سایه روشن‎‎های سبک زندگی آمریکایی در ایران
ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۱  کلمات کلیدی: سیاسی ، دکتر حسن عباسی ، گفتگو و مصاحبه

گفتگو پیرامون سبک زندگی با استاد حسن عباسی

به گزارش بولتن نیوز متن کامل این مصاحبه به شرح زیر است:

شما همواره به سبک زندگی به‎مثابه یک موضوع استراتژیک نگریسته‎اید! چرا؟

بسم الله الرحمن الرحیم. طبیعی است که هر کس از منظر تخصص خود موضوعات مبتلابه را بنگرد و تکلیف مخاطب خود را مشخص کند که با چه رویکردی مواجه است. من هم به ندرت ممکن است در یک حوزه خاص و موضوعی به خصوص درگیر مطالعه و تحقیق شوم که به آن حوزه از منظر علوم استراتژیک ننگرم. در واقع در موضوعی مانند سبک زندگی، اگر نمی‎بایست با رویکردی استراتژیک وارد می‎شدم که ضرورتی نداشت به بررسی بپردازم؛ دیگران که از منظر‎های گوناگون به آن می‎پرداختند، لذا کفایت می‎کرد.

اما پاسخ اصلی به پرسش شما این است که جامعه‎شناسان، جامعه را آن‎گونه که هست مطالعه می‎کنند. روان‎شناسان و پزشکان نیز، انسان را آن‎گونه که هست بررسی می‎کنند. اما در رویکرد استراتژیک، بایستی جامعه و فرد را «آن‎گونه که باید» مطالعه کرد. از این‎روست که «کلر» و دیگران، بخش اتوپیانگاری در فلسفه را، دانش و هنر استراتژی می‎خوانند، زیرا اتوپیا در این تلقی، یعنی «جامعه و ساکنان آن، آن‎گونه که باید باشند».

روان‎شناسان و پزشکان، سبک زندگی را در سطح فردی یا اصطلاحا در سطح «تکنیکی» بررسی می‎کنند. جامعه‎شناسان، سبک زندگی را در سطح «تاکتیکی» مطالعه می‎کنند. اما سبک زندگی فرد در «جامعه» از حیث «آن‎چه که باید»، در سطح «استراتژیک» مطالعه می‎شود. لذا تمایز در این است که در تلقی نخست، سبک زندگی در «جامعه‎شناسی» مطرح است، اما در تلقی دوم، یعنی رویکرد استراتژیک، سبک زندگی در «جامعه‎سازی» مورد مطالعه قرار می‎گیرد.

 

تمایز جامعه‎شناسی از دانش استراتژی در این است که دومی به‎جامعه‎سازی می‎پردازد؟

 

بله! جامعه‎شناس بدون طرح جامعِ Master Plan آینده، جامعه را مطالعه می‎کند. اما استراتژیست‎‎ها برای جامعه‎سازی نیازمند طرح جامع پیشینی هستند. از این‎رو، تخصص آن‎ها در حوزه‎ای محک می‎خورد به نام Strategic Planning یا طرح‎ریزی استراتژیک، که ابزار جامعه‎سازی است. برای ساختن یک جامعه، از زوایای گوناگون می‎توان وارد شد. یکی از این زوایای نوین جامعه‎سازی در غرب، زاویه تبیین و تنظیم سبک زندگی یا Life style است. البته تلقی قرآنی کاملی نیز در این زمینه، برای جامعه‎سازی وجود دارد که همان تفکیک دو نوع زندگی یا حیات است: حیات طیبه و حیات خبیثه. پس در یک تلقی قرآنی نیز می‎توان از زاویه زندگی و حیات برای جامعه‎سازی وارد عرصه شد. اما این موضوع در غرب قدمت کوتاهی دارد، که علی‎رغم آن، به مسأله طراز نخست فرهنگی غرب تبدیل شده است. در نتیجه، اگر موضوع سبک زندگی را یکی از مدخل‎‎های جامعه‎سازی، یعنی جامعه از حیث آن‎چه که «باید» باشد، بدانیم، پس چیستی، چرایی و چگونگی سبک زندگی، یک موضوع استراتژیک است.

 

گفتید که سبک زندگی با تلقی جدید از آن، قدمت کوتاهی در غرب دارد. این قدمت به چه هنگام برمی‎گردد و مقوله سبک زندگی در آن هنگام چگونه مطرح شد؟

 

زندگی و چگونگی آن، همواره دغدغه بشر بوده است. مفاهیم «حیات» در قرآن، «Life» در انگلیسی، و «زندش» یا «زندگی» در فارسی، مبین این قدمت هستند. اما سبک زندگی که امروز بر زبان‎ها جاری است، اغلب منظور سبک زندگی مهاجم و هژمون آمریکایی است که با عنوان American Lifestyle یا An American Way of Life که «راه و روش زندگی آمریکایی» است، معرفی می‎شود. سبک زندگی آمریکایی با این تلقی، مبتنی بر بررسی «آدام کورتیس»، در حدود 40 سال پیشینه دارد.

 

یعنی از دهه 1970 به این سو.

بله! آدام کورتیس، دریک بررسی مستند، تحت عنوان «قرن خود» The Century of the Self، در دوره‎ای یک قرنی، از 1901 تا 2001، تاریخ حیات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی آمریکا را بررسی می‎‎کند. بررسی مبسوط او، روند شکل‎گیری و تحقق «نیوایندیویژوالیسم» یا «نوفردگرایی» و تفرد جدید را نشان می‎دهد. مدرنیته، در قرون اخیر، «اصالت فرد» را بشارت داده بود، و پس از تحقق آن، جامعه آمریکا، در نیمه دوم قرن بیستم، قدم به مرحله نوین اصالت فرد گذارد.

 

کورتیس روند تحقق این «تفرد جدید» را چگونه ترسیم می‎کند؟

روند متفردسازی نوین افراد جامعه آمریکا که «نیوایندیویژوالیزاسیون» خوانده می‎شود، در قرن بیستم، دو عصر پیاپی را در برمی‎گیرد: عصر فرویدیسم و عصر ریچیسم. عصر فرویدیسم فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی در آمریکا از 1910 آغاز و تا اواسط دهه 1960 در دوره ریاست‎جمهوری جان اف کندی استمرار می‎یابد.

 

مبدع عصر فرویدیسم در آمریکا کیست؟

 

خواهرزاده زیگموند فروید، مرد جوانی به نام «ادوارد برنیز» است. او که جوان جویای نام و فرصت‎طلبی است، در جریان جنگ جهانی اول، به «ویلسون» رییس‎جمهوری وقت آمریکا نزدیک شده و در سفر پیروزی جنگ جهانی، در شهر پاریس فرانسه، با او همراه می‎شود. وقتی مردم پاریس، رییس‎جمهوری آمریکا را به‎عنوان یکی از رهبران پیروز جنگ می‎پذیرند و به دور او حلقه می‎زنند، ادوارد برنیز با خود می‎اندیشد که از این اقبال و توجه مردم، چگونه می‎توان مدلی ساخت برای سایر حوزه‎ها! مثلا در حوزه سیاست و اقتصاد چگونه می‎توان اقبال و توجه مردم را جلب کرد؟

برای یافتن پاسخی برای این دغدغه خود، به‎سراغ دیدگاه‎‎های علمی دایی خود، زیگموند فروید می‎رود. فروید، انسان را واجد دو بخش کلی معرفی می‎کرد: بخش خردورز، و بخش غیرخردورز. انسان‎‎ها اغلب اسیر بخش غیرخردورز خود هستند. این بخش، در بر گیرنده قوه غضب و شهوت بشر است. لذا فروید مدعی بود که توده انسان‎ها، اسیر بخش خشم و شهوت خود هستند. کورتیس اذعان می‎کند که این نگاه بدبینانه فروید به انسان تا آخر عمر او همراهش بود و می‎انگاشت انسان حیوانی غیرقابل‎اصلاح است. خواهرزاده او ادوارد برنیز، کلید حل معما را یافته بود:

اگر توده‎‎های انسان‎ها، چیزی جز توده خشم و شهوت بالقوه نیستند، راه جلب‎اعتماد و توجه آن‎ها، کنترل و جهت دادن به این قوه آن‎هاست؛ یعنی جهت دادن به امیال و تمناها. او دیدگاه‎‎های فروید را برای جهت دادن به امیال و خواهش‎‎های انسان به‎کار بست و در تلفیق آن با روش‎‎های جامعه‎شناس سیاسی معروف آن دوران یعنی «والتر لیپمن»، بنای یک نظریه نوین در روان‎شناسی سیاسی را نهاد: نظریه مهندسی رضایت!

 

تئوری مهندسی رضایت، حاکی از آن بود که از راه جهت دادن به خواسته‎‎ها و امیال و آرزو‎های غیرعقلانی انسان‎ها، می‎توان رضایت سیاسی - اجتماعی آن‎ها را جلب کرد. پروژه مشترک برنیز - لیپمن، به‎شدت مورد توجه کاخ سفید واقع شد. در این مرحله، ادوارد برنیز، در رقابت با سازمان تبلیغات ژنرال دکتر گوبلز در آلمان نازی، طرح ایجاد مؤسسه روابط عمومی را ارائه نمود. نهاد روابط عمومی Public Relation، نهاد تبلیغات ویژه‎ای است که درصدد مهندسی رضایت مخاطب سازمان متبوع آن است. آن‎چه امروز در جهان و در ایران به نام نهاد روابط عمومی شناخته می‎شود، ساخته و پرداخته ادوارد برنیز، با این مبانی ویژه است: مبانی فرویدی، که قائل به برتری و تفوق بعد غیرعقلانی انسان است و با مدیریت این بعد انسان، می‎توان خواسته‎‎ها و آرزو‎های او را پروراند و جهت داد.

 

عصر روابط عمومی که تا دوره روزولت در اواسط دهه 1930 ادامه یافت، یک دکترین قطعی فرهنگی را تعقیب می‎کرد: انسان حیوان غیرقابل اعتمادی است، لذا باید ذهن او توسط جامعه کنترل شده و به امیال و تمنا‎های او جهت داده شود. پیامد اقتصادی این دکترین، رواج مصرف‎گرایی بود. آن‎گونه که آدام کورتیس نشان می‎دهد، ادوارد برنیز، با دستگاه روابط عمومی خود، تبلیغات رسانه‎ای را برای جهت دادن به خواسته‎‎های مردم سامان داد و مبدع تکنیک‎‎های تبلیغاتی گسترده‎ای شد که شما اکنون در تلویزیون‎ها، روزنامه‎‎ها و بیلبورد‎ها می‎بینید.

 

در یک مورد که خود برنیز تعریف می‎کند، رییس کمپانی تنباکو در ایالات متحده به‎سراغ او آمده و می‎پرسد چه راهی برای جلب توجه زنان جهت کشیدن سیگار پیشنهاد می‎کند! او شکوه می‎کند که نیمی از جمعیت آمریکا که زنان هستند، سیگار نمی‎کشند و این یعنی نیمی از بازار. ادوارد برنیز پاسخ می‎دهد که این‎گونه تبلیغ کنید که سیگار علامت رجلیت است و با یک ترفند تبلیغاتی، زنان را به صحنه آورده و در مدت کوتاهی، کشیدن سیگار در بین زنان آمریکا رایج و عادی می‎شود.

 

«هوور» رییس‎جمهوری آمریکا در دهه 1920 از این دکترین فرهنگی - اقتصادی استقبال کرد و شعار «مصرف‎گرایی، موتور محرک اقتصاد آمریکا» را مطرح کرد. کورتیس از این دوره، به عصر تبدیل دموکراسی به کان‎سیومرکراسی یاد می‎کند، یعنی عصری که در آن مفهوم رایج «حاکمیت توده مردم»، جای خود را به «حاکمیت توده مصرف‎کننده» می‎دهد.

 

آلفرد کینزی در دهه بعد، یعنی در دهه 1930 بر پایه ترکیب تلقی فروید با تلقی داروین از حیات، نوع دوم مهندسی امیال و خواهش‎‎های توده‎‎های انسانی را ارائه می‎کند: مهندسی مناسبات جنسی. کینزی، دو مجلد کتاب هنجارشکنانه می‎نویسد: مناسبات جنسی مردان و مناسبات جنسی زنان. او با یک نمونه‎گیری گسترده 6 هزار نفری در سطح آمریکا، روابط جنسی آحاد جامعه آمریکایی را طبقه‎بندی می‎کند؛ اقدامی که راه را برای انقلاب جنسی در آمریکای دهه 1960 هموار کرد.

 

در عصر هوور، رکود بزرگ اقتصاد آمریکا رقم خورد، شبیه آن‎چه اکنون در آمریکا پدید آمده است. پس پذیرش دکترین ادوارد برنیز در مهندسی رضایت و کان‎سیومرکراسی خیلی مؤثر نبود.

بله! همین‎طور است. اما موفقیت دکترین برنیز در آن زمان نبود و خود را بعدا نشان داد. به تبع رکود عظیم اقتصاد آمریکا در دوره «هوور»، قدرت به «روزولت» رسید. او دهه 1930 را با تغییر دکترین قطعی فرهنگی دوره «ویلسون تا هوور» آغاز کرد. در دوره روزولت اعلام شد که انسان، حیوان غیرقابل اعتمادی نیست، بلکه «حیوان قابل اعتمادی» است. لذا جامعه برای کنترل ذهن و خواسته‎‎های این حیوان قابل‎اعتماد، بایستی از خودش کمک بگیرد. یعنی در این کنترل ذهن، باید نظر خود او نیز لحاظ شود. مبتنی بر این دکترین فرهنگی - سیاسی - اقتصادی، روزولت به تضعیف پدیده روابط عمومی ادوراد برنیز پرداخت و راه را برای «جورج گالوپ» هموار کرد تا سیستم جای‎گزینی ایجاد کند به نام «مؤسسه سنجش افکار عمومی». در واقع مؤسسه سنجش افکار عمومی با مراجعه به خود مردم و اخذ نظرات آن‎ها، راه‎‎های کنترل ذهن و جهت دادن به امیال و تمنا‎های آن‎ها را مهندسی می‎کرد. به این ترتیب، عصر سنجش افکار عمومی جایگزین عصر روابط عمومی شد.

اکنون در کنار پدیده روابط عمومی، نهاد سنجش افکار عمومی نیز در جهان نهادینه شده است، که رهاورد عصر پذیرش تلقی «انسان، حیوان غیرقابل» در دوره 33 ساله دوم قرن بیستم (1966 - 1933) در آمریکاست.

 

ادوارد برنیز چه شد؟

 

جنگ جهانی دوم و هجوم نخبگان یهودی و غیریهودی ساکن اتریش و آلمان به آمریکا از یک سو، و روی کار آمدن «ترومن» و «آیزنهاور» به‎جای روزولت در کاخ سفید از سوی دیگر، زمینه را برای بازگشت ادوارد برنیز به صحنه مهیا کرد. او با سرمایه‎گذاری کمپانی جنرال موتورز، شهرکی ساخت که در آن ترکیب اقتصاد سرمایه‎داری با دموکراسی توده‎ای را به نمایش گذارد. برنیز نام این شهرک را هوشمندانه «دموکرا - سیتی» نهاد.

 

شهر دموکرا - سیتی، شهر سرمایه‎داری بازار بود: چشم‎اندازی از آمریکای آینده. در این «دموکراسی» او اتوپیای کاپیتالیسم را ارائه کرد. در این دوره، دختر دایی برنیز، یعنی آنا فروید، دختر فروید، در کنار فوج عظیمی از دانشمندان علوم پایه –مانند انیشتین که بمب اتم را برای آمریکا به ارمغان آورد - تا دانشمندان علم روان‎شناسی، به آمریکا رسید و سردمدار پروژه‎‎های روان‎کاری در آمریکای ماتم‎زده شد. دانشمندان روان‎کاو آن دوره، به آدام کورتیس گفتند که عمق نابه‎سامانی روانی و ماتم‎زدگی توده‎‎های انسانی جامعه آمریکای دهه 1950 - 1940 حیرت‎انگیز بوده است.

 

عصر طلایی روان‎کاوی در آمریکا، در این دوره است. ثروت و منزلت روان‎کاوانی که دستورالعمل کنترل ذهن و رفتار انسان آمریکایی را تجویز می‎کنند، برای آن‎ها موقعیت ممتاز یک صنف برگزیده و خوش‎اقبال را پدید آورد.

 

این موقعیت ممتاز اجتماعی روان‎کاوان فرویدی، موجب بهره‎گیری هم‎زمان مدل برنیز در مهندسی رضایت مبتنی بر روابط عمومی، و مدل گالوپ در نظرسنجی است. این ترکیب را کسی به نام ارنست دیکتر کامل کرد. او با روش گالوپ به‎سراغ مصرف‎کننده رفته و انگیزه افراد را در خرید و مصرف بررسی کرد. سپس مبتنی بر مهندسی رضایت، انگیزه‎‎های فهرست‎شده را مبنای تولید کالا و تبلیغات قرار داد.

 

این روند، زیاد طول نکشید که با واکنش نخبگان و مردم مواجه شد. جرقه آن با خودکشی مرلین مونرو، ستاره محبوب سینمای آمریکا زده شد. بنابر گزارش کورتیس، در اواسط دهه 1960 مردم به فریب‎کاری روان‎کاوان اعتراض کردند و آن‎ها را شیاد خواندند. البته نیم قرن بعد یعنی در ابتدای دهه 1390 در ایرانِ امروز، روان‎شناسان به‎جای معلمان اخلاق نشسته‎اند و از منزلت مشابه دهه‎‎1950 ایالات متحده برخوردارند؛ یعنی نیم قرن عقب‎ماندگی، که بروز آن را در سریال ساختمان پزشکان دیدید.

 

نتیجه اعتراض‎‎ها به روان‎کاوان در آمریکا چه شد؟

 

اعتراض‎‎ها صرفا به روان‎کاوان نبود، بلکه به هیأت حاکمه آمریکا نیز بود که مبتنی بر ایدئولوژی فرویدیسم در فرهنگ، سیاست و اقتصاد، قائل به کنترل ذهن تک تک افراد، توسط جامعه بودند. در هیأت حاکمه آمریکا، گروهی انسان را حیوان غیرقابل اعتماد و گروهی دیگر، او را حیوان قابل اعتماد می‎دانستند، اما هر دو گروه معتقد بودند که باید ذهن افراد جامعه را کنترل کرد. گروه روان‎شناسان CIA پس از این دوره نتایج تحقیقات خود را منتشر کرده و رییس آن‎ها، به کورتیس می‎گوید: باورکردنی نیست، اما ما در شناخت ذهن انسان‎‎ها اشتباه کرده بودیم.

 

این رویکرد کاخ سفید با دستیاری روان‎کاوان، از سوی نخبگانی چون «هربرت مارکوزه» مورد نقد و اعتراض واقع شد. مارکوزه کتاب «انسان تک ساحتی» را نوشت و در این کتاب چهره انسان کنترل‎شده مزبور را نشان داد.

 

نتیجه اعتراض‎‎ها به روان‎کاو‎ها و هیأت حاکمه آمریکا به اغتشاش‎‎های خیابانی انجامید. جنبش‎‎های دانشجویی در 1968 در دانشگاه‎‎های گوناگون از شیکاگو تا واشنگتن‎دی‎سی به حرکت درآمدند. تنها در یک برخورد پلیس با آن‎ها، چهار دانشجو کشته شدند. شعار دانشجویان واژگون ساختن هیأت حاکمه آمریکا بود. کورتیس می‎گوید که جنبش دانشجویی به بدترین شکل سرکوب شد و پس از این مرحله، استراتژی خود را تغییر داد: «به‎جای تغییر جهان، خود را باید تغییر داد». دانشجویان که از سرکوب جنبش خود سرخورده و مأیوس شده بودند، برای درمان افسردگی سیاسی خود به محلی به نام اسلان در کالیفرنیا کوچ کردند. آن‎ها به این نتیجه رسیدند که اکنون که نمی‎توانند جهان را تغییر دهند، پس باید خود را تغییر دهند و با شرایط کنار آیند. مشابه یک ضرب‎المثل فارسی که می‎گوید «زمانه با تو نسازد، تو با زمانه بساز!»

 

پس عملا اعتراض‎‎ها به روند کنترل ذهن شهروندان از طریق تبلیغات شکست خورد؟!

 

نه! شدت سرکوب جنبش و انزوای آن، یک راه‎کار برای سیا و اف‎بی‎آی پدید آورد: باید از روش فشار مستقیم، برای استحاله از درون جنبش‎‎های اجتماعی استفاده کرد. مثلا جنبش سیاهان آمریکا در جست‎و‎جوی احقاق حق خود بودند. مارتین لوترکینگ و مالکم ایکس پیش‎تاز این جنبش بودند. آدام کورتیس نشان می‎دهد که چگونه سیاهان را نیز به درون بازی کشیدند و جنبش آن‎ها را خنثی کردند. در این دوره، در رد کنترل ذهن، سازمان سیا به انتشار تحقیقات در حوزه کنترل ذهن پرداخت و در سطح عموم آن را بد جلوه داد. اکنون کتاب معروف Mind Control که در دهه 1970 در تقبیح آن دوران منتشر شد در فضای سایبر موجود است. این کتاب حدود 30 سال قبل به فارسی نیز ترجمه شد.

 

ایدئولوژی فرویدیسم با این شکست، آیا بدیل و جایگزین یافت؟

 

رقیب زیگموند فروید، یعنی ویلهلم ریچ نیز به آمریکا گریخته بود. تئوری او برخلاف ایدئولوژی فرویدیسم که قائل به کنترل ذهن انسان‎‎ها بود، یک ایدئولوژی غیرممانعتی بود. او معتقد به «رهاسازی» به‎جای کنترل بود. «لسه‎فر» Laissez Faire یا «بگذار هرچه می‎خواهد بکند»، دکترین رایج فرهنگی - اجتماعی شد، دکترینی که در اقتصاد، قلب تئوری‎‎های اقتصاد بازار را شکل می‎داد.

عملا از 1968 به این سو، ایدئولوژی فرهنگی - سیاسی - اقتصادی - اجتماعی ریچیسم، جایگزین فرویدیسم شد. دکترین فرهنگی این دوره، نفی دکترین انسان حیوان قابل اعتماد یا غیرقابل‎اعتماد بود، و در مقابل، قائل به این شد که «انسان، حیوان خودشکوفا» است. انسان، به‎عنوان حیوان خودشکوفا، به‎جای تغییر جامعه، به تفسیر خود پرداخت. این انسان، خود را ر‎ها کرد»؛ هرگونه دوست می‎داشت پوشید، نوشید، خورد، زیست و مرد.

 

در این دوره، جنبش فلسفی اگزیستانسیالیسم در آلمان و فرانسه و آمریکا، بروز اجتماعی داشت. در آلمان، هایدگر، در فرانسه آشوب‎زده 1968، ژان پل سارتر، و در آمریکا، کسی به نام «اِرهارد»، سران این «برآمدن از خود» و این اگزیستانس بودند. اِرهارد به کورتیس گفت، وجود خود را چون پیازی ببین. سپس لایه لایه آن را کنار بزن. در لایه نهایی و مرکزی پیاز، به هیچ می‎رسی. انسان نیز این‎گونه است: هیچ و پوچ! خود را واکاو، و لایه لایه کنار بزن، در نهایت به هیچِ خود می‎رسی. اکنون پروژه EST اِرهارد در سراسر جهان از جمله ایران دارای مؤسسات گوناگونی است: مؤسسات خودشکوفایی اگزیستانسیالیستی و نیهیلیستی EST.

بر اساس اگزیستانسیالیسم ارهارد در آمریکا، در دهه‎‎های اخیر جنبش‎‎های اجتماعی متعددی در حوزه خودشکوفایی پدید آمد: جنبش بیتل‎ها، جنبش هیپی‎ها، جنبش پانک، جنبش رپ، جنبش سدومین‎‎ها و جنبش سیطنیزم.

همچنین در این دوره، در ادامه اقدامات آلفرد کینزی در مهندسی مناسبات سکس در جامعه آمریکا، خانم نانسی فرایدی، مشابه اقدامات کینزی را با رویکرد فمینیستی در حوزه زنان انجام داد و انقلاب جنسی دهه 1960 را در دهه 1970 نهایی کرد. تسهیل‎کننده این انقلاب در سکس، روند خودشکوفایی ارهارد و دیگران در آمریکای دهه 1970 – 1960 بود.

