مرزبانی عقیدتی بسیار مهم‌تر از مرزبانی فیزیکی است
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٦  کلمات کلیدی: سیاسی ، حسن رحیم پور ازغدی ، سخنرانی

سایت خبری تحلیلی دانشجو نیوز: استاد حوزه و دانشگاه با اشاره به حملات عقیدتی و فرهنگی دشمن تأکید کرد که مرزبانی عقیدتی از مرزبانی فیزیکی بسیار مهم‌تر است.

به گزارش خبرنگار دانشجو نیوز، حسن رحیم‌پور ازغدی، استاد حوزه و دانشگاه در مراسم افتتاحیه حوزه‌های علوم اسلامی دانشگاهیان شهر تهران (دانشگاه‌های امیرکبیر، علم و صنعت، شریف، ‌شهید بهشتی، الزهرا و آزاد شهر ری) که در تالار وزارت کشور برگزار شد، با تأکید براینکه مرزبانی عقیدتی از مرزبانی فیزیکی بسیار مهم‌تر است گفت: اگر دشمن مرزهای فیزیکی را بگیرد اما مرزهای اعتقادی همچنان باقی مانده باشد می‌توان دشمن را خارج کرد اما اگر مرزهای اعتقادی متزلزل شوند بدون حمله فیزیکی افراد تسلیم می‌شوند.

وی با تأکید براینکه باید چگونه اندیشیدن مسلمانانه در عرصه‌های مختلف را تمرین کرد، گفت: گاهی فردی در حوزه یا دانشگاه تمام عمر خود را صرف این می‌کند تا مورد قبول دیگران قرار گیرد و افراد به وی عنوان خاصی بدهند که این کار هدر دادن عمر است.

رحیم‌پور ازغدی با تأکید براینکه باید روش و بینش داشت تا با انگیزه راه را ادامه داد، گفت: دین‌شناسی متفکرانه و مفید باید هدف قرار گیرد این قیدها چند مفهوم سلبی دارد.

وی با اشاره به معنای فقه گفت: فقیه یعنی دین‌شناس متفکر و کسی که قدرت استنباط دارد.

این استاد دانشگاه به فرمایش پیامبر اسلام اشاره کرد و گفت: از دید پیامبر اسلام دین‌شناس متفکر از هزار عابد و زاهد ضرر بیشتری بر شیطان وارد می‌کند.

رحیم‌پور ازغدی افزود: دین‌شناسان عوامانه با چهار مشکل نظری اعتقادات‌شان برباد می‌رود و باید توجه داشت که معرفت دینی از تعبد دینی مهم‌تر و ریشه‌دارتر است.

وی به روایتی از امام صادق (ع) اشاره کرد و گفت: امام صادق (ع) کسی را فقیه می‌داند که معاریض کلمات ائمه را بفهمد یعنی فقط به معنای لفظی کلمات توجه نکند بلکه بفهمد پشت این کلمات، مفاهیم عمیق‌تری وجود دارد و بداند که چه آیاتی را در چه زمانی باید بیان کند.

رحیم‌پور ازغدی افزود: ما به دنبال علم برای علم نیستیم باید علم فایده‌ای برای دنیای بشریت داشته باشد. اسلام طرفدار علم نافع است.

به گزارش دانشجو نیوز،وی با تأکید براینکه حقیقت و فایده قابل تفکیک نیستند، گفت: ما باید به حقایقی که برای ما قابل درک، مفید و کارآمد است بپردازیم. باید به سوی هر علمی که برای امت اسلامی نیاز است برویم این راه عبادت و جهاد است.

این استاد دانشگاه افزود: دانشگاه و حوزه باید روش آموزش‌ و پژوهش‌شان نافع باشد. باید کارآمد باشد و مشکلات معنوی، تکنولوژی، اخلاقی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی جامعه را حل کنند.

وی در بخش دیگری از سخنان خود در درباره روش نشر معرفت دینی با اشاره به روایتی از امام صادق(ع) گفت: به فرمایش امام صادق (ع) ما سیاهی لشکر نمی‌خواهیم با زور، فریب، تهدید و خشونت نمی‌خواهیم مسلمان جمع کنیم. حتی جهاد در اسلام خشونت علیه دشمنان مردم است. به مردم نباید فشار آورد روش ما با مدارا و معاشرت اخلاقی خوب است. روش بنی‌امیه خشونت و زور است.

وی گفت: امام صادق (ع) فرموده‌اند مردم را عاشق مسیر خودتان کنید. علاقمند به دین کنید و کاری کنید که مردم خودشان علاقمند به دین شوند. به نظر من این حرف امام را باید سردر تمام حوزه‌های علمیه و دانشگاه‌های کشور نوشت.

وی با اشاره به دوران مبارزات امام خمینی (ره)‌ خاطرنشان کرد: تا قبل از امام خمینی در جهان اسلام هیچ‌کس حرف نمی‌زد در حال حاضر حرف‌های امام را در گوشه گوشه دنیا تکرار می‌کنند.

رحیم‌پور ازغدی با اشاره به عملگرایی در اسلام گفت: پیامبر همیشه در خطر جلوتر از مردم و زمان خوردن عقب‌تر از مردم بودند. صرف دانستن کافی نیست باید در برابر مسائل مختلف موضع گرفت گاهی یک بچه مسلمان باید جلوی ۱۰۰ نفر بایستد.


رحیم‌پور ازغدی: صدا و سیما سکولاریزم عملی را با حسن ظن و حسن نیت ترویج می‌کند
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٤  کلمات کلیدی: سیاسی ، حسن رحیم پور ازغدی ، سکولاریزم ، صدا و سیما

حسن رحیم پور ازغدی در جمع مسئولان و کارمندان صدا و سیما سخنان جالبی مطرح کرد.

 
به گزارش کیهان، وی در بخشی از سخنان خود گفته است اگر این صداوسیما براین اساس دوباره مهندسی نشود، دهه سوم انقلاب را از دست خواهیم داد و از دست دادن این دهه، از دست دادن خود انقلاب است.
 
رحیم پور معتقد است گاها صدا و سیما سکولاریزم عملی را با حسن ظن و حسن نیت ترویج می کند.
 
وی می گوید: از یک طرف با سکولاریزم نظری مبارزه می کنیم و از طرف دیگر به سکولاریزم عملی در جامعه و در خود رسانه صداوسیما میدان می دهیم؛ یعنی خودمان به خودمان پشت پا می زنیم، با دست خودمان می زنیم پشت سر خودمان و بعد برمی گردیم خیلی جدی می پرسیم کی بود؟
 
متن این سخنرانی به شرح زیر است:
 
صدا و سیما با داشتن ایستگاه ها و کانال های رادیویی و تلویزیونی کار سختی را در تامین برنامه های این ایستگاه ها و کانال ها برعهده دارد بستن دهان همیشه باز و معده فراخ این همه فرستنده، مطلبی است که واقعا مولدان بسیار پرکاری می طلبد؛ به خصوص که شما به دلایل اخلاقی و به اقتضای آنچه شرافت و فضیلت این ملت ایجاب می کند، از بسیاری جاذبه های اصلی رسانه ها در دنیای معاصر به الزام و التزام اخلاقی دستتان کوتاه است؛ یعنی به سراغ خشونت، سکس، مالیخولیا، لهو و لعب های افراطی، هتک حرمت افراد برای مضحکه، دمیدن در شعله ابتذال و تجمل، نباید بروید و این معنی اش آن است که در بازار رسانه ها که بازار کمیت است، شما باید با دستی خالی، دست به ریسک های بالا زنید و وارد یک رقابت نابرابر با رسانه های دنیا بشوید و افکار عمومی را از همه آن جاذبه های صوری منصرف کنید و متوجه کنید به جمال حقیقت که کار بسیار سخت و البته انبیایی است.
 
آن وقت شدت تولید دو کلمه حرف حساب و قابل شنیدن به نحوی که گوش های مردم را زخمی نکند، کار بسیار کمرشکنی است.
 
بنابراین، بنده با قدردانی و تشکر شروع می کنم. دلیل دیگر که شاید به نفع اهمیت کار شما عزیزان بشود اقامه کرد، اهمیت «افکار عمومی» است و اعتمادی که افکار عمومی به کسی یا نهادی می کنند که به دیگران نمی کنند و هرآن ممکن است جای آن دو نفر با هم عوض بشود.
 
چون درست است که مردم گوش دارند، اما مردم گوش نیستند و ما هم می دانیم که خودمان نمی توانیم این طور تصور کنیم که بالاخره گوش های مردم بخواهیم یا نخواهیم باز است و کافی است که فضای خالی گوش اینها را پر کنیم، چون ممکن است مردم خیلی چیزها را بشنوند، اما گوش نکنند. اگر شنیدن غیرارادی است، گوش دادن و گوش کردن ارادی است.
 
اگر واقعا شما فکر می کنید ذهن، زبان و دل میلیون ها انسان در اختیار شماست، آیا می شود چنین ادعایی کرد که مستمعان منفعلند و متکلمان فاعل، یا اینکه قضیه این قدرها هم مکانیکی و قابل تحلیل نیست.
 
مخاطبان شما هر آینه ممکن است که رویشان را از شما برگردانند؛ یعنی گوششان را روی حرف بنده و شما ببندند، هرچند حرف حساب بشوند و گاهی به روی زید و عمرو این گوش را باز کنند، ولو حرف ناحساب بشنوند.
 
اگر به گوش و چشم مردم و فرصتی که به ما (رسانه) می دهند احترام نگذاریم، ممکن است پس بگیرند و آن کسانی که قدر این اعتماد را بیشتر بدانند و با این اعتماد عمومی بازیگوشی نکنند، آنها موفق اند.
 
بنابراین باید آن شیوه های حرف زدن با مردم- به خصوص مردمی که چند میلیون نفر آنها را می توان جزو نخبگان شمرد و تحت تاثیر تربیت های امام(ره) و ارتقای سطح فرهنگ پس از انقلاب اسلامی قرار دارند- دائما ترمیم و جراحی بشود و دائم معماری بشود و ببینیم که کجای کار ما احیانا نشتی دارد که گاهی برخی حرف ها در فاصله دهان ما تا گوش مردم، مثل اینکه بخار می شود و به هوا می رود یا اینکه یخ می زند و وارد فاهمه آنها نمی شود.
 
بازی کردن با اعتماد شنیداری و دیداری مردم از بازی کردن با دم شیر خطرناک تر است و این نکته ای است که مولدان در یک رسانه باید به آن توجه داشته باشند.
 
جامعه اگر ببیند رسانه ای چند بار آژیر بی خودی می کشد، یا نسبت به یک خطر و یک فساد واقعی کم لطفی و کم اعتنایی می کند، یا فلان واقعیت را با ابعاد کاریکاتوری و غیرواقعی ارائه می دهد، آن جامعه ممکن است سامعه و باصره خودش را از رسانه و صاحبان رسانه پس بگیرد.
 
ما با مردمی بسیار هوشیار مواجهیم. من فکر می کنم، حتی همین عوام ما، دارای یک قوه پنهانی غیرقابل پیش بینی هستند.یک شعور و هوش دسته جمعی، یک حس ششمی که از آن پنج حس دیگر بیشتر و دقیق تر کار می کند، ولو اینکه خیلی ها جدی اش نمی گیرند، درست سر وقت درک می کند و وارد عمل می شود و تصمیم می گیرد و غافلگیر می کند و اقبال و ادبارش، به نظر من، حساب شده است، ولو اینکه ما به آن بی توجه باشیم و گاهی چه بسا مستمع از متکلم داناتر است و گوینده که فکر می کند دارد حرف های خیلی مهمی پشت تریبون می زند، شنونده زیر لب به آن می خندد؛ اگر این اتفاق خدای ناکرده برای رسانه های ما بیفتد که بیننده و شنونده زیرلب به گوینده بخندد و او متوجه نشود و فکر کند که جدی به او گوش می کنند، بسیار خطرناک تر از جاهای دیگر و کشورها و رسانه های دیگر است. چون رسانه دینی یا رسانه منتسب به دین، تمام سرمایه اش اعتماد و ایمان مردم است.
 
از میان قوای بشری، بیشترین تمرکز یک رسانه دینی در جامعه دینی به جای قوه غضبیه و قوه شهویه، باید به قوه عاقله و درک مردم و احساس آنها باشد.
 
صداوسیما باید نسبت به حقوق مردم با دقت و توجه به اقتضائات دهه سوم انقلاب وارد عمل بشود و اگر این صداوسیما براین اساس دوباره مهندسی نشود، دهه سوم انقلاب را از دست خواهیم داد و از دست دادن این دهه، از دست دادن خود انقلاب است.
 
تفکیک مشکلات معیشتی و حقوق مردم، حقوق مادی مردم و حقوقی که شریعت برای مردم در جامعه لحاظ کرده، تفکیک اینها از دین و دغدغه دینی برادران و خواهران، این خودش عین سکولاریزم است.
 
متأسفانه، این سکولاریزم عملی را ما خودمان با حسن ظن و حسن نیت ترویج می کنیم. از یک طرف با سکولاریزم نظری مبارزه می کنیم و از طرف دیگر به سکولاریزم عملی در جامعه و در خود رسانه صداوسیما میدان می دهیم؛ یعنی خودمان به خودمان پشت پا می زنیم، با دست خودمان می زنیم پشت سر خودمان و بعد برمی گردیم خیلی جدی می پرسیم کی بود؟ خب، خودمان بودیم؛ یعنی بسیاری از این مشکلات ریشه اش، ریشه ای است که خودمان نشاء کرده ایم و ما باید حساسیت دینی را نسبت به مشکلات اجتناب ناپذیر مردم نشان بدهیم، والا تفکیک دین از زندگی را خودمان دامن می زنیم، بعد هم می گوییم اسمش را نیاورید، خودش را بیاورید.
 
ما اگر با تفکیک نظری بین دین و دنیا مبارزه می کنیم، برای این است که می ترسیم این نظر به عمل تبدیل بشود. اگر زیر لوای دین تبدیل شد، آن وقت بزرگ ترین اقدام برای ریشه کنی نظام دینی و دین لااقل در درازمدت برداشته شده است.
 
اگر رسانه های ما و صدا و سیما نسبت به وقوع خارجی این تفکیک حساس نباشند، نسبت به روال معیشت و اقتصاد و حقوق مردم و سیاست خارجی و قضاوت، دستگاه قضایی، دستگاه های اجرایی و وزارتخانه ها در این کشور حساس نباشند، معنای آن این است که تن به این تفکیک داده اند.
 
نظام ما نظامی صالح است و بحمدالله انسان های صالحی در بسیاری از مسندهایش تکیه زده اند. باید در همین رسانه روشن شود که شارع مقدس برای مردم حقوقی شرعی در نظر گرفته است، بدون تأمین این حقوقشان در عالم طبیعت و جامعه، اکثرا مردم دستشان از همان کمالات معنوی کوتاه خواهد شد.
 
بخش اندکی از مردم اند که شما حقوق شان را بدهید یا ندهید، به تکلیفشان عمل می کنند. در فقر و غنا آنها صادقانه می توانند بگویند وجهت وجهی للذی فطرالسموات والارض.
 
صدا و سیمای دینی اگر نسبت به حقوق شرعی مردم در جامعه حساس نباشد، نمی تواند فرهنگ را در جامعه منتشر بکند.
 
اصلی ترین راه حفظ دین و حکومت دینی تأکید بر عدالت دینی است. ما فکر نکنیم می شود نشست، دائم به شبهه جواب داد و کاری به عدالت نداشت و به نظام های حکومتی کاری نداشت، چون بسیاری از این سؤالات و شبهه ها، ریشه نظری ندارند.
 
نمی شود با زبان علی[ع] حرف بزنیم و به زندگی های عبدالرحمان بن عوفی در این جامعه دامن بزنیم و تن بدهیم و بعد بگوییم دین را هم حفظ بکنیم و معنویت را هم ابقا بکنیم.
 
معنویت اسلام معنویت مسیحی و بودایی نیست. عرفان اسلام عرفان کارلوس کاستاندا نیست، عرفان سرخپوستی نیست، عرفان اشرافی و روشنفکری و قهوه خانه ای نیست که نسبت به فقر و اشرافیت علی السویه باشد، و به حقوق و تکالیف مردم از نوع سیاسی، اقتصادی و حقوقی جامعه بی تفاوت باشد.
 
اسلام برخلاف بودیسم و مسیحیت با سکولاریزم قابل جمع نیست. اقتصاد اسلام با اقتصاد لیبرال سرمایه داری تفاوت دارد. قضاوت اسلامی با قضاوت غیرشرعی باید تفاوت داشته باشد. نظام ما هر جا از دین فاصله گرفته به همان میزان آسیب زده و آسیب پذیر شده است و رسانه ها باید این نقاط را پیدا کنند.
 
دین را اوراق نکنیم، به خصوص در صدا و سیما، هر تکه را دست یک جمع، یک جریان بدهیم و بدوند حلوا حلوا کنند و و یک مغازه برایش باز بکنند.
 
اگر مثله کردن انسان حرام است، مثله کردن اسلام به مراتب حرام تر است. صدا و سیمای دینی، باید دین را به همان میزان اولویت بندی کند که خود دین راجع به احکام و معارف و ارزش هایش کرده. با همان تناسب، دین را در جامعه مطرح کند و حساسیت نشان دهد.
 
حق الناس از مقدس ترین حوزه های فقهی در شریعت است و فقهای ما بیشترین حساسیت را به حق الناس یعنی حقوق بشر داشته اند؛ چه حقوق معنوی بشر که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:«شهید متعالی ترین انسان است که همه چیز خود را در یک لحظه به خاطر حقیقت معامله می کند، اما اگر حق الناس بر ذمه اش باشد، همه معاصی او بخشیده می شود، اما حق الناس بخشیده نمی شود». آن قدر فقه سنتی و شریعت ما روی آن حساس است. رسانه دینی ما نمی تواند روی آنها حساس نباشد.
 
نظام دینی بدون عدالت دینی یک نظام لائیک است با نام دین. این خطری است که در دهه سوم و چهارم این انقلاب را تهدید می کند و این یک خطر بالفعل است.
 
صدا و سیما باید برای مقابله با تلاش هایی که برای پایان بخشیدن به انقلاب و فراموشاندن شیوه عدل علی[ع] در این جامعه و ارتجاع اجتماعی به پارادایم های قبل از انقلاب دارد صورت می گیرد و توجیه روشنفکران نیز می شود، اقدام کند.
 
این مسئله در رأس وظایف صدا و سیماست که حاکمان و تصمیم گیران جامعه اقتصادی، سیاسی، فرهنگ قضایی، و همه اینها را باید در معرض نقد و سؤال مردم بیاورد، منتها براساس موازین شرعی و دینی نه با ادبیات لائیک.
 
با ادبیات دینی باید بیایند به مسئولیت شرعی شان جواب دهند. صدا و سیما مسئول ماست. اصلا شما هیچ مسئولیت نه شرعی و نه قانونی در این مورد ندارید که توجیه کنید خطای زید و عمرو را.
 
شما مسئول دین مردم هستید و دین مردم را فدای زید و عمرو نکنید. توجیه هر اتفاق که در این جامعه می افتد به نام دین و به نام حکومت دینی و از زبان یک رسانه دینی، به نظر من، بهترین راه برای دین زدایی است؛ یعنی سریع ترین راه برای سکولاریزه کردن حکومت. این راه است که کم کم افکار عمومی به این نتیجه برسند که ظاهرا باید بین اصلاحات یا دین یا حکومت دینی، یکی را انتخاب بکنند.
 
صدا و سیما باید به جامعه تفهیم کند که مردم حقوق و وظایف شرعی و دینی دارند و همین طور مسئولان و این رابطه متقابلی بین مردم و مسئولان است و باید رعایت شود و هر کس از این موازین شریعت تخلف کرد، باید نهی از منکر بشود؛ هرکس می خواهد باشد. هیچ دلیل و هیچ انگیزه شرعی برای محافظه کاری نداریم. صدا و سیمای ما برای محافظه کاری در این قبیل قلمروها هیچ حجت شرعی ندارد. نظام هم با آن مخالف است؛ یعنی رهبری فرزانه انقلاب. هر کس از راه دور و نزدیک با ایشان و با افکار ایشان آشنا باشد، می داند که اصلا طرز فکر ایشان اینجوری نیست که سیم خارداری کشیده شود و مفاسدی اگر وجود دارد اینها توجیه شود. اینها باید به طور شفاف در صدا و سیما عرضه و اصلاح شود.

بنیادهای علم سیاست و حقوق
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۳  کلمات کلیدی: سیاسی ، حسن رحیم پور ازغدی ، سخنرانی
من در این فرصتی که در اختیارم هست، سعی می کنم یک نگاه مقایسه ای به یکی از بنیادهای علم سیاست و تعریفی که از آن دو دیدگاه و گفتمان شده است داشته باشم؛ البته وقتی از دو دیدگاه صحبت می کنیم لزوماً تباین کلی و کامل بین آنها قائل نیستم. حتماً مشترکاتی بین همه فلسفه های اجتماعی که بنیان علوم اجتماعی از جمله علوم سیاسی اند وجود دارد. از مشترکات شروع می کنیم. در هر موضوعی باید از مشترکات شروع کرد و با تأکید بر آنها و بعد در نقاط اختلاف و محورهایی که تفاوت به وجود می آید استدلال کرد که چرا راه "الف " را می رویم و راه "ب " را نمی رویم.
من سعی می کنم در این فرصت اولاً به آنچه در متون کلاسیک در باب یکی از پایه ها و بنیادهای اصلی علم سیاست، یعنی تعریف "حق " آمده اشاره ای بکنم، که حتی تعریف "قدرت " مسبوق به تعریف "حق " است. یعنی وقتی از قدرت و حدود آن، مشروعیت قدرت و منشأ قدرت، صحبت می کنید عملاً و واقعاً همه اینها قابل ارجاع، بلکه لازم الارجاع به مفهوم حق و تعریف حق است؛ آنچه که در منابع کلاسیک ترجمه ای در حوزه فلسفه سیاست و علوم سیاسی در باب حق به عنوان محور تعریف مشروعیت قدرت و قدرت به عنوان یکی از بنیادهای علم سیاست مطرح می شود طبق آنچه که در متون کلاسیک درسی هم هست، من گزارش مختصری عرض می کنم برای این که بعد اشاره بکنم فیلسوفان مسلمان در حوزه سیاست به مسأله حق و حقوق و منشأ حق چگونه نگاه می کنند و آن را چطور تفسیر می کنند.

فلسفه و منشاء حق
در متون کلاسیک گاهی تصریح می شود و گاهی نمی شود و یکی از مشکلات آموزشی در علوم اجتماعی از جمله علوم سیاسی و حقوق در دانشگاه های ماست که بدون بررسی ریشه ها، یک مرتبه به شاخه ها می روند و میوه ها را باهم مقایسه می کنند. این یک اشتباه بزرگ است. به لحاظ فلسفی، میوه ها روی شاخه ها رویید ه اند، شاخه ها روی ساقه ها رویید ه اند، ساقه از ریشه آبیاری می شود؛ بنابراین هر وقت هرکسی در هر مکتبی از هر منظری که راجع به حقوق سیاسی و در درجه اول، سخن می گوید باید ابتدا موضع فلسفی خودش را در حوزه حکمت نظری بیان کند. سپس، در حکمت عملی، یعنی در علوم سیاسی، علوم اقتصادی، حقوق و اخلاق عملی. شما هم اظهارنظری بکنید راجع به این که چه کسانی، چه حقوقی و چه حدودی دارند و از جمله در عرصه سیاست چه رابطه متقابلی بین دولت ها و شهروند وجود دارد، چه حقوق متقابلی، چه وظایف متقابلی، باید ابتدا روشن بکنید که فلسفه های مضاف در عرصه حکمت عملی بر چه مباحث تئوریک و ریشه ای در حوزه حکمت نظری مبتنی است. به عبارت دیگر شما در عرصه علوم سیاسی، حقوق، اقتصاد، مکتب های مختلف اقتصادی، سیاسی، حقوقی، منطقاً هیچ اظهارنظری نمی توانید بکنید الا این که قبلاً موضع انسان شناختی خودتان را بیان بکنید، یعنی بگویید چه تعریفی از انسان دارید، چه تعریفی از هستی، جهان، مرگ و زندگی، سعادت و شقاوت، از باید و نباید،اینها همه به هم مربوط می شود، نقطه وصل حکمت عملی و حکمت نظری اگر قیچی شد و بریده شد، آن وقت باب فلسفه سرایی در حوزه حکمت عملی باز می شود. همین اتفاقی که افتاده است، یعنی به خصوص در حوزه فلسفه سیاسی در قرن 20، شما می دانید هرچه جلوتر آمدیم از حوزه استدلال های فلسفی- نظری فاصله گرفتند. علوم سیاسی، جدا شدند، منقطع شدند، به سمت پراگماتیزم و منفعت گرایی پراگماتیستی چرتکه اندازانه آمدند، که الان مشکل را چطور حل بکنیم، در عرصه قدرت، در عرصه سیاست و در عرصه روابط بین الملل.
یکی از منشأهای این نوع عمل گرایی و منفعت گرایی افراطی در حوزه علوم اجتماعی، از جمله علوم سیاسی، در قرن 20 تا امروز که هرچه جلوتر آمدیم، بیشتر شده، زیر سؤال رفتن حکمت نظری است، زیر سؤال رفتن معرف شناسی، انسان شناسی، هستی شناسی و بنیان های فلسفی است و قطع رابطه بین حکمت نظری و حکمت عملی. یعنی این که بایدها از هست ها جداست. بحثی که از "هیوم " به بعد تئوریزه شد و "کانت " به شکل دیگری این را تئوریزه کرد. عملاً دیدگاه های "هیوم " و "کانت " به لحاظ فلسفی، بنیان های علم سیاست را در غرب زیر و رو کرد، چون دیگر رابطه بین حکمت عملی و نظری قطع شد.
در دیدگاه "هیوم " "باید " از "هست " جداست؛ بنابراین معنی آن این است که شما در حوزه علوم سیاسی، اقتصاد و حقوق بشر از جمله حقوق سیاسی، نمی توانی هیچ استدلال فلسفی بکنی، استدلال هستی شناختی، انسان شناختی، جهان شناختی، امکان ندارد، برای این که یک مانع معرفت شناختی بین "هست " و "باید " وجود دارد. این یک حمله بسیار خطرناک به بنیادهای فلسفی سیاست، حقوق، و اخلاق بود. ضربه بعدی در حوزه اپیستمولوژی کانت وارد شد و آن که اصلاً حکمت عملی خودش مبتنی بر بدیهیات خودش است. هیچ ابتنایی بر حکمت نظری ندارد، ما له و علیه اخلاق و حقوق و این مباحث و بنابراین احکام سیاسی و اقتصادی و حقوق نمی توانیم استدلال فلسفی و نظری بکنیم.
این که آنها به چه دلایل تاریخی و فرهنگی به وجود آمد، نمی خواهم متعرض بشوم. فقط می خواهم ابتدای بحث به یکی از نتایج دهشتناک این مسئله توجه داشته باشید.
در فلسفه علوم اجتماعی و علوم سیاسی و حقوق، حقوق سیاسی و حقوق بشر در غرب متأخر در چند قرن اخیر به خصوص از "هیوم " و سپس از "کانت " به بعد تا به امروز، بنیان های فلسفی علم سیاست، متزلزل است و لذا هر چه جلوتر آمدیم بیشتر تصریح کردند که برای سیاست دنبال فلسفه نگردید. همین طور که بنیان های فلسفی اخلاق متزلزل شده، بنیان های فلسفی مکتب های اقتصادی متزلزل شده است. چون وقتی گفتی باب حکمت نظری مسدود است، امکان استدلال و برهان له و علیه هیچ گزاره ای در عرصه مابعدالطبیعه وجود ندارد یا[وقتی] گفتید که رابطه حکمت نظری و حکمت عملی قطع است و هیچ بایدی مستند به هیچ هستی نیست این ها چه معنی دارد؟ معنی اش این است که در دانشکده های حقوق و علوم سیاسی، در دانشکده های علوم اجتماعی، شما دنبال فلسفه برای بایدها و نبایدهای علوم اجتماعی نگردید.
البته دو- سه قرن طول کشید تا به این نتیجه تصریح شد پنج- شش دهه است که صریحا آن را می گویند آخرین نمونه اش آن که ریچارد رورتی آمد در همین ایران و اخیرا فوت کرده است. حدود ده سال پیش در این جا راجع به دموکراسی بحث می کرد. و از لیبرال دموکراسی دفاع می کرد، بعد از او راجع به دموکراسی سؤالات فلسفی پرسیدند. ایشان تعجب کرد و گفت چرا راجع به دموکراسی سؤال فلسفی می پرسید؟ اصلا ما احتیاجی به این نداریم که له یا علیه دموکراسی یا ضد دموکراسی برهان بیاوریم. ما صرفا چرتکه می اندازیم، به منافع نگاه می کنیم. می گوییم ممکن ترین نظام سیاسی یا بهترین نظام سیاسی، لیبرال دموکراسی است و این را می پذیریم. این حرفی بود که آقای ریچارد رورتی زد و به عنوان یکی از آخرین نظریه پردازان لیبرال دموکراسی صریحا اعلام کرد ما برای دموکراسی و لیبرال دموکراسی احتیاجی به هیچ استدلال فلسفی نداریم. من الآن نمی خواهم راجع به درست یا غلط بودن آن بحث کنم. فقط می خواهم به شما دوستان توجه بدهم؛ جمع بندی نکته اول: براساس اپستیمولوژی مدرن و پسامدرن غرب از آنچه که هیوم و سپس کانت تصریح کردند و بعد در دوره پست مدرن، خیلی علنی و شفاف گفته می شود که ما دنبال فلسفه واحد برای هیچ نظام حقوقی و اخلاقی برای همه بشر در همه زمان ها و مکان ها نباید باشیم، چون اصلا این مباحث استدلال بردار و فلسفه بردار نیست. ما با گفتمان های مختلف، اپیستما های مختلف روبه روییم و صرفا بحث توافق و هماهنگی نسبی و اجمالی بین فقدان فلسفه نظری اپیستماها و گفتمان های مختلف مطرح است.
بنابراین آنچه در ذهن برخی افراد به عنوان منادیان و مبلغان کم سواد یا بی سواد علوم سیاسی مدرن ادعا می شود که یک بحث فلسفی پیچیده ای در حوزه علوم سیاسی است و یک مباحث فلسفی است که از طرف دین داران مغفول مانده و با فلسفه ای ثابت می کنیم که مفهومی به عنوان حقوق بشر با مبانی لائیک و غیرالهی تعریف می کنیم روشن شود که اساسا این، وجود خارجی ندارد. یعنی از هیوم و کانت به بعد، هیچ حکمت نظری مستدلی پشت صحنه حکمت عملی از جمله علوم سیاسی و علوم اجتماعی و حقوق نیست و دستگاه نظام های حقوق بشری مادی وجود خارجی ندارد. آنان که طالب این گفتمانند که گفتمان غالب در غرب و غرب زده در جهان است ، همین کتاب ها را ترجمه و تدریس می کنند و براساس همین ها مدرک می دهند.
نمونه ای که روی آن بحث و به آن تکیه می کنند مسئله حقوق طبیعی است که آن موضوع اصلی بحث ماست که روشن کنیم حقوق طبیعی هم جز با تفسیر الهی قابل دفاع نظری و تحقق عملی نیست و هر جا که حقوق طبیعی، حقوق فطری، حقوق ذاتی به عنوان مبنای علم سیاست تعریف شد، اگر رابطه اش با استدلال دینی و الهی، با جهان بینی توحیدی به عالم و آدم و دیدن یک ارتباط غایی بین عالم و آدم قطع شد، حقوق فطری، حقوق ذاتی و حقوق الهی یا هر اسمی که می خواهید روی آن بگذارید، بعد از مدتی زیر سؤال می رود یا منحرف می شود و در عمل میوه تلخ می دهد؛ این اصل ادعای بنده است.
دو دیدگاه را برای شما عرض می کنم و راجع به آنها بحث می کنیم؛
در نگاه کلاسیک که در دانشگاه ها تدریس می شود، براساس متون ترجمه ای اصل مسئله حق و حقوق به عنوان بنیاد تعریف قدرت مشروع و بنیاد قدرت سیاسی از جمله مباحث حقوقی این طور تعریف شده است:
انسان یک حیوان اجتماعی، سیاسی، یک موجود بالضروره اجتماعی است، و برای این که به زندگی اجتماعی ادامه دهد مرزبندی را اختراع کرده است؛ این موردی است که در کتاب های درسی ترجمه می شود.
چون تعدی و تجاوز باعث می شود که جامعه متزلزل شود و افراد پراکنده شوند فلسفه جامعه زیر سؤال می رود، بشر به تدریج موجود سیاسی شده، استعداد سازماندهی پیدا کرده، و لازم دیده که یک مرزبندی و تعریف حقوق و حدود در عرصه روابط اجتماعی بشود. اصلا علم سیاست از همین جا آغاز می شود. نحوه مهندسی حقوق و حدود با محوریت قدرت و توزیع قدرت در جامعه است که تعریف علم سیاست محسوب می گردد و بنیان علم سیاست از یک طرف به تعریف حق برگشته و از یک طرف به قدرت که آیا حق، قدرت را تنظیم و مدیریت و مهندسی می کند، یا قدرت است که تکلیف حق را معلوم می کند.
مکاتب مختلفی که در حوزه سیاست پیدا شدند، خواهم گفت که در کدامیک از این گزاره ها مشترکند(شاید احتیاج به گفتن نباشد) اگر به عرایض بنده دقت کنید متوجه می شوید که در کدام یک از این محورها ما مشترکیم و تفاوتی وجود ندارد و در کدام ها تفاوت ها شروع می شود.
به این عبارتی که عینا از بعضی از متون کلاسیک درسی شما خواندم، توجه بکنید که یکی از نقاط اختلاف از این جا خواهد بود، بعد در توضیحات من روشن می شود.
کل مرزبندی های حقوقی در جامعه محصول سیاسی شدن انسان به عنوان یک موجود و یک حیوان سیاسی است. پیچیدگی قدرت سازماندهی جامعه، استعداد سازماندهی و همه مرزبندی های حقوقی و حدودی در جامعه اختراع بشر است. بشر به اضطرار زندگی اجتماعی (برای این که همدیگر را تکه تکه نکنند) کل قوانین و حتی قوانین و حقوق اولیه را خود اختراع کرد، برای این که جامعه دوام داشته باشد و این محصول ده ها هزار سال تجربه زندگی اجتماعی بشر است و منشأ حق و تکلیف اجتماعی، همین جعل بشری ناشی از اضطرار در زندگی اجتماعی است.
ما خواهیم گفت که در فلسفه حقوق اسلامی، در بعضی حقوق که حالا می توانیم به حقوق درجه دوم تعبیر کنیم (حقوق ثانوی- حقوق فرعی- مصادیق حقوق) مسائلی است که مبتنی بر حقوق اولیه پیش می آید، البته آنجا بحث عقود، قراردادها، اوفوا بالعقود، پروتکل های سیاسی- اجتماعی- اقتصادی، حتما معنا پیدا می کند، آنجا می توانید تعبیر اختراع بکنید، ضمن این که اختراع محض نیست، بحثی است بین فیلسوفان مسلمان در عرصه حقوق، تفاوتی بین انتزاعی محض بودن حقوق یا اعتباری بودن حقوق به این معنا که یک منشأ انتزاع نفس الامری پشت صحنه حقوق بشر، هست، یعنی گرچه حقوق، به یک معنا اعتبار ذهنی است اما این اعتبار پشتوانه ای در نفس الامر عالم و آدم دارد، یعنی ناظر به یک رابطه حقیقی و واقعی بین عالم و آدم است و محصول علی و نتیجه علی واقعی عینی در باب سعادت و شقاوت بشر دارد. حالا خواهیم گفت مسأله نگاه غایی و غایت مدار در باب فلسفه حق و حقوق به کجا برمی گردد و ناظر به کجاست. در این دیدگاه، باز در بحث های کلاسیک که ترجمه می شود، سیر تاریخی و قصه ای که برای شروع علم سیاست سروده می شود این است که بشر احتیاجات متعدد روانی و مادی و... دارد و از زمان ناشناخته ای مجبور شده است که اجتماعی زندگی کند والا نابود می شده است. کسانی که در جامعه هستند برای تامین نیازهایشان وارد عمل می شوند، بین منافع و خواسته های افراد با همدیگر و کم کم احتیاج قهری و پراگماتیستی به مرزبندی قدرت و منافع پیدا می شود، برای این که تمام زندگی سراسر جنگ و تجاوز و هرج و مرج و تعدی و نابودی نشود. هزاران سال طول کشیده است که بشر این را فهمیده است و بعد از تجربه فهمیده است که اگر ما چارچوب هایی تعیین نکنیم که داخل آنها فاعل و مختار و بیرون از آنها محدود باشیم و اگر از آن حد گذشتیم، از خط قرمزها گذشتیم، به اصطلاح آن قوه ای که نماینده جامعه است ما را گوشمالی بدهد تا بعد برگردیم به حریم خودمان (به چارچوب لانه خودمان)

اشکالات به منشأ حق در غرب
این اشکالات به این ترتیب بوده که حدود و حقوق جعل شده است. ما در هر سه مبنای این نگاه به منشأ حقوق اشکال داریم. این که بشر از ابتدا هیچ توجهی به مسأله حق و قانون نداشته است، این که هزاران سال طول کشیده است تا بشر فهمیده که مثل حیوانات بفهمد، خوب حیوانات هم همین طورند. یعنی شما چهار تا گورخر را در یک قفس بیندازی، یک مدتی به هم لگد می زنند، بعد از یک مدتی حریم خودشان را می شناسند. یکی می فهمد که آخور آن طرفی مال آن یکی است و آخور دیگر مال این یکی است و به حریم هم تجاوز نمی کنند، ما فکر می کنیم بشر، یک کمی پیچیده تر از گورخر به ضرورت قانون و حقوق رسیده است. هزاران سال طول نکشیده که از باب اضطرار به این مسأله برسد و در واقع تفاوت پروتکل های ما، با پروتکل های حیوانات، بر سر این است که، پای لفظ و کلمه در بین ما می آید ولی در آنجا نمی آید. آنجا صرفا با لگد، پروتکل امضا می شود.
این تفاوت کافی نیست، حقوق و حدودی که منشأ آنها همان حقوق است، صرفا زاده روابط اجتماعی بشر و اضطرارات نیستند، صرفا اختراعی و قراردادی و وضعی نیستند. این که همه چیز محصول توافق و اضطرارهای درون جامعه باشد و حقوق و قوانین و مسئولیت ها، منشأ بیرونی نداشته باشند، این اولین اختلاف نظر ما با دیدگاه های کلاسیک در حوزه علوم سیاسی و فلسفه سیاست است که در دانشگاه های شما، در کتاب ها به شما آموزش می دهند.
البته فروع حقوق را که شمردند در ذیل این تعریف شده است که من دیگر وارد جزئیات آن نمی شوم. حقوقی که یک سری حقوق خصوصی در ذیل این تعریف می کنند مثل حقوق مدنی، حقوق تجارت که روابط متقابل افراد را با هم تعیین می کند. یک سری حقوق عمومی داخلی تعریف می کنند مثل حقوق اساسی و حقوق جزا که روابط متقابل افراد و دولت را تعیین می کند و یکی هم روابط دولت ها با هم است که حقوق بین المللی عمومی تعریف می شود. ما در فروع بحثی نداریم، این تقسیم بندی ها در حقوق طبیعتا هیچ مشکلی ندارد و ممکن است کسانی پیشنهادهای دیگری داشته باشند، اما روی منشأ این تعریفی که از حق و حقوق شد اشکالاتی داریم که یک مورد آن را عرض کردم.حقوق اساسی که مفاهیم اولیه حقوق سیاسی را می خواهد در جامعه تعریف کند و علوم سیاسی را شکل بدهد، یکی از شعبه های حقوق عمومی داخلی تعریف می شود یا حقوق به طور کلی و بدون قید. آن وقت حقوق اساسی را می آیند به عنوان یک شعبه از حقوق عمومی داخلی تعریف می کنند که می آید ساختار دولت را، شاخه های دولت را تعریف می کند، حقوق و تکالیف افراد را در برابر دولت تعریف می کند و یک بحث راجع به دولت است، یک بحث راجع به حکومت است و یک بحث راجع به حقوق و تکایف شهروندان در برابر دولت است و این که منبع حقوق اساسی چیست. تقسیم بندی ها ادامه پیدا می کند. یکی بحث قانون اساسی است که صد و چند سال اخیر بیشتر مطرح شده و چون قانون اساسی در هیچ کشوری برای همه مسایل کافی نبوده و به کلیات و مسائل مستحدثه اکتفا می کرده گاهی لازم می شده تغییراتی در بخشی از قانون اساسی به وجود بیاید، عملا هم قانون اساسی همه کشورها یا عمل نمی شده یا در معرض تزلزل و تجدیدنظر بوده یا خلأهایی به وجود آمده که با قانون گذاری عمومی خواسته اند آن را پر کنند. ضمن این که اگر خلأ هم نمی داشتند، برای حل مشکلات ریز، مدام نمی شود به قانون اساسی برگشت و ارجاع کرد. طبیعتاً باید یک سری قوانین و حقوق متقابلی که در ذیل قانون اساسی قانون گذاری می شود، ارجاع داد.

