ماجرای شگفت‌انگیز بوسیدن دست یک طلبه توسط آیت الله العظمی بروجردی
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٧  کلمات کلیدی: آیت الله العظمی بروجردی ، خاطرات

گاه گاهی که زود عصبانی می­ شد نذر می­کرد تا یک سال روزه بگیرد، خدا بر ما منت نهاد و چنین استادانی را درک کردیم.

آیت الله بروجردی(ره) از سادات طباطبائی بروجردی و با سی واسطه به دومین پیشوای شیعیان حضرت حسن بن علی(ع) می‌رسد. جد ششم آن مرحوم، فقیه عالیقدر سید محمد بروجردی است که از بزرگان و دانشمندان قرن یازدهم هجری به شمار می‌رود.

آیت الله بروجردی در ماه صفر سال 1292 ه.ق (1250ش) در شهر بروجرد دیده به جهان گشود از همان اوان کودکی مورد مهر و علاقه سرشار پدر دانشمندش قرار گرفت.

وقتی هفت ساله شد پدرش او را به مکتب فرستاد تا به تحصیل اشتغال ورزد. در سن هیجده سالگی- 1310- به اصفهان که در آن روزگار حوزه علمی گرمی داشت رهسپار گردید.

پس از ورود به اصفهان مدت چهار سال با جدیت و پشتکار مخصوص به خود، سرگرم تکمیل معلومات خود و کسب فیض از محضر استادان بزرگ فن شد. در سال 1314 که بیست و دو بهار را پشت سر می گذاشت، به دستور پدر به بروجرد احضار شد، او گمان می کرد پدرش می خواهد او را برای ادامه تحصیل به نجف اشرف که بزرگترین حوزه علمیه شیعه بود بفرستد، ولی پس از ورود و دیدار پدر و بستگان مشاهده می کند که علی رغم انتظار او، مقدمات ازدواج و تأهل او را فراهم کرده اند.


از این پیش آمد اندوهگین می شود و چون پدر علت اندوه و تأثر او را می‌پرسد می‌گوید: من با خاطر آسوده و جدیت بسیار سرگرم کسب دانش بودم ولی اکنون بیم آن دارم که تأهل میان من و مقصدم حائل گردد و مرا از تعقیب مقصود و نیل به هدف باز دارد!

پدر به وی می‌گوید: فرزند! این را بدان که اگر به دستور پدرت رفتار کنی امید است که خداوند به تو توفیق دهد تا به ترقیات مهمی نائل شوی.

گفته پدر تأثیر بسزائی در وی می بخشد و او را از هر گونه تردید بیرون آورده و بالاخره پس از ازدواج و اندکی توقف مجدداً به اصفهان برگشته پنج سال دیگر به تحصیل و تدریس علوم و فنون مختلفه اهتمام می ورزد.


در سال 1318 قمری مجدداً پدرش از بروجرد او را می خواند، ولی این بار خاطر نشان می سازد که قصد دارم تو را به نجف اشرف بفرستم، دانشمند نابغه جوان هم با اشتیاق زایدالوصفی بار سفر بسته، اصفهان را به قصد بروجرد ترک می گوید.

آیت الله بروجردی در آن موقع بیست و هفت سال داشت، مجتهد مسلم بود و همه، او را به نبوغ و احاطه در فقه و اصول و حکمت می ستودند، به طوری که از عالمین با فضیلت به شمار می آمد.

پس از درگذشت آیت الله حائری، چند تن از علما و مدرسین حوزه علمیه ایشان را دعوت می‌کنند تا از بروجرد به شهر قم آمده و این مرکز عظیم تشیع را هدایت کنند.

آنچه در ادامه می‌خوانید خاطراتی از ایشان است که از شاگردان و نزدیکان اشان نقل شده است.

نذر یک سال روزه گرفتن
یکی از شاگردان ایشان نقل می‌کنند: مرحوم حضرت آیه اللّه العظمی بروجردی(ره) در آن زمانی که در شهرستان بروجرد بودند نذر کردند که اگر خشم و عصبانیت خود را کنترل نکنند و به افراد تندی نمایند یکسال روزه بگیرند.


یک روز هنگام مباحثه علمی با یکی از شاگردان خود به خاطر این که آن شاگرد مطالب غیرمنطقی و بی‌ارتباط با موضوع بحث می گفت طاقت نیاوردند و نسبت به او تندی نمودند. و در این جا بود که نذر آقای بروجردی شکسته شد. بعد یک سال روزه گرفتند تا نذر خود را اداء کنند. در این جا به یاد این سخن حضرت امام زین العابدین(ع) افتادم، که در مقام دعا خطاب به پروردگار متعال می‌فرماید: پروردگار! مقام مرا در میان مردم بالا مبر مگر آن که به همان اندازه ، مقامم را نزد خودم پایین آور.

بوسیدن دست یک طلبه
آیت الله خزعلی می گوید: رفتار آیت الله العظمی بروجردی با طلبه ­ها موقرانه و محبت‌آمیز بود. روزی طلبه­‌ای سر کلاس درس از ایشان سؤالی کرد. ایشان تصور کرد این طلبه درخواست حاجت و نیازی خصوصی کرده است. در جواب او گفت بعد از این که درس تمام شد بیا منزل تا مشکلت را حل کنم. یکی از آقایان گفت آقا این اشکال درسی دارد. ایشان دید قدری از شأن و مرتبه ­ی طلبه کاسته شد. این طلبه چون قبلاً نیاز شخصی خود را با آیت الله العظمی بروجردی در میان نهاده بود ایشان تصور کرده بود. این بار نیز همان درخواست قبلی را مطرح کرده است و نمی­‌خواهد جلو مردم اظهار نیاز بکند. آقای بروجردی بعد از این که فهمید طلبه سؤال علمی داشته است خیلی پریشان شد. می­‌گفت چرا گوش من این قدر سنگین است که مطلب را درست تشخیص نمی­دهم. بعد از اتمام درس طرف کفش کن نرفت به داخل جمعیت رفت طلبه را دید خم شد و دست او را بوسید.

ایشان این حرکت را فقط به دلیل این که گوششان سنگین بوده چنین عملی را انجام دادند نه این که عمداً آن طلبه را آزرده باشد.

گاه گاهی که زود عصبانی می­ شد نذر می­کرد تا یک سال روزه بگیرد، خدا بر ما منت نهاد و چنین استادانی را درک کردیم.


یک بار آیت الله بروجردی در بازگشت از سفر حج مجبور به عبور از کردستان گردید، درست در همان زمان رضا شاه نیز در آن جا بود. رضا شاه از ایشان خیلی عصبانی بود، اما چون از میزان نفوذ این مرجع آگاه بود سعی کرد سبب تحریک مردم لرستان نشود. رضا شاه ترتیب ملاقاتی را داد و سعی کرد به گونه‌­ای با ایشان برخورد و این روحانی عظیم الشان را خفیف و تحقیر کند.

در محل ملاقات یک صندلی قرار دادند. آیت الله بروجردی زودتر آمد نشست، همه فکر می­‌کردند با آمدن رضا خان، ایشان از صندلی بلند می­‌شود و به جای او، رضا خان بر صندلی خواهد نشست و به این ترتیب آیت الله بروجردی مجبور خواهد شد سرپا بایستد با آمدن رضا شاه مرجع بزرگ هیچ حرکتی نکرد، بنابراین رضا شاه جفت آیت الله بروجردی نشست و به این ترتیب عزت رضا شاه مبدل به ذلت شد.

آمدند دست بوس آیت الله العظمی بروجردی اما حرف ایشان را اعتنا نکردند!
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٧  کلمات کلیدی: آیت الله العظمی بروجردی ، خاطرات

حضرت آیت الله این چند روز مقلد شما نیستیم!

با کمال صراحت به آقا عرض کردند که آقا ما در تمام سال مقلّد شما هستیم الّا این سه چهار روز که ابداً از شما تقلید نمی‏‌کنیم!گفتند و رفتند و به حرف مرجع تقلیدشان اعتنا نکرد.

آیت الله العظمی بروجردی(ره) از سادات طباطبائی بروجردی و با سی واسطه به دومین پیشوای شیعیان حضرت حسن بن علی(ع) می‌رسد. جد ششم آن مرحوم، فقیه عالیقدر سید محمد بروجردی است که از بزرگان و دانشمندان قرن یازدهم هجری به شمار می‌رود.

ایشان در ماه صفر سال 1292 ه.ق (1250ش) در شهر بروجرد دیده به جهان گشود از همان اوان کودکی مورد مهر و علاقه سرشار پدر دانشمندش قرار گرفت.

وقتی هفت ساله شد پدرش او را به مکتب فرستاد تا به تحصیل اشتغال ورزد. در سن هیجده سالگی- 1310- به اصفهان که در آن روزگار حوزه علمی گرمی داشت رهسپار گردید.

پس از ورود به اصفهان مدت چهار سال با جدیت و پشتکار مخصوص به خود، سرگرم تکمیل معلومات خود و کسب فیض از محضر استادان بزرگ فن شد. در سال 1314 که بیست و دو بهار را پشت سر می گذاشت، به دستور پدر به بروجرد احضار شد، او گمان می کرد پدرش می خواهد او را برای ادامه تحصیل به نجف اشرف که بزرگترین حوزه علمیه شیعه بود بفرستد، ولی پس از ورود و دیدار پدر و بستگان مشاهده می کند که علی رغم انتظار او، مقدمات ازدواج و تأهل او را فراهم کرده اند.


از این پیش آمد اندوهگین می شود و چون پدر علت اندوه و تأثر او را می‌پرسد می‌گوید: من با خاطر آسوده و جدیت بسیار سرگرم کسب دانش بودم ولی اکنون بیم آن دارم که تأهل میان من و مقصدم حائل گردد و مرا از تعقیب مقصود و نیل به هدف باز دارد!

پدر به وی می‌گوید: فرزند! این را بدان که اگر به دستور پدرت رفتار کنی امید است که خداوند به تو توفیق دهد تا به ترقیات مهمی نائل شوی.

گفته پدر تأثیر بسزائی در وی می بخشد و او را از هر گونه تردید بیرون آورده و بالاخره پس از ازدواج و اندکی توقف مجدداً به اصفهان برگشته پنج سال دیگر به تحصیل و تدریس علوم و فنون مختلفه اهتمام می ورزد.


در سال 1318 قمری مجدداً پدرش از بروجرد او را می خواند، ولی این بار خاطر نشان می سازد که قصد دارم تو را به نجف اشرف بفرستم، دانشمند نابغه جوان هم با اشتیاق زایدالوصفی بار سفر بسته، اصفهان را به قصد بروجرد ترک می گوید.

آیت الله الظمی بروجردی (ره) در آن موقع بیست و هفت سال داشت، مجتهد مسلم بود و همه، او را به نبوغ و احاطه در فقه و اصول و حکمت می ستودند، به طوری که از عالمین با فضیلت به شمار می آمد.

پس از درگذشت آیت الله حائری، چند تن از علما و مدرسین حوزه علمیه ایشان را دعوت می‌کنند تا از بروجرد به شهر قم آمده و این مرکز عظیم تشیع را هدایت کنند.


آنچه در ادامه می‌خوانید خاطره شهید مطهری درباره ایشان و رفتار ناصحیح برخی از مردم بی‌بصرت در زمان ایشان است.

این سه چهار روز مقلد شما نیستیم
شهید مطهری مجموعه ‏آثار استاد شهید مطهری،ج‏17، ص 332 می‌گوید: یادم هست در سالهایی که در قم بودیم در آنجا هم یک نمایشها و شبیه‏های خیلی بدی در میان مردم بود. سالهای اول مرجعیت مرحوم آیت اللَّه بروجردی (رضوان اللَّه علیه) بود که قدرت فوق‌العاده داشتند.


قبل از محرم بود. به ایشان گفتند وضع شبیه خوانی ما این‏جور است. دعوت کردند، تمام رؤسای هیئتها به منزل ایشان آمدند. از آنها پرسیدند: شما مقلّد چه کسی هستید؟ همه گفتند: ما مقلّد شما هستیم.

فرمودند: اگر مقلّد من هستید، فتوای من این است که این شبیه ‏هایی که شما به این شکل در می ‏آورید حرام است. با کمال صراحت به آقا عرض کردند که آقا ما در تمام سال مقلّد شما هستیم الّا این سه چهار روز که از شما تقلید نمی‏کنیم! گفتند و رفتند و به حرف مرجع تقلیدشان اعتنا نکردند. این نشان می‏‌دهد که هدفْ امام حسین(ع) نیست، هدف اسلام نیست، نمایشی است که از آن استفاده ‏های دیگری و لااقل لذتی می‏‌برند. این، شکل قدیمی‌‏اش بود.


چیزی که داده‌ایم پس نمی‌گیریم :
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٧  کلمات کلیدی: آیت الله العظمی بروجردی ، خاطرات

راز کیسه پول حنایی آیت الله بروجردی که به همراه داشت

بادی وزید و اسکناسها را به اطراف پخش کرد، طلبه‌هایی که در آنجا بودند پول را جمع کردند که به ایشان بدهند، ایشان قبول نکردند و فرمودند: پس نمی‌گیرم، به اهلش رسیده!

به گزارش خبرنگار سرویس قاب نقره برنا، آیت الله بروجردی(ره) در ماه صفر 1292 هجری قمری در شهر بروجرد دیده به جهان گشود. در سن 7 سالگی برای تحصیل به مکتب رفت، علوم مقدمات را نزد پدر و اساتید آن روز بروجرد آموخت، در سن هجده سالگی به اصفهان رهسپار شد و مدت چهار سال در مدرسه صدر اصفهان معلومات خود را تکمیل نمود. در سال 1314 پس از بازگشت از اصفهان ازدواج کرد و مجدداً به این شهر عزیمت کرد و پنج سال دیگر هم به تحصیل و تدریس علوم و فنون مختلفه اهتمام ورزید در این دو سفر 9 ساله علوم فقه و اصول و فلسفه و ریاضی را از محاضر فقهاء و حکمای نامی‌ آن عصر همچون مرحوم میرزا ابوالمعالی کلباسی، سید محمد تقی مدرس، سید محمد باقر درچه‌ای، ملامحمد کاشانی ، جهانگیرخان قشقایی حکیم مشهور ، فرا گرفت و به تدریس فقه ، اصول و دیگر علوم پرداخت در سال 1329 ( هـ.ق ) از بروجرد به نجف اشرف رهسپار و به حوزه درس مرحوم آیت الله آخوند ملا محمد کاظم خراسانی درآمد. نه سال از محضر آن فقیه بهره گرفت و در محضر آیت الله شریعت اصفهانی به تحصیل علوم فقه و رجال پرداخت.

آیت الله بروجردی در اواخر سال 1328 « هـ . ق » پس از دریافت اجازه اجتهاد به وطن مراجعت کرد. 6 ماه پس از ورودش به بروجرد، پدرش بدرود حیات گفت و ناگزیر در وطن ماندنی شد.

از تألیفات ایشان، تعدادی منتشر شده است. در همان سالهای اول که از نجف اشرف برگشته بودند کتاب « عروة الوثقی» مرحوم آیت الله محمد کاظم یزدی را حاشیه کرد که این اولین عروةالوثقی بود که چاپ و منتشر شده بود.

اقدامات وی عامل اصلی اقتدار حوزه قم و به موازات آن، یکی از عوامل به حاشیه رفتن حوزه هزار ساله نجف بوده است ایشان با بینش و تدبیر منحصر به فردی توانست قم را به مرکز اصلی شیعیان جهان بدل کند و پس از وی نیز شاگردان وی نگذاشتند که چنین دستاورد بی‌نظیری از دست برود. تصور اینکه مرکزیت دینی و علمی‌ شیعه، پس از هزار سال از عراق به ایران منتقل شود، برای بسیاری دشوار و دور از ذهن بود. اما تدابیر آیت الله بروجردی بود که چنین دستاورد شگرفی را رقم زد.

از خدمات آیت الله بروجردی در قم ایجاد مساجد به‌ خصوص مسجد اعظم، مدارس و کتابخانه‌ها و ... بود، آیت الله بروجردی فقید، 4 فرزند ، 2 پسر و 2 دختر داشتند .ایشان پس از هفتاد سال تلاش علمی‌ و فعالیت­های اجتماعی و سیاسی در صبح روز پنجم شوال 1380 هـ .ق.برابر با 10/1/1340 ش . در حالی که 88 بهار زندگی را پشت سرگذاشته بود، آن صاحب نفس مطمئنه سوار بر کشتی حسینی شد و به اوج ملکوت پر کشید.

بخشش و جود
آیت الله مکارم شیرازی نقل می‌کنند: روزی در بیرون منزل خودشان در قم، که مرکز ارباب رجوع بود، نشسته بودند که شخصی مقداری سهم امام به حضرت آیت الله العظمی بروجردی داد. در همین موقع که پول در برابر ایشان بود، بادی وزید و اسکناسها را به اطراف پخش کرد، طلبه‌هایی که در آنجا بودند پول را جمع کردند که به ایشان بدهند، ایشان قبول نکردند و فرمودند: « پس نمی‌گیرم، به اهلش رسیده! »

 آیت الله سید مصطفی خونساری نقل می‌کنند: ایشان در زمان جنگ بین الملل دوم، ملکی داشتند در بروجرد که به شش هزار تومان فروخته بودند. پول این ملک در پاکتی بود. اهل علمی‌ برای شصت تومان کرایه معوقه منزل، تقاضای کمک کرده بود. ایشان به اندازه اجاره آن آقا، پول در پاکتی گذاشته بود. وقتی آن شخص مراجعه کرده بود، اشتباهاً پاکت پول ملک را می‌دهند. آن آقا پس از اطلاع از داخل پاکت، مراجعه می‌کند و پاکت را تقدیم آقا می‌کند، اما آقا نمی‌پذیرد و پس نمی‌گیرند! می‌فرمایند: « چیزی که داده ایم، پس نمی‌گیریم».

باز ایشان نقل می‌کنند: با آن که آیت الله بروجردی بسیار ساده زندگی می‌کرد و با ماهی دو هزار تومان از اجاره ملکی که در بروجرد داشت، اداره می‌شد ولی خیلی سخاوتمند بود. یادم هست: یکی از روحانیون شهرستان ساوه، مقداری سهم امام آورده بود. ایشان پول را گرفتند و مقداری هم روی آن گذاشتند و به آن آقا بازگرداندند. این وضع به نظر یکی از اصحاب ایشان سخت آمد، لذا تذکر داد که آقا! این شخص قوانین می‌خواند، یعنی وضع علمی‌اش خیلی بالا نیست. همان مقدار که آورده برگردانید کافی است. آقا فرمودند: « آیا زن و بچه اش هم، قوانین می‌خوانند؟!»

آیت الله حسین نوری همدانی در این باره نقل می‌کنند: آیت الله بروجردی از لحاظ سخاوت و کرم، دارای امتیاز خاصی بود. برای نمونه: نوعاً آقایان طلاب، وجوه را که نزد ایشان می‌بردند، غالباً! نصف آن را یا گاهی همه آن را به خودشان برمی‌گرداندند، خلاصه از نظر کرم و بزرگواری خیلی بلند نظر بود. یک وقت ایشان در بیرونی نشسته بودند،زنی وارد شد و آقا آن زن را دید، به پیش خدمت خود فرمودند: ببنید این زن چه می‌خواهند.پیش خدمت گفت:این زن علویه (سیده) است،پول یک چادری می‌خواست پنجاه تومان به ایشان داده شد. آقا تا اسم علویه را شنیدند، فرمودند: « علویه و پنجاه تومان؟! » ( گویی ایشان پنجاه تومان را برای علویه توهین دانستند، در حالی که آن زمان پنجاه تومان کم پولی نبود.) فرمودند:« اقلاً چهارصد، پانصد تومان به آن زن بدهید. » به طور کلی همیشه اشخاصی که نزد ایشان می‌آمدند، ایشان بیش از آن مقادیری که اشخاص توقع داشتند به آنان عنایت می‌کردند.

آیت الله صافی گلپایگانی نقل می‌فرمودند: نسبت به طلبه هایی که اهل تلاش و کوشش بودند، اظهار علاقه می‌کردند و آنان را مورد تشویق قرار می‌دادند. یادم هست: یکی از طلبه های فاضل، که در امتحانات موفق بود، خدمت ایشان مقداری سهم امام آورده بود. من عرض کردم: آقا ایشان از طلبه های خوب هستند. آقا تمامی‌پول را به خود این آقا برگرداند. به مناسبتی از خوبی امتحان این آقا گفتم. ایشان، مجدداً به آن طلبه پول دادند. باز به مناسبتی، گوشه ای از امتحان ایشان را گفتم. آن مرحوم، برای بار سوم نیز، به ایشان پول دادند. این چنین، افراد با استعداد و خوب را مورد تشویق قرار می‌دادند. شهید مرتضی مطهری نقل می‌کرد:یک وقت مرد فقیری، متکدی ای آمده بود به ایشان چسبیده بود چیزی می‌خواست. ایشان به قیافه اش نگاه کرد، دید مردی است که می‌تواند کار و کاسبی بکند، گدائی برایش حرفه شده است، نصیحتش کرد. از جمله گفت: « امی‌رالمومنین به مردم فریاد می‌کرد: اغدوا الی عزکم: صبح زود به دنبال عزت و شرف خودتان بروید یعنی بروید دنبال کارتان، کسبتان، روزیتان. »

توجه به بیت المال
آیت الله فاضل لنکرانی نقل می‌کنند: گاه می‌شد، طلبه ای می‌آمد خدمت ایشان و اظهار می‌داشت: یک دوره کتاب نیاز دارم. می‌فرمودند:« پولش چقدر می‌شود؟ » طلبه می‌گفت:مثلاً هزار توما؛ فوراً پرداخت می‌کردند. اما وقتی برای خودشان می‌خواستند کتابی بخرند، مدتی چک و چانه می‌زدند تا به قیمت کمتری بخرند، به خاطر اینکه مخارج شخصی را از پول خودشان تهیه می‌کردند و آن هم محدود بود، از این رو، در مضیقه بودند. آیت الله محسنی ملایری می‌فرمودند: در بیرونی آیت الله بروجردی، هیچ وقت ایشان دستور نمی‌دادند که چای بیاورند ( چای بود؛ اما ایشان دستور نمی‌دادند )؛ اما در اندرون، دستور می‌دادند که چای بیاورند. این، به واسطه آن بود که مخارج اندرون، از پول شخصی‌شان بود و نه از بیت المال. ایشان، کیسه حنایی داشت که پولهای شخصی در آن قرار داشت و جدای از پولهای بیت المال بود.

لازم به ذکر است مراسم پنجاه و دومین سالگرد ارتحال ملکوتی عالم ربانی و آیت حق، حضرت آیت‌الله‌العظمی‌ سید حسین احمدی طباطبایی بروجردی (ره) سه شنبه 14 شوال 1432 برابر با 22 شهریور 1390 بعد از نماز مغرب و عشاء در مسجد اعظم قم برگزار می‌گردد.

وحشتی که علامه طهرانی نمی‌توانست آن را بیان کند:
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٧  کلمات کلیدی: آیت الله العظمی بروجردی ، خاطرات

سخنان آیت الله بروجردی درباره رقابت میان مخلصین

آیت‌الله العظمی بروجردی فرموده بودند: اگر در علم هم رقابت کردی، برای این که به تو بگویند عالم‌تری، بدان آن علمت علم شیطانی بوده است.

به گزارش خبرگزاری برنا، آیت‌الله روح‌الله قرهی در آخرین جلسه درس اخلاق خود که در مسجد و حوزه علمیه امام مهدی(عج) برگزار شد، به بیان ویژگی‌های «بندگان مخلص» پرداخت که مشروح آن را در ادامه می‌خوانید:

ذوالجلال و الاکرام به بعضی از بندگان خاص خودش، اسراری را مرحمت می‌فرماید که جز این بندگان خاص حضرت حق کسی به سرّ نخواهد رسید؛ به این دلیل که در سرّ به معنی آنچه بین عبد و ذوالجلال‌و‌الاکرام است، لذّتی هست که هیچ‌گاه عبد آن لذّت را با هیچ چیز دیگر عوض نمی‌کند. آن‌قدر در این مقوله سرّ و اسرار الهی، بین ذوالجلال و الاکرام و بنده‌اش خلوت است، که هیچ کس جز خودش و بنده‌اش و بندگانی که در این حیطه سریه حضرت حق قرار گرفته‌اند، از رمز و رموز سرّی که ذوالجلال و الاکرام در سینه آنها قرار می‌دهد، با خبر نمی‌شود.

اما گاه ذوالجلال و الاکرام از لسان خودش و لسان انبیاء عظام و لسان حضرات معصومین (ع)، با ایما و اشاره، راجع به این سرّ سخن گفته است که این هم یکی از آن عجایب است. پیغمبر اکرم، حضرت محمّد مصطفی(ص) فرمودند: «مُخْبِراً عَنْ جَبْرَئِیلَ عَنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»(1)، جبرائیل امین، خبری را از جانب حضرت حق مرحمت کرد که «أَنَّهُ قَالَ الْإِخْلَاصُ سِرٌّ مِنْ أَسْرَارِی» عزّوجلّ فرمودند: اخلاص سرّ است، آن هم سری از اسرار من.

نکته بسیار مهمّی است. اوج این مطالبی که در این جلسات راجع به اخلاص بیان می‌کنیم، این است که ذوالجلال و الاکرام می‌فرماید: خود این اخلاص سرّ است. ذوالجلال والاکرام هر کسی را به این سرّ خودش آگاه نمی‌کند.

می‌فرمایند: «سِرُّ مِن اَسراری اسْتَوْدَعْتُهُ قَلْبَ مَنْ أَحْبَبْتُ مِنْ عِبَادِی» خدا این سرّ را در قلب کسی که او را دوست دارد و به او عشق می‌ورزد، ودیعه قرار می‌دهد. لذا اخلاص، سرّی از اسرار الهی و ودیعه حضرت حق بر محّبینش در عالم است.

آن حکیم فرزانه، عالم عظیم‌الشّأن، فقیه موّحد، آیت‌الله آسیّد علی آقا قاضی تعبیر بسیار زیبایی را ذیل این روایت شریف دارند. ایشان می‌فرمایند: وقتی اخلاص سرّ است و من ناحیة الله به قلب محبوبش ودیعه داده می‌شود، معلوم است غیر مخلصین عالم کسی از کنه اخلاص با خبر نمی‌شود. دیگران چه می‌فهمند مقام اخلاص چیست.

اوج بندگی حضرت حق
ملّا محسن فیض کاشانی، آن فقیه عارف متخلّق به اخلاق الهی، بیان می‌فرمایند: دلیل سرّ بودن اخلاص، این است که مخلصین عالم دوست ندارند، در عالم کسی از اعمال نیکشان جز حضرت حق، ذوالجلال و الاکرام باخبر باشد. آنها فقط تحسین آن ربّ ودود را می‌طلبند و می‌ترسند در عالم یکی به آنها احسنتی، بارک اللّهی بگوید و آنگاه حس کنند دیگران از آن عمل برای خدا، با خبر شدند.

لذا آیت‌الله آمیرزا جواد آقای ملکی تبریزی، ذیل همین مطلب می‌فرمایند: اوج بندگی حضرت حق، آن موقعی است که دیگر انسان از همه چیز ببرد و فقط بخواهد عملش در درگاه حضرت حق برای خودش باشد و جز او چیزی را شریک قرار ندهد.

آیت‌الله العظمی بهجت، آن بهجت‌القلوب می‌فرمودند: بعضی از اعاظم که خودشان هم همین حال عجیب را داشتند، وقتی در تشهّد می‌­گفتند: «اَشهَدُ اَن لَا اِلهَ اِلّا اللّه وَحدَه لا شَریکَ لَه»، گاه در این «وَحدَهُ لا شَریکَ لَه»، تمام اندامشان به لرزه درمی‌آمد که نکند شریکی در عمل من باشد ولو نفس امّاره، ولو به اینکه منتظر باشم کسی به من بگوید آفرین عجب علمی، عجب صدایی، عجب سخنی که این لذّت از آفرین‌ها؛ یعنی برای حضرت حق شریک قرار دادن.

تا جایی که اولیاء الهی بیان می‌فرمایند: وقتی انسان عمل را برای خدا انجام می‌دهد، می‌ترسد از این که آن عمل را خودش برای خودش، نه برای کسی، در ذهنش تکرار کند که نکند از خود عمل خوشش بیاد.

چه اشکال دارد انسان از عمل خوب خوشش بیاید؟ چون امکان دارد اگر از این عمل خوب خوشش آمد، به عمل خود غرّه شود و دیگر فضل و کرم حضرت حق از نظرش دور شود. اولیاء الهی این طور وحشت داشتند.

علّامه آسیّد محمد حسین حسینی طهرانی می‌فرمودند: گاهی عارف بزرگوار، آسید هاشم حدّاد‌ در قنوتشان تکرار می‌کردند: «عامِلنا بِفَضلِک، عامِلنا بِفَضلِک، عامِلنا بِفَضلِک...» و وقتی می­خواستند بیان بفرمایند: «وَ لا تُعامِلنا بِعَدلِکَ یا کَریم» وحشت داشتند و نمی توانستند بیان کنند و گاه نیمه، دعا را رها می‌کردند.

ایشان فرمودند: سرّش این بود که ایشان دائم از این که نکند عمل برایشان جلوه کند، وحشت داشتند و مدام می‌فرمودند: «عامِلنا بِفَضلِک».

این حال خوش اولیاء و مخلصین عالم است. آنها می‌دانند هر چه که بخواهند باید برای خودش باشد و غیر را ولو نفس امّاره که از همه مطالب بدتر است از این عمل دور می‌کنند. لذا مخلصین عالم هم وقتی در مقام اخلاص قرار می‌گیرند، با هم رقابت دارند.

رقابت مخلصین عالم
توجّه! توجّه! آیت‌الله العظمی بروجردی ‌به علّامه رجبی دوانی، آن محقّق بزرگوار بیان فرموده بودند: اگر در علم هم رقابت کردی، برای این که به تو بگویند عالم‌تری، بدان آن علمت علم شیطانی بوده است. اگر خوب درس خواندی که نمره‌ات بالاتر باشد، فقط برای همین عنوان که بگویند: او شاگرد ممتاز است، منصب و چیز دیگری هم نخواهی، امّا همین قدر که اسمت به عنوان شاگرد ممتاز بیاید، این هم علم شیطان است و علم الهی نیست.

معمولاً در دنیا دیدید، اهل دنیا برای این که به فرض مثال به منصبی برسند رقابت می‌کنند یا گاهی گروه‌ها و احزاب، برای رسیدن به پست‌ها رقابت می‌کنند، امّا مخلصین هم رقابت دارند. روایتی را مولی‌الموالی، امیرالمؤمنین، اسدالله الغالب، علی‌بن ابی‌طالب(ص) بیان می‌فرمایند که بسیار تکان‌دهنده است. انسان باید این را در سینه وجودی خود بنویسد و کد اساسی برای حرکت به سوی خدا و پروردگار عالم قرار دهد. مولی‌الموالی(ص) چه زیبا می‌فرمایند: «فی إخلاص الأعمال تنافس أولی النهى و الألباب»(2) رقابت خردمندان، عقلا و صاحبدلان عالم در این است که کدام عملشان را برای حضرت حق خالص‌تر کنند. رقابت در خالص کردن عمل؛ یعنی عمل طوری باشد که فقط بداند رضای حضرت حق در آن نهفته شده است. مقام «راضِیَةً مَرْضِیَّةً» لذا اگر کسی این حال را پیدا کرد، آن وقت است که مشمول این آیه شریف می­شود: «یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعی‏ إِلى‏ رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً فَادْخُلی‏ فی‏ عِبادی وَ ادْخُلی‏ جَنَّتی‏»(3).

به تعبیر حکیم الهی، ملّا هادی سبزواری، آن عارف عظیم­الشّأن، تنها کسانی به مقام «راضِیَةً مَرْضِیَّةً» می‌رسند که مخلصین عالم هستند؛ چون ملاک آنها فقط رضای حضرت حق است، هر چه او بگوید و هر چه او بخواهد. به تعبیر آن مرد الهی و حکیم فرزانه، ملّا هادی سبزواری، برای همین است که عزّوجلّ می‌فرمایند: «فَادْخُلی‏ فی‏ عِبادی»؛ یعنی «انتَ المُخلِص و المُخلَص فادخل فی عِبادی» تو مخلِص و مخلَص هستی، پس در بندگان خودم داخل شو، کدام بندگان؟ مخلصین عالم، آن­ها که فقط و فقط برای خدا کار می‌کنند.

مصداق‌های اخلاص را در جبهه دیدیم. آن موقع فرمانده و رزمنده یکی بودند. یکی از نمونه‌های آن را برای شما عرض کنم، در جبهه شبی از خواب بلند شدم، دیدم شهید بزرگوار، علی رمضانی، آن سردار عظیم‌الشّأن، شیرعلی، به شستن لباس بچه‌ها مشغول است و کفش‌ها را هم کنار گذاشته که واکس بزند. تا گفتم: علی! اشاره کرد که چیزی نگو. بعد قسم داد که نگو و اگر بگویی از تو راضی نیستم. حتّی ترسید که یک موقعی من بگویم، گفت: این جا فرمانده من هستم، امر می‌کنم که نگویی، سکوت کن.

اینها در مقام اخلاص هستند. خیلی حرف است، دل شب بلند می‌شود و برای زیرمجموعه خودش با اخلاص، طوری که هیچ احدی نفهمد، کار می‌کند. بعدها این شهید بزرگوار موقع حرکت به سمت انجام عملیات که در همان عملیات هم به شهادت رسید نکته‌ای به من گفت که الآن وقتی تأمّل می‌کنم، وحشت می‌کنم. فرمود: بالاخره اخلاص در آن نبود! گفتم: چطور؟

گفت: اگر اخلاص بود، شما هم نمی‌فهمیدی، معلوم است یک جای کارم لنگ داشت که خدا این را به رؤیت تو درآورد.

گفتم: خیر، خدا می‌خواهد برای امثال من اتمام حجّت کند. ولی او می‌گفت: نه؛ چون دوست نداشتم غیر از حضرت حق، ذوالجلال و الاکرام کسی از این عمل من باخبر شود.

این حال خوش مخلصین عالم از جمله این رزمندگان ما بود که جبهه ما را تبدیل به جبهه حقّ کردند و آن پیروزی‌ها را در مقابل آن همه سلاح، آن همه نامردی‌ها، آن همه پول‌های شیوخ عرب، از وهابیّت گرفته تا دیگران و همه دنیا به دست آوردند. دیدید بعد از آن که صدام، کویت را گرفت، خودشان اقرار کردند که چقدر تو پَستی! ما این همه به تو کمک کردیم، آن وقت تو با ما اینگونه کردی! چه شد که باعث پیروزی شد؟ همین حال اخلاص آنها. اگر این کسانی که الآن مثل شهید رمضانی‌ها در بهشت‌زهرا(س) یا در شهرستان‌های دیگر آرمیده‌اند، نبودند، این آرامشی که من و شما الآن داریم که بنشینیم اینجا بحث اخلاق و مباحث دیگر را داشته باشیم و این نظام قدرت بگیرد، نبود. همه به خاطر اخلاص آنها است. امّا یک موقع هم می‌بینید که بعضی‌ها جنگ قدرت دارند؛ چون اخلاص نیست. رقابت هست امّا مولی‌الموالی(ع) می‌فرمایند: رقابت بین مخلصین این است که کسی عملش خالص‌تر باشد، «فی إخلاص الأعمال تنافس أولی النهى و الألباب».

عزیزان! معلوم می‌شود به تعبیر مولی‌الموالی(ع)، اتّفاقاً عقلای عالم و صاحب خردان، اینها هستند. نه آنهایی که فکر می‌کنند اگر اینطور بشود،یا آنطور شود، چه می‌کنیم! آنها فکر می‌کنند عاقلند. عقلای عالم زیرک هستند، می‌دانند همه دنیا «لهو و لعب» است، بازی است. عقلای عالم همه مطالب را برای آنجایی می‌خواهند که «یوم الحسرة» است. آن وقت آنجاست که نور صورت و پیشانی اینها راه‌گشاست. آنجا که همه سر به زیر و شرمنده‌اند، اینها سربلند هستند؛ چون خوب فهمیدند که معامله چه معامله‌ای است. معمولاً عقلا دنبال این هستند که معامله‌ای انجام دهند که در آن سود باشد. اینها عقلای عالمند که سود حقیقی را می‌خرند. شاخصه غافلین عجیب است، رئیس مذهبمان، حضرت صادق القول و الفعل، امام جعفر صادق(ص) می‌فرمایند: کسانی که عمل و نیّتشان خالص برای خدا نباشد، جزء غافلین عالم هستند و خدا هم در مورد غافلین عالم می‌فرماید: اینها چهارپا هستند بلکه بدتر از آن!
حضرت می‌فرمایند: «لَا بُدَّ لِلْعَبْدِ مِنْ خَالِصِ النِّیَّةِ فِی کُلِّ حَرَکَةٍ وَ سُکُونٍ»(4) - «لَا بُدَّ»؛ یعنی باید همیشگی اینطور باشد هر کسی عبد بود، نیّتش در همه حرکات و سکون خالص است؛ یعنی بنده چه آرام باشد، چه حرکت کند، چه سخن بگوید، چه سکوت کند، در تمام حرکات و سکناتش همیشه باید نیّت خالص برای خدا داشته باشد، چرا؟
چون می‌فرمایند: «لِأَنَّهُ إِذَا لَمْ یَکُنْ هَذَا الْمَعْنَى یَکُونُ غَافِلًا» اگر به این حال نباشد، در حقیقت غافل است، و غافل کیست؟ «وَ الْغَافِلُونَ قَدْ وَصَفَهُمُ اللَّهُ تَعَالَى» اهل غفلت کسانی هستند که ذوالجلال و الاکرام این­گونه وصفشان کرده است: «فَقَالَ إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلاً» آن­ها مانند چهارپایان بلکه گمراه‌تر هستند؛ این آیه در سوره فرقان، آیه 44 است.

در آیه 43 سوره فرقان، حضرت حق، ذوالجلال و الاکرام می‌فرمایند: «أَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ»(5) حبیب من! رفیق من! رسول من! آیا ندیدی آن کسی که خدای خودش را هوی و هوس قرار بدهد؟

کنز خفیّ الهی، آیت‌الله مولوی قندهاری می‌فرمودند: گاهی آیت‌الله العظمی آسیّد ابوالحسن اصفهانی(اعلی اللّه مقامه الشّریف) در گفتن «لا اله إلا اللّه» یک حالت لکنت زبان پیدا می‌کردند. تعجّب می‌کردم، یک مرتبه دل را به دریا زدم، عرضه داشتم: آقا جان! گاهی شما در گفتن «لا اله إلّا اللّه» توقّف می‌کنید و یک حالت لکنت زبان دارید. فرمودند: آشیخ محمّد حسن! وقتی می‌خواهم «إلّا» حصریّه را بیاورم که «اللّه» بعد از آن بگویم، «لا اله» هیچ الهی نیست، «إلّا اللّه»، می‌ترسم، می‌گویم: ابوالحسن! تو که هنوز هوی و هوس، اله‌ات هست، چطور می‌توانی جرأت کنی بگویی: «لا اله إلّا اللّه»؟!

بی‌دلیل نیست که حضرت امام خمینی(ره) سال 41 در درس اخلاقشان فرموده بودند: به خدا قسم! معلوم نیست ما در عمرمان یک «لا اله إلّا اللّه» درست گفته باشیم.