 

این‎روند نسبتا طولانی چگونه به مقوله تبیین و تثبیت «سبک زندگی» انجامید؟

 

مفهوم سبک زندگی را ابتدا جامعه‎شناس آلمانی ماکس وبر در دهه 1920 و سپس یک روان‎شناس اروپایی «آلفرد آدلر» در دهه 1930 در متن قاره اروپا مطرح کرده بودند، اما از منظری صرفا جامعه‎شناختی و روان‎شناختی. در دهه 1970 سران اقتصاد سرمایه‎داری برای نجات دلار دست به دامن روان‎شناسی به نام «آبراهام مازلو» شدند. پس از رکود عظیم اقتصادی دهه 1920، پشتوانه دلار آمریکا، فلزات گران‎بها از جمله طلا بود. این پشتوانه در 1970 دچار مشکل شد و با اعلام نیکسون مبنی بر قطع ارتباط دلار با طلا، چند سال بعد بر اساس پروژه «ایگنوتوس» که از سوی هنری کیسینجر مطرح شد، پشتوانه دلار، منابع نفتی و روند استخراج و فرآوری و فروش این پدیده به‎عنوان طلای سیاه شد. سرخوردگی شکست ویتنام و جنگ 1973 اعراب و صهیونیسم که منجر به قطع صادرات نفت به غرب شد، ضرورت «بازمهندسی» مصرف در اقتصاد مصرف‎گرای آمریکا را نشان داد. اقتصاددانان نظام سرمایه‎داری در جوار روان‎شناسان از جمله «مازلو» به چاره‎جویی نشستند. نتیجه این چاره‎جویی، تشکیل تیم تحققاتی SRI در دانشگاه استنفورد در کالیفرنیا بود. آبراهام مازلو، جدولی را در قالب کارت پستالی طراحی کرد و از طریق پست، به خانه شهروندان آمریکایی فرستاد. او در این کارت پستال، نیاز‎های انسان را طیف‎شناسی کرده بود. پاسخ‎‎ها که برگشت، گروه SRI آن‎ها را به سوپرکامپیوتر دانشگاه استنفورد در ایالت کالیفرنیا سپردند. نتیجه پردازش سوپرکامپیوتر مزبور، پدید آمدن «هرم نیاز‎های انسان خودشکوفا» موسوم به هرم نیاز‎های مازلو شد. تیم تحقیقاتی SRI به سرپرستی مازلو، اطلاعات به دست آمده از این هرم را در دسته‎‎هایی خاص مبتنی بر انواع نیاز‎ها و تمایلات، طبقه‎بندی کرده و عنوان کلی «سبک زندگی» را به آن اطلاق کردند. نام این هرم و روش‎‎های جهت‎دهی به نیاز‎ها و امیال افراد را «سبک زندگی» نهادند. در این تلقی، دیگر طبقه اجتماعی معنی نداشت. آن‎چه مطرح بود، طبقه‎بندی افراد بر حسب نیاز‎ها و خواهش‎‎‎های آن‎ها بود.

 

همین هرم نیاز‎های معروف مازلو؟!

 

بله! همین هرم نیاز‎های معروف مازلو که به تعبیر کورتیس اساس شکل‎گیری مفهومی به نام «سبک زندگی آمریکایی»، یا «راه و روش آمریکایی برای زندگی» شد. هرچند این هرم در ایران یک پدیده روان‎شناختی ارزیابی می‎شود، اما در واقع یک مقوله اقتصادی، برای بقای نظام کاپیتالیستی بوده و هست، که تلفیق تئوری مهندسی رضایت و پدیده روابط عمومی مورد نظر ادوارد برنیز، با مهندسی مناسبات جنسی کینزی و سیستم سنجش افکار گالوپ، با عمل‎کرد ارنست دیکتر در بررسی انگیزه افراد در خرید و مصرف، سپس ترکیب این موارد با انسان خودشکوفای ارهارد، و در نهایت هرم نیاز‎های مازلو محسوب می‎شود. پس آن‎چه شما سبک زندگی می‎نامید و برخی در ایران آن را به میزان نمک و کلسترول در غذا، یا مدل مو و لباس، یا طراحی دکوراسیون منزل فروکاست می‎کنند، یک پدیده استراتژیک است که با مطالعه و برنامه و طرح استراتژیک توسط برنیز و ارهارد و مازلو، برای کاربرد‎های اقتصاد استراتژیک آمریکا تهیه و تدارک شده است. ادوارد برنیز در طول عمر قریب به یک‎صد ساله خود، مشاور تبلیغات و روابط عمومی هفت رییس‎جمهوری آمریکا بود.

 

سبک زندگی از عصر آبراهام مازلو به این سو، یک پدیده استراتژیک، در سیاست و فرهنگ و اقتصاد است، و آن‎گونه که آدام کورتیس نشان می‎دهد، رونالد ریگان، بیل کلینتون و جرج بوش در آمریکا، و مارگارت تاچر، جان میجر و تونی بلر در انگلیس، از روش‎‎های مربوط به مدیریت خواهش‎‎ها و امیال انسان‎‎ها استفاده کرده و با تکیه بر گزاره‎‎های سبک زندگی، توانسته‎اند در انتخابات پیروز شده و بر کرسی قدرت بنشینند. در واقعه 11 سپتامبر 2001 که برج‎‎های دوقلوی مرکز تجارت جهانی در نیویورک فرو ریخت، جورج دبلیو بوش اذعان کرد: اکنون سبک زندگی آمریکایی زیر حمله است. این جمله بوش یک انگاره استراتژیک است نه جامعه‎شناختی و روان‎شناختی. جالب است که بدانید در سال 1993 نیز در زیرزمین برج‎‎های دوقلوی نیویورک یک حمله، در حد یک انفجار زیرزمینی صورت گرفت و در آن زمان نیز رییس‎جمهوری وقت آمریکا، بیل کلینتون اعلام کرد: سبک زندگی آمریکایی مورد حمله واقع شده است. چرا سبک زندگی آمریکایی یک گزاره استراتژیک است؟ چون هرم نیاز‎های مازلو با مقاصد اقتصاد سرمایه‎داری تهیه شد و مبتنی بر آن هرم، حیات یک انسان بورژوا طبقه‎بندی و طیف‎شناسی شد. در واقع سبک زندگی آمریکایی یک عنوان دقیق‎تر دارد: «سبک زندگی بورژوایی». سیر سبک زندگی بورژوایی، سیر تحقق فردگرایی جدید با نیوایندیویژوالیزاسیون است. این همه راز مسأله سبک زندگی آمریکایی است.

 

سبک زندگی بورژوایی از زوایای جامعه‎شناختی، روان‎شناختی و حتی استراتژیک مورد اشاره واقع شد، اما از منظر دین‎پژوهی چگونه می‎توان آن را دید؟

 

منظر دین‎پژوهی نیز به همان منظر استراتژیک می‎رسد. ببینید؛ سوپرپارادایم جامعه آمریکا را چیزی جز «اومانیسم» شکل نمی‎دهد. جامعه آمریکا یک جامعه اومانیست است، یعنی اصالت را به بشر می‎دهد. وقتی بشر اصالت یافت، همه چیز با بشر تعریف می‎شود، حتی خدا. در این صورت بشر حق دارد نه کس یا چیز دیگری. لذا مبتنی بر اومانیسم Humanism، مفهومی پدید می‎آید تحت عنوان Human Rights که در ایران به غلط به حقوق بشر ترجمه شده است. وقتی بشر اصالت یافت و حق او مبنا قرار گرفت، از این حق، پدیده‎ای شکل می‎گیرد به نام سبک زندگی. در واقع هفت میلیارد بشر ساکن کره زمین، هفت میلیارد «حق خود» مبتنی بر «لسه‎فر» را در پی دارد، یعنی هفت میلیارد سبک زندگی. مهم‎ترین و کامل‎ترین تعریفی که در میان تعاریف متعدد از دین در فلسفه دین وجود دارد این است که «دین، راه و روش زندگی است». پس دین، یعنی سبک زندگی. اکنون قاعده برعکس است، یعنی با اصالت یافتن انسان، حق انسان موجب شکل‎گیری حدود و ثغور زندگی شده، و این حدود، سبک و استیل زندگی را شکل می‎دهند. وقتی استیل و سبک زندگی شکل گرفت اکنون آن زندگی یک دین است: سبک زندگی به مثابه دین. پس سبک زندگی بورژوایی، به تنوع و تکثر دین برآمده از آن می‎انجامد، از این‎جا پلورالیسم دینی و کثرت‎گرایی در دین، مبتنی بر کثرت در سبک زندگی پدید می‎آید.

 

اگر به‎جای این‎که سبک زندگی را منشأ دین بدانیم، ما دین را منشأ سبک زندگی بشناسیم، قاعده چگونه خواهد شد؟

 

در این تلقی سنتی که اشاره کردید، اصالت از آن خداست نه بشر. در این صورت، به تعبیر غربی‎ها، سوپرپارادایم تئوئیسم رقم می‎خورد. وقتی اصالت خدا مطرح باشد، حق از آن خداست نه غیر خدا، یعنی غیر خدا حق ندارد حدود را تعیین کند. برخی از حدود الهی سلبی هستند مانند «ربا نخورید» و برخی ایجابی مانند «روزه بگیرید». مرجعی که این حدود را وضع کرده، ابتدا حق با اوست و حقوق او مقدم بر حقوق دیگران است. پس وقتی اصالت از آن خداست و خدا، محور است، حقوق الهی مطرح می‎شود. حقوق الهی در قالب حدود الهی، که در قواره دین ظهور و بروز می‎یابد. چون خدا یکی است، پس حق او نیز واحد است. حق واحد یک خدا، به یک دین منتهی و منتج می‎شود «إنّ الدینَ عِندَ اللهِ الإسلام». از یک دین واحد با احکام و حدود مشخص، یک سبک و روش زندگی پدید می‎آید. پس در این‎جا «سینگولاریسم دینی» مطرح می‎شود نه پلورالیسم دینی.

 

سیر حرکت از اومانیسم تا هیومن رایتز، سپس سبک زندگی بورژوایی، و در نهایت دینِ زمینیِ متکثر مبتنی بر آن سبک زندگی، در تلقی دینی به «حیات خبیثه» معروف است، چون ریشه در شرک و عدم توحید دارد و کسی مانند بشر با خدا شریک و حتی جای‎گزین شده است. ضمن این‎که با نفی حدود الهی، او خود، حد و حدود مشخص کرده است. اما سیر حرکت از خدامحوری به حق خدا، و سپس به دین، و در نهایت به سیره و روش زندگی برآمده از دین حنیف، «حیات طیبه» نامیده می‎شد. در سبک زندگی بورژوایی، سبک زندگی به‎مثابه دین است، اما در اسلام، دین به مثابه سبک زندگی است.

 

اگر سبک زندگی آمریکایی یا به تعبیر شما بورژوایی بر ایران سیطره پیدا کند چه می‎شود؟

 

اکنون در جمهوری اسلامی، بیش از 50 درصد نهاد‎های رسمی، مروج و مقوم سبک زندگی بورژوایی هستند و اتفاق خاصی نیفتاده است. اقتصاد ایران امروز، یک اقتصاد پول‎مبنا در برزخ کینز - فریدمن است، یعنی یک اقتصاد بورژوایی. سه نهاد اساسی اقتصاد بورژوایی که شاکله آن‎ها را «ربا» رقم می‎زند یعنی بیمه، بورس و بانک، تار و پود زندگی ایرانیان را در بر گرفته است. هر قدر برای این سه نهاد ضریب نفوذ قائل هستید، همان ضریب نفوذ اقتصاد بورژوایی و سبک زندگی بورژوایی در ایران است. ریشه نظام دو حزبی یا اصطلاحا «بای‎پارتیزان» در توده مردم، در تیم‎‎های فوتبال دو قطبی است. آمریکا از دهه 1960 به بعد این مدل را برای همه کشور‎های وابسته به خود تجویز کرده است. در واقع تیم‎‎های فوتبال دو قطبی مانند آبی و قرمز در ایران که برگرفته از رنگ دو حزب دموکرات و جمهوری‎خواه در آمریکا هستند و با همان تلقی دو حزبی در عصر پهلوی دوم در ایران سامان داده شدند، اجزای زندگی سیاسی دو حزبی در سبک زندگی بورژوایی هستند. به آن اضافه کنید رسانه دو حزبی آبی و قرمز عصر پهلوی که اکنون با عنوان کیهان و اطلاعات، با دو رنگ آبی در کره مرکز کلمه کیهان و قرمز در نام روزنامه اطلاعات چاپ می‌شود. دو تیم ورزشی و دو تیم رسانه‎ای، اساس نظام دو حزبی را در توده رقم زده و می‎زنند، و حتی جمهوری اسلامی نیز اکنون دو جناح چپ و راست، رفرمیست و اصول‎گرا دارد، که از مظاهر سبک زندگی بورژوایی در نظام دو حزبی محسوب می‎شوند.

از سوی دیگر، بیش از 50 درصد علوم انسانی موجود در دانشگاه‎‎های ایران، مقوم بنیان‎‎های حیات بورژوایی هستند: جامعه‎شناسی در ایران، بیش از 70 درصد لیبرالی و بورژوایی است. روان‎شناسی در ایران، بیش از 80 درصد (از فروید، یونگ، هورنای، اریکسون، پیاژه، تا مازلو و دیگران) لیبرالی و بورژوایی است. علم اقتصاد در ایران بیش از 90 درصد لیبرالی و بورژوایی است. در علم مدیریت نیز از تیلور تا میتزبرگ بیش از 90 درصد لیبرالی و بورژوایی است. اکنون دانش استراتژی به‎جای فقه نشسته است، این خطرناک نیست؟ در علوم سیاسی، ارتباطات، فلسفه و غیره نیز وضع کمابیش به همین منوال است. نگاهی به وضعیت آگهی‎‎های بازرگانی در تلویزیون، روزنامه‎‎ها و بیل‎بورد‎های سطح شهر‎ها بیندازید، تا عمق عمل شاگردان ادوارد برنیز در ترغیب مردم به مصرف‎گرایی و تعمیق سبک زندگی بورژوایی را ببینید. هنر در ایران امروز، به‎ویژه پدیده «لیبرال‎سینما»، بیش از پیش بر سبیل بورژوازی می‎تازد. نهاد دین در یک عقب‎نشینی آشکار جایگاه اخلاق و موعظه و ارشاد مردم را به شاگردان مکتب فروید واگذارده و در ایران امروز روان‎شناسان، معلم اخلاق شده و به‎جای روحانیان نشسته‎اند. آیا این‎جایگزینی روان‎شناسی بورژوایی (به تعبیر مرحوم شریعتی) با علم اخلاق دینی، مشهود و نگران‎کننده نیست؟

 

سبک زندگی بورژوایی، معماری ایران امروز را نابود کرده است. آپارتمان‎‎های کوچک با آشپزخانه‎‎های اُپن، حرم و حریم خانواده را به چالش کشیده است. این پیشروی بورژوازی و انگاره‎‎های لیبرالیسم در مجلس شورای اسلامی نیست که وزارت مسکن را به‎عنوان یک نهاد معماری و فرهنگی، به مثابه توده‎ای از گچ و خاک و آهن و آجر، با وزارت راه و ترابری، به‎مثابه خرواری از آسفالت و بتن و ریل راه‎آهن ادغام کرده‎اند؟ حکمای معماری دو پرسش را مطرح می‎کنند: غایت خلقت پدیده (در این‎جا غایت خلقت انسان)، و ظرفیت شکل حیات آن! پاسخ به این دو پرسش، معمای معماری را رقم می‎زند. اگر غایت خلقت پدیده (یعنی انسان) در تلقی فرویدی، حیوان غیرقابل اعتماد، یا در تلقی ارهارد و مازلو، حیوان خودشکوفاست، که چنین حیوانی را طویله بس است. اما اگر غایت خلقت انسان، به تعبیر قرآن «عبودیت» است، آپارتمان و سوئیت چگونه ظرفیت شکل حیات او را رقم خواهد زد؟ این مباحث البته در دولت و مجلس شورا که نگاه سخت‎افزاری به مسکن دارند نه نگاه فرهنگی و نرم‎افزاری، غریب و عجیب است. آن‎قدر که مسئولان، دغدغه کاهش مصرف انرژی با شیشه‎‎های دوجداره و عایق‎بندی لوله‎‎ها را دارند، دغدغه نرم‎افزاری حفظ و صیانت از حرم و حیای ساکنان خانه‎‎ها را ندارند.

 

به آموزش و پروش بنگرید: همان‎گونه که ابطال‎پذیری پوپر مبنای تحقیق در نظام آموزش عالی است (البته بدون تصویب شورای عالی انقلاب فرهنگی!)، ژان پیاژه و مازلو نیز مبنای عمل تعلیم و تربیت هستند، باز هم بدون تصویب شورای عالی مزبور. در وزارت بهداشت نیز داروینیسم، نفَس قلب سلیم قرآنی را بریده است. پرسش شما ناظر به جمهوری اسلامی بود، یعنی سبک زندگی آمریکایی یا بورژوایی چه تأثیری بر جمهوری اسلامی خواهد داشت! باید گفت اکنون سبک زندگی بورژوایی بخش‎‎های عمده‎ای از ساختار جمهوری اسلامی را تشکیل داده و انقلاب فرهنگی مورد‎نظر امام راحل (رحمت‎الله‎علیه) در زدودن بورژوازیِ باقی مانده از عصر پهلوی هنوز محقق نشده است. اما این‎که این التقاط میان اسلام و بورژوازی چه تأثیری بر مردم دارد، هرچند بی‎تأثیر نبوده و نیست اما نگران نیستم. زیرا بر این باورم که مردم دین خود را از نهاد‎های گوناگون جمهوری اسلامی ندارند، بلکه جمهوری اسلامی را از ایمان خود دارند. مادامی که این‎گونه باشد، می‎توان امیدوار بود که انقلاب فرهنگی مردمی شکل گیرد و بورژوازی موجود در نهاد‎ها و دستگاه‎‎های جمهوری اسلامی را بزداید.

 

موقعیت سبک زندگی آمریکایی یا بورژوایی، در حال حاضر در خود آمریکا یا در سایر نقاط جهان چگونه است؟

 

1- بستر سبک زندگی بورژوایی، یعنی بیمه و بورس و بانکِ ربامبنا. ربا که جنگ با خداست، موجب فروپاشی اقتصاد ربوی ایالات متحده شده و شکست آمریکا در جنگ با خدا قطعی و حتمی است. نظام سرمایه‎داری بدون اقتصاد خود چه بُعد الهام‎بخشی در سبک زندگی بورژوایی برای ارائه خواهد داشت؟ آشوب‎‎های یونان، فرانسه، آلمان، اسپانیا، و انگلیس، نمایان‎گر چهره واقعی سبک زندگی بورژوایی هستند.

 

2- بدهی 5/14 تریلیون دلاری آمریکا، چهره واقعی سبک زندگی آمریکایی است.

 

3- به گزارش تلویزیون راشاتودی در سال قبل، که در رسانه‎‎های داخلی انعکاس گسترده‎ای یافت، ایالات متحده 25 میلیون وب‎سایت رسمی پُرن ایجاد کرده است. یعنی به ازای هر 13 نفر آمریکایی، یک وب‎سایت پُرن. این بُعد اجتماعی - اخلاقی انسان خودشکوفای ارهارد - مازلو در سبک زندگی بورژوایی است که کلام خمینی کبیر (رحمت‎الله‎علیه) را تداعی می‎کند: آمریکا، ام‎الفساد قرن. تمدن بورژوایی آمریکا، مادر همه فساد‎ها در جهان است که گزارش راشاتودی تنها یک برگ و جلوه از آن است.

 

4- حمایت آمریکا به‎عنوان مهد سبک زندگی آمریکایی از دیکتاتوری‎‎ها در بحرین، یمن، مصر، عربستان، اردن، مراکش و غیره، خوشبختانه چنان‎چهره او را در میان مردم این کشور‎ها مخدوش کرده که زدودن خاطره آن از نسل‎‎های کنونی و آتی این سرزمین‎ها، دهه‎‎ها به طول می‎انجامد. اکنون دو نوع طغیان علیه سبک زندگی بورژوایی در حال انجام است: طغیان مردم اروپا علیه این سبک زندگی ناکارآمد، و طغیان مردم مسلمان در جهان عرب علیه این سبک زندگی هژمون و متجاوز.

 

5- وجود بیش از 15 هزار کلاهک اتمی در دست ارتش آمریکا، از مجموع 27 هزار کلاهک اتمی موجود در جهان، معرف چهره سبک زندگی بورژوایی این کشور و تمدن غرب است.

 

6- این‎که در 160 سال اخیر، تنها نمایندگانی از دو حزب در آمریکا به کاخ سفید راه یافته‎اند، نمایانگر چهره واقعی سبک زندگی بوروژوایی است.

 

7- نهاد فروپاشی شده خانواده در غرب، چهره رئال سبک زندگی بورژوایی است.

 

8- سبک زندگی بورژوایی نیز همچون سبک زندگی مارکسیستی به تاریخ خواهد پیوست. اما حسرت آن برای کسانی می‎ماند که اکنون در ایران آن را دو دستی چسبیده‎اند. البته موارد متعددی را می‎توان برشمرد. اما واقعیت این است که سبک زندگی بورژوایی، همچون یک قالب یخ که در ظهر تابستان در آفتاب قرار گرفته است، به‎سرعت در حال ذوب شدن است.

 

از شما نقل شده است که در مکتب چهارم امنیتی، همچون عمل‎کرد صدف که وقتی سنگ کوچکی به درون آن می‎غلتد، از جوهر خود به آن ترشح می‎کند و آن را به مروارید تبدیل می‎کند، در تهدید‎های فرهنگی کنونی مانند سبک زندگی آمریکایی نیز، مردم ایران، آن را مصادره می‎کنند؟!

 

بله! این تلقی در مورد ظرفیت فرهنگی مردم مسلمان ایران در مطالعات امنیتی در جهان زبان‎زد است. مدل ایران در مواجهه با تهدید همواره این بوده است که تهدید را درمی‎یابد و می‎بلعد، و به مرور با ترشح جوهر و ذاتیات خود به آن، از تهدید یک مروارید گران‎بها برای خود می‎سازد. اسکندر پس از حمله به ایران با لباس ایرانی از این سرزمین بیرون رفت. مغول‎‎ها در ایران مسلمان شدند و سپس به‎سمت هند برای حکومت رهسپار شدند. عرب‎ها، اسلام را که به ایران آوردند هیچ‎گاه فکر نمی‎کردند نخستین جمهوری اسلامی پس از صدر اسلام در این سرزمین شکل بگیرد و مردم این کشور، مدافعان حقیقی اسلام شوند. در دوره اخیر نیز، تهدید رژیم بعثی صدام، موجب شکل‎گیری و قوام شجره بسیج مستضعفین بود که در جهان کنونی، مقتدرترین ارتش معنوی و ایمانی نرم‎افزاری و سخت‎افزاری است. در مقابل شیوع بیماری سبک زندگی بورژوایی، در درون نهاد‎های جمهوری اسلامی نگران باشید، اما با این ظرفیت فرهنگی، از شیوع این بیماری در میان خود مردم، هیچ دل‎واپسی به خود راه ندهید. تا ایمان این مردم هست، جمهوری اسلامی هم خواهد بود. ان‎شاءالله

نشریه پنجره/ لعیا اعتمادسعید


تحقق پیش‌بینی دو سال قبل حسن عباسی در مورد گلشیفته فراهانی
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٥  کلمات کلیدی: دکتر حسن عباسی ، گلشیفته فراهانی ، سینما

مشرق: اخبار متعددی درباره اکران فیلم جدید گلشیفته فراهانی در سایتها به چشم می خورد.

مرجان ساتراپی، کارگردان سیاه این فیلم که با پوششی سفید و نیمه عریان پا روی فرش قرمز رونمایی فیلمش گذاشته ، بار دیگر ثابت کرد دلارهای غربی و لقمه حرام کمپانی صهیونیستی هالیوود خوب به او ساخته تا نقش اول در به فحشا کشیدن زن ایرانی در مقابل دوربین داشته باشد.

گزارش این مجال به بررسی فیلم نمی پردازد بلکه به هشدارهای مردی توجه دارد که نه دو هفته پیش بلکه دو سال پیش درباره گلشیفته فریاد شد و مورد بی توجهی قرار گرفت.

در فیلمی که به تازگی تماشای آن در اینترنت رونقی دوباره گرفته ، آقای عباسی در جمعی به سخنرانی پرداخته و با اشاره به فیلم "جایی دیگر" به نویسندگی و کارگردانی مهدی کرم پور و با بازی گلشیفته فراهانی، می گوید:

روزی که داستان فرار گلشیفته به عنوان یک دختر فراری جنوبی (که از راه غیرمشروع باردار شده است) به عنوان یک فیلم اکران شد این پیام هشدار وجود داشت که سناریوی بزرگتری طراحی شده است.

به گزارش البرز، حسن عباسی همچنین دو سال پیش، از اینکه چند کارگردان گلشیفته را به عنوان شخصیت اصلی در فیلمهای دفاع مقدس بازی دادند نیز انتقاد نمود.

این استراتژیست در تحلیل فیلم "پیکره دروغین" که در آن لئوناردو دیکاپریو به این بازیگر زن ایرانی ابراز علاقه می کند توضیح می دهد که "زن نماد سرزمین و عقیده است" و ابراز علاقه یک غربی از بیرون بیمارستان به این فرد ، وانمود کردن علاقه غرب به میهن ایران است.

عباسی هشدار می دهد که:

این فیلم فقط برای جلب اعتماد مخاطب داخلی ساخته شده و به زودی زن ایرانی را به صورت عریان در رختخواب مرد غربی خواهند خواباند!


نکته تاسف برانگیز این فیلم همینجاست. دو سال قبل عباسی هشدار داد اما مدیران و مسئولان فرهنگی چه کردند؟ منتقدان سینمایی که در نشریات تیتر زددند: "بالاخره دیده شدیم!" آیا حالا باز جرات دارند بگویند دیده شدیم؟!


روایت حسن عباسی از یک دین جدید!
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٠  کلمات کلیدی: سیاسی ، دکتر حسن عباسی ، سخنرانی

second life یا زندگی دوم یکی از موضوعاتی است که امروزه با گسترش فناوری دامن گیر جوامع شده و مشکلات فراوانی پدید آورده است.

 
به گزارش خبرنامه دانشجویان ایران، دکتر حسن عباسی رئیس موسسه بررسی های دکترینال امنیت بدون مرز و اندیشکده یقین با حضور در جمع دانشجویان حاضر در اردوی ضیافت اندیشه به سخنرانی پرداخت. 
 
متن سخنرانی وی در ذیل می آید:
 
برای اینکه مخاطرات مسئله زندگی دوم کاهش پیدا کند و حتی تبدیل به فرصت شود، از خود نفس انسان که  در معرض این قضیه است و بهتر این موضوع را ادراک می کند و می فهمد می توان کمک گرفت و ابعاد بنیادین این موضوع را مورد ارزیابی قرار داد. 
 