منبع سومی که می شمارند بحث عرف است که اصلا بعضی کشورها که بعضی از آنها اتفاقاً هم پدران نظری لیبرالیزام، دموکراسی و هم مشروطیت هستند، مثل خود انگلیس اصلا چیزی به نام قانون اساسی ندارند. هیچ قانون نوشته شده ای که به رأی ملت گذاشته شده باشد یا نمایندگان ملت آنها را تصویب کرده باشند و چارچوب مشخصی برای رفتار حکومت و مردم در برابر هم در آن تعریف شده باشد اصلا وجود خارجی ندارد. بعضی ها این را نمی دانند. با این که اینها نظریه پردازان اصلی هم لیبرالیزم، هم لیبرال دموکراسی، انگلیسی بودند و پدران مشروطیت شمرده می شوند ولی به لحاظ تئوریک در غرب، تا الان هم قانون اساسی ندارند؛ علاوه بر این دیدگاه های پوزیتیویستی اصلا به فلسفه برای حقوق قائل نیستند و مهد پوزیتیویسم انگلستان است. جایی که در حوزه علوم اجتماعی، مهد نظریه های پوزیتیویزم است. یعنی اساساً فلسفه ای برای حقوق و اخلاق و سیاست تعریف نمی شود، که برهان له یا علیه بیاوری، احتیاجی به فلسفه نیست. در حوزه حکمت عملی هم قانون اساسی ندارند اصلا، پدران تئوریک لیبرالیزم و دموکراسی یک قانون اساسی برای کشورشان تعریف نکردند، یعنی تا همین الان هم سلطنت است، سلطنت مشروطه. ضمن این که شما فکر نکنید الان جشن تاج گذاری نوه ملکه انگلیس است با میلیاردها خرج، بعضی ها فکر می کنند ملکه انگلیس اختیارات ندارد. بروید بخوانید ببینید چقدر اختیارات دارد. می گویند اختیارات ندارد و یک شیء تشریفاتی است، اصلا تشریفاتی نیست. ملکه انگلیس اختیاراتش از بسیاری از رئیس جمهورهای دنیا بیشتر است. با این که قانون اساسی هم ندارند، سر و صدایش را در نمی آورند. اینها مواردی است که معمولا پشت پرده تبلیغات پنهان می ماند. در کشورهایی که قانون اساسی مدون ندارند حقوق اساسی صرفاً براساس عرف و عادت و جو و گروه فشار و رسانه ها و بنگاه های سرمایه داری تعریف می شود؛ نام آن را وجدان عمومی می گذارند و در سیستم سیاست ملی اجرا و تثبیت می شود. گاهی می بینید با وجود گذشت یک یا دو قرن همچنان براساس همان تعاریف عمل می شود، در حالی که نه هیچ استدلال فلسفی دارد، نه هیچ قانون نوشته شده ای؛ اصلا هیچ رایی وجود ندارد. اصلا هیچ نوع دموکراسی حقیقی پشت صحنه برای تنظیم این نوع حقوق اساسی وجود ندارد. یعنی نه پارلمان آن را تصویب کرده، نه ملت رای مستقیم داده، نه رای غیرمستقیم داده، هیچ! نه بگوییم یک مجمع خاص انتصابی وجود دارد که این کار را بکند. حدود صلاحیت سه قوه حکومتی، حدود مردم در برابر حکومت و مسائل اساسی، همه اینها به تدریج و خیلی سیال شکل گرفته است. نه برهان فلسفی پشت آن است، نه مبنای دینی و نه در هیچ قانون به رای عموم گذاشته شده ای تصویب شده است. اسمش این است که ما با عرف و عادت بعضی از حقوق اساسی مان را تعریف می کنیم. این هم نکته دوم که این توهمی که در بعضی ذهن ها هست که تفکر لائیکی که پشت مساله مشروطیت و قراردادهای اجتماعی و پروتکل ها و دموکراسی هست، حتماً براساس فلسفه ای است، حتماً پشت آن یک استدلال فلسفی است. گفتیم نه! اصلا رابطه حکمت نظری و عملی وقتی قطع شد یعنی قدرت به تعریف سیاست دیگر مستند به برهان فلسفی نیست؛ له و علیه اخلاق نمی شود برهان آورد. له و علیه حقوق سیاسی هم و در باب حقوق بشر هم همین طور.


رحیم‌پور ازغدی:ساکتین یا می ترسند که نانشان در خطر بیافتد و یا جانشان!
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٢  کلمات کلیدی: سیاسی ، حسن رحیم پور ازغدی ، سخنرانی

به انحراف کشیده شدن بسیاری از افراد در عرصه رسانه تاثیرات بسیار زیادی در مخاطبین خود به همراه دارد.

 
به گزارش خبرنامه دانشجویان ایران، این موضوع بحث حسن رحیم پور ازغدی استاد حوزه و دانشگاه است که به بررسی عواملی که باعث منحرف شدن افراد در فضای رسانه شده می پردازد. 
 
متن سخنرانی وی در جمع دانشجویان طرح ضیافت در ذیل آمده است:
 
وقتی انسان خودسازی دینی نکند طبیعی است، وقتی وارد عرصه قدرت و شهرت می شود چون نمی تواند نظرات درست را تشخیص دهد، سرگردان می شود و هویت انقلابی او مخدوش می شود بعد خود را با جو غالب تطبیق می دهد. 
 
عده ای هم به خاطر منافع اقتصادی، خود را با جو غالب همراه می کنند. کسی که وارد جنگ و کار رسانه شد برای دفاع از اسلام کم کم شک می کند. چون فقط الفبای مکتب را می دانست و فکر می کرد مکتب شناس است. 
 
اگر می خواهید به طور حرفه ای در این قسمت کار کنید خودتان را قوی کنید و آثار مولفان اسلامی مثل شهید مطهری، آقای مصباح، آقای جوادی، علامه طباطبایی و علامه جعفری را بخوانید. 
 
برنامه ریزی کنید هفته ای یک کتاب از آثار این بزرگان را بخوانید. بعد از چهار سال بیش از دویست کتاب خوانده اید. اگر این مطالعات نباشد شخص در رسانه های خود از مسائلی صحبت می کند که از آنها اطلاعی ندارد. این چهارشنبه بازار رسانه ای فوایدی هم دارد سرعت اطلاع رسانی زیاد شده است اما ضرر های آن مثل این است که سطح زیاد باشد ولی عمق کم. وراجی زیاد ولی استدلال کم. 
 
به لحاظ نظری باید کتاب های اسلامی را بخوانید و به لحاظ عملی باید التزام به ارزش ها داشته باشید و جان خود را برای اینها بدهید. اگر یک لحظه خودمان به خودمان استراحت بدهیم انقلاب تمام شده است. من کار روتینم را انجام دادم، کلاسم تمام شد اگر اینگونه باشد باختیم. انقلابی کسی است که شب و روز نشناسد. کسانی بودند که در جبهه ها سرپا می خوابیدند و کسانی که یک نفری نظر یک دانشگاه را عوض می کردند منتها با مطالعه. 
 
حالا رسانه یک بوق است. چه چیزی باید در آن بگوییم؟ رسانه هدف نیست بلکه وسیله است. اینکه می گویند اقتضای ذات رسانه مربوط به رسانه نیست مربوط به نقصانیات ماست. اینکه می گویند رسانه ابزاری برای کارهای غیر دینی است و این اقتضای ذات آن است این غلط است. اما این طور نیست که هر چیزی بدون رسانه می گفتی حالا با رسانه می گویی با این تفاوت که مخاطبان و قربانیانش بیشتر اند. 
 
خدا می فرماید " فاذا فرغت فنصب" از هر مرحله ای از این جنگ خلاص شدی آماده ی مرحله بعدی شو. اگر یک لحظه غفلت کنید و این انقلاب به دست نا اهلان بیفتد باید جواب خون چند هزار شهید را بدهید. 
 
ابوسفیان رهبر دشمنان پیامبر و اسلام و پیامبر رهبر مسلمانان بود. بعد از چند دهه معاویه و یزید رهبر جهان اسلام می شوند و اهل بیت پیامبر را شهید می کنند. رسانه مهمترین عامل این موضوع است. 
 
باید مثل جوانانی که وارد عرصه فضایی و هسته ای شدند شما هم باید به عرصه مجازی وارد و آن را فتح کنید .
 
بچه مسلمان هایی داشتیم که اوایل انقلاب می گفتند ما وارد عرصه سینما می شویم و آن را فتح می کنیم. اما بعد از مدتی بخاطر نداشتن بصیرت دینی و سلامت نفس جو گیر شدند و هویت انقلابی آنها مخدوش شد.
 
در عرصه رسانه دشمن از ما قوی تر است اینها اول ظاهرشان را حفظ کردند باطنشان عوض شد. بعد رسانه و مقاله شان عوض شد. بعد حرف و شعار هایشان عوض شد و در انتها ظاهرشان عوض شد. چون نتوانستند توهین و هو کردن های دیگران را تحمل کنند . پیامبر می فرمایند: هیچ پیامبری را به اندازه من اذیت نکردند. لذا آدم هایی داریم که در جنگ در آغوش مرگ می رفتند اما در برابر تهمت ها و توهین ها نتوانستند بایستند.
 
باید آشنای دائمی با معارف اسلامی داشته باشیم. باید بیست- سی سال کار کرد . یک شبه نمی توان ملا شد. 
 
رسانه وقتی زرد می شود که صاحب رسانه خود زرد شده باشد. آیا می توان گفت من شخص دینی ام ولی تفکر در دین ندارم؟ امام علی علیه السلام می فرمایند" ایها الناس لاخیر فی دین لا تفقه فیه" تفقه یعنی درک درست از مسائل. دو نوع تفسیر می توان کرد: یکی اینکه خیری در دینداری بدون تفقه وجود ندارد و یکی اینکه در آن دینی که قابلیت تفقه در آن وجود ندارد خیری نیست. برای پیامبر هم مهمترین چیز عقل بود. ایمان بدون عقل هم فایده ای ندارد. 
 
فرمودند در مسیر حق از کمی تعداد وحشت نکنید. امیرالمومنین می فرمایند: اگر  تمام عرب یک طرف بایستند و من یک طرف، نمی ترسم و یک قدم عقب نمی روم. 
 
ایدئولوژی های بشری مثل مارکسیسم و کمونیسم و ... پس از مدتی کهنه می شوند و حرفی از آنها در بین ما نیست. اما دین الهی هیچ وقت کهنه نمی شود. سنت ما در برابر مدرنیته نیست بلکه دائما نو شونده است. 
 
بعضی مکتب و قرآن را ابزار توجیه مطالب غیر مکتبی می کنند. امام علی می فرمایند: جریانی است که مکتب و قرآن را تفسیر به رای می کند اما جریانی دیگر دیدگاه های خود را بر اساس قرآن شکل می دهد. جریان اول اشتباهات خود را پای قرآن می نویسند و برای اثبات خود از قرآن سوء استفاده می کنند.   
 
کسی که منابع نظری اش درست است ولی منافع شخصی اش ایجاد می کند که اینطور باشد این ها دسته دوم هستند که مشکل نظری ندارند ولی منافع خودشان را بر هدایت ترجیح می دهند ولی برای عده ای هم هدایت الهی اولویت دارد و آن را حاکم می دانند بر نفسانیت خودشان .
 
آن خدشه به هویت انقلابی است در عرصه نظر و این خدشه به همان هویت در عرصه عمل می باشد. بخاطر منافعشان حب و بعض دارند یعنی بعضی از ارزش ها را قبول دارند و برخی را نه و برخورد گزینشی و ابزاری با ایدئولوژی انقلاب با دین و با مکتب می کنند.
 
عده ای آمدند با ادبیات عرفانی، سکولاریسم را جا انداختند، آمدند با ادبیات به اسم دفاع از پیشرفت که سلام هم آن را قبول دارد، ارزش های اصیل و معنوی اسلام را زیر سوال بردند یعنی با بخشی از مکتب بخش دیگری را زدند. نمی آیند با آرم ضد مکتب این کار رو بکنند بلکه از اجزاء ایدئولوژی انقلاب برای ضربه زدن به آن استفاده می کنند و از فروعش برای ضربه زدن به اصول آن استفاده می کنند.
 
هویت انقلابی یعنی آن لحظه ای که بین هوی و هوس، بین نفسانیت و هدایت؛ هدایت را انتخاب کند. اگر بین اصول ارزش های انقلاب با دیدگاه های خودت تضادی می بینی کدام را اصل می بینی و کدام را تبیین می کنی درحالی که به خوشامد گویی برخی افراد نباید کاری داشته باشی؟
 
حالا هدف چیست؟ هدایت یا هوی؟! که البته پوششی انقلابی نیز می تواند داشته باشد.
 
بسیاری تلاشها علیه هویت انقلاب اسلامی در این سی سال شده است که الان هم می شود و با ظاهر وفاداری به دین و مکتب علیه آن برنامه ریزی می شود؛ با ادبیات حقوق بشری و حتی فقهی برای زدن ریشه شریعت، با ادبیات عرفانی علیه ریشه های عرفان اسلامی و با ادبیات ظاهرا فلسفی علیه ریشه های عقلانیت اجتماعی موضع می گیرند. این کارها بسیار پیچیده است و اگر معرفت دینی نداشته باشیم، موج های قوی ما را با خود خواهند برد.
 
نکته بعدی حضور انقلابی در رسانه و هزینه کردن برای دفاع از ارزش ها است.
 
پیامبر خدا می فرمایند: کسانی که در صحنه هستند و  در دفاع از ارزش ها و در مقابل ضد ارزش ها موضع می گیرند و ام به معروف و نهی از منکر می کنند، اینها خلیفه خدا و رسولش بر روی زمین اند.
 
کسانی که فساد را می بینند و موضع می گیرند اینها خلیفه خدا و رسول در روی زمین اند.
 
در روایت است که جبرئیل فرود آمد بر پیامبر تا اسلام را تبیین کند و گفت که اسلام 10رکن دارد که یکی از آن ها امر به معروف و دیگری نهی از منکر است.
 
امر به معروف و نهی از منکر  در رسانه می شود دفاع از ارزش ها و علی الخصوص حمله به ضد ارزش ها که همان معنی نهی از منکر است. کسانی که فساد را می بینند و حرف نمی زنند یا می ترسند که نانشان در خطر بیافتد و یا جانشان!
 
پیامبر اسلام می فرمایند که خدا تضمین کرده کسانی که در دفاع از حق در صحنه باشند بدانند که این نه مالشان را تهدید می کند و نه جانشان را .
 
یکی از خوبی های رسانه این است که خبر،خوب و سریع پخش می شود و بدی آن هم این است که برخی خبرها دروغ پخش می شوند و یا تحریف می شوند. خود شما که در عرصه رسانه قرار می گیری فقط این نیست که بزنی بلکه جاهایی هم می خوری و باید از آبرویت هم مایه بگذاری؛ در موقع ضربه خوردن خیلی ها عقب نشینی می کنند عده ای هم ادامه می دهند ولی انگیزه و خلوصشان را از دست می دهند.
 
یک تعبیری یکی از بزرگان قم داشتند و می گفتند که ممکن است شما ضربه اول را برای رضای خدا بزنی و بعد آن طرف هم ضربه ای به شما می زند ولی ضربه بعدی که شما می زنی ممکن است دیگر برای خدا نباشد و بخواهی چون عصبانی شدی از طرف انتقام بگیری و آن اقلیتی که در صحنه می مانند کم کم خلوصشان را از دست می دهند و یادشان می رود که ما برای چه وارد عرصه شده ایم .
اینجا هم هدف می شود من و رسانه می شود وسیله ای برای تثبیت من!
بالاترین جهاد این است که  در برابر جریان های جور جهان کلمه حق را بگویی و ما این کلمه حقیم در برابر این جریان های جائر که واقعا کار سختی هم هست.
شما وارد عرصه رسانه ای و علمی شوید تا ببینید چقدر فحش و تهمت و دروغ و آبرو ریزی برایتان درست می کنند.
انسان باید روی خودش کار کند و در این عرصه ها و مبارزات قوی شود. در این عرصه رسانه فعال باشید و از حق دفاع کنید از مظلوم و از دین خدا دفاع کنید و بگذارید به شما فحش هم بدهند!
خداوند بیزار و متنفر است از مومن ضعیفی که هویت و صلابت ندارد. پای حق نمی ایستد. در تعبیر دیگری می فرمایند مومن ضعیفی که دین ندارد. یعنی مومن ظاهری است. اگر دین داشته باشد که باید پای دین بایستد. 
در زمان جنگ چگونه بود که جوان 16 ساله به جبهه می آمد ذستش قطع می شود و طحالش را در می آورند و خون بالا می آورد، با این حال از بیمارستان فرار می کند و خودش را به جبهه می رساند. مومنی که ضعیف است و دین ندارد به تعبیر حضرت کسی است که زشتی و حمله به دین را می بیند ولی هیچ عکس العملی نشان نمی دهد. (لاینهی عن المنکر) حضرت فرمودند: مومنی که در عرصه نبرد یک روز مقاومت کند معادل با چهل سال عبادت است. حضرت در جایی دیگر می فرمایند: غیر از سیدالشهدا که لقب حضرت حمزه بوده است کسی سیدالشهدا است که در برابر ظلم و فساد و انحراف بایستد و در این راه کشته شود. 
 
نکته دیگری که در عرصه رسانه بسیار نفوذ پذیر است بحث دنیا طلبی و اخلاص انقلابی است. کسانی را نمی شود خرید که به ماوراء الدنیا وابسته اند. اگر به این دنیا وابسته بودیم فروشی هستیم. حضرت فرمودند همه بشریت به این دنیا مبتلا هستند هرکس هدفش دنیا بود آن هدف از دست رفتنی است. حضرت در ادامه فرمودند سعی کنید هرچه که به دنبالش می روید برای آخرت باشد. چون آنجا اقامت می کنید. 
 
هرچه می خواهید از دنیا بگیرید برای غیر دنیا. قرآن تعبیری دارد می فرماید یک عده شهید می شوند عده ای دیگر " و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا" یک عده هم که مانند کسانی هستند که خط خودشان را عوض نمی کنند. یک راهی که فرد در بیست سال پیش جانش را در آن راه قرار داده الان زیر آب آن را نمی زند. همه مظاهر دنیا تعبیر می کنند حضرت که یک سایه است. الان این سایه ای که اینجا است یک ساعت بعد بزرگ و ساعت بعدی اصلا وجود ندارد. بعد می فرماید: بندگان خدا تقوا پیشه کنید. فرصت ها را غنیمت بشمارید. آنچه را که موقتی است با آن آنچه را که ابدی(آخرت) است بخرید. آماده مرگ باشید. جزو آن مردمی باشید که وقتی به آنها نهیب زدند بیدار شدند و دانستند که دنیا منزل آنها نیست و خداوند شما را بیهوده نیافریده و شما به حال خودتان واگذار نشده اید. یکی از دلایلی که بعضی از انقلابیون عوض می شوند این است که با این مفاهیم فاصله می گیرند. دنبال منافع بودن با انقلابی بودن سازگار نیست. حضرت فرمودند: و طولانی در شب عزم انقلابی در روز را می شکند.
 
پس در آخر دو نکته را دوباره عرض می کنم: 
 
اول شما زرد می شوید بعد رسانه شما. چگونه زرد نشوید؟ معرفت دینی تان را بالا ببرید و هفته ای یک کتاب دینی مطالعه کنید . 
 
دوم اینکه در عرصه عملی هم قوی باشید که با یک سایت یا وبلاگ به جنگ با صدها سایت بروید.

محمد(ص) پیامبری برای همیشه
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٢  کلمات کلیدی: حسن رحیم پور ازغدی ، پیامبر اکرم (ص) ، مقالات

اشاره: آسمانی‌ترین مرد تاریخ بود، مردترین مرد، جاودانه‌ترین واژه زیبابخش زندگی و مرامش همیشگی‌ترین راه و مرام برای انسان‌های پس از او. اگرچه 14 قرن از رفتنش می‌گذرد اما زنده‌ترین و شاداب‌ترین فصل‌های زندگی را از جزء جزء دیباچه درخشان حیات او می‌توان یافت. پیام‌آوری که شهاب‌گونه در همه اعصار و قرون تاریکی، بایدها و نبایدها و راه‌ها و بیراهه‌ها را بر بشریت نمودار ساخت. آنچه‌ پیش روی شماست، گزیده‌ای از نوشتار استاد رحیم‌پور ازغدی است که در کتاب «محمد (ص)؛ پیامبری برای همیشه» آمده است.

امروز اتحاد عقیدتی در مشترکات و وحدت سیاسی مسلمانان در برابر دشمنان اسلام را فقط از طریق آفاتِ داخلی می‌توان در هم ریخت و اتفاقاً در رأس طرح‌های عملیاتی مخالفان اسلام، همین سازمان دادن به فتنه‌های داخلی در پشت جبهه‌ی جهان اسلام قرار دارد.

امروز هر کس به هر بهانه و دلیل و با هر زبانی، در ایران و جهان اسلام، به فتنه‌ی تفرقه‌ی مذاهب اسلامی و جنگ‌های مذهبی و توهین به مذاهب رسمی اسلام دامن بزند ـ ولو ناآگاهانه ـ باید شریک صهیونیست‌ها دانسته شود ‌و توجه داشته باشیم که به خصوص در سال‌های اخیر، دوباره همان دست‌هایی که در یکی، دو قرن گذشته با مذهب‌سازی و فرقه‌پردازی و افراط‌پروری، کینه‌های مذهبی را بین مسلمانان علیه یکدیگر رشد دادند، فعّال شده‌اند.

در همین منطقه‌ی خاورمیانه، انگلیسی‌ها از یکسو جریان وهّابیت و ناصبی‌گری و صوفی‌گری و درویش بازی‌های انگلیسی و انحرافی و از سوی دیگر بابی‌گری و بهایی‌گری را دامن زدند و سپس حتی در میان شیعیان،‌جریان‌های غالی‌گری و افراطی را پدید آوردند که به نام محبّت اهل بیت،‌ نسبتِ خدایی و الوهیت به اهل بیت پیغمبر می‌دادند و نیز روش‌های غلط و نامشروع عزاداری را ترویج کردند و بدین ترتیب، با تقویت افراطیون از هر طرف به جنگ‌های مذهبی دامن زدند.

ما محبّت به پیامبر و اهل بیت و اظهار برائت از دشمنان آنها را لازم و واجب می‌دانیم امّا رعایت موازین اسلام و مصالح امّت را در کیفیت اظهار این مودّت و برائت نیز واجب می‌دانیم. دشمنان اسلام، بدعت‌های خلاف شرع در این مفاهیم را ترویج می‌کرده و حتی آموزش می‌دادند. چنانچه بعدها در اسناد وزارت خارجه‌ی انگلیس منتشر شد که دستِ کم در ایران، عراق و هند، دشمن، سرمایه‌گذاری کلانی کرده تا در محافل و هیئت‌های مذهبی از جمله بین شیعیان نفوذ کند و از جریان پاک و ارزشمند مدحِ اهل بیت سوء استفاده نماید و این جریان مبارکِ مؤثّر در تاریخ شیعه و انقلاب را به عامل مخدّر و تفرقه در میان مسلمانان تبدیل کند و حتی بین بعضی هیئت‌های مذهبی، با چند واسطه، اشعاری را برای مدّاحی ترویج می‌کردند که کاملاً بدعت و نقض معارف اهل بیت و تشیّع بود، یا بین عزاداران با بودجه‌ی خودشان، قمه توزیع می‌کردند و اینها همه دست‌هایی است که در پشت پرده این تفرقه افکنی‌ها دخالت دارد و باید این دخالت را دید.

البته ممکن است یک مدّاح از سر ناآگاهی و یا اخلاص، دروغ بگوید و یک عزادار هم‌بی‌توجه و با اخلاص قمه بزند، امّا توجه داشته باشیم که پشت این جریان‌ها گاهی چه دست‌هایی در کار است تا فتنه کنند و این ادبیات افراطی، روش‌های غالی‌گرایانه، بدعت و هتّاکی به پیروان سایر مذاهب اسلامی را باب کنند تا مسلمانان را از جبهة اصلی و نبرد اصلی منحرف کنند.

ببینید دست‌هایی که ناصبی‌گری و وهّابی‌گری را ترویج می‌کنند، جریانی که درویش بازی‌های انگلیسی و صوفی‌گری‌های اِباحی‌گرایانه را ترویج می‌کند، همان‌ها ممکن است در پشت پرده، خط غلوّ شرک‌آمیز در شأن اهل بیت را هم دامن بزنند و گاهی کسانی بدون توجه و با حسنِ نیّت تعبیر کنند که من علی اللّهی‌ام، رضا اللّهی‌ام، حسین اللّهی‌ام و این در حالی است که خود حضرت امیر (ع) فرمودند: «جاهل متنسّک، کمر مرا می‌شکند». 1

از حضرت رضا (ع) نقل شده است که کسی نزد ایشان عرض کرد: آقا راجع به شما از طرف دستگاه حکومت، شایعه‌ای در شهر پخش کرده‌اند که شما و پدرانتان، مردم را بنده و برده‌ی خود می‌دانید، حضرت رضا (سلام اللّه علیه) رو به آسمان نمودند و عرض کردند:

«خدایا،‌تو شاهد باش این اولین ستمی نیست که بر ما می‌رود. به خدا سوگند، چنین کلمه‌ای نه از دهان من و نه از دهان پدران من هرگز خارج نشده و نخواهد شد که ما مردم را بنده و یا برده‌ی خودمان بدانیم؛ ما افتخارمان،‌ بندگی خداست.»2

چه باید کرد؟ پرسشی است که ما مطرح می‌کنیم برای شفاف کردن جریاناتی که در صفوف ملت ما به نمایندگی خود خوانده، از طرف ملّت و به زبان‌های مختلف می‌گویند: «آقا دیگر خسته شدیم. دوره‌ی حکومت دینی تمام شده است، عصر ایدئولوژی گذشته است، انقلاب به پایان رسیده است و شعارهای دینی جاذبه‌اش را از دست داده است، ارزش‌ها فرسوده شده‌اند. جامعه خسته شده است، مردم دیگر خواهان دین نیستند. مردم اگر حکومت دینی را نخواهند، چه کسی را باید ببینند؟!»

تحت عناوین مختلف، فضای بسیار سنگین تبلیغاتی در خارج و داخل، یکصدا در حال تبلیغ و جریان‌سازی با همین مضمون است. هزار بهانه می‌آورند و هیچ یک حاضر نیستند که به جای دین، انقلاب و ارزش‌های خودشان را متهم کنند و بگویند ما خودمان مشکل داریم، مردم از ما خسته شده‌اند یا می‌شوند. مردم از دین و حکومت دینی، خسته نشده و نخواهند شد. مردم با ما مشکل پیدا می‌کنند، نه با دین و با حکومت دینی. به راستی چه باید کرد؟ در اقتصاد چه باید کرد؟ در سیاست داخلی و خارجی چه باید کرد؟ در قضاوت چه باید کرد؟ در حوزه‌ی فرهنگ چه باید کرد؟ اینها همه درس‌هایی است که بسیاری از ما نیاموختیم و وارد حکومت اسلامی شدیم.

اولین مسئله، آسیب‌شناسی حاکمان در حکومت دینی است. کسانی که چه باید کرد را از سنّت پیغمبر اکرم (ص) و آموزه‌های اهل بیت (ع) نیاموخته‌اند و وارد حکومت دینی شده اند و به نام دین در حوزه‌های مختلف خواسته‌اند بر مردم اِعمال حکمرانی کنند، چنین کسانی اولین مشکل مردم متدیّن و حکومت دینی‌اند و اولین تکلیف ما در حوزة چه باید کرد، مواجهة شفاف با جریاناتی است که نه عقلاً معارف و احکام دین را می‌شناسند و نه قلباً به دکترین دینی برای حکومت ایمان دارند و نه عملاً به آن التزام دارند. در عین حال ادّعا می‌کنند که مردم از دین و حکومت دینی خسته شده‌اند. می‌گویند چرا در برخی از حوزه‌های مدیریتی، حکومت،‌ دینی نیست؟ امروز دشمن شبهات را در دهان مردم و نسل جوان می‌گذارد که مردم و نسل جوان می‌گویند ما حکومت دینی نمی‌خواهیم و چرا حکومت،‌ دینی است؟ در حالی که واقعیت، عکس این است. پرسش اصلی نسل جوان این است که چرا حکومت و حاکمان در همة حوزه‌های اختیاراتشان، در اقتصاد، سیاست، فرهنگ و قضاوت، دینی عمل نمی‌کنند؟

فرق است میان این‌که بگوییم اشکال در دینی بودن حکومت است یا این مطلب که چرا حکومت،‌دینی نیست و باید دینی بشود. اگر زاویه‌ی نگاه عوض شود، راه حل و پاسخ حتماً تغییر می‌کند. ما باید بدانیم که دین، زنده است،‌ارزش‌ها جاذبه دارند و آن شعارهایی که براساس آنها انقلاب شد و امروز انقلاب ایران،‌مرکز توفنده و قلب انقلاب جهانی اسلام است و در سراسر دنیا دارد تغییرات عمده ایجاد می‌کند،‌همان ارزش‌هایی که انقلاب در ایران ایجاد کرد و جنگ را پیش برد، آن ارزشها همچنان زنده است، توفنده است، جاذبه دارد و اگر به درستی اَدا شود و اگر آنان که اَدا می‌کنند، عاقل و صادق باشند ـ به همان سرعت و قدرتی که اوضاع ایران را عوض کرد ـ اوضاع کلّ جهان اسلام را در یکی، دو دهة‌ آینده تغییر خواهد داد. اگر رسانه‌های فرهنگی و تبلیغاتی ما اصلاح شوند، اگر دستگاه قضایی ما، دولت و مجلس ما کمتر حرف بزنند و به دکترین پیغمبر و اهل بیت بیشتر عمل بکنند، خواهید دید که این ارزش‌ها زنده است و جاذبه دارد و هنوز تنها نبضی که در دنیا می‌تپد، نبض دین و حکومت دینی و انقلاب دینی است. اینها مسائلی است که باید روشن بشود که چه کسانی در این جامعه چه می‌کنند و به حساب دین گذاشته و نوشته می‌شود. این دین، احتیاج به فهم و عمل دارد، احتیاج به اصلاح ندارد. ما خودمان را باید اصلاح کنیم، نه دین را.

دینی که بنیانگذارش پیغمبر اکرم (ص) است، در آخرین سخنرانی، در حال بیماریِ منجر به رحلت، پیام‌هایی که می‌دهد، بزرگ‌ترین و ناب‌ترین پیام‌های انسانی در باب کرامت انسان و حقوق بشر و آزادی بیان است؛ یعنی همان چیزهایی که می‌خواهند امروز با آموزه‌های غربی به ما آموزش بدهند! یکی، آن پیامی است که ایشان، علاوه بر جنبه‌های معنوی‌اش و تبرّکی که مردم به او می‌جستند و حتّی قطرات آب وضویش را از یکدیگر می‌ربودند و در آن هنگامی که لااقل، قدرت مطلق در جزیرة‌العرب بود، در آخرین سخنرانی،‌سخنرانیِ وداع،‌خطاب به مردم می‌گوید:

«هرکس حقّی بر گردن من دارد که اَدا نشده است ـ حقِّ جانی، مالی، و یا حیثیّتی ـ امروز بگوید و حساب مرا تصفیه کند، مرا ببخشد و از من بگذرد، یا قصاص و جبران کند تا حساب ما به آخرت نیفتد.»3

مردی که قدرت مطلق دارد و حاکم دینی است، با مردم این گونه سخن می‌گوید که جمعیت با صدای بلند گریه می‌کنند و شخصی برمی‌خیزد و می‌گوید: یک روز از جبهه برمی‌گشتیم، شترهای ما در کنار یکدیگر قرار گرفت، تازیانه ای در دست شما بود؛ نمی‌دانم از روی عمد به من اصابت کرد یا به اشتباه. پیامبر(ع) فرمود: به خدا پناه می‌برم که از روی عمد بوده باشد. مرا می‌بخشی یا قصاص می‌کنی؟ گفت: قصاص می‌کنم. فرمودند: همان تازیانه را یکی از خانه بیاورد. بلال به خانة حضرت زهرا(س) می‌رود و عرض می‌کند که پدرت می‌گوید آن تازیانه را بده! حضرت زهرا می‌پرسد: چه خبر شده است؟ مگر جهاد است؟ گفتند: پدرت خود را برای شلّاق خوردن عرضه کرده است. حاکم حکومت مطلقة اسلامی و خاتم انبیا خود را برای شلّاق خوردن، عرضه کرده است.

زهرا (س) می‌گوید: چه کسی حاضر شده است پیامبر خدا را شلّاق بزند؟ گفت: فلان کس. حضرت زهرا (س) در حالی که اشک می‌ریزد، تازیانه را می‌آورد و به او می‌دهد و می‌گوید: آیا حسن و حسین آنجا نبودند که از او بخواهند به جای پیامبر آنها را بزند؟

این ابرقدرت که از موضع قدرت معنوی با همة قدرت‌های مادّی عالَم سخن می‌گفت در برابر بندگان خدا،‌ چنین متواضع بود. اینها کرامت انسان و حقوق بشر و آزادی بیان ـ از نوع اسلامی، نه غربی ـ است که یک نفر بلند شود و در برابر حاکم بگوید که آقا یک روز از جبهه برمی‌گشتیم، شترهای ما در کنار یکدیگر قرار گرفت، تازیانه‌ای در دست شما بود؛ نمی‌دانم از روی عمد به من اصابت کرد، یا به اشتباه! من باید قصاص کنم و پیامبر بگوید: «درست است، حق داری.»

شلّاق را آورد. اتفاقاً حسن و حسین که کودکان هفت، هشت ساله‌ای بودند، هر دو به نزد آن مرد آمدند که آقا اگر می‌شود این حقّ قصاصتان را دربارة ما اِعمال کنید. آیا ممکن است که به جای پیامبر خدا، ما را بزنی؟ پیامبر (ص) فرمود: خودِ من باید قصاص شوم. او گفت که شانة من عریان بود و پیامبر نیز شانه را عریان کردند و آن مرد،‌کتف پیامبر (ع) را بوسید و گفت: من تنها بهانه ای می‌خواستم تا کتف شما را ببوسم. این است فرهنگ دینی و حکومت دینی.

