمی شه . محکم می گم باید برگردید و خودتون کارها رو درست کنید . همین.»
 
79- ساعت دو سه نصفه شب بود. کالک را گذاشت و گفت « تا صبح آماده ش کنید.» کمی مکث کرد و پرسید « چیزی برا خوردن دارید؟» گوشه ی سنگر کمی نان خشک بود همان ها را آب زد و خورد.
 
80- همه ی کارهاش تند و تیز بود. حتی رانندگی کردندش . به دژبانی که رسیدیم ، به من اشاره کرد و خیلی جدی گفت « فرماده عملیات جنوبه .» دژبان در را باز کردند. وقتی رد شدیم ، باز شوخی و خنده اش شروع شد. « فرمان ده عملیات جنوب.»
 
81- خودش رفته بود سرکشی خط . خاک ریز بالا نیامده ، لودر پنچر شده بود. سراغ فرمانده گردان را هم از ستاد لشکر گرفت.خواب بود. – یعنی چی که فرماده گردان هفت کیلومتر عقب تر از نیروها شه؟ اگه قراره گردان با بی سیم هدایت بشه، از مقر تیپ این کار رو می کردیم. وقتی فرمانده گروان از پشت بی سیم می گه سمت راست فشاره ، فرمان ده گردان باید با گوشت و خونش بفهمه چی می گه . باز توقع داریم خدا کمک کنه. این جوری نمی شه. فرمانده گردان باید جلوتر از همه باشه.»
 
82- از پشت خط باید فرماندهی می کرد. اما قرار را که برده بود توی خط. بچه ها نرسیده بودند. پشت خاکریز ، یک گردان هم نمی شدیدم.هم با کلاش تیراندازی می کرد، هم با بی سیم حرف می زد. 
 
83- تانک های عراقی داشتند بچه ها را محاصره می کردند. وضع آن قدر خراب بود که نیروها به جای فرمانده لشکر مستقیما به حسن بی سیم می زدند. – همین الان راه می افتی، می ری طرف نیروهات ، یا شهید می شی یا با اونا برمی گردی. خیلی تند و محکم می گفت.- اگه نری باهات برخورد می کنم . به همه ی فرمانده ها هم می گی آرپی جی بردارند مقاومت کنن. فرمانده زنده ای که نیروهاش نباشن نمی خوام.
 
84- اگر هوا روشن می شد، بچه ها درو می شدند. همه شان از خستگی خواب بودند. با سر و صدا بچه ها را بیدار کردند. باقری و رشید دست و پای بعضیشون رو می گرفتند که از سنگر بذارن بیرون.بیدار که می شدند می گفتند «وسایلمون ؟» . حسن می گفت « شما برین عقب ، یه کاریش می کنیم.» رنگ صورتش پریده بود. اشک می ریخت . مدام می گفت «من فردا جواب مادرای اینا رو چیبدم؟»
 
85- توپش پر بود. هه ش می گفت « من با اینا کار نمی کنم.اصلا هیچ کدومشون رو قبول ندارم. هرچی نیوی با تجربه ست ، گذاشتن کنار . جواب سلام نمی دن به آدم.» آرام که شد حسن به ش گفت « نمی تونی همچین حرفی بزنی. یا بگی حالا که آقای ایکس شده فرمانده ، ما نستیم.اگه می خوای خدا توفیق کارهات رو حفظ کنه، هیچ کاری به این کارا نداشته باش.اگه گفتن برید کنار، می ریم .خدا گفت چرا رفتی؟ می گیم آقای ایکس مسئول بود گفت برو، رفتیم .» دیگه عصبانی نبود. چیزی نگفت . پا شد و رفت.
 
86- گردان محاصره شده بود. تانک ها از روی بچه ها رد شدند. فقط هشتاد نفر برگشتند . عصبانی عصبانی بود. می گفت « مگه نگفتن اون گردانی که هشت کیلومتر پیش روی کرده ، سریع بگین بیاد عقب؟ گفتید اومده . چرا فرمانده لشکر و گردان اجتهاد می کنن گردان بمونه ؟ عملیات تموم شد، یه کلمه به ما نگفتید بابا این گردان محاصره س . ما می گیم ساعت نه و نیم اسم رمز رو می گیم . نگو دو ساعت و نیم گذشته ،نیرو حرکت نکرده ؛ شما هم لازم نمی بینی یه اطلاع بدی . چه قدر تا حالا گفتیم گزارش اشتباه برامون مسئله داره؟» چند لحظه ای هیچ کس حرفی نمی زد . همه ساکت بودند. گفت « از وقتی این خبر رو شنیدم ، به خدا کمرم شکسته .»
 
 
87- عملیات رمضان تازه تمام شده بود. همه خسته بودند . حسن وسایلش را می گشت ؛ دنبال چیزی بود . گفتم « چی می خوایی؟» گفت « واکس . می خوام کفشامو واکس بزنم، باید بریم جلسه .»
 
88- سی چهل درصد نیروهای تیپ شهید شده بودند؛ بقیه هم می خواستند برگردند. این جوری همه باید عوض می شدند؛ چه ستاد، چه طرح و برنامه و چه مهندسی. حسن گفت« خب ، کی می مونه تو تیپ ؟ این طوری باید هر سه ماه یک تیپ درست کنیم،که فقط اسمش تیپه . بابا! جنگیدن موقتی نیست . باید با جنگ اخت شد. جنگیدن برای سپاه واجب عینی صد در صده به تک تک شما هم احتیاجه . کادر تیپ باید ثابت باشه. غیر از این راه دیگه ای نیست.»
 
89- رفته بودیم شناسایی . فاصله ی ما با نفربرهای عراقی کمتر از صد متر بود. از بالای خاکریز خط عراقی ها را نگاه می کردم . هرچه می دیدم، می گفتم . یک دفعه حسن گفت « زود بیا پایین بریم » شصت هفتاد متر دور نشده بودیم که یک خمپاره خورد همان جا .
 
 
90- باید می رفت تهران . فرمان ده ها جلسه داشند. خانمش را بردند بیمارستان. هرچه گفتم« بمان، امروز پدر می شی. شاید تو را خواستند.» گفت «خدایی که بچه داده،خودش هم کاراش رو انجام می ده.»
 
 
91- طرف وقتی رسید که دفتر مخابرات بسته بود. حالش گرفته شد . با اخم و تخم نشست یک گوشه . – چرا اینقدر ناراحتی. چی شده ؟ - اومدم تلفن بزنم. می بینی که بسته اس. – خوب یا بریم از دفت فرماندهی تلفن کن. – فرمان دهت دعوا نکنه. برات مشکل دست می شه ها. – نه ، تو بیا . هیچی نمی گه . دوستیم باهم. می گفت « مسئول تداکتم. اگهنرومبچه ها کارشون لنگ می مونه.» - نگران نباش . می رسونمت. – تو چه کار می کنی این جا ؟ اسمت چیه ؟ - باقر . راننده ی فرمان ده ام . بچه ی میدون خراسونم. – اسم تو چیه ؟ بچه ی کجایی ؟ - مهدی. منم بچه ی هفده شهریورم. – پس بچه محلیم. کلی حرف زدند، خندیدند. وقتی می خواست پیاده بشه ، به ش گفت « اخوی ،دعا کن ما هم شهید بشیم.»
 
