| اختلافم با هاشمی از جنگ شروع شد |
| ساعت ۱:٤٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٧ کلمات کلیدی: سیاسی ، محسن رضائی ، اکبر هاشمی رفسنجانی ، جبهه وجنگ |
|
به گزارش ندای انقلاب، محسن رضایی دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام در گفتوگو با روزنامه اعتماد از اختلافاتش با هاشمیرفسنجانی پرده برداشت و تاکید کرد اختلافش با رییس مجمع تشخیص از اداره جنگ شروع شد.
او در پاسخ به این سوال که چرا طی سالیان اخیر اصرار زیادی دارد نشان دهد خط و ربطش با هاشمی فرق دارد، پاسخ داد :من هیچ اصراری ندارم. همه ، اختلاف نظرهای ما را میدانند، البته اهل هیاهو نیستم. اختلاف نظر من با آقای هاشمی از زمان اداره جنگ شروع شد و در دوره اول ریاستجمهوری ایران اوج گرفت ولی هیچگاه این اختلاف نظرها را علنی نمیکردم مگر در موارد بسیار نادر. اما در نامههایی به ایشان یا صحبتهای حضوری نظرات خود را به ایشان میگفتم و الان هم میگویم. اگر اعتقادات خود را نسبت به هاشمی بروز میدادم جامعه متلاطم و دچار تنش میشد.اعتماد ادامه داد:او همچنین انتقادات تند و تیزی به دولت زمان جنگ مطرح کرده و دولت موسوی را متهم به کمکاری در حوزه اقتصاد میکند. |
|
| عبور از بحران با رفراندوم 95 درصدی |
| ساعت ۱:٠٧ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۱ کلمات کلیدی: سیاسی ، مقام معظم رهبری ، جبهه وجنگ |
|
خبرنامه دانشجویان ایران: سومین دوره انتخابات ریاست جمهوری در شرایطی برگزار شد که کشور در اوج بحران سیاسی قرار داشت؛ تداوم جنگ تحمیلی و نیاز نیروهای جبهه به حمایتهای لجستیکی، انسانی و همچنین تشدید ترورهای کور منافقین علیه مردم عادی کوچه و بازار دو بحران عمده کشور بود؛ رئیس جمهور پیشین، محمد علی رجایی به تازگی در یک سوقصد به شهادت رسیده بود.
به گزارش خبرنگار «خبرنامه دانشجویان ایران»، پس از فاجعه هشتم شهریور 1360 که منجر به شهادت مظلومانه شهیدان رجایی و با هنر گردید، با تصویب مجلس شورای اسلامی آیت الله مهدوی کنی به سمت نخست وزیری موقت منصوب شد و اولین مأموریت او برگزاری انتخابات سومین دوره ریاست جمهوری بود.
|
|
| از آغاز جنگ تا ماجرای نامه به امام و... نقل مکان به مجمع تشخیص |
| ساعت ۳:۱٦ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٦ کلمات کلیدی: محسن رضائی ، جبهه وجنگ ، خاطرات |
|
علت آغاز جنگ.../ ناگفتههای بسیاری از دوران دفاع مقدس وجود دارد که.../ یکی از آن نامههایی که برخی گمان میکنند من به امام نوشتهام، نامه مهمی است که من به جناب آقای هاشمی نوشتهام و برخی آن را با عنوان نامه رضایی به امام برای پذیرش قطعنامه طرح میکنند/ دلایل ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر/ دلایل ناکامیهای سال سوم جنگ / نقل مکان به مجمع و نامه 18/6/76 رهبر انقلاب... دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام و فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در دوران دفاع مقدس، ظهر امروز مهمان برنامه زنده «نیمروز» از شبکه سوم سیما بود. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
|
|
| بازخوانی تحولات سیاسی نظامی 8 سال دفاع مقدس |
| ساعت ۳:۱٢ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٦ کلمات کلیدی: جبهه وجنگ ، سیاسی |
|
سرویس دفاع مقدس «تابناک» ـ در بهمن ماه سال 1357، مبارزات چندین ساله مردم ایران با ظلم و ستم حکومتهای مستبد به نتیجه رسید و حضرت امام(ره) در 12 بهمن ماه 1357 پس از پانزده سال تبعید به میهن بازگشت. تن دادن حکومت به اجازه دادن برای ورود امام(ره) به ایران، به معنای اجتنابناپذیری وقوع انقلاب و اعتراف حکومت شاهنشاهی به این امر بود. با وجود این، باید گفت که حضرت امام(ره) و مردم در به ثمر رساندن انقلاب اسلامی از هیچ انقلابی الگو نگرفتند، ولی انقلاب، خود به الگویی برای مردم منطقه و جهان تبدیل شد.
انقلاب اسلامی، از پیروزی تا جنگ تحمیلی هرچند ساختار کلی نظام در سال 58 شکل گرفت، چالشهای سیاسی ـ امنیتی نیز پیش روی کشور قرار گرفت. حضرت امام(ره) که در همان ماههای نخست پیروزی انقلاب در اندیشه تدبیر برای آینده انقلاب و طراحی پایههای مستحکم برای آن بود، دستور برگزاری نخستین همهپرسی درباره حکومت جمهوری اسلامی ایران را دادند که با رأی مثبت 2/98 درصدی مردم در تاریخ دوازدهم فروردین 1358 روبهرو شد. مشارکت دادن جامعه در تشکیل نهادهای مردمی مانند مجلس شورای ملی، انتخابات ریاست جمهوری، مجلس خبرگان و... برای استقرار نظام در سال 58 قابل توجه است. حضرت امام(ره) اداره امور حکومت را به جامعه سپردند و تأکید و شتاب ایشان در این تصمیم از یک سو و میزان ریسکپذیری آن از سوی دیگر، چندان زیاد بود که حتی مورد انتقاد بسیاری از دوستان انقلاب نیز قرار گرفت. البته استقرار نظام بسته به امر مهم دیگری نیز بود و آن، ایجاد یکپارچگی ملی و همسویی میان گروهها و اقوام بود، چرا که در این مقطع، شاهد شکلگیری تحولات امنیتی در قالب شورش، کودتا، تجزیهطلبی و... در نقاطی چون خوزستان، کردستان، تبریز و ... با حمایت خارج بودیم. توطئهها و آشوبها، موجب ایجاد چالشهای سیاسی و امنیتی برای جمهوری اسلامی ایران شد، به گونهای که وحدت ملی و تمامیت ارضی در این مقطع، تهدید شد. بینظیرترین انقلاب در تاریخ معاصر جهان در این سال با تحولات قابل توجه دیگری نیز همراه بود که البته ریشه بسیاری از این رخدادها به این موضوع برمیگشت که درک ریشهها، عمق، و ابعاد انقلاب اسلامی برای بسیاری از کشورهای جهان و از جمله ایالات متحده آمریکا ـ که تا آن زمان، بیشترین نفوذ را در ایران داشت ـ مشکل بود. آمریکا برای به کنترل درآوردن انقلاب، تلاشهای خود را افزایش داد. جامعه و رهبر انقلاب با حساسیت ویژه ای به این موضوع نگاه کردند و تسخیر لانه جاسوسی در سیزدهم آبان 58 ـ که به تعبیر امام «انقلاب دوم» نامیده شد ـ واکنش طبیعی و منطقی به این حوادث بود. در درون کشور نیز برخی گروههای سیاسی مانند حزب توده، در صدد سهم خواهی از حکومت برآمدند، به ویژه اینکه درک درستی از رویکرد انقلاب اسلامی نبود و از سوی دیگر، تلاشهای بسیاری هم برای ایجاد انحراف در اصول و اهداف انقلاب انجام شد. شکلگیری گروهکهای انحرافی و تروریستی در این راستا بود و انقلاب از وجود برخی شخصیتهای برجسته خود مانند شهید مطهری، سپهبد قرنی و آیتالله مفتح در سال 58 محروم شد. آغاز جنگ تحمیلی (سال 1359) انقلاب اسلامی ایران در سومین سال خود با یک جنگ تحمیلی و همه جانبه روبهرو شد. این جنگ در 31 شهریور ماه 59 از سوی رژیم بعث عراق و یک جانبه علیه ایران آغاز شد. غیر مترقبه بودن جنگ، موجب از هم پاشیدگی زندگی مردم در ابعاد گوناگون شد، ولی با وجود کاهش قدرت بازدارندگی نظامی ایران، استراتژی دفاعی کشور در برابر تجاوز دشمن مبتنی بر سه محور اسلام، مردم و سرزمین در همان ماههای آغازین جنگ شکل گرفت. درباره ریشههای جنگ نیز باید گفت که ادبیات سیاسی انقلاب اسلامی در بیان مواضع و دیدگاههای انتقادی نسبت به تحولات نظام جهانی با صراحت بیشتری گفته شد، به گونهای که غرب و آمریکا به این نتیجه رسیدند که رویکرد انقلاب اسلامی در راستای توازن منطقه ای مورد نظر آنان نیست. به همین دلیل، آمریکا در فروردین 59 رابطه خود را با ایران قطع کرد. در این باره باید گفت که رویداد طبس، منجر به شکست عملیات نجات گروگانهای آمریکایی شد. کودتای نوژه همدان برای متوقف ساختن انقلاب بود و از سوی دیگر، کشورهای منطقه که از صدور انقلاب اسلامی نگران شده بودند، باید برای متوقف کردن آن کاری میکردند. در میان کشورهای منطقه و در دهههای گذشته منتهی به انقلاب، عراق بیشترین چالشهای امنیتی و نظامی را با ایران داشت. رژیم بعث عراق در آغاز سال 59 با انجام تحرکات مرزی و ایذایی، تمایل خود را به انجام جنگ علیه ایران نشان داد، اما پیشبینی جنگ برای مقامات سیاسی کشور سخت بود. در این راستا، گویا مسئولین در برابر آغاز جنگ تحمیلی در پایان شهریور 59 غافلگیری شده بودند. جامعه نیز به دلیل نداشتن آمادگی در رویارویی با چنین واقعهای، دچار نوعی بهت و حیرت شد. با وجود این، مسأله «اجتناب ناپذیری جنگ»، هنوز یکی از پرسشهای مهم و اساسی نزد نخبگان و صاحب نظران است و پاسخ به آن برای آینده کشور، از اهمیت راهبردی برخوردار است. در تاریخ 31 شهریور ماه 59 تهاجم سراسری عراق به ایران با بمباران هوایی فرودگاه مهرآباد آغاز شد. در همان روزها و ماههای نخست جنگ، بخش زیادی از سرزمین ایران به اشغال ارتش بعث درآمد و نبود انسجام و هماهنگی در درون ارتش و نبود تجربه راهبردی برای مقابله با تجاوز نظامی عراق، موجب ناتوانی ارتش در دفاع موثر از سرزمین ایران شد. ضعف در فرماندهی کلان و اجرای طرحهای دفاعی ناقص ـ که عمدتا به تأیید بنی صدر میرسید ـ موجب شد تا مشکلات بسیاری برای شکلگیری راهبرد دفاع همه جانبه مردمی ایجاد شود. مردم مناطق جنگی، به ویژه در خوزستان به فکر تشکیل هستههای دفاع مردمی افتادند و در برابر پیشروی ارتش مسلح عراق جانانه دفاع کردند. با وجود این، خرمشهر در همان ماههای آغازین جنگ سقوط کرد. در درون کشور نیز اختلافات ادامه داشت و تأثیر منفی بر جبهههای جنگ گذاشت. روند آزادسازی مناطق اشغالی (سال 1360) تحولات و رخدادهای سال 60 در قالب دو محور عمده «تشدید بیثباتیهای سیاسی در داخل» و «شکلگیری روند آزادسازی بخشی از مناطق اشغالی در جبهه خارجی» تعریف میشوند. اختلافات درونی در آغاز سال 60 تشدید شد و گروهک منافقین و هواداران چریکهای فدایی خلق، درگیریهای خیابانی را به اوج رساندند. همچنین شکست بنی صدر در سازماندهی دفاع موثر در جبهه خارجی، موجب تأثیرگذاری منفی در میدان درونی شد. وی در 20 خرداد از فرماندهی کل قوا عزل و به دنبال آن، دو فوریت طرح بیکفایتی سیاسی رئیس جمهوری وی در مجلس شورای اسلامی تصویب شد و سرانجام، شورشهای خیابانی، به آغاز مبارزه مسلحانه گروهک مجاهدین خلق با جمهوری اسلامی و واقعه 30 خرداد 60 انجامید. ایجاد همسویی در درون پس از عزل بنی صدر، تقویت جبهه خارجی را به همراه داشت، به گونهای که اجرای عملیات فرمانده کل قوا، خمینی روح خدا در منطقه دارخوین، به افزایش روحیه مقاومت و دفاع در جامعه انجامید. در ماههای میانی و پایانی این سال و در پی تغییر استراتژی جنگ، عملیاتهای مهمی چون ثامن الائمه و طریق القدس، طراحی و اجرا و بخشهایی از سرزمینهای اشغالی آزاد شد. سال 60 از جنبه وقوع ترورهای هدفمند ضد انقلاب نیز قابل توجه است. متأسفانه در جریان این ترورها، شماری از رهبران و کارگزاران موثر نظام به شهادت رسیدند؛ انفجار حزب جمهوری و شهادت 72 تن از اعضای این حزب، ترور ناموفق حضرت آیتالله خامنه ای در مسجد ابوذر و انفجار دفتر نخست وزیری و شهادت رجایی و باهنر از جمله این ترورها بود. البته برآیند مجموعه این تحولات در راستای تحکیم موقعیت کشور در برابر رویدادهای درونی و بیرونی ارزیابی شد، به گونهای که انقلاب اسلامی در صحنه داخل از نشان دادن رفتارهای دمکراتیک بازنماند و در جبهههای جنگ، سلسله عملیاتهای موفقیت آمیزی به اجرا گذارد. تغییر موازنه سیاسی و نظامی به سود ایران (سال 1361) تداوم پیروزیهای رزمندگان در جبههها، موجب تغییر موازنه سیاسی و نظامی به سود ایران شد. در آغاز سال 61 رزمندگان اسلام موفق شدند دو عملیات مهم و سرنوشت ساز را به اجرا گذارند؛ یکی، عملیات فتحالمبین با رمز یا زهرا(س) و دیگری عملیات بیت المقدس با رمز یا علی(ع) بود. فتح خرمشهر در سوم خرداد 61 موجب شد تا کشور در شرایط منحصر به فرد و تاریخی قرار گیرد. فشار روحی و روانی سنگینی تا این تاریخ روی مسئولین بود و آزادسازی خرمشهر، تا اندازه بسیاری در کاهش این فشار موثر بود. سخنان حضرت امام(ره) درباره اهمیت این واقعه، مبنی بر اینکه فتح خرمشهر، فتح خاک نیست، بلکه فتح ارزشهای اسلامی است، حکایت از اهمیت آن دارد. دولت وقت ایران نیز خود را موظف دانست تا بودجه کشور را به گونه ای هزینه کند که مردم از نظر روانی با کمترین مشکلات، زندگی کنند؛ افزون بر اینکه شورایعالی بازسازی مناطق جنگی نیز در کشور تشکیل شد. اما درباره صحنه خارجی و جنگ، تحت تأثیر مسأله ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر، اختلاف نظر در درون کشور ایجاد شد؛ رفت و آمدهای منطقه ای برای برقراری آتش بس میان ایران و عراق شکل گرفت، ولی ایران از پذیرش پیشنهادهای ناقص آنها ـ که در بردارنده حقوق کشور نبود ـ خودداری کرد. ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر، مهمترین پرسشی بود که مطرح شد. با وجود اعلام نظر قطعی حضرت امام(ره) به ادامه جنگ و پیشروی در خاک عراق، فرماندهان نظامی و مسئولین سیاسی درباره چگونگی اجرا، دارای دیدگاههای متفاوتی بودند و این اختلاف، تأثیر بسیاری بر نحوه ادامه دفاع گذاشت. جمهوری اسلامی ایران با این تفکر که امکان دستیابی به پیروزی زودهنگام بر عراق مبتنی بر همان تاکتیکهای پیشین وجود دارد، عملیات رمضان را طراحی و اجرا کرد که دارای نتایج قابل قبولی برای ایران نبود. رژیم بعث عراق، سرنوشت سیاسی خود را در نتیجه این عملیات میدانست و به همین دلیل، با همه توان دفاع کرد. پس از عملیات رمضان، به تدریج این موضوع روشن شد که استراتژی جمهوری اسلامی بر دستیابی به صلح با یک پیروزی بزرگ استوار است؛ بدین شکل که ایران با پیروزی در یک عملیات بزرگ، دشمن را در وضعیتی گذارد که به ارایه امتیاز به ایران و پایان دادن به جنگ تن دهد. این تفکر به تدریج بر استراتژی نظامی و سیاسی ایران در جنگ سایه افکند و تا پایان جنگ همچنان حاکم بود. تغییر ماهیت جنگ از تهاجمی به فرسایشی (سال 1362) جنگ در سال 62 به بنبست رسید و ماهیت آن از تهاجمی، به فرسایشی تبدیل شد. اراده برای پایان جنگ بر کلیه طرحهای دفاعی سایه افکنده بود. اجرای عملیاتهای محدود به عنوان مقدمه اجرای عملیاتهای بزرگ در ماههای پایانی 61 و اوایل 62 ناموفق بودند؛ بنابراین، انجام عملیات در مناطق غربی کشور مانند عملیات والفجر در دستور کار قرار گرفت. جنگ در خطوط نبرد مستقیم دارای نتایج روشنی نبود؛ بنابراین، عراق اقدام به بمباران هوایی و موشکی شهرهای ایران و نیز برای متوقف ساختن پیشرویهای احتمالی ایران، از سلاحهای شیمیایی استفاده کرد. نگرانیهای غرب و منطقه درباره وضعیت حکومت صدام، موجب شد تا سیل کمکهای مالی و تسلیحاتی به عراق سرازیر شود و در همین هنگام بود که روابط سیاسی آمریکا و عراق، برقرار شد. دولت نخستین برنامه پنجم توسعه سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کشور را تقدیم مجلس و تلاش میکرد تا صحنه جنگ را از صحنه زندگی مردم جدا کند؛ بنابراین، سیاستها و برنامهها در راستای عادی کردن زندگی مردم و اجرای فعالیتهای اقتصادی و فرهنگی بود. همچنین ضرورت جلوگیری از فرسایشی شدن جنگ، ایجاب میکرد تا فرماندهان نظامی به اجرای طرحهایی که در بردارنده ابتکار عمل نظامی باشد، بیندیشند. به همین دلیل در پایان سال 62 عملیات خیبر در منطقه «هورالهویزه» اجرا و منجر به تصرف جزایر مجنون شد. مهمترین ابتکار عمل در این عملیات، تغییر وضعیت صحنه نبرد از خشکی به آبی بود؛ قابلیتهای نظامی ایران در نتیجه موفقیتهای این عملیات مورد توجه ناظران خارجی قرار گرفت. گسترش ابعاد غیر نظامی جنگ (سال 1363) در سال 63، حوزه جغرافیایی جنگ گسترش یافت و در ابعاد غیر نظامی نیز گسترده شد. هدف نهایی از این اقدام عراق که با حمایت وسیع غرب و منطقه همراه شده بود، تشدید فشار به ایران بود، چرا که ایران نشان داده بود به رغم محدودیتها در زمینه تجهیزات و امکانات، قابلیت رخنه در دیواره دفاعی عراق و تغییر توازن نظامی به سود خود را دارد. در این باره باید گفت، عراق که از پشتیبانی غرب و شرق اطمینان حاصل کرده بود، با استفاده از هواپیماهای فرانسوی «سوپر اتاندارد»، ضمن حمله به جزیره خارک، نفتکشهای حامل نفت ایران را مورد حمله قرار داد. این اقدام عراق در چهارچوب استراتژی تشدید فشار به ایران ارزیابی میشود. اقدام مقابله به مثل ایران و تهدید به بستن تنگه هرمز، موجب تشدید نگرانیهای منطقه و غرب شد؛ نتیجه این امر، افزایش تحرکات دیپلماتیک و ضرورت مداخله غرب برای تعیین سرنوشت جنگ بود. عراق برای غلبه بر ناکامیهایش در اجرای استراتژی جنگی در صحنه نبرد و همچنین تشدید فشار روانی بر افکار عمومی جامعه ایران، به بمباران هوایی و موشکی شهرها و اماکن غیر نظامی ادامه داد و در جبهههای جنگ نیز به صورت گسترده از سلاحهای شیمیایی بهره برد. جمهوری اسلامی ایران نیز برای ادامه جنگ با محدودیتهای مالی و تسلیحاتی زیادی روبهرو شد. طراحی هر گونه عملیات برای خارج ساختن جنگ از وضعیت بن بست، تحت فشارهای روحی سنگین صورت میگرفت. مشکلات ادامه جنگ و تردیدهای مطرح، موجب شد تا دو نوع دیدگاه عمده درباره نحوه ادامه جنگ پدید آید. خروج از بن بست و تغییر موازنه به سود ایران ( سال 1364) جنگ در سال 64 