این فرهنگ، احتیاج به اصلاح ندارد؛ بلکه حاکمان و مدیران ما نیازمند اصلاحند و باید خود را با این فرهنگ تطبیق بدهند. هرگاه مسئولان رده‌های مختلف حکومت در سه قوّه، خود را با این فرهنگ، تطبیق دادند،‌ آن روز بدانید که دیگر هیچ مانعی جلوی راه این حرکت و این انقلاب، در سراسر جهان نخواهد ایستاد؛ زیرا بشریت جز عقلانیت در حوزة نظر، و انسانیت در حوزة عمل، چیز بیشتری نمی‌تواند بخواهد و معارف اسلام،‌مظهر عقلانیت و احکامش مظهر و مجلای بزرگ انسانیت و انسان‌گرایی به معنای حقیقی است.

پیامبر (ص) در همان آخرین سخنرانی، به حکومت‌ها موعظه می‌فرمایند و به حاکمان پس از خود می‌گویند: از همة آنان می‌خواهم که خدا را به یاد داشته باشند. این آخرین جمله‌های پیغمبر (ص) است. فرمود: نگذارید در پشت درهای بسته‌ی حکومت،‌ قوی‌ها، ضعیفان را پاره پاره کنند. نگذارید پشت درهای بستة دولت، سرمایه‌داران و اغنیا،‌ فقرا را لِه کنند.

آقایان وقتی به کنفرانس‌های بین المللی برای گفت و گوی تمدن‌ها می‌روند، نباید ایدئولوژی‌های خودِ غربیان را به آنها پس بدهند تا آنان نیز زیر لب به ما بخندند، بلکه باید با آنها معارف و احکام و منطق اسلام را در میان گذاشت. منطقی که در آن پیامبر اکرم (ص)، ادب را حتّی در برابر دشمن رعایت می‌کرد. خدای متعال به پیامبر (ص) فرمود: «و اِصْبِرْ عَلی ما یَقُولُونَ وَ اهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمیلا»؛4 با اینان که برخورد می‌کنی، حتی وقتی طردشان هم می‌کنی، به زیبایی طرد کن، صبر کن و تحمل داشته باش و از پا منشین و فرمود: « مردم را به راه خدا با حکمت و موعظة حسنه بخوان.» 5

مکتب و پیامبری که با استدلال و برهان بشریت را خطاب می‌کند و خدای متعال در قرآن کریم فرمود: «قُلْ هاتُوا بُرْهانَکُم»؛6 برهان بیاورید. ما با شما بر اساس برهان سخن می‌گوییم و به کسی تحمیل غیر منطقی نمی‌کنیم. مکتبی که حجیّت عقل را ذاتی می‌داند و می‌گوید اصلاً احتیاجی به استدلال شرعی برای عقل نیست.

می‌دانید که پیامبر وقتی دست به جیب می‌برد، بیشترین مخارج شخصی‌اش، برای عطر بود.7 سر و صورتش را آب می‌زد و آرایش می‌کرد، 8 یکی از همسران پیامبر (ص) نقل می‌کند کسی در زد، پیامبر در حیاط بود، خواست سر و صورتش را مرتب کند، ظرف آبی در محوّطه بود، ایشان در همان آب نگاه کردند و سر و صورتشان را مرتب کردند و سپس برای گشودن دَرْ رفتند. گفتم: آقا دیگر تا دَمِ در رفتن و به خود رسیدن؟ پیامبر اکرم (ص) همین را نیز احترام به حقوق مردم تلقّی می‌کرد. آن کسی که به درِ خانة من می‌آید، به همین مقدار بر من حق دارد و می‌فرمود: «آنها که دنیا را برای آخرت و آخرت را برای دنیا ترک می‌کنند از ما نیستند.»9 این همان مکتب و خطی است که باید در پیِ آن بود. پاسخ چه باید کرد در همة‌حوزه‌های حکومت و زندگی، عمل به سنّت پیغمبر اکرم (ص) با تفسیر اهل بیتِ آن حضرت است که اوصیای خاص پیامبر اکرم‌اند.

در اینجا من به دو نکته هم اشاره کنم که گاه مغفول واقع می‌شود. ما، حکومت و همه‌ی جناح‌های موجود باید به سنّت پیغمبر و اهل بیت پیغمبر (ص) رجوع کنیم، باید آنگونه انقلاب و جامعه را هدایت و مدیریت کرد که پیامبر اکرم (ص) کرد، باید آنگونه حکومت کرد که پیامبر اکرم (ص) حکومت کرد. مشکلات این جامعه،‌ غالباً به دست همین مردم و برخی از همین مسئولان قابل حلّ است. مشکل نه از دین و نه از حکومت دینی است، تا عده‌ای به دنبال راه حلّ غیر دینی بگردند. کسانی گفتند و نوشتند که چون از دین، سوء استفاده می‌شود بنابر این، راه حل، تفکیک دین از حکومت است. ما به آنها عرض می‌کنیم که مگر از علم سوء استفاده نمی‌شود؟ مگر از تکنولوژی، از آزادی، از مفهوم روشنفکری، از همة مفاهیم سوء استفاده نشده و نمی‌شود؟ شما آیا هرگز به این بهانه گفته‌اید که چون از علم سوء استفاده می‌شود، ما علم را کنار بگذاریم؟ پس چرا درباره‌ی دین، چنین سخنی به زبان جاری می‌شود؟

نکته‌ی دوم، این‌که حکومت دینی و جامعه‌ی دینی یافتنی نیست؛ ساختنی است. بعضی فکر می‌کنند چون مبانی و احکام اسلامی الهی، قدسی و آسمانی است، پس قرار است یک حکومت دینی کامل و یک جامعه‌ی دینی حاضر و آماده از بالا، از آسمان ناگهان جلوی پای ما بیفتد، مثل یک ساختمان پیش ساخته، نصب شود و ما فقط زحمت زندگی کردن در آن جامعه را به خود بدهیم؛ چنین نیست. جامعه‌ی دینی و حکومت دینی را باید براساس دکترینِ اسلام و ثابتات و قطعیات اسلام بسازیم. این خانه را باید ساخت و در آن وارد شد و نشست. خانه‌ی از پیش آماده‌ای وجود ندارد. باید طراحی کنیم، باید براساس ارزش‌ها و احکام اسلامی، میلی‌متر، میلی‌متر برنامه‌ریزی کنیم و آجر به آجر بسازیم.

اوّلاً باید عقل‌ورزی و اجتهاد کرد و تئوری داشت. نخستین سؤال این است که ما چه تعداد نظریه‌پرداز اسلامی برای تئوری دادن و ساختن حکومت و جامعه‌ی دینیِ کامل‌تر، هم اکنون و در آغاز دهه‌ی ‌سوم انقلاب و حکومت اسلامی در اختیار داریم؟ کم و انگشت شمار.

دوم، چه تعداد مدیران عاقل و صادق و با سواد و مسلمان در اختیار داریم؟

سوم، هماهنگی و عمل کردن در یک طرح جامع و هندسة واحد است، که متأسفانه به قدر کافی وجود ندارد. ما در همة حوزه‌ها توفیقاتی داشته‌ایم، امّا نسبت به آرمان‌ها و اهدافی که اعلام کرده‌ایم، ضعیفیم، در عین حال عقل، عمل صالح و اجتهاد دینی، تنها ابزار ماست. امروز من به چند درس پیامبرانه در باب حکومت اسلامی الگو اشاره می‌کنم تا پاسخی اجمالی به پرسش چه باید کرد باشد.

پیامبر اکرم (ص) فرمود: «اَلْمُسْلِمُ اَخوالمُسلِمِ لا یَظْلِمُهُ وَ لا یُسلمُه»؛10 میان همة‌مسلمانان باید رابطة برادری برقرار باشد، نه به یکدیگر ستم کنند و نه یکدیگر را در برابر هیچ ظلمی تنها بگذارند و تسلیم کنند. همه باید شب و روز به فکر یکدیگر باشیم و مثل یک شبکة‌ در هم پیچیده، در قلمرو اقتصاد،‌ سیاست و فرهنگ، به فریاد یکدیگر برسیم و کمک کنیم. باید این شعار جامعه و حکومت اسلامی در همة عرصه‌های اقتصادی،‌ سیاسی، حقوقی و فرهنگی باشد، تا مناسبات ظلم و ستم برداشته شود. فاصله‌های طبقاتی در جامعة‌ اسلامی،‌یعنی کوخ‌نشینیِ اکثریتی و کاخ‌نشینی اقلیتی این‌که کسانی در شمال تهران، در خانه‌های چند میلیاردی زندگی کنند و در پایین همین شهر، خانواده‌هایی با ده، پانزده سر عائله،‌در دو اتاق یا یک اتاق زندگی کنند، این فاصلة طبقاتی، با آن دستور العمل پیغمبر سازگار نیست.

تبعیض در نهادهای دولتی و حکومتی با این دستور العمل پیغمبر اکرم (ص) سازگاری ندارد. سلطة سیاسی دیگران بر جوامع اسلامی از افغانستان تا فلسطین با این دستور العمل سازگاری ندارد. دستگاه قضاییِ پر ادّعا و کم‌کار، دولت پر حرف و کم‌کار، مجلس پر سر و صدا و کم‌کار،‌با این دستور العمل پیغمبر اکرم سازگاری ندارد. نهادهای دولتی و حکومتی به جای خدمت به مردم، به تدریج وَبال گردنِ مردم می‌شوند. این اولین مسئله ما در پاسخ به سؤال چه باید کرد است. تا وقتی که دولت وَبال بر مردم باشد و مالیات بگیریند و خدمت رسانی اندک بکند؛ مجلس از منابع عمومی و بیت المال استفاده بکند و گام‌هایی بسیار کوتاه و خدمات قطره چکانی به این ملت بکند؛ قوة قضائیه،‌ ادّعای بزرگِ اجرای عدالت و پیشگیری از جرم را بکند، ولی ابتدایی‌ترین ظلم‌ها و جرم‌ها در تهران ـ پایتخت مملکت‌ ـ اتفاق بیفتد و جلوی آن را نتوانند بگیرند و در برابر ستم‌های بزرگ و فشار، گاه مجبور شوند کوتاهی بکنند؛ این روند با پیام حکومت دینی سازگاری ندارد. دادگستری اسلامی، دادگاهی است که خلیفة مسلمانان، امیر المؤمنین علی بن ابی طالب (ع) را به خاطر یک یهودی و ادّعای دروغ او، به دادگاه احضار می‌کند و امیر المؤمنین (ع) بدون کمترین تصنّعی، تظاهری، ناراحتی و گلایه‌ای در دادگاه، حاضر می‌شود و در کنار او مساوی می‌ایستد و وقتی ایشان را با کنیه صدا می‌زند، به قاضی می‌گوید: «چرا مرا به کنیه صدا زدی در حالی که این یکی را با اسم عادی صدا می‌کنی؟ اینجا من آشنای تو یا امیر المؤمنین (ع) نیستم، اینجا من ـ علی بن ابی طالب ـ هستم، مثل همین آدم یهودی که با من مرافعه دارد.»

در سنّت اسلام و سیرة پیغمبر (ع) و اهل بیتش ما این مضامین را خوانده‌ایم و این الگوهای برتر بود که قلب ما را لرزاند. ملاک مشروعیت دستگاه قضایی ما این است که به این روایات عمل کند. دولت ما، دولتمردان، وزرا و وکلایی که منازلشان در مناطق مرفّه تهران است، در خانه های وسیع و تجمّلاتی، زندگی می‌کنند و دم از حکومت دینی یا جامعة مدنی می‌زنند، اینها اگر به احکام غربی عمل کنند، قدرت و ظرفیتش را ندارند چه رسد به این که بخواهند به احکام اسلامی در باب حکومت دینی عمل کنند!

امیر المؤمنین (ع) دربارة ائمة حق فرمود: در حکومت اسلامی، روحانیون یا علمای دین و حاکمان دینی باید سطح زندگی‌شان از سطح متوسط مردم، پایین‌تر باشد تا بتوانند دین را به درستی تبلیغ و به درستی اجرا کنند. اگر روحانیت یا مسئولان حکومت در سه قوّه، در خانه‌های اشرافی، زندگی کنند و با سفره‌های آنچنانی و روابط فامیلی آنچنانی، با ازدواج‌های حکومتی، کاست‌های طبقاتی تشکیل دهند، اینان نمی‌توانند حکومت دینی را در این مملکت اجرا کنند؛ بلکه تنها دین و حکومت دینی زیر سؤال خواهد رفت و نسل‌های بعدی ما از اصل دین و حکومت دینی مأیوس خواهند شد. این تکلیف اصلی ماست. تکلیف همة خطبا در نماز جمعه‌هاست که بر روی این اصول تأکید کنند.

ما در برابر آمریکا چه وقت کوتاه می‌آییم و تن به سازش می‌دهیم؟ در برابر جریان‌های انحرافی ضدّ دینی تحت عناوین روشنفکری، چه وقت متزلزل می‌شویم؟ تنها وقتی که خودمان فاسد شده باشیم، دیگر جرئت نمی‌کنیم نهی از منکر و نقد بکنیم. آدم‌هایی که خودشان فاسد می‌شوند،‌نمی‌توانند در برابر منکرات فریاد بزنند. چرا نهی از منکر در یک جامعه، ضعیف می‌شود؟ زیرا آنها که باید نهی از منکر بکنند، خود آلوده می‌شوند، سُست می‌شوند، آدمی که از درون می‌پوسد و فرو می‌ریزد،‌ دیگر جرئت ندارد فریاد بزند و وقتی که ظلم می‌بیند، وقتی شرک و نفاق و الحاد می‌بیند، وقتی فساد اخلاقی می‌بیند، جرئت نمی‌کند اعتراض کند؛ زیرا به چیزی بسته شده است. کسانی می‌توانند حُرّ و آزاد باشند و نهی از منکر کنند که به چیزی آلوده نباشند.

پیامبر اکرم (ص) فرمود: «دو گروه ممکن است امّت مرا اصلاح کنند و به رتبه‌های بالای انسانی ارتقا دهند و همین دو گروه می‌توانند امّت اسلامی را فاسد کنند و به منجلاب بیندازند. دو گروهند که اگر صالح باشند امّت، صالح می‌شود و اگر فاسد باشند، امّت فاسد می‌شود: «اَلْعُلَماءُ وَ الْحُکّام»؛11 یکی روحانیت و دیگری مسئولان و فرمانروایان (حکومت اسلامی).»

پیامبر اکرم (ع) فرمود، این مضمون از امیر المؤمنین (ع) هم نقل شده است : «هر جا ستمی بر مردم برود و حکومت ها بی‌اطلاع بمانند و یا مطّلع بشوند، ولی مدارا کنند، نقض پیمان الهی شده است.»

پیامبر (ص) فرمود: «جامعه‌ای که در آن، حقوق ضعیفان از قدرتمندان، از صاحبان قدرت، صاحبان ثروت و صاحبان شوکت، بدون لکنت زبان،‌مطالبه نشود، جامعة اسلامی نیست.» این است آن جامعة دینی و حکومت دینی که ما باید بسازیم.

ما هم می‌خواهیم جامعه و حکومتی بسازیم که اگر فردا یک آدم عادی، یک روستایی برخاست و به تهران آمد و گفت: آقا، حقّ مرا فلان آدم ثروتمند یا قدرتمند، غصب کرده است، نترسد و بدون لکنت زبان، حرفش را بزند و دادگستری هم حقّ او را اقامه کند. این است آن جامعه و حکومت دینی که انقلاب خمینی می‌خواهد.

کدام نسل جوان از چنین جامعه و حکومت دینی رو برگردانده و پشت کرده است؟ نباید نسل جوان را متهم کنیم. نسل جوان، یک نسل مظلوم و ناآگاه است. نه آگاهی دینیِ درستی به او داده‌ایم، نه نمونه‌های عالی ارائه می‌کنیم، سپس توقّع داریم که اینها همه، نماز شب خوان باشند! ریشه‌های مشکل را بدانیم که کجاست. حضرت امیر (ع)، بزرگ‌ترین تربیت شدة پیغمبر، خطاب به خلیفة سوم فرمود: کارگزاران حکومت اسلامی تا هر جا که خورشید بر آن بتابد، اگر ظلمی و فسادی کنند، ما نیز مسئولیم. چون اعتراضاتی می‌شد که فلان جا فساد می‌شود، دزدی کرده‌اند، حق کشی یا باندبازی کرده‌اند، او هم مثلاً می‌گفت: من خبر ندارم. حضرت امیر (ع) فرمود: نمی‌توانی بگویی که من خبر ندارم؛ باید خبر داشته باشی.

پیامبر اکرم به ما آموخت که مسئولان حکومت اسلامی، دولتی‌ها، مجلسی‌ها، دستگاه قضایی در برابر مردم، متواضع و مؤدب سخن بگویند. و از موضع قدرت و سلطه با مردم حرف نزنند. مردم، ذَوِی الحقوق‌اند. اینها عین روایت پیامبر اکرم و حضرت امیر و اهل بیت است. ابن مسعود می‌گوید: روزی مردی با پیامبر سخن می‌گفت و بدنش می‌لرزید. هیبت پیغمبر، او را گرفته بود. امّا پیامبر، به دنبال شوکت مادّی نبود، شوکت معنوی داشت. پیامبر متوجه شدند که این مرد، در حین صحبت دست و پایش می‌لرزد. فرمود: «هَوِّنْ عَلَیْکَ، فَلسْتُ بَمَلِک»؛ بر خودت آسان بگیر. برادر،‌ راحت باش. من شاه نیستم. «اِنَّما اَنَا ابْنُ امْرَأٍَة کانَتْ تَأْکُلُ الْقِدَّ.»12 من پسر همان زنی هستم که مثل شما غذای مانده و ساده می‌خورد، من با دست خودم،‌شیر بز می‌دوشم. 13یا نقل شده است که روزی سلمان و بلال خدمت پیغمبر آمدند. سلمان به رسم ایرانی‌ها به روی پای پیغمبر (ص) افتاد تا آن را ببوسد. پیامبر (ص) فرمود: سلمان، کاری را که ایرانیان و عجم با شاهانشان می‌کنند، انجام نده. «اَنَا عَبْدٌ مِنْ عَبیدِ اللّهِ آکُلُ مِمّا یَأْکُلُ الْعَبْدُ اَقْعُدُ کَما یَقْعُدُ الْعَبْد»؛14 من بنده‌ای از بندگان خدا هستم، آنگونه که بردگان می‌خورند و بردگان بر خاک می‌نشینند، من نیز همانگونه می‌خورم و می‌نشینم. اینها درس چه باید کرد است. هرگاه همة‌ مسئولان حکومت،‌اینگونه اسلامی شدند، شما بدانید که همة مشکلات، پیاپی حل خواهد شد.

حضرت امیر (ع) در توصیف پیامبر (ص) می‌گوید: «پیامبر (ع)، دعوت بردگان را برای غذا می‌پذیرفت؛‌ بر خاک می‌نشست، با دست خود، بز می‌دوشید؛ چهره بر خاک می‌مالید؛ نزد مردم، متواضع و فروتن بود؛ پایش را نزد مردم حتّی کودکان،‌دراز نمی‌کرد؛ وقتی به او مراجعه می‌کردند، تکیه نمی‌داد؛ به احترام مردم کارهای سخت را می‌پذیرفت و انجام می‌داد؛ همواره گرسنه بود؛‌ ظاهر حالش مانند ضعیفان بود،‌ امّا قلبش قوی بود، همچون بردگان می‌نشست؛ بر کفش خود پینه می‌زد و لباسش را وصله می‌کرد؛ بر خرِ برهنه سوار می‌شد.»15

حالا بعضی افراد نگویند که توقع‌داری مسئولان، یک خر یا یک بز به خانه هایشان ببرند و سوار بر خر برهنه، به مقرّ حکومتی بیایند یا صبح به صبح، بز بدوشند. ما برداشتی قشری از دین نداریم، ولی پیامش این است که آقایان همة‌ شما باید این سیره و روش را دنبال کنید؛ چون در همان دوره هم می‌گفتند:‌ آقا این کارها کسرِ شأن پیغمبر (ص) و حاکم اسلام است. می‌فرمود: نه، من مثل برده‌ها بر زمین می‌نشینم و به دست خود، شیر بز می‌دوشم و در روایت است او هیچ‌گاه در حال تکیه دادن، نه چیزی خورد و نه چیزی گفت.16 و خوش نمی‌داشت که به شاهان شبیه باشد و می‌فرمود: «تا زنده‌ام پنج چیز را ترک نخواهم کرد: سلام کردن بر کودکان،‌غذا خوردن در کنار بردگان، نشستن بر خاک و سوار شدن بر الاغ برهنه (که پایین‌ترین طبقات سوارش می‌شدند)، دوشیدن شیر بز به دست خود و پوشیدن لباس پشمی.»

پیامبر (ص) فرمود: «سه گروهند که صدای نمازشان از گوش خودشان بالاتر نخواهد رفت و دعایشان به خداوند و ملکوت نخواهد رسید، یک گروه، مسئولینی‌اند که جامعه‌ای را مدیریت می‌کنند در حالی که مردم از آنها خوششان نمی‌آید. «وَ اَنْتُمْ لَها کارِهُون».17 فرمود: «لا تُحْرَمُ عَلَیْکَ اَعْرْاضُهُم»؛18 چند گروه که آبرویشان محترم نیست و باید در ملأ عام آنها را نهی از منکر و نقد کرد و باید پُز آنان را شکست. از جمله، کسانی که بر مسند قدرتند یا ثروت در اختیار دارند امّا ستم می‌کنند. این است فرهنگ اسلام.

پیامبر (ص) فرمود: «بر صاحبان قدرت و ثروت، نظارت کنید، متهمشان کنید، سکوت نکنید!» پیامبر (ص) فرمود: «در برابر روحانیونی که نانِ دین می‌خورند و به دنیای خودشان خدمت می‌کنند، سکوت نکنید، به خاطر حفظ دین، متهمشان کنید.»

و فرمود: «حاکمان را که از قدرت، سوء استفاده می‌کنند، متّهم کنید و نیز ثروتمندانی که حق اللّه و حقّ النّاس را در ثروت و سرمایه ادا نمی‌کنند.» البته از سوی دیگر هم فرمود: «سه گروهند که دعای آنها حتماً مستجاب است و رد نخواهد شد: یکی، امام و رهبر و حاکم عادل است، «اَلْامِامُ الْمُقْسِط»؛ 19 پس، از هر دو سو داریم، هم بزرگ‌ترین تجلیل‌ها از مسئول صالح و هم بزرگ‌ترین اتهامات و حمله‌ها به مسئولان فاسد را داریم.

بُعد دیگر در این هدیة الهی آن بود که تشریفات حکومتی نداشت. در روایت نقل شده است:

«پیغمبر و اصحابشان همواره حلقه می‌نشستند و اگر کسی وارد می‌شد، به واسطة نداشتن تشریفات نمی‌فهمید چه کسی رئیس و چه کسی مرئوس است». 20

حکومت اسلامی اینهاست. چون تشریفات و ادا و اصول نداشت، کسی نمی‌فهمید که بالا و پایین مجلس کجاست. در حکومت اسلامی اصلاً ما جایگاه مخصوص مسئولان و دولتمردان نداریم، مسائل امنیتی، بحث دیگری است و تنها مسائل امنیتی در این میان، ممکن است دخالت داشته باشد. پیامبر (ص) وقتی وارد مدینه شد، همه منتظر بودند که ایشان به کدام محله می‌رود و در کدام خانه فرود می‌آید تا آنجا پس از این، مهم‌ترین مکان شود.

پیغمبر اکرم (ص) فرمود: شتر را رها کنند و فرمودند هر جا که این شتر نشست، من همان جا ساکن می‌شوم. شتر رفت و رفت تا جلوی در یکی از فقیرانه‌ترین خانه‌های مدینه فرود آمد و آنجا مقرّ پیغمبر (ص) شد.21 آقا کارها را به شرافت‌مندانه و غیر شرافت‌مندانه، تقسیم نمی‌کرد. نظام ارباب ـ رعیتی برقرار نمی‌کرد. خودش مثل یک کارگر، یک کارگر ساده، کار می‌کرد و چوب جمع می‌کرد. وقتی اصحاب کار می کردند، خودش هم راه می‌افتاد و اهل عمل بود. مسجد که می‌ساختند، خود به پا می‌خاست و کارگری می‌کرد.

پیغمبر (ص) در حکومتش، حلقه‌های بستة سیاسی و کاستِ قدرت و باندبازی و قوم و خویش‌بازی نداشت، بین آن همه ریش سفید و اصحاب و آدم‌های مهم، گاه جوان صالح نوزده‌ ساله‌ای مثل اسامه را فرماندة بزرگ‌ترین لشکرکشی‌اش که جنگ با امپراتوری روم بود، قرار می‌داد. یا وقتی مکه را فتح می‌کند، عتاب بن اُسید ـ جوان بیست ساله ـ را به حاکمیت مکه می‌گمارد.

به زنان نیز کاملاً توجه داشت و به آنان شخصیت و فرصت می‌داد. اینها فرهنگ‌هایی بود که ایشان تغییر دادند. در جامعه‌ای که دختر را زنده به گور می‌کردند و قرآن می‌گوید: «وقتی به کسی خبر می‌دادند که خانمت دختر زاییده، رنگ از رویش می‌پرید22 در این جامعه،‌ پیغمبر (ص) می‌فرماید: «هرگز به زنان، اهانت نمی‌کند، مگر افراد پست و لئیم» و ایشان به قدری برای آنان هویت و شخصیت قائل بود که جداگانه به خانم‌ها فرصت بیعت داد.23 مردان بیعت کردند، سپس گفتند خوب دیگر، ما به جای خانم‌هایمان هم بیعت کردیم و اهل بیت ما هم تابع ما هستند. آیه نازل شد که نه، مردان به جای زنان، بیعت نکرده‌اند و خانم‌ها جداگانه بیعت کنند، پیامبر (ص) دوباره مراسم بیعت مستقلی برای زنان گذاشتند و حضور اجتماعی و سیاسی و تعهّد و مسئولیت‌پذیری زنان را آموزش دادند.

پیامبر (ص) فرمود: «بئْسَ الْقَوْمُ قومٌ لا یَقُومُونَ لِلّهِ تَعالی بِالْقِسْط»؛24 بد جامعه و ملّتی است،‌ ملّتی که عدالت‌خواه نیست و برای اجرای عدالت و قسط، عدالت در حوزة اقتصاد، قضاوت، سیاست و فرهنگ قیام نمی‌کند. پیامبر (ص) فرمود: «کُلُوا جَمیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا»؛25 بخورید! امّا تنها، تنها نخورید و (بر سر سفره نیز) متفرّق نشوید. این،‌ منطق اسلام است و پاسخ چه باید کرد؟ اینهاست. نه این‌که یک طبقه، آن طرف شهر بخورند، تا بترکند و بالا بیاورند، از فرط سیری با دمشان گردو بشکنند و ندانند پول‌ها را چگونه خرج کنند، و یک عدّه‌ هم این سوی شهر از گرسنگی درمانده‌اند، چهار دختر دَمِ بخت، پسر دَمِ بخت دارد و یک جهیزیة ساده را نمی‌تواند تهیه کند، خود را از ساختمان هشت طبقة‌وزارتخانة دولتی پایین می‌اندازد. اینها چیزهایی است که باید اصلاح بشود. کسانی که می‌خواهند دین را اصلاح بکنند، باید خودشان را اصلاح بکنند. کتاب و سنّت، احتیاجی به اصلاح ندارد؛ بلکه احتیاج به فهم و عمل دارد. مشکل جمهوری اسلامی،‌ولایت فقیه نیست که می‌خواهید آن را از قانون اساسی حذف کنید، مشکل این انقلاب و حکومت،‌دینی بودنش نیست که می‌خواهید دین‌زدایی کنید. مشکل، خودِ ما و شماییم. مشکل، ولایت فقیه نیست. پیامبر (ص) فرمود: «هر کس سیر بخوابد و در شهر یا همسایگی او کسانی گرسنه‌اند از ما نیست و به خداوند و روز قیامت ایمان نیاورده است.»26 ایشان به طبقات محروم و زحمتکش احترام می‌گذاشت، در برابر مفت‌خورها و انگل‌ها موضع می‌گرفت و می‌فرمود: «مَلْعونٌ مَلْعُونٌ مَنْ أَلْقی کَلَّهُ عَلَی النّاس»؛27 نفرین به آنان که بار زندگی خود را بر دوش دیگران می‌اندازند و بدون خدمات مادّی و معنوی به جامعه،‌امکانات جامعه را مصرف می‌کنند.

در جنگ تبوک که از جبهه برمی‌گشتند، مردم به استقبال آمده بودند، زنها، پیرها و از جمله، پیرمردی به نام سعد انصاری به استقبال پیامبر (ص) و مجاهدین آمده بود، جلو آمد و با ایشان مصافحه کرد، پیامبر دید که دستش خیلی زِبْر است، چاک چاک است. پیامبر فرمودند: دست‌هایت چقدر خشن است؟ خود پیغمبر (ص) هم آدم ناز‌پرورده‌ای نبود. از کودکی، چوپانی و ... کرده بود. ولی با این وجود، ببینید دست آن پیر مرد چگونه بود. پیامبر (ص) فرمودند: دستهایت چقدر خشن است؟ گفت: آقا «اَضْرِبُ بِالْمُرِّ وَ الْمِسْحا ة» من کارگرم، کار می‌کنم. بیل می‌زنم، «فَاُنْفِقُ عَلی عِیالی» خانواده ام را تأمین می‌کنم. توجه کنید، پیامبر اکرم از جبهه برگشتند، همة مردم و مجاهدین آنجا حاضرند،‌پیامبر دست این پیر مرد زارع کارگر را می‌گیرد و طوری که همه ببینند، بلند می‌کند و پایین می‌آورد؛ «فَقَبَّلَ رسُولُ اللّهِ یَدَه» پیامبر دست این کارگر را پایین می‌آورد، می‌بوسد و سپس بالا می‌برد و خطاب به همة جمعیت می‌گوید: «هذِهِ یدٌ وَ اللّهِ لا تَمُسٌّهُ النّار»28 به خدا سوگند،‌این دستی است که آتش جهنم، آن را لمس نخواهد کرد. این است مردم‌داری.

در باب رباخواران فرمود: «در شب معراج کسانی را دیدم که شکمهایشان پر از مار بود و از بیرون دیده می‌شدند. پرسیدم: جبرئیل، اینان با چنین عذابی، کیستند؟ گفت: سرمایه‌داران مفت‌خوار و رباخوار جامعه هستند که مثل انگل به جامعه آویزان شده‌اند.»

رحمت و ملاطفت و تواضع و ادب پیغمبر (ص) را می‌دانید از آن طرف، قاطعیت پیغمبر (ص) را هم ببینید. وقتی اصل نظام اسلامی و انقلاب و عدالت اجتماعی و احکام اللّه در خطر بود، پیغمبر با کسی معامله و مسامحه نمی‌کرد. اوّلاً، حدود هشتاد جنگ را همین پیامبر رحمت، داشته که بعضی از اینها را خود آن حضرت، مستقیم فرماندهی کرده است، خود با شمشیر و سلاح، عدّة زیادی را بر خاک انداخت.

نقل شده است که در جنگ اُحُد وقتی ایشان مجروح شده بودند و خونریزی زیاد بود و مسلمانان تقریباً از پا درآمده بودند، سپس که دوباره سازماندهی شدند، یکی از نیروهای دشمن نزدیک می‌شد، فکر کرد که اینها پراکنده شده‌اند و دیگر نمی‌توانند کاری بکنند، چند نفر از اصحاب بلند شدند او را بزنند، پیغمبر (ص) فرمود خودم باید او را بزنم. نیزه‌ای برداشت، نشانه گرفت و به دقّت پرتاب کرد، درست به نقطه‌ای میان کلاهخود و زره، در گردن آن مشرک فرو رفت و افتاد و تا آخر عمر، معلول شد، یا وقتی اسرای بدر را گرفتند حتی دو سه تن از آنان را که می‌دانست اصلاح نخواهند شد، و جرم مرتکب شده‌ بودند، دستور اعدامشان را داد.

وقتی یهود بنی‌قریظه، پیمان‌شکنی و خیانت کردند و در جنگ احزاب و خندق از پشت ضربه زدند، پیامبر (ص) آنان را محاصره کرد، سپس دستور داد ششصد نفر از مردان جنگی آنان را اعدام کردند. این قاطعیت نیز در منطق پیامبر وجود دارد، همان پیامبر رحمت و ادب و تواضع، این بُعد را هم داشت. بعضی این ابعاد را نمی‌بینند؛ بعضی هم آن ابعاد را نمی‌بینند، مشکل همة ما برخورد گزینشی با دین است. بخشی از این ابعاد را می‌بینیم و بقیه را نمی‌بینیم. یک عده هم تنها طرف دیگر را می‌بینند و هر کسی هم مدّعی دین می‌شود و می‌گوید این قرائت من است. پیغمبر آمادة جنگ روم و حمله به جبهة غرب می‌شوند، جنگ روانی شدیدی پشت جبهه شروع شد که آقا باید صلح کنیم. مذاکره کنیم و جای جنگ نیست، امپراتوری روم با این قبایلی که ما با آنها جنگیدیم فرق می‌کند. این ابرقدرت است؛ هوا هم گرم است و خشکسالی است،‌ موقع جمع محصول است،‌شعار جنگ بس است، خشونت بس است، پشت جبهة پیغمبر راه افتاد. حتی بعضی شُبهة شرعی و مقدّس بازی‌های افراطی می‌کردند. یک عدّه با صراحت می‌گفتند جنگ و این مبارزة با استکبار، حرف مُفت و شعار مُفت است، برو به زندگی‌ات بچسب و منافع ملی‌، یعنی فقط شکم و زیر شکم خودت، و الّا اصول و ارزش و عدالت، مطرح نیست این منافع ملی به قرائت آنهاست. امّا عده‌ای از راه مقدّس مآبی وارد شدند؛ یکی از آنها گفت: آقا مرا معاف کن.

پیغمبر فرمود: آقاجان، عازم جبهه هستیم؛ آماده شو. گفت: آقا مرا معاف بفرمایید. فرمودند: چرا؟ گفت: آخر به طرف روم می‌روید و این دخترهای روم و شام، خیلی خوشگلند، من هم آدم ضعیفی‌ام، خودم را نمی‌توانم کنترل کنم، اگر ما به این منطقه رفتیم و من کنترل خود را ازدست دادم و به فتنه افتادم، چه کسی جواب شرعی‌اش را می‌دهد؟ عذر شرعی می‌آوردند که جبهه نروند. جریان‌سازی وسیعی به راه افتاد که به جبهه نروند و جنگ با روم و نبرد و مقاومت در مقابل استکبار صورت نگیرد. گروه جنگ روانی، تشکیلاتی پیدا کرده بودند. پیغمبر اکرم فرمان داد که مرکز اصلی تشکیلات آنها و آن خانه را که سازماندهی جنگ روانی و مقاومت در مقابل فرمان جهاد می‌شود، آتش بزنند، خراب کنند. وقتی از همین جنگ‌ برگشتند و خیانت منافقین و حتی طرح ترور پیغمبر مطرح شد، برخورد شدیدتری هم با آنان کرد که قضیة مسجد ضرار است. آنها در چند کیلومتری مدینه، مسجدی ساخته بودند، به عنوان ذکر و دعا و نیایش و قبلاً هم از پیغمبر خواسته بودند که آقا شما تشریف بیاورید و مسجد ما را افتتاح بکنید.پیغمبر (ص) فرمود: هر وقت فرصت کنم می‌آیم، امّا از جنگ که برگشتند معلوم شد که حتی این مسجد هم پایگاه توطئه علیه نهضت شده است؛ لذا ایشان دستور دادند که مسجد را خراب کنند و آتش بزنند.29

همچنین در شرایطی که پیغمبر اکرم در بدترین شرایط از نظر مادّی و نظامی و در محاصرة مطلق بودند،‌ایشان آن نامة مشهور را به سران جهان، به امپراطوری روم و ایران و مصر و حبشه می‌نویسند و یکجا همة حکومت‌های دنیا را به اسلام دعوت می‌کنند. شما ببینید در آن شرایطی که در بدترین موقعیت ضعف در جنگ احزاب و خندق در محاصره‌اند و خود پیغمبر کلنگ می‌زند و اصحاب می‌گویند آن قدر گرسنه بود که به شکمش سنگ بسته بود. البته معمولاً پیامبر چیزی نمی‌خورد و علاوه بر ریاضت‌های همیشگی‌اش، اکنون در محاصره، دیگر چیزی هم نبود که بخورد.

راوی می‌گوید: در این شرایط، پیغمبر در خندق، کلنگ می‌زد، کلنگ به سنگی خورد و جرقه‌ای پرید، فرمود: من فتح ایران و روم را در پرتو این جرقه می‌بینم. بعضی از این آقایان خندیدند، مسخره کردند که: شکمش گرسنه است و ما یک لقمه نان نداریم بخوریم و در محاصره‌ایم، او می‌خواهد ایران و روم را فتح کند. روشنفکر بازی برای سازش و تسلیم درگرفت و شروع کردند به مسخره کردن ایشان، و در چنین اوضاعی است که آن نامه را می‌نویسد، پیامبر هم اصلاً تعارف نیست؛ یعنی ایشان به امپراطور ایران و روم نامه نمی‌نویسد که آقا حالا بیایید، مثلاً با هم یک گفت و گویی بکنیم و ببینیم که آیا شما راست می‌گویید یا ما. این گونه نبود. ببینید نامه‌هایش به پادشاه یمن، پادشاه حبشه، شاه حیره، حاکم مصر، امپراطور روم و شاه ایران این است که همه اینها را یکجا به اسلام می‌خواند.