92- حسن مزه می ریخت . با بگو و بخند صبحانه می خردند . می خواست عکس بگیره . به جعفر گفت « بذار ازت یه عکس بگیرم ، به درد سر قبرت می خوره .» بعد گفت « ولی دوربین که فیلم نداره.» - آخه می گی فیلم نداره. اون وقت می خوای ازم عکس بگیری؟ گفت « خوب اسلاید می شه برای جلو تابوتت. خیلی هم قشنگ می شه.»
 
93- داشتم براین نماز ظهر وضو می گرفتم، دست ی به شانه ام زد. سلام و علیک کردیم. نگاهی به آسمان کرد و گفت« علی ! حیفه تا موقعی که جنگه شهید نشیم. معلوم نیست بعد از جنگ وضع چی بشه. باید یه کاری بکنیم . » گفتم «مثلا چی کار کنیم؟» گفت « دوتا کار ؛ اول خلوص،دوم سعی و تلاش .»
 
94- دیر می آمد ، زود می رفت  وقتی هم که می آمد چشم هاش کاسه ی خون بود . نرگس برای باباش ناز می کرد. تا دیر وقت نخوابید . گذاشتش روی پاش و بابایی خوند تا می خواست بگذاردش زمین ، گریه می کرد. هرچی اصرار کردم بچه رابده، نداد . پدر و دختر سیر هم دیگر را دیدن. 
95- فرمان ده های تیپ ها بودند؛ خرازی ، زین الدین ، بقایی و.... حرف های آخر را زدند و شب حمله مشخص شد. حسن شروع کرد به نوحه خواندن. وقتی گفت « شهادت از عسل شیرین ترست» هق هقش بلند شد. نشست روی زمین و زار زد. از اول روضه رفته بود سجده . کف سنگر سه تا پتو انداخته بودند. سر که برداشت از اشک ، تا پتوی سوم خیس شده بود.
 
96- باران تندی می بارید. خیس آب شده بود. آب رود خانه تا روی پل بالا آمده بود. بچه ها باید برای عملیات رد می شدند. خودش آمده بود پای پل ، بجه ها را یکی یکی رد می کرد.
 
97- تا رکعت دوم با جماعت بود.نماز تمام شد، اما حسن هنوز وسط قنوت بود.
 
98- مثل همیشه صبح زود نرفت . ناخن های نرگس را گرفت. سر به سرش گذاشت و بازی کرد. می گفت « ببین پدر سوخته چه قدر شیرین شده. خودشو لوس می کنه .» یکی دوبار رفت بیرون،دوباره برگشت . چند تا کاست داد و گفت « حرف های خوبی داره. گوش کن، حوصله ات سر نمی ره.» همیشه می گفتم « به دوستات بگو اگه شهید شدی، من اولین نفری باشم که باخبر می شم.» از صبح اخبار گوش نکرده بودم . دوستم تلفن کرد و گفت « اخبار گفته چند نفر شهید شدند.اسم مجید بقایی رو هم گفتن.نفر اول را نشنیدم کیه .» نخواستم باور کنم نفر اول غلام حسین است.
 
99- روزهای آخر بیش تر کتاب « ارشاد » شیخ مفید را می خواند . به صفحات مقتل که می رسد، های های گریه می کرد. هرچه گفتند «تو هم بیا بریم دیدن امام» گفت « نه، بیام برم به امام بگم جنگ چی ؟ چی کار کردیم ؟ شما برید، من خودم تنها می رم شناسایی » گلوله ی توپ که خورد زمین ، حسن دستی به صورتش کشید . دو ساعتی که زنده بود، دائم ذکر می گفت. فکر نمی کردم که دیگه این صدا را نشنوم.
 
100- بلند بلند گریه می کردند . دخترش را که آوردند، گریه ها بلند تر شد. شانه های فرمانده سپاه می لرزید. بازوش را گرفتم گفتم « شما با بقیه فرق دارین. صبور باشین.» طاقتش طاق شد . گفت «شما نمی دونین کی رو از دست دادیم. باقری امید ما بود، چشم دل وامید ما....»

یادمان شهدای بیت المقدس1/زندگی و وصیت نامه سردار شهید محسن وزوایی
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱  کلمات کلیدی: جبهه وجنگ ، شهید محسن وزوائی ، بیوگرافی ، عکس
بزرگترین خطر انقلاب آفت نفوذ خطوط انحرافى در خط امام است/ جنازه ام را روی مین ها بیاندازید

سردار شهید محسن وزوایی  در پنجم مرداد ماه سال 1339 در محله نظام آباد تهران، در دامان خانواده ای اصیل و مذهبی دیده به جهان گشود. شهید وزوایی، دبستان و متوسطه را با نمرات عالی سپری کرد. دوره دبیرستان را در مدرسه دکتر هشترودی تهران گذراند و پس از گرفتن دیپلم، با کسب رتبه اول شیمی دانشگاه صنعتی شریف، مشغول به تحصیل شد. محسن وزوایی، در سال های نوجوانی با راهنمایی های مؤثر پدر فرزانه اش، مرحوم حاج حسین وزوایی که از هم رزمان مرحوم آیت اللّه کاشانی بود، قدم به وادی مبارزات ضد استبدادی گذاشت. پس از ورود به دانشگاه، به جریان مکتبی انجمن های اسلامی دانشجویان این دانشگاه پیوست و هم زمان با شرکت در فعالیت های سیاسی و جلسات عقیدتی، از سال 1356 مسئولیت هدایت و جهت دهی به مبارزات دانشجویی ضد دیکتاتوری را در سطح دانشگاه شریف عهده دار شد.
در سال های ورود شهید محسن وزوایی به دانشگاه، نقش فعالی در تشکیلات اسلامی دانشگاه از خود نشان می داد. این جوان مبارز و پرشور، از تظاهرات خونین 17 شهریور ماه 1357 تا 12 بهمن 1357 و ورود امام خمینی رحمه الله به ایران، در همه صحنه ها از جمله پیشتازان و جلوداران تظاهرات مردمی بود. او در روزهای پرتلاطم انقلاب نیز نقش حساس هدایت را بردوش می کشید و در درگیری های مسلحانه و سرنوشت ساز 19 بهمن تا 22 بهمن 1357، حضوری پرثمر داشت. شهید وزوایی در تصرف دو پادگان مهم جمشیدیه و عشرت آباد نیز شهامت بالایی از خود نشان می داد.