و در پنجمین سال خود، در حالی ادامه یافت که شاهد خارج شدن آن از وضعیت بن بست و تغییر موازنه به سود ایران هستیم. از سوی دیگر، تداوم جنگ در سال 64 نشان دهنده ناکامی عراق در اجرای استراتژی فشار به ایران و از پا درآوردن آن بود. البته عراق در این سال همچنان بر انجام حمله به شهرها و اماکن غیر نظامی اصرار ورزید و به حمله به تاسیسات نفتی ایران ادامه داد. شورای امنیت سازمان ملل نیز برای نخستین بار اقدام عراق در استفاده از سلاحهای شیمیایی را محکوم کرد. حضرت آیتالله خامنه ای به عنوان رئیسجمهور وقت ایران به کشورهای سوریه، لیبی، چین و ژاپن سفر کرد؛ این سفرها بیانگر در پیش گرفتن رویکردی جدید در حوزه سیاست خارجی ایران بود. جمهوری اسلامی ایران تصمیم گرفت در مجامع بین المللی حضور پر رنگتری داشته باشد. سفر سعود الفیصل، وزیر خارجه عربستان به تهران، بخشی از نتایج شکل گیری روند جدید در سیاست خارجی ایران بود. همچنین دبیرکل سازمان کنفرانس اسلامی به مواضع اشتباه این سازمان درباره جنگ تحمیلی اعتراف کرد و دبیرکل سازمان ملل نیز بر حق بودن مواضع ایران صحه گذارد. در میدان نبرد نیز فرماندهان به این نتیجه رسیدند که با تجربه عملیاتهای رمضان، والفجر، خیبر و بدر، نمیتوان عملیاتهای گسترده انجام داد. در عین حال، اجرای عملیاتهای محدود برای زنده نگه داشتن جنگ و فشار نظامی بر دشمن در دستور کار بود؛ افزون بر اینکه دیرکرد در اجرای عملیات گسترده، پذیرفته نبود. به همین دلیل، بحث و بررسی در مورد منطقه فاو از خرداد 64 و عملیات والفجر 8 در بهمن ماه 64 آغاز و بدین ترتیب بندر فاو فتح شد؛ این عملیات موجب شد تا توازن نظامی به سود ایران تغییر کند. فتح فاو از این جهت نیز اهمیت داشت که بر خلاف تصور برخی مسئولین جمهوری اسلامی ایران ـ که آن را به نوعی برای ارایه امتیاز به ایران و پایان جنگ قلمداد میکردند ـ موجب افزایش حمایتها از عراق شد. تصویب قطعنامه 598 (سال 1365) در سال 65، دامنه جنگ با هدف مقابله با برتری ایران تشدید شد. به همین دلیل، امام خمینی(ره) با درکی که از نتایج احتمالی ناشی از پیروزی ایران در عملیات فاو، مبنی بر فشار به ایران داشتند، سال 65 را به نام «سال استقامت» نام نهادند. پس از فتح فاو، هیچ گونه تغییری در روش قدرتهای حامی عراق ایجاد نشد و فشار به ایران را در ابعاد جدیدی دنبال کردند. صدام که در بازپس گیری فاو ناامید شده بود، استراتژی «دفاع متحرک» را آغاز کرد؛ اشغال دوباره مهران در اردیبهشت 65 بر اساس این استراتژی انجام گرفت. افشای ماجرای مک فارلین در سیزدهم آبان 65، کلیه تحولات سیاسی و نظامی جنگ را تحت تأثیر قرار داد. آمریکاییها در گفتوگوهای محرمانه با ایران، امیدوار بودند از اختلاف نظر جناحهای سیاسی ایران برای تحکیم موقعیت خود استفاده کنند، ولی افشای این ماجرا موجب شد تا موقعیت آمریکا حتی در منطقه هم دچار بحران شود. تلاش ایران برای حفظ برتری و در مقابل، کوشش عراقها برای تغییر این وضعیت منجر به تصمیم ایران به اجرای عملیات موفقیت آمیز کربلای 5 شد. این عملیات هرچند به دلیل مقاومت عراق نتوانست منجر به فتح بصره شود، موجب تثبیت توازن به سود ایران شد. عراق نیز برای غلبه بر فضای به وجود آمده، با حمله به نفتکشها و پایانههای نفتی و مراکز صنعتی و اقتصادی ایران، هدف بینالمللی کردن جنگ را دنبال کرد. با وجود این، فشارهای بین المللی برای پایان جنگ با تصویب قطعنامه 588 شورای امنیت سازمان ملل ادامه یافت؛ این قطعنامه بدون اشاره به نام کشور متجاوز، خواستار توقف فوری جنگ بود. آغاز پایان جنگ (سال 1366) آغاز روند شکلگیری پایان جنگ با تصویب قطعنامه 598، مهمترین تحول مربوط به سال 66 بود. هفتمین سال جنگ در حالی ادامه یافت که فشارهای نظامی عراق در خلیج فارس بر ایران تشدید و موجب شد تا برتری ایران در جنگ زمینی تحت تأثیر قرار گیرد. جنگ نفتکشها به طور گستردهتری در این سال ادامه یافت. سیاست مقابله به مثل ایران و اجرای استراتژی قایقهای تندرو، عملا آمریکا را به میدان نبرد وارد کرد. آمریکا سکوهای نفتی نصر و سلمان را نابود و کشتی ایران اجر را غرق کرد، به گونهای که در بعد نظامی، اساسا شش ماهه نخست سال 66 به درگیری ایران و آمریکا در خلیج فارس معطوف شد و سرانجام با برخورد موشک به اسکله «الاحمدی» کویت در سیام مهر ماه، آمریکا رسما از ادامه دادن نبرد عقب نشست.در بعد سیاسی و بین المللی، قطعنامه 598 تصویب شد و ایران با تلاشهای دیپلماتیک به دنبال تعدیل مفاد آن بود. در بعد منطقه ای، کویت حمایت رسمی خود را از عراق اعلام کرد و عربستان نیز جمعه خونین را آفرید. در این حادثه، پلیس عربستان در یک حمله از پیش طراحی شده به حجاج ایرانی حمله کرد و 222 نفر را به شهادت رساند. در بعد داخلی نیز کاهش توان دولت در تأمین هزینههای جنگ به شکل محسوسی خود را نشان داد. با وجود این، هیچ کدام از این تحولات منجر به پایان جنگ نشد. پایان جنگ (سال1367) جنگ در سال 67 پایان یافت، ولی چگونگی آن قابل توجه است؛ به عبارت دیگر، نحوه پایان جنگ و اینکه چرا جنگ به این شکل پایان یافت، یکی دیگر از پرسشهای اساسی است که در پاسخ به آن نظریات متفاوتی طرح شده است؛ با وجود این، برخی تحولات پایانی سال در فهم چرایی پایان جنگ موثر هستند. آمریکا در آغاز سال 67، به دو سکوی نفتی ایران در خلیج فارس حمله و همچنین ناوچه جوشن، ناو سهند و یک قایق تندروی ایران را نابود کرد. عراق نیز که در سال 66 به بازسازی ارتش و تغییر استراتژی نظامی پرداخته بود، در همان آغاز سال 67، در صدد بازپسگیری بندر فاو از ایران برآمد و با غافلگیر کردن نیروهای ایران در عرض 36 ساعت این کار را انجام داد. به این ترتیب، منافقین که از سال 65، همه فعالیتهای خود را از فرانسه به عراق منتقل کرده بودند، خود را کامل در اختیار ارتش عراق گذاردند؛ آنان با حمله به مهران، شعار امروز مهران، فردا تهران را مطرح کردند. آمریکا هواپیمای مسافربری ایرباس حامل 290 سرنشین را بر فراز آبهای خلیج فارس سرنگون کرد. حضرت امام(ره) در درون کشور دو اقدام اساسی انجام داد: نخست، انتصاب آقای هاشمی رفسنجانی به عنوان جانشین فرمانده کل قوا به منظور ایجاد ستاد فرماندهی کل، هماهنگی ارتش و سپاه، تمرکز صنایع دفاعی و تأمین تجهیزات، تمرکز امور تبلیغی و فرهنگی و بهرهبرداری از کمکهای مردمی و دوم، اعلام بسیج عمومی برای دفاع در برابر تهاجمات عراق بود. رئیس جمهوری اسلامی ایران طی نامه ای در 27 تیر ماه، پذیرش قطعنامه 598 از سوی ایران را به دبیرکل سازمان ملل اعلام کرد؛ پذیرش قطعنامه 598 و پایان جنگ، بحثهایی را درباره رویکرد سیاست خارجی ایران مطرح ساخت و این احساس پدید آمد که هزینههای جنگ، موجب دست کشیدن ایران از اصول انقلابی شده است؛ اما حکم تاریخی امام درباره اعدام سلمان رشدی در بهمن ماه 67 خط بطلانی بر این گونه تحلیلها بود. تهیه و تنظیم: رضا مؤمنزاده |
|
| روایت رضایی از نقش آیةالله خامنه ای در جنگ |
| ساعت ۳:۱٢ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٦ کلمات کلیدی: جبهه وجنگ ، مقام معظم رهبری ، محسن رضائی ، خاطرات |
|
این خاطره می تواند هشداری باشد به بسیاری از تحریفات و مصادره های غیرمنصفانه که این روزها در ارتباط با جنگ بیان می شود. افرادی که این روزها، غیر مسئولانه در رابطه با دفاع مقدس اظهار نظر می کنند باید بدانند اگر بسیاری از نکات صادق جنگ بیان شود این نااهلان فرصت تحریف پیدا نمی کنند.
|
|
| چرا خاطرات جنگ را منتشر نمیکنم؟ |
| ساعت ۳:٠٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٦ کلمات کلیدی: سیاسی ، جبهه وجنگ ، محسن رضائی ، خاطرات |
|
گفتوگوی «جام جم» با محسن رضایی، فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در دوران جنگ تحمیلی |
|
| جنگ جزییاتی دارد که آقای هاشمی در خاطراتشان ذکر نکرده اند! |
| ساعت ٢:٥٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٦ کلمات کلیدی: جبهه وجنگ ، محسن رضائی ، اکبر هاشمی رفسنجانی |
|
انتظاری که ما از دولت داشتیم در جنگ تحقق پیدا نکرد ادامه جنگ نیاز به تواناییهای بیشتری داشت که در اختیار دولت بود/ اینکه من خاطراتم را هنوز منتشر نکردم به این دلیل بود که نمیخواستم حقایق جنگ مورد استفاده امیال سیاسی جناحها شود/ آقای هاشمی قبل از آمدن به کرمانشاه در خردادماه سال 1367 با امام ملاقات مهمی داشتند ولی ایشان این موارد را در خاطرات خود ذکر نمیکنند/ پس از انتخابات هم رفتار سران فتنه موثر بود هم رفتار آقای احمدینژاد. سن رضایی گفت: اختلاف نظر من با آقای هاشمی از زمان اداره جنگ شروع شد و در دوره اول ریاستجمهوری ایشان اوج گرفت ولی هیچگاه این اختلاف نظرها را علنی نمیکردم مگر در موارد بسیار نادر. اما در نامههایی به ایشان یا صحبتهای حضوری نظرات خود را به ایشان میگفتم و الان هم میگویم، چون بیان علنی اختلافات تاثیرگذاریهای دوستانه را کاهش میدهد. اگر اعتقادات خود را نسبت به هاشمی بروز میدادم جامعه متلاطم و دچار تنش میشد. |
|
| جنگ و نگاهی دیگر |
| ساعت ٢:٥٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٦ کلمات کلیدی: جبهه وجنگ ، سردار علی شمخانی |
|
چرا هشت سال جنگ٬ دفاع مقدس است و چرا گفته میشود دفاع مقدس و آیا این تقدس، معنایی الهی به جنگ میدهد و از این منظر٬ محتوای جنگ تبدیل به دژ تسخیرناپذیر و دستنیافتنی میشود؟ علی شمخانی |
|
| گفتوگوی صریح با محمد کوثری درباره دفاع مقدس |
| ساعت ٢:٥٧ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٥ کلمات کلیدی: گفتگو و مصاحبه ، سردار اسماعیل کوثری ، اکبر هاشمی رفسنجانی ، جبهه وجنگ |
|
ناراحتی ما از هاشمی بهدلیل حاکمشدن تکنوکراتها بود/ رضایی نظر خود درباره موسوی را به رزمندگان تعمیم داد
گروه تاریخ انقلاب- محمد رحمانی: حاج محمد کوثری نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی فرمانده لشکر پر افتخار 27 محمد رسولالله(ص) در دوره دفاع مقدس است. به مناسب هفته دفاع مقدس در گفتوگویی با وی، مواردی از جمله اهداف عملیاتهای دفاع مقدس، زمینههای پذیرش قطعنامه، ادعای بهکارگیری موج انسانی ایران در جنگ، خیانتهای بنیصدر، تفاوت نظرهای ارتش و سپاه، دولت پس از جنگ و نقش محسن رضایی در نخست وزیری دور دوم میرحسین موسوی مطرح شد:بعد از دفاع مقدس هم در رابطه با روایتگری، فیلمسازی، دفاع مقدس و انعکاس آن به فیلمهای بعد بیشتر بر روی پیروزیهای این دفاع حق علیه باطل پرداختهایم و به شکستهایمان که البته در زمان جنگ نمیتوانستیم به آنها بپردازیم چون شرایط، شرایط جنگی بود اما بعد از آن هم شاهد نبودیم. این موضوع را کمی واکاوی کنید که آیا اصلاً شکست در دفاع مقدس معنی دارد یا نه، عدم موفقیت را شما چگونه تعبیر میکنید؟ از دو دید موضوع را باید دید. یک دید به صورت کلان اگر موضوع را نگاه بکنیم یعنی این که اهدافی که دشمن برای خود مشخص کرده بود، قبل از تجاوز و بعد از تجاوز که سه روزه بیاید خوزستان را بگیرد و شش یا هفت روزه هم برسد به تهران. این به هیچوجه برای دشمن محقق نشد و برعکس ما نه تنها کاملاً مسلط شدیم بر تمام سرزمینی که روزهای اول جنگ در اختیار دشمن قرار گرفته بود بلکه قبل از پذیرش قطعنامه خصوصاً تا پایان سال 1366 و حتی بخشی از سال 67 که قطعنامه پذیرفته شد ما خاک عراق را هم به عنوان پیروز میدان گرفته بودیم و صفآرایی میکردیم. در جنگ تحمیلی نه تنها شکست یا عدم موفقیت معنا ندارد بلکه پیروزی ما به صورت مطلق مشخص است، دلیلش هم این است که نگذاشتیم دشمن به اهدافش برسد و حتی یک وجب از خاک ما را دراختیار خودش قرار دهد. اما اگر بخواهیم به عملیاتها تک تک نگاه بکنیم، بله ما عدم موفقیت داشتیم. مثل عملیات والفجر مقدماتی. والفجر1 و کربلای 4. اینها عملیاتی بودند که بالاخره موفقیتآمیز نبود. البته ما در دوران دفاع مقدس شعاری داشتیم که میگفت «راه قدس از کربلا میگذرد» یعنی همانگونه که آنها جداسازی خوزستان مد نظرشان بود ما فتح بصره را به عنوان هدف نهایی در نظر داشتیم. نه ما آن هدفهایی را که مشخص میکردیم هم هدفهای واسط بوده و هم هدف نهایی و ما در بعضی از عملیاتها به هدفهای نهایی رسیدیم و در بعضی از عملیاتها به هدفهای واسط مثلاً قصد و هدف ما در کربلای 5 رسیدن به بصره نبوده ما قرار بود که برسیم به جایی که آتش توپخانهمان به بصره برسد، تقریباً به 12-10 کیلومتری بصره رسیدیم یعنی آتش توپخانهمان روی بصره کارساز بود. یعنی از ابتدا ما قصد فتح بصره را نداشتیم؟ نه، ما عبور از رودخانه اروند را مدنظر نداشتیم. ما برای رسیدن به رودخانه اروندرود به بصره مسلط بودیم و فقط شهر «تنومه» را گرفته بودیم. اما موقعی که به غرب کانال ماهی رسیدیم و به رودخانه نرسیدیم هنوز آتش توپخانهمان روی بصره کارساز بود. اگر تعریف جنابعالی را در مورد این که کل جنگ ما موفقیتآمیز بود قبول کنیم چرا امام (ره) در آخر جنگ از نوشیدن زهر سخن میگفتند؟ این که امام از تعبیر جام زهر در مورد قطعنامه استفاده کردند، استفاده از این کلمه به نظر بنده این بود که حضرت امام براساس کلام خداوند در قرآن که دشمنان و زورگویان و متجاوزان را باید سرکوب کامل کرد و از بین برد به قضیه نگاه میکردند اما از نظر سرزمینی ما پیروز مطلق بودیم. در قبول قطعنامه در رزمندهها یک شک روانی بزرگی با توجه به عبارت حضرت امام(ره) ایجاد شد؛ خیلی افراد بعد از چندین سال که گذشته نقش سه نفر را مطرح میکنند؛ آقای رضایی، آقای هاشمی رفسنجانی و آقای موسوی، شما که یکی از فرماندهان جنگ بودید آیا این مباحث در بین فرماندهان مطرح بود یا نه و آیا واقعاً قطعنامه بر امام تحمیل شد یا خیر؟ محور طرح و انتقال این موضوع از طرف آقای هاشمی بود به خاطر این که جانشین فرماندهی کل قوا در جنگ بودند و علت هم این بود که ایشان با افراد دیگر که این موضوع را دنبال کردند به این نتیجه رسیده بودند که جنگ دیگر پیشرفتی ندارد و ما نمیتوانیم به آن شعارهایی که امام میفرمودند برسیم. یعنی سقوط صدام، یعنی جنگ جنگ تا رفع فتنه یا رسیدن به کربلا و بعد قدس، این کلام و شعاری که حضرت امام(ره) در جنگ مطرح میکردندو یا «و قاتلوا ائمه الکفر» یعنی سردمداران کفر را باید از بین برد، خب اگر اینها را هدف نهایی بگیریم، این هدفها نشد، بهخاطر این که میخواستیم به اینها برسیم، اما از نظر سیاسی گنجایش نداشت و احساس میکردند مردم دیگر خسته شدهاند. مثلاً بودجهای برای اداره جنگ نیست، اینها خیال میکردند که رزمندگان دیگر نمیتوانند موفقیت کسب بکنند که باید اینها را از خودشان بپرسید. رزمندگان در این مورد چه نظری داشتند؟ رزمندگان آمادگی برای ادامه جنگ داشتند یعنی برای پیاده کردن کلام امام(ره). در واقع مثلث رضایی، موسوی و هاشمی خسته شده بودند نه رزمندگان. مختص به این سه نفر نبود بلکه آنها شاخص هستند و برخی از مسئولان اجرایی هم قبول کرده بودند. امریکاییها هم از یک طرف فشار را زیاد کرده بودند مثلاً بحث بمباران شهرها یا زدن هواپیمای مسافربری یا این که جبهههای ما فراتر از عراق رفته بود و به خلیج فارس رسیده بود یا تهدیداتی که استکبار جهانی علیه ما میکرد یا عدم صادرات نفت اینها همهاش به گونهای شد که آقایان را به این نتیجه رساند که باید به گونهای این موضوع را جمع کنیم و اگر جمع نکنیم شاید بدتر شود در صورتی که نه، این چنین نیست، من خودم احساس میکنم اگر این آقایان مانند سالهای قبل محکم بودند در این قضایا تزلزلی ایجاد نمیشد. رزمندگان آماده بودند برای هم مقابله و هم ادامه جنگ، اما چون این آقایان به این نتیجه رسیده بودند و از طرفی سازمان ملل آمده بود مخصوصاً بعد از عملیات کربلای 5، فضا را آماده کرده بود برای امتیاز دادن به ایران و آنچه ایران میخواهد در قطعنامه بگنجاند. آیا این فضا بعد از فتح خرمشهر آماده نبود؟ نه. چقدر متفاوت بود؟ خیلی متفاوت بود، چون آن موقع ما پیروز کامل بودیم، در بین رسانهها و مردم. تازه ما را از فاو عقب رانده بودند؟ بله، دقیقاً31/1/67 یا 1/2/67 بود و این موضوع باعث شده بود که بچهها از فاو بیایند به این طرف و علت داشت، علتش هم به دلایل مختلف بود. اولاً چون نیروهای ما بسیجی بودند، آن موقع هم زمان امتحانات بود و هم موقع کشاورزی بود و هم اکثر بچهها میدانستند که آن مقطع کمتر عملیات میشود، هم سهماهشان تمام شده بود، اعزامها همه سه ماهه بود. یک مورد دیگر هم بود آن هم انتخابات مجلس سوم، که این دو دستگی که بین جامعه روحانیت و مجمع روحانیون به وجود آمد باعث شد که خیلی از بچهها به عقب کشانده شوند، پس همه اینها دست به دست داد تا جبهه ما تا حدی از نیروها سبک شد. یعنی در فاو وقتی عراقیها آمدند فاو را گرفتند، شاید آن چیزهایی که مثل آشپزخانه، بیمارستان یا پل که به صورت ثابت آنجا بود، آمدند گرفتند اما نیروی آنچنانی اسیر نتوانسته بودند بگیرند یعنی اگر آنها عملیاتی میکردند که در مقابلشان نیرو بود حتماً بچهها میایستادند اما نیروی آنچنانی نبود.