ادبیات پیغمبر در این نامه‌ها چنین است:

«سلام بر کسی که تابع هدایت باشد؛ تو را به پرچم اسلام فرا می‌خوانم؛ اسلام بیاور تا سالم بمانی و اگر مبارزه‌کنی مسئولیت همة مردمت با تو خواهد بود». اینگونه بود، بحث صدور انقلاب و گفت و گو با قدرت‌های استعماری جهان چنین بود. و قضیة صلح حدیبیه هم اصلاً بحث سازش و تسلیم نبود. قضیة صلح حدیبیه را که بعضی‌ها مطرح می‌کنند من خواهش می‌کنم بروند تاریخش را درست بخوانند. اصلاً صلح حدیبیه، امتیازگیری بود، نه امتیاز دادن. یک صلح تاکتیکی موقّت برای فتح مکه بود که چند ماه بعد از همین قضیه اتفاق افتاد.

پی‌نوشت‌ها:

1 . بحار الانوار، ج 2، ص 111.

2 . عیون اخبار الرضا (ع)، ج 2، ص 184.

3. امالی شیخ صدوق، صص 635 ـ 634.

4 . سورة مزمّل، (73)، 10.

5 . سورة نحل، (16)، 125.

6 . سورة نمل (27)، 64.

7 . کافی، ج 6، ص 512.

8 . مستدرک الوسائل، ج 1، ص 408.

9 . بحار الانوار، ج 78، ص 321.

10 . نزهة الناظر، ص 41.

11 . بحار الانوار، ج 77، ص 156.

12 . بحار الانوار، ج 16، ص 229.

13 . خصال، ج 1، ص 271.

14 . بحار الانوار، ج 76، ص 63.

15 . ر.ک‌: بحار الانوار ، ج79، ص 314.

16 . محاسن برقی، ص 383.

17 . سورة هود، (11)، 28.

18 . النصائح الکافیه، ص 150.

19 . بحار الانوار، ج 93، ص 360.

20 . مکارم الاخلاق، ص 16.

21 . المناقب (ابن شهر آشوب)، ج 1، ص 133.

22 . سورة نحل، (16)، 58.

23 . فرازهایی از تاریخ پیامبر، تألیف جعفر سبحانی، ص 5.

24 . بحار الانوار، ج 22، ص 311.

25 . همان، ج 62، ص 291.

26 . همان،‌ ج 75، ص 362.

27 . بحارالانوار، ج 77، ص 142.

28 . اسد الغابه، ج 2، ص 269.

29 . تفسیر علی بن ابراهیم قمی، ج 1، ص 305.


گفتاری از استاد رحیم‌پور ازغدی در باب شخصیت شهید مظلوم بهشتی
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٧  کلمات کلیدی: سیاسی ، حسن رحیم پور ازغدی ، شهید بهشتی ، عکس
فضا بقدری سنگین بودکه انقلابی‌ها هم حاضر به دفاع از بهشتی نبودند/ بقای ارزش‌های انقلابی تا حد زیادی محصول مقاومت بهشتی است

متنی که در ادامه می‎خوانید گفتاری از استاد حسن رحیم‎پور ازغدی است که به مناسبت فرارسیدن هفتم تیر و شهادت سیدالشهدای انقلاب اسلامی و 72 تن از یارانش ایراد شده است.

استاد رحیم‏پور در این گفتار با اشاره به مقوله ترور از دیدگاه اسلام، به بررسی ابعاد شخصیتی شهید مظلوم بهشتی و همچنین ویژگی‎های انقلابی، اندیشه‌ای، تشکیلاتی و سیاسی وی پرداخته است.

رجانیوز این گفتار را به مناسبت فرا رسیدن سالروز شهادت آیت الله بهشتی و برای آشنایی هر چه بیشتر مخاطبین خود با ابعاد شخصیتی آن شهید مظلوم منتشر می‎کند.

بسم الله الرحمن الرحیم 
 

در مورد آقای بهشتی و مسئله دیدگاه اقتصادی ایشان. ابتدا در باره انتقال مفاهیم از نسلی به نسل بعدی آسیب‌شناسی می‌کنم. خطاب من به‌خصوص به جوانانی است که دهه اول انقلاب را درک نکرده‌اند و نمی‌دانند در آن دوران چه اتفاقی افتاد. ما مشکلی داریم که فقط هم مشکل ما نیست و آن امکان گفتگوی همذات‌پندارانه و درک درونی نسلی با نسل بعد است. بسیاری از مفاهیم برای نسل قبل، عین زندگی بودند و برای نسل بعد فقط تاریخ هستند. نسل بعد نمی‌دانند که در نسل قبل چقدر زندگی جریان داشت و صحبت از مرگ نبود و سراسر زندگی و فعالیت و جهاد برای حقیقت بود. واقعه یکی است، ولی همان واقعه برای یک نسل، زنده است و برای یک نسل، مرده و باید زنده‌اش کرد. نسل ما با وقایع دهه اول انقلاب نفس می‌کشید و اصلاً آنها خود ما بودند، ولی نسل بعد می‌خواهد آن وقایع را کالبدشکافی کند. ما از شخصیت حرف می‌زنیم، نسل بعد فکر می‌کند ما داریم از شخص حرف می‌زنیم و می‌گوید تا کی می‌خواهید از مطهری و بهشتی و چه و چه صحبت کنید؟ ما از اشخاص صحبت نمی‌کنیم. ما از شخصیت حرف می‌زنیم و او از شخص می‌شنود. برای ما این شهدا و مجاهدین و این علما و متفکرین کلیشه نبودند، حتی یکدست و هم‌اندازه نبودند. انسان‌های متحول و زنده بودند، حتی با هم متفاوت بودند.


یک وقتی تعبیری از مرحوم بهشتی در باره دکتر شریعتی در جایی خواندم. از شهید بهشتی پرسیدند: «نظر شما راجع به شریعتی چیست؟» ایشان در اوایل انقلاب گفتند به چنین سئوالاتی جواب نمی‌دهند، برای اینکه از کدام شریعتی سئوال می‌کنید؟ بعد گفتند: «اگر راجع به هر کس دیگری از من بپرسید، مثلاً در باره مارکس از من بپرسید، از شما می‌پرسم از کدام مارکس صحبت می‌کنید؟ مارکس 25 ساله یک چیز گفته، مارکس 40 ساله چیز دیگری گفته و در اواخر عمرش حرف‌های دیگری زده است». آقای بهشتی انسانی است با این حد از تحوّل و معترف به تحوّل و مسائل را زنده می‌دید و کالبدشکافی می‌کرد. با اینکه دشمن همواره ایشان را متهم به تئوریسین فاشیسم بودن می‌کرد. در دهه اول انقلاب روزنامه‌ها تقریباً هر روز تیتری، خبری، شایعه‌ای، دشنامی علیه دکتر بهشتی داشتند. متهم می‌شد به اینکه تئوریسین راست افراطی و ارتجاع است. این حرف‌ها را راجع به او می‌زدند، ولی وقتی آثارش را می‌خوانید یا به حرف‌هایش گوش می‌دهید و به‌خصوص کسانی که از نزدیک با او محشور بوده‌اند، همه نشان می‌دهد که این آدم به‌شدّت منعطف، منطقی و منصف است. نسل بعد باید بداند که اینها انسان‌هایی زنده، متحول و حتی متفاوت با یکدیگر بودند. شاید اینها به نظر بعضی‌ها کلیشه‌های رسمی و مجسمه‌های سنگی بیایند که همه اینها تکرار و کپی هم هستند، اما شهدا، حتی شهدایی مثل حزب جمهوری، زیر یک سقف شهید شدند، هم متحول بودند هم متفاوت.


من فقط یک مثال می‌زنم. تفاوت تیپ شهید بهشتی را با تیپ شهید محمد منتظری مقایسه کنید. نسل جدید باید بداند که همه شهدا قربانیان تروریسم و سمبل جهاد علمی و عملی و تاریخی بودند، ولی یکدست نبودند. متنوع و متفاوت بودند. کلیشه‌ای در کار نبود. 


هیچ طبقه‌بندی رسمی و اداری نبود. امروز گاهی بحث‌های رسمی می‌شود. امروز کلیشه‌ای می‌شود. بعد از گذشت دو دهه و سه دهه و یک قرن، همیشه تاریخ این‌طور بوده است. از زمان خودش زنده است، بعد از خودش کلیشه می‌شود. اگر کسی بخواهد این مفاهیم را به همان شکلی که زنده بوده‌اند به نسل بعد منتقل کند، باید کلیشه‌ها را بشکند و زندگی از درون این مفاهیم را بیرون بیاورد. یک روح مشترک در کالبد همه این شهدا وجود داشت و آن روح فداکاری و ایثار بود، فداکاری برای حق و برای خدا، بدون هیچ‌گونه پیش‌شرط و اینکه نباید برای جهاد و شهادت منتظر دیگران بود و همه اگر بنشینند، من باید برخیزم. برخلاف آن شعاری که عده‌ای در انقلاب می‌دادند که اگر تو بنشینی، من اگر بنشینم، چه کسی برخیزد؟ شهدا و مجاهدین جواب داده‌اند که اگر همه هم بنشینند، من یکی برمی‌خیزم. من به دیگران کاری ندارم. من به هر حال برمی‌خیزم، حتی اگر تو بنشینی و او بنشیند. این روح مشترک در همه علما، شهدا و مجاهدین هست، اما ما یک تنوع شخصیتی بین اینها داشتیم که این قضیه برای خود ما هم که نسل انقلاب بودیم و امثال شهید بهشتی و دیگران را از پایین به بالا نگاه می‌کردیم، جالب بود.

تفاوت تیپ فکری شهید محمد منتظری با شهید بهشتی

چون اسم شهید بهشتی و محمد منتظری را آوردم، توضیح مختصری بدهم. تفاوت دو تیپ بود، در انقلاب که گاهی ممکن بود در همه چیز هم تفاهم مطلقه نداشته باشند، اما نهایتاً به هم می‌رسند و خونشان در یک جا و زیر یک سقف می‌ریزد، برای اینکه هر دو علی‌الاصول در راه امام و اسلام و انقلاب بودند. تیپ شهید بهشتی تجسّم نظم، عقلانیت، واقع‌بینی، یک اصولگرای منطقی، آدمی با ایده فرهنگی به عرصه سیاست آمده، گره‌ها را متفکرانه و عملگرایانه باز می‌کند و برای رفع موانع، برنامه می‌ریزد. بسیاری از خطرهای غیرضروری را دور می‌زند، برای اینکه استقبال آن خطر رفتن ضرورتی ندارد.


از آن طرف تیپ کسی مثل محمد منتظری، یک چریک روحانی، آمیزه شیدایی و آرمان‌گرایی، اصولگراهای خونگرمی که عامداًً به دل خطر می‌روند، بلکه به دنبال خطر می‌گشتند، بدون چانه‌زنی داد می‌زدند و در زندگی‌شان نظم عادی نبود. دنبال خطر می‌گشتند و همه مرزها را حذف می‌کردند، ولو ضروری نباشد و برای خودشان دشمن‌تراشی می‌کردند. کسی می‌گفت این آدم آن‌قدر خونگرم، آتشین مزاج و آتشی بود که گاهی دارو می‌خورد که همان 4، 5 ساعتی را هم که خوابش می‌برد، نخوابد، چون معتقد بود در فاصله‌ای که می‌خوابید، دشمن چند قدم جلوتر آمده است. ما نباید بخوابیم و باید جلوی اینها بایستیم. بعضی از آدم‌ها این‌جوری هستند. احساس مسئولیت جهانی می‌کرد. در دوران قبل از انقلاب از افغانستان و پاکستان تا سوریه دوره‌های چریکی دیده بود. نماینده تیپی از بچه‌های انقلاب بود.


شاید اولین فریادهای صریح علیه لیبرالیست‌ها و ناسیونالیست‌ها و کمونیست‌ها را او سر داد، با این اعتقاد که باید در سراسر جهان با استعمار درگیر شویم، باید در قلمرو دشمن برویم و با او بجنگیم و استناد می‌کرد به جمله علی(ع) که فرمود: «ملتی که بخوابد، مجبور خواهد شد در عمق خانه‌اش با دشمن بجنگد.»


  بهشتی یک متفکر نظریه‌پرداز نوگرا و اصولگرا، دقیق، مخالف با افراط و تفریط و به‌شدت سازش‌ناپذیر بود. بهشتی چریک مسلح نبود، ولی فرمانده یک جبهه بسیار بزرگ‌تر از جنگ چریکی و مسلحانه بود. او یک جبهه عظیم فکری تاریخی را رهبری می‌کرد و بقای ارزش‌های انقلابی در این کشور تا حد زیادی محصول هوشیاری و مقاومت بهشتی است که زیر فشار جنگ روانی و فحش‌ها، حرف‌ها و اصولش را پس نگرفت تا کشته شد.


واقعیت این است که گاهی استقبال از گلوله آسان‌تر از استقبال فحش است. وقتی آقای بهشتی شهید شد، امام گفتند مظلومیت بهشتی برایم دردناک‌تر از شهادتش هست، یعنی ترور شخصیت او سخت‌تر از ترور شخص او بود. سال‌های 58 و 59 را به یاد بیاوریم که هر روز مقاله و تیتر خبر علیه بهشتی منتشر می‌شد، هم به عنوان یک شخصیت سیاسی برجسته انقلاب، هم به عنوان رهبر حزب؛ در آن موقع جریان اصولگرا را حزب جمهوری رهبری می‌کرد و لذا از میان همه رجال انقلاب، هدف اصلی بهشتی بود. به هیچ‌کس دیگری این‌قدر حمله نمی‌شد و من همیشه فکر می‌کرد چرا؟ چه خصوصیتی در ایشان هست که همه فحش‌ها متوجه اوست؟ دورانی رسیده بود که واقعاً دفاع از بهشتی سخت شده بود. بسیاری از نیروهای انقلاب هم حاضر نبودند از آقای بهشتی دفاع کنند و معتقد بودند نمی‌شود دفاع کرد. ایشان را به عنوان رهبر حزب انحصارطلب و فاشیست‌ها و ایدئولوگ ارتجاع می‌نامیدند و این در حالی بود که بهشتی در میان اقشار قشری مذهبی متهم به روشنفکری بود، بهشتی فقط متفکر نبود، بلکه متفکر معاصر بود. ما متفکر غیرمعاصر زیاد داریم، معاصر غیرمتفکر هم زیاد داریم، ولی متفکر معاصر کم داریم. همین الان هم کم داریم. درست است که می‌گوییم ایران پر از بهشتی است.

از جهاتی این‌طور هم هست، ولی از جهات تفکر و خصوصیات بهشتی، ایران پر از بهشتی نیست. ما در ایران بهشتی کم داشتیم و کم داریم. ما همین الان هم مشکل کمبود و فقدان امثال بهشتی را داریم. ذهن منسجم، آدمی که قدرت اجتهاد دارد، در بعضی از سطوح قطعاً نظریه‌پرداز است، برخلاف اکثر نظریه‌پردازها که منزوی هستند، واقع‌بین نیستند، فقط آرزو می‌کنند، مأیوس و ناامید می‌شوند، این شخصیت علاوه بر اینکه نظریه‌پرداز است، عملگرا هم بود. ذهن منسجم، قدرت مدیریت و فرماندهی، ادب گفتگو، قدرت مناظره منطقی و اخلاقی با مخالف بدون هیچ‌گونه ترس و انفعال، توصیه‌های عملی غیرانتزاعی، یک متفکر دینی که به‌جای آرزو فکر می‌کرد و به جای حسرت خوردن عمل. قدرت طراحی و قانون‌گزاری داشت. کلّی‌باف نبود. خیلی‌ها به اسم نظریه‌پردازی کلی‌بافی می‌کنند و حرف‌های تکراری می‌زنند. کلیدی دارند که به همه قفل‌ها می‌خورد، اما هیچ قفلی را باز نمی‌کند.

اسم این نظریه‌پردازی نیست. بهشتی در عرصه اقتصاد و حقوق و سیاست نظریه‌پردازی می‌کرد و برای قفل‌ها کلید مشخصی را ارائه می‌داد. به این می‌گویند نظریه‌پرداز. آدمی که کلی‌باف نبود، اما سیستم‌ساز بود و در تدوین قانون اساسی، اداره شورای انقلاب، در حضور بزرگان انقلاب، در حضور مطهری، در حضور رهبران جریان‌های دیگر مثل مهندس بازرگان، در حضور مرحوم آقای طالقانی، این قدرت را نشان داد و عملاً شورای انقلاب را اداره می‌کرد. قدرت شهید بهشتی اعتباری و بخشنامه‌ای نبود. قدرت یک امر اعتباری نیست، یک امر حقیقی است. قدرت‌های اعتباری هیچ مشکلی را حل نمی‌کنند، فقط قدرت‌نمایی می‌کنند. آن قدرت حقیقی است که مشکلات را حل می‌کند.


همچنین ایشان در مدیریت حزب، در کادرسازی و تفکر حزب هم منحصر به فرد بود. اینکه امام گفت بهشتی یک ملت بود، به تنهایی یک ملت بود. گاهی این یک نفرهایی هستند که به همه نهادهای رسمی و سیاسی و فرهنگی می‌ارزند. نهادهایی داریم با صدها میلیون بودجه، هزاران کارمند رسمی که از صبح تا غروب کارت می‌زنند، می‌آیند، می‌روند، حقوق می‌گیرند و همه‌شان هم آدم‌های خوبی هستند، اما هیچ کاری نمی‌کنند، اما گاهی یک نفرهایی پیدا می‌شوند که بن‌بست‌های تاریخ را می‌شکنند. آن یک نفرها برای همه ملت، یک ملت هستند. آن یک نفرها آدم‌های برگزیده‌ای هستند.

بهشتی از ناسزا شنیدن هراسی نداشت

ارزش دیگر بهشتی این بود که در برابر سیل فحش و جوسازی از خودش دفاع نمی‌کرد. از فحش خوردن نمی‌ترسید. وقت و سرمایه‌اش را صرف دفاع از خودش نمی‌کرد. تمام انرژی خود را صرف دفاع از اسلام و انقلاب و حقوق مردم می‌کرد و می‌گفت ما وقت اضافی برای دفاع از خودمان نداریم و اگر این کار را بکنیم، برای دفاع از حقوق مردم وقت کم می‌آوریم.


قدرت نهادسازی حیرت‌انگیری داشت. در اول انقلاب نهادهایی ساخته شده و تا امروز در آنها دست نبرده‌ایم، چون این کار را بلد نیستیم. اول انقلاب انسان‌های برجسته و فوق‌العاده‌ای داشتیم که بنیان‌هایی را گذاشتند و الان بیش از 30 سال است که داریم بر اساس همان‌ها جلو می‌رویم، درحالی که اگر خود آنها بودند تا حالا صد بار تغییرشان داده بودند، منتهی هم جرئت، هم قدرت، هم دانش و هم تقوای تغییر لازم است. ما چه کسی را داریم؟ به این دلیل است که می‌گویم ایران پر از بهشتی‌ نیست.


بهشتی انسان ایستا نبود و صرفاً برای تداوم وضع موجود، افکار محافظه‌کارانه نداشت، دائماً دنبال تحول و تکامل بود. با غلبه بوروکراسی بر عدالت و حاکمیت رکود بر دادگستری مخالف بود و با آن مبارزه می‌کرد. درست است که در حکومت بود، اما حکومتی نبود. عدالت‌خواه و تحول‌خواه بود، اصولگرا اما نواندیش بود، شریعت‌خواه بود، اما نه قشری. می‌گفت ما نیامده‌ایم حکومت کنیم تا حکومت کرده باشیم، تغییر حاکمان کافی نیست، تغییر حکومت لازم است. اگر حاکمان تغییر کنند، اما حکومت تغییر نکند، حتی اگر آدم‌های خوبی هم باشیم، معلوم نیست بتوانیم کارهای خوبی بکنیم.


من دو تا تعبیر از شهید بهشتی را تعبیر کلیدی می‌دانم و به همه مسئولین در حکومت که به این دو تعبیر بهشتی دو باره دقت کنند و در باره آنها بیندیشند. یکی همان جمله‌ای که اشاره کردم که ما نیامده‌ایم حکومت کنیم تا حکومت کرده باشیم و تغییر حاکمان کافی نیست، تغییر حکومت لازم است و یکی این جمله بهشتی است که راجع به اسلام می‌گوید اسلام در آغاز، دین انقلاب بود و باید همواره یک آئین انقلابی بماند‌. دین نباید تبدیل به توجیه‌گر وضع موجود و توجیه‌گر خطاهای ما شود. دین موتور اصلاح، تغییر و تحول است. دین ایده انقلاب است. هر تفسیر غیرانقلابی از دین، خارج شدن از مسیر شریعت و تحریف دین است.


من خواهش می‌کنم که متفکران، نخبگان، دانشگاهیان و حوزویان مجدداً به این دو جمله شهید بهشتی توجه کنند. اینها فقط دو تا جمله نیستند، بلکه دو تا روش برای حکومت هستند، دو تا استراتژی برای پیشبرد اهداف و دو روش برای فهم اسلام هستند.


جالب اینجاست که گروه‌های تروریستی با شعار ضد ارتجاعی و ضد فاشیستی، اما به روش فاشیستی و تروریستی عمل کردند و اتفاقاً هیچ آخوند قشری و مرتجع اهل دنیایی را ترور نکردند. یکراست آمدند سراغ بهشتی و مطهری و امثال اینها و آخوندهای روشنفکر و روشن‌اندیش را زدند، چون آنها معتقد به تغییر و تحول، اما در چهارچوب اسلام و اصول بودند. آقای بهشتی در جایی می‌گوید اگر دستگاه قضایی در اجرای عدالت شکست بخورد، ما شکست می‌خوریم. مانور ما باید روی دستگاه قضایی باشد. اگر عدالت در همه زمینه‌ها اجرا شود، اما دستگاه‌ قضایی جاری نباشد، عدالت اجرا شدنی نیست و می‌گفت اینجا جای مسامحه و امروز و فردا کردن نیست. دادگستری اداره‌ای در کنار اداره‌های دیگر حکومتی نیست که بشود با حقوق مردم و حقوق مظلوم بازی کرد. می‌گفت اگر با حقوق مردم و عدالت و حدود الهی شوخی کنیم، عواقب بسیار سنگین و خطرناکی برای ما خواهد داشت.


البته بعد از بهشتی خدمات بزرگی در دستگاه قضایی ما شده است و الان هم دارد می‌شود. من این را کاملاً قبول دارم، ولی چون هدف خیلی بزرگ است، همه این کارها کوچک به نظر می‌آیند.


در بخش آخر عرایضم عباراتی را از آقای بهشتی برایتان نقل می‌کنم. شهید بهشتی آدم سیاسی عوامی نبود. آیت‌الله بهشتی در زمینه‌های گوناگون، یک متفکر نظریه‌پرداز اسلامی بود. قدم اول را بهشتی برداشت، اما متأسفانه هنوز در حوزه کسی قدم دوم را برنداشته است. البته در بعضی از عرصه‌ها و نه در همه عرصه‌ها. شهید بهشتی در حقوق و قضاوت، در فلسفه سیاسی، در فلسفه دین، کلام، تفسیر، فقه و اقتصاد تئوری‌پردازی و اجتهاد کرده است. بحث اقتصاد قبلاً در مباحث قدما مثلاً در بحث تدبیر منزل آمده بود، منتهی بحث تجریدی و آنچه که اصطلاحاً به اسم علم اقتصاد جدید از قرن 17 و 18 در اروپا تدوین شده، جریانی است که از  نظریه‌پردازانی مثل آدام اسمیت شروع شد، بحث‌های مالتوس، مکتب کلاسیک، مکتب ریکاردو، چپی‌های تحت تأثیر مارکس و لنین یا راست‌های سرمایه‌داری از استوارت میل تا حلقه اقتصاد نئوکلاسیک تا افکار کینز تا مکتب شیکاگو و دیگران. یک سنت نظریه‌پردازی اعم از چپ و راست در باب اقتصاد غرب به وجود آمد.

همه آنها مشترکات ماتریالیستی و مادی و سکولاریستی دارند که درست برخلاف انسان‌شناسی توحیدی است و نوعی انسان‌شناسی مادی با تعریفی حیوانی از انسان است و بر مبنای همین نگاه، نظریه‌پردازی کرده‌اند. هر کدام هم یک‌سری آمار و فرمول‌های ریاضی را به کمک نظریه خود آورده‌اند تا به این ترتیب تئوری‌های غیرعلمی و ایدئولوژیکی خود را علمی جلوه دهند. در واقع ما چیزی به اسم اقتصاد محض نداریم. ما چند تا مکتب اقتصاد و چند تا ایدئولوژی اقتصادی در غرب داریم. اگر می‌خواهیم اقتصاد اسلامی داشته باشیم، باید اینها را بدانیم، اما نباید از آنها تقلید کنیم. ما باید تولید کنیم. باید این نظریه‌ها را بدانیم و ندانسته رد نکنیم، اما در برابر آنها تسلیم و مقلد نباشیم. کپی‌برداری کردن و تقلید کردن و ترجمه کردن که هنر نیست. اینکه روشنفکر صرفاً مقلد نظریه‌های دیگران باشد که روشنفکری نیست. این کار را میمون‌ها هم بلدند. روشنفکر کسی است که بتواند تولید فکر کند، حرف تازه بزند...


ایشان با همین مفاهیم نقش عمده‌ای در تدوین قانون اساسی ایفا کرد. شما را به حضرت عباس مقدمه قانون اساسی و بخش اقتصادی آن را یک بار بخوانید. آقای بهشتی در تدوین این مسائل تقریباً نقش اول را داشته است و برخی از آنها عیناً تعابیر ایشان است. ایشان پس از سال‌ها تفکر ممتد در خصوص اسلام و نهادسازی اسلامی، با توجه به جنبه‌های فقهی و حقوقی، در تدوین اصول قانون اساسی، به‌خصوص اصل 43 نقش کلیدی داشته است.
 

این عبارت را حتماً از یاد نبرید که اسلام‌شناسی بهشتی، اسلام‌شناسی انقلابی است. عبارت او این است که دین، انقلاب است و این انقلاب باید دینی و انقلابی بماند، یعنی تفسیر ایستا، ارتجاعی و مردابی از اسلام را قبول نداریم. فقه اسلام برای متوقف کردن و منجمد ساختن ساختارها نیست. جهت کلی احکام اسلام، انقلابی است. اینها تعابیر آقای بهشتی است. برخی از فقهای ما این تفکر را قبول ندارند. در گعده‌ای که داشتیم یکی از این آقایان می‌گفت: «من نمی‌فهمم که آقای مطهری وقتی می‌گوید اسلام جسمی دارد و روحی و مغزی دارد و پوستی و یا آقای بهشتی که می‌گوید احکام فقهی آجرهای تک‌تک و پراکنده نیستند و فقط در ترکیب و کنار هم می‌توانند ساختمان را تشکیل بدهند و لذا تمام احکام باید در جهت و غایت و هدف نهایی اسلام تفسیر شوند، به چه معنی است. این حرف‌ها را نمی‌فهمم. ما فقط پیرو اسلام دلیل هستیم‌». من گفتم: «اتفاقاً شما دنبال اسلام دلیل نیستید. اتفاقاً اگر دنبال اسلام دلیل باشید و اسلام را محدود به یک‌سری احکام شرع نکنید، آن وقت خواهید دید که خود قرآن هدف شرع را به‌روشنی بیان می‌کند و می‌گوید انبیا برای تزکیه نفس آمده‌اند و سپس برای تعلیم کتاب و حکمت و نهایتاً اقامه قسط. بنابراین هدف مشخص است و لذا همه احکام اسلام از خمس و زکات و نجاسات و احکام حکومت و... باید در همین چهارچوب و راستا باشند».

من قبول دارم که کسانی از تعابیر آقای مطهری و آقای بهشتی برای تحریف شریعت سوء استفاده کرده‌اند و به اسم اینکه ما دنبال روح دین هستیم، احکام شرع و جسم دین را پاره‌پاره کرده‌اند. جریان‌های نواندیشان که همیشه بوده‌اند و حالا هم هستند. کسانی از این عبارات سوءاستفاده کرده‌اند و خواهند کرد. من با این افراد کاری ندارم، بلکه دارم از کسانی مثل بهشتی و مطهری صحبت می‌کنم که جزو این تیپ آدم‌ها نبودند، بلکه به دست این تیپ آدم‌ها کشته شدند. باید تعابیر آنها را درست بفهمیم.

نظریه اقتصادی بهشتی در هفت بند

آقای بهشتی در تحلیلی اقتصادی به 7 ویژگی اشاره می‌کند و می‌گوید اینها روح اقتصاد اسلامی هستند. بحث ما مطهری‌شناسی و بهشتی‌شناسی نیست. آنان بندگان صالح خدا بودند و رفتند. ما باید ببینیم چه مسیری را طی کردند و چرا کشته شدند؟ ما آدم‌های ملاتر از بهشتی و مطهری داشتیم که کشته نشدند. چرا آنها را ترور نکردند؟ ما از بهشتی و مطهری فقیه‌تر، فیلسوف‌تر، اصول‌دان‌تر، سیاسی‌تر و در دسترس‌تر داشتیم که ترور نشدند، غیر از کسانی که در دسترس بودند و خداوند آنها را برای ما حفظ کرد. به‌خصوص مقام معظم رهبری که من اغلب فکر می‌کنم اگر ایشان یک روز قبل ترور نشده بودند و در دفتر حزب حضور پیدا می‌کردند، ما امروز ایشان را نداشتیم و من همه اینها را تقدیر الهی می‌بینم.


شهید بهشتی این 7 هدفی را که در اقتصاد اسلامی برمی‌شمارد، در قانون اساسی هم آورده شده و حکومت جمهوری اسلامی باید در این جهت حرکت کند. این 7 هدف عبارتند از:


1. بعد مبارزه با فقر؛ یعنی نیازهای اساسی هر فردی در پرتو کار خلاق خودش و ارزش افزوده‌ای که به عنوان یک شهروند در جامعه تولید می‌کند، تأمین شود. نه به این معنا که دولت هر سال بیاید لباس و غذا بین فقرا توزیع کند، بلکه به این معنا که سیستم را به‌گونه‌ای طراحی کند و به سمتی پیش ببرد که شهروندان بتوانند ارزش افزوده تولید کنند و با کار خلاق خود با فقر مبارزه کنند. از طریق اشتغال سازنده و کار مثبت.


2. تمام وقت نبودن کار. آقای بهشتی می‌گوید باید بخشی از وقت انسان آزاد باشد تا صرف خودسازی و تعالی معنوی خود کند. باید برنامه ما طوری تنظیم شود که همه ما ساعتی برای تفکر، خلاقیت و آرامش داشته باشیم و ساعتی را برای تفریح و با خانواده سپری کردن. جامعه اسلامی باید به سمتی حرکت کند که کار، تفریح، و استراحت به نقطه تعادل برسند و هیچ‌یک مخلّ دیگری نباشند. همه باید کار کنند و در عین حال در کنار کارشان باید ساعاتی را به رشد فکری خود برسند. دین برای تعلیم کتاب و تزکیه نفس آمده است، بنابراین ما باید برای عبادت و کار و تفریح و استراحت وقت‌های ضروری را صرف کنیم.

اینکه جامعه اسلامی نیست که یک عده مدام تفریح کنند و یک عده دائماً مشغول کار باشند و فرصت نکنند یک صفحه کتاب بخوانند و یک مهمانی بروند و وقتی بحثی پیش می‌آید اصلاً حال حرف زدن نداشته باشند، اقتصاد مهم است، ولی انسان ماشین نیست و باید فرصت اندیشیدن داشت باشد. البته مشکل ملت ما مشکل پرکاری نیست، بلکه برعکس مشکل تنبلی است. متأسفانه ملت ما یک ملت پرکار نیست. ما جزو ملت‌هایی طبقه‌بندی می‌شویم که عاشق تعطیلات و دنبال فرار از کار هستیم. فرهنگ کار در جامعه ما ضعیف است.


3. اعتدال در مصرف، یعنی هم باید با اسراف و مصرف‌زدگی مبارزه فرهنگی کنیم هم مبارزه با فقر، چون اسراف، اقتصاد تخریبی است. جامعه ما متأسفانه یکی از پرمصرف‌ترین جوامع دنیاست، به‌خصوص در مصرف سوخت و انرژی از پرجمعیت‌ترین کشورهای دنیا یعنی چین و هند بیشتر مصرف می‌کنیم. جامعه ما از جوامع کم تولید و پرمصرف دنیاست. بعضی از طبقات در جامعه ما مسابقه مصرف و اسراف گذاشته‌اند. متأسفانه ملت ایران جزو ملت‌های تجمل‌گرا و اهل اسراف در دنیا طبقه‌بندی شده است. عقل اقتصادی و عقل معاش در زندگی خانواده‌ها کم است. نیازهای اساسی را برآورده نمی‌کنیم و دنبال تأمین نیازهای کاذب هستیم.


4. تعریف انسانی از اقتصاد؛ آقای بهشتی می‌گوید به‌جای اینکه انسان تعریف اقتصادی داشته باشد، باید اقتصاد تعریف انسانی داشته باشد، چون در اسلام انسان نیاز اقتصادی دارد، حقوق اقتصادی هم دارد، اما ماهیت اقتصادی ندارد انسان در اسلام ماهیت الهی دارد. وجود معنوی دارد، نه وجود اقتصادی. نظام سرمایه‌داری غرب و نظام کمونیستی شرق، هر دو انسان را حیوان اقتصادی تعریف می‌کنند. آنها ظاهراً با هم مخالفند، اما انسان‌شناسی‌شان یکی است. هر دو انسان را برده اقتصاد می‌دانند، منتهی یکی برده سرمایه اقتصاد دولتی، درحالی که اقتصاد از منظر اسلام این است که انسان نه باید برده سرمایه‌دار باشد و نه برده دولت؛ انسان باید بنده خدا باشد. انسان باید آزاد باشد. در اسلام اقتصاد در خدمت انسان است نه انسان در خدمت اقتصاد، دیکتاتوری پول و سرمایه، چه راست و چه چپ، چه دولتی و چه خصوصی در اسلام مردود است، بلکه سرمایه و پول در خدمت رشد و ارتقای انسان‌ها هستند.


5. استقلال اقتصادی؛ اقتصاد اسلامی مستقل است، اما اقتصاد مستقل به معنای اقتصاد منزوی نیست. به‌محض اینکه می‌گوییم اقتصاد مستقل، می‌گویند بله باید مرزها را ببندیم و دیگر نه صادراتی باشد و نه وارداتی. استقلال اقتصادی یعنی عزّت اقتصادی، یعنی که برده اقتصاد سرمایه‌داری غرب نباشیم. اقتصاد مستقل به معنای اقتصاد منزوی نیست، مفهوم عدم وابستگی است. ما رعیت کسی نباید باشیم.


6. پیشرفت اقتصادی و تکامل در تولید و توزیع و صنایع و کشاورزی. جامعه اسلامی باید یک جامعه پویا باشد. رکود و توقف و عقبگرد در جامعه اسلامی معنا ندارد. بعضی‌ها گمان نکنند جامعه دینی یک جامعه پاک، اما راکد است. جامعه خوب و دربسته‌ای که از جایش تکان نمی‌خورد! جامعه خوب یک جامعه پاک، اما ساکن و راکد نیست. خوبی را باید در عین تحول و پیشرفت تعریف کرد.


7. ضرورت مبارزه با مفاسد اقتصادی و غارتگران؛ به‌خصوص با مافیای اقتصادی، چه در دولت و چه در بخش خصوصی.
همین ویژگی‌ها در اصول 43 و 49 قانون اساسی تبدیل به قانون شده‌اند که متأسفانه هیچ‌جا در باره‌شان بحث نمی‌شود. این اصول بر اساس همین 7 هدف تعریف شده‌اند.


شهید بهشتی به آموزش هدفدار و مستمر توجه و در باره آن بحث زیادی کرده است. متأسفانه ما طوطی‌وار تئوری‌های اقتصادی و مباحث توسعه را حفظ می‌کنیم، بی‌آنکه آنها را نقد و بررسی کنیم و حاشیه بزنیم، بدون تولید فکر و ارائه راه‌حل‌های بومی و همین‌ها را هم اجرا می‌کنیم. اگر در جایی اختلاف بیّن و صریح با شرع باشد، کنار می‌گذاریم، اما اقتصاد اسلامی، اقتصاد غرب و شرق منهای موارد بیّن مخالف شرع نیست. جهت‌گیری اسلام با آنها متفاوت است، البته مشترکاتی وجود دارند، چون برخی از مباحث اقتصادی در شرق و غرب جنبه ایدئولوژیک ندارند و جنبه عقلی دارند و لذا کنار گذاشتن آنها نه شدنی است نه معقول. ما نمی‌توانیم تا ظهور حضرت، جامعه ایده‌آل اسلامی درست کنیم، اما می‌توانیم در چهارچوب قوانین اسلامی، فرمول‌های علمی و تجربی عالم را با رویکردهای ارزشی خودمان گره بزنیم و با خلاقیت و واقع‌بینی این مباحث را در حوزه‌ها و دانشگاه‌ها مطرح و نظریه‌پردازی کنیم. اول باید این نظریه‌ها در مراکز علمی ما تئوریزه شوند تا بعد مجلس و دولت ما بتوانند برنامه‌ریزی و اجرا کنند.

اگر قرار باشد دانشگاه ما فقط ترجمه و حوزه ما فقط تکرار کنند، کجا و چگونه به خلاقیت دست خواهیم یافت؟ در اسلام، انسان هدف است و در سایر مکاتب انسان در خدمت اقتصاد است. شهید بهشتی در تمام زمینه‌های اقتصاد اسلامی نظریه‌پردازی و تولید فکر کرده است، ولی متأسفانه بحث آن در هیچ جا مطرح نیست. نه در حوزه در این زمینه کار می‌شود نه در دانشگاه نه در رسانه‌ها. ایشان فقط به بحث‌های تئوریک اکتفا نکرد و وارد مرحله دوم شد، به همین دلیل است که می‌گوییم بهشتی در این زمینه الگوست. بهشتی فقط به تولید نظریه و تبدیل آن به استراتژی اکتفا نکرد و وارد مرحله سوم یعنی تبدیل آن به قانون و در مرحله بعد رهبری و مدیریت عمل در عرصه قانون بود. ایشان در خلاء نظریه نمی‌داد، بلکه وارد جزئیات می‌شد و بعد خودش هم رهبری پروژه را به عهده می‌گرفت، یعنی از نظریه‌پردازی علمی و فقهی تا مرحله اجرایی پیش می‌رفت.