ایشان فرمودند: این که پیغمبر اکرم، خاتم انبیاء، محمّد مصطفی(ص) فرمودند: «قُولُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ تُفْلِحُوا»(6) برای همین است؛ چون اگر کسی جدّی گفت «لا اله» بعد گفت «إلّا اللّه»، دیگر جدّی رستگار است. رستگار عالم آن کسی است که جدّی بگوید «لا اله» هیچ الهی نیست، نفی عبودیت همه اله‌های کذایی را که یکی از آن­ها نفس اماره است، داشته باشد، بعد بگوید «إلّا اللّه».

آیت‌الله العظمی آسیّد ابوالحسن اصفهانی، همین آیه «أَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ» را خوانده بودند و فرموده بودند: از آن موقعی که در دوازده سالگی، معنی این آیه را به من تفهیم کردند، دیگر از آن به بعد به گفتن «لا اله إلّا اللّه» حساس شدم بی‌دلیل نیست که وقتی وهابیّت سر فرزند ایشان را بریدند و می‌خواستند ایشان فتوایی بدهند، فرمودند: به خاطر اتّحاد هیچ نمی‌گویم و سکوت کردند.مخلصین عالم، این اولیاء الهی و این مردان خدا اینگونه‌اند. عزیزان! من معنی این آیه را نمی‌فهمم. به آیت‌الله مولوی قندهاری هم عرض کردم: آقا! منظور چیست؟ فرمودند: باید بفهمی، من هم مدّتها نمی فهمیدم، به آیت‌الله العظمی آسیّد ابوالحسن اصفهانی گفتم: منظور چیست؟ فرمودند: باید بفهمی. دیدم درست می‌گویند، حالا من هم به تو می‌گویم باید بفهمی.

می‌ترسم نکند نفس امّاره و هوی و هوس، اله من باشد، وحشت دارم «أَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ أَفَأَنْتَ تَکُونُ عَلَیْهِ وَکیلاً» وای! یعنی حبیب من تو هم نمی‌توانی اینها را نگه داری، حافظشان باشی و آنها را برگردانی «إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ ما رَحِمَ رَبِّی»(7) مگر خدا رحم کند، دیگر از دست پیغمبر(ص) هم کاری بر نمی‌آید.

بعد می‌فرمایند: «أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ أَوْ یَعْقِلُونَ»(8) فکر می‌کنی اینها می‌شنوند یا تفکّر و تعقّل می‌کنند؟ خیر، اینها بی‌عقلند «إِنْ هُمْ إِلاَّ کَالْأَنْعامِ» مثل چهارپا می‌مانند «بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبیلاً» بلکه گمراه‌تر.

بارها عرض کردم، اولیاء الهی می‌گویند: خدا دو جا «کَالْأَنْعامِ» بیان فرموده؛ یعنی کاف تشبیه را آورده تا اهانت به چهارپا نشود؛ چون حال آنها همان حال است. گرگ همان صفت را دارد، روباه همان صفت را دارد امّا وای بر آن انسانی که دیگر بدتر از چهارپا شود و تمام خصایص بد در او جمع شود.

لازمه عبودیّت
حضرت در این روایت شریف می‌فرمایند: اصلاً برای بنده لازم است و لازمه کار این است که اخلاص داشته باشد. معلوم می‌شود هرکس بخواهد عبد باشد همین است که «لَا بُدَّ لِلْعَبْدِ مِنْ خَالِصِ النِّیَّةِ فِی کُلِّ حَرَکَةٍ وَ سُکُونٍ لِأَنَّهُ إِذَا لَمْ یَکُنْ هَذَا الْمَعْنَى یَکُونُ غَافِلًا» در تمام حرکات و سکناتش باید نیّت خدا باشد. برای خدا بنشیند، برای خدا حرف بزند، برای خدا روضه بخواند، برای خدا درس بدهد، برای خدا درس بخواند، برای خدا همسر اختیار کند، برای خدا بخورد، برای خدا بیاشامد، «قَوِّ عَلَی خِدمَتِکَ جَوارِحی» برای خدا ورزش کند و قوّت و قدرت بگیرد که این اعضا و جوارح در خدمت خودش باشد. یعنی هرکاری بکند فقط برای خدا باشد، که اگر اینطور نباشد غافل است و اصلاً نفهمیده بندگی چیست. منظور از فرمایش حضرت این است که او نفهمیده اصلاً برای چه به وجود آمده است. آن وقت مَثَلش مَثل چهارپاست «بَلْ هُمْ أَضَلُّ». انسان باید این را مواظبت کند.

خدایا! ما را از این خواب غفلت بیدار گردان. از وجود مقدس مولایمان، آقاجانمان، امام زمان(‌عج)‌ بخواهیم. شب‌ها که موقع خواب دقایقی را با آقاجانمان حرف می‌زنیم، بخواهیم که خدا ما را این طور قرار بدهد. از آقا بخواهیم، بگوییم: آقاجان! شما برای ما دعا کن. ما بنده خودش بشویم. عملمان برای خودش باشد. حرف زدنمان برای خودش باشد. نشستن و برخواستنمان برای خودش باشد. در آینده روایات و نکاتی را که اولیاء بیان کردند، که هرکس عملش را برای خدا بکند، چه می‌بیند، عرض می‌کنم. ذوالجلال والاکرام در آن حدیث قدسی که آن را خواهیم خواند خودش تعهّد کرده و فرموده: هم دنیایش را به بهترین نحو می‌چرخانم، هم در آخرت با او هستم. در دنیا با مردم است امّا همه جا من را می‌بیند. همان چیزی که مولی‌الموالی(ص) فرمودند که من اگر خدا را نبینم عبادتش نمی‌کنم.

ذوالجلال و الاکرام فرموده: اگر من را ببیند، یک حالی به او می‌دهم که هرجا هست، در شادی یا غم، من را ببیند، بین مردم است، من را ببیند. اصلاً در مردم است، کأنّ در مردم نیست، وصل است، دائم با اوست، یک حال خوشی دارد که تا انسان به آن حال نرسد، نمی‌فهمد.

آقاجان! یک عنایتی کن. ای خدا! تو مقام اخلاص را به کرمت به ما مرحمت بفرما.

پی‌نوشت‌ها:
1- بحارالأنوار، ج: 67، ص: 249، باب: 5
2- غررالحکم، ص: 155، حدیث: 2905
3- سروه فجر، آیه 27 الی 30
4- مستدرک‏الوسائل، ج: 1، ص: 99، باب: 8
5- سروه فرقان، آیه 44
6- بحارالأنوار، ج: 18، ص: 202، باب: 1
7- سروه یوسف، آیه 53
8- سروه فرقان، آیه 44

راز خانه‌ای در حرم حضرت معصومه(س) که آرامگاه آیت الله العظمی بروجردی(ره) شد:
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٧  کلمات کلیدی: آیت الله العظمی بروجردی ، خاطرات

وصیت آیت‌الله بروجردی این بود که آرامگاه ایشان که هم‌ سطح زمین است، در مسیر رفت ‌و آمد زایران حضرت معصومه (س) قرار گیرد و خاک کفش زایران روی آرامگاه ایشان بریزد.

به گزارش سرویس قاب نقره برنا، آیت الله سید محمد جواد علوی بروجردی نوه حضرت آیت الله العظمی بروجردی(ره) درباره جایگاه و محل آرامگاه پدربزرگ گرامی‌اش و مرجع تقلید وارسته آن زمان و دلیل قرار گرفتن آرامگاه ایشان در مکان خاصی در حرم مطهر حضرت معصومه(س) می‌گوید: زمانی که آیت‌الله العظمی بروجردی قدس سره مرجع تقلید روزگار خویش بود، اطراف حرم مطهر حضرت معصومه (س) خانه و مغازه و مسافرخانه بود.

ایشان به منظور ساخت مسجد اعظم، این زمین‌ها و خانه‌ها را خریداری کردند تا اینکه حدود چهارده هزار متر زمین فراهم شد و بنای مسجد اعظم را در آنجا برپا کردند که هم‌ اکنون جزو حرم مطهر شده است.


ایشان در ادامه سخنانش توضیح می‌دهد: به یاد دارم که هنوز همه زمین ‌های اطراف حرم تصرف نشده بود که آیت الله بروجردی خانه کوچکی به مساحت 60 متر مربع را که هم ‌اکنون محل آرامگاه ایشان است، از مال شخصی خود خریدند. بعد از مشخص نمودن محل دفن خود، باقی زمینها را وقف مسجد کردند و به همین دلیل، اکنون در اطراف آرامگاه ایشان نمی‌توان کسی را دفن کرد. آیت الله بروجردی در این زمینه دو وصیت کرده بودند:


1- آرامگاه ایشان مساوی زمین باشد و آن را بلند نکنند.
2- اینکه خانه‌ای که آرامگاه ایشان در آن قرار دارد، مسیر حرم باشد. چنان‌ که تا مدت ‌ها این محل، راهرویی بود که خیابان موزه را به صحن مسجد اعظم متصل می‌کرد. وصیت آیت‌الله بروجردی این بود که آرامگاه ایشان که هم‌ سطح زمین است، در مسیر رفت ‌و آمد زایران حضرت معصومه ( س)قرار گیرد و خاک کفش زایران روی آرامگاه ایشان بریزد و بدین ترتیب، آرامگاه‌شان به خاک قدم زایران آن حضرت متبرک شود .


خاطره‌ای تکان دهنده از لحظه وفات و آخرین جمله‌ای که آیت الله العظمی بروجردی(ره)
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٧  کلمات کلیدی: بیوگرافی ، آیت الله العظمی بروجردی ، خاطرات

اطبا که شاید انتظار این حالت را داشتند به سرعت دست به کار شده و سعی می‌‌نمودند با ماساژ قلبی و دیگر فنون علمی این حمله را هم برطرف کنند ولی این کار امکان پذیر نگردید.

به گزارش سرویس قاب نقره برنا، حضرت آیت الله العظمی بروجردی(ره) در ماه صفر 1292 هجری قمری در شهر بروجرد دیده به جهان گشود. در سن 7 سالگی برای تحصیل به مکتب رفت، علوم مقدمات را نزد پدر و اساتید آن روز بروجرد آموخت، در سن هجده سالگی به اصفهان رهسپار شد و مدت چهار سال در مدرسه صدر اصفهان معلومات خود را تکمیل نمود. در سال 1314 پس از بازگشت از اصفهان ازدواج کرد و مجدداً به این شهر عزیمت کرد و پنج سال دیگر هم به تحصیل و تدریس علوم و فنون مختلفه اهتمام ورزید در این دو سفر 9 ساله علوم فقه و اصول و فلسفه و ریاضی را از محاضر فقهاء و حکمای نامی‌‌ آن عصر همچون مرحوم میرزا ابوالمعالی کلباسی، سید محمد تقی مدرس، سید محمد باقر درچه‌‌ای، ملامحمد کاشانی، جهانگیرخان قشقایی حکیم مشهور، فرا گرفت و به تدریس فقه، اصول و دیگر علوم پرداخت در سال 1329 ( هـ. ق ) از بروجرد به نجف اشرف رهسپار و به حوزه درس مرحوم آیت الله آخوند ملا محمد کاظم خراسانی درآمد. نه سال از محضر آن فقیه بهره گرفت و در محضر آیت الله شریعت اصفهانی به تحصیل علوم فقه و رجال پرداخت.

آیت الله بروجردی در اواخر سال 1328 «هـ. ق» پس از دریافت اجازه اجتهاد به وطن مراجعت کرد. 6 ماه پس از ورودش به بروجرد، پدرش بدرود حیات گفت و ناگزیر در وطن ماندنی شد.

اقدامات وی عامل اصلی اقتدار حوزه قم و به موازات آن، یکی از عوامل به حاشیه رفتن حوزه هزار ساله نجف بوده است ایشان با بینش و تدبیر منحصر به فردی توانست قم را به مرکز اصلی شیعیان جهان بدل کند و پس از وی نیز شاگردان وی نگذاشتند که چنین دستاورد بی‌‌نظیری از دست برود. تصور اینکه مرکزیت دینی و علمی‌‌ شیعه، پس از هزار سال از عراق به ایران منتقل شود، برای بسیاری دشوار و دور از ذهن بود. اما تدابیر آیت الله بروجردی بود که چنین دستاورد شگرفی را رقم زد.

از خدمات آیت الله بروجردی در قم ایجاد مساجد به‌‌ خصوص مسجد اعظم، مدارس و کتابخانه‌‌ها و... بود، آیت الله بروجردی فقید، 4 فرزند، 2 پسر و 2 دختر داشتند.ایشان پس از هفتاد سال تلاش علمی‌‌ و فعالیت¬های اجتماعی و سیاسی در صبح روز پنجم شوال 1380 هـ.ق.برابر با 10/1/1340 ش. در حالی که 88 بهار زندگی را پشت سرگذاشته بود، آن صاحب نفس مطمئنه سوار بر کشتی حسینی شد و به اوج ملکوت پر کشید.

آنچه در ادامه می‌‌خوانید خاطرات آیت الله سید محمد حسین علوی بروجردی در کتاب "خاطرات زندگانی حضرت آیت الله العظمی بروجردی" است که نشان از اخلاص و توکل ایشان به خداوند عالم و اعتماد به الطاف و عنایات‌‌ بی‌پایان او است:
با اینکه به نظر می‌‌آید که وصیت ‌‌نامه آیت الله فقید، مطالب تازه و جالبی داشته باشد ولی بعد از اینکه ایشان وصایای خود را فرمودند تنها یک نکته جالب در وصیتنامه ایشان بود که حقا حاکی از خلوص نیت و صفای ضمیر و اخلاص بی‌‌شائبه ایشان نسبت به ساحت مقدس حضرت مولی الکونین ابی عبدالله الحسین(ع) است که درباره آن بحث می‌‌کنیم و دیگر توکل عجیب این مرد بزرگ به پیشگاه مقدس حضرت باری عز اسمه است.

شاید هر کس تصور می‌‌کرد که در هر ماه برای اداره حوزه‌‌های علمی احتیاج به داشتن حداقل یک میلیون تومان پول دارد که در اول هر ماه باید بپردازد. اقلاً ذخیره و اندوخته معادل مخارج دو سه ماه حوزه‌‌ها را خواهد داشت، ولی با بیانی که خودشان فرمودند و موجودی نقدی ایشان، معلوم شد سرمایه زندگانی زعمای شیعه توکل به خداوند عالم و اعتماد به الطاف و عنایات‌‌ بی ‌‌پایان او است و بس. اجازه فرمایید مواد وصیت‌‌نامه آیت الله فقید را به نظرتان برسانم.

1- حضرت مستطاب حجة الاسلام آقا سید محمد حسن و جناب ثقة الاسلام آقا سید احمد، دو فرزند خود را وصی قرار دادند که همه امور ایشان را متحدا و متفقا رسیدگی نمایند.

2- وجوهی که موجود دارند مجموعا به‌‌اندازه شهریه دو ماه حوزه قم شاید باشد در صورتی که از مقدار دیونی که دارند اضافه شد به تساوی در حوزه قم و نجف تقسیم شود و دست گردانی‌های ایشان متعلق به ورثه نیست و مربوط به مرجع تقلید وقت است.

3- ثلث مال خود را وقف بر مصیبت و تعزیه‌‌داری حضرت مولی الکونین ابی عبدالله الحسین نمودند که همه ساله به نظر اوصیاء ایشان مصرف شود و یک دو جمله کوتاه درباره فرزندان و عیالاتشان که از امور شخصیه است. این بود نکات جالب وصیت‌‌نامه آیت الله فقید که چند بار در خلال کسالت ایشان تکرار شد و آخرین شب هم رسماً به آن وصیت و در دفتر ثبت فرمودند.

بعد از اینکه از این کار فارغ شدند در حالی که قیافه ایشان جذابیت همیشگی خود را باز یافته بود و در قلب خود اطمینان عجیب و بی‌‌‌سابقه‌‌ای احساس می‌‌فرمودند، بر خلاف روزهای دیگر شروع به صحبت کردند و خاطراتی از ایام زندگانی خود نقل می‌‌فرمودند، حدود ساعت 8.30 بود که معاون نخست‌‌وزیر، فرماندار، رئیس اطلاعات و چند نفر دیگر به محوطه‌‌ اندرونی خانه وارد شدند.‌‌ در این مدت معاون نخست‌‌وزیر، چند بار به عیادت ایشان آمده بودند و لذا ورودشان چندان غیر منتظره نبود، ورود آقایان به عرض آقا رسید و بر خلاف انتظار اجازه فرمودند آقایان به حضورشان برسند، آقایان به اطاق وارد شدند و مورد کمال مهر ایشان قرار گرفتند و حتی دستور فرمودند شام را حتماً در منزل ایشان صرف کنند. اجازه بفرمایید آخرین خاطره‌‌ام را از زندگانی ایشان نقل کنم:

متداول این چنین بود که موقع نهار و شام دو نفر خدمت آقا می‌‌نشستند و بقیه به اطاق دیگر می‌‌رفتند. آن شب هم این رسم عملی شد و همگی به اتفاق مهمانان تازه وارد به اطاق دیگر رفتیم، ولی نگارنده که خوب به وخامت حال ایشان واقف بودم، به خصوص بعد از مکالمه تلفنی آن روز آقای دکتر نبوی و پروفسور موریس و اظهار یأس طبیب فرانسوی از بهبودی ایشان، پس از اطلاع از بالا رفتن عوره خون می‌‌خواستم تا جایی که امکان دارد از این فرصت کوتاه که دیگر دست نخواهد داد استفاده کنم و تا اندازه‌‌ای که ممکن است از دیدن قیافه جذاب ایشان و شنیدن کلماتشان توشه‌‌ای بر گیریم لذا به عجله بعد از چند دقیقه به اطاق ایشان آمدم و دو نفری را که حضورشان بودند برای صرف شام به اطاق دیگر فرستادم، آقا چشم‌‌ها را بسته بودند.

من هم آهسته در کنار بسترشان به زمین نشستم. پس از لحظه‌‌ای دیدگان را از هم گشودند و همین که چشمشان به نگارنده افتاد فرمودند: شام خورده‌‌ای؟ عرض شد بلی شام خورده‌‌ام. پرسیدند: آقایان هم شام خوردند؟ عرض کردم بلی آقایان هم شام خوردند. فرمودند: غذا کافی بود؟ عرض شد بله، به حمدلله همه چیز بود. فرمودند: خوب بود تا آخر غذا نزد آقایان می‌‌ماندی که آنها تنها نباشند! عرض شد آقایان هستند و بحمدلله غذا هم فراوان است و گذشته از این در این ایام که کسالت حضرت عالی همه را ناراحت کرده است کسی انتظار پذیرایی ندارد، به علاوه همه افتخار می‌‌کنند که تیمنا و تبرکا لقمه نان خالی در خانه شما صرف کنند.

امشب که بحمدلله غذا فراوان بود و همه هم به‌‌اندازه کافی غذا خوردند. فرمودند: اشتباه همین است که آقایان چون خیالتان راحت است از پذیرایی دیگران غفلت می‌‌کنید آخر شماها خانه خودتان است ولی آقایان مهمانند و لازمه اسلامیت و انسانیت اینست که شخص تا سر حد امکان از مهمانش پذیرایی کند.

خواننده عزیز، مرد عزیزی که آخرین ساعات زندگانی را می‌‌گذراند چقدر مقید به اصول اسلامیت و انسانیت است و تا چه‌‌اندازه به جزئیات امور توجه دارد و نگارنده در اثر یادآوری این خاطرات با چه تألمات دست به گریبان است، خدا داناتر است.

باری آن شب تا نیمه شب من در بالین ایشان نشستم و بعد از اصرار ایشان و دیگران برای استراحت چند ساعتی به خانه خود رفتم و در اثر تزریق آمپول‌‌ها و دواهای مسکن و مقوی که اطبا در اختیارم گذاشته بودند توانستم چند ساعتی استراحت کنم.

صبح روز پنجشنبه، اول طلوع فجر بود که از خواب بیدار شدم. به عجله از بستر برخاستم بعد از انجام فریضه خود را به خانه آقا رساندم. هنوز آفتاب طلوع نکرده بود. از اولین نفری که ملاقات کردم جویای حال آقا شدم اظهار امیداوری نمود.

تازه از نماز فارغ شده بودند که حقیر وارد اطاق شدم. اظهار می‌‌فرمودند دیشب خوابی دیده‌‌ام که من در اطراف امامزاده جعفر که از اولاد امام سجاد(ع) و در بروجرد است خانه‌‌ای تهیه کردم که خانه من از همه خانه‌‌هایی که آنجا است بزرگتر است. البته کسی سخنی نگفت،‌‌ اظهار تمایل فرمودند که چیزی میل کنند.

عرض شد شیر میل دارید فرمودند: استفراغ می‌‌کنم، یک استکان چای کم‌‌ رنگ برایشان آوردند.

اطبای معالجشان اطرافشان بودند، چند جمله با آقایان صحبت کردند و فرمودند امروز چه روزی است؟ عرض شد روز پنجشنبه است. فرمودند: شب جمعه؟ و در دو سه روز آخر کسالتشان مکرر این سوال را فرموده بودند که شب جمعه چه وقت است.

آن شب هم در اواخر شب که خانواده ایشان خدمتشان می‌‌رسیدند فرموده بودند من خلعت و کفنی داشته‌‌ام که در جوف آن چیزی است که حالا به آن احتیاج دارم و اصرار کرده بودند که آن کفن را بیاورند. و در اثر اصرار ایشان با زحماتی کفن را که در گوشه صندوقی بوده است پیدا و خدمتشان می ‌‌آورند و بعد از اینکه کفن را باز می‌‌کنند و همه خصوصیات آن را می‌‌بینند و ظاهرا مختصر تربتی که بوده است در جوف آن می‌‌گذارند آن را دوباره به خانواده‌‌ شان می‌‌دهند و می‌‌فرمایند این را جلو دست بگذارید. چون فردا صبح دوباره با آن کار دارم و پنهانش نکنید که وقتی مورد احتیاج شد به زحمت نیفتید و لذا صبح فردا که کفن مورد احتیاج شد بلافاصله کفن در اختیار گذاشته شد. به هر حال استکان چای را در کنار ایشان به زمین گذاشتند، ولی ناگهان حال ایشان منقلب شد، رنگ چهره پرید و التهاب و اضطراب فراوانی به ایشان دست داد. اطبا که شاید انتظار این حالت را داشتند به سرعت دست به کار شده و سعی می‌‌نمودند با ماساژ قلبی و دیگر فنون علمی این حمله را هم بر طرف کنند ولی با کمال تأسف و تأثر این کار امکان پذیر نگردید.

آخرین جمله‌‌‌‌ای که بر زبان آن مرد بزرگ جاری شد این بود که خطاب به پزشکان و اطرافیان که هنوز مشغول تلاش بودند چنین فرمودند:

«مرگ است، مرگ … رها کنید … « یا الله، لااله الا الله …»


و پس از سه مرتبه تکرار این جمله، دیدگان پر فروغ و حق ‌‌بینش آهسته به روی هم قرار گرفت، لب‌‌ها بسته شد، قلب آرام گرفت، پیکر عزیز و شریف بی‌‌حرکت گردید، دفتر حیات عاریت بسته شد و خورشید درخشان عمر غروب کرد، روح پاک، با فراغت بال و سرشار از عظمت قدم به دنیای جاوید گذاشت تا در جوار قرب کردگار و ائمه معصومین جایگزین شود… رحمة الله علیه رحمة واسعه.

ارتحال آیت الله فقید صبح روز فروردین ماه 1340 و 12 شوال 1380 بود، اتفاقا آن روز هوا آفتابی و نسیم ملایمی می‌‌وزید. معمولا فروردین شهر مذهبی قم بهترین و فرح‌‌بخش‌‌ترین ایام است و آن روز صبح هم با طلوع آفتاب شاید بعضی چنین روز خوش و مفرحی را پیش‌‌بینی می‌‌کردند ولی با رحلت آیت الله فقید به یکباره صدای گریه و ناله و شیوه از محیط اندرونی خانه بلند شد. فرزندان آیت الله فقید که پدری چنین با عظمت و شخصیت را از دست داده بودند، علویات، خدمتگذاران همگی در اطراف بستر ایشان اجتماع کرده و صورت را به روی بستر ایشان گذارده بودند و هر کس به نحوی به گریه و شیوه اشتغال داشت در اندک مدتی خبر ارتحال آیت الله فقید از خانه به کوچه و خیابان و از قم به طهران و از طهران به همه جهان مخابره شد و به یکباره مردم مسلمان را که تا حدی به بهبودی ایشان امیدوار شده بودند، غرق در اندوه و تألم نمود. و اما خانه آقا چه خبر بود؟

در اندک مدتی آیت الله بهبهانی که به علت وخامت حال ایشان از حرکت طهران منصرف شده و در قم توقف فرموده بودند و الحق با درایت و حسن تدبیر و واقع‌‌بینی خاص خودشان از بروز بحران‌‌های عجیب و طوفان‌‌های شدیدی که با رحلت آیت الله فقید حوزه‌‌ علمیه قم با آن روبرو شده بود و اندک غفلتی کافی بود که بنیان این حوزه باعظمت را متزلزل نماید جلوگیری نموده و تا سر حد امکان پاس علاقمندی و عنایات آیت الله فقید را مرعی داشتند.

آقایان حجج اسلام و آیات عظام و بزرگان حوزه علمیه قم به‌‌اندرونی منزل آیت الله ورود نموده در حالی که جملگی سیل سرشک از دیده به دامن جاری ساخته بودند در برابر این ضربه هولناک و این فاجعه غیر قابل جبران زانوی غم را در بغل گرفته و در فکر چاره بودند.

اساسا رحلت آیت الله فقید در اولین ساعات وقوع برای یک عده باور نکردنی بود،‌ و یک دسته هم در اثر استماع این خبر حالت بهت‌‌زدگی عجیبی پیدا کرده بودند، جنازه برای غسل به حمام کوچک اندرونی منتقل گردید و چند نفر از اخیار و بزرگان شخصا عهده‌‌ دار غسل ایشان شدند و در حالی که سیل سرشک از دیدگان جاری ساخته بودند این وظیفه مذهبی را انجام دادند و نیز بنا به پیشنهاد آیات عظام و بزرگان، مهر ایشان را که در جیب جلیقه بود حضور آقایان آورده و با نظر همگی شکستند و اطاق مخصوص ایشان که از روز اول کسالتشان قفل شده بود زیر نظر بزرگان مهر و موم گردید.

از طهران اطلاع رسید که نخست‌‌وزیر و وزیران، ‌‌وزیر دربار و جمعی از بزرگان مملکت برای شرکت در مراسم تشییع به قم حرکت کردند و اما شهر قم در همان دقایق اول تعطیل و انبوه جمعیت در حالی که بی‌‌اختیار گریه و شیون نموده، به سر و صورت خود می‌‌زدند، همه کوچه ها و راه ‌‌هایی را که به خانه آیت الله فقید منتهی می‌‌شد، اشغال و کم‌‌کم صحن و خیابان‌‌های اطراف صحن مملو از جمعیت شد. در فاصله کوتاهی شهر تعطیل شده، سیاه‌‌پوش شد و صدای قرائت قرآن از مأذنه‌‌ها و گلدسته‌‌ها تا مسافت زیادی از شهر به گوش می‌‌رسید، مردمی که تا دیروز به شکرانه آیت الله بروجردی در و دیوار شهر را چراغانی کردند امروز به حکم تقدیر پروردگار شهر را سیاه پوش و غرق در اندوه و مصیبت شدند.


از آغاز جنگ تا ماجرای نامه به امام و... نقل مکان به مجمع تشخیص
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٦  کلمات کلیدی: محسن رضائی ، جبهه وجنگ ، خاطرات

علت آغاز جنگ.../ ناگفته‌های بسیاری از دوران دفاع مقدس وجود دارد که.../ یکی از آن نامه‌هایی که برخی گمان می‌کنند من به امام نوشته‌ام، نامه مهمی است که من به جناب آقای هاشمی نوشته‌ام و برخی آن را با عنوان نامه رضایی به امام برای پذیرش قطعنامه طرح می‌کنند/ دلایل ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر/ دلایل ناکامی‌‌های سال سوم جنگ / نقل مکان به مجمع و نامه 18/6/76 رهبر انقلاب...

دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام و فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در دوران دفاع مقدس، ظهر امروز مهمان برنامه زنده «نیمروز» از شبکه سوم سیما بود.

به گزارش «تابناک»، محسن رضایی که به مناسبت گرامیداشت هفته دفاع مقدس در این برنامه حضور یافته بود، پیرامون مباحثی چون، علت آغاز و پایان جنگ، اختلافات سیاسی، مدیریتی و تخصصی دوران دفاع مقدس، دلایل تداوم جنگ پس از فتح خرمشهر، نامه‌نگاری‌های وی به حضرت امام(ره) و... به اظهار نظر پرداخت که خلاصه‌ای از آن به شرح زیر است:


 علت آغاز جنگ

علت مهم وقوع جنگ تحمیلی علیه ایران را باید در اصل وقوع انقلاب و آرمان های آن جستجو کرد، در واقع استکبار شرق و غرب با عاملیت صدام، جنگ را آغاز کرد تا انقلاب اسلامی و اهداف آن را ناکام بگذارد.

 ناگفته‌ها...

ناگفته‌های بسیاری از دوران دفاع مقدس وجود دارد که بخش‌هایی از آن تنها برای نسل‌های بعدی ناگفته مانده، ولی بخش‌هایی هم هست که حتی همان نسل حاضر در آن دوران هم آنها را نشنیده‌اند.

برای نمونه، بیشتر بخش‌های مدیریتی جنگ ناگفته مانده که من همواره از ترس سیاسی شدن و برخوردهای غیرمنصفانه با آن، به آنها راه نیافته‌ام، ولی می‌خواهم به مرور آنها را بازگو کنم.


نکته مهمی که در این باره باید بدان توجه داشت، این که به ویژه در سال‌ نخست جنگ، بیشتر اختلافات سیاسی بود‏ و بنی‌صدر و هم‌فکرانش بدون توجه به ابعاد گسترده هجوم دشمن و لزوم همدلی میان مسئولین، در دو جبهه سیاسی و جنگ همواره بر طبل تفرقه می‌کوبیدند که نتایج سال اول جنگ گویای آن است.

این در حالی است که در سال‌های بعدی  اختلافات صرفا  فنی و تخصصی بود، ولی از آنجا که دغدغه همه یکی بود، این اختلافات اتفاقا باعث بهتر انجام شدن کارها می‌شد.


 دلایل شکست در برخی عملیات‌ها

باید توجه داشت در هر جنگی هم شکست هست و هم پیروزی و برای همین، ما هم در این هشت سال در مقاطعی پیروز میدان بودیم و در مقاطعی با شکست مواجه می‌شدیم، چنانکه روی هم رفته، ‌شش سال و نیم از طول جنگ را ما در حال تهاجم بودیم و عراق تنها یک سال و نیم در وضعیت تهاجم بود.

اما هم در شکست‌ها و هم در پیروزی‌ها یک سلسله عوامل دست به دست هم می‌داد. مثلا در کربلای 4 عوامل منافقین به کمک جاسوسی ماهواره‌های آمریکایی، سبب لو رفتن عملیات و شکست آن شد یا در عملیات رمضان و... ولی نکته مهم آن است که در مجموع و در پایان جنگ، این ما بودیم که سرافرازانه پیروز شدیم.


ماجرای نامه‌هایم به امام

من نزدیک چهارصد صفحه نامه به امام(ره) دارم که بیش از 95 درصد آنها هنوز منتشر نشده است و هر جا احساس نیاز کنم، به مرور آنها را منتشر خواهم کرد.

اما درباره پایان جنگ، یکی از آن نامه‌هایی که برخی گمان می‌کنند من به امام نوشته ام، نامه مهمی است که من به جناب آقای هاشمی نوشته‌ام که ظاهرا ایشان آن نامه را به امام داده‌اند.


محتوای آن نامه اساسا درباره قطعنامه نبود، چون شخصا در آن مقطع موافق قطعنامه نبودم و در آن نامه، تنها در مورد امکانات مورد نیاز برای ادامه کار صحبت کرده بودم و خطاب به آقای هاشمی به عنوان فرمانده جنگ، گفته بودم که ما پیروزی سریع تر، نیاز به چنین امکاناتی داریم؛ البته گفته بودیم که اگر این امکانات را هم ندهند ما برای رسیدن به اهداف انقلاب به دفاع ادامه خواهیم داد. این همان نامه‌ای است که برخی آن را با عنوان نامه رضایی به امام برای پذیرش قطعنامه طرح می‌کنند.

 دلایل ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر

نخست اینکه در آن زمان، هرچند خرمشهر به لطف خداوند آزاد شده بود، اما همچنان هزاران کیلومترمربع از زمین‌های ما دست دشمن بود... مانند موسیان، نفت‌شهر و... و اینکه برخی مدعی‌اند که جنگ در آن زمان باید پایان می‌پذیرفت، عمدا یا سهوا از این نکته عبور می‌کنند.

دوم آنکه جنگ قاعدتا تنها با پذیرفتن بین‌المللی مرزها ـ همان قرارداد معروف 1975 الجزایر ـ پایان می‌پذیرفت و بنابراین نمی‌شد بدون تعیین تکلیف مرزها دست از جنگ بکشیم؛ افزون بر اینکه مثل روز روشن بود که عراق مترصد این مسأله بود تا به بازسازی قوای خود پرداخته و دوباره حمله کند.


از سویی، هنوز هم که هنوز است، هیچ سند و مدرکی از سوی کسانی که مدعی‌اند اعراب و عراق حاضر به پایان جنگ و پرداخت غرامت به ما بوده ارایه نشده و فقط ادعا می شود  که یک مقام سعودی در جلسه ای با سفیر ما چنین چیزی گفته است  که البته چون در جایی ثبت و از سوی طرف مقابل رسما بیان و اعلام نشد، هیچ ارزشی نداشت.

دلایل ناکامی‌‌های سال سوم جنگ

در مقطعی از جنگ، و درست پس از فتح خرمشهر، ما دچار ناکامی‌هایی شدیم. دلیل عمده آن هم این بود که نیروهای عراقی با کمک گسترده مالی ـ تسلیحاتی آمریکا، کشورهای اروپایی و اعراب رشد و بازسازی شده بودند، ولی ما چنین امکانی را نداشتیم؛ بنابراین، ما تنها به فکر ابتکارات افتادیم و مثلا از رودخانه‌ها و باتلاق‌ها استفاده کردیم و محور عملیات‌ها را چنین جاهایی تعیین می‌کردیم تا آنها نتوانند از امکاناتشان بهره ببرند.


 چه اتفاقی با حضور شما در سپاه افتاد؟

پس از ابلاغ حکم حضرت امام(ره) به من، مبنی بر پذیرفتن فرماندهی کل سپاه،‏ رمز اصلی کلام امام(ره) را در تأکید ایشان بر بهره‌مندی از «انسان‌ها» یافتم؛ بنابراین، با پیروی از ایشان بچه‌های انقلابی را پیدا کردیم و به اینها که هر کدام سی‏، چهل نفر نیرو داشتند، گفتیم بروند تیپ و بعدا لشکر درست کنند.

مثلا همت را که در پاوه مستقر بود، خرازی را که در دارخوین بود، باکری را که در اهواز حضور داشت و... جمع کردیم و همین شد که به مرور تیپ‌ها و لشکرهای گوناگون توسط همین بچه‌های بی ادعا تشکیل شد و سرنوشت جنگ تغییر کرد.

البته برخی همیشه می‌پرسند که چگونه شما و این نیروهای جوان ـ عمدتا بین بیست تا سی سال ـ که قاعدتا هم بی تجربه بودند، توانستید جنگ را اداره کنید؟

در این باره باید گفت که اینها همه از مبارزین پیش از انقلاب بودند و اغلب در کوران مبارزه با رژیم ستم شاهی ساخته و پرداخته شده بودند؛  هنر امام(ره) این بود که زمینه را برای جوانان فراهم کرد تا بتوانند بیایند و در حین کار توانایی های خود را به فعلیت برسانند و البته گاهی هم اشتباه کنند، اما در مدت کوتاهی اشتباه خود را جبران نمایند و سرانجام خود را نشان دهند و همین شد که این جوانان با رشادت‌هایشان در تاریخ این کشور ماندگار شدند.


نقل مکان به مجمع تشخیص مصلحت نظام از سپاه و نامه 18/6/76 رهبر انقلاب

دلیل خروج من از سپاه همان دلیل ورودم به آن است؛ ورود من به سپاه از سر تکلیف و برای مبارزه با دشمنان بود و پس از پایان جنگ با توجه به اینکه احساس می‌کردم، اکنون کشور در موقعیتی دیگر به کمک من نیاز دارد، از سپاه خارج شدم و با تغییر رشته از مکانیک به اقتصاد، ادامه تحصیل دادم و با اینکه تصمیم خود را گرفته بودم، با توجه به شرایط پیش آمده ـ ارتحال حضرت امام(ره) ـ با تجه به ضرورت های پیش آمده، صبر کردم و سه سال بعد خدمت رهبر انقلاب رسیدم و مسأله را با ایشان در میان گذاشتم.

ایشان به من فرمودند که الآن به صلاح نیست و هر موقع وقتش شد، به شما می گویم که این مسأله تا چند سال بعد مسکوت ماند تا اینکه ایشان مرا خواستند و از دلایلم برای این کار پرسیدند و پس از شنیدن دلایل من فرمودند که قانع شدم. پس از آن روز هم تا زمانی که جایگزینی پیدا کنند، من ماندم و سپس با نظر ایشان به دبیرخانه مجمع تشخیص مصلحت نظام رفتم که البته نامه محبت آمیز ایشان در تاریخ هجدهم شهریور سال 76 موید این مسأله است.

البته من به زودی همه این ماجرا را در کتاب خاطرات خود با مستندات موجود منتشر خواهم کرد.


روایت رضایی از نقش آیةالله خامنه ای در جنگ
ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٦  کلمات کلیدی: جبهه وجنگ ، مقام معظم رهبری ، محسن رضائی ، خاطرات

این خاطره می تواند هشداری باشد به بسیاری از تحریفات و مصادره های غیرمنصفانه که این روزها در ارتباط با جنگ بیان می شود. افرادی که این روزها، غیر مسئولانه در رابطه با دفاع مقدس اظهار نظر می کنند باید بدانند اگر بسیاری از نکات صادق جنگ بیان شود این نااهلان فرصت تحریف پیدا نمی کنند.

فرمانده سپاه پاسداران در دوران دفاع مقدس از نقش فرماندهی رهبر معظم انقلاب در آن دوران روایتی شنیدنی نقل کرد.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی دکتر محسن رضایی متن این روایت به این شرح است.

بعد از عملیات رمضان برای اولین بار بین سپاه و ارتش چالشی به وجود آمد. به شدت نگران این چالش بودم و فکر می کردم که اگر این چالش ادامه پیدا کند و گسترده شود ممکن است در عملیات های بعدی، یک وقفه جدی به وجود آورد و یا ما را در عملیات های آینده با شکست روبرو کند.

خدمت امام رفتم و عرض کردم که اگر جنابعالی حضرت آیت الله خامنه ای را به فرماندهی جنگ منصوب کنید از این چالشی که شروع شده جلوگیری می شود چرا که برادران ارتش ایشان را قبول دارند من و فرماندهان سپاه هم ایشان را قبول داریم و اگر این تصمیم را بگیرید همه ما به ایشان کمک می کنیم که در فرماندهی جنگ موفق شوند.