چطور مسئولین شرایط را ارزیابی نکرده بودند؟ ببینید شرایط را این طور حساب کرده بودند که اکثر نیروهای ما در غرب مستقر بود. کوتاهیهایی شد و فرماندهان در آنجا باید شرایط را ارزیابی میکردند. تحلیل من این است که امریکاییها این خط را به عراقیها دادند که نیروهای ایران در غرب جمع شدهاند و شماها بیایید در جنوبیترین منطقه و به خط ایران بزنید چون آنها دائماً مناطق را از طریق آواکس و ماهواره رصد میکردند. این موضوع که امریکاییها به طور فیزیکی وارد منطقه شده بودند، کمک بسیار زیادی برای ارتش بعث عراق بود و توانستند این عملیات را علیه ما انجام دهند و فاو را بگیرند. گفته میشود بعضی از فرماندهان در جنگ اعتقاد به موج انسانی داشتند، یعنی در عملیات به جای تکنیک و تاکتیک روی نیروی انسانی و موج انسانی حساب میکرد؟ نه، هرکه میگوید اشتباه میکند، اتفاقاً خوب است تحقیق کنید و تلفات ما و تلفات عراقیها را مقایسه کنید، عراقیها امکانات داشتند، دائماً کشورهای پیشرفته هواپیما، تانک، نفربر ، توپخانه ، موشک و... تزریق میکردند و پولهایش را عربستان و کویت میدادند. ما اصلاً موج انسانی را به کار نمیبردیم. وقتی تلفات ما را با عراقیها مقایسه کنید، ما همیشه کمتر از عراقیها تلفات داشتیم. یعنی تلفات نیروی خودی را به خاطر کمبود تجهیزات میدانستید؟ قطعاً اگر ما تجهیزاتی مانند تانک و نفربر داشتیم به مراتب تلفاتمان کمتر میشد. مثلاً در کربلای 4 میگفتند در این منطقه عملیات غیرممکن است؟ اصلاً ارتشیها عبور از اروند را غیرممکن میدانستند ولی ما در والفجر 8 از اروند عبور کردیم، اگر بخواهیم مورد به مورد حساب کنیم. بالاخره در یک عملیاتی ما اشتباه میکنیم مثلاً در این عملیات کربلای 4 به علت این شکست خوردیم که منطقه خیلی شلوغ شده بود اما بلافاصله جبران کردیم و عملیات کربلای 5 انجام شد. پس چرا این عملیات با موفقیت همراه بود؟ یک جاهایی دشمن حساس میشود، هوشیار میشود اما ما با این حال از اروند عبور کردیم. ببینید ما اصلاً شکل عملیاتهایمان فرق میکرد، مثلاً ببینید در طول 8 سال جنگ یک هواپیما به ما ندادند. یک تانک یا نفربر به ما ندادند. یک توپ به ما ندادند. حتی کاردار ما را در مجارستان اخراج کردند، حتی وانت به ما نفروختند، یعنی این گونه بود، پس ما روش جنگمان اگر میخواست به شکل کلاسیکی که ارتش انجام میداد باشد، نباید میجنگیدیم، چون باید میگفتیم این تجهیزات را ما نداریم، و چون تجهیزات نداریم نمیجنگیم. ما تاکتیک و تکنیک جنگ راعوض کردیم و با همان توانمندی خودمان طراحی کردیم و نیروهایمان را به همان صورت آموزش دادیم و آماده کردیم برای عملیات. اتفاقاً زمانی که تجهیزاتی غنیمت میگرفتیم آنقدر بچهها با استعداد بودند با این که این گونه تجهیزات را ندیده بودند سریع یاد میگرفتند و به کار میبردند در صورتی که در ارتش سلاحهایی را که غنیمت میگرفتند استفاده نمیکردند، میگفتند توی سازمان ما نیست. آن زمان چون ما در سپاه چیزی نداشتیم همان غنیمتها را بکارگیری میکردیم، حتی آنهایی که لازم بود و قطعات میخواست از خود دستگاههایی که قسمتی از آن منهدم شده بود میرفتیم و استفاده میکردیم، پس ببینید تنها بحث نیروی انسانی نبود ما روی تک تک نیروها حساب باز میکردیم. یعنی زندگی تک تک آنها برای ما مهم بود و اگر چنین نبود که فرماندهان جلوتر از آنها نمیرفتند، همپای آنها بودند. شما نگاه کنید تعداد شهیدان فرمانده بیشتر از خود رزمندگان بود، چون احساس میکردند اینها برادران خودشان، فرزندان خودشان هستند، آن وقت روحیه به رزمنده میداد. یک خاطره بگویم که شنیدنی است، در کربلای 5 خودم در دژ کانال ماهی، با کمین دشمن کمتر از 100متر فاصله داشتم نه تنها خود من، فرمانده لشکر 25، فرمانده لشکر 41 هم بودند، یکی از بچه بسیجیها که تازه اولین اعزامش بود آمده بود و فرصت نشده بود برایشان صحبت کنم تا ما را بشناسد، به رفیق بسیجی قدیمیترش میگفت: «این فرماندها توی عقبه دارند کیف میکنند و به فکر ما نیستند» و از این حرفها، اون بسیجی قدیمی گفت بیخودی حرف نزن. اونجارو ببین فرمانده آنجا نشسته! شهید همت هم این طور بود، شهید احمد کاظمی هم اینچنین بود، در کردستان هم شهید بروجردی رو میبینید، شهید ناصر کاظمی هم اینچنین بود، علتش هم این بود که ما فرقی بین خودمان و بچهها نمیدیدیم، هیچ موقع فاصلهای بین خودمان و بچه بسیجیها نمیدیدیم، چون خودمان هم بسیجی بودیم. اون موقع هم چون درجه نبود همه یک نوع لباس میپوشیدند، پس ببینید اینها موج انسانی نبود بلکه تکتک بچهها و همچنین خیلی از بچههای مسئولین پیش ما بودند مثلاً فرزندان آقای خامنهای که آن زمان رئیسجمهور بودند. یا وزیر بهداشت و درمان که فرزندش در عملیات خیبر شهید شد یا خواهرزاده آقای ولایتی. اقوام آقای هاشمی هم بودند؟ آنها در لشکر 10 بودند، آنهایی که خودم از نزدیک دیدم این افرادند یا مثلاً افرادی که الآن مسئولند مثل آقای مظفر وزیر سابق آموزش و پرورش، آن موقع فرمانده گروهان ما بود، مدیرکل بود اما میآمد آنجا، یا آقای سعید جلیلی که آن موقع دانشجو بود و الآن دبیر شورای امنیت ملی هستند که در والفجر 8 در کنار ما بود یا مثلاً آقای زاکانی نماینده تهران و پزشک هستند، آقای سروری، آقای نصیرپور، آقای لطفی و خیلی افراد دیگر که اگر همینگونه بخواهم بگویم از فرزندان خیلی از مسئولان هم میتوانم نام ببرم. به هر حال چون ما زرهی نداشتیم و باید از نیروهای پیاده استفاده میکردیم بعضی خیال میکردند که ما موج انسانی رو به کار میگیریم، هر گردان، هر گروهان و هر دسته آنجا مشخص بود کجا باید برود، چه کار باید بکند و چگونه تخلیه شهدا باشد و... که اگر یک نمونهاش این گونه بود که ما باید بیشتر اسیر میدادیم بلکه بیشتر اسیر گرفتیم، ما از عراقیها 61هزار اسیر داشتیم، عراقیها از ما 39هزار اسیر گرفته بودند. شهیدانش هم همین گونه است، مجروحش هم همین گونه است، آنها بیشتر از ما بودند با این که آنها از تانک، نفربر و... استفاده کردند. سهلالوصولترین راه برای ارتباط برقرارکردن نسل سوم، فیلمهای دفاع مقدس است، پای ثابت فیلمهای دفاع مقدس میدان مین و افرادیاند که روی مین رفتند، چقدر این واقعیت دارد، آیا این یک تئوری بوده که در هر میدان باید یک تعداد میرفتند روی مین؟ روی مین رفتن، نه این که نبوده بلکه به ندرت بود. این نبود که هر جایی افراد بروند روی مین، ببینید آنقدر کار شناسایی دقیق انجام میشد قبل از این که دشمن متوجه شود خیلی جاها ما میدان مین را پاکسازی کرده بودیم و به دشمن غلبه پیدا میکردیم، بله یک جایی که دیگر در آن لحظه حساس بایدکار تمام شود یعنی اگر یک نفر این کار را نمیکرد، شاید تلفاتمان 100 برابر میشد و در این وضعیت یک نفر آمده، فداکاری کرده تا بیش از آن تلفات ندهیم.
این کار هم حساب شده بوده این نبوده که به همین صورت آمده روی مین و نتیجهای نداشته باشد. نیروهای اطلاعاتی ما شش ماه روی آب اروندرود کار کردند تا عملیات والفجر 8 انجام شود، یعنی جزر و مد آب را به صورت علمی مشخص کردند که چقدر آب از نهرها در جزر خالی میشود و در مد چقدر آب بالا میآید حالا این هم برای عبور نیرو بود و هم برای زدن اسکله روی نهرها و هم برای ساحل سازی در اروند، اینها همه حساب شده بود، حالا برخی افراد چون مطلع نیستند میآیند همینطور مطرح میکنند، اگر بیایند و این واقعیتها را هم مطرح کنند فیلم آنها مانند فیلم مستند و واقعی میشود و ممکن است جذابیت نداشته باشد به خاطر همین است که برای جذب و جلب توجه تماشاگر این کارها را انجام میدهند. اگر اطلاعات ما دقیق نبود و نمیتوانستیم دشمن را غافلگیر کنیم مانند والفجر مقدماتی میشد مانند والفجر یک یا کربلای 4 مانند بدر میشد یعنی اگر دشمن متوجه میشد میایستاد این گونه نبود که دشمن ضعیف باشد و خیال کنید که جلوی ما مقابله نمیکرد، خیر اتفاقاً دشمن قوی بود. من همین که امریکا سال 2002 به عراق حمله کرد مقالهای نوشتم و به کیهان دادم که چاپ نشد، حالا علت چاپ نشدن هم این بود که میگفتند این چیزی که شما گفتهاید معلوم نیست بشود و اتفاق بیفتد در صورتی که من با توجه به واقعیت نوشتم. حالا مطلب شما چه بود؟ من نوشته بودم که امریکاییها با آن تجهیزاتی که میروند به عراق شاید اول با بمباران و این کارها بتوانند غلبه پیدا کنند و رعبی ایجاد کنند اما با شناختی که ما از نیروهای عراقیها داریم، اینها بعداً امریکاییها را سرکوب خواهند کرد، همان چیزی که حضرت امام(ره) فرمودند که اینها شاید بیایند و چند بمب بیندازند و بروند ولی بالاخره میخواهند بیایند روی زمین، یعنی همین اتفاق افتاد. امریکاییها در عراق مستأصل شدهاند یعنی توی خیابان جرأت ندارند بروند و اگر بخواهند توی خیابان بروند ستونی و پشت سر هم میروند یا به صورتی بروند که تا کسی از آنجا رد شد را بزنند تا رد شوند. پس هنوز نتواستهاند غلبه کنند، در افغانستان هم همچنین، چون ملتهای شرقی به این راحتی زیر بار این گونه زورگوییها نمیروند لذا این نبود که بگوییم عراقیها ضعیف بودند بلکه زمانی که ما غافلگیرشان میکردیم کاری نمیتوانستند بکنند. زمانی که ما میزدیم به قرارگاه فرماندهی و آنجا را میگرفتیم دیگر کاری نمیتوانستند بکنند. لذا چیزی که هست ما باید بگوییم ما در خیلی از مراحل سبک و روش و نوع جنگیدن جدید را که ما ارائه کردیم دشمن نتوانست دست ما را بخواند. ارتش و سپاه در دفاع مقدس چه تفاوتی داشتند چه قبل از آقای بنیصدر که ایشان مسئولیت داشتند و چه بعد از آقای بنیصدر؟ وقتی آقای بنیصدر فرمانده کل قوا بود از قبل از جنگ از اسفند سال 1358 که ایشان بهمن انتخاب شد و از اسفند فرماندهی کل قوا را امام (ره) به او داد، خوب جوسازی میکرد و میگفت نیروهای مسلح نمیگذارند کار کنم. در صورتی که سپاه نوپا بود و کمیته در خیلی از شهرها مأموریتش را انجام میداد. حضرت امام فرماندهی کل قوا را به او داد. در مورد حمله نیروهای امریکایی به طبس، نیروهای دلتا که تربیت شده بودند تا دیپلماتهای امنیتی خودشان را از لانه جاسوسی آزاد کنند. بنیصدر دستور داده بود پدافندها را جمع کنند، شاید اگر با او صحبت کنید بگوید نه من فرمانده مطلق نبودم، اما وقتی کسی میشود فرمانده کل قوا و اینقدر بیعرضه است چرا این مسئولیت را میگیرد! اگر بگوید فرماندهان به من گفتند آیا نباید تو بررسی بکنی و دستور بدهی. یعنی خیانت کرد؟ بله خیانت کرد.
البته یکی از فرماندهان ارشد سپاه در یک برنامه تلویزیونی میگفت که بنیصدر خیانت نکرده بلکه غفلت کرده؟ نه، من میگویم خیانت کرده، اتفاقاً دلایل محکمی هم داریم، موقعی که آقای منتظر قائم فرمانده سپاه یزد با سه چهار نفر دیگر رفتند طبس اسناد و مدارک را از هواپیماها تخلیه کنند، پس چرا هواپیماها و هلیکوپترهای باقی مانده را بمباران کردند، خوب حداقلش این بود که نمیگذاشت بمباران بشود، که اگر بمباران نمیشد ما شاید غفلتش را هم به کار نمیبردیم اما موقعی که بمباران کردند فرمانده کل قوا کی بود؟ حضرت امام(ره) 5 آذر سال 1358 فرمان ارتش 20 میلیونی به نام بسیج مستضعفین را دادند، تا زمانی که بنیصدر روی کار بود، کجا بسیج تشکیل شد؟ نیروهای مردمی در آن موقع میآمدند و سازماندهی نداشتند، اصلاً به آن نیروها، نیروی مردمی میگفتند، در آن موقع یک گارد ملی بود که بنیصدر دنبال آن بود که میخواستند سپاه را به زیر مجموعه خودشان ببرند. اگر یک قدم کوچک در تشکیل بسیج 20 میلیونی برداشته میشد کار خیلی آسانتر میشد، یعنی بلافاصله نیرو فرستاده میشد به سمت مرزها. زمانی که مردم در ابتدای جنگ میآمدند حتی لباس هم نبود و با لباس شخصی میرفتند، با کفش و کتونی و حتی شلوار معمولی میرفتند. پس ببینید همین که بنیصدر نتوانست محیط را آماده کند باید جوابگو میبود که جوابگو هم نبود، او مسلط بر مسائل نظامی هم نبود بلکه بیشتر یک حالت تضعیفکننده داشت، که برای نمونه، اول جنگ بچههای سپاه میخواستند با ارتش کار کنند و همکاری کنند تا مناطقی را نگذارند عراقیها جلو بیایند اما میدیدید که بچههای سپاه که سلاح نداشتند و میخواستند از ارتش سلاح بگیرند تا کمکشان کنند، بنیصدر گفته بود که حق ندارید به سپاه یک فشنگ هم بدهید. بعد از رفتن بنیصدر اوضاع چطور شد؟ خیلی فرق کرد، حضرت امام (ره) همه را به هم نزدیک کرد. سپاه و ارتش در کنار هم قرار گرفتند، عملیاتها یکی پس از دیگری انجام شد حتی قبل از رفتن بنیصدر، بنی صدر شهید صیادشیرازی را خلعاش کرد و دو درجه از او گرفت و بعد مسئولیتی را که در غرب کشور داشت، گرفت، آن وقت چون سردار صفوی با شهید صیاد شیرازی اصفهان بودند و از آنجا آمده بودند کردستان که من هر دوی اینها را دیده بودم، چون آقای صفوی، صیاد شیرازی را میشناخت با دو سه نفر دیگر او را به سپاه آوردن، در آنجا یک زیرزمینی بود که طراحی عملیاتها را میکردند بدون آگاهی ارتش، مثل طراحی عملیات ثامنالائمه. تفاوت اصلی سپاه با ارتش را میخواهم بیان کنید. ارتش یک روحیه کلاسیک داشت که طبق آنچه خوانده بودند میگفتند وقتی ما عملیات میکنیم باید یک به سه باشیم یعنی سه برابر توان داشته باشیم تا بتوانیم به دشمن حمله کنیم اما صیاد شیرازی آن روحیه را کنار گذاشته بود آمده بود پیش بچهها و میگفت ما هر چه توان داریم باید به کار ببریم واز بهترین روشها استفاده کنیم و در نهایت با توکل به خداوند کارها را انجام بدهیم. این طراحیها که بنده گفتم با روحیههای انقلابی انجام شد یعنی طوری بود که ما دقیقاً میتوانستیم برویم پشت دشمن، چون آن موقع میدان مین کم بود. بعد از عملیات بیتالمقدس میدان مین زیاد شد، خیلی راحت میشد بروی در منطقه به خاطر همین توانستیم عملیاتی مثل طریق القدس، ثامنالائمه، فتحالمبین و بیتالمقدس را انجام دهیم چون موانع کمتر بود، موانع اگر بود موانع طبیعی بود نه مصنوعی. میدان مین، سیم خاردار خیلی کمتر بود و دلیل این که عملیاتها با پیروزی انجام میشد هم همین بود. ما میرفتیم خط دوم و سوم دشمن و حتی توپخانه دشمن را شناسایی میکردیم. موقعی که شناسایی میکردیم میدانستیم چگونه برویم که فقط با نیروی خط اول مواجه بشویم که تا بخواهیم برسیم به توپخانه دیگر کار تمام شده بود، یعنی 15 کیلومتر بعدش! اختلاف بین فرماندهان سپاه با فرماندهی کل سر عملیاتها تا چه حدی بود؟ بله در جنگ انتقاد و برخی اوقات اعتراض بود. آیا فرمانده کل سپاه در مورد انتقادات، نرمش نشان میداد و انعطافپذیر بود؟ تا حدی که به کلیات موضوع لطمهای نخورد، انعطاف نشان میداد، فرماندهان تحمل بالایی داشتند و همه سعی در عملیات والفجر 8 من تازه فرمانده لشکر شده بودم. چون عملیات والفجر 8 اولین عملیاتم بود افرادی مثل شهید حسین خرازی یا احمد کاظمی در لشکر 8 نجف بودند و من هم که بالای سر لشکر 27 محمد رسولالله بودم و به گونهای بودند که من قبول داشتم به عنوان موج دوم بروم اما این دو تا اینگونه نبودند و روی کلیت عملیات حرف داشتند. همین هم شد که این دو لشکر در موج دوم باشند و ما میشدیم یگان و لشکر علیابنابیطالب که یگان دیگر بود، آنها اول بروند چون در این عملیاتها ارتش نبود و فقط یک کمک هوانیروز بود و توپخانه و نیروی زمینیاش به هیچ عنوان نبود. لذا اگر اعتراضی هم داشتند با یک جابه جایی قضیه حل میشد، اینجا هم اینگونه نبود که این فرماندهان لشکر بگویند که ما عملیات نمیکنیم چون فکر میکنیم اینگونه میشود! آنها به عنوان موج دوم رفتند و بچههایشان در این عملیات مثلاً دیگر لازم نبود با لباس غواصی بروند بلکه با قایق میآمدند. فرماندهی آقای رضایی چقدر در دفاع مقدس مؤثر بود؟ خب، موفقیت ایشان خیلی بالا بود اما همه کمک میکردند. نقاط ضعف فرماندهیشان را بفرمایید. ببینید، اینگونه نیست که چون گذشته من بگویم نقطه ضعف نداشت بلکه واقعیت این است که بهترین موقعیت را مدیریت میکردند ولی در مورد بحث روزهای آخر و قطعنامه بحث دارم، آن لیستی که در حد 5/3 میلیارد به آقای هاشمی دادند که من هم خودم اعتراض کردم که من در جریان نبودم. یعنی شما به عنوان فرمانده لشکر خبر نداشتید؟ نه، من در جریان نبودم ولی افراد دیگر را نمیدانم، حالا ما چون درگیر بودیم در شمال غرب و غرب و حتی در جنوب گردان داشتیم، لذا کمتر به قرارگاه میرفتیم، اما بعد از قطعنامه که متوجه شدیم اعتراض شدیدی کردیم. در این چند سال اخیر آقای محسن رضایی بحثی به عنوان جعبه سیاه جنگ مطرح کردند، جعبه سیاه جنگ یعنی چه؟ ببینید، این جعبه سیاه که گفته شده شاید به این علت است که دانستنیهای آقای رضایی بیش از همه است یعنی چه آن موقع که مسئول اطلاعات بود و چه آن زمان که مسئول کل سپاه شدند و ارتباطی که با امام و افراد دیگر داشتند، مثل آیتالله خامنهای که آن موقع رئیسجمهور بود و چه نخستوزیر و آقای هاشمی که مسئولیت جنگ را از امام گرفتند. روی این حساب است که میگوییم جعبه سیاه که خیلی چیزها را مشخص میکند. آقای رضایی و هاشمی رفسنجانی از زمان جنگ تا حالا چقدر تغییر کردهاند؟ من فکر میکنم آقای هاشمی و رضایی در جنگ بیشتر به فکر جنبههای سیاسی جنگ بودند یعنی بیشتر دوست داشتند معامله صورت گیرد تا جنگ، میخواهم این را بگویم که آن زحماتی که کشیدند و وقتهایی که گذاشتند و آن چیزهایی که باید از آنها گذشت در جهت منافع جنگ و کشور اینها کمتر دیده میشود. ابتدای جنگ هم مجاهدین انقلاب و هم فدائیان اسلام با پرچمهای خودشان وارد میدان شدند، میخواهم ببینم ورودشان درست بود یا نه و اگر درست بود چرا استمرار پیدا نکرد و بعد از چند وقت سیدمجتبی هاشمی را کنار گذاشتند؟ نه، مجاهدین انقلاب اینگونه نبود و فدائیان اسلام هم سمبلش آقای هاشمی نبود بلکه اینها تعدادی بودند که هر کدامشان آمده بودند در یک جبههای. جبهه غرب را که مجاهدین انقلاب قبضه کرده بودند؟ نه، اتفاقاً خودم اوایل جنگ غرب بودم، اینگونه نبود البته بود مثلاً در جبهه سومار یا سرپل ذهاب یا گیلانغرب افرادی بودند. مثلاً در جبهه سومار 10 نفر بیشتر نبودند یا در گیلانغرب و سرپل ذهاب. اما بعد از فرار بنیصدر، جمع شدند و به آنها گفته شد یا باید در سازمان مجاهدین انقلاب باشید یا از منطقه بروید که اکثرشان رفتند. مجاهدین خلق هم اوایل جنگ اطلاعیه دادند که با سلاح خودمان و پرچم خودمان حاضریم بعضی قسمتهای جبهه را اداره کنیم، چرا به آنها اجازه داده نشد؟ بنده یک نمونه میخواهم بگویم که بفهمید آنها دروغ میگفتند، این حرفها از این جهت بود که میخواستند خودشان را مظلوم جلوه دهند، موقعی که جنگهای نامنظم شروع شد، خود شهید چمران وزارت دفاع و نمایندگی مجلس را رها کردند و آمدند توی منطقه، اما از سران منافقین این کار را نکردند دوم اینکه آنها بیشتر کار سیاسی میکردند زمانی نیروهای مردمی میفرستادند یک تعداد نیروهای مردمی را سوار قطار کردند که آن موقع آقای خلخالی نیرو وارد جبههها میکرد. بعد از فرستادن نیروها، 16 نفرشان اسلحههای بچهها را جمع کردند و از قطار پریدند پائین و بعداً آنها گرفتند اسلحهها را پس گرفتند یعنی اینها نه تنها در جهت تقویت جبههها بودند بلکه برعکس بود. برای نمونه در والفجر مقدماتی که به صورت بسیجی آمده بودند، آقای [...] رفته بودند برای شناسایی، نقشهها را مخفیانه برداشت و با خودش برد و همان فردا یا پس فرداش رادیو عراق با او مصاحبه کرد، پس چیزی که هست این نیست که کسی که به جبهه میآمد مانع میشدند هرگز اینگونه نبود. وضعیت بچههای جبهه و جنگ بعد از پایان جنگ حاکم شدن تکنوکراتها چگونه بود؟ ناراحتی ما از آقای هاشمی همین بود که چرا تکنوکراتها حاکم شدند، میگفتند بچههای جبهه چیزی بلد نیستند و باید حالا به مردم برسیم و باید کشور را بسازیم، باید بگوییم بچهها را کنار زدند اما بین همین بچههای رزمنده که آمدند عقب، آمدند بحمدالله درسشان را ادامه دادند و به تحصیلاتی که در قبل جنگ داشتند ادامه دادند و توانستند جبران کنند.