شهید بهشتی انسان مطلق و غیر قابل انتقاد نیست. خود ایشان هم به‌شدت نقدپذیر و معتقد به نقد و دارای سعه صدر بی‌نظیر، یک بعدی نبودن، فضل و منطق، ادب و اخلاق بودند، شجاعتی که همه به او فحش می‌دادند، اما او نمی‌ترسید، انتقادپذیری، تلاش برنامه‌ریزی‌شده، قدرت نظریه‌پردازی، شجاعت نظری و عملی، عوام‌زده نبودن و عوام‌فریب نبودن، تقوای ایدئولوژیکی که باعث می‌شد نه از قشری‌ها واهمه داشته باشد و نه با گروه‌های منحرف چپ و راست مماشات کند، اخلاقی بودن، نظم، انسجام فکری و ذهنی و بیان قوی.
آرزو می‌کنیم این شعار که ایران پر از بهشتی است، تحقق پیدا کند و به‌خصوص حوزه‌های علمیه بتوانند امثال او را پرورش بدهند.      


گفتاری منتشر نشده از حسن رحیم پور ازغدی درباره شریعتی
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳۱  کلمات کلیدی: سیاسی ، حسن رحیم پور ازغدی ، دکتر شریعتی ، سخنرانی

خبرنامه دانشجویان ایران: حسن رحیم پور ازغدی در باب افتراق اندیشه دکتر شریعتی با برخی روشنفکران دو دهه اخیر سخنانی دارد که هفته نامه "دانشجویان" برای اولین بار منتشر کرده است.

به گزارش خبرنگار «خبرنامه دانشجویان ایران»، وی در بخشی از سخنان خود می گوید: مرحوم شریعتی می‎گفت انسان آرمان‎گرا و جنبش آرمان‎گرا به یک معنا ایده‎آلیستی‎ست ، بله به معنای درست کلمه ایده‎آلیستی‎ست چون ایده دارد . کسی که ایده دارد، به یک معنا ایده‎آلیست است، اما نه ایده‎آلیست به معنای ذهن‎گرا و خیال باف بلکه به معنای آرمان‎گرا .

متن کامل این سخنرانی به شرح زیر است:

شریعتی و روشنفکری دینی انقلابی قبل از انقلاب، حتما باید نقد شود؛ اما نباید سوء تفاهم شده و اشتباه گرفته شود با گفتمان‎هایی که به نام روشنفکری دینی در یکی دو دهه اخیر در کشورهای اسلامی مطرح شد، گفتمان‎هایی که درست برای مهار کردن جریانی به‎وجود آمدند که امثال شریعتی قبل از انقلاب می‎خواستند آن جریان به راه بیفتد و خود نیز جزو سازندگان آن جریان بودند.

به جهت این‎که نسل شما این اسم ها را زیاد شنیده و اطلاعاتی در مورد آن ها ندارد، گاهی واقعا افراد را خلاف آن‎چه که بودند، برای‎تان معرفی می‎کنند و متأسفانه شما بعضا این‎ها را می‎پذیرید.

اما برای بازخوانی دیدگاه‎های مرحوم دکتر علی شریعتی، در باب روشنفکری و ایدئولوژی و آسیب شناسی روشنفکری،

سئوالاتی را مطرح می‎کنیم و پاسخ‎های‎شان را از نگاه دکتر شریعتی خواهیم گفت تا از این رهگذر به درک بهتر گفتمان‎ها نائل شویم.

آیا در گفتمان دکتر شریعتی روشنفکر مساوی بود با دانشمند یا فیلسوف یا انتلکتوئل و افراد آکادمیک؟

درآن زمان در افکار عمومی این تصور وجود داشت که روشنفکر یعنی فردی که تحصیلات دانشگاهی دارد و البته به غرب رفته و برگشته! اما مرحوم شریعتی این هسته از تعریف روشنفکر را مورد حمله قرار داد و روشنفکر را این‎گونه تعریف کرد: روشنفکر کسی است که بین فکر و عمل پل می‎زند و مساوی با تحصیل‎کرده و آکادمیسین هم نیست؛ چه بسا روشنفکری که غیردانشگاهی است و یا دانشگاهیانی که غیر روشنفکرند،که اتفاقا اکثر دانشگاهیان غیر روشنفکراند.

مراد شریعتی از روشنفکر مسئول، کسی‎ست که نسبت به وضع انسانی در زمان تاریخی و مکان اجتماعی خودآگاهی دارد و لذا نسبت به آن احساس مسئولیت می‎کند. در مراحل ابتدایی این روشنفکر مسئول، اگر تحصیل‎کرده هم باشد، چه بهتر؛ ولی در مراحل اصلی انقلاب اکثر تحصیل‎کرده‎های رسمی (انتلکتوئل‎ها) خیلی کارایی نداشتند. ایشان استدلال می‎کردند که رهبران اغلب جنبش‎های مترقی و جوشان در دنیا، جنبش‎های ضداستعماری و آزادی‎بخش، روشنفکران انقلابی و غیرآکادمیک بودند. و البته باید هم این‎گونه باشد، به‎دلیل این‎که تقریبا هیچ‎کدام از رهبران انقلاب‎های بزرگ در آفریقا، آمریکای لاتین و آسیا،  تحصیل‎کرده‎های رسمی دانشگاهی نبودند؛ زیرا روشنفکرانی که مورد نظرند و می‎توانند توده‎ها را برآشوبند و مسیر تاریخ را تغییر بدهند، دانشمندان رسمی نیستند، وارثان گالیله و کوپرلیک و ارسطو نیستند، بلکه کسانی بوده‎اند که به‎دنبال الگوهای پیامبران و رهبران بزرگ تاریخ‎ساز و مردمی بوده‎اند و این خود از آن‎روست که تیپ‎های رسمی معمولا حرف‎های تازه ندارند و نمی‎توانند انرژی تازه‎ای در وجدان جامعه جاری کنند، اینان همان چیزهایی که خوانده‎اند، همانند درس پس می‎دهند! اغلب دانشگاهیان تابع دکترین ترجمه‎ای غرب هستند و آن دکترین اصلا تولید نشده برای دگرگون کردن جهان، بلکه تولید شده  برای حفظ وضع موجود جهان؛ به‎خصوص در عرصه علوم اجتماعی و انسانی و این یعنی می‎خواهند سلطه سرمایه‎داری غرب را حفظ کنند.

در دیدگاه ما روشنفکر در واقع شخصیتی‎ست انقلابی، آگاه و متعهد در برابر سرنوشت جامعه، تلاش‎گر در جهت تغییر ایدئولوژیک وضعیت جهان و نقشه این تغییر و اصلاح انقلابی، ایدئولوژی است .

رسانه‎های غرب در جنگ سرد، برای سرکوب جنبش‎های ضداستعماری حتی قبل از انقلاب ما، ادبیاتی را در دهه شصت ساختند و تا به الان هم ادامه داده‎اند که بر مبنای آن ایدئولوژی عبارت است از: دگماتیسم و جزمیت.

 و یا ایدئولوژی چیزی نیست جز: نفی عقلانیت، نفی آزادی و نفی علیت.

اما تفسیر دکتر علی شریعتی از ایدئولوژی: ایدئولوژی انقلابی، آن جهان بینی حرکت آفرین است که شامل توزیع حرف‎ها، باورها، آرمان‎ها و مشی عقیدتی است، برای آگاهی بخشیدن به حرکت اجتماعی، روش شخصی برای زندگی، شکل ایده‎آل برای شخصیت انسان، مسئولیت‎پذیری برپایه آزادی، آگاهی و فداکاری. بنابراین مذهب به عنوان ایدئولوژی انقلاب عقیده‎ای بود که آگاهانه براساس نیازهای عینی برای میل به ایده‎آل‎ها انتخاب می‎شود. مذهب مقداری عقاید موروثی، احساسات تلقینی و رفتار ناخودآگاه نیست، بلکه تکنیک چگونه زیستن و چگونه ساختن جامعه است.

سوال دیگر آن است که آیا آرمان‎گرایی، خیال‎پردازی است ؟

یکی از محور‎هایی که تحت عنوان نواندیشی دینی از غرب آمده، این است که هدف توسعه است و روش نیز دموکراسی است، آن‎هم بدون هیچ قید و شرط ایدئولوژیک. و این‎که آیین باید آیین واقع‎گرایانه باشد. واقع‎گرایانه به این معنا که ایدئولوگ‎ها ایده‎آلیست و غیرواقع‎بین هستند .

این حرف به این دلیل در غرب زده شد که انقلابیون جهان متهم شوند به این‎که یک مشت احمقند و ایدئولوگ‎ها‎ی‎شان نز یک مشت خرافی‎اند، واقعیت را درست نمی‎بینند و می‎خواهند روی زمین بهشت درست کنند، اما جهنم درست می‎کنند.

اما گفتمانی که روشنفکری دینی متعلق به انقلاب مطرح می‎کرد، درست در نقطه مقابل این بود و بیان می‎داشت که ما در هدف، ایده‎آلیست باشیم و در روش، رئالیست. یعنی در هدف، مطلق‎گرا باشیم، اما در روش باید به ممکن بودن آن در شرایط کنونی نیز اندیشید. پس می‎توان نتیجه گرفت که در روش باید واقع‎بین بود، نه واقع‎گرا.

واقع‎گرا یعنی توجیه‎گر وضع موجود. و واقع‎گرایی یعنی واقعیت هر وقت هرچه هست بپذیر. آرمان‎گرا حتما واقع‎گرا نیست، اما واقع‎بین می‎تواند باشد. بنابراین اشکالی ندارد که ما شعارهایی انتخاب کنیم، بلکه لازم است شعارهایی انتخاب شوند که درست باشند؛ حتی لازم نیست که همین الان بالفعل به دست من ممکن باشد و اجرا شود، ولی هدف باید درست باشد چون  باید مسیر و جهت درست باشند .

پس آیا آرمان‎گرایی خیال‎پردازی‎ست؟ آیا مدینه فاضله و جامعه ایده‎آل و موعود، نوعی اتوپیاسازی و رؤیابینی و یا خواب‎گردی دسته جمعی است؟

مرحوم شریعتی می‎گفت انسان آرمان‎گرا و جنبش آرمان‎گرا به یک معنا ایده‎آلیستی‎ست ، بله به معنای درست کلمه ایده‎آلیستی‎ست چون ایده دارد . کسی که ایده دارد، به یک معنا ایده‎آلیست است، اما نه ایده‎آلیست به معنای ذهن‎گرا و خیال باف بلکه به معنای آرمان‎گرا .

کسی که آرمان دارد، تسلیم واقعیت‎های نادرست نمی‎شود و همواره به یک جامعه‎برین و ‎برتر فکر می‎کند. بنابراین اتوپیا ذاتا موضوع بدی نیست. لازمه آرمان‎خواهی، داشتن مدینه فاضله است، ولو این‎که الان برای من بالفعل قابل دسترس نباشد، ولی جهت مرا مشخص می‎کند و به من انگیزه و نیروی حرکت می‎دهد. ما در هدف، مطلق و در باب وسیله، نسبی هستیم‎. چراکه ما بشریم و در مورد میزان تحقق هدف مجبوریم نسبی عمل کنیم، چون ما خودمان موجودات نسبی هستیم. اما این موجود نسبی باید به تکیه گاه مطلق تکیه کند و نگاهش به یک افق مطلق باشد تا همین موجود نسبی در حد توان خودش به سمت آن مطلق حرکت کند و نزدیک شود. یعنی به جامعه برین بیاندیشید تا به جامعه برتر دست یابید.

هدف این مبنا، که اندیشیدن به جامعه عدل جهانی است، یک اتوپیای ذهنی و خیالی محض نیست؛ بلکه هدفی درست و ممکن، اما بسیار مشکل است و آ« چیزی نیست جز  تشکیل یک امت انسانی برادروار جهانی، با جهت‎گیری تکاملی توحیدی و نفی همه  اشرافیت‎ها و تبعیض‎ها و تعقیب اهداف بهشتی روی زمین، نه تشکیل بهشت روی زمین که ممکن نسیت.

اگر فلسفه‎ای برای زندگی‎داری، هدفی برای مبارزه‎داری و این هدف نهایی ، هدف جامعه را ترسیم می‎کند .


"مطهری" و چند پرسش از روحانیت
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۳  کلمات کلیدی: حسن رحیم پور ازغدی ، شهید مطهری ، سخنرانی

متن زیر قسمتی از گفتاری منتشرنشده است که استاد حسن رحیم‌پور ازغدی اردیبهشت ماه 82 در بین خواهران طلبه طرح کرده‌اند و اینک به مناسبت سالگرد شهادت شهید مرتضا مطهری توسط "موسسه طرحی برای فردا" ویرایش یافته و توسط رجانیوز منتشر می‌شود. ضروری است متذکر شویم ویراستاری متن پیش رو صرفا به تبدیل فضای شفاهی بحث به عباراتی نوشتاری اکتفا نموده و پاسخ‌گویی به نقایص احتمالی بر عهده‌ی موسسه می‌باشد. رجانیوز ضمن تشکر از استاد رحیم پور، به مناسب سالگرد شهادت استاد شهید مطهری(ره) این گفتار را برای اولین بار منتشر می کند: 

حضور خواهران محترم سلام عرض می‌کنیم. استاد مطهری را باید شهید معرفت دانست. ایشان شهید معرفت خود شد و به خاطر دانستن چیزهایی که گویی نباید می‌دانست و به خاطر گفتن چیزهایی که نباید می‌گفت، ترور شد. جالب است که اولین نمونه‌های خشونت و ترور بعد از انقلاب به دست کسانی صورت گرفت که مدعی آزاداندیشی، نواندیشی و قرائت تازه از دین بودند. شهید مطهری در واقع به این دلیل کشته شد که تمایز معرفتی را بین دیدگاه‌ها و اندیشه‌های مختلف در این دوران به وضوح بیان کرد و مجامله و تعارف را کنار گذاشت. او در دو جبهه درگیر شد و از هر دو جبهه مورد صدمه و حمله قرار گرفت. از یک طرف جریاناتی که به نام نواندیشی و قرائت تازه از دین و به نام اسلام منهای حوزه شروع کردند به تولید اسلامی که در منابع اصیل دینی اثری از آن نبود و بلکه در تضاد با مقصد و مقصود دین بود یعنی گاهی محکمات دین را نقض می‌کرد. جبهه دوم هم جبهه‌ای بود که استاد مطهری از آن تحت عنوان تحجر، قشری‌گری و رکود و جمود یاد می‌کرد. 


به عنوان نمونه باید به کتاب "اسلام و مقتضیات زمان" ایشان و نیز به رساله‌ای که در باب حجاب نوشت و نقدی که یکی از آقایان آن موقع به نظرات ایشان نوشت و جوابی که شهید مطهری به انتقادات او دادند، اشاره کرد. او استاد را متهم کرده‌بود که شما تحت تاثیر فضاسازی‌های روشنفکری، زن را از خانه به عرصه‌ی اجتماع کشانده‌ای و داری برای این بدعت، توجیه شرعی و فقهی درست می‌کنی. 


چون شهید مطهری در آن تالیف حضور زن در صحنه فعالیت‌های اجتماعی از قبیل سیاست، اقتصاد و علم را کاملا جائز می‌داند و در بحث‌هایش می‌گوید من خوشوقتم که از  اولین کسانی بودم که راه حضور زنان را در صحنه جامعه، در عرصه علم و فرهنگ و سیاست با حفظ حجاب و عفت و حیای اسلامی باز کردم و از کسانی بودم که در این مسیر موثر واقع شدند.


در کتاب "پیرامون جمهوری اسلامی" ایشان به وظایف حوزه‌های علمیه، نقش زن در جمهوری اسلامی، اهداف روحانیت در مبارزات و آزادی عقیده اشاره می‌کند. این‌ها مسائل مهمی است که ایشان می‌گوید، ما باید در نظام جمهوری اسلامی مواجه درستی با این مسایل داشته باشیم.


یعنی یکی تحول در روش کار روحانیت، یکی حل مساله حقوق و تکالیف زن در جامعه‌ی جدید، یکی تکلیف و اهداف روحانیت و یکی مساله آزادی عقیده و اندیشه و نحوه ساماندهی به گفت‌وگوها و مناظرات علمی در جامعه، همان چیزی که امروز از آن تعبیر به آزاداندیشی می‌شود. 


در کتاب "پیرامون انقلاب اسلامی" نیز ایشان غیر از ایراد مباحثی در رابطه با تعریف آزادی تفکر و آزادی عقیده، راجع به عوامل انقلاب اسلامی نیز مباحثی را مطرح می‌کند. در این اثر تبیین می‌کند که مراد ما از آزادی عقیده چیست. ایشان از آزادی تفکر دفاع می‌کند و در برابر آزادی عقیده ان‌قلت می‌آورد، اشکالات منطقی مطرح می‌کند و می‌گوید، آزادی عقیده مفهوم درستی ندارد و در معنا و مفهومی که مطرح می‌شود، قابل مناقشه و خدشه است. به غیر از این، استاد سخنرانی‌های دیگری نیز در همین زمینه‌ها دارند و می‌گویند که اگر این مسایل را درست حل نکنیم و از عهده‌اش درست بر نیاییم، نظامی که بعد از انقلاب تشکیل داده‌ایم در خطر است. مسئله عدالت اجتماعی، مسئله استقلال و آزادی، بحث معنویت و اخلاق در انقلاب اسلامی و نیز بحث روحانیت و انقلاب اسلامی.


من دو بخش از این مطالب را می‌خواهم به صورتی گذرا و با تکیه بر عبارات ایشان اشاره بکنم و در لابه‌لای این فرمایش‌ها نکته‌هایی را که مد نظر دارم، خدمتتان عرض می‌کنم.


در باب تکلیف نظری روحانیت، استاد مطهری وظایف حوزه‌های علمیه بعد از پیروزی انقلاب را تشبیه می‌کند به اوضاع پیش از زمان حضرت باقر (علیه‌السلام) و دوران امام صادق (علیه‌السلام) تا دوران امام رضا (علیه‌السلام) و حتی زمان امامت حضرت امام جواد (علیه‌السلام). تعبیر ایشان این است که در یک دوره‌ای استقرار اسلام و دفاع از اسلام، احتیاج به جهاد و شهادت و خون و شمشیر داشت اما در دورانی دیگر که ظاهرا یک نظام دینی و جامعه دینی مستقر شده‌است و با وجود انحرافی که به دست بنی‌امیه و بنی‌عباس صورت گرفته و صاحبان حقیقی دین در عزلت و انزوا و تحت فشارند اما صورت مسئله عوض می‌شود. در این وضعیت دیگر حمله به اسلام با شمشیر و لشکر صورت نمی‌گیرد؛ صحنه مبارزه تغییر کرده‌است: مبارزه، صحنه مبارزه فرهنگی است. دیگر در زمان امام باقر (علیه‌السلام)، امام صادق (علیه‌السلام) و حضرت رضا (علیه‌السلام) کشته شدن و به استقبال شهادت رفتن هم این مشکل را حل نمی‌کند؛ ممکن است مشکل دیگری را حل کند اما در برابر این مشکل، کارگشا نیست. دورانی است که چون فتوحات اسلامی گسترش پیدا کرده‌است، انواع مکاتب و ادیان مختلف از غرب و شرق، ترجمه شده‌اند و به جهان اسلام راه یافته‌اند، مسلمین با فرهنگ‌ها، مذاهب و عقاید مختلف آشنا شده‌اند و حتی در داخل جهان اسلام جریان‌های کلامی تحت تاثیر این ترجمه‌ها به وجود آمده‌است و دورانی است که اسلام باید سخن‌گویان حکیم، عاقل و دقیقی داشته باشد که بتوانند در برابر تمام این جریانات مختلف موضع دین را روشن کنند. به دنبال انقلاب، آزادی از راه می‌رسد و آزادی با خودش تضاد افکار و عقاید می‌آورد. بحث‌های کلامی و فلسفی جدیدی مطرح می‌شود و در این هنگام دیگر شمشیر کاری از پیش نمی‌برد و سلاح مناسب، کتاب و قلم و تفکر است.


وظیفه امام صادق (علیه‌السلام) در رویارویی با اندیشه‌های مختلف از فرقه‌های کلامی، فقهی و فلسفی بگیرید تا مذاهب یهود و مجوس و کاتولیک تا مکاتب مادی و دهری و ماتریالیستی این بود که در این جبهه وارد عمل بشوند و مکتب را به درستی عرضه بکنند و نشان بدهند. اوضاع زمانه به گونه‌ای شده‌است که حق را از باطل دشوار بتوان تمییز داد، زیرا در کنار عرضه‌های دینی عرضه‌های دیگری هم مطرح شده و در این موقعیت اصلی‌ترین وظیفه رهبر دینی و رهبران دینی این است که تحریفات و انحراف‌ها را به زبان دقیق، روشن و منطقی تبیین بکنند و راه درست را نشان بدهند. اگر امام حسین (علیه‌السلام) هم در زمان امام صادق (علیه‌السلام) یا امام رضا (علیه‌السلام) بودند شمشیر نمی‌کشیدند و همان کاری را می‌کردند که امام صادق (علیه‌السلام) و حضرت رضا (علیه‌السلام) کردند. در این موقعیت شمشیر دیگری به کار می‌آید. 


شهید مطهری هنوز انقلاب پیروز نشده می‌گوید، برای نهضت ما نیز چنین آینده‌ای که در آن بازار عرضه افکار داغ باشد، قابل پیش‌بینی است و بنابراین لازم است که روحانیت ده‌ها برابر گذشته خود را تجهیز کند. روحانیت احتیاج به برنامه‌ریزی و کار منظم و حساب شده دارد. در برابر روحانیت، مردم و خواص جامعه قرار دارند که به مراتب بیش از گذشته به شنیدن حرف درست و دریافت آموزه‌های دین احتیاج دارند. روحانیت باید به سرعت به فکر چاره بیفتد و تا این سیل عظیم به راه نیفتاده، خود را برای مقابله با آن آماده کند. این‌ها پیش‌بینی‌ها و اخطارهای استاد مطهری است قبل از این که انقلاب پیروز بشود. ایشان می‌گوید، من پیش‌بینی می‌کنم که وقتی انقلاب پیروز بشود، چون فضا باز می‌شود و آزادی می‌آید، یک مرتبه انواع مباحث و دیدگاه‌های مختلف همه عرضه و سرازیر خواهد شد. 


بنده پیشنهاد می‌کنم که حتما هم مدیریت حوزه و هم طلاب محترم چه بخش خواهران و چه بخش برادران به موضوعات و محتوای کتاب "پیرامون جمهوری اسلامی" توجه کنند. به شما بگویم: این‌ها کارهایی است که اگر نکنیم قافیه را باخته‌ایم. اگر نتوانیم تولید فکر کنیم، اگر باب اجتهاد به معنای دقیق کلمه در حوزه‌های علمیه باز نشود یعنی اگر شروع نکنیم به فکر کردن در عرصه‌های مختلفی که چه در اصول چه در فروع مواجهه با دین وجود دارد و ایده‌های بدیع و معتبر در این قضایا طرح نکنیم، قافیه را باخته‌ایم. 


فکر نکنیم یک انقلاب را یک نظام را یا یک مردمی را فقط با شهید شدن و شهید دادن می‌شود حفظ کرد. در موقعیت‌هایی کشته شدن هم تاثیری ندارد؛ وقتی که سرزمین فکر یک جامعه و قلمرو اخلاق یک جامعه دارد اشغال می‌شود، روش دفاع، روش مقاومت در برابر اشغالگران فکری و معنوی، همان روش فکری و معنوی است.


البته در این دوران ما از جهاتی، هم دورانی شبیه دوران حضرت امیر (علیه‌السلام) و امام حسن (علیه‌السلام) و سیدالشهدا (علیه‌السلام) را تجربه کردیم و هم دوران حضرت باقر (علیه‌السلام) و امام صادق (علیه‌السلام) و حضرت رضا (علیه‌السلام). اما در شرایط فعلی، راه اساسی صیانت از دین، اجتهاد و تولید فکر است. راهش این است که عقل جمعی حوزه‌های علمیه بیدار بشود، با مشاوره، با مناظره، با گفت‌وگو، با تفکر، با پژوهش، با برگزاری کرسی‌های پاسخ به شبهات و کرسی‌های نظریه‌پردازی منتها در چارچوب دین و محکمات عقل و شرع.


شهید مطهری هنوز انقلاب پیروز نشده به این قضایا اشاره می‌کند و حتی سرفصل‌های اصلی موضوعاتی را که باید بحث بشود، ذکر می‌کند. ایشان می گوید حوزه‌های علمیه مسئول پاسداری از ایمان جامعه اسلامی هستند: دفاع از اصول و فروع اسلام از دیدگاه شیعه و تعلیم و تبلیغ و پاسخ‌گویی به نیازهای مردم. ولی دشواری این مسئولیت در همه زمان‌ها یکسان نیست و بستگی دارد به درجه تمدن و سطح فرهنگ آن جامعه و میزان آگاهی مردم از مسائل مختلف و نیز بستگی دارد به درجه فعالیت نیروهای مخالف و اشاره می‌کنند به روایت "الْعالِمُ بِزَمانِهِ لایَهْجُمُ عَلَیْهِ اللَّوابِس" روحانیتی که می‌داند در چه دوره‌ای، در چه عصری و در چه جامعه‌ای زندگی می‌کند و می‌فهمد که در آن شرایط چگونه باید از اسلام حرف زد، با چشم باز مسائل را می‌بیند و پامال شبهات و اشکالات و یورش‌های فکری نمی‌شود. ایشان می‌گوید که می‌خواهم استفاده کنم از عکس این روایت تا معنای روایت مقداری ملموس‌تر بشود: "الجاهِلُ بِزَمانِهِ یَهْجُمُ عَلَیْهِ اللَّوابِس". 


حوزه و روحانیتی که دوران خودش و جامعه خودش را نمی‌شناسد و نمی‌داند اطرافش چه اتفاق‌هایی می‌افتد، پامال می‌شود و نمی‌تواند وظیفه‌اش را انجام دهد. ثمر و نتیجه‌ی چنین حوزه‌ای، روحانی‌ای می‌شود که حتی فرزند خودش را دختر و پسر خودش را نمی‌شناسد. می‌خواهد جامعه را با دین آشنا کند در حالی که با فرزند خودش نمی تواند تفاهم برقرار کند؛ فرزندش نمونه‌ای است از وضعیت جامعه‌ای که بیرون از حریم کاشانه‌اش می‌گذرد. یکی از چیزهایی که خیلی ضرورت دارد این است که حوزه‌ی علمیه و طلبه‌ها جامعه را بشناسند و ببینند در جامعه و در هر صنفی چه می‌گذرد. مشکلات واقعی افراد چیست. سئوا‌لاتشان چیست و این پرسش‌ها را چگونه باید پاسخ گفت. اگر روحانیت، منقطع از مردم و واقعیت سپری کند و با جامعه‌ای که بناست آن را هدایت کند، رابطه نداشته باشد کار به جایی می‌رسد که ارتباط بین گوینده و شنونده قطع می‌شود؛ شما چیزهایی می‌گویید و آن‌ها چیزهای دیگری می‌شنوند البته اگر بشنوند. گاهی از اوقات نیز شما چیزهایی می‌گویید و گوش نمی‌کنند، گاهی گوش می‌کنند اما نمی‌شنوند و گاهی می‌شنوند اما چیز دیگری می‌شنوند.  


آقای مطهری می‌گوید روحانی باید بداند که چه عواملی دست اندرکار ساختن جامعه به میل خود هستند؛ چه بذرهایی در زمان حاضر پاشیده می‌شود که در آینده سر بر خواهد آورد؛ روزگار آبستن چه حوادثی است؛ روحانیت باید این قدر در متن جامعه حاضر و آشنای به فضای اجتماع باشد که بتواند پیش‌بینی کند تا پنج سال دیگر، ده سال دیگر چه سوا‌لاتی مطرح می‌شود و چه اتفاقاتی می‌افتد؛ باید خود را برای چه چیزهایی آماده کرد؛ چه مسائلی بعد از این ممکن است پیش بیاید؛ دوره قبل چه سئوا‌لاتی بیشتر مطرح بوده و در شرایط فعلی چه سئوا‌لاتی بیشتر نفوذ دارد و در آینده ممکن است به کدام سمت برویم. 


ایشان تاکید دارند بر این نکته که بی‌توجهی روحانیت به منزله‌ی قشری که مسئول هدایت و رعایت جامعه است، نسبت به آگاهی به اوضاع، خطر بسیار زیادی دارد. می‌گویند، اگر وضع امروز را با زمان مشروطیت و پیش از مشروطیت مقایسه کنیم، به این نتیجه می‌رسیم که آن روز مخاطب روحانیت یک جامعه بسته و راکد بود. این‌ها نمونه‌هایی از عبارات شهید مطهری است. جامعه‌ای بسته و راکد بود که هیچ واردات فکری جز آن چه از حوزه‌های علمیه می‌آمد نداشت؛ مردم در هر منطقه‌ای یک عالم داشتند و در کنار آن عالم دینی کس دیگری نبود که یک چیزی خلاف آن بگوید. 


ایشان می‌گوید اگر از آن حوزه‌ها جز رساله عملیه یا کتاب‌هایی در حدود جلاء‌العیون، حلیه‌المتقین یا معراج‌السعاده صادر نمی‌شد، بدان علت بود که آن جامعه نیز مصرف فکری بیش از این‌ها و غیر از این‌ها نداشت. چیز دیگری به آن جامعه عرضه نمی‌شد. نظام‌های اخلاقی دیگری غیر از این‌ها و یا ده‌ها نظام فکری متغایر مطرح نبود. صرفا همین‌ها بود. از این رو ممکن بود برای جامعه سئوالی به وجود نیاید. شبهه‌ای به وجود نمی‌آمد. بعد استاد مطهری اضافه می‌کند، ولی امروز این توازن به شدت به هم خورده‌است. امروز به طور مستمر از طریق مراکز آموزشی، موسسات آشکار و پنهان نشر کتاب، وسایل ارتباط جمعی از قبیل صداوسیما، سینما و نشریات روزانه، ماهانه و سالانه، کنفرانس‌ها و همایش‌ها، برخورد با مردمی که از کشورهای دیگر می‌آیند یا از طریق مسافرت، به خارج کشور می‌روند (و حالا باید اضافه کرد: ماهواره‌ها و اینترنت و غیره) هزاران نوع و روش زندگی و اندیشه و اخلاق بشری به جامعه عرضه می‌شود. این طور نیست که جامعه نشسته باشد و گوشش فقط در اختیار ما باشد و فقط ما باشیم که با جامعه مکالمه می‌کنیم. استاد اضافه می‌کند، اندیشه‌هایی که از حوزه‌های دینی و توسط شخصیت‌های مذهبی در خارج از حوزه صادر می‌شود اگر چه نسبت به سده پیش، پیشرفت کرده‌است، در قیاس با آن چه از مراکز و مراجع علمی و فلسفی دیگر به داخل کشور صادر می شود، رقم بسیار ناچیزی و نزدیک به صفر است. بعد ایشان می‌گوید، حتی خود حوزه‌های علمیه نیز ا‌لان از بازارهای پر رونق اندیشه‌هایی است که از کانون‌های ضدمذهبی  و غیرمذهبی صادر و وارد حوزه می‌شود.


ایشان همان زمان هم می‌گفت که امروز حتی طلبه‌هایی می‌بینیم که تحت تاثیر مارکسیسم‌اند، طلبه‌هایی که تحت تاثیر لیبرالیزم‌اند. جمله کلیدی شهید مطهری این جمله است که می‌گوید: "اینجاست که هر فرد متدین آگاه، ضرورت تجدید نظر در برنامه‌های حوزه‌های علمیه را شدیدا احساس می‌کند." 


البته باید توجه کنیم که منظور از تجدیدنظر، چه نوع تجدیدنظری است، چون ممکن است بعضی‌ها تا بگوییم تجدید نظر، قرائت‌های انحرافی از تجدید نظر را پیش بکشند، چنان که گفته‌اند. به مجرد این که می‌پرسیم چطور تجدید نظر کنیم، می‌گویند دیگر کتاب‌های فقه و اصول و همه این چیزها را تعطیل کنید. نه، شهید مطهری این پیشنهاد را نمی‌دهد. 


ایشان تصریح می‌کند: "نکته‏اى که ضرورت دارد از آغاز مورد توجه قرار گیرد، این است که هرگونه تجدید نظر و تحول در برنامه‏هاى حوزه‏هاى علمیه باید بر اساس همان فرهنگ غنى و قدیم اسلامى و ادامه همان راه و تسریع در حرکت آن و آفت‏زدایى از آن بوده باشد ... لازم به تأکید است که هر گونه تجدید نظر مبنى بر جایگزین ساختن یک فرهنگ دیگر به جاى فرهنگ اصیل هزار و سیصد ساله اسلامى، خیانت به اسلام و مسلمین است و نتیجه‏اى جز کشاندن امت اسلامى به دامن فرهنگ و تفکر بیگانه شرقى یا غربى، چپ یا راست ندارد."


یا در نمونه‌ای دیگر شهید مطهری به رساله‌ها و توضیح المسائل‌ها اشکالاتی می‌کند، در اصل استاد به نظام توضیح‌المسائل نویسی در کشور اشکال و انتقادی به این مضمون وارد دانسته‌ که اگر کسی از خارج جهان اسلام توضیح‌المسائلی را بردارد و به او بگویند این‌ها احکام دین است و این فرد از ابتدا تا انتهای توضیح‌المسائل را ببیند و سپس بپرسد که "آیا همه‌ی مسائل مورد نظر دین و شریعت محدود به این موارد شده‌است؟" چه جوابی برای او داریم؟ یعنی همه‌ی مسائل اصلی را که یک انسان در زندگی فردی و اجتماعی‌اش در حوزه‌های مختلف با آن‌ها برخورد می‌کند، برشمرده‌اید و در نهایت شده‌است این؟ شهید مطهری می‌گوید، یکی از اشکالات مهمی که به روال اجتهاد و مرجعیت در حوزه‌های ما وارد است این است که اولا از بخش‌های اصلی و عمده اسلام - که مسائل اصول عقاید و مسائل نظام‌های اجتماعی است- غفلت شده‌است. 

به یاد داریم که امام (ره) می‌فرمود، آیات غیر عبادی قرآن کریم، عبادت به معنی‌ا‌لاخص یعنی آیات عقایدی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و اخلاقی قرآن که به اصطلاح فقه اکبر می‌گویند، بیش از صد برابر آیات فقهی به معنی‌ا‌لاخص است. بیش از صد برابر. معنی این نسبت این است که بیش از صد برابر آن چه راجع به دماء ثلاثه و نجاست و طهارت و این‌ها در حوزه‌های علمیه بحث می‌شود، باید مباحثی راجع به عقاید اسلام، فرهنگ اسلام، نظام‌های اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، حقوقی و تربیتی اسلام بیرون بیاید و منتشر شود، در حالی که این چنین نیست. 


سپس ایشان می‌گوید، در نظام تدوین و صدور توضیح المسائل به جامعه چرا به مسائلی که در شرایط فعلی مردم واقعا گرفتارش هستند نمی‌پردازید. بعضا مسائلی در توضیح‌المسائل‌ها چاپ می‌شود که در تمام عمر مراجعه به آن یک بار هم نه اتفاق افتاده نه اتفاق خواهد افتاد. در کنارش مسائلی که شما روزانه به دفعات با آن درگیرید و حکم شرعی می‌طلبد و باید معلوم شود که شرع راجع به این قضیه چه می‌گوید، کاملا مسکوت است. نه این که جامعه نمی‌داند بلکه خود طلاب و روحانیت هم نمی‌دانند؛ برای این که اصلا راجع به چنین مسئله‌ای وقت نگذاشته‌ایم و فکر نکرده‌ایم . همین ا‌لان می‌شود مسائل متعددی را بشماریم که جامعه و حکومت از حیث نظری و عملی گرفتارش است اما بلاتکلیف مانده‌است. مسائل گوناگونی که وجود دارد و هیچ کس راجع به این‌ها فکر نکرده‌است، برای این که اصلا این سئوال مطرح نمی‌شود. چرا مطرح نمی‌شود؟ چرا گروه‌های تحقیقاتی و محافل حوزوی نمی‌نشینند راجع به این مسائل فکر کنند؟ چرا طلبه‌ها گروه‌بندی و سازماندهی نمی‌شوند تا زیر نظر علما و اساتید فاضل شروع به پژوهش کنند؟ چرا منابع و امکانات مالی در اختیار این‌ها قرار نمی‌گیرد؟ ممکن است در سال‌های اول آثار خام و مقدماتی بیرون بیاید اما در نهایت جریان پخته می‌شود و حرکتی صورت می‌گیرد.


آقای مطهری می‌گوید متاسفم که بگویم امروز در حوزه‌های ما اجتهاد وجود ندارد. می‌گوید اغلب افراد کسانی‌اند که همین درس و بحث‌هایی که یاد می‌گیرند همین‌ها را باز به افراد بعدی یاد می‌دهند. محفوظات دارند ولی اجتهاد نمی‌کنند. ایشان می‌گوید که اجتهاد یعنی حل کردن مسائل حل نشده ولی اجتهادی که ا‌لان در حوزه مرسوم است، پاسخ مجدد دادن به مسائل قبلا حل شده‌است. شهید مطهری این پرسش را وارد می‌کند که ا‌لان به چه کسی مجتهد می‌گوییم؟ کسی که مسائلی را که فقهای قبل راجع به آن بحث کرده‌‌اند، تکرار می‌کند و در این لایه متوقف می‌شود. 