شهید محسن وزوایی پس از پیروزی انقلاب اسلامی، با تشکیل جهاد سازندگی، به عضویت این نهاد درآمد و برای خدمت به مردم، راهی لرستان شد. او افزون بر جهاد سازندگی، در کمیته انقلاب اسلامی، بسیج مستضعفان و آموزش و پرورش نیز خدمت کرد.


شهید محسن وزوایی از موثرترین دانشجویان پیرو خط امام بود که در 13 آبان 1358 سفارت امریکا در تهران را اشغال کردند.  شهید محسن وزوایی پس از 13 آبان 1358، به علت معلومات فراوان عقیدتی و سیاسی و نیز تسلط بر زبان و ادبیات انگلیسی، مسئولیت سخنگویی دانشجویان مسلمان پیرو خط امام رحمه الله را در کنفرانس های پیاپی و مصاحبه با گزارشگران رسانه های خارجی برعهده گرفت. هر از چند گاهی سیمای پرصلابت و مصمم او، در تمامی رسانه های ارتباط جمعی غرب، به عنوان سخنگوی جوانان طرفدار امام خمینی منعکس می شد.
شهید محسن وزوایی در سال 1358 هم زمان با کار تبلیغاتی در جمع دانشجویان پیرو خط امام، بلافاصله با تشکیل سپاه به پاسداران پیوست و در دوره ای فشرده، آموزش های چریکی را در سپاه آموخت. او مدتی در سپاه به عنوان فرمانده مخابرات انجام وظیفه کرده، سپس سرپرستی واحد اطلاعات ـ عملیات را به عهده گرفت. شهید وزوایی به دنبال تجاوز عراق به ایران، داوطلبانه به جبهه غرب عزیمت کرد. با ورود او به این منطقه، تحولی پدید آمد؛ به گونه ای که در عملیات سرنوشت ساز پارتیزانی به عنوان فرمانده گردان، مسئولیت محور تنگ کورک تا حد فاصل تنگ حاجیان را برعهده گرفت و ضمن حمله ای پارتیزانی به مواضع و استحکامات دشمن، به کمک هم رزمان خود، ارتفاعات حساس و سوق الجیشی تنگ کورک را از تصرف قوای اشغالگر بعث خارج ساخت.


در عملیات جدیدی که از سوی رزمندگان اسلام در اردیبهشت ماه 1360 طرح ریزی شده بود، شهید محسن وزوایی فرمانده گردان شد. در این عملیات، او با آن که مجروح شده بود، ولی با گامی استوار و خستگی ناپذیر و روحی امیدوار به نبرد ادامه می داد. در حین عملیات، بیشتر رزمندگان شهید یا مجروح شده و تنها محسن و چند رزمنده دیگر زنده بودند؛ و شگفت آن که همین چند نفر، توانستند 350 تن نیروهای کماندوی بعث عراق را به اسارت بگیرند.
شهید محسن وزوایی، نقش فعالی در طراحی عملیات فتح بلندی های «بازی دراز» ایفا کرد و در همین نبرد به شدت مجروح شد و به تهران انتقال یافت. او در بیمارستان با وجود درد بسیار، ناله نمی کرد و به یکی از پزشکان که از مقاومت او در برابر درد ابراز شگفتی کرده بود گفت: «آقای دکتر! من هر چه بیشتر درد می کشم، بیشتر لذت می برم و احساس می کنم از این طریق به خدای خودم نزدیک می شوم».


شهید محسن وزوایی، پس از بهبودی نسبی از مجروحیت، قدم به معرکه ای گذاشت که فرجام آن، آزادسازی خرمشهر اشغال شده بود. او در طول جنگ تحمیلی، در عملیات های متعدد با مسئولیت های گوناگون حضور داشت. در 20 آذر 1360، در عملیات مطلع الفجر فرمانده بود. در اسفند سال 1360 فرمانده گردان حبیب بن مظاهر و تیپ تازه تأسیس محمد رسول اللّه صلی الله علیه و آله گردید که در عملیات فتح المبین، این گردان نوک عملیات بود. با تأسیس تیپ 10 سیدالشهداء، فرمانده این تیپ شد. همین تیپ، در 23 فروردین ماه 1361 وارد عملیات بیت المقدس شد و برای اجرای بهتر عملیات، با تیپ محمد رسول ادغام گردید و شهید وزوایی نیز فرماندهی محور اصلی را عهده دار شد.
سرانجام سردار شهید محسن وزوایی در مرحله اول عملیات بیت المقدس و در دهم اردیبهشت ماه سال 1361، در 22 سالگی هنگام هدایت نیروهای تحت امر خود، بر اثر اصابت گلوله و ترکش به شهادت رسید.

وصیت نامه شهید محسن وزوایی

بسم الله الرحمن الرحیم
 
ما ترس از شهادت نداریم و این تنها آرزوى ماست در این جبهه ها خداوند را مشاهده مى کنیم که چگونه ملتمسانه به کمک رزمندگان اسلام مى شتابد و آنها را نصرت مى دهد و به مصداق آیه شریفه که مى فرماید کم من فئة قلیله غلبت فئة کثیرة را مى بینیم که تعداد محدود لشکریان سپاه اعم از سپاه و ارتش و نیروهاى مردمى بر تعداد کثیرى از نیروهاى دشمن غلبه مى نماید.
 
بیاد دارم در عملیات بازى دراز در قسمتى از عملیات مقداد ما ۶ نفر بودیم و بر ۳۰۰ نفر غلبه پیدا نمودیم. در جبهه ها چنان روحیه ایمان و ایثار مفهوم پیدا میکند که گویى اصلا قابل تصور نیست هنگامیکه در قسمتى از عملیات صحبت از داوطلب شهادت مى شود دعوا بین برادران مى افتد. اینها ارزشهایى است که ملت الله ارزانى بشریت داشته است.

حقیر بزرگترین افتخار خودم را عبودیت به در گاه احدیت مى دانم. مى خواهم بگویم اى عازمان و اى عاشقان لقاء الله، اى مخلصین اخلاق و اى کسانى که مشغول ریاضت کشیدن جهت نزدیکى به درگاه خدا هستید، بیایید تا ببینید در جبهه ها چگونه برادران شما به آن درجه از نزدیکى به درگاه خداوند رسیده اند که نوجوان تازه داماد پس از ۳ ساعت که از عروسیش میگذرد در جبهه حاضر مى شود؛ آخر در کدامین مکتب چنین ارزشهایى را سراغ دارید؟


 
خدا را شاهد مى گیریم هنگامى که در ۱۴ شهریور ۱۳۶۰ در سر پل ذهاب بواسطه اصابت گلوله تانک زخمى شده بودم، خون زیادى از بدنم رفته بود؛ وقتى به کمک الهى نجات پیدا کردم، در بیمارستان زجر زیادى مى بردم؛ آنگونه که شاید قابل تصور نباشد بطوریکه در یک شب ده عدد والیوم ۱۰ به من تزریق شد تا کمى آرام گرفتم اما هنگامى که درد مى کشیدم در عین زجر بدنى، از لحاظ معنوى و روحى لذت مى بردم. حس مى کردم که بار دوشم سبک مى شود و هنگامى که شخص پرستار مراقب من، به مسخره مى گفت چرا این کارها را کردى و خودت را به این روز انداختى، به خمینى بگو تا بیاید درستت کند، به او گفتم خدا خودش درست مى کنه و همینطور هم شد.
 