دولت هاشمی چقدر به بچههای جبهه و جنگ توجه کرد؟ او میگفت من دانشگاه آزاد را سهمیه برایش مقرر کردم برای جانبازان و خانواده شهیدان سهمیه ایجاد کردم. اما بحث اجرا بود نه قانون، البته قانون هم یک قسمت بود و مهمتر از آن اجرا بود، چون اینها وحشت داشتند که این نیروها بروند دانشگاه و جو هم ساختند که اینها بیسوادند، اینها با سهمیه به دانشگاه آمدند در صورتی که ما میبینیم بچههای مستعدی که از جبههها آمدند توانستند در روند تحصیلاتی خودشان و دیگران مؤثر باشند در صورتی که باید بگویم با آنها نامناسب برخورد شد. آقای ناطق نوری در خاطرات خود با اشاره به دور دوم ریاست جمهوری آیتالله خامنهای ابراز میکنند که ایشان نسبت به انتصاب مجدد آقای میرحسین موسوی به نخستوزیری نظر مساعد نداشت که امام هم با توجه به شرط آقای خامنهای برای کاندیدا شدن مجدد به طور ضمنی با این تصمیم موافقت کرده بودند، اما بعد از انتخابات محسن رضایی در ملاقات خود با امام نسبت به جایگاه ویژه موسوی در بین رزمندگان و احتمال آسیبدیدن روحیه آنان، توجه به این تغییر تذکر میدهد که امام هم چون مهمترین اولویت کشور را دفاع مقدس میدانستند بر حفظ موسوی تاکید ورزیدند، به واقع جنابعالی به عنوان یکی از مهمترین فرماندهان لشکرهای سپاه پاسداران این استدلال آقای رضایی مبنی بر علاقه خاص رزمندگان به نخست وزیر و احتمال آسیب به جبههها در صورت تعویض میرحسین موسوی را تأیید میکنید؟ هرگز اصلا شرایط به این گونه نبود. پس چرا فرمانده وقت سپاه اینگونه مسئله را مطرح میکند؟ این نظر شخصی آقا محسن بود نه نظر رزمندگان، با تمام احترامی که برای آقا محسن قائلم میتوانم بگویم در این ماجرا ایشان نظر خود را به رزمندگان تعمیم یا به اصطلاح بهتر تحمیل کردند. رزمندگان تنها امام را میدیدند باید به این نکته اشاره کنم که رزمندگان در رابطه با کل مسائل جنگ حتی پنج ساعت هم با آقای موسوی تعامل مستقیم نداشتند. رزمندگان چشمانشان به لبان مطهر حضرت امام بود نه هیچ کس دیگری، افراد باید در رابطه با اینگونه اظهار نظرها پاسخگو باشند. البته باید به یک نکته ظریف و مهم دیگری هم اشاره کنم، درست است که در آن مقطع بین سازمان مجاهدین انقلاب شکاف و اختلاف حس میشد و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی را به دو طیف راست، چپ و حتی آنان که از سازمان جدا شده بودند تقسیم میکردند، اما به واقع بین تمامی این گروها یک ارتباط قوی برقرار بود، یعنی به نحوی آقای محسن رضایی با بهزاد نبوی در ارتباط بود و اینگونه اظهار نظرها بیشتر بر مبنای منافع حزبی بود. در مجموع آقای موسوی هرگز یک چهره کاریزما در جبهه نبودند، با تمامی توضیحاتی که داده شد در اینجا باید به تصمیم نهایی حضرت آیت الله خامنه ای و اوج ولایتپذیری ایشان هم اشاره کنیم، ایشان الگویی به یاد ماندنی در قبول نظر ولیفقیه جامعه را از خود به ثبت رساندند. |
|
| خاطرات یک تکاور از دوران دفاع مقدس |
| ساعت ۱٠:۳٧ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۱ کلمات کلیدی: جبهه وجنگ ، دفاع مقدس ، خاطرات |
|
تیپ تکاور ذوالفقار با شروع جنگ تشکیل شد و این تیپ قبل از جنگ وجود نداشت و بنا به نیاز جنگ تشکیل شد. این یگان از تجهیزت سبک بهره میگرفت ولی نیروهای آن از افرادی زبده تشکیل شده بود که از طرف ستاد ارتش مشخص شده بودند که با دادن اختیاراتی به فرمانده این تیپ شهید یعقوب علیاری ماموریت داده شد تا این واحد را در لشکر ذوالفقار راهاندازی کند و من هم افتخار داشتم در اولین گردان این تیپ حاضر باشمو پس از شهید یعقوب علیاری فرمانده تیپ به عهده من واگذار شد. امیر رحمانی که در طول جنگ با سمتهای مختلف از قبیل فرماندهی گردان 174، فرماندهی گردان یک تیپ تکاور ذوالفقار، فرمانده عملیات هوابرد، فرمانده لشکر 64 ارومیه در قالب یک نظامی در جنگ حضور داشته و در طول این مدت پنج بار مجروح شده است، اما به خاطر علاقمندی به دفاع از آب و خاک اسلامی هیچ گاه از ادامه راه منصرف نشده است. |
|
| یادمان فاتحان بیت المقدس3/ خاطرات قاسم سلیمانی از سردار شهید احمد کاظمی |
| ساعت ۱٢:٤۱ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱ کلمات کلیدی: شهید احمد کاظمی ، جبهه وجنگ ، عکس |
|
انتظار داشتم روزنامه ها بنویسند فاتح خرمشهر شهید شد+ متن بیسیم احمد کاظمی در لحظه آزادی خرمشهر
![]()
سردار قاسم سلیمانی فرمانده وقت لشگر ثارالله معتقد است که سردار شهید احمد کاظمی فاتح واقعی عملیات بیت المقدس و آزادی خرمشهر بوده است. در ادامه برخی خاطرات قاسم سلیمانی از احمدکاظمی درباره عملیات بیت المقدس را می خوانید.
فاتح خرمشهرشهید شد من تصورم این بود که وقتی خبر شهادت حاج احمد گفته شد ، حداقل تیتر همه روزنامه های ما این جمله باشد که : فاتح خرمشهرشهید شد همان طوری که وقتی بزرگی از ما در ادبیات ، هنر ودر هر چیزی ، از بین ما می رود و فوت می کنـد ما بلا فاصله تیتـر می زنیم برایش که مثلا "پدر علم ریاضی" ایران از دنیا رفت . فکر می کنم حقی که احمد به گردن ملت ایران داشت با حقی که دیگر اندیشمندان مختلفی که مورد تجلیل هستند و به حق هم باید مورد تجلیل باشند، کمتر نباشد و شاید هم در ابعادی بیشتر باشد. یعنی خیلی ها باید خودشان را مدیون شهید کاظمی بدانند.حقیقتا اگر بخواهیم حاج احمد را تشریح بکنیم باید برگردیم به جنگ . از جمله کسانی که غریب بود شهید کاظمی بود، شهید کاظمی محور چند تا فتح بزرگ بود . در جنگ می توانیم بگوئیم که شاه کلید این فتوحات او بود . یکی از برجستگی های شهید کاظمی هم همین بود. یعنی اگر گفته بشود زیرک ترین فرمانده ما در جنگ احمد بود؛ حتما سخنی به گزاف گفته نشده و احمد به این معنا زیرک بود که با تدبیر ترین بود. احمد قابل جایگزین نبود احمد به نیروی زمینی مقام داد نه نیروی زمینی به احمد. لذا در هر کجا قرار می گرفت او تأثیرات معنوی اش، تأثیرات رفتاری واخلاقی اش بی نظیر بود، ما در تاریخ انسانها کمتر داریم آدم به این خوبی جامع باشد، آدمهای جامع نادرند، اینطوری نیست که ما فکر می کنیم جامعه ما پر از احمد است و کسانی جای این خلأ ها را پر می کنند، نه اینطور نیست، امکان ندارد که این خلأها به سادگی پرشود، طول می کشد در جامعه بشری کسانی مثل احمد متولد شوند. سیصد سال، پانصد سال طول کشید که یک فردی مثل امام خمینی(ره) در جامعه ظهور کرد، به سادگی نمی تواند مثل امام خمینی(ره) متولد شود. هر پانصد سالی، هر چهارصد سالی و هر دویست سالی جامعه یک چنین انسانی را تحویل می گیرد. اینها چیزهایی نیست که ما فکر کنیم به سادگی قابل بدست آوردن است، قابل جایگزین شدن هستند، نه اینجوری نیست. نکته دیگر، هرکسی ممکن است تأثیری داشته باشد اما تأثیرات با هم فرق می کند و مشکل این است که ما در زمان حیات آنها قدر این تأثیرات را کمتر می دانیم. یک شخصیتی می آید مثل علامه امینی و الغدیر را می نویسد. مرحوم آقای شیخ عباس قمی می آید مفاتیح الجنان را می نویسد آنها یک تأثیری دارند و یک هدایتی دارند و امام خمینی(ره) که نظام جمهوری اسلامی را تأسیس می کند یک تأثیر دیگردارد. شخصیت شهید کاظمی را هم در این بعد باید مورد جستجو قرار داد. احمد فقط فرمانده لشکر نبود، ما با او نزدیک بیست و هفت سال زندگی کردیم، رشد کردیم. در ظاهر او فرمانده لشکر بود و ما هم فرمانده لشکر بودیم و خیلی از دوستانمان هم که شهید شدند فرمانده لشکر بودند، اما تأثیرات کاملاً متفاوت بود. تأثیرات شهید کاظمی در جنگ صرفاً تاثیر یک فرمانده لشکر نبود، که مثل ده یا دوازده تا لشکری که در جنگ وجود دشتند او هم سهمی دارد نقشی داشت و آن نقش را ایفا می کرد، اینگونه نبود.اجزاء لشکر مثل یک بناست همه اعضای این بنا در آن تأثیر دارند، اما محور ومبنای اساس این بنا ستونهای این بنا هستند. در جنگ احمد جزء ستونهای این بنا بود، هم در آن ارزشهایی که در جنگ بوجود آمد که من اشاره به آنها می کنم. او نقش یک مربی را داشت.چند نفر در جمع ما بودند، نقش مربی داشتند، نه مربی به معنای مربی نظامی که آموزش نظامی بدهند، نه، مربی جامع تر از این حرفها، و بدون اینها و یا در هرجلسه ای که اینها نبودند نقص بود و وقتی که بعضی هاشون شهید شدند.این نقص تا آخر جنگ باقی ماند و این سه نفر نقش مربی را داشتند، حسن باقری، حسین خرازی واحمد کاظمی. اگر همه ما می نشستیم در جنگ حرف می زدیم، تصمیم گیری می کردیم، سکوت هر یک از این سه نفر، حتماً امکان تصمیم گیری را مشکل می کرد، حرف آخر را می زدند، اگر مخالفت می کردند با عملیاتی، حتماً یک مسأله و دلیل داشت و اگر اصرار می کردند همینطور بود، ما در 10 عملیات بزرگ جنگ، یعنی عملیات ثامن الائمه، طریق القدس، فتح المبین، بیت المقدس، بدر، خیبر، والفجر 10، کربلای 5، والفجر 8 در هر ده عملیات بزرگ جنگ، شش عملیات ناجی تصور محورش احمد بود. درثامن الائمه(ع) ایستاد تا دشمن آبادان را نگرفت، برای شکست محاصره آبادان، احمد و حسین دو محور اصلی واساسی بودند. در عملیات بیت المقدس در شب نوزدهم یا هیجدهم وقتی همه خسته شده بودیم همه وسواس داشتند که عملیات برای دو هفته به تأخیر بیفتد، آنجا حسن باقری صحبت کرد،گفت ما به مردم قول داده ایم. گفتیم خرمشهر در محاصره است چطور می توانیم برگردیم همه خسته بودند چون ما چهل روز بعد از عملیات فتح المبین، عملیات بیت المقدس را شروع کرده بودیم دو لشکر خرمشهر را تصرف کردند هر کدام با پنج گردان یعنی سه هزار نفر در مقابل بیست هزار نفر دشمن، لشکرهای احمد و حسین بودند. در عملیات خیبر همه دستاوردها منحصر به آن چیزی شدکه احمد مهیا کرد یعنی جزایر.در بدر مثل یک شهاب، جبهه را شکافت رفت داخل. من یادم نمی رود وقتی آخر شب مهدی باکری شهید شده بود همه رزمندگان جبهه را تخلیه کرده و عقب نشینی کرده بودند، فقط ده نفر مانده بودند که اصرار می کردند با التماس احمد را از منطقه بدر خارج کنند، نمی آمد. می گفت: چرا جنگ ما اینطور شد؟ به اینصورت در آمد؟شخصیتی مثل احمد کاظمی، تأثیرات یک فرمانده لشکر که فقط خرمشهر را آزاد کرد، نبود، پرورش چنین فضایی بود که امروز 17 سال از جنگ می گذرد اما هر روز این نام، نام بسیجی فرهنگ جنگ و توجه به آن در جامعه ما ضروری تر به چشم می خورد و احساس می شود.این نقش احمد بود، نقش حسین بود نقش حسن باقری بود، نقش مهدی زین الدین بود، نقش شهید علی رضائیان بود و دهها فرمانده ای که شهید شدند و اینها محور های اصلی اش بودند. خرمشهر مرهون رشادت شهید کاظمی مکالمه بی سیم سرداران شهید خرازی و احمد کاظمی با سردار رشید در لحظه آزادی خرمشهر حسین حسین رشید : حسین جان ببین ، ببین ، شما الان داخل خود شهرید؟ رشید رشید حسین : چی ؟ کی؟ پیام شما مفهوم نیست رشید جان دوباره بگید؟ حسین جان : شما شمارو میگم خودتون ، کجائید الان داخل شهرید؟ رشید رشید حسین : ببین رشید جان ما داریم می ریم جلوشما با احمد کاظمی هماهنگ کنید مفهومه ؟ ما تو شهر نیستیم مفهومه؟ احمد احمد رشید:احمد ببین الان حسین منتظر هماهنگی شماست تا کارشونو شروع کنند و عملیاتو با هماهنگی اجرا کنید شما کجائیدالان؟ رشید رشید احمد : آقا جان ، ما داخل خود شهریم ، واینا که تو شهرن اومدن پناهنده شدن مفهوم شد!!! احمد احمد رشید: احمد جان قطع و وصل می شه ! دوباره بگو؟ چی گفتی؟ رشید رشید احمد : رشید با اون یکی دستگاه صحبت کن مفهوم شد؟ باشه احمد همین الان... همی الان. رشید رشید احمد : آقا ما تو شهریم بهش بگو ، به محسن بگو ما تو شهریم ، ما تو شهریم و پنج شش هزارنفرم اومدن پناهنده شدن ما تو شهریم ما داریم اونارو تخلیه می کنیم ما تو شهریم و تمام نیروهامون تو خود شهرن !!! رشید رشید احمد : رشید جان مفهوم شد؟ احمد احمد رشید: قابل فهم نبود ! شما کجائید احمد ؟!! ببین اگه یه پستی در مسیر راه صدای شمارو رله کنه من صداتونو متوجه می شم و به محسن پیامتونو می گم ، به محسن پیامتونو می گم ... رشید رشید احمد: رشید جان می گم من تو شهرم و همه نیروها تو شهر اومدن اسیر و پناهنده شدن مفهوم شد؟ احمد جان ! بله بله من فهمیدم چی گفتید می گید من تو شهرم و کلیه نیروها پناهنده شدن !! ببین برادر احمد مراعاتم کنید چوبی ، چیزی نخوریدا . رشید رشید: بابا نترس ، نترس الان بیش از شش هزار نفربه ما پناهنده شدن بیش ازشش هزار نفر مفهوم شد رشید جان ؟ احمد جان : چقد ؟ نفهمیدم دوباره بگو چند هزار نفر؟ رشید: بابا گفتم بیش از شش هزار نفر شش هزار نفر مفهوم شد؟ ودارن هی زیاد می شن. مفهوم شد؟ احمد احمد رشید : بیش از شش هزار نفر؟ بله ؟ خدا اجرت بده مفهوم شد بله فهمیدم . رشید رشید احمد : رشید جان بله بله تو شهر خرمشهر تا چند لحظه پیش تظاهرات بود ، تظاهرات بود،وکلیه اسرا یا حسین می گفتند والله اکبر و تسلیم می شدن. خوب مفهوم شد؟ احمد جان : این یه قسمت حرفت نا مفهوم بود دوباره تکرار کن ؟ رشید رشید احمد: می گم تو شهر خرمشهر تا چند لحظه پیش تظاهرات بود وکلیه اسرای عراقی الله اکبر و یا حسین می گفتنو تسلیم می شدن. احمد احمد رشید: بله بله ، مام اینجا فهمیدیم تشکر آقا الله اکبر،الله اکبر، الله اکبر همه چیو فهمیدیم. رشید رشید احمد : رشید جان خداوند خرمشهر و آزادش کرد. آزادش کرد.... احمد پیام توکاملا دریافت شد به امید پیروزی واقعی بر استکبار جهانی. |
|
| یادمان فاتحان بیت المقدس2 |
| ساعت ۱٢:۳۱ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱ کلمات کلیدی: شهید حسن باقری ، جبهه وجنگ ، وصیتنامه ، عکس |
|
عملیات بیت المقدس از زبان سردار شهید حسن باقری + یک صد خاطره
حوادث و پدیده های جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، اگر از زبان فرماندهان نظامی درگیر در صحنه عملیات بیان شود، حاوی اطلاعات و واقعیات مهمی است که در شناخت ابعاد جنگ اهمیت خاصی دارد، به ویژه آن که این بررسی در متن حادثه صورت گرفته باشد. بدین منظور مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ جمع بندی و تحلیل شهیدحسن باقری را در عملیات بیت المقدس که از سند شماره 6025 این مرکز تهیه شده، ارائه می کند.