امام فرمودند چنین چیزی در ذهنم من هم بود ولی شما مسئله را به کسی نگویید. از خدمت امام مرخص شدم مطمئن شدم که حکم فرماندهی حضرت آیت الله خامنه ای به زودی صادر خواهد شد.

یک هفته بعد حضرت امام(ره) حکمی را صادر کردند و به مدت یک سال و چند ماه از جمله والفجر مقدماتی و والفجر 1 ایشان فرماندهی جنگ را به عهده گرفتند.

ایشان در ابتدای جنگ با شهید چمران ستاد جنگ های نامنظم را در اهواز تشکیل داده بودند و در خطوط مقدم تردد می کرد و با جنگ آشنایی کامل داشتند. پس از آنکه حضرت امام(ره)، آیت الله خامنه ای را به فرماندهی جنگ منصوب کرد ایشان در تهران ستادی تشکیل دادند که برادر رشید از طرف سپاه در جلسات ستاد شرکت می کرد.

البته بعدها با این استدلال که اگر حضرت آیت الله خامنه ای که رئیس جمهور هستند به خط مقدم بروند و اتفاقی برای ایشان پیش بیاید در تضعیف روحیه مردم موثر است لذا از عملیات خیبر به بعد آقای هاشمی مسئول هماهنگی ارتش و سپاه شد.

البته همیشه برایم این ابهام وجود داشت که چرا این تغییر به وجود آمد اما فرصت نکردم از حضرت امام سوال کنم که آیا غیر از این استدلال دلیل دیگری داشته است؟ ولی مطمئن بودم که اگر فرماندهی حضرت آیت الله خامنه ای ادامه می یافت پشتیبانی بیشتری از جبهه های جنگ صورت می گرفت.

در مدتی که ایشان فرماندهی جنگ را به عهده گرفتند از توانایی بسیار بیشتری نسبت به دیگران برخوردار بودند و انسجام بیشتری بین سپاه و ارتش به وجود آوردند.

این خاطره می تواند هشداری باشد به بسیاری از تحریفات و مصادره های غیرمنصفانه که این روزها در ارتباط با جنگ بیان می شود. افرادی که این روزها، غیر مسئولانه در رابطه با دفاع مقدس اظهار نظر می کنند باید بدانند اگر بسیاری از نکات صادق جنگ بیان شود این نااهلان فرصت تحریف پیدا نمی کنند.


چرا خاطرات جنگ را منتشر نمی‌کنم؟
ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٦  کلمات کلیدی: سیاسی ، جبهه وجنگ ، محسن رضائی ، خاطرات

گفت‌وگوی «جام جم» با محسن رضایی، فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در دوران جنگ تحمیلی

در میان فرماندهان دفاع مقدس، برخی در همان دوران شربت شهادت نوشیدند و برخی در سال‌های پس از پایان جنگ به همرزمان شهیدشان پیوستند؛ اما برخی نیز ماندند تا حافظ میراث جنگ، راوی و نگهدارنده تاریخ دفاع مقدس باشند؛ تاریخ پرافتخاری که با فراز و فرودهای فراوان خود، هشت سال طول کشید و در این سال‌ها، سیاست و تدبیر مسئولان و همچنین رشادت و فداکاری جوانان این مرز و بوم را به خوبی محک زد و به منصه ظهور رساند.

هنگامی که سخن از فرماندهان جنگ به میان می‌آید، محسن رضایی از نخستین نام‌هایی است که به ذهن می‌رسد؛ شخصی که در دوران دفاع مقدس، فرماندهی کل سپاه پاسداران را بر عهده داشت؛ اما رضایی 57 ساله، سال‌هاست که لباس نظامی را از تن به درآورده و تکلیف خود را در سال‌های اخیر، حضور در عرصه‌های دیگر، از جمله سیاست دیده است؛ حضور در یک دوره انتخابات مجلس و دو دوره انتخابات ریاست‌جمهوری که البته در یکی از آنها، پیش از برگزاری انتخابات انصراف داد، از جمله تجربه‌های بارز رضایی در عرصه سیاست است.

البته عمده فعالیت‌های او در سال‌های اخیر در مجمع تشخیص مصلحت نظام است و به عنوان دبیر این مجمع در فعالیت‌های این نهاد، نقش دارد؛ وی دکترای اقتصاد دارد و در این عرصه نیز صاحب‌نظر است.

همزمان با هفته دفاع مقدس در گفت‌وگویی با فرمانده سپاه پاسداران در دوران جنگ تحمیلی به بررسی و طرح پرسش درباره برخی دیدگاه‌ها و انتقادهایی که به تاریخ جنگ وارد شده، پرداختیم و فرمانده اسبق سپاه، نظر خود در این باره را آشکارا با ما در میان گذاشت.

رضایی در گفت‌وگوی خود با جام‌جم بر ضرورت حفظ و تقویت میراث دفاع مقدس تأکید می‌کند و بر این باور است، نباید به دلیل حب‌ و بغض‌های شخصی، تاریخ پرافتخار جنگ را که یک میراث ملی است، مخدوش کرد.

مشروح این گفت‌وگو را می‌خوانید.

* دفاع مقدس، امروز به عنوان یک میراث فرهنگی ارزشمند به شمار می‌رود؛ به نظر شما کارآیی عینی دفاع مقدس در جامعه امروز ما چیست؟

ـ معمولا هر ملتی دارای ویژگی‌های رفتاری معینی است و تغییرات و تحولات، هیچ گاه این ویژگی‌های رفتاری را از بین نمی‌برد؛ بنابراین، اگر در رویدادهای بزرگی چون انقلاب و جنگ، انسان بتواند این ویژگی‌های رفتاری را استخراج کند، در دیگر ابعاد زندگی مردم ایران هم استفاده شدنی است.

در جنگ، تحول بزرگی در جامعه ایران آغاز شد و اگر ما قواعد این تحول را بشناسیم، برای زندگی امروز ما و نیز تحول در عرصه‌های اقتصاد، سیاست و فرهنگ هم می‌توانیم از آن قواعد بهره گیریم؛ بنابراین، بازخوانی جنگ، برای حل مشکلات امروز، می‌تواند یک موضوع جدی باشد و ما باید ببینیم چگونه می‌توان مشکلات امروز را با بازخوانی رفتار ملت ایران در هشت سال دفاع مقدس حل کنیم، چرا که این می‌تواند یک موضوع مورد تحقیق و پژوهش کارشناسان ما باشد.

* در تاریخ دفاع مقدس، فرازهایی است که هر کدام و هر وجه آن از زاویه‌ای نگریسته شده است؛ به نظر شما، مهمترین فرازهای دفاع مقدس کدام‌ها بود و چه تأثیری در سرنوشت جنگ داشت؟

ـ نخستین فراز جنگ، در حقیقت همان آغاز جنگ است که در جلوی چشم جهانیان، کشوری با پشتیبانی قدرت‌های بین‌المللی از مرزهای ایران گذر کرد و وارد خاک کشور ما شد.

دومین نقطه تحول، کنار رفتن مدیران سیاسی کشور در مجموعه آقای بنی‌صدر و ظهور یک مدیریت جدید در میدان جنگ بود که موجب یک مجموعه پیروزی‌های پی‌درپی در ایران شد.

سومین مقطع مهم جنگ، مسأله صدور قطعنامه 598 و چهارمین آن هم، پذیرش این قطعنامه یک سال پس از آن بود.

مقطع مهم دیگر هم خود پایان جنگ است که ایران در آخرین روزها، حملات دشمن را دفع کرد و دوباره به مرزهای بین‌المللی رسید. البته رزمندگان می‌خواستند ادامه دهند که حضرت امام (ره) چون قطعنامه را پذیرفته بودند، پیشروی‌های ایران را متوقف کردند و گفتند: ما چیزی را که پذیرفته‌ایم، زیر پا نمی‌گذاریم. به این ترتیب، اگر هر کدام از این مقاطع را بررسی کنیم، دارای پیامدها و آثار خاصی هستند؛ مثلا آغاز جنگ، مسأله بسیار مهمی است که اصلا چرا یک کشور همسایه به جمهوری اسلامی ایران حمله کرده است؛ آن هم نه یک تجاوز مرزی محدود بلکه پنج استان را اشغال کرده است؟!

این مقطع، بسیار مهم و قابل مطالعه است. فراز دوم یعنی تغییر مدیریت سیاسی و نظامی جنگ به پیروزی‌های مهمی توسط رزمندگان اسلام منجر می‌شود. این بحث قابل مطالعه است که چرا ایران در سال نخست، هیچ پیشروی ندارد، ولی در سال دوم که مدیریت جنگ عوض می‌شود، این پیروزی‌ها به دست می‌آید؟

بنابراین این مساله، زمینه‌های بسیاری برای پژوهش و مطالعه را در دل خود دارد. صدور قطعنامه بسیار جای بحث دارد. قطعنامه 598 نخستین قطعنامه‌ای بود که برخی خواسته‌های ایران را در بر داشت و این پرسش هست که چرا در قطعنامه‌های پیشین، چنین امتیازاتی به ایران داده نشد، ولی در قطعنامه 598 تقریبا بیشتر امتیازاتی که ایران می‌خواست لحاظ شد؟

در بحث پذیرش قطعنامه 598 این پرسش مطرح می‌شود که چرا یک سال پیش که این قطعنامه صادر شد، پذیرفته نشد و بعد چرا حضرت امام (ره) ابتدا از آن به جام زهر تعبیر کردند، اما وقتی آن را پذیرفتند از هر نوع ورود نیروهای ایران به خاک عراق جلوگیری کردند؟

چندی پیش، دانشجویی از من پرسید، اگر پذیرش قطعنامه 598، یک پذیرش زهرآلود بود، چرا امام خمینی (ره) جلوی ورود نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران را پس از پذیرش قطعنامه به خاک عراق را گرفتند؟ اینها همه پرسش‌های بسیار مهمی هستند که در مقاطع گوناگون وجود دارد و هر کدام از آنها دارای بحث‌های بسیار مهم و جدی هستند.

* هم‌اکنون اگر شما بخواهید مختصر به برخی از این بحث‌ها پاسخ دهید، به نظرتان چرا حضرت امام(ره) نخست قطعنامه 598 را نپذیرفتند و یک سال بعد آن را پذیرفتند؟

ـ دلیل این مسأله روشن بود، چون امام(ره) به اهداف بلندتری از قطعنامه 598 نگاه می‌کرد؛ یعنی امام می‌دیدند که در قطعنامه 598، مرزهای بین‌المللی به رسمیت شناخته شده است و این دستاورد بسیار بزرگی بود. در این قطعنامه همچنین کمیته تعیین متجاوز و کمیته تعیین خسارات تعیین شده بود که اینها همگی امتیاز بودند، ولی حضرت امام به سازمان‌های بین‌المللی اعتماد نداشتند.
از سوی دیگر، ایشان به مسائل بیشتر از قطعنامه 598 می‌‌اندیشیدند و آن سقوط صدام بود. برداشت امام(ره) این بود که اگر صدام سقوط نکند، هر آن ممکن است دوباره دست به جنگ بزند، ولی وقتی که یک سال پس از صدور قطعنامه 598، شرایط عوض می‌شود، امام قطعنامه را می‌پذیرند.

* در آن مقطع شرایط چه تغییری کرده بود؟

ـ عراق شروع به حمله کرد و سرزمین‌هایی را که از عراق گرفته بودیم، در آن یک سال آخر از ما گرفتند؛ فاو، منطقه شلمچه، جزایر مجنون و منطقه والفجر 10 را از دست ما گرفتند و کلیه پیشروی‌هایی که در آن سوی مرزها داشتیم و به منزله اهرم فشاری به عراق در اختیار ما بود، از دست ما بیرون شد. همین اهرم‌ها هم بود که باعث شده بود، قطعنامه 598 صادر شود و آن امتیازات را به ما بدهند. امام وقتی دیدند که آنها نه تنها اهرم ما را گرفته‌اند، بلکه می‌خواهند وارد خاک ما هم بشوند، قطعنامه 598 را با تلخی پذیرفتند، ولی این پذیرش موجب شد که امام یک شکست را تبدیل به پیروزی کردند.

*شما فرمودید زمانی امام(ره) که قطعنامه را پذیرفتند، نیروهای ما در حال پیشروی بودند؟

ـ نه، آن وقت که ما در حال پیشروی بودیم، قطعنامه 598 صادر شد. وقتی که امام در این شرایط سخت، این قطعنامه را پذیرفت، عراق دوباره آمد و وارد خاک ایران شد. یعنی ما قطعنامه 598 را پذیرفته بودیم، ولی آنها نپذیرفتند. اگر همان موقع که ما قطعنامه 598 را پذیرفتیم، آنها نیز این قطعنامه را می‌پذیرفتند، آنها دست بالاتر را داشتند، اما عراق یک اشتباه بزرگ تاریخی را در این مقطع مرتکب شد. این کشور در حالی که در اوج پیروزی بود، وارد خاک ایران می‌شود، ولی عراقی‌ها با ورود به خاک ایران، شکست سنگینی خوردند.

آنها آمدند خرمشهر را محاصره کردند اما ما خرمشهر را آزاد کردیم. از غرب به کرمانشاه حمله کردند تا این شهر را تصرف کنند ولی ما از دروازه‌های کرمانشاه، ارتش عراق را عقب زدیم و به مرز رسیدیم. حال ما در اوج پیروزی قرار گرفته بودیم و می‌خواستیم از مرزها عبور کنیم که امام(ره) دستور توقف جنگ را دادند؛ بنابراین پس از آن تلخی پذیرش قطعنامه 598، به خاطر اشتباهی که صدام مرتکب شد، اوضاع برگشت و این ما بودیم که ضربات پی در پی به ارتش عراق وارد کردیم و دیدیم که امام(ره) یک ماه بعد فرمودند: ما حتی یک لحظه هم نادم و پشیمان از جنگ نیستیم؛ یعنی آن رخدادهایی که روی داد، باعث شد تا امام(ره) این جمله را فرمودند و در پیامی که خطاب به فرماندهان صادر کردند، فرمودند که شما از بهترین همراهان من در جنگ بودید.

* این فعل و انفعالاتی که پش از پذیرش قطعنامه توسط جمهوری اسلامی ایران رخ داد، چقدر طول کشید؟

ـ تقریبا ده روز.

* یعنی در این ده روز ما در موقعیت برتری نسبت به عراق قرار گرفتیم؟

ـ بله، هم در جنوب و هم در غرب در موقعیت برتری قرار داشتیم و آماده بودیم که وارد خاک عراق شویم؛ اما بلافاصله صدام قطعنامه 598 را پذیرفت و به محض این که ما نیروهای عراقی را در خرمشهر سرکوب کردیم و آنها را از کرمانشاه عقب زدیم و تا مرز تعقیب کردیم، صدام حسین بلافاصله قطعنامه را پذیرفت و ما هم که پیشتر این قطعنامه را پذیرفته بودیم، بنابراین آتش‌بس برقرار شد.

* پس از این که در آن شرایط جمهوری اسلامی ایران بار دیگر در شرایط برتری قرار گرفته بود و امام خمینی (ره) دستور توقف جنگ را دادند، آیا دیگر بحثی در میان فرماندهان راجع به ادامه جنگ نبود؟

ـ خیر. خود حضرت امام مانع شدند.

* هم‌اکنون تصویری از جنگ نزد برخی هست و برخی هم تلاش می‌کنند به آن دامن بزنند و آن این است که به دلایل سیاسی مطرح روز مثل ضدیت با افراد و مسئولان وقت یا حتی شما، عده‌ای تلاش می‌کنند کل تاریخ جنگ را به شکلی جدید بنویسند، به گونه‌ای که گویا فرماندهان آن زمان به خاطر سیاسی‌کاری، سوءتدبیر یا حتی خیانت، جنگ را به جایی بردند که منجر به پذیرش قطعنامه شد؛ موضع شما در قبال ارایه چنین تصویری از جنگ چیست؟

ـ تاریخ جنگ را باید از حب و بغض‌های شخصی و تمایلات سیاسی کاملا جدا کرد. هر یک از سیاسیون، ممکن است نسبت به فرد دیگری، دیدگاه‌های خاصی داشته و اعتقادات برخی را قبول نداشته باشند. نباید این تمایلات سیاسی و حب و بغض‌های شخصی با جنگ مخلوط شود. افراد باید بسیار صادقانه و صریح، سایرین را خارج از موضوع جنگ، نقد و بررسی کنند. در غیر این صورت، جنگ، وجه‌المصالحه افراد خواهد شد و یک تاریخ پرافتخار ملی، همچون یک توپ فوتبال در میان امیال افراد رد و بدل می‌شود.

تاکنون بسیاری درباره من حرف زده و در رابطه با جنگ انتقاد کرده‌اند. علت این که من پاسخ این افراد را نداده‌ام، همین بوده است که من می‌ترسیدم پاسخ من باعث شود خراشی به سیمای پرفروغ جنگ وارد شود یا در حقیقت، تصویر جنگ تیره و تار شود و من به همین دلیل همیشه از پاسخ‌ دادن به انتقاداتی که درباره جنگ نسبت به من وارد می‌شود، پرهیز کرده‌ام، زیرا می‌ترسم این نوع دفاع به ضرر تاریخ جنگ تمام شود. حتی من نگران بودم که اگر خاطراتم را چاپ کنم، این کار به طرح مسائل سیاسی و شخصی منجر شود و  به همین دلیل، تلاش کردم این کار را نکنم یا کمتر انجام دهم تا خدای ناکرده به چهره جنگ آسیبی وارد نشود، زیرا جنگ یک مسأله ملی و یک افتخار ملی است. حتی ملی‌گرایانی هم که مخالف نظام جمهوری اسلامی ایران هستند، دفاع ایران را تقدیس می‌کنند و آزادی خرمشهر را نقطه مثبتی برای جمهوری اسلامی ایران می‌دانند. این در حالی است که خودشان مخالف جمهوری اسلامی هستند، اما دفاع از وطن را ارج می‌گذارند.

پس چرا باید چنین مسأله بزرگی را فدای حب و بغض‌های شخصی و تمایلات سیاسی کرد. افرادی که در ارتباط با جنگ بودند، هر چقدر هم که مورد پذیرش ما نباشند، نباید شخص آنها را در حادثه جنگ تحلیل کنیم، بلکه باید آنها را ببریم و در فضاهای دیگر نقدشان کنیم و در موردشان سخن بگوییم. مگر این که افرادی بخواهند یک حقیقت روشنی را زیر پا بگذارند که انسان ناچار شود، آن حقیقت را بازنمایی کرده و توضیح دهد.

به هر حال جنگ را نباید به چماقی برای تسویه‌حساب شخصی و جناحی تبدیل کرد، چرا که این خیانت به جنگ است.

* به عنوان فرماندهی کل سپاه پاسداران در مقطع دفاع مقدس، آیا فکر نمی‌کنید همین مسأله در برخی جاها به تحریف جنگ منجر شود؟

ـ بله، به همین خاطر ناچار شده‌ام، اکنون پس از گذشت این همه سال، آرام آرام خاطراتم را بازگو کنم. من به همراه برخی دیگر از فرماندهان در حال روایت تاریخ شفاهی جنگ هستیم که این روایت‌ها در حال گردآوری و تدوین است. در این زمینه از آغاز جنگ شروع کرده‌ایم و در حال روایت تاریخ شفاهی جنگ هستیم و همچنین تلاش کرده‌ام آرام آرام، دست به قلم ببرم و بنویسم.

* برخی بر این باورند، کسانی که در جنگ حضور نداشتند، حق ندارند درباره فرماندهان و برنامه‌های آنها در جنگ اظهار نظر کرده و آنها را نقد کنند. گمان نمی‌کنم چنین نظری داشته باشید، نظرتان در این باره چیست؟

ـ من چنین نظری ندارم. البته معتقدم همان‌هایی که در جنگ هم حضور داشتند اگر غیرکارشناسانه و بدون مطالعه نظر دهند، با وجود این که در جنگ بوده‌اند، این کارشان اشکال دارد؛ بنابراین، هر کسی که می‌خواهد درباره جنگ اظهار نظر کند، باید با تحقیق و مطالعه این کار را انجام دهد، چرا که جنگ دامنه گسترده‌ای داشت؛ مثلا کسی که در بعد لجستیکی جنگ حضور داشته است، وقتی درباره مباحث عملیاتی اظهارنظر می‌کند، باید روی اظهارنظر او اندیشید، یا اظهارنظر کسی که فرمانده گردان و لشکر بوده است، درباره کل جنگ، اظهارنظر قابل تاملی است.

بنابراین کسانی که می‌خواهند در جنگ اظهار نظر کنند، باید با مطالعه و تحقیق حرف بزنند. جنگ، یک حادثه کوچک در یک نقطه محدودی نبوده و برای همین، باید توجه داشت که ابعاد گسترده‌ای داشته است.

* به باور شما، رعایت انصاف در نقد و بررسی و مهمتر از همه، حفظ شأن نظرات حضرت امام(ره) در خصوص دفاع مقدس چگونه باید صورت بگیرد؟

ـ به اعتقاد من حضرت امام در فرماندهی و اداره جنگ خیلی عالی و بسیار خوب حرکت کردند. ایشان در سطح کلان خیلی خوب عمل کردند و در انگیزه دادن و روحیه دادن بسیار خوب ظاهر شدند. ایشان مسائل دیپلماسی جنگ را خیلی عالی پیش بردند و در عین حال که شعارهای آرمانی را مطرح می‌کردند، واقع‌بینانه حرکت می‌کردند؛ بنابراین من تاکنون ندیده‌ام که نقدی نسبت به عملکرد و تصمیم‌های امام خمینی(ره) در جنگ مطرح شده باشد و این نقد درست و منطبق بر واقعیات باشد.

* درباره انتقاداتی که به عملکرد فرماندهان وارد می‌شود و برخی می‌گویند که شماری از این عملکردها، حضرت امام(ره) را مجبور به پذیرش قطعنامه 598 کرد، چه نظری دارید. شما پذیرش قطعنامه 598 را تا چه حد ناشی از شرایط بین‌المللی و فشارهای بیرونی می‌دانید و نقش مسائل داخلی و عملکرد فرماندهان را در این زمینه چگونه تحلیل می‌کنید؟

ـ پذیرش صادقانه و تلخ قطعنامه 598 با عنایت الهی به یک معجزه تبدیل شد؛ یعنی امام ( ره ) صادقانه و بر پایه مصلحت جامعه و نظام و در سخت‌ترین شرایط جنگ، قطعنامه را با تلخی پذیرفتند. ایشان در حقیقت، تصمیمی گرفتند که این تصمیم، شکست عراق را در دل خودش داشت و آن تصمیم موجب تحولی در جنگ شد. آن تصمیم امام(ره) تحولی در عرصه جهانی پدید آورد و به جهانیان گفت، این صدام است که به جنگ ادامه می‌دهد. این موضوع نشان‌دهنده خوی تجاوزگری صدام بود و تصمیم امام، این مسأله را به اثبات رساند.

پس از این‌که ما قطعنامه 598 را پذیرفتیم، بار دیگر عراق به ایران حمله و خرمشهر را محاصره کرد. این نشان‌دهنده خوی تجاوزگری صدام بود. اثر مهم دیگری که تصمیم امام(ره) با خود به همراه داشت، این بود که شش سال تبلیغات علیه جمهوری اسلامی ایران را خنثی کرد. زیرا پس از آزادی خرمشهر، آنها مرتب می‌گفتند ایران به عراق تجاوز می‌کند. در واقع امام خمینی(ره) با یک ضربه نهایی، دو اثر مهم در سرنوشت جنگ گذاشتند؛ یکی این‌که کلیه تبلیغات این شش سال را خنثی کرده و دیگر آن ‌که روحیه تجاوزگری صدام را به جهانیان نشان دادند.

از سوی دیگر، پذیرش قطعنامه، باعث تحول عظیمی در جنگ شد و از مسئولان کشور، مردم و جوان‌ها همگی به جبهه‌ها آمدند و صدام دیر متوجه شد که پذیرش قطعنامه، چه انقلابی را در ایران به پا کرد؛ بنابراین، پس از این‌که نیروهای عراقی دوباره وارد خاک ایران شدند، توانایی‌ها چند برابر شده بود و صدام را یک بار دیگر در ایران شکست دادیم. این پیروزی نظامی و آن پیروزی سیاسی، دو ضربه مهمی بودند که پذیرش قطعنامه 598 به دشمن وارد کرد، پذیرش تلخ قطعنامه 598، پیروزی بسیار بزرگ نظامی و سیاسی را برای کشور به ارمغان آورد و آخرین روزهای جنگ با پیروزی آشکار ما به پایان رسید.

* پاسخ شما به انتقاداتی که نسبت به فرماندهان وارد می‌شود، مبنی بر این که آنها امام (ره) را وادار به پذیرش قطعنامه کردند، چیست؟ این نظری است که به هر حال امروز از سوی برخی فعالان و تریبون‌ها مطرح شده است.

ـ اینها عمدتا به دلیل جهل و ناآگاهی این افراد نسبت به شخصیت امام خمینی (ره) است. چنین افرادی امام را یک فرد بدون قدرت تصمیم‌گیری تصور می‌کنند که تحت تأثیر یکی دو نفر قرار می‌گرفتند. در حالی که حضرت ایشان فرماندهان بزرگی داشتند و اگر می‌خواستند می‌توانستند، آن یکی دو نفر را کنار بزنند و از افراد دیگری استفاده کنند. اگر هم بگویند که عملکرد همه افراد، مشکل داشته که این ظلم بزرگی به انقلاب است، حال آن که خود حضرت امام (ره) پس از جنگ می‌فرمایند: شما فرماندهان از بهترین همراهان من بودید.

امام می‌دانستند برخی از افرادی که کمتر به جبهه می‌آمدند یا کمتر نقش داشتند در آینده شروع به انتقام‌گیری از کسانی می‌کنند که جنگ بر دوش آنها بوده است؛ بنابراین، بیشتر افرادی که چنین صحبت‌هایی را می‌کنند یا اصلا در جنگ حضور نداشته‌اند یا از جنگ فرار کردند یا کسانی بودند که نقش کمی در جنگ داشتند و مثلا در سال‌های آخر، به جبهه آمده بودند. برخی از این افراد هم کسانی بودند که در گوشه‌ای از جنگ حضور داشتند یا به آنها مسئولیتی داده شده بود و در مسئولیت‌شان شکست خورده بودند. بیشتر کسانی که چنین مسائلی را مطرح می‌کنند، از جمله چنین افرادی هستند؛ بنابراین، باید ریشه چنین اظهارنظرهایی را در نوعی جهل همراه با عقده‌های روانی جستجو کرد.

* بحث بعدی من راجع به راه‌های تقویت روحیه جهادی است. به اعتقاد شما چه شباهت‌ها و تفاوت‌هایی میان جهاد نظامی با جهاد اقتصادی وجود دارد؟

 ـ از نظر روحی، اینها هر دو یکی هستند. جهاد در اسلام اعم از جهاد نظامی است و ویژگی‌های جهاد چه در بعد نظامی و چه در بعد اقتصادی، خیلی به هم نزدیک و شبیه است و می‌توان از آن جهاد نظامی برای جهاد اقتصادی استفاده کرد. مثلا انگیزه جهادی با انگیزه عادی خیلی فرق می‌کند. انگیزه جهادی، انگیزه برای جلب رضایت خداست و کسی که در مقابله با دشمن یا در مقابل تحریم‌های اقتصادی جهاد می‌کند، به دنبال کسب رضایت خداست. روحیه جهاد نظامی نیز به روحیه جهاد اقتصادی بسیار شباهت دارد و روحیه‌ای است که بسیار ریسک‌پذیر و همراه با توکل و تعقل است. اخلاق جهاد دفاعی نیز خیلی به اخلاق جهاد اقتصادی شبیه است؛ مثل ایثارگری، برادری، همراهی ‌کردن، همکاری ‌کردن و از خود گذشتن.

* ایستادگی در برابر دشمنان، وجه مشترک دوران دفاع مقدس با دوران کنونی است. اما با توجه به تغییر شرایط و روحیات حتی میان برخی سیاستمداران و مسئولان و نیز تغییر ماهیت تهدیدها، آیا قیاس این دو مقطع و شرایط قیاس مع‌الفارق نیست؟

ـ ایستادگی در مکتب امام (ره) و رهبر معظم انقلاب، تبدیل به یک مکتب سیاسی شده و حتی این مکتب سیاسی در روابط بین‌الملل برای خودش جایگاهی پیدا کرده است. روابط بین‌الملل را عمدتا از بعد واقع‌گرایی و آرمان‌گرایی مطرح می‌کردند، اما الان از بعد ایستادگی هم می‌توان به آن نگاه کرد؛ بنابراین، مهم این است که ما قواعد و اصول ایستادگی را در مسائل سیاسی داخلی و خارجی و همچنین مسائل اقتصادی رعایت کنیم. اگر ما این قواعد را رعایت کنیم، ایستادگی که در دوران انقلاب و دفاع مقدس وجود داشت به زندگی امروز ما هم سرایت می‌کند.

* این روزها شاهد موج تحولات در کشورهای منطقه و شمال آفریقا هستیم. مهمترین فرصت‌ها و چالش‌های پیش روی جمهوری اسلامی ایران در این تحولات به نظر شما چیست؟

ـ ما چند موضوع را به عنوان چالش پیش روی داریم؛ یکی از آنها رقبای منطقه‌ای ما مثل ترکیه و عربستان هستند. این کشورها در تلاشند که از این بیداری اسلامی، بهره‌برداری سیاسی بکنند. در حقیقت، عربستان و ترکیه هر کدام با انگیزه‌های خاصی به دنبال بهره‌برداری سیاسی از این حوادث هستند؛ بنابراین، ما می‌بینیم که عربستان، قیام مردم بحرین را سرکوب و از عبدالله صالح حمایت می‌کند، ولی در سوریه در کنار معترضان سوری قرار می‌گیرد.

این نشان می‌دهد که دفاع از آزادی و مردمسالاری برای عربستان مهم نیست و آنها به دنبال منافع کشور خودشان هستند. یا مثلا ما می‌بینیم که ترکیه در بعضی جاها خوب عمل می‌کند اما در جاهای دیگر کاملا به سود آمریکا و رژیم صهیونیستی عمل می‌کند و بعد که دقت می‌کنیم، می‌بینیم که اینها به دنبال بهره‌برداری‌های سیاسی خودشان هستند. این یک چالش است و باید چالش با عربستان و ترکیه در خصوص بیداری اسلامی را به طریقی مدیریت کرد.

مساله دوم خود آمریکایی‌ها هستند که با همه امکانات و با کمک اروپا به دنبال ایجاد انحراف در حرکت عظیم بیداری اسلامی هستند. برای همین، ما یک مبارزه سیاسی هم با آمریکا و غرب داریم که نگذاریم آنها جریان بیداری اسلامی را به سمت خودشان منحرف کنند. هدف ما این است که به معنای واقعی از استقلال، آزادی و مردمسالاری در کشورهای اسلامی دفاع کنیم و به هیچ وجه به دنبال منافع شخصی خودمان نیستیم. ما فکر می‌کنیم اگر این کشورها مستقل شوند و مردمسالاری و آزادی داشته باشند، این موضوع به سود همه کشورهای اسلامی و همه ملت‌های اسلامی است و ما از استقلال آنها دفاع می‌کنیم و نمی‌خواهیم این کشورها به ما و هیچ کشور دیگری وابسته و ذلیل باشند.

* به نظرتان راهکار تعامل ایران با دولت‌های جدید که در جریان این تحولات پدید می‌آید، چیست؟

ـ ایران باید فعالتر برخورد کند. اکنون نوعی ابهام و تردید در رفتار دولتمردان ایرانی هست که ما آن را که در مشی رهبر معظم انقلاب هست‌‌‌‌‌‌‌‌، کمتر در دولتمردان ایران می‌بینیم. دولتمردان ما باید قاطعانه از این امواج بیداری دفاع و روابط فعالتری با تحولات برقرار کنند.

* با غنیمت‌ شمردن فرصت، می‌خواهم چند پرسش هم راجع به مسائل داخلی و جناح‌بندی‌های سیاسی بپرسم. اصلاح‌طلبان یکسری شروط برای حضور در انتخابات مطرح کرده‌اند و برخی نیز بر این باورند که انتخابات بدون حضور این دسته از اصلاح‌طلبان، پررمق نخواهد بود. نظر شما در این زمینه چیست و کدام را بیشتر می‌پسندید: برآورده شدن شرایط این اصلاح‌طلبان و حضورشان در انتخابات یا برگزاری انتخابات بدون حضور آنها؟

ـ من موافقم که همه گروه‌های سیاسی که نظام جمهوری اسلامی و رهبری را قبول دارند، وارد انتخابات شوند، ولی تجربه نشان داده است که گروه‌های سیاسی که با سوءظن و بدبینی وارد صحنه انتخابات می‌شوند، میدان انتخابات را چالشی می‌کنند. گروه‌های سیاسی باید هر نوع سوءظن و بدبینی را در سطح کلان کنار بگذارند و از راه قانونی، حقوق خودشان را دنبال کنند؛ بنابراین، هر نوع سوءظن و بدبینی، موجب چالش‌های جدیدی می‌شود. پیشنهاد من این است که همه گروه‌های سیاسی، بدبینی و سوءظن را کنار بگذارند و با اعتماد به نظام، وارد صحنه انتخابات شوند و فعالیت کنند تا ما انتخابات پرشوری داشته باشیم.

* درباره مذاکراتی که شما با آیت‌الله مهدوی کنی در خصوص حضور نمایندگان‌تان در جبهه متحد اصولگرایان داشتید، مطالبی منتشر شد. چطور شد که شما قانع شدید در آن جبهه نماینده نداشته باشید؟

ـ من قانع نشدم، ولی وحدت را مهم می‌دانم. داشتن نماینده را خیلی مهم نمی‌دانم. همه 8 + 7 می‌توانند نماینده  ما باشند. اصولا وحدت را برای کل کشور، امر مبارکی می‌دانم و این موضوع درباره اصولگرایان هم صادق است. من نزدیک دو ماه است که با آیت‌الله مهدوی کنی جلسه‌ای نداشته‌ام. بعد هم آیت‌الله مهدوی کنی در مصاحبه‌هایشان فرمودند که رضایی می‌تواند نماینده داشته باشد، منتها من هیچ تلاشی برای داشتن نماینده در این جبهه نکردم.

* البته ظاهرا منظور آیت‌الله مهدوی کنی این بود که شما یکی از همان افراد حاضر در ساز و کار 8 + 7 را به عنوان نماینده خودتان انتخاب کنید؟

ـ دیگر در این زمینه صحبتی نشد که حالا آیا یکی از همان افراد، نماینده ما باشد یا این که نماینده جدیدی تعیین کنیم. آقای مهدوی کنی در این زمینه موضوع را روشن نکردند و من هم تلاشی در این زمینه انجام ندادم. البته اگر واقعا ببینیم اعضای 8 + 7 برای مشارکت دوستانی که با ما همراه هستند، جدیت دارند ما هم استقبال می‌کنیم. اگر آنها جدی از ما بخواهند، به خاطر احترامی که برای آیت‌الله مهدوی کنی و جامعتین قایلیم، تلاش در این زمینه را برای خودمان یک تکلیف می‌دانیم.

* اگر این اتفاق نیفتد آیا شما فهرست جداگانه‌ای می‌دهید؟

ـ خیر. مصلحت نمی‌دانم که چند لیست مستقل، شکل بگیرد. اگر بتوان کاری کرد که به تشکیل یک فهرست منجر شود، بسیار خوب است؛ البته من نمی‌توانم جلوی کاندیدا شدن افراد را به صورت مستقل بگیرم. من خودم به دنبال ارایه فهرست جداگانه‌ای نیستم.

* به نظرتان متناسب با دیدگاه‌هایی که دارید و ارایه می‌دهید، از تأثیرگذاری لازم در معادلات سیاسی برخوردار هستید؟

ـ من به همه دولت‌ها کمک کرده‌ام و هیچ دولتی نبوده که به او کمک نکرده باشم. هم اکنون هم با وجود این که انتقاداتی به آقای احمدی‌نژاد دارم، هر کمکی از دستم بربیاید به دولت و همچنین مجلس و قوه قضاییه انجام می‌دهم.

حسین نیک‌پور؛ گروه سیاسی جام جم


روایت فرزندان شهید لاجوردی از روزهای آخر
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٤  کلمات کلیدی: سیاسی ، شهید اسدالله لاجوردی ، خاطرات ، عکس
مسئولان‎وقت از دو هفته قبل می‌دانستند قرار است لاجوردی ترور شود/ مطمئنم پدرم قاتلش را اگر توبه کرده باشد شفاعت می‌کند

شهید لاجوردی در سال 1368 به ریاست سازمان زندانها برگزیده شد اما 8 سال بعد با توطئه محمدرضا عباسی فر، معاون وقت رئیس قوه قضاییه، شهید لاجوردی استعفا داد و چند ماه بعد در روز 1 شهریور 1377 و در بازار تهران توسط گروهک منافقین ترور شد و به شهادت رسید.

آنچه در ادامه می خوانید، روایت دو فرزند شهید لاجرودی از روزهای آخر حیات ایشان و انگیزه های ترور دیده‌بان انقلاب است:

دکتر سید حسین لاجوردی در مورد روزهای آخر حیات پدرش می گوید:

«در نظام ما وقتی مسئولیتی دست به دست می‌شود، نفر بعدی می‌آید و می‌گوید که من یک مخروبه را تحویل گرفتم. وقتی حاج آقا مسئولیت را به آقای بختیاری واگذار کردند، همراه اعضای سازمان زندان‌ها به دیدن مقام معظم رهبری رفتند. آقای لاجوردی به خاطر شکنجه‌هایی که شده بودند، پایشان درد می‌کرد و رفته بودند انتهای سالن نشسته بودند که بتوانند پایشان را دراز کنند. آقای بختیاری شروع می‌کنند به صحبت. آیت‌الله خامنه‌ای می‌گویند، "برای من جای بسی خوشحالی است، چون برای اولین بار می‌بینم که یک مسئولی دارد مسئولیتی را تحویل می‌گیرد و می‌گوید چقدر اینجایی که تحویل گرفته‌ام، جای خوبی است و چقدر زحمت در آن کشیده شده است. انشاءالله که این اخلاق خوب و حسنه به سایر مسئولان ما هم تسرّی پیدا کند."

بعد شروع می‌کنند به تعریف از آقای لاجوردی که "من از اول ایشان را این طوری می‌شناختم و آدم با اخلاصی است" و خلاصه خصوصیات‌ ایشان را می‌گویند و نهایتاً اضافه می‌کنند که کاش ایشان اینجا بود. از میان جمع اشاره می‌کنند که ایشان اینجاست. آقا می‌پرسند "سید! چرا نشستی آنجا؟" ایشان می‌گوید "من پایم درد می‌کند و نمی‌توانم آن را جمع کنم. برای اینکه بی‌احترامی‌نشود، آمده‌ام و اینجا نشسته‌ام". آقا می‌فرمایند "بیایید همین جا و پایتان را دراز کنید. اشکال ندارد".

شهید لاجوردی‌ وقتی می‌خواستند از کار بیایند بیرون، بیشترین حمایت‌ها را از آقای بختیاری کردند و به همه توصیه مؤکد کردند که "آ‌قای بختیاری را تنها نگذارید"، هیچ وقت از حمایت ایشان دست برنداشتند. هر کاری که از دست خودشان یا دوستان همراه‌شان برمی‌آمد، انجام می‌دادند. فکر می‌کنم هیچ تغییری در معاونان آقای بختیاری پدید نیامد که دقیقاً به اخلاق فردی ایشان برمی‌گردد.

آقای بختیاری بارها تکرار ‌کردند که "من راه آقای لاجوردی را ادامه می‌دهم" که این شاید به مذاق بسیاری از مسئولین قوه قضاییه خوش نمی‌آمد. هر جا می‌نشستند، می‌گفتند "من شاگرد آقای لاجوردی هستم، در حالی که ایشان خودشان استاد هستند".

آقای لاجوردی در تمام مدتی که از دادستانی دادگاه انقلاب تهران کنار کشیدند، جز در یک مورد، هیچ وقت حاضر نشدند با کسی مصاحبه کنند. آن یک مورد هم با خبرگزاری جمهوری اسلامی، آن هم به مناسبت 22 بهمن بود که هر چه خبرنگار سعی کرد بحث را به موضوع دادستانی بکشاند، ایشان با نهایت هوشمندی، صحبت را به 22 بهمن کشاندند. همیشه وقتی در مورد این گونه موضوعات از ایشان سئوال می‌شد، می‌گفتند بنای من بر سکوت است و در زیر زمین خانه، به کار خیاطی مشغول می‌شدند.

چه قبل و چه بعد از انقلاب خوابی به این راحتی نکرده بودم

وی می افزاید: آقای لاجوردی ارادت بسیار ویژه‌ای به آقای یزدی داشتند. یکی از آقایان معاونان قوه قضاییه آمده و به ایشان گفته بود که "آقای یزدی می‌گوید من دیگر نمی‌خواهم با شما همکاری کنم" این حرف را جلوی جمع به ایشان می‌گوید. ایشان می‌پرسند "آقای یزدی این طور خواسته‌اند؟" آن فرد جواب می‌دهد "بله" آقای لاجوردی در دو خط و خیلی مختصر استعفانامه‌شان را می‌نویسند.

آقای یزدی واقعا خیلی ناراحت می‌شوند. این چیزی بود که من خودم با گوش‌های خودم شنیدم. از آقای یزدی شنیدم که گفتند "من بسیار ناراحت شدم که چرا ایشان بدون اطلاع من استعفا نامه نوشتند" همین کسی که معاون ایشان بود، بعداً‌ معلوم شد که جزو اصلاح‌ طلب‌هاست. آن موقع تا معاونت بالاترین مسئولین کشوری هم رسیده بود. شاید باید پاسخگوی بسیاری از اتفاقاتی که در قوه قضاییه افتاد، باشد. آقای لاجوردی هم بارها احتمال شیطنت‌ کردن‌های وی را گوشزد کرده بودند. به هر صورت با شیطنت‌های او، ‌آقای لاجوردی استعفا دادند.

روزی هم که از سازمان زندان‌ها بیرون آمدند، گفتند "من تا آخر عمرم دیگر به هیچ عنوان مسئولیت دولتی قبول نمی‌کنم" و به ما هم توصیه مؤکد کردند که "به هیچ عنوان کارهای دولتی را قبول نکنید و خودتان روی پای خودتان بایستید".

اگر درایت‌های ایشان در سال های 60 و 61 نبود، شاید بسیاری از مسئولین فعلی ما شهید شده بودند. ایشان در ریشه کن کردن گروهک‌ها، نقش بسیار تعیین کننده‌ای داشت و به خاطر تلاش‌های ایشان بود که منافقین به این نتیجه رسیدند که دیگر در داخل کشور جایی برای فعالیت ندارند و مردم هم با روشنگری‌های ایشان، در مقابل منافقین گارد گرفتند.

من فکر می‌کنم شهید لاجوردی با این رفتارشان به خیلی‌ از سیاستمداران و مسئولین که همه تلاش و همّ و غمّ‌شان این است که آن صندلی‌ها را سفت و محکم بچسبند و تکان نخورند، معنا و مفهوم زندگی آزادتر را آموختند. ایشان هنگامی‌که با مسئولین بالاتر از خود حرف می‌زدند، به هیچ وجه واهمه‌ای نداشتند و حرف‌شان را خیلی راحت می‌زدند. الان می‌بینیم که خیلی‌ها تلاش می‌کنند به جای جلب رضایت خداوند، رضایت بالادستی‌ها را تأمین کنند.

ایشان هیچ چیزی را به در میان مردم بودن ترجیح نمی‌دادند. مردم را بسیار دوست داشتند و دل‌شان می‌خواست همیشه مردم در آ‌سایش باشند. صبح فردای شبی که برای آخرین بار از سازمان زندان‌ها به خانه برگشتند، مادرم نقل می‌کنند وقتی ایشان از خواب بلند شدند، گفتند "تا حالا در عمرم، چه قبل و چه بعد از انقلاب خوابی به این راحتی نکرده بودم" یک مسئولیت سنگین از روی دوش‌شان برداشته شده بود.

کارهای یدی را خیلی دوست داشتند. بسیاری از روزها، شهرداری کوچه را جارو نمی‌کرد. همسایه‌ها به یاد دارند که ایشان جارو را برمی‌داشت و تا سر کوچه، همه جا را جارو می‌زد و یا مثلاً درخت‌های کوچه نیاز به هرس داشتند. ایشان معطل نمی‌ماند که شهرداری بیاید یا نیاید و خودشان دست به کار می‌شدند. در خانه هم خیلی کار می‌کردند. همه کارهای نجاری خانه را انجام می‌دادند و گاهی هم برای فروش اقلامی را می‌ساختند. دوست داشتند از نظر اقتصادی روی پای خودشان بایستند.

در وصیت‌نامه‌شان خطاب به ما نوشته اند که "به جای کمک گرفتن از دیگران، شما به دیگران کمک کنید. هرگز دست‌تان را به طرف کسی دراز نکنید، بلکه دست دیگران را بگیرید. این طور نباشد که بگویید من چه مشکلات بزرگی دارم، بلکه همیشه بگویید من خدای بزرگی دارم"، اینها چیزهایی بودند که خودشان هم به آنها عمل می‌کردند.

از بچگی به ما یاد دادند که کارهای بازار را انجام بدهیم و در خرید و فروش روسری‌هایی که ایشان می‌دوختند، شرکت داشتیم تا برای امرار معاش، فشاری به برادرهای ایشان نیاید. می‌خواستند که ما خودمان کار کنیم، خودمان پول دربیاوریم و جنس‌ها را برای مغازه‌های ایشان و برادران‌شان آماده کنیم و این باعث می‌شد که زندگی به راحتی بچرخد و مشکلات مالی نداشته باشیم. ایشان حتی یک روز هم در زندگی تحمیل بر دیگران نبودند.

بعضی‌ها دل‌شان می خواست لاجوردی ترور شود

دکتر سید حسین لاجوردی همچنین می گوید: یادم هست در یک مهمانی که در حدود یک ماه قبل از شهادت پدر رفته بودیم، یکی از مسئولین کشوری به من گفت "به همین زودی‌ها پدرت را می‌زنند. شما را به خدا نگذارید به بازار برود". به پدر گفتم و ایشان خندیدند و گفتند "پس دیگر نباید کار کنم و باید زندگی‌ام از جای دیگری تأمین شود، چون می‌خواهند مرا بکشند. خب بکشند. مگر چه می‌شود؟" دیدگاه‌شان به مرگ این طور بود. همیشه حس می‌کردم که مردن در نظر ایشان خیلی راحت است. هیچ گونه ترسی نداشتند.

در سال 60 محافظ‌ها دنبال‌شان می‌آمدند که همراه ایشان بروند اوین، ولی ایشان‌ خیلی‌ وقت‌ها خودشان با تاکسی می‌رفتند. آشناها هم می‌آمدند و می‌نشستند و صحبت می‌کردند و همان انس گذشته را با ایشان داشتند. آنجا کانون عاطفه و محبت شده بود، درست مثل وقتی که ایشان مسئول انجمن اسلامی‌دادگستری بود. آقای فاضل که از مسئولین دادگستری بودند، به مغازه ایشان می‌آمدند و معمولاً رایزنی‌ها در آنجا صورت می‌گرفت. فکر می‌کنم این رفتار ایشان، هم برای خانواده و هم برای دیگران پیام روشنی داشت و آن هم اینکه نباید به دنیا و مقام دلبستگی داشت.

از طرفی هم ایشان می‌دانستند که بودن‌شان برای خیلی‌ها سخت است و چندان بدشان نیاید که اتفاقی روی بدهد. انشاءالله این تصور من اشتباه است، ولی در بعضی از افراد حالت‌هایی دال بر این رضایت را مشاهده می‌کردم، وگرنه با گذاشتن یک محافظ برای ایشان، قضایا خیلی فرق می‌کرد. هر وقت این جور فکرها به ذهن من و افراد خانواده ام می‌رسد، فوراً به این فکر می‌کنیم که بعد از آقا امام زمان(عج)، یک کسی بالای سر این نظام و بالای سر ماست که در صداقت و پاکی اندیشه و رفتارش کوچک‌ترین شبهه‌ای نیست و همین فکر، ما را آرام می‌کند.

ما مطمئن هستیم که یک غفلت‌های عمدی و چشم بستن‌های ارادی به روی حفاظت از شهید لاجوردی بوده، ولی چون رهبرمان بسیار آدم پاکی است و ارزش آن را دارد که هزاران نفر امثال ما، جان‌مان را در راه ارزش‌هایی که معتقد او و ماست، فدا کنیم، همین فکر اسباب آ‌رامش است. در مجموع، هم برای ایشان و هم برای شهید صیاد شیرازی می‌شد پیش بینی‌های حفاظتی کرد.

اگر در بولتن اطلاعات و امنیت کشور آمده که گروهی برای ترور لاجوردی وارد مملکت شده‌، حتماً مشخص است که این ترور در همین یکی دو هفته صورت می‌گیرد و طبیعی است که می‌شد با امکاناتی احتمال خطر را کاهش داد. تهدیدهایی که ایشان می‌شد، مسبوق به سابقه بود، چون ایشان از جوانی درگیر مبارزات بودند و زندگی‌شان به نوعی، اطلاعات امنیتی بود. در یک ماه آخر از ایشان در بازار، شناسایی‌‌های مختلفی انجام شده بود. خودشان می‌گفتند که یک بار یک کسی عکس مرا آورده بود و دنبال من می‌گشت و خودم به او گفتم که من هستم.

گفته بودند از دور تیراندازی کن

وی در مورد نحوه ترور شهید لاجوردی می گوید: تروریست ها عکس‌های جدیدشان را هم داشتند. تیمی‌که مأمور ترور ایشان شده بود، شش ماه در بازار بغداد کار کرده بود. کسی که ایشان را ترور کرده بود، می‌گفت "اگر مرا با چشم بسته دم در مسجد شاه پیاده می‌کردند، آن قدر تمرین کرده بودم که می‌توانستم چشم بسته مغازه ایشان را پیدا کنم."

منافقین چون قبل از انقلاب با شهید لاجوردی در یک زندان بودند و ایشان را خیلی خوب می‌شناختند، به ضارب گفته بودند که "این آدم، قوی و تنومند است و اگر به او نزدیک شوی، تو را می‌پیچاند. از دور تیراندازی کن" واقعاً هم همین‌طور بود. ما هر وقت با ایشان کشتی می‌گرفتیم، مغلوب می‌شدیم. با اینکه مفاصل‌شان زیر شکنجه‌ها صدمه خورده بود، ولی من و اخوی که با ایشان مچ می‌انداختیم، حریف‌شان نمی‌شدیم. خیلی قوی بودند. ورزش را خیلی دوست داشتند و زیاد پیاده‌روی می‌کردند. به هر صورت ایشان شش ماه بود که به بازار می‌‌رفتند و در این فاصله هم منافقین، آن تیم را دقیقاً تمرین داده و به ایران فرستاده بودند.

در اطراف خانه هم رفت و آمدهای مشکوکی بود. ما خودمان شاهد این قضیه بودیم که مسئولین بالاتر را در جریان می‌گذاشتند که سر کوچه رفته‌ام و دو موتورسوار مشکوک منتظر من بودند و لذا برگشتم. مدتی موضوع ربودن ایشان مطرح بود. به قدری اینها نسبت به آقای لاجوردی کینه داشتند که فردای روز تدفین که به قطعه 72 تن رفتیم، دیدیم سرایدار آنجا می‌گوید اینها آمده‌اند و به من یک رقم خیلی درشتی پیشنهاد کرده‌اند که دزدگیرها را قطع کنم که نبش قبر کنند و جنازه را ببرند.

ببینید اوج کینه و حقارت تا چه حد است. یادم هست که فقط در دادگاه ضارب را دیدم. یک جوان کم سن و سال بود و بسیار از این کاری که کرده بود، متأثر بود. واقعاً توبه کرده بود. به او وعده وعیدهای زیادی داده و در اردوگاه هم بلاهای زیادی سرش آورده بودند که گفتن‌شان صحیح نیست و همه اینها در اعترافات او در پرونده‌اش هست. حتی به او گفته بودند تو خیلی مقامت بالاست که به بعضی از توفیق‌ها دست پیدا کرده‌ای و خلاصه از نظر شخصیتی او را کاملاً تسخیر کرده بودند.

او نوجوانی بود که هیچ چیز نمی‌دانست. وقتی در زندان کتاب‌هایی را به او دادند و صحبت‌های ما را می‌شنید، واقعاً متأثر شده بود. وقتی هم که می‌خواستند اعدامش کنند، واقعاً روز خوشی برای ما نبود؛ ولی مسئله این بود که او دو نفر دیگر را هم کشته بود و خانواده‌های دیگر گذشت نکرده بودند. برای ما روز خوبی نبود، چون یک خانواده دیگر هم عزادار می‌شد و صدمه می‌خورد. به او گفتم "اگر واقعاً قلباً توبه کرده باشی، خداوند از تو می‌گذرد، همان طور که اگر آقای لاجوردی خودشان هم بودند، شک ندارم که از تو می‌گذشتند، چون ایشان در مورد کسی که با اخلاص توبه کند، حتماً شفاعت می‌کنند"، پدر این روحیه را داشتند و ما بارها این را دیده بودیم.

انتقام و سر به مهر ماندن اسرار

مهندس سید محمد لاجوردی فرزند شهید لاجوردی درباره روزهای آخر حیات شهید لاجوردی می گوید: موتور سیکلت‌هایی در کوچه رفت و آمد داشت و کشیک می‌داد و پدرم به آقای فرهمند که سر کوچه ما منزل داشتند و مشرف به کوچه ما بود، زنگ می‌زدند و وضعیت را جویا می‌شدند یا تلفن‌های مشکوک مختلفی که به خانه‌مان می‌شد. گاهی هم ایشان هنوز پا از خانه بیرون نگذاشته، برمی‌گشتند، چون مشاهده می‌کردند که از طرف منافقین کمین شده.

ایشان روز یکشنبه اول شهریور 77 شهید شدند. روز جمعه قبل از آن که ما با ایشان بودیم،‌ به ما در خانواده گفتند بیایید عکس آخر را بگیریم. ما قبلاً هیچ وقت از ایشان چنین تعابیری را نشنیده بودیم. این اولین و آخرین باری بود که ما چنین تعبیری را از ایشان شنیدیم و الان ما این عکس آخر را داریم.

حتی روز یکشنبه صبح که داشتند از منزل خارج می‌شدند، وصیت‌نامه‌شان را از دِراوِر درآورند و مجموعه‌ای از کاغذهایشان را پاره کردند، بعضی از اصلاحات را انجام دادند و بسیاری از کارهایی را کردند که انسان موقعی که می‌خواهد به یک مسافرت طولانی برود، انجام می‌دهد. انگار داشتند آماده می‌شدند و بعد خانه را ترک کردند. من شب قبل از شهادت ایشان به دیدنشان رفتم. ساعت 11 شب بود و ایشان در زیرزمین مشغول کار بودند. یک الهام عجیب باطنی هم بر من مستولی شده بود و توی بحر ایشان رفته بودم. منزل ما از حاج آقا فاصله داشت و من به‌رغم میل خودم، ناچار شدم پس از اندکی از ایشان خداحافظی کنم و بروم.

وقتی خبر شهادت را دریافت کردم، در شرایط بسیار بدی قرار داشتم. یکی از دوستانم که الان هم با هم ارتباط داریم، به من تلفن زد و گفت "محمد! توی بازار چه خبر است؟ می‌گویند در اطراف مغازه پدرت تیراندازی شده است." من ناگهان تکان خوردم و شروع کردم به تماس گرفتن با بازار، ولی از آن طرف کسی جواب نمی‌داد. بالاخره بعد از تلاش‌های بسار توانستم با پسرعمه‌ام که در آن حوالی حضور داشت، تماس بگیرم و فهمیدم جداً خبرهایی هست.

در میانه راه به من گفتند که پدرم زخمی شده‌اند و بهتر است که بروم بیمارستان سینا. وقتی به آنجا رسیدم، کشوهای سردخانه را که بیرون کشیدند، پیکر ایشان را دیدیم که از ناحیه سر و چشم راست گلوله خورده و فرق‌شان شکافته شده بود. پیکرشان کاملاً غرق به خون شده بود. از این منظره فوق‌العاده متأثر شدم و روزهای متوالی تحت تأثیر آن منظره بودم.

به من گفتند که ایشان زخمی است و ناگهان در بیمارستان،‌ مرا با چنین منظره‌ای روبرو کردند که اثر فوق‌العاده عمیقی روی من گذاشت. درست است که ایشان از لحاظ فیزیکی خیلی در کنار ما نبودند، اما مظلومیت‌شان واقعاً روی من تأثیر عجیبی داشت. من یک ساله بودم که ایشان مبارزات سیاسی‌شان را آغاز کردند و ما دوستان ایشان را می‌شناختیم و ارادتی را که ایشان نسبت به آنها ابراز می‌کردند اما یک‌باره مواجه شدیم با سیلی از نامهربانی‌ها،‌ و به بهت و حیرت و بی عملی در مقابل جو منحرف حاکم ناجوانمرد که سوار خرمراد هوس ترکتازی می کردند آن هم بعد از این همه سال و امتحان پس دادن‌ها و وضعیت عجیبی که ایشان پیدا کردند، واقعاً دل همه ما را به درد می‌آورد و من عمیقاً از این ناسپاسی‌ سنگینی که در حق‌شان شد، رنج می‌بردم.

اما بی انصافی است اگر به یاد نیاوریم و قدران نباشیم درایت و هوشمندی رهبری در تمام این دوران سخت میانی را که امام و یاران اصل و سابقه دارش را زیر خاکی می‌خواست یا حداکثر در موزه ها و در این موضوع خاص پیام رسای ایشان به مناسبت شهادت این سرباز نظام.

شهادت لاجوردی حاصل توطئه جمعی بود

حقیقت قضیه این است که ما باید برگردیم به وضعیت اطلاعاتی کشور در آن دوره و آن جریانی که در وزارت اطلاعات اتفاق افتاد و ماجرای سعید امامی و امثال آن. من اعتقاد دارم که یک کودتای اطلاعاتی سنگین اتفاق افتاد و دقیقاً این را در دادگاهی که منافقین را محاکمه می‌کردند،‌ ابراز کردم. گفتم در اینجا منافق نیست که باید محاکمه شود، بلکه کسان دیگری باید بیایند و در جایگاه متهم بنشینند و پاسخگو باشند، به این عبارت که شاهد بودیم این دو نفری که در عراق با انواع اسلحه از قبیله کلت و امثال آنها آموزش دیده بودند، یک نوبت دیگر هم به این طرف مرز آمده و عملیاتی را علیه نیروهای ارتش اجرا کرده و به سلامت به پایگاه‌های خودشان برگشته بودند و این بار دوم بود که به این طرف اروند می آمدند.

من موضوع را از طریق شرکتی که در آن کار می‌کردم و ارتباطی که با شرکت نفت و حراست شرکت نفت در آبادان داشت، پیگیری کردم. این منافق موقع برگشت به عراق، از شدت خستگی در آبادان، زیر درختی چرت می‌زد که مأمور حراست شرکت نفت او را دستگیر کرد و به تهران برگرداند.

من با مسئول حراست آنجا صحبت کردم. او به مناسبت رابطه‌ای که با مسئولین عالی‌رتبه شرکت وابسته به سازمان ما داشت، به شرکت ما آمد و من با او صحبت و از کم و کیف جریان اطلاعات بیشتری پیدا کردم و به استناد همین مستندات، به اعتقاد خودم نسبت به شهادت حاج آقا مبنی بر اینکه همه اینها حاصل یک توطئه از پیش طرح شده بود، یقین بیشتری پیدا کردم، چون مقارن همان ایام ما شاهد از میان برداشته شدن سردار شهید، صیاد شیرازی هم بودیم و در مورد ایشان، هیچ اثری از ضارب به جا نماند.

وجه مشترک این دو نفر این بود که یکی در لباس نظامی و دیگری در کسوت امنیتی، مبارزه سنگین و قاطعانه ای را علیه منافقین اداره کرده بودند. در عملیات مرصاد، نقش اصلی را برای سردار شهید صیاد شیرازی قائل هستیم و برای حاج آقا، این شهید امنیتی نظام، در سال‌های قبل و بعد از انقلاب، مبارزه علیه منافقین را سرنوشت ساز می دانیم.

به نظر من، این یک همدستی بین جریان‌های مختلفی بود که دنبال انتقام از ایشان و سر به مهر شدن بسیاری از اسرار امنیتی برای همیشه بودند. هم بخش‌هایی از نقش آفرینان سیاسی وقت، هم سازمان منافقین انقلاب و هم البته آن جریان ناسالم که هنوز هم عقاید خودشان را دنبال می‌کنند، با مشارکت علیه نظام دست به تحصن زدند و به عنوان مسئولین نظام و در موضع نمایندگی مجلس، بسیار تلاش کردند نظام را ساقط کنند.

آنها به رغم سمت و پست و مسئولیتی که در نظام داشتند، تبدیل به اپوزیسیون نظام شدند. اینها با همفکری یکدیگر، توطئه سنگینی را علیه نظام چیده بودند که بحمدالله دست‌شان رو شد، هر چند ایادی و عمله و اکره زیادی را هم برای خودشان فراهم کرده بودند، خیانت‌های سنگینی را مرتکب شدند و هنوز هم دارند همان هدف ها را دنبال می‌کنند. گرچه دیگر دست‌شان از بسیاری دستاویزها کوتاه است اما غریق دنبال هر دست آویزی است.


روایت هاشمی رفسنجانی از عزل آیت ‌الله منتظری:
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٩  کلمات کلیدی: سیاسی ، اکبر هاشمی رفسنجانی ، حسینعلی منتظری ، خاطرات

روایت دست اول آیت‌الله‌ هاشمی‌ رفسنجانی و دست‌نوشته‌های آن زمان مطلبی است که محققین و مورخین در پی آن بوده‌اند.

 برنا: کتاب کارنامه و خاطرات ۱۳۶۸ آقای‌ هاشمی‌رفسنجانی در نیمه دوم امسال به بازار کتاب عرضه خواهد شد. این کتاب جدید که در ادامه سلسله خاطرات رونوشت آیت‌الله‌ هاشمی‌ رفسنجانی انتشار می‌یابد، به اهتمام علی لاهوتی (فرزند فاطمه‌ هاشمی) ‌تدوین و آماده انتشار شده است. 
علی لاهوتی درباره این کتاب گفت: مهم‌ترین فراز دست‌نوشته‌های سال ۶۸ ایشان، مسایل مربوط به عزل آیت‌الله منتظری از قائم مقام رهبری، ارتحال بنیانگذار جمهوری اسلامی ‌و همچنین جلسه تاریخ‌ساز نیمه خرداد و انتخاب آیت‌الله خامنه‌ای است. 
وی ادامه داد: تاکنون روایت‌های بسیاری از جلسه مهم و سرنوشت‌ساز چهاردهم خرداد ۱۳۶۸ و انتخاب آیت‌الله خامنه‌ای به‌ عنوان رهبر جمهوری اسلامی ‌انتشار یافته ‌است، اما روایت دست اول آیت‌الله‌ هاشمی‌ رفسنجانی و دست‌نوشته‌های آن زمان مطلبی است که محققین و مورخین در پی آن بوده‌اند. 
وی افزود: در این کتاب سفر ایشان به مسکو و دیدار با گورباچف (آخرین رهبر اتحاد جماهیر شوروی) و بازتاب‌های بین‌المللی آن، انتخاب ریاست جمهوری، شورای بازنگری قانون اساسی و تمرکز در قوای سه گانه و حذف پست نخست‌وزیری، انتخاب و معرفی کابینه سازندگی به مجلس و گرفتن رأی اعتماد، نحوه تصمیم‌سازی و تصمیم‌گیری‌های کلان کشوری پس از رحلت امام خمینی (ره)، آرایش نیروهای سیاسی و نحوه تعامل آنان با دولت سازندگی و بسیاری مطالب مهم دیگر ذکر شده است. 
لاهوتی ادامه داد:‌‌ همان گونه که می‌دانید، آیت‌الله ‌هاشمی‌رفسنجانی در سال ۶۸ جانشین فرمانده کل قوا باحکم امام خمینی (ره)، نایب رییس مجلس خبرگان رهبری، رییس قدرتمند مجلس شورای اسلامی ‌و سپس رییس جمهور مقتدر دولت سازندگی بود. 
نوه آیت‌الله ‌هاشمی‌رفسنجانی با اشاره به برنامه دفتر نشر معارف انقلاب برای انتشار هر سال یک مجموعه خاطرات گفت: تاکنون کتاب‌های دوران مبارزه، انقلاب و پیروزی، انقلاب در بحران، عبور از بحران، پس از بحران، آرامش و چالش، امید و دلواپسی، اوج دفاع، دفاع و سیاست و کتاب پایان دفاع و آغاز سازندگی به چاپ رسیده است. کتاب اخیر که در نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران رونمایی شد؛ اکنون به چاپ پنجم رسیده‌ است. 
وی علت استقبال پژوهشگران و علاقه‌مندان تاریخ معاصر به کتاب‌های کارنامه و خاطرات آیت‌الله ‌هاشمی ‌رفنسجانی را موقعیت منحصر به فرد و خاص سیاسی ایشان و نگاشته شدن یادداشت‌ها در زمان گذشته و لحن صمیمی‌ و خودمانی و بدون سوگیری و تکلف یادداشت‌ها و نقش موثر ایشان در رویدادهای کشور دانست. 
کتاب کارنامه و خاطرات ۱۳۶۸ از طرف دفتر نشر معارف انقلاب دی ماه امسال به بازار نشر عرضه می‌شود.

رهبر انقلاب دست چه کسی را بوسید؟
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٢  کلمات کلیدی: خاطرات ، مقام معظم رهبری ، امام خمینی(ره)

خاطره ای ناشنیده از زمان ریاست جمهوری آیت الله خامنه ای

بعد از این ماجرا بود که پزشکان زیادی دعوت شدند. حتی در یک نوبت چند دکتر از خارج از کشور آوردند. امام حدود یک ماه تحت نظر کامل بودند. بعد از آن رادیو اسرائیل و رادیو امریکا اعلام کرده بودندکه امام بیمار و رو به مرگ است! اینجا بود که خود امام پیشنهاد کردند یک برنامه ملاقات عمومی برای ایشان گذاشته شود و...

بولتن نیوز: یکی از بخش­ های جذاب تاریخی خاطرات افراد صاحب اعتبار است که از آن به عنوان سند دست اول تاریخی استفاده می ­شود. هر چه راوی این خاطرات به راس هرم حکومت نزدیک ­تر باشد، خاطرات او جالب ­تر و خواندنی ­تر است. در این میان خاطرات افراد تشکیل دهنده گارد حفاظتی رهبران حکومت­ های مختلف از اعتبار خاصی برخوردار است؛ چرا که آنها به لایه­ های زیرین وقایع و اتفاقات بسیار خصوصی سران مملکت اشراف دارند. در این میان رجوع به خاطرات یکی از محافظان امام خمینی می ­تواند در بر دارنده نکات مهم تاریخی باشد.

حاج حسین سلیمانی یکی از افراد حلقه اول محافظان امام بود که در سال­ های61 تا 66 به توفیق خدمت در این جایگاه نائل شد. ایشان در خاطرات خود از امام، به دو واقعه اشاره می ­کنند که می­ تواند ما را در شناخت بیشتر از ابعاد شخصیتی رهبر معظم انقلاب، حضرت آیت ­الله خامنه ­ای ، کمک کند. این دو خاطره را از زبان ایشان می­ خوانیم:

«از سال 61 و 62 به بعد که بنده محضر امام بودم، مشاهده کردم که یک تیم پزشکی قوی، متشکل از ده پانزده پزشک حاذق و با تجربه در آن­جا مستقر هستند و حتی پزشکانی از اصفهان نیز در آن­جا بودند. دکتر پورمقدس هفته ­ای یک شب در بیت می ­ماندند. هر شب دو دکتر کشیک داشتند و پرستارهای زیادی هم آنجا مستقر بودند. در آن مقطع، پزشکان در بالای حسینیه بودند. زنگی هم از داخل دفتر و منزل حضرت امام به اتاق پزشکان وصل بود تا اگر مشکل به وجود آمد، فوراً اطبا را خبر کنند و خود را به امام برسانند.

پزشکان هر روز راس ساعت هشت یا هشت و پنج دقیقه که حضرت امام خلاصه اخبار را گوش می­ کردند، امام را معاینه می ­کردند و نتیجه را ثبت می­ نمودند. در ماه رمضان سال 64 یا 65 بود که امام وقتی قبل از ظهر (حدود ساعت ده و یازده) برای مسواک زدن می ­روند، سرشان گیج می خورد و به زمین می­ افتند! زنگی را که برای این منظور تعبیه شده بود می ­فشارند. دکتر پورمقدس که نوبت کشیکش بوده با همان لباس استراحتش بالای سر امام می­ رود و می ­بیند که ایشان روی زمین افتاده است. تنفس سینه به سینه و دهان به دهان می ­دهند و بعد هم کپسول اکسیژن می ­آورند. بعد امام را با برانکارد به بیمارستان بردند و حدود یک ماه ایشان در آنجا بستری بودند که البته کسی از این ماجرا مطلع نشد.

وقتی امام بستری بودند، آقای خامنه ­ای به دیدنشان آمدند و بنده هم حضور داشتم. در آنجا حاج احمد آقا قضیه را توضیح دادند و گفتند که این آقای دکتر پورمقدس، آقا را نجات دادند. در همان موقع آقای خامنه­ ای برخاستند و به سمت دکتر رفتند. خم شدند و به زور دست پزشک را بوسیدند! (این حاکی از این است که رهبر انقلاب از طرفی چقدر به حضرت امام علاقه داشتند که دست پزشک ایشان را که باعث شده نسبت به درمان امام کاری انجام بدهند، می ­بوسند و از طرف دیگر نشان از تواضع و فروتنی و اخلاق ایشان است.)

بعد از این ماجرا بود که پزشکان زیادی دعوت شدند. حتی در یک نوبت چند دکتر از خارج از کشور آوردند. امام حدود یک ماه تحت نظر کامل بودند. بعد از آن رادیو اسرائیل و رادیو امریکا اعلام کرده بودندکه امام بیمار و رو به مرگ است!  اینجا بود که خود امام پیشنهاد کردند یک برنامه ملاقات عمومی برای ایشان گذاشته شود. لذا خانواده ­های شهدا دعوت شدند و امام در جمع آنان صحبت کردند. حتی در سخنانشان ابراز کردند که می­ گویند فلانی مریض است و...»

مجتبی شایسته ­نیا

منبع: خاطرات حاج حسین سلیمانی از محافظان حضرت امام، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، صص 59 و 60 و 92


سه خاطره از رضاشاه/ سه چیز را خیلی دوست می‌داشت: تریاک، پول و قدرت
ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۸  کلمات کلیدی: خاطرات ، رضا شاه
 خاطراتی از رضا خان پهلوی به نقل از کتاب خاندان پهلوی به روایت اسنادجلد اول: رضاشاه

1
یک روز در مسافرت رضاشاه به مازندران در یکی از پیچ‌های گردنه جاجرود پیرمردی دهاتی ناگهان جلوی اتومبیل اوپیدا شد ود ستش را از شیشه اتومبیل داخل کرد. او از جا پرده و با هفت‌تیری که همیشه کنار اتومبیلش بود به وی شلیک کرد و پیرمرد افتاد.

سپس پیاده شد و به آجودانش گفت او را کاوش کنید. همانطور که پیرمرد مشغول جان کندن بود او را تفتیش کردند و جز مکتوبی که به زمین افتاده بود چیزی نیافتند که در آن دادخواهی از رفتار امنیه کرده بود اما رضاشاه بدون اینکه متأثر شود سوار شد و به راه افتاد.

 رضا شاه

2
رضاخان سه چیز را خیلی دوست می‌داشت، تریاک، پول، کبکبه و عظمت و قدرت. برای این سه چیز بی‌اختیار بود و خودداری در راه آنها برایش غیر ممکن بود. یک روز موقعی که برای افتتاح راه شوسه اهواز را می‌پیمائید دو ساعت از موقع تریاک غروبش دیر شده بود. او بر کشتی کوچک کمپانی نفت سوار شد تا او و همراهانش را به آن طرف رود کارون عبور دهد، کشتی در آن طرف رودخانه مانور می‌کرد که در کنار جایگاه مخصوص توقف کند. او دیگر تحمل این دقایق ناچیز را نداشت و بی‌اختیار فحش می داد که چرا معطل می‌کنند. بالاخره نتوانست بیش از این صبر و خودداری کند ناگهان عقب رفته و از بالای عرشه کشتی خیزی گرفته و بر روی ساحل پرید.

وزیر دربار نیز پشت سر او به ساحل جست و هر دو با هم سوار اتومبیل شده و به وصال تریاک رفتند.

 رضا شاه

3
چندین سال قبل از وقایع شهریور 1320 رضاشاه به مشهد رفت، البته رفتن به مشهد تشریفات خاصی داشت و این مسافرت هر چند سال یکبار روی ملاحظات سیاسی عملی می‌شد.

شاه در منزل حاج کاظم کوزه‌کنانی که از تجار درجه یک و ثروتش زبانزد عام و خاص بود وارد شد... چند روزی از توقف شاه به مشهد گذشت، ‌تا آنکه یک روز با همراهان خود که «کوزه کنانی» هم در ردیف آنها بود در باغ منزل شروع به گردش کردند و رضاشاه که از طرز ساختمان آنجا خوشش آمده بود گفت:

«حاجی عمارت قشنگی داری، واقعاً من خوشم آمد!» البته غرض از این تمجید این بود که «کوزه کنانی» فوراً بگوید: «اعلیحضرتا قابلی ندارد پیش‌کش می‌کنم!» ولی حاجی کاظم در پاسخ شاه می‌گوید: ‌«قربان، جان‌نثار خیلی زحمت کشیده، تا مورد نظر همایونی واقع شده است»!

چند دقیقه بعد کوزه‌کنانی درصدد برآمد تا کدورتی را که شاه در دل گرفته بود رفع کند، و برای این کار بهتر از موضوع کارخانه سیگار چیزی به خاطرش نرسید، بدین جهت گفت: ‌«اعلیحضرتاف جان نثار اقدام به وارد کردن کارخانجات سیگار کرده و اکنون روزی هزار نفر در آن کار می‌کنند» حاج‌کاظم طوری این موضوع را گفت و وانمود کرد که از این کارخانه غرض خدمت به میهن است و می‌خواست از این راه مورد لطف شاه واقع شود!

رضا خان که از کوزه‌کنانی سرقضیه منزل دلخوشی نداشت گفت: «چرا هزار نفر را بدون جهت به کار بیهوده‌ای واداشته‌ای؟! ترا به کارخانه وارد کردن چه!» حاج کاظم را ترس زیادی فراگرفت و تا آخرین لحظه توقف شاه، خویشتن را پنهان کرد.

دو روز بعد رضاشاه به تهران آمد و دستور تهیه کارخانه دخانیات را صادر کرد و سیگار و توتون منحصر به دولت شد. او در اولین وهله دستور بستن کارخانه کوزه‌کنانی را داد تا انتقام خود را از مردی که از خواهش او سرپیچی کرده است بگیرد....


ماجرای امام موسی صدر و مغازه مشروب فروشی
ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٦  کلمات کلیدی: امام موسی صدر ، خاطرات

در یکی از خیابان­های لبنان می­رفتیم که باران شدیدی در گرفت. برای در امان ماندن از باران به زیر چادر مغازه ­ای رفته و از آن جا به داخل مغازه رفتیم. شاهد صحنه­ ای جالب شدیم، در یک طرف مغازه بطری­ های الکل و مشروب کنار هم چیده شده و در طرف دیگر عکس حضرت علی (ع) نصب بود!...

بولتن نیوز: آیت الله سید موسی صدر در 14 خرداد 1307 در شهر قم متولد شد و در همان شهر دروس ابتدایی و متوسطه را گذراند. سید موسی در قم و نجف از محضر علمای بزرگی همچون مرحوم آیت ­الله بروجردی، امام خمینی، علامه طباطبایی، سید ابوالقاسم خویی، سید محسن حکیم و سید احمد خوانساری درس طلبگی آموخت. تحصیلات عالی خود را در دانشگاه تهران و در مقطع کارشناسی رشته اقتصاد به پایان رساند. او هم­چنین به زبان­های انگلیسی، فرانسه و عربی آشنا بود.

ایشان پس از فوت مرحوم علامه آیت الله سید عبدالحسین شرف­الدین(زعیم شیعیان لبنان) طبق وصیت ایشان و به دعوت قاطبه شیعیان لبنان، به همراه خانواده به لبنان مهاجرت کرد. امام موسی صدر رهبر معنوی شیعیان و موسس و رئیس مجلس اعلای شیعیان لبنان بود که برای امور رفاهی و فرهنگی مردم جنوب لبنان خیلی تلاش می­کرد.او در بر انگیزاندن مردم علیه صهیونیزم نقشی موثر داشت. وی در تاریخ سوم شهریور ماه سال 1357 به لیبی سفر کرد و پس از سفر به لیبی در حالی که قصد عزیمت به ایتالیا را داشت، به همراه دو یارش، شیخ محمد یعقوب و عباس بدرالدین مفقود شدند.

خانم مرضیه حدیدچی ضمن ذکر خاطره­ای از امام موسی صدر عمق دید و شناخت ایشان از جامعه لبنان را این­گونه وصف می­کند:

روزی با برادری در یکی از خیابان­های لبنان می­رفتیم که باران شدیدی در گرفت. برای در امان ماندن از باران به زیر چادر (سایه بان) مغازه ­ای رفته و از آن جا به داخل مغازه رفتیم. شاهد صحنه­ ای جالب شدیم، در یک طرف مغازه بطری­های الکل و مشروب کنار هم چیده شده و در طرف دیگر عکس حضرت علی (ع) نصب بود!!

گفتم: «این دیگر چه وضعی است که در یک طرف مشروب و در طرف دیگر عکس حضرت علی (ع) است؟!» مغازه ­دار گفت: «من الحمدلله شیعه هستم! و این کارم(مشروب فروشی) به خاطر ارتزاق و تامین معاش خانواده است و خودم استفاده نمی­کنم!»

از آن­چه در آن مغازه دیدم و شنیدم خیلی متاثر شدم. روزی به امام موسی صدر گفتم: «چرا شما برای این موضوع فکری نمی­ کنید؛ در جنوب لبنان که همه شیعه و مسلمانند و به مسجد می­روند و نماز می­خوانند، چرا مسلمانان به شغل­های حرام مشغولند. من خود شیعه ­ای را دیدم که در مغازه مشروب فروشی­ اش عکس علی (ع) را نصب کرده بود و می­ دانم در بیشتر خانه ­هایشان نرد و قمار بازی می­کنند.»

امام موسی صدر پاسخ قابل تاملی داد: «باید آرام آرام پیش رفت. ما تا الآن که روی این­ها کار کرده ­ایم توانسته­ ایم به ایشان بفهمانیم که مبارزه هم جزء اسلام است، در مقابل دشمن ایستادن هم جزء اسلام است، تنها ادعای خالی برای مسلمانی و شیعه بودن کافی نیست، عمل هم می­خواهد. فعلا آن­ها را تا اینجا رسانده­ ایم. حالا زود است که به ایشان بگوییم زنت باید حجاب داشته باشد، فرزندانت نباید فیلم مستهجن ببینند، نباید مشروب بخورید و یا خرید و فروش کنید. پیغمبر اکرم(ص) پس از ده سال از رسالتش به اصحابش دستور مهاجرت دادند و فرمودند: «قولوا لا اله الا الله تفلحوا» و ...»

درک سخنان امام موسی صدر در آن روز برایم سخت بود، ولی پس از مدتها زندگی کردن در میان این مردم، خود به درستی و صحت سخنان صدر رسیدم و دریافتم که او تا این جا چه راه سختی را پیموده است.

 

مجتبی شایسته­ نیا

منبع: خاطرات مرضیه حدیدچی(دباغ)، انتشارات سوره مهر، صص120 تا


خاطرات یک تکاور از دوران دفاع مقدس
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۱  کلمات کلیدی: جبهه وجنگ ، دفاع مقدس ، خاطرات

تیپ تکاور ذوالفقار با شروع جنگ تشکیل شد و این تیپ قبل از جنگ وجود نداشت و بنا به نیاز جنگ تشکیل شد. این یگان از تجهیزت سبک بهره می‌گرفت ولی نیروهای آن از افرادی زبده تشکیل شده بود که از طرف ستاد ارتش مشخص شده بودند که با دادن اختیاراتی به فرمانده این تیپ شهید یعقوب علیاری ماموریت داده شد تا این واحد را در لشکر ذوالفقار راه‌اندازی کند و من هم افتخار داشتم در اولین گردان این تیپ حاضر باشمو پس از شهید یعقوب علیاری فرمانده تیپ به عهده من واگذار شد.

امیر رحمانی که در طول جنگ با سمت‌های مختلف از قبیل فرماندهی گردان 174، فرماندهی گردان یک تیپ تکاور ذوالفقار، فرمانده عملیات هوابرد، فرمانده لشکر 64 ارومیه در قالب یک نظامی در جنگ حضور داشته و در طول این مدت پنج بار مجروح شده است، اما به خاطر علاقمند‌ی به دفاع از آب و خاک اسلامی هیچ گاه از ادامه راه منصرف نشده است.

امیر سرتیپ دوم بازنشسته رحیم رحمانی، فرمانده تیپ ذوالفقار در دوران دفاع مقدس در گفت‌وگویی با ایسنا با یادآوری خاطرات دوران دفاع مقدس گفت: زمانی که جنگ به ما تحمیل شد من هم مانند دیگر کسانی که در ارتش مشغول خدمت بودند به عنوان یک سرباز مملکت که خواهان انقلاب اسلامی بودم از ابتدای جنگ به صورت داوطلب با اولین واحد اعزامی گردان 144 لشکر 21 حمزه از تهران حرکت کردم و به مقابله با دشمن رفتیم.

امیر رحمانی که در طول جنگ با سمت‌های مختلف از قبیل فرماندهی گردان 174، فرماندهی گردان یک تیپ تکاور ذوالفقار، فرمانده تیپ ذوالفقار فرمانده عملیات هوابرد، فرمانده لشکر 64 ارومیه در قالب یک نظامی در جنگ حضور داشته ودر طول این مدت پنج بار مجروح شده است اما به خاطر علاقمند‌ی به دفاع از آب و خاک اسلامی هیچ گاه از ادامه راه منصرف نشده است.

امیر رحمانی ادامه داد: جنگ به ما تحمیل شد و این مساله را همگان می‌دانند. بعد از انقلاب به خاطر مسائلی که در هر انقلاب پیش می‌آید اشخاصی جابه‌جا می‌شوند و سازمان‌هایی تغییر شکل پیدا می‌کنند، درگیر‌ی‌هایی که پیش می‌آید موافق و مخالفانی دارد که در قالب همکاری یا عدم همکاری و حتی به صورت کودتا برای به راه انداختن یک انقلاب شکل می‌گیرد و چون انقلاب ما یک انقلاب اسلامی بود و اکثریت مردم همگام با انقلاب بودند و آسیب‌های داخلی نتوانست آن را از پا بیندازد و چون مرام و عقیده‌ای که در این کشور حاکم شده بود موافق خواست پاره‌ای ابرقدرت‌های جهان نبود؛ بنابراین ابرقدرت‌ها پس از این که تدابیر شان برای انجام کودتا برای براندازی نظام حاکم با شکست مواجه شد به کشور مجاورمان به دیکتاتوری صدام وعده‌هایی دادند و ارتش آن کشور را برای تجاوز به کشور ما ترغیب کردند و و تجاوز به خاک ما صورت گرفت. در این شرایط طبیعی بود که مردم انقلابی ایران هم به مقابله بر می‌خیزند و ارتش هم با توان و شرایطی که آن زمان همزمان با درگیری‌های داخلی کشور داشت بلافاصله به مقابله با این تهاجم پرداخت. ابتدا دشمن راه دشمن را سد کرد و در راه رسیدن اهداف دشمن ابتدا مانع ایجاد کرد و بعد مواضع را تثبیت کرد و دشمن را زمین‌گیر کرد و مانع ادامه پیشروی‌های دشمن در خاک ایران شد.

وی ادامه داد: بعد از زمین‌گیر شدن دشمن طبیعی بود که مردم نیز به کمک ارتش آمدند و سپاه شکل گرفت و ارتش و سپاه توامان به مقابله با تجاوز دشمن پرداختند، ناگفته نماند که در سد کردن دشمن و تثبیت مواضع دشمن کلیه نیروهای نظامی از قبیل نیروهای زمینی، دریایی و هوایی هر کدام در جایگاه خود نقش داشتند و نیروها پس از آن نیروهای مردمی نیز به شکل‌های مختلف ابتدا کمک خدماتی و بعد کمک‌های فنی و سپس با سازماندهی‌های خوبی که شد همگام با ارتش در صحنه‌های نبرد توانستند حماسه‌هایی از قبیل عملیات‌های فتح المبین در بیت‌المقدس و عملیات‌های دیگری که ممکن است زیاد ممکن است معروف عام و خاص نباشد از قبیل عملیات شیاه کوه در قالب مطلع الفجر که قبل از عملیات فتح‌المبین انجام شد.

وی ادامه داد: در عملیات شیا کوه بخشی از عملیات مطلع الفجر بود که توانست به ضعمای ارتش و مدیران جنگ ثابت کند که می‌توان نیروهای مردمی با نیروهای نظامی ادغام شوند و ترکیب مقدس و خوبی را ایجاد کنند.

در عملیات مطلع الفجر شاخه شیاکوه موفق شد ارتفاعات شیاکوه را به طول 12 کیلومتر و عرض 4 کیلومتر تا مرز خانقین از دشمن پس بگیرد و این عملیات بسیار مهم بود که از آن بسیار کم سخن گفته شده است.

وی افزود: این عملیات مختص تیپ تکاور ذوالفقار بود که ادغامی‌های از نیروهای مردمی و سپاه پاسداران نیز در آن حضور داشتند و در پایان این عملیات ضربه مهمی به دشمن زده شد.

وی در خصوص عملیات‌های تیپ تکاور لشکر ذوالفقار نیز گفت: تیپ تکاور ذوالفقار با شروع جنگ تشکیل شد و این تیپ قبل از جنگ وجود نداشت و بنا به نیاز جنگ تشکیل شد. این یگان از تجهیزت سبک بهره می‌گرفت ولی نیروهای آن از افرادی زبده تشکیل شده بود که از طرف ستاد ارتش مشخص شده بودند که با دادن اختیاراتی به فرمانده این تیپ شهید یعقوب علیاری ماموریت داده شد تا این واحد را در لشکر ذوالفقار راه‌اندازی کند و من هم افتخار داشتم در اولین گردان این تیپ حاضر باشمو پس از شهید یعقوب علیاری فرمانده تیپ به عهده من واگذار شد.

وی گفت: این تیپ از افراد داوطلب یگان‌های دیگر و هم چنین درجه داران و سربازان وظیفه داوطلب که خودشان برای حضور در این یگان حضور پیدا کنند تشکیل شد و بلافاصله آموزش‌های لازمه به افراد داده شد و اولین عملیات هم که وارد شدند عملیات مطلع الفجر شاخه شیاکوه بود که با پیروزی انجام گرفت و آوازه تیپ ربه گوش همگان رساند و این تیپ مورد تقدیر قرار گرفت در عملیات فتح‌المبین نیز که نزدیک به 100 روز از عملیات شیاکوه گذشته بود به ما ماموریت داده شد تا از سمت غرب به واحد‌هایی که قصد عملیات داشتند پیوستیم. در این عملیات نیز ما به مامور لشکر 21 حمزه مامور شدیم و در لشکر 21 حمزه نوک حمله عملیات فتح‌المبین به این واحد واگذار کردند و بنده هم افتخار تک اصلی این تیپ تکاور ذوالفقار را داشتم.

این تکاور دوران دفاع مقدس ادامه داد: عملیات شاوریه را انجام دادم. شاوریه از مناطقی بود که همیشه در هر جا که صحبتی از فتح‌المبین می‌شود نام شاوریه هم به دلیل اهمیتش بازگو می‌شود. ما در این منطقه که در دامنه کویر کوه قرار دارد عملیات انجام دادیم که موفق به فتح این منطقه هم شدیم.

وی ادامه داد: در دوران جنگ ما تا جایی که توان داشتیم آمادگی خود را در مقابله با دشمن حفظ می‌کردیم و در عملیات‌ها شرکت می‌کردیم. بعد از عملیات فتح‌المبین در مرحله دوم و سوم پای چپم تیر خورد و ناچارا من را از منطقه خارج کردند و بعد از 20 روز در حالی که دوران نقاهت را می‌گذراندم فرمانده پیشنهاد شرکت در عملیات بیت‌المقدس را دادند که از استراحت و درمان صرفنظر کردم و برای انجام عملیات بیت‌المقدس و آزادسازی خرمشهر به نیرو‌ها پیوستم.

وی ادامه داد: منطقه بیت‌المقدس در زمینی در جنوب غربی کشورمان قرار گرفته است که حدود 5400 کیلومتر مربع در اشغال ارتش عراق بود که در این منطقه وسیع که به اشغال دشمن درآمده بود نیروهای ایران با دشمن 172 کیلومتر جبهه داشتند و رو در روی هم سنگر‌بندی کرده بودند. البته بسته به شرایط منطقه مانند شمال منطقه و یا اطراف خرمشهر، حوالی آبادان استقرار نیروهای عراق شدت بیشتری داشت. در مجموع سه لشکر تقویت شده در حالت پدافندی این منطقه را حفاظت می‌کرد که دشمن یک لشکر را به شمال این منطقه یعنی جنوب کرخه کور مستقر کرده بود و یک لشکر را نیز در اطراف خرمشهر و آبادان و یک لشکر نیز در مرکز این منطقه مستقر کرده بود و نزدیک به 15 تیپ مستقل از قبیل تکاوری، نیروهای ویژه و دیگر نیروها در اختیار این سه لشکر قرار گرفته بود و این منطقه وسیع که نزدیک به 6000 کیلومتر مربع می‌شد را حفاظت می‌کردند.

تیپ تکاور لشکر ذوالفقار به این دلیل که قبل از فتح‌المبین با استعدادی بسیار کم عملیات بسیار مهم شیاکوه را با موفقیت انجام داد در عملیات بیت‌المقدس نیز مسوولیت مهمی به این تیپ داده شد و زمانی که واحد‌های عمده قرار بود از شرق کارون به غرب کارون عبور کنند، طرف غرب کارون بنا به بررسی‌هایی که شده بود تنها یک پوشش ضعیفی از نیروی دشمن حضور داشت و ارتش ایران از این غفلت دشمن خوب بهره‌برداری کرد، علاوه بر این عبور از کارون که در نوع خودش شاهکاری بود برنامه به اینگونه تنظیم شد که در شمال که واحد تا دندان مسلح دشمن رده به رده موضع پدافندی گرفته بود و ماموریت نفوذ به مواضع مستحکم را به واحدی چون تیپ تکاور ذوالفقار و واحد‌های ادغامی ثارالله کرمان دادند. در اینجا بود که تیپ تکاور ذوالفقار توانایی‌های ویژه خود را ارایه داد.

رحمانی همچنین گفت: البته همه نیروها در بخشهای دیگر فداکاری‌های فراوانی کردند، اما چون در این عملیات من در تیپ تکاور بودم و از نزدیک شاهد رشادت تعدادی از نیروهایم که در این عملیات به شهادت رسیدند، بوده‌ام دوست دارم این تلاش‌های شهدای تیپ تکاور ذوالفقار را یادآوری کنم. تیپ تکاور با واحد‌های ادغامی توانست از این مواضع کاملا مستحکم و تادندان مسلح دشمن که رده به رده میادین مین کار گذاشته بود و از دفاع در عمق بسیار وسیعی برخوردار بود عبور کرد و در حدود دو کیلومتر از چپ و راست پیشروی کرد و با دشمن جنگ بسیار سنگین و خونینی کرد. توامان واحد‌ها در حال عبور از کارون بودند؛ یعنی در اینجا یک لشکر عراقی درگیر تیپ تکاور ادغامی با سپاه شد و با کمک خداوند توانستند آرامش بیشتری در اجرای ماموریتشان داشته باشند و این تیپ تکاور با واحد‌های ادغامی 48 ساعت در یک جنگ بسیار نابرابر دشمن را در این محل نگه داشت.

وی افزود: برای پی بردن به این پیشروی و دفاع و نگه داشتن دشمن در موضع از یک گردان که افتخار فرماندهی آن را داشتم دو فرمانده گروهان هجومی از سه فرمانده گروهان شهید شدند و سومی نیز فرق سرش با گلوله شکافته شد. این نسبت در دیگر نیرو‌ها قابل تعمیم است. یعنی این نیرو‌ها آنچنان می‌جنگیدند که دشمن در این منطقه بماند و به سمت تک اصلی نیروها حرکت نکند و خوشبختانه دشمن نیز زمانی متوجه این قضیه شد که عمده نیروها از رودخانه عبور کرده بودند و سرپل خود را تا جاده اهواز خرمشهر ادامه داده بودند؛ یعنی قصد عبور از جاده به سمت مرز داشتند. دشمن نیز که از طرف ما تحت فشار بود و راهش از پشت نیز داشت بسته می‌شد تصمیم گرفت از این محل فرار کند. فرار دشمن نیز دو علت داشت؛ یکی اینکه هدف قرار گرفتن از طرف نیروهای ما و از پایین نیز از سمت نیروهای ایرانی که به سمت مرز در حال پیشروی بودند. آن‌ها می‌خواستند در این شرایط اسارت بزرگی برایشان رخ ندهد. دوم این که نیروهای خود را سریعا به کمک نیروهای مدافع خرمشهر برساند تا نیروهای مدافع خرمشهر تقویت شود و این شهر همچنان در مقابل نیروهای ایرانی حفظ شود.

رحمانی ادامه داد: بعد از این تحرکات دشمن را تا منطقه جفیر تعقیب کردیم و از آن منطقه دو درگیری عمده با نیروهای دشمن داشتیم که ماموریت تیپ تکاور در عملیات بیت‌المقدس خاتمه یافت؛ یکی اینکه حوالی 25 اردیبهشت بود و در منطقه حسینیه جاده‌ای که از طرف جاده اهوار خرمشهر می‌آمد، در آنجا با حرکت‌ نیروهای عظیم دشمن مواجه شدیم. در آن زمان خرمشهر توسط نیروهای ایرانی هنوز آزاد نشده بود. درگیری‌ شدید و خونینی در آنجا ادامه داشت. دشمن قصد داشت با بستن پشت سر نیروهای ایرانی را متوقف و جاده اهواز به خرمشهر را قطع کنند. در اینجا هم تیپ تکاور با این نیرو‌ درگیر شد. در این درگیری نیروهای ما در یک حالت قائم و از دو جهت با دشمن رو به رو شد؛ یک در گیری به موازات جاده اهواز خرمشهر و دیگری عمود بر جاده رخ داد، که طی چندین ساعت جنگ توانستیم ستون دشمن را که چنین قصدی داشت را شکست دهیم و به عقب نشینی وادار کنیم. این قضیه نیز در تاریخ جنگ آمده است.

وی ادامه داد: دیگر این که در عملیات انتهایی دو روز قبل از سقوط خرمشهر گردان ما حوالی دژ 20 مرزی مستقر شده بود. بنده در این منطقه با ستونی از نیروهای زرهی از دشمن که از طرف منطقه هور به طرف خرمشهر و به موازات خط مرزی مواجه شدم که به صورتی غافلگیرانه و در جهت خرمشهر پدیدار شدند. تقریبا نزدیک غروب بود که ما با این ستون زرهی که مجهز به تجهیزات زرهی و تانک بود مواجه شدیم که بلافاصله به شهید یعقوب علیاری که آن زمان فرمانده تیپ تکاور بود اطلاع دادم و شهید علیاری نیز با هماهنگی‌هایی که با فرمانده‌های رده‌های بالا انجام دادند به من ماموریت دادند تا به این ستون دشمن تک کنم.

این جانباز دوران دفاع مقدس اضافه کرد: کاملا مشخص بود که این ستون زرهی دشمن تلاش می‌کرد تا از بالا به پشت نیروهای درگیر با خرمشهر حرکت کند. در این شرایط به این دلیل که فرصت کافی برای هماهنگی با دیگر نیروها حتی دیگر گردان‌های تیپ تکاور نبود از شهید علیاری درخواست کردم تا اجازه دهد گردان ما به صورت مستقل بر نیروهای دشمن تک کند ،چون باید با واحدی عمل می‌کردم که کاملا از ماه‌ها و سال‌ها قبل هماهنگی سازمانی ان را می شناختم . بنابراین با دستور فرمانده تیپ این ماموریت انجام شد و آن هم به این گونه که تقریبا ما با دشمن در دو خط موازی به فاصله سه کیلومتر از یکدیگر قرار گرفته بودیم. واحد دشمن به سمت خرمشهر موضع گرفته بود؛ گویا قرار بود که فردای آن روز به سمت خرمشهر حرکت کند؛ ما هم به موازات دشمن در مرز قرار گرفته بودیم.

در این جا علاوه بر پیش بینی‌های لازم که در هر جنگ باید صورت گیرد ابتکار به خرج دادیم و با یک تدبیر روانی شروع به پرتاب منور بر روی نیروهای دشمن کردیم چرا که وقتی در منطقه جنگی دو واحد در مقابل هم قرار می‌گیرند از نظر روانی رسم بر این است که اگر شبی دشمن بر روی ما منور می‌زد؛ یعنی این که دشمن نگران حمله ما است و اگر ما بر روی دشمن منور می‌زدیم در دشمن این احساس به وجود می‌آمد که ما از حمله دشمن نگرانیم وبنا نداریم که به آنها حمله کنیم. معمولا هم در همه عملیات‌ها این گونه بود، بااین تدبیردشمن که فکر کرده بود ما از حمله احتمالی آنها در هراس هستیم نیروهای خود را از حالت آماده باش کامل خارج کرد. اما در این شرایط ما با استفاده از توپخانه‌ای که از رده‌های بالا در اختیار گردان قرار داده شده بود به نیروهای دشمن تک کردیم و با یک حمله سنگین وغافلگیرانه به دشمن حمله کردیم دشمن هم که کاملا غافلگیر شده بود در زیر حجم سنگین آتش نیروهای ما نتوانست عکس العمل سریعی انجام دهد و پس از مدتی در حالی که تعدادی از نیروهایش به اسارت نیروهای ما در آمده بود پا به فرار گذاشت،و نیروهای ما که تنها با یک گردان وارد عمل شده بودند توانستند با انهدام تعداد زیادی از ادوات زرهی وتانک های دشمن بدون دادن تلفات نیروهای عراقی را که به انواع ادوات مختلف جنگی مجهز بود شکست دهد و مجبور به عقب نشینی کند.


روایت محافظ رهبرانقلاب از «کریسمس با آقا در خانه یک شهید ارمنی»
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۳  کلمات کلیدی: مقام معظم رهبری ، خاطرات

دیدار رهبر معظم انقلاب با خانواده معظم شهدا از دورانی که ایشان، اوایل جنگ نمایندة امام در وزارت دفاع بود، یعنی معاون شهید «چمران» بود، شروع شد. امام جمعه تهران که شدند این کار را شروع کردند و هم‌چنان هم ادامه دارد. افتخارمان این است که در استان تهران، خانوادة دو شهید به بالا نداریم که آقا خانه‌شان نرفته باشد. تقریباً محله و خیابان اصلی در شهر تهران نداریم که ایشان نیامده باشند و بلد نباشند. تک‌تک این محله‌های خود شما را من حداقل می‌دانم ما خانواده شهید سه شهید و دو شهید نداریم که ایشان نیامده باشند.

به گزارش  جهان حدود شش، هفت سال بعضی روزهای شیفت کاری‌ام، مسئول تنظیم ملاقات خانوادة معظم شهدا من بودم. به‌همین‌خاطر می‌دانم شرایط و وضعیت چگونه بود. دیدارهای خانواده شهدا، باصفاترین، باحال‌ترین لذتی که آدم می‌خواهد ببرد را دارد. بعضی‌هایش خیلی سوزناک است. یک خانواده شهید می‌روی فقط یک فرزند داشتند که آن هم شهید شده است. خیلی سخت است برای یک پدر و مادر که یک بچه بزرگ کرده باشند، آن بچه‌شان را هم در راه خدا داده باشند. هرچند آن‌ها با افتخار می‌گویند، ولی ما که می‌نشینیم نگاه می‌کنیم، آن خستگی را احساس می‌کنیم.

بعضی از خانواده شهدا با تقدیم چند شهید روحیة عجیبی دارند. به طور مثال خانواده شهید «خرسند»، در نازی‌آباد. خانوادة خرسند چهار تا شهید داده است؛ پدر خانواده، دو فرزند خانواده و داماد خانواده. مادر این شهیدان این‌قدر قدرتمند، باصلابت و بانجابت با آقا صحبت می‌کرد که یکی دو بار آقا گریه کرد.

این فقط اختصاص به شهیدان شیعه ندارد. همة آدم‌هایی که در راه خدا در کشور ما از ادیان مختلف کشته شدند. چه شیعه، چه سنی، چه مسیحی و...

صبح روز کریسمس یعنی عید پاک ارامنه، آقا فرمودند خانة چند ارمنی و عاشوری اگر برویم خوب است. ما آدرسی از ارامنه نداشتیم. سری به کلیساهای‌شان زدیم که آن‌ها از ما بی‌خبرتر بودند. رفتیم بنیاد شهید، دیدیم خیلی اطلاعات ندارند. کمی اطلاعات خانوادة شهدا را از بنیاد شهید، مقداری از کلیساها و یک سری هم توی محله‌ها پیدا کردیم و با این دیدگاه رفتیم. صبح رفتیم گشتیم توی محلة مجیدیه شمالی، دو سه تا خانواده پیدا کردیم. در خانواده‌ها را زدیم و با آن‌ها صحبت کردیم. توی خانواده مسلمان‌ها ما می‌رویم سلام می‌کنیم و می‌گوییم از هیئت آمدیم از بسیج، پایگاه ابوذر، بالاخره یک چیزی می‌گوییم و کارتی نشان می‌دهیم. بین ارمنی‌ها بگوییم که از بسیج آمدیم که بالاخره فرهنگش... بگوییم از دادستانی آمدیم که باید دربروند. کارت صداوسیما نشان دادیم و گفتیم از صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران هستیم. امشب شب کریسمس که شب پاک شماهاست می‌خواهیم فیلمی از شماها بگیریم و روی آنتن بفرستیم.

برای نماز مغرب‌وعشا با یک تیم حفاظتی وارد مجیدیه شدیم. گفتیم اسکورت که حرکت کرد به ما ابلاغ می‌کنند، می‌رویم سر کارمان دیگر. اسکورت هم به هوای این‌که ما توی منطقه هستیم با بی‌سیم زیاد صحبت نکنند که مسیر لو نرود، روی شبکه بالاخره پخش می‌شود دیگر. چیزی نگفتند. یک آن مرکز من را صدا کرد با بی‌سیم گفتم به گوشم.

موردمان را گفت که شخصیت سر پل سیدخندان است. سر پل سیدخندان تا مجیدیه کم‌تر از سه چهار دقیقه راه است. من سریع از ماشین پیاده شدم. در خانه را زدم. خانمی در را باز کرد. ما با یاالله یاالله خواستیم وارد شویم، دیدیم نمی‌فهمد که. بالاخره وارد شدیم. چون کار باید می‌کردیم. گفتیم نودال و اَمپِکس و چیزایی که شنیده بودیم، کارگردان و این‌ها بروند تو.

کارگردان رفت پشت‌بام پست بدهد، اَمپِکس رفت توی زیرزمین پست بدهد، آن رفت توی حیاط پست بدهد. پست بودند دیگر حالا. فیلممان بود. یک ذره که نزدیک شد، بی‌سیم اعلام کرد که ما سر مجیدیه هستیم. من هم با فاصله‌ای که بود به این خانم چون احیا بشود، این‌جوری جلوی آقا نیاید، گفتم: ببخشید! الآن مقام معظم رهبری دارند مشرف می‌شوند منزل شما.

گفت: قدم روی چشم، تشریف بیاورد. گفتید کی؟

من اسم حضرت آقا را گفتم. ـ داستان بازرگان و طوطی را شنیده‌اید ـ‌، تا اسم آقا را گفتم افتاد وسط زمین و غش کرد. فکر کردیم چه کنیم داستان را؟ داد بیداد کردیم، دو تا دختر از پله آمدند پایین. یاالله یاالله گفتیم و بهشان گفتیم که مادرتان را فعلاً جمع کنید. مادر را بردند توی آشپزخانه.

دخترها گفتند: چه شد؟

گفتم: ببخشید! ما همان صداوسیمای صبح هستیم که آمده بودیم. ولی الآن فهیمدیم که مقام معظم رهبری می‌آیند منزلتان، به مادرتان گفتیم غش کرد. فکری کنید.

تا اجازه نگرفت وارد خانه نشد
این‌ها شروع کردند مادر خودشان را به حال آوردند. فشارشان افتاده بود، آب قند آوردند. بی‌سیم اعلام کرد که آقا پشت در است. من دویدم در خانه را باز کردم. نگهبانی هم که باید کنار در می‌ایستاد، رفت دم در. کارهای حفاظتی‌مان را انجام دادیم. آقا از ماشین پیاده شد تا وارد خانه بشود. آمد توی در خانه نگاه کرد و گفت: سلام علیکم.

گفتم: بفرمایید.

گفت شما؟

نه این‌که ما را نمی‌شناخت، گفتند، تو چه کاره‌ای یعنی؟ گفتیم: صاحب‌خانه غش کرده.

گفت: کس دیگری نیست؟

یاد آن افتادیم که دو تا دخترها هم می‌توانند به آقا بگویند بفرمایید. گفتیم آقا شما بفرمایید داخل.

گفت: من بدون اذن صاحب‌خانه به داخل نمی‌آیم.

معنی و مفهوم حفاظت، خودش را این‌جا از دست نمی‌دهد. مهم‌تر از حفاظت این است. بدون اذن وارد خانه کسی نمی‌شود. رهبر نظام است باشد، ارمنی است باشد، ضدحفاظت‌ترین شکل ممکن این است که مقام معظم رهبری توی خیابان اصلی توی چهارراه، با لباس روحانیت با آن عظمت رهبری خودشان بایستند، همة مردم هم ایشان را ببینند و ایشان بدون اذن وارد خانه کسی نشوند.

من دویدم رفتم توی آشپزخانه. به یکی از این دخترها گفتم آقا دم در است بیایید تعارف کنید بیایند داخل.

لباس مناسبی تنشان نبود. گفتند: پس ما لباسمان را عوض کنیم.

به آقا گفتیم: که رفته‌اند لباس مناسب بپوشند، شما بفرمایید داخل.

گفتند: نه می‌ایستم تا بیایند.

چند دقیقه‌ای دم در ایستادند. ما هم سعی کردیم بچه‌هایی که قد بلند دارند را بیاوریم، مثل نردبان دور ایشان بچینیم که ایشان پیدا نباشد. راه دیگری نداشتیم. چند دقیقه معطل شدیم. چون دانشجو بودند لباس دانشجویی مناسب داشتند. یکی از دخترها، دوید و آقا را دعوت کرد و آقا رفتند داخل اتاق. این خانم پیش آقا رفت و خوش‌آمد گفت. بعد گفت که مادرمان توی این اتاق است، الآن خدمت می‌رسیم.

رفتند بیرون. آقا من را صدا کرد گفت این‌ها پدر ندارند؟

گفتم: نمی‌دانم. چون صبح نپرسیده بودم.

گفت بزرگ‌تر ندارند؟ برادر ندارند؟

رفتیم آن اتاق پشتی. گفتم: ببخشید، پدرتان؟

گفتند، مرده.

گفتیم، برادر؟

گفتند، یکی داشتیم شهید شده.

گفتیم، بزرگتری، کسی؟

گفتند، عموی ما در خانة بغلی می‌نشیند.

فکر کردیم بهترین کار این است که عمو را بیاوریم بیرون. حالا چه کلکی بزنیم عمو را از خانه بیرون بیاوریم؟ با این هیبت و این تیپ و قدوقواره، همه دو متر درازی و لباس‌ها، شکل، تیپ و اسلحه. هرچه هم بخواهی بگویی من کسی نیستم، قیافه‌ات تابلو است.

در بغلی را زدیم. یک آقایی آمد دم در سلام کردم. گفتم، ببخشید! امر خیری بود خدمت رسیدیم.

این بندة خدا نگاه کرد، یک مسلمان بسیجی، خانة یک ارمنی آمده، چه امر خیری؟ خودش تعجب کرد. رفت لباس پوشید آمد دم در. محترمانه باهاش پیچیدیم توی خانة برادر خودش. داخل خانه که شدیم، نگهبان او را بازرسی کرد. نگاه کرد، پیش خودش گفت، برای امر خیر مگر آدم را بازرسی می‌کنند؟

بعد از بازرسی قضیه را بهش گفتیم. گفتیم: رهبر نظام آمده این‌جا، این‌ها چون بزرگتری نداشتند، خواهش کردیم که شما هم تشریف بیاورید.

او را داخل که بردیم و آقا را که دید، مُرد. یک جنازه را یدک کردیم و بردیم نشاندیم روی صندلی کنار آقا. این‌ها به خودی خود زبانشان با ما فرق می‌کند. سلام علیک هم که می‌خواهند بکنند کلی مکافات دارند. با مکافاتی بالاخره با آقا سلام و احوال‌پرسی کرد و درنهایت یک هم‌دمی را برای آقا مهیا کردیم.

حضرت آقا چایی و شیرینی‌شان را خورد
رفتیم توی این اتاق بالای سر مادر و با التماس دعا، مادر را هم راه انداختیم. آمدند رفتند بالا، لباس مناسب پوشیدند و آمدند پایین. وقتی وارد اتاق شد، آقا تعارفشان کردند در کنار خودشان، کنار همان عمویی که نشسته بود. بعد هم گفتند: مادر! ما آمده‌ایم که حرف شما را بشنویم؛ چون شما دچار مشکل شده بودید، دوستان عموی بچه‌ها را آوردند.

دخترها آمدند نشستند. آقا اولین سؤالشان این بود که شغل دخترها چیست؟

گفتند: دانشجو هستند.

آقا خیلی تحسینشان کرد و با این‌ها کلی صحبت کردند، توی این حالت، این دختر سؤال کرد که آقا آب، شربت، چیزی برای خوردن بیاورم؟

این‌ها همه‌اش درس است. من خودم نمی‌دانستم که بگویم بیاورد یا نیاورد؟ آقا می‌خورد یا نمی‌خورد؟ نمی‌دانستم. رفتم کنار آقا، از آقا سؤال کردم، گفتم: آقا این‌ها می‌گویند که خوردنی چیزی بیاوریم؟ چایی چیزی بیاوریم؟

آقا گفتند: ما مهمانشان هستیم. از مهمان می‌پرسند چیزی بیاورند یا نیاورند؟ خُب اگر چیزی بیاورند ما می‌خوریم.

بعد خود آقا گفتند: بله دخترم! اگر زحمت بکشید چایی یا آب‌میوه بیاورید، من هم چایی، هم آب‌میوة شما را می‌خورم.

این‌ها رفتند چایی، آب‌میوه و شیرینی آوردند. خود میوه را هم آوردند. خُب توی خانة مسلمان‌ها این‌‌طوری است. یک نفر چند تا میوه پوست می‌کند می‌دهد دست آقا، آقا هم دعا می‌کند. همان‌جا به پدر شهید، مادر شهید، پسر شهید و یا همسر شهید آن خوراکی را تقسیم می‌کنیم، همه یک قسمتی از این میوه می‌خورند که آقا به آن دعا کرده. توی ارمنی‌ها هم همین کار را باید می‌کردیم؟ واقعاً نمی‌دانستیم.

چایی آوردند، آقا خورد، آب‌میوه آوردند، آقا خورد، شیرینی آوردند، آقا خورد. آقا حدود چهل دقیقه توی خانه ارمنی‌ها نشستند و با این‌ها صحبت کردند. مثل بقیة جاها آقا فرمودند: عکس شهیدتان را من نمی‌بینم. عکس شهید عزیزمان را بیاورید ببینم.

توی خانة مسلمان‌ها چهار تا عکس بزرگ شهید وجود دارد که توی هر اتاقی یکی هست. می‌پریم و می‌آوریم. این‌ها رفتند آلبوم عکس‌شان را آوردند. آلبوم عکس هم متأسفانه برای شب عروسی شهید بود. آلبوم را گذاشتند جلوی آقا. صفحة اول یک عکس دوتایی. یادگاری فردین با دوستش گرفته بود آن وسط بود. آقا همین‌جوری نگاه می‌کردند، شروع کردند به صحبت کردن، همین‌جوری صفحه‌ها را ورق می‌زدند تا تمام شود. تمام که شد گفتند: خُب! عکس تکی شهید را ندارید؟

یک عکس تکی از شهید پیدا کردند و آوردند گذاشتند جلوی آقا. آقا شروع کردند از شهید تعریف کردن. گفت: خُب! نحوة اسارت، نحوة شهادت اگر چیزی داشته به من بگویید.

ما فهمیدیم نام این شهید بزرگوار، شهید «مانوکیان» است، به اندازة شهیدان «بابایی»، «اردستانی» و «دوران» پرواز عملیاتی جنگی داشته است. هواپیمایش F۱۴، بمب‌افکن رهگیر بوده و بالای صد سُرتی پرواز موفق در بغداد داشته. هواپیمایش را توی دژ آهنی بغداد می‌زنند. شهید، هواپیما را تا آن‌جا که ممکن است، اوج می‌دهد. هواپیما در اوج تا نقطة صفر خودش، که اتمسفر است بالا می‌آید و بقیه‌اش را به‌سمت ایران سرازیر می‌شود. چهار تا موتور هواپیما منهدم می‌شود. هواپیما لاشه‌اش توی خاک ایران می‌افتد، ولی چون دیگر سیستم برقی هواپیما کار نمی‌کرده‌، نتوانسته ایجکت کند و نشد که چتر برای شهید کار کند. هواپیما به زمین خورد و ایشان به شهادت رسید.

ارمنی‌ای بود که حتی حاضر نشد، لاشة هواپیمای جمهوری اسلامی به‌دست عراقی‌ها بیافتد. آن خانواده، این فرزندشان است. این بزرگوار در نیروی هوایی مشهور است. دربارة شهادتش و اخلاقش تعریف کردند.

مادر شهید گفت: امروز فهمیدم که علی(ع) کیست.

مادر شهید گفت: آقا! حالا که منزل ما هستید، من می‌توانم جمله‌ای به شما عرض کنم؟

آقا گفت: بفرمایید، من آمدم این‌جا که حرف شما را بشنوم.

گفت: ما با شما از نظر فرهنگ دینی فاصله داریم، در روضه‌هایتان شرکت می‌کنیم، ولی خیلی مواقع داخل نمی‌آییم. روز شهادت امام حسین(ع)، روز عاشورا و تاسوعا به دسته‌های سینه‌زنی امام حسین(ع) شربت می‌دهیم. می‌آییم توی دسته‌هایتان می‌نشینیم، ظرف یک‌بارمصرف می‌گیریم، که شما مشکل خوردن نداشته باشید، چون ما توی ظرف آن‌ها آب نمی‌خوریم. توی مجالس شما شرکت می‌کنیم و بعضی از حرف‌ها را می‌شنویم. من تا الآن نمی‌فهمیدم بعضی چیزها را.

می‌گفتند، در دین شما بانویی ـ که دختر پیامبر عظیم‌الشأن اسلام(ص) است ـ را بین درودیوار گذاشته‌اند، سینه‌اش را سوراخ کرده‌اند. میخ، مسمار به سینه‌اش خورده. نمی‌فهمیدم یعنی چی. می‌گفتند مسلمان‌ها یک رهبری داشتند به نام علی(ع). دستش را بستند و در سه دورة ۲۵ ساله، حکومتش را غصب کردند. نمی‌فهیمدم یعنی چی. گفتند، در ۲۵ سالی که حکومتش غصب شده بود، شغلش این بود، آخر شب نان و خرما می‌گذاشت روی کولش می‌رفت خانه یتیم‌هایش. این را هم نمی‌فهمیدم. ولی امروز فهمیدم که علی(ع) کیست.

امروز با ورود شما به منزل‌مان، با این همه گرفتاری‌ای که دارید، وقت گذاشتید و به خانة منِ غیر دین خودتان تشریف آوردید. اُسقُف ما، کشیش محلة ما به خانة ما نیامده است، شما رهبر مسلمین‌ هستید. من فهمیدم علی(ع) که خانة یتیم‌هایش می‌رفت چه‌قدر بزرگ است.

از ورود آقای خامنه‌ای به منزلشان، به علی(ع) و ۲۵ سال حکومت غصب شده‌اش و زهرا(س) پی برد. خُب! این برود مشهد، امام رضا(ع) شفایش نمی‌دهد؟

بعد از بازگشت حضرت آقا، پاسداران را توبیخ کردند
ما چهل دقیقه با این خانواده بودیم. عین چهل دقیقه،‌ به اندازة چند کتاب از این‌ها درس گرفتیم. آقا در خانة ارامنه آب، چایی، شربت، شیرینی و میوه‌شان را خورد. بعضی از دوست‌های ما نخوردند. کاتولیک‌تر از پاپ هم داریم دیگر. رهبر نظام رفته خورده، پاسدار، من نوعی، نخوردم. حزب‌اللهی‌تر از آقا هستم دیگر.

با آن‌ها خداحافظی کردیم و به‌سمت دفتر به‌راه افتادیم. وقتی رسیدیم آقا فرمودند: این بچه‌ها را بگویید بیایند.

آمدند. گفتند: این کار احمقانه چه بود که شما کردید؟ ما مهمان این خانواده بودیم. وقتی خانه‌شان رفتیم چرا غذایشان را نخوردید؟ این اهانت به این‌ها محسوب می‌شود. نمی‌خواستید داخل نمی‌آمدید.

منبع:ماهنامه امتداد


33 خاطره از شهید چمران
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱  کلمات کلیدی: شهید چمران ، عکس ، خاطرات

آن وقت ها که دفتر نخست وزیری بود، من تازه شناخته بودمش . ازش حساب می بردم . یک روز رفتم خانه شان ؛ دیدم پیش بند بسته، دارد ظرف می شوید. با دخترم رفته بودم . بعد از این که ظرف هارا شست. آمد و با دخترم بازی کرد. با همان پیش بند.

جهان نیوز- ۱) نشسته بود زار زار گریه می کرد. همه جمع شده بودند دورمان. چه می دانستم این جوری می کند ؟ می گویم « مصطفی طوریش نیس. من ریاضی رد شدم . برای من ناراحته .» کی باور می کند؟

۲) ریاضیش خیلی خوب بود . شب ها بچه ها را جمع می کرد کنار میدان سرپولک ؛پشت مسجد به شان ریاضی درس می داد. زیر تیر چراغ برق.

۳) شب های جمعه من را می برد مسجد ارک. با دوچرخه می برد. یک گوشه می نشست و سخن رانی گوش می داد. من می رفتم دوچرخه سواری.

۴) پدرمان جوراب بافی داشت. چرخ جوراب بافیش یک قطعه داشت که زود خراب می شد و کار می خوابید. عباس قطعه را باز کرد و یکی از رویش ساخت. مصطفی هم خوشش آمد و یکی ساخت. افتادن به تولید انبوه یک کارخانه کوچک درست کردند. پدر دیگر به جای جوراب،لوازم یدکی چرخ جوراب بافی می فروخت. 





۵) مدیر دبستان با خودش فکر کرد و به این نتیجه رسید که حیف است مصطفی در آن جا بماند. خواستش و به ش گفت برود البرز و با دکتر مجتهدی نامی که مدیر آن جاست صحبت کند. البرز دبیرستان خوبی بود،ولی شهریه می گرفت.دکتر چند سؤال ازش پرسید . بعد یک ورقه داد که مسئله حل کند. هنوز مصطفی جواب ها را کامل ننوشته بود که دکتر گفت « پسر جان تو قبولی . شهریه هم لازم نیست بدهی.»

۶) تومار بزرگ درست کرد و بالایش درشت نوشت:« صنعت نفت در سرتاسر کشور باید ملی شود» گذاشتش کنار مغازه ی بابا مردم می آمدند و امضا می کردند.

۷) سال دوم یک استاد داشتیم که گیرداده بود همه باید کراوات بزنند. سرامتحان ، چمران کراوات نزد، استاد دونمره ازش کم کرد. شد هجده ، بالاترین نمره .

۸) درس ترمودینامیک ما با یک استاد سخت گیر بود. آخر ترم نمره ش از امتحان شد هفده و نیم و از جزوه چهار . همان جزوه را بعدا چاپ کردند. در مقدمه اش نوشته بود «این کتاب در حقیقت جزوه ی مصطفی چمران است در درس ترمودینامیک.»

۹) یک اتاق را موکت کردند. اسمش شد نمازخانه.ماه اول فقط خود مصطفی جرأت داشت آنجا نماز بخواند. همه از کمونیست ها می ترسیدند.

۱۰) بورس گرفت . رفت آمریکا. بعد از مدت کمی شروع کرد به کارهای سیاسی مذهبی. خبر کارهایش به ایران می رسید. از ساواک پدر را خواستند و بهش گفتند « ماترمی چهارصد دلار به پسرت پول نمی دهیم که برود علیه ما مبازه کند؟» پدر گفت «مصطفی عاقل و رشیده . من نمی توانم در زندگیش دخالت کنم» بورسیه اش را قطع کردند. فکر می کردند دیگر نمی تواند درس بخواند، برمی گردد.

۱۱) می خواستیم هیأت اجرایی کنگره دانش جویان را عوض کنیم . به انتخابات فقط چند روز مانده بود. ما هم که تبلیغات نکرده بودیم . درست قبل از انتخابات ، مصطفی رفت و صحبت کرد. برنده شدیم. 




۱۲) چند بار رفته بود دنبال نمره اش. استاد نمره نمی داد. دست آخرگفت « شما نمره گرفته ای، ولی اگر بروی ، آزمایشگاه نیروی بزرگی از دست میدهد. » خودش می خندید. می گفت « کارم تمام شده بود. نمره ام را نگه داشته بود پیش خودش که من هم بمانم»

۱۳) بعد از کشتار پانزده خرداد نشست و حسابی فکر کرد. به این نتیجه رسید که مبارزه ی پارلمانی به نتیجه نمی رسد و باید برود سلاح دست بگیرد. بجنگد.

۱۴) باهم از اوضاع ایران و درگیری های سیاسی حرف می زدیم .نمی دانستیم چه کار می شود کرد. بدمان نمی آمد برگردیم، برویم دانشکده ی فنی ، تدریس کنیم . چمران بالاخره به نتیجه رسید . برایم پیغام گذاشته بود « من رفتم .آنجا یک سکان دارهست. » و رفت لبنان.

۱۵) ماعضو انجمن اسلامی دانشگاه بودیم. خبر شدیم در لبنان سمیناری درباره شیعیان برگزار کرده اند. پِیش را گرفتیم تا فهمیدیم آدمی به اسم چمران این کار را کرده است. یک چمران هم می شناختیم که می گفتمد انجمن اسلامی مارا راه انداخته. فهمیدیم این دو نفر یکی اند. آمریکا را ول کردیم و رفتیم لبنان.

۱۶) کلاس عرفان گذاشته بود. روزی یک ساعت . همه را جمع می کرد و مثنوی معنوی می خواند و برایشان به عربی ترجمه می کرد. عربی بلد نبودم ، اما هرجور بود خودم را می رساندم به کلاس . حرف زدنش را خیلی دوست داشتم. 

۱۷) چپی ها می گفتند «جاسوس آمریکاست. برای ناسا کار می کند.» راستی ها می گفتند «کمونیسته.» هردو برای کشتنش جایزه گذاشته بودند. ساواک هم یک عده را فرستاده بود ترورش کنند. یک کمی آن طرف تر دنیا، استادی سرکلاس می گفت « من دانشجویی داشتم که همین اخیرا روی فیزیک پلاسما کار می کرد.»

۱۸) اوایل که آمده بود لبنان ، بعضی کلمه های عربی را درست نمی گفت. یک بار سرکلاس کلمه ای را غلط گفته بود . همه ی بچه ها همان جور غلط می گفتند. می دانستند و غلط می گفتند. امام موسی می گفت «دکتر چمران یک عربی جدیدی توی این مدرسه درست کرد.»

۱۹) بعضی شب ها که کاش کمتر بود، می رفت به بچه ها سر بزند. معمولا چند دقیقه می نشست، از درس ها می پرسید و بعضی وقت ها با هم چیزی می خوردند. همه شان فکر می کردند بچه ی دکترند. هر چهارصدو پنجاه تایشان.

۲۰) اسم چمران معروف تر از خودش بود. وقتی عکسش رسید دست اسرائیلی ها ، با خودشان فکر کردند « این همان یارو خبر نگاره نیست که می آمد از اردوگاه ما گزارش بگیرد؟ » آن ها هم برای سرش جایزه گذاشتند.

۲۱) چند بار اتفاق افتاده بود که کنار جاده ، وقتی از این ده به ده دیگر می رفتیم ، می دید که بچه ای کنار جاده نشسته و دارد گریه می کند. ماشین را نگه می داشت، پیاده می شد و می رفت بچه را بغل می کرد. صورتش را با دستمال پاک می کردو او را می بوسید . بعد هم راه بچه شروع می کرد به گریه کردن . ده دقیقه ، یک ربع، شاید هم بیش تر. 



۲۲) ماهی یک بار ، بچه های مدرسه جمع می شدند و می رفتند زباله های شهر را جمع می کردند. دکتر می گفت « هم شهر تمیز می شود، هم غرور بچه ها می ریزد.»

۲۳) جنوب لبنان به اسم دکتر مصطفی می شناختندش . می گفتند « دکتر مصطفی چشم ماست ، دکتر مصطفی قلب ماست.»

۲۴) من نفر دومی بودم که تنها گیرش آوردم . تنها راه می رفت؛بدون اسلحه . گفتم «من پول گرفته م که تو رو بکشم . » چیزی نگفت. گفتم « شنیدی ؟» . گفت « آره» دروغ می گفت . اصلا حواسش به من نبود. اگر مجبور نبودم فرار کنم ، می ماندم ببینم این یارو ایرانیه چه جور آدمی است.

۲۵) دکتر شعرها را می خواند و یاد دعای ائمه می افتاد . می خواست نویسنده اش را ببیند. غاده دعا زیاد بلد بود. پیغام دادند که دکتر مصطفی مدیر مدرسه ی جبل عامل می خواهد ببیندم ، تعجب کردم . رفتم . یک اتاق ساده و یک مرد خوش اخلاق . وقتی که دیگر آشنا شدیم ، فهمیدم دعاهایی که من می خوانم ، در زندگی معمولی او وجود دارد.

۲۶) گفتند «دکتر برای عروس هدیه فرستاده » به دو رفتم دم ِ در و بسته را گرفتم . بازش کردم . یک شمع خوش گل بود. رفتم اتاقم و چند تا تکه طلا آویزان کردم و برگشتم پیش مهمان ها ؛یعنی که این ها را مصطفی فرستاده. چه کسی می فهمید مصطفی خودش را برایم فرستاده ؟

۲۷) وای که چقدر لباسش بد ترکیب بود . امیدوار بودم برای روز عروسی حداقل یک دست لباس مناسب بپوشد که مثلا آبروداری کنم . نپوشید. با همان لباس آمد. می دانستم که مصطفی مصطفی است.

۲۸) به پسر ها می گفت شیعیان حسین، و به ما شیعیان زهرا . کنارهم که بودیم ، مهم نبود که پسر است کی دختر . یک دکتر مصطفی می شناختیم که پدر همه مان بود، و یه دشمن که می خواستیم پدرش را در بیاوریم.

۲۹) به این فکر افتاده بودم بیایم ایران. دکتر یک طرح نظامی دقیق درست کرد. مهمات و تجهیزات را آماده کردم . یک هواپیما لازم داشتیم که قرار شد از سوریه بگیریم . دوروز مانده به آمدنمان ، خبر رسید انقلاب پیروز شده.

۳۰) گفته بود « مصطفی!من از تو هیچ انتظاری ندارم الا این که خدا را فراموش نکنی.» بیست و دو سال پیش گفته بود؛ همان وقت که از ایران آمدم . چه قدر دلم می خواهد بهش بگویم یک لحظه هم خدا را فراموش نکردم.

۳۱) آن وقت ها که دفتر نخست وزیری بود، من تازه شناخته بودمش . ازش حساب می بردم . یک روز رفتم خانه شان ؛ دیدم پیش بند بسته، دارد ظرف می شوید. با دخترم رفته بودم . بعد از این که ظرف هارا شست. آمد و با دخترم بازی کرد. با همان پیش بند.

۳۲) وقتی دید چمران جلویش ایستاده ، خشکش زد. دستش آمد پائین و عقب عقب رفت. بقیه هم رفتند. دکتر وقتی شنیده بود شعار می دهند « مرگ برچمران » آمده بود بیرون رفته بود ایستاده بود جلویشان. شاید شرم کردند، شاید هم ترسیدند و رفتند.

۳۳) ما سه نفر بودیم ، با دکتر چهار نفر. آن ها تقریبا چهارصد نفر. شروع کردند به شعار دادن و بدو بی راه گفتن . چند نفر آمدند که دکتر را بزنند. مثلا آمده بودیم دانشگاه سخن رانی. از درپشتی سالن آمدیم بیرون . دنبالمان می آمدند. به دکتر گفتیم « اجازه بده ادبشان کنیم . » . گفت « عزیز ، خدا این هارا زده .» دکتر را که سوار ماشین کردیم ، چند تا از پر سر و صداهاشان را گرفتیم آوردیم ستاد. معلوم نشد دکتر از کجا فهمیده بود . آمد توی اتاق . حسابی دعوامان کرد. نرسیده برگشتیم و رساندیمشان دانشگاه.
منبع: کتاب چمران / رهی رسولی فر / انتشارات روایت فتح


خاطرات خواندنی آیت الله مصباح از آیت الله بهجت
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱  کلمات کلیدی: آیت الله مصباح یزدی ، آیت الله بهجت ، خاطرات
آیت الله بهجت روی بعد فرهنگی مبارزه تاکید داشت / امام فرمودند برای اخلاق حوزه بروید سراغ بهجت

سال‌ها مجاهده عملی با نفس در کنار شاگردی مرحوم قاضی به عنوان یکی از اسطوره‌های عمل و اخلاق در تاریخ علمای شیعه از آیت الله بهجت اسطوره‌ای دیگر در عمل، اخلاق و عبودیت ساخت که سال‌های سال در ذهن مشتاقان سلوک الی الله ماندگار خواهد ماند.

پس از ارتحال آیت الله بهجت شاید هر که هر چه در چنته داشت از خاطرات گرفته تا عکس‌ها و نقل قول‌های آن عارف واصل عرضه کرد تا شاید ره توشه‌ای باشد برای خیل مشتاقان بهجت که بخشی از آنها در تشییع پیکرش به میلیونی ظاهر شدند.

 اما نقل خاطرات رهیافتگان عملی به محضر بهجت، و آنها که برای سال‌های سال سر و سرّی با او داشته‌اند، حدیثی دیگر است. یارانی که بعد از او وجهه همت خود را در ادامه طریقت عملی بهجت گذاشته‌اند. 

 

آیت الله مصباح یزدی را اگر نزدیک‌ترین یار آیت الله بهجت ندانیم، از جمع نزدیکترین‌ یاران او نمی‌توانیم قلم بزنیم. به مناسبت فرارسیدن دومین سالگرد ارتحال آن عارف واصل،روزنامه کیهان، گفت وگویی را با آیت الله محمدتقی مصباح یزدی درباره مقام و منزلت آن عارف واصل و خاطراتشان از دوران تلمذ در محضر ایشان، منتشر کرده است. 

 

متن این گفت وگو بدین شرح است:
 
اجازه بدهید سؤال را از اینجا مطرح کنیم که اولین باری که نام مبارک حضرت آیت الله بهجت (قدس سره) به گوش مبارکتان خورد و اولین باری که آن چهره ملکوتی را شما نگاه کردید و دیدید به یاد دارید چه سالی بود، چه تاریخی بود ،در چه مکانی بود؟ اگر از این زاویه وارد زندگی این مرد ملکوتی بشوید خیلی ممنون می شویم.
 
بنده در سال 1332 در مدرسه حجتیه حجره ای داشتم و مرحوم آیت الله بهجت (رضوان الله علیه) مجاور مدرسه حجتیه منزلی داشتند و بطور طبیعی هر روز چند مرتبه ایشان را ما در رفت و آمد زیارت می کردیم، مخصوصاً صبح ها که مشرّف می شدند حرم، گاهی ما هم توفیق داشتیم در بین راه، برگشتن و در حرم زیارت می کردیم یک قیافه نورانی ملکوتی و یک احساس هم علاقه قلبی و هم احساس کوچکی در مقابل عظمت آن روحی که در آن بدن تجلّی داشت داشتیم منتها مبهم، هم به یک سلام و علیکی که در بین راه می کردیم و اظهار ارادت و ایشان هم یک بزرگواری می فرمود. 
 
بعدها از دوستان درباره ایشان چیزهایی شنیدیم که هم از لحاظ علمی و هم از لحاظ مسائل معنوی و اخلاقی ایشان امتیازات زیادی دارند و ما هم به طور اجمال به گوشمان می خورد گاهی و تا اینکه این شنیده ها هم باعث این شد که بیشتر علاقه مند بشویم که به نحوی از حضور ایشان استفاده کنیم اگر لایق باشیم.
 
بعدش یکی دو سال بعد بود همان منزل ایشان منتقل شد به گذر عابدین، اینجا یک منزلی اجاره کرده بودند دو تا اتاقی داشت و آقا زاده هایشان هم هنوز کوچک بودند، بله جالب بود که یک اتاق نسبتاً بزرگی بود وسطش پرده ای کشیده بودند، ما که گاهی اجازه می گرفتیم برویم خدمتشان شرفیاب بشویم ما یک طرف پرده می نشستیم آن طرف پرده خودشان و خانواده شان، یعنی در واقع یک اتاق بود که ایشان در آن زندگی می کردند ،هم اتاق زندگی شان با همسر و بچه هایشان بود و یک طرفش هم اتاق پذیرایی شان بود. از آن دوران چیزی که من بخصوص توجهم را جلب می کرد یعنی سؤالی برایم ایجاد می کرد و جوابش را بلد نبودم ایشان خیلی ذکر یا ستّار زیاد می گفتند و این سؤال برای من بود که آخر این همه اسماء الهی چطور ایشان این اسم را زیاد به کار می برد. 
 
بعدها یک جوابی حدس زدم ولی هیچ وقت نه جرأت می کردم و نه ابهت ایشان اجازه می داد مثلاً غیر از موقع درس کم اتفاق می افتاد ما جرأت به خودمان بدهیم که چیزی سؤال کنیم. بعدها همچنین به ذهنم آمد یک قرائنی هم بود که ایشان از اینکه اطلاع داشته باشند از اطراف و محیط و اینها خسته می شوند، چون چیزهایی را می دیدند که ماها نمی دیدیم، چیزهایی را می شنیدند که ماها نمی شنیدیم و برای اینکه هم این ارتباطات قطع بشود و کمتر توجه به اینها جلب بشود یا ستّار می گفتند که خدای متعال اینها را پرده ای بیندازد و نبینند.
 
یک چنین جوابی بعدها برای این سؤال پیدا کردیم ولی هیچ وقت من نپرسیدم و سال ها همین حالت محفوظ بود یعنی ذکر یا ستّار را ایشان زیاد می گفتند. معمولاً ایشان روزهای تعطیلی یک ساعتی را اجازه می فرمودند روزهای پنجشنبه غالباً می رفتیم آنجا می نشستیم و ایشان هرچه صلاح می دانستند می گفتند، غالباً هم یا یک حدیثی می خواندند یا یک داستانی نقل می کردند، داستانی که نکته آموزنده ای داشته باشد به اندازه فهم ما بچه گانه، بیشتر از این ما لیاقت نداشتیم، قصه ای می گفتند داستانی از یک استادی یا عالمی، تا اینکه علاقه مند شدیم از معلومات فقهی ایشان هم استفاده کنیم ،چند نفر بودیم از دوستان که غالباً یک نوع عطش معنوی در ما مشترک بود. 
 
خدمت ایشان رسیدیم و درخواست کردیم که درس فقهی شروع بفرمایند و ما استفاده کنیم، ایشان هم بزرگواری فرمودند و قبول کردند و در یکی از حجرات مدرسه فیضیه این درس را ما شروع کردیم و بعد از درس مرحوم آیت الله بروجردی(رض)که ایشان مقیّد بودند همیشه درس ایشان شرکت کنند بعد از درس تشریف می بردند مدرسه فیضیه و ما هم چند نفری بودیم آنجا در خدمتشان کتاب طهارت را شروع کردیم.
 
گاهی اتفاق می افتاد که صاحب حجره نبود حالا مسافرتی رفته بود یا بیماریی چیزی داشت ،ایشان در یکی از صفّه های حجره همان جا کنار مدرسه می نشستند و ما هم روی زمین دور ایشان می نشستیم و درس خارج فقه به این صورت برگزار می شد. 
 
شما که در درس فقه این مرد ملکوتی بودید به نظرتان آیا بعد عرفانی ایشان بعد فقهی ایشان را تحت الشعاع قرار نداده بود؟ اگر نظر خاصی در رابطه با درس فقه ایشان دارید بفرمایید.
 
من باید عرض بکنم که ایشان احتراز داشتند از اینکه به عنوان غیر از فقاهت اصلاً شناخته بشوند و در مسائل علمی عرفانی و بحثهای نظری و اینها که هیچ اصلاً اظهاری نمی کردند. مطلبی هم که دلالت داشته باشد بر اینکه خود ایشان یک کمال معنوی دارند چیزی می دانند کشف می کنند از گذشته از حال از آینده، جدّاً خودداری می کردند و کتمان می کردند. آن سال هایی که آن وقت ها ما خدمتشان می رسیدیم کاملاً محسوس بود که ایشان سعی دارند هیچ امر غیر عادی که از همه علما انتظار می رود از ایشان انتظار نرود و ایشان به عنوان دیگری شناخته نشوند. 
 
هیچ امری که دلالت داشته باشد بر یک جهت غیرعادی برای ایشان، ابراز نمی کردند، خیلی اشارات بعیدی از کلام هایشان می شد استفاده کرد. یک چیزهایی ما خودمان حدس می زدیم اما هیچ ابرازی از طرف خود ایشان نمی شد. 
 
مطالبی هم اگر احیاناً به عنوان مطالب اخلاقی می فرمودند خیلی مطالبی بود که ظاهرش مثلاً یک آیه ای می خواندند، روایتی یا حدیثی یا داستانی نقل می کردند در همین حدّ، بعد طوری برخورد می کردند با ما که اصلاً ما جرأت نمی کردیم، حالا شاید هم از بی لیاقتی بنده بود مثلاً یک سؤال به قول شما عرفانی از ایشان بکنیم و اگر هم اتفاقاً یک وقتی فرصتی می شد یک چیزی عرض می کردیم ایشان یک جوری جواب می دادند که کأنّه یک کلیاتی بیان می کردند تا معلوم نشود که با خود ایشان ارتباط دارد، ولی ما درباره چیزهایی که شنیده بودیم از دوستانی که در نجف داشتند و بزرگان دیگر، قلباً می دانستیم که ایشان مقاماتی دارند اما از خود ایشان هیچ چیزی شاهد نداشتیم و این جریان بود تا این سال های اخیر یک چیزهایی از ایشان ظاهر شد گویا مأموریتی داشتند که اظهار کنند والا در آن سال های قبلی که مربوط به بیش از پنجاه سال قبل است هیچ اظهاری نمی کردند و ابا داشتند از اینکه عنوان دیگری غیر از فقیه به ایشان اطلاق بشود. 
 
بله این جریان ادامه داشت تا ما یک درس فقهی شروعی کردیم و عرض کردم کتاب طهارت را ما در طول چند سال خدمت ایشان خواندیم، یک تحولاتی بعدها در زندگی شان پیدا شد و از آن خانه منتقل شدند به یک خانه ای در طرف های خیابان آذر و بازار آنجا و بعد از آن ایشان دعوت شدند برای ... بعد منزلشان همین منزلی که تا اواخر بودند اینجا را خریدند و منزل خیلی کوچک و محقّری بود و ما درسمان را در این منزل برگزار کردیم یعنی خود ایشان اجازه فرمودند و برای درس می رفتیم منزلشان. 
 
همچنین اجازه می گرفتیم برای نماز مغرب و عشاء و ما در همان جا می ماندیم و به ایشان اقتدا می کردیم. بعدها فرمودند که شاید عین عبارتشان یادم نیست اشاره ای کردند که یک مسجدی اینجا بناست مثلاً ما در آن نماز بخوانیم و دیگر در منزل نیایید. معنی اش این بود که ایشان امامت مسجد فاطمیه را قبول فرمودند بعد از فوت مرحوم آقاشیخ عبدالنبی اراکی(رض) ودیگر تقریباً برنامه ثابتی شد که درس ما در منزلشان بود و برای نماز هم می رفتیم مسجد فاطمیه.
 
چند سال پیش در یکی از فرمایشاتتان فرموده بودید که آن روزها در بین درس حضرت آیت الله بهجت به بعضی از حکایات یا بعضی از مطالبی در خصوص امامت اشاره ای داشتند که ما امروز فهمیدیم که چگونه به درد می خورد، به نظر حضرتعالی در این وضعیتی که چند سال شاید دو دهه ما درگیرش بودیم حضرتعالی بعنوان طلایه دار این حرکت حرکت می کردید نقش آن نکاتی را که ایشان در آن مقطع مطرح می کردند چگونه می بینید ؟
 
ما پیش از درس مقیّد بودیم زودتر برویم پیش از وقت درس بلکه از ارشادات معنوی ایشان به یک نحوی استفاده کنیم، ایشان هم تشریف می آوردند پیش از وقت درس، گاهی یکی دو نفر بودیم که پیش از درس و به طور متفرّق مطالبی همان طور که عرض کردم گاهی حدیثی می خواندند گاهی داستانی نقل می کردند از اساتید و بزرگان دیگران، ابتدا ما فکر می کردیم انتخاب این حدیث یا داستان اتفاقی است. 
 
بعدها با دوستان صحبت کردیم گفتیم که بیان این حدیث ها و یا داستان ها مثل اینکه جهت دار است، آن دوست ما گفت که اتفاقاً من حس می کنم که ایشان وقتی یک مطلبی را نقل می کنند مثل اینکه من را مخاطب قرار می دهند، به جهتی مربوط به من دارند می گویند منتها به زبان یک حدیث یا داستان، فرض کنید من اگر یک لغزشی کردم و کس دیگری هم نمی داند حالا در خانه مربوط به خانواده ام و یا مربوط به دیگری ایشان یک داستانی نقل می کردند یا حدیثی می گفتند که تنبیهی بر آن جهت و اشاره ای داشت مثلاً یک چنین اشتباهی کردید شما کار بدی کردید مثلاً و راهنمایی بود که چه کار کنید. 
 
این زیاد اتفاق می افتاد که وقتی داستان نقل می کردند یک نگاه خاصی هم به طرف می کردند، بعدها دیگر کم کم ما باور کردیم که اینها جهت دار است همین جوری و به طوراتفاقی چیزی نقل نمی کنند. از جمله گاهی مطالبی را می فرمودند که ناظر به جهات اجتماعی و سیاسی و اینها بود و آن وقت ها هم مصادف شده بود با اوایل جریان نهضت روحانیت و حمله کماندوهای شاه به مدرسه فیضیه و گاهی مطالبی می فرمودند ارتباط پیدا می کرد با این مسائل و گاهی هم همین طوری که شما اشاره فرمودید به مسائل ولایت و خلافت امیرالمؤمنین (ع)و مسائل شیعه و یک سری مطالبی را بیان می فرمودند. 
 
من خودم گاهی تعجب می کردم که آقا مثلاً ما که سنّی نیستیم که این مطالب را برای ما بیان می کنید، کسی درباره آن شک ندارد ، ته دلم این جور می گفت و نمی فهمیدم سرّ اینکه ایشان این قدرروی این مطالب تکیه می کنند چیست. بعدها در این دهه های اخیر کاربرد آن فرمایشات ایشان برایمان روشن شد، مثلاً گاهی می فرمودند که خوب است اگر یک وقت با برادران اهل تسنّن ارتباط پیدا کردید این جوری بحث کنید، یادم هست (حالا این مطلب شاید بیش از چهل سال قبل است) ما درس فقه نزد ایشان می خواندیم ،بحث طهارت که تمام شد مکاسب و خیارات را هم ما خدمت ایشان خواندیم، می فرمودند که شما وقتی با اهل تسنّن مواجه شدید نیایید بحث خلافت امیرالمؤمنین را مطرح کنید، بحث را از اینجا شروع کنید بگویید که همه اهل تسنّن در مسائل فقهی به چهار نفر مراجعه می کنند ابوحنیفه و شافعی و مالک و ابن حنبل واینها یا مستقیماً شاگرد امام صادق(ع) بودند مثل ابوحنیفه و یا مع الواسطه شاگرد بودند و هر کدامشان درباره امام صادق(ع) بیانات جالبی دارند درباره اعتراف به فقاهت و اعلمیت ایشان و مارأیت أفقه من جعفر بن محمد و از این جور تعبیرها. شماها می گویید از این شاگردهای امام صادق(ع) تقلید می کنید. در واقع، وقتی از این شاگردها تقلید جایز باشد از استادی که خود این شاگردها به فضل او اعتراف کردند تقلید نمی شود کرد؟! این چه منطقی است، ما از استاد اینها داریم تقلید می کنیم ما شیعه ها کارمان این است که از امام صادق(ع) تقلید می کنیم، شما از ابوحنیفه تقلید می کنید از شافعی، بسیار خوب چرا اجازه نمی دهید ما از امام صادق(ع) تقلید کنیم .آنها که همه شان اعتراف دارند که امام صادق(ع) افقه بوده و هیچ کسی نمی تواند این را رد بکند این منشأ این می شود که آنهایی که اهل انصاف باشند و واقعاً غرضی در کارشان نباشد تصدیق کنند که بله می شود این کار را کرد کمااینکه شیخ شلتوت این کار را کرد و عمل به فقه شیعه را جایز دانست بلکه بعضی قوانین مصر در آن زمان بر اساس فقه شیعه تنظیم شد مثل مسأله طلاق، اهل تسنّن سه طلاقه در یک مجلس جایز می دانند آنها بر طبق قانون شیعه آمدند طلاق را گفتند باید در سه مجلس انجام بگیرد . 
فرمودند از این منطق وارد بشوید که ما شیعیان از استاد این امام های شما تقلید می کنیم تا آنها منطقاً هیچ دلیلی بر ردّ مذهب ما نداشته باشند ناچار باشند بپذیرند که کار صحیحی می کنید ، وقتی این کار صحیح شد و مذهب شیعه به عنوان یک مذهب رسمی شناخته شد آن وقت مطالعه کتابهای ما برای آنها آزاد می شود ، اگر این کار بشود بسیار ما پیشرفت می کنیم و الان مانعی که هست و آن این است که کتاب های ما را مطالعه نمی کنند،وقتی این کتاب ها مطالعه شد کم کم به حقانیت مذهب ما پی می برند و اقلاً این دشمنی ها دیگر برداشته می شود، خلاصه ایشان پیش از درس گاهی از این جور مطالب می فرمود، امروز ملاحظه می فرمایید بعد از پنجاه سال که از این جریان گذشته ، من هنوز راهی بهتر از این برای ارتباط با اهل تسنن پیدا نکردم، این یک کار خیلی ساده ای است، هر راه دیگری آدم وارد بشود دست انداز دارد، حبّ و بغض ها و بدبینی ها تحریک می شود امادر این راه نه ، راه خیلی ساده ای و هیچ عکس العمل بدی ندارد هیچ تنشی ایجاد نمی کند و باعث ارتباط بیشتر و تدریجاً راهی می شود برای اثبات حقانیت مذهب شیعه، این یکی از راهکارهای کلّی بود که ما از ایشان یاد گرفتیم ولی همچنان این سؤال برایمان باقی بود که ایشان گاهی دلیل می آوردند که واقعاً حق با علی بوده و چند تا از این داستانها مثلاً از شرح ابن ابی الحدید و نهج البلاغه نقل می کردند که در کتابهای خود آنها است جاهای دیگر هست، ما می گفتیم آخر ما که شکی نداریم برای چه اینها را برای ما بیان می کنند؟! 
 
اماحالا متوجه می شویم که ایشان پیش بینی می کرد که یک روزی این مسائل مورد نیاز خواهد شد و کسانی در ایران تشکیک می کنند فرض کنید من کنت مولاه فهذا علی مولاه، فکر می کرد این معنایش مولا یعنی دوست او هستند، ایشان آن وقت نقل می کرد که این معنا ندارد که در یک چنین حادثه ای پیامبر(ص)، علی(ع) را بلند کند وبگوید من دوست او هستم، این همه تشریفات و مقدمات و چیزی که در غدیر اتفاق افتاد فقط برای این بود که پیغمبر(ص) بفرمایند او را دوست دارم شما هم دوستش داشته باشید به عنوان یک امر عادی؟ حالا ما می فهمیم که اینها مورد حاجت هست و ایشان پنجاه سال پیشتر کأنّه امروز را می دید و به ما توجه می داد که روی اینها کار بکنیم.
 
 
مستحضر هستید آن سلسله نورانی که از مرحوم جودا شروع می شود و ملاحسین قلی همدانی و سیداحمد کربلایی و قبلش هم شیخ علی شوشتری گرچه یک عرفان منزوی مطرح می شود اما وقتی در عمقش نگاه می کنیم می بینیم که یک عرفان ستیز و یک تقوای ستیز هم در آن هست کما اینکه در همان دستورالعمل ملاحسین قلی همدانی ایشان فریاد از تسلط کفّار بر بلاد و حاکمیت دهریون ومادیون دارندو همان نکاتی که الان حضرتعالی به آن اشاره فرمودید تا شاگردانی مانند سیدعبدالحسین لاری و بافقی که از مکتب سیداحمد کربلایی برمی خیزند، این سلسله نورانی خودشان در مقاطع حساس وارد عرصه سیاست شدند حتی در دستورالعمل های اخلاقی شان بیان کردند، یک جا جمله ای از حضرتعالی هست و بسیار جمله زیبایی است و دوست داریم این را بشکافیم که چگونه از نظر این مکتبی که علامه طباطبایی و بعد آقای بهجت ادامه دهنده همان هستند حضرتعالی فرمودید که بزرگترین مشوّق بنده لااقل در پرداختن به مسائل سیاسی و اجتماعی ایشان بودند، دوست داشتیم در این خصوص بیشتر توضیح دهید. 
 
همان طور که اشاره کردم در موقعی که نهضت حضرت امام(س) و نهضت روحانیت شروع شد و داستان مدرسه فیضیه و حمله کماندوها به مدرسه فیضیه در حضور مرحوم آیت الله العظمی گلپایگانی(رض) طلبه ها مورد هجمه واقع شدند بعضی ها را از بالای پشت بام مدرسه فیضیه پرت کردند در رودخانه در مدرسه، مرحوم آقای بهجت ضمن اظهار حساسیت و تأسف نسبت به این مسائل اصرار می کردند که سعی کنید این حوادث را ضبط کنید بنویسید و ممکن است اینها چندی بگذرد فراموش بشود یا تحریف بشود و مؤکداً اصرار می کردند که نگذارید اینها فراموش بشود و خود ایشان هم در مقام محکوم کردن اینجور کارها و زشتی و عظمت گناه و فجایعی که انجام می گرفت به صورت های مختلف یک نوع مسئولیتی برای خودشان می دانستند که اینها را زنده نگه دارند.
 
همین که ایشان اصرار می کردند به هر حال ما هم روی علاقه ای که داشتیم و می دانستیم ایشان بی جهت به یک چیزی تأکید نمی کنند از همان وقت ها به فکر این افتادیم که این مسائل را دنبال کنیم چون بالاخره وقتی آدم بخواهد قضایایی را ثبت بکند و یادداشت بکند، باید اطلاعات دقیق داشته باشد، ناچار باید حضور داشته باشد بپرسد تحقیق کند تا دقیقاً ثابت بشود یعنی واقعیت آن طور که هست ثبت بشود و جلوگیری بشود از تحریف ها.
 
روز به روز وقتی جریانات مبارزات داغ تر می شد و مزاحمتی که برای روحانیون و منبری ها و زندان و تبعید و اینها پیش می آمد به این مناسبت ها ایشان هم اشاراتی می فرمودند یا اشاره ای که مثلاً چه باید کرد ، گاهی حرفهای خیلی ساده ایشان می توانست فتح بابی باشد برای یک نوع فعالیت و بعضی از دوستانی که در درس ایشان شرکت می کردند بخاطر همین تأکیدات ایشان رفتند سراغ فعالیت های اجتماعی و سیاسی، بخصوص در بخش کارهای تبلیغاتی و فرهنگی، یعنی مبارزاتی که از آن زمان شروع شد به رهبری حضرت امام(س) و سایر مراجع یک بعدش ضعیف بود و آن بعد تبلیغاتی و فرهنگی اش بود و اتفاقاً ایشان روی این بعد از مبارزات تکیه می کردند، ما را سوق می دادند به اینکه این جهتش را جبران کنید تقویت کنید و همین باعث شد که ما در این فعالیت ها در حدّ توان و بضاعت خودمان شرکت کنیم و بخصوص به بعد تبلیغاتی و فرهنگی اش اهمیت بدهیم.
 
اینکه من عرض کردم محرّک من در شروع این فعالیت ها همین جهت بود که ایشان تأکید می کردند برای تقویت بعد فرهنگی و تبلیغاتی مبارزه، ما هم روی حسن ظنّی که به فرمایشات ایشان داشتیم این را یک وظیفه مؤکدی برای خودمان می دانستیم و در حدّی که ازعهده ما برمی آمد دنبال می کردیم.
 
حضرتعالی که در مجلس خبرگان تشریف داشتید نقل است که یک مرتبه حضرت امام(س) مجلس خبرگان را به حضور در درس اخلاق آیت الله بهجت دعوت کردند. اگر خاطره ای در این خصوص دارید بفرمایید.
 
آنچه من نظرم هست این است که مرحوم آیه الله مشکینی(رض) که رئیس مجلس خبرگان بودند نقل می فرمودند که ما خدمت حضرت امام(س) شاید هم گفتند بارها برای مسائل اخلاقی و اینها مطرح کردیم و گفتیم به کی مراجعه کنیم در این گونه مسائل و ایشان می فرمودند به آقای بهجت مراجعه کنید، عرض می کردیم ایشان نمی پذیرند اباء دارند از اینکه مثلاً به این عنوان شناخته بشوند و مطرح بشوند و اینها، امام(س) می فرمودند که باز می فرمودند به ایشان مراجعه کنید اصرار کنید. 
 
مرحوم امام(س) کس دیگری را به این عنوان معرفی نکردند. بنده هم از مرحوم آقا مصطفی(ره)شنیدم که می گفتند که حضرت امام(س) نظر خاصی به آقای بهجت دارند و گاهی برای بعضی حاجات و مشکلاتشان به ایشان ارجاع می دادند، حالا نمی دانم ذکر این مطلب چه اندازه بجاست: جناب آقای مسعودی که تولیت آستانه حضرت معصومه(س) را داشتند ایشان بخاطر اینکه اهل خمین بودند و به منزل امام(س)، زیاد رفت وآمد داشتند نقل می کردند که بارها اتفاق افتاد مشکلی برای امام(س) پیش آمد یا بیماری سختی مثلاً بستگانشان داشتند، ایشان مرا می فرستادند پیش آقای بهجت که برو ببین آقای بهجت چه می گویند و مکرّر اتفاق افتاد که ایشان می فرمودند بروید قربانی کنید گاهی یکی گاهی دو تا گوسفند قربانی کنید و من بلافاصله به دستور آقای بهجت و با پیشنهاد حضرت امام(س) می آمدم پیش فلان قصابی و گوسفند می گرفتم. 
 
مرحوم آقامصطفی راجع به مقامات معنوی ایشان نقل می کردند، بنده هم بلاواسطه از خود آقا مصطفی شنیدم که می فرمودند امام(س) معتقدند آقای بهجت خیلی مقامات عالیه معنوی دارند و حتی در ذهنم هست که این تعبیر را کردند که ایشان موت اختیاری دارد، این را مرحوم آقامصطفی از امام(س) درباره آقای بهجت نقل می کرد. همچنین این داستان را افراد موثقی نقل کردند. حالا یادم نیست آقامصطفی نقل کردند یا کس دیگری که یک وقتی امام(س) متوجه شده بودند که آقای بهجت از لحاظ مسائل مادّی در تنگنا هستند، آن موقع مرحوم امام(س) با مرحوم آقای بروجردی رابطه خیلی نزدیکی داشتند؛ مرحوم آقای بروجردی تازه به قم تشریف آورده بودند و حضرت امام(س) یکی از عناصر اصلی در تثبیت مرجعیت ایشان و اقامت ایشان در قم بودند.
ایشان از آقای بروجردی یک هدیه ای را برای آقای بهجت گرفته بودند. وقتی آورده بودند، آقای بهجت قبول نکردند و ایشان هم خیلی نگران شده بودند که حالا من از آقای بروجردی به عنوان اجبار کمک گرفتم بروم پس بدهم زشت است سوء تفاهم می شود چه کارش بکنم.
 
بالاخره یک راهی به نظرشان رسیده بود که ایشان از مال خودشان به آقای بهجت تقدیم کنند و آن را خودشان بردارند آن را که از آقای بروجردی گرفته بودند، حالا من نمی دانم به چه صورتی این راه را انتخاب کرده بودند، بالاخره آقای بهجت هدیه از شخص امام(س) را از مال شخصی شان قبول کرده بودند اما اینکه از وجوهات بود و از مرحوم آقای بروجردی گرفته بودند ایشان این را نپذیرفتند، این نقلی است از آن وقت.
 
 
اشاره ای فرمودید به اینکه کرامت واقعی مرحوم آیت الله بهجت در حقیقت همان منظومه فکری و نظام فکری بود که بر اساس آن، رسالت و تکلیف خودش را تعریف کرده بود، اگر بخواهیم این را برای نسل کنونی باز کنیم و یا تدوین کنیم باید روی چه مؤلفه هایی انگشت بگذاریم در زندگی این بزرگمرد، چون حضرتعالی آن بعد کتوم بودن ایشان را مطرح کردید و فرمودید که اصلاً به غیر از این چند سال اخیر ایشان روی این مسأله مطرح نشده بود، کدام یک از ویژگیهای ایشان را ما باید در بین نسل جوان تبلیغ کنیم و خود ما هم روی آن تأسی کنیم؟
 
بنده خیال می کنم چیزی که در زندگی ایشان کاملاً بیّن بود و هر کس اندکی با ایشان معاشرت پیدا می کرد یا از فرمایشات ایشان استفاده می کرد متوجه می شد این بود که ایشان تمام سخنانشان و رفتارشان روی یک محور متمرکز بود وآن اینکه تقرب به خدای متعال یا کمال حقیقی برای انسان جز در سایه اطاعت خدا و عمل به دستورات شریعت حاصل نمی شود. 
 
تکیه کلام ایشان انجام واجبات و ترک محرمات بود. هرکه از ایشان می پرسید چه باید بکنیم چه دستور اخلاقی شما توصیه می کنید محورش همین بود انجام واجبات ترک محرمات، تکیه کلام ایشان در تمام مدتی که ما خدمت ایشان
می رسیدیم و گاهی صحبت از مسائل اخلاقی و معنوی می شد، مسلّمات شریعت بود، این مطلب را بارها تکیه می کردند که اگر ما آنچه از شریعت می دانیم عمل کنیم خدا آنچه لازم باشد به ما خواهد فهماند، لزومی ندارد که بگردیم دنبال یک چیزهایی که خیلی مجهول هست و یک اسراری هست کسانی می دانند هیچ کس نمی داند، می فرمودند هرچه در شریعت بیشتر روی آن تأکید شده، آیات قرآن و روایات ،بیشتر به آن تأکید کرده دلیل آن است که آن راه ،راه تقرب به خداو مهمتر و مؤثرتر است. 
 
ما برای اهمیت رفتارهایمان باید ببینیم خدا و پیغمبر به چه مطلبی بیشتر اهمیت دادند، این باورکردنی نیست که یک راهی برای تقرب به خدا باشد و آن را خدا اختصاص داده باشد به یک اشخاص خاصی بصورت یک سرّی نزد یک کسی باشد خدای متعال از همه بیشتر علاقه دارد که مردم به او نزدیک بشوند، اصل دستگاه نبوت و انبیاء و ائمه را برای این قرار داده که هرچه بیشتر مردم او را بشناسند و به او نزدیک بشوند به او راه پیدا کنند، آن وقت چطور ممکن است آنکه مهمترین راه است آن را مخفی کند از مردم، این معقول نیست.
 
حتماً آن چیزهایی که در شرع بیشتر به آن اهمیت داده شده آنها مقرّبیتش بیشتر است، آن چیزهایی که بیشتر نهی شده و تأکید شده معلوم می شود که آنها خیلی انسان را از خدا دور می کند تکیه کلام ایشان اینها بود، اما در بین مقوله های دینی و عبادی چیزهایی که ایشان خیلی به آنها اهمیت می دادند اصل نماز و توسل به اولیاء خدا مخصوصاً توسل به سیدالشهداء(ع) و وجود مقدس ولی عصر ارواحنا فداه اینها را بصورت های مختلف تأکید می کردند. 
 
اما اینکه یک رمز و راز خاصی باشد و ب صورت سرّی باید به یک کسی بیان کرد، ایشان نه تنها چنین کاری نمی کردند که نفی می کردند، به هر صورت استدلال می کردند که چنین چیزی نیست و این برای این است که ما دنبال این می گردیم که برای نزدیک شدن به خدا یک راه کوتاه میانبری پیدا کنیم که با خواسته هایمان بسازد، دلمان می خواهد دلخواه خودمان عمل کنیم یک ذکری هم بگوییم که این ما را به خدا نزدیک کند، این مال تنبلی ماست والا راه همان است که خودش فرموده. 
 
گاهی می فرمودند اگر آدم به همان چیزهایی که می داند و به مسلمات شرع عمل کند اگر لازم بشود در یک موقعیتی یک کاری انجام بدهد خدا از هر راهی باشد از راه یک انسانی، یک عالمی، جاهلی یا بچه ای حتی اتفاقی قضیه ای راه را به او نشان می دهد. فرض کنید آدم در کوچه دارد می رود می بیند کاغذ افتاده مچاله شده برای اینکه اسم خدا در آن باشد بر می دارد وقنی می خواهد ببیند که این چیست ،می بیند آن چیزی را که به درد او می خورد خدای متعال در همان کاغذ مچاله شده برای او مهیا فرموده، گاهی ممکن است آدم از یک کسی اتفاقاً یک حرفی بشنود او دارد برای خودش حرف می زند اما آن راهی باشد که خدا از همان راه به آدم نشان می دهد که چه کار باید بکند.
 
ایشان داستانی در همان وقت هایی که ما می رفتیم خدمت ایشان، نقل کردند که هم سبک تربیت ایشان را نشان می دهد و هم این نکته ای که اشاره کردم خدای متعال از چه راهی آدم را راهنمایی می کند روشن می شود. منزل ایشان در انتهای بن بستی بود که یک طرفش منزل ایشان بود و یک طرف منزل یک شخصی بود که همسایه نزدیکشان بود. دو سه تا بچه کوچک بودند از آن منزل می آمدند و می نشستند کنارمنزل و در واقع این زاویه مشترک بین منزل آقای بهجت و منزل همسایه بود.
 
بچه ها می نشستند آنجا روی سکو بازی می کردند، یک روز ما رفتیم درس ایشان با یک حالت بشّاشی فرمودند که من امروز یک چیزی از این بچه ها یاد گرفتم، تقریباً حاصلش را من به زبان خودم عرض می کنم عین عبارت های ایشان یادم نیست اما مضمونش این بود ما تعجب کردیم آقای بهجت از یک بچه ای که بازی می کردند سر کوچه چی یاد گرفته. فرمودند من اینجا نشسته بودم داشتم مطالعه می کردم یک فقیری آمد درب منزل و به این بچه ها گفت که برو از مامانت نانی چیزی برای من بگیر بیاور، آن بچه گفت که برو از مامانت بگیر، این فقیر گفت که من گرسنه هستم احتیاج دارم تو برو به مامانت بگو یک چیزی به من بدهد، دوباره خیلی صریح گفت برو از مامانت بگیر، دو سه مرتبه این تکرار شد تا این فقیر بالاخره دید نه این بچه ها از جایشان بلند نمی شوند رفت دنبال کارش. 
 
آنکه من یاد گرفتم این است که اگر ما خدا را به اندازه مامان حساب می کردیم به اندازه اینکه این بچه می فهمد که هرچه می خواهد از مامانش باید بگیرد، اگر این را ما یاد می گرفتیم که هرچه می خواهیم برویم از خدا بخواهیم بار ما بسته می شد، مشکل ما این است که خدا را کاره ای نمی دانیم نمی رویم سراغ او، این را می فرمود من از یک بچه یاد گرفتم، خوب حالا برای تعلیم ما این را می فرمود چرا که مقام ایشان خیلی بالاتر از این حرف ها بود ولی منظورم این بود که خدا گاهی از راه یک بچه چیزی به آدم می آموزد اگر به آنچه ما می دانیم عمل کنیم خدا بلد است به ما بفهماند که چه کار باید بکنیم.
 
برداشت ما از فرمایشات شمااین است که آیت الله بهجت در حقیقت بنیانگذار یک مکتب جدیدی نبود بلکه همان سیره و سلوک معصومین علیهم السلام را احیا کردند و در این عصری که عرفان های کاذب دارد رشد می کند دکّه ها و دکان ها دارد باز می شود باز هم وجود مقدس آقای بهجت به نوعی پیامی برای معضلات امروز بود.
 
مرحوم آقای بهجت برای خودشان کأنّه یک رسالتی قائل بودند که در مقابل خرافات و دکان داری هایی که در این زمینه وجود دارد و کسانی به نام عرفان و مسائل اخلاقی و قطبی و مرشدی و این حرفها دکان داری می کنند و مردم را سرگرم می کنند برای خودشان یک رسالتی قائل بودند که با اینها مبارزه بکنند منتها مبارزه مثبت، یعنی به جای اینکه بگویند فلان کس دارد خطا می کند یا فلان فرقه چنین و چنانند ایشان این جهت را بیان می کردند که راه صحیح، پیروی از اهل بیت و عمل به دستورات شریعت است راه دیگری نیست. 
 
بطور کلی سایر فرقه ها و راه ها و بدعت ها و همه اینها را نفی می کردند به صورت مبارزه مثبت یعنی با تثبیت اینکه راه فقط پیروی از اهل بیت صلوات الله علیهم اجمعین هست، سایر چیزها را نفی می کردند و شاید این روز را می دیدند ، آن وقت ها البته فرقه تصوف و اینها بود ولی این عرفانهای کاذب به این وسعت نبود اینها تازه رواج پیدا کرده هرگوشه ای یک کسی یک مغازه ای باز کرده و شاید به خاطر همین ها بود که ایشان این مسأله را خیلی روی آن تأکید می کردند که تنها عمل به دستورات شرع، انجام واجبات و ترک محرمات است که انسان را می تواند به سعادت برساند و از ویژگی های ایشان این بود که همیشه در فعالیت ها جنبه مثبت را تقویت می کردند یعنی به جای اینکه یکی یکی با این مکاتب انحرافی و خرافی مبارزه بکنند و اسم ببرند آن مکتب غلط است و فلان است، در مقابلش آن جهت مثبت را ارائه می دادند که اینها صحیح است و ما باید این جوری رفتار بکنیم. 
 
حضرتعالی سالها در خدمت ایشان بودید هم در نماز برکاتی ایشان شرکت کردید، هم دردرس و محفل انس ایشان شرکت می کردید آیا شخصیتی مانند آقای بهجت با آن هروله هر روزش از مسجد تا حرم بی بی و زیارت عاشورا خواندنش که یادآور توحید و تولی و تبری است برای نسل های آینده، آیا یک چنین شخصیتی قابل تکرار هست یا نه؟
 
اولاً باید اعتراف بکنم که حضور بنده آن سالها در درس ایشان هیچ دلیلی بر اینکه بنده لیاقت استفاده از ایشان را داشتم نیست و خیلی متأسفم و باید اعتراف بکنم که علی رغم اینکه بیش از پانزده سال من مرتب در درس ایشان شرکت می کردم در امور معنوی و اینها لیاقت استفاده از بهره های معنوی ایشان را نداشتم، در حد همین چیزهایی که شنیدم و نمونه هایش را برایتان نقل کردم در همین حدها بود والا من اگر لیاقت داشتم در ظرف این پانزده سال اقلاً یک تکانی خورده بودم یک قدمی برداشته بودم که متأسفانه روز به روز بر گناهانم افزوده شده و بارم سنگین شده؛ اما نسبت به معرفت مقام ایشان حقیقت این است که دهان بنده کوچک تر از این است که راجع به چنین شخصیتهایی اظهار نظر بکنم که اینها در چه مقامی هستند و کسی مثل آنها هست یا نیست، آنچه من به طور کلی از آموزه های امثال مرحوم آیت الله بهجت و منابع فرمایشات شان (آیات و روایات) استفاده کردم این است که در هیچ حالی ما حق نداریم ناامید بشویم از وجود بندگان خاص خدا و خدا ذخائری دارد در میان بندگانش که همه را معرفی نمی کند، اولیاء خدا مستور هستند، گاهی مسائلی اقتضاء می کند که بعضی هایشان شناخته بشوند به اندازه ای که مردم لیاقت استفاده دارند. 
 
شاید اساتید مرحوم آقای بهجت وکسانی که اساتید ایشان را دیده بودند فکر می کردند بعضی از اساتید کسی مثل آنها پیدا نخواهد شد، ما هم باور نمی کردیم که آقای بهجت چنین مقاماتی را دارند یعنی به عنوان یک بچه ای که آشنا شده بودیم و ایشان را به عنوان یک آدم متدیّن و متعبّد می دیدیم، اما معلوم شد ایشان مقاماتی دارند که به حسب حدس و گمان ما کمتر کسی به این مقامات نائل شده و خود اینکه آدم بتواند پنجاه سال این مقامات خودش را کتمان کند این چیزی شبیه معجزه است، جای این دارد که خیلی روی این تأمل بشود.
 
آنچه بعدها به طور یقین ثابت شد این است که ایشان از آغاز تکلیفش چیزهایی را داشته که ما بعد از هفتاد سال به آن نمی رسیم یعنی من بیش از شصت سال از تکلیفم می گذرد و همیشه هم دلم می خواسته که در این راه ها پیشرفتی بکنم اما به آنجایی که ایشان روز اول تکلیفش رسیده بوده نرسیدم، به فرض اینکه آخر عمرم برسم تازه شصت سال از ایشان عقبم و حالا این تازه چیزی است که به عقل من می رسد، اختلافات مراتب اولیای خدا چیزی نیست که به این سادگی ها قابل شناختن باشد، کی مقامش بالاتر است چقدر بالاتر هست اینها اثباتش خیلی آسان نیست.
 
ظهور کرامات و این چیزها خیلی دلیل نمی شود، عرض کردم تا چند سال اخیر چیزی از ایشان ظاهر نمی شد اما هیچ از مقامش کم نبود، خیلی مقامات عالی داشت ولی هیچ ظهوری نداشت و نمی گذاشت کسی متوجه بشود، شاید کسان دیگری هم باشند که خدا یک چنین تفضلاتی به آنها فرموده ما نمی شناسیم.
 
این که قضاوت بکنیم هیچ کس مثل ایشان نخواهد شد یا حتی الان هم وجود ندارد یک چنین ادعایی از دهان بنده خیلی بزرگ تر است ، ولی می شود گفت در بین کسانی که می شناسیم لااقل در این زمان کسی به پای ایشان نمی شناسیم و خیلی بعید می دانیم به این زودی ها کسی مثل ایشان پیدا بشود.
اما به ضرس قاطع آدم بگوید نخواهد شد و یا نیست، این یک ادعایی است که از امثال بنده برنمی آید، این کسان دیگری می خواهد که خودشان از این نمد کلاهی داشته باشند، مایی که پیاده ایم و از این دریا پایمان هم تر نشده حق نداریم در این مسائل اظهار نظر کنیم.
 
در رابطه با حفظ مسأله شریعت شما اشاره ای داشتید یک جا هم ما مطالعه ای داشتیم که ایشان حتی در ارتباط با خانواده طلاب هم وقتی چیزی را می فرستادند ،آن شریعت را کاملاًمراعات می کردند کما اینکه در رابطه با شما در یک جایی که ایام مبارزه تشریف داشتید همسر خودشان را فرستادند. در این باره اگر توضیحی دارید بفرمایید.
 
بله حدس ما و شاید بیش از حدس، یقین که ایشان نه تنها واجبات و محرمات را و مستحبات و اینها را حتی المقدور رعایت می کردند آداب شرعی و اجتناب از مکروهات را هم از نظر دور نمی داشتند و شاید بشود گفت که موردی پیش نمی آمد که عملاً بشود مستحبی را بجا آورد جایش باشد و ایشان اقدام نکنند یا مکروهی را بشود از آن اجتناب کنند و ایشان اجتناب نکنند. 
نمونه های زیادی در طول سالهای زیاد اتفاق افتاده که من دیدم و همه اش یادم نیست ولی یک موردی که خیلی برای من جالب توجه بود همین نکته ای است که اشاره فرمودید. ما یک وقتی در جریانات بعضی مسائل و فعالیتهای سیاسی با دوستان تصمیم گرفته بودیم که یک مدتی متواری بشویم،از جمله آیت الله مشکینی مدتی به اردبیل تشریف بردند ، بعضی دوستان دیگر جاهای مختلف رفتند، بعضی ها هم زندانی بودند که به هر حال آن ارتباطهای پنهانی این اجتماع یا این هیئت کشف شد و بالاخره با توصیه بعضی کسانی که در خود زندان بودند ما بنا گذاشتیم که چندی در قم نباشیم. چند ماهی من به اطراف یزد و رفسنجان و آنجاها رفتم، آن وقت ها ما یک زندگی طلبگی ساده ای داشتیم و آنچنان هم نبود که اگر ما نباشیم، کسی رسیدگی به وضع خانواده مان بکند. بعد از چندی شاید پنج شش ماه گذشته بود از آن موقعیت، خانواده ما گفتند که یک روز همسر حضرت آیت الله بهجت منزل ما تشریف آوردند و یک کیسه برنج با مبلغی پول دادند به ما، و من تعجب کردم ایشان منزل ما را از کجا می دانستند و اینها وقتی می رفتند پشت سر ایشان نگاه کردم دیدم سر کوچه آقازاده شان ایستاده است. 
 
حاصل جمع این اطلاعات این شد که مرحوم آقای بهجت مبلغی پول و یک کیسه کوچک برنج که می شد حمل بکنند این را توسط آقازاده شان فرستاده بودند درب منزل ما ولی برای اینکه مرد با خانواده ما تماس پیدا نکند همسرشان را هم فرستاده بودند که وقتی می خواهند تحویل بدهند خانمشان تحویل داده باشند. و این برای من سؤال شده بود که چرا آقازاده شان این هدایا را نیاورده بود خانواده ما نتوانسته بودند این را تحلیل بکنند که این سرّش چه بود، همان یک بار هم همسر ایشان تشریف آورده بودند درب منزل ما، بعدها من متوجه شدم که یکی از مکروهات این است که وقتی مرد خانواده ای درمسافرت است ،کراهت دارد که مرد دیگری در آن منزل برود و با همسر او صحبت کند، یکی از مکروهات این است که اگر کاری هم دارد حتی المقدور مرد با آن خانمی که شوهرش نیست صحبت نکند و ایشان برای اینکه این کارمکروه انجام نگیرد، آقازاده و همسر شان را فرستاده بودند مخصوصاً که همسرشان منزل ما را هم بلد نبودند آقازاده شان آن امانت را حمل کرده وسر کوچه داده بود به مادر خود و خودش رفته بود سر کوچه ایستاده بود و خانم آورده بودند آن مبلغ را به همسر ما مرحمت کرده بودند.
 
آن وقت من متوجه شدم که ایشان وقتی می خواهد یک کمکی برای کسی بکند تمام آداب شرعی و مستحبات و مکروهاتش را هم رعایت می کند که مبادا یک مکروهی در این جریان انجام بگیرد، حالا اگر مکروهی هم بود برای ایشان مکروه نبود اما راضی نبودند حتی فرزند ایشان هم مبتلا به انجام مکروهی در این جریان شوند. اولیای خدا چقدر ظرافت در رفتارها را رعایت می کنند و این نکته های ظریف و آدابی که در شرع مقدس وارد شده و رعایتش باعث تقرّب های جهشی می شود چه ارزشی به کارها می بخشد. بله این مکتب آقای بهجت است یعنی مکتب اهل بیت (سلام الله علیهم اجمعین) با رعایت تمام احکام واجب و مستحب و ترک محرمات و مکروهات.
 
در پایان اگر نکته خاصی دارید بفرمایید. 
بنده چیز خاصی به نظرم نمی رسد عرض بکنم آنهایی هم که گفتم اتلاف وقتی بود برای شما یا کسان دیگری که بشنوند ولی اگر بنا باشد توصیه بکنم به همان چیزی توصیه می کنم که آقای بهجت به ما یاد دادند و آن توسل به اولیای خدا و در اینجا مخصوصاً برای ما قمی ها و ساکنین قم توسل به بارگاه حضرت معصومه(س) که ولی نعمت همه ما هستند و برکاتشان شامل حال همه شیعیان می شود و در درجه اول ما مسئولیت بیشتری برای شکرگزاری این نعمت و استفاده از این برکات و خدا محبت ما را نسبت به این خانواده و نسبت به شخص حضرت معصومه(س) بیشتر کند و ما را مشمول عنایاتشان قرار بدهد.

خاطراتی شنیدنی از زبان راننده شهید مطهری
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۳  کلمات کلیدی: خاطرات ، شهید مطهری

«به خاطر شهید مطهری تا قم که راهی نیست، اگر لازم باشد حاضرم تا شیراز هم بروم» 
 
عبارت فوق شاید اولین جمله‌ای بود که پس از سلام و احوال پرسی با راننده استاد شهید آیت الله مرتضی مطهری در سال‌های 1349 تا 1355از زبان وی جاری شد.

آقای غلامرضا کریمی که اینک در آستانه 60 سالگی عمر خود قرار دارد، ساکن قزوین است، اما با این حال برای انجام مصاحبه ای اختصاصی با مرکز خبر حوزه، رنج سفر را برای آمدن به قم بر خود هموار کرده و در بعد از ظهر یکی از روزهای آغازین دومین ماه سال میهمان گفتگوی صمیمانه و البته 2 ساعته ما شد.

او هنوز هم پس از گذشت حدود 35 سال از آخرین باری که راننده استاد شهید مطهری بود، با حالتی حسرت آمیز از آن 6 سال همراه بودن با استاد سخن می گوید و البته بر این نکته تاکید می‌کند که روح آن شهید والا مقام را شاهد و ناظر زندگی خود می‌بیند.

آن چه در ادامه می‌خوانید چکیده ای خواندنی از این گپ و گفت درباره چگونگی آشنا شدن ایشان با شهید مطهری و ذکر خاطراتی جذاب از سیره زندگانی آن معلم شهید است.
 
* عمر مفید 6 ساله!
با کمال افتخار می گویم آن 6 سالی که (از سال 49 تا 55) بنده راننده حاج آقا (استاد مطهری) بودم بهترین دوره زندگی من بوده است. آن موقع جوانی 19 ساله بودم که خداوند این توفیق را به  من عنایت کرد که با یکی از بزرگترین مردان معاصر این آب و خاک آشنا شوم.

بعد از گذشت این همه سال آرزوی بزرگ زندگی ام این است که ای کاش دوباره آن روزها برایم تکرار می شد و این که هیچ گاه هم تمام نمی شد !

باور کنید احساس و باورم این است که عمر مفید من همان 6 سالی بود که در خدمت استاد مطهری بودم.
 
* بزرگترین معلم همه عمر
از این حیث بدون اغراق باید بگویم، استاد مطهری بزرگترین معلم در طول زندگی ام بود و  رفتار صمیمانه و حکیمانه آن بزرگوار با افراد مختلف به ویژه خانواده و فرزندان خود در زندگی من الگویی تمام عیار از نوع مواجهه با افراد به خصوص خویشان و نزدیکان بوده است. اساسا شهید مطهری معلمی بود که هر کس در حد فهم و درک خود می توانست از کلام و سیره زندگانی ایشان درس های زیادی بگیرد.
 
* هر دو هفته یکبار به قم می‌آمدیم
آن چند سالی که در محضر استاد بودم به خوبی به یاد دارم، هر دو هفته یک بار، روزهای پنجشنبه‌ به قم می‌آمدیم چرا که استاد در این روز خاص، جلسات درسی در این شهر مقدس داشت. خب اوایل، کلاس‌های ایشان در قم در حوزه برپا می‌شد، اما به تدریج این جلسات در یکی از مساجد شهر برگزار شد و انصافا هم جمعیت زیادی از درس ایشان بهره لازم می‌برد.

معمولا در این یک روزی که در قم بودیم یا به منزل حاج آقای قرائتی می‌رفتیم یا در منزل دو روحانی سید که متاسفانه اسمشان را به یاد ندارم ، سکونت داشتیم.

یکی از ویژگی های برجسته رفتاری شهید مطهری این بود که ایشان خیلی دوست داشت که وقتی در قم هستیم حتما به منزل طلبه‌ها برویم و حتی الامکان نیز در منزلی اقامت داشته باشیم که به دور از تشریفات بوده و ساده و صمیمی باشد. البته استاد در زمانی که در قم بودیم گاهی به منزل حاج احمد آقا ( فرزند حضرت امام ) و بیت امام (ره) هم سری می‌زد و جویای احوال می شد.
 
* صمیمیتی بی نظیر با طلاب
به همین مناسبت لازم است در این جا به نکته ای مهم اشاره کنم و آن این که حاج آقا (شهید مطهری) عمیقا طلبه‌ها را دوست داشت و به مراتب بیش از دانشگاهی‌ها با طلاب راحت و صمیمی بود. البته ایشان با اقشار مختلف مردم اعم از پزشکان و بازاریان و روحانیون و دانشجویان جلسات و مراوداتی داشت، اما با این همه نوع ارتباط ایشان با طلاب و اهل علم از جنس دیگری بود.
 
اولین بار که خدمت ایشان رسیدم بنا بر این بود تا زمانی که استاد در دانشکده (الهیات دانشگاه تهران) حضور دارد و بعد از آن به منزل مراجعت می نماید، یعنی حول و حوش ساعت 5 بعدازظهر به عنوان راننده در خدمت ایشان باشم، اما به جهت علاقه ای که به استاد داشتم ، خودم خواستم که شب را هم در منزل ایشان بمانم و چون آن موقع مجرد بودم از این جهت مشکلی نبود. استاد مطهری هم پس از مشورت با خانواده رضایت دادند که من در یک اتاقی در کنار پارکینگ منزل بمانم.

استاد به تداوم جلسات انس با اقشار گوناگون مردم اهمیت زیادی می داد. از همین رو صبح های جمعه  با پزشکان جلسه داشت و مدتی هم این جلسه درمسجد الجواد(ع) تهران برگزار می‌شد و تا آن جا که یادم هست در این جلسه بحث بانکداری اسلامی مطرح می‌شد. وقتی هم که این جلسه تمام می‌شد، بلافاصله به جلسه تفسیر در جایی دیگر می‌رفتیم.

جلسات تفسیر هر هفته برگزار می‌شد و چون مکان برگزاری آن هم اطراف منطقه قلهک بود، مخاطب این جلسه عموما بازاری‌ها بودند .البته مدتی که رژیم شاه با برپایی این جلسات مخالفت می‌کرد، برحسب اجبار و شرایطی که وجود داشت، این جلسات به طور مخفیانه در منازل برخی افراد برگزار می‌شد.
 
* خستگی ناپذیر و منظم در زندگی
به عنوان کسی که سالیانی را در محضر استاد مطهری بودم، باید بگویم واقعا خستگی ناپذیری ایشان برای همه ما در آن زمان الگو بود. ایشان اصلا وقت خود را به بطالت نمی گذراند و لذا برای همه اوقات خود برنامه ریزی مناسبی داشت.

بنده از آن جا که از بچگی پدرم را از دست داده بودم، شهید مطهری برایم حکم پدری مهربان و دلسوز را داشت ، کما این که انصافا خانواده آن بزرگوار نیز مثل خانواده خودم بود و من با آن ها صمیمیتی خاص را احساس می کردم.

این صمیمیت و انس و الفت به گونه ای بوده که هنوز هم پس از گذشت 35 سال به منزل ایشان سر می‌زنم و جویای احوال حاج خانم (همسر استاد)  هستم.
 
* بزرگ منشی در رفتار استاد
چقدر این مرد بزرگوار و بزرگ منش بود. چه دورانی داشتیم ....( چند لحظه مکث) یادم هست یک بار سرم را از ته زدم و یک کلاه شاپو هم به سرم گذاشتم و عینکی هم زدم. خب جوان بودم دیگر ... اما  استاد هیچ چیزی در این باره که فلانی این چه تیپ و قیافه ای است که به هم زده ای به من نگفت . بعد خودم به خودم گفتم؛ این چه تیپی بود و خیلی سریع کلاه و عینک را برداشتم.

این را گفتم که عرض کنم، رفتار استاد این طور بود مستقیم چیزی به کسی نمی گفت، بلکه طوری برخورد داشت که فرد خودش بداند کدام رفتارش درست است و کدام غلط.
 
* پیاده روی استاد ترک نمی شد
برنامه روزانه ما این طور بود که ساعت 5/7 صبح به دانشکده می‌رفتیم.

ایشان اول صبح همیشه پیاده روی می‌کرد، به طوری که گاهی از منزلشان تا خیابان میرداماد که راه زیادی هم بود پیاده می‌رفت.

آن گونه که حاج خانم تعریف می‌کرد، منزل استاد در سال های اول ازدواجشان در کوچه آبشار بود و بعد که به قلهک آمدند، آن خانه را به دو نفر معلول داد و نه تنها از این‌ها اجاره نمی گرفت، بلکه حتی در جلسات تفسیر برای این‌ها کمک‌های مالی جمع می کرد.
 
* صمیمیت در عین هوشمندی و زیرکی
رابطه استاد با نسل جوان بسیار صمیمانه و خودمانی بود. آن موقع خیلی از جوان‌ها می‌آمدند از ایشان سوال می‌کردند. یادم هست یک باری که قم بودیم، یک نفر به ظاهر طلبه وسط جلسه بلند شد و از استاد سوالی کرد به این مضمون، ما برای چی طلبه می‌شویم آیا فقط به خاطر این که صرفا امام جماعت مسجدی شویم؟! استاد در آن جا جوابی به این فرد نداد.

برای خود من جای سوال بود که چرا استاد جوابی نداد. بعد از جلسه در داخل ماشین که بودیم از ایشان پرسیدم که چرا جواب این جوان را ندادید ایشان گفت؛ این فرد اصلا طلبه نبود . فکر کنم ایشان این احتمال را می‌داد که از نیروهای رژیم باشد. این گونه زیرکی‌ها و تیزهوشی‌های شهید مطهری در موارد متعددی برای خود من تکرار می شد.

از استاد برای سخنرانی و جلسات پرسش و پاسخ در شهرهای مختلف کشور دعوت به عمل می آمد. گاهی که به قزوین می‌رفتیم، بعضا تا ده شب پشت سر هم در منزل آیت الله باریک بین (نماینده فعلی مقام معظم رهبری در استان قزوین) می ماندیم. گاهی جلسات استاد در منزل ایشان تا نیمه شب ادامه داشت و جوان‌ها از استاد می‌پرسیدند این چه وضعیه؟! چرا اوضاع کشور این طور است؟! چرا فلان و بهمان است، خاطرم هست که استاد مطهری با ملایمت از کنار بحث‌های داغ آن‌ها می‌گذشت و بعد که من می‌پرسیدم، چرا جواب آن‌ها را ندادید می‌گفت؛ خیلی از این‌ها اصلا دانشجو و طلبه نیستند؛ به این معنی که احتمال دارد در بین این‌ها افراد نفوذی رژیم وجود داشته باشد.

ایشان دو بار در دوران قبل از انقلاب به زندان رفت، یادم هست یک بار، 41 روز به طول انجامید. عوامل رژیم هم به تناوب منزل ایشان را می‌گشتند، ولی استاد خیلی تیزهوش بود و مدرکی برایشان باقی نمی گذاشت.

بعد از این که در سال 55 از دانشکده الهیات بازنشسته شدند، من به وساطت استاد و نیز شهید مفتح استخدام دانشکده شدم و مرد شریفی به نام آقای مدنی –خدایش بیامرزد- مدنی راننده ایشان شد و من دیگر در خدمت استاد نبودم.
 
* نماز شبی که ترک نشد!
نظم و پشتکار ایشان هم واقعا خیلی جالب و درس آموز بود، به طوری که مثلا در ایامی که مشهد بودیم سر ساعت 3 و نیم به حرم می‌رفتند. همچنین نماز شب ایشان هیچ گاه ترک نمی شد. شاید برایتان جالب باشد ولو این که در برخی مسافرت‌ها استاد ساعت 5/1 شب می‌خوابید، اما سر ساعت 3 بلند می‌شد و به عبارت دیگر خستگی‌های روزانه و دیر خوابیدن هم باعث نمی شد که نظم ایشان دچار خللی شود.
 
*یا مطالعه  یا نوشتن
در طول روز بیشتر وقت استاد صرف انجام مطالعه می‌شد. خوابشان در طول شبانه روز بسیار کم بود یا مطالعه می‌کرد و یا مطلبی چیزی می‌نوشت.

به علت کثرت کلاس ها، استاد بعضی روزها از 8 صبح تا 8 شب در دانشکده بود و برای این که من خسته نشوم به من می گفت: آقای کریمی می‌توانی الان بروی و 8 شب بیایی دنبالم.

در طول مسیر رفت و آمد می دیدم که همواره استاد در حال مطالعه است و به همین خاطر هم سعی می‌کردم طوری رانندگی کنم که ایشان اذیت نشوند و بتوانند با آرامش خاطر مطالعه کنند، چرا که به خوبی می‌دانستم استاد روی وقت و استفاده مناسب از کم ترین وقت خود، بسیار حساس بودند.

راستش را بخواهید من در طول این 6 سال جرات نمی کردم در هنگام رانندگی تخلفی کنم، چون می‌دانستم ایشان مخالف است و چندباری هم که سرعتم بالا بود، می‌گفت؛ آقای کریمی عجله ای نداریم!
 
* عصبانیت ایشان را هرگز ندیدم
اصلا برآشفته نمی شد و دعوا نمی کرد و حتی کوچکترین دخالتی هم در مسایل شخصی افراد نمی کرد.
 
* پرهیز از تشریفات
نکته درس آموز دیگر از سیره استاد، منش ساده زیستانه ایشان بود. چند روز اولی که راننده ای ایشان شدم یادم هست، وقتی درب ماشین را برایشان باز و بسته می‌کردم به من گفت؛ آقای کریمی هر کس سوار می‌شود خودش دست دارد و این کارها لازم نیست.
 
این اخلاق و سیره استاد در ساده زیستی و پرهیز از تشریفات واقعا مثال زدنی بود. یکی دیگر از ویژگی‌های بارز ایشان این بود که وقتی کاری را شروع می‌کرد؛ با صبر و پشتکار آن را به نتیجه مورد نظر می‌رساند و از مشکلات و سختی‌ها هم هیچ گاه خسته و کلافه نمی شد.
 
* فیلم را خودشان ندیدند!
یادم هست یک فیلمی بود به نام محلل که اگر اشتباه نکنم نصرت الله کریمی آن را ساخته بود که فیلم افتضاحی بود و در آن ایام جار و جنجال زیادی هم به راه انداخت. آن موقع استاد از یکی از دانشجویان دانشکده الهیات خواست فیلم را دیده و توضیحاتی درباره آن بدهد و حتی از من هم این کار را خواست، چرا که خودشان نمی خواستند این گونه فیلم‌ها را مشاهده کنند. روشن است که استاد در منزل تلویزیون نداشت و از رادیو هم فقط به اخبار آن گوش می‌داد.
 
* تفریح در کنار درس و بحث لازم است
در برخی سفرها که فرزندان استاد نیز همراه ما بودند می‌گفت؛ که جایی کنار دریا یا رودخانه ای ماشین را نگه دار تا بچه‌ها شنا کنند، خود استاد هم الحق و الانصاف شناگر ماهری بود.

ایشان همیشه می‌گفت؛ در کنار درس و بحث لازم است که انسان تفریح مناسب و البته به اندازه ای داشته باشد.

شهید مطهری در سفرها خیلی هوای من را داشت که به من سخت نگذرد و معمولا هر جایی که می‌رفتیم، برای من اتاق جداگانه ای می‌گرفت.

بعضی اوقات در طول روز هم می‌گفت؛ جایی برویم چایی بخوریم، اما ایشان مراقب بود جایی که می‌رویم نامناسب نباشد به همین خاطر بیشتر جاهای سالم و خلوت می‌رفتیم.

نکته جالب رفتار ایشان این بود که این قدر سنگین در کوچه و خیابان برخورد می‌کرد؛ من به یاد ندارم کسی جلوی ایشان را بگیرد و خدای ناکرده بد و بیراهی بگوید. البته در داخل دانشکده الهیات بودند؛ کسانی بودند که می‌خواستند اهانت کنند، چرا که دانشجویان از گروه‌ها زیادی در آنجا بودند و حتی یک بار بین دانشجویان استاد و مارکسیست‌ها درگیری شد.
 
* نان و پنیر و سبزی و مغز گردو
از آن جا که شهید مطهری استاد تمام وقت بود، لذا برخی روزها بعد ازظهر هم در دانشکده می ماند و سر ظهر به من می گفت؛ برو نان و پنیر و سبزی و مغز گردو تهیه کن. خوراک ایشان عموما همین بود، البته هر چند وقت یکباری هم به یک رستورانی که سالم و مناسب بود می‌رفتیم، اما بیشتر غذایمان همین نان و پنیر بود.
 
* خضوعی کم نظیر در محضر پدر
این توفیق را داشتم که پدر ایشان را از نزدیک ببینم، باید بگویم ارتباط استاد با پدرشان بسیار صمیمانه بود. شهید مطهری حداقل سالی یک بار با ماشین به فریمان برای دیدار پدر می‌رفت و گاهی هم در طول سال با هواپیما به آن جا سر می‌زد.

وقتی پیش پدر می رفت، حالتشان بسیار با خضوع و خشوع بود. اگر کسی ایشان را در آن حال می‌دید، شاید نمی دانست ایشان یکی از اساتید بزرگ زمانه خود است.
 
* دستگیری از فقرا
حضرت استاد نسبت به دستگیری از فقرا بسیار جدی و حساس بود خب، آن زمان 12 هزار تومان حقوق می‌گرفت. سر هر ماه، هزار تومانش را به من می‌داد و می‌گفت؛ این مبلغ را  به یکی از آقایان روحانی که دچار مشکل مالی و بیماری است ، بده یا حتی گاهی خودشان به او سر می‌زد و پول را مخفیانه می‌گذاشت زیر تشک بیمار!
 
* رابطه شهید مطهری با بزرگان انقلاب
استاد مطهری در بین بزرگان انقلابی بیشتر از همه با شهید مفتح صمیمی بود، شاید به این خاطر که در دانشکده بیشتر با هم حشر و نشر داشتند. البته با شهید بهشتی و شهید باهنر و آقای‌هاشمی رفسنجانی هم ارتباط زیادی داشتند. با مقام معظم رهبری نیز که آن موقع در مشهد بودند نیز ارتباط صمیمانه ای میانشان برقرار بود.

یادم هست یک بار که به مشهد رفتیم و اتفاقا دو ماهی هم آن جا بودیم، استاد کتاب علل گرایش به مادیگری را در آن جا نوشت. در آن ایام در مشهد منزلی اجاره کرده بودیم. ایشان در آن روزها جزوه‌هایی به من می‌داد تا به درب منزل آیت الله خامنه ای ببرم.

با آقای راشد هم خیلی صمیمی بود. اساسا ایشان به دید و بازدید دوستان خیلی اهمیت می‌داد و احوال همه را می‌پرسید.

با این همه، این واقعیت را نمی توان نادیده گرفت که استاد مطهری بیشتر به دیدار علامه طباطبایی می‌رفت، خلاصه این که این رابطه استاد و شاگردی و احترامی که وجود داشت واقعا گاهی فراتر از حد تصور بود.
 
* ماجرای یک خواب و تعبیر آن
یک تابلوی  «الله» که با لامپ نئون ساخته شده در کتابخانه ایشان هنوز وجود دارد. سال‌ها پس از شهادت استاد، یکی دوباری این تابلو شکست که من آن را درست کردم.

پس از شهادت یک بار در عالم خواب دیدم ایشان در یک حسینیه بزرگی قرار دارند، اما این حسینیه تاریک است. صبح که از خواب بیدار شدم به حاج خانم (همسر استاد) ماجرا را گفتم و در صحبتی که با ایشان داشتم متوجه شدم که آن تابلو شکسته و بعد خودم رفتم آن را درست کردم.
 
* توجه به حیوانات و خاطره ای شنیدنی
شاید برای خیلی از مخاطبان شما جالب باشد، استاد حتی به حیوانات توجه زیادی داشت. یک بار ایشان مرا در دانشکده صدا زد و گفت؛ کریمی ببین چرا گربه در زیر پله، مدام سر و صدا می‌کند.  من رفتم ببینم قضیه از چه قرار است، دیدم گربه زبان بسته کور است. مساله را به حاج آقا گفتم، ایشان آن موقع 15 ریال به من داد تا برای این گربه مقداری جگر سفید بخرم.

بعد از این که گربه سیر شد متوجه شدم دیگر سر و صدایی نمی کند .اتفاقا این زبان بسته فردا هم آمده بود آن جا که جگر سفید بخورد. بازهم برایش جگر سفید آوردیم، چند روز که گذشت و ما مدام به گربه غذا دادیم دیدم، کم کم بینایی اش را هم به دست آورد. معلوم بود به جهت گرسنگی این قدر ضعیف شده بود؛ خلاصه توجه استاد به یک گربه برای خود من بسیار جالب و پند آموز بود.
 
* هنوز در شوک آن خبر هستم...!
12 اردیبهشت سال 58 وقتی از اخبار شنیدم استاد مطهری را ترور کرده اند، باور بفرمایید تا مدت‌ها شوکه بودم و هنوز هم پس از گذشت حدود 32 سال از آن زمان دلم می‌گیرد و آرزو می‌کنم ای کاش ایشان زنده بود، هر چند که ایشان واقعا زنده هستند و آثارشان مایه برکات فراوان است، ولی بالاخره حضور فیزیکی شان چیز دیگری بود.

حسرت بزرگ من این است که منافقان کوردل برای چه این شخصیت بزرگ را از مردم گرفتند.

صادقانه بگویم بنده هنوز هم روح ایشان را شاهد و ناظر رفتار و زندگی ام می‌دانم. خیلی وقت‌ها که دلم می‌گیرد یاد ایام می‌کنم.
 
* درسی که از استاد گرفتم
از سال 60 تا 80 کشاورزی و دامداری در اصفهان داشتم و از سال 80 به علت قبول شدن بچه‌ها در دانشگاه‌های قزوین مجبور شدیم به قزوین برویم به همین خاطر دامداری را در اصفهان فروختم و در قزوین یک دامداری راه انداختم که متاسفانه دچار ورشکستگی هم شدم و الان دو دانگ آن را دارم.

چگونگی تربیت بچه‌ها، حسن خلق با خانواده و مردم را من از ایشان یادگرفتم و الان در بین فامیل هم می‌گویند که فلانی نوع رفتار تو با بقیه فرق می‌کند من می‌گویم بالاخره تاثیر همنشینی با استاد بزرگواری چون شهید مطهری است و این واقعا بزرگترین افتخار من بوده که در خدمت این انسان بلندمرتبه باشم.

واقعا نمی دانم چه بگویم، چقدر ایشان را دوست دارم . اگر ایشان الان هم زنده بودند دوست داشتم با تمام وجود و بدون هیچ گونه چشمداشتی در خدمت ایشان باشم چرا که عمیقا اعتقاد دارم خدمت به این افراد، بالاترین اجر الهی را دارد.


خاطره مهدوی‌کنی از شهید مطهری
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۳  کلمات کلیدی: خاطرات ، آیت الله مهدوی کنی ، شهید مطهری

خبرنامه دانشجویان ایران: اگر الآن جهت گیری های ما مشخص نشود، فردا که انقلاب ان شاءالله پیروز بشود، این‌ها می آیند و می گویند: "حاجی انا شریک.

 

به گزارش جهان، یکی از مسائل حساس و مهم که رعایت نکردن آن می تواند عواقب سوئی برای شخص و جامعه در پی داشته باشد، «مرز بندی کردن بادشمن» است، از همین روست که این امر همواره مورد تأکید رهبر فرزانه انقلاب بوده است.

البته مرزبندی کردن با دشمن تنها به بعد سیاسی محدود نمی شود بلکه از آن مهم تر به روشن کردن مرزهای عقیدتی برمی گردد. چه بسا روشن نکردن مرزهای عقیدتی با دشمن به یکی شدن با آنها و یا کمک به آنها منجر شو (کما اینکه در مورد سازمان منافقین اتفاق افتاد).

پیش از انقلاب شهید مطهری جزو افراد نادری بود که با بصیرت، بر ایستادگی جدی بر سر این مرزها تاکید می نمود و حتی در این راه مورد طعن برخی دوستان (که بعضاً معمّم و دارای سوابق طولانی مبارزاتی بودند) هم واقع می شد. البته بعدها ثابت شد کسانی که در آن روز به این سخنان امثال شهید مطهری توجه نمی کردند خود به بلایای ناشی از عدم بصیرت دچار شدند و جامعه را نیز به زحمت انداختند.
آیت الله مهدوی کنی خاطره ای از همین مشی شهید مطهری نقل نموده که بازخوانی آن عبرت آموز است:

«من قبل از انقلاب پنج شب آقای مطهری را به مسجدمان -مسجد جلیلی- دعوت کردم. در آن جلسات، دانشجویان و جوانان حضور فعال داشتند. در آنجا جناب آقای مطهری بحثی را تحت عنوان علل گریز از ایمان مطرح کردند که بعداً در کتابی به نام "علل گرایش به مادیگری" چاپ شد. ایشان علل مادیگری و گریز از ایمان را به صورت علمی بیان می کردند و بحث ها و نقدهای علمی را بر مسائل الحادی و ماتریالیستی و کمونیستی مطرح می کردند.

شبی از آن شب ها، آقای لاهوتی در آن جلسه حضور داشت، خیلی از این بحث ها ناراحت بود. می گفت آقای مطهری چه می گوید؟ چرا از این حرف ها می زند؟ الآن موقع این حرف ها نیست. ما یک دشمن مشترک داریم و آن شاه است. باید با او جنگید، ما نباید حرف هایی بزنیم که کمونیست ها و جوان های روشنفکر و مجاهدین را ناراحت کند. ما باید برویم و از روی هدف مشترک با آن بجنگیم.

بنده به ایشان گفتم وقتی که آقای مطهری آمد به خودش بگو، چرا پای منبر نق می زنی، صبر کن پایین بیاید، با خودش صحبت کن.
آقای مطهری از منبر پایین آمد. آقای لاهوتی گفتند: آقای مطهری! من به شما اعتراض دارم. بحث هایی که شما می کنید لغو است. الآن موقع این بحث ها نیست. ما یک دشمن مشترک داریم و آن شاه است، همه ما باید در مقابل او قرار بگیریم؛کمونیست، غیر کمونیست، خداپرست، غیر خداپرست، مسلمان و غیر مسلمان! همه باید با هم آن هدف رابزنیم تا از بین برود، بعد می نشینیم بحث می کنیم.

آقای مطهری گفتند شما اشتباه می کنید، اتفاقاً باید حالا صف هایمان را جدا کنیم ما با کمونیست ها هدف مشترک نداریم. دشمنی کمونیست ها با شاه روی یک جهت است . دشمنی ما با شاه روی جهت دیگر است. اصلاً جهت، جهت واحد نیست. اگر الآن جهت گیری های ما مشخص نشود، فردا که انقلاب ان شاءالله پیروز بشود، این ها می آیند و می گویند: "حاجی انا شریک".

ملت ایران با اکثریتی قاطع با شاه مبارزه می کنند و همه مسلمان هستند. علما و روحانیت هم یک عده قلیلی از آنها هستند، آن وقت شما همه را به یک صف می رانی و می گویی همه در یک صف قرار بگیرند؟ نه، این درست نیست. این اشتباهی است که شما مرتکب می شوید. آن وقت ما دیگر نمی توانیم صف هایمان را جدا بکنیم. از الآن باید صف هایمان جدا بشود. در عین حال که دشمن مشترک داریم، ولی مسائل اعتقادی و اصولی و جهان بینی باید مطرح بشود. و الّا ازمقصد دور خواهیم شد.»
(خاطرات آیت الله مهدوی کنی، چاپ مرکز اسناد انقلاب اسلامی، صفحات ۳۱۹ و ۳۲۰)

خاطرات خواندنی «سید مرتضی آوینی» از راه اندازی «روایت فتح»
ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤  کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی ، خاطرات

وقتی به خرمشهر رسیدیم هنوز خونین‌شهر نشده بود. شهر هنوز سرپا بود اگرچه دشمن خود را تا پشت صد دستگاه جلو کشیده بود. یک دوربین «مینی‌اکلر» داشتیم و یک ضبط صوت «ناگرا» و خرت و پرت‌های دیگری که این مجموعه را کامل می‌کرد. هم کارگردان و صدا بردار خود من هم بودم و جز فیلمبردار فقط یک نفر دیگر همراه ما بود؛ شهید «غلام عباس ملک مکان»، شیرمردی از روستای «قنات ملک»، شیراز که هم رانندگی می‌کرد و هم محافظ مسلح گروه فیلمبرداری بود آن هم با یک تفنگ‌ «ام-یک». بعدها راه «غلام عباس» از ما جدا شد، اگر چه تا آخر دوست یکدیگر باقی ماندیم. او کار فیلمسازی را رها کرد و به گردان‌های رزمی پیوست و بعدها در آبادان شهید شد. چهره‌ای همچون شیر داشت. محکم واستخوانی و بسیار قدرتمند اما با یال وکوپالی نه چندان بلند، دلش هم دل شیر بود. از رزم‌آورانی بود که داوطلبانه در جنگ «فیروزآباد» به «سپاه پاسداران» ملحق شده بود. در همین غائله بودکه ما هم با یکدیگر آشنا شدیم؛ از زمان فیلمبرداری مجموعه مستند، «خان گزیده‌ها» که در آباده،‌جهرم، شیراز، و فیروز‌آباد و روستاهای اطراف این شهرها فیلمبرداری می شد.
[آن روزها]«فیروزآباد» در محاصره عشایری یاغی بود که برای «ناصرخان» و«خسروخان قشقایی» می‌جنگیدند. بنی‌صدر نیز ، هر چند در ظاهر ،جانب «قشقایی‌ها» را فرو نمی‌گذاشت. ما به همراه «غلام عباس ملک مکان» ، حلقه محاصره را قطع کردیم و خود را به «فیروز‌آباد» رساندیم و در آنجا در کنار بچه‌های «سپاه پاسداران» و رزم‌آوران مردمی از آن درگیری فیلمبرداری کردیم. فیلم‌ها «ریورسال» بود و به احتمال قریب به یقین دیگر نمی‌توان اثری از آنها در آرشیو تلویزیون پیدا کرد. در همین مجموعه بودکه ما قالب کار خویش را پیدا کردیم.
چه در فیلمبرداری ، چه درمونتاژ و چه در روابط اجرایی مربوط به پروسه تولید فیلم «حقیقت»، و «روایت فتح» از لحاظ ساختار بر تجربیاتی که ما در خان گزیده‌ها داشتیم بنا شد. تنها تمایزی که باید مورد اشاره قرار گیرد آن است که ما در هنگام تولید «روایت فتح» کارکشته‌تر شده بودیم و خیلی زود، توانستیم همان شیوه مستند سازی را با مقتضیات و موجبات جبهه‌های جنگ تطبیق دهیم.
انقلابی ژرف از این نوع که در ایران رخ داد حدود و قالب‌های اجتماعی را در هم می‌ریزد و زیر و زبر می‌کند. سنت‌هایی که ریشه در فطرت انسانی و ماثر فرهنگی نداشته باشد در مواجهه با انقلاب از میان می‌روند و یا تغییر چهره می‌دهند. فرمانده سپاه «فیروز‌آباد»، پزشکی بود به نام «دکتر آئین»‌ که بعدها با آغاز تجاوز بعثی‌ها به جبهه‌ رفت و در بیمارستان شادگان، به حرفه و تخصص خویش یعنی طبابت رجعت کرد. من آرشیتکتی بودم با پیشینه شاعری و نویسندگی ونقاشی که انقلاب به «جهاد سازندگی»‌ام کشاند و از آنجا پایم به فیلمسازی وبعد هم تلویزیون باز شد. گروهی به نام «جهاد سازندگی» که نخست با جمعی از کارمندان و هنرمندان تلویزیون تاسیس یافته بود و بعدها به نام انقلابی جهاد سازندگی الحاق یافت.
فرو ریختن حدود و قالب‌های اجتماعی پیشین، تحولات بسیاری را در جامعه بعد از انقلاب،‌باعث می‌شود مثالی که می‌تواند این سخن را روشنتر کند- و البته ربطی هم به ما نحن فیه ندارد- آن است که پس از پیروزی انقلاب، با نابودی و یا فرار خوانین که در طول قرن‌ها، حافظان بافت روستایی جامعه ایران بوده‌اند. هیچ چیز نتوانست از سرازیر شدن روستاییان به شهرهای بزرگ- که همواره امکانات بهتر و تسهیلات بیشتری برخوردار بوده‌اند- جلوگیری کند. این هجوم با شتاب، ترکیب جمعیتی کشور را تغییر داد و جمعیت شهرنشینان تا دو برابر روستاییان افزایش یافت. مسلما نمی‌خواهم چنین نتیجه بگیرم که انقلاب نمی‌بایست با خوانین دربیفتد بلکه می‌خواهم نشان دهم که وقتی سنت‌های دیرین اجتماعی زیر و زبر می‌شود چه وقایعی ممکن است روی دهد.
نهادهای اجتماعی بر سنت‌های بنا شده‌اند. سنت‌های غلط یا درست، عادلانه یا ناعادلانه. سنت‌های اجتماعی ادامه حیات مردمان را به مجاری خاصی می‌کشانند و در برابر آنچه ناپسند می‌شمارند، موانعی ایجاد می‌کنند که عدول از آنها عموما امکان‌پذیر نیست. همراه با انقلاب، حدود و مرزهای پیشین شکسته می‌شوند و سنت‌های دیگری به وجود می‌آیند.
«گروه جهاد سازندگی»، که در آغاز آن را «واحد تلویزیونی جهاد سازندگی» می‌خواندند- نیز ازنهادهای اجتماعی است که اگر انقلاب نمی‌شد وجود نمی‌یافتند. هر انقلابی خواه ناخواه چنین است که با انگیزش‌های خاصی همراه است. با این انگیزش‌هاست که قیام علیه نظام پیشین، انجام می‌گیرد و باهمین انگیزش‌هاست که نهادهای اجتماعی جدیدی تاسیس می‌شوند. در دوران وقوع انقلاب، این انگیزش‌هاست که مقدس و ارجمند شمرده می‌شوند و بعد از پیروزی هم همین انگیزش‌هاست که در صورت حدود و قالب‌های تازه ظهور می‌یابند و نظام اجتماعی و سیاسی تازه‌ای را ایجاب می‌کنند.
«واحد تلویزیونی جهاد»، از یک سو وابسته به «جهاد سازندگی» بود و از سوی دیگر وابسته به شبکه یکم تلویزیون، «وضعیتی معلق»، در میان دو سازمان و براستی که اگر حالت تعلیق نبود هیچ یک از فیلم‌هایی که بعدها در جنگ به واسطه این واحد ساخته شده وجود نمی‌یافتند. هنوز هم من در عرصه تلاش‌های فرهنگی وهنری- از سازمان‌های موجود در نظام بوروکراتیک کشور ناامید هستم و به همین علت به حوزه هنری آمده‌ام که سازمانی دولتی نیست اما در عین حال تسلیم ضرورت‌های بخش خصوصی نیز نشده است. این حالت تعلیق به «واحد تلویزیونی جهاد» این قدرت را بخشیده بود که نه تسلیم موجبات و مقتضیات اداری شود که از جانب «جهاد سازندگی» می‌توانست بر چنین واحدی تحمیل شود و نه گردن به پیچیدگی‌های مالی واداری در سیستم تولید تلویزیون بگذارد اگر ما مجموعه‌ای در شکم سیستم اداری «جهاد سازندگی» بودیم آنها را ما از توجه به جبهه‌های جنگ باز می‌داشتند و به سوی روستاها می‌راندند و یا چنین دیکته می‌کردند که تلاش‌های این واحد باید وقف تبلیغ فعالیت‌های پشتیبانی جنگ سازندگی شود که انصافا از چنان وسعتی برخوردار بود که می‌توانست هیچ وقت اضافی برای ما باقی نگذارد. انگیزش درونی هنرمندانی که در «واحد تلویزیونی جهاد سازندگی» جمع‌ آمده بودند، آنها را به جبهه‌های دفاع مقدس می‌کشاند نه وظایف و تعهدات اداری؛ روح کارمندی، نمی‌توانست در این عرصه منشاء فعل و اثر باشد. گروه‌های فیلمبرداری ما با همان انگیزه‌هایی که رزم‌آوران را به جبهه کشانده بود کار می کردند. داوطلبانه و بدون چشم‌داشت مالی، در کمال قناعت و شجاعت و آماده برای شهادت. این آمادگی اصلی بود که باقی ضرورت‌ها را ایجاد و ایجاب می‌کرد. یعنی اگر گروه‌های فیلمبرداری ما آماده برای مرگ نبودند، دیگر قناعت و صداقت و دیگر صفات ممدوحشان فایده نمیتوانست داشته باشد. اینجا عرصه‌ای دیگر نبود که فقط پای تکنیک و یا هنر در میان باشد. بهترین کارگردان‌های سینما اگر آمادگی برای کشته شدن در جنگ نمی‌داشتند، نمی‌توانستند در میان ما مفید به فایده و ارجمند باشند. از سال 65 «ابراهیم حاتمی‌کیا» نیز به گروه ما پیوست و سه چهار فیلم مستند ساخت اما او تنها کسی بود که پیش از ورود به جمع ما، تجربه فیلمسازی داشت. با این همه اگر او هم آمادگی برای شهادت نمی‌داشت،نمی‌توانست جایی در میان ما پیدا کند. این آمادگی «ام‌الاصول» بود و بنابر این در «واحد تلویزیونی جهاد»، در عین حال کسانی هم بودند که هرگز به جبهه نمی رفتنتد و به ساختن فیلم‌های مستند و گزارشی در اطراف موضوع‌های مورد علاقه «جهاد سازندگی» به مثابه نهادی که بخش اعظم وظیفه‌اش به روستاها باز می‌گشت اشتغال داشتند.
در میان اعضای «واحد تلویزیونی جهاد سازندگی» چنین تقابلی وجود داشت و هر چه به پایان جنگ نزدیکتر می‌شدیم نیز افزایش پیدا می‌کرد. وقتی عملیات نزدیک می‌شد و ما خبردار می‌شدیم، بچه‌ها را در نمازخانه واحد تلویزیونی جمع می‌کردیم و همه چیز را با آنها در میان می‌گذاشتیم. داوطلب‌ها به میدان می‌آمدند و یکی دو روز بعد به جبهه می رفتند و اجباری در میان نبود و میزان توفیق ما در کار نیز به همین اصل بازمی‌گشت که انگیزش ما برای فیلمسازی از جنگ، کاملا اعتقادی بود.
این حالت تعلیق که میان «جهاد سازندگی» و تلویزیون داشتیم، این قابلیت را ایجاد کرده بود که مجموعه ما، همچون یک گروه ویژه عمل کند، گروه ویژه‌ای که بتواند همپای انقلاب بدود و از هیچ واقعه مهمی عقب نماند. هرگز از یک تشکیلات رسمی دولتی بر نمی‌آید که چنین عمل کند.ما توانستیم از آغاز پیروزی انقلاب اسلامی جز برای دوره‌ای کوتاه، در باره همه وقایع تاریخی فیلم بسازیم. سیل خوزستان درسال 58 ، واقعه «خلق ترکمن» در «گنبدقابوس» (مجموعه‌ای با نام «شش روز در ترکمن صحرا»)، غائله «ناصر و خسروخان قشقایی» در شیراز (مجموعه‌ای با نام «خان گزیده‌ها») ، «گمگشته‌های دیار فراموشی»، در باره مردمان محروم بشاگرد، تجاوزهای مرزی عراق قبل از آغاز رسمی جنگ، «فتح خون» (نبرد شهری پیش از سقوط خرمشهر) مجموعه یازده قسمتی «حقیقت»، که به وقایع دو سال آغاز جنگ در آبادان، سوسنگرد و دزفول.. می‌پرداخت، و پنج مجموعه یازده تا چهارده قسمتی «روایت فتح» از عملیات خبیر تا مرصاد... و بعد از پایان جنگ هم مجموعه بیست قسمتی «سراب»، مجموعه مستندی پیرامون رویکرد جوانان لبنانی به اسلام، مجموعه مستند دیگری به نام «انقلاب سنگ» در باره انتفاضه ... و بالاخره فیلم «فراق یار نه آن می‌کند که بتوان گفت»، در سوگ عظیم‌ترین انسان‌ قرون جدید حضرت روح‌الله (سره).
عکس‌العملی چنین سریع در برابر وقایعی که با شتاب روی می‌دادند در طول ده سال، تنها از نهادی چون «واحد تلویزیونی جهاد» برمی‌آید. فیلمسازی صنعت بسیار گرانی است و اگر ما می‌خواستیم بر اساس تعرفه‌های موجود در بخش خصوصی کار کنیم برای این حجم از کار که بخشی از عناوین آن را برشمردم بودجه بسیار زیادی لازم بود اما بچه‌های ما تا سال 1367 که ناگزیر تسلیم سیستم‌های برآورد مالی وفنی تلویزیونی شدیم، جز حقوق ماهیانه «جهاد سازندگی» و یا «سپاه پاسداران» که از هفت هزار تومان بالاتر نمی‌کشید چیزی دریافت نمی‌کردند. نمی‌دانم چه طور شده بود که این اواخر یعنی سال 1366 بنیاد فارابی به یاد ما افتاده بود و نود هزار تومان به «واحد تلویزیونی جهان سازندگی» هدیه کرده بود که میان اعضای اصلی تقسیم شد. همین مختصر را نیز بچه‌ها غالبا به خانواده شهدایمان هدیه کردند و یا در همین سال در جشنواره فیلم‌های جنگی نمی‌دانم چند سکه بهار آزادی نصیب ما شد که هیچ یک از بچه‌ها قبول نکردند و آنها را به صندوق واحد تلویزیونی بخشیدند. می‌خواهم بگویم که اینکارها که ما کردیم، از پول یا بوروکراسی با سیستم‌های نظامی و یا هر چیز دیگر، بر نمی‌آید. عشق می‌خواهد و انگیزش. ریشه انگیزش هم در عشق است هر انگیزشی...
ترکیب اعضای گروه، این اواخر یعنی از سال 64 به بعد بسیار غریب بود. پانزده - بیست نفر از جهاد سازندگی، ده - پانزده نفر از سپاه پاسداران ، ده - دوازده نفر از اعضای بسیج، و پنج شش نفر از تلویزیون. قصدم آمار دادن نیست و اگر نه با مراجعه به بعضی از دفاتر موجود، می‌توان آمار دقیق‌تری ارائه داد. می‌خواهم بگویم که آنچه جمعی با این ترکیب راایجاد می‌کرد وظایف سازمانی و یا انگیزش‌های مالی ... نیست و البته ناگفته نباید گذاشت که اکنون دیگر امکان تشکیل چنین جمعی مطلقا وجود ندارد، نه الان، که از سال 1368 به بعد که جنگ 8 ساله خاتمه یافت و آن انسان عجیب آسمانی (امام) از میان ما رفت، دیگر امکان تاسیس چنین مجامعی وجود ندارد. این سخن را به معنای انتقاد از وضع موجود نگیرید. اگرچه من هرگز دل به وضع موجود نمی‌سپارم، اما آنچه اکنون در جریان است صورت طبیعی و متعارف این عالم است و حال آنکه آن روزها چیزی برخلاف امر متعارف وقوع می‌یافت. آن روزها در حال «سکر» بودیم و امروز در حال «صحو». این اصطلاحاتی که عرفا برای بیان و احوال خویش دارند، سخت زیباست. حالت سکر، حالت مستی و غفلتی است که از شدت غلبه سرور حاصل می‌آید وحالت «صحو» حالت هوشیاری بعد از سکر و مستی است.
تلویزیون نیز هرگز ما را به صورت رسمی نپذیرفت اگرچه قابلیت‌های ما آن همه بود که نمی‌توانست چشم از ما بپوشد و گوشمان را بگیرد و بیرون بیندازد. بخشی از وسایلی که در اختیار ما قرار داشت متعلق به تلویزیون بود و بخشی دیگر متعلق به «جهاد سازندگی». این بخش اخیر، به جز چند قلم، وسایلی بود که خود «واحد تلویزیونی جهاد»، به همت خویش باکمک‌های ارزی که جذب کرده بود از خارج کشور خریده بود. این کار هم از طرق رسمی امکان نداشت .
نگاتیوهای مورد نیاز را تلویزیون تامین می‌کرد و عمده کار ما نیز در قطع 16 میلیمتری انجام می‌شد. تنها از سال 1366 که قرارگاه رمضان فعال شده بود و عرصه عملیات نظامی به کردستان عراق کشیده بود و ما ناگزیر شده بودیم روی به ویدئو هشت بیاوریم. راهپیمایی‌های طولانی درا رتفاعات پربرف با دوربین اکلر و ضبط صوت ناگرا ممکن نبود. چه بسا بچه‌ها ناچار بودند که مدت یک ماه و نیم همراه با رزم‌آوران قرارگاه رمضان در شرایطی بسیار دشوار زندگی کنند.
صعود بر ارتفاعات پربرف، راهپیمایی‌های طولانی، عبور با کرجی از رودخانه‌های عریض، زندگی در حالت آماده باش شبانه‌روزی، تعقیب و گریز، عبور مخفیانه از کنار پایگاه‌های ارتش بعث در خاک کردستان عراق ... ما را ناچار کردند که دوربین اکلر و ضبط صوت ناگرا را کنار بگذاریم و هندی کم برداریم.
[برای]مونتاژ، نوارهای ویدئو هشت و یا VHS را به فیلم 16 میلیمتری تبدیل می‌کردیم و برای این کار خودمان یک استودیوی ساده به راه انداخته بودیم. در سال 1365 کارکردن با ویدئو را دون شان خویش می‌شمردیم اما رفته رفته ضرورت‌ها ما را به سوی استفاده از ویدئو کشاند تا آنجا که در جریان ورود آزادگان به کشور، دوربین‌های «اکلر» به کناری افتاده بودند و دوربین‌های ویدئو جایگزین آنها شده بودند.
اکیپ‌های فیلمبرداری سه، چهار و یا حداکثر پنج نفره بودند.فیلمبردار که غالبا خودش کارگردان هم بود- دستیار فیلمبردار، صدابردار و این اواخر یک عکاس. غالب اوقات کار رانندگی نیز توسط یکی از همین بچه‌ها و یا دونفر از آنها انجام می‌شد. اوائل کار، از عکس چندان استفاده‌ای نمی‌کردیم اما این اواخرعکاسی هم در کار ما موضوعیت پیدا کرده بود. در مجموعه سه قسمتی «دسته ایمان» که «شهید مهدی فلاحت‌پور» فیلمبردار آن بود، عکاسی جایگاه ارجمندی داشت. فیلم قالبی روایتی داشت و روایت وقایع روی مجموعه‌ای از عکس‌ها انجام می‌شد که در یکدیگر دیزالو می‌شدند. تا پیش از این اکیپ‌های فیلمبرداری یا فاقد عکاس بودند و یا عکس از عناصر اصلی در فیلم‌ها «روایت فتح» نبود.
فیلمبردار عموما کارگردان نیز بود و البته فیلمبرداری‌های ما برای این وظیفه جدید که به آنها محول می‌شد، از تجربه کافی برخوردار بودند. معمولا سه چهار سال طول می‌کشید تا یک فیلمبردار به اوج کار خویش در این وظیفه دشوار دست یابد. فیلمبرداری در اکیپ‌های ما، کار بسیار دشواری بود. آنها به جز کارگردانی و فیلمبرداری وظیفه مصاحبه‌گر را نیز بر عهده داشتند. من قبلا در «کانون اسلامی فیلمسازی» توضیحاتی نسبتا مکفی در باره این موضوع برای هنرجویان عرض کردم. مقاله‌ای نیز راجع به همین مساله در مجله «سوره» سال دوم، چاپ کرده‌ایم. ما همواره همچون یک «گروه ویژه» تلاش می‌کردیم که همپای سیرانقلاب بمانیم و هیچ یک از وقایع را از دست ندهیم. لازمه دستیابی به سرعتی چنین و حفظ آن، روی آوردن به «قالب مستند» بود. درعین حال ما از اینکه یک گروه خبری باشیم پرهیز داشتیم و به همین علت کارمان را از همه صفات گزارش‌های خبری پاک کردیم.


خاطراتی خواندنی از حاج حیدر رحیم پور
ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٦  کلمات کلیدی: سیاسی ، مقام معظم رهبری ، خاطرات
آیت‌الله طالقانی:فقط با آقای خامنه‏ای کار کنید/ منافقین ریاکارانه طالقانی را پدر خطاب می‏کردند

حاج حیدر رحیم پور ازغدی از مبارزین کهنه کار خراسان و از شخصیت‎های انقلابی این خطه در بخشی از خاطرات خود با اشاره به وقایع روزهای انقلاب و ماجرای سفر برخی از انقلابیون مشهد به تهران برای استقبال از زندانیان برجسته سیاسی، به دیدار خصوصی خود با مرحوم طالقانی اشاره کرده و از سفارش اکید ایشان برای تبعیت کامل جریانات انقلابی خراسان از خامنه‎ای جوان در مشهد سخن گفته است.

به گزارش رجانیوز، حاج حیدر در بخش دیگری از خاطرات خود با اشاره به رابطه مجاهدین خلق با مرحوم طالقانی، وی را تنها قدرتی برشمرده است که توانست منافقین را کنترل کند و منافقین هم جرأت افشای عقاید پنهانی خود را به حضرتش نداشتند و ریاکارانه او را پدر می‌خواندند و او نیز رندانه هرلحظه، گروهی از بی‌خبران را که منافقان، جادو کرده بودند به شکلی  جذب انقلاب اسلامی امام می‌کردند.

در ادامه و به مناسبت سپری شدن سالگرد رحلت مرحوم طالقانی، بخش‎هایی از این خاطرات را که برگرفته از کتاب"از انجمن پیروان قرآن تا انجمن حجتیّه" است می‎خوانیم:

 فقط با آقای خامنه‏ای کار کنید

علّت سفر ما به تهران این بود که مدّتی پس از فاجعه میدان ژاله، امواج انقلاب اسلامی برخلاف تصوّر دشمن، گسترش یافت و رژیم مجبور به عقب‌نشینی گشته و به آزادی تدریجی زندانیان سیاسی تن داد. ما در مشهد به دستور آقای خامنه‌ای مأمور شدیم که زندانیان سیاسی را از هر گروهی که باشند از درب زندان مشهد استقبال کرده و پس از پذیرایی موقّتی آنان را به شهرهایشان برگردانیم. و هرچه بخواهید از آنان، که برخی به ویژه مجاهدین و فدائیان، ناجوانمرد از کاردرآمدند پذیرایی کردیم و پس از آن چند نفری  به نمایندگی از مشهد، برای تعظیم آزادشدگان زندان‌های تهران به ویژه، استقبال از زندانیان خراسانی به تهران برویم. شبی پس از ملاقات چند زندانی آزاد شده ناگهان از رادیو شنیدیم که آقای طالقانی و آقای منتظری امشب آزاد می‌شوند.  

گروه شش نفرة ما خدادادی، حسینی، غنیان، سررشته دار، احمدزاده و من، همه ذوق زده، قصد حرکت به طرف زندان قصر و اوین را کردند لیکن شانه‌چی که میزبان ما بود دل شکسته گفت که من باید برای تهیه لوازم پذیرایی میهمانان به خانه برگردم زیرا بسیاری از سیاست مردان  متفاوت وارد منزل ایشان می‌شدند. و به شانه‌چی گفتم من هم با شما به منزل می‌آیم. دوستان شگفت زده پرسیدند: چرا؟!  گفتم زیرا حکومت هنوز به آن احمقی نیست که با بوق خودش هزاران نفر را برای استقبال از دو شخصیت ممتاز انقلاب به درب زندان بکشاند و تظاهرات میلیونی خطرناکی را، راه بیاندازد پس یقین بدانید تا آن دو به خانه نرسیده باشند چنین خبری را پخش نمی‌کند لیکن دوستان سخنم را نشنیدند و رفتند. 

 من وشانه چی به منزل رفتیم. شانه‌چی لحظه‌ای بعد از اندرون برگشت و با لبخندی گفت: حق با تو بود، آقای طالقانی منزلشان تشریف دارند و زنگ زده‌اند که من هرچه زودتر به آنجا بروم و وسایل پذیرایی ملاقات کنندگان را فراهم کنم و مابه طرف خانه آقای طالقانی راه افتادیم و ایشان از مشاهده من و شانه‌چی در کنار یکدیگر که از دو گرایش متفاوت مبارزه بودیم یکه خورده و شاید تصور کرده بودند که من هم متمایل به مجاهدین شده‌ام و با زیرکی به شانه‌چی گفتند بروید ببینید خانم چه چیزهایی لازم دارند و تهیه کنید و چون ایشان از خانه خارج شد مرحوم طالقانی آهسته، دری را که بین پذیرایی و اندرونی بود، بسته و با اشاره از من خواستند جلوتر بروم، هنگامی که نزدیک شدم فرمودند: در مشهد چه خبر است؟ و با چه کسانی کار می‌کنید؟

 گویا تصور کرده بودند من هم چون برخی دوستان، به هوای دهة 20 و 30 همچنان با جبهه ملّی بی‌ملّت، کار می‌کنم و یا در هوای دهة 40 نهضت آزادی می باشم زیرا مدیریت نهضت آزادی درخراسان با خود ما بود ایشان نگران بود که نکند من جدا از صفّ امام، حرکت کنم و یا به اعتبار سوابق مبارزاتی، من هم، عَلَم و کوتلی برداشته و افرادی را دور خود، جمع کرده و بر انشعاب‌های بچه‌گانة دشمن‌پسند افزوده باشم.

عرض کردم آقا، مشهدی‌ها یکپارچه‌اند. ولی گوئی سخنم قانع کننده نبود. نظری به پشت شیشه افکنده و با سفارشی التماس گونه فرمودند: «فلانی، فقط با آقای خامنه‌ای کار کنید، دیگران در مشهد، اعتبار و شایستگی رهبری این مبارزه را ندارند.» 

گفتم: چه می‌فرمایید؟ انقلاب خراسان، شش‌دانگش از آن آقای خامنه‌ای است و من هم نه تنها امروز بلکه سال‌هاست با این که خود از چند مرجع، اجازه اخذ و مصرف وجوهات دارم حتّی وجوهات شخصی خود را به آقای خامنه‌ای می‌پردازم و با ایشان در ارتباط نزدیک بوده و هستم.  و چنین گزارشی، کمال ارادت یک مرید به مراد و خطّ اصلی انقلاب اسلامی را می‌رساند. ایشان دعا فرمودند و دوباره گفتند. فقط با آقای خامنه‌ای باشید و این حمایت آقای طالقانی از آقای خامنه‌ای در روزهایی بود که قطعاً شخصیت طالقانی کهنه‌کار از خامنه‌ای جوان، بیشتر بود، زیرا امام ایشان را اولین امام جمعه تهران منصوب فرمودند به این معنی که طالقانی، هنگامی این سفارشات را می‌کرد که خود، دوّمین شخص انقلاب بود و نزد روشنفکران، هرگز شأنی کمتر از امام نداشت.

آیت‌الله طالقانی و نفاق مجاهدین

معذلک باز هم جناح ارتجاعی که ریشه‌اش از روحانیت متحجّر و متدینین دین‌نشناس، که با الفبای سیاست هم آشنا نبوده و نیستند به آقای طالقانی به همان چشمی می‌نگریستند که مجاهدین خلق را می‌دیدند، زیرا شعور نداشتند تا بدانند این طالقانی است که افسار گسیختة مجاهدین خلق را با رودربایستی در دست نگاه داشته تا مهارشان کند و مانع لگدپرانی‌ آشکار آنان گردد و او تنها قدرتی است که می‌تواند منافقین را کنترل کند و منافقین هم جرأت افشای عقاید پنهانی خود را به حضرتش نداشتند و ریاکارانه او را پدر می‌خواندند و او نیز رندانه هرلحظه، گروهی از بی‌خبران را که منافقان، جادو کرده بودند به شکلی  جذب انقلاب اسلامی امام می‌کردند.

ولی متأسفانه منافقین، این حقیقت را زودتر از مؤمنان درک کردند و از این رو هرلحظه از آقای طالقانی می‌خواستند که نزد امام رفته و سهم آنان را از انقلاب بگیرد و این گستاخی به جایی رسید که روزی به امام نامه نوشته و برای تعیین تکلیف!! اجازة ملاقات خواستند و پاسخ امام به آنان در سخنرانی تلویزیونی این گونه اعلام شد: نمی‌خواهد شما خدمت من بیایید، شما سلاح‌ها را تحویل دهید و ارزش‌های اسلام را بپذیرید من خدمت شما می‌رسم!!

ولی آنان قانع نشده و آقای طالقانی را برای کسب تکلیف خدمت امام فرستادند و امام به ایشان فرمود شما بسیار برای ارشاد اینان زحمت کشیده‌اید لیکن یقین بدانید هدایتشان  میسّر نیست و آقای طالقانی در نماز جمعه پاسخ منافقان را این‌چنین داده و فریاد برآوردند: که این جوجه کمونیست‌ها از من می‌خواهند به امام، درس بدهم و مطالبات آقایان را از انقلاب بگیرم غافل از این که من آنجا می‌روم تا به نور امام، منوّر گردم. وقتی این سخنرانی آقای طالقانی پخش می‌شد، برادرم محسن رحیم پور ازغدی که از بچه‌های حزب ملل اسلامی و زندانیان سیاسی دهة 40 بود پریشان گشته و به من گفت: به خدا قسم، مجاهدین خلق به همین زودی آقای طالقانی را از سر راهشان برمی‌دارند زیرا از این به بعد، ماندن پدر!! برایشان خطرناک است.