والله قسم وقتى کمى از فشار کارم کم مى شود در خود احساس ضعف و کوچکى مى کنم. آخر میدانید اى امت شهید پرور ایران امروز در شرایطى هستم که لحظه اى غفلت، خیانت به اسلام و قرآن است.
 
باید با هم براى خدا تا آنجا که در توان داریم کوشش کنیم. امروز تمام مزدوران و طاغوتیان به مقابله با انقلاب عزیز اسلامى پرداخته اند در راس آن به تعبیر امام، شیطان بزرگ آمریکا و به دنبال او تمامى وابستگان دیگرش. پس از خدا غافل نشوید که پشیمانى سودى ندارد و ما باید به تعبیر امام تکلیف را عمل کنیم. اگر توانستیم پیروز مى شویم و اگر کشته هم بشویم شهید هستیم و این نیز خود پیروزى است.


 
پس ما نباید نگرانى داشته باشیم؛ این منافقان از خدا بى خبر باید بدانند که ملت آنها را شناخته است. اکنون که ملت در جبهه ها حاضر شده است شما بیشتر ملت بیگناه را ترور مى کنید. شما نامردان تاریخ هستید که روى تمامى جباران تاریخ را از یزید بن معاویه گرفته تا به هیتلر سفید کرده اید. شرمتان باد اى خود فروختگان به اجنبى! آخر چگونه حاضر مى شوید از کودکان شیرخوار گرفته تا روحانیون معظم و جان بر کف، این راهیان راه الله را ترور نمایید؟


 این امت باید بداند از بزرگترین خطراتى که انقلاب را تهدید مى کند، آفت نفوذ خطوط انحرافى در خط اصلى انقلاب یعنى همانا خط امام است؛ پس خط امام را دنبال کنید و امام را تنها نگذارید که نمى گذارید. شما امت مسلمان ایران در تاریخ جهان نمونه هستید. شما فرزندانى تربیت نموده اید که شهادت را بالاترین سعادت خود مى شمارند و فقط روى پشتوانه الهى حساب مى کنید و شکست در راه چنین حرکتى مفهومى ندارد.

خدا را شکر مى کنم که نعمت زجر کشیدن در راهش را نصیبم نمود. خدا را شکر مى کنم که نعمت شرکت در عملیات به منظور روشن کردن سرزمینهاى سرد و بی روح گشته از وجود صدامیان به نور خدایى نصیبم شد و از خدا مى خواهم که شهادت در راهش را نصیبم فرماید و آنگاه که به مشیت الهى از این دنیاى فانى رفتم در زمره شهدا به حساب مى آیم و از خدا مى خواهم که مرا به حال خود وا مگذارد که بنده اى حقیر و زبون هستم و به درگاه کسى غیر از تو نمیتوانم رو بیاورم. اللهم ارزقنا شهادة فى سبیلک
 
و اما پدر و مادرم از وجود داشتن چنین پدر و مادرى بر خود مى بالم که افتخارش بر پایه نماز و روزه و خلاصه دستورات الهى است. پدرم ! هنگامى که بیاد مى آورم در سنین کودکى صداى فریاد شما در سحر به منظور نماز در گوشم مى پیچید که محسن نمازت قضا نشود. امروز هم همچون نوایى دلنشین در گوشم طنین مى افکند و شکر نعمت خداى را مى نمایم. سفارش مى کنم همانگونه که تا به حال عمل کرده اید به یارى امام بشتابید و او را تنها نگذارید.

 و در آخر برادران و خواهرانم، به امید اینکه انقلاب حرکتى است به منظور اثبات حق و این مسئولیت بر گردن همگى ماست، دستورات الهى را فراگیرید و در عمل نیز آنها را به کارگیرید. به خصوص عبدالرضا و محمود و حمیده شما فرزندان انقلاب هستید. من هر چه باشد مدت زیادى از سنم در زمان طاغوت گذشته است، اما شما امروز (از) نعمت حکومت اسلامى بر خور دارید و این بزرگترین موهبتى است که خداوند به شما ارزانى داشته است. قدر آنرا بدانید و شکر نعمتش را بجا آورید.

در آخر مى خواهم که ۱۴ روز روزه و سه ماه نماز قضا برایم بجا آورید و راجع به آنچه که دارایى من محسوب مى شود آنطور که پدرم تصمیم بگیرد اجرا شود منتهى سعى شود این مقدار محدودى که دارم در جهت کمک به جنگ و امور اسلام اختصاص داده شود. در ضمن اگر نتوانستید جنازه ام را به عقب بیاورید آنرا به روى مینهاى دشمن بیندازید تا اقلا جنازه من کمکى به اسلام کرده باشد.

انشاءالله و من الله التوفیق
 ۲۶/۱۲/۱۳۶۰
ساعت یازده شب جبهه بلد ـ دزفول


تصاویری از شهید همت که کمتر دیده اید
ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۳  کلمات کلیدی: حاج همت ، جبهه وجنگ ، عکس




































تصاویری از شهید حاج عبدالحسین برونسی
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٥  کلمات کلیدی: جبهه وجنگ ، شهید عبدالحسین برونسی ، عکس

سردار شهید حاج عبدالحسین برونسی، فرمانده تیپ جواد الائمه(ع) از لشکر 5 نصر- شهادت 25 اسفند 1363، عملیات بدر


 
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٥  کلمات کلیدی: جبهه وجنگ ، شهید عبدالحسین برونسی
بازگشت شهید برونسی؛ نظرکرده حضرت زهرا(س)

گروه فرهنگی: نمی‌شود کتاب‌خوان حرفه‌ای بود و نام پرفروش‌ترین کتاب دفاع مقدس یعنی «خاک‌های نرم کوشک» را نشنید؛ کتابی که روایتگر خاطراتی از شهید عبدالحسین برونسی است. البته شهید برونسی نامی آشنا برای همه مردم ایران به ویژه خراسانی هاست؛ اوستا عبدالحسین روزگاری با هدف کسب روزی حلال و عدم همکاری با طرح موسوم به انقلاب سفید محمدرضا شاه، دیار خود را‌‌ رها کرد و به مشهد رفت. او سال‌های زیادی را در مشهد زندگی کرد و با فعالیت‌های گسترده انقلابی خود نقش بسیار موثری در افزایش آگاهی مردم این شهر با آرمان‌های انقلاب و امام (ره) داشت. 