پس از روزهایی که قرار بود عملیات خرمشهر انجام شود، طرح عملیات به این صورت شد که از آبادان به سمت خرمشهر نیرو بیاید، قرارگاه فتح، خرمشهر را محاصره کند و قرارگاه فجر، عرایض را تأمین کند و قرارگاه نصر، در امتداد دژ پایین بیاید و منطقه اروندرود را تأمین کند.
نکته ای که وجود داشت و از نظر نظامی حدس زده میشد، این بود که عراق در سه کیلومتری شلمچه - که ما هستیم - هیچ گونه ضدحمله ای انجام نمی دهد و خیلی راحت رفت و آمد می کند و اهمیت زیادی به رفت و آمدها نمی دهد، تخمین زده میشد که عراق اقدام به احداث پلی روی اروندرود کرده، طول و عرض آن هم زیاد است، ولی قطعاً در این حد فاصل، پلی برای عراق وجود دارد. عراق مطمئن است منطقه تحت اشغالش را حفظ میکند، البته، صدام شمال خرمشهر را که بین مارد و جاده آسفالتی بود، رها کرد و از طرف جنوب به یک خاکریز آمد و در آن جا مستقر شد و دیگر هیچ نشانه ای از این که عراق عقب نشینی کند و خرمشهر را تخلیه کند وجود نداشت، به خصوص با عکس هوایی که گرفته شد، این حدس به یقین مبدل شد که عراق در (اروند) در حدود شش کیلومتری شرق شلمچه پلی احداث کرد.
![]() شناسایی هایی نسبت به سربند عراقی ها انجام شد، در بعضی محورها، سیم های تلفن در خط خودمان و خط دشمن کشیده شد و میدان های مین پاکسازی و قرار شد که عملیات در مرحله آخر انجام شود، عملیات در ساعت 22:30 شب آغاز شد. مشکل این مرحله از عملیات به آن دلیل بود که خط عملیات سراسری بود، یعنی در حدود دوازده، سیزده کیلومتر حدود شش نفر نیرو که می خواستند به این خط بدهند به هیچ وجه مسائل هماهنگی رعایت نمیشد. نیرو هم صبر نمی کرد، برای این که بقیه نیروها در منطقه بودند، عراق هم جلوی سربند سیم خاردار و مین گذاشته بود... .
تیپ حضرت رسول (ص) اولین نیرویی بود که به سربند رسید و با تیپ 22 عراق درگیر شد و به داخل نفوذ کرد. تیپ دزفول با مشکلاتی از قبیل میدان مین و آتشی که عراق روی دشت داشت با یک مقدار تأخیر توانست به مواضع دشمن نفوذ بکند و در ادامه دژ حرکتش را به سمت پایین انجام داد و در تقاطع دژ و جاده آسفالت به صورت نیروهای پدافندی مستقر شد.
تیپ حضرت رسول (ص) به دلیل این که کمی صبر کرد تا تیپ دزفول بیاید، نتوانست خودش را به پل عراق در روی اروند برساند و تمام سعی بر این شد که خاکریز در شمال خین زده بشود و به موازات خین پدافند بکنیم، به دلیل این که امکانات کم بود، نیروها زیر پل بودند، برای همین در فاصله 48 ساعت بعد از آغاز عملیات، زیر جاده آسفالت مجدداً به تیپ دزفول واگذار شد، در ضمن دژ تا جاده آسفالت بلند و قابل قبول بود، به سمت خین، فاصله دژ بیشتر از سه سانتی متر نبود و لازم بود که جنوب جاده آسفالت به تیپ دزفول و قسمت غربی و جنوبی جاده که به موازات خین بود به نصر دو واگذار شود.
در سمت جنوب جاده آسفالت - که دژ و خاکریزش را بلند کردند - تیپ دزفول مستقر شد، بعد تیپ حضرت رسول (ص) با تیپ دو لشکر یک خط موازی را در خین تشکیل دادند، در حدود سه شب بعد از آغاز عملیات، قرار شد که تهاجمی برای انهدام پل و تأمین خین صورت گیرد، اما تهاجم دیر آغاز شد، بنابراین، نیروها به پل حمله کردند و توانستند پل را پیدا کنند و به داخل جزیره (بوارین) بروند، ولی عراق در جزیره بوارین، نیروی پیاده زیادی گذاشته بود؛ زیرا حدس زیادی میزد که ما بخواهیم از سمت پل به بصره برویم، ولی از طرفی نمی خواست که پل را خراب کند.
در این جا، دو حدس زده میشد، نخست این که حفظ جزیره بوارین برای عراق مفید بود و اگر ما به این جزیره می رسیدیم، عراق تأمین شط العرب را از دست میداد، مسئله دوم این بود که عراق درصدد بود همیشه یک جناح جنوبی را در صحنه عملیات داشته باشد که اگر خواستیم عملیات را به سمت غرب ادامه دهیم او بتواند برای تهدید نیروهای اسلام از جناح جنوبی استفاده کند، آنها نیروها را با فشار بیرون زدند، ولی گفته می شد که روی پل، پنجاه کیلو مواد گذاشته اند که با پرتاب یک توپ و انفجار مواد منفجره پل نیز منفجر شده است.
مسلم است که پل اصلی اروند در اختیار عراقیهاست، عراقیها برای رفت وآمد تا جزیره بوارین از پل استفاده میکنند، وضعیت کنونی عراق در شمال خین خط خیلی ضعیفی است، نیروی پیاده مقابل خودش را مین گذاری کرده و به آن صورت آن جا را خطری تهدید نمیکند، عراق بیشتر برای تهدید جناح جنوبی عملیات، شمال خین را نگه داشته است، کار دیگری که درباره خین کرده بود این که خاکریز جنوب خین را - که سمت خودش است - حدود سه متر بلند کرده و خاکریز سمت ایران را یک مقدار تراشیده و به پایین آورده بود، به طوری که نیروها نمی توانستند برای شمال خین مستقیماً خط پدافندی داشته باشند.
گزارش وضعیت تیپ 46 فجر
مسئله ای که من داشتم، این بود که قضیه خرمشهر با اطمینان انجام شود، مشکلاتی که در طول این عملیات داشتیم به دلیل وجود حالت اضطراب در بین بچه ها بود، این نظر که اگر عملیات خراب شود قضیه چه خواهد شد این بود که همه تلاشها برای این بود که مسئله به صورت محکم انجام شود. ما مطمئن بودیم به حول و قوه خداوند، قضیه خرمشهر حل خواهد شد، طرحی که داده می شد طوری نبود که یک فرد فقط برای انجام آن کار کند، نه، چیزهای دیگری است که باید به خاطر آنها کار کرد.
خلاصه قرار شد که ما از عملیات (برون مرزی) صرفنظر کنیم، اگر تیپ قرارگاه فتح کارآیی دارد، بیاید خرمشهر را محاصره کند، طوری که ممکن است محاصره قوی شود و مطمئن شوند که کسی از خرمشهر بیرون نمیرود. از طرف دیگر، قرارگاه فتح بیاید نهر عرایض را تأمین کند، برای این که کار تأمین بدون اشکال باشد و با ضد حملههای عراق از سمت غرب مواجه نشوند، قرارگاه نصر هم یک مدت ادامه منطقه دژ را تأمین کند که عراق نتواند عکسالعملی یا عملیاتی انجام بدهد.
عراق با این که می دانست چهارده هزار نفر از نیروهایش در خرمشهر هستند، نتوانست هیچگونه ضد حملهای را در منطقه غرب و شلمچه انجام دهد، برای این که نیروهای ما این اجازه را به (عراق) نمیدادند. البته، طرح به صورت کلاسیک نبود، برای همین هم برادران ارتش با این طرح موافق نبودند، هنوز هم که هنوز است میگویند طرح، طرح خوبی نبود.
شرح مسائلی که در طول این عملیات مطرح بود
قرارگاه فتح مسئول محاصره خرمشهر بود. هم چنین، فاصله دژ و مرز عراق حدود دو کیلومتر بود که این دو کیلومتر از نظر زمین هیچ اجازهای را به عراق نمی داد. شنیدیم که عراق نتوانست ضدحملهای را برای آزاد کردن خرمشهر انجام بدهد و نیروها را از المنصور به منطقه می آوردند، در ضمن لشکر هفت پیاده عراق هم بود، ولی دیدیم که لشکر هفت پیاده را نتوانست وارد عمل بکند، می خواست از طریق پل اروند بیاورد وارد عمل کند، ولی به دلیل باریک بودن معبر منطقه و تشکل کامل نیروهای اسلام ،از نیروهای پیاده نیز نتوانست استفاده کند و به لطف خداوند خرمشهر آزاد شد.
یک صئ خاطره از سردار شهید غلامحسین افشردی (حسن باقری)
1- بچه را لا پنبه گذاشتند . آن قدر ضعیف بود که تا بیست روز صداش در نمی آمد . شیر بمکد. برای ماندنش نذر امام حسین کردند. به ش گفتند « غلامِ حسین.»باید نذرشان را ادا می کردند. غلام حسین دو ساله بود که رفتند کربلا.
2- آمده بود نشسته بود وسط کوچه . نمی شد بازی کرد. هر چی چخه کردیم و با توپ پلاستیکی و سنگ زدیم ، نرفت غلام حسین رفت جلو . نفهمیدیم چی گفت ، که گذاشت رفت.
3- کلاس هشتم بود. سال چهل و هشت ،چهل و نه . فامیل دورشان با چند تا بچه ی قد و نیم قد از عراق آواره شده بود. هیچی نداشتند ؛ نه جایی ، نه پولی . هفت هشت ماه پا پی صندوق دار مسجد لرزاده شده بود. می گفت« بابا یه وام بدین به این بنده ی خدا هیچی نداره . لا اقل یه سرپناهی پیدا کنه گناه داره. » حاجی هم می گفت « پسرجون ! وام میخوایی ، باید یه مقدار پول بذاری صندوق. همین.» آن قدر گفت تا فامیل پول گذاشتند صندوق . همه را بدهکار کرد تا یکی خانه دار شد.
4- سر راه مدرسه رفتیم کتاب فروشی .هرچی پول داشت کتاب خرید. می خواند؛ برای دکور نمی خرید.
5- سال آخر دبیرستان بود. شب با مهمان غریبه ای رفت خانه شام به ش داد و حسابی پذیرایی کرد. می گفت «ازشهرستان آمده. فامیلی تهران نداره. فردا صبح اداره ی ثبت کار داره. می ره »دلش نمی آمد کسی گوشه ی خیابان بخوابد.
![]() 6- دوست های هم دانشگاهیش را برده بود باغ دماوند. تابستان گرم و جوان های شیطان. باید بودی و می دیدی چه بلایی سر خانه و زندگی آمد . آب بازی کرده بودند همه ی رخت خواب های سفید و تمیز مامان زرد شده بود .
7- خیلی مواظب برادر کوچکش ،احمد ،بود. نامه می نوشت، تلفن می کرد، بیش تر باهم بودند. حرف هاش را گوش می کرد. گردش می رفتند. در دل می کردند. همیشه می گفت « فاصه ی سنی بابا و احمد زیاده . احمد باید بتونه به یکی حرفاشو بزنه .خیلی باید حواسمون به درسو کاراش باشه.»
8- سرباز که بود، دو ماه صبح ها تاظهر آب نمی خورد. نماز نخوانده هم نمی خوابید. می خواست یادش نرود که دوماه پیش یک شب نمازش قضا شده بود.
![]() 9- مامان و باباش دلشان می خواست پشت سرش نماز بخوانند. هرچی می گفتند، قبول نمی کرد. خجالت می کشید.
10- بیست و دوی بهمن . پادگان شلوغ بود. سربازها قاطی مردم شدند. اسلحه خانه به هم ریخته بود. گلوله های خمپاره با خرج و چاشنی پخش زمین بود. دولا شد. جمع و جورشان که کرد، گفت« اگه یکیش منفجر بشه، کلی آدم تکه تکه می شن.»جعبه ها را که چیدند، با بقیه رفتند طرف دیگر پادگان.
11- از نماز جمعه ماجرای طبس را شنیدم . چون توی سرویس خبر روزنامه بود. صبر نکرده بود ؛ صبح زود با عکاس روزنامه رفته بود طبس.
12- روزها اول جنگ کسی به کسی نبود. از سوسنگرد که برمی گشتم، استان دار خوزستان را با حسن دیدم.نمی شناختمش . هرچی سؤال می کرد، من رو به استاندار جواب می دادم. همین طور که حرف میزدم، اسم بعضی جاها را غلط می گفتم. خودش درستش را می گفت. تند تند هم از حرف هام یادداشت برمی داشت.
13- چهار ماه از جنگ می رفت. بین عراقی های محور بستان و جفیر ارتباطی نبود .حسن بعد از شناسایی گفت« عراقی ها روی کرخه و نیسان و سابله پل می زنند تا ارتباط نیروهاشون برقرار بشه. منتظر باشین که خیلی زود هم این کارو بکنن.» یک هفته بعد، همان طور شد. نیروهای دشمن در آن محور ها باهم دست دادن.
14- باشگاه گلف اهواز شده بود پایگاه منتظران شهادت . یکی از اتاق های کوچکش را با فیبر جدا کرد ؛ محل استراحت و کار. روی در هم نوشت « 100% شناسایی، 100% موفقیت.» گفت «حتا با یه بی سیم کوچیک هم شده باید بی سیم های عراقی را گوش کنید. هرچی سند و نامه هم پیدا می کنید باید ترجمه بشه.» از شناسایی که می آمد ، با سر و صورت خاکی می رفت اتاقش . اطلاعات را روی نقشه می نوشت. گزارش های روزانه رانگاه می کرد.
15- ریز به ریز اطلاعات و گزارشها را روی نقشه می نوشت.اتاقش که می رفتی ، انگار تمام جبهه را دیده باشی. چند روزی بود که دو طرف به هوای عراقی بودن سمت هم می زدند. بین دو جبهه نیرویی نبود. باید الحاق می شد و ونیروها با هم دست می دادند . حسن آمد و از روی نقشه نشان داد.
16- خرمشهر داشت سقوط می کرد. جلسه ی فرمانده ها با بنی صدر بود .بچه های سپاه باید گزارش می دادند. دلم هری ریخت وقتی دیدم یک جوان کم سن و سال ، با موهای تکو توکی تو صورت و اورکت بلندی که آستین اش بلند تر از دستش بود کاغذ های لوله شده را باز کرد و شروع کرد به صحبت.یکی از فرماندهای ارتش می گفت «هرکی ندونه ،فکر می کنه از نیروهای دشمنه.» حتی بنی صدر هم گفت «آفرین ! » گزارشش جای حرف نداشت.نفس راحتی کشیدم.
17- دیدم از بچه های گردان ما نیست، ولی مدام این طرف و آن طرف سرک می کشدو از وضع خط و بچه ها سراغ می گیرد. آخر سر کفری شدم با تندی گفتم« اصلا تو کی هستی ان قدر سین جیم می کنی؟» خیل آرام جواب داد «نوکر شما بسیجی ها.»
18- اولین بار بود کنارم خمپاره منفجر می شد همه از ماشین پریدیم بیرون حسن گفت« رود خونه رابگیرید و برید عقب، من می رم ماشینو بیارم .» تانک های عراقی را قشنگ می دیدیم . حسن فرز پرید پشت فرمان و دور زد . گلوله ی توپ و خمپاره بود که پا به پای ماشین می آمد پایین. چند کیلومتر عقب تر، حسن با ماشین سوراخ سوراخ منتظرمان بود.
19- سوار بلیزر بودیم. می رفتیم خط . عراقی ها همه جا را می کوبیدند. صدای اذان را که شنید گفت « نگه دار نماز بخونیم.» گفتیم «توپ و خمپاره می آد، خطر داره .»گفت «کسی که جبهه می یاد ، نماز اول وقت را نباید ترک کنه.»
20- به رضایی و باقری گفتم « نوارهایی که دادیم تا مکالمات بی سیم فرمانده ها را ظبط کنند ، پس ندادند. می گن محرمانه ست. خب نیت ما ثبت لحظه لحظه ی جنگه .» حسن همان موقع گفت « اگه اینا مورد اطمینان اند ، چرا این کار را نکنن؟» از آن روز به بعد ، اسناد و مدارک و نقشه ها را بعد از هر عملیات می گرفتیم .
21- کنار هم نشسته بودند. سلام نماز را که داد، گفت « قبول باشه.» احمد دلش می خواست بیش تر با هم حرف بزنند. ناهار را که خورند. ، حسن ظرف ها را شست . بعد از چایی ، کلی حرف زدند.خندیدند. گفت « حسن بیا به مسئول اعزام بگیم ما می خوایم با هم باشیم. می آی ؟ » - باشه این طوری بیش تر باهم ایم. – آقا جون مگه چی میشه ؟ ما می خوایم باهم باشیم. – باکی؟ - اون پسره که اون جا نشسته . لاغره . ریش نداره. مسئول اعزام نگاه کردو گفت «نمی شه .» - چرا ؟ - پسرجون ! اونی که تو می گی فرمانده س. حسن باقریه. من که نمی تونم اونو جایی بفرستم. اونه که ما رو این ور و اون ور می فرسته . معاون ستاد عملیات جنوبه.
22- نزدیک خط دشمن گرا می دادم . گلوله ی توپ و خمپاره بود ک سوت می کشید و تند و یک ریز، مثل باران بهاری می بارید . خاکریز عراقی ها به هم ریخته بود. با دوربین نگاه کردم دو نفر، برانکار به دست، از خاکریز عراقی ها سرازیر شدند. حسن راشناختم . یک سر برانکار را گرفته بود، هی دولا راست می شد و به دو می آمد.
23- نزدیک ظهر بود. از شناسایی بر می گشتیم. از دیشب تا حالا چشم روی هم نگذاشته بودیم.آن قدر خسته بودیم که نمی توانستیم پا از پا برداریم ؛ کاسه زانوهامان خیلی درد می کرد. حسن طرف شنی جاده شروع کرد به نماز خواندن . صبر کردم تا نمازش تمام شد. گفتم « زمین این طرف چمنیه ، بیا این جا نماز بخوان .» گفت « اون جا زمین کسیه، شاید راضی نباشه.»
24- جلسه داشتیم . بعضی ها دیر رسیدند. باقری را تا آن روز نمی شناختم دیدم جوانی بعد از خواندن چند آیه شروع کرد به صحبت . فکر کردم اعلام برنامه است. بعد دیدم قرص و محکم گفت « وقتی به برادرا می گیم ساعت نه این جا باشن، یعنی نه و یک دقیقه نشه.»
25- کارهای گردان را سپردم به معاونم . چند روزی رفتم پایگاه پیش حسن. مجروح بودم. حسن گفت« برو جبهه ی شوش ، پیش معاون عملیات. بگو باقری فرستاده. » چند ماه بعد پیغام فرستاد « بیا ببین حالا میتونی یه خط رو با یه تیپ فرماندهی کنی ؟»
26- اوج گرمای اهواز بود. بلند شد، دریچه کولر اتاقش رابست. گفت: به یاد بسیجی هایی که زیر آفتاب گرم می جنگند.
27- رفتن و ماندن بچه های جبهه معلوم نبود. فقط سه نفرمان ماندیم. بعد از آن همه غذای جبهه،شام مامان حسن خوش مزه بود؛ باقالی پلو با گوشت.سیر که شدیم، هنوز کلی غذا باقی مانده بود. حسن می خندیدکه « من نمی دونم. باید یا بخورید،یا بریزید تو جیباتون ببرید.»
28- نمی شناختمش . گفت « نوبتی نگهبانی بدین . یکی بره بالای دکل ، یکی پایین ، پشت تیربار. یکی هم استراحت کنه.» به ش گفتم« نمی ریم. اصلا تو چه کاره ای؟» می خواست بحث کند. محلش نگذاشتیم. رفتیم. تا دیدمش ، یاد قضیه ی نگهبانی افتادم معرفی که می کردند بیش تر خجالت کشیدم. بعد ها هر وقت از آن روز می گفتم ، انگار نه انگار . حرف دیگری می زد.
29- چراغ اتاقش روشن بود. نشسته بود روی زمین . پاش را جمع کرده بود زیرش، دفتر را گذاشته بود روی پای دیگرش. اسم گردان ها و گروهان و جاهایی راکه باید عمل کنندف جزءبه جزء نوشت؛ طرح عملیات . دو دقیقه ای بالا تا پایین چند صفحه را پر کرد . به من گفت « طبق اینا سلاح و مسئولیت می دی.»
30- اگر بین بسیجی ها حرفی می شد می گفت « برای این حرف ها بهم تهمت نزنید. این تهمت ها فردا باعث تهمت های بزرگتری می شه. اگه از دست هم ناراحت شدید،دورکعت نماز بخوانید بگویید خدایا این بنده ی تو حواسش نبود من گذشتم تو هم ازش بگذر . این طوری مهر و محبت زیاد می شه. اون وقت با این نیروها میشه عملیات کرد.»