تصریح کنیم که با طرح این انتقاد نمی‌خواهیم ارزش کار فقها و تراث فقهی اسلام و شیعه را زیر سئوال ببریم. به نظر ما فقه شیعه بی‌نظیر است و بی‌تردید یکی از بزرگترین تراث فقهی و حقوقی همه ادیان و مذاهب را شیعه دارد. از دقت نظر فوق‌العاده‌ای بهره‌مند است و به تعبیر امام این روش فقاهت جواهری یک روش اجتهادی بسیار قدرتمند و بی نظیر است که باید در فقه شیعه باقی بماند. 

اما اشکالی که شهید مطهری می‌گیرد و به نظر بنده نیز وارد است، به این شرح است که می‌گوید ثمره تلاش ذهن‌های قوی و زبده حوزه‌های علمیه چیست؟ می‌بینیم مسائلی را که فقهای قبلی راجع به آن بحث کرده‌اند مثلا راجع به استقبال الی القبله در باب صلوه و به نتیجه رسیده‌است، باز تکرار می‌شود. این قبیل موارد، مسائل لازم و مهمی است و باید هم بحث شود ولی هنر مجتهد نباید به این محدوده محدود شود و در این مرتبه بماند، به قول استاد مطهری، مجتهد ما می‌آید حداکثر یک ا‌لاحوط را می‌کند ا‌لاقوی یا ا‌لاقوی را می‌کند ا‌لاحوط. این‌ها عین جملات شهید مطهری است. توجه داشته‌باشید که مطهری فرق می کند با روشنفکرانی که با ادعای روشنفکری دینی، حوزه و روحانیت و فقه و همه این میراث با ارزش را  زیر سئوال می‌برند. مطهری یک فقیه و متکلم استثنایی و کم‌نظیری است که درد دین دارد و برای دفاع از دین در برابر خطوط انحرافی و التقاطی کشته شده‌است. حضرت امام که خودش یک مرجع عالی قدر است و حکومت دینی تشکیل داده‌است، چرا می‌گوید، اجتهاد مصطلح و معمول در حوزه‌ها برای اداره حکومت و جامعه کافی نیست؟


جریانات انحرافی ضد روحانیت که داعیه‌دار اسلام منهای روحانیت‌اند، راه حل انحرافی‌شان این است که این درخت روحانیت را که درخت کهن‌سالی است از ریشه بکنیم به جایش نهالی به نام روشنفکری دینی بکاریم. با روحانیت نمی شود مسائل را حل کرد. خارج از حوزه‌های علمیه یک فضای روشنفکری می‌سازیم و به این طریق اسلام خارج از حوزه را تعریف می‌کنیم. شهید مطهری می‌گوید، کندن ریشه درخت روحانیت، یعنی کندن ریشه درخت اسلام؛ اسلام منهای روحانیت، یعنی اسلام منهای اسلام و تصریح می‌کند که اگر روحانیت را از اسلام بگیریم و بگویند اسلام منهای حوزه علمیه پیش رود، اگر حوزه کنار برود و حذف شود، مطمئنم که همان بلایی که بر سر مسحیت و ادیان دیگر درآمد به صد سال نرسیده بر سر اسلام نیز خواهد آمد. 


در مقابل، عده‌ی دیگری می‌گویند، نخیر، روحانیت در همین وضعیتی که هست خوب است. هیچ عیبی ندارد. آقای مطهری می‌گوید نخیر؛ نظام حوزه و روحانیت آفت‌زده است. این درخت بیمار است و به وظیفه اش درست عمل نمی‌کند. بسیاری از سئوا‌لات را بدون جواب زمین گذاشته‌اند و جوابی نداده‌اند. اجتهاد نمی‌کنند و از بسیاری از مسائل و مشکلات نظری و عملی که جهان اسلام گرفتارش است نه آگاه‌اند نه وارداند نه راه حلی داده‌اند. 

استاد مطهری می‌گوید دو راه وجود دارد یک راه برون‌رفت، راه پیشنهادی جریان روشنفکرمآبی و جریان‌های متمایل به تفکرات سکولار و لائیک است که می‌گوید این درختی را که شما می گویید آفت‌زده است را مثل دندانی که درد می کند از ریشه بکنیم. ایشان می‌گوید این خیانت به اسلام است. می‌گوید راه برون‌رفت، این است که اول بپذیریم این درخت آفت‌زده است یعنی بپذیریم حوزه و روحانیت درست به وظیفه خودش عمل نمی‌کند و دوم این که این درخت را آفت‌زدایی بکنیم نه این که از ریشه بکنیم. می‌گوید راهش این نیست که ببینیم مارکسیت‌ها یا لیبرالیست‌ها چه می‌گویند، روشنفکرمآب‌ها چه می‌گویند و هر چه آن‌ها می‌گویند ما هم همان کار را بکنیم. فرضا اگر ‌گفتند این بخش از فقه را دور بیندازید ما هم بپذیریم یا اگر گفتند کلامتان را عوض کنید و تبدیل کنید به کلام مبتنی بر اصول دیگری، ما نیز منفعلانه قبول کنیم. نخیر، ما هیچ چیز از دستاورد گذشته خود را دور نمی ریزیم. به همه‌اش افتخار می‌کنیم و پای همه‌اش محکم می‌ایستیم، منتهی در این نقطه متوقف نمی‌مانیم. باید راه بیفتیم و پیش برویم. ما که نمی‌توانیم تا دویست سال دیگر مسائلی را جواب بدهیم و  بحث بکنیم که پانصد سال پیش مطرح شده و جوابش را هم داده‌اند. ما باید مسائلی را که ا‌لان مطرح است، جواب بدهیم. آقای مطهری می‌گوید: "اجتهاد یعنی حل کردن مسائل حل نشده اما اجتهادی که ا‌لان در حوزه‌هاست یعنی تکرار مداوم پاسخ مسائلی که حل شده‌است." به طور مستمر همان‌ پرسش‌هایی را که قبلا جواب داده‌ایم هی همان‌ها را بیاییم جواب بدهیم. آخر مسائل ما که فقط این‌ها نیست. هر تحولی که بخواهیم در حوزه ایجاد بکنیم، باید از همان جوهر حیاتی نیرومند خود حوزه باشد؛ از خارج حوزه با فرهنگ غیردینی و غیرحوزه‌ای اصلاح حوزه را نمی‌پذیریم چون انحراف حوزه است نه اصلاح حوزه. 


ایشان می‌گوید: "هر گونه تجدید نظر مبنى بر جایگزین ساختن یک فرهنگ دیگر به جاى فرهنگ اصیل هزار و سیصد ساله اسلامى، خیانت به اسلام و مسلمین است و نتیجه‏اى جز کشاندن امت اسلامى به دامن فرهنگ و تفکر بیگانه شرقى یا غربى، چپ یا راست ندارد. خوشبختانه تحولات جدید و پیشرفتهاى علوم جدید ضمن این که مسئولیت‌ها را دشوارتر و سنگین‏تر کرده، فرصت‌هاى بسیار مناسبى نیز به وجود آورده و اصالت فرهنگ اسلامى را روشن‏تر و زمینه شکوفایى آن را فراهم‏تر کرده است. حوزه‏هاى علمیه ما اگر از محدودیت‌هاى مصنوعى که خود براى خود به وجود آورده‏اند، خارج گردند و با استفاده از پیشرفت علوم انسانى جدید به احیاى فرهنگ کهن خود و آراستن و پیراستن آن بپردازند و آن را تکمیل نمایند و به پیش سوق دهند (که آمادگى تکامل و پیشروى دارد) مى‏توانند از این انزواى حقارت‏آمیز علمى خارج شوند و کالاهاى فرهنگى خود را در زمینه‏هاى مختلف معنوى، فلسفى، اخلاقى، حقوقى، روانى، اجتماعى، تاریخى با کمال افتخار و سربلندى به جهان دانش عرضه نمایند." 


جالب این که همین نکات سردستی  که آقای مطهری متذکر شده‌اند در این سال‌های پس از انقلاب وارد طراحی و اجرایش نشده‌ایم و یا عملکرد خیلی ضعیفی داشته‌ایم.


ایشان می‌گوید من همین ا‌لان دو دسته وظایف برای حوزه‌های علمیه می‌نویسم. یکی وظایف اصلی و درازمدت و دیگری وظایف فعلی و فوری که همین ا‌لان باید شروع شود. هنوز انقلاب پیروز نشده که آقای مطهری این حرف را می زند. 

وظایف اصلی و افق‌هایی که باید برنامه‌ریزی کنیم تا در دهه‌های پیش‌رو به آن برسیم عبارتند از:


1. "احیاى همه علومى که هم اکنون جزء علوم اسلامى محسوب مى‏شود از تفسیر، حدیث، درایه، رجال، فقه، اصول، ادبیات، تاریخ اسلام، تاریخ ملت‌هاى مسلمان، کلام اسلامى (در کلیه فرقه‌ها)، فلسفه اسلامى، عرفان اسلامى، اخلاق اسلامى، منطق اسلامى، با توجه به سیر تحولى و تاریخى آن‌ها و مشخص ساختن نقش شخصیت‌هایى که در پیشبرد این علوم موثر بوده‏اند... ."


شما بگویید این کار در این بیست و پنج سال پس از انقلاب صورت گرفت؟ یعنی ما سیر تحول تاریخی تمام علوم اسلامی را نوشتیم؟ شما می‌دانید یکی از فعالیت‌هایی که غرب کرده‌است‌، همین تاریخ‌نگاری‌ها و تاریخ‌سازی‌ها است. به عنوان نمونه کل سابقه ورود رشته‌ای به غرب دویست سال بیشتر نیست اما همین دویست سال تاریخ علم را طوری نوشته‌اند که هر کس این را بخواند، می‌پندارد این رشته علمی از دویست سال پیش شروع شده و پدر این رشته علمی هم فلان متفکر غربی است که بیشترش دروغ است؛ تمام این علوم یا در جهان اسلام شروع شد یا از قبل در هند و یونان و... شکل گرفته بود و با ورود به جهان اسلام پخته‌تر شد. شروع این علوم مدرن و حتی علوم انسانی، در جهان اسلام و حوزه‌های علمیه آن موقع بود، منتهی طلبه و دانشجوی ما اطلاع دقیق ندارد. ما تاریخ فقه را هم نمی‌دانیم؛ کدام یک از شما می‌تواند بگوید تاریخ فقه یا اصول یا سیر تحول مسائل کلام در تفکر شیعه چه بوده‌است؟ 


2. "حفظ و نگهدارى و نگهبانى مواریث فرهنگى اسلامى، اعم از علمى و فنى، از طریق فهرست کردن و گردآوردن در حد امکان."


یعنی سابقه تاریخی علم در جهان اسلام در همه حوزه‌ها معلوم شود و مشخص گردد که جهان اسلام دستاوردهای علمی‌اش در هر رشته‌ای چه بوده‌است؟ شما این کتاب‌های علوم انسانی غرب را که بخوانید - حالا این علوم پایه و کاربردی را بنده وارد نیستم؛ همین کتاب‌های علوم انسانی و علوم اجتماعی را که می‌بینم- به طور دقیقی ثبت کرده‌اند که در چه زمینه و زمانه‌ای چه نظراتی، توسط کدام متفکر ارائه شد و ایضا این که منجر به چه تاثیراتی شد. یک مجموعه اطلاعات شسته رفته دم دستتان است و می‌فهمید که از چه تاریخی این علم در غرب مطرح است و چگونه این سیر را طی کرده‌است. آن وقت فقه و اصول شما یا فلسفه شما بیش از هزار سال سابقه دارد اما به گونه‌ای که بایسته است، چیزی درباره‌اش نمی‌دانیم.  


3. "برقرارى رابطه علمى با همه مراکز علمى اسلامى در کشورهاى عربى، آفریقایى، آسیایى، اروپایى و اطلاع از فعالیتهاى اسلامى در آن مراکز." 


4. "ادبیات فارسى در جنبه‏هاى ارتباط با فرهنگ اسلامى و شناختن زبان فارسى به عنوان زبان دوم اسلامى." راهش هم خواندن و نوشتن است. طلبه‌های ما با ادبیات فارسی اصلا آشنا نیستند. با ادبیات قدیم فارسی، ادبیات جدید فارسی، با شعر و نثرش و ایضا با قواعد نگارش و دستور زبان باید انس و قرابت بیشتری بیابند. 


5. "آشنایى با علوم انسانى جدید از قبیل روان‏شناسى، جامعه‏شناسى، جغرافى جهانى، تاریخ جهانى، در حد بیگانه نبودن." 


یکی از نکاتی که اگر بخواهیم چیزی بنویسیم یا بگوییم، حتما باید رعایت شود - و در روایات هم مورد اشاره قرار گرفته- این است که اول خودتان را در جایگاه شنونده یا خواننده فرض کنید و بسنجید که اگر در موقعیت او بودید، از این مطالب چه درکی می‌داشتید و چه می‌فهمیدید.


منتها این سنجش نیازمند این شعور است که مخاطبتان را بشناسید تا بتوانید خودتان را جای او بگذارید. شما تا زمانی که او را نشناسید، چگونه می‌خواهید خودتان را جای او بگذارید. مراد جایگاه مکانیکی و مکان جسمانی او که نیست، مراد این است که با روحیات و افکار و دردها و ذهنیت او آشنا باشید و بدانید که او از چه زاویه‌ای حرف شما را گوش می‌دهد. 


6. "اطلاع بر فلسفه اخلاق، تعلیم و تعلم مکاتب اخلاقی گوناگون قدیم و جدید و مقایسه آن‌ها با اخلاق اسلامی در حد اجتهاد و تخصص." 

به عنوان نمونه آیا ما در حوزه‌ای مثل حوزه‌ی مشهد یک کرسی نقادی یا نظریه‌پردازی در باب فلسفه اخلاق داریم؟ شما می‌دانید که غربی‌ها بسیار بیشتر از ما راجع به اخلاق و فلسفه اخلاق بحث کرده‌اند و حتی این قبیل موضوعات را از زاویه دید غیراسلامی بلکه الحادی بررسی کرده‌اند. این‌ها ضعف هست یا نیست؟ بعد تعجب می‌کنیم که چرا به حرف ما گوش نمی‌کنند. تازه من اخلاق را می‌گویم که در ظاهر از مسائل دیگر به مذهب نزدیک‌تر است.


7. "اطلاع بر فلسفه تاریخ و تعلیم مکاتب مختلف فلسفه تاریخ و روشن کردن فلسفه تاریخ از نظر قرآن در حد اجتهاد و تخصص." 


خواهش می‌کنم دقت کنید؛ آقای مطهری مدام می‌گوید ما در فلسفه اخلاق مجتهد می‌خواهیم، نداریم. در فلسفه تاریخ مجتهد می‌خواهیم، نداریم. در علوم انسانی اسلامی مجتهد می‌خواهیم، نداریم. تازه ایشان می‌گوید ما در فقه هم مجتهد کم داریم! برای این که یک دنیا مسائل فقهی مطرح است که جوابش فراهم نیست. این اختلاف نظراتی که بین شورای نگهبان و مجلس شورای اسلامی پیش می‌آید و به مجمع تشخیص مصلحت نظام ارجاع می‌دهند، مقداری از آن به قضایای سیاسی و شبیه به این باز می‌گردد که بنده به این موضوعات نمی‌پردازم اما بخش‌های دیگرش مسائل فقهی است. نمونه‌اش این که دستگاه قضایی ما نیز در خیلی از مسائل، رویه واحد قضایی ندارد. بخشی از علل این وضعیت به شیوه مدیریت و اداره کشور باز می‌گردد اما بخش دیگرش این است که حوزه‌های علمیه کار نمی‌کنند. ما باید دائم یک کرسی داشته باشیم که در مسائل حقوقی، بحث اجتهادی بکند. خواهش می‌کنم مجدد ببینید که آقای مطهری در انتهای تمام این بندهایی که اشاره فرموده‌اند تاکید می‌کنند بر مرتبه اجتهاد و تخصص. 


8. "اطلاع بر مکاتب و سیستم‌های اقتصادی جهان و تعلیم و تعلّم آن مکاتب و روشن ساختن اصول اقتصاد اسلام در حد تخصص و اجتهاد." 

ما چند نفر طلبه داریم که بتوانند در باب نظام اقتصادی اسلام بحث اجتهادی و تخصصی بکنند؟ چند نفرند که بتوانند با فلان مترجم یا فلان نظریه‌پرداز غربی یا غربگرایی که داخل کشور است، هماوردی کنند؟ البته دانشگاه هم تعریفی ندارد و تقریبا همه چیزش ترجمه است و این وضعیت ریشه در بی‌مسئولیتی و سستی دارد.


9. " شناخت ماهیت تمدن و فرهنگ اسلامى توأم با مقایسه با همه تمدن‌ها و فرهنگ‌هاى دیگر (مباحثی تطبیقی و مقایسه‌ای بین فرهنگ و تمدن اسلام با بقیه تمدن‌ها) و روشن ساختن اصالت آن و ممیّزات آن و معرفى روح این فرهنگ."


10. "تاریخ ادیان در حد آشنایى و بیگانه نبودن و احیانا در حد تخصص و اجتهاد." حوزه ما باید کرسی‌هایی داشته باشد که تمام ادیان و مذاهب مختلف را دقیق بشناسند. کلام و فقهشان را بدانند و بررسی کنند که چه اجزائش با اسلام هماهنگ است و چه اجزائش نیست و چه طور باید وارد بحث شد و نقد و رد کرد.


11. این بند خیلی جالب است. "تعلیم مکتب‌هاى رایج الحادى معاصر به صورت بسیار دقیق از قبیل مارکسیسم، اگزیستانسیالیسم، نهیلیسم (که در دوران استاد مطهری بیشتر مطرح بود) و غیره و نقد آن‌ها با موازین اسلامى." یعنی باید در حوزه مشهد یا قم یک کرسی ثابت باشد و بگویند این کرسی مخصوص نقد مارکسیسم است، این کرسی مخصوص نقد اگزیستانسیالیسم است و... اگر می‌خواهیم در این دوره جدید بمانیم و بقا داشته‌باشیم، راهی جز این نیست و ایده کرسی‌های نقادی و نظریه‌پردازی، دقیقا برای اجرایی کردن این طرح است. 


12. "تعلیم مکاتب حقوقى قدیم و معاصر و مقایسه (آن‌ها) با حقوق اسلامى به عنوان حقوق تطبیقى‏."


13. "فلسفه تطبیقى بر اساس تعلیم زنده‏ترین مکاتب فلسفى معاصر و مقایسه دقیق آن‌ها با فلسفه اسلامى." 


14. " منطق تطبیقى بر اساس تعلیم روش‌هاى منطقى جدید، بالخصوص منطق سمبلیک و مقایسه با منطق اسلامى."


15. "سیره نبوى و سیره ائمه اطهار علیهم السلام به صورت تحلیلى و تفسیرى." 


حوزه‌های علمیه لااقل این بند را که دیگر باید دنبال کنند؟ ما باید برای اقشار و رده‌های سنی مختلف جامعه و به اقتضای ویژگی‌های هر گروه تاریخ‌های تحلیلی مستندی داشته باشیم. برای دانش‌آموزان دبستانی به گونه‌ای، برای دانشجو به گونه‌ای، برای استاد دانشگاه به گونه‌ای دیگر و برای بازاری هم به اقتضای ویژگی‌هایش؛ برای همه این‌ها باید بتوانیم به صورتی مجزا فعالیت‌های تبلیغی داشته و سیره را تفسیر کنیم.


16. "مسائل قرآنى شامل تاریخ نزول آیات و سور، اعجاز قرآن، محکم و متشابه قرآن، ناسخ و منسوخ قرآن، معارف قرآن و غیره." 


این عرصه را هم در حوزه مشکل داریم. متاسفانه به این دروس، درس‌های جنبی می‌گویند. دروس جنبی، یعنی این که مهم نیست، دروس حاشیه است، اگر خواندید که خواندید اگر هم نخواندید، مهم نیست. انگار اگر فقط مسائل طهارت و نجاست را بخوانیم تمام است، گویی که این‌ها اصل دین است. همان طور که پیش از این هم متذکر شدم از مشکلات ما افراط و تفریط است؛ یک عده با اصل فقه و عنایت به احکام مخالف‌اند که این‌ها اصلا منحط‌ و منحرف‌اند. چون با اصل شریعت مخالف‌اند اما عده‌ای هم از این طرف، از اصلی و فرعی کردن اسلام غافل‌اند. آیا وضعیتی که ا‌لان در حوزه‌ها وجود دارد، با مراد و منظوری که در متن قرآن و سنت است واقعا مطابقت دارد و هماهنگ است یا خیر؟ قرآن و سنت روی چیزهایی صد درجه تاکید کرده‌اند اما در حوزه می‌بینیم که راجع به آن‌ها نیم‌درجه تاکید می‌شود و گاهی اصلا اشاره‌ای نمی‌شود و در مقابل، چیزهای دیگری هست که در قرآن و سنت و سیره پیغمبر و اهل بیت (علیهم‌السلام) نیم‌درجه بر آن تاکید شده‌است اما می‌بینیم که در فرهنگ مذهبی جامعه ما و در حوزه، صد درجه تاکید می‌شود. معنای این وضعیت این است که ریخت و هندسه اسلام به گونه‌ای که در متن کتاب و سنت است با آن گونه فرهنگ مذهبی که در جامعه متداول است یا در حوزه‌ها آموزش می‌دهیم، فرق اساسی دارد. دو گونه اسلام است. البته بی‌تردید، مشترکات دارد و بنده نمی‌خواهم بگویم چیزی که در حوزه و فرهنگ مذهبی ماست، اسلام نیست، این را نمی‌گویم. فردا عده‌ای نگویند که فلانی گفته‌است، اسلامی که در حوزه‌های علمیه است، اسلام نیست. چیزی که در فضای حوزه‌ هست، اسلام است اما جزئی از اسلام است نه همه اسلام. باید به دو نکته توجه داشت:


اول این که موضوعات و مقولاتی که در حوزه‌هاست جزئی از اسلام است نه همه اسلام


دوم این که نوع درجه‌بندی و تاکید حوزه‌های علمیه راجع به مسائل نیز فرق می‌کند با آن چیزی که اسلام گفته‌است.


19. "نقش اساسى شیعه در علوم و فرهنگ اسلامى."


20. "تاریخ جهادهاى علمى و اخلاقى و اجتماعى شیعه." شهید مطهر بر این نکته تاکید دارند که طلبه‌ها باید از این تاریخ مطلع شوند.


21. "بحث‌هاى مربوط به امامت، خصوصا با توجه به انحرافات جدید و اثبات امامت به طور عام و امامت هر یک از ائمه به نحو خاص."


22. "مسائل مربوط به وحى و نبوت و اثبات علمى بودن وحى."


23. "مسائل مربوط به معاد."


24. "مسائل مربوط به توحید."


25. " تخصصى و رشته‏اى شدن [علوم اسلامى‏] به علوم ادبى، تاریخى، اصول دینى، فروع دینى و غیره."


بعد ایشان اضافه می‌کند که من می‌دانم این وظایف را در کوتاه مدت نمی‌شود اجرا کرد و نیاز به زمان دارد از اینرو به موازات این وظایف، یک سری وظایف دیگری را برای حوزه‌های علمیه بیان می‌کند که همین ا‌لان باید شروع بشود. نکته قابل توجه این است که شهید مطهری این مطالب را زمانی می‌گوید که انقلاب هنوز پیروز نشده‌‌است. می‌گوید حوزه از همین ا‌لان باید به فکر بیفتد و اشاره می‌کند که آن چه فعلا در امکان مدرسین و محققین است و از هم اکنون باید شروع به کار شود عبارت است از:


الف) کلام جدید. البته با این توضیح که" کلام علمى است که دو وظیفه دارد: دفاع و ردّ شبهات و ایرادات به اصول و فروع اسلام، و دیگر بیان یک سلسله تأییدات براى اصول و فروع اسلام (کلام قدیم تماما متوجه این دو قسمت است) و با توجه به این که در عصر ما شبهاتى پیدا شده که در قدیم نبوده و تأییداتى پیدا شده که از مختصات پیشرفت‌هاى علمى جدید است و بسیارى از شبهات قدیم در زمان ما بلاموضوع است همچنان که بسیارى از تأییدات گذشته ارزش خود را از دست داده است، از این رو لازم است کلام جدیدى تأسیس شود." در ضمن باید توجه داشته‌باشیم که عبارت "کلام جدید" را اولین بار آقای مطهری به کار برده‌اند.

کلام جدید به معنای دفاع از اسلام و تشیّع و رد شبهات و ایراداتی که به اصول و فروع اسلام امروز می‌شود نه اکتفا به شبهاتی که هزار سال به اسلام وارد می‌کردند و امروز اصلا مطرح نیست. البته نه به این معنا که کلام فعلی را دور بیندازیم؛  کلام جدید به این معناست که مبانی، همان مبانی است، روش تعقل و تفکر؛ همان روش است اما به سئوالات جدیدی باید جواب بدهیم. سئوا‌لاتی که پانصد سال پیش که نه، بلکه پنجاه سال پیش مطرح نبوده اما الان مطرح شده‌است. ایشان موضوعاتی را در این عرصه پیش‌بینی کرده که ا‌لان ما گرفتارش هستیم. می‌گوید در کلام جدید لااقل این مسائل باید مورد بحث قرار گیرد: 


یک) فلسفه دین؛ بخش عمده‌ای از کلام جدید مسیحی که امروزه ترجمه و وارد فضای معرفتی کشور می‌شود، همین مقولات فلسفه دین است. "فلسفه دین، علل پیدایش دین از نظر روان‏شناسان و جامعه‏شناسان، نظریات مختلفى که در این زمینه داده شده و همه نقض و طرد شده است، مسئله فطرت دینى و بحث عمیق انسانى درباره فطرت و فطریات، آینده دین و مذهب، مهدویت در اسلام."


دو) "وحى و الهام از نظر علوم روانى جدید (مسئله نبوت)."

امروزه یکی از اصلی‌‌ترین بحث‌های کلام جدید، مسئله تعریف نبوت است، مانند همین مسائلی که از آن تعبیر به تجربه باطنی و تجربه معنوی می‌کنند و دریافت وحی توسط نبی را به مثابه یک تجربه روانی شخصی قلمداد می‌کنند. شهید مطهری آن موقع این فضا و شبهات را پیش‌بینی کرده‌بود.


سه) "بررسى مجدد ادلّه توحید با توجه به ایرادات و شبهاتى که ماتریالیست‌های جدید بر براهین توحید از جمله برهان نظم و برهان حدوث و برهان وجوب و امکان و غیره وارد کرده‏اند با توجه به تأییدات جدید در همه این زمینه‏ها و..."


چهار) بحث امامت و رهبری از جنبه اجتماعی آن نه فقط از جنبه کلامی آن و مسائل ویژه حضرت رسول و قرآن و شبهاتى که در این زمینه وارد شده‌است.


ب) "فلسفه تاریخ با توجه به مکاتب قدیم و جدید از نظریه ابن خلدون گرفته تا نظریه توین‏بى در زمان حاضر و مخصوصا نظریه مارکسیسم..." 


ج) "فلسفه اخلاق مشتمل بر بیان همه فلسفه‏هاى اخلاق قدیم و جدید، مذهبى و غیرمذهبى و تدوین یک فلسفه اخلاق متقن اسلامى و به طور کلى بحثى در تعلیم و تربیت اسلامى.


د) "اقتصاد اسلامى با تبیین مشخصات اقتصاد سرمایه‏دارى و اقتصاد سوسیالیستى و وجوه اشتراک و افتراق اقتصاد اسلامى با هر یک از آن‌ها.


ه) "فلسفه اجتماع از نظر تطبیقى و بیان اصول اجتماعى اسلام و جامعه ایده‏آل اسلامى." 


اگر حوزه این کارهایی را که آقای مطهری بیش از بیست و پنج سال پیش گفته‌اند، نکند و سریع دستی بالا نزنیم حتی بدون انحراف به روشنفکربازی و غرب‌گرایی و شرق‌گرایی دورانی می‌رسد که دیگر ممکن است حتی شمشیرکشیدن هم فایده‌ای نداشته باشد، حتی کشته شدن و شهید شدن هم ممکن است مشکلی از دین حل نکند. برنامه‌ریزی کنیم و وقتمان را درست استفاده کنیم. آسان نگیریم و همین موضوعاتی را که شهید مطهری گفته به تدریج و با دقت نظر وارد نظام حوزه بکنیم. متشکر از این که لطف فرمودید و تحمل کردید و عذرخواهم از این که بحث بیش از اندازه طولانی شد.


پی نوشت‌ها:


تعابیر و مطالبی که در لابه‌لای این بحث از شهید مرتضا مطهری نقل شد از گفتار "روحانیت و انقلاب اسلامی" و مقاله "وظایف حوزه‌های علمیه" در جلد بیست و چهارم و بخش "مفهوم اجتهاد" در گفتار "پرورش عقل" در جلد بیست و دو مجموعه آثار برگرفته شده‌است.

گفتنی است شهید مطهری به غیر از بندهای مذکور در وظایف اصلی حوزه‌های علمیه، دو نکته دیگر را به شرح ذیل متذکر می‌شوند که در این گفتار بیان نشده‌است و به منظور رعایت امانت به متن ویراسته اضافه می‌شود: 

الف) تقویت و ترویج زبان عربى در حد مکالمه کامل و استفاده وافى از هر نوع کتاب عربى به زبان معاصر

ب)  آشنایى هر فرد لااقل با یک زبان خارجى در حد استفاده از کتاب‌ها و سخنرانی‌ها.


متن کامل سخنان دکتر رحیم‌پور در همایش رسی مبانی گفتمان حسینی(ع)/2
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٩  کلمات کلیدی: سخنرانی ، حسن رحیم پور ازغدی
امام‌حسین فرمود قیام کردم برای عمل به سیره جد و پدرم؛ یعنی علم و عدالت

دکتر حسن رحیم‌پور ازغدی روز شنبه در دانشکده الهیات دانشگاه تهران به بررسی مبانی گفتمان حسینی(ع) پرداخت.

به گزارش رجانیوز، بخش دوم از متن کامل این سخنرانی که به تشریح مبنای حکومت و مشروعیت در نگاه اهل‌بیت علیهم‌السلام اختصاص دارد، در ادامه آمده است:

هر مکتبی در باب عالم و آدم و هستی نگاه و تفسیری دارد که این نگاه خود را در تعریف نوع روابط حقوقی بین انسان و جهان، انسان و انسان نشان می‌دهد. آنگاه شما می‌توانید از دل آن هستی‌شناختی، آنتولوژی، خداشناسی و انسان‌شناسی مسئله حقوقی، حق و تکلیف را استخراج کنید. متوجه نمی‌شوم کسانی که می‌گویند حقوق بشر، اسلامی و غیر اسلامی ندارد، یعنی چه؟ اینکه حقوق اسلامی و غیر اسلامی ندارد یعنی چه؟ اصلاً فهرست حقوق و وظایف یک امر اعتباری است که ما معتقدیم این اعتبار ریشه حقیقی دارد، چرا اکثر شما که برای حقوق ریشه حقیقی قائل نیستید و تقریباً حقوق بشر را به اعتبار محض و عمدتاً به اعتبارات اجتماعی و قراردادی برمی‌گردانید، می‌گویید حقوق اسلامی و غیر اسلامی ندارد؟ شما در هر جامعه‌ای و در هر زمانی حقوق مختص آن را بیان می‌کنید، چون برای آن معیار استدلالی ندارید. حقوق پوزیتیویستی چیست؟ حقوق قراردادی چیست؟ اگر گفتید ما حقوق بشر را صرفاً بر اساس دموکراسی تعیین می‌کنیم، پس دیگر معیاری برای دموکراسی ندارید که بخواهید قضاوت کنید؛ واقعاً چه چیزی حق بشر است و چه چیزی نیست، بلکه باید بگویی هر جامعه در هر جایی بر اساس فرهنگش هر آنچه را که حق خودش می‌داند، می‌شود حقوق بشر از نظر آن جامعه!

بنابراین ما حقوق بشر "الف"، "ب"، "ج" و "د" داریم و به تعداد جوامع در زمان‌های مختلف حقوق بشر خواهیم داشت. اتفاقاً ما چنین چیزی را نمی‌گوییم. کسانی هستند که می‌خواهند جواب دستگاه‌های غربی را بدهند، درحالی که خودشان در دنیا جنایت می‌کنند، ضمن اینکه پلیس حقوق بشر هم هستند؛ مثلاً خودشان چند هزار موشک هسته‌ای دارند و بمب اتم می‌زنند، آن وقت پلیس هسته‌ای هم هستند تا مبادا بقیه این کار را بکنند، اینها در حقوق بشر هم همین‌طورند، در یکی دو قرن جنایت‌هایشان را می‌کنند، بعد پلیس حقوق بشر هم هستند. حالا بعضی از اینها می‌خواهند به آنها جواب بدهند، می‌گویند؛ حقوق بشر یک مقوله فرهنگی است، حقوق بشر شما این‌جوری و حقوق بشر ما این‌طوری است. چنین جوابی سیاسی است؛ یک جواب فلسفی نیست. جواب فلسفی این است که اصلاً حقوق بشر اینجا و آنجا، این زمان و آن زمان، این ملت و آن ملت نداریم. حقوق بشر یک مقوله فرهنگی نیست، اتفاقاً یک امر فلسفی‌ـ‌اخلاقی است و ریشه‌های شرعی دارد. ما می‌توانیم برای کل جهان یک نظام حقوق بشر داشته باشیم، چون بشر در همه جای جهان بشر است و سعادت و شقاوت و خدای بشر یکی است، منتهی بحث این است که آیا آن سیستم حقوق بشری که لایق همه بشریت در همه زمان‌هاست، سیستم حقوق بشر توحیدی‌ـ‌اسلامی است یا حقوق بشر مارکسیستی، فاشیستی و لیبرالیستی است؟ باید به این صورت در این باره بحث کرد؛ نه اینکه بگوییم در تعریف شما حقوق بشر این است و در تعریف ما آن، که در واقع چنین برخوردی یعنی مواجه شدن با موضوع حقوق بشر به‌صورت نسبی‌گرایانه. اتفاقاً شاید کسانی که این حرف‌ها را می‌زنند به مبانی آنها استناد می‌کنند.

این حرف که حقوق بشر یک مقوله فرهنگی است، طبق مبانی آنها درست است، اما بر اساس مبانی ما این‌طور نیست. اینها بحث‌های بسیار مهمی است و بایستی به‌طور جدی در دنیا مطرح شود، اگر فلسفه بحث این است که چگونه می‌خواهید حقوق بشر، حقوق سیاسی، حق حاکمیت و مشروعیت را تعریف کنید؟ جواب این است، اگر پشت صحنه نظام حقوق سیاسی و اقتصادی فلسفه مادی است، یعنی شعور الهی، ارتباط هدف‌دار و علاقه غائی بین عالم و آدم، انسان و هستی، انسان و انسان نمی‌بیند، مبدأ و معاد و غایت و هدفی را برای عالم و آدم قبول ندارد، نمی‌توانند برای عدالت، آزادی، حقوق بشر، حقوق زن، حقوق مرد، حقوق سیاسی و مشروعیت هیچ مبنای فلسفی و استدلالی بیاورند، می‌توانند در این باره شاعرانه سخن و شعر بگویند، اما نمی‌توانند در این باره فلسفه بگویند. مثل وقتی که فرد ماتریالیست است و ثابت می‌کند به جز ماده هیچی نیست، آنگاه دعوت به فداکاری و معنویت می‌کند! درحالی که این تناقض است، چون از یک طرف به من القا می‌کنی جز ماده و منافع مادی هیچ چیز دیگری نیست و اگر انسان یک حیوان منفعت‌طلب است، آنگاه دعوت به انقلاب، مبارزه و فداکاری و گذشت، برای چیست؟ اینها همه شعر است و فلسفه نیست. کسی می‌تواند به فداکاری و ایثار دعوت کند که عالم را فقط مادی نداند، انسان را موجود خودخواه و پست تعریف نکند، بلکه او را دارای یک روح الهی تعریف کند، آن کس که تعریف معنوی از انسان و عالم می‌کند، می‌تواند توصیه‌های معنوی هم بکند. منطق و مکتبی که می‌گوید، جز ماده چیزی نیست و جز تجربه هیچ معرفتی معتبر نیست، چگونه می‌تواند از کرامت انسان و شرافت و آزادی و قداست حقوق بشر سخن بگوید؟ اصلاً این حرف‌ها را از کجا آورده است؟ قداست، کرامت و شرافت مفاهیم معنوی‌اند، مفاهیم مادی نیستند. با چنان ایدئولوژی، معرفت‌شناسی و هستی‌شناسی نباید چنین حرف‌هایی را بزنند، چرا که مزخرف و تناقض است.

از کسانی که مشروعیت، عدالت، آزادی، حقوق بشر و حقوق سیاسی را تعریف می‌کنند، سئوال می‌کنیم، آیا رابطه حقیقی‌ـ‌تکوینی و معناداری بین انسان و جهان می‌بینید یا نه؟ اگر رابطه‌ای نیست، در منطق شما حقوق، عدالت، آزادی و مشروعیت نمی‌تواند معیار واقعی داشته باشد و نمی‌توانید برای آن استدلال فلسفی کنید و این مفاهیم قابل استدلال عقلانی نیستند. اگر رابطه‌ای هست که ما می‌گوییم هست، پس باید برای عالم و آدم شعور، غایت و حساب و کتابی قائل شویم و بدان معتقد باشیم. می‌بایست از نظر فلسفی، به عالم نگاه توحیدی داشته باشیم تا بتوانیم برای حقوق و اخلاق استدلال فلسفی کنیم، وگرنه هم حقوق و هم اخلاق صرفاً قراردادی، اکثریتی، دلخواه و عرفی می‌شوند، چون دیگر معیار ندارد و قابل استدلال نیست. با توجه به این مبنا می‌توانیم بگوییم عمل "الف" بد است و چرا بد است، یعنی می‌توانیم استدلال فلسفی کنیم، چون منجر به شقاوت بشر می‌شود، چرا که تعریف بشر، شقاوت و سعادتش این است. با اینکه ظاهر اخلاق و حقوق اعتباری است، اما می‌توانیم برای آن استدلال فلسفی بیاوریم، چون اعتبار، پشتیبانی و بنیان حقیقی دارد و منشاء انتظارش حقیقی است، اعتبار محض نیست، ولی کسی که برای عالم و آدم مبدأ و غایت و معنایی قائل نیست، نمی‌تواند برای حقوق و اخلاق برهان فلسفی بیاورد. اینها نکات بسیار مهمی‌اند و در بعضی از بحث‌ها از آن غفلت می‌کنند.