شهید برونسی پس از پیروزی انقلاب هم به عنوان نیروی داوطلب به جبهه رفت و با اینکه به عنوان یک کارگر ساده شناخته می‌شد که تحصیلات آکادمیک هم نداشت اما به دلیل صاف بودن ضمیر، به کراماتی دست یافت که همرزمانش را به غبطه واداشته بود. در کتاب خاک‌های نرم کوشک که روایتگر خاطراتی از این شهید است، به برخی عادات و خصوصیات شهید برونسی که سبب شد تا به این مقام دست پیدا کند، اشاره شده است؛ خصوصیاتی که باعث شد تا یک کارگر ساده و بی‌سواد ساختمان، علاوه بر اینکه به درجاتی مانند فرماندهی تیپ هجده جوادالائمه (سلام الله علیه) برسد، شخصا مورد لطف و مدد الهی از جانب بر‌ترین بانوی عالم قرار بگیرد.

"جمله تلخ" هاشمی که سردار رشید یارای گفتن آن را ندارد
ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٤  کلمات کلیدی: جبهه وجنگ ، میر حسین موسوی ، اکبر هاشمی رفسنجانی
جانشین رئیس ستادکل نیروهای مسلح بعضی از مسئولان و مقامات عمدتا به خواست نظامیان با نگاه سیاسی جواب می‌دادند و بعد از فتح خرمشهر تنها جمله «بروید با همین وضع موجود بجنگید» را در مقابل خواسته‌های ما به کار می‌بردند و می‌گفتند اگر هم نمی‌توانید، بروید به امام (ره) بگویید ما نمی‌توانیم و ما که می‌دانستیم می‌خواهند از ما اعتراف بگیرند جواب می‌دادیم که هرگز چنین کاری را نخواهیم کرد.

به گزارش شبکه ایران، سردار غلامعلی رشید، جانشین رئیس ستادکل نیروهای مسلح در نشست واکاوی عملیات والفجر 8 گفت: به اعتقاد من استراتژی که امام (ره) بعد از فتح خرمشهر اتخاذ کرده بودند و بعد از دو جلسه با اعضای شورای‌عالی دفاع برای ورود به خاک عراق تصمیم گرفته شده بود، سیاسیون آن استراتژی را تقلیل داده بودند و یک استراتژی جنگ محدود در ذهن داشتند که در حقیقت به پیروزی کامل فکر نمی‌کردند، ‌چون تامل امام (ره) در دو جلسه حکایت از نکته‌ای می‌کند و در حقیقت می‌خواستند این نکته را تفهیم کنند که ورود به خاک عراق یک جنگ اساسی است و باید تا پایان رفت. جانشین رئیس ستادکل نیروهای مسلح اظهار داشت: سیاسیون به این فکر می‌کردند که ما یک عملیات موفق انجام دهیم تا جنگ پایان یابد.

امام خمینی(ره): جنگ جنگ تا رفع فتنه در عالم

در ادامه خبر روزنامه تهران امروز آمده است که "امام(ره) در پاسخ به برخی گروهک‌ها و براساس نص صریح قرآن فرمودند: «جنگ جنگ تا رفع فتنه در عالم» و رزمندگان ما شعار می‌دادند تا پیروزی. ولی به‌طور مشخص بعضی از سیاسیون و مقامات می‌گفتند جنگ جنگ تا یک عملیات. به ما می‌گفتند شما یک عملیات انجام دهید و به خانه‌هایتان برگردید. این جمله را در شب عملیات خیبر و فاو هم به ما گفتند. ولی بعد از فتح فاو به دلیل بی‌اعتنایی دشمن ثابت شد که این استراتژی شکست‏خورده و جنگ با انجام یک عملیات موفق به پایان نمی‌رسد."

در سال 63 و 64 فریاد می‌زدیم که چرا دولت میرحسین وارد جنگ نمی‌شود

رشید افزود: در جریان فتنه 88 خیلی‌ از دولت میرحسین موسوی حرف می‌زدند در حالی که ما در سال 63 و 64 فریاد می‌زدیم که چرا دولت وارد جنگ نمی‌شود. در حالی که در یک سندی که در عملیات خیبر و بدر به دست ما آمده بود مشخص شد که وزیر نفت عراق به دستور صدام سه‌ماه در کنار یک فرمانده لشگر در حاشیه دجله زندگی کرده بود و بعد گزارش داده بود که پس از سه ماه زندگی در کنار یک فرمانده لشگر چه امکاناتی را به لشگر داده است. ما آرزو داشتیم که حتی یک شب وزیر در قرارگاه‌ها حضور پیدا کند. در پایان جنگ و بعد از پذیرش قطعنامه که این دولت به ستاد فرماندهی کل قوا تبدیل شده بود من و شمخانی به تهران آمده بودیم و اوضاع و احوال جبهه را نقل می‌کردیم، دو، سه وزیر تندتند می‌نوشتند به‌طور مشخص بهزاد نبوی که معاون لجستیک و خاتمی که معاون تبلیغات شده بود. آنجا گفتم واقعا تمام این نکاتی که می‌نویسند برای شما ناشناخته است و آنان گفتند که ما در این جنگ مثل مردم عوام بودیم.

بروید با همین وضع موجود بجنگید!

وی با اشاره به اینکه به اعتقاد من سیاسیون برنامه‌ای جدی برای ادامه جنگ نداشتند،‌ گفت: بعضی از مسئولان و مقامات عمدتا به خواست نظامیان با نگاه سیاسی جواب می‌دادند و بعد از فتح خرمشهر تنها جمله «بروید با همین وضع موجود بجنگید» را در مقابل خواسته‌های ما به کار می‌بردند و می‌گفتند اگر هم نمی‌توانید، بروید به امام (ره) بگویید ما نمی‌توانیم و ما که می‌دانستیم می‌خواهند از ما اعتراف بگیرند جواب می‌دادیم که هرگز چنین کاری را نخواهیم کرد.

آقای هاشمی گفتند ما بند پوتین این نیروها را هم نمی‌توانیم تامین کنیم

جانشین رئیس ستادکل نیروهای مسلح با اشاره به دفترچه خاطرات جنگ خوداظهارداشت: در تاریخ 8 خرداد 64 در این دفترچه نوشته‌ام؛ صبح ساعت 7 به اتاق فرماندهی کل سپاه رفتم. برادر رحیم(صفوی) و شمخانی آمدند بعد مطالب جمع‌بندی شده در طول 10 روز گذشته را به بحث گذاشتیم و نکات لازم را برای مطرح شدن در حضور آقای رئیس‌جمهور و رفسنجانی در نظر گرفتیم. یک ساعت بعد برادران دیگر هم آمدند. برادر غلامپور، بشردوست، علایی، محتاج و مبلغ. ساعت 9:30 سوار ماشین شدیم و به مقر ریاست‌جمهوری رفتیم، برادر محسن رضایی نتایج بحث‌ها را مطرح کرد. آقای رئیس‌جمهور چهره‌اش بشاش بود و از مباحث استفاده می‌کرد ولی از همان ابتدا آقای هاشمی ناراحت بود و بالاخره وی در پایان جلسه آب پاکی روی دست ما ریخت، این جلسه یکی از سرنوشت‌سازترین جلسات جنگ بود و مطالب پیش امام (ره) برده شد ما با حیرت بیرون آمدیم. در این جلسه ما طرح 500 گردان و امکانات داخل کشور را ارائه کردیم و گفتیم اجازه دهید با همین امکانات موجود از 300 هزار بسیجی استفاده شود، در حد نیاز صنعت کشور مقدورات و لوازمی مثل پوتین، کفش و تفنگ را برآورده کنند تا ما عملیات اول را با 300 هزار بسیجی برآورده کنیم. ولی آقای هاشمی گفتند ما بند پوتین این نیروها را هم نمی‌توانیم تامین کنیم، حالا یک جمله‌ای دیگر نیز گفت که از بس‌تلخ و گزنده بود یارای گفتن را ندارم.