31- سه تا تیپ درست کرده بود؛کربلا امام حسین ،عاشورا و چند گردان مستقل. پشت بی سیم به رمز می گفت « کربلا ! امام حسین اومد؟ عاشورا ! امام حسین تنها است. » برای جا به جایی نیروها از منطقه ی آهودشت به گرم دشت می گفت « آهو ها رو بفرستین اون جاییکه هواش گرمه .» نیروی کارکشته که می خواست می گفت «کنسرو پخته بفرستین ، نه خام .»
32- عملیات طریق القدس بود. بچه ها بی سیم پشت بی سیم می زدندکه «کار گره خورده. چه کار کنیم؟» شب بود و معلوم نبود خط خودی کجاست ،خط دشمن کجا است . منتظر کسی نشد. سوار ماشین شد و رفت طرف خط.
33- کف اتاق توی یکی ازخانه های گلی سوسنگرد نشسته بود. سه نفر به زحمت جا می شدند. نقشه پهن بود جلوش. هم گوشی بی سیم روی شانه اش به توپ خانه گرا می داد ، هم روی نقشه کار می کرد. به من سفارش کرد آب یخ به بسیجی ها برسانم.به یکی سفارش الوار می داد برای سقف سنگر ها. گاهی هم یک تکه نان خالی بر می داشت می خورد.عصری از شناسایی برگشت . می گفت « باید بستان رو نگه داریم .اگه این ارتفاع رو نگیریم و آفتاب بزنه ، این چند روز عملیات یعنی هیچ» با این که خسته بود, دو ساعته چهار تا گردان درست کرد. خودش هم فرمانده یکی از گردان ها . از سر شب تا صبح حسابی جنگیدند. چهار صبح بود که حسن را بی حال و نیمه جان بردند عقب. ارتفاع را که گرفتند خیال همه راحت شد.
![]() 34- نصفه شب خبرهای جور واجور از جنوب سابله می رسید. صبر نکرد. تنها رفت . تصادفش هم از بی خوابی سه روزه اش بود. چیزی می گفت . گوشم را بردم دم دهانش .
35- نصفه شب خبر های جور واجور از جنوب سابله می رسید. صبر نکرد. تنها رفت . تصادفش هم از بی خوابی سه روزه اش بود. چیزی می گفت . گوشم را بردم دم دهانش. – کارپل سابله به کجا رسید؟ - حسن جان ! حالت خوب نیست . استراحت کن .- نه . بگو چی شد. می خوام بدونم.
36- اصرار داشت. که پیام رادیویی بفرستیم.اعلامیه بریزیم توی عراقی ها اثر داشت. هر روز توی کرخه کور کلی عراقی تسلیم می شد.
37- بعد ار عملیات ، یک سطل گرفته بود دستش و فشنگ های روی مین را جمع می کرد. می گفت «حیفه اینا روی زمین بمونه ، باید علیه صاحباش به کار بره.»
38- افسر رده بالای ارتش عراق بود. بیست روز پیش اسیر شده بود. با هیچ کدام از فرماندها حرف نمی زد. وقتی حسن آمد، تمام اطلاعاتی را که می خواستیم دو ساعته گرفت. بچه های به شوخی می گفتند « جادوش کردی ؟» فقط لبخند می زد. می گفت « به فطرتش برگشت.»
39- هی می رفت و می آمد . برای رفتن به خانه دو دل بود. یادش رفته بود نان بگیرد. به ش گفتم « سهمیه ی امروز یه دونه نان و ماسته . همینو بردار و برو. » گفت «اینو دادن این جا بخورم ، نمی دونم زنم می تونه بخوره یا نه.» گفتم « این سهم توست. می تونی دور بریزی ، یا بخوری.» یکی دو باری رفت وآمد . آخر هم نان و ماست را گذاشت و رفت.
40- خیلی فرز بند پوتینش را بست. نه شب بود. باید می رفت یکی از محور ها. گفتم « برادر حسن ! فرمانده یه محور، خودش مهر اعزام نیرو درست کرده. حرف من رو هم گوش نمی ده. چه کار کنم؟» گفت« الان می ریم.» گفتم «تا دارخوین سی کیلومتر راهه. فردا بریم.» گفت « الان می ریم.» - بیدارش کن. هنز گیج خواب بود که حسن با تندی به ش گفت «مصطفی ! چرا ادعای استقلال می کنید؟ باید زیر نظر گلف باشید. اون مهر رو بیار بینم.»مهر را که گرفت، داد به من . خودش رفت اهواز.
![]() 41- رخت خوابش دو تا پتو سربازی بود. همینطور که دراز کشیده بود، با صدای بلند می خندید. – یه کمی یواش تر. بغل دستتون اتاق فرمان دهیه . – بابا عراقی ها اومده اند تو مملکت ما می خندن، ما سر جا مون نمیتونیم بخندیم؟
42- ترکش ها که به آب می خورد، ماهی ها می آمدن بالا .تقریبا هر روز بساط ماهی کباب به راه بود. ماهی دشتی از سقف سنگر آویزان بود. بوی ماهی که به گربه خورد ، روی دوتا پا بلند شد. بدنش را حسابی کش داده بود. حسن هم دوربین عکاسی گردنش بود، عکسش را انداخت. زیر شیشه ی میزش عکس های قشنگی داشت، همه کار خودش . انگار کارت پستال .
43- نوشتن یاد داشت روزانه را اجباری کرده بود.می گفت« بنویسید چه کارهایی برای گردان، تیپ واحد و قسمتتون کردید. اگه بنویسید، نفر بعدی که میآد می دونه چه خبره. ان موقع بهتر می تونه تصمیم بگیره.»
44- گزارش های شناسایی رفت بچه ها را با دقت می خواند . یک جاهایی خط می کشید و چیز هایی مینوشت. گفت « این جا نوشتی از دست چپ تیر اندازی شد. یعنی چپ خودت یا دشمن؟ شما روبه روی هم دیگه اید، باید از قطب نما استفاده کنید. سعی کنید جهت ها را از روی قطب نما بنویسید.»
45- تعداد نفرات هر تیپ ، گرداتن، گروهان و دسته رانوشت.با توپ و تانک غنیمتی هم گردان زرهی درست کرد. ده دوازده تا گردان ، شد بیست تا تیپ . می گفت «برای تازه واردهای جنگ هم جزوه ی آموزشی می خواهیم.نیروها باید تشکیلاتی فکر کنند. بسیجی هایی که بر می گردند شهر باید گروهان و گردان هر مسجد رادرست کنند اعزام مجدد ها هم باید برگردند به یگان های خودشان، مثل مسافری که برمی گردد به خانه ش. این طوری سازمان رزم درست و حسابی داریم.»
46- فرمان ده یکی از لشکرهای ارتش بود. طرح های حسن را که می دید.می گفت« این باقری انگار چند سال دانشکده ی افسری بوده.طرح هاش کلاسیکه.حرف نداره.»
47- چند تا بسیجی کنار جاده منتظر ماشین بودند. حسن گفت «ماشینو نگه دار اینا رو سوار کنیم.» به شان گفت « اگه الان فرمان دهتون رو می دیدید ، چی می گفتید؟» یکیشان گفت« حالا که دستمون نمی رسه، اما اگه می رسید می گفتیم آخه خدار و خوش می یاد تو این گرما پیاده بریم؟ تازه غذاهایی که برامون می آرن اصلا خوب نیستو...» حسن با خنده گفت « می گم رسیدگی کنن. دیگه ؟» آن ها هم می گفتند و می خندیدند. به مقرشان که رسیدیم، پیاده شدند رفتند.
48- مقدمات عملیات فتح المبین را می چید. از بس ضعیف شده بود زود از حال می رفت. سرم که می زدند،کمی جان می گرفت و پا می شد. کمی بعد دوباره از حال می رفت، روز از نو روزی از نو.
49- بچه ها خسته بودند، خط هم شلوغ . بسیجی سن و سال داری بود. به بهانه ی بردن مجروح، راه افتاد برود عقب . حسن سرش داد زد «هی حاجی! کجا ؟ ننه ات را می خوای؟ اگر دلت شیر می خواد ، بگم برات بیارن.» طرف خنده اش گرفت. حسن را بغل کرد و برگشت خط.
50- از خستگی هر کس طرفی ولو بود. از خط برگشته بودند و منتظر برگه های مرخصی حسن وسط آسایشگاه با صدای بلند گفت « برادرا ! فرمان ده عملیات جنوب اومده ، می خواد صحبت کنه . همه تو محوطه جمع شید ! » به هم می گفتند «این همونیه که بیدارمون کرد. پس کو فرمان ده عملیات جنوب ؟ » بعد از حرف هاش ، بچه ها قید مرخصی رفت را زدند و شدند نیروی احتیاط.
51- زمین زیر گلوله های توپ می لرزید . رو به رو ؛ ردیف تانک های عراقی . گوشه ی خاکریز با چند تا بسیجی نشست دعای توسل خواند.
52- - امام صادق اشاره می کرد، اصحابش می رفتند توی تنور داغ . بسیجی ها هم این جوری اند . منطقه ی دشمنه ، تاریکه ، سی کیلومتر پیاده روی داره ، با همه ی موانع . اما بسیجی ها می رن . هر جا حرف بسیجی ها بود، می گفت «این ها پدیده ی جدید خلقتند .»
53- دیشب رفته بودند شناسایی . امشب می گفتند « دیگه نمی ریم. فرماده گردان گفته یه شب برید ، اونم برای این که شب حمله گردان رو ببرید.» سرشان داد کشید « پس فردا عملیات داریم. حرف گردان و تیپ نیست، حرف اسلامه.شما شرعا مسئولید امشب هم خلاف کردید نرفتید. برید واقعا استغفار کنید. حالا پاشید زودتر راه بیفتید، به بچه ها برسید!»
54- حسن به ش گفته بود برود خط ، ولی تازه بیدار شده بود و خواب آلود حرف می زد. از دستش عصبانی بود. می گفت «چی به ت بگم ؟ اعدامت کنم ؟ یا گوشت رو بگیرم بگم آقا برو گم شو؟ چه قدر بگم فلانی برو دنبال فلان کار ؟ وقتی نمی رید، خودم مجبورم برم. هی باید بگم آقای ایکس برو با آقای ایگرگ هماهنگی کن. تو رو به امام زمان باهم بسازید ! تو کوتاه بیا. بذار بگن فلانی کوتاه اومد . اصلا بابا ما به بهانه ی جنگ وگردان وخاک ریز باهم رفیق شدیم تا هم دیگه رو بسازیم.»
55- پشت بیش تر نامه هایی که می رسید نوشته بود« اهواز – گلف – حسن باقری .» بچه هایی که مرخصی می رفتند خیلی براش نامه می نوشتند.
![]() 56- می گفت « فرمان ده تیپ گفته توپ صد و هفت نداریم که بدیم . حالا چه کار کنیم؟» تند گفت « یعنی چی که نداریم؟ اگه می خوان گربه برقصونن، ما هم بلدیم. بابا جنگه ، سمج باشین. برو به اون فرمانده پدر سوخته بگو اگه ندی ، گردان برای عملیات نمی آرم .اون وقت ببین داره بده یا نه؟ »
57- تیر بار عراقی ها همه را کلافه کرده بود. آمده بود پشت خاکریز نقشه را پهن کرده بود و فکر می کرد.کسی باور نمی کرد فرماده لشکر آمده باشد خط.
58- برگشتنی موتورش خراب شد. بیابان و گرما کلافه ش کرده بود. باید زودتر فرم های شناساییش را می نو شت. حسن گزارش را که می خواند ، زیر چشمی نگهش کرد. برگه ها را پس داد و گفت « معلومه خسته بودی . دوباره بنویس ، ولی این دفعه با حوصله ، با دقت.»
59- از سنگرش خوب می شد، عراقی ها را شناسایی کرد. ولی دو پاش را کرده بود توی یک کفش که « نه . نمی شه .» جوشی شدم داشتم می گفتم « بابا! این فرماده دهته حسن...» ، که آستینم را کشید و گفت« ولش کن! می ریم یه جا دیگه بذار راحت باشه.»
60- عصر بود که از شناسایی آمد.انگار با خاک حمام کرده بود. از غذا پرسید. نداشتیم. یک از بچه ها تندی رفت ، از نزدیکی شهر چند سیخ کوبیده گرفت . کباب ها را که دید ، داد زد « این چیه ؟» زد زیر بشقاب و گفت« هرچی بسیجی ها خورده ، از همون بیار. نیست، نون خشک بیار.»
61- از کردستان آمده بودند. حسن نقشه را به دیوار زد و شروع کرد « این جا بلتای پایین ، این بلتای بالا ، اینم دهلیز شاوریه ... » متوسلیان با دست یواش به همت زد و جوری گفت که باقری بشنود « حاجی ! اینا رو نقشه می جنگن یا رو زمین؟»بردشان منطقه و گفت اینجا غرب نیست . تپه و قله هم نداره. زمین صافه. بچه های شناسایی چند ماه وقت گذاشتن تا این نقشه های یک پنجاه هزارم رو درست کردند. » حساب کار دستشان آومد که جنوب چه طوری است.
62- ده روز پیش گفته بود جزیره را شناسایی کنند ، ولی خبری نبود. همه ش می گفتند « جریان آب تنده ، نمی شه رد شد. گرداب که بشه، همه چیز رو می کشه تو خودش. » -خب چه بکنیم؟ می خواید بریم سراغ خدا بگیم خدایا آب رو نگه دار؟ شاید خدا روز قیامت جلوت رو گرفت، پرسید تو اومدی ؟ اگه می اومدی ، کمک می کردیم. اون وقت چی جواب می دی؟ - آخه گرداب که بشه.. . – همه ش عقلی بحث می کنه. بابا تو بفرست، شاید خدا کمک کرد.
63- بهانه می آور . امروز و فردا می کرد. می گفت« من اکه الفبای توپ رو نمی دونم ، نمی تونم ادعا کنم توپ راه می اندازم. » حسن از دستش کلافه شده بود. عصبانی گفت« برو ببین اینایی که الفبای توپ رو بلدند، از کجا یاد گرفتند .الفبا نداره که تو هم . گلوله رو بنداز توش، بزن دیگه . حالا فکر کرده قضیه یه فیثاغورثه! » - آخه باید بدونم مکانیسمش چیه ؟ چند نفری که بودند خنده شون گرتف. حسن ریز خندید «مکانیسم مال شیرینیه ، بابا . قاطی نکن.»
64- تو یکی از اتاق های سه در چهار تاریک گلف جلسه داشتند. متوسلیان ، خرازی ، ردانی پور و همت و ... خیلی سرو صدا می کردند. از تدارکات بگیر تا طرح عملیات و گله از آموزش بسیجی ها . حسن به شان گفت « می خواید بریم آمریکا از تکاورایی آموزش دیده ی قوی هیکلشون براتون بیاریم؟ بابا باید با همین بچه بسیجی های شهری و دهاتی کار کنید. اگه می تونید، این ها را بسازید. » فقط حسن حریفشان بود.
65- بچه ها از این همه جابه جایی خسته شده بودند. من هم از دست بالایی ها خیلی عصبانی بود. به حسن گفتم « دیگه از جامون تکون نمی خوریم، هرچی می شه ، بشه . بالاتر از سیاهی که رنگی نیست.»حسن خیلی شمرده گفت« بالاتر از سیاهی سرخی خون شهیده که رو زمین می ریزه.» گفتم «خسته شدیم قوه ی محرکه می خوایم.» دوباره گفت« قوه ی محرکه خون شهیده.»
![]() 66- خرمشهر رو به رومان بود. نصفه های شب با حسن از کارون رد شدیم. به چند قدمی گشتی های عراقی رسیدیم . حسن با دقت سنگر ها و جابه جایی دشمن رادید. گفت« مثل اینکه هیچ تغییری نداده ن. » گفتم « پس بار اولت نیست که می آیی این جا؟» گفت « نه. از عملیات فتح المبین دارم می آم و می رم. الان خیالم راحت شد، معلومه هنوز متوجه جابه جایی های ما نشدند. عملیات بیت المقدس را باید زود تر شروع کنیم.»
67- با این که بچه های شناسایی تی تیش مامانی نبودند، اما تاول پاها خیلی اذیتشان می کرد. حسن با سوزن تاول هاشان را ترکاند. گفت« باند پیچی کنید. شب دوباره باید برید شناسایی.»
68- پیش نهادشان برای آزادی خرمشهر ، جنگ شهری و کوچه به کوچه بود . حسن گفت« نه. اول شهر را محاصره می کنیم، بعد عراقی ها را تو خناب اسیر می کنیم.» صف طولانی اسرا رد می شد؛ روی دست هاشان زیر پوش های سفید.
69- تک عراقی های نزدیک پل خرمشهر شدید بود و فرمان ده خط با حسن چند متر عقب تر ، توی یک گودال ، گرم بحث . – آقا من می گم همه برگردند عقب. – بابا تو برو قرارگاه ، جای من. فرماندهی تیپ با خودم. همه همین جا می مونیم. جنگ خلاصه شده تو همین محور . اگه عقب بیاییم که یعنی شکست عملیات.
70- گنبد سوراخ سوراخ مسجد جامع خرمشهر دیده می شد. تانک و نفر برهای عراقی سالم تو بیابان جا مانده بود. بچه ها می خواستند غنیمت بگیرندشان ، حسن پشت بی سیم گفت « همه شو آتیش بزنید. دود و آتیش ترس عراقی ها را چند برابر می کنه. زود تر عقب نشینی می کنند.»
71- به دو می آمد قرارگاه ، بی سیم را برمی داشت ، وضعیت را می پرسید و می رفت. موقع عملیات خواب و خوراک نداشت. گرسنه که می شد، هرچه دم دست بود می خورد؛ برنج سرد یا نصف کنسروی که یک گوشه مانده ، یا نان خشک و مربا.
72- همهمه ی فرماندها در قارکه بلند بود که «عملیات متوقف بشه.» حسن یک دفعه قرمز شد و با عصبانیت داد زد «خجالت نمی کشید ؟ بیست روزه که به مردم قول دادیم خرمشهر آزاد می شه. ما تا آزادی خرمشهر این جاییم.»پس فردا خرمشهر آزاد شده بود.
73- یک روز قبل از اذان صبح رفتم وضو بگیرم. دیدم تنهایی دستشویی های مقر را می شست. گاه هم ، دور از چشم همه ، حیاط را آب و جارو می زد.
74- فرم گزارش را که خواند ، گفت « آقا جون وقتی می گم خودت برو شناسایی ، باید خودت بری ، نه کس دیگه ای رو بفرستی.» نمی دانم از کجا فهمیده بود که خودم نرفته ام شناسایی .
75- بعضی ها خسته که می شدند ، جا می زدند. از محل خدمتشان شاکی بودند . حسن به شان می گفت « می خوای تو بیا جای من فرماندهی ، من می رم جای تو . خوبه؟»طرف دیگر جوابی نداشت . سرش را می انداخت می رفت.
76- من تو اعزام نیرو بودم. دم وضو خانه . خیلی وقت ها موقع اذان می دیدم آستین هاش را بالا زده و روی صندلی کنار در نشسته . می گفت « بچه ها مواظب باشید ! مشتری های شما همه بسیجی اند. یه وقت تند باهاشون حرف نزنید.»
77- « نمی شه » تو کار نیارید. زمین باتلاقیه که باشه برید فکر کنید چه طور میشه ازش رد شد. هر کاری راهی داره.
78- حرفشان این بود که قرار گاه برنامه ریزی درست و حسابی ندارد. نیرو را مثل مهره ی شطرنج جا به جا می کند . می گفتند « نیرو مگر چه قدر توان داره ، بچه ها مرخصی می خوان.منطقه باید تعیین تکلیف کنه.» از دستشان عصبانی بود. – تیپ و لشکر مگه وزارت خونه ست؟ بابا هیچ کس غیر از خودتون جنگ رو پیش نمی بره . اگه فکر می کنین منطقه می گه قضیه رو بررسی می کنیم و کادر می فرستیم، نه خیر هیچ چی نمی شه . محکم می گم باید برگردید و خودتون کارها رو درست کنید . همین.»
79- ساعت دو سه نصفه شب بود. کالک را گذاشت و گفت « تا صبح آماده ش کنید.» کمی مکث کرد و پرسید « چیزی برا خوردن دارید؟» گوشه ی سنگر کمی نان خشک بود همان ها را آب زد و خورد.
80- همه ی کارهاش تند و تیز بود. حتی رانندگی کردندش . به دژبانی که رسیدیم ، به من اشاره کرد و خیلی جدی گفت « فرماده عملیات جنوبه .» دژبان در را باز کردند. وقتی رد شدیم ، باز شوخی و خنده اش شروع شد. « فرمان ده عملیات جنوب.»
81- خودش رفته بود سرکشی خط . خاک ریز بالا نیامده ، لودر پنچر شده بود. سراغ فرمانده گردان را هم از ستاد لشکر گرفت.خواب بود. – یعنی چی که فرماده گردان هفت کیلومتر عقب تر از نیروها شه؟ اگه قراره گردان با بی سیم هدایت بشه، از مقر تیپ این کار رو می کردیم. وقتی فرمانده گروان از پشت بی سیم می گه سمت راست فشاره ، فرمان ده گردان باید با گوشت و خونش بفهمه چی می گه . باز توقع داریم خدا کمک کنه. این جوری نمی شه. فرمانده گردان باید جلوتر از همه باشه.»