در بحث‌های سیاسی که جای این حرف‌ها نیست، اما در بحث‌های فلسفی در دنیا باید راجع به این قضیه محکم ایستاد. اگر در جایی می‌بینید استدلال می‌کنند، به مبانی خودشان وفادار نمانده‌اند و در واقع کلاهبرداری می‌کنند، مثلاً یکی از متفکران غرب مارکس را نقد می‌کرد، می‌گفت: "مارکس خدماتی کرد، صدماتی زد، ولی یک کلاهبرداری بزرگ کرد که از نظر فلسفی ماتریالیست است و می‌گوید جز ماده چیزی نیست و از لحاظ اجتماعی تبدیل به یک مصلح اجتماعی شد که با مردم با ادبیات مسیح حرف می‌زد"؛ زحمتشکان جامعه متحد شوید، فداکاری کنید و برای عدالت کشته شوید. درحالی که اینها حرف‌های ماتریالیستی نیست و چه ربطی به ماتریالیسم فلسفی دارد؟ در ماتریالیسم دیالکتیک گفته می‌شود، جهان به‌طور جبری مراحلی را طی می‌کند و به مراحلی می‌رسد، در این میان اختیار، اراده و معنویت انسان معنی ندارد. مارکس یک روزنامه‌نگار بود، وقتی با چنین فلسفه‌ای وارد عالم سیاست می‌شود، چیز دیگری می‌نویسد که ربطی به فلسفه‌اش ندارد. در آنجا از ادبیات مسیح استفاده می‌کند. مسیح حق دارد آن حرف را بزند، چون بنیان معنوی دارد، چرا مارکس چنین حرفی را می‌زند؟ در لیبرالیسم و کمونیسم هم به همین صورت است. اگر اینها به مبانی‌شان وفادار باشند، نمی‌توانند از نظر فلسفی بسیاری از شعارهایی را که در حوزه حقوق بشر و کرامت انسان می‌دهند، بدهند، چون با هم تناقض دارند، ولی با نگاه توحیدی و نگاه حسین‌بن‌علی علیه‌السلام می‌شود این حرف‌ها را زد، چون برای این حرف‌ها استدلال هست.

به یکی از این استدلال‌ها اشاره و عرضم را ختم می‌کنم؛ آنچه که عرض می‌کنم عباراتی است که متفکران اسلامی ما گفته‌اند و دوستان را به آثار شهید مطهری و آقای مصباح در باب فلسفه حقوق و همین‌طور آثار علامه طباطبایی ارجاع می‌دهم. خواهش می‌کنم دقیقاً آثار این آقایان را در باب فلسفه حقوق مطالعه کنید تا ببینید اینها چگونه استدلال دقیق می‌کنند که ما به چه دلایل فلسفی از اخلاق و حقوق سخن می‌گوییم و می‌توانیم در این باره بگوییم، درحالی که ماتریالیست‌ها نمی‌توانند.

در چند دقیقه آخر این عبارات را عرض می‌کنم، البته خلاصه آنها با ادبیات خودم است، اما مطالبی است که اینها روی آن کار کرده‌ و کتاب‌های متعددی نوشته‌اند. من دوستان را دعوت می‌کنم، حتماً این کتاب‌ها را مطالعه کنند.

مبانی فلسفی که برای اخلاق و حقوق می‌گویند، از اینجا شروع می‌شود که در تفکر توحیدی یک علاقه غائی بین اشیاء با یکدیگر و بین اشیاء با بشر، عالم و آدم وجود دارد، یعنی بدون نظام و قاعده نیست و نمی‌توانید هر باید و نبایدی را جعل کنید، به عبارتی حقوق و وظایف استدلال، پشتوانه و ریشه دارند. وقتی گفته شد عالم قاعده دارد و بر آن حکمت و غایت حاکم است، یعنی هر چیزی برای چیزی است، عدالت را چگونه معنا می‌کنند؟ گفته می‌شود؛ «العدل هو وضع کل شیء فی موضعه»، هر چیزی در جای خود. شاید یکی بپرسد، پس جای هر چیزی کجاست؟ این جمله برای درک مصادیق عدالت کافی نیست، بلکه مصادیق اینکه جای هر چیزی کجاست، در تعامل عقل و شرع، با عقل و کمک وحی دریابیم، اما از طرفی، این تعریف کافی است که به ما بگوید این عالم بی‌قاعده و قانون نیست. عدالت یعنی مجموع حقوق و وظایف؛ حال وقتی هر چیزی جایی دارد، پس نمی‌شود خودمان هر چیزی را به عنوان حقوق برای خودمان یا به‌طور مطلق وظیفه‌ای را برای خودمان قرار بدهیم. اگر این تعریف را پذیرفتید، حقوق، فلسفه، مبنا، منطق و ملاکی دارد. در منطق توحیدی و قرآنی بین حقوق و وظایف، یعنی عدالت با واقعیت عالم و آدم یک نسبت واقعی وجود دارد و این نسبت فرضی و قراردادی نیست، البته تماماً مربوط به آخرت نیست، بلکه آثار دنیوی هم دارد. فکر نکنید می‌خواهیم مسائل را فرامادی بنگریم که یعنی عدالت را اجرا کنید تا در آخرت ثوابش را ببرید. درحالی که این‌طور نیست، در همین دنیا نتیجه‌اش را می‌گیرید، ضمن اینکه در آخرت هم ثمره آن را خواهید دید. اینها واقعی‌اند، یعنی هم در دنیا و هم در آخرت آثار واقعی دارند.

در روایت می‌فرمایند: "الرعیه سواد یستعبدهم العدل"، حتی اگر به دنبال مشروعیت به معنای مقبولیت، یعنی نفوذ در مردم باشید که بخواهید مردم قبولتان داشته باشند، باز هم راهش عدالت است، جدا از فضیلت، آخرت و رستگاری، اگر در دنیا به دنبال مشروعیت صرفاً به معنای مقبولیت هستید، یعنی قدرت سلطه و کنترل جامعه را می‌خواهید، راه نیل به آن عدالت است و مردم باید به حقوقشان برسند. با عدل می‌توان توده مردم را آرام نگه داشت. اگر به دنبال رام کردن و آرام کردن مردم هستی و می‌خواهی آنها بنده و برده‌ات باشند، باز هم باید به عدالت عمل کنی و آنها را به حقوقشان برسانی، در این‌صورت تو را تمکین می‌کنند و راحت‌تر می‌پذیرند، حتی اگر صرفاً به دنبال قدرت هستی. در اینجا فرمود: «قلوب الرعیه خزائن راعیها»، قلب مردم، توده‌ها و شهروندان مثل صندوق بانک و خزانه حاکمیت است، «فما اودعها من عدل او جور وجده»، هر چه که حاکمان و تصمیم‌‌گیرندگان در قلب مردم ذخیره بگذارند، همان را خواهند دید، حالا چه کینه بکارند و چه عشق و محبت، همان را درو خواهند کرد. در موضوع مدیریت اجتماعی هر طور که با مردم برخورد کنی، همان پاسخ را از آنها خواهی گرفت. اگر صادقانه برخورد کنی از مردم صداقت می‌بینی، اگر برایشان فداکاری کنی برایت فداکاری می‌کنند، دروغ بگویی، دروغ می‌گویند، کلاه‌برداری، کلاهت را برمی‌دارند.

پس آنچه که راجع به عدالت می‌گوییم، فقط مربوط به آخرت نیست، البته اصل قضیه مربوط به آخرت است، اما دنیایمان هم تأمین می‌شود.

حضرت علی علیه‌السلام در تعبیر دیگری فرمودند: "اما و الذی فلق الحبه، و برأ النسمه"، سوگند به او که جاندار، حیات و زندگی را آفرید، این نشان می‌دهد که این حقوق آثار رفاهی و دنیوی دارد. "ولتبستم العلم لمعدنه"، اگر علم را از جایگاه درستش می‌گرفتید، یعنی اگر می‌گذاشتید ما حرف بزنیم و جلویمان را نمی‌گرفتید و ما را حذف نمی‌کردید؛ "و اخذتم الطریق من وضحه"، اگر راه را از همان مسیر روشن می‌رفتید و لقمه را از پشت سرتان نمی‌خوردید، "و سلکتم من الحق نهجه"، حق را از همان راهی که برایش تبیین و اعلام شده و پیامبر گفته بود می‌رفتید؛ نه‌تنها در آخرت نجات می‌یافتید، ‌بلکه دنیایتان هم درست و درست‌تر می‌شد. "و النهجت بکم السبیل"، راه‌های مختلف رشد، پیروزی و رفاه برایتان شکوفا و باز می‌شد؛ ‌حتی برای دنیایتان. "و بدت لکم الاعلام"، علائم نشان‌دهنده مسیر برایتان نمایان می‌شد؛ "و اضاء لکم‌ الاسلام"، فروغ اسلام شما را می‌گرفت و "فاکلتم رغدا"، "اکل رغدا"، یعنی رفاه دنیوی، همان که تعبیر به توسعه می‌شود؛ یعنی دنیایتان هم کاملاً آباد و مرفه می‌شود. "و ما عال فیکم عائل"،‌ هیچ خانواده‌ای در این جامعه اسلامی بی‌هزینه نمی‌ماند، اگر به مشروعیتی که ما تعریف کردیم عمل می‌کردید و در این مسیر پیش می‌رفتید و فقط به دنبال قدرت دنیوی نبودید، یک خانواده گرسنه در سراسر امت اسلام و جهان وجود نداشت. "و لاظلم منکم مسلم و لا معاهد"، و به هیچ شهروندی ستم نمی‌شد، چه مسلمان و چه غیر مسلمان،‌ یعنی حتی حق آن دگراندیش مسیحی، زرتشتی و یهودی هم محترم بود.

در واقع اگر آن‌طور که ما تعریف کرده بودیم، به حقوق بشر عمل کرده بودید، دنیایتان هم درست بود، امنیت، حقوق، کرامت و رفاه داشتید که همه اینها سرّ ارتباط ولایت با عدالت است.

در روایتی امام صادق(ع) فرمودند: "ان الناس یستغنون اذا عدل بینهم"، اگر عدالت آن‌طور که تعریف می‌کنیم اجرا شود، اولین ثمره آن رفاه عمومی و ریشه‌کنی فقر است. "العدل رأس الایمان، جماع الاحسان، و اعلی مراتب الایمان"، همه نیکی‌ها در عدل و تأمین حقوق بشر بدان صورت که گفته‌ایم آمده است، راه اصلاح جامعه و سامان یافتن آن هم عدل است، "و قل الرعیها یصلحها الا العدل"، راه اینکه کسی بخواهد جامعه را اصلاح کند، عدالت است. اگر دنبال اصلاح فرهنگی و معنوی هستید، باید به حقوق مردم توجه داشته باشید، نمی‌توانید بگویید من به حقوقت کاری ندارم، ولی می‌خواهم از نظر فرهنگی اصلاحت کنم. این کار نشدنی است و اینها از هم جدا نیست. ائمه می‌فرمایند، هر فردی را که می‌خواهید اصلاح معنوی کنید باید به حقوقش هم توجه کنید. وقتی می‌خواهید از تکلیفش بگویید باید از حقوقش هم بگویید و همین‌طور برعکس، و الا آنچه می‌کنید تربیت و عدالت نیست.

بعثت، غدیر، عاشورا و مهدویت همگی یک حرف‌اند، اینکه امام حسین(ع) می‌فرماید من می‌خواهم به سیره جد و پدرم عمل کنم، همین است. لذا وقتی رسول خدا(ص) در غدیر حضرت علی(ع) را منصوب کردند و در جاهای دیگر این تعبیر را فرمودند، نگفتند چون شخصاً علی را بیشتر دوست دارم، ‌حاکم باشد، فرمودند: "علی اعدلکم و اعلمکم بهذا الامر"، علی نسبت به امر حکومت، حقوق، عدالت، تربیت و مشروعیت از هم شما عادل‌تر و عامل‌تر است، او هم عدالت و هم حقوق را بیش از همه شما می‌شناسد و هم در عمل بیش از همه شما ملتزم به عدالت است، ‌به همین دلیل است که خداوند او را به ولایت نصب کرده است، ‌نه به این دلیل که او علی و قوم خویشم است، اگر علی داماد من است، آن شخص که دو بار دامادم است، چون وقتی یک دختر پیامبر از دنیا رفت، ایشان دختر دیگرش را به عقد او در آورد، اگر علی پسرعمویم است، من پسرعموهای دیگری هم دارم، علی به خاطر اینکه پسرعمو یا داماد پیغمبر است، خلیفه نشده است، بلکه به خاطر اینکه اعدل و اعلم است، به این سمت منصوب شد. در واقع علم و عدالت منشاء مشروعیت است. مشروعیت در علوم سیاسی مرسوم ربطی به عدالت و علم ندارد. در هیچ‌کدام از مکاتب علوم سیاسی راجع به مشروعیت روی قضیه عدالت و علم تمرکز نکرده‌اند. اگر در قوانین اساسی کشورهای مختلف مطالعه کنید،‌ متوجه می‌شوید در ضوابطی که برای حاکم،‌ نخست‌وزیر و صدراعظم می‌آورند، شرط عدالت، علم، تقوا، معرفت، اخلاق، معنویت، زهد و جهاد اهمیتی ندارد و اصلاً موجود نیست، چون در قضیه مشروعیت از کمر شروع به بحث کردند، به این مفهوم که چه کسی می‌تواند به قدرت برسد و آن را نگه دارد، درحالی که در این منطق به این صورت به قضیه نمی‌نگرند. مبنا به حقوق و تکالیف مردم و موضوع عدل و علم برمی‌گردد.

استدلالش به این صورت است که عدالت را هم عدل کیهانی، یعنی عدالت تکوینی، هم عدل نفسانی و اخلاقی، یعنی تقوا و هم عدالت اجتماعی می‌گویند، توحید و ولایت هر دو به عدالت مربوط است. عدالت کیهانی، هستی‌شناختی، یعنی خداوند عالم را عادلانه آفرید، عدالت اخلاقی و فردی، به این معنی است که کافی نیست حاکمان فقط عدالت اجتماعی را در بیرون اجرا کنند، عدالت اخلاقی و درونی را هم لازم دارند، اصلاً کسی نمی‌تواند عدالت اجتماعی را اجرا کند، الا اینکه شخصاً از نظر اخلاقی در درون خودش عادل باشد. استدلالش هم روشن است؛ گفته می‌شود کسی که نمی‌تواند در سرزمین شخصیتش عدالت را اجرا کند، چگونه می‌تواند در جامعه عدالت را اجرا کند؟ وقتی کسی تقوا ندارد، یعنی نمی‌تواند در حریم خصوصی و شخصی‌اش عدالت را حاکم کند، در واقع عدالت در اخلاق شخصی‌ام حاکم نیست. وقتی فرد نمی‌‌تواند عادلانه خودش را مدیریت کند، چگونه می‌تواند جامعه را عادلانه مدیریت کند؟ از این‌روست گفته می‌شود یکی از شرایط حاکم تقوا و عدالت فردی است؛ محال است، کسی عدالت اخلاقی و فردی نداشته باشد و بتواند عدالت اجتماعی، اقتصادی یا سیاسی اجرا کند. ممکن است، در بخش‌هایی تظاهر به اجرا کند، ولی همه اینها موقتی، مقطعی، مصنوعی و صوری است. ایرادی که به قوانین اساسی گرفته می‌شود این است که آنها کلاً شرط علم، عدل و حقانیت را از مشروعیت حذف کرده‌اند و بحث این است که چه کسی می‌تواند به قدرت برسد، حالا چه با دیکتاتوری و کودتا و چه با انتخابات، در روش فرقی نمی‌کند، چون هر دو یک نوع کسب سکوت و اطاعت مردم است، بلکه باید روی مبنا حساس بود. لذا در مبانی ما گفته می‌شود؛ «العدل اساس قوام العالم»، قبل از هر چیز گفته می‌شود باید به عدل کیهانی که همان عدالت هستی‌شناختی است، معتقد باشید که قوام عالم، عدل است، یعنی سراسر این هستی بر مبنای عدل استوار است. در آنجا هم حق رعایت شده است؛ پس از آن عدل تشریعی است که "ان العدل میزان الله" که عدالت ترازوی الهی است، "الذی رجعه بالخلق"، خداوند آن را برای خلق قرار داد، "نصبه لاقامة الحق"، آن را قرار داد تا عدالت تشریعی و اجتماعی برقرار شود و فرمود: "قوام العنان و قوام البریه"، عنان یعنی مردم و بریه، یعنی کل مخلوقات؛ در واقع نه فقط رفاه اجتماعی انسانی، ‌بلکه عدالت در حوزه حیوانات و گیاهان و اشیاء. پیغمبر در زندگی‌شان حتی روی اشیاء هم اسم می‌گذاشتند، حیوانات، درختان، گیاهان، لباس‌ها و ابزارشان، همگی اسم داشتند که این خیلی جالب است. این قضیه حداقل دو معنا دارد، اولاً نظم عجیب ایشان است، ثانیاً نشان‌دهنده این است که ایشان حتی برای اشیاء هم شخصیت قائل بود؛ مثل این بود که پیغمبر به اشیاء هم محبت داشت و همه چیز را آیات خدا می‌دانست. در واقع با این اسم گذاشتن به آن چیز می‌گفت، من با تو صمیمی‌ام، تو چیزی بین بقیه چیزها نیستی. در حقیقت نگاه بر اساس محبت و نظم نگاه‌های هستی‌شناختی است.

احکام و حقوق سیاسی و اجتماعی اسلام، از جمله قضیه مشروعیت، حقوق بشر، عدالت اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، قضائی، یعنی مناسبات حقوقی، اقتصادی و سیاسی همگی متناسب با انسان‌شناسی و انسان‌شناسی متناسب با هستی‌شناسی و خداشناسی است؛ اگر انسان را درست شناختیم، نیازهای حقیقی، استعدادهاو روابطش را به‌درستی می‌شناسیم. آنگاه حقوق و احکامی که برای چنین موجودی وضع می‌شود تا راه کمال، تکامل و سعادتش شناخته و طی شود، معلوم و مستدل می‌گردد. به این ترتیب وقتی گفته می‌شود زنا، شراب، غصب، ربا و دروغ نباید انجام بشود، معلوم می‌شود که چرا نباید انجام شود و استدلال دارد. همین‌طور علت اینکه چرا باید جهاد، انفاق، زکات و نماز انجام شود، معلوم است. در واقع همه این بایدها و نبایدها چرا و استدلال دارد و می‌شود راجع به آنها چون و چرا کرد، چون مبنای هستی‌شناختی و غایت‌شناختی دارد. گفته می‌شود در تعامل وحی و عقل ابعاد وجود بشر را درک کنید، درکتان از نوع بشر و بشرشناسی نشان می‌دهد که چه استعدادها و نیازهای حقیقی در بشر است که همه اینها باید شکفته شود و به فعلیت برسد. ضمن اینکه ریشه اخلاق و حقوق در انسان‌شناسی است. بنابراین هم اخلاق برهان دارد و هم حقوق؛ و از نظر ما اعتبار محض نیستند، لذا با قرارداد و رأی اکثریت نمی‌توان کل حقوق و اخلاق را بررسی کرد. مثلاً اگر تمام بشریت منهای یک رأی بدهند که یک انسان بی‌گناه اعدام شود، یا باید اموالش را گرفت و آبرویش را برد، چنین حقی اثبات نمی‌گردد. رأی باید در چارچوب عقل و اخلاق باشد و قرارداد در این چارچوب معتبر است.

اگر از شما پرسیده شود مگر علوم انسانی، حقوق بشر، علوم سیاسی و مشروعیت اسلامی و غیر اسلامی دارد؟ شما بگویید چرا که نه؟ تعریف سکولار از حقوق بشر، اقتصاد و سیاست دنیامحور صرفاً منجر به حقوق بشر، اقتصاد و سیاست دنیامحور می‌شود، علوم انسانی یعنی مکتب‌های مختلف انسان‌شناسی. اگر بشر را مادی تعریف کردند، در این‌صورت توصیه‌ها و حقوق و وظایفی هم که برایش تعریف می‌کنند، مادی خواهد شد، اگر الهی باشد، الهی می‌گردد. چطور تفاوت میان اینها را متوجه نمی‌شوند؟! از توصیف «الف» توصیه مناسب با "الف" بیرون می‌آید، چطور حقوق بشر لیبرالیستی و مارکسیستی متفاوت است و معنا دارد، حالا که نوبت به اسلامی می‌رسد معنایی ندارد؟! ضمن اینکه اسلام با این همه دقت خیلی بیشتر از آنها از نظر فلسفی و اخلاقی راجع به انسان، حقوق و وظایف و اقتصاد و سیاستش بحث می‌کند، درحالی که آنها تا این حد بحث ندارند. البته اگر برهانی هست در بخش عقلی و تجربی‌اش مشترک‌اند، مکتب ما، ایدئولوژی به معنایی که آنها می‌گویند دگم نیست و برهان دارد. بر اساس مکتب توحید در علوم انسانی و سیاسی، منبع اصلی حقوق بشر و عدالت و مشروعیت اراده تشریعی خداوند است. قرآن و روایات همه آنچه را که منابع حقوق بشر خوانده می‌شوند طریقیت دارند. همه نازل و مشیر به تشریع الهی‌اند و کاشفیت دارند، یعنی قبل از حقوق‌شناسی، سیاست و اقتصاد و تعریف مشروعیت، اول هستی‌شناسی و انسان‌شناسی مطرح است. با توجه به فلسفه‌ای که برای حقوق بیان می‌کنیم و می‌گوییم منبع تشریح حقوق و وظایف، خداوند است، استدلال فلسفی می‌کنیم.

به اختصار می‌گویم که وجود خداوند، اوصاف، ذات،‌ صفات و اسم‌هایش اثبات می‌شود، حق خداوند بر همه انسان‌ها، بلکه بر همه مخلوقات با برهان اثبات می‌گردد و از اینجا بحث حقوق، مشروعیت و علم سیاسی را آغاز می‌کنیم. در واقع در یک بحث فلسفی پایه را می‌گیریم و بالا می‌آییم. حق خداوند بر انسان‌ها و مخلوقات محصول اثبات موضوع دیگری است که آن را هم با برهان اثبات می‌کنیم؛ اثبات مالکیت خداوند بر عالم و آدم و بعد حق تصرف خداوند در عالم و آدم، به عبارتی اثبات خالقیت (عالم مخلوق است)، سپس اثبات مالکیت حقیقی، جز خداوند هیچ‌کس مالک حقیقی چیزی نیست، ‌این خداست که حق و ذیحق را آفریده است، خداوند خالق است، ‌پس مالک است، پس حاکم است و حق حاکمیت اساساً و ذاتاً از آن اوست و بس. حالا که خداوند حاکم است، ذاتاً خالقِ مالکِ حاکم حق دارد وظایف و حقوق بشر را تعریف کند. پس منشاء حقوق بشر بر اساس حق‌الله باشد. روایتی از امام سجاد(ع) است که می‌فرمایند: «هو اصل الحقوق»، ریشه همه حقوقی که در عالم تعریف می‌کنیم از جمله حقوق بشر، حقوق سیاسی، حقوق خانواده و غیره حق‌الله است و «منه یتفرّق»، یعنی اینها شاخه‌هایی هستند که از تنه اصلی به وجود آمده‌اند، یعنی باید بتوانید از نظر فلسفی تمام حقوق بشر و حق‌الناس را به حق‌الله برگردانید، ‌و الا توجیه فلسفی ندارد.

نتیجه بعدی اینکه نمی‌توانید هیچ چیزی را به نام حقوق بشر علیه حق‌الله تعریف کنید. نمی‌توان گفت عمل «الف» حقوق بشر است، درحالی که با حق‌الله و شریعة‌الله مخالف دارد، چون اصلاً هیچ حق‌الناسی بدون حق‌الله قابل اثبات نیست و ریشه همه حقوق به الله و حق‌الله برمی‌گردد. این درک قطعی عقلی است که خالقیت، سپس مالکیت، بعد حاکمیت و در نهایت حق تصرف ولایت الهی و در نتیجه حقوق و وظایف در همه عرصه‌های زندگی باید منشاء الهی داشته باشد. البته عقل و شرع به هم کمک می‌کنند تا این را بفهمند. غیر از خداوند ذاتاً هیچ‌کس حق تصرف ذاتی بر هیچ‌ چیز و هیچ‌کس ندارد، از جمله بر خدا؛ هیچ‌کس حقیقتاً حقی بر خدا ندارد. اینکه گفته می‌شود ما بر گردن خدا حق داریم و خداوند وظیفه‌ای نسبت به ما تعریف کرده است، به این معنا نیست که حق‌الله و حق بشر یکی هستند، چون ما متوجه نمی‌شویم، این‌گونه با ما سخن می‌گویند. و الا هیچ‌کس و هیچ چیز بر خدا حقی ندارد،‌ چون همه کس و همه چیز مخلوق خداوند است. این خداست که بر همه چیز و همه کس حق دارد. البته در اینجا سئوال و ابهام هست که چون فرصت نیست از آن عبور می‌کنم.

فقط خداوند قائم به ذات و مستقیم به ذات است، مالکیت حقیقی فقط از اوست که همه اینها استدلال‌های فلسفی برای حقوق بشر است، غیر از خدا هیچ‌کس از خود حق تصرف ندارد، چون هیچ مالکیت و خالقیتی حقیقی نیست. غیر از خدا ذاتاً هیچ حقی بر ما و شما و خودمان بر یکدیگر و هیچ‌کس و هیچ چیز و از جمله بر خداوند نداریم، اگر حقی بر خدا داریم،‌ آن را خداوند برای ما قرار داده است، ما از جانب خودمان در برابر خداوند حقی نداریم؛ بخشی از این حق را خداوند بر رسول، اولیاء و اوصیایش و بخشی را به مردم سپرده است. در نگاه دینی و توحیدی با استفاده از برهان عقلی می‌توان حقوق و عدالت و خاستگاه حق و حقوق بشر را توجیه کرد. حال در حقوق غیر دینی و توحیدی برای حقوق و اخلاق وقتی خالقیت و حاکمیت حقیقی قابل اثبات نیست، چگونه می‌توان برهان عقلی آورد؟ لذا فلسفی‌ترین استدلال‌ها و شبه‌استدلال‌ها برای اینکه بتوانند بدون نگاه دینی از حقوق بشر و وظایفش از جمله مشروعیت و حقوق سیاسی سخن بگویند، در ادبیات قرن هیجدهم که ادبیات فلسفی‌ـ‌دینی بود، می‌گفتند؛ خداوند انسان را آزاد آفرید،‌ پس کسی حق ندارد حقوقش را ضایع کند. آنچه گفته شد استدلال دینی است. اگر این استدلال مبنای آزادی،‌ حقوق بشر و مشروعیت سیاسی است، باید گفت همان خدایی که ما را آزاد آفرید، یک‌سری حدودی هم برای ما قرار داده است؛ همان خدایی که حقوق و آزادی‌هایی قرار داد حدود هم وضع کرد. چطور حقوقش بله و حدودو وظیفه‌اش نه؟!! حقوق بشر بله، تکلیف بشر نه؟! الان ادبیات حقوق طبیعی و حقوق فطری قرن هیجدهم و نوزدهم، چندان مطرح نیست؛ البته اخیراً به صورت دیگری مطرح می‌شود. در حال حاضر که به سمت حقوق قراردادی، عرفی، پوزیتیویستی، سکولار، دموکراتیک و امثالهم پیش می‌رود، چه برهان فلسفی‌ای مطرح می‌شود؟ حداکثر برهانی که می‌توانند مطرح کنند این است که اگر با هم توافق نکنیم و حد و حدودی برای همدیگر قائل نشویم،‌ همگی از بین می‌رویم. مگر نمی‌خواهیم زندگی کنیم و لذت ببریم؟ برای لذت بیشتر بیاییم از بعضی لذت‌هایمان بگذریم. آیا این یک استدلال فلسفی است؟ آیا فلسفی‌ترین استدلالتان فلسفی است؟ این نه استدلال فلسفی است و نه اخلاقی. این پراگماتیسم است، یعنی چون طور دیگری نمی‌شود زندگی کرد، با هم کنار بیاییم. این از نظر ماهیت با کنار آمدن حیوانات در جنگل چه تفاوتی دارد؟ فقط آنها بلد نیستند قرارداد را روی کاغذ بنویسند، درحالی که آنها هم همین کار را می‌کنند. حیوانات به دلیل احترام به حقوق یکدیگر وارد هم نمی‌شوند، بلکه از ترس لگد خوردن به دیگری نزدیک نمی‌شوند. لذا لحظه‌ای که احساس کند می‌تواند بدون اینکه لگد بخورد، بزند، می‌زند. در واقع این طرز تفکر هم همین‌گونه است. فکر می‌کند می‌تواند عراق، افغانستان، فلسطین و لبنان را بگیرد پس می‌آید و حمله می‌کند. تا وقتی که بتوانند می‌آیند، وقتی هم تو دهانشان بخورد عقب می‌روند. اسم این عمل احترام به حقوق بشر نیست، بلکه حقوق بشر زورکی است، یعنی تا جایی که زورمان می‌رسد برویم و جایی که نمی‌توانیم احترام به حقوق بشر شروع می‌شود.

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.


دیکتاتوری‌های یزیدی و سکولارهای مدرن قائل به تفکیک مشروعیت سیاسی از حقانیت هستند
ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۳  کلمات کلیدی: سخنرانی ، حسن رحیم پور ازغدی

دکتر حسن رحیم‌پور ازغدی روز شنبه در دانشکده الهیات دانشگاه تهران به بررسی مبانی گفتمان حسینی(ع) پرداخت. بخش اول از متن کامل این سخنرانی که به تشریح مبنای حکومت و مشروعیت در نگاه اهل‌بیت علیهم السلام اختصاص دارد، در ادامه آمده است:

در بعضی از عبارات که از سیدالشهدا علیه‌السلام نقل شده است، ایشان به شیوه‌های مختلف و با ادبیات مختلف می‌خواهند نه فقط به مخاطبان آن وقت، بلکه برای همیشه تاریخ این مسئله را که بین ما و دستگاه حاکم "جنگ قدرت" مطرح نیست، تفهیم کنند. یعنی اینکه چه کسی رئیس باشد و چه کسی مرئوس، مسئله اصلی نیست. دعوا بین دو مکتب و سیره است، ولو این دو سیره هم ممکن است آرم مذهب و ادای مذهبی داشته باشد. برچسب‌ها مهم نیست. اما دو سیره، محتوا و روش حکومت بر جامعه وجود دارد. در یک تعبیری که از سید الشهدا نقل شده است، می‌پرسیدند هدفتان از این حرکت چیست؟ فرمودند: "اریـد ان آمـر بالمعروف وانهی عن المنکر و اسیر بسیرة جدّی محمّد و سیرة ابی علی‌بن ابی طالب"، هدفم همان هدف جدم پیغمبر اکرم‌(ص) و پدرم علی‌علیه‌السلام است، به همان دلیلی که آنها وارد عرصه سیاسی- اجتماعی- تربیتی شدند، من وارد شدم. پس بحث اشخاص مطرح نیست. برای مدیریت خانواده، جامعه، سیاست، اقتصاد و قضاوت، بحث بر سر دو سیره و روش است که برای تفکیک دقیق‌تر این دو روش روایتی از امام صادق‌علیه‌السلام نقل شده است؛ از ایشان پرسیدند دعوای اهل بیت با اموی‌ها سر چیست و تفاوت اسلام علوی و حسنی و حسینی با اسلام اموی چه بود؟ امام صادق علیه‌السلام در خطابی به عمار بن ابی احوص این تفکیک را دقیق انجام دادند و فرمودند: اختلاف خط ما و خط معاویه بر سر "تربیت و مدیریت" بود. عین عبارت امام چنین است: "فلا تخرفوا بهم اما علمت ان اماره بنی امیه کانت بالسیف و العسف و الجور و ان امارتنا بالرفق و التالف و الوقار و التقیه و حسن الخلطه و الورع و الاجتهاد" فشار بیش از ظرفیت مردم به آنها وارد نکنید. ظرفیت‌ها را بایستی درنظر داشت، ایشان در ادامه می فرمایند مبنای فکری بنی‌امیه بر اساس شمشیر و فشار و بی‌عدالتی و حق‌کشی بود. اینها با قدرت و خشونت و حق‌کشی می‌خواستند بر جامعه مسلط شوند و مسلط بمانند و هدف دیگری جز این نداشتند. قدرت و خشونت در خدمت "سلطه" بود، نه اینکه قدرت وسیله‌ای باشد برای رسیدن به تربیت و عدالت. امام صادق علیه‌السلام در ادامه می‌فرمایند: روش و سیره تربیتی ما در رفق و تألیف و مدارا و تحمل و الفت است. روش مدیریتی و تربیتی ما براساس محبت و عشق و برادری و نرمش و مهربانی و متانت و وقار و تقیه است؛ حتی اگر حاکم باشید تقیه کنید، البته تقیه نه به معنای نفاق و دورویی و عوامفریبی و نه به معنای دودوزه بازی و زیگزاگ رفتن و نه به معنای فدا کردن دین و حق و عدالت برای منافع خود؛ این معنای تقیه نیست؛ تقیه‌ای که اهل بیت علیهم‌السلام گفتند یعنی شناخت درست محیط و رعایت ظرفیت‌ها؛ یعنی با هرکسی، هرجایی به هر شکلی نمی‌شود رفتار کرد. یعنی طبقه‌بندی با حساب و کتاب و "مدیریت بحران". یعنی وقتی یک حرفی خواستی بزنی -ولو حق هم باشد- نگو که با کسی کاری ندارم؛ "با چه کسی"، "کجا"، "چگونه" و "تا چه حد" باید اینها را درنظر بگیری. اصل این است که حرف درست باشد ولی این لازم است، کافی نیست. حرف حق را باید گفت اما باید به این چهار سئوال هم جواب داده شود.


بعضی اوقات اگر شما یک‌جا ظرفیت بالایی از حق را مطالبه کنید کل حق را پس می‌زنند، یعنی حداقل را هم نمی توانی اجرا کنی. شرایط عقلانیت را باید درنظر بگیرید. تقیه به معنای "عقلانیت در مبارزه" و طبقه‌بندی مبارزه است. امام صادق در این روایت می‌فرمایند مدیریت و تربیت و حاکمیت در منظر ما حتی وقتی که تو در قدرت هم هستی توأم با یک نوع تقیه هم هست. یعنی مراعات شرایط و مراعات مخاطب را باید در نظر گفت. البته این به معنای سازش و نه به معنای عقب‌نشینی و مسامحه و ماست‌مالی کردن حقایق نیست.


رکن بعدی در این عبارت از امام صادق "حسن الخلطه" است. روش حکومتی و تربیتی ما حسن مخالطه با مردم است. خلطه یعنی مخلوط بودن با مردم، خاکی بودن، مرزی بین حاکم و مردم نداریم. به لحاظ ظاهر نباید حاکم از مردم عادی تشخیص داده شود. باید با مردم حسن معاشرت هم داشته باشد. اینکه در بین مردم باشی ولی توهین‌آمیز برخورد کنی نه!

و "الورع"؛ پاکدامنی، سوءاستفاده نکردن از قدرت و ثروت عمومی و حتی خصوصی و "الاجتهاد" یعنی کوشش با تمام قدرت برای احیای ارزش‌های اسلامی و حق تأمین حقوقشان و اجرای احکام و فرائض. فرمودند سنت و سیره ما اینهاست.

پس دو نوع نگاه سیاسی و حق حاکمیت وجود دارد. یکی حاکمیتی که صرفا‌ً براساس سیف و جور است یعنی قدرت، خشونت، تحقیر، سرکوب و بی‌عدالتی؛ و یک نوع حکومت روشی است که امام صادق علیه‌السلام می‌فرمایند و براساس رفق، تألف، وقار، مهربانی، نرمی، تقیه، حسن معاشرت با خلق، ورع و کوشش با همه توان برای خدمت به خلق. البته اگر لازم شد برای دفاع از ارزش‌ها باید از سیف و قدرت هم استفاده کرد، اما مبنا بر سیف نیست.

سیف و قدرت اولین راه حل نیست، آخرین راه‌حل است. سپس امام صادق‌علیه‌السلام رو کردند به عمار بن ابی احوس و فرمودند: "فارغبوا الناس فی دینکم و فیما انتم فیه" مردم را علاقه‌مند کنید به مکتب‌تان. مبنای کار ما مبنای ایمانی است، توده‌ها را از گرایشات مختلف به سمت دین‌تان جذب کنید. امام حسین علیه‌السلام تعابیر مختلفی در مراحل مختلف حرکت به سمت کربلا در توضیح اینکه فلسفه این حرکت و شهادت در چیست را بیان می‌کنند. در موارد متعددی به مسئله حق و حقوق اشاره کردند، "حق خدا و حق مردم" فرمودند: انگیزه ما از حکومت و مبارزه "حق" است، چیز دیگری مد نظر ما نیست. یکی از عبارات این است که از ایشان پرسیدند چرا در این شرایط نابرابر که آخرش معلوم است همه‌تان کشته و اسیر می‌شوید وارد می‌شوید، فرمودند که "الا ترون انا الحق لا یؤمن به" نمی‌بینید به حق عمل نمی‌شود، "و ان الباطل لا یتنهی" و نمی بینید که حرف، اخلاق، اقتصاد وحاکمیت باطل مطرح‌ است و هیچ نوع مخالفتی با باطل نمی‌شود؟ چرا از من می‌پرسید چرا حرکت کردی، از تو باید پرسید که چرا حر کت نمی‌کنی! نمی‌بینید باطل علنی است و نسبت به آن اعتراض نمی‌کنید و نمی‌بینید که حق معلوم است و به آن عمل نمی‌شود. همین‌ها برای فریاد زدن و اعتراض کردن کافی است.