روایت هاشمی از گلایه‌های عزیز جعفری،کوثری و محصولی
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٢  کلمات کلیدی: اکبر هاشمی رفسنجانی ، جبهه وجنگ

سایت هاشمی رفسنجانی با انتشار خاطرات روزانه وی در سال 66 نوشت:

ساعت سه و نیم صبح بیدار شدم و دیگر نخوابیدم. حدود ساعت شش صبح طلوع فجر است. برف می‌بارید و تا عصر ادامه داشت. خاطرات دو روز را بعد از نماز نوشتم. اخبار رادیو بی بی سی را گرفتم. مطلب مهمی نداشت، جز رفع خطر شهر خوست افغانستان.

عراق در حمله هوایی به ترمینال خارک تلفاتی وارد کرده است۱/ امروز [اول ژانویه] روز اول سال میلادی است.

پیش از ظهر فرماندهان لشکرهای عمل کننده آمدند و نیازها و کمبودها را مطرح کردند: ضعف مهندسی، کم شدن حمایت شورای پشتیبانی جنگ استان‌ها برای لشکرهای خودشان بعد از جهاد مالی، کمبود پادگان و عقبه مخصوصاً در منطقه شمال غرب کشور، تاخیر حقوق سربازها و... ادامه عملیات را با فرماندهان قرارگاه‌ها بررسی کردیم۲/ عصر تا نزدیک مرز - رود چومان در شمال ماؤوت - رفتیم. جاده کوهستانی و آسفالت است که آسیب زیادی دیده و برف آن را پوشانده بود.

تا غروب رفتیم و سپس برگشتیم. در بین راه، روستاهای اطراف جاده در دره که قبلاً مرکز تغذیه ضدانقلاب بوده و اکنون امن است مشاهده می‌شد. ولی پایگاه‌های سپاه و ژاندارمری در نقاط حساس مستقر هستند و در شب با برق، این پایگاه‌ها روشن بودند. گشتی در شهر بانه زدیم و به مقرمان برگشتیم. فرماندهان توپخانه و لجستک سپاه، گزارش وضع را دادند و نیازها را گفتند۳/

عصر تا نزدیک مرز - رود چومان در شمال ماؤوت - رفتیم. جاده کوهستانی و آسفالت است که آسیب زیادی دیده و برف آن را پوشانده بود.

تا غروب رفتیم و سپس برگشتیم. در بین راه، روستاهای اطراف جاده در دره که قبلاً مرکز تغذیه ضدانقلاب بوده و اکنون امن است مشاهده می‌شد. ولی پایگاه‌های سپاه و ژاندارمری در نقاط حساس مستقر هستند و در شب با برق، این پایگاه‌ها روشن بودند. گشتی در شهر بانه زدیم و به مقرمان برگشتیم. فرماندهان توپخانه و لجستک سپاه، گزارش وضع را دادند و نیازها را گفتند۴/

۱- ارتش عراق در اطلاعیه نظامی شماره ۱۲۹۷۱ اعلام کرد: « در ساعت ۲۲ امشب، هواپیماهایش به یک هدف بسیار بزرگ دریایی در نزدیکی سواحل ایران حمله کرده و ضربه دقیق و مؤثری به آن وارد ساختند.» گزارش خبرگزاری جمهوری اسلامی حاکی است که در ساعات ۴۰ : ۲۲ و ۴۳ : ۲۲ دو فروند کشتی پدافندی مستقر در اطراف خارک مورد اصابت موشک های هواپیماهای عراق قرار گرفته و خساراتی به آنها وارد شده است. در این حملات ۳ تن شهید و ۹ تن مجروح شده اند و یک تن نیز مفقود شده است. با این حال، نظر منابع خبری آن است که در شش روز گذشته، وضعیت خلیج فارس با آرامش نسبی توأم بوده است. به گزارش خبرگزاری رویتر، این آرامش ممکن است به سبب ورود و خروج دو کاروان از نفتکش های کویتی تحت اسکورت ناوهای آمریکا بوده باشد.

۲- در این جلسه فرماندهان سپاه قصد داشتند مسائل و مشکلات موجود را به طور کامل مطرح کنند، زیرا به نظر آنها آقای هاشمی به عملیات شمال، سخت امیدوار است، در حالی که واقعیت غیر از این است. علاوه بر این، آقای هاشمی نیز مایل بود که همه مشکلات را بشنود. با این ذهنیت، فرماندهان یگان ها به بیان گزارش پرداختند. آقای صادق محصولی فرمانده لشکر ۶ پاسداران، درباره مشکلات یگان خود گفت:« ما در زمینه چادر استقرار دسته جمعی، دچار کمبود هستیم و نیرو را نیز به تناسب تعداد چادرهای موجود جذب می کنیم. به لحاظ وسایل مهندسی نیز دچار کاستی هستیم و در زمینه استحکامات مثل گونی، پلیت و ... در مضیقه به سر می بریم.» آقای محصولی کمبود ملزومات انفرادی همچون پوتین را از دیگر مشکلات یگان خود برشمرد: « الان برای پنج گردان که باید عملیات کند، ۷۰۰ جفت پوتین به ما داده اند، در حالی که نیاز ما ۱۵۰۰ جفت بوده است. لباس فرم هم کم داریم، تا جایی که بعضاً نیروها تا یک ماه با لباس شخصی در داخل پادگان به سر می برند.» ایشان مشکل بعدی را نداشتن جیره غذایی کافی ذکر کرد و افزود:« برای نیروهای در خط درخواست ۲۵ هزار عدد کنسرو کرده ایم که ۷ هزار عدد داده اند.» محصولی سپس درباره روانداز نیروها گفت:« کمبود پتو هم مشکل ما است، به گونه ای که بچه ها از سرمای شدید رنج می برند.» آقای محصولی مشکلات دیگر یگان خود را خودرو، آمبولانس، بنز ۹۱۱ و پول اعلام کرد و درباره مشکل آخری گفت:« پول بسیار کم داریم، مخصوصاً برای پرداخت کرایه وسایل نقلیه ، جرثقیل، کارهای ساختمانی و تعمیرات دچار ضیق مالی هستیم.» مشکل دیگر لشکر ۶ کمبود سلاح سنگین عنوان شد.

فرمانده بعدی، آقای استوار بود که به طرح مشکلات تیپ ۳۵ امام حسن(ع) پرداخت. ایشان در بیان مسائل یگان خود ابتدا مشکل مالی و کمبود خودرو را مطرح کرد و افزود:« ما برای حل این دو معضل باید برویم با مردم آن را حل کنیم.» استوار مشکل تغذیه و امکانات غذایی را نیز جزو کاستی های تیپ ۳۵ برشمرد. در این هنگام آقای هاشمی گفت: «مسائل را به گونه ای بگویید که بتوان برای حل آنها اقدامی انجام داد؛ مثلاً سپاه می آید یگان درست می کند که به مدت یک روز در یک جا باشد [ و آن وقت برای آن امکانات می خواهد]. یک چنین قدرتی را هیچ کشوری ندارد که این گونه یگان را تأمین کند، آمریکا هم نمی تواند یک چنین ارتشی را درست کند. الان یک میلیون سرباز داریم که باید تدارک شوند.» ایشان درباره جبهه شمال گفت: « شما هفت سال در این جبهه، جنگ نداشتید و برای اولین بار می خواهید در زمستان اینجا بجنگید [طبیعی است که بعضی کاستی ها را داشته باشید]. در مجموع، اوضاع کشور و وضع سپاه را در نظر بگیرید، بعد مسائل را بیان کنید.» در پی صحبت های آقای هاشمی، آقای محمد علی (عزیز) جعفری، فرمانده قرارگاه قدس، گفت:« مشکلاتی که بچه ها دارند، یک واقعیتی است که به غیر از نیروهای مردمی، هیچ کس تاب تحمل آن را ندارد. با توجه به این شرایط، شما روی ۳۰ درصد توان باید حساب کنید؛ ۷۰ درصد توان ما در شمال صرف مشکلات و جو می شود.» این اظهارات موجب نگرانی آقای هاشمی شد. ایشان در پاسخ آقای جعفری، گفت: « نه، این طور نگویید؛ اینجا حدود ۲۰۰ گردان باید بجنگد. شاید امکانات در جنوب بیشتر باشد، اما من امیدم اینجاست و آثار عملیات اینجا بیشتر است. کار در جنوب بیشتر به خاطر آن است که دشمن به شمال نیاید.» سپس آقای آقابابایی فرمانده تیپ ۱۸ الغدیر مشکلات یگان خود را مطرح کرد. ایشان نیز به کمبود چادر اشاره کرد و اینکه بسیجی ها روز و شب را باید در آن بگذرانند و افزود: « سرما بچه‌ها را خیلی اذیت می کند و بسیاری از آنها هم مریض شده اند.» آقای حیدر پور فرمانده تیپ ۴۸ فتح نیز به مشکلات و مسائل قضایی که برخی نیروهای یگانش با آن مواجه شده بودند اشاره کرد. آقای پروین رئیس ستاد لشکر ۱۰ سید الشهدا، کمبود جا، کمبود قطعات یدکی وسایل نقلیه، کمبود آمبولانس و تویوتا و دوربین دید در شب و پوشاک را مهمترین مشکلات و نیازهای یگان خود اعلام کرد. ایشان نیز رفتار نامناسب با پدر شهید جنگروی از فرماندهان قبلی لشکر را یادآور شد. آقای محمد کوثری فرمانده لشکر ۲۷ حضرت رسول(ص)، با صحه گذاشتن به گفته‌های فرماندهان، بیش از هر چیز به سرمای منطقه و کمبودها جهت مقابله با آن، پرداخت: «نیروهای ما می گویند، حاضریم ده برابر آتش شلمچه را تحمل کنیم ولی اینجا نمانیم! خود ما و نیروها به خاطر سرما حاضریم هر چه سریع تر عملیات انجام شود. اینجا ۷۰ درصد جنگ با طبیعت است و هر چه زمان عملیات عقب بیفتد، برای ما سخت تر است.» ایشان مشکل دیگر یگان را نیاز مالی ذکر کرد و افزود:« آقای رفیق دوست وزیر سپاه، می گوید اعتباری ندارد.» آقای هاشمی در پاسخ به این بخش از سخنان آقای کوثری، گفت که ایشان پریروز اعتبار ارزی گرفته است. آقای هاشمی پس از شنیدن مشکلات، خطاب به آقای شمخانی فرمانده نیروی زمینی و قائم مقام سپاه، گفت: « واحد تشکیل ندهید و اگر تشکیل دادید، باید امکانات بدهید.» در مجموع در این جلسه علاوه بر این مسائل، درخواست های سپاه از ارتش، موضوع مهندسی و جهاد سازندگی و هماهنگی و تقدم عملیات جنوب بر عملیات شمال، بررسی شد.

آقای هاشمی با اجرای عملیات در جنوب قبل از انجام عملیات در شمال مخالف بود چون معتقد بود که شروع عملیات در جنوب قبل از عملیات شمال، موجب می شود که دشمن عملیات جنوب را اصلی و عملیات شمال را فرعی بپندارد. پس از جلسه، هدف های عمده سپاه در عملیات شمال ـ که اطلاع از آن برای آقای هاشمی اهمیت داشت ـ مطرح گردید. آقای هاشمی از آقای شمخانی پرسید:« راهکارهای شما در جبهه شمال چیست؟» فرمانده نیروی زمینی سپاه در پاسخ، سد دوکان، ارتفاعات ازمر و تسلط بر شهر سلیمانیه و ادامه عملیات به طرف کرکوک را سه هدف کلان سپاه در شمال، برشمرد.

۳- موضوع اصلی از نظر فرماندهان، تعویق زمان عملیات و مؤثر نبودن آن بود، اما آنها به مشکلات کلی تری اشاره کردند که موجب چنین وضعی شده است. آقای احمد کاظمی فرمانده لشکر ۸ نجف، درباره این نظر که ظرف چند روز با عقب و جلو بردن نیروها، نمی توان ارتش عراق را غافلگیر کرد، براین اعتقاد بود:« ما باید اندیشه ای کنیم که سیستم ارتش عراق را به هم بزنیم. دشمن همه چیز ما را فهمیده و اینکه یک هفته منطقه را خلوت کنیم، مطلب تازه ای نیست و ثمر بخش هم نمی باشد.» ایشان تأکید داشت که باید روش ها را تغییر داد. آقای فتوحی از لشکر ۱۷ علی ابن ابیطالب(ع) نیز ضمن بی تأثیر دانستن اقدام فریب در هور، گفت: « چون عملیات ما منحصر شده به چهار ماه آخر سال، دشمن کاملاً از برنامه ها مطلع است.» آقای زاهدی نیز براین باور بود که باید تدابیری اندیشید که فرماندهی دشمن غافلگیر شود. فرمانده "لشکر ۴۱ ثارالله" آقای قاسم سلیمانی، کمی تندتر به موضوع پرداخت: « ما برای جنگ فاقد برنامه هستیم. بعد از "کربلای ۵" من واقعاً نمی دانستم هدف چیست و در آینده می خواهیم چه کار کنیم. ما یک برنامه مشخص برای شش ماهه آینده نداریم؛ مثل آدم های سرگردان هر روز یک جا هستیم. ایشان با رد نظر آقای رضایی مبنی بر تعویق زمان عملیات، معتقد بود که باید هر چه زودتر عملیات انجام شود. درباره این مطالب، بحث های مفصلی شد و در خصوص وضعیت دشمن نیز مطالبی گفته شد. در این باره دو سه نکته جلب توجه می کرد؛ از جمله اینکه از قول یک پناهنده عراقی گفته شد که یگان های در خط، عوض شده اند و دستور مراقبت شدید داده شده است.