82- از پشت خط باید فرماندهی می کرد. اما قرار را که برده بود توی خط. بچه ها نرسیده بودند. پشت خاکریز ، یک گردان هم نمی شدیدم.هم با کلاش تیراندازی می کرد، هم با بی سیم حرف می زد.
83- تانک های عراقی داشتند بچه ها را محاصره می کردند. وضع آن قدر خراب بود که نیروها به جای فرمانده لشکر مستقیما به حسن بی سیم می زدند. – همین الان راه می افتی، می ری طرف نیروهات ، یا شهید می شی یا با اونا برمی گردی. خیلی تند و محکم می گفت.- اگه نری باهات برخورد می کنم . به همه ی فرمانده ها هم می گی آرپی جی بردارند مقاومت کنن. فرمانده زنده ای که نیروهاش نباشن نمی خوام.
84- اگر هوا روشن می شد، بچه ها درو می شدند. همه شان از خستگی خواب بودند. با سر و صدا بچه ها را بیدار کردند. باقری و رشید دست و پای بعضیشون رو می گرفتند که از سنگر بذارن بیرون.بیدار که می شدند می گفتند «وسایلمون ؟» . حسن می گفت « شما برین عقب ، یه کاریش می کنیم.» رنگ صورتش پریده بود. اشک می ریخت . مدام می گفت «من فردا جواب مادرای اینا رو چیبدم؟»
![]() 85- توپش پر بود. هه ش می گفت « من با اینا کار نمی کنم.اصلا هیچ کدومشون رو قبول ندارم. هرچی نیوی با تجربه ست ، گذاشتن کنار . جواب سلام نمی دن به آدم.» آرام که شد حسن به ش گفت « نمی تونی همچین حرفی بزنی. یا بگی حالا که آقای ایکس شده فرمانده ، ما نستیم.اگه می خوای خدا توفیق کارهات رو حفظ کنه، هیچ کاری به این کارا نداشته باش.اگه گفتن برید کنار، می ریم .خدا گفت چرا رفتی؟ می گیم آقای ایکس مسئول بود گفت برو، رفتیم .» دیگه عصبانی نبود. چیزی نگفت . پا شد و رفت.
86- گردان محاصره شده بود. تانک ها از روی بچه ها رد شدند. فقط هشتاد نفر برگشتند . عصبانی عصبانی بود. می گفت « مگه نگفتن اون گردانی که هشت کیلومتر پیش روی کرده ، سریع بگین بیاد عقب؟ گفتید اومده . چرا فرمانده لشکر و گردان اجتهاد می کنن گردان بمونه ؟ عملیات تموم شد، یه کلمه به ما نگفتید بابا این گردان محاصره س . ما می گیم ساعت نه و نیم اسم رمز رو می گیم . نگو دو ساعت و نیم گذشته ،نیرو حرکت نکرده ؛ شما هم لازم نمی بینی یه اطلاع بدی . چه قدر تا حالا گفتیم گزارش اشتباه برامون مسئله داره؟» چند لحظه ای هیچ کس حرفی نمی زد . همه ساکت بودند. گفت « از وقتی این خبر رو شنیدم ، به خدا کمرم شکسته .»
87- عملیات رمضان تازه تمام شده بود. همه خسته بودند . حسن وسایلش را می گشت ؛ دنبال چیزی بود . گفتم « چی می خوایی؟» گفت « واکس . می خوام کفشامو واکس بزنم، باید بریم جلسه .»
88- سی چهل درصد نیروهای تیپ شهید شده بودند؛ بقیه هم می خواستند برگردند. این جوری همه باید عوض می شدند؛ چه ستاد، چه طرح و برنامه و چه مهندسی. حسن گفت« خب ، کی می مونه تو تیپ ؟ این طوری باید هر سه ماه یک تیپ درست کنیم،که فقط اسمش تیپه . بابا! جنگیدن موقتی نیست . باید با جنگ اخت شد. جنگیدن برای سپاه واجب عینی صد در صده به تک تک شما هم احتیاجه . کادر تیپ باید ثابت باشه. غیر از این راه دیگه ای نیست.»
89- رفته بودیم شناسایی . فاصله ی ما با نفربرهای عراقی کمتر از صد متر بود. از بالای خاکریز خط عراقی ها را نگاه می کردم . هرچه می دیدم، می گفتم . یک دفعه حسن گفت « زود بیا پایین بریم » شصت هفتاد متر دور نشده بودیم که یک خمپاره خورد همان جا .
90- باید می رفت تهران . فرمان ده ها جلسه داشند. خانمش را بردند بیمارستان. هرچه گفتم« بمان، امروز پدر می شی. شاید تو را خواستند.» گفت «خدایی که بچه داده،خودش هم کاراش رو انجام می ده.»
![]() 91- طرف وقتی رسید که دفتر مخابرات بسته بود. حالش گرفته شد . با اخم و تخم نشست یک گوشه . – چرا اینقدر ناراحتی. چی شده ؟ - اومدم تلفن بزنم. می بینی که بسته اس. – خوب یا بریم از دفت فرماندهی تلفن کن. – فرمان دهت دعوا نکنه. برات مشکل دست می شه ها. – نه ، تو بیا . هیچی نمی گه . دوستیم باهم. می گفت « مسئول تداکتم. اگهنرومبچه ها کارشون لنگ می مونه.» - نگران نباش . می رسونمت. – تو چه کار می کنی این جا ؟ اسمت چیه ؟ - باقر . راننده ی فرمان ده ام . بچه ی میدون خراسونم. – اسم تو چیه ؟ بچه ی کجایی ؟ - مهدی. منم بچه ی هفده شهریورم. – پس بچه محلیم. کلی حرف زدند، خندیدند. وقتی می خواست پیاده بشه ، به ش گفت « اخوی ،دعا کن ما هم شهید بشیم.»
92- حسن مزه می ریخت . با بگو و بخند صبحانه می خردند . می خواست عکس بگیره . به جعفر گفت « بذار ازت یه عکس بگیرم ، به درد سر قبرت می خوره .» بعد گفت « ولی دوربین که فیلم نداره.» - آخه می گی فیلم نداره. اون وقت می خوای ازم عکس بگیری؟ گفت « خوب اسلاید می شه برای جلو تابوتت. خیلی هم قشنگ می شه.»
93- داشتم براین نماز ظهر وضو می گرفتم، دست ی به شانه ام زد. سلام و علیک کردیم. نگاهی به آسمان کرد و گفت« علی ! حیفه تا موقعی که جنگه شهید نشیم. معلوم نیست بعد از جنگ وضع چی بشه. باید یه کاری بکنیم . » گفتم «مثلا چی کار کنیم؟» گفت « دوتا کار ؛ اول خلوص،دوم سعی و تلاش .»
94- دیر می آمد ، زود می رفت وقتی هم که می آمد چشم هاش کاسه ی خون بود . نرگس برای باباش ناز می کرد. تا دیر وقت نخوابید . گذاشتش روی پاش و بابایی خوند تا می خواست بگذاردش زمین ، گریه می کرد. هرچی اصرار کردم بچه رابده، نداد . پدر و دختر سیر هم دیگر را دیدن.
![]() 95- فرمان ده های تیپ ها بودند؛ خرازی ، زین الدین ، بقایی و.... حرف های آخر را زدند و شب حمله مشخص شد. حسن شروع کرد به نوحه خواندن. وقتی گفت « شهادت از عسل شیرین ترست» هق هقش بلند شد. نشست روی زمین و زار زد. از اول روضه رفته بود سجده . کف سنگر سه تا پتو انداخته بودند. سر که برداشت از اشک ، تا پتوی سوم خیس شده بود.
96- باران تندی می بارید. خیس آب شده بود. آب رود خانه تا روی پل بالا آمده بود. بچه ها باید برای عملیات رد می شدند. خودش آمده بود پای پل ، بجه ها را یکی یکی رد می کرد.
97- تا رکعت دوم با جماعت بود.نماز تمام شد، اما حسن هنوز وسط قنوت بود.
98- مثل همیشه صبح زود نرفت . ناخن های نرگس را گرفت. سر به سرش گذاشت و بازی کرد. می گفت « ببین پدر سوخته چه قدر شیرین شده. خودشو لوس می کنه .» یکی دوبار رفت بیرون،دوباره برگشت . چند تا کاست داد و گفت « حرف های خوبی داره. گوش کن، حوصله ات سر نمی ره.» همیشه می گفتم « به دوستات بگو اگه شهید شدی، من اولین نفری باشم که باخبر می شم.» از صبح اخبار گوش نکرده بودم . دوستم تلفن کرد و گفت « اخبار گفته چند نفر شهید شدند.اسم مجید بقایی رو هم گفتن.نفر اول را نشنیدم کیه .» نخواستم باور کنم نفر اول غلام حسین است.
99- روزهای آخر بیش تر کتاب « ارشاد » شیخ مفید را می خواند . به صفحات مقتل که می رسد، های های گریه می کرد. هرچه گفتند «تو هم بیا بریم دیدن امام» گفت « نه، بیام برم به امام بگم جنگ چی ؟ چی کار کردیم ؟ شما برید، من خودم تنها می رم شناسایی » گلوله ی توپ که خورد زمین ، حسن دستی به صورتش کشید . دو ساعتی که زنده بود، دائم ذکر می گفت. فکر نمی کردم که دیگه این صدا را نشنوم.
100- بلند بلند گریه می کردند . دخترش را که آوردند، گریه ها بلند تر شد. شانه های فرمانده سپاه می لرزید. بازوش را گرفتم گفتم « شما با بقیه فرق دارین. صبور باشین.» طاقتش طاق شد . گفت «شما نمی دونین کی رو از دست دادیم. باقری امید ما بود، چشم دل وامید ما....»
|
|
| یادمان شهدای بیت المقدس1/زندگی و وصیت نامه سردار شهید محسن وزوایی |
| ساعت ۱٢:٢٧ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱ کلمات کلیدی: جبهه وجنگ ، شهید محسن وزوائی ، بیوگرافی ، عکس |
|
بزرگترین خطر انقلاب آفت نفوذ خطوط انحرافى در خط امام است/ جنازه ام را روی مین ها بیاندازید
|
|
| تصاویری از شهید همت که کمتر دیده اید |
| ساعت ۱:۱٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۳ کلمات کلیدی: حاج همت ، جبهه وجنگ ، عکس |
|
|
|
| تصاویری از شهید حاج عبدالحسین برونسی |
| ساعت ۱٢:٢۱ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٥ کلمات کلیدی: جبهه وجنگ ، شهید عبدالحسین برونسی ، عکس |
|
سردار شهید حاج عبدالحسین برونسی، فرمانده تیپ جواد الائمه(ع) از لشکر 5 نصر- شهادت 25 اسفند 1363، عملیات بدر
|
|
| ساعت ۱٢:۱٧ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٥ کلمات کلیدی: جبهه وجنگ ، شهید عبدالحسین برونسی |
|
بازگشت شهید برونسی؛ نظرکرده حضرت زهرا(س)
![]() گروه فرهنگی: نمیشود کتابخوان حرفهای بود و نام پرفروشترین کتاب دفاع مقدس یعنی «خاکهای نرم کوشک» را نشنید؛ کتابی که روایتگر خاطراتی از شهید عبدالحسین برونسی است. البته شهید برونسی نامی آشنا برای همه مردم ایران به ویژه خراسانی هاست؛ اوستا عبدالحسین روزگاری با هدف کسب روزی حلال و عدم همکاری با طرح موسوم به انقلاب سفید محمدرضا شاه، دیار خود را رها کرد و به مشهد رفت. او سالهای زیادی را در مشهد زندگی کرد و با فعالیتهای گسترده انقلابی خود نقش بسیار موثری در افزایش آگاهی مردم این شهر با آرمانهای انقلاب و امام (ره) داشت. شهید برونسی پس از پیروزی انقلاب هم به عنوان نیروی داوطلب به جبهه رفت و با اینکه به عنوان یک کارگر ساده شناخته میشد که تحصیلات آکادمیک هم نداشت اما به دلیل صاف بودن ضمیر، به کراماتی دست یافت که همرزمانش را به غبطه واداشته بود. در کتاب خاکهای نرم کوشک که روایتگر خاطراتی از این شهید است، به برخی عادات و خصوصیات شهید برونسی که سبب شد تا به این مقام دست پیدا کند، اشاره شده است؛ خصوصیاتی که باعث شد تا یک کارگر ساده و بیسواد ساختمان، علاوه بر اینکه به درجاتی مانند فرماندهی تیپ هجده جوادالائمه (سلام الله علیه) برسد، شخصا مورد لطف و مدد الهی از جانب برترین بانوی عالم قرار بگیرد.
|
|
| "جمله تلخ" هاشمی که سردار رشید یارای گفتن آن را ندارد |
| ساعت ۱:۱٩ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٤ کلمات کلیدی: جبهه وجنگ ، میر حسین موسوی ، اکبر هاشمی رفسنجانی |
![]() جانشین رئیس ستادکل نیروهای مسلح بعضی از مسئولان و مقامات عمدتا به خواست نظامیان با نگاه سیاسی جواب میدادند و بعد از فتح خرمشهر تنها جمله «بروید با همین وضع موجود بجنگید» را در مقابل خواستههای ما به کار میبردند و میگفتند اگر هم نمیتوانید، بروید به امام (ره) بگویید ما نمیتوانیم و ما که میدانستیم میخواهند از ما اعتراف بگیرند جواب میدادیم که هرگز چنین کاری را نخواهیم کرد.
به گزارش شبکه ایران، سردار غلامعلی رشید، جانشین رئیس ستادکل نیروهای مسلح در نشست واکاوی عملیات والفجر 8 گفت: به اعتقاد من استراتژی که امام (ره) بعد از فتح خرمشهر اتخاذ کرده بودند و بعد از دو جلسه با اعضای شورایعالی دفاع برای ورود به خاک عراق تصمیم گرفته شده بود، سیاسیون آن استراتژی را تقلیل داده بودند و یک استراتژی جنگ محدود در ذهن داشتند که در حقیقت به پیروزی کامل فکر نمیکردند، چون تامل امام (ره) در دو جلسه حکایت از نکتهای میکند و در حقیقت میخواستند این نکته را تفهیم کنند که ورود به خاک عراق یک جنگ اساسی است و باید تا پایان رفت. جانشین رئیس ستادکل نیروهای مسلح اظهار داشت: سیاسیون به این فکر میکردند که ما یک عملیات موفق انجام دهیم تا جنگ پایان یابد. امام خمینی(ره): جنگ جنگ تا رفع فتنه در عالم در ادامه خبر روزنامه تهران امروز آمده است که "امام(ره) در پاسخ به برخی گروهکها و براساس نص صریح قرآن فرمودند: «جنگ جنگ تا رفع فتنه در عالم» و رزمندگان ما شعار میدادند تا پیروزی. ولی بهطور مشخص بعضی از سیاسیون و مقامات میگفتند جنگ جنگ تا یک عملیات. به ما میگفتند شما یک عملیات انجام دهید و به خانههایتان برگردید. این جمله را در شب عملیات خیبر و فاو هم به ما گفتند. ولی بعد از فتح فاو به دلیل بیاعتنایی دشمن ثابت شد که این استراتژی شکستخورده و جنگ با انجام یک عملیات موفق به پایان نمیرسد." در سال 63 و 64 فریاد میزدیم که چرا دولت میرحسین وارد جنگ نمیشود رشید افزود: در جریان فتنه 88 خیلی از دولت میرحسین موسوی حرف میزدند در حالی که ما در سال 63 و 64 فریاد میزدیم که چرا دولت وارد جنگ نمیشود. در حالی که در یک سندی که در عملیات خیبر و بدر به دست ما آمده بود مشخص شد که وزیر نفت عراق به دستور صدام سهماه در کنار یک فرمانده لشگر در حاشیه دجله زندگی کرده بود و بعد گزارش داده بود که پس از سه ماه زندگی در کنار یک فرمانده لشگر چه امکاناتی را به لشگر داده است. ما آرزو داشتیم که حتی یک شب وزیر در قرارگاهها حضور پیدا کند. در پایان جنگ و بعد از پذیرش قطعنامه که این دولت به ستاد فرماندهی کل قوا تبدیل شده بود من و شمخانی به تهران آمده بودیم و اوضاع و احوال جبهه را نقل میکردیم، دو، سه وزیر تندتند مینوشتند بهطور مشخص بهزاد نبوی که معاون لجستیک و خاتمی که معاون تبلیغات شده بود. آنجا گفتم واقعا تمام این نکاتی که مینویسند برای شما ناشناخته است و آنان گفتند که ما در این جنگ مثل مردم عوام بودیم. بروید با همین وضع موجود بجنگید! وی با اشاره به اینکه به اعتقاد من سیاسیون برنامهای جدی برای ادامه جنگ نداشتند، گفت: بعضی از مسئولان و مقامات عمدتا به خواست نظامیان با نگاه سیاسی جواب میدادند و بعد از فتح خرمشهر تنها جمله «بروید با همین وضع موجود بجنگید» را در مقابل خواستههای ما به کار میبردند و میگفتند اگر هم نمیتوانید، بروید به امام (ره) بگویید ما نمیتوانیم و ما که میدانستیم میخواهند از ما اعتراف بگیرند جواب میدادیم که هرگز چنین کاری را نخواهیم کرد. آقای هاشمی گفتند ما بند پوتین این نیروها را هم نمیتوانیم تامین کنیم جانشین رئیس ستادکل نیروهای مسلح با اشاره به دفترچه خاطرات جنگ خوداظهارداشت: در تاریخ 8 خرداد 64 در این دفترچه نوشتهام؛ صبح ساعت 7 به اتاق فرماندهی کل سپاه رفتم. برادر رحیم(صفوی) و شمخانی آمدند بعد مطالب جمعبندی شده در طول 10 روز گذشته را به بحث گذاشتیم و نکات لازم را برای مطرح شدن در حضور آقای رئیسجمهور و رفسنجانی در نظر گرفتیم. یک ساعت بعد برادران دیگر هم آمدند. برادر غلامپور، بشردوست، علایی، محتاج و مبلغ. ساعت 9:30 سوار ماشین شدیم و به مقر ریاستجمهوری رفتیم، برادر محسن رضایی نتایج بحثها را مطرح کرد. آقای رئیسجمهور چهرهاش بشاش بود و از مباحث استفاده میکرد ولی از همان ابتدا آقای هاشمی ناراحت بود و بالاخره وی در پایان جلسه آب پاکی روی دست ما ریخت، این جلسه یکی از سرنوشتسازترین جلسات جنگ بود و مطالب پیش امام (ره) برده شد ما با حیرت بیرون آمدیم. در این جلسه ما طرح 500 گردان و امکانات داخل کشور را ارائه کردیم و گفتیم اجازه دهید با همین امکانات موجود از 300 هزار بسیجی استفاده شود، در حد نیاز صنعت کشور مقدورات و لوازمی مثل پوتین، کفش و تفنگ را برآورده کنند تا ما عملیات اول را با 300 هزار بسیجی برآورده کنیم. ولی آقای هاشمی گفتند ما بند پوتین این نیروها را هم نمیتوانیم تامین کنیم، حالا یک جملهای دیگر نیز گفت که از بستلخ و گزنده بود یارای گفتن را ندارم. |
|
| روایت هاشمی از گلایههای عزیز جعفری،کوثری و محصولی |
| ساعت ۱:۳۳ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٢ کلمات کلیدی: اکبر هاشمی رفسنجانی ، جبهه وجنگ |
|
