| ماجرای شگفتانگیز بوسیدن دست یک طلبه توسط آیت الله العظمی بروجردی |
| ساعت ۱٢:۱۱ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٧ کلمات کلیدی: آیت الله العظمی بروجردی ، خاطرات |
|
گاه گاهی که زود عصبانی می شد نذر میکرد تا یک سال روزه بگیرد، خدا بر ما منت نهاد و چنین استادانی را درک کردیم. آیت الله بروجردی(ره) از سادات طباطبائی بروجردی و با سی واسطه به دومین پیشوای شیعیان حضرت حسن بن علی(ع) میرسد. جد ششم آن مرحوم، فقیه عالیقدر سید محمد بروجردی است که از بزرگان و دانشمندان قرن یازدهم هجری به شمار میرود.
آیت الله بروجردی در ماه صفر سال 1292 ه.ق (1250ش) در شهر بروجرد دیده به جهان گشود از همان اوان کودکی مورد مهر و علاقه سرشار پدر دانشمندش قرار گرفت. وقتی هفت ساله شد پدرش او را به مکتب فرستاد تا به تحصیل اشتغال ورزد. در سن هیجده سالگی- 1310- به اصفهان که در آن روزگار حوزه علمی گرمی داشت رهسپار گردید. پس از ورود به اصفهان مدت چهار سال با جدیت و پشتکار مخصوص به خود، سرگرم تکمیل معلومات خود و کسب فیض از محضر استادان بزرگ فن شد. در سال 1314 که بیست و دو بهار را پشت سر می گذاشت، به دستور پدر به بروجرد احضار شد، او گمان می کرد پدرش می خواهد او را برای ادامه تحصیل به نجف اشرف که بزرگترین حوزه علمیه شیعه بود بفرستد، ولی پس از ورود و دیدار پدر و بستگان مشاهده می کند که علی رغم انتظار او، مقدمات ازدواج و تأهل او را فراهم کرده اند. ![]() از این پیش آمد اندوهگین می شود و چون پدر علت اندوه و تأثر او را میپرسد میگوید: من با خاطر آسوده و جدیت بسیار سرگرم کسب دانش بودم ولی اکنون بیم آن دارم که تأهل میان من و مقصدم حائل گردد و مرا از تعقیب مقصود و نیل به هدف باز دارد! پدر به وی میگوید: فرزند! این را بدان که اگر به دستور پدرت رفتار کنی امید است که خداوند به تو توفیق دهد تا به ترقیات مهمی نائل شوی. گفته پدر تأثیر بسزائی در وی می بخشد و او را از هر گونه تردید بیرون آورده و بالاخره پس از ازدواج و اندکی توقف مجدداً به اصفهان برگشته پنج سال دیگر به تحصیل و تدریس علوم و فنون مختلفه اهتمام می ورزد. ![]() در سال 1318 قمری مجدداً پدرش از بروجرد او را می خواند، ولی این بار خاطر نشان می سازد که قصد دارم تو را به نجف اشرف بفرستم، دانشمند نابغه جوان هم با اشتیاق زایدالوصفی بار سفر بسته، اصفهان را به قصد بروجرد ترک می گوید. آیت الله بروجردی در آن موقع بیست و هفت سال داشت، مجتهد مسلم بود و همه، او را به نبوغ و احاطه در فقه و اصول و حکمت می ستودند، به طوری که از عالمین با فضیلت به شمار می آمد. پس از درگذشت آیت الله حائری، چند تن از علما و مدرسین حوزه علمیه ایشان را دعوت میکنند تا از بروجرد به شهر قم آمده و این مرکز عظیم تشیع را هدایت کنند. آنچه در ادامه میخوانید خاطراتی از ایشان است که از شاگردان و نزدیکان اشان نقل شده است. نذر یک سال روزه گرفتن یکی از شاگردان ایشان نقل میکنند: مرحوم حضرت آیه اللّه العظمی بروجردی(ره) در آن زمانی که در شهرستان بروجرد بودند نذر کردند که اگر خشم و عصبانیت خود را کنترل نکنند و به افراد تندی نمایند یکسال روزه بگیرند. ![]() یک روز هنگام مباحثه علمی با یکی از شاگردان خود به خاطر این که آن شاگرد مطالب غیرمنطقی و بیارتباط با موضوع بحث می گفت طاقت نیاوردند و نسبت به او تندی نمودند. و در این جا بود که نذر آقای بروجردی شکسته شد. بعد یک سال روزه گرفتند تا نذر خود را اداء کنند. در این جا به یاد این سخن حضرت امام زین العابدین(ع) افتادم، که در مقام دعا خطاب به پروردگار متعال میفرماید: پروردگار! مقام مرا در میان مردم بالا مبر مگر آن که به همان اندازه ، مقامم را نزد خودم پایین آور. بوسیدن دست یک طلبه آیت الله خزعلی می گوید: رفتار آیت الله العظمی بروجردی با طلبه ها موقرانه و محبتآمیز بود. روزی طلبهای سر کلاس درس از ایشان سؤالی کرد. ایشان تصور کرد این طلبه درخواست حاجت و نیازی خصوصی کرده است. در جواب او گفت بعد از این که درس تمام شد بیا منزل تا مشکلت را حل کنم. یکی از آقایان گفت آقا این اشکال درسی دارد. ایشان دید قدری از شأن و مرتبه ی طلبه کاسته شد. این طلبه چون قبلاً نیاز شخصی خود را با آیت الله العظمی بروجردی در میان نهاده بود ایشان تصور کرده بود. این بار نیز همان درخواست قبلی را مطرح کرده است و نمیخواهد جلو مردم اظهار نیاز بکند. آقای بروجردی بعد از این که فهمید طلبه سؤال علمی داشته است خیلی پریشان شد. میگفت چرا گوش من این قدر سنگین است که مطلب را درست تشخیص نمیدهم. بعد از اتمام درس طرف کفش کن نرفت به داخل جمعیت رفت طلبه را دید خم شد و دست او را بوسید. ایشان این حرکت را فقط به دلیل این که گوششان سنگین بوده چنین عملی را انجام دادند نه این که عمداً آن طلبه را آزرده باشد. گاه گاهی که زود عصبانی می شد نذر میکرد تا یک سال روزه بگیرد، خدا بر ما منت نهاد و چنین استادانی را درک کردیم. ![]() یک بار آیت الله بروجردی در بازگشت از سفر حج مجبور به عبور از کردستان گردید، درست در همان زمان رضا شاه نیز در آن جا بود. رضا شاه از ایشان خیلی عصبانی بود، اما چون از میزان نفوذ این مرجع آگاه بود سعی کرد سبب تحریک مردم لرستان نشود. رضا شاه ترتیب ملاقاتی را داد و سعی کرد به گونهای با ایشان برخورد و این روحانی عظیم الشان را خفیف و تحقیر کند. در محل ملاقات یک صندلی قرار دادند. آیت الله بروجردی زودتر آمد نشست، همه فکر میکردند با آمدن رضا خان، ایشان از صندلی بلند میشود و به جای او، رضا خان بر صندلی خواهد نشست و به این ترتیب آیت الله بروجردی مجبور خواهد شد سرپا بایستد با آمدن رضا شاه مرجع بزرگ هیچ حرکتی نکرد، بنابراین رضا شاه جفت آیت الله بروجردی نشست و به این ترتیب عزت رضا شاه مبدل به ذلت شد. |
|
| آمدند دست بوس آیت الله العظمی بروجردی اما حرف ایشان را اعتنا نکردند! |
| ساعت ۱٢:٠٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٧ کلمات کلیدی: آیت الله العظمی بروجردی ، خاطرات |
حضرت آیت الله این چند روز مقلد شما نیستیم!با کمال صراحت به آقا عرض کردند که آقا ما در تمام سال مقلّد شما هستیم الّا این سه چهار روز که ابداً از شما تقلید نمیکنیم!گفتند و رفتند و به حرف مرجع تقلیدشان اعتنا نکرد. آیت الله العظمی بروجردی(ره) از سادات طباطبائی بروجردی و با سی واسطه به دومین پیشوای شیعیان حضرت حسن بن علی(ع) میرسد. جد ششم آن مرحوم، فقیه عالیقدر سید محمد بروجردی است که از بزرگان و دانشمندان قرن یازدهم هجری به شمار میرود. ![]()
![]()
![]()
![]()
|
|
| چیزی که دادهایم پس نمیگیریم : |
| ساعت ۱۱:٥٧ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٧ کلمات کلیدی: آیت الله العظمی بروجردی ، خاطرات |
راز کیسه پول حنایی آیت الله بروجردی که به همراه داشتبادی وزید و اسکناسها را به اطراف پخش کرد، طلبههایی که در آنجا بودند پول را جمع کردند که به ایشان بدهند، ایشان قبول نکردند و فرمودند: پس نمیگیرم، به اهلش رسیده! به گزارش خبرنگار سرویس قاب نقره برنا، آیت الله بروجردی(ره) در ماه صفر 1292 هجری قمری در شهر بروجرد دیده به جهان گشود. در سن 7 سالگی برای تحصیل به مکتب رفت، علوم مقدمات را نزد پدر و اساتید آن روز بروجرد آموخت، در سن هجده سالگی به اصفهان رهسپار شد و مدت چهار سال در مدرسه صدر اصفهان معلومات خود را تکمیل نمود. در سال 1314 پس از بازگشت از اصفهان ازدواج کرد و مجدداً به این شهر عزیمت کرد و پنج سال دیگر هم به تحصیل و تدریس علوم و فنون مختلفه اهتمام ورزید در این دو سفر 9 ساله علوم فقه و اصول و فلسفه و ریاضی را از محاضر فقهاء و حکمای نامی آن عصر همچون مرحوم میرزا ابوالمعالی کلباسی، سید محمد تقی مدرس، سید محمد باقر درچهای، ملامحمد کاشانی ، جهانگیرخان قشقایی حکیم مشهور ، فرا گرفت و به تدریس فقه ، اصول و دیگر علوم پرداخت در سال 1329 ( هـ.ق ) از بروجرد به نجف اشرف رهسپار و به حوزه درس مرحوم آیت الله آخوند ملا محمد کاظم خراسانی درآمد. نه سال از محضر آن فقیه بهره گرفت و در محضر آیت الله شریعت اصفهانی به تحصیل علوم فقه و رجال پرداخت.
آیت الله بروجردی در اواخر سال 1328 « هـ . ق » پس از دریافت اجازه اجتهاد به وطن مراجعت کرد. 6 ماه پس از ورودش به بروجرد، پدرش بدرود حیات گفت و ناگزیر در وطن ماندنی شد. از تألیفات ایشان، تعدادی منتشر شده است. در همان سالهای اول که از نجف اشرف برگشته بودند کتاب « عروة الوثقی» مرحوم آیت الله محمد کاظم یزدی را حاشیه کرد که این اولین عروةالوثقی بود که چاپ و منتشر شده بود. اقدامات وی عامل اصلی اقتدار حوزه قم و به موازات آن، یکی از عوامل به حاشیه رفتن حوزه هزار ساله نجف بوده است ایشان با بینش و تدبیر منحصر به فردی توانست قم را به مرکز اصلی شیعیان جهان بدل کند و پس از وی نیز شاگردان وی نگذاشتند که چنین دستاورد بینظیری از دست برود. تصور اینکه مرکزیت دینی و علمی شیعه، پس از هزار سال از عراق به ایران منتقل شود، برای بسیاری دشوار و دور از ذهن بود. اما تدابیر آیت الله بروجردی بود که چنین دستاورد شگرفی را رقم زد. از خدمات آیت الله بروجردی در قم ایجاد مساجد به خصوص مسجد اعظم، مدارس و کتابخانهها و ... بود، آیت الله بروجردی فقید، 4 فرزند ، 2 پسر و 2 دختر داشتند .ایشان پس از هفتاد سال تلاش علمی و فعالیتهای اجتماعی و سیاسی در صبح روز پنجم شوال 1380 هـ .ق.برابر با 10/1/1340 ش . در حالی که 88 بهار زندگی را پشت سرگذاشته بود، آن صاحب نفس مطمئنه سوار بر کشتی حسینی شد و به اوج ملکوت پر کشید. بخشش و جود آیت الله مکارم شیرازی نقل میکنند: روزی در بیرون منزل خودشان در قم، که مرکز ارباب رجوع بود، نشسته بودند که شخصی مقداری سهم امام به حضرت آیت الله العظمی بروجردی داد. در همین موقع که پول در برابر ایشان بود، بادی وزید و اسکناسها را به اطراف پخش کرد، طلبههایی که در آنجا بودند پول را جمع کردند که به ایشان بدهند، ایشان قبول نکردند و فرمودند: « پس نمیگیرم، به اهلش رسیده! » آیت الله سید مصطفی خونساری نقل میکنند: ایشان در زمان جنگ بین الملل دوم، ملکی داشتند در بروجرد که به شش هزار تومان فروخته بودند. پول این ملک در پاکتی بود. اهل علمی برای شصت تومان کرایه معوقه منزل، تقاضای کمک کرده بود. ایشان به اندازه اجاره آن آقا، پول در پاکتی گذاشته بود. وقتی آن شخص مراجعه کرده بود، اشتباهاً پاکت پول ملک را میدهند. آن آقا پس از اطلاع از داخل پاکت، مراجعه میکند و پاکت را تقدیم آقا میکند، اما آقا نمیپذیرد و پس نمیگیرند! میفرمایند: « چیزی که داده ایم، پس نمیگیریم». باز ایشان نقل میکنند: با آن که آیت الله بروجردی بسیار ساده زندگی میکرد و با ماهی دو هزار تومان از اجاره ملکی که در بروجرد داشت، اداره میشد ولی خیلی سخاوتمند بود. یادم هست: یکی از روحانیون شهرستان ساوه، مقداری سهم امام آورده بود. ایشان پول را گرفتند و مقداری هم روی آن گذاشتند و به آن آقا بازگرداندند. این وضع به نظر یکی از اصحاب ایشان سخت آمد، لذا تذکر داد که آقا! این شخص قوانین میخواند، یعنی وضع علمیاش خیلی بالا نیست. همان مقدار که آورده برگردانید کافی است. آقا فرمودند: « آیا زن و بچه اش هم، قوانین میخوانند؟!» آیت الله حسین نوری همدانی در این باره نقل میکنند: آیت الله بروجردی از لحاظ سخاوت و کرم، دارای امتیاز خاصی بود. برای نمونه: نوعاً آقایان طلاب، وجوه را که نزد ایشان میبردند، غالباً! نصف آن را یا گاهی همه آن را به خودشان برمیگرداندند، خلاصه از نظر کرم و بزرگواری خیلی بلند نظر بود. یک وقت ایشان در بیرونی نشسته بودند،زنی وارد شد و آقا آن زن را دید، به پیش خدمت خود فرمودند: ببنید این زن چه میخواهند.پیش خدمت گفت:این زن علویه (سیده) است،پول یک چادری میخواست پنجاه تومان به ایشان داده شد. آقا تا اسم علویه را شنیدند، فرمودند: « علویه و پنجاه تومان؟! » ( گویی ایشان پنجاه تومان را برای علویه توهین دانستند، در حالی که آن زمان پنجاه تومان کم پولی نبود.) فرمودند:« اقلاً چهارصد، پانصد تومان به آن زن بدهید. » به طور کلی همیشه اشخاصی که نزد ایشان میآمدند، ایشان بیش از آن مقادیری که اشخاص توقع داشتند به آنان عنایت میکردند. آیت الله صافی گلپایگانی نقل میفرمودند: نسبت به طلبه هایی که اهل تلاش و کوشش بودند، اظهار علاقه میکردند و آنان را مورد تشویق قرار میدادند. یادم هست: یکی از طلبه های فاضل، که در امتحانات موفق بود، خدمت ایشان مقداری سهم امام آورده بود. من عرض کردم: آقا ایشان از طلبه های خوب هستند. آقا تمامیپول را به خود این آقا برگرداند. به مناسبتی از خوبی امتحان این آقا گفتم. ایشان، مجدداً به آن طلبه پول دادند. باز به مناسبتی، گوشه ای از امتحان ایشان را گفتم. آن مرحوم، برای بار سوم نیز، به ایشان پول دادند. این چنین، افراد با استعداد و خوب را مورد تشویق قرار میدادند. شهید مرتضی مطهری نقل میکرد:یک وقت مرد فقیری، متکدی ای آمده بود به ایشان چسبیده بود چیزی میخواست. ایشان به قیافه اش نگاه کرد، دید مردی است که میتواند کار و کاسبی بکند، گدائی برایش حرفه شده است، نصیحتش کرد. از جمله گفت: « امیرالمومنین به مردم فریاد میکرد: اغدوا الی عزکم: صبح زود به دنبال عزت و شرف خودتان بروید یعنی بروید دنبال کارتان، کسبتان، روزیتان. » توجه به بیت المال آیت الله فاضل لنکرانی نقل میکنند: گاه میشد، طلبه ای میآمد خدمت ایشان و اظهار میداشت: یک دوره کتاب نیاز دارم. میفرمودند:« پولش چقدر میشود؟ » طلبه میگفت:مثلاً هزار توما؛ فوراً پرداخت میکردند. اما وقتی برای خودشان میخواستند کتابی بخرند، مدتی چک و چانه میزدند تا به قیمت کمتری بخرند، به خاطر اینکه مخارج شخصی را از پول خودشان تهیه میکردند و آن هم محدود بود، از این رو، در مضیقه بودند. آیت الله محسنی ملایری میفرمودند: در بیرونی آیت الله بروجردی، هیچ وقت ایشان دستور نمیدادند که چای بیاورند ( چای بود؛ اما ایشان دستور نمیدادند )؛ اما در اندرون، دستور میدادند که چای بیاورند. این، به واسطه آن بود که مخارج اندرون، از پول شخصیشان بود و نه از بیت المال. ایشان، کیسه حنایی داشت که پولهای شخصی در آن قرار داشت و جدای از پولهای بیت المال بود. لازم به ذکر است مراسم پنجاه و دومین سالگرد ارتحال ملکوتی عالم ربانی و آیت حق، حضرت آیتاللهالعظمی سید حسین احمدی طباطبایی بروجردی (ره) سه شنبه 14 شوال 1432 برابر با 22 شهریور 1390 بعد از نماز مغرب و عشاء در مسجد اعظم قم برگزار میگردد. |
|
| وحشتی که علامه طهرانی نمیتوانست آن را بیان کند: |
| ساعت ۱۱:٥٩ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٧ کلمات کلیدی: آیت الله العظمی بروجردی ، خاطرات |
سخنان آیت الله بروجردی درباره رقابت میان مخلصینآیتالله العظمی بروجردی فرموده بودند: اگر در علم هم رقابت کردی، برای این که به تو بگویند عالمتری، بدان آن علمت علم شیطانی بوده است. به گزارش خبرگزاری برنا، آیتالله روحالله قرهی در آخرین جلسه درس اخلاق خود که در مسجد و حوزه علمیه امام مهدی(عج) برگزار شد، به بیان ویژگیهای «بندگان مخلص» پرداخت که مشروح آن را در ادامه میخوانید:
ذوالجلال و الاکرام به بعضی از بندگان خاص خودش، اسراری را مرحمت میفرماید که جز این بندگان خاص حضرت حق کسی به سرّ نخواهد رسید؛ به این دلیل که در سرّ به معنی آنچه بین عبد و ذوالجلالوالاکرام است، لذّتی هست که هیچگاه عبد آن لذّت را با هیچ چیز دیگر عوض نمیکند. آنقدر در این مقوله سرّ و اسرار الهی، بین ذوالجلال و الاکرام و بندهاش خلوت است، که هیچ کس جز خودش و بندهاش و بندگانی که در این حیطه سریه حضرت حق قرار گرفتهاند، از رمز و رموز سرّی که ذوالجلال و الاکرام در سینه آنها قرار میدهد، با خبر نمیشود. اما گاه ذوالجلال و الاکرام از لسان خودش و لسان انبیاء عظام و لسان حضرات معصومین (ع)، با ایما و اشاره، راجع به این سرّ سخن گفته است که این هم یکی از آن عجایب است. پیغمبر اکرم، حضرت محمّد مصطفی(ص) فرمودند: «مُخْبِراً عَنْ جَبْرَئِیلَ عَنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»(1)، جبرائیل امین، خبری را از جانب حضرت حق مرحمت کرد که «أَنَّهُ قَالَ الْإِخْلَاصُ سِرٌّ مِنْ أَسْرَارِی» عزّوجلّ فرمودند: اخلاص سرّ است، آن هم سری از اسرار من. نکته بسیار مهمّی است. اوج این مطالبی که در این جلسات راجع به اخلاص بیان میکنیم، این است که ذوالجلال و الاکرام میفرماید: خود این اخلاص سرّ است. ذوالجلال والاکرام هر کسی را به این سرّ خودش آگاه نمیکند. میفرمایند: «سِرُّ مِن اَسراری اسْتَوْدَعْتُهُ قَلْبَ مَنْ أَحْبَبْتُ مِنْ عِبَادِی» خدا این سرّ را در قلب کسی که او را دوست دارد و به او عشق میورزد، ودیعه قرار میدهد. لذا اخلاص، سرّی از اسرار الهی و ودیعه حضرت حق بر محّبینش در عالم است. آن حکیم فرزانه، عالم عظیمالشّأن، فقیه موّحد، آیتالله آسیّد علی آقا قاضی تعبیر بسیار زیبایی را ذیل این روایت شریف دارند. ایشان میفرمایند: وقتی اخلاص سرّ است و من ناحیة الله به قلب محبوبش ودیعه داده میشود، معلوم است غیر مخلصین عالم کسی از کنه اخلاص با خبر نمیشود. دیگران چه میفهمند مقام اخلاص چیست. اوج بندگی حضرت حق ملّا محسن فیض کاشانی، آن فقیه عارف متخلّق به اخلاق الهی، بیان میفرمایند: دلیل سرّ بودن اخلاص، این است که مخلصین عالم دوست ندارند، در عالم کسی از اعمال نیکشان جز حضرت حق، ذوالجلال و الاکرام باخبر باشد. آنها فقط تحسین آن ربّ ودود را میطلبند و میترسند در عالم یکی به آنها احسنتی، بارک اللّهی بگوید و آنگاه حس کنند دیگران از آن عمل برای خدا، با خبر شدند. لذا آیتالله آمیرزا جواد آقای ملکی تبریزی، ذیل همین مطلب میفرمایند: اوج بندگی حضرت حق، آن موقعی است که دیگر انسان از همه چیز ببرد و فقط بخواهد عملش در درگاه حضرت حق برای خودش باشد و جز او چیزی را شریک قرار ندهد. آیتالله العظمی بهجت، آن بهجتالقلوب میفرمودند: بعضی از اعاظم که خودشان هم همین حال عجیب را داشتند، وقتی در تشهّد میگفتند: «اَشهَدُ اَن لَا اِلهَ اِلّا اللّه وَحدَه لا شَریکَ لَه»، گاه در این «وَحدَهُ لا شَریکَ لَه»، تمام اندامشان به لرزه درمیآمد که نکند شریکی در عمل من باشد ولو نفس امّاره، ولو به اینکه منتظر باشم کسی به من بگوید آفرین عجب علمی، عجب صدایی، عجب سخنی که این لذّت از آفرینها؛ یعنی برای حضرت حق شریک قرار دادن. تا جایی که اولیاء الهی بیان میفرمایند: وقتی انسان عمل را برای خدا انجام میدهد، میترسد از این که آن عمل را خودش برای خودش، نه برای کسی، در ذهنش تکرار کند که نکند از خود عمل خوشش بیاد. چه اشکال دارد انسان از عمل خوب خوشش بیاید؟ چون امکان دارد اگر از این عمل خوب خوشش آمد، به عمل خود غرّه شود و دیگر فضل و کرم حضرت حق از نظرش دور شود. اولیاء الهی این طور وحشت داشتند. علّامه آسیّد محمد حسین حسینی طهرانی میفرمودند: گاهی عارف بزرگوار، آسید هاشم حدّاد در قنوتشان تکرار میکردند: «عامِلنا بِفَضلِک، عامِلنا بِفَضلِک، عامِلنا بِفَضلِک...» و وقتی میخواستند بیان بفرمایند: «وَ لا تُعامِلنا بِعَدلِکَ یا کَریم» وحشت داشتند و نمی توانستند بیان کنند و گاه نیمه، دعا را رها میکردند. ایشان فرمودند: سرّش این بود که ایشان دائم از این که نکند عمل برایشان جلوه کند، وحشت داشتند و مدام میفرمودند: «عامِلنا بِفَضلِک». این حال خوش اولیاء و مخلصین عالم است. آنها میدانند هر چه که بخواهند باید برای خودش باشد و غیر را ولو نفس امّاره که از همه مطالب بدتر است از این عمل دور میکنند. لذا مخلصین عالم هم وقتی در مقام اخلاص قرار میگیرند، با هم رقابت دارند. رقابت مخلصین عالم توجّه! توجّه! آیتالله العظمی بروجردی به علّامه رجبی دوانی، آن محقّق بزرگوار بیان فرموده بودند: اگر در علم هم رقابت کردی، برای این که به تو بگویند عالمتری، بدان آن علمت علم شیطانی بوده است. اگر خوب درس خواندی که نمرهات بالاتر باشد، فقط برای همین عنوان که بگویند: او شاگرد ممتاز است، منصب و چیز دیگری هم نخواهی، امّا همین قدر که اسمت به عنوان شاگرد ممتاز بیاید، این هم علم شیطان است و علم الهی نیست. معمولاً در دنیا دیدید، اهل دنیا برای این که به فرض مثال به منصبی برسند رقابت میکنند یا گاهی گروهها و احزاب، برای رسیدن به پستها رقابت میکنند، امّا مخلصین هم رقابت دارند. روایتی را مولیالموالی، امیرالمؤمنین، اسدالله الغالب، علیبن ابیطالب(ص) بیان میفرمایند که بسیار تکاندهنده است. انسان باید این را در سینه وجودی خود بنویسد و کد اساسی برای حرکت به سوی خدا و پروردگار عالم قرار دهد. مولیالموالی(ص) چه زیبا میفرمایند: «فی إخلاص الأعمال تنافس أولی النهى و الألباب»(2) رقابت خردمندان، عقلا و صاحبدلان عالم در این است که کدام عملشان را برای حضرت حق خالصتر کنند. رقابت در خالص کردن عمل؛ یعنی عمل طوری باشد که فقط بداند رضای حضرت حق در آن نهفته شده است. مقام «راضِیَةً مَرْضِیَّةً» لذا اگر کسی این حال را پیدا کرد، آن وقت است که مشمول این آیه شریف میشود: «یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعی إِلى رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً فَادْخُلی فی عِبادی وَ ادْخُلی جَنَّتی»(3). به تعبیر حکیم الهی، ملّا هادی سبزواری، آن عارف عظیمالشّأن، تنها کسانی به مقام «راضِیَةً مَرْضِیَّةً» میرسند که مخلصین عالم هستند؛ چون ملاک آنها فقط رضای حضرت حق است، هر چه او بگوید و هر چه او بخواهد. به تعبیر آن مرد الهی و حکیم فرزانه، ملّا هادی سبزواری، برای همین است که عزّوجلّ میفرمایند: «فَادْخُلی فی عِبادی»؛ یعنی «انتَ المُخلِص و المُخلَص فادخل فی عِبادی» تو مخلِص و مخلَص هستی، پس در بندگان خودم داخل شو، کدام بندگان؟ مخلصین عالم، آنها که فقط و فقط برای خدا کار میکنند. مصداقهای اخلاص را در جبهه دیدیم. آن موقع فرمانده و رزمنده یکی بودند. یکی از نمونههای آن را برای شما عرض کنم، در جبهه شبی از خواب بلند شدم، دیدم شهید بزرگوار، علی رمضانی، آن سردار عظیمالشّأن، شیرعلی، به شستن لباس بچهها مشغول است و کفشها را هم کنار گذاشته که واکس بزند. تا گفتم: علی! اشاره کرد که چیزی نگو. بعد قسم داد که نگو و اگر بگویی از تو راضی نیستم. حتّی ترسید که یک موقعی من بگویم، گفت: این جا فرمانده من هستم، امر میکنم که نگویی، سکوت کن. اینها در مقام اخلاص هستند. خیلی حرف است، دل شب بلند میشود و برای زیرمجموعه خودش با اخلاص، طوری که هیچ احدی نفهمد، کار میکند. بعدها این شهید بزرگوار موقع حرکت به سمت انجام عملیات که در همان عملیات هم به شهادت رسید نکتهای به من گفت که الآن وقتی تأمّل میکنم، وحشت میکنم. فرمود: بالاخره اخلاص در آن نبود! گفتم: چطور؟ گفت: اگر اخلاص بود، شما هم نمیفهمیدی، معلوم است یک جای کارم لنگ داشت که خدا این را به رؤیت تو درآورد. گفتم: خیر، خدا میخواهد برای امثال من اتمام حجّت کند. ولی او میگفت: نه؛ چون دوست نداشتم غیر از حضرت حق، ذوالجلال و الاکرام کسی از این عمل من باخبر شود. این حال خوش مخلصین عالم از جمله این رزمندگان ما بود که جبهه ما را تبدیل به جبهه حقّ کردند و آن پیروزیها را در مقابل آن همه سلاح، آن همه نامردیها، آن همه پولهای شیوخ عرب، از وهابیّت گرفته تا دیگران و همه دنیا به دست آوردند. دیدید بعد از آن که صدام، کویت را گرفت، خودشان اقرار کردند که چقدر تو پَستی! ما این همه به تو کمک کردیم، آن وقت تو با ما اینگونه کردی! چه شد که باعث پیروزی شد؟ همین حال اخلاص آنها. اگر این کسانی که الآن مثل شهید رمضانیها در بهشتزهرا(س) یا در شهرستانهای دیگر آرمیدهاند، نبودند، این آرامشی که من و شما الآن داریم که بنشینیم اینجا بحث اخلاق و مباحث دیگر را داشته باشیم و این نظام قدرت بگیرد، نبود. همه به خاطر اخلاص آنها است. امّا یک موقع هم میبینید که بعضیها جنگ قدرت دارند؛ چون اخلاص نیست. رقابت هست امّا مولیالموالی(ع) میفرمایند: رقابت بین مخلصین این است که کسی عملش خالصتر باشد، «فی إخلاص الأعمال تنافس أولی النهى و الألباب». عزیزان! معلوم میشود به تعبیر مولیالموالی(ع)، اتّفاقاً عقلای عالم و صاحب خردان، اینها هستند. نه آنهایی که فکر میکنند اگر اینطور بشود،یا آنطور شود، چه میکنیم! آنها فکر میکنند عاقلند. عقلای عالم زیرک هستند، میدانند همه دنیا «لهو و لعب» است، بازی است. عقلای عالم همه مطالب را برای آنجایی میخواهند که «یوم الحسرة» است. آن وقت آنجاست که نور صورت و پیشانی اینها راهگشاست. آنجا که همه سر به زیر و شرمندهاند، اینها سربلند هستند؛ چون خوب فهمیدند که معامله چه معاملهای است. معمولاً عقلا دنبال این هستند که معاملهای انجام دهند که در آن سود باشد. اینها عقلای عالمند که سود حقیقی را میخرند. شاخصه غافلین عجیب است، رئیس مذهبمان، حضرت صادق القول و الفعل، امام جعفر صادق(ص) میفرمایند: کسانی که عمل و نیّتشان خالص برای خدا نباشد، جزء غافلین عالم هستند و خدا هم در مورد غافلین عالم میفرماید: اینها چهارپا هستند بلکه بدتر از آن! حضرت میفرمایند: «لَا بُدَّ لِلْعَبْدِ مِنْ خَالِصِ النِّیَّةِ فِی کُلِّ حَرَکَةٍ وَ سُکُونٍ»(4) - «لَا بُدَّ»؛ یعنی باید همیشگی اینطور باشد هر کسی عبد بود، نیّتش در همه حرکات و سکون خالص است؛ یعنی بنده چه آرام باشد، چه حرکت کند، چه سخن بگوید، چه سکوت کند، در تمام حرکات و سکناتش همیشه باید نیّت خالص برای خدا داشته باشد، چرا؟ چون میفرمایند: «لِأَنَّهُ إِذَا لَمْ یَکُنْ هَذَا الْمَعْنَى یَکُونُ غَافِلًا» اگر به این حال نباشد، در حقیقت غافل است، و غافل کیست؟ «وَ الْغَافِلُونَ قَدْ وَصَفَهُمُ اللَّهُ تَعَالَى» اهل غفلت کسانی هستند که ذوالجلال و الاکرام اینگونه وصفشان کرده است: «فَقَالَ إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلاً» آنها مانند چهارپایان بلکه گمراهتر هستند؛ این آیه در سوره فرقان، آیه 44 است. در آیه 43 سوره فرقان، حضرت حق، ذوالجلال و الاکرام میفرمایند: «أَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ»(5) حبیب من! رفیق من! رسول من! آیا ندیدی آن کسی که خدای خودش را هوی و هوس قرار بدهد؟ کنز خفیّ الهی، آیتالله مولوی قندهاری میفرمودند: گاهی آیتالله العظمی آسیّد ابوالحسن اصفهانی(اعلی اللّه مقامه الشّریف) در گفتن «لا اله إلا اللّه» یک حالت لکنت زبان پیدا میکردند. تعجّب میکردم، یک مرتبه دل را به دریا زدم، عرضه داشتم: آقا جان! گاهی شما در گفتن «لا اله إلّا اللّه» توقّف میکنید و یک حالت لکنت زبان دارید. فرمودند: آشیخ محمّد حسن! وقتی میخواهم «إلّا» حصریّه را بیاورم که «اللّه» بعد از آن بگویم، «لا اله» هیچ الهی نیست، «إلّا اللّه»، میترسم، میگویم: ابوالحسن! تو که هنوز هوی و هوس، الهات هست، چطور میتوانی جرأت کنی بگویی: «لا اله إلّا اللّه»؟! بیدلیل نیست که حضرت امام خمینی(ره) سال 41 در درس اخلاقشان فرموده بودند: به خدا قسم! معلوم نیست ما در عمرمان یک «لا اله إلّا اللّه» درست گفته باشیم. ایشان فرمودند: این که پیغمبر اکرم، خاتم انبیاء، محمّد مصطفی(ص) فرمودند: «قُولُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ تُفْلِحُوا»(6) برای همین است؛ چون اگر کسی جدّی گفت «لا اله» بعد گفت «إلّا اللّه»، دیگر جدّی رستگار است. رستگار عالم آن کسی است که جدّی بگوید «لا اله» هیچ الهی نیست، نفی عبودیت همه الههای کذایی را که یکی از آنها نفس اماره است، داشته باشد، بعد بگوید «إلّا اللّه». آیتالله العظمی آسیّد ابوالحسن اصفهانی، همین آیه «أَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ» را خوانده بودند و فرموده بودند: از آن موقعی که در دوازده سالگی، معنی این آیه را به من تفهیم کردند، دیگر از آن به بعد به گفتن «لا اله إلّا اللّه» حساس شدم بیدلیل نیست که وقتی وهابیّت سر فرزند ایشان را بریدند و میخواستند ایشان فتوایی بدهند، فرمودند: به خاطر اتّحاد هیچ نمیگویم و سکوت کردند.مخلصین عالم، این اولیاء الهی و این مردان خدا اینگونهاند. عزیزان! من معنی این آیه را نمیفهمم. به آیتالله مولوی قندهاری هم عرض کردم: آقا! منظور چیست؟ فرمودند: باید بفهمی، من هم مدّتها نمی فهمیدم، به آیتالله العظمی آسیّد ابوالحسن اصفهانی گفتم: منظور چیست؟ فرمودند: باید بفهمی. دیدم درست میگویند، حالا من هم به تو میگویم باید بفهمی. میترسم نکند نفس امّاره و هوی و هوس، اله من باشد، وحشت دارم «أَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ أَفَأَنْتَ تَکُونُ عَلَیْهِ وَکیلاً» وای! یعنی حبیب من تو هم نمیتوانی اینها را نگه داری، حافظشان باشی و آنها را برگردانی «إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ ما رَحِمَ رَبِّی»(7) مگر خدا رحم کند، دیگر از دست پیغمبر(ص) هم کاری بر نمیآید. بعد میفرمایند: «أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ أَوْ یَعْقِلُونَ»(8) فکر میکنی اینها میشنوند یا تفکّر و تعقّل میکنند؟ خیر، اینها بیعقلند «إِنْ هُمْ إِلاَّ کَالْأَنْعامِ» مثل چهارپا میمانند «بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبیلاً» بلکه گمراهتر. بارها عرض کردم، اولیاء الهی میگویند: خدا دو جا «کَالْأَنْعامِ» بیان فرموده؛ یعنی کاف تشبیه را آورده تا اهانت به چهارپا نشود؛ چون حال آنها همان حال است. گرگ همان صفت را دارد، روباه همان صفت را دارد امّا وای بر آن انسانی که دیگر بدتر از چهارپا شود و تمام خصایص بد در او جمع شود. لازمه عبودیّت حضرت در این روایت شریف میفرمایند: اصلاً برای بنده لازم است و لازمه کار این است که اخلاص داشته باشد. معلوم میشود هرکس بخواهد عبد باشد همین است که «لَا بُدَّ لِلْعَبْدِ مِنْ خَالِصِ النِّیَّةِ فِی کُلِّ حَرَکَةٍ وَ سُکُونٍ لِأَنَّهُ إِذَا لَمْ یَکُنْ هَذَا الْمَعْنَى یَکُونُ غَافِلًا» در تمام حرکات و سکناتش باید نیّت خدا باشد. برای خدا بنشیند، برای خدا حرف بزند، برای خدا روضه بخواند، برای خدا درس بدهد، برای خدا درس بخواند، برای خدا همسر اختیار کند، برای خدا بخورد، برای خدا بیاشامد، «قَوِّ عَلَی خِدمَتِکَ جَوارِحی» برای خدا ورزش کند و قوّت و قدرت بگیرد که این اعضا و جوارح در خدمت خودش باشد. یعنی هرکاری بکند فقط برای خدا باشد، که اگر اینطور نباشد غافل است و اصلاً نفهمیده بندگی چیست. منظور از فرمایش حضرت این است که او نفهمیده اصلاً برای چه به وجود آمده است. آن وقت مَثَلش مَثل چهارپاست «بَلْ هُمْ أَضَلُّ». انسان باید این را مواظبت کند. خدایا! ما را از این خواب غفلت بیدار گردان. از وجود مقدس مولایمان، آقاجانمان، امام زمان(عج) بخواهیم. شبها که موقع خواب دقایقی را با آقاجانمان حرف میزنیم، بخواهیم که خدا ما را این طور قرار بدهد. از آقا بخواهیم، بگوییم: آقاجان! شما برای ما دعا کن. ما بنده خودش بشویم. عملمان برای خودش باشد. حرف زدنمان برای خودش باشد. نشستن و برخواستنمان برای خودش باشد. در آینده روایات و نکاتی را که اولیاء بیان کردند، که هرکس عملش را برای خدا بکند، چه میبیند، عرض میکنم. ذوالجلال والاکرام در آن حدیث قدسی که آن را خواهیم خواند خودش تعهّد کرده و فرموده: هم دنیایش را به بهترین نحو میچرخانم، هم در آخرت با او هستم. در دنیا با مردم است امّا همه جا من را میبیند. همان چیزی که مولیالموالی(ص) فرمودند که من اگر خدا را نبینم عبادتش نمیکنم. ذوالجلال و الاکرام فرموده: اگر من را ببیند، یک حالی به او میدهم که هرجا هست، در شادی یا غم، من را ببیند، بین مردم است، من را ببیند. اصلاً در مردم است، کأنّ در مردم نیست، وصل است، دائم با اوست، یک حال خوشی دارد که تا انسان به آن حال نرسد، نمیفهمد. آقاجان! یک عنایتی کن. ای خدا! تو مقام اخلاص را به کرمت به ما مرحمت بفرما. پینوشتها: 1- بحارالأنوار، ج: 67، ص: 249، باب: 5 2- غررالحکم، ص: 155، حدیث: 2905 3- سروه فجر، آیه 27 الی 30 4- مستدرکالوسائل، ج: 1، ص: 99، باب: 8 5- سروه فرقان، آیه 44 6- بحارالأنوار، ج: 18، ص: 202، باب: 1 7- سروه یوسف، آیه 53 8- سروه فرقان، آیه 44 |
|
| راز خانهای در حرم حضرت معصومه(س) که آرامگاه آیت الله العظمی بروجردی(ره) شد: |
| ساعت ۱۱:٤٦ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٧ کلمات کلیدی: آیت الله العظمی بروجردی ، خاطرات |
|
وصیت آیتالله بروجردی این بود که آرامگاه ایشان که هم سطح زمین است، در مسیر رفت و آمد زایران حضرت معصومه (س) قرار گیرد و خاک کفش زایران روی آرامگاه ایشان بریزد. به گزارش سرویس قاب نقره برنا، آیت الله سید محمد جواد علوی بروجردی نوه حضرت آیت الله العظمی بروجردی(ره) درباره جایگاه و محل آرامگاه پدربزرگ گرامیاش و مرجع تقلید وارسته آن زمان و دلیل قرار گرفتن آرامگاه ایشان در مکان خاصی در حرم مطهر حضرت معصومه(س) میگوید: زمانی که آیتالله العظمی بروجردی قدس سره مرجع تقلید روزگار خویش بود، اطراف حرم مطهر حضرت معصومه (س) خانه و مغازه و مسافرخانه بود.
![]()
|
|
| خاطرهای تکان دهنده از لحظه وفات و آخرین جملهای که آیت الله العظمی بروجردی(ره) |
| ساعت ۱۱:٢٦ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٧ کلمات کلیدی: بیوگرافی ، آیت الله العظمی بروجردی ، خاطرات |
|
اطبا که شاید انتظار این حالت را داشتند به سرعت دست به کار شده و سعی مینمودند با ماساژ قلبی و دیگر فنون علمی این حمله را هم برطرف کنند ولی این کار امکان پذیر نگردید. به گزارش سرویس قاب نقره برنا، حضرت آیت الله العظمی بروجردی(ره) در ماه صفر 1292 هجری قمری در شهر بروجرد دیده به جهان گشود. در سن 7 سالگی برای تحصیل به مکتب رفت، علوم مقدمات را نزد پدر و اساتید آن روز بروجرد آموخت، در سن هجده سالگی به اصفهان رهسپار شد و مدت چهار سال در مدرسه صدر اصفهان معلومات خود را تکمیل نمود. در سال 1314 پس از بازگشت از اصفهان ازدواج کرد و مجدداً به این شهر عزیمت کرد و پنج سال دیگر هم به تحصیل و تدریس علوم و فنون مختلفه اهتمام ورزید در این دو سفر 9 ساله علوم فقه و اصول و فلسفه و ریاضی را از محاضر فقهاء و حکمای نامی آن عصر همچون مرحوم میرزا ابوالمعالی کلباسی، سید محمد تقی مدرس، سید محمد باقر درچهای، ملامحمد کاشانی، جهانگیرخان قشقایی حکیم مشهور، فرا گرفت و به تدریس فقه، اصول و دیگر علوم پرداخت در سال 1329 ( هـ. ق ) از بروجرد به نجف اشرف رهسپار و به حوزه درس مرحوم آیت الله آخوند ملا محمد کاظم خراسانی درآمد. نه سال از محضر آن فقیه بهره گرفت و در محضر آیت الله شریعت اصفهانی به تحصیل علوم فقه و رجال پرداخت. |
|
| از آغاز جنگ تا ماجرای نامه به امام و... نقل مکان به مجمع تشخیص |
| ساعت ۳:۱٦ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٦ کلمات کلیدی: محسن رضائی ، جبهه وجنگ ، خاطرات |
|
علت آغاز جنگ.../ ناگفتههای بسیاری از دوران دفاع مقدس وجود دارد که.../ یکی از آن نامههایی که برخی گمان میکنند من به امام نوشتهام، نامه مهمی است که من به جناب آقای هاشمی نوشتهام و برخی آن را با عنوان نامه رضایی به امام برای پذیرش قطعنامه طرح میکنند/ دلایل ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر/ دلایل ناکامیهای سال سوم جنگ / نقل مکان به مجمع و نامه 18/6/76 رهبر انقلاب... دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام و فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در دوران دفاع مقدس، ظهر امروز مهمان برنامه زنده «نیمروز» از شبکه سوم سیما بود. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
|
|
| روایت رضایی از نقش آیةالله خامنه ای در جنگ |
| ساعت ۳:۱٢ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٦ کلمات کلیدی: جبهه وجنگ ، مقام معظم رهبری ، محسن رضائی ، خاطرات |
|
این خاطره می تواند هشداری باشد به بسیاری از تحریفات و مصادره های غیرمنصفانه که این روزها در ارتباط با جنگ بیان می شود. افرادی که این روزها، غیر مسئولانه در رابطه با دفاع مقدس اظهار نظر می کنند باید بدانند اگر بسیاری از نکات صادق جنگ بیان شود این نااهلان فرصت تحریف پیدا نمی کنند.
|
|
| چرا خاطرات جنگ را منتشر نمیکنم؟ |
| ساعت ۳:٠٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٦ کلمات کلیدی: سیاسی ، جبهه وجنگ ، محسن رضائی ، خاطرات |
|
گفتوگوی «جام جم» با محسن رضایی، فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در دوران جنگ تحمیلی |
|
| روایت فرزندان شهید لاجوردی از روزهای آخر |
| ساعت ٢:٤٥ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٤ کلمات کلیدی: سیاسی ، شهید اسدالله لاجوردی ، خاطرات ، عکس |
|
مسئولانوقت از دو هفته قبل میدانستند قرار است لاجوردی ترور شود/ مطمئنم پدرم قاتلش را اگر توبه کرده باشد شفاعت میکند
شهید لاجوردی در سال 1368 به ریاست سازمان زندانها برگزیده شد اما 8 سال بعد با توطئه محمدرضا عباسی فر، معاون وقت رئیس قوه قضاییه، شهید لاجوردی استعفا داد و چند ماه بعد در روز 1 شهریور 1377 و در بازار تهران توسط گروهک منافقین ترور شد و به شهادت رسید. آنچه در ادامه می خوانید، روایت دو فرزند شهید لاجرودی از روزهای آخر حیات ایشان و انگیزه های ترور دیدهبان انقلاب است:
«در نظام ما وقتی مسئولیتی دست به دست میشود، نفر بعدی میآید و میگوید که من یک مخروبه را تحویل گرفتم. وقتی حاج آقا مسئولیت را به آقای بختیاری واگذار کردند، همراه اعضای سازمان زندانها به دیدن مقام معظم رهبری رفتند. آقای لاجوردی به خاطر شکنجههایی که شده بودند، پایشان درد میکرد و رفته بودند انتهای سالن نشسته بودند که بتوانند پایشان را دراز کنند. آقای بختیاری شروع میکنند به صحبت. آیتالله خامنهای میگویند، "برای من جای بسی خوشحالی است، چون برای اولین بار میبینم که یک مسئولی دارد مسئولیتی را تحویل میگیرد و میگوید چقدر اینجایی که تحویل گرفتهام، جای خوبی است و چقدر زحمت در آن کشیده شده است. انشاءالله که این اخلاق خوب و حسنه به سایر مسئولان ما هم تسرّی پیدا کند." بعد شروع میکنند به تعریف از آقای لاجوردی که "من از اول ایشان را این طوری میشناختم و آدم با اخلاصی است" و خلاصه خصوصیات ایشان را میگویند و نهایتاً اضافه میکنند که کاش ایشان اینجا بود. از میان جمع اشاره میکنند که ایشان اینجاست. آقا میپرسند "سید! چرا نشستی آنجا؟" ایشان میگوید "من پایم درد میکند و نمیتوانم آن را جمع کنم. برای اینکه بیاحترامینشود، آمدهام و اینجا نشستهام". آقا میفرمایند "بیایید همین جا و پایتان را دراز کنید. اشکال ندارد". شهید لاجوردی وقتی میخواستند از کار بیایند بیرون، بیشترین حمایتها را از آقای بختیاری کردند و به همه توصیه مؤکد کردند که "آقای بختیاری را تنها نگذارید"، هیچ وقت از حمایت ایشان دست برنداشتند. هر کاری که از دست خودشان یا دوستان همراهشان برمیآمد، انجام میدادند. فکر میکنم هیچ تغییری در معاونان آقای بختیاری پدید نیامد که دقیقاً به اخلاق فردی ایشان برمیگردد. آقای بختیاری بارها تکرار کردند که "من راه آقای لاجوردی را ادامه میدهم" که این شاید به مذاق بسیاری از مسئولین قوه قضاییه خوش نمیآمد. هر جا مینشستند، میگفتند "من شاگرد آقای لاجوردی هستم، در حالی که ایشان خودشان استاد هستند". آقای لاجوردی در تمام مدتی که از دادستانی دادگاه انقلاب تهران کنار کشیدند، جز در یک مورد، هیچ وقت حاضر نشدند با کسی مصاحبه کنند. آن یک مورد هم با خبرگزاری جمهوری اسلامی، آن هم به مناسبت 22 بهمن بود که هر چه خبرنگار سعی کرد بحث را به موضوع دادستانی بکشاند، ایشان با نهایت هوشمندی، صحبت را به 22 بهمن کشاندند. همیشه وقتی در مورد این گونه موضوعات از ایشان سئوال میشد، میگفتند بنای من بر سکوت است و در زیر زمین خانه، به کار خیاطی مشغول میشدند. چه قبل و چه بعد از انقلاب خوابی به این راحتی نکرده بودم وی می افزاید: آقای لاجوردی ارادت بسیار ویژهای به آقای یزدی داشتند. یکی از آقایان معاونان قوه قضاییه آمده و به ایشان گفته بود که "آقای یزدی میگوید من دیگر نمیخواهم با شما همکاری کنم" این حرف را جلوی جمع به ایشان میگوید. ایشان میپرسند "آقای یزدی این طور خواستهاند؟" آن فرد جواب میدهد "بله" آقای لاجوردی در دو خط و خیلی مختصر استعفانامهشان را مینویسند. آقای یزدی واقعا خیلی ناراحت میشوند. این چیزی بود که من خودم با گوشهای خودم شنیدم. از آقای یزدی شنیدم که گفتند "من بسیار ناراحت شدم که چرا ایشان بدون اطلاع من استعفا نامه نوشتند" همین کسی که معاون ایشان بود، بعداً معلوم شد که جزو اصلاح طلبهاست. آن موقع تا معاونت بالاترین مسئولین کشوری هم رسیده بود. شاید باید پاسخگوی بسیاری از اتفاقاتی که در قوه قضاییه افتاد، باشد. آقای لاجوردی هم بارها احتمال شیطنت کردنهای وی را گوشزد کرده بودند. به هر صورت با شیطنتهای او، آقای لاجوردی استعفا دادند. روزی هم که از سازمان زندانها بیرون آمدند، گفتند "من تا آخر عمرم دیگر به هیچ عنوان مسئولیت دولتی قبول نمیکنم" و به ما هم توصیه مؤکد کردند که "به هیچ عنوان کارهای دولتی را قبول نکنید و خودتان روی پای خودتان بایستید".
اگر درایتهای ایشان در سال های 60 و 61 نبود، شاید بسیاری از مسئولین فعلی ما شهید شده بودند. ایشان در ریشه کن کردن گروهکها، نقش بسیار تعیین کنندهای داشت و به خاطر تلاشهای ایشان بود که منافقین به این نتیجه رسیدند که دیگر در داخل کشور جایی برای فعالیت ندارند و مردم هم با روشنگریهای ایشان، در مقابل منافقین گارد گرفتند. من فکر میکنم شهید لاجوردی با این رفتارشان به خیلی از سیاستمداران و مسئولین که همه تلاش و همّ و غمّشان این است که آن صندلیها را سفت و محکم بچسبند و تکان نخورند، معنا و مفهوم زندگی آزادتر را آموختند. ایشان هنگامیکه با مسئولین بالاتر از خود حرف میزدند، به هیچ وجه واهمهای نداشتند و حرفشان را خیلی راحت میزدند. الان میبینیم که خیلیها تلاش میکنند به جای جلب رضایت خداوند، رضایت بالادستیها را تأمین کنند. ایشان هیچ چیزی را به در میان مردم بودن ترجیح نمیدادند. مردم را بسیار دوست داشتند و دلشان میخواست همیشه مردم در آسایش باشند. صبح فردای شبی که برای آخرین بار از سازمان زندانها به خانه برگشتند، مادرم نقل میکنند وقتی ایشان از خواب بلند شدند، گفتند "تا حالا در عمرم، چه قبل و چه بعد از انقلاب خوابی به این راحتی نکرده بودم" یک مسئولیت سنگین از روی دوششان برداشته شده بود. کارهای یدی را خیلی دوست داشتند. بسیاری از روزها، شهرداری کوچه را جارو نمیکرد. همسایهها به یاد دارند که ایشان جارو را برمیداشت و تا سر کوچه، همه جا را جارو میزد و یا مثلاً درختهای کوچه نیاز به هرس داشتند. ایشان معطل نمیماند که شهرداری بیاید یا نیاید و خودشان دست به کار میشدند. در خانه هم خیلی کار میکردند. همه کارهای نجاری خانه را انجام میدادند و گاهی هم برای فروش اقلامی را میساختند. دوست داشتند از نظر اقتصادی روی پای خودشان بایستند. در وصیتنامهشان خطاب به ما نوشته اند که "به جای کمک گرفتن از دیگران، شما به دیگران کمک کنید. هرگز دستتان را به طرف کسی دراز نکنید، بلکه دست دیگران را بگیرید. این طور نباشد که بگویید من چه مشکلات بزرگی دارم، بلکه همیشه بگویید من خدای بزرگی دارم"، اینها چیزهایی بودند که خودشان هم به آنها عمل میکردند. از بچگی به ما یاد دادند که کارهای بازار را انجام بدهیم و در خرید و فروش روسریهایی که ایشان میدوختند، شرکت داشتیم تا برای امرار معاش، فشاری به برادرهای ایشان نیاید. میخواستند که ما خودمان کار کنیم، خودمان پول دربیاوریم و جنسها را برای مغازههای ایشان و برادرانشان آماده کنیم و این باعث میشد که زندگی به راحتی بچرخد و مشکلات مالی نداشته باشیم. ایشان حتی یک روز هم در زندگی تحمیل بر دیگران نبودند.
بعضیها دلشان می خواست لاجوردی ترور شود دکتر سید حسین لاجوردی همچنین می گوید: یادم هست در یک مهمانی که در حدود یک ماه قبل از شهادت پدر رفته بودیم، یکی از مسئولین کشوری به من گفت "به همین زودیها پدرت را میزنند. شما را به خدا نگذارید به بازار برود". به پدر گفتم و ایشان خندیدند و گفتند "پس دیگر نباید کار کنم و باید زندگیام از جای دیگری تأمین شود، چون میخواهند مرا بکشند. خب بکشند. مگر چه میشود؟" دیدگاهشان به مرگ این طور بود. همیشه حس میکردم که مردن در نظر ایشان خیلی راحت است. هیچ گونه ترسی نداشتند. در سال 60 محافظها دنبالشان میآمدند که همراه ایشان بروند اوین، ولی ایشان خیلی وقتها خودشان با تاکسی میرفتند. آشناها هم میآمدند و مینشستند و صحبت میکردند و همان انس گذشته را با ایشان داشتند. آنجا کانون عاطفه و محبت شده بود، درست مثل وقتی که ایشان مسئول انجمن اسلامیدادگستری بود. آقای فاضل که از مسئولین دادگستری بودند، به مغازه ایشان میآمدند و معمولاً رایزنیها در آنجا صورت میگرفت. فکر میکنم این رفتار ایشان، هم برای خانواده و هم برای دیگران پیام روشنی داشت و آن هم اینکه نباید به دنیا و مقام دلبستگی داشت. از طرفی هم ایشان میدانستند که بودنشان برای خیلیها سخت است و چندان بدشان نیاید که اتفاقی روی بدهد. انشاءالله این تصور من اشتباه است، ولی در بعضی از افراد حالتهایی دال بر این رضایت را مشاهده میکردم، وگرنه با گذاشتن یک محافظ برای ایشان، قضایا خیلی فرق میکرد. هر وقت این جور فکرها به ذهن من و افراد خانواده ام میرسد، فوراً به این فکر میکنیم که بعد از آقا امام زمان(عج)، یک کسی بالای سر این نظام و بالای سر ماست که در صداقت و پاکی اندیشه و رفتارش کوچکترین شبههای نیست و همین فکر، ما را آرام میکند. ما مطمئن هستیم که یک غفلتهای عمدی و چشم بستنهای ارادی به روی حفاظت از شهید لاجوردی بوده، ولی چون رهبرمان بسیار آدم پاکی است و ارزش آن را دارد که هزاران نفر امثال ما، جانمان را در راه ارزشهایی که معتقد او و ماست، فدا کنیم، همین فکر اسباب آرامش است. در مجموع، هم برای ایشان و هم برای شهید صیاد شیرازی میشد پیش بینیهای حفاظتی کرد. اگر در بولتن اطلاعات و امنیت کشور آمده که گروهی برای ترور لاجوردی وارد مملکت شده، حتماً مشخص است که این ترور در همین یکی دو هفته صورت میگیرد و طبیعی است که میشد با امکاناتی احتمال خطر را کاهش داد. تهدیدهایی که ایشان میشد، مسبوق به سابقه بود، چون ایشان از جوانی درگیر مبارزات بودند و زندگیشان به نوعی، اطلاعات امنیتی بود. در یک ماه آخر از ایشان در بازار، شناساییهای مختلفی انجام شده بود. خودشان میگفتند که یک بار یک کسی عکس مرا آورده بود و دنبال من میگشت و خودم به او گفتم که من هستم.
گفته بودند از دور تیراندازی کن وی در مورد نحوه ترور شهید لاجوردی می گوید: تروریست ها عکسهای جدیدشان را هم داشتند. تیمیکه مأمور ترور ایشان شده بود، شش ماه در بازار بغداد کار کرده بود. کسی که ایشان را ترور کرده بود، میگفت "اگر مرا با چشم بسته دم در مسجد شاه پیاده میکردند، آن قدر تمرین کرده بودم که میتوانستم چشم بسته مغازه ایشان را پیدا کنم." منافقین چون قبل از انقلاب با شهید لاجوردی در یک زندان بودند و ایشان را خیلی خوب میشناختند، به ضارب گفته بودند که "این آدم، قوی و تنومند است و اگر به او نزدیک شوی، تو را میپیچاند. از دور تیراندازی کن" واقعاً هم همینطور بود. ما هر وقت با ایشان کشتی میگرفتیم، مغلوب میشدیم. با اینکه مفاصلشان زیر شکنجهها صدمه خورده بود، ولی من و اخوی که با ایشان مچ میانداختیم، حریفشان نمیشدیم. خیلی قوی بودند. ورزش را خیلی دوست داشتند و زیاد پیادهروی میکردند. به هر صورت ایشان شش ماه بود که به بازار میرفتند و در این فاصله هم منافقین، آن تیم را دقیقاً تمرین داده و به ایران فرستاده بودند. در اطراف خانه هم رفت و آمدهای مشکوکی بود. ما خودمان شاهد این قضیه بودیم که مسئولین بالاتر را در جریان میگذاشتند که سر کوچه رفتهام و دو موتورسوار مشکوک منتظر من بودند و لذا برگشتم. مدتی موضوع ربودن ایشان مطرح بود. به قدری اینها نسبت به آقای لاجوردی کینه داشتند که فردای روز تدفین که به قطعه 72 تن رفتیم، دیدیم سرایدار آنجا میگوید اینها آمدهاند و به من یک رقم خیلی درشتی پیشنهاد کردهاند که دزدگیرها را قطع کنم که نبش قبر کنند و جنازه را ببرند. ببینید اوج کینه و حقارت تا چه حد است. یادم هست که فقط در دادگاه ضارب را دیدم. یک جوان کم سن و سال بود و بسیار از این کاری که کرده بود، متأثر بود. واقعاً توبه کرده بود. به او وعده وعیدهای زیادی داده و در اردوگاه هم بلاهای زیادی سرش آورده بودند که گفتنشان صحیح نیست و همه اینها در اعترافات او در پروندهاش هست. حتی به او گفته بودند تو خیلی مقامت بالاست که به بعضی از توفیقها دست پیدا کردهای و خلاصه از نظر شخصیتی او را کاملاً تسخیر کرده بودند. او نوجوانی بود که هیچ چیز نمیدانست. وقتی در زندان کتابهایی را به او دادند و صحبتهای ما را میشنید، واقعاً متأثر شده بود. وقتی هم که میخواستند اعدامش کنند، واقعاً روز خوشی برای ما نبود؛ ولی مسئله این بود که او دو نفر دیگر را هم کشته بود و خانوادههای دیگر گذشت نکرده بودند. برای ما روز خوبی نبود، چون یک خانواده دیگر هم عزادار میشد و صدمه میخورد. به او گفتم "اگر واقعاً قلباً توبه کرده باشی، خداوند از تو میگذرد، همان طور که اگر آقای لاجوردی خودشان هم بودند، شک ندارم که از تو میگذشتند، چون ایشان در مورد کسی که با اخلاص توبه کند، حتماً شفاعت میکنند"، پدر این روحیه را داشتند و ما بارها این را دیده بودیم. انتقام و سر به مهر ماندن اسرار
ایشان روز یکشنبه اول شهریور 77 شهید شدند. روز جمعه قبل از آن که ما با ایشان بودیم، به ما در خانواده گفتند بیایید عکس آخر را بگیریم. ما قبلاً هیچ وقت از ایشان چنین تعابیری را نشنیده بودیم. این اولین و آخرین باری بود که ما چنین تعبیری را از ایشان شنیدیم و الان ما این عکس آخر را داریم. حتی روز یکشنبه صبح که داشتند از منزل خارج میشدند، وصیتنامهشان را از دِراوِر درآورند و مجموعهای از کاغذهایشان را پاره کردند، بعضی از اصلاحات را انجام دادند و بسیاری از کارهایی را کردند که انسان موقعی که میخواهد به یک مسافرت طولانی برود، انجام میدهد. انگار داشتند آماده میشدند و بعد خانه را ترک کردند. من شب قبل از شهادت ایشان به دیدنشان رفتم. ساعت 11 شب بود و ایشان در زیرزمین مشغول کار بودند. یک الهام عجیب باطنی هم بر من مستولی شده بود و توی بحر ایشان رفته بودم. منزل ما از حاج آقا فاصله داشت و من بهرغم میل خودم، ناچار شدم پس از اندکی از ایشان خداحافظی کنم و بروم. وقتی خبر شهادت را دریافت کردم، در شرایط بسیار بدی قرار داشتم. یکی از دوستانم که الان هم با هم ارتباط داریم، به من تلفن زد و گفت "محمد! توی بازار چه خبر است؟ میگویند در اطراف مغازه پدرت تیراندازی شده است." من ناگهان تکان خوردم و شروع کردم به تماس گرفتن با بازار، ولی از آن طرف کسی جواب نمیداد. بالاخره بعد از تلاشهای بسار توانستم با پسرعمهام که در آن حوالی حضور داشت، تماس بگیرم و فهمیدم جداً خبرهایی هست. در میانه راه به من گفتند که پدرم زخمی شدهاند و بهتر است که بروم بیمارستان سینا. وقتی به آنجا رسیدم، کشوهای سردخانه را که بیرون کشیدند، پیکر ایشان را دیدیم که از ناحیه سر و چشم راست گلوله خورده و فرقشان شکافته شده بود. پیکرشان کاملاً غرق به خون شده بود. از این منظره فوقالعاده متأثر شدم و روزهای متوالی تحت تأثیر آن منظره بودم. به من گفتند که ایشان زخمی است و ناگهان در بیمارستان، مرا با چنین منظرهای روبرو کردند که اثر فوقالعاده عمیقی روی من گذاشت. درست است که ایشان از لحاظ فیزیکی خیلی در کنار ما نبودند، اما مظلومیتشان واقعاً روی من تأثیر عجیبی داشت. من یک ساله بودم که ایشان مبارزات سیاسیشان را آغاز کردند و ما دوستان ایشان را میشناختیم و ارادتی را که ایشان نسبت به آنها ابراز میکردند اما یکباره مواجه شدیم با سیلی از نامهربانیها، و به بهت و حیرت و بی عملی در مقابل جو منحرف حاکم ناجوانمرد که سوار خرمراد هوس ترکتازی می کردند آن هم بعد از این همه سال و امتحان پس دادنها و وضعیت عجیبی که ایشان پیدا کردند، واقعاً دل همه ما را به درد میآورد و من عمیقاً از این ناسپاسی سنگینی که در حقشان شد، رنج میبردم. اما بی انصافی است اگر به یاد نیاوریم و قدران نباشیم درایت و هوشمندی رهبری در تمام این دوران سخت میانی را که امام و یاران اصل و سابقه دارش را زیر خاکی میخواست یا حداکثر در موزه ها و در این موضوع خاص پیام رسای ایشان به مناسبت شهادت این سرباز نظام. شهادت لاجوردی حاصل توطئه جمعی بود حقیقت قضیه این است که ما باید برگردیم به وضعیت اطلاعاتی کشور در آن دوره و آن جریانی که در وزارت اطلاعات اتفاق افتاد و ماجرای سعید امامی و امثال آن. من اعتقاد دارم که یک کودتای اطلاعاتی سنگین اتفاق افتاد و دقیقاً این را در دادگاهی که منافقین را محاکمه میکردند، ابراز کردم. گفتم در اینجا منافق نیست که باید محاکمه شود، بلکه کسان دیگری باید بیایند و در جایگاه متهم بنشینند و پاسخگو باشند، به این عبارت که شاهد بودیم این دو نفری که در عراق با انواع اسلحه از قبیله کلت و امثال آنها آموزش دیده بودند، یک نوبت دیگر هم به این طرف مرز آمده و عملیاتی را علیه نیروهای ارتش اجرا کرده و به سلامت به پایگاههای خودشان برگشته بودند و این بار دوم بود که به این طرف اروند می آمدند. من موضوع را از طریق شرکتی که در آن کار میکردم و ارتباطی که با شرکت نفت و حراست شرکت نفت در آبادان داشت، پیگیری کردم. این منافق موقع برگشت به عراق، از شدت خستگی در آبادان، زیر درختی چرت میزد که مأمور حراست شرکت نفت او را دستگیر کرد و به تهران برگرداند. من با مسئول حراست آنجا صحبت کردم. او به مناسبت رابطهای که با مسئولین عالیرتبه شرکت وابسته به سازمان ما داشت، به شرکت ما آمد و من با او صحبت و از کم و کیف جریان اطلاعات بیشتری پیدا کردم و به استناد همین مستندات، به اعتقاد خودم نسبت به شهادت حاج آقا مبنی بر اینکه همه اینها حاصل یک توطئه از پیش طرح شده بود، یقین بیشتری پیدا کردم، چون مقارن همان ایام ما شاهد از میان برداشته شدن سردار شهید، صیاد شیرازی هم بودیم و در مورد ایشان، هیچ اثری از ضارب به جا نماند. وجه مشترک این دو نفر این بود که یکی در لباس نظامی و دیگری در کسوت امنیتی، مبارزه سنگین و قاطعانه ای را علیه منافقین اداره کرده بودند. در عملیات مرصاد، نقش اصلی را برای سردار شهید صیاد شیرازی قائل هستیم و برای حاج آقا، این شهید امنیتی نظام، در سالهای قبل و بعد از انقلاب، مبارزه علیه منافقین را سرنوشت ساز می دانیم.
به نظر من، این یک همدستی بین جریانهای مختلفی بود که دنبال انتقام از ایشان و سر به مهر شدن بسیاری از اسرار امنیتی برای همیشه بودند. هم بخشهایی از نقش آفرینان سیاسی وقت، هم سازمان منافقین انقلاب و هم البته آن جریان ناسالم که هنوز هم عقاید خودشان را دنبال میکنند، با مشارکت علیه نظام دست به تحصن زدند و به عنوان مسئولین نظام و در موضع نمایندگی مجلس، بسیار تلاش کردند نظام را ساقط کنند. آنها به رغم سمت و پست و مسئولیتی که در نظام داشتند، تبدیل به اپوزیسیون نظام شدند. اینها با همفکری یکدیگر، توطئه سنگینی را علیه نظام چیده بودند که بحمدالله دستشان رو شد، هر چند ایادی و عمله و اکره زیادی را هم برای خودشان فراهم کرده بودند، خیانتهای سنگینی را مرتکب شدند و هنوز هم دارند همان هدف ها را دنبال میکنند. گرچه دیگر دستشان از بسیاری دستاویزها کوتاه است اما غریق دنبال هر دست آویزی است. |
|
| روایت هاشمی رفسنجانی از عزل آیت الله منتظری: |
| ساعت ۱۱:٠۳ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٩ کلمات کلیدی: سیاسی ، اکبر هاشمی رفسنجانی ، حسینعلی منتظری ، خاطرات |
|
روایت دست اول آیتالله هاشمی رفسنجانی و دستنوشتههای آن زمان مطلبی است که محققین و مورخین در پی آن بودهاند.
برنا: کتاب کارنامه و خاطرات ۱۳۶۸ آقای هاشمیرفسنجانی در نیمه دوم امسال به بازار کتاب عرضه خواهد شد. این کتاب جدید که در ادامه سلسله خاطرات رونوشت آیتالله هاشمی رفسنجانی انتشار مییابد، به اهتمام علی لاهوتی (فرزند فاطمه هاشمی) تدوین و آماده انتشار شده است.
علی لاهوتی درباره این کتاب گفت: مهمترین فراز دستنوشتههای سال ۶۸ ایشان، مسایل مربوط به عزل آیتالله منتظری از قائم مقام رهبری، ارتحال بنیانگذار جمهوری اسلامی و همچنین جلسه تاریخساز نیمه خرداد و انتخاب آیتالله خامنهای است.
وی ادامه داد: تاکنون روایتهای بسیاری از جلسه مهم و سرنوشتساز چهاردهم خرداد ۱۳۶۸ و انتخاب آیتالله خامنهای به عنوان رهبر جمهوری اسلامی انتشار یافته است، اما روایت دست اول آیتالله هاشمی رفسنجانی و دستنوشتههای آن زمان مطلبی است که محققین و مورخین در پی آن بودهاند.
وی افزود: در این کتاب سفر ایشان به مسکو و دیدار با گورباچف (آخرین رهبر اتحاد جماهیر شوروی) و بازتابهای بینالمللی آن، انتخاب ریاست جمهوری، شورای بازنگری قانون اساسی و تمرکز در قوای سه گانه و حذف پست نخستوزیری، انتخاب و معرفی کابینه سازندگی به مجلس و گرفتن رأی اعتماد، نحوه تصمیمسازی و تصمیمگیریهای کلان کشوری پس از رحلت امام خمینی (ره)، آرایش نیروهای سیاسی و نحوه تعامل آنان با دولت سازندگی و بسیاری مطالب مهم دیگر ذکر شده است.
لاهوتی ادامه داد: همان گونه که میدانید، آیتالله هاشمیرفسنجانی در سال ۶۸ جانشین فرمانده کل قوا باحکم امام خمینی (ره)، نایب رییس مجلس خبرگان رهبری، رییس قدرتمند مجلس شورای اسلامی و سپس رییس جمهور مقتدر دولت سازندگی بود.
نوه آیتالله هاشمیرفسنجانی با اشاره به برنامه دفتر نشر معارف انقلاب برای انتشار هر سال یک مجموعه خاطرات گفت: تاکنون کتابهای دوران مبارزه، انقلاب و پیروزی، انقلاب در بحران، عبور از بحران، پس از بحران، آرامش و چالش، امید و دلواپسی، اوج دفاع، دفاع و سیاست و کتاب پایان دفاع و آغاز سازندگی به چاپ رسیده است. کتاب اخیر که در نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران رونمایی شد؛ اکنون به چاپ پنجم رسیده است.
وی علت استقبال پژوهشگران و علاقهمندان تاریخ معاصر به کتابهای کارنامه و خاطرات آیتالله هاشمی رفنسجانی را موقعیت منحصر به فرد و خاص سیاسی ایشان و نگاشته شدن یادداشتها در زمان گذشته و لحن صمیمی و خودمانی و بدون سوگیری و تکلف یادداشتها و نقش موثر ایشان در رویدادهای کشور دانست.
کتاب کارنامه و خاطرات ۱۳۶۸ از طرف دفتر نشر معارف انقلاب دی ماه امسال به بازار نشر عرضه میشود.
|
|
| رهبر انقلاب دست چه کسی را بوسید؟ |
| ساعت ۱:٠٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٢ کلمات کلیدی: خاطرات ، مقام معظم رهبری ، امام خمینی(ره) |
|
خاطره ای ناشنیده از زمان ریاست جمهوری آیت الله خامنه ای بعد از این ماجرا بود که پزشکان زیادی دعوت شدند. حتی در یک نوبت چند دکتر از خارج از کشور آوردند. امام حدود یک ماه تحت نظر کامل بودند. بعد از آن رادیو اسرائیل و رادیو امریکا اعلام کرده بودندکه امام بیمار و رو به مرگ است! اینجا بود که خود امام پیشنهاد کردند یک برنامه ملاقات عمومی برای ایشان گذاشته شود و... بولتن نیوز: یکی از بخش های جذاب تاریخی خاطرات افراد صاحب اعتبار است که از آن به عنوان سند دست اول تاریخی استفاده می شود. هر چه راوی این خاطرات به راس هرم حکومت نزدیک تر باشد، خاطرات او جالب تر و خواندنی تر است. در این میان خاطرات افراد تشکیل دهنده گارد حفاظتی رهبران حکومت های مختلف از اعتبار خاصی برخوردار است؛ چرا که آنها به لایه های زیرین وقایع و اتفاقات بسیار خصوصی سران مملکت اشراف دارند. در این میان رجوع به خاطرات یکی از محافظان امام خمینی می تواند در بر دارنده نکات مهم تاریخی باشد. حاج حسین سلیمانی یکی از افراد حلقه اول محافظان امام بود که در سال های61 تا 66 به توفیق خدمت در این جایگاه نائل شد. ایشان در خاطرات خود از امام، به دو واقعه اشاره می کنند که می تواند ما را در شناخت بیشتر از ابعاد شخصیتی رهبر معظم انقلاب، حضرت آیت الله خامنه ای ، کمک کند. این دو خاطره را از زبان ایشان می خوانیم: «از سال 61 و 62 به بعد که بنده محضر امام بودم، مشاهده کردم که یک تیم پزشکی قوی، متشکل از ده پانزده پزشک حاذق و با تجربه در آنجا مستقر هستند و حتی پزشکانی از اصفهان نیز در آنجا بودند. دکتر پورمقدس هفته ای یک شب در بیت می ماندند. هر شب دو دکتر کشیک داشتند و پرستارهای زیادی هم آنجا مستقر بودند. در آن مقطع، پزشکان در بالای حسینیه بودند. زنگی هم از داخل دفتر و منزل حضرت امام به اتاق پزشکان وصل بود تا اگر مشکل به وجود آمد، فوراً اطبا را خبر کنند و خود را به امام برسانند. پزشکان هر روز راس ساعت هشت یا هشت و پنج دقیقه که حضرت امام خلاصه اخبار را گوش می کردند، امام را معاینه می کردند و نتیجه را ثبت می نمودند. در ماه رمضان سال 64 یا 65 بود که امام وقتی قبل از ظهر (حدود ساعت ده و یازده) برای مسواک زدن می روند، سرشان گیج می خورد و به زمین می افتند! زنگی را که برای این منظور تعبیه شده بود می فشارند. دکتر پورمقدس که نوبت کشیکش بوده با همان لباس استراحتش بالای سر امام می رود و می بیند که ایشان روی زمین افتاده است. تنفس سینه به سینه و دهان به دهان می دهند و بعد هم کپسول اکسیژن می آورند. بعد امام را با برانکارد به بیمارستان بردند و حدود یک ماه ایشان در آنجا بستری بودند که البته کسی از این ماجرا مطلع نشد. وقتی امام بستری بودند، آقای خامنه ای به دیدنشان آمدند و بنده هم حضور داشتم. در آنجا حاج احمد آقا قضیه را توضیح دادند و گفتند که این آقای دکتر پورمقدس، آقا را نجات دادند. در همان موقع آقای خامنه ای برخاستند و به سمت دکتر رفتند. خم شدند و به زور دست پزشک را بوسیدند! (این حاکی از این است که رهبر انقلاب از طرفی چقدر به حضرت امام علاقه داشتند که دست پزشک ایشان را که باعث شده نسبت به درمان امام کاری انجام بدهند، می بوسند و از طرف دیگر نشان از تواضع و فروتنی و اخلاق ایشان است.) بعد از این ماجرا بود که پزشکان زیادی دعوت شدند. حتی در یک نوبت چند دکتر از خارج از کشور آوردند. امام حدود یک ماه تحت نظر کامل بودند. بعد از آن رادیو اسرائیل و رادیو امریکا اعلام کرده بودندکه امام بیمار و رو به مرگ است! اینجا بود که خود امام پیشنهاد کردند یک برنامه ملاقات عمومی برای ایشان گذاشته شود. لذا خانواده های شهدا دعوت شدند و امام در جمع آنان صحبت کردند. حتی در سخنانشان ابراز کردند که می گویند فلانی مریض است و...» مجتبی شایسته نیا منبع: خاطرات حاج حسین سلیمانی از محافظان حضرت امام، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، صص 59 و 60 و 92 |
|
| سه خاطره از رضاشاه/ سه چیز را خیلی دوست میداشت: تریاک، پول و قدرت |
| ساعت ٥:٠٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۸ کلمات کلیدی: خاطرات ، رضا شاه |
|
خاطراتی از رضا خان پهلوی به نقل از کتاب خاندان پهلوی به روایت اسنادجلد اول: رضاشاه
1 سپس پیاده شد و به آجودانش گفت او را کاوش کنید. همانطور که پیرمرد مشغول جان کندن بود او را تفتیش کردند و جز مکتوبی که به زمین افتاده بود چیزی نیافتند که در آن دادخواهی از رفتار امنیه کرده بود اما رضاشاه بدون اینکه متأثر شود سوار شد و به راه افتاد. 2 وزیر دربار نیز پشت سر او به ساحل جست و هر دو با هم سوار اتومبیل شده و به وصال تریاک رفتند. 3 شاه در منزل حاج کاظم کوزهکنانی که از تجار درجه یک و ثروتش زبانزد عام و خاص بود وارد شد... چند روزی از توقف شاه به مشهد گذشت، تا آنکه یک روز با همراهان خود که «کوزه کنانی» هم در ردیف آنها بود در باغ منزل شروع به گردش کردند و رضاشاه که از طرز ساختمان آنجا خوشش آمده بود گفت: «حاجی عمارت قشنگی داری، واقعاً من خوشم آمد!» البته غرض از این تمجید این بود که «کوزه کنانی» فوراً بگوید: «اعلیحضرتا قابلی ندارد پیشکش میکنم!» ولی حاجی کاظم در پاسخ شاه میگوید: «قربان، جاننثار خیلی زحمت کشیده، تا مورد نظر همایونی واقع شده است»! چند دقیقه بعد کوزهکنانی درصدد برآمد تا کدورتی را که شاه در دل گرفته بود رفع کند، و برای این کار بهتر از موضوع کارخانه سیگار چیزی به خاطرش نرسید، بدین جهت گفت: «اعلیحضرتاف جان نثار اقدام به وارد کردن کارخانجات سیگار کرده و اکنون روزی هزار نفر در آن کار میکنند» حاجکاظم طوری این موضوع را گفت و وانمود کرد که از این کارخانه غرض خدمت به میهن است و میخواست از این راه مورد لطف شاه واقع شود! رضا خان که از کوزهکنانی سرقضیه منزل دلخوشی نداشت گفت: «چرا هزار نفر را بدون جهت به کار بیهودهای واداشتهای؟! ترا به کارخانه وارد کردن چه!» حاج کاظم را ترس زیادی فراگرفت و تا آخرین لحظه توقف شاه، خویشتن را پنهان کرد. دو روز بعد رضاشاه به تهران آمد و دستور تهیه کارخانه دخانیات را صادر کرد و سیگار و توتون منحصر به دولت شد. او در اولین وهله دستور بستن کارخانه کوزهکنانی را داد تا انتقام خود را از مردی که از خواهش او سرپیچی کرده است بگیرد.... |
|
| ماجرای امام موسی صدر و مغازه مشروب فروشی |
| ساعت ۸:٤٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٦ کلمات کلیدی: امام موسی صدر ، خاطرات |
|
در یکی از خیابانهای لبنان میرفتیم که باران شدیدی در گرفت. برای در امان ماندن از باران به زیر چادر مغازه ای رفته و از آن جا به داخل مغازه رفتیم. شاهد صحنه ای جالب شدیم، در یک طرف مغازه بطری های الکل و مشروب کنار هم چیده شده و در طرف دیگر عکس حضرت علی (ع) نصب بود!... بولتن نیوز: آیت الله سید موسی صدر در 14 خرداد 1307 در شهر قم متولد شد و در همان شهر دروس ابتدایی و متوسطه را گذراند. سید موسی در قم و نجف از محضر علمای بزرگی همچون مرحوم آیت الله بروجردی، امام خمینی، علامه طباطبایی، سید ابوالقاسم خویی، سید محسن حکیم و سید احمد خوانساری درس طلبگی آموخت. تحصیلات عالی خود را در دانشگاه تهران و در مقطع کارشناسی رشته اقتصاد به پایان رساند. او همچنین به زبانهای انگلیسی، فرانسه و عربی آشنا بود. ایشان پس از فوت مرحوم علامه آیت الله سید عبدالحسین شرفالدین(زعیم شیعیان لبنان) طبق وصیت ایشان و به دعوت قاطبه شیعیان لبنان، به همراه خانواده به لبنان مهاجرت کرد. امام موسی صدر رهبر معنوی شیعیان و موسس و رئیس مجلس اعلای شیعیان لبنان بود که برای امور رفاهی و فرهنگی مردم جنوب لبنان خیلی تلاش میکرد.او در بر انگیزاندن مردم علیه صهیونیزم نقشی موثر داشت. وی در تاریخ سوم شهریور ماه سال 1357 به لیبی سفر کرد و پس از سفر به لیبی در حالی که قصد عزیمت به ایتالیا را داشت، به همراه دو یارش، شیخ محمد یعقوب و عباس بدرالدین مفقود شدند. خانم مرضیه حدیدچی ضمن ذکر خاطرهای از امام موسی صدر عمق دید و شناخت ایشان از جامعه لبنان را اینگونه وصف میکند: روزی با برادری در یکی از خیابانهای لبنان میرفتیم که باران شدیدی در گرفت. برای در امان ماندن از باران به زیر چادر (سایه بان) مغازه ای رفته و از آن جا به داخل مغازه رفتیم. شاهد صحنه ای جالب شدیم، در یک طرف مغازه بطریهای الکل و مشروب کنار هم چیده شده و در طرف دیگر عکس حضرت علی (ع) نصب بود!! گفتم: «این دیگر چه وضعی است که در یک طرف مشروب و در طرف دیگر عکس حضرت علی (ع) است؟!» مغازه دار گفت: «من الحمدلله شیعه هستم! و این کارم(مشروب فروشی) به خاطر ارتزاق و تامین معاش خانواده است و خودم استفاده نمیکنم!» از آنچه در آن مغازه دیدم و شنیدم خیلی متاثر شدم. روزی به امام موسی صدر گفتم: «چرا شما برای این موضوع فکری نمی کنید؛ در جنوب لبنان که همه شیعه و مسلمانند و به مسجد میروند و نماز میخوانند، چرا مسلمانان به شغلهای حرام مشغولند. من خود شیعه ای را دیدم که در مغازه مشروب فروشی اش عکس علی (ع) را نصب کرده بود و می دانم در بیشتر خانه هایشان نرد و قمار بازی میکنند.» امام موسی صدر پاسخ قابل تاملی داد: «باید آرام آرام پیش رفت. ما تا الآن که روی اینها کار کرده ایم توانسته ایم به ایشان بفهمانیم که مبارزه هم جزء اسلام است، در مقابل دشمن ایستادن هم جزء اسلام است، تنها ادعای خالی برای مسلمانی و شیعه بودن کافی نیست، عمل هم میخواهد. فعلا آنها را تا اینجا رسانده ایم. حالا زود است که به ایشان بگوییم زنت باید حجاب داشته باشد، فرزندانت نباید فیلم مستهجن ببینند، نباید مشروب بخورید و یا خرید و فروش کنید. پیغمبر اکرم(ص) پس از ده سال از رسالتش به اصحابش دستور مهاجرت دادند و فرمودند: «قولوا لا اله الا الله تفلحوا» و ...» درک سخنان امام موسی صدر در آن روز برایم سخت بود، ولی پس از مدتها زندگی کردن در میان این مردم، خود به درستی و صحت سخنان صدر رسیدم و دریافتم که او تا این جا چه راه سختی را پیموده است.
مجتبی شایسته نیا منبع: خاطرات مرضیه حدیدچی(دباغ)، انتشارات سوره مهر، صص120 تا |
|
| خاطرات یک تکاور از دوران دفاع مقدس |
| ساعت ۱٠:۳٧ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۱ کلمات کلیدی: جبهه وجنگ ، دفاع مقدس ، خاطرات |
|
تیپ تکاور ذوالفقار با شروع جنگ تشکیل شد و این تیپ قبل از جنگ وجود نداشت و بنا به نیاز جنگ تشکیل شد. این یگان از تجهیزت سبک بهره میگرفت ولی نیروهای آن از افرادی زبده تشکیل شده بود که از طرف ستاد ارتش مشخص شده بودند که با دادن اختیاراتی به فرمانده این تیپ شهید یعقوب علیاری ماموریت داده شد تا این واحد را در لشکر ذوالفقار راهاندازی کند و من هم افتخار داشتم در اولین گردان این تیپ حاضر باشمو پس از شهید یعقوب علیاری فرمانده تیپ به عهده من واگذار شد. امیر رحمانی که در طول جنگ با سمتهای مختلف از قبیل فرماندهی گردان 174، فرماندهی گردان یک تیپ تکاور ذوالفقار، فرمانده عملیات هوابرد، فرمانده لشکر 64 ارومیه در قالب یک نظامی در جنگ حضور داشته و در طول این مدت پنج بار مجروح شده است، اما به خاطر علاقمندی به دفاع از آب و خاک اسلامی هیچ گاه از ادامه راه منصرف نشده است. |
|
| روایت محافظ رهبرانقلاب از «کریسمس با آقا در خانه یک شهید ارمنی» |
| ساعت ۱٠:٥٥ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۳ کلمات کلیدی: مقام معظم رهبری ، خاطرات |
|
دیدار رهبر معظم انقلاب با خانواده معظم شهدا از دورانی که ایشان، اوایل جنگ نمایندة امام در وزارت دفاع بود، یعنی معاون شهید «چمران» بود، شروع شد. امام جمعه تهران که شدند این کار را شروع کردند و همچنان هم ادامه دارد. افتخارمان این است که در استان تهران، خانوادة دو شهید به بالا نداریم که آقا خانهشان نرفته باشد. تقریباً محله و خیابان اصلی در شهر تهران نداریم که ایشان نیامده باشند و بلد نباشند. تکتک این محلههای خود شما را من حداقل میدانم ما خانواده شهید سه شهید و دو شهید نداریم که ایشان نیامده باشند. |
|
| 33 خاطره از شهید چمران |
| ساعت ۱:۱٦ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱ کلمات کلیدی: شهید چمران ، عکس ، خاطرات |
|
آن وقت ها که دفتر نخست وزیری بود، من تازه شناخته بودمش . ازش حساب می بردم . یک روز رفتم خانه شان ؛ دیدم پیش بند بسته، دارد ظرف می شوید. با دخترم رفته بودم . بعد از این که ظرف هارا شست. آمد و با دخترم بازی کرد. با همان پیش بند. جهان نیوز- ۱) نشسته بود زار زار گریه می کرد. همه جمع شده بودند دورمان. چه می دانستم این جوری می کند ؟ می گویم « مصطفی طوریش نیس. من ریاضی رد شدم . برای من ناراحته .» کی باور می کند؟ |
|
| خاطرات خواندنی آیت الله مصباح از آیت الله بهجت |
| ساعت ۱٢:۳۸ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱ کلمات کلیدی: آیت الله مصباح یزدی ، آیت الله بهجت ، خاطرات |
|
آیت الله بهجت روی بعد فرهنگی مبارزه تاکید داشت / امام فرمودند برای اخلاق حوزه بروید سراغ بهجت
سالها مجاهده عملی با نفس در کنار شاگردی مرحوم قاضی به عنوان یکی از اسطورههای عمل و اخلاق در تاریخ علمای شیعه از آیت الله بهجت اسطورهای دیگر در عمل، اخلاق و عبودیت ساخت که سالهای سال در ذهن مشتاقان سلوک الی الله ماندگار خواهد ماند.پس از ارتحال آیت الله بهجت شاید هر که هر چه در چنته داشت از خاطرات گرفته تا عکسها و نقل قولهای آن عارف واصل عرضه کرد تا شاید ره توشهای باشد برای خیل مشتاقان بهجت که بخشی از آنها در تشییع پیکرش به میلیونی ظاهر شدند.
اما نقل خاطرات رهیافتگان عملی به محضر بهجت، و آنها که برای سالهای سال سر و سرّی با او داشتهاند، حدیثی دیگر است. یارانی که بعد از او وجهه همت خود را در ادامه طریقت عملی بهجت گذاشتهاند.
آیت الله مصباح یزدی را اگر نزدیکترین یار آیت الله بهجت ندانیم، از جمع نزدیکترین یاران او نمیتوانیم قلم بزنیم. به مناسبت فرارسیدن دومین سالگرد ارتحال آن عارف واصل،روزنامه کیهان، گفت وگویی را با آیت الله محمدتقی مصباح یزدی درباره مقام و منزلت آن عارف واصل و خاطراتشان از دوران تلمذ در محضر ایشان، منتشر کرده است.
متن این گفت وگو بدین شرح است:
اجازه بدهید سؤال را از اینجا مطرح کنیم که اولین باری که نام مبارک حضرت آیت الله بهجت (قدس سره) به گوش مبارکتان خورد و اولین باری که آن چهره ملکوتی را شما نگاه کردید و دیدید به یاد دارید چه سالی بود، چه تاریخی بود ،در چه مکانی بود؟ اگر از این زاویه وارد زندگی این مرد ملکوتی بشوید خیلی ممنون می شویم.
بنده در سال 1332 در مدرسه حجتیه حجره ای داشتم و مرحوم آیت الله بهجت (رضوان الله علیه) مجاور مدرسه حجتیه منزلی داشتند و بطور طبیعی هر روز چند مرتبه ایشان را ما در رفت و آمد زیارت می کردیم، مخصوصاً صبح ها که مشرّف می شدند حرم، گاهی ما هم توفیق داشتیم در بین راه، برگشتن و در حرم زیارت می کردیم یک قیافه نورانی ملکوتی و یک احساس هم علاقه قلبی و هم احساس کوچکی در مقابل عظمت آن روحی که در آن بدن تجلّی داشت داشتیم منتها مبهم، هم به یک سلام و علیکی که در بین راه می کردیم و اظهار ارادت و ایشان هم یک بزرگواری می فرمود.
بعدها از دوستان درباره ایشان چیزهایی شنیدیم که هم از لحاظ علمی و هم از لحاظ مسائل معنوی و اخلاقی ایشان امتیازات زیادی دارند و ما هم به طور اجمال به گوشمان می خورد گاهی و تا اینکه این شنیده ها هم باعث این شد که بیشتر علاقه مند بشویم که به نحوی از حضور ایشان استفاده کنیم اگر لایق باشیم.
بعدش یکی دو سال بعد بود همان منزل ایشان منتقل شد به گذر عابدین، اینجا یک منزلی اجاره کرده بودند دو تا اتاقی داشت و آقا زاده هایشان هم هنوز کوچک بودند، بله جالب بود که یک اتاق نسبتاً بزرگی بود وسطش پرده ای کشیده بودند، ما که گاهی اجازه می گرفتیم برویم خدمتشان شرفیاب بشویم ما یک طرف پرده می نشستیم آن طرف پرده خودشان و خانواده شان، یعنی در واقع یک اتاق بود که ایشان در آن زندگی می کردند ،هم اتاق زندگی شان با همسر و بچه هایشان بود و یک طرفش هم اتاق پذیرایی شان بود. از آن دوران چیزی که من بخصوص توجهم را جلب می کرد یعنی سؤالی برایم ایجاد می کرد و جوابش را بلد نبودم ایشان خیلی ذکر یا ستّار زیاد می گفتند و این سؤال برای من بود که آخر این همه اسماء الهی چطور ایشان این اسم را زیاد به کار می برد.
بعدها یک جوابی حدس زدم ولی هیچ وقت نه جرأت می کردم و نه ابهت ایشان اجازه می داد مثلاً غیر از موقع درس کم اتفاق می افتاد ما جرأت به خودمان بدهیم که چیزی سؤال کنیم. بعدها همچنین به ذهنم آمد یک قرائنی هم بود که ایشان از اینکه اطلاع داشته باشند از اطراف و محیط و اینها خسته می شوند، چون چیزهایی را می دیدند که ماها نمی دیدیم، چیزهایی را می شنیدند که ماها نمی شنیدیم و برای اینکه هم این ارتباطات قطع بشود و کمتر توجه به اینها جلب بشود یا ستّار می گفتند که خدای متعال اینها را پرده ای بیندازد و نبینند.
یک چنین جوابی بعدها برای این سؤال پیدا کردیم ولی هیچ وقت من نپرسیدم و سال ها همین حالت محفوظ بود یعنی ذکر یا ستّار را ایشان زیاد می گفتند. معمولاً ایشان روزهای تعطیلی یک ساعتی را اجازه می فرمودند روزهای پنجشنبه غالباً می رفتیم آنجا می نشستیم و ایشان هرچه صلاح می دانستند می گفتند، غالباً هم یا یک حدیثی می خواندند یا یک داستانی نقل می کردند، داستانی که نکته آموزنده ای داشته باشد به اندازه فهم ما بچه گانه، بیشتر از این ما لیاقت نداشتیم، قصه ای می گفتند داستانی از یک استادی یا عالمی، تا اینکه علاقه مند شدیم از معلومات فقهی ایشان هم استفاده کنیم ،چند نفر بودیم از دوستان که غالباً یک نوع عطش معنوی در ما مشترک بود.
خدمت ایشان رسیدیم و درخواست کردیم که درس فقهی شروع بفرمایند و ما استفاده کنیم، ایشان هم بزرگواری فرمودند و قبول کردند و در یکی از حجرات مدرسه فیضیه این درس را ما شروع کردیم و بعد از درس مرحوم آیت الله بروجردی(رض)که ایشان مقیّد بودند همیشه درس ایشان شرکت کنند بعد از درس تشریف می بردند مدرسه فیضیه و ما هم چند نفری بودیم آنجا در خدمتشان کتاب طهارت را شروع کردیم.
گاهی اتفاق می افتاد که صاحب حجره نبود حالا مسافرتی رفته بود یا بیماریی چیزی داشت ،ایشان در یکی از صفّه های حجره همان جا کنار مدرسه می نشستند و ما هم روی زمین دور ایشان می نشستیم و درس خارج فقه به این صورت برگزار می شد.
شما که در درس فقه این مرد ملکوتی بودید به نظرتان آیا بعد عرفانی ایشان بعد فقهی ایشان را تحت الشعاع قرار نداده بود؟ اگر نظر خاصی در رابطه با درس فقه ایشان دارید بفرمایید.
من باید عرض بکنم که ایشان احتراز داشتند از اینکه به عنوان غیر از فقاهت اصلاً شناخته بشوند و در مسائل علمی عرفانی و بحثهای نظری و اینها که هیچ اصلاً اظهاری نمی کردند. مطلبی هم که دلالت داشته باشد بر اینکه خود ایشان یک کمال معنوی دارند چیزی می دانند کشف می کنند از گذشته از حال از آینده، جدّاً خودداری می کردند و کتمان می کردند. آن سال هایی که آن وقت ها ما خدمتشان می رسیدیم کاملاً محسوس بود که ایشان سعی دارند هیچ امر غیر عادی که از همه علما انتظار می رود از ایشان انتظار نرود و ایشان به عنوان دیگری شناخته نشوند.
هیچ امری که دلالت داشته باشد بر یک جهت غیرعادی برای ایشان، ابراز نمی کردند، خیلی اشارات بعیدی از کلام هایشان می شد استفاده کرد. یک چیزهایی ما خودمان حدس می زدیم اما هیچ ابرازی از طرف خود ایشان نمی شد.
مطالبی هم اگر احیاناً به عنوان مطالب اخلاقی می فرمودند خیلی مطالبی بود که ظاهرش مثلاً یک آیه ای می خواندند، روایتی یا حدیثی یا داستانی نقل می کردند در همین حدّ، بعد طوری برخورد می کردند با ما که اصلاً ما جرأت نمی کردیم، حالا شاید هم از بی لیاقتی بنده بود مثلاً یک سؤال به قول شما عرفانی از ایشان بکنیم و اگر هم اتفاقاً یک وقتی فرصتی می شد یک چیزی عرض می کردیم ایشان یک جوری جواب می دادند که کأنّه یک کلیاتی بیان می کردند تا معلوم نشود که با خود ایشان ارتباط دارد، ولی ما درباره چیزهایی که شنیده بودیم از دوستانی که در نجف داشتند و بزرگان دیگر، قلباً می دانستیم که ایشان مقاماتی دارند اما از خود ایشان هیچ چیزی شاهد نداشتیم و این جریان بود تا این سال های اخیر یک چیزهایی از ایشان ظاهر شد گویا مأموریتی داشتند که اظهار کنند والا در آن سال های قبلی که مربوط به بیش از پنجاه سال قبل است هیچ اظهاری نمی کردند و ابا داشتند از اینکه عنوان دیگری غیر از فقیه به ایشان اطلاق بشود.
بله این جریان ادامه داشت تا ما یک درس فقهی شروعی کردیم و عرض کردم کتاب طهارت را ما در طول چند سال خدمت ایشان خواندیم، یک تحولاتی بعدها در زندگی شان پیدا شد و از آن خانه منتقل شدند به یک خانه ای در طرف های خیابان آذر و بازار آنجا و بعد از آن ایشان دعوت شدند برای ... بعد منزلشان همین منزلی که تا اواخر بودند اینجا را خریدند و منزل خیلی کوچک و محقّری بود و ما درسمان را در این منزل برگزار کردیم یعنی خود ایشان اجازه فرمودند و برای درس می رفتیم منزلشان.
همچنین اجازه می گرفتیم برای نماز مغرب و عشاء و ما در همان جا می ماندیم و به ایشان اقتدا می کردیم. بعدها فرمودند که شاید عین عبارتشان یادم نیست اشاره ای کردند که یک مسجدی اینجا بناست مثلاً ما در آن نماز بخوانیم و دیگر در منزل نیایید. معنی اش این بود که ایشان امامت مسجد فاطمیه را قبول فرمودند بعد از فوت مرحوم آقاشیخ عبدالنبی اراکی(رض) ودیگر تقریباً برنامه ثابتی شد که درس ما در منزلشان بود و برای نماز هم می رفتیم مسجد فاطمیه.
چند سال پیش در یکی از فرمایشاتتان فرموده بودید که آن روزها در بین درس حضرت آیت الله بهجت به بعضی از حکایات یا بعضی از مطالبی در خصوص امامت اشاره ای داشتند که ما امروز فهمیدیم که چگونه به درد می خورد، به نظر حضرتعالی در این وضعیتی که چند سال شاید دو دهه ما درگیرش بودیم حضرتعالی بعنوان طلایه دار این حرکت حرکت می کردید نقش آن نکاتی را که ایشان در آن مقطع مطرح می کردند چگونه می بینید ؟
ما پیش از درس مقیّد بودیم زودتر برویم پیش از وقت درس بلکه از ارشادات معنوی ایشان به یک نحوی استفاده کنیم، ایشان هم تشریف می آوردند پیش از وقت درس، گاهی یکی دو نفر بودیم که پیش از درس و به طور متفرّق مطالبی همان طور که عرض کردم گاهی حدیثی می خواندند گاهی داستانی نقل می کردند از اساتید و بزرگان دیگران، ابتدا ما فکر می کردیم انتخاب این حدیث یا داستان اتفاقی است.
بعدها با دوستان صحبت کردیم گفتیم که بیان این حدیث ها و یا داستان ها مثل اینکه جهت دار است، آن دوست ما گفت که اتفاقاً من حس می کنم که ایشان وقتی یک مطلبی را نقل می کنند مثل اینکه من را مخاطب قرار می دهند، به جهتی مربوط به من دارند می گویند منتها به زبان یک حدیث یا داستان، فرض کنید من اگر یک لغزشی کردم و کس دیگری هم نمی داند حالا در خانه مربوط به خانواده ام و یا مربوط به دیگری ایشان یک داستانی نقل می کردند یا حدیثی می گفتند که تنبیهی بر آن جهت و اشاره ای داشت مثلاً یک چنین اشتباهی کردید شما کار بدی کردید مثلاً و راهنمایی بود که چه کار کنید.
این زیاد اتفاق می افتاد که وقتی داستان نقل می کردند یک نگاه خاصی هم به طرف می کردند، بعدها دیگر کم کم ما باور کردیم که اینها جهت دار است همین جوری و به طوراتفاقی چیزی نقل نمی کنند. از جمله گاهی مطالبی را می فرمودند که ناظر به جهات اجتماعی و سیاسی و اینها بود و آن وقت ها هم مصادف شده بود با اوایل جریان نهضت روحانیت و حمله کماندوهای شاه به مدرسه فیضیه و گاهی مطالبی می فرمودند ارتباط پیدا می کرد با این مسائل و گاهی هم همین طوری که شما اشاره فرمودید به مسائل ولایت و خلافت امیرالمؤمنین (ع)و مسائل شیعه و یک سری مطالبی را بیان می فرمودند.
من خودم گاهی تعجب می کردم که آقا مثلاً ما که سنّی نیستیم که این مطالب را برای ما بیان می کنید، کسی درباره آن شک ندارد ، ته دلم این جور می گفت و نمی فهمیدم سرّ اینکه ایشان این قدرروی این مطالب تکیه می کنند چیست. بعدها در این دهه های اخیر کاربرد آن فرمایشات ایشان برایمان روشن شد، مثلاً گاهی می فرمودند که خوب است اگر یک وقت با برادران اهل تسنّن ارتباط پیدا کردید این جوری بحث کنید، یادم هست (حالا این مطلب شاید بیش از چهل سال قبل است) ما درس فقه نزد ایشان می خواندیم ،بحث طهارت که تمام شد مکاسب و خیارات را هم ما خدمت ایشان خواندیم، می فرمودند که شما وقتی با اهل تسنّن مواجه شدید نیایید بحث خلافت امیرالمؤمنین را مطرح کنید، بحث را از اینجا شروع کنید بگویید که همه اهل تسنّن در مسائل فقهی به چهار نفر مراجعه می کنند ابوحنیفه و شافعی و مالک و ابن حنبل واینها یا مستقیماً شاگرد امام صادق(ع) بودند مثل ابوحنیفه و یا مع الواسطه شاگرد بودند و هر کدامشان درباره امام صادق(ع) بیانات جالبی دارند درباره اعتراف به فقاهت و اعلمیت ایشان و مارأیت أفقه من جعفر بن محمد و از این جور تعبیرها. شماها می گویید از این شاگردهای امام صادق(ع) تقلید می کنید. در واقع، وقتی از این شاگردها تقلید جایز باشد از استادی که خود این شاگردها به فضل او اعتراف کردند تقلید نمی شود کرد؟! این چه منطقی است، ما از استاد اینها داریم تقلید می کنیم ما شیعه ها کارمان این است که از امام صادق(ع) تقلید می کنیم، شما از ابوحنیفه تقلید می کنید از شافعی، بسیار خوب چرا اجازه نمی دهید ما از امام صادق(ع) تقلید کنیم .آنها که همه شان اعتراف دارند که امام صادق(ع) افقه بوده و هیچ کسی نمی تواند این را رد بکند این منشأ این می شود که آنهایی که اهل انصاف باشند و واقعاً غرضی در کارشان نباشد تصدیق کنند که بله می شود این کار را کرد کمااینکه شیخ شلتوت این کار را کرد و عمل به فقه شیعه را جایز دانست بلکه بعضی قوانین مصر در آن زمان بر اساس فقه شیعه تنظیم شد مثل مسأله طلاق، اهل تسنّن سه طلاقه در یک مجلس جایز می دانند آنها بر طبق قانون شیعه آمدند طلاق را گفتند باید در سه مجلس انجام بگیرد .
فرمودند از این منطق وارد بشوید که ما شیعیان از استاد این امام های شما تقلید می کنیم تا آنها منطقاً هیچ دلیلی بر ردّ مذهب ما نداشته باشند ناچار باشند بپذیرند که کار صحیحی می کنید ، وقتی این کار صحیح شد و مذهب شیعه به عنوان یک مذهب رسمی شناخته شد آن وقت مطالعه کتابهای ما برای آنها آزاد می شود ، اگر این کار بشود بسیار ما پیشرفت می کنیم و الان مانعی که هست و آن این است که کتاب های ما را مطالعه نمی کنند،وقتی این کتاب ها مطالعه شد کم کم به حقانیت مذهب ما پی می برند و اقلاً این دشمنی ها دیگر برداشته می شود، خلاصه ایشان پیش از درس گاهی از این جور مطالب می فرمود، امروز ملاحظه می فرمایید بعد از پنجاه سال که از این جریان گذشته ، من هنوز راهی بهتر از این برای ارتباط با اهل تسنن پیدا نکردم، این یک کار خیلی ساده ای است، هر راه دیگری آدم وارد بشود دست انداز دارد، حبّ و بغض ها و بدبینی ها تحریک می شود امادر این راه نه ، راه خیلی ساده ای و هیچ عکس العمل بدی ندارد هیچ تنشی ایجاد نمی کند و باعث ارتباط بیشتر و تدریجاً راهی می شود برای اثبات حقانیت مذهب شیعه، این یکی از راهکارهای کلّی بود که ما از ایشان یاد گرفتیم ولی همچنان این سؤال برایمان باقی بود که ایشان گاهی دلیل می آوردند که واقعاً حق با علی بوده و چند تا از این داستانها مثلاً از شرح ابن ابی الحدید و نهج البلاغه نقل می کردند که در کتابهای خود آنها است جاهای دیگر هست، ما می گفتیم آخر ما که شکی نداریم برای چه اینها را برای ما بیان می کنند؟!
اماحالا متوجه می شویم که ایشان پیش بینی می کرد که یک روزی این مسائل مورد نیاز خواهد شد و کسانی در ایران تشکیک می کنند فرض کنید من کنت مولاه فهذا علی مولاه، فکر می کرد این معنایش مولا یعنی دوست او هستند، ایشان آن وقت نقل می کرد که این معنا ندارد که در یک چنین حادثه ای پیامبر(ص)، علی(ع) را بلند کند وبگوید من دوست او هستم، این همه تشریفات و مقدمات و چیزی که در غدیر اتفاق افتاد فقط برای این بود که پیغمبر(ص) بفرمایند او را دوست دارم شما هم دوستش داشته باشید به عنوان یک امر عادی؟ حالا ما می فهمیم که اینها مورد حاجت هست و ایشان پنجاه سال پیشتر کأنّه امروز را می دید و به ما توجه می داد که روی اینها کار بکنیم.
مستحضر هستید آن سلسله نورانی که از مرحوم جودا شروع می شود و ملاحسین قلی همدانی و سیداحمد کربلایی و قبلش هم شیخ علی شوشتری گرچه یک عرفان منزوی مطرح می شود اما وقتی در عمقش نگاه می کنیم می بینیم که یک عرفان ستیز و یک تقوای ستیز هم در آن هست کما اینکه در همان دستورالعمل ملاحسین قلی همدانی ایشان فریاد از تسلط کفّار بر بلاد و حاکمیت دهریون ومادیون دارندو همان نکاتی که الان حضرتعالی به آن اشاره فرمودید تا شاگردانی مانند سیدعبدالحسین لاری و بافقی که از مکتب سیداحمد کربلایی برمی خیزند، این سلسله نورانی خودشان در مقاطع حساس وارد عرصه سیاست شدند حتی در دستورالعمل های اخلاقی شان بیان کردند، یک جا جمله ای از حضرتعالی هست و بسیار جمله زیبایی است و دوست داریم این را بشکافیم که چگونه از نظر این مکتبی که علامه طباطبایی و بعد آقای بهجت ادامه دهنده همان هستند حضرتعالی فرمودید که بزرگترین مشوّق بنده لااقل در پرداختن به مسائل سیاسی و اجتماعی ایشان بودند، دوست داشتیم در این خصوص بیشتر توضیح دهید.
همان طور که اشاره کردم در موقعی که نهضت حضرت امام(س) و نهضت روحانیت شروع شد و داستان مدرسه فیضیه و حمله کماندوها به مدرسه فیضیه در حضور مرحوم آیت الله العظمی گلپایگانی(رض) طلبه ها مورد هجمه واقع شدند بعضی ها را از بالای پشت بام مدرسه فیضیه پرت کردند در رودخانه در مدرسه، مرحوم آقای بهجت ضمن اظهار حساسیت و تأسف نسبت به این مسائل اصرار می کردند که سعی کنید این حوادث را ضبط کنید بنویسید و ممکن است اینها چندی بگذرد فراموش بشود یا تحریف بشود و مؤکداً اصرار می کردند که نگذارید اینها فراموش بشود و خود ایشان هم در مقام محکوم کردن اینجور کارها و زشتی و عظمت گناه و فجایعی که انجام می گرفت به صورت های مختلف یک نوع مسئولیتی برای خودشان می دانستند که اینها را زنده نگه دارند.همین که ایشان اصرار می کردند به هر حال ما هم روی علاقه ای که داشتیم و می دانستیم ایشان بی جهت به یک چیزی تأکید نمی کنند از همان وقت ها به فکر این افتادیم که این مسائل را دنبال کنیم چون بالاخره وقتی آدم بخواهد قضایایی را ثبت بکند و یادداشت بکند، باید اطلاعات دقیق داشته باشد، ناچار باید حضور داشته باشد بپرسد تحقیق کند تا دقیقاً ثابت بشود یعنی واقعیت آن طور که هست ثبت بشود و جلوگیری بشود از تحریف ها.
روز به روز وقتی جریانات مبارزات داغ تر می شد و مزاحمتی که برای روحانیون و منبری ها و زندان و تبعید و اینها پیش می آمد به این مناسبت ها ایشان هم اشاراتی می فرمودند یا اشاره ای که مثلاً چه باید کرد ، گاهی حرفهای خیلی ساده ایشان می توانست فتح بابی باشد برای یک نوع فعالیت و بعضی از دوستانی که در درس ایشان شرکت می کردند بخاطر همین تأکیدات ایشان رفتند سراغ فعالیت های اجتماعی و سیاسی، بخصوص در بخش کارهای تبلیغاتی و فرهنگی، یعنی مبارزاتی که از آن زمان شروع شد به رهبری حضرت امام(س) و سایر مراجع یک بعدش ضعیف بود و آن بعد تبلیغاتی و فرهنگی اش بود و اتفاقاً ایشان روی این بعد از مبارزات تکیه می کردند، ما را سوق می دادند به اینکه این جهتش را جبران کنید تقویت کنید و همین باعث شد که ما در این فعالیت ها در حدّ توان و بضاعت خودمان شرکت کنیم و بخصوص به بعد تبلیغاتی و فرهنگی اش اهمیت بدهیم.
اینکه من عرض کردم محرّک من در شروع این فعالیت ها همین جهت بود که ایشان تأکید می کردند برای تقویت بعد فرهنگی و تبلیغاتی مبارزه، ما هم روی حسن ظنّی که به فرمایشات ایشان داشتیم این را یک وظیفه مؤکدی برای خودمان می دانستیم و در حدّی که ازعهده ما برمی آمد دنبال می کردیم.
حضرتعالی که در مجلس خبرگان تشریف داشتید نقل است که یک مرتبه حضرت امام(س) مجلس خبرگان را به حضور در درس اخلاق آیت الله بهجت دعوت کردند. اگر خاطره ای در این خصوص دارید بفرمایید.
آنچه من نظرم هست این است که مرحوم آیه الله مشکینی(رض) که رئیس مجلس خبرگان بودند نقل می فرمودند که ما خدمت حضرت امام(س) شاید هم گفتند بارها برای مسائل اخلاقی و اینها مطرح کردیم و گفتیم به کی مراجعه کنیم در این گونه مسائل و ایشان می فرمودند به آقای بهجت مراجعه کنید، عرض می کردیم ایشان نمی پذیرند اباء دارند از اینکه مثلاً به این عنوان شناخته بشوند و مطرح بشوند و اینها، امام(س) می فرمودند که باز می فرمودند به ایشان مراجعه کنید اصرار کنید.
مرحوم امام(س) کس دیگری را به این عنوان معرفی نکردند. بنده هم از مرحوم آقا مصطفی(ره)شنیدم که می گفتند که حضرت امام(س) نظر خاصی به آقای بهجت دارند و گاهی برای بعضی حاجات و مشکلاتشان به ایشان ارجاع می دادند، حالا نمی دانم ذکر این مطلب چه اندازه بجاست: جناب آقای مسعودی که تولیت آستانه حضرت معصومه(س) را داشتند ایشان بخاطر اینکه اهل خمین بودند و به منزل امام(س)، زیاد رفت وآمد داشتند نقل می کردند که بارها اتفاق افتاد مشکلی برای امام(س) پیش آمد یا بیماری سختی مثلاً بستگانشان داشتند، ایشان مرا می فرستادند پیش آقای بهجت که برو ببین آقای بهجت چه می گویند و مکرّر اتفاق افتاد که ایشان می فرمودند بروید قربانی کنید گاهی یکی گاهی دو تا گوسفند قربانی کنید و من بلافاصله به دستور آقای بهجت و با پیشنهاد حضرت امام(س) می آمدم پیش فلان قصابی و گوسفند می گرفتم.
مرحوم آقامصطفی راجع به مقامات معنوی ایشان نقل می کردند، بنده هم بلاواسطه از خود آقا مصطفی شنیدم که می فرمودند امام(س) معتقدند آقای بهجت خیلی مقامات عالیه معنوی دارند و حتی در ذهنم هست که این تعبیر را کردند که ایشان موت اختیاری دارد، این را مرحوم آقامصطفی از امام(س) درباره آقای بهجت نقل می کرد. همچنین این داستان را افراد موثقی نقل کردند. حالا یادم نیست آقامصطفی نقل کردند یا کس دیگری که یک وقتی امام(س) متوجه شده بودند که آقای بهجت از لحاظ مسائل مادّی در تنگنا هستند، آن موقع مرحوم امام(س) با مرحوم آقای بروجردی رابطه خیلی نزدیکی داشتند؛ مرحوم آقای بروجردی تازه به قم تشریف آورده بودند و حضرت امام(س) یکی از عناصر اصلی در تثبیت مرجعیت ایشان و اقامت ایشان در قم بودند.
ایشان از آقای بروجردی یک هدیه ای را برای آقای بهجت گرفته بودند. وقتی آورده بودند، آقای بهجت قبول نکردند و ایشان هم خیلی نگران شده بودند که حالا من از آقای بروجردی به عنوان اجبار کمک گرفتم بروم پس بدهم زشت است سوء تفاهم می شود چه کارش بکنم.
بالاخره یک راهی به نظرشان رسیده بود که ایشان از مال خودشان به آقای بهجت تقدیم کنند و آن را خودشان بردارند آن را که از آقای بروجردی گرفته بودند، حالا من نمی دانم به چه صورتی این راه را انتخاب کرده بودند، بالاخره آقای بهجت هدیه از شخص امام(س) را از مال شخصی شان قبول کرده بودند اما اینکه از وجوهات بود و از مرحوم آقای بروجردی گرفته بودند ایشان این را نپذیرفتند، این نقلی است از آن وقت.
اشاره ای فرمودید به اینکه کرامت واقعی مرحوم آیت الله بهجت در حقیقت همان منظومه فکری و نظام فکری بود که بر اساس آن، رسالت و تکلیف خودش را تعریف کرده بود، اگر بخواهیم این را برای نسل کنونی باز کنیم و یا تدوین کنیم باید روی چه مؤلفه هایی انگشت بگذاریم در زندگی این بزرگمرد، چون حضرتعالی آن بعد کتوم بودن ایشان را مطرح کردید و فرمودید که اصلاً به غیر از این چند سال اخیر ایشان روی این مسأله مطرح نشده بود، کدام یک از ویژگیهای ایشان را ما باید در بین نسل جوان تبلیغ کنیم و خود ما هم روی آن تأسی کنیم؟
بنده خیال می کنم چیزی که در زندگی ایشان کاملاً بیّن بود و هر کس اندکی با ایشان معاشرت پیدا می کرد یا از فرمایشات ایشان استفاده می کرد متوجه می شد این بود که ایشان تمام سخنانشان و رفتارشان روی یک محور متمرکز بود وآن اینکه تقرب به خدای متعال یا کمال حقیقی برای انسان جز در سایه اطاعت خدا و عمل به دستورات شریعت حاصل نمی شود.
تکیه کلام ایشان انجام واجبات و ترک محرمات بود. هرکه از ایشان می پرسید چه باید بکنیم چه دستور اخلاقی شما توصیه می کنید محورش همین بود انجام واجبات ترک محرمات، تکیه کلام ایشان در تمام مدتی که ما خدمت ایشان
می رسیدیم و گاهی صحبت از مسائل اخلاقی و معنوی می شد، مسلّمات شریعت بود، این مطلب را بارها تکیه می کردند که اگر ما آنچه از شریعت می دانیم عمل کنیم خدا آنچه لازم باشد به ما خواهد فهماند، لزومی ندارد که بگردیم دنبال یک چیزهایی که خیلی مجهول هست و یک اسراری هست کسانی می دانند هیچ کس نمی داند، می فرمودند هرچه در شریعت بیشتر روی آن تأکید شده، آیات قرآن و روایات ،بیشتر به آن تأکید کرده دلیل آن است که آن راه ،راه تقرب به خداو مهمتر و مؤثرتر است.
ما برای اهمیت رفتارهایمان باید ببینیم خدا و پیغمبر به چه مطلبی بیشتر اهمیت دادند، این باورکردنی نیست که یک راهی برای تقرب به خدا باشد و آن را خدا اختصاص داده باشد به یک اشخاص خاصی بصورت یک سرّی نزد یک کسی باشد خدای متعال از همه بیشتر علاقه دارد که مردم به او نزدیک بشوند، اصل دستگاه نبوت و انبیاء و ائمه را برای این قرار داده که هرچه بیشتر مردم او را بشناسند و به او نزدیک بشوند به او راه پیدا کنند، آن وقت چطور ممکن است آنکه مهمترین راه است آن را مخفی کند از مردم، این معقول نیست.
حتماً آن چیزهایی که در شرع بیشتر به آن اهمیت داده شده آنها مقرّبیتش بیشتر است، آن چیزهایی که بیشتر نهی شده و تأکید شده معلوم می شود که آنها خیلی انسان را از خدا دور می کند تکیه کلام ایشان اینها بود، اما در بین مقوله های دینی و عبادی چیزهایی که ایشان خیلی به آنها اهمیت می دادند اصل نماز و توسل به اولیاء خدا مخصوصاً توسل به سیدالشهداء(ع) و وجود مقدس ولی عصر ارواحنا فداه اینها را بصورت های مختلف تأکید می کردند.
اما اینکه یک رمز و راز خاصی باشد و ب صورت سرّی باید به یک کسی بیان کرد، ایشان نه تنها چنین کاری نمی کردند که نفی می کردند، به هر صورت استدلال می کردند که چنین چیزی نیست و این برای این است که ما دنبال این می گردیم که برای نزدیک شدن به خدا یک راه کوتاه میانبری پیدا کنیم که با خواسته هایمان بسازد، دلمان می خواهد دلخواه خودمان عمل کنیم یک ذکری هم بگوییم که این ما را به خدا نزدیک کند، این مال تنبلی ماست والا راه همان است که خودش فرموده.
گاهی می فرمودند اگر آدم به همان چیزهایی که می داند و به مسلمات شرع عمل کند اگر لازم بشود در یک موقعیتی یک کاری انجام بدهد خدا از هر راهی باشد از راه یک انسانی، یک عالمی، جاهلی یا بچه ای حتی اتفاقی قضیه ای راه را به او نشان می دهد. فرض کنید آدم در کوچه دارد می رود می بیند کاغذ افتاده مچاله شده برای اینکه اسم خدا در آن باشد بر می دارد وقنی می خواهد ببیند که این چیست ،می بیند آن چیزی را که به درد او می خورد خدای متعال در همان کاغذ مچاله شده برای او مهیا فرموده، گاهی ممکن است آدم از یک کسی اتفاقاً یک حرفی بشنود او دارد برای خودش حرف می زند اما آن راهی باشد که خدا از همان راه به آدم نشان می دهد که چه کار باید بکند.
ایشان داستانی در همان وقت هایی که ما می رفتیم خدمت ایشان، نقل کردند که هم سبک تربیت ایشان را نشان می دهد و هم این نکته ای که اشاره کردم خدای متعال از چه راهی آدم را راهنمایی می کند روشن می شود. منزل ایشان در انتهای بن بستی بود که یک طرفش منزل ایشان بود و یک طرف منزل یک شخصی بود که همسایه نزدیکشان بود. دو سه تا بچه کوچک بودند از آن منزل می آمدند و می نشستند کنارمنزل و در واقع این زاویه مشترک بین منزل آقای بهجت و منزل همسایه بود.
بچه ها می نشستند آنجا روی سکو بازی می کردند، یک روز ما رفتیم درس ایشان با یک حالت بشّاشی فرمودند که من امروز یک چیزی از این بچه ها یاد گرفتم، تقریباً حاصلش را من به زبان خودم عرض می کنم عین عبارت های ایشان یادم نیست اما مضمونش این بود ما تعجب کردیم آقای بهجت از یک بچه ای که بازی می کردند سر کوچه چی یاد گرفته. فرمودند من اینجا نشسته بودم داشتم مطالعه می کردم یک فقیری آمد درب منزل و به این بچه ها گفت که برو از مامانت نانی چیزی برای من بگیر بیاور، آن بچه گفت که برو از مامانت بگیر، این فقیر گفت که من گرسنه هستم احتیاج دارم تو برو به مامانت بگو یک چیزی به من بدهد، دوباره خیلی صریح گفت برو از مامانت بگیر، دو سه مرتبه این تکرار شد تا این فقیر بالاخره دید نه این بچه ها از جایشان بلند نمی شوند رفت دنبال کارش.
آنکه من یاد گرفتم این است که اگر ما خدا را به اندازه مامان حساب می کردیم به اندازه اینکه این بچه می فهمد که هرچه می خواهد از مامانش باید بگیرد، اگر این را ما یاد می گرفتیم که هرچه می خواهیم برویم از خدا بخواهیم بار ما بسته می شد، مشکل ما این است که خدا را کاره ای نمی دانیم نمی رویم سراغ او، این را می فرمود من از یک بچه یاد گرفتم، خوب حالا برای تعلیم ما این را می فرمود چرا که مقام ایشان خیلی بالاتر از این حرف ها بود ولی منظورم این بود که خدا گاهی از راه یک بچه چیزی به آدم می آموزد اگر به آنچه ما می دانیم عمل کنیم خدا بلد است به ما بفهماند که چه کار باید بکنیم.
برداشت ما از فرمایشات شمااین است که آیت الله بهجت در حقیقت بنیانگذار یک مکتب جدیدی نبود بلکه همان سیره و سلوک معصومین علیهم السلام را احیا کردند و در این عصری که عرفان های کاذب دارد رشد می کند دکّه ها و دکان ها دارد باز می شود باز هم وجود مقدس آقای بهجت به نوعی پیامی برای معضلات امروز بود.
مرحوم آقای بهجت برای خودشان کأنّه یک رسالتی قائل بودند که در مقابل خرافات و دکان داری هایی که در این زمینه وجود دارد و کسانی به نام عرفان و مسائل اخلاقی و قطبی و مرشدی و این حرفها دکان داری می کنند و مردم را سرگرم می کنند برای خودشان یک رسالتی قائل بودند که با اینها مبارزه بکنند منتها مبارزه مثبت، یعنی به جای اینکه بگویند فلان کس دارد خطا می کند یا فلان فرقه چنین و چنانند ایشان این جهت را بیان می کردند که راه صحیح، پیروی از اهل بیت و عمل به دستورات شریعت است راه دیگری نیست.
بطور کلی سایر فرقه ها و راه ها و بدعت ها و همه اینها را نفی می کردند به صورت مبارزه مثبت یعنی با تثبیت اینکه راه فقط پیروی از اهل بیت صلوات الله علیهم اجمعین هست، سایر چیزها را نفی می کردند و شاید این روز را می دیدند ، آن وقت ها البته فرقه تصوف و اینها بود ولی این عرفانهای کاذب به این وسعت نبود اینها تازه رواج پیدا کرده هرگوشه ای یک کسی یک مغازه ای باز کرده و شاید به خاطر همین ها بود که ایشان این مسأله را خیلی روی آن تأکید می کردند که تنها عمل به دستورات شرع، انجام واجبات و ترک محرمات است که انسان را می تواند به سعادت برساند و از ویژگی های ایشان این بود که همیشه در فعالیت ها جنبه مثبت را تقویت می کردند یعنی به جای اینکه یکی یکی با این مکاتب انحرافی و خرافی مبارزه بکنند و اسم ببرند آن مکتب غلط است و فلان است، در مقابلش آن جهت مثبت را ارائه می دادند که اینها صحیح است و ما باید این جوری رفتار بکنیم.
حضرتعالی سالها در خدمت ایشان بودید هم در نماز برکاتی ایشان شرکت کردید، هم دردرس و محفل انس ایشان شرکت می کردید آیا شخصیتی مانند آقای بهجت با آن هروله هر روزش از مسجد تا حرم بی بی و زیارت عاشورا خواندنش که یادآور توحید و تولی و تبری است برای نسل های آینده، آیا یک چنین شخصیتی قابل تکرار هست یا نه؟
اولاً باید اعتراف بکنم که حضور بنده آن سالها در درس ایشان هیچ دلیلی بر اینکه بنده لیاقت استفاده از ایشان را داشتم نیست و خیلی متأسفم و باید اعتراف بکنم که علی رغم اینکه بیش از پانزده سال من مرتب در درس ایشان شرکت می کردم در امور معنوی و اینها لیاقت استفاده از بهره های معنوی ایشان را نداشتم، در حد همین چیزهایی که شنیدم و نمونه هایش را برایتان نقل کردم در همین حدها بود والا من اگر لیاقت داشتم در ظرف این پانزده سال اقلاً یک تکانی خورده بودم یک قدمی برداشته بودم که متأسفانه روز به روز بر گناهانم افزوده شده و بارم سنگین شده؛ اما نسبت به معرفت مقام ایشان حقیقت این است که دهان بنده کوچک تر از این است که راجع به چنین شخصیتهایی اظهار نظر بکنم که اینها در چه مقامی هستند و کسی مثل آنها هست یا نیست، آنچه من به طور کلی از آموزه های امثال مرحوم آیت الله بهجت و منابع فرمایشات شان (آیات و روایات) استفاده کردم این است که در هیچ حالی ما حق نداریم ناامید بشویم از وجود بندگان خاص خدا و خدا ذخائری دارد در میان بندگانش که همه را معرفی نمی کند، اولیاء خدا مستور هستند، گاهی مسائلی اقتضاء می کند که بعضی هایشان شناخته بشوند به اندازه ای که مردم لیاقت استفاده دارند.
شاید اساتید مرحوم آقای بهجت وکسانی که اساتید ایشان را دیده بودند فکر می کردند بعضی از اساتید کسی مثل آنها پیدا نخواهد شد، ما هم باور نمی کردیم که آقای بهجت چنین مقاماتی را دارند یعنی به عنوان یک بچه ای که آشنا شده بودیم و ایشان را به عنوان یک آدم متدیّن و متعبّد می دیدیم، اما معلوم شد ایشان مقاماتی دارند که به حسب حدس و گمان ما کمتر کسی به این مقامات نائل شده و خود اینکه آدم بتواند پنجاه سال این مقامات خودش را کتمان کند این چیزی شبیه معجزه است، جای این دارد که خیلی روی این تأمل بشود.
آنچه بعدها به طور یقین ثابت شد این است که ایشان از آغاز تکلیفش چیزهایی را داشته که ما بعد از هفتاد سال به آن نمی رسیم یعنی من بیش از شصت سال از تکلیفم می گذرد و همیشه هم دلم می خواسته که در این راه ها پیشرفتی بکنم اما به آنجایی که ایشان روز اول تکلیفش رسیده بوده نرسیدم، به فرض اینکه آخر عمرم برسم تازه شصت سال از ایشان عقبم و حالا این تازه چیزی است که به عقل من می رسد، اختلافات مراتب اولیای خدا چیزی نیست که به این سادگی ها قابل شناختن باشد، کی مقامش بالاتر است چقدر بالاتر هست اینها اثباتش خیلی آسان نیست.
ظهور کرامات و این چیزها خیلی دلیل نمی شود، عرض کردم تا چند سال اخیر چیزی از ایشان ظاهر نمی شد اما هیچ از مقامش کم نبود، خیلی مقامات عالی داشت ولی هیچ ظهوری نداشت و نمی گذاشت کسی متوجه بشود، شاید کسان دیگری هم باشند که خدا یک چنین تفضلاتی به آنها فرموده ما نمی شناسیم.
این که قضاوت بکنیم هیچ کس مثل ایشان نخواهد شد یا حتی الان هم وجود ندارد یک چنین ادعایی از دهان بنده خیلی بزرگ تر است ، ولی می شود گفت در بین کسانی که می شناسیم لااقل در این زمان کسی به پای ایشان نمی شناسیم و خیلی بعید می دانیم به این زودی ها کسی مثل ایشان پیدا بشود.
اما به ضرس قاطع آدم بگوید نخواهد شد و یا نیست، این یک ادعایی است که از امثال بنده برنمی آید، این کسان دیگری می خواهد که خودشان از این نمد کلاهی داشته باشند، مایی که پیاده ایم و از این دریا پایمان هم تر نشده حق نداریم در این مسائل اظهار نظر کنیم.
در رابطه با حفظ مسأله شریعت شما اشاره ای داشتید یک جا هم ما مطالعه ای داشتیم که ایشان حتی در ارتباط با خانواده طلاب هم وقتی چیزی را می فرستادند ،آن شریعت را کاملاًمراعات می کردند کما اینکه در رابطه با شما در یک جایی که ایام مبارزه تشریف داشتید همسر خودشان را فرستادند. در این باره اگر توضیحی دارید بفرمایید.
بله حدس ما و شاید بیش از حدس، یقین که ایشان نه تنها واجبات و محرمات را و مستحبات و اینها را حتی المقدور رعایت می کردند آداب شرعی و اجتناب از مکروهات را هم از نظر دور نمی داشتند و شاید بشود گفت که موردی پیش نمی آمد که عملاً بشود مستحبی را بجا آورد جایش باشد و ایشان اقدام نکنند یا مکروهی را بشود از آن اجتناب کنند و ایشان اجتناب نکنند.
نمونه های زیادی در طول سالهای زیاد اتفاق افتاده که من دیدم و همه اش یادم نیست ولی یک موردی که خیلی برای من جالب توجه بود همین نکته ای است که اشاره فرمودید. ما یک وقتی در جریانات بعضی مسائل و فعالیتهای سیاسی با دوستان تصمیم گرفته بودیم که یک مدتی متواری بشویم،از جمله آیت الله مشکینی مدتی به اردبیل تشریف بردند ، بعضی دوستان دیگر جاهای مختلف رفتند، بعضی ها هم زندانی بودند که به هر حال آن ارتباطهای پنهانی این اجتماع یا این هیئت کشف شد و بالاخره با توصیه بعضی کسانی که در خود زندان بودند ما بنا گذاشتیم که چندی در قم نباشیم. چند ماهی من به اطراف یزد و رفسنجان و آنجاها رفتم، آن وقت ها ما یک زندگی طلبگی ساده ای داشتیم و آنچنان هم نبود که اگر ما نباشیم، کسی رسیدگی به وضع خانواده مان بکند. بعد از چندی شاید پنج شش ماه گذشته بود از آن موقعیت، خانواده ما گفتند که یک روز همسر حضرت آیت الله بهجت منزل ما تشریف آوردند و یک کیسه برنج با مبلغی پول دادند به ما، و من تعجب کردم ایشان منزل ما را از کجا می دانستند و اینها وقتی می رفتند پشت سر ایشان نگاه کردم دیدم سر کوچه آقازاده شان ایستاده است.
حاصل جمع این اطلاعات این شد که مرحوم آقای بهجت مبلغی پول و یک کیسه کوچک برنج که می شد حمل بکنند این را توسط آقازاده شان فرستاده بودند درب منزل ما ولی برای اینکه مرد با خانواده ما تماس پیدا نکند همسرشان را هم فرستاده بودند که وقتی می خواهند تحویل بدهند خانمشان تحویل داده باشند. و این برای من سؤال شده بود که چرا آقازاده شان این هدایا را نیاورده بود خانواده ما نتوانسته بودند این را تحلیل بکنند که این سرّش چه بود، همان یک بار هم همسر ایشان تشریف آورده بودند درب منزل ما، بعدها من متوجه شدم که یکی از مکروهات این است که وقتی مرد خانواده ای درمسافرت است ،کراهت دارد که مرد دیگری در آن منزل برود و با همسر او صحبت کند، یکی از مکروهات این است که اگر کاری هم دارد حتی المقدور مرد با آن خانمی که شوهرش نیست صحبت نکند و ایشان برای اینکه این کارمکروه انجام نگیرد، آقازاده و همسر شان را فرستاده بودند مخصوصاً که همسرشان منزل ما را هم بلد نبودند آقازاده شان آن امانت را حمل کرده وسر کوچه داده بود به مادر خود و خودش رفته بود سر کوچه ایستاده بود و خانم آورده بودند آن مبلغ را به همسر ما مرحمت کرده بودند.
آن وقت من متوجه شدم که ایشان وقتی می خواهد یک کمکی برای کسی بکند تمام آداب شرعی و مستحبات و مکروهاتش را هم رعایت می کند که مبادا یک مکروهی در این جریان انجام بگیرد، حالا اگر مکروهی هم بود برای ایشان مکروه نبود اما راضی نبودند حتی فرزند ایشان هم مبتلا به انجام مکروهی در این جریان شوند. اولیای خدا چقدر ظرافت در رفتارها را رعایت می کنند و این نکته های ظریف و آدابی که در شرع مقدس وارد شده و رعایتش باعث تقرّب های جهشی می شود چه ارزشی به کارها می بخشد. بله این مکتب آقای بهجت است یعنی مکتب اهل بیت (سلام الله علیهم اجمعین) با رعایت تمام احکام واجب و مستحب و ترک محرمات و مکروهات.
در پایان اگر نکته خاصی دارید بفرمایید.
بنده چیز خاصی به نظرم نمی رسد عرض بکنم آنهایی هم که گفتم اتلاف وقتی بود برای شما یا کسان دیگری که بشنوند ولی اگر بنا باشد توصیه بکنم به همان چیزی توصیه می کنم که آقای بهجت به ما یاد دادند و آن توسل به اولیای خدا و در اینجا مخصوصاً برای ما قمی ها و ساکنین قم توسل به بارگاه حضرت معصومه(س) که ولی نعمت همه ما هستند و برکاتشان شامل حال همه شیعیان می شود و در درجه اول ما مسئولیت بیشتری برای شکرگزاری این نعمت و استفاده از این برکات و خدا محبت ما را نسبت به این خانواده و نسبت به شخص حضرت معصومه(س) بیشتر کند و ما را مشمول عنایاتشان قرار بدهد.
|
|
| خاطراتی شنیدنی از زبان راننده شهید مطهری |
| ساعت ۱:٤٦ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۳ کلمات کلیدی: خاطرات ، شهید مطهری |
|
«به خاطر شهید مطهری تا قم که راهی نیست، اگر لازم باشد حاضرم تا شیراز هم بروم» |
|
| خاطره مهدویکنی از شهید مطهری |
| ساعت ۱:٤۳ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۳ کلمات کلیدی: خاطرات ، آیت الله مهدوی کنی ، شهید مطهری |
|
خبرنامه دانشجویان ایران: اگر الآن جهت گیری های ما مشخص نشود، فردا که انقلاب ان شاءالله پیروز بشود، اینها می آیند و می گویند: "حاجی انا شریک.
به گزارش جهان، یکی از مسائل حساس و مهم که رعایت نکردن آن می تواند عواقب سوئی برای شخص و جامعه در پی داشته باشد، «مرز بندی کردن بادشمن» است، از همین روست که این امر همواره مورد تأکید رهبر فرزانه انقلاب بوده است.
البته مرزبندی کردن با دشمن تنها به بعد سیاسی محدود نمی شود بلکه از آن مهم تر به روشن کردن مرزهای عقیدتی برمی گردد. چه بسا روشن نکردن مرزهای عقیدتی با دشمن به یکی شدن با آنها و یا کمک به آنها منجر شو (کما اینکه در مورد سازمان منافقین اتفاق افتاد). پیش از انقلاب شهید مطهری جزو افراد نادری بود که با بصیرت، بر ایستادگی جدی بر سر این مرزها تاکید می نمود و حتی در این راه مورد طعن برخی دوستان (که بعضاً معمّم و دارای سوابق طولانی مبارزاتی بودند) هم واقع می شد. البته بعدها ثابت شد کسانی که در آن روز به این سخنان امثال شهید مطهری توجه نمی کردند خود به بلایای ناشی از عدم بصیرت دچار شدند و جامعه را نیز به زحمت انداختند. آیت الله مهدوی کنی خاطره ای از همین مشی شهید مطهری نقل نموده که بازخوانی آن عبرت آموز است: «من قبل از انقلاب پنج شب آقای مطهری را به مسجدمان -مسجد جلیلی- دعوت کردم. در آن جلسات، دانشجویان و جوانان حضور فعال داشتند. در آنجا جناب آقای مطهری بحثی را تحت عنوان علل گریز از ایمان مطرح کردند که بعداً در کتابی به نام "علل گرایش به مادیگری" چاپ شد. ایشان علل مادیگری و گریز از ایمان را به صورت علمی بیان می کردند و بحث ها و نقدهای علمی را بر مسائل الحادی و ماتریالیستی و کمونیستی مطرح می کردند. شبی از آن شب ها، آقای لاهوتی در آن جلسه حضور داشت، خیلی از این بحث ها ناراحت بود. می گفت آقای مطهری چه می گوید؟ چرا از این حرف ها می زند؟ الآن موقع این حرف ها نیست. ما یک دشمن مشترک داریم و آن شاه است. باید با او جنگید، ما نباید حرف هایی بزنیم که کمونیست ها و جوان های روشنفکر و مجاهدین را ناراحت کند. ما باید برویم و از روی هدف مشترک با آن بجنگیم. بنده به ایشان گفتم وقتی که آقای مطهری آمد به خودش بگو، چرا پای منبر نق می زنی، صبر کن پایین بیاید، با خودش صحبت کن. آقای مطهری از منبر پایین آمد. آقای لاهوتی گفتند: آقای مطهری! من به شما اعتراض دارم. بحث هایی که شما می کنید لغو است. الآن موقع این بحث ها نیست. ما یک دشمن مشترک داریم و آن شاه است، همه ما باید در مقابل او قرار بگیریم؛کمونیست، غیر کمونیست، خداپرست، غیر خداپرست، مسلمان و غیر مسلمان! همه باید با هم آن هدف رابزنیم تا از بین برود، بعد می نشینیم بحث می کنیم. آقای مطهری گفتند شما اشتباه می کنید، اتفاقاً باید حالا صف هایمان را جدا کنیم ما با کمونیست ها هدف مشترک نداریم. دشمنی کمونیست ها با شاه روی یک جهت است . دشمنی ما با شاه روی جهت دیگر است. اصلاً جهت، جهت واحد نیست. اگر الآن جهت گیری های ما مشخص نشود، فردا که انقلاب ان شاءالله پیروز بشود، این ها می آیند و می گویند: "حاجی انا شریک". ملت ایران با اکثریتی قاطع با شاه مبارزه می کنند و همه مسلمان هستند. علما و روحانیت هم یک عده قلیلی از آنها هستند، آن وقت شما همه را به یک صف می رانی و می گویی همه در یک صف قرار بگیرند؟ نه، این درست نیست. این اشتباهی است که شما مرتکب می شوید. آن وقت ما دیگر نمی توانیم صف هایمان را جدا بکنیم. از الآن باید صف هایمان جدا بشود. در عین حال که دشمن مشترک داریم، ولی مسائل اعتقادی و اصولی و جهان بینی باید مطرح بشود. و الّا ازمقصد دور خواهیم شد.» (خاطرات آیت الله مهدوی کنی، چاپ مرکز اسناد انقلاب اسلامی، صفحات ۳۱۹ و ۳۲۰) |
|
| خاطرات خواندنی «سید مرتضی آوینی» از راه اندازی «روایت فتح» |
| ساعت ۱:٠٤ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤ کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی ، خاطرات |
|
وقتی به خرمشهر رسیدیم هنوز خونینشهر نشده بود. شهر هنوز سرپا بود اگرچه دشمن خود را تا پشت صد دستگاه جلو کشیده بود. یک دوربین «مینیاکلر» داشتیم و یک ضبط صوت «ناگرا» و خرت و پرتهای دیگری که این مجموعه را کامل میکرد. هم کارگردان و صدا بردار خود من هم بودم و جز فیلمبردار فقط یک نفر دیگر همراه ما بود؛ شهید «غلام عباس ملک مکان»، شیرمردی از روستای «قنات ملک»، شیراز که هم رانندگی میکرد و هم محافظ مسلح گروه فیلمبرداری بود آن هم با یک تفنگ «ام-یک». بعدها راه «غلام عباس» از ما جدا شد، اگر چه تا آخر دوست یکدیگر باقی ماندیم. او کار فیلمسازی را رها کرد و به گردانهای رزمی پیوست و بعدها در آبادان شهید شد. چهرهای همچون شیر داشت. محکم واستخوانی و بسیار قدرتمند اما با یال وکوپالی نه چندان بلند، دلش هم دل شیر بود. از رزمآورانی بود که داوطلبانه در جنگ «فیروزآباد» به «سپاه پاسداران» ملحق شده بود. در همین غائله بودکه ما هم با یکدیگر آشنا شدیم؛ از زمان فیلمبرداری مجموعه مستند، «خان گزیدهها» که در آباده،جهرم، شیراز، و فیروزآباد و روستاهای اطراف این شهرها فیلمبرداری می شد. |
|
| خاطراتی خواندنی از حاج حیدر رحیم پور |
| ساعت ۱:٢۱ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٦ کلمات کلیدی: سیاسی ، مقام معظم رهبری ، خاطرات |
|
آیتالله طالقانی:فقط با آقای خامنهای کار کنید/ منافقین ریاکارانه طالقانی را پدر خطاب میکردند
![]() حاج حیدر رحیم پور ازغدی از مبارزین کهنه کار خراسان و از شخصیتهای انقلابی این خطه در بخشی از خاطرات خود با اشاره به وقایع روزهای انقلاب و ماجرای سفر برخی از انقلابیون مشهد به تهران برای استقبال از زندانیان برجسته سیاسی، به دیدار خصوصی خود با مرحوم طالقانی اشاره کرده و از سفارش اکید ایشان برای تبعیت کامل جریانات انقلابی خراسان از خامنهای جوان در مشهد سخن گفته است. به گزارش رجانیوز، حاج حیدر در بخش دیگری از خاطرات خود با اشاره به رابطه مجاهدین خلق با مرحوم طالقانی، وی را تنها قدرتی برشمرده است که توانست منافقین را کنترل کند و منافقین هم جرأت افشای عقاید پنهانی خود را به حضرتش نداشتند و ریاکارانه او را پدر میخواندند و او نیز رندانه هرلحظه، گروهی از بیخبران را که منافقان، جادو کرده بودند به شکلی جذب انقلاب اسلامی امام میکردند. در ادامه و به مناسبت سپری شدن سالگرد رحلت مرحوم طالقانی، بخشهایی از این خاطرات را که برگرفته از کتاب"از انجمن پیروان قرآن تا انجمن حجتیّه" است میخوانیم: فقط با آقای خامنهای کار کنید علّت سفر ما به تهران این بود که مدّتی پس از فاجعه میدان ژاله، امواج انقلاب اسلامی برخلاف تصوّر دشمن، گسترش یافت و رژیم مجبور به عقبنشینی گشته و به آزادی تدریجی زندانیان سیاسی تن داد. ما در مشهد به دستور آقای خامنهای مأمور شدیم که زندانیان سیاسی را از هر گروهی که باشند از درب زندان مشهد استقبال کرده و پس از پذیرایی موقّتی آنان را به شهرهایشان برگردانیم. و هرچه بخواهید از آنان، که برخی به ویژه مجاهدین و فدائیان، ناجوانمرد از کاردرآمدند پذیرایی کردیم و پس از آن چند نفری به نمایندگی از مشهد، برای تعظیم آزادشدگان زندانهای تهران به ویژه، استقبال از زندانیان خراسانی به تهران برویم. شبی پس از ملاقات چند زندانی آزاد شده ناگهان از رادیو شنیدیم که آقای طالقانی و آقای منتظری امشب آزاد میشوند. گروه شش نفرة ما خدادادی، حسینی، غنیان، سررشته دار، احمدزاده و من، همه ذوق زده، قصد حرکت به طرف زندان قصر و اوین را کردند لیکن شانهچی که میزبان ما بود دل شکسته گفت که من باید برای تهیه لوازم پذیرایی میهمانان به خانه برگردم زیرا بسیاری از سیاست مردان متفاوت وارد منزل ایشان میشدند. و به شانهچی گفتم من هم با شما به منزل میآیم. دوستان شگفت زده پرسیدند: چرا؟! گفتم زیرا حکومت هنوز به آن احمقی نیست که با بوق خودش هزاران نفر را برای استقبال از دو شخصیت ممتاز انقلاب به درب زندان بکشاند و تظاهرات میلیونی خطرناکی را، راه بیاندازد پس یقین بدانید تا آن دو به خانه نرسیده باشند چنین خبری را پخش نمیکند لیکن دوستان سخنم را نشنیدند و رفتند. من وشانه چی به منزل رفتیم. شانهچی لحظهای بعد از اندرون برگشت و با لبخندی گفت: حق با تو بود، آقای طالقانی منزلشان تشریف دارند و زنگ زدهاند که من هرچه زودتر به آنجا بروم و وسایل پذیرایی ملاقات کنندگان را فراهم کنم و مابه طرف خانه آقای طالقانی راه افتادیم و ایشان از مشاهده من و شانهچی در کنار یکدیگر که از دو گرایش متفاوت مبارزه بودیم یکه خورده و شاید تصور کرده بودند که من هم متمایل به مجاهدین شدهام و با زیرکی به شانهچی گفتند بروید ببینید خانم چه چیزهایی لازم دارند و تهیه کنید و چون ایشان از خانه خارج شد مرحوم طالقانی آهسته، دری را که بین پذیرایی و اندرونی بود، بسته و با اشاره از من خواستند جلوتر بروم، هنگامی که نزدیک شدم فرمودند: در مشهد چه خبر است؟ و با چه کسانی کار میکنید؟ گویا تصور کرده بودند من هم چون برخی دوستان، به هوای دهة 20 و 30 همچنان با جبهه ملّی بیملّت، کار میکنم و یا در هوای دهة 40 نهضت آزادی می باشم زیرا مدیریت نهضت آزادی درخراسان با خود ما بود ایشان نگران بود که نکند من جدا از صفّ امام، حرکت کنم و یا به اعتبار سوابق مبارزاتی، من هم، عَلَم و کوتلی برداشته و افرادی را دور خود، جمع کرده و بر انشعابهای بچهگانة دشمنپسند افزوده باشم. عرض کردم آقا، مشهدیها یکپارچهاند. ولی گوئی سخنم قانع کننده نبود. نظری به پشت شیشه افکنده و با سفارشی التماس گونه فرمودند: «فلانی، فقط با آقای خامنهای کار کنید، دیگران در مشهد، اعتبار و شایستگی رهبری این مبارزه را ندارند.» گفتم: چه میفرمایید؟ انقلاب خراسان، ششدانگش از آن آقای خامنهای است و من هم نه تنها امروز بلکه سالهاست با این که خود از چند مرجع، اجازه اخذ و مصرف وجوهات دارم حتّی وجوهات شخصی خود را به آقای خامنهای میپردازم و با ایشان در ارتباط نزدیک بوده و هستم. و چنین گزارشی، کمال ارادت یک مرید به مراد و خطّ اصلی انقلاب اسلامی را میرساند. ایشان دعا فرمودند و دوباره گفتند. فقط با آقای خامنهای باشید و این حمایت آقای طالقانی از آقای خامنهای در روزهایی بود که قطعاً شخصیت طالقانی کهنهکار از خامنهای جوان، بیشتر بود، زیرا امام ایشان را اولین امام جمعه تهران منصوب فرمودند به این معنی که طالقانی، هنگامی این سفارشات را میکرد که خود، دوّمین شخص انقلاب بود و نزد روشنفکران، هرگز شأنی کمتر از امام نداشت. آیتالله طالقانی و نفاق مجاهدین معذلک باز هم جناح ارتجاعی که ریشهاش از روحانیت متحجّر و متدینین دیننشناس، که با الفبای سیاست هم آشنا نبوده و نیستند به آقای طالقانی به همان چشمی مینگریستند که مجاهدین خلق را میدیدند، زیرا شعور نداشتند تا بدانند این طالقانی است که افسار گسیختة مجاهدین خلق را با رودربایستی در دست نگاه داشته تا مهارشان کند و مانع لگدپرانی آشکار آنان گردد و او تنها قدرتی است که میتواند منافقین را کنترل کند و منافقین هم جرأت افشای عقاید پنهانی خود را به حضرتش نداشتند و ریاکارانه او را پدر میخواندند و او نیز رندانه هرلحظه، گروهی از بیخبران را که منافقان، جادو کرده بودند به شکلی جذب انقلاب اسلامی امام میکردند. ولی متأسفانه منافقین، این حقیقت را زودتر از مؤمنان درک کردند و از این رو هرلحظه از آقای طالقانی میخواستند که نزد امام رفته و سهم آنان را از انقلاب بگیرد و این گستاخی به جایی رسید که روزی به امام نامه نوشته و برای تعیین تکلیف!! اجازة ملاقات خواستند و پاسخ امام به آنان در سخنرانی تلویزیونی این گونه اعلام شد: نمیخواهد شما خدمت من بیایید، شما سلاحها را تحویل دهید و ارزشهای اسلام را بپذیرید من خدمت شما میرسم!! ولی آنان قانع نشده و آقای طالقانی را برای کسب تکلیف خدمت امام فرستادند و امام به ایشان فرمود شما بسیار برای ارشاد اینان زحمت کشیدهاید لیکن یقین بدانید هدایتشان میسّر نیست و آقای طالقانی در نماز جمعه پاسخ منافقان را اینچنین داده و فریاد برآوردند: که این جوجه کمونیستها از من میخواهند به امام، درس بدهم و مطالبات آقایان را از انقلاب بگیرم غافل از این که من آنجا میروم تا به نور امام، منوّر گردم. وقتی این سخنرانی آقای طالقانی پخش میشد، برادرم محسن رحیم پور ازغدی که از بچههای حزب ملل اسلامی و زندانیان سیاسی دهة 40 بود پریشان گشته و به من گفت: به خدا قسم، مجاهدین خلق به همین زودی آقای طالقانی را از سر راهشان برمیدارند زیرا از این به بعد، ماندن پدر!! برایشان خطرناک است. |
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |























فرمانده سپاه پاسداران در دوران دفاع مقدس از نقش فرماندهی رهبر معظم انقلاب در آن دوران روایتی شنیدنی نقل کرد.
دکتر سید حسین لاجوردی در مورد روزهای آخر حیات پدرش می گوید:


مهندس سید محمد لاجوردی فرزند شهید لاجوردی درباره روزهای آخر حیات شهید لاجوردی می گوید: موتور سیکلتهایی در کوچه رفت و آمد داشت و کشیک میداد و پدرم به آقای فرهمند که سر کوچه ما منزل داشتند و مشرف به کوچه ما بود، زنگ میزدند و وضعیت را جویا میشدند یا تلفنهای مشکوک مختلفی که به خانهمان میشد. گاهی هم ایشان هنوز پا از خانه بیرون نگذاشته، برمیگشتند، چون مشاهده میکردند که از طرف منافقین کمین شده.




همان طور که اشاره کردم در موقعی که نهضت حضرت امام(س) و نهضت روحانیت شروع شد و داستان مدرسه فیضیه و حمله کماندوها به مدرسه فیضیه در حضور مرحوم آیت الله العظمی گلپایگانی(رض) طلبه ها مورد هجمه واقع شدند بعضی ها را از بالای پشت بام مدرسه فیضیه پرت کردند در رودخانه در مدرسه، مرحوم آقای بهجت ضمن اظهار حساسیت و تأسف نسبت به این مسائل اصرار می کردند که سعی کنید این حوادث را ضبط کنید بنویسید و ممکن است اینها چندی بگذرد فراموش بشود یا تحریف بشود و مؤکداً اصرار می کردند که نگذارید اینها فراموش بشود و خود ایشان هم در مقام محکوم کردن اینجور کارها و زشتی و عظمت گناه و فجایعی که انجام می گرفت به صورت های مختلف یک نوع مسئولیتی برای خودشان می دانستند که اینها را زنده نگه دارند.