آقای علی زاهدی فرمانده لشکر۱۴ امام حسین(ع) نیز تایید کرد که پریشب حدود ۴۰ ایفا پر از نیرو از جاده البحار به طرف نخلستان ها، نیروها را پیاده کرده اند. در پایان این جلسه، آقای رحیم صفوی جانشین فرمانده نیروی زمینی سپاه گفت که تدابیر فرماندهی کل درباره جا به جایی و دیگر مسائل طی ده روز آینده ، به طور کتبی ابلاغ خواهد شد. ایشان سپس خطاب به فرماندهان تأکید کرد: « روی اصل عملیات، خدای ناکرده شیطان در شما نفوذ نکند! غیر از اینجا ( فاو) جای دیگری که بشود عملیات انجام داد، وجود ندارد. بدانید همین قدر که شما شل بشوید، در دیگران (سایر مدیران و سایر فرماندهان یگان) تأثیر دارد.» امروز در قرارگاه کربلا، آقای غلامپور درباره فعالیت‌های قرارگاه نصرت در هور نیز با آقای علی هاشمی گفت وگو کرد.

منبع متن روز شمار : کتاب کارنامه و خاطرات سال ۱۳۶۶ « دفاع و سیاست » – دفتر نشر معارف انقلاب


عملیات در عمق 210 کیلومتری عراق بدون یک شهید و فرمانده‌ای که آخرین نفر به ایران
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٥  کلمات کلیدی: جبهه وجنگ ، مطالب خواندنی

 

سرهنگ مقدادی از رزمندگان دفاع مقدس در جمع بسیجیان و سپاهیان کارگر و کارفرمای استان گیلان که با حضور صادق محصولی وزیر رفاه و تأمین اجتماعی سخنرانی می‌کرد، به‌مناسب هفته دفاع مقدس، با یادآوری خاطره‌ای از عملیات موفق فتح یک در عمق 210 کیلومتری خاک عراق، در مورد لشکر عملیات کننده که لشکر شش ویژه پاسداران به فرماندهی صادق محصولی است، نکاتی بیان کرد:

گرامی می‌داریم یاد و خاطره حضرت امام (ره) ، شهدا و هشت هزار شهید استان گیلان در دفاع مقدس.

بیست و چهار سال پیش بود، تیر ماه سال 1365 به همراه حدود هشت تن از بچه های اطلاعات و عملیات لشکر ویژه شش پاسداران برای شناسایی منطقه عملیاتی مورد علاقه قرارگاه با دستور فرمانده لشکر در عمق 210 کیلومتری خاک عراق نفوذ کردیم و در پاسخ به بمباران‌های مکرر هواپیماهای دشمن بر تأسیسات نظامی و انتظامی ما ماموریت داشتیم که پالایشگاه‌های بسیار حساس منطقه کرکوک را شناسایی کنیم و با نیروهای پارتیزان سپاه تاسیسات دشمن را منهدم کنیم.

ما حدود یک ماه و نیم در خاک عراق عملیات شناسایی کردیم که اواخر مراداد یا اوایل شهریور سال 1365 فرمانده لشکر شش ویژه پاسداران با یک لباس مبدل بومیان منطقه وارد خاک عراق شد تا از روند ادامه کار در یک ماه و نیم گذشته اطلاع پیدا کند و ما نیز گزارش‌هایی را به وی بدهیم و او دستورات لازم را در مورد عملیات کردن یا نکردن ابلاغ کند.

گزارشی از وضعیت شهر کرکوک و وضعیت مقر سپاه هشتم عراق به فرمانده دادیم. بعضی از فرمانده گردان‌های برون مرزی سپاه توسط فرمانده محترم لشگر راهنمایی شدند در روستایی به نام سرگلول همه را در یک ساختمان جمع کردند تا ضمن ارائه رهنمون و دستورات لازم آخرین وضعیت از منطقه عملیاتی را ما گزارش دادیم.

ده روز مانده بود به عملیات فتح 1؛ شبی بود که فرمانده لشکر شش ویژه پاسداران که حقیقتا با خنده او بچه ها می‌خندیدند و با گریه اش گریه می‌کردند، همه فرمانده گردان‌ها و مسئولین واحدهای رزم را به اتاق دعوت کرد و یکی یکی شروع به گزارش دادن کرد اعم از اطلاعات و عملیات و...

یک بحث جنگی بسیار جدی در اتاق مطرح بود و فرماندهان گردان‌ها از محدودیت‌های خود صحبت کردند که در اوج مباحث داغ نظامی، یک دفعه فرمانده لشکر گفت که دیگر کافی است و رو به شهید عبد الصمد رفعت کردند و به او گفتند چراغ‌ها را خاموش کنید و ما را ببرید به گدایی در خانه اهل‌بیت(ع)؛ قبل از این که شهید رفعت زبان باز کند به مداحی اهل‌بیت(ع)، با این اشاره فرمانده لشکر همه شروع کردند به گریه کردن و یک حال عجیبی در آن جمع حاکم شده بود و خستگی دو ماهه عجیبی که بچه‌های عملیات و پیشرو عملیات داشتند، برطرف شد.

حدود اواسط شهریور سال 1365 بود که عملیات فتح 1 در عمق 210 کیلومتری عراق با موفقیت کامل انجام شد و جالب است بدانید که لشکر شش ویژه پاسداران با فرماندهی این فرمانده عزیز حتی یک شهید هم نداد در حالی که ده‌ها نفر از رژیم بعثی عراق به هلاکت رسیدند و تقریبا 60 الی 70 نفر هم به اسارت رزمندگان اسلام در آمدند و در پاسخ به بمباران‌ها مکرر دشمن چندین پالایشگاه دشمن از کار افتاد که تا چندین ماه نتوانستند آن را راه اندازی کنند. بعد از یک هفته از انجام عملیات تمامی رزمندگان لشگر شش ویژه پاسداران از خاک عراق به سلامتی خارج شدند و آخرین کسی که از خاک عراق به خاک ایران آمد کسی نبود جز حاج صادق محصولی فرمانده لشکر شش ویژه پاسداران.