برای این منظور هر چند که در social network ساختار شبکه های اجتماعی امروز و تمدن 500 میلیون نفری فیس بوک امید است که با در نظر گرفتن قاره اروپا از نظر جمعیت آرام آرام به قاره آسیا وارد شود و اما موضوع second life یا زندگی دوم اهمیت، حساسیت و مسائل ویژه خاص خودش را ایجاد کرده که ما در بعضی از طبقه های اجتماعی ابعادش را می بینیم.
 
بیشتر مطالبی که بیان می کنم ناظر به چارچوب های خود تحلیل گران غربی در مورد esecond life است. اگر رصد فرهنگی و جریان شناسی فرهنگی کنیم امروز یکی از مهمترین نکات، موضوع زندگی دوم است و برای اینکه این موضوع در آینده به چالش جدی زندگی ما تبدیل نشود از همین امروز که هنوز ما با آن خیلی درگیر نشده ایم باید چاره ای اندیشید. لذا این جلسات در این دوره ها جلسات مقدماتی است و ان شاالله به سمتی برود که در فضای دانشگاه ها به طور عمیق تر و تخصصی تر به این موضوع پرداخته شود.
 
سوال اینجاست که با این پدیده چه باید کرد؟ در سال 1979 و 1980 و همزمان با وقوع انقلاب اسلامی نویسنده کتاب موج سوم گفته بود که در آینده کلبه الکترونیک شکل خواهد گرفت و بعدا این جمله را تحت عنوان کلبه دیجیتالی کامل کرد. امروز کلبه دیجیتالی محقق شده و شما می دانید که هرکس که بوسیله کامپیوتر شخصی خودش می تواند به جامعه تمدنی دیجیتالی در فضای سایبر متصل شود و آن دوره ای که پیش بینی شده بود عملا محقق شده است. 
 
اما نکته ای که برای ما حائز اهمیت است این است که کلبه دیجیتالی و زندگی در فضای سایبر فاقد معناست. کمیت در آن گسترده است اما معنا گوهر نایاب می باشد. اگر معنا را از زندگی بگیریم همان مشکلاتی که امروز انسان غربی با آن مواجه است و هر روز به جای اینکه مشکلاتش را با یک روحانی مطرح کنند با کلینیک های روانکاری مطرح می کنند و به روانشناسان مراجعه می کنند. 
 
اگر مسائل زندگی دوم در فضای سایبر را هم به این مشکلات اضافه کنیم سوال اینجاست که چگونه باید با آنها روبرو شد؟ و این نگرانی باید مطرح شود و چاره ای اندیشید. آشنایی با زندگی دوم اگر با نگاه فلسفی باشد صحبت از آواتار پیش می آید. یعنی وقتی شما صحبت از second life می کنید قبل از اینکه به زندگی دوم بپردازید و قبل از اینکه با سازوکار آن آشنا باشید باید به این مفهوم پاسخ دهید که میزان شناخت شما از آواتار چقدر است؟ 
 
چون انسان در فضای سایبر برای خودش آواتار درست می کند. چه شده که ایالت متحده انیمیشنی به نام آواتار در 60 قسمت درست می کند. چه می شود که شما اسطوره ای از خودتان در فضای سایبر ایجاد کنید و با آن اسطوره زندگی کنید. پس وقتی پرسش فلسفی در مورد زندگی دوم مطرح است، نه در مورد زندگی است نه در مورد فضای سایبر بلکه در مورد مفهومی به نام آواتار است. 
 
این آواتار چیست؟ اسطوره ای است که ما در آن فضا از خودمان می تراشیم و باید بررسی کنیم که چه اتفاقی افتاده است که بشر احساس نیاز کرده و از خودش یک آواتار ساخته است. دلیل اهمیت این موضوع این است که SECOND LIFE یا زندگی دوم جزئی از سبک زندگی آمریکایی است. امروز سبک زندگی آمریکایی یک دین است شما اگر دانشجوی فلسفه دین باشید اگر از شما بپرسند دین یعنی چی؟ می گویید راه و روش زندگی. 
 
سبک زندگی آمریکایی امروز یک دین زمینی است. این دین زمینی به روش های مختلف ترویج می شود و بروز داده می شود از نوع روابط بین انسانها و نوع خوراک و پوشاک بگیرید تا مناسبات سیاسی و رسانه ای. 
 
این اجزا بروز و ظهور دین آمریکایی است. تفاوت دین آمریکایی با دین الهی این است که در دین آمریکایی اصالت از آن انسان است. وقتی اصالت از آن انسان شد و امانیزم مطرح شد بشر حق دارد و از آن به human right تعبیر می شود. 
 
به تبع حقی که هر انسان برای خودش قائل است یک نوع زندگی مخصوصی را برای خودش طراحی می کند. چون انسانها متکثرند و الان 6 میلیارد و 800میلیون انسان روی کره زمین زندگی می کند 6 میلیارد و 800 میلیون سبک زندگی مختلف وجود دارد. 
 
یعنی به این تعداد مدل زندگی داریم. و این باعث کثرت و پلورالیزم در زندگی خواهد شد. این کثرت در زندگی همان شیوه زندگی آمریکایی است. در مقابل دین الهی حق با خداست. وقتی خدا اصالت داشت، حق انسان با معیار الهی سنجیده می شود. چون خدا واحد است حق او هم یکی است. 
 
اعلام جهانی حق خدا در قالب قرآن بیان شده است که در مقابل دین آمریکایی قرار دارد. پس دین رو گرفتی از حق خداست که برای تسهیل زندگی ما آمده است. با توجه به سبک زندگی آمریکایی وقتی شما وارد فضای سایبر می شوید دچار پلورالیزم شخصیت می شوید و می بینید که افراد مختلف از خودشان آواتارهایی را تراشیده اند و با آواتارهایی که با خودشان هیچ سنخیتی ندارد در فضای مجازی زندگی می کند. فردی که مثلا موهایش سفید شده و پا به سن گذاشته از خودش آواتاری می سازد که جوان است. که این جوان انطباقی با خود فرد در عالم حقیقی ندارد. 
 
پس دو مسئله است: یکی اینکه یک قاعده برای زندگی وجود ندارد و زندگی متکثر است. حال وقتی در فضای سایبر رفتیم این افرادی که هر کدام سبک زندگی متفاوتی دارند هر کدامشان در فضای سایبر یک شخصیت اسطوره ای برای خودشان درست می کنند . این اسطوره نماد است. مرحوم شریعتی سخنرانی دارد که می گوید : "علی حقیقتی بر گونه اساطیر". فردی مثل ابوالقاسم فردوسی نمی تواند همزمان رستم باشد، سهراب باشد، رودابه  و سودابه باشد. لذا می آید و این شخصیت ها را در اسطوره اش به کار می برد.  
 
اما علی حقیقتی است بر گونه اساطیر یعنی علی به عنوان پدر، به عنوان همسر، علی به عنوان پیرو پیامبر، به عنوان کسی که شیر روز و زاهد شب است. هرکجا که وارد زندگی امیرالمومنین بشوید حضرت آنجا حقیقت دارد. خیلی ها هستند که در یکی از این زمینه ها خوبند. یک فردی پدر خوبی است ولی معنایش این نیست که همسر خوبی باشد. همه خصیصه های مثبت در کسی جمع نمی شود اما آنجا تاکید می کند که علی حقیقتی است بر گونه اساطیر. همان که انسان نمی تواند باشد در بیرون برای خودش می تراشد. امروز دیگر با این موضوع مواجه نیستیم که فردی مثل فردوسی پیدا شود و اسطوره ها را بنویسد بلکه هرکس اسطوره خودش را می سراید. حماسه ای است که در آن آواتار شخص وجود دارد. مفهوم آواتار در فضای سایبر این است که شمایی که وارد فضای سایبر شدی برای خودت یک اسطوره بساز و آن را بروز بده.  
 
این زندگی دوم سه مسئله را باعث شده است: اول مسئله اخلاقی، بعد فلسفی و سوم مسئله امنیتی. و این مفاهیمی است که خودشان تحلیل کردند و تحلیل ما نیست. آواتار یک لغت سانسکیریت است که در زبان هندوها مطرح است. بعد وارد چین شد و مذهب تائو هم این واژه را پذیرفت و بر این تاکید داشت که آواتار هر چند صد سال یکبار در یک حقیقت بیرونی تجلی می کند. ابعاد این هم این است که یا در یازده حیوان حلول می کند یا در یک انسان. حیواناتی مثل مار، لاک پشت و گاو . وقتی در انسان حلول کرده است این آواتار نجات دهنده بشریت می شود. این شباهت زیادی با موضوع مهدویت ما دارد. از این مسئله الهام گرفتند و در فضای سایبر برده اند. به هرکس که چنین شخصیتی برای خودش درست کند می گویند اسم آن را آواتار بگذار. یعنی این شخصیت منجی خودت است. پس به جای اینکه این حقیقت در یک انسان حلول کند (با توجه به مکتب تائو) در تک تک انسانهایی که در فضای سایبر فعالیت می کنند متجلی می شود و هر فردی یک آواتار می شود و آن آواتار منجی بشریت است و شما تکثر منجی بشریت را نتیجه می گیرید.
 
 
فرد در SECOND LIFE باید یک زمین بخرد و کنار ساحل ویلا درست می کند و خانه را طوری طراحی می کند که دوست دارد.  داخل فضای سایبر یک نفر را پیدا می کند و با او ازدواج می کند. در آنجا ریزترین مسائل شخصی زندگی وجود دارد و با هم ارتباط عاطفی دارند. همه مسائل هست پس نمی توانند جدای از هم زندگی کنند و روزانه باید 8 تا 10 ساعت پای کامپیوتر باشند. اما در ایران چون دسترسی به این فضا امکان پذیر نبوده این روش با بازی سیمز در ایران و در بین جوانان رواج پیدا کرده است اما چرا دختران بیشتر گرایش دارند چون از وضعیت خودشان راضی نیستند یعنی از دختر بودن خودشان راضی نیستند و دوست داشتند پسر باشند و دوم اینکه حتی آن هایی که از این وضعیت خود راضی هستند از زن بودن خوشان راضی نیستند نتیجه طبیعی این است که می روند در فضای سایبر و برای خودشان کاراکتری ایجاد می کنند آنطور که خوشان دوست دارند.
 
این اشکالش در این است که انسان به آن شخص غیر واقعی خودش علاقه مند می شود و از خود اصلی اش نفرت پیدا می کند؛ هرقدر این شکاف روحی روانی بیشتر شود انسان خودش را آن آواتار خود می بیند نه آنگونه که واقعا هست. در نتیجه بیماری بوجود می آید؛ این بیماری امروز گریبان غرب را گرفته است که بی بی سی هم یک گزارش7روزه تهیه می کند.
 
روانشناسان معتقدند که تحریک جنسی از طریق دیدن فقط برای آقایان رخ می دهد نه برای خانم ها که این مسئله امروزه رد شده است. چارچوب بحث این است که در این قضایا این خانواده می پاشد و این افراد برای خودشان آواتار درست می کنند و مسئله این است که چرا این خانمی که میان سال است از خودش یک دختر هجده ساله درست می کند؟ یا آقایی که موهایش ریخته است یک شخصیتی مانند بوروسلی یا آرنولد درست کند؟ اسم این فیلم مستند زنای محصنه در فضای سایبر در زندگی دوم است. هدف بی بی سی این نبوده که چون خانواده های غربی در حال پاشیده شدن هستند این فیلم را بسازد و هشدار دهد اصلا خانواده برای اینها مهم نیست. بخاطر بیماری هایی است که گریبان گیر این افراد می شود. از اینکه این خانم و دو مرد دیگر نشان می دهد حاکی از این است که اینها مریضند و منقطع صحبت می کنند. در واقع معتقدند که در عصر جدید بیماری بدی بوجود آمده که گریبان گیر مردمی شده که در زندگی دوم ایفای نقش می کنند. پس در زندگی دوم بیماری های اخلاقی پدید می آید. مبحث دوم مسئله فلسفی است. 
 
ما پنج نظام معرفتی داریم: توهم، تخیل، تفکر، تعقل و تذکر. این سه مورد در قرآن ممدوح است:تفکر، تعقل و تذکر. اما بشر دو انگاره دارد که مذموم است: توهم و تخیل. مشکل فلسفی که در حال بوجود آمدن است این است که امروز تخیل جایگزین تفکر و تعقل شده است. امروز در آموزش و پرورش توصیه می شوید که فرزندان خودتان را خیال پرداز بار بیاورید. امروز در حوزه رسانه و سینما توصیه می شوید که خیال را پرورش دهید. هنری که اصالت را به خیال میدهد از اساس مذموم است. اما در قرآن خیال مذموم است. موسی علیه السلام وقتی به درگاه فرعون می رود در آنجا جادوگرها مامور می شوند که طناب های خودشان را بیندازند. وقتی طنابها را انداختند موسی علیه السلام خیال کرد که اینها تکان می خورند. قرآن می فرماید که موسی پنداشت که اینها در حال تکان خوردن هستند. در آیه بعد می فرماید که یک خوفی در موسی ایجاد شد که مبادا بر من غلبه کنند که ما به او پیام دادیم و آرامش دادیم و او عصایش را انداخت و سحر آنها را از بین برد. ما امروز یکی از مشکلاتمان این است که دائما به مشهورات دامن می زنیم. 
 
یکی از دعواهای ما با آموزش و پرورش و هنر این بود که ما می پرسیدیم چرا شما این همه اصرار دارید که باید قوه خیال را پرورش داد؟ و مشکل دوم این بود که ما هنری می خواهیم که بر پایه تفکر الهی باشد. اما هنری که بر گرفته از خیال است مثل هری پاتر از دید اسلام مردود است. پس مشکل ما تخیل است. این خانم می رود آواتار خودش را تخیل می کند و خیال می کند که یک فرد چهل ساله، هجده سال دارد. اگر درام و سینما برگرفته از خیال است ما که در قرآن هم قصه داریم پس قصه های قرآن هم خیال است! 
 
چرا قرآن شیوه قصه گویی خودش را احسن القصص می داند؟ جواب این است که قصه هایی که در قرآن است ابتدا رخ داده و بعد قرآن آن را نقل کرده است. این عشق های مثلثی که در فیلم ها می بینید همه به زبان غریزه با شما سخن می گویند ولی قرآن وقتی در سوره یوسف عشق مثلثی را می گوید با زبان فطرت سخن می گوید. عمده مفسرین معتقدند که تلاوت سوره یوسف هیچ گونه حس شهوتی برای انسان ایجاد نمی کند. اما اگر شما درام نویس باشید حتما از المان هایی استفاده می کنید تا زمینه نشستن مخاطب پای فیلم یا سریال فراهم شود. نکته دوم این است که قرآن با بیان این وقایع به شما رشد می دهد نه اینکه اغوا کند. ما قصد بایکت کردن شعر و سینما و فعالیت های هنری را نداریم. اکثر افراد خیال می کنند که دارند فکر می کنند. فکر نمی کنند که دارند فکر می کنند.در فضای علمی هم امروز ما تخیل می کنیم نه تفکر. خیلی از افراد در مدت تحصیل بعد از چند سال استاد می شوند. فردی که استاد فیزیک است نیامده خودش را درس بدهد بلکه یا نیوتن درس می دهد یا انیشتین. 
 
آیا می شناسید استادی را که بیاید خودش را درس بدهد؟ اگر نمی شناسید معنایش این است که آن استاد فکر نکرده تا علمی را تولید کند. خیال می کند که دکتر شده است. چون فکر کردن مانند درد زایمان سخت است. نکته سوم که بحث امنیتی است موضوع خیلی پیچیده است. ما الان در جهان موازی به سر می بریم. جهان موازی جهانی است که انسان در ذهن خودش می سازد. آنها معتقدند که مانند این جهان بی نهایت جهان دیگر وجود دارد. ما دراسلام جهان موازی داریم که آن را محیی الدین عربی بیان می کند. و ما اسم آن را عالم های ممکن می گذاریم. در عالم های ممکن به موازات این عالم های دیگری وجود دارد که ما در این عالم در خوابیم. و بعضا این بحث مطرح است که ما وقتی از این دنیا رفتیم بیدار می شویم. امام راحل می فرمود می توان در این جهان هم بیدار شد که تعبیر می شود به یغضه. 
 
از کوری به بینایی زمینه رویت پدید می آید. از نگاه عرفای مسلمان عوامل ممکن اینها هستند. شما اینجا را عالم ناسوت که پست ترین عالم است  بگیرید، عالم بعدی،عالم جبروت بعد عالم ملکوت بعد عالم لاهوت همینطور بالا می روید. لذا جهان موازی مدرن می گوید این جهان، جهان خوبی است و بقیه جهان را ابتر و ذهنی در نظر بگیرید.در مقوله جهان ها و عالم های ممکن در نگاه عرفان اسلامی ما معتقدیم که این عالم پایین ترین و سخیف ترین سطح عالم است، عالمهای دیگر عالمهای کامل هستند.یک انسان را هم می شناسیم که این مراحل را طی کرده است.
 
ما به جهان های متوالی معتقدیم جهان های متوالی ما اینهاست:
 
جهان اول، این دنیا، جهان دوم، برزخ ، جهان سوم عقبی و آخرت.
 
ما هم جهانی موازی را قبول داریم هم عوامل متوالی را و یک نفر را می شناسیم که این مراحل را طی کرده است هر دو را همزمان.  اون وجود نازنین رسول الله است. زمانی که تا سدره منتهی رفتند و حتی قیامت را دیدند و حال ما را در بهشت و جهنم از نزدیک مشاهده نمودند. ما در مقابل مسئله مهم جهان موازی در موضع انفعال نیستیم. در این زمینه ما مدعی هستیم اما فراموش نکنید جهان موازی را امروز مطرح می کنند تا معاد را بزنند. چون این را مطرح می کنند که عالم متوالی وجود ندارد. هرچه هست عالم موازی است که در چپ و راست اینها بی نهایت عالم وجود دارد. اگر احساس کردید کسی از عالم غیب آمده این از عالم موازی شما آمده آن عالمی که فکر می کردید عالم آخرت است ولی عالم موازی شماست که از این عالم پست تر است در صورتی که ما معتقدیم که عالم اخری دارالقرار و اینجا مزرعه الآخره است.
 
اگر کسی باور کرد که عالم موازی وجود دارد بنیان های معاد برای او زده می شود.  مسئله ی عالم موازی ذهنی است. وقتی ذهنی شد، ما الان دو جهان موازی را تعریف کردیم و در جهان های موازی دو زندگی را تعریف می کنند که زندگی دوم ذهنی است. زندگی دوم سایبری این دو را انطباق می دهد و شما در ذهنت یک شخصیت آزاد می سازی.
 
شما یک ذهنیت دارید و آن دهنیت را در اینجا متجلیمی کنید و بروز می دهید و آنچه در ذهن دارید و به کسی نمی توانید بگویید که چه دوست دارید و نمی توانستید به کسی بگویید که چهره و هیکلی را دوست دارید حالا آنها را در این زندگی می سازید در فضای سابر این دو امر بروز بیرونی دارند این شده مسئله  انسان شناسی و مسئله زندگی ما دو موضوع را توانستیم بهش بپردازیم.موضوع اخلاقی second life و دیگری هم معضل فلسفی second life نکته سوم مسئله امنیتی است.
 
و نکته بعدی مسئله nsa که این را بارها در دانشگاه های مختلف و رسانه های سراسری بحث کرده ایم و مورد تحقیق قرار دادیم که این قضیه چگونه است بعد از اینکه در چند سال گذشته برای نهادهای مهم امنیتی کشور چارچوب این را بررسی کردیم نکاتش و خطرات را که سازمان NSA دارد را معین کردیم بعد مقرر شد که ما در مدارس و دانشگاه ها این را فرهنگسازی کنیم دوستان بدانند که پدیده اینترنت غیر نطامی نیست در ایران اینطور است که زیر نظر وزارت ارتباطات و مخابرات ولی در ایالات متحده این سازمان را وزارت دفاع اداره می کند.
 
NSA یعنی آژانس امنیت آمریکا این آژانس در 1953 زیر نطر پنتاگون مجموعه ای را که شما به نام اینترنت می شناسید به وجود آورید رسانه ها شنیدید که آمریکا ستاد مرکزی جنگ سایبر تشکیل داد این آدم را با حفظ سمت گذاشتن بالا سر جنگ سایبر یعنی همزمان هم رئیس اینترنت است هم قرارگاه مرکزی جنگ در فضای سایبری. همیشه زمانی که از من می پرسند کی آمریکا به ایران حمله می کند می گویم زمانی که زمانی که رئیس این سازمان به ایران بیاد کار می کند می گویم زمانی به ایران حمله می کند می گویم زمانی که رئیس این سازمان به ایران بیاید یعنی اگر شما بدنتان را نگاه کنید یک شبکه عصبی دارد از اینجا اگر شما قطع نخاع شوید حس دارید که حواستان کار می کند اما بدنتان از سیستم عصبی شما دستور نمی گیرد آنقدر برای شما آسیب سازی شده است.
 
 
یک بار به یک رسانه سراسری اعلام کردم که ویندوز برای جاسوسی ساخته شده است. یک عده انسان کوته بین نوشتند که ویندوز قفل شکسته استفاده می کنند و زمانی که به اینترنت  متصل می شوند ویندوز دچار مشکل می شود و فکر می کنند دچار حمله جاسوسی شده اند.
 
زمانی که جامعه با چنین افرادی روبه رو است معلوم است که هک کردن شما کار بسیار آسانی است. وقتی استادهای دانشگاه های شما نمی دانند که اینترنت یک ابزار نظامی است، همه فکر می کنند بعد از مودم و کامپیوترشان هیچ چیز دیگری نیست، نمی دانند که هر کاری پشت مودم انجام می دهند دوستان عزیز nsa، آن طرف نشسته اند و می بینند شما کجا می روید و چه کار می کنید.
 
یک نکته امنیتی تر اینکه همین الان سازمان های امنیتی خودمان هم توانایی انجام چنین کاری را دارند. کسانی که فکر می کنند بیل گیتس عاشق چشم و ابروی انسان ایرانی است و سالی یکبار ماکروسافت ویندوز های xp,seven و vista و بقیه نرم افزارها را همین طور به صورت مجانی برای انسان ایرانی می فرستند تا استفاده کنند نمی دانند که nsa به بیل گیتس دستور داده که سال آینده سیستمی با پنجره ای به صورت ویندوز seven یا xp می خواهد.
 
لینوکس هم برای جاسوسی است. اینکه چه طور در ذهن مسئولین و دانشجویان این موضوع را جا بیندازیم که این فضای که واردش می شویم فضای امنی نیست. سازمان nsa روزی 3 میلیارد پیام را ثبت می کند و 9 هکتار سیستم کامپیوتر دارد که در شمال شهر واشنگتن واقع است و آنجا مغز جهان است. همان طورکه مغز شما مرکز اصلی در بدن شماست در قراردادی که آمریکا در ژنو برای کنترل موتورهای جستجوگر امضا کرد قرار شد که برخی از آنها را امضا کند اما هنوز هشت سال است که زیر بار این قرار داد نرفته است.
 
الان در حال طراحی اینترنت 2 است. وقتی از لپ تاپ استفاده می کنید اولین باری که از قسمت لمسی به عنوان ماوس استفاده می کنید اثر انگشت شما را بر می دارد و همین طور که از وب کم استفاده می کنید چشم شما را اسکن می کند و وقتی با دوستان اطراف لپ تاپ صحبت می کنید صدای شما ضبط می شود و زمانی که به اینترنت وصل می شوید یک آی پی سیزده رقمی در nsa برای شما ثبت می شود که این فرد با این مشخصات و چنین آی پی دارد.
 
از زمانی که سایت دانشگاه خود را باز می کنید می فهمند در چه رشته ای و در کدام دانشگاه در حال تحصیل هستید. و چند واحد پاس کرده اید. در زمانی که بلیط هواپیما می خرید هم همین موضوع مطرح است. تمام این اطلاعات در NSA ذخیره می شود. آقایانی که فکر می کنند اینها واقعیت ندارد بنشینند و سریال 24 را ببینند. آنجایی که هر بار فوری می روند و اطلاعات می گیرند آن سایت NSA است. این قسمت در فصل دوم سریال 24 وجود دارد. آن فردی که کودتا می کند و رئیس جمهور آمریکا را بر کنار می کند آن فرد وابسته به NSA است. وقتی آمریکا آنقدر خوف دارد که احتمال می دهد شخصی از این اطلاعات استفاده کرده و برای دولت آمریکا مشکل ساز شود. ما زمانی که این موضوع را اعلام کردیم 2 ماه بعد سرویس اطلاعاتی چین اعلام کرد که این موضوع درست است و ویندوز ها جاسوسی می کنند. و ما تا در این زمینه ضربه نخوریم بیدار نمی شویم. الان با شما کاری ندارند روزی که شما برای جامعه خودتان فرد مهمی شدید از این اطلاعات علیه تان استفاده می کنند. برای اینکه یک نمونه مثال بزنم باید بگویم که وزیر اطلاعات در جریان فتنه 88 گفته بود که در زمان فتنه آمار پروازهای لندن تهران چند برابر افزایش یافته است. 
 
و هم چنین افرادی که در جریان های بعد از انتخابات اغتشاش ایجاد کردند سازمانهای جاسوسی از شخصیت اینها اطلاعات کاملی داشتند. اطلاعاتی که در شبکه های اجتماعی می گذارید از بمب اتم هم خطرناک تر است. 
 
