ولایتی از کمیته سه نفره اصولگرایان کناره‌گیری کرد
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۳  کلمات کلیدی: سیاسی ، دکترعلی اکبر ولایتی

علی اکبر ولایتی از کمیته سه نفره اصولگرایان که متعاقب نشست‌های سال گذشته برای استخراج راهکارهای وحدت در انتخابات آینده مجلس تشکیل شده بود، کناره‌گیری کرد. 

به گزارش رجانیوز، ولایتی در حالی از این کمیته کناره‌گیری کرد که در طی هفته‌های اخیر برخی افراد با مصاحبه های غیر اصولی و غیر اخلاقی سعی در مطرح کردن خود و جریان خاصی داشته و همچنین با اعمال نظرات خود مانند سهمیه ویژه برای آقایان لاریجانی و قالیباف، تدارک رسانه‌ای وسیعی دیده بودند. 
 
گفته می‌شود ولایتی با اظهار نارضایتی از این فضای بد اخلاقی و بیان اینکه این اقدامات و رفتارهای قیم‌مآبانه نه تنها به وحدت اصولگرایان منجر نمی‌شود، بلکه به‌دلیل غیر منطقی بودن به افتراق دامن می‌زند، ادامه حضور خود در این کمیته را مغایر با هدف اصلی از تشکیل آن یعنی وحدت اصولگرایان دانسته است. 
 
اظهارات مصباحی مقدم در گفت‌وگو با خبر آنلاین از سایت‌های حامی آقای لاریجانی مبنی بر اینکه کمیته سه‌نفره منتخب جریان انحرافی و برای حذف روحانیت از فرآیند فعالیت انتخاباتی مجلس بوده، یکی از نمونه‌ها است که به واگرایی‌ها دامن زده است. 
 
 
جلسات و تدابیر شخصیت‌های جریان اصولگرا برای رسیدن به وحدت در حالی است که در انتخابات مجلس هشتم، مدل جبهه متحد اصولگرایی در قالب 6+5 (شش نفر از سه ضلع اصولگرایی به‌اضافه پنج نفر از معتمدین و چهره‌های مرضی‌الطرفین) تا حد قابل قبولی کارآمد بود و ضرورت وحدت برای موفقیت در انتخابات آینده جزو محورهای مورد تأکید بوده است. 
 
قابل ذکر است که آقایان ولایتی، مصلحی و محصولی جزو معدود افراد عضو شورای مرکزی جبهه متحد اصولگرایان(6+5) بودند که به هیچ وجه قصد کاندیداتوری برای مجلس هشتم را نداشتند و صرفا جهت وحدت اصولگرایان فعالیت می کردند. 
 
ششم آبان‌ماه سال قبل نیز رئیس‌جمهور تعداد 30 نفر از چهره‌های شاخص جریان اصولگرا را به نهاد ریاست جمهوری دعوت کرد تا مدل فعالیت این جریان برای انتخابات مجلس نهم بررسی شود. 
در انتخابات مجلس هشتم نیز احمدی‌نژاد اولین جلسه را در فرودین ماه 86 با حضور 15 نفر از معتمدین اصولگرا تشکیل داد و این جمع 15 نفره به یک کار گروه 9 نفره از اعضای خود مأموریت دادند تا مدل و سازوکار رسیدن به وحدت را تدوین و مشخص کنند که نتیجه آن تدوین منشور اصولگرایی و رسیدن به مدل 6+5 در قالب جبهه متحد بود. 
با این حال، متعاقب جلسه آبان‌ماه سال 89 در نهاد ریاست جمهوری نیز آقایان عسگراولادی، ولایتی و حدادعادل را به‌عنوان کمیته سه‌نفره دستیابی به راهکارهای وحدت اصولگرایان تعیین کرد و به موازات این اقدام، جامعتین (جامعه مدرسین حوزه علمیه قم و جامعه روحانیت مبارز تهران) با محوریت آیت‌الله یزدی و آیت‌الله مهدوی‌کنی نیز فعالیت‌های خود را به‌عنوان مکمل و هدایت‌کننده اقدامات اصولگرایان آغاز کردند که این دو شخصیت برجسته روحانی با انتشار منشور اصولگرایی و جلسات مستمر نقش مؤثری در این زمینه ایفا کردند. 
 
هر چند که برخلاف جامعه روحانیت مبارز به نظر نمی رسد جامعه مدرسین (به صورت شخصیت حقوقی) قصد حضور در کمیته ای تحت عنوان جامعتین برای انتخابات مجلس داشته باشد. 
 
در عین حال، برخی پیشنهادهای غیرمنطقی احزاب جریان اصولگرا از جمله اضافه شدن نمایندگان لاریجانی و قالیباف به صورت مجزا علاوه بر نمایندگان سه ضلع اصولگرایی و همچنین اظهارنظرهای یک جریان خاص که به آقای لاریجانی نزدیک است و پوشش گسترده آن از سوی رسانه‌های این جریان در مورد ناکار آمد بودن کمیته سه نفره، شرایط نامناسبی را ایجاد کرده است. 
 
بعلاوه، آنچنان که رجانیوز در گزارش قبلی خود به آن اشاره کرده بود، مدلی که اکنون برخی افراد در جریان اصولگرایی بر آن اصرار دارند، نوعی ارتجاع به مدل‌های ناکارآمد قبلی با نگاه سهم‌خواهانه بدون توجه به بدنه اجتماعی جریان اصولگرا و رویش‌های جدیدی مثل فراکسیون انقلاب اسلامی در مجلس می باشد. 
 
در انتخابات مجلس نهم نیز در صورت اصرار جریان‌های فاقد پشتوانه اجتماعی بر حذف نیروهای ولایت مدار و نادیده گرفتن رویش‌هایی همچون فراکسیون انقلاب اسلامی، تنها جریان اصولگرا نیست که با ایجاد فرآیندهای معیوب و مورد پسند افرادی مانند آقای هاشمی، آسیب می‌بیند؛ بلکه مشارکت حداکثری نیز در اثر حضور نداشتن کاندیداهای دارای پایگاه مردمی ضربه جدی خواهد دید.

همه چیز درباره تحولات منطقه
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۳  کلمات کلیدی: سیاسی ، دکترعلی اکبر ولایتی ، گفتگو و مصاحبه

پایگاه اطلاع رسانی رهبر انقلاب در گفت‌وگو با دکتر ولایتی به بررسی تحولات منطقه پرداخت.

* چه نشانه‌هایی برای اثبات ماهیت اسلامی جنبش‌های خاورمیانه و شمال آفریقا وجود دارد؟

ـ ما باید به شعارهای مردم معترض مراجعه کنیم؛ شعارهایی که جمال عبدالناصر در زمان حکومت خودش سر می‌داد و متحدین او در سوریه، لیبی، سودان، عراق و جاهای دیگر، همگی شعارهای عربی بود. شما می‌بینید که در این کشورها، در آن زمان بر بنی‌امیه و بنی‌عباس به عنوان افتخارات عرب تکیه می‌کردند؛ اما هم اکنون در میان اینها کسی به بنی‌امیه و بنی‌عباس تکیه نمی‌کند. می‌گویند سلف صالح، یعنی صدر اسلام.

دقت کنید که سلفی‌گری با وهابیت فرق می‌کند؛ مثلاً إخوانی‌ها سلفی بوده و بر این باورند که باید به رفتار پیامبر(ص) در زمان حیات ایشان برگردیم. می‌گویند اصل پیامبر (ص) و خلفای راشدین هستند؛ یعنی به بعد از امیرالمؤمنین به خلفایی نظیر معاویه، یزید، عبدالملک مروان، هارون الرشید و... تکیه نمی‌کنند. شاخه انحرافی سلفی‌ها وهابیت است که همین کارهای بی‌ربط را می‌کند و موجب بی‌آبرویی جهان اسلام می‌شود.

فاتحه پان‌عربیسم در زمان جنگ ژوئن 1967، که کشورهای عربی در سه جبهه اردن، سوریه و مصر شکست خوردند، خوانده شد؛ یعنی چه؟ یعنی تکیه بر عربیت به ‌جای اسلامیت. از آن زمان به بعد، ما شاهد رشد آرمان‌های اسلامی هستیم.

سابقه اسلامیت آن کسانی که اکنون پرچم‌دار مبارزه هستند و نام برخی از آنان در رسانه‌ها برده می‌شود، امری بارز است و آن‌ها در سخنانشان تکیه بر اسلام می‌کنند. آدم‌هایی مثل عمروموسی و البرادعی نیز که می‌خواهند خودشان را کاندیدا کنند، دیگر صحبت از اسلام و آزادی فلسطین می‌کنند و حرف‌هایشان رنگ و بوی ضد صهیونیستی گرفته است. اگر ماهیت این حرکت اسلامی نبود، دلیلی نداشت افرادی که می‌خواهند از مردم رأی بگیرند، تظاهر به اسلامیت کنند، بلکه تظاهر به عربیت می‌کردند!

* مواضع و نقش رهبر انقلاب اسلامی در هدایت این بیداری اسلامی را چگونه می‌بینید؟

در مراحل نخست شکل‌گیری بیداری اسلامی، ایشان در یک نماز جمعه شرکت کردند و این خلاف عرف بود، چراکه ایشان معمولاً سالی دو، سه بار مثلاً در ماه مبارک رمضان یا محرم شرکت می‌کنند. ایشان در نماز جمعه بهمن ‌ماه سال گذشته، تکیه صحبت خودشان را روی بیداری اسلامی و حمایت از آن گذاشتند که بعدها برخی از سران نهضت بیداری به اشکال گوناگون از این حمایت اولیه ایشان تقدیر کردند.

این نکته خیلی مهم بود. ایشان در این کار اغتنام فرصت کردند و در حقیقت، مانع از فرصت‌سوزی شدند. معمولاً وقتی در کشوری انقلاب و حرکتی رخ می‌دهد، افراد، گروه‌ها و کشورها در موضع‌گیری‌های خودشان تلاش می‌کنند، اصلاحاتی کرده و به نوعی در راستای منافع خودشان بهره‌برداری کنند.

این‌که می‌بینیم برای نمونه، آمریکایی‌ها، اروپایی‌ها و برخی کشورهای عربی یکی به نعل و یکی به میخ می‌زنند، به این دلیل است که می‌خواهند بگویند این از جنس انقلاب اسلامی ایران نیست، در حالی که به تدریج در نقاط گوناگون، چه در منطقه و چه در کشورهای غربی، همه اعتراف کردند که این از جنس انقلاب اسلامی است؛ بنابراین، برای کمک به این تحلیل درست، خود رهبری به میدان آمدند. تحلیل شخصی بنده این است که یکی دیگر از دلایل حضور ایشان در آن نماز جمعه این بود که افکار عمومی در درون کشور، سرگردان و تحت‌تأثیر القائات و بهره‌برداری‌های سیاسی کشورها و رسانه‌ها واقع نشوند.

سایت‌ها و ماهواره‌ها همه به دنبال بهره خودشان هستند. رهبر انقلاب می‌خواستند با یک تبیین درست و منطقی بگویند که این خیزش‌ها در منطقه اسلامی هستند و تکلیف تصمیم‌گیران سیاسی در درون کشور روشن شود و به نوعی، هدایت سیاست افکار عمومی را ایشان در دست گرفتند تا در یک راه درست بیفتد و ما این فرصت به ‌دست ‌آمده را که در جهت تقویت کلی منافع جهان اسلام و امت اسلامی است، از دست ندهیم. به غیر از بحرین، خیزش‌های منطقه در کشورهایی اتفاق افتاد که بیشتر برادران اهل تسنن هستند.

از سوی دیگر، حمایت رهبری به عنوان رهبر یک کشور شیعه از حرکت‌های مربوط به جهان اهل سنت، این فایده را داشت که تا اندازه بسیاری از القائات تفرقه میان سنی و شیعه را خنثی کرد و نکته بعد این است، به کسانی که این حرکت‌ها را آغاز کردند، دلگرمی داد که اگر آمریکا و اسرائیل در مقابل شما هستند، ولی ما از شما حمایت می‌کنیم و این حمایت، همان‌ گونه که در لبنان و فلسطین نشان داده شده است، محدودیت ندارد و از این بابت نه از کسی اجازه می‌گیریم و نه از کسی و جایی خوف داریم.

رهبر انقلاب درست در زمانی که مردم مصر در حال قیام بودند و تلویزیون‌های عربی، غربی و سیاست‌مداران آن‌ها علیه آنان سخن می‌گفتند، حسنی مبارک را با لفظ «نامبارک» تلقی کردند و این در حالی بود که شماری از سران کشورهای عربی از ابقای حسنی مبارک حمایت می‌کردند.

ایشان با سخنان خودشان می‌خواستند به مردم مصر و سران کشورهای عربی بگویند که ملت ایران پشتیبان خیزش مردم مصر است. گذشت زمان نیز نشان داد که حق با ایشان بود؛ هم تحلیل درست بود و هم این حمایت به‌جا. اگر این نمی‌شد، پراکندگی تحلیل، تحت‌تأثیر برخی القائات، موجب می‌شد که ما تکلیف خودمان را ندانیم. ایشان تنها به آن فرصت نیز بسنده نکردند و در این مدت، کوشش بسیاری داشتند تا به هر شکلی که شده از قیام‌ها و خیزش‌های بیداری اسلامی حمایت شود.

رفتارشناسی آمریکا در قبال این حرکت‌های مردمی، یکی از وجوه تحولات اخیر است. در حالی که آمریکا و اسرائیل در این قضیه غافلگیر شدند، تلاش می‌کنند با ترفندهایی حرکت های مردمی را در راستای منافع خویش هدایت کند. البته برخی هم که اعتقاد دارند این اتفاقات از آغاز نقشه آمریکا بوده است. تبیین شما از این مسأله چیست؟

بی گمان، آنچه پیش آمده مطلوب آمریکا نبوده است. به چه دلیل؟ صرف‌نظر از دلایل نقلی، شواهد عقلی نیز وجود دارد. این دلایل عقلی از یک سو مربوط به بیداری ملت‌ها به ‌طور عام و بیداری اسلامی به‌ طور خاص می‌شود و از سوی دیگر، با سابقه رفتار استعمارگران به ‌ویژه آمریکا مرتبط است. آنچه که پیش آمده تقریباً منحصر به جهان اسلام و متمرکز در جهان عرب است. این‌جا باید گفت که در عصر حاضر جهان غیر ‌عرب در بیداری اسلامی، به لحاظ زمانی، جلوتر از جهان عرب بوده است. البته این به آن معنا نیست که کشورها و ملت‌های عرب در گذشته، تلاش نکرده‌اند.

موج جدید بیداری اسلامی با انقلاب اسلامی در ایران آغاز شد که یک کشور غیر‌ عربی است و بعد در دیگر کشورها مانند فلسطین، لبنان و افغانستان تأثیر گذاشت. در موج جدید بیداری اسلامی که از انقلاب اسلامی شروع شد، ایران پیشتاز و پرچم‌دار بود و این تفکر و روش در تقابل با استبداد داخلی و استعمار خارجی الگو گرفته شده از جمهوری اسلامی ایران است. این را هم دوستان ایران و هم مخالفین آن اذعان دارند. شاید بتوان چنین گفت که کشورهای عربی با وجود سابقه پیاپی و طولانی در امر مبارزه ضد استعمار، برای مدتی سرکوب و از این موج جدید عقب نگه داشته شدند.

اما به یکباره در ماه‌های اخیر، این انرژی فشرده شده در جهان عرب سر باز کرد. در دوره کنونی هم با توجه به توسعه وسایل ارتباطاتی نمی‌شود مردم را بی‌خبر گذاشت. اگر کسانی نیز چنین تلاشی کنند، موفق نخواهند بود.

نکته دوم آن ‌که کشورهایی که این اتفاقات در آن‌ها افتاده، سابقه مبارزاتی طولانی دارند. بدون تردید، مهمترین نقطه این تغییر مصر بود. تحولات مصر پس از تونس آغاز شد. تأثیرگذاری مصر بر جهان عرب و اسلام، بالاتر از کشورهایی مثل تونس است. مصر یک انرژی متراکم‌شده رو به افزایش بیداری اسلامی را در خودش ذخیره کرده بود و به محض آن‌که استارت حرکت‌ها در تونس زده شد و با نخستین حرکت‌ها، رئیس‌جمهور دیکتاتور این کشور فرار کرد و از دست حامیانش کاری برنیامد.

مصری‌ها نیز دریافتند، زمان تغییر فرا رسیده است، به ‌ویژه این‌که با تقلب فراگیر در انتخابات مجلس روبه رو شدند. در نوبت قبلی انتخابات مجلس مصر، إخوان‌المسلمین، حزب اصلی معارض حکومت حسنی مبارک، به‌ رغم همه فشارها، بیست درصد کرسی‌ها یعنی نزدیک هشتاد کرسی داشت، اما در انتخابات آخر، تنها یک کرسی به دست آوردند. در مصر هر اتفاقی بیفتد، در جهان عرب به عنوان شاخص به شمار می‌آید.

انقلاب 1952 یا 1331 شمسی مصر به رهبری ژنرال نجیب و جمال عبد‌الناصر که ترکیبی از انقلاب و کودتا بود، یک اتحاد بین إخوان‌المسلمین و ارتش مصر به وجود آورد. وقتی که ناصر روی کار آمد، این انقلاب سراسر جهان عرب را گرفت و بعد ما شاهد چیزی بین انقلاب یا کودتا در سوریه، عراق و دیگر حکومت‌های پادشاهی عربی بودیم که یکی پس از دیگری سقوط کردند؛ از شمال آفریقا تا یمن.

شاخص جهان عرب حکومت مصر و جمال عبدالناصر بود؛ به‌ ویژه که بر پان‌عربیسم نیز تکیه می‌کردند. شکست ناصر در جنگ شش ‌روزه در سال 1967 موجب افول انقلاب مصر شد، در حالی که ملی کردن کانال سوئز در سال 1956 موجب اوجش شده بود. بعد هم با سپتامبر سیاه اردن مواجه شدیم که در آن فلسطینی‌ها قتل عام شدند و با فاصله کوتاهی ناصر سکته کرد و عملاً انورالسادات، معاون رئیس‌جمهور ـ که غربی‌ها رویش کار کرده بودند ـ در سال 1970 رئیس‌جمهور مصر شد و به تدریج همه کارهای ناصر را خنثی کرد تا به حسنی مبارک رسید که عملاً ابزار دست آمریکا و اسرائیل بود.

مردم مصر همان مردم هستند؛ نقطه آغاز إخوان‌المسلمین به عنوان نهضت فراگیر جهان تسنن از مصر بوده و هر حرکت فکری و فرهنگی در جهان عرب، بخش اعظم خاستگاهش در مصر است. این‌ها که علیه حسنی مبارک اقدام کردند، حسنی مبارک تلاش کرد مقاومت کند؛ بنابراین، از مصر بیرون نشد بلکه به شرم‌الشیخ رفت. چون به حسنی مبارک توصیه شده بود که بماند تا بلکه امور به مجاری قبلی خودش برگردد. آمریکایی‌ها تلاش کردند تا جانشین مبارک کسی باشد که وابستگی‌اش به آمریکا به اندازه مبارک باشد، ولی کارایی‌اش بیشتر از مبارک و بدنامی‌اش کمتر از مبارک باشد. برای همین، روی عمر سلیمان، مسئول امنیتی تکیه کردند. مردم عمر سلیمان را نپذیرفتند. آمریکایی‌ها پشت سر هم سعی کردند جانشینی را جا بیندازند، اما مردم زیر بار نرفتند و سرانجام امروز کسانی در مصر دولت موقت تشکیل دادند که سابقه طولانی مبارزه و زندان رفتن در زمان حسنی مبارک را دارند.

روی کار آمدن این‌ها به سود آمریکایی‌ها نیست. ببینید، باز کردن دروازه رفح کار آسانی نیست؛ این درست نقطه مقابل سیاست‌های پیشین آمریکاست. علت این‌که اسرائیل توانست غزه را محاصره کند، کمک دولت حسنی مبارک بود. حتی فلسطینی‌ها یک تونل‌هایی زده بود تا بتوانند از غزه به درون خاک مصر بروند. مصری‌ها با پول آمریکایی‌ها و اسرائیلی‌ها یک دیوار آهنی طولانی و به عمق زیاد در زمین ایجاد کرده بودند تا از راه اندازی تونل نیز ناتوان باشند.

در مقابل، دولت کنونی مصر، فلسطینی‌ها و نیز رفت و آمد بین مصر و غزه را آزاد کرد. مصری‌ها اعلام کردند که با ایران رابطه برقرار می‌کنند. تلاش آمریکایی‌ها بر این است که ایران مورد تحریم سیاسی و اقتصادی قرار بگیرد اما به یکباره نزدیک‌ترین کشور متحد عربی‌شان اعلام می‌کند که می‌خواهد با ایران رابطه داشته باشد و بعد هم اجازه می‌دهد که کشتی‌های جنگی ایران از کانال سوئز رد شوند. این‌ها نشانه های خوبی برای آمریکایی ها نیست. آمریکایی‌ها بیش از سی سال روی حکومت حسنی مبارک هزینه کرده بودند.

پس از اسرائیل، بیشترین کمک خارجی آمریکا به مصر بود. این همه سرمایه‌گذاری کردند و در سیستم‌های اطلاعاتی مصر نفوذ کردند تا بیداری اسلامی را کنترل کنند، بعد وقتی مردم پیروز شدند، جزو نخستین خواسته‌شان این بود که مخوف‌ترین سیستم امنیتی مصر یعنی أمن‌الدولی بسته شود و اسنادش برملا شود. دولت زیر بار نرفت، خود مردم حمله کردند و مثل ساواک زمان شاه ایران آن‌جا را گرفتند، اسنادش را نیز بردند و الان دست مردم است؛ بنابراین، اگر این یک طرح آمریکایی بود، نباید چنین اتفاق می‌افتاد. پس از گذشت هفتاد سال از تبعید رضاشاه از ایران و قریب نود سال از تأسیس سلسله پهلوی در ایران، هنوز انگلیسی‌ها اسناد سری مربوط به ارتباط‌شان با رضاشاه را برملا نکردند. برای این‌که آن کسانی که به نوعی در کشورهای تحت نفوذ انگلیس به حمایت انگلیس‌ها مستظهر بودند و هستند، احساس ناامنی نکنند.

در حالی که اشخاصی مثل آیرونساید، فردوست، اردشیر ریپورتر، شاپور ریپورتر، علم یا حسن اعظام قدسی ـ که خاطرات خودش را درباره کنسول انگلیس منتشر کرده است ـ اقرار کردند که رضاشاه را انگلیسی‌ها سر کار آوردند، خود انگلیسی‌ها پس از گذشت نود سال هنوز اقرار نکرده‌اند. مردم می‌دانستند اما استناداتش تقریباً تا پس از انقلاب درنیامده بود. آمریکایی‌ها نیز اسناد افراد مزدور خودشان در حکومت حسنی مبارک را افشا نمی‌کنند برای این‌که اگر افشا کنند دیگر کسی جرأت نمی‌کند، مزدوری آن‌ها را در کشورهای عربی بکند و بی‌آبرو می‌شوند.

پس این نظر که مدیریت  اتفاقات اخیر به دست خود آمریکا بوده است، پذیرفته نیست؟

آخر چگونه ممکن است آمریکایی‌ها تیشه به ریشه خودشان بزنند. در جاهایی مثل فیلیپین، زمانی به واسطه حضور مائوئیست‌ها و مسلمانان انقلابی، تلاش می‌شد تا فیلیپین از زیر سلطه آمریکا بیرون بیاید و مسلمانان استقرار پیدا کنند و مائوئیست‌ها نیز که طرفدار چین بودند، فیلیپین را به سمت چین ببرند. آمریکایی‌ها یک ژنرال نظامی مثل حسنی مبارک در آن‌جا گذاشتند به نام فردیناند مارکوس. این ژنرال، مسلمانان را در جنوب و مائوئیست‌ها را در شمال سرکوب کرد. آمریکایی‌ها دیدند دوره فردیناند مارکوس سر آمده، یک نفر تربیت‌ شده آمریکا به نام آقای آکینو را مطرح کردند. آکینو وقتی وارد فرودگاه مانیل، پایتخت فیلیپین شد، عوامل مارکوس وی را به گلوله بستند و کشتند. آمریکایی‌ها همسر آکینو را مطرح و از آن طرف هم بساط مارکوس را جمع کردند و زن مارکوس را تحت تعقیب قرار داده و اموالش را توقیف کردند و خانم آکینو رئیس‌جمهور فیلیپین شد. بعد فیلیپین زیر سلطه آمریکا ماند، منتها به شکل جدید و به روزش!

آمریکایی‌ها اگر بخواهند حکومتی را که دوره‌اش سر رسیده کنار بگذارند و حکومت دیگری بیاورند، تا یک تضمین همه‌جانبه نداشته باشند که نفر بعدی منافع آمریکا را حفظ کند، حکومت قبلی را عوض نمی‌کنند. این‌ها دلایل عقلی و مثال‌های تاریخی هستند که به ما نشان می‌دهد که در جریانات اخیر رشته کار از دست آمریکایی‌ها در رفته است. آمریکایی‌ها کاری نمی‌کنند که مردم را به خیابان‌ها بکشانند ـ مردمی که تظاهرات میلیونی برپا می‌کنند ـ تا مخالفت با خودشان و اسرائیل و طلب آزادی فلسطین را در شعارهای مردم بشنوند. این چه سودی برای آمریکا دارد؟

مگر می‌شود این انرژی آزاد شده را دوباره مهار کرد؟ من معتقدم رخدادهای اخیر پیام بدی برای متحدین آمریکا در منطقه دارد. عوامل آمریکایی در کشورهای عربی به آمریکا اعتراض دارند که چرا به اندازه کافی از حسنی مبارک دفاع نکرده است؟

 سران سایر کشورهای عربی می‌دانند که سرنوشت خودشان نیز همین است. آمریکایی‌ها تلاش می‌کنند تا آدم‌های جاافتاده، شناخته‌شده و تضمین‌شده طرفدار آمریکا ساقط نشوند و اگر شدند، آدمی که روی کار می‌آید به آن‌ها نزدیک‌تر باشد، اگر نشد باز هم عقب‌نشینی می‌کنند.

آمریکایی‌ها تا جایی که بتوانند، تلاش می‌کنند بخشی از منافع از دست رفته خودشان را جبران کنند. مثال دیگرش را در خود ایران داریم؛ هنگامی که پایه‌های انقلاب اسلامی ایران از سال 1340 علنی شد، این‌ها گام‌های نخست عقب‌نشینی را برداشتند. چه کار کردند؟ هویدا را برداشتند و به جایش آموزگار را گذاشتند، بعد دیدند آموزگار نیز نشد، شریف امامی را آوردند. هویدایی را که پس از ترور منصور سیزده سال به این‌ها خدمت کرد، به زندان انداختند. شریف‌ امامی تظاهر به دین‌داری کرد، ولی مردم به این هم رضایت ندادند. یک ازهاری نظامی را روی کار آوردند که شروع به سرکوب مردم کرد، ولی نشد.

سپس شاپور بختیار را از جبهه ملی آوردند و بعد به شاه گفتند از ایران برو؛ هرچند اسناد شاپور بختیار و وابستگی او به انگلیس در اسنادی در زمان حکومت دکتر مصدق درآمده بود، سرانجام خودش را به عنوان یکی از رهبران جبهه ملی دوم جاانداخته بود و می‌خواستند بگویند حالا که شاه رفته، ملّیون سر کار آمده‌اند. مردم ما به این رضایت ندادند و بختیار رفت و امام(ره) آمد. این‌ها از آن زمان تاکنون در خود جمهوری اسلامی ایران، هر کسی را که یک مقدار زاویه با اصل حکومت پیدا می‌کند مورد حمایت قرار می‌دهند که آخرین نمونه‌اش همین فتنه 88 است.

برخی از آن‌ها سوابق انقلابی داشتند، اما به محض این‌که با نظام زاویه پیدا کردند، آمریکایی‌ها شروع به حمایت از آنان کردند؛ یعنی آمریکایی‌ها هر چقدر که می‌توانند سعی می‌کنند پایگاه از دست رفته خودشان را به دست بیاورند، و لو این‌که میزان نفوذشان یک صدم گذشته باشد. بعد به تدریج سر پل را که پیدا می‌کنند، بقیه نفوذشان را اعاده می‌کنند.

در لیبی هم به ظاهر همین رخ داد؛ یعنی همه تلاششان را کردند تا در این کشور نفوذ کنند.
شما ببینید غربی‌ها درباره لیبی چند جور تصمیم گرفتند؛ نخست کمی صبر کردند، وقتی دیدند که قدرت انقلابیون بالاست، قطعنامه صادر کردند. ضمن بمباران لیبی، در ایتالیا و جاهای دیگر با دولت قذافی مذاکره می‌کردند و هم اکنون نیز با مبارزین مذاکره می‌کنند و هم با قذافی. هر وقت لازم ببینند یک مقدار نیروهای قذافی را بمباران می‌کنند و یک مقدار مبارزین را! بعد هم می‌گویند اشتباه شده است. مگر می‌شود ده، دوازده بار اشتباه شود؟

مشخص است که پایگاه مبارزین شرق لیبی است، پایگاه حکومت قذافی غرب لیبی؛ چطور هواپیماهای غربی که می‌توانند کوچک‌ترین حرکت را روی زمین رصد کنند برای چندمین بار انقلابیون را اشتباه بمباران کنند؟ آمریکایی‌ها تلاش می‌کنند که هم قذافی تضعیف شود، هم انقلابیون رشد نکنند و هم در این بین فعالیت‌های سیاسی خودشان را انجام بدهند و با نوعی رفتار کج‌دار و مریض نگذارند مسلمانان روی کار بیایند.

در جریان تحولات اخیر منطقه‌ای، نقش عربستان سعودی به دلیل حضور در بحرین و تلاش برای سرکوب معترضین پررنگ است. چرا آل سعود دست به چنین کاری زد؟

گویا، اقدامات عربستان یک اشتباه در محاسبه است. در آغاز دهه 60 با کمک ناصر در یمن بر علیه حکومت زیدی یمن کودتا شد و عبدالله سلال روی کار آمد. عربستان در آن زمان از حکومت زیدی یمن حمایت کرد و ناصر از عبدالله سلال و عاقبت هم سلال برنده شد. در تحولات سال‌های اخیر، بین یمن شمالی و یمن جنوبی به پایتختی عدن درگیری و جنگ شد. عربستان سعودی از یمن جنوبی در مقابل علی عبدالله صالح حمایت کرد، حتی پول هواپیماهای میگ مورد نیاز یمن جنوبی را عربستان و برخی دیگر از کشورهای منطقه دادند؛ برای این که مخالف تشکیل یمن یکپارچه به رهبری عبدالله صالح بودند.

علی عبدالله صالح نیز فردی را به واشنگتن فرستاد، با آمریکایی ها کنار آمدند و عملاً دو یمن با هم متحد شدند و عربستان موفق نشد. در قضیه لبنان مخالف این بودند که مقاومت اسلامی حزب‌الله قوت بگیرد، ولو این‌که در مقابل اسرائیل باشد؛ بنابراین، شیخی از ائمه جمعه عربستان  ـ در آن زمانی که نبرد حزب‌الله علیه اسرائیل بود ـ در خطبه نماز جمعه گفت حرام است که کسی برای پیروزی حزب‌الله دعا کند.

عربستان نه تنها کمک مالی، تسلیحاتی به حزب‌الله نکرد بلکه از حمایت سیاسی نیز دریغ ورزید و یک شیخ وهابی به مردم گفت: اگر دعا کنید حزب‌الله و مقاومت اسلامی علیه صهیونیست‌ها بجنگد، فعل حرام انجام داده‌اید. تا این‌جا نیز پیش رفتند اما موفق نشدند و در لبنان شکست خوردند. در ابقای سعد حریری هم شکست خوردند.

حالا می‌گوییم جنوب لبنان شیعه بودند؛ مردم فلسطین در غزه که اهل تسنن هستند! این‌جا نیز عربستان حمایت نکرد و غیر مستقیم از اهداف اسرائیل و حسنی مبارک حمایت می‌کرد اما باز در اینجا نیز شکست خوردند.

عربستان موافق این نبود که نوری المالکی در عراق به قدرت برسد ولی مردم عراق به مالکی رأی دادند. توصیه ما به عنوان یک کارشناس سیاسی، به دوستان عربستانی این است که چند بار باید یک تجربه شکست خورده را تکرار کرد؟ شاید بشود مردم بحرین را با زور نظامی‌گری عربستان ساکت کرد؛ اما مردم بحرین هرگز این را از یاد نخواهند برد که از کشور همسایه به کشورشان لشکرکشی شد، کشتار کردند، مردم را شکنجه کردند، به زندان انداختند و به زور سرنیزه مردم را ساکت کردند.

تجربه مصر، تونس و بسیاری از کشورهای دیگر روبه روی ماست. مگر حسنی مبارک توانست آرمان‌های اسلامی را در مصر خاموش کند؟ اکنون نیز دیر یا زود نیروهای سعودی از بحرین خارج می‌شوند، اما خاطرات خوبی از آل‌سعود در ذهن مردم بحرین نخواهند ماند و آینده روابط مردم با دولت سعودی روابط خوبی نخواهد بود.

توصیه من به عنوان یک کارشناس سیاسی به طرف سعودی این است که به منافع واقعی خودشان بیشتر فکر کنند. می‌شود برای مدتی عده‌ای را ساکت کرد، ولی برای همیشه نمی‌شود همه را ساکت و خفه کرد. این تجربه تاریخ در منطقه ماست.


گفت‌وگو با صادق خرازی/ هاشمی رفسنجانی، ولایتی، حسن حبیبی و جواد لاریجانی ...
ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱  کلمات کلیدی: صادق خرازی ، اکبر هاشمی رفسنجانی ، دکترعلی اکبر ولایتی ، سیاسی
گفت‌وگو با صادق خرازی/ هاشمی رفسنجانی، ولایتی، حسن حبیبی و جواد لاریجانی در ماجرای قطعنامه ۵٩٨
خاطرات آیت الله هاشمی رفسنجانی و قطعنامه ۵۹۸ در گفت‌وگو ی تاریخ ایرانی با دکترصادق خرازی

سال ۱۳۶۷ با پذیرش قطعنامه ۵۹۸، وزارت خارجه از نهاد پیگیری دیپلماتیک امور جنگی به مسوول مذاکرات آتش بس با عراق تبدیل شد. اما چنانکه پایان جنگ در نهادهای نظام و اجتماع موافقان و مخالفانی و به تعبیر هاشمی رفسنجانی "افراد داغ و داغداری" داشت، در وزارت امور خارجه هم بودند طیف‌هایی که به گفته سیدمحمد صادق خرازی، «موافق پایان جنگ به هر نوع آن بودند و برخی مخالف پایان جنگ بودند و تحلیل‌های داغ آسمان‌کوب آنچنانی می‌کردند.» "تاریخ ایرانی" به بهانه انتشار کتاب خاطرات سال ۱۳۶۷ هاشمی رفسنجانی، در گفت‌وگو با خرازی که در دوره جنگ معاون ستاد تبلیغات جنگ شورای عالی دفاع، عضو ستاد پدافند کل کشور و عضو ستاد پشتیبانی جنگ بود و پس از آن عضو هیات مذاکرات قطعنامه ۵۹۸ شد، اختلاف‌نظر‌ها در وزارت خارجه حین و پس از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ را بررسی کرده است.

***

 ارزیابی شما از کتاب‌های کارنامه و خاطرات سالانه هاشمی رفسنجانی چیست؟ آیا این نقد منتقدین را وارد می‌دانید که خاطرات هاشمی بیشتر از آنکه تبیین کننده‌ رخدادهای انقلاب و به نوعی وقایع‌نگاری باشد، تلاشی است برای تشریح و تبیین عملکرد خودشان؟

 طبیعی است کسی که به تنظیم خاطرات، وقایع‌نگاری یا روزشمار که‌‌ همان اصطلاح کورنولوژی تاریخی است، می‌پردازد در آن به بخش‌هایی از عملکرد و دوران مسئولیت خود نیز اشاره می‌کند. آقای هاشمی رفسنجانی یکی از مهم‌ترین اقدامات یک سیاستمدار و یا شخصیت سیاسی را انجام داده است. او برای تاریخ و نسل‌های آینده سرمایه‌ای را بنا و میراث بزرگی را به یادگار گذاشته است که در آن دوراندیشی و تدبیر و ذوق دیده می‌شود و با روایت‌های پنهان و آشکار آن می‌توان مهم‌ترین موضوعات سیاسی، واقعیت‌ها و پندارهای متفاوت از وقایع انقلاب پیش از پیروزی و پس از آن را بررسی و روان‌شناسی شخصیت‌های انقلاب، چیستی و چرایی حوادث انقلاب، و جنگ را استخراج کرد. بی‌تردید یکی از منابع قابل مراجعه برای مورخان و وقایع‌نگاران و مفسران سیاسی امروز و آینده ایران مجموعه خاطرات ایشان است. به دلیل کار و تخصصی که در باب تدوین وقایع تاریخی دارم، باورم این است که برخی از فرازهای یادداشت‌های جناب آقای هاشمی رفسنجانی نیازمند تحلیل و توضیح است تا این مجموعه یادداشت‌ها که سرمایه عظیم و میراثی بزرگ برای اهل تاریخ و اهل تتبع و تحقیق است، از بخش‌هایی از تاریخ ابهام‌زدایی بکند.

 بخش عمده‌ای از کتاب خاطرات هاشمی رفسنجانی در سال ۱۳۶۷ به پذیرش قطعنامه ۵۹۸ و پایان جنگ با عراق اختصاص دارد و نگرانی از عکس‌العمل به تعبیر هاشمی "افراد داغ یا داغدار"؛ هاشمی در خاطرات روز ۳۰ تیر سال ۶۷ نوشته است: «محمد جواد لاریجانی و سیروس ناصری از وزارت خارجه آمدند و درباره عوامل کند کننده کار تعقیب آتش بس در وزارت خارجه گفتند.» آیا در خود وزارت خارجه که مامور ابلاغ پذیرش قطعنامه به سازمان ملل و مذاکرات آتی آن شد، اختلاف نظر وجود داشت که کار تعقیب آتش بس را با کندی مواجه می‌کرد؟

 وزارت امور خارجه هم مثل همه نهاد‌ها و سازمان‌های کشور طیف‌های مختلف سیاسی و دیدگاه‌های مختلف مخالف و موافق با قطعنامه را داشت. اتفاقاً بسیار از کسانی که بعد‌ها خود را نماد انقلاب و انقلابی‌نمایی در اجتماع معرفی کردند، از جمله کسانی بودند که موافق پایان جنگ به هر نوع آن بودند و برخی از کسانی که بعد‌ها به عنوان نماد سازش و فکر موسع شدند، از کسانی بودند که مخالف پایان جنگ بودند و تحلیل‌های داغ آسمان‌کوب آنچنانی می‌کردند. صف‌ بندی‌های سیاسی امروز ایران هم آن روز‌ها بگونه دیگری بود، ولی مهم این بود که اراده امام و مسئولان نظام بر پایان جنگ و بهره‌گیری از فرصت مغتنم قطعنامه بود.

 محمد جواد لاریجانی تیرماه ۱۳۸۶ گفته بود یکی از دلایلی که منجر به جدایی او از وزارت امور خارجه شد قطعنامه‌ ‌۵۹۸ بود. به گفته معاون وقت وزارت امور خارجه، علی اکبر ولایتی وزیر خارجه «خیلی‌ نسبت‌ به‌ عکس‌العمل‌ مطبوعات‌ حساس‌ بود‌ و هنوز هم هست. اگر کسی‌ یک‌ کلمه‌ در مطبوعات‌ راجع به‌ این‌ قضایا ‌ و قطعنامه‌ مطلبی‌ می‌نوشت‌ ایشان‌ حاضر بود این‌ پروژه‌ را متوقف‌ کند‌.» ولایتی هم در پاسخ گفته بود: «اختلاف سلیقه در جایی مثل وزارت امور خارجه یا هر وزارتخانه دیگر، امری طبیعی است ولی با توجه به حساسیت تصمیم‌گیری‌ها در وزارت امور خارجه، آن هم در یک امر بسیار مهم ملی و تاریخی که مربوط به قطعنامه ۵۹۸ و قرار داد ۱۹۷۵ می‌شود، اگر یکی از معاونین وزارت امور خارجه، به عنوان یک کار‌شناس نظری می‌داشت، باید در شورای معاونین مورد بحث و مداقه قرار می‌گرفت و سپس به اطلاع نخست‌وزیر و رییس‌جمهوری و رهبری نظام که آن موقع حضرت امام (ره) بودند، می‌رسید و مورد تصویب سران سه قوه و در ‌‌نهایت پس از تایید رهبری نظام به اجرا در می‌آمد. طبیعی است که به صرف ارائه یک پیشنهاد نمی‌شود نظری را پذیرفت و بر اساس نظرات یک فرد اقدام کرد.» پیشنهاد لاریجانی چه بود که مورد موافقت ولایتی قرار نگرفت و آن را صرفا در حد یک "نظر" قلمداد می‌کند؟ و آیا چنانکه لاریجانی گفته، حساسیت‌های ولایتی در پذیرش قطعنامه به آن میزان بود که روند دیپلماتیک کار را مختل کند؟

 ببینید هر دو این آقایان از دوستان عزیز من هستند و آسان نیست که از آن روز‌ها فارغ از حب و بغض صحبت شود و نسبت به دقایق امور تحلیل و تفسیر شود. آقای دکتر جواد لاریجانی در آن زمان معاون بین‌الملل وزارت امور خارجه بود و ماهیت قطعنامه هم یک مساله بین‌المللی بود که در شورای امنیت سازمان ملل بحث و تصویب شده بود. ماه‌ها بود که دوستانمان در وزارت خارجه در تهران، ژنو، نیویورک و پایتخت‌های مهم به رایزنی و تلاش برای تغییر برخی از بند‌ها پرداخته بودند.

 موضوعات در حضور وزیر خارجه بحث می‌شد و سپس به مقامات بالای نظام ارائه می‌شد. نظر حضرت امام و رئیس جمهور وقت و جناب آقای هاشمی که علاوه بر فرماندهی جنگ و جانشین فرماندهی کل قوا، مسئولیت یکی از قوا را هم برعهده داشت و اختیارات ویژه برای جنگ و صلح داشت آن بود که کلیه موضوعات سیاسی جنگ بویژه امر مهم قطعنامه در جلسه سران قوا مطرح و تصمیم‌گیری شود. جلسات سران قوا آن موقع با حضور رئیس جمهور، رئیس مجلس، نخست وزیر، رئیس دیوانعالی کشور که مهم‌ترین مرجع قضایی بود، بعلاوه مرحوم حاج سید احمد آقا تشکیل می‌شد.

آقای ولایتی به دلیل آنکه مسئول سازمان دیپلماسی کشور بود نه تنها در جلسات حضور فعال داشت بلکه با سعه صدر مسئولان و کار‌شناسان وزارت خارجه را با خود به این جلسات می‌برد و اختیارات پیگیری را به معاون مربوطه محول می‌کرد. من قبول دارم که بین آقایان ولایتی و لاریجانی اختلاف بود، ولی این اختلاف مربوط به روش‌های کلی بود نه آنکه در ماهیت یک موضوع که به اصول و مبانی برمی‌گشت با هم مشکل داشته باشند.

 آقای دکتر لاریجانی در ماجرای قطعنامه با تیم بین‌المللی بسیار فعال بودند، چون مسئولیت کار هم در حوزه ایشان بود. البته دوستان چپ در دولت و وزارت خارجه سر سازگاری با آقای لاریجانی نداشتند و بر روی وزیر خارجه فشار می‌گذاشتند و معاون مربوطه و مدیران و کار‌شناسان را نقد می‌کردند. در آن ایام مجلس سوم بر روی کار بود و ماهیت مجلس سوم هم چپ بود. خیلی‌ها بدون آنکه یک سطر قطعنامه را خوانده باشند، با آن مخالفت می‌کردند. چون که مثلاً از فلان فرد خوششان نمی‌آمد، جالب است که سال‌های بعد که جامعه باز شده بود همه چیز و همه کس را نقد می‌کردند و کسی را بی‌بهره از حملات سیاسی نمی‌گذاشتند و آن روز‌ها مخالف قطعنامه و پایان جنگ بودند و در نسیان سیاسی و بی‌توجهی به خاطره‌ها و واقعیت تاریخی، شعار‌های آسمان‌کوب می‌دادند که چرا جنگ را پس از فتح خرمشهر تمام نکردید.

  آیا اختلافات در وزارت خارجه درباره ادامه یا توقف جنگ در فرآیند مذاکرات آتش بس هم تکرار شد؟

 بله، در وزارت خارجه دوستانی بودند که علاقه‌مند بودند پایان جنگ با پیروزی رزمندگان اسلام و نابودی رژیم بعث همراه باشد. ولی خب ما در جهان واقعیات زندگی می‌کنیم و باید به عناصر و عواملی که باعث شد پایان جنگ بدین صورت شود با نقادی ملی همراه سازیم. وضعیت نظامی و اتفاقات ماه‌های پایانی جنگ بیش از آنکه بحران مدیریت و یا فرماندهی جنگ و یا خستگی مردم باشد، ماهیت خارجی داشت. دو سال آخر جنگ تفوق نظامی با نیرو‌های ایران بود، کشور‌های منطقه و قدرت‌های بزرگ جهانی بر نمی‌تابیدند که ایران انقلابی فاتح این جنگ باشد. تحلیل وقایع سیاسی جنگ بسیار مهم است و حتماً بایست فارغ از حب بغض و ورای جدول‌بندی‌های صوری و سیاسی و تعلقات حزبی این مسائل را تحلیل کنیم.

 ولی من عرض می‌کنم در وزارت خارجه سه دسته بودند که نظرات کار‌شناسی متفاوتی داشتند؛ یک دسته کسانی که با مذاکرات سیاسی مخالف بودند و سرشت و سرنوشت جنگ را در جبهه‌ها می‌دیدند. دوم کسانی بودند که قائل به مذاکره سیاسی برای پایان جنگ از طریق فشار‌های بین‌المللی به صدام حسین بودند، می‌شود گفت مکتب بچه‌های بین‌الملل وزارت خارجه جزء این دسته بودند و سوم هم کسانی بودند که خیلی راحت حرف می‌زدند و می‌گفتند بایست برویم کل مسائل را یک جای دیگر حل و فصل کنیم و به پدیده پایان جنگ سیاسی صرف می‌اندیشیدند و قائل به هنجار‌ها و ظرفیت‌های بین‌المللی نبودند.

 خب طبیعی است وزارت خارجه تصمیم‌گیر که نیست، نه در آن موقع نه قبل و نه بعد از آن و نه همین حالا. در آن زمان به جای شورای عالی امنیت ملی، شورای عالی دفاع وجود داشت. امام و حضرت آقا هم صلاح نمی‌دیدند که مسایل سیاسی جنگ و پایان جنگ در شورای عالی دفاع مطرح شود. ماهیت شورای عالی دفاع، نظامی بود. در مقابل نظامیان نمی‌بایست مباحث سیاسی را مطرح می‌کردند، بویژه در دوران جنگ که اتفاقاً یکی از وقایع تلخ روز‌های پایانی جنگ، بحث‌های سیاسی بود که در بخشی از سازمان‌های نظامی می‌شد و نمی‌خواهم به دلائل خاصی از جمله مصالح جنگ و انقلاب راجع به آن صحبت کنم. ولی باورم این است که وزارت خارجه بایست کار حرفه‌ای خود را انجام می‌داد و هر روز ظرفیت و فرصت ایجاد می‌کرد.

من باور دارم آقای دکتر ولایتی در این راستا و بستر اقدامات ارزنده‌ای انجام داد. در‌‌ همان زمان مذاکرات قطعنامه، ایشان تدبیر کرد و موضوع مذاکرات ایران و عراق را که با نظارت دبیرکل سازمان ملل متحد انجام می‌شد از انحصار و ظرفیت سازمانی وزارت امور خارجه خارج کرد و در بستر ظرفیت ملی، چیدمان هیئت مذاکرات ایران و عراق را طراحی کرد.

 از دکتر حبیبی به عنوان وزیر دادگستری وقت و حقوق‌دان و دکتر روحانی رئیس ستاد فرماندهی جنگ تا معاون حقوقی نخست وزیر و دیگران دعوت کرد، متاسفانه برخی به جای پرده‌برداری از وقایع تاریخی به دنبال گردن‌برداری از ظن خود هستند. همان ایام برخی سیاستمداران خوش خیالی سیاسی می‌کردند و فشار‌های زیادی بر روی آقای ولایتی گذاشتند که از برخی از بند‌های قطعنامه مصلحت‌اندیشانه بایست عبور کرد، ولی شخص آقای ولایتی در غربت و تنهایی گهگاه مقاومت می‌کرد.

به خاطرم هست که یک شب که با هم ماموریت بودیم، حوالی نیمه‌های شب بود از من خواست به او بپیوندم و به آلام و حرف‌های ایشان توجه کنم. در سوئیت هتل قدم می‌زد و با حالت اضطرار می‌گفت، اگر دستان من را قطع کنند، حاضر نیستم بر خلاف مصالح انقلاب و مجاهدت‌های مردم و برای عبور از مشکلات ظاهری، سندی را برای خوشآیند فلان مقام امضاء کنم. من هرگز آن مقاومت ارزنده و مجاهدت قابل ستایش را فراموش نمی‌کنم و این مشی و منش را احتیاط و عافیت‌‌طلبی نمی‌دانم. دکتر ولایتی قائل به مقاومت و صبر بود. نام این را هر چه می‌خواهید بگذارید، اما این ایستادگی تحسین برانگیز بود.


بررسی تاکتیک‌های اسلام‌ستیزی پس از 11 سپتامبر
ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٦  کلمات کلیدی: گفتگو و مصاحبه ، دکترعلی اکبر ولایتی

پیام رهبر انقلاب در پی اهانت به قرآن در آمریکا، بازتاب گسترده‌ای در رسانه‌ها داشته است. این پیام حاوی نکات مهمی پیرامون اهداف و انگیزه‌های این اقدام نفرات‌انگیز بود. به همین بهانه در گفت‌وگو با مشاور رهبر انقلاب در امور بین‌الملل، به بررسی استراتژی و تاکتیک‌های اسلام‌ستیزی نظام استکبار پس از 11 سپتامبر پرداختیم.

ـ پس از حادثه 11 سپتامبر، آمریکا چه راهبردی را در برابر جهان اسلام دنبال می‌کند؟ برای دستیابی به این هدف از چه تاکتیک‌هایی بهره گرفته است؟

استراتژی آمریکا که در پشت صحنه آن بدون تردید صهیونیست‌ها نقش اساسی دارند، به نوعی پیاده کردن همان تئوری‌ است که چند سال پیش- بعد از فروپاشی شوروی سابق- ساموئل هانتینگتون در نظریه‌اش با عنوان «برخورد تمدن‌ها» مطرح کرد.
هانتینگتون در این تئوری که در ابتدا به صورت یک مقاله مطرح شد و بعداً به صورت کتاب درآمد، می‌گوید که امروز-یعنی بعد از فروپاشی شوروی و کمونیسم- جهان غرب با جهان اسلام و جهان کنفسیوسی مواجه است. بنابراین برخورد آینده تمدن غرب با تمدن اسلامی و تمدن چینی است.

این به این معنی نیست که سیر قضایا به صورت جبری به آن سمت پیش می‌رود که این سه تمدن با هم برخورد کنند و یک طرف تمدن غربی و طرف دیگر تمدن اسلامی و تمدن چینی باشد. بلکه قرائت دیگر این است که باید این‌طور بشود، نه این که این‌طور می‌شود! یعنی طراحی یک برخورد خشن نظامی و سیاسی- امنیتی با به کار گرفتن جنگ نرم تبلیغاتی و روانی.

به عبارت دیگر، در گذشته تقابل ناتو با جهان کمونیسم مطرح بود و خط برلین تا کره - پرده آهنین- غرب را از آن‌ها جدا می‌کرد (منظور از پرده آهنین جهان کمونیسم بود؛ اصطلاحی که چرچیل به کار می‌برد) و امروزه با فروریختن دیوار برلین و از بین رفتن آن خط، ما با جهان اسلام و جهان کنفسیونیسم مواجه هستیم. آنها بر این اساس اقداماتی را انجام داده‌اند که به تدریج این تئوری را پیاده کنند؛ و در چگونگی پیاده کردن آن تاکتیک‌هایی را هم به کار بردند.

در جهت پیاده کردن استراتژی مواجهه با تمدن اسلامی و تمدن چینی، ناتو را از اروپا و از خط برلین توسعه دادند تا به مرز چین رسیدند. امروز که نیروهای آمریکایی و ناتو در افغانستان هستند، در باریکه‌‌ای از افغانستان به نام «راخام» با چین هم‌مرز هستند.

با توجه به آنچه درباره برداشت از نظریه هانتینگتون گفته شد و تردید‌هایی که در مورد صحت ادعای آمریکائی‌ها مبنی بر این‌که مسلمانان برج‌های دوقلو را منفجر کردند و نسبت دادن آن به بن‌لادن و القاعده هست، می‌توان تصور کرد که آنها از اساس این کار را کردند تا مسلمانان را متهم کنند و به‌خصوص بگویند پایگاه این مسلمانان در افغانستان است و ما باید در آنجا باشیم تا از نفوذ مسلمانان به جهان غرب جلوگیری کنیم. زمانی یکی از تئوریسین‌های غربی گفته بود که «اگر ما در کابل و قندهار با این مسلمانان افراطی مواجه نشویم، فردا باید در پاریس و لندن و رم مواجه شویم! یعنی ما میدان جنگ را از پاریس و لندن و رم به کابل و قندهار برده‌ایم.»

البته این ادعا قطعاً درست نیست ولی آن‌ها این‌گونه مطرح می‌کنند که اگر ما با مسلمانان و جهان اسلام برخورد نکنیم، این‌ها فردا در شهرهای اروپایی ما را غافلگیر می‌کنند. ملاحظه کردید که فقط به 11 سپتامبر اکتفا نشد، بلکه توسط عوامل خود چندین بمب را هم در شهرهای دیگر لندن و... منفجر کردند تا مسلمانان را متهم و مردم را توجیه کنند که ناتو باید نیروهای خود را تا مرز چین بفرستد و در سر راه خود کشورهای جهان اسلام را یا مطیع خود کند یا اشغال!

ـ همان‌گونه که اشاره کردید، آن‌ها از حربه‌های مختلفی استفاده کرده‌اند. اما تفاوتی که قرآن‌سوزی با دیگر روش‌ها و تکتیک‌ها دارد این است که تا کنون دشمن سعی می‌کرد بین فرق مسلمانان اختلاف‌افکنی کند اما قرآن‌سوزی در این فضا برای مسلمانان ـ با هر فکر و اندیشه و تفکری ـ دشمن واحدی ایجاد می‌کند. این تغییر تاکتیک را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

اینها از انواع حربه‌ها استفاده کرده‌اند؛ یعنی پشت صحنه جنگ شیعه و سنی و افراطی‌ و میانه‌رو که شعله‌هایش را در جهان اسلام روشن می‌کنند، عوامل صهیونیستی یا ترکیبی از عوامل صلیبی‌های افراطی و صهیونیست‌ها هستند. این‌ها در پشت‌صحنه وجود دارند و فعالیت می‌کنند. لیکن بیداری اسلامی و هوشیاری مردم مسلمان و روشنگری‌هایی که در ایران و دیگر کشورهای اسلامی می‌شود، کم‌کم این سلاح (تفرقه‌‌افکنی بین شیعه و سنی و افراطی و میانه‌رو) را کند کرده و این‌بار به این تاکتیک متوسل شده‌اند که کلیسا را پشت خودشان داشته باشند؛ لذا به تحریک مذهبی مسیحیت اقدام می‌کنند. مثل همان حرفی که آن کشیش زده بود که تحت تأثیر تعلیمات قرآن آمده‌اند و برج‌های دوقلو را در 11 سپتامبر منفجر کرده‌اند. او به این ترتیب خواسته به نوعی ایده مسیحیت ارتدوکس را تقویت کند. همان‌طور که بعد از 11 سپتامبر بوش اعلام کرد که جنگ صلیبی شروع شده، حالا در نقطه‌ای و از کلیسایی، کشیشی برخاسته و این را گفته است.


اگر به تاریخ مراجعه کنید، جنگ‌های صلیبی که در نیمه دوم قرن پنجم هجری شروع شد، در حقیقت با تحریک یک کشیش در شهری در فرانسه صورت گرفت. مردم را با این عنوان که فلان کشیش در خواب حضرت عیسی(ع) را دیده که گفته باید بیت‌المقدس را از دست کفار (مسلمانان) نجات دهید، تحریک کردند! و آن قضایا را پیش آوردند که در حدود 180 سال، 8 جنگ صلیبی بر مسلمانان تحمیل شد. جالب این‌که در آن جنگ‌ها، حرکت از سوی کاتولیک‌ها آغاز شده بود و آن‌ها در مسیر خودشان ارتدوکس‌های مسیحی را هم مانند مسلمان‌ها مورد غارت قرار دادند. این نشان می‌دهند که هدف، نجات مسیحیت نبود! هدف، سلطه سیاسیون غرب بود اما این آرمان و سخن، از دهان یک کشیش بیرون آمد و به آن تقدس بخشیدند و آن همه جنایت کردند. «ریچارد شیردل» در نامه‌ای نوشت که: «در معبد سلیمان، خون مسلمانان تا زانوی ما می‌آمد!» یعنی قتل‌عام مسلمانان بی‌گناه آن‌قدر بوده که خون آن‌ها تا زانوی نیروهای مهاجم صلیبی آمده بود.

در ماجرای اخیر نیز تئوری از مبنا صهیونیستیِ هانتینگتون را تا جایی رسانده‌اند که کشیشی می‌خواهد قرآن را آتش بزند. در حقیقت این‌ها از تفرقه‌افکنی بین مسلمانان نتیجه‌ای ندیده‌اند و می‌خواهند تعصب صلیبی‌گری علیه مسلمانان را در جهان مسیحیت دامن بزنند تا پشت تهاجم ناتو و آمریکا، توجیه مذهبی را داشته باشند.

ـ پروژه اسلام‌هراسی که به آن اشاره کردید، تا چه اندازه موفق بوده‌ است؟ به نظر شما این ماجراها و جریان‌ها پس از این هم ادامه می‌یابد؟

اسلام‌هراسی مقدمه «اسلام‌ستیزی» است. یعنی در جهان غرب مسیحیان را از مسلمانان بترسانند و اسلام را به‌طور کاذب یک خطر جلوه دهند تا برای دفع این خطر، اقدامات نظامی، سیاسی، تبلیغاتی و روانی خود را توجیه مذهبی کنند. یعنی اگر مسیحیان به خودشان نیایند، مسلمانان عملاً جهان مسیحیت را هم تحت تأثیر خودشان قرار خواهند داد. این ترس از اسلام و به‌خصوص پشت‌صحنه افراطی‌گری‌هایی که با روح اسلام مغایرت دارد را شما در بعضی از کشورهای اسلامی و غیراسلامی و اروپایی می‌بینید؛ که البته هیچ توجیه منطقی ندارد و هیچ متفکر اسلامی از آن حمایت نمی‌کند.

یکی از تئوریسین‌های غربی گفته بود که «اگر ما در کابل و قندهار با این مسلمانان افراطی مواجه نشویم، فردا باید در پاریس و لندن و رم مواجه شویم! یعنی ما میدان جنگ را از پاریس و لندن و رم به کابل و قندهار برده‌ایم.»


آنها هر اتفاقی در جایی می‌افتد را به افراطی‌های مسلمان و به اعتقادات اسلامی و خود قرآن نسبت می‌دهند. در حالی‌که طی این سال‌ها آنچه که موجب پیشرفت اسلام شده، منطق اسلام است و نیز بن‌بستی که غربی‌ها در حوزه‌های مختلف فکری با آن مواجه شده‌اند. بعد از بریدن از کلیسا، تئوری‌های مختلفی را برای بشریت مطرح کردند. مانند لیبرال دموکراسی که با انقلاب کبیر فرانسه تحقق و توسعه پیدا کرد، سوسیالیسم و کمونیسم که با انقلاب روسیه بیشتر مطرح شد و... این‌ها همه ابعاد مختلف تفکر غربی بعد از رنسانس است و اساس همه این‌ها "دین‌گریزی" است. همه این‌ها به نوعی با بن‌بست مواجه شد. از این طرف اسلام در جهان اسلام احیا شده و در مرزهای اسلام هم محدود نمانده و به کشورهای دیگر هم رفته است. زمانی وزیر خارجه وقت آمریکا در «دانشگاه جرج تاون» گفت که اسلام بعد از مسیحیت، دین دوم در آمریکا است. مشابه این را در فرانسه، روسیه و ... هم می‌بینید. در کشورهای مهم غربی اسلام بعد از مسیحیت، دین دوم است. طبیعی است که آن‌ها چنین جاذبه‌ای که در اسلام هست را به نوعی تخریب کنند. از این رو بعضی از کارهای افراطی را به صورت نفوذی در جهان اسلام انجام می‌دهند تا «اسلام‌گریزی» و اسلام‌هراسی به‌وجود بیاورند و به دنبال آن اسلام‌ستیزی را نتیجه بگیرند.

ـ با توجه به نکاتی که در پیام رهبر انقلاب به آن اشاره شده، چه وظیفه‌ای بر دوش مسلمانان است؟

این بن‌بستی است که امروز در زندگی بشر رفاه‌زده و سرخورده که هم محیط‌زیست خودش را خراب کرده و هم روابط درست بین انسان‌ها را از بین برده و در جامعه و طبیعت هرج و مرج را حاکم کرده، دیده می‌شود. دنیای مصرفی تخریب‌کننده، آن بهشتی نیست که وعده می‌دادند و مردم طبیعتاً به معنویت رو آورده‌اند. تمام قرائن نشان می‌دهد که در شرق و غرب عالم و در بین پیروان همه ادیان، انسان به نوعی به سوی فطرت الهی خودش برمی‌گردد.

اگر چنین برداشتی را بپذیریم، کسانی که نفع‌شان در ادامه وضعیت قبلی که صهیونیست‌ها در آن نقش اساسی دارند، هست ـ یعنی حاکمیت یک گروه اقلیت پشت صحنه برخوردار از بخش اعظم منافع و مزایای مادی موجود در جهان و یک گروه اکثریت محروم از آن ـ باید هم چنین اختلالی را ایجاد کنند، ولی ما نباید این را به حساب کلیسا و مسیحیت بگذاریم. قرآن‌سوزی نشان می‌دهد که این «اسلامِ جمهوری اسلامی» و «اسلام انقلابی و سیاسی» نیست که مورد مخالفت آنهاست؛ بلکه مخالفت آن‌ها با اصل قرآن و دستورات اسلام است و حالا ناچارند که نقاب از چهره بردارند و آنچه که در قلبشان می‌گذشته را آشکار کنند.


روایت ولایتی از تحقیر انگلیسی‌ها توسط صفویه
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۸  کلمات کلیدی: سیاسی ، دکترعلی اکبر ولایتی
دکتر علی ‌اکبر ولایتی در ادامه مباحث تاریخی و فرهنگی خود در برنامه پرمخاطب «دو قدم مانده به صبح» به همراه دکتر پورحسین و صالح اعلا مجری برنامه دو قدم مانده به صبح، بار دیگر خبرساز شدند و دکتر ولایتی از دریچه تاریخ که یکی از مباحث مهم تاریخ معاصر ایران یعنی چگونی ورود انگلیس به میدان سیاسی ایران و توطئه‌های آنان بود اشاره کرد.

به گزارش «تابناک»، دکتر ولایتی در بخشی از برنامه شب گذشته خود، گفت: انگلیس از زمان صفویه به ورود به ایران علاقه نشان می‌داد.

وی با اشاره به شکست استعمار پرتغال در جنوب ایران در زمان شاه عباس صفوی و به دست امامقلی خان، سردار بزرگ ایرانی که با همراهی مردم غیور فارس و بنادر همراه بود، گفت: انگلیسی‌ها در زمان صفوی یک بار برای ورود به ایران و ارتباط با کشورمان از دولت صفوی اجازه خواستند که مقامات دولت صفوی با درخواست آنان مخالفت کردند و سپس با میانجیگری دیوان مخوف، تزار روس، مقامات ایرانی حاضر شدند نماینده انگلیس را به حضور بپذیرند.

وی در ادامه اظهار داشت: هنگام ورود نماینده انگلیس به دربار شاه طهماسب صفوی در قزوین، هر کجا که نماینده انگلیس گام برمی‌داشت، یک نفر پشت سر او مشتی خاک بر جای پای فرستاده انگلیسی می‌ریخت تا به وی اطلاق شود ما برای روابط با انگلیس ارزشی قایل نیستیم و به این وسیله، انگلیسی‌ها تحقیر شدند.

دکتر ولایتی در اوج مطالب خود با اشاره به آغاز نفوذ انگلیسی‌ها در ایران گفت: حاج ابراهیم کلانتر با اشاره انگلیسی‌ها، دروازه‌های شیراز را بر روی لطفعلی خان زند، از جانشینان کریم خان زند بست تا زمینه به قدرت رسیدن قاجار را در ایران فراهم آورد و با اشاره انگلیسی‌ها بود که ابراهیم کلانتر که ارتباط با انگلیسی‌ها داشت، به اردوگاه آقامحمدخان قاجار پیوست.

دکتر ولایتی گفت: انگلیسی‌ها پس از این که فتحعلی‌شاه نسبت به خاندان کلانتر بدگمان شد و بسیاری از آنان را کشت، به برادرزاده او میرزا ابوالحسن خان ایلچی در هندوستان پناه داده و سپس با نفوذ در دولت قاجار در سال‌های بعد، او را به سمت وزیر خارجه منصوب کردند.

وی در این برنامه همچنین به تأثیر و نقش مردم و علمای فارس و مردم جنوب ایران در ایستادگی در برابر تجاوزهای انگلیسی‌های در آغاز قرن بیستم اشاره داشت و گفت: رئیس‌علی دلواری نیز با توطئه انگلیسی‌ها در بوشهر ترور داخلی شد که این مطلب نیز از مطالب جدیدی بود که در تاریخ معاصر ایران به آن پرداخته می‌شود.

وی که پیش از این درباره نقش مثبت پادشاهان هخامنشی و آثار و تأثیرات آنان در تاریخ ایران سخن گفته بود و همچنین از پرداخت نادرست به شعر و ادبیات فارسی در سیستم آموزشی کشور انتقاد کرده بود، شب گذشته، فصل تازه‌ی دیگری را در زوایای تاریخ معاصر ایران گشود و اعلام کرد، قاجاریه با بسترسازی انگلیس به قدرت رسیده‌اند؛ هرچند آقامحمد خان قاجار که در جوانی به دست عوامل کریم‌خان زند مقطوع‌النسل شده بود، کارنامه بهتری را در حفظ مرزهای ایران نسبت به دیگر پادشاهان قاجار از خود نشان داده بود.

بنا بر این گزارش، موج ضد انگلیسی برخاسته در کشور که پس از انتخابات دهم ریاست جمهوری شدت گرفته است، در حالی با این گفته‌های دکتر ولایتی ابعاد تازه‌ای پیدا می‌کند که در برنامه تاریخی پلی به گذشته که توسط خسرو معتضد هر شب از شبکه دوم سیما پخش می‌شود نیز به نقش مخرب و ویرانگر انگلیس در چپاول منابع و ثروت‌های ملی ایران، بیش از پیش اشاره می‌شود.

گذشته از این برنامه‌ها و اظهار نظرات، هم‌اکنون کمیسیون سیاست خارجی مجلس شورای اسلامی، پرونده قطع روابط سیاسی با بریتانیا را در دستور کار خود دارد.