سایت هاشمی رفسنجانی با انتشار خاطرات روزانه وی در سال 66 نوشت: ساعت سه و نیم صبح بیدار شدم و دیگر نخوابیدم. حدود ساعت شش صبح طلوع فجر است. برف میبارید و تا عصر ادامه داشت. خاطرات دو روز را بعد از نماز نوشتم. اخبار رادیو بی بی سی را گرفتم. مطلب مهمی نداشت، جز رفع خطر شهر خوست افغانستان. عراق در حمله هوایی به ترمینال خارک تلفاتی وارد کرده است۱/ امروز [اول ژانویه] روز اول سال میلادی است. پیش از ظهر فرماندهان لشکرهای عمل کننده آمدند و نیازها و کمبودها را مطرح کردند: ضعف مهندسی، کم شدن حمایت شورای پشتیبانی جنگ استانها برای لشکرهای خودشان بعد از جهاد مالی، کمبود پادگان و عقبه مخصوصاً در منطقه شمال غرب کشور، تاخیر حقوق سربازها و... ادامه عملیات را با فرماندهان قرارگاهها بررسی کردیم۲/ عصر تا نزدیک مرز - رود چومان در شمال ماؤوت - رفتیم. جاده کوهستانی و آسفالت است که آسیب زیادی دیده و برف آن را پوشانده بود. تا غروب رفتیم و سپس برگشتیم. در بین راه، روستاهای اطراف جاده در دره که قبلاً مرکز تغذیه ضدانقلاب بوده و اکنون امن است مشاهده میشد. ولی پایگاههای سپاه و ژاندارمری در نقاط حساس مستقر هستند و در شب با برق، این پایگاهها روشن بودند. گشتی در شهر بانه زدیم و به مقرمان برگشتیم. فرماندهان توپخانه و لجستک سپاه، گزارش وضع را دادند و نیازها را گفتند۳/ عصر تا نزدیک مرز - رود چومان در شمال ماؤوت - رفتیم. جاده کوهستانی و آسفالت است که آسیب زیادی دیده و برف آن را پوشانده بود. تا غروب رفتیم و سپس برگشتیم. در بین راه، روستاهای اطراف جاده در دره که قبلاً مرکز تغذیه ضدانقلاب بوده و اکنون امن است مشاهده میشد. ولی پایگاههای سپاه و ژاندارمری در نقاط حساس مستقر هستند و در شب با برق، این پایگاهها روشن بودند. گشتی در شهر بانه زدیم و به مقرمان برگشتیم. فرماندهان توپخانه و لجستک سپاه، گزارش وضع را دادند و نیازها را گفتند۴/ ۱- ارتش عراق در اطلاعیه نظامی شماره ۱۲۹۷۱ اعلام کرد: « در ساعت ۲۲ امشب، هواپیماهایش به یک هدف بسیار بزرگ دریایی در نزدیکی سواحل ایران حمله کرده و ضربه دقیق و مؤثری به آن وارد ساختند.» گزارش خبرگزاری جمهوری اسلامی حاکی است که در ساعات ۴۰ : ۲۲ و ۴۳ : ۲۲ دو فروند کشتی پدافندی مستقر در اطراف خارک مورد اصابت موشک های هواپیماهای عراق قرار گرفته و خساراتی به آنها وارد شده است. در این حملات ۳ تن شهید و ۹ تن مجروح شده اند و یک تن نیز مفقود شده است. با این حال، نظر منابع خبری آن است که در شش روز گذشته، وضعیت خلیج فارس با آرامش نسبی توأم بوده است. به گزارش خبرگزاری رویتر، این آرامش ممکن است به سبب ورود و خروج دو کاروان از نفتکش های کویتی تحت اسکورت ناوهای آمریکا بوده باشد. ۲- در این جلسه فرماندهان سپاه قصد داشتند مسائل و مشکلات موجود را به طور کامل مطرح کنند، زیرا به نظر آنها آقای هاشمی به عملیات شمال، سخت امیدوار است، در حالی که واقعیت غیر از این است. علاوه بر این، آقای هاشمی نیز مایل بود که همه مشکلات را بشنود. با این ذهنیت، فرماندهان یگان ها به بیان گزارش پرداختند. آقای صادق محصولی فرمانده لشکر ۶ پاسداران، درباره مشکلات یگان خود گفت:« ما در زمینه چادر استقرار دسته جمعی، دچار کمبود هستیم و نیرو را نیز به تناسب تعداد چادرهای موجود جذب می کنیم. به لحاظ وسایل مهندسی نیز دچار کاستی هستیم و در زمینه استحکامات مثل گونی، پلیت و ... در مضیقه به سر می بریم.» آقای محصولی کمبود ملزومات انفرادی همچون پوتین را از دیگر مشکلات یگان خود برشمرد: « الان برای پنج گردان که باید عملیات کند، ۷۰۰ جفت پوتین به ما داده اند، در حالی که نیاز ما ۱۵۰۰ جفت بوده است. لباس فرم هم کم داریم، تا جایی که بعضاً نیروها تا یک ماه با لباس شخصی در داخل پادگان به سر می برند.» ایشان مشکل بعدی را نداشتن جیره غذایی کافی ذکر کرد و افزود:« برای نیروهای در خط درخواست ۲۵ هزار عدد کنسرو کرده ایم که ۷ هزار عدد داده اند.» محصولی سپس درباره روانداز نیروها گفت:« کمبود پتو هم مشکل ما است، به گونه ای که بچه ها از سرمای شدید رنج می برند.» آقای محصولی مشکلات دیگر یگان خود را خودرو، آمبولانس، بنز ۹۱۱ و پول اعلام کرد و درباره مشکل آخری گفت:« پول بسیار کم داریم، مخصوصاً برای پرداخت کرایه وسایل نقلیه ، جرثقیل، کارهای ساختمانی و تعمیرات دچار ضیق مالی هستیم.» مشکل دیگر لشکر ۶ کمبود سلاح سنگین عنوان شد. فرمانده بعدی، آقای استوار بود که به طرح مشکلات تیپ ۳۵ امام حسن(ع) پرداخت. ایشان در بیان مسائل یگان خود ابتدا مشکل مالی و کمبود خودرو را مطرح کرد و افزود:« ما برای حل این دو معضل باید برویم با مردم آن را حل کنیم.» استوار مشکل تغذیه و امکانات غذایی را نیز جزو کاستی های تیپ ۳۵ برشمرد. در این هنگام آقای هاشمی گفت: «مسائل را به گونه ای بگویید که بتوان برای حل آنها اقدامی انجام داد؛ مثلاً سپاه می آید یگان درست می کند که به مدت یک روز در یک جا باشد [ و آن وقت برای آن امکانات می خواهد]. یک چنین قدرتی را هیچ کشوری ندارد که این گونه یگان را تأمین کند، آمریکا هم نمی تواند یک چنین ارتشی را درست کند. الان یک میلیون سرباز داریم که باید تدارک شوند.» ایشان درباره جبهه شمال گفت: « شما هفت سال در این جبهه، جنگ نداشتید و برای اولین بار می خواهید در زمستان اینجا بجنگید [طبیعی است که بعضی کاستی ها را داشته باشید]. در مجموع، اوضاع کشور و وضع سپاه را در نظر بگیرید، بعد مسائل را بیان کنید.» در پی صحبت های آقای هاشمی، آقای محمد علی (عزیز) جعفری، فرمانده قرارگاه قدس، گفت:« مشکلاتی که بچه ها دارند، یک واقعیتی است که به غیر از نیروهای مردمی، هیچ کس تاب تحمل آن را ندارد. با توجه به این شرایط، شما روی ۳۰ درصد توان باید حساب کنید؛ ۷۰ درصد توان ما در شمال صرف مشکلات و جو می شود.» این اظهارات موجب نگرانی آقای هاشمی شد. ایشان در پاسخ آقای جعفری، گفت: « نه، این طور نگویید؛ اینجا حدود ۲۰۰ گردان باید بجنگد. شاید امکانات در جنوب بیشتر باشد، اما من امیدم اینجاست و آثار عملیات اینجا بیشتر است. کار در جنوب بیشتر به خاطر آن است که دشمن به شمال نیاید.» سپس آقای آقابابایی فرمانده تیپ ۱۸ الغدیر مشکلات یگان خود را مطرح کرد. ایشان نیز به کمبود چادر اشاره کرد و اینکه بسیجی ها روز و شب را باید در آن بگذرانند و افزود: « سرما بچهها را خیلی اذیت می کند و بسیاری از آنها هم مریض شده اند.» آقای حیدر پور فرمانده تیپ ۴۸ فتح نیز به مشکلات و مسائل قضایی که برخی نیروهای یگانش با آن مواجه شده بودند اشاره کرد. آقای پروین رئیس ستاد لشکر ۱۰ سید الشهدا، کمبود جا، کمبود قطعات یدکی وسایل نقلیه، کمبود آمبولانس و تویوتا و دوربین دید در شب و پوشاک را مهمترین مشکلات و نیازهای یگان خود اعلام کرد. ایشان نیز رفتار نامناسب با پدر شهید جنگروی از فرماندهان قبلی لشکر را یادآور شد. آقای محمد کوثری فرمانده لشکر ۲۷ حضرت رسول(ص)، با صحه گذاشتن به گفتههای فرماندهان، بیش از هر چیز به سرمای منطقه و کمبودها جهت مقابله با آن، پرداخت: «نیروهای ما می گویند، حاضریم ده برابر آتش شلمچه را تحمل کنیم ولی اینجا نمانیم! خود ما و نیروها به خاطر سرما حاضریم هر چه سریع تر عملیات انجام شود. اینجا ۷۰ درصد جنگ با طبیعت است و هر چه زمان عملیات عقب بیفتد، برای ما سخت تر است.» ایشان مشکل دیگر یگان را نیاز مالی ذکر کرد و افزود:« آقای رفیق دوست وزیر سپاه، می گوید اعتباری ندارد.» آقای هاشمی در پاسخ به این بخش از سخنان آقای کوثری، گفت که ایشان پریروز اعتبار ارزی گرفته است. آقای هاشمی پس از شنیدن مشکلات، خطاب به آقای شمخانی فرمانده نیروی زمینی و قائم مقام سپاه، گفت: « واحد تشکیل ندهید و اگر تشکیل دادید، باید امکانات بدهید.» در مجموع در این جلسه علاوه بر این مسائل، درخواست های سپاه از ارتش، موضوع مهندسی و جهاد سازندگی و هماهنگی و تقدم عملیات جنوب بر عملیات شمال، بررسی شد. آقای هاشمی با اجرای عملیات در جنوب قبل از انجام عملیات در شمال مخالف بود چون معتقد بود که شروع عملیات در جنوب قبل از عملیات شمال، موجب می شود که دشمن عملیات جنوب را اصلی و عملیات شمال را فرعی بپندارد. پس از جلسه، هدف های عمده سپاه در عملیات شمال ـ که اطلاع از آن برای آقای هاشمی اهمیت داشت ـ مطرح گردید. آقای هاشمی از آقای شمخانی پرسید:« راهکارهای شما در جبهه شمال چیست؟» فرمانده نیروی زمینی سپاه در پاسخ، سد دوکان، ارتفاعات ازمر و تسلط بر شهر سلیمانیه و ادامه عملیات به طرف کرکوک را سه هدف کلان سپاه در شمال، برشمرد. ۳- موضوع اصلی از نظر فرماندهان، تعویق زمان عملیات و مؤثر نبودن آن بود، اما آنها به مشکلات کلی تری اشاره کردند که موجب چنین وضعی شده است. آقای احمد کاظمی فرمانده لشکر ۸ نجف، درباره این نظر که ظرف چند روز با عقب و جلو بردن نیروها، نمی توان ارتش عراق را غافلگیر کرد، براین اعتقاد بود:« ما باید اندیشه ای کنیم که سیستم ارتش عراق را به هم بزنیم. دشمن همه چیز ما را فهمیده و اینکه یک هفته منطقه را خلوت کنیم، مطلب تازه ای نیست و ثمر بخش هم نمی باشد.» ایشان تأکید داشت که باید روش ها را تغییر داد. آقای فتوحی از لشکر ۱۷ علی ابن ابیطالب(ع) نیز ضمن بی تأثیر دانستن اقدام فریب در هور، گفت: « چون عملیات ما منحصر شده به چهار ماه آخر سال، دشمن کاملاً از برنامه ها مطلع است.» آقای زاهدی نیز براین باور بود که باید تدابیری اندیشید که فرماندهی دشمن غافلگیر شود. فرمانده "لشکر ۴۱ ثارالله" آقای قاسم سلیمانی، کمی تندتر به موضوع پرداخت: « ما برای جنگ فاقد برنامه هستیم. بعد از "کربلای ۵" من واقعاً نمی دانستم هدف چیست و در آینده می خواهیم چه کار کنیم. ما یک برنامه مشخص برای شش ماهه آینده نداریم؛ مثل آدم های سرگردان هر روز یک جا هستیم. ایشان با رد نظر آقای رضایی مبنی بر تعویق زمان عملیات، معتقد بود که باید هر چه زودتر عملیات انجام شود. درباره این مطالب، بحث های مفصلی شد و در خصوص وضعیت دشمن نیز مطالبی گفته شد. در این باره دو سه نکته جلب توجه می کرد؛ از جمله اینکه از قول یک پناهنده عراقی گفته شد که یگان های در خط، عوض شده اند و دستور مراقبت شدید داده شده است. آقای علی زاهدی فرمانده لشکر۱۴ امام حسین(ع) نیز تایید کرد که پریشب حدود ۴۰ ایفا پر از نیرو از جاده البحار به طرف نخلستان ها، نیروها را پیاده کرده اند. در پایان این جلسه، آقای رحیم صفوی جانشین فرمانده نیروی زمینی سپاه گفت که تدابیر فرماندهی کل درباره جا به جایی و دیگر مسائل طی ده روز آینده ، به طور کتبی ابلاغ خواهد شد. ایشان سپس خطاب به فرماندهان تأکید کرد: « روی اصل عملیات، خدای ناکرده شیطان در شما نفوذ نکند! غیر از اینجا ( فاو) جای دیگری که بشود عملیات انجام داد، وجود ندارد. بدانید همین قدر که شما شل بشوید، در دیگران (سایر مدیران و سایر فرماندهان یگان) تأثیر دارد.» امروز در قرارگاه کربلا، آقای غلامپور درباره فعالیتهای قرارگاه نصرت در هور نیز با آقای علی هاشمی گفت وگو کرد. منبع متن روز شمار : کتاب کارنامه و خاطرات سال ۱۳۶۶ « دفاع و سیاست » – دفتر نشر معارف انقلاب |
|
| عملیات در عمق 210 کیلومتری عراق بدون یک شهید و فرماندهای که آخرین نفر به ایران |
| ساعت ۱:٢۸ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٥ کلمات کلیدی: جبهه وجنگ ، مطالب خواندنی |
|
سرهنگ مقدادی از رزمندگان دفاع مقدس در جمع بسیجیان و سپاهیان کارگر و کارفرمای استان گیلان که با حضور صادق محصولی وزیر رفاه و تأمین اجتماعی سخنرانی میکرد، بهمناسب هفته دفاع مقدس، با یادآوری خاطرهای از عملیات موفق فتح یک در عمق 210 کیلومتری خاک عراق، در مورد لشکر عملیات کننده که لشکر شش ویژه پاسداران به فرماندهی صادق محصولی است، نکاتی بیان کرد: گرامی میداریم یاد و خاطره حضرت امام (ره) ، شهدا و هشت هزار شهید استان گیلان در دفاع مقدس. بیست و چهار سال پیش بود، تیر ماه سال 1365 به همراه حدود هشت تن از بچه های اطلاعات و عملیات لشکر ویژه شش پاسداران برای شناسایی منطقه عملیاتی مورد علاقه قرارگاه با دستور فرمانده لشکر در عمق 210 کیلومتری خاک عراق نفوذ کردیم و در پاسخ به بمبارانهای مکرر هواپیماهای دشمن بر تأسیسات نظامی و انتظامی ما ماموریت داشتیم که پالایشگاههای بسیار حساس منطقه کرکوک را شناسایی کنیم و با نیروهای پارتیزان سپاه تاسیسات دشمن را منهدم کنیم. ما حدود یک ماه و نیم در خاک عراق عملیات شناسایی کردیم که اواخر مراداد یا اوایل شهریور سال 1365 فرمانده لشکر شش ویژه پاسداران با یک لباس مبدل بومیان منطقه وارد خاک عراق شد تا از روند ادامه کار در یک ماه و نیم گذشته اطلاع پیدا کند و ما نیز گزارشهایی را به وی بدهیم و او دستورات لازم را در مورد عملیات کردن یا نکردن ابلاغ کند.
گزارشی از وضعیت شهر کرکوک و وضعیت مقر سپاه هشتم عراق به فرمانده دادیم. بعضی از فرمانده گردانهای برون مرزی سپاه توسط فرمانده محترم لشگر راهنمایی شدند در روستایی به نام سرگلول همه را در یک ساختمان جمع کردند تا ضمن ارائه رهنمون و دستورات لازم آخرین وضعیت از منطقه عملیاتی را ما گزارش دادیم. ده روز مانده بود به عملیات فتح 1؛ شبی بود که فرمانده لشکر شش ویژه پاسداران که حقیقتا با خنده او بچه ها میخندیدند و با گریه اش گریه میکردند، همه فرمانده گردانها و مسئولین واحدهای رزم را به اتاق دعوت کرد و یکی یکی شروع به گزارش دادن کرد اعم از اطلاعات و عملیات و... یک بحث جنگی بسیار جدی در اتاق مطرح بود و فرماندهان گردانها از محدودیتهای خود صحبت کردند که در اوج مباحث داغ نظامی، یک دفعه فرمانده لشکر گفت که دیگر کافی است و رو به شهید عبد الصمد رفعت کردند و به او گفتند چراغها را خاموش کنید و ما را ببرید به گدایی در خانه اهلبیت(ع)؛ قبل از این که شهید رفعت زبان باز کند به مداحی اهلبیت(ع)، با این اشاره فرمانده لشکر همه شروع کردند به گریه کردن و یک حال عجیبی در آن جمع حاکم شده بود و خستگی دو ماهه عجیبی که بچههای عملیات و پیشرو عملیات داشتند، برطرف شد. حدود اواسط شهریور سال 1365 بود که عملیات فتح 1 در عمق 210 کیلومتری عراق با موفقیت کامل انجام شد و جالب است بدانید که لشکر شش ویژه پاسداران با فرماندهی این فرمانده عزیز حتی یک شهید هم نداد در حالی که دهها نفر از رژیم بعثی عراق به هلاکت رسیدند و تقریبا 60 الی 70 نفر هم به اسارت رزمندگان اسلام در آمدند و در پاسخ به بمبارانها مکرر دشمن چندین پالایشگاه دشمن از کار افتاد که تا چندین ماه نتوانستند آن را راه اندازی کنند. بعد از یک هفته از انجام عملیات تمامی رزمندگان لشگر شش ویژه پاسداران از خاک عراق به سلامتی خارج شدند و آخرین کسی که از خاک عراق به خاک ایران آمد کسی نبود جز حاج صادق محصولی فرمانده لشکر شش ویژه پاسداران. |
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |












فرمانده سپاه پاسداران در دوران دفاع مقدس از نقش فرماندهی رهبر معظم انقلاب در آن دوران روایتی شنیدنی نقل کرد.



میکردند زمانی که انتقاد میکنند انتقاد مثبت باشد و نه تخریبی و همین هم باعث موفقیت شده بود یعنی میزان انتقاد و اعتراض به اندازه بود.




درعملیات «بیتالمقدس» و آزادی خرمشهر لشکر ایشان در مرحله نخست عملیات و در مرحله آخر آن، توانست نقش فوقالعادهای ایفا کند به گونهای که در روزهای پایانی درگیری «بیتالمقدس» که نیروهای ایرانی، توان کافی برای آزادی خرمشهر نداشتند و تقاضای چند هفته بازسازی را از فرماندهی کردند، در شب نوزدهم یا هیجدهم وقتی همه خسته شده بودیم ، همه وسواس داشتند که عملیات برای دو هفته به تاخیر بیفتد، آنجا حسن باقری صحبت کرد،گفت ما به مردم قول دادهایم. گفتیم خرمشهر در محاصره است چطور میتوانیم برگردیم. همه خسته بودند چون ما چهل روز بعد از عملیات فتح المبین، عملیات بیتالمقدس را شروع کرده بودیم. شهید کاظمی توانست با کمک شهیدخرازی آخرین مرحله عملیات آزادسازی خرمشهر را انجام دهد. ایشان نیروهای عراقی را در خرمشهر محاصره و شهر را آزاد کردند ، با دو لشکر خرمشهر را تصرف کردند هر کدام با پنج گردان یعنی سه هزار نفر درمقابل بیست هزار نفر دشمن، لشکرهای 8 نجف و 14 امام حسین تحت فرماندهی احمد و حسین بودند.و اینگونه بود که در همه عملیاتها تا پایان جنگ، شهید کاظمی بدون استثنا نقش فعال و موفقی داشت؛ وی از افراد مؤثر در آزادسازی خرمشهر بود و این شهر تا ابد، مرهون رشادت کاظمی است.











سردار شهید محسن وزوایی در پنجم مرداد ماه سال 1339 در محله نظام آباد تهران، در دامان خانواده ای اصیل و مذهبی دیده به جهان گشود. شهید وزوایی، دبستان و متوسطه را با نمرات عالی سپری کرد. دوره دبیرستان را در مدرسه دکتر هشترودی تهران گذراند و پس از گرفتن دیپلم، با کسب رتبه اول شیمی دانشگاه صنعتی شریف، مشغول به تحصیل شد. محسن وزوایی، در سال های نوجوانی با راهنمایی های مؤثر پدر فرزانه اش، مرحوم حاج حسین وزوایی که از هم رزمان مرحوم آیت اللّه کاشانی بود، قدم به وادی مبارزات ضد استبدادی گذاشت. پس از ورود به دانشگاه، به جریان مکتبی انجمن های اسلامی دانشجویان این دانشگاه پیوست و هم زمان با شرکت در فعالیت های سیاسی و جلسات عقیدتی، از سال 1356 مسئولیت هدایت و جهت دهی به مبارزات دانشجویی ضد دیکتاتوری را در سطح دانشگاه شریف عهده دار شد.

خدا را شکر مى کنم که نعمت زجر کشیدن در راهش را نصیبم نمود. خدا را شکر مى کنم که نعمت شرکت در عملیات به منظور روشن کردن سرزمینهاى سرد و بی روح گشته از وجود صدامیان به نور خدایى نصیبم شد و از خدا مى خواهم که شهادت در راهش را نصیبم فرماید و آنگاه که به مشیت الهى از این دنیاى فانى رفتم در زمره شهدا به حساب مى آیم و از خدا مى خواهم که مرا به حال خود وا مگذارد که بنده اى حقیر و زبون هستم و به درگاه کسى غیر از تو نمیتوانم رو بیاورم. اللهم ارزقنا شهادة فى سبیلک










