در یک روایت دیگر آمده است که یزید به حاکم مدینه -ولید بن عتبة- دستور داد که از امام حسین‌علیه‌السلام بیعت بگیرد. به امام حسین گفت که باید تسلیم شوید والا ما دستور داریم با شما برخورد کنیم. روایت است که امام حسین به 40 نفر از یاران خود دستور مسلح شدن دادند و به آن‌ها فرمودند من به سمت دارالحکومه می‌روم، شما در خیابان‌های اطراف آماده باشید، اگر برگشتم که مشکلی نیست ولی اگر برنگشتم داخل شوید و درگیر شوید. چون احتمال داشت که حرکت کربلا را در همان نطفه خفه کنند.

امام حسین علیه‌السلام در جواب به ولید فرمودند: انا اهل بیت النبوة و معدن الرسالة و مختلف الملائکة و مهبط الرحمة بنا فتح الله و بنا ختم، "ما در خانواده‌ای تربیت و بزرگ شدیم که خاندان نبوت و وحی پیامبر است، در خانه‌ای بزرگ شدیم که رفت و آمد فرشتگان بود، وحی و رحمت الهی از آنجا بر کل بشریت نازل می‌شد، آغاز و پایان و گشایش و عاقبت همه کارها به دست ماست؛ تو چگونه از من می‌خواهی بیعت کنم"؛ پس مسئله قدرت سیاسی نیست، مسئله فراتر از آن است. به مسائل نبوت و رسالت و هبوط و رحمت الهی و فتح الهی برمی‌گردد. یعنی ریشه‌های فلسفی- تکوینی- الهیاتی برای این مسئله می‌شمارند. می‌گویند نگاه ما به سیاست و بیعت صرفاً نگاه قدرت محور نیست. نگاه حکمت محور است. اما طرف مقابل چه کسی است؟ از من بیعت برای چه کسی می‌خواهید؟ می‌فرمایند: "و یزید رجل شارب الخمر و قاتل النفس المحَّرمه معلن بالفسق". به لحاظ شخصی این فرد فاسد است و نه تنها خودش فاسد است بلکه فساد و فسق را علنی می‌کند، یعنی می‌خواهد گفتمان فساد را در جامعه حاکم کند. می‌خواست علناً ارزش و ضد ارزش را در سطح جامعه تغییر دهد و به ارزش‌های اسلامی اهانت کند. به لحاظ حقوق انسان هم جان انسان برای این فرد ارزشی ندارد، درحالی‌که جان یک انسان حریم الهی است. ابا‌عبدالله در ادامه می‌فرمایند: "از من می‌خواهی با او بیعت کنم؟ نه فقط من با او بیعت نخواهم کرد، مثل منی هم با مثل اویی بیعت نخواهد کرد"، حتی اگر من هم حسین نبودم و اهل چنین بیتی نبودم، باز هم مثل منی نباید با مثل اویی بیعت کند. "مثلی لا یبایع مثله" یعنی بحث اینکه حسین و یزید دعوای شخصی داشتند تمام شد، یعنی این مخصوص عاشورا و کربلا نیست، اینکه امام صادق‌علیه‌السلام فرمودند: "کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا" برای اینکه همه جا و همیشه "مثلی لایبایع مثله" یعنی چنان کسانی که از نظر اخلاقی فاسدند و دنبال نشر و اجتماعی کردن فساد هستند و به حقوق و حدود الهی پایبند نیستند برای همیشه تاریخ حکومت چنین احزاب و جناح‌هایی نامشروع است و اینها حق حاکمیت ندارند.

در تعبیر دیگر فرمودند: "اللهم‌ انک‌ تعلم‌ انه‌ لم‌ یکن‌ ما کان‌ منّا تنافساً فی‌ سلطان‌ و لا التماساً من‌ فضول‌الحطام‌ و لکن‌ لنری‌ المعالم‌ من‌ دینک‌ و نظهر الاصلاح‌ فی‌ بلادک‌ و یأمن‌ المظلومون‌ من‌عبادک‌ و یعمل‌ بفوائهنک‌ و سننک‌ و احکامک‌" خدایا تو می‌دانی هر چه از ما سر زده است و خواهد زد براساس جنگ قدرت نبوده و نیست. اصالت حرکت ما بر حکومت نبوده است و خدایا تو می دانی فریادی که زدیم و مبارزه و نبردی را که آغاز کردیم و می‌دانیم آخرش چه خواهد شد و باز هم می‌دانیم که خداوند می‌خواهد ما را کشته و اهل بیت ما را اسیر ببیند اما وقتی این حرکت را کردیم دنبال سهم اضافی از دنیا نبودیم، دنبال قدرت و ثروت و شهرت نبوده و نیستیم. خواستیم پرچمهای حق و باطل معلوم شود که فردا کسی نگوید ما نمی دانستیم حق چیست و باطل کدام است و بگویند ما فکر کردیم اسلام همان چیزی است که معاویه و یزید می‌گویند.

امام حسین علیه‌السلام می‌فرماید: من کشته می‌شوم تا بفهمید که اسلام آن چیزی نیست که اینها می‌گویند. می‌خواهیم با فساد اخلاقی و مدیریتی و حاکمیتی مبارزه کنیم و علنی هم مبارزه کنیم. می‌خواهیم در همه سرزمینها مظلوم به حق خود برسد و ضعیف زیر پای قوی له نشود، امنیت حقوقی داشته باشد و می‌خواهیم به سنت تو و احکام تو عمل شود.

در تعبیر دیگر از ایشان نقل شده است که به مردم کوفه می‌فرمایند: "فلَعمری ما الامام الاَ العامل بالکتاب والاخذ بِالقسط و الداعی بالحق و الحابس نفسه علی ذات الله" به جان خودم سوگند من عامل به کتاب هستم می‌دانید چه کسانی حق حاکمیت دارند؟ فقط کسانی حق حاکمیت بر بشر دارند که بر اساس قوانین خدا حکومت کنند، عدل الهی را رعایت کنند و قسط و عدالت اجتماعی را اجرا نمایند، سعی کنند همه مردم و همه طبقات به حقوق خودشان برسند و به وظایف خود عمل کنند و دعوت به چیزی جز حق نکنند. معیار فقط حق باشد فقط کسانی حق حاکمیت دارند که تمام وجود خودشان را وقف خدا کنند و جز برای خدا چیزی نگویند و انجام ندهند اینها حق حاکمیت دارند غیر از اینها کسی حق حاکمیت بر بشر ندارد. باید عمل به کتاب، اجرای عدالت اجتماعی، دعوت به امور فرهنگی و رسانه دعوت به حق باشد، حاکمان کسانی باشند که خودشان را وقف راه خدا کنند برای خودشان دنبال چیزی نباشند. حکومت حسینی اینگونه است.

یکی به امام حسین گفت آقا اینها شما را نابود می‌کنند! ایشان فرمودند: "اینگونه با من صحبت نکن" "لیس شأنی شأن من یخاف الموت ما اهون الموت علی سبیل نیل العزّ و احیاء الحقّ" شأن ما شأن کسی که از مرگ بترسد نیست، مرگ در نظر ما مثل مرگ در نظر شما نیست. مرگ در راه عزت انسانی شرف و احیای حق چه قدر شیرین است. این نگاه اهل بیت علیهم‌السلام نسبت به مدیریت و تربیت و حکومت است.

در علوم سیاسی گاهی می‌شنوید که وقتی از مشروعیت سیاسی صحبت می‌شود صحبت از مشروعیت دینی و اخلاقی نباید شود که صحبت از مشروعیت جامعه شناختی و سیاسی می‌شود. یعنی صحبت از قدرت حاکمیت باید شود نه صحبت از حق حاکمیت، اینجا دو نگاه مطرح است.

اینها فقط مخصوص دوران امام حسین علیه‌السلام نبود که دستگاه اموی معتقد بود صحبت از حق حاکمیت و مشروعیت الهی و دنبال استدلال اخلاقی- فلسفی یعنی دینی نباید باشید؛ به اهل بیت‌علیهم‌السلام گفتند نمی‌شود هم نبوت در خانواده شما باشد و هم خلافت؛ نبوت برای شما بود، خلافت و امارت هم برای ما. یکی سهم شما و یکی هم سهم ما. بعضی‌ها به مسئله اینگونه نگاه کردند، در حالی‌که اهل بیت می‌گفتند مسئله حکومت و خلافت را نمی‌توانید از مسئله نبوت جدا کنید. مشروعیت سیاسی را نمی‌توانید از مشروعیت دینی یعنی از حقانیت جدا کنید و نباید بکنید. اینها به هم گره خورده است. اول باید بنیان‌های تکوینی مشروعیت را به لحاظ اخلاقی- فلسفی و به لحاظ دینی حل کرد، بعد رفت سراغ مسائل اعتباری، قراردادی، اجتماعی، کنوانسیون‌ها، پروتکل‌ها و حق اطاعات شهروند. اینها همه حقوق اعتباری هستند. باید بر یک حق حقیقی مبتنی باشد.

همین الآن هم بر سر این مسئله دعواست. از غلیظ‌‌ترین دیکتاتوری‌های تا رقیق‌ترین دموکراسی‌ها به این سئوال پاسخ منفی می‌دهند، یعنی این مبنا را قبول ندارند. یا پاسخ منفی می‌دهند یا پاسخ نمی‌دهند و دور می‌زنند؛ "توطئه سکوت".

سئوال این است که مشروعیت سیاسی را می شود از مشروعیت بنیادین و فلسفی و اخلاقی تفکیک کرد؟ یعنی حق حاکمیت را می‌شود از اصل مسئله حقانیت جدا کرد؟ ما می‌گوییم نمی‌شود. هم دیکتاتوری‌های یزیدی می‌گفتند می‌شود و هم دموکراسی‌های سکولار مدرن می‌گویند می‌شود. نگاه پراگماتیستی (منفعت گرایانه) و عمل زده به مقوله قدرت بر نگاه دینی معمولاً در طول تاریخ چربیده است والآن هم می‌چربد. اینها اکثریت هستند. هم در دنیا اکثریت هستند و هم در مسائل آکادمیک اینها اکثریت هستند. قدیماً ‌و جدیداً‌ این مشکل بوده و هست.

من برای اینکه اتهام نزده باشم تعابیری را خدمت شما عرض کنم که عیناً در متون علوم سیاسی غرب وجود دارد و در کشور خودمان هم تدریس می‌شود. وقتی که صحبت از نهاد حکومت و دولت می‌کنند (Government) تمام معادلی که برای این کلمه می‌آورند مسئله "کنترل دیگران" است. دولت و حاکمیت چیست؟ نهادی که دیگران را کنترل می‌کند. اصلاً حکومت در تعریف در علوم سیاسی این است که چگونه اقلیت حاکم، اکثریت را کنترل کنند. در تمام دنیا اینگونه است. چون در تمام دنیا حاکمان عده‌ی محدودی هستند مثلاً چند هزار نفرند. در متون علوم سیاسی‌ که در دنیا مرسوم است آورده شده است که "علم سیاست مدرن فن کنترل اکثریت جامعه توسط اقلیت سیاسی است" این تمام مسئله‌شان است. صحبت کنترل است. از انواع مکانیزمها برای حفظ و بسط قدرت بحث می‌کند. سیاست از منظر مادی یعنی فن کسب قدرت، حفظ قدرت و توسعه قدرت.

در تعریف سیاست از منظر امام حسین‌علیه‌السلام و از منظر اسلامی مسئله‌ از کنترل شروع نمی‌شود. مسئله‌ از حقیقت تکوینی و حق و باطل شروع می‌شود. بعد از مسئله حقانیت می‌رسد به اینکه چه کسانی و چرا حق حاکمیت دارند. به این سؤال ابتدا باید جواب داد، پله سوم است که شما وارد مسئله مکانیزم حاکمیت و کنترل جامعه می‌شوید آنوقت آن مکانیزم باید مقید و مشروط باشد به پاسخی که به این دوسئوال قبلی دادید. یعنی مشروط باشد به پاسخ فلسفی- حقوقی- اخلاقی و شرعی دینی و لذا شما از هر مکانیزمی برای کنترل قدرت در منطق اسلامی و در فلسفه سیاسی اسلام نمی‌توانید استفاده کنید.

امیرالمؤمنین‌علیه‌السلام فرمودند: همین کارهایی که معاویه انجام می‌دهد من ده برابرش را بلدم. می‌دانم چگونه زمینش بزنم. ولی چه کنم دستم بسته‌است. هدف ما قدرت به هر قیمت نیست. طوری شده بود که می‌گفتند علی‌علیه‌السلام خوب است ولی معاویه سیاسی‌تر است. امیرالمؤمنین می‌فرمایند: من به مراتب از او سیاسی‌تر هستم. اما ما سیاست مقید به اخلاق و شرع را دنبال می‌کنیم نه سیاست مطلق را. اقتصاد مقید به اخلاق و شرع را قبول داریم. اینها می‌گویند نه! سیاست را از دین تفکیک می‌کنند، اقتصاد را هم از اخلاق و شرع تفکیک می‌کنند. آن‌ها آزادی مطلق دارند، ما نداریم. برای ما انسانیت بر قدرت و ثروت مقدم است. لذا اینها می‌گویند قدرت و ثروت و سیاست و اقتصاد و حقوق بشر از دین و اخلاق جدا است.

ما با دسته بسته باید بجنگیم چون اهداف الهی و انسانی داریم این با دست باز می‌جنگد چون تمام هدفش در این دنیاست. جاهایی ممکن است شکست بخوریم، می‌گویند این‌ها شکست خوردند پس حق با کسانی است که پیروز شدند! عده‌ای می‌گویند اگر ما بخواهیم دنبال حق باشیم همیشه شکست می‌خوریم، نه! اولاً شکست و پیروزی با توجه به فلسفه مبارزه معنا می‌شود، اگر فلسفه‌ی مبارزه از نظر تو کسب قدرت و ثروت به هر قیمت است، شکست یعنی از دست دادن قدرت و ثروت، پیروزی یعنی به دست آوردن قدرت و ثروت.

پس اگر فلسفه مبارزه کسب رضایت خداوند و رشد و تکامل الهی و انسانی و انجام وظیفه و تلاش برای احیای حق است صرف پیروزی و یا شکست مادی تأثیری ندارد. به میزانی که تلاش کردی و وارسته تر شدی و دیگران را وارسته‌تر کردی، پیروزی. چه مثل حسین کشته شوی و چه مثل علی حکومت را تشکیل بدهی. چون هدف هر دو احیای حق است نه حکومت کردن هدف است و نه شهید شدن. هر دو وسیله است.

در تعریف صرفاً مادی از حکومت و شیوه حاکمیت و دولت، Government یعنی فرآیند رسمی که قدرت را نهادینه می‌کند، سازمانی است برای حکمرانی و سلسله مراتبی است برای سیستم اقتدار؛ مشروعیت را با همین معنا تفسیر می‌کنند. در علوم سیاسی مشروعیت چگونه تعریف می‌شود؟ آنچه که معادل این کلمه آوردند و مبنای علوم سیاسی است به معنی هر آنچه که ویژگی "اقتدار" بیاورد. یعنی قدرت را به اقتدار تبدیل می‌کند. یعنی قدرت فیزیکی را به قدرت اعتباری تبدیل می‌کند. این می‌شود مشروعیت. این مبنای مشروعیت است. مشروعیت در تعریف علوم سیاسی دنیا به معنای قانونی بودن، حق بودن، حقانیت، مشروع بودن و بر حق بودن نیست. در علوم سیاسی از روش اقتدار صحبت می‌شود. می‌گویند صحبت از حق و باطل علمی نیست. علم به نظر آنها چیست؟ هرآنچه که به شما کمک کند سریعتر، با هزینه کمتر و وقت کمتر به اقتدار برسید و بتوانید حفظش کنید. حالا می‌خواهد از راه دموکراسی یا کودتا یا کلاهبرداری باشد. تو با مبانی فرهنگی و اخلاقی این‌ها را مشروع یا نامشروع بنامی اینها ربطی به علم سیاست ندارد. خود ما این علوم سیاسی را قبول نداریم. این همان سیاست سکولار و سیاست دنیا محور است.

دو نوع سیاستی که امیرالمؤمنین‌علیه‌السلام می‌فرمایند یکی سیاست به معنای شیطنت و یکی سیاست به معنای عقلانیت. این سیاست به معنای عقلانیت است که با تربیت و حقیقت و اخلاق و عدالت گره خورده است. آنجا قدرت و ثروت هدف است و اینجا وسیله است. می‌بینید دو نوع علوم سیاسی داریم. بعد عده‌ای می‌گویند علوم انسانی را تقسیم به اسلامی و غیراسلامی نکنیم.

مشروعیت در تعریف علوم سیاسی غرب یعنی اصلاً قرار نیست حق حاکمیت ریشه فلسفی برهانی اخلاقی داشته باشد. نمی‌گویم لازم نیست نداشته باشد یا لازم نیست داشته باشد. ممکن است داشته باشد اما هیچ ضرورتی ندارد. هرآنچه که مقوله اطاعت پذیری شهروندی را تحصیل و تعمیم کند مشروعیت می‌شود. اینها عین عبارات درسی و رسمی آکادمیک ما در حوزه علوم سیاسی است. بحث حق و باطل عدل و ظلم رشد و غی رستگاری اینها مطرح نیست. در فلسفه سیاسی مقداری ریشه‌ای تر و فلسفی‌تر با مشروعیت برخورد می‌شود ولی در علوم سیاسی دنبال توجیه اخلاقی و مبنایی مشروعیت نیستند. بیشتر بحث از مکانیزم کسب قدرت و حفظ آن و نظم قدرت می‌باشد. این‌ها را آموزش می‌دهند. به محتوا کاری ندارند مگر در مباحث فرمالیستی و صوری. اینکه چرا یک دولت و حاکمیت بتواند از شهروندانش تقاضای اطاعت کند چرا؟ این در علوم سیاسی پاسخ مستدل فلسفی اخلاقی ندارد. چیزهایی را مفروض می‌گیرند و یا مسکوت می‌گذارند. می‌گویند ربطی به علم سیاست ندارد. می‌گویند اینها بحث فلسفه دینی است و مربوط به اخلاقیات است در علوم سیاسی ما دنبالReal Poitic هستیم سیاسست واقع‌گرا یعنی همین الآن چگونه می‌توانی زودتر و ارزانتر به قدرت برسی و نگه داری آن را. فقط قدرت را بچسب. این بحث‌ها علمی نیست حقانیت را بگذار در کوزه آبش را بخور. اسمش را هم می‌گذارند سیاست علمی و مدرن. کجای این مدرن است؟ این همان سیاستی است که یزید و معاویه رفتند. منتهی آن‌ها آرم مذهب را روی آن می‌زدند شما آرم مذهب را هم برداشتید. چرا می‌گویید در عرصه اقتصاد و سیاست بازار دموکراسی باید مطلق باشد و مقید و مشروط به مبانی فلسفی و اخلاقی و حقوقی نباید باشد. عمدتاً مشروعیت را در علوم سیاسی با واژه‌های جامعه شناختی تفسیر می‌کنند. چون مشروعیت در این دیدگاه صرفاً به معنای قدرت نفوذ میزان تنفیذ مقدار اقتدار قابل اعمال بحث می‌شود به دلیل آن کاری ندارند. لذا در حوزه علوم سیاسی وقتی صحبت از مشروعیت می‌شود صرفاً بحث مقبولیت بحث می‌شود. البته این هم حداکثر آن است تازه اگر دموکراتیک باشند. دیکتاتوری‌های پنهان و پیچیده است که گاهی پشت صحنه سیاسی دارد پشت صحنه الیگارشی است و جلوی صحنه دموکراسی است. ولی حالا خالص‌ترین نوع دموکراسی که فرضی است و خودشان می‌گویند تحقق پیدا نکرده است و برایشان آرمان است در همان هم واژه‌های جامعه شناختی مطرح می‌شود تا واژه‌های فلسفی. به معنی موفقیت. مشروعیت و حقانیت سهمی در مشروعیت سیاسی ندارد مسئله اصلی اعتقاد به آن مشروعیت است یعنی مقبولیت و نه خود مشروعیت.

مثالی بزنم در این خصوص در متون علوم سیاسی در دنیا بحث می‌شود مارکس وبر یکی از نظریه پردازان مشروعیت است در حوزه فلسفه به او می‌گویند مارکس سرمایه‌داری ایشان در آثارش از مفاهیمی مثل حق حاکمیت منشأ حق حاکمیت و غایت حاکمیت تقریباً هیچ جا بحث جدی فلسفی نمی‌کند نقل قول کرده است ولی استدلالی اظهارنظر نکرده است وقتی وارد تقسیم‌بندی مشروعیت می‌شود به معنای چگونگی اعتقاد جامعه به حق حاکمیت یعنی موفقیت و پذیرش آن معنا می‌کند. نه به معنای دلیل حکومت برای حکومت کردن. ما می‌گوییم هر دوی آن لازم است. وبر با اینکه مشروعیت از اساسی‌ترین مباحث سیاسی است مشکل چگونگی اجبار سیاسی را می‌گوید مشکل اصلی در مسئله مشروعیت است دغدغه حق و باطل و استدلال فلسفی اخلاقی برای حکومت هیچ جا مطرح نمی‌شود. دغدغه نحوه اعمال اقتدار بر جامعه را دارند نه دغدغه حق و باطل را. می‌گوید بر پایه عرف و تاریخ است و یا بر پایه کاریزمای شخصیت است یا بر پایه بعضی قوانین و اقتدار حقوقی مدرن‌تر. از آن طرف مخالفینش هم به این شکل بحث می‌کنند مثلاً نئومارکسیست‌ها مفهوم سرمایه‌داری از رضایت شهروند را که مبنای دموکراسی لیبرال است چه نوع مشروعیتی است رضایت شهروندی یعنی چه؟ می‌گویند مکانیزمی که جوامع کاپیتالیستی از طریق آن یعنی ایجاد رضایت از طریق رفورم و دموکراسی و رفاه و سرمایه داری ظاهراً تضادهای طبقاتی را می‌خواهند مهار می‌کنند می‌گویند اینها استدلال برای مشروعیت ندارد این مشروعیت صرفاً یک نوع حفظ هژمونی ایدئولوژیک است. در دموکراسی لیبرال دنبال حقوق مردم نیستیم شما می‌خواهید این هژمونی و ایدئولوژی سرمایه‌داری را حفظ کنید منتهی چگونه؟ دو گونه می‌شود مردم را سرکوب کرد یک جور با چوب در سرشان زد جور دیگر مغزشان را مصرف کرد مثل ماری که روی دوش ضحاک بود که دیگر خودش احساس مسئولیت نکند و فکر نکند اگر یک وقتی از دستش در رفت می‌زند الآن اتفاقاً در اروپا می‌بینید از دستشان در رفته است در آلمان و فرانسه و انگلیس و بلژیک در دانشگاه‌های لندن و منچستر دانشجویان ریختند بیرون دیدید که چگونه می‌زدند اینهایی که می‌گفتند پلیس ما هیچ وقت نمی‌زند ما حرف می‌زنیم بله حرف‌ می‌زنید تا وقتی که طرف حرف نزند وقتی طرح حرف بزند چوب می‌زنید. از یک دانشجوی انگلیسی مصاحبه می‌گرفتند گفت ما تا بحال فکر می‌کردیم فقط کلاه ملت‌های دیگر را برمی‌دارند کلاه خودمان را هم برمی‌دارند. فکر می‌کردیم فقط با دیگر ملت‌ها با خشونت رفتار می‌کنند حالا نوبت خود ما شده است. این همان حرفی است که نئومارکسیستها جواب آنها را می‌دادند می‌گفتند مشروعیت شما همان هژمونی ایدئولوژیک خودتان است اسمش را می‌گذارید دموکراسی حقوق فرد و بشر و آزادی. اینها همه بازی‌های لفظی است. و چون در جامعه سرمایه‌داری بحران‌های بزرگی بوجود می‌آید که منشأ آن انباشت سرمایه‌داری است شما ثبات را نمی‌توانید از طریق رضایت شهروندان تأمین کنید یا به طور مداوم بحرانهای خارجی درست می‌کنید اگر آن‌هم مشکل شما را حل نکرد بحران داخلی درست می‌کنید پس شما هم وقتی می‌گویید مشروعیت لیبرالی حقیقتاً به حق شهروندی کسی کاری ندارید دنبال استمرار حرکت خودتان هستید. روشهای شما همان روشهای کمونیستها و فاشیستهاست فقط روشهایتان کمی پیچیده تر است. پس این مشروعیت نیست شکل دیگری از خود قدرت است این را نئومارکیسستها می‌گویند شما سئوال نمی‌کنید از مشروعیت و قدرت این یک شکلی از اعمال قدرت است. اسمش را می‌گذارید مشروعیت دموکراتیک. من نمی‌خواهم داوری کنم می‌خواهم بگویم موافق و مخالف هر دو مشروعیت را آوردند (از راست نو تا چپ نو) روی امکان حفظ اقتدار. کسب اطاعت شهروند حالا چه به صورت دموکراسی چه به شکل توتالیتر. اینها در علوم سیاسی رسمی دنیا اینگونه بحث می‌کنند بحث را از نیمه شورع می‌کنند در مباحث فلسفی سیاسی امام حسین علیه‌السلام در مبانی ما از ریشه مسئله شروع می‌شود. اول باید تکلیف خود را با مسئله هستی شناسی انسان شناسی ارزش شناسی فرجام شناسی و غایت شناسی مبدآ شناسی و معرفت شناسی حقوق و حق شناسی اول باید تکلیف اینها را روشن کنید. بعد که مسائلی مانند حق و باطل و عدل و ظلم رستگاری و نجات و فرد و جامعه و شقاوت و سعادت معلوم شد آن‌وقت مرحله بعد مکانیزم قدرت بحث می‌شود که بیعت قبیله‌ای چگونه است رأی گیری شهروندی چگونه است و اشکال دیگر اعمال قدرت که در تاریخ بشر بوده و بعد از این هم خواهد بود.

در واقع هیچ‌وقت درباره اینکه چگونه باید بر جامعه حکومت کرد بحث نمی‌شود بحث از این می‌شود که چگونه می‌توان در جامعه حکومت کرد، صحبتی از "باید" نیست؛ وقتی که "باید" آمد یعنی حقوق و اخلاق آمد و مجبوری استدلال فلسفی- اخلاقی- شرعی بیاوری. این نظریه‌پردازان می‌گویند ما با باید و نباید کاری نداریم اینها "ایدئولوژی" و "دگم" است، علمی نیست.

سئوال این است چگونه می‌توان بحث فلسفی‌ـ‌اخلاقی از حق و حقوق به‌صورت عام و حقوق سیاسی‌ـ اجتماعی و حقوق شهروندی به صورت خاص کرد؟ منطق حقوق چیست؟ این آقایان به حقوق هم نگاه ابزاری می‌کنند، اما کلیات نگاه متفکرین اسلامی و کسانی که بر اساس منطق امام حسین علیه‌السلام به حقوق سیاسی می‌نگرند، در روایاتی که از سیدالشهدا خوانده‌ام ذکر کرده‌ام. این موارد را در حاشیه و دامنه آن توضیح می‌دهد که چرا چنین است؟

در دیدگاه‌های مختلف در حوزه معرفت‌شناسی اصلاً نباید راجع به فلسفه حق صحبت کنید، مثلاً اگر نسبی‌گرا یا از کسانی باشید که در جریان شکاکیت‌اند، نمی‌توانید راجع به فلسفه حق بحث کنید، با سوفسطایی یونان کهن تا سوفیسم نو، یا جریان پوزیتیویستی که معیار داوری راجع به هر چیزی را صرفاً تجربه‌گرایی و تجربه‌محوری می‌دانند و تجربه محض نمی‌شود از فلسفه حق صحبت کرد، چون نه حق تجربی است و نه فلسفه آن. لذا طبیعی است که می‌بینید کسانی که در حوزه علوم سیاسی و مدرن اظهارنظر می‌کنند، مسخره می‌کنند و می‌گویند عدالت، حق، باطل، ظلم و مسائل اخلاقی، سنتی، غیر علمی و ایدئولوژیک را کنار بگذارید و در باره سیاست بحث علمی و تجربی کنید. بحث تجربی از قدرت، یعنی چگونه می‌توانند قدرت را به دست بیاورند و آن را نگاه دارند و در اینجا دیگر صحبت باید و نباید نیست؛ و اسم غیر از این را غیر علمی می‌گذارند. بر اساس پوزیتیویسم و تجربه‌گرایی محض که سنت غالب علمی در دانشگاه‌های دنیاست، نمی‌شود از فلسفه حق و حقوق بحث کرد. نمی‌توان قاطعانه بر مبنای شکاکیت معرفت‌شناختی و نسبی‌گرایی از ریشه حق و حقوق از جمله حقوق سیاسی و مشروعیت حرف زد. بر اساس هر نوع تفکر عقل‌گریزی نمی‌شود بحث استدلالی، حتی از نوع مذهبی آن کرد؛ مثلاً اشعری‌گری. با اینکه به نظر من اشعری‌گری در نقطه کاملاً مقابل جریانی مثل پوزیتیویست‌ها، شکاک‌ها یا نسبی‌گراهاست، اما اشاعره مسلمان و مذهبی از یک طرف با جریان پوزیتیویستی و تجربه‌گرای محض و از طرف دیگر با جریان‌های شکاک و نسبی‌گرا بسیار به هم نزدیکند، یعنی دایره‌ای که یک انتهایش یک سر طیف است و دایره‌ای است که اینها کاملاً در کنار هم قرار می‌گیرند، با اینکه اینها مذهبی‌ و آنها غیر مذهبی و بعضی‌هایشان ضد مذهبی‌اند، ولی مبنای نگاهشان به موضوع حقیقت و حقوق تقریباً یکی است. و لذا در کشورهای اسلامی که تفکر اشعری غالب و عقلانیت اسلامی غایب است، جریان‌های سکولار سریع‌تر رشد کرده‌اند، مثلاً در بعضی از کشورهای عربی و کشورهای اسلامی غیر عربی که تفکر کلامی‌شان تفکر اشعری بوده است، یعنی تفکر‌های پوزیتویستی، شکاکانه، نسبی‌گرا و سکولاریسم در جامعه‌ای مثل ایران که از اسلام عدل‌محور عقل‌گرا و مکتب اهل بیت حرف می‌زند، موانع بسیار جدی‌ای دارد. به عبارتی سر "الف"، "باء"، "تاء" و "یاء" با آنها بحث می‌کند، اما در تفکر اشعری جایی برای بحث نیست. بین اشعری‌گری در جهان اسلام و سوفیسم یا همان سوفسطایی‌گری قدیم یونانی (سوفیسم کهنه) و سوفیسم جدید یا نو شباهتی وجود دارد، چون تفکر سوفیسم و سوفسطایی‌گری که نوع افراطی آن شکاکیت و متعادل‌تر آن نسبی‌گرایی است، وجود حقیقت نفس‌الامری و واقعی را که ادراکات ذهنی و اندیشه بشر می‌بایست تابع آن حقیقت و مطابق آن واقعیت باشد، قبول ندارد. بنابراین گفته می‌شود نباید دنبال یک فلسفه واقعی برای حق، حقیقت و حقوق گشت؛ حقیقت و همین‌طور حقوق بشر تابع تو و ذهن توست، تویی که تصمیم می‌گیری چه چیزی حقیقت است و چه چیزی حقیقت نیست یا چه چیزهایی حقوق بشر هست یا چه چیزهایی نیست! چون نه حق و باطل و نه حقوق و وظایف بشر واقعیت قابل درک برای بشر ندارند، در واقع در خارج نفس‌الامری وجود ندارد که بخواهی بدان برسی. بر اساس گفته سوفسطایی‌های قدیم و جدید نباید در جستجوی ریشه فلسفی برای حق باشید، نباید دنبال استدلال برای حقوق بشر، علیه یا له حقوق سیاسی، اجتماعی یا حقوق خانواده بود، بلکه قرارداد می‌کنیم، تصمیم و رأی می‌گیریم که هر آنچه را که بخواهیم فرض و وضع می‌کنیم. ریشه‌هایش به این برمی‌گردد که بشر قدرت عقلی‌ که بتواند حقیقت مستقلی را در خود درک کند ندارد.
حالا ببینیم از این طرف اشاعره چه می‌گویند. اینها هم یک‌سری تفاوت‌ها در بعضی از احکام و حقوق می‌بینند و نمی‌توانند به‌درستی تحلیل کنند، نتیجه گرفتند، صلاح و فساد واقعی، مقیاس دستورات دین و شرع و معیار حقوق و عدالت نیست، احکام، مناتات و ملاکات نفس‌الامری قابل درک برای بشر ندارند. حرفمان این نیست که همه مناتات قابل درکند، اما باید بپذیریم که مناتات و ملاکاتی وجود دارد، یعنی وقتی شارع چیزی را حرام یا واجب کرده یا مثلاً گفته این جزو حق و حقوق و وظیفه توست و آن یکی نیست، بر اساس مناتات، ملاکات واقعی و نفس‌الامری بوده است. در تفکر اشعری چون مقیاسی برای حق، عدالت و شرع نیست و احکام، حقوق و عدالت صرفاً تابع جعل الهی است، از این نظر به تفکر سوفسطایی شبیه می‌شوند، چرا که آنها هم حقیقت را مقیاس ذهن نمی‌دانستند، بلکه ذهن را مقیاس حقیقت می‌دانستند. البته اینها مذهبی و قائل به جعل الهی‌اند، درحالی که آنها این را هم قبول ندارند. اشاعره می‌گویند درک عقلی محال است، ولی جعل شرعی که هست. سوفسطایی‌گرها می‌گویند، هیچ‌کدامشان، بلکه هر دو باطلند؛ و الا از این جهت مبنای هر دو یکی است. بنابراین اشاعر در حوزه عقلانیت به نحوی شکاکان دینی محسوب می‌شوند. البته لااقل التزام به شرع را دارند. با توجه به این مطالب، بین اشعری‌گری ما، از یک طرف با جریان پوزیتیویستی و از طرف دیگر با جریان شکاک و نسبی‌گرای مدرن، پست مدرن و کهنه در غرب شباهت‌هایی وجود دارد، چون این سه چهار مورد با عقلانیت مشکل دارند، اما در منطق اسلامی، شیعی و منطق اهل بیت، موضوع عقلانیت و عدالت در هم گره خورده‌اند و شما تا از نظر توحیدی و هستی‌شناختی، ریشه‌های حق و حقیقت را نفهمید و اثبات نکنید، منطقاً نمی‌توانید در حوزه حقوق بشر، حقوق سیاسی، اقتصادی، خانواده، وظیفه و حدود بحث کنید. آنگاه می‌توانیم برای هر فهرست حقوقی از قبیل حقوق سیاسی، اقتصادی و اجتماعی برای مرد، زن، خانواده، کودک، دولت و مردم استدلال کنیم. حتی در پس استدلال نقلی‌مان هم عقل وجود دارد، اما هیچ کدام از دیدگاه‌هایی که ذکر کردم نمی‌توانند چنین حرف‌هایی را بزنند، چون همان‌طور که گفتم مبنایشان متفاوت است.


لزوم تفکیک "منگلان سیاسی" از نخبگان سیاسی
ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۱  کلمات کلیدی: سیاسی ، حسن رحیم پور ازغدی
"نخبه کسی است که سطح شعورش از مردم عادی بالاتر باشد، نه پایین‌تر از سطح جامعه".

به گزارش شبکه ایران، حسن رحیم پور ازغدی، عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی گفت: کسانی که از انتخابات کشور خشونت درآوردند، نه تنها نخبگان سیاسی نیستند، بلکه منگولان سیاسی‌اند.

وی که در نشستی با موضوع بصیرت انقلابی سخن می گفت با بیان این مطلب اظهار داشت: "نخبه کسی است که سطح شعورش از مردم عادی بالاتر باشد، نه پایین‌تر از سطح جامعه؛ نخبگان ما در برابر مردم عوام محسوب می‌شوند که این از برکات انقلاب است."

*اگر ولی‌فقیه نبود، کار جمهوریت تمام می‌شد

این عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی با اشاره به برخی خواست‌ها در جریان پس از انتخابات مبنی بر ابطال انتخابات توسط رهبری بدون دلیل و تحت تاثیر فشار را باعث خدشه‌دار شدن مقام ولایت فقیه عنوان و اظهار کرد: اگر این اتفاق رخ می‌داد رهبر در مقابل خواست مردم قرار می‌گرفت، در حالی که رهبر باید از رای مردم دفاع کند و بدانید اگر در قضایای انتخابات ولی‌فقیه نبود، جمهوری تمام می‌شد.

بر اساس گزارش ایسنا، آقای رحیم پور ازغدی در بخش دیگری از سخنانش، حکومت جمهوری اسلامی را تلفیقی از دموکراسی و تئوکراسی با حذف زوائد و مضرات آن دانست و گفت که هیچ کشوری قانون اساسی خود را حتی یک بار هم به رای نگذاشت در حالی که در ایران، امام(ره) خواست از مردم که نمایندگان خود را جهت وضع قانون اساسی انتخاب کنند؛ او همچنین گفت که اگر هم‌اکنون قانون اساسی را دوباره به رای بگذاریم، بیشتر از گذشته رای می‌آورد.