اگر شما در فضای سایبر بی مهابا حضور داشته باشید به درد فردای کشور نمی خورید. در فضای سایبر افرادی را دور هم جمع می کنند تا بتوانند از شما اطلاعات کسب کنند. همانطور که در اوایل انقلاب اینگونه بود که فردی را وارد زندان می کردند وقتی آن شخص با شما هم صحبت می شد به راحتی می توانست اطلاعات مورد نظر شد را کسب کند که این الان در فضای سایبر در حال رخ دادن است. غیر از آن سه نکته ای که در مورد عواقب second life بیان کردم نکته چهارمی هم وجود دارد و آن این است که این مسئله در مقابل موضوع مهدویت قرار دارد. انبیا آمدند تا سطح عقل بشر را ارتقا دهند. زمانی که حضرت ظهور کنند قرآن را در این عقل های رشد یافته پیاده می کنند و شیطان از این طرف سعی در مخدوش کردن عقل ها دارد که یکی از راه های مخدوش کردن آن این است که فرد 8 ساعت از زندگی را در فضای سایبر می گذراند و به شما می گوید که به دنبال موعود خود نباش موعود و آواتار خود تو هستی.
 
و شما موظف هستید زمانی که به دانشگاه های خود بازگشتید در این حوزه ها روشنگری کنید.

حسن عباسی: «ساختمان پزشکان» مروج افکار فروید است
ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٩  کلمات کلیدی: دکتر حسن عباسی ، سخنرانی
تریبون مستضعفین- رئیس مرکز بررسی‌های دکترینال امنیت بدون مرز به شدت از فیلم «ساختمان پزشکان» انتقاد کرد و آن را مروج افکار فروید دانست.

حسن عباسی در جمع دانشجویان طرح ولایت بسیج دانشجویی در واکاوی موضوع جنگ نرم و تهاجم فرهنگی دشمنان با اشاره به افکار «فروید»، جامعه امروزی ما را در دوره فروید دانست و گفت: «مهم‌ترین سریالی که از تلویزیون جمهوری اسلامی پخش می‌شود، ساختمان پزشکان مروج افکار فروید روانشناس یهودی است و پشت سر شخصیت‌های اصلی این سریال عکس فروید است.»

وی در مورد محوریت این سریال نیز گفت: «نظریه فروید این است که انگیزه انسان‌ها عامل حرکتشان است و باید انگیزه‌های آنها را کشف کرد؛ این انگیزه‌ها از قسمت ناخودآگاه انسان‌ها نشأت می‌گیرد؛ ناخودآگاه انسان بخشی است که خشم و شهوت انسان را رقم می‌زند و به تعبیر فروید قابل کنترل نیست و کاری که ساختمان پزشکان می‌کند، نشان دادن این انگیزه‌ها و تبیین آنها به مردم است.»

عباسی همچنین حضور مدیران صداوسیما که دارای دکترای روانشناسی هستند، در تیتراژ این سریال را نشانه‌ی این دانست که سریال کاملا حساب شده و با تأیید این مدیران ساخته شده است.

گزارش رجانیوز از اولین گردهمایی قرارگاه عمار در حضور آیت‌الله مصباح:
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۸  کلمات کلیدی: آیت الله مصباح یزدی ، حجت الاسلام پناهیان ، حجت الاسلام مهدی طائب ، دکتر حسن عباسی
قرارگاه عمار؛ اتاق فکر فعالان فرهنگی و سیاسی جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی

روز پنجشنبه سالن اجتماعات موسسه آموزشی ـ پژوهشی امام خمینی(ره) در قم میزبان جمع زیادی از فعالان فرهنگی و سیاسی جبهه انقلاب اسلامی از سراسر کشور بود که به همت قرارگاه فرهنگی عمار (مرکزی راهبردی جبهه اهل ولاء) در اولین گردهمایی فراگیر این قرارگاه گرد هم آمده بودند.

به گزارش رجانیوز، چهره‎های آَشنای جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی که وجه مشترک همه آنها عملکرد روشنگرانه در ماجرای فتنه‎های اخیر در جامعه بود، در اولین گردهمایی فراگیر قرارگاه عمار در شهر مقدس قم گرد هم آمدند، تا با برگزاری اولین جلسه فراگیر این مجموعه، به صورت رسمی حضور خود را در عرصه سیاسی و فرهنگی کشور اعلام کنند.
 
در این گردهمایی که اولین گردهمایی فراگیر این مجموعه پس از تشکیل شورای مرکزی قرارگاه عمار به شمار می‎رود، تعداد زیادی از فعالان سیاسی و فرهنگی کشور از جمله حجت الاسلام رجبی، حجت الاسلام طائب، حجت الاسلام پناهیان، حجت الاسلام ماندگاری، حجت الاسلام رسایی، حجت الاسلام روانبخش، دکتر کوچک زاده، دکتر علی اصغر زارعی، سردار سعید قاسمی، وحید جلیلی، حسن عباسی، محمد علی رامین، سعید حدادیان، حسین سازور، حسین الله کرم،  وحید یامین‎پور، میثم نیلی، جعفر فرجی، فرزاد جمشیدی و شمار زیادی از چهره‎های سرشناس و موثرین فرهنگی ـ سیاسی جبهه انقلاب فرهنگی حضور داشتند.
 
قرارگاه فرهنگی عمار (مرکزی راهبردی جبهه اهل ولاء) که سال گذشته با همت جمعی از فعالان فرهنگی و سیاسی جبهه انقلاب اسلامی تشکیل شده بود پس از بحث و بررسی‎ها حجج اسلام پناهیان، مهدی طائب، محمدمهدی ماندگاری، علی ثمری، حمید رسایی، روانبخش و آقایان سعید قاسمی، وحید جلیلی، مهدی کوچک‌زاده، نادر طالب‌زاده ،حاج حسین یکتا ، حسن عباسی، سعید حدادیان ، حسین الله‌کرم، حسین روشن را به عنوان اعضای شورای مرکزی این قرارگاه انتخاب کرد.
 
 
آیت‌الله مصباح یزدی: فتنه نتیجه امتزاج هواپرستی و شناخت بدعت‎گونه از دین است 
 
آیت‌الله مصباح در بیانات مهم خود در جمع اعضای قرارگاه عمار، با انتقاد از کسانی که برای شناخت دین بیراهه را بر می گزینند، گریزی به مسائل داخلی کشور زد و تصریح کرد: ما باید با هر کس که می خواهیم همکاری کنیم، توجه داشته باشیم که صبغه غالب او حق باشد، نه اینکه انتظار داشته باشیم هیچ اشتباهی نکند، باید مجموعه عوامل شخصیتی او را بررسی کنیم و ببینیم عناصر غالب در او حق بوده یا باطل؟ اهدافی که دارد چه اندازه با اهداف ما همخوانی دارد.
 
وی اظهار داشت: اگر دیدیم غالب اهداف، شیطانی و باطل است باید او را کنار گذاشت، اما اگر کسی 98 درصد عناصر در او عناصر سالم باشد و البته چند عنصر باطل نیز داشته باشد و بخواهیم او را به خاطر این مساله کنار بگذاریم که چه کسی می ماند و با چه کسی می خواهیم زندگی کنیم.
 
وی افزود: در مرحله بعد باید حمایت از این شخصیت و فرد را مطلق نکنیم چراکه ممکن است همان عناصر محدود باطل ظهور کند، باید بگوییم تا مادامی که در صراط مستقیم و پیرو اسلام ناب محمدی است، کار او درست است.
 
تاکید بر ضرورت مراجعه به کارشناسان و متخصصان امر دین برای شناخت صحیح دین، تجلیل از هدایت ها و شخصیت کم نظیر مقام معظم رهبری، بررسی علل و عوامل وقوع انحراف و فتنه در افراد و راه های مقابله با آن، تاکید بر جنبه اسلامیت در همه فعالیت های کشور از دیگر بخش های سخنرانی آیت الله مصباح یزدی بود. 
 
طائب: آسیب حکومت پیامبر(ص)، کمبود نیروی تربیت شده بود
 
در این گردهمایی که با اجرای وحید یامین پور مجری برنامه دیروز، امروز، فردا برگزار می‎شد،حجت الاسلام طائب رئیس شواری مرکزی قرارگاه، به عنوان اولین سخنران برنامه، با اشاره به تاریخ صدر اسلام و حکومت پیامبر اکرم(ص) سخنان خود را با این سوال آغاز کرد که آیا می‎توان حکومت نبی اکرم را آسیب شناسی کرد.
 
وی با یادآوری ارکان غیر معصوم حکومت پیامبر پاسخ این پرسش را مثبت ارزیابی کرد و ادامه داد: اینکه پس از رحلت پیامبر(ص)، جانشینی ایشان برخلاف توصیه حضرت به اشخاص دیگری رسید، نشان از وجود آسیب در حکومت تاسیسی از سوی رسول اکرم است.
 
وی علت بروز این آسیب را اندک بودن یاران و تربیت یافتگان حضرت به علت گستردگی حرکت تبلیغی پیامبر و کمبود نفرات نسبت به این حرکت قلمداد کرد و با یادآوری دوره دعوت مخفیانه، ماجرای شعب ابی طالب و سپس هجرت به مدینه، حتی اوضاع مدینه را نیز به دلیل پی در پی بودن جنگ‎ها و مسائل معیشتی نه چندان مناسب آن، کمبود تربیت نیرو متناسب با حرکت پیامبر عنوان کرد.
 
وی برقراری شرایط ظهور حضرت حجت را منوط به تربیت نیروهایی متناسب با حرکت حضرت دانست و از لوازم حرکت صحیح در حوادث اتفاقات آخرزمان را متشکل شدن مومنین عنوان کرد.
 
طائب در بخش پایانی سخنان خود با یادآوری برخی از وقایع اخیر، با اشاره به قسم رئیس جمهور در هنگام تحویل گرفتن مسئولیت، وقایع اخیر را مغایر با قسم یاد شده مبنی بر پایبندی رئیس جمهور به قانون اساسی عنوان کرد.
 
پناهیان: قرارگاه عمار یک مؤسسه راهبردی و اتاق فکر است که اعضای آن عمارگونه عمل می کنند
 
در ادامه این برنامه، حجت الاسلام علیرضا پناهیان نائب رئیس قرارگاه عمار، در سخنانی به بیان گزارشی از اهداف، برنامه ها و ماموریت‎های این قرارگاه پرداخت. پناهیان با تاکید بر اینکه ما به کار گروهی برای حفظ انقلاب معتقدیم، گفت: ما نظام مقدس اسلامی را چیزی جز ولایت و ولایتمداری نمی بینیم.
 
وی تاکید کرد: قرارگاه عمار یک مؤسسه راهبردی و اتاق فکر است که اعضای آن عمارگونه عمل می کنند. ما در این مؤسسه جوانگرایی را مدنظر خواهیم داشت.
 
پناهیان در مورد ورود قرارگاه به مسائل سیاسی نیز گفت:  ما حزب نیستیم ولی در سیاست و امور سیاسی تاثیرگذار خواهیم بود. وی  با بیان اینکه ما به فعالیت های گروهی برای حفظ انقلاب اسلامی معتقدیم تاکید کرد: ما در قرارگاه عمار به دنبال منافع شخصی و گروهی نیستیم و به اهداف و مصالح و منافع نظام اسلامی توجه می کنیم.
 
نایب رییس قرارگاه عمار در ادامه با بیان اینکه ما نظام را چیزی جز ولایت و ولایتمداری نمی بینیم تصریح کرد: امیدواریم با فعالیت ها و اقداماتی که انجام می دهیم یک شبکه عظیم اجتماعی برای دفاع از نظام اسلامی و ولایت فقیه در سراسر کشور تشکیل دهیم.
 
حسن عباسی: بیداری اسلامی در منطقه فرصتی استثنایی برای نابودی هژمونی امریکاست
 
در ادامه این گردهمایی، حسن عباسی در سخنانی با عنوان "موج چهارم در 2012" به بررسی ابعاد حرکت بیداری اسلامی در منطقه و فرصت‎ها و شرایط موجود برای بهره برداری انقلاب اسلامی از این شرایط در راستای ناکامی پروژه 2012 غرب پرداخت.
 
رییس مؤسسه بررسی های دکترینال امنیت بدون مرز، با یدآوری ورشکستگی آمریکا در جهان، گفت: آمریکا برای ایجاد نظم نوین جهانی به دنبال ایجاد یک جنگ جهانی است.
 
عضو شورای مرکزی قرارگاه عمار ادامه داد: آمریکا با توجه به ورشکستگی که پیدا کرده برای ایجاد نظم نوین جهانی به دنبال ایجاد یک جنگ جهانی است، چرا که همه چیز از کنترل آنها خارج شده است.
 
عباسی در بخش دیگری از سخنان خود با اشاره به نقش امام راحل در موج بیداری و اسلام خواهی ملت های آزاده جهان تصریح کرد: پرچم بیداری اسلامی در دست امام راحل و ملت ایران نیز در این عرصه پیشگام و پیشتاز بوده اند.
 
وی با اشاره به شرایط کنونی منطقه این شرایط را از طرفی نشانه فروپاشی هژمونی امریکا از و سوی دیگر بهترین شرایط برای تحقق موج چهارم انقلاب اسلامی در کشورهای اروپایی و شکست پروژه 2012 امریکا عنوان کرد.
 
در ادامه این مراسم نیز جمعی از اعضای شورای مرکزی قرارگاه عمار با حضور در جایگاه، به تشریح ساختار تشکیلاتی این قرار گاه و پاسخ به پرسش‎‎های حاضرین در جلسه پرداختند.
 
پس از پایان بخش اول همایش که با مداحی حاج حسین سازور و عزاداری حاضرین در مجلس به مناسبت شهادت زهرای مرضیه سلام الله علیها صورت گرفت، آیت الله مصباح یزدی، به عنوان سخنران اصلی این همایش، سخنانی را در جمع اعضای قرار گاه فرهنگی عمار بیان کرد.

تحلیل و بررسی دکتر حسن عباسی از زمینه‌ها و پیامدهای تحولات اخیر جهان/1
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٠  کلمات کلیدی: سیاسی ، دکتر حسن عباسی
مدل"کوسه‌ببری"برای تحمیل لیبرال‌دموکراسی و پایان‌تاریخ/ رهبری با هنرنمایی استراتژیک بهانه‌های غرب را ناکام گذاشتند

دکتر حسن عباسی در یکی از جلسات درس‌های هفتگی خود در اسفند ماه 89 به بررسی تفصیلی ریشه‌های تحولات اخیر جهان پرداخت.

رجانیوز، متن کامل این تحلیل ارزشمند را در سه بخش ارائه می‌کند. در بخش اول و پیش‌رو، دکتر عباسی با تشریح جنگ‌های جهانی اول و دوم و سپس تعبیر از دوره 45 ساله پس از جنگ جهانی دوم به جنگ جهانی سوم، تحولات اخیر را در راستای آماده‌شدن غرب برای جنگ جهانی چهارم و سال 2012 می‌داند.

وی با ارائه مدل "کوسه ببری" برای مشابه‌سازی فرآیندهای اخیر، اشتباه بزرگ غرب در جا انداختن مدل آخر خود یعنی لیبرال دموکراسی را حرکت به سمت خشونت می‌داند. دکتر عباسی پایه حرکت‌های غربی‌ها در طول تاریخ برای برهم زدن نظم‌های موجود و دایجاد نظم‌های جدید را بهانه‌جویی عنوان کرده و توضیح می‌دهد که چگونهبا درایت و هنرنمایی استراتژیک رهبر انقلاب این بهانه‌جویی‌ها در قبال ایران ناکام ماند:

در این جلسه با یک فاصله هشت ساله، بحث روش تحلیلِ خطیِ پدیده های سیاسی و مبانی استراتژیک در سطح بین الملل را با توجه به تحولات منطقه در پی می گیریم. اینکه، اشاره کردم به هشت ساله به خاطر این بود که بحثی که الان در کشورهای منطقه در حال وقوع هست، ادامه تحولات بعد از 11 سپتامبر و مسایل خطی آن است.

با گذشت حدود دو ماه از این قضایا فرصت مناسبی است که از سه زاویه به این موضوع بپردازیم یکی موضوع عامِ روش تحلیلگری پدیده ها در عرصه سیاست بین الملل است، آن ضعفی که در زمینه مباحث درسی این‌چنینی در مقاطع دانشگاهی متعدد ما وجود دارد و آشنایی شما با چگونگی تحلیل پدیده های سیاسی و بین المللی و دیگری، موضوع روند خطی این اقدامات و مسایل است که در سطح نظام بین المل حائز اهمیت است. اتفاق هایی که در حال رخداد است، چه ابعاد و شرایطی دارد؟ شناخت این ها حایز اهمیت است.

نکته سوم هم بحث خود طرح ریزی استراتژیک است، اما این بار طرح ریزی استراتژیک در مسایل سیاست بین الملل. یعنی در نظام بین الملل و روابط بین تمدن ها نقش و کارکرد تأثیر جدی تحولاتی را که رخ می دهد، چطور باید طرح ریزی کرد. یک شق طرح ریزی استراتژیک را می توانیم، این جا در حوزه سیاست بین الملل، ببینیم.

در طی 10 سال گذشته در سال 1379 وقتی جورج دبلیو بوش، یعنی تقریبا در زمستان سال 1379 رییس‌جمهور شد، پیش بینی و ارزیابی که همان موقع به وجود آمد، این بود که تحولاتی که آقای بوش رقم خواهد زد، ادامه کار پدرش (یعنی جورج پدر) خواهد بود که قبل از کلینتون سرکار بود و صدام و عراق را از کشور کویت بیرون کرد.

این وقایع در همان روزهای اول ریاست جمهوری‌اش با بمباران منطقه پرواز ممنوع جنوب عراق اتفاق افتاد و پنج ماه بعد مسایل 11 سپتامبر به‌وجود آمد که این ها آمده بودند که یک چنین شرایطی را به‌وجود بیاورند و حکومت کنند. بنابراین، 10 سال از یک دوره‌ی پر تنش تاریخی در سیاست جهانی می گذرد. امروز نسبت تحولات غرب با جهان اسلام، به طرز چشم گیری و به طور پرشتاب در حال طی شدن است و این 12 کشوری که در جهان عرب مناسبات‌شان به هم ریخته و واژگونی دولت ها را یکی پس از دیگری به دنبال دارند، در کنار وقایع چشم گیری که در سطح جهان غرب در حال اتفاق افتادن است، همان رکود تجاری عمیق توام با تزلزل شاخص های اقتصادی که به ویژه، اوج آن را در کشور یونان می بینیم و همچنان روند فروپاشی بانک ها و نظام بیمه و شاخص های سهام در خود ایالات متحده همچنان رو به افزایش و استمرار است.

لازم است که ادامه آنچه را که ما در 10 سال گذشته بررسی کردیم، یک مرور اجمالی کنیم که بخش هشت ساله اش از بعد از علنی شدن جنگ جهانی چهارم است، چون سابقه تحلیل خطی در کشور محدود است و به ندرت در کشور تحلیلگرانی داریم که مباحث را به صورت خطی در طول دوران زمانی خودش مورد ارزیابی قرار دهند.

مبحث جنگ جهانی چهارم نیز که در دوره‌ای که توسط این طیف در ایالات متحده مطرح شد، منتج به اشغال عراق شد. حالا باید آن مباحث را با توجه به تحولات اخیر از یک سو و با توجه به وقایعی که در سال 2012 پیش بینی کردند که قرار است اتفاق بیفتد و یک چارچوبی را رقم زده اند که با پیش بینی های مبتنی بر نوستر داموس، آرماگدون و نبرد نهایی خیر و شر و از سوی دیگر وقایعی که در سال 2012 باید رقم بخورد، ارزیابی و تحلیل کنیم.

با این مقدمه ای که عرض کردم آنچه را که هشت سال پیش به طور جدی در رسانه ها تحت عنوان جنگ جهانی چهارم مورد بررسی قرار دادیم، امروز که این وقایع جدید یک نقطه عطفی در آن حوزه دارند، مجددا مورد بازنگری و در واقع نوعی باز تحلیل قرار می دهیم.

از این جهت ممکن است برخی از محورهایی را که اشاره می کنم، کسانی که به‌خصوص با بحث های 10 سال گذشته ما آشنا هستند، قبلاً شنیده باشند، اما نقطه کلیدی تر آن است که یک وقایع و مهره ها و قطعات پازلی که برای تحلیل می چینید، اگر 20 تا 50 تا است در یک دوره زمانی چند تا از این مهره ها حذف می شود و تعدادی مهره های جدید جای آن‌ها را می گیرند. روند خطی این مناسبات تغییر می کند آشنایی با این زمینه ها حایز اهمیت است چون عموما در جامعه ما تحلیل ها موردی است و امروز یک چیزی را مطرح می کنیم و بعد کلاً رها می شود و اینکه مدام برگردیم و مدام بررسی کنیم، نیست. در حالی که باید سابقه تاریخی و حافظه تاریخی نگری و تاریخی بودن این حوادث را همواره رعایت کنیم. این کلمه ای که در چهل سال اخیر باب شده که ما فقر تاریخی نگری داریم، یک بخش آن هم در همین مناسبات است. یک مرتبه اتفاقاتی در کشورهای عربی می افتد و 11 سپتامبری به‌وجود می آید و فقط همین حول و حوش را بررسی می کنیم.

در حالی که باید عادت داشته باشیم، از یک دوره زمانی پیشینی به طور مسلسل وار، مسایل را در کنار هم بچینیم تا بتوانیم ارزیابی درستی در آنالیز و تحقیقات این دست پدیده ها داشته باشیم که البته فرقی نمی کند فرهنگی باشد یا اجتماعی و سیاسی و امنیتی. برای اینکه این مناسبات را ادراک کنیم، ضروری است که حافظه تاریخی نسبت به آن پدیده را حفظ کنیم و مدام این پدیده را که در آن حافظه وجود دارد، به خاطر بیاوریم. بنابراین از این منظر یک بار دیگر پدیده جنگ جهانی دوم را با یک فاصله هشت ساله از نو بررسی می کنیم و می توانیم به آن مسایلی برگردیم که در هشت سال گذشته می گفتیم و با آن چیزی که امروز می گوییم که هم در رسانه ها و هم در بحث ها و جلسه ها و کلاس ها گفتیم، چه تمایزی داشته است.

سال 2012 که برای آن فیلم سینمایی و فیلم مستند ساختند، تکیه اش بر اساس گفته های آقای نوستر داموس است، البته یک پروژه عظیم سینمایی مانند فیلم 2012 امکان ندارد که دفعتا در شش ماه قبل به جمع بندی رسیده باشد و شش ماه بعد شروع به ساختن کنند و این به اصطلاح Production از چند سال قبل نیاز به برنامه ریزی دارد و توان زیادی هم در صحنه های بیرونی و هم در جوانب کامپیوتری اش نیاز است و این انرژی و زمانی که می گیرد، نشان می دهد که دغدغه ای که این ها بر روی این پروژه دارند، از خیلی قبل بوده است.

آن چه که در فیلم 2012 دیده می شود حکایت از یک روند خطی می کند که طبیعتا معلوم می شود که این ها از قبل نسبت به وقایعی که اتفاق خواهد افتاد از سال های قبل برنامه ریزی کرده بودند و این پروژه از مدت ها قبل کلید خورده بود.

ما امروز در تحولات بین الملل سرعت این پدیده ها و مشکلات را از نظر سیاسی در جهان عرب و اسلام؛ از نظر اقتصادی در جهان غرب و از نظر اجتماعی در جهان شرق در حال نظاره هستیم. به گونه ای روند تحولات و سرعت آن چشم گیر و بالاست که اگر آن نگاه کلی نداشته باشیم، جا می مانیم.

اما موضوع چیست که این قدر بر نگاه آقای نوستر داموس تکیه می کنند؟ این ها از سال های اول انقلاب گفتند که ایشان جنگ جهانی دوم را پیش بینی کرده بود و بعد هم انقلاب ایران و بعدا آرام آرام وقایع 11 سپتامبر و وقایعی از این دست را که تعداد زیادی کتاب و فیلم مستند، نوشته و ساخته شد که در مورد اینکه شرایط این دوره را پیش بینی کرده است. امروز هم نبرد نهایی خیر و شر را برای سال 2012 پیش بینی می کنند که آقای نوستر داموس چند قرن قبل امکانش را ارزیابی کرده است. این عدم ثبات و تعادلی که در نظام بین الملل می بینید، هر لحظه ممکن است بر روی اینکه سال 2012 یک جنگ جهانی عظیم رخ دهد، صحه بگذارد. ما باید بسترهای این را بررسی و ارزیابی کنیم، از هر گمانه زنی بی پایه باید عبور کرد (هر حرفی را که شما می زنید یا شما اطلاع دارید و یا برآورد اطلاعاتی دارید و یا اینکه برآورد تحلیلی دارید و یک الهام ها و گمانه هایی را مشخص می کنید و جهت می دهید و می گویید مبتنی بر این موارد، این اتفاقات می افتد) اگر اطلاعات و تحلیل توأمان در کنار هم صورت گرفت، امکان اینکه آن ارزیابی آینده را دقیق تر کند، قطعاً بیشتر است. یک بار ضمنی می گوییم که آیا اتفاق می افتد یا نه و یا اصلاً اظهارنظر نمی کنیم و یک بار آن قطعات پازل را دقیق در کنار هم می چینیم که آیا روند طبیعی تحولات منتج به چنین اتفاقی خواهد شد یا نه؟

ما این جنس اطلاعات را مورد ارزیابی قرار می دهیم یعنی در شرایطی که می گوییم سیاست عرصه اقدامات رئالی و واقعی است، واقعیت های عرصه سیاست بین الملل و مناسبات استراتژیک مربوطه را باید به گونه ای در کنار هم چید که خود به‌خود یک مقداری برای ما معلوم شود که آیا این اتفاق ممکن است بیفتد یا نه؟

همانطور که اشاره کردم، دقیقا یک دهه قبل در سال 1379 با روی کار آمدن جورج دبلیو بوش در همراهی با آقای بلر، تلاشی برای نظم جهانی مورد نظر جورج بوش پدر صورت گرفت و این ها با بمباران جنوب عراق شروع کردند، دقیقا همانجایی که پدر جورج دبلیو بوش تمام کرده بود و توپخانه اش تمام شده بود.

قبل از اینکه کلینتون سرکار بیاید، دیگر صدام از کویت اخراج شده بود و چند ماه بعد که 11 سپتامبر در سال 2001 رخ داد، دو ماه بعد در اوایل آبان و در ماه نوامبر 2001 آقای کوهن یکی از محافظه کارانی که نفوذ داشتند و همان مجموعه که بیشترین نفوذ را در دولت جورج دبلیو بوش داشتند، یک بحثی را تحت عنوان جنگ جهانی چهارم مطرح کرد. بحثی که در وال استریت ژورنال مطرح کرد، این بود که طبیعتا ما باید به‌دنبال القاعده وارد افغانستان شویم و بعد از مواجهه با افغانستان به سراغ ایران برویم، یعنی در اولین مصاحبه رسمی آقای کوهن از گروه نومحافظه کاران، بلافاصله انگشت اتهام را بعد از القاعده و شخص بن لادن متوجه ایران می کنند و اینکه باید ایران را تنبیه و با ایران مواجهه کرد. بعداً آقای جیمز ولسی رییس پیشین CIA در دانشگاه کالیفرنیا مسئله جنگ جهانی چهارم را شفاف تر و علنی تر مطرح کرد.

قبلا جنگ جهانی چهارم را در اواخر دهه 60 و اوایل دهه 70، رییس پیشین سازمان اطلاعات فرانسه آقای الکساندر دمورانژ مطرح کرده بود و صریحا آن موقع در سال 1372 گفته بود. در ایران، توسط انتشارات روزنامه اطلاعات ترجمه شد و فکر می کنم که چاپ های متعددی خورد و جهت گیری نوعی از جنگ در آینده را مشخص کرد که بعدا دیدیم اتفاق افتاد. بنابراین، ابداع کلمه جنگ جهانی چهارم توسط کوهن و یا ولسی نبود بلکه رییس پیشین اطلاعات و امنیت فرانسه این مفهوم را ابداع کرد اما با یک تأخیر و فاصله 10 ساله، بعدا توسط کوهن احیا شد و ولسی آن را استمرار داد و ماه ها بعد مسئله محور شرارت مطرح شد. اینکه کشورهایی که هژمونی و نظم نوین آمریکا را نمی پذیرند، این ها طرف این جنگ هستند.

ولی ما باید مشخص کنیم که جنگ جهانی اول و دوم و سوم چیست؟ که این ها مشخص کرده بودند. منظور از جنگ جهانی اول، جنگی است که در 1914 شروع شد و در سال 1919 خاتمه پیدا کرد و حاصل این جنگ دو اتفاق عظیم بود، یکی، فروپاشی امپراطوری روسیه تزاری و تبدیل آن به کشوری بلشویکی در سال 1917 تحت عنوان انقلاب اکتبر. در متن جنگ جهانی دوم هم شکل گیری یک قدرت جدید و فروپاشی یک قدرت سنتی به نام امپراطوری عثمانی بود که چند قرن حایل بین اروپا و شرق آسیا بود. یعنی در این مرحله که انگلیس برای خودش یک امپراطوری ایجاد کرده بود که از طریق دریاها هند را مستعمره خودش کرد، یک مانع عظیمی در منطقه ای که شما به عنوان بوسنی هرزگوین می شناسید در متن اروپا تا دروازه های اتریش، از آنجا امپراطوری عثمان وجود داشت تا بخشی از قفقاز و کل منطقه ای را که شما امروز تحت عنوان ترکیه، عراق، عربستان و بخش هایی از مصر را که می شناسید؛ کل این منطقه در اختیار امپراطوری عثمان بود. لازم بود در یک فضایی از این منطقه عبور کنند و این مانع را طی کنند تا دسترسی‌شان به چین و هند و به‌خصوص هند را که تحت عنوان کمپانی هند در اختیار امپراطوری انگلیس بود، تصاحب کنند، این مانع عظیم را کی توانستند از سر راه بردارند؟ در جنگ جهانی دوم. یعنی یکی از اتفاقات مهم که جنگ جهانی دوم سوای از شکل گیری انقلاب اکتبر روسیه که توسط لنین و تروتسکی و دوستان‌شان بود، اتفاق افتاد، فروپاشی یکی از عظیم ترین ابعاد امپراطوری جهان اسلام بود.

ما در جهان اسلام تا صد سال پیش دو قطعه اصلی داشتیم، یکی امپراطوری عثمانی بود که کشورهای زیادی را شامل می شد و یکی هم ایران بود. بخش دیگر جهان اسلام در هند بود که بعدا به پنج کشور هند، نپال، بنگلادش، پاکستان و سریلانکا تجزیه شد و ایران از یکی دو جزو اصلی‌اش جدا شد که یکی افغانستان و دیگری بحرین بود که از ایران جدا شدند و عثمانی هم فروپاشید. ابعادی که از عثمانی جدا شد، به این 10، 15 کشوری که در منطقه می شناسید، تبدیل شدند.

این نظم نوین جهانی بود که 100 سال پیش شکل گرفت، یعنی این ها هر صد سال سعی کردند که یک نظمی را در جهان سامان دهند. در این دوره بود که این اتفاقات پیچیده ای که رخ داد 1914 تا 1919 وقتی جنگ در متن اروپا خاتمه پیدا کرد، چهره جهان تغییر پیدا کرد و پدیده ای به نام جامعه دول جهانی به وجود آمد که پایه همین چیزی است که به آن سازمان ملل می گوییم و 20 سال بعد جنگ جهانی دومی رخ داد که در فاصله 1939 شکل گرفت و تا 1945 ادامه پیدا کرد و قلب این توسط هیتلر در آلمان و موسیلینی در ایتالیا و امپراطوری ژاپن رخ داد.

این قطب کشورهای متحدین و یا کشورهای محور، روبروی کشورهای متفقین که از یک سو ایالات متحده بود، از سوی دیگر شوروی بود و قطب سوم هم چین، سه زاویه در مقابل این سه هجوم صورت دادند، این سه کشور، جنگ جهانی را رقم زدند و کشورهای اطراف خودشان را اشغال کردند. با جنگ جهانی دوم به‌طور نسبی از طریق فیلم های سینمایی و اطلاعات عمومی که دارید آشنا هستید، حدود 56 میلیون نفر کشته شدند و گفته می شود که شش میلیون نفر یهودی در کوره های آسوشیتس کشته شدند و نکته جالب توجه این که فقط شوروی 22 میلیون نفر کشته داد، در مناطقی مانند اوکراین و خود روسیه و دروازه های سن پطرزبورگ و در خود دروازه های مسکو، آلمانی ها تا منطقه چچن تا نزدیکی های منطقه آذربایجان پیش آمدند که البته به دریای خزر نرسیدند، ولی تلاش‌شان این بود که بتوانند، به این منطقه هم برسند و به چاه های نفت در این منطقه دسترسی پیدا کنند. بعد از پنج سال جنگ بی امان، جنگ جهانی دوم خاتمه پیدا کرد و جنگ جهانی سوم بلافاصله بعد از اینکه جنگ جهانی دوم تمام شد، آغاز می شود. دوره 45 ساله از 1945 تا 1990، دوره ویژه ای است که حدود 80 جنگ کوچک و بزرگ به وجود می آید و تلفات خیلی زیادی صورت می گیرد که این جنگ ها در راستای نظم جهانی است؛ نظمی که یک سوی آن ایالات متحده است و یک سوی آن قطب شرق و بلوک قرمز و سوسیالیست است. یعنی کشوری به نام شوروی و ایالات متحده، جهان را به دو قسمت تبدیل می کنند، جامعه بین الملل یا دول به سازمان ملل متحد تبدیل می شود و این سازمان ملل متحد، نظم نوین جهانی را رقم می زند.

دو کشور به سرعت اتمی و بعد فضایی می شوند و رقابت در حوزه اتمی و نظامی و در حیطه فضایی، این ها را در یک فضای تسلیحاتی قرار می دهد و کشورهای ناسیونالیست در یک سو با رهبری آمریکا و انگلیس می شوند و در سوی دیگر با انگاره های مارکسیستی زیر چکمه های شوروی می روند، رنگ آبی در شق غرب و رنگ قرمز در شق شرقی کره زمین رقم می خورد و پیمان ورشو و ناتو آرایش سیاسی اقتصادی، نظامی و فرهنگی این دو قطب می شود. این یک نوع world order New نظم نوین جهانی است که بعد از این نظم جهانی دوره امپراطوری عثمانی و غرب و نظم نوین دوره بین جنگ جهانی اول و دوم به نظم جهانی نوین سومی در دوره قرن بیستم منتج می شود.

جنگ جهانی سوم جنگ هایی را در متن خود داشت، مثل جنگ های سه گانه اعراب و اسراییل، جنگ کوره در 1953، جنگ ویتنام بین فرانسه و ویتنام، جنگ بین آمریکا و ویتنام، جنگ دومنیکن، جنگ لبنان، دوره جنگ هایی که در آفریقا اتفاق افتاد، جنگ هایی که بین آفریقای جنوبی و کشورهای شمال خودش به وجود آمد، جنگ های متعدد در آمریکای لاتین، جنگی که در منطقه ظفار اتفاق افتاد و ایران به سلطان قابوس کمک کرد. جنگ هایی که بین ایران و عراق در دو سه مرحله، هم در زمان قبل از انقلاب و هم در دوران دفاع مقدس اتفاق افتاد و جنگ بین هند و پاکستان.

این جنگ های متعدد و تنوع آن ها با خسارات و تلفاتی که داشتند، چارچوب هایی را ایجاد کرد که طبیعتا مجموع این دوره را در دل آن نظم 45 ساله جهانی، جنگ جهانی سوم می گویند. جنگ جهانی چهارم با واقعه 11 سپتامبر شروع می شود و همانطور که کوهن و بعد هم ولسی اعلام کردند، جنگی است که این دوره را در بر می گیرد. ابتدا اعلام کردند که 25 سال تا سال 2025 به طول می انجامد. کشورهایی که قرار شد با آن ها برخورد شود، یکی دو مورد خارج از جهان اسلام بود که یکی اوکراین انقلاب نارنجی بود که آن را به زانو در آوردند و کشور دوم کره شمالی بود. اما بخش عمده ای از این کشورها در جهان اسلام بودند، رقبایی مانند ونزوئلا هم بعدها در عرصه پیدا شدند و در این لیست قرار گرفتند، اما قبلا همان کشورهای اسلامی را فهرست کرده بودند.

اول با اشغال افغانستان شروع کردند و سپس با اشغال عراق. کشورهای بعدی که در لیست بودند، (هرچند آقای کوهن بلافاصله بعد از افغانستان ایران را مطرح کرده بود، اما چون حمله به ایران دشوار بود، باید کشورهای پیرامون ایران را اشغال می کردند تا بتوانند به ایران نفوذ کنند)، لبنان، سوریه، سودان و کشورهای بعدی در آن لیست قرار گرفته بودند. این ها توانسته بودند در قرن گذشته همواره آن قطب مرکزی را هدف قرار داده و متلاشی کنند، بعد اجزای دیگر و حواشی را تحت تأثیر قرار دهند. در مورد ایجاد نظم جدیدی که پدر جورج دبلیو بوش اسمش را world order New گذاشته بود، هر وقت که آمریکا می خواست، ژاندارم جهان شود و این نظم جدید را رقم بزند، با یک مانع عظیمی به نام جمهوری اسلامی روبرو بود و صرف حضور جمهوری اسلامی، ایجاد نظم نوین جهانی مطلوب آن ها را به مخاطره می‌انداخت.

قلب آنچه که امروز در یک نگاه جهانی از نظم جهانی بحث می‌شود، (چون صحبت از نظم که می کنیم دوباره بحث‌مان وارد تئوری سیستم ها می شود) ایجاد ارتباط معنادار بین اجزا در یک کل است که در نسبت محیط خدمات ارایه کند. بین این 200 کشور در جهان ارتباط معنا دار به وجود می آید، یک سیستم ایجاد می کند و این سیستم به اصطلاح اختلال سیستمی پیدا کرد، آن اختلال سیستمی را چگونه شما باید کشف کنید؟ اینکه این ها گفته اند محور شرارت، منظورشان این بود که پدیده ای به نام ایران، عراق و کره شمالی در این هژمونی و سیستم ایجاد اختلال می کنند.

حذف صدام و مهار و خنثی کردن کره شمالی و اما در نهایت مواجهه با ایران.

نظم نوین جهانی چهارم شکل نگرفته است. اگر این را 10 سال پیش می گفتیم، شاید باور نمی‌کردید، آمریکایی ها بر سر شانس بودند و همه دنیا با آن ها همکاری می کردند، افغانستان را اشغال کرده بودند. در ایران و در بدنه جامعه بورژوا و در بازار و یا در جاهای دیگر بارها من می شنیدم که می گفتند "تا الان افغانی ها می آمدند در ایران کارگری می کردند، از حالا به بعد ما باید برویم در افغانستان کارگری کنیم، چون آمریکا هر جا که آمد، ارزش پول آن کشور بالا می رود. افغانستان در آینده به یک الگوی دموکراسی تبدیل می شود"، بعد که به عراق حمله کرد، گفتیم که "افغانستان ویتنام می شود و عراق، لبنان".

این پیش‌بینی‌ها را همین افرادی که از ایران فرار کردند، در بی بی سی استهزا می کردند که این تحلیل گران مسایل استراتژیک خواب نما شده‌اند، آیا کشوری که 21 روز در مقابل ارتش ایالات متحده دوام نیاورد، حالا تفنگ چی های ملاعمر قرار است که در افغانستان برای ناتو، ویتنام درست کنند!

البته 10 سال گذشته و آن تحلیلگران با کروات هایی که دور گردنشان می اندازند و از دفتر بخش تحلیل گری معاونت سیاسی دفتر رییس جمهور وقت به شبکه بی بی سی منتقل شدند ، امرز دیگر خاطرشان نیست و فراموش کردند که ناتو از جمله همان کشور انگلیس که بی بی سی در آن مستقر است، به مثابه چهارپایی که درازگوش است و در گِل گیر می کند، در منجلاب افغانستان گیر کرده و دومینووار کشورهای عربی منطقه هم که قرار بود خاورمیانه بزرگ را برای این ها رقم بزنند، امروز در حال فروپاشی هستند.

اما اتفاق اصلی و اساسی که می افتد، این است که بدانیم چگونه این ساختار و جنگ جهانی یعنی پدیده جنگ جهانی چهارم دچار مشکل و رکود شده است، نمی گویم که جنگ جهانی چهارم در دهمین سالگرد آن قضایا به شکست انجامیده است. از 25 سالی که گفته بودم، 9 سال گذشته است یعنی در هفت ماه آینده که دهمین سالگرد 11 سپتامبر می شود، از آنچه که جنگ جهانی چهارم نامیدند، از 25 سال، 10 سال گذشت و باید سر 10 سال این را بررسی کنیم و به کشورها نمره بدهیم، که نقش‌شان در این قضایا چه بود. در نظام های رسانه ای باید برگردیم و ببینیم از این 25 سالی که این ها پیش بینی کرده بودند، چقدر از برنامه‌اشان را در 10 سال اول محقق کردند، ولی من می خواهم یک بار دیگر بعد از فاصله نه سالی که از این قضایا گذشته و از هشت سال قبل که جنگ جهانی چهارم را مورد مداقه قراردادیم حالا ببینم که خود این جنگ جهانی چهارم امروز در چه موقعیتی قرار دارد.

جنگ جهانی چهارم، جنگی است که از 11 سپتامبر به بعد رخ داد، و آن سه تا جنگ جهانی را که معتقد بودند که در درون خانه مدرنیته رخ داده است (یعنی جنگ یکم و دوم و سوم) می گفتند متأثر از تقابل سه ایدئولوژی برتر بود، به خصوص در جنگ جهانی دوم که بعد از آن سه ایدئولوژی شاخص در جهان وجود داشت، ایدئولوژی سوسیالیست که آن موقع شوروی آن را نمایندگی می کرد و ایدئولوژی مارکسیست ها و قرمز که البته این ایدئولوژی اخیر، پدیده جدیدی نبود، در دوره صد ساله گذشته‌ی ایران، از عصری که در ایران موسوم به دوره بعد از انقلاب مشروطه است، جریانی در ایران به نام عامیون به‌وجود آمد، این ها بعدا به توده معروف شدند. کلمه فارسی توده را به جای عامیون گذاشتند و بعدا مفهوم عربی اشتراکیه که در سال های اخیر برایش حزب مشارکت را راه اندازی کردند. اشتراکیه معنی تحت اللفظی سوسیالیست هست، این مفهوم در ایران بسط پیدا کرد و جریان‌های چپ مانند چریک های فدایی خلق و توده و در سال های بعد از انقلاب مجمع روحانیون مبارز و پدیده ای به نام حزب مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب.

هیچ کشوری را در جهان نمی شناسید که در صد سال گذشته حزب چپ و سوسیالیزم و مارکسیست نداشته باشد. در خود انگلیس حزب کارگر و جریان‌هایی که مانند این ها تکیه‌شان را روی کار می گذارند، در درون فرانسه و کشوری مثل ایتالیا به اسم حزب کمونیست حضور دارند و در خود آلمان و در کشورهای دیگر در صد سال گذشته بودند. همین الان هم جریان ها چپ سوسیالیزم هستند. امروز دیگر، این گروه‌ها تحت عنوان سوسیال- دمکرات ها شناخته می شوند. بنابراین، مفهوم معنای جریان چپ که روزگاری خالص و شاخص آن در کشوری مانند شوروی رقم خورد، در کوبا انقلابی رخ داد با کاسترو و تبدیل شد به کاسترویزم، در روسیه لنینیسم شد، بعد در دوره استالین استالینیسم شد، در کره شمالی کیمیل سونگیسم شد و عصر جُچِ ایسم (آن ایدئولوژِی را می گفتند جُچئیسم که مربوط به آقای کیمیل سونگیس پدر همین رییس جمهور فعلی کره شمالی است) و در جاهای مختلف، مفاهیم مختلف پیدا کرد در چین ماهیت بومی آن تبدیل به مفهومی به نام مانوییسم و جریان چپ شد. سوسیالیسم ایدئولوژی‌ای بود که همه جهان را در نوردید و در همه کشورها حزب داشت، از جمله در کشور ما و 100 سال هم سابقه داشت و در دروه جمهوری اسلامی حتی در شق روحانی که در کنار امام راحل بودند، مجمع روحانیون مبارز شکل گرفت. این ها تفکر سوسیالیزمی داشتند، یک روزی سخنگوی حزب کارگزاران که لیبرال- دمکرات هست گفته بود: ما لیبرال دمکرات هستیم. سال 1385، 1386 خبرنگاری این را از حزب اعتماد ملی و احزاب جنبی شان که چپ هستند، پرسید و گفته بودند که ما حزب سوسیال-دمکرات هستیم یعنی مفهوم سوسیال دمکرات پدیده و فضایی است که در این دوره وجود داشته و هنوز هم مطرح است در سراسر جهان از جمله در کشور ما.

ایدئولوژی دوم که سعی کرده نظم نوین جهانی را رقم بزند و جهان سعی کرده است به‌خصوص در 150 سال اخیر بر اساس آن شکل بگیرد، مقوله ناسیونالیزم است. ناسیونالیزم و یا اصالت قومیت که حالا اینجا گفته می شود اصالت ملیت و یا ملیت گرایی. شما بازهم همان طوری که هیچ کشوری نیست و نخواهد بود که سوسیالیزم و جبهه و جناح سوسیالیست و حزب مارکسیست و کمونیست نداشته باشد، هیچ کشوری را هم نمی شناسید که حزب ناسیونالیست و ملی گرا نداشته باشد، در خود ایران یک دوره ای جبهه ملی هست National farent جبهه ملی از لبنان و فلسطین و عراق که بگیرید تا کشور چین که گروه ملی چین در زمان مائو گروه کمینتانگ می شد، که چین ملی را در همین جایی که امروز اسمش را تایوان گذاشته اند می شناسید، کشور تایوان و یا چین قرمز، این، همان کشور چین ملی است که به آن چین تایپه می گویند. چین حزب ملی داشت، یعنی جناح کومینتانگ و چیانکایچک که روبروی آقای مائو بود، سینگمان ری در کره جنوبی هم، به همین نسبت. وقتی این جریان ملی گرایی به آفریقا می رود، هیچ کشوری را در آفریقا پیدا نمی کنید که جبهه ملی نداشته باشد و در فضاهای ملی گرایی نمی خواست از زیر یوق انگلیس، بلژیک، هلند و کشورهای استعمار گرای اروپایی در بیاید. هند هم با جبهه ملی آمد، اتفاقاتی که توسط ماهات ما گاندی بعدا ایندرا گاند رخ داد. در کنار ماهات ما گاندی کسی به نام جواهر لعل نهرو را می بینید. این ها همه ملی گرایی است و یا کاری که محمد علی جناح در استقلال پاکستان از هند انجام داد، باز این هم مفهومی به نام ملی گرایی است. سپس ایدئولوژی های ملی که در یک دورانی در ایران اوج آن با محمد مصدق و جبهه ملی است و این روند ادامه پیدا می کند و بخشی از تاریخ سیاسی ما و بازیگران سیاسی کشور ما را نیز رقم می زند.

ایجاد یک چنین نظم جهانی را غیر از آن قطب سوسیالیست تا مارکسیست ها در نظام جهانی یک فکر و ایده و ایدئولوژی دیگری به وجود می آید به نام اصالت قومیت که می شود ناسیونالیست در جهان عرب یک ماهیت ویژه ای پیدا می کند و پان عربیسم می شود. قومیت را چون در یک کشور نمی توان مهار کرد، کشورهای متعدد به این ترتیب وجود دارد، پان عربیسمی در جهان رقم می خورد که در مصر نماد آن، جمال عبدالناصر می‌شود. بین اصالت قومیت عربی یعنی ناسیونالیزم عربی با سوسیالیزم جمع می کند، چون چپ بود و تفکر مارکسیستی داشت. برخی از همین گروه‌هایی که الان در مصر فعال هستند، ناصریست‌ها هستند، یعنی طرفداران اندیشه ناصر که ملی گرایی عربی با پدیده ای به نام مارکسیزم را جمع کردند، این در عراق و سوریه تبدیل به حزب بعث شد که این حزب، ترکیب ناسیونالیزم عربی با سوسیالیزم بود و میشل عفلق که تئوریسین این حزب بود. در حزب بعثی که در سوریه ایجاد شد، یک اقلیت علوی و یک اکثریت اهل سنت توسط حافظ اسد حکومت کرد و در کشور عراق یک اقلیت بعثی عفلقی که ناسیونالیزم عربی و سوسیالیزم را ترکیب کرده بود، بر یک اکثریت شیعه ای حکومت کرد تا همین دوره ای که اواخرش به صدام ختم می شد.

عجیب است که اگر این نسبت قومیت و قوم گرایی با سوسیالیست را کنار هم جمع کنید شاخص ترین آن حزب نازی می شود. حزب آقای هیتلر، حزبی بود که ناسیونالیست- سوسیالیست بود، وقتی شما می گویید حزب نازی منظور حزب ناسیونالیست سوسیالیست آلمان است یعنی جایی که ملی گرایی را مبنا قرار می دهند و اصالت نظام اشتراکی و سوسیالیزم و مارکسیزم را با آن ترکیب می کنند. این در آلمان حزب نازی هیتلر، در عراق حزب بعث و در مصر جریان عبدالناصر می شود.

روی این ایدئولوژی ها تأکید می کنم که این نظم جهانی را که می گوییم به هم زدن مرزها و آمدن و رفتن این دولت ها نیست چیزی که در کشورهای عربی در حال اتفاق افتادن است؛ بالاخره بعد از این قضایا، باید بگویند که ماهیت ایدئولوژیک‌شان چیست در کشور خود ما هم دعوایی که سوسیالیست ها و حزب توده و جریان فدایی ها داشتند و بعد از انقلاب هم شقی در کشور به نام جریان چپ به‌وجود آمد که باز از این قضیه نشأت می گیرد و باز چیزی که ما در سراسر جهان به عنوان ملی گرایی می بینیم.

اصالت قومیت در ایران و این قومیت گراییِ افراطی آن قدر جلو رفت که شاه دو سال قبل از انقلاب آمد تا تاریخ ایران را عوض کند. سال 1355 تبدیل شد به 2535 و به دوره کوروش و جشن های 2500 ساله برگشت. تاج گذاری کوروش را انجام داد و خرج عظیمی در بیابان های شیراز و منطقه استخر صورت داد و رفت آنجا و به کوروش گفت که بخواب که ما بیداریم و دو سال بعد هم آنگونه سرنگون شد. این گفته که کوروش بخواب ما بیداریم، فضای ملی گرایی بود، که روی همه چیز دست گذاشتند که همه چیز را به اصالت باستان گرایی برگردانند یعنی به ملی گرایی افراطی کشیده شد.

ایدئولوژی سوم لیبرالیزم بود و هست که اباحه گری و اصالت اباحه است. 100 سال پیش در ایران می گفتند: اعتدالیون که در مقابل آن عامیون بودند و بعدها اعتدالیون با جریانی به نام جبهه ملی ترکیب شدند و در نهایت تبدیل به نهضت آزادی شد. این نهضت آزادی و در واقع حوزه اعتدالیون تفکر لیبرالی را در 100 سال پیش در ایران دنبال می کردند، امروز همان پدیده ای است که در درون نظام، شما به عنوان حزب کارگزاران سازندگی می شناسید. یعنی همراهی و هماهنگی جریان موسوم به حزب کارگزاران سازندگی که خودشان می گویند، لیبرال-دمکرات هستند. در نسبت با نهضت آزادی که کلمه آزادی Freedom را می آورد، منظور از نهضت آزادی، اینجا نهضت لیبرالیستی است. نهضت لیبرال ماهیتی این چنینی دارد و این اصالت اباحه هم این گونه شد که در عمده کشورهای جهان این حزب به‌وجود آمد ولی، غلظت آن در کشورهای غربی بیشتر بود و امروز در ایالات متحده، فرانسه، انگلیس، آلمان و جاهای دیگر این حزب هم حضور جدی دارد.

لیبرال ها که در فرانسه و اروپا و غرب که به دست راستی ها موسوم هستند، در دوره 10 سال گذشته خیلی قدرت نداشتند، بیشتر جریان چپ ها و جریان آقای تونی بلر و گوردون براون و ژاک شیراک و تیمش دومنیک دو ویلیپن و افراد دیگر جریانی که آقای شرودر و دیگران در آلمان بودند که این‌ها جریان‌های چپ هستند. جریان‌هایی که متعاقبا بر سر کار آمدند، آرام آرام جریان راست را شکل می‌دادند، اما در مجموع ایدئولوژی سومی که جهان را اداره می‌کرد، در 150 سال گذشته سعی کرده، حزب‌هایی نسبت به این‌ها به وجود بیایند و جهان را اداره کنند، که این جریان، به جریان لیبرالیزم معروف است. بنابراین وقتی صحبت از نظم نوین جهانی می کنیم، دوستان عزیز غیر از ساختار آدم ها و احزاب به ایدئولوژی‌های پایه شان نگاه کنید.

خب این سه ایدئولوژی چگونه در تقابل با همدیگر می خواستند، نظم جهانی را رقم بزنند که به جنگ جهانی چهارم کشیده شد؟ بهتر است برویم سراغ Bao Doctrine که طبق معمول آن چیزی که در قرآن به آن آیت شناسی گفتیم در اینجا تحت این عنوان در تفکر استراتژیک می شناسیم، تبیین این انگاره هاست.

کوسه ای به نام کوسه ببری وجود دارد، انواع کوسه ها شناخته شده اند، کوسه ماکو، کوسه سفید که خطرناک‌ترین نوع کوسه هاست، (خدا انشاءالله برایتان توفیق ایجاد کند و غواص شوید و بروید با این ها سر و کله بزنید، همیشه یکی از وحشت‌هایی که غواص‌های جهان در آب‌های کرانه‌ای دارند، روبرو شدن با حیوان درنده ای به نام کوسه است، البته این حیوان کاملا بی‌آزار است و اگر کسی اذیتش نکند، دست به خشونت نمی‌زند و وحشتی که از کوسه هست، وجود دارد، بی‌مورد است، چون کوسه‌ها اغلب کوچک هستند، ولی این کوسه ها، خطرناک‌ترین‌شان همان کوسه سفید است و کوسه سرچکشی و سفره ماهی که از خانواده کوسه‌ها هستند)

یکی از مهم‌ترین کوسه‌ها، کوسه ببری است؛ کوسه ببری یک ویژگی اساسی در آیت شناسی دارد و یک نکته اساسی در شناخت مباحث استراتژیک. در واقع، تعداد بسیار زیادی بچه در رحم این کوسه شکل می‌گیرد و تخم نمی‌گذارد. بچه‌زا هم از این شکلی که همه می شناسند و متعارف است، نیست؛ این کوسه‌ها در رحم ارتزاق داخل جنینی هم ندارند، یعنی به رحم مادرشان وصل نیستند، بعد از اینکه شکل می‌گیرند، یکدیگر را در شکم مادرشان می‌خورند. انگار که مسابقات حذفی است، مثلا اگر 100 تا باشند، دو به دو با هم می جنگند و هر کدام برای اینکه زنده بماند، آن یکی را باید بخورد، این مسابقات حذفی، به فینال می رسد و در پایان کار دو تا از این کوسه ها شروع به خوردنِ همدیگر می کنند، این دو تا آن قدر بزرگ شده اند که کل آن رحم را شکل می دهند، وقتی شروع به خوردن هم می کنند تا آن یکی را از بین ببرند، در این هنگام، درد زایمان کوسه‌ی مادر شروع می شود. یکی از این ها را از نزدیک دیدم که می رود و کف آب می خوابد و به خودش می پیچد تا آن مرحله تولد و خیلی صحنه دردناکی است، چون توأم با خونریزی شدیدی است و هم اینکه شناخت این آیات الهی است که برای معرفی وقایع و تحولات و مناسبات عالم که رقم خورده است، سمت و سویی است، ما در این زمینه متأسفانه کم کاریم و خیلی مانده است تا یک سری آیت شناس داشته باشیم، همانطوری که در مباحث آیات شناسی در این سال ها اشاره کردم در نشانه شناسی‌ای که مدنظر قرآن هست، ایمان به آیات الهی که یکی از هفت متعلقه ایمان یکی همین ابعاد است و خیلی مانده است تا با آن حوصله ای که Biologist و زیست شناس های آن ها می روند و دوربین ها را در بیابان ها و جنگل ها و کویرها در قطب شمال و جنوب و در کف دریاها می کارند و این صحنه ها را از حیث زیست شناسی و علمی ثبت می کنند، ما این ها را از نظر حکمت، بررسی و مطالعه کنیم. شاید در نسل شما هم کسانی پیدا نشوند که بعداً این کار را انجام دهند و عمرشان را بگذارند و بروند این جانوران را فیلم برداری کنند، از منظر آیاتشان نه از منظر صرفا بُعد بیولوژیکی بررسی کنند.

کوسه ببری آن مدلش که این گونه در درون شکمش در واقع این کوسه های کوچک همدیگر را می خورند تا آن کوسه آخر به وجود بیاید، نمونه و معیاری در Bao Doctrine برای ما هست در شناخت این استراتژی هایی که برای ما رقم زده اند.

کوسه اومانیسم؛ اصالت بشر کوسه ای بود، در نظام پارادایمی (یعنی شما از این به بعد هر وقت صحبت از پارادایم شود، می توانید هر پارادایم را یک کوسه ببری فرض کنید) در کوسه اومانیزم یا اصالت بشر، رحمی وجود دارد به نام مدرنیته و در آن رحمِ مدرنیته جنین هایی شکل به نام ایدئولوژی های مدرن می گیرد که هر تعداد باشند و شما آن ها را بشمارید، سه تا از آن ها می رسند به مرحله فاینال و نهایی که یکی ناسیونالیزم، دیگری سوسیالیزم و آخری لیبرالیسم است.

سوسیالیزم، یعنی شوروی و مارکسیزم و لیبرالیزم یعنی ایالات متحده. این ها با هم درافتادند و جنگیدند و شق سومی به نام فاشیزم در آلمان و ایتالیا که ترکیبی بود و آن را در جنگ جهانی دوم نابود کردند و بلعیدند و جنگ جهانی سوم جنگی بود که بین لیبرالیزم و سوسیالیزم بود و این دو تا هم در فینال این قضایا وقتی همدیگر را زخمی و آلوده به انواع مشکلات و درگیری ها کردند، در نهایت سوسیالیزم در سال های 1989 و 1990 با فروپاشی شوروی نابود و بلعیده شد و آقای فرانسیس فوکویاما در همان دوران، مسئله پایان تاریخ را مطرح کرد.

این مفهوم پایان تاریخ چیست؟ یعنی اینکه بعد از اینکه نزدیک 300 الی 400 سال از شکل گیری این اومانیزم جدید، بعد از رنسانس، این کوسه ببری شکل گرفت و در رحمش که چیزی جز مقوله ویژه ای به نام مدرنیته نبود. در درون رحم مدرنیته انواع ایدئولوژی‌ها مانند سوسیالیزم و لیبرالیزم و ناسیونالیزم و... شوینیزم، وطن پرستی افراطی، بود که یکی یکی کنار رفتند و این سه تا برجسته شد، بعدا یکی دو تا توسط لیبرالیزم نابود شد، آن یکی که متولد شد درسال 1990 با فروپاشی شوروی نظم نوین جهانی که پدر جورج دبلیو بوش که روی یکی از ناوهایشان بعد از جنگ عراق و کویت مطرح کرد، منظور این بود که فقط این یک کوسه مانده است و آقای فوکویاما که گفت تاریخ تمام شد، منظور این است که تنها ایدئولوژی که زنده ماند و به دنیا آمد لیبرالیزم بود و توانست ایدئولوژی های رقیب را شکست دهد و در چند جنگ جهانی فاتح نظام بین الملل آینده شود. دیگر در این نظام تنها یک سبک زندگی وجود دارد و آن هم لیبرالیزم است. این خوش بینی مفرط آقای فوکویاما یکی دو سال بعد با طرح منازعات تمدنی آقای ساموئل هانتیگتن به یأس گرایید و بعدا آقای فوکویاما از این نظر و با صراحتی که داشت یک مقدار برگشت و از دیدگاهش عدول کرد.

اما واقعیت قضیه این است که مدل کوسه ببری و اینکه این ایدئولوژی ها چگونه با هم درافتادند و فاتح نهایی درآمد، یعنی ایدئولوژی لیبرالیزم توانست ساز و کاری را رقم بزند که ادعا کند می خواهد جهان را اداره کند، یک واقعه جدی است، چهار واژه اصلی و کلیدی‌شان هم یعنی لیبرالیزم و دموکراسی وسیویل سوسایتی و هیومن رایس مشخصه های این کوسه ای است که در جهان به وجود آمده و باید جهان را اداره کند.

اما این مدل نهایی برای زندگی بشر از هر چهار زوایه اش همانطور اگر سابقه بحث های جریان‌های خودی را دنبال کرده باشید، هجوم بی امانی که به این مفاهیم و در این سال ها داشتیم و مواجهه ای که جمهوری اسلامی داشت تا اینکه این مفاهیم و بی آبرویی این ها را ثابت کند و به تعبیر شخص رهبری، تشت بی آبرویی لیبرالیزم از بام بر زمین افتاده، خود لیبرالیزم و غلط بودن محتوایش دروغ بودن دموکراسی خواهی که این ها دنبال می کنند و فقدان آنچه که حقوق بشری یا هیومن رایس می نامند و یا ضعف های جامعه مدنی، این چهار محوری که مورد هجوم در این سال ها واقع شد، امروز شما پیامدهایش را در صحنه بین الملل می بینید که دیگر نه لیبرالیزم الهام بخش است و نه دموکراسی خواهی و نه حقوق بشر مدل غربی و نه جامعه مدنی.

به بهانه 11 سپتامبر و خشونت به وقوع پیوسته در آن مرحله این ها به خشونت روی آوردند، بزرگ‌ترین اشتباه استراتژیک و فوق استراتژیک این ایدئولوژی نهایی، این بود که به جای اینکه از مدل و چارچوب انگاره های کلید واژه استفاده کند روش خشونت را در پیش گرفت. در ایران در سال 2001 دولتی بر سر کار بود که شعارش گفت‌وگوی تمدن ها بود و رییس جمهور وقت این شعار را به سازمان ملل برد و توسط 150 کشور تصویب شد تا سال 2001 یعنی سال اول قرن بیستم، به نام گفتگوی تمدن ها باشد. البته این گفت‌وگوی تمدن ها موسسه ای بود که قبلا توسط رژه گارودی حداقل 10 سال قبل در فرانسه شکل گرفته بود و این ایده از او دزدیده شد.

به هر حال، در همان سال، جنگ جهانی چهارم و تمدن ها با مدل ایدئولوژی ساموئل هانتیگتون آغاز شد، بزرگ‌ترین اشتباه لیبرال دموکراسی به عنوان تنها کوسه‌ای که به دنیا آمده بود و تنها مدلی که به عنوان مدل اداره بشر رقم خورده بود، این بود که دست به خشونت زد یعنی چهار کلید واژه دموکراسی و لیبرالیزم و جامعه مدنی و حقوق بشر را به بدترین شکل ممکن با بهانه ای که دنبال کرده بود ایجاد کرد.

البته کل تاریخ استراتژیک غرب بهانه جویی است. 11 سپتامبر هم به عقیده من بهانه است. در یک تحلیل استراتژیک؛ کشورهای غربی اساساً به صورت تاریخی مدل‌شان این است که وقتی آمادگی دارند و می خواهند به جایی حمله کنند و یک واقعه و بر هم زدن نظم را صورت دهند، به دنبال بهانه می گردند. رهبری که توان تفکر استراتژیک دارد آمد و یک روز در سخنرانی‌اش گفت: این آمریکا و غرب به دنبال بهانه جویی اند و این بهانه جویی‌شان حد یقف ندارد. چهار تا پرونده برای ایران درست کردند، پرونده نبود دمکراسی در ایران، دوم نقض گسترده حقوق بشر در ایران، سوم حمایت گسترده از تروریزم و چهارم تلاش برای دستیابی به بمب اتمی.

اینجا یک پرانتز باز می کنم هنر استراتژیک مقام معظم رهبری را در دکترین تخصصی ایشان را که ممکن است هیچ وقت نتوانیم بنویسیم که یک رهبر با توان استراتژیکی‌اش چگونه عمل کرد که در 10 سال گذشته، سه تا از این پرونده‌ها را پشت پرونده چهارم بردند. این پرونده کشش خوبی داشت و آن سه تا پرونده را پشت این بهانه برد. ایشان ظرفیت و توان غرب را از سازمان ملل که آن ها از این سازمان سوء استفاده می کنند در سازمان ملل تا آژانس انرژی اتمی در طول این مدت و به خصوص از سال 82 به بعد در هفت سال اخیر مهار کرد و انرژی غرب را پشت پرونده انرژی هسته ای گرفت. نتیجه اش این شد که در نهایت ما امروز هم هسته ای شدیم و هم اینکه در نتیجه این بهانه این ها نتوانستند به ما حمله کنند.

آن‌ها می‎خواستند این چهار بهانه را آن قدر مطرح کنند که اگر یک روز خواستند به ما حمله کنند، جهان پذیرفته باشد، هنر عملیاتی جمهوری اسلامی این بود که اولا بهانه نداد و ثانیا در این چهارحوزه کارش را ادامه داد، یعنی ما انرژی هسته ای را دنبال کردیم، بدون اینکه آن ها اثبات کنند که ما دنبال بمب اتمی هستیم. حتی رهبر انقلاب فتوا دادند که داشتن سلاح هسته ای در دکترین دفاعی ما جایی ندارد و مراجع عظام تقلید هم به صحنه آمدند و بر نامشروع بودن این سلاح صحه گذاشتند و دیدید که این بهانه جویی ها تا جایی که این همه بازرس آمد و بازرسی‌ها انجام شد، به نتیجه نرسید.

مشروعیت بخشیدن به اینکه ما از حزب الله و حماس دفاع می کنیم، دفاع از تروریسم نیست و ما خودمان قربانی تروریسم هستیم و بخش دوم فقدان حقوق بشر که یک جریانی در داخل و جریان روشنفکری مریض رفتند پشت سر این ها و خود را به عنوان فعال حقوق بشر در شبکه VOA که هر جاسوسی که از ایران رفت، زیر اسمش فعال حقوق بشر نوشتند، مطرح کردند. این ها کسانی نبودند جز کسانی که باید بهانه‌ها را رقم می زدند و مسئله چهارم هم ادعای نبود دمکراسی بود که در قضایای سال 88 که به خیابان ها آمدند و شعار مرگ بر دیکتاتور را سردادند، ایالات متحده آمریکا و اروپا و اسراییل، این مقوله را از خیلی سال ها قبل در ذهن برخی از این افراد قرار داده بودند، چون بخشی از این نظام بهانه جویی بود.


نقد و بررسی دکتر حسن عباسی بر سریال گمشدگان
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٧  کلمات کلیدی: دکتر حسن عباسی
لاست؛ تلویزیون استراتژیکی که با آن به جان جهان افتاده‌اند

اشاره: متن زیر مشروح سخنرانی دکتر حسن عباسی درباره نقد و بررسی سریال لاست (Lost) است که سال گذشته در دانشگاه سوره انجام شده است.

گمشدگان یا لاست (Lost) مجموعه‌ای تلویزیونی است که پخش آن از ۲۲ سپتامبر ۲۰۰۴ از شبکه ABC آمریکا و تعداد زیادی از شبکه‌های خارجی آغاز شد.

این مجموعه تلویزیونی داستان 47 نفر از بازماندگان یک هواپیما را نشان می‌دهد که از سیدنی استرالیا به مقصد لس آنجلس در حال حرکت بوده که بر فراز جزیره‌ای ناشناس در اقیانوس آرام سقوط می‌کند.

افراد مختلف این مجموعه هر کدام به عنوان نماینده یک تمدن به شمار می‌روند که مخاطب بعد از دیدن این مجموعه تحت تأثیر القائات فراوانی درباره تمدن‌های مختلف قرار می‌گیرد.

مشروح سخنرانی را در زیر می‌خوانیم:

... اینها با تلویزیون استراتژیک امروزبه جان جهان افتادند. از سینمای استراتژیک عبور کردند. ناتوی فرهنگی امروز در تلویزیون استراتژیک است. امروز در ایران جوانان صرفاً به پای فیلم سینمایی نمی‌نشینند، سریال‌های بالای 40،‌50 قسمت می‌بینند. دانشجوی ما می‌آید می‌گوید سه شب غذا نخوردم، 86 قسمت سریال لاست (Lost) دیدم، زحمت بکش اینها را ببین بگو این استنباط من درست است و شما هم این را می‌بینید؟ سریال‌های 24، فرنس و لاست، دوره‌ای که اینها شروع کردند، با فیلم سینمایی صرف نیست. من فقط ابعاد یکی از این سریال‌ها را اجمالی معرفی می‌کنم، خیلی از شما دیدید. منتهی ملاحظات استراتژیک پشت صحنه فیلم را می‌گویم.

سریال لاست که هم، گمشده معنا می‌دهد و هم گمشده‌ها، داستان یک هواپیمایی است که از سیدنی استرالیا راه می‌افتد برود لس آنجلس بین راه گم می‌شود و سقوط می‌کند، در یک جزیره‌ای می‌افتد پایین مجمع‌الجزایر اندونزی، گوشه‌های اقیانوس آرام. 47 نفر زنده می ماند؛ اولاً آنجایی که سقوط می‌کنند در جزایر هاوایی است که عین بهشت است، یعنی تمام این فیلم کارت پستال است. القای اینکه بهشتی که مدنظر بود، همین است. در این فیلم برای شما یک بهشت ترسیم می شود. بروید در اینترنت ببینید فقط به زبان فارسی درباره این فیلم چه خبر است! اگر افلاطون بود می‌خواست امروز "جمهورش" را بنویسد فیلم لاست را می‌ساخت. اگر سر توماس مور می‌خواست کتاب "اتوپیا" را بنویسد، لاست را می‌ساخت. اگر بیکن بود می‌خواست "آتلانتیس نو" را بنویسد، لاست را می‌ساخت.

جزیره جهانی جزیره‌ای است که اینها در آن گمشده‌اند. 47 نفر باقی ماندند، که اینها افراد و عناصری هستند از مکان‌های مختلف جمع شدند. این 47 نفر را به تمدن‌های مختلف در کره زمین تقسیم کرده‌اند.

از تمدن اسلامی با یک میلیارد و 300 میلیون نفر یک نفر را آورده است. یک افسر شکنجه‌گر عراقی زمان صدام. اسم‌ آن سعید جراح (Sayid Jarrah) که یک هنرپیشه بسیار فاسد آمریکایی است. این هنرپیشه یک رگش هندی است، یک رگش غربی است، همانند سلمان رشدی؛ این در زندگی خانوادگی‌اش یکی از فاسدترین هنرپیشه‌های غرب است. یعنی بک‌گراندی که مخاطب از او دارد، این را انتقال می‌دهد به جامعه اسلامی. یعنی نماینده‌‌‌ی یک میلیارد و 300میلیون مسلمان، در آن جزیره جهانی این آدم است.

نماینده ‌کل 2میلیارد نفر شرق، یعنی چینی‌ها، ژاپنی‌ها، ویتنامی‌ها، لائوسی‌ها و کره‌ای‌ها، یک زوج کره‌ای هستند.

برای تمدن آمریکای لاتین که اسپانیولی زبان هستند یک زنی را در فیلم به نام آنالوسیا (Ana Lucia Cortez) قرارداده‌اند که این زن در خود امریکا در ایالت کالیفرنیا پلیس بوده است.

برای تمدن آفریقایی 3، 4 سیاه پوست گذاشته، اما پنبه کار آنها را زده! یعنی اصلاً حل شدند در فرهنگ امریکایی. می‌ماند بقیه که همه آنگلوساکسون (Anglo-Saxons)هستند.

از روسها یک نفر منفی که یک چشمش بسته است.

از فرانسوی‌ها یک زنی به عنوان نماد فرانسه ایفای نقش می‌کند، بقیه دو قطب اصلی هستند؛ یهود که نماینده اصلی آن بنجامین (Benjamin Linus) است و بازیگر آن اصلاً یهودی است، از یهودیان اشکنازی که قیافه‌اش کاملاً یهودی است و اسمش هم یهودی است. این از یکی دستور می‌گیرد بنام جکوب (Jacob) که ما به آن یعقوب می‌گوییم. یک اسم یهودی است. یعنی پشت صحنه اداره جزیره جهانی، یهود است. بازیگران اصلی همه آنگلوساکسون هستند، همه انگلیسی تبار هستند. یعنی آمریکایی، کانادایی و استرالیایی.

نقش اول فیلم یک آمریکایی است به نام "جک شفرد" (Jack Shephard) یعنی چوپان. مسیحی‌ها معتقدند که هرکسی مسئولیت دارد، چوپان گله است. یعنی از اول صحنه که هواپیما سقوط کرده، چوپانی گله را شروع می‌کند. اسم پدرش "کریستین شفرد" است. کریسیتین (Christian) یعنی مسیحی. چوپان مسیحی. این انسانِ تراز لیبرالیسم است. انسان باکلاس لیبرالها. بلافاصله انسان منفی لیبرالها را معرفی می کند. یعنی ساویر (Sawyer). از داستان "تام ساویر" این عنوان را گرفته است. ساویر، انسان تراز پایین است.

یک پرانتز بازکنم یک دقیقه فلسفه هنر بگویم. در فلسفه هنر می‌گویند که شما باید تراژدی ارائه کنید. هرکس کار هنری می‌کند باید تراژدی بدهد. تراژدی کشمکش بین دوگروه دیونیزوس(Dionysus)و آپولون (Apollonius). آپولون مرد است و نظم ایجاد می‌کند، باصطلاح خوب است. دیونیزوس نماد زن است بی‌نظمی و هرج و مرج را دنبال می‌کند و آشوب و به‌هم‌ریختگی را می‌خواهد. از زمان ارسطو قراربود بین این دو شخصیت کاتارزیس (Catastasis) صورت بگیرد. یعنی انسان تصفیه شود. از تقابل بین این دو مثلاً ما بزرگترین تراژدی را قضیه عاشورا می‌بینیم، می‌گوییم خوب‌ها یک طرف و بدها یک طرف اینها به تقابل رسیدند، تصفیه ما در این صورت می‌گیرد که نگاه کنیم و از آن درس بگیریم. از نیچه به این طرف، فلسفه هنر تغییر می‌کند؛ می‌گوید نظام آپولونی را کنار بگذارید. بچسبید به دیونیزوسی.

نمونه آن را ماه رمضان امسال در تلویزیون دیدید. این سری فیلم‌ها که اخیراً ساخته می‌شود مثل سریالهای 80 قسمتی و در طول سال می‌بینید، آن مدل که هیچکس در آن قهرمان نیست، همه عوضی هستند، همه کارهایشان بد است. همه از یک سطح بخصوصی به پایین است، این را "هنر دیونیزوسی" می‌گویند. سر افطار مردم می‌روند توالت دستهایشان را خشک می‌کنند، حرفهای زشت و رکیک می‌زنند، صدای مردم را درمی‌آورند. به این می‌گویند هنر دیونیزوسی. یعنی همه چیز بی‌نظمی و بی‌اخلاق. هیچکس انسان تراز ندارد. اصلاً در این فیلم آدم بزرگ نمی‌بینید. یک سریال هم بود شخصیتی داشت به نام "داداشی" که همه بچه پیغمبر بودند. از اول آن شما می‌دانستید بالاخره یک روز همه جمع می‌شوند، همه چیز درست می‌شود، نظم برقرار می‌شود. به آن می‌گویند هنر آپولونی.

این که سریالهای ما جذابیت ندارد و فیلم‌های خوبی نداریم، بدین علت است که آن ابزاری که از آن طرف آوردند بنیادش ایراد دارد. این که یک هنرپیشه زن را گریم کنند این که نمی‌شود هنر. کارگردان‌های ما را جمع کنید یک امتحان فلسفه هنر از آنها بگیرید 99 درصد آنها رد می‌شوند. دلیل اینکه این فیلم اینقدر جذابیت دارد، بدین خاطر است که انسان تراز لیبرالیسم با انسان دیونیزوسی آن، اینگونه نیستند. از صفر تا 100، انسانهای تراز لیبرالیسم را معرفی کرده است یعنی شما هرچه در سرزمین خود بودید آن را رها کنید! در تفکر لیبرالی وقتی آمدی اینجا حالا استعداد خود را بروز بده. اول سردر تمام فرودگاه‌های آمریکا وقتی پیاده شوید این جمله نوشته شده است: "آمریکا سرزمین فرصت‌ها". یعنی این سرزمین، سرزمین فرصت‌هاست. اگر پیاده شدی کار نداریم که در دنیای قبل تو چه بودی، بارها در این فیلم این جمله تکرار می‌شود، لذا هرکس امکان دارد استعداد خود را بروز دهد. یعنی لیبرالیسم از صفر آن "ساویر" و 100 آن "جک شفرد" که چوپان اینهاست.

جان لاک (John Locke) پدر لیبرالیسم است. نفر سوم این فیلم جان لاک است. تمام نکات اصلی کتابهای فلسفه لیبرالیسم را درآوردند و در دهان این آدم قرار دادند، درتمام این 86 قسمت. مثلاً جمله معروف دارد که می‌گوید "این تو نیستی که می‌توانی به من بگویی که چکار نمی‌توانم بکنم" ببینید جمله پیچیدگی دارد. این تو نیستی که به من بگویی چکار نمی‌توانم بکنم. این را در این فیلم تا شماره 5 آن 5 بار تکرار می‌کند. یعنی شما از پای فیلم بلند می‌شوید بدون اینکه خودتان متوجه شوید دوره ایدئولوژی لیبرالیسم را گذراندید. اندیشه جان لاک در القای غیرمستقیم کامل متوجه شدید.
نفر بعدی که نقشش خیلی مهم است در این فیلم دزموند (Desmond Hume)، یا دیوید هیوم (David Hume) همان که کانت(Immanuel Kant)می‌گوید "این مرا از خواب جزمی بیدار کرد" کسی که رسماً می‌گوید من ملحدم؛ یعنی پدر امپریسم (Empiricism) پدر حس‌گرایی، یعنی هرچه در حس و تجربه نگنجید، باورپذیر نیست. پدر فلسفه انگلیس؛ اینقدر علنی اعلام کردند که این جزیره جهانی است، هرکدام از تمدنها یک درصدی دارند اما مدیران این تمدن که با یکدیگر دعوا می‌کنند، انسانهای لیبرال آمریکایی و انگلیسی هستند.

نفر بعدی مجموعه زنهای این فیلم هستند 10 نفر زن اصلی دارد. زن در ادبیات استراژیک یعنی سرزمین (Land) و عقیده(Oponion). مثلاً می‌گوییم مام میهن. عقیده هم تاء تأنیث دارد، مؤنث است. در ادبیات نمایشی زمان یونان می‌گفتند که زن را در تئاتر وقتی می‌آورید یعنی سرزمین و عقیده‌ای که تصرف می‌شود. یعنی در این فیلمها وقتی خانمی سیبی به کسی دیگری می‌دهند، نمادش این است که اجازه می‌دهد تصرف شود؛ نماد شب زفاف.

شما نگاه کنید 10 زن اصلی که در این فیلم است اولین که مهمترین آنهاست "کیت" (Kate) است. این دختر یک موسیونر(missioner) مذهبی بوده است. فامیلی اصلی او، لیلی اوانجلین (Evangeline Lilly) است. مدتی در فیلیپین بوده که برود موسیونر مذهبی شود. این کانادایی الاصل است.

نفر دوم یک زن آمریکایی است به نام "ژولیت" (Juliet Burke) که این کارش در جزیره که هیچ بچه ای به دنیا نمی‌آید تلاش می‌کند در این جزیره بچه به دنیا بیاورد و هر زنی که حامله شود، می‌میرد. وقتی یهودیان او را می‌آورند این جزیره به خاطر این است که زاد و ولد تمدنی ایجاد کند. زن یادتان باشد نماد سرزمین است. کسانی که تصرف می‌شوند.

نفر سوم اسمش "کلیر" (Claire Littleton)، هنرپیشه استرالیایی است. تنها کسی که در این جزیره حامله است و بچه به دنیا می‌آورد و به‌عنوان تنها تمدنی که زاد و ولد می‌کند و در آینده باقی می‌ماند این زن است و اسم بچه او "هارون" (Aarun) است. هارون در نگاه ما برادر "موسی(ع)" است، در کارکردی که وقتی موسی‌علیه‌السلام می‌رود کوه طور و برمی‌گردد، وقتی اینها گوساله پرست می‌شوند می‌گوید زورم به آنها نرسید. اما در یهود و مسیحیت هارون همان کسی است که "گوساله" را ساخت. تکرار می‌کنم هارون در اندیشه مسیحی و یهودی کسی است که خود سامری است یعنی آن گوساله را ساخت. تا برادرش رفت کوه طور و برگشت همه را گوساله پرست کرد. تنها کسی که در تمدن بشری باقی می‌ماند و از آنگلوساکسون‌هاست، سامری است و می‌نویسند که مسلمانها در قرآن به حرف ما اعتقاد ندارند. می‌گویند هارون، سامری نیست. اما یهود و مسیحیت معتقدند که سامری است. نسلی که باقی می‌ماند از آنگلوساکسون‌ها در نظام تمدن آینده سامری است.

زنبعدی، زنی است به نام "پنلوپه" (Penelope) در اندیشه یونانی یعنی زن وفادار. کسی است که تا وقتی شوهرش اودیسیوس رفت جنگ و برگردد 108 خواستگار داشت، ماند به پای شوهرش. انگلیس کشوری بود که ریخت در دریاها و سرزمین‌ها را گرفت. در این جزیره، کسی که بدون هواپیما آمده باشد، هیوم است. هیوم، پدر فلسفه انگلیس و پنلوپه نماد سرزمین و عقیده انگلیس که نمی‌خواهد غیر از خود هیوم با کس دیگری ازدواج کند، با یک کشتی سه سال دربه در دنبال هیوم می‌آید. زنی وفادار و آخر فیلم هم او افراد را از جزیره نجات می‌دهد. پدرش لرد (Lord) است. انگلیسیها طبقه اشراف دارند. نماد سرزمین انگلیس که به غیر از دیوید هیوم به کسی توجه ندارد.

زن بعدی آنگلوساکسون شانون (Shannon Rutherford) است. هتل هیلتون درتمام دنیا را می‌شناسید. این شخص، دختری داشته که مانکن و بسیار زن فاسدی است. نماد بخشی از زندگی آمریکایی با هیکلی مشابه هیکل باربی، شانون است. این پسر مسلمان، عاشق این می‌شود و در فیلم این القا را می‌کند که انسان مسلمان، فقط در علاقه و تصرف سرزمین غرب فقط حق دارد با بخش "لمپن" سرزمین غرب ارتباط برقرار کند. بسیاری از جذابیتهایی که غرب برای جوانهای ما دارد جدابیتهای بخش لمپنی غرب است، نه جذابیتهای به درد بخور غرب.

زن بعدی یک زن سیاه پوست است به نام "رز" (Rose Henderson). زن پیری است که نماد آفریقاست. آنالوسیا که اشاره کردم نماد آمریکایی لاتین است.

"سان" (Sun) که در زبان انگلیسی خورشید معنا می‌دهد، نماد سرزمینهای شرقی است و دَنیله (Danielle Rousseau)هم نماد سرزمین‌ فرانسه است. نسبت اینها چگونه تعریف می‌شود؟

چرا این فیلم جذابیت دارد و خط تعلیقش را جوانها دنبال می‌کنند؟ تعلیق یعنی پادرهوا بودن. فیلمی اگر تعلیق داشته باشد می‌گویند، کشش دارد. خط تعلیق فیلم به خاطر این 5،6 کاراکتر است.

عشق مثلثی، جک با ساویر نسبت به کیت. یعنی جک که که چوپان اینهاست و انسان لیبرال تراز آنهاست و ساویر که لمپن آن جامعه است (نمی‌آیند در جامعه‌شان فقط بگویند مثلاً ما یک بسیجی معرفی می‌کنیم مطلق انسان دینی است) هنرمند آنها می‌گوید ما لیبرال درجه یک و دو و سه و 88 و درجه 100. ما نمی‌آییم بگوییم بچه مسلمان انسان ایرانی یک، دو، سه تا 100 ما صرفاً می‌خواهیم یک ضرب بگوییم یک نفر مطلق ما است. بعد مردم نگاه می‌کنند که این دست یافتنی نیست. این شهیدی که شما معرفی می‌کنید نمی‌شود به آن رسید، "آسمانی" است. حالا یک فیلمی ساخته می‌شود بنام "اخراجیها" مردم می‌بینند که در جبهه بعضیها پشتک- وارو هم می‌زدند. چرا ما می‌آییم اینگونه برخورد می‌کنیم. طرف می‌آید بین این دو آدم، این زن را قرار می‌دهد، یعنی کیت، عشق مثلثی این دو یعنی خوب و بد تفکر لیبرال، سرزمین کانادا را می‌خواهند تصرف کنند و سرزمین کانادا به این دو گرایش دارد، پیامی که آمریکاییها می‌گویند (چون کانادا را مکانی لمپنی می‌دانند) که می‌خواهد متمایل شود به نماد آمریکا یعنی سرزمین کانادا می‌خواهد تصرف شود از سوی ساویر که آدم پست است. این عشق مثلثی اول.

عشق مثلثی دوم عشق بین جک، با آن یهودی یعنی بنجامین درباره ژولیت آن دکتر آمریکایی است. یعنی اصل سرزمین تمدن اصلی غرب نماد آن می‌شود ژولیت، بنجامین یهودی تا الآن دنبال او بوده است، برای تفکر یهود رقیب پیدا شده است، یعنی تفکر آمریکایی. آن صحنه‌ای که با هم شطرنج بازی می‌کنند جک و یهودی آن نماد این است که شطرنج بازی می‌کنیم تا جزیره را تصرف کنیم. مدیریت بر این جزیره، او می‌گوید "جزیره من" یعنی آن فرد یهودی می‌گوید دنیا برای من است، من شما را از این جزیره‌ام بیرون می‌کنم و جک می‌ایستد روبه روی او و آخر آن به توافق می‌رسند.

در آخرین قسمت این فیلم وقتی همه از جزیره فرار می‌کنند، می‌روند آمریکا دوباره مجبور می‌شوند برگردند که پیام آن این است که از اتوپیا و مدینه فاضله‌ی لیبرال هیچکس نمی‌تواند فرار کند، هرکجا بروید باید برگردید. ایدئولوژی متفاوتی وجود ندارد. آقای ژوزف استیک‌لیتس وقتی می‌گوید نئولیبرالیسم دوره آن تمام شد یا فرانسیس فوکویاما می‌گوید نابود شده است، در این فیلم این خبرها نیست، حرف اول و آخر شده لیبرالیسم و این جزیره و بهشت همین وضع موجود است و باید برگردیم. نیمه شعبان امسال مقام معظم رهبری فرمود: "منتظر کیست؟ کسی که به حفظ وضع موجود قانع نیست" در این فیلم برعکس است. می‌گوید که وضع موجود همین جزیره جهانی است و شما هیچ راه دیگری ندارید، اگر از اینجا بیرون بروید دوباره باید برگردید. دو نفری که توافق می‌کنند برگردند همین دو رئیس هستند، یعنی بنجامین یهودی و جان لاک. بالای سر چه کسی؟ بالای سر جنازه جک شفرد، بالای سر جنازه جان لاک. آخرین پلانی که در این سریال می‌بینید این است.

بین انسان تراز پایین لیبرال و انسان تراز بالای لیبرال دعوا بر سر سرزمین است. یعنی کیت نماد کانادا، دعوا بر سر خود اصل آمریکا یعنی سرزمین اصلی آنگلوساکسون‌ها، دعوا بین یهود، یعنی بنجامین و جک است. این عشق دوم بود.

عشق سوم عشق مثلثی زن کره‌ای با شوهرش و با فاسقش که علاقه به آمریکا دارد.

عشق بعدی عشق پنلوپه به همان دزموند که همان دیوید هیوم است که موجب تعلیق فیلم است.

عشق بعدی عشق سعید یعنی فرد مسلمان به زن آمریکایی که شانون(Shannon) است که نشان می‌دهد مسلمانان نمی‌توانند سرزمین آمریکا را تصرف کنند و از آنها بچه دار شوند. از پیوند تمدن اسلامی با تمدن غربی بچه‌ای به دنیا نمی‌آید آن یک نفر هم که از بیرون تمدن انگلوساکسون علاقه داشت کشته می‌شود وسط فیلم. یعنی این زن را حذف می‌کنند، یعنی اثری نماند از اینها که یکی ازآنها تصرف می‌شود و بچه‌ای که قرار است تمدن دورگه بوجود بیاورد.

عشق آنالوسیا به ساویر است. یعنی تمدن لمپنی یعنی آمریکای لاتینی‌ها، عشقشان به تمدن لمپنی آمریکاست. عشق رز به همسر آنگلوساکسونش است. شما صحنه‌ای که در این فیلم می‌بینید، صحنه علاقه این پیرزن سیاه پوست به یک شوهر پیرمرد سفیدپوستی است. القا می‌کند که این دو نفر را می‌بینید چقدر به هم علاقه دارند این زن تمدن آفریقایی بوده در جوانی‌هایش علاقه مند شد به تمدن سفیدپوست آغوشش را بازکرده و تصرف شده. حالا ببینید چه در فراغ همدیگر عین دو مرغ عشقی که از هم دور می‌افتند مریض می‌شوند.

عشق دَنیله، این فرانسوی قبلاً زن بنجامین بوده و از او دختری دارد به نام "الکس" (Alex). پیامی که در این فیلم القا می‌کند این است: اولاً تمام آدمهای این فیلم حرامزاده است، یعنی در هر قسمت، گذشته این افراد جزیره را بررسی می‌کند، تمام آدمهای این فیلم حرامزاده هستند از جمله این بچه‌ای که در این جزیره به دنیا می‌آید. یعنی به کلیر می‌گویند این بچه پدرش کیست؟ می‌گوید من اوپن (Open) هستم، فکرم باز است. خیلی امروزی هستم. یعنی چی پدرش کیست؟ یعنی تمدن حرامزاده. تمام کاراکترهای این فیلم همه حرامزاده هستند. زندگی آنها را نشان می‌دهد.

در آمریکاآمارهای رسمینشان می‌دهدبین 54 تا 56 درصد از بچه هایی که به دنیا می‌آیند پدرشان معلوم نیست چه کسانی هستند، اخیراً در شمال غرب آمریکا نیویورک، بوستون تا خود واشنگتن دادگاه‌هایی به وجود آمده که مجوز می‌دهد به پدرها که بروند فرزندان خود را تست ژنتیک کنند تا معلوم شود که بچه متعلق به خودشان است یا نه، کار به این افتضاح کشیده آمار غیررسمی فقط متعلق به خود فرانسه 92% است، یعنی92% از بچه‌هایی که در فرانسه به دنیا می‌آیند پدرانشان معلوم نیست که چه کسانی هستند! یعنی یک تمدن زنازاده؛ حالا پیام جامعه لیبرال در این فیلم این است که این بهشتی که می‌بینید وجود دارد، هیچ کدام از این آدمها سرجای خودشان نیستند. البته در این فیلم کشیش مسیحی که سیاه پوست است و آفریقایی است یک گانگستر قاچاقچی مواد مخدر است که هارون را غسل تعمید می‌دهد.

پیام دوم فیلم این است که نئولیبرالیسم آخرین راه است. بشر هیچ راهی ندارد. در این فیلم سهم هر تمدن را روشن کرده است، می‌گوید در این جزیره جهانی مسلمانها فقط تابعند. باید ما به آنها بگوییم. یعنی آن سفیدپوستها می‌گویند تو کجا برو کجا بیا، برای سیاه پوستها، چینی‌ها، ژاپنی‌ها و کره‌ای‌ها تصمیم می‌گیرند. تنها کسانی که تصمیم می‌گیرند برای سرنوشت جزیره آنگلوساکسون‌ها هستند. خود به خود کسی که این فیلم را می‌بیند به او القا می‌شود که اگر رفت در سازمان ملل بنشیند تا آگلوساکسون‌ها برای او تصمیم بگیرند.

پیام بعدی فیلم این است که جزیره جهانی همان بهشت لیبرالیسم است که بشر راه برون رفتی برای آن ندارد (حفظ وضع موجود) و اگر رفته باید برگردد. اتوپیاگرایی و مدینه فاضله لیبرالیسم را به بهترین نحو نشان می‌دهد. ببینید اصل بحث مردم‌سازی، دولت سازی و نظام‌سازی است. در این 47 نفر اینقدر اینها قشنگ تمرین نظام سازی کردند، می‌گویند مردم چینی(Nation bulding)، دولت سازی (State bulding)، تمدن سازی (System bulding) به دو روش صورت می‌گیرد یا مردم از ترس دور هم جمع می‌شوند یا از سر محبت اینها از ترس مشکلاتی که در جزیره وجود دارد دور هم جمع می‌شوند، از سر محبت بین آنها علاقه‌های عاطفی به وجود می آید، ملات رابطه‌شان می‌شود. لذا در عراق اصلی‌ترین مسئله‌شان دولت چینی است.

علوم استراتژیک، سه کار اصلی می‌کند، دولت چینی، مردم‌چینیونظام‌چینی. در افغانستان ملت سازی می‌کنند، کتابهای جدید فوکویاما را ببینید. در عراق دولت چینی می‌کنند. در لبنان و فلسطین دولت چینی می‌کنند. ما با آمریکاییها رقابت می‌کنیم، آمریکا در لبنان یک دولت به وجود آورده است یک شق‌ آن جریان حزب‌الله است. در فلسطین یک دولت آنها به وجود آوردند که ابومازن است، در کرانه باختری یک دولت به وجود آمده که جریان اسلامگراست و در نوار غزه است. یعنی این حکومتها دو سر دارند. در جمهوری آذربایجان، پاکستان، افغانستان و عراق اینها دارند دولت چینی- ملت چینی می‌کنند.

در این فیلم روش‌های دولت‌چینی، ملت‌چینی توسط اینها را به خوبی نشان می‌دهد. گروه دیگری از اینها که افتادند گوشه‌ای از جزیره، همه لت و پار می‌شوند، یعنی نمی‌توانند دولت چینی کنند. آنهایی که لیدر آنها اسپانیایی است. اما جک شفرد که چوپان اینهاست وقتی تهدید می‌شود 4 اسلحه در هواپیما بوده است. یک زن را صدا می‌کند که پلیس بوده است. می‌گوید می‌خواهیم ارتش راه بیندازیم، چه چیزی نیاز داریم؟ خودش بخش سیستم بهداشت و درمان را راه می‌اندازد، سیستم شکنجه راه‌ می‌اندازد.

فرد مسلمان را می‌گذارند که ساویر را شکنجه کند، همه وسایل را جمع کرده بود، نمی‌داد؛ یکی از اینها آسم دارد، ساویر وسایل این را می‌گرفت و از آنها باج می‌خواست. او را سیستم امنیتی و شکنجه گر این گروه می‌گذارند. ببینید دولت چینی ملت چینی نشان می‌دهد که آمریکاییها و انگلیسیها چقدر در این قضایا مسلط هستند. سیطره آنگلوساکسون‌ها بر جزیره جهانی را نشان می‌دهد، تقابل و همکاری آنگلوساکسون‌ها و یهود در مدیریت و سیطره جهان؛ تمام این فیلم بنجامین یهودی با جک ضد و دشمن هم هستند. یک موقع این اسیر اینها می‌شود، یک موقع آن اسیر اینها می‌شود. اما آخر سر غده‌ی در کمر یهودی را همین دشمن معروف یعنی جک درمی‌آورد. درواقع می‌گویند برای مدیریت بر جهان همکاری ما یعنی یهودی‌ها با آنگلوساکسون‌ها ضروری است.

در این فیلم و در این جزیره یک عدد رمزی وجود دارد که باید صفرش بکنند. عدد "108" مدام این کنتور می‌اندازد یک تأسیساتی زیر جزیره پیدا می‌کنند که اگر این کار را انجام ندهند جهان منهدم و متلاشی می‌شود. آن عدد 108 را وقتی در سایت اصلی فیلم لاست می‌بینید، می‌گویند این عدد را از بودا گرفته‌اند.

در اندیشه بودائیسم و هندوئیسم 108 گناه وجود دارد. یعنی هرکدام یک دقیقه است و هر 108 دقیقه یکبار باید اینها رمزی را وارد کنند که جهان منهدم نشود. چه کسی قبلاً پای کامپیوتر بود؟ هیوم ملحد انگلیسی، از اینجا به بعد جان لاک و جک می‌نشینند پای کامپیوتر کارشان این است که هر 108 دقیقه که این کنتور می‌اندازد یعنی هر 108 باری که بشر یک دور همه گناهان را انجام می‌دهد اینها هستند که نمی‌گذارند جهان متلاشی شود. القا از این آشکارتر؟ در هیچ کار سینمای اینها انجام نداده بودند.

یک آدم دارند العیاذبالله امام زمان آنهاست. در این فیلم یک فیزیکدان آوردند که فارادی (Dan Faraday)است. کاملاً المانها اصلی است. در خود این دائرة‌المعارف فیلم هم در اینترنت هم گفته‌اند همان فرادای فیزیکدان معروف انگلیسی است. وقتی که اینها می‌آیند در جزیره پیاده می‌شوند با همان زن مردم شناس با چتر سقوط می‌کنند، می‌آیند در فیلم یک موشک از روی کشتی تست می‌کنند، یک موشک کوچک آزمایشی که به جزیره برخورد کند. ساعت می‌گیرد می‌بیند دودقیقه اختلاف ساعت دارد. یک دقیقه و 30 ثانیه باید می‌آمده، 3دقیقه و 30 ثانیه می‌آید، همانجا متوجه می‌شوید این جزیره وجود ندارد، اصلاً در عالم برزخ است؛ یعنی از زمان عبور این جزیره وقتی که این موشک دو دقیقه اختلاف داشته است. وقتی گروه اول با هلی‌کوپتر می‌رود هیوم هم همراه آنها است، هیوم وقتی از زمان عبور می‌کند و وقتی برمی‌گردد درعالم واقع، ذهنش به هم‌ می‌ریزد. مثل کامپیوتر که می‌ریزد به هم، فارادای تلفن را به دست مرد عرب می‌دهد و بعد امامت می‌کند بر زمان.

ببینید ما یا در زمان هستیم مثل ما. بعضی‌ها با زمان هستند و بعضی‌ها بر زمانند. فارادای در این فیلم بر زمان است. چطور؟ تلفن را دستش می‌گیرد به دیوید هیوم می‌گوید بیا او را می‌برد 16 سال پیش. از لندن برو آکسفورد بیا در فلان طبقه و فلان کلاس و او را در کلاس خودش می‌برد. 16 سال پیش همین معادلات جزیره را طرح می‌کرده است. یعنی "بدون زمانی" تلقی که ما از امام زمان داریم این است که امام در زمان نیست که مثل ما شامل زمان باشد. امام با زمان هم نیست، امام بر زمان است. بقدری زیبا توانسته این امامت بر زمان را توسط این آدم القا کند که شما به سادگی متوجه می‌شوید آنها امام زمان دارند. یعنی غولی مثل دیوید هیوم معادلاتش ریخته به هم حالا تلفن را می‌دهد دستش بعد هدایت می‌کند از زمان فعلی به 16 سال پیش آرام آرام می‌گوید بیا اینجا بعد می‌بیند همین زمان فعلی است. یعنی این معادله ذهنی او را با تماس تلفنی درست می‌کند.

سینمای استراتژیک ناتوی فرهنگی در دوره جنگ سرد و بعد از جنگ سرد و دوره جدید هردفعه یک پیام داشت؛ اگر یک روز جیمز باند را در مقابل شوروی می‌ساختند اگر علیه سیستم هسته‌ای مس‌ساختند الآن مسئله‌شان تروریسم و اسلام‌هراسی و مواجهه با اینکه اسلام تمدن سازی نکند.

انگاره‌هایی که اسلام با آنها تمدن سازی می‌کند "تقوا"، "حیا"، "ایمان" و "یقین" است. در این فیلم‌ها هر چهار انگاره، مورد هجوم قرار می‌گیرد. من برای اینکه نقد فیلم لاست را جاهای مختلف انجام می‌دهم، دوبار مجبور شدم کامل ببینم و ابعاد مختلف آن را ارزیابی کنم. واقعاً اگر ما یک روز جوانانمان در هنر سینما به جایی برسند که جامعه آرمانی موردنظر جمهوری اسلامی و اسلام و انسانهای تراز اسلام و قرآن را با این ابعاد و هنر بتوانند انجام دهند، اندازه میلیونها جلسه سخنرانی و هزاران منبر و صدها کتاب ارزش دارد. ولی لیبرالیسم آمده حیازدایی، مقابله با تقوا، اصالت خرافه و جادو، تثبیت اینکه شما هر 108 گناه را انجام دهید ما آنگلوساکسون‌ها نشستیم پای آن و دنیا را رِست می‌کنیم، صفر می‌کنیم تا از نو شروع شود.

همان کاری که در فیلم کنسانتین(Constantine)، لوسیفر (Lucifer) انجام داد. یعنی پزشک به کنسانتین گفت اگر اینگونه سیگار بکشی ریه‌ات نابود می‌شود و می‌میری، تو سرطان گرفتی، در آخر فیلم کنسانتین، لوسیفر دست کرد در ریه‌های این تمام لجن‌ها و دود ریه‌اش را بیرون آورد. یعنی تو به آن اینکار را بکن و این کار را نکن‌ها گوش نکردی راحت باش من لوسیفر آخرمی‌خواهم گناهانت را ببخشم، اینجا در این فیلم القا می‌کند که 108 گناه را که هر بار بشر انجام می‌دهد یک دور این صفر می‌شود، یعنی آنگلوساکسون‌ها دوباره کنتور حرکت جهان را می‌زنند.

فضای کلی سینمای ناتوی فرهنگی القای بی حیایی است(Porn). فقط در دو سال قبل آمریکایی‌ها 35میلیون وب‌سایت پورن ثبت شده داشتند. یعنی آن تعداد وب‌سایت پورن و تصاویر مستهجنی که قبلاً ثبت شده هیچ، از دو سال پیش 35 میلیون وب سایت ثبت شده است. دفاع از همجنس‌گرایی و موارد از این قبیل، مگر غیر از این بود که قوم لوط بخاطر همین چیزها از هم پاشید.

پس سینمای ناتوی فرهنگی در یقین زدایی و ایمان زدایی و حیازدایی و تقوا زدایی پایه اصلی را دنبال می‌کند. پیام آن مثل فیم لاست این است که بهشت موعودی که گفته شده همین لیبرالیسم است. ببینید که تصاویر چقدر کارت پستالی است و شما راه برون رفت از این ندارید. اما یادتان باشد جوانهای مختلف جهان شما نمی‌توانید هیچ زن آنگلوساکسونی یعنی سرزمین و تفکر و تمدن آنلگوساکسون را صاحب شوید. در این فیلم در ماجرای آن پسر عرب، نه فقط دختر آمریکایی را می‌کشند که اینها با همدیگر علاقمند شدند، بچه دار نشوند، تمدن اسلامی نتواند حتی جزئی از آن قسمت لمپنی تمدن غرب را هم اشغال کند، بلکه خود نامزد این که یک دختر عراقی بود و زمان صدام انقلابی بود و شکنجه می‌شد، توسط خود اینها کشته می‌شود، یعنی در قسمت‌های آخر فیلم حتی خود تمدن اسلامی که نماینده آن، این آدم لمپن صدامی می‌شود، خود این از مسلمانها نیز نمی‌تواند زاد و ولد داشته باشد و ادامه دهد. اما تمدن آنگلوساکسون دارد، یعنی آن دختر کره‌ای برمی‌گردد سرزمین خودش و بچه دار می‌شود. پس بقای تمدنی را چگونه می‌بینند؟ ‌با نگاه نئولیبرالیسم.

دوست داشتم در این سینماگرهای ما یکی وجود داشته باشد مثل این، یک فیلم درست کند. مثلاً فرض کنید یک کاراکتری مثل "باربی" بیاید عاشق یک پسر ایرانی شود و پیام اینگونه بدهد. نه تنها نیست، بلکه ضربه آخری که زدند این بود که یک هنرپیشه ایرانی بازی کرده بود با بازی دی کاپریو. از این دلم می‌سوزد من 4 سال پیش در حوزه علمیه کلاس داشتم سر برخی از کلاسها خبرنگارها هم می‌آمدند.

من فیلمی را در سینما دیدم به نام "جایی دیگر" همین خانم بازی کرده بود. من اعتراض کردم خبرگزاری های مثل مهر، فارس این را منعکس کرد که فیلم جایی دیگر این فیلم در سینمای استراتژیک است و بسیار خطرناک است. فیلم جایی دیگر ماجرای فرار چند ایرانی بود به یک جزیره که یکی بیاید اینها را خارج ببرد. یک آدم دو جنسیتی است یک آدم سیاسی است که از شوهرش فرار کرده این خانم در فیلم یک دختر جنوبی است که حامله شده معلوم نیست که چه کسی حامله اش کرده برای اینکه بچه اش را سقط نکند از ترس خانواده‌اش فرار کرده که از اینجا بیرون رود. یکی از هنرپیشه‌ها باصطلاح روشنفکر در این فیلم هست که این فرد قبلاً جبهه می‌رفته عکاس بوده در جنگ. یعنی کسی که وقایع جنگ را ثبت می‌کرده این در فیلم می آید می شود محافظ و مراقب دختر. یعنی کسی که به این دختر نماد سرزمین و عقیده تجاوز کرده این را بچه دار کرده و این سرزمین و عقیده نمی‌خواهد این چیزی را که از آن حامله شده زمین بگذارد.

وقتی می‌خواهد از اینجا بیرون رود و از کشور فرار کند حالا چه کسی محافظش می‌شود کسی که از این سرزمین دفاع می‌کرده. لحظه دفاع مردم این سرزمین ثبت می‌کرده و خون دادن آنها که به عنوان اینکه مام میهن و زنان میهن عقاید را حفظ کنند.

خیانت فرهنگی که افراد این فیلم، آن را ساختند و پخش کردند و آمریکایی بودن آنها امروز که فیلم جدید این خانم را ساخته شده رو می‌شود که همه با هم خواب بودند.

هیأت اسلامی هنرمندان در سال 83 یک برنامه‌ای گذاشت، رفتم گفتم این فیلم جایی دیگر خطرناک است این ادامه دارد، امام می‌فرمود: "اینها برای صد ساله‌ آینده برنامه ریزی می‌کنند." از این خانم چرا در فیلم‌های انقلابی استفاده می‌کنید؛ "میم مثل مادر" این سینماگران که غول سینمای دفاع مقدس و روشنفکری محسوب می‌شوند، حداقل این ادبیاتی که من امشب برای شما گفتم نمی‌دانند!

این فیلم پخش شد، یک صحنه دارد در این فیلم که آقای مصفا با همین خانم می‌رود خرابه‌های همان جزیره، خرابه‌هایی که در جنگ‌های قدیم این ایرانیها دفاع کردند از آن و ویران شده است؛ (نقل به مضمون) می‌گوید: "چرا قدیمی‌های ما مقاومت می‌کردند، مرزها برای چیست؟!" یعنی چرا اجازه نمی‌دهید هر تجاوزی صورت گیرد؟! چرا می‌ایستید؟! یعنی پیام این فیلم در گفتگوی تمدنها، تسلیم مطلق است. بگذارید تمدن غرب بیاید بگیرد، چکار دارید که این از کجا حامله شده است؟‌ بگذارید عقیده‌تان حامله شود، بگذارید سرزمین‌تان اشغال شود، نطفه انسان غربی در این سرزمین ریشه بدواند.

عراق را گرفته‌اند، یک میلیون و ششصد هزار کشته ره‌آورد همین فضای باز فکری و فرهنگی و ناتوی سیاسی، نظامی و اقتصادی است. آن روز گفتم این داستان ادامه خواهد داشت؛ حالا این فیلم را با دی کاپریو بازی کرده است. این فرد خودش هنرپیشه‌ای همجنس باز است. زن در ادبیات سینمایی یعنی نماد سرزمین. وقتی این می آید عاشق خانم می‌شود، اولین برخوردی که با همدیگر دارند می گوید "تو ایرانی هستی؟" می گوید "نه! پدرم ایرانی است" این فیلم برای مصرف داخل ساخته شده و با استانداردهای هالیوود نیست. گفتند که گونه‌ای بسازیم فعلاً ‌داخل ایران مقاومت زیاد نشود، خیلی به هنرمندها فشار نیاورند، خیلی بد نشود، سنگین نشود.

بله! خانم در این فیلم پوشیده است. ارزشهای نیکول کیدمن، دمی مور و دیگر بازیگران توالت‌ها و رختخواب‌هایشان در این فیلم نیست. اما علناً‌ می‌گوید "انسان ایرانی! من این فیلم را برای جامعه تو ساختم، تو که از زمان کشتی تایتانیک تا به امروز دی‌کاپریو را می‌شناسی"، از دار و دسته نیویورکی‌ها تا بحال دی کاپریو را می‌شناسی و فکر می‌کنی این چهره علاقمندی است و تو جوان ایرانی که با او سمپاتی داری، می‌گوید که او عاشق سرزمین توست، عاشق عقیده توست.

آخر فیلم وقتی می‌آید از بیرون نگاه می‌کند به آن بیمارستان و آن دختر را در داخل می‌بیند؛ یعنی من از بیرون سرزمین تو ایستاده‌ام و عاشق تو هستم. "القای روانی" آنوقت یک احمقی به نام هنرمند در روزنامه‌ها می‌نویسد "بالاخره داریم دیده می‌شویم!" اگر ناموست را هم بخوابانند در رختخوابهایشان می‌نویسی دیده می‌شویم؟

روزی که داد زدم سر قضیه‌ی دختران ایرانی که به دوبی می‌رفتند، آخر بحثم گفتم این یک مسئله امنیت ملی است، مسئله 4 دختر نیست. قاضی در دادگاه گفت: "اگر خانمی خودش دلش خواست برود چی؟" گفتم: "مثل اینکه بقیه‌اش گوش ندادی، من به عنوان یک متخصص علوم استراتژیک می‌گویم مسئله امنیت ملی است." برای این تمدن "حیا" مطرح است که اگر زده شد نابود می‌شود. اینها آمدن سراغ زنان و دختران جامعه ما. حالا اگر خودش خواست برود، برود! آن هنرپیشه و سینماگر نفهم که این را بت می‌کند، به او نقش می‌دهد در فیلم سینمای شاخص دفاع مقدس، اگر نگفته بودم آن روز در قم، اگر خبرگزاری‌ها منعکس نکرده بودند، اگرهیئت اسلامی هنرمندان برنامه نگذاشته بود، همه اینها را جمع نکرده بود، می‌گفتم، نگفتیم.

می‌گفتند محیط روشنفکری کشور، مدیران فرهنگی سیاسی اجتماعی را توجیه نکرده است. اما امروز این فیلم را ساختند، ببینید چه وقت بوده، اگر همین آدمها را در رختخواب دراز نکردند و فیلم درست نکردند و القا نکردند به جوان ایرانی که ببین انسانی مثل دی‌کاپریو، شومپن و دیگران مثل ال پاچینو و رابرت دنیرو، عاشق سرزمین و عقیده تو هستند، آنوقت احمق می‌نویسد که "دیده می‌شویم" شاید تو دوست داشته باشی ناموست را بخوابانی کنار دست انسان غربی، اما این مملکت هفت‌هزار سال با غیرت روی پا مانده است، حتی زمانی که اسلام نبوده.

شما آنروز کجا بودی که خون داده می‌شد تا این مملکت ذره به ذره و میلی‌متر به میلی‌مترش دست غربی‌ها واسرائیلی‌ها و عراقی‌ها و دیگران نیافتد شما که حداقل ادبیات سینمایی را نمی‌دانید. حداقل سینمای دیونیزس و آپولونیس را نمی‌دانید، حداقل نمادها را نمی‌شناسید. دیدید یک آدمی از راه رسید یک فیلم "اخراجیها" ساخت، گفتید که شما حزب‌اللهی‌ها اصلاً سواد ندارید، ولی روی دست همه محیط روشنفکری سینمایی شما زد. حالا ما در این محیط می‌خواهیم چیزی نگوییم، حرفی نزنیم، آخر این چه مصیبتی است که بر سر مملکت آمده است. وقتی گفتند این خانم فیلم جایی دیگر را بازی کرده، دعوت می‌کند که بیایید ما را تصرف کنید، دعوت می‌کند که ما را اشغال کنید، اگر جنگ خواست صورت گیرد مقاومت نکنید، این پیام ضد مقاومت دارد.

چرا دستگاه اطلاعاتی ما با این فیلم برخورد نکرد. چرا دستگاه قضایی ما با این فیلم برخورد نکرد. حالا همه ماندند چه کنند با خانم که رفته این فیلم را بازی کرده است. حالا پوشیده بوده، مثل اینکه کلاه گیس سرش بوده! مگر فرقی هم می‌کند؟ صحنه‌های دیگری که این خانم برهنه ایستاده، مصاحبه می‌کند، کلاه گیس سرش است؟ چرا کلاه شرعی سر خودتان می‌گذارید؟ امروز اسنادش موجود است که این آدم را مطرح می‌کنند که یک روز بگذارند رو‌به‌روی هنرپیشه‌های غربی، حواسشان نبود! حیثیت سینمای کشور اینگونه می‌رود. این خانم -مثل همان فاحشه‌ای که می‌رود دوبی- با اختیار خودش می‌رود، این فیلم را بازی می‌کند، اما این خانم ایرانی نیست. سرزمین ایران به هیچ‌وجه توسط هیچ سرباز آمریکایی اشغال نخواهد شد؛ خطبه 27 نهج‌البلاغه این را به ما گفته که ذلیل و خوار نشد مگر کسی که در خانه خودش با دشمن جنگید.

ما پیرو علی علیه‌السلام هستیم، اجازه نمی‌دهیم که سرباز آمریکایی در سرزمین ما بیاید؛ اندیشه اسلامی و ایرانی توسط اندیشه لیبرالیسم حامله نخواهد شد، این را یادتان باشد روشنفکران سکولارهای ایرانی و استراتژیست‌های غربی، مادامی که ما اینجا ایستادیم چشم ما باز است، ذهن ما باز است، طول و عرض ابعاد تفکر شما را شفاف می‌کنیم و بزرگترین ضربه به یک تفکر مهاجم این است که مشتش را باز کنید.

من نگفتم که نئولیبرالیسم دارد نابود می‌شود، "ژوزف استیک لیتس" گفت؛ خیلی قبل از اینکه "فرانسیس فوکویاما" گفته که آمریکا از هم می‌پاشد گفته بودم، لذا باز هم می‌گویم شاید وزارت ارشاد جمهوری اسلامی خواب باشد، شاید دستگاه تبلیغاتی ما نداند، شاید نظام روشنفکری ما متوجه نباشد، اما صرف بازی یک خانم کنار دست یک هنرپیشه همجنس‌باز مسئله این نیست، بلکه مسئله این است که زن در ادبیات نمایشی یعنی سرزمین و عقیده و وقتی یک کسی به او دل می‌بندد یعنی می‌خواهد که سرزمین و عقیده را تصرف کند و این از اندیشه ایرانی، سرزمین ایرانی، تفکر ایرانی و زن ایرانی بدور است؛ مگر مرد ایرانی مرده باشد این اتفاق بیافتد. گفتم که بدانند که ما می‌دانیم و ما بیداریم، حالا هرکسی می خواهد برود هالیوود و هر غلطی دلش می‌خواهد بکند، هرکسی می‌خواهد در این مملکت بانک بسازد، هرکسی می‌خواهد منطقه آزاد تجاری ایجاد کند، هرکسی می‌خواهد لیبرالیسم را در فرهنگ و اقتصاد و سیاست به هر شکل آن پیاده کند، ما بیداریم و می‌ایستیم و ایستادیم.

پیام قرآن این است که "فإن حزب‌الله هم الغالبون" غلبه می‌کند. فساد و انحطاط و تمدن لیبرالی در جامعه آمریکا از درون مثل خوره، آن را می‌خورد. با فیلم دستگاه هالیوود می‌توانند روی پا نگاه دارند؟ به این خاطر و از این منظر گفتم که دوستان بدانند چهار سال پیش گفتم، دستگاه فرهنگی کشور از خواب بیدار نشد. امروز می‌گویم برای 4 سال دیگر.

سینمای ناتوی فرهنگی سربازانی دارد، سربازان آن از آن طرف مرزها نیستند، داخل هستند. اسم آنها استاد دانشگاه می شود، خبرنگار می‌شود، مدیر اقتصادی و مدیر بانک می‌شود، آدم منطقه تجاری می‌شود، سخنرانی و‌آدم فکری و دانشگاهی می‌شود. سینماگر و هنرپیشه می‌شود. سربازان ناتوی فرهنگی خود ما هستیم. هرکس که اجازه داد نفسش را شیطان قلاده بزند، ببرد.

این فیلم پیام می‌دهد به جهان که لیبرالیسم و نئولیبرالیسم و جزیره جهانی یک محیط گم شده است. راه به کجا می‌برید!؟ بیایید به همین محیط، وقتی هم از آن محیط برمی‌گردید، مجبورید که برگردید. پیامبران آنها کیانند؟ جان لاک و دیوید هیوم. آدمهایی که در آن فیلم هستند همه حرامزاده. جوانهای مملکت ریسه می‌روند که فیلم لاست را ببینند، ما واهمه نداریم؛ ما پیرو مکتب آن مطهری هستیم که می‌گفت روبروی دپارتمان اسلام شناسی دپارتمان مارکسیسم شناسی بگذارید، تازه بگویید خودشان بیایند درس بدهند. من نمی‌گویم که تبلیغ شود برای فیلم‌ها، می‌گویم بروید ببینید، ما نسل خودمان را واکسینه می‌کنیم. کلید پشت این فیلم‌ها را به آنها نشان می‌دهیم، حتی اگر استادان فلسفه و هنر در دانشگاه‌های ما نتوانند این مسائل را تبیین کنند.


مرکز تحت مدیریت حسن عباسی چه می‌کند، رسانه‌های بیگانه چه می‌گویند؟
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٧  کلمات کلیدی: سیاسی ، دکتر حسن عباسی

«(آیت‌الله) علی خامنه ای، رهبر ایران بود که نبرد علیه "تهدیدات نرم" را در صدر اولویت های نهادهای اطلاعاتی و امنیتی کشور قرار داد. از آن زمان تا کنون، سازمان های اطلاعاتی و پشتیبانان آنها نظیر مرکز تنظیم دکترین تحلیلی به رهبری حسن عباسی به صرف میلیون ها دلار برای تحقیق بر روی کارتون ها دست زده اند تا دسیسه های جاسوسی غرب جهت براندازی رژیم را برملا سازند.» این بخشی از نوشته گاردین در مورد دکتر حسن عباسی است. (http://www.guardian.co.uk/commentisfree/2010/nov/30/iran-nuclear-scientists-roadrunner    
)

به گزارش رجانیوز، چندی پیش نیز هفته‌نامه نیویورک تایمز، "دکستر فیلکینز" (DEXTER FILKINS) در مقاله‌ای باعنوان "شبکه تلویزیونی فارسی وان جذاب برای بینندگان اما تهدیدی برای دولت ایران" از مبارزه دولت ایران با جنگ نرم فرهنگی خبر داد.

در بخشی از این مقاله آمده بود : «"حسن عباسی" (Hassan Abassi) رئیس مرکز مطالعات استراتژیک و دکترین امنیت بدون مرز وابسته به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در مصاحبه تلویزیونی خود علیه "جنگ نرم فرهنگی" غرب هشدار داده است. به اعتقاد آقای عباسی، جنگ آمریکایی "24" قصد دارد تا از طریق ارائه تصویری نامناسب از مسلمانان به عنوان تروریست، نفرت از مسلمانان و ترس از اسلام را در سراسر جهان اشاعه دهند.»

عباسی به دلیل تمرکزش بر روی تحلیل و تفسیر فیلم و سریال‌های خارجی و تبیین تاثیر آنها در ذهن و قلب جوانان، در فضای سایبر به‌عنوان یکی از فرماندهان جنگ نرم معروف است. به اعتقاد وی، رسانه عمده ترین سلاح در جنگ نرم و هالیوود مقر فرماندهی دشمن در این جنگ است.

علاوه بر رسانه‌های خارجی، هاشمی رفسنجانی نیز حسن عباسی را یکی از مخالفان اصلی خود می‌داند، به‌طوری که حتی در نامه 19 خرداد 1388 خود به رهبر انقلاب، تلویحا به این نکته اشاره کرده بود. در آن نامه، آمده بود: "... از آنجا که بخشی از این اظهارات قبلاً در رسانه‌های دولتی و آتش تهیه آن در سخنرانی مشهد مقدس مطرح شده..." ، "....در دور جدید تهمت‌ها و هجمه‌ها هم از حدود پنج سال پیش تاکنون دندان روی جگر دارم". عباسی در خرداد ماه 1383 در یک سخنرانی روشنگرانه در مشهد اقدام به افشاگری علیه هاشمی کرده بود که سی‌دی آن تا دورترین نقاط ایران نیز به صورت مردمی منتشر شده بود. به گفته برخی ناظران سیاسی، این افشاگری تاثیر به‌سزایی در روند انتخابات ریاست جمهوری نهم داشت.

در عین حال، عباسی برگزار کننده تنها کلاس آزاد علوم استراتژیک در ایران است و تاکنون هم تعداد 250 جلسه از این کلاس‌های آزاد برگزار شده است که در نوع خود رکورد کلاس‌های آزاد از اول انقلاب تاکنون است.

مرکز بررسی های امنیت بدون مرز (DACSB) به ریاست حسن عباسی، خصوصی بوده و تا کنون هیچ گونه حمایت مالی و اعتباری از طرف دولت نشده است. این مرکز به صورت نهاد مردمی است و جوانانی از سطوح مخالف دانشگاهی (لیسانس، فوق لیسانس و دکترا) به صورت داوطلبانه فعالیت‌های آن را انجام می‌دهند.

عباسی متولد 1345 با شش سال سابقه رزمندگی در دفاع مقدس هرگز مترصد پاسخگویی به ادعای شمخانی در برنامه امروز دیروز فردا نشد. شمخانی در آن برنامه ادعا کرده بود "عباسی که حتی یک روز هم سابقه جبهه ندارد، حق اعتراض به مدیریت فرماندهان جنگ را ندارد" که البته این اظهارنظر با واکنش یامین پور مجری برنامه مواجه شد.

حسن عباسی در 16 خرداد 1388 به علت پیش بینی فتنه سبز و مطرح کردن "مثلث ما نمی توانیم" در یک سخنرانی در جمع وبلاگ نویسان با شکایت حسن روحانی بازداشت شد که البته بعد از جریان فتنه 88، در دادگاه رفع اتهام و تبرئه شد.

عباسی، برگرفته از قرآن کریم "جامعه هجری" را تنها مدل ممکن در مقابل جامعه مدنی می‌داند و مدعی است استراتژی‌های مبتنی برفطرت تنها رهیافت بشر می تواند باشد. همان‌طور که در گزارش شماره 10مارشال سنتر (مرکز مطالعات امنیتی اروپایی) آمده بود، عباسی به عنوان یکی از طراحان "دکترین جنگ نامتقارن" در غرب شناخته می شود. این در حالی است که حسن روحانی با بودجه ای میلیاردی، ریاست مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام را در ساختمان 10 طبقه ای در نیاوران به عهده دارد.

طی ماه‌های اخیر، کلاس‌های علوم استراتژیک دکتر عباسی که در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران برگزار می شد، به دلیل حمایت نکردن مسئولین، به منطقه تهران نو- فلکه لوزی- پلاک30 منتقل شده است. این کلاس‌های آزاد پنج شنبه ها از ساعت 8 الی 12 با حضور بیش از 200 نفر داوطلب برگزار می شود.


شواهد طراحی خارجی فتنه 88
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۳  کلمات کلیدی: سیاسی ، دکتر حسن عباسی ، کودتای مخملی

آیا اتفاقات سال گذشته براساس یک طرح از پیش تعیین شده رخ داد یا خیر؟ ممکن است یک طرحی در جامعه به صورت عمومی منتشر نشده باشد اما مقوله‌ای به نام اطلاعات استراتژیک وجود دارد که به معنای این است که دشمن چگونه فکر می‌کند و نیز دشمن در مورد ما چگونه فکر می‌کند؟

برای بررسی نگاه امریکا به جمهوری اسلامی باید مراکز استراتژیک این کشور را مورد بررسی قرار داد. در زمان دولت جمهوری خواه، انستیتوی نومحافظه‌کاران امریکا بارها ایران را مورد خطاب حمله و براندازی قرار داد اما دموکرات‌ها که با شعار جدید سر کار آمدند می‌بایست با صورت ظاهری جدیدی به مقابله با ایران می‌پرداختند. به رغم این مساله شاهد بودیم مرکز استراتژیک دموکرات‌ها و موسسات وابسته به آن دقیقا چند روز مانده به انتخابات ریاست جمهوری ایران سندی را با عنوان «کدام راه به ایران» منتشر کردند که در آن 9 اصل برای مقابله با جمهوری اسلامی تدوین شده بود.

این سند توسط شش استراتژیست برجسته امریکایی تهیه شده بود. دو فصل ابتدایی این سند به راه‌های دیپلماسی اشاره دارد که طی آن باید سیاست هویج و چماق را با گزاره‌های تشویقی بزرگ‌تر و در صورت ناکامی تهدیدات بزرگتر عملی می‌کرد.

در این سند اشاره شده است که ممکن است اجرای این گزینه 50 سال به طول بینجامد. روش دوم در سند این مرکز استراتژیک بر هم زدن نسبت بین هویج بزرگ و چماق بزرگ بوده است که طی آن اتحادیه اروپا باید از حربه‌های مختلفی استفاده می‌کرد اما نهایتا مشخص شد که این روش در مورد ایران عملی نیست. اصل‌های سوم، چهارم و پنجم این سند به گزینه نظامی اختصاص دارد. در فصل سوم آمده که ایران باید مانند عراق اشغال شود اما بعد از بررسی‌های انجام شده نتیجه می‌گیرند که به دلیل گستره زمینی و وجود دو نیروی نظامی مستقل و توانایی گسترده مردمی ایران در مبارزات چریکی این سه اصل قابل انجام نیستند.

در این بخش برآورد شده بود یک میلیون و 200 تا یک میلیون و 400 هزار نیروی نظامی مسلط به زبان فارسی برای انجام جنگ‌های چریکی در دوران بعد از اشغال کشور مورد نیاز خواهد بود. این برآورد در شرایطی مطرح شده که امریکا در تامین 120 هزار نیروی نظامی خود در کشور عراق نیز با چالش مواجه است. بنابراین چنین نتیجه می‌گیرند که این روش غیرممکن خواهد بود.

در فصل چهارم این سند بمباران اتمی تاسیسات هسته‌ای ایران در دستور کار قرار گرفته است اما در بررسی‌های فصلی مشخص شده هر نوع حمله اتمی به ایران، پاسخ ایران را در پی دارد که این مساله به تشدید بحران می‌انجامد و در نهایت نیز به جنگ تمام عیار نظامی ختم خواهد شد. بنابراین این گزینه نیز برای مقابله با ایران مناسب نخواهد بود.

در فصل پنجم بر نشان دادن چراغ سبز به بنیامین نتانیاهو تاکید شده است، اما چون حمله نظامی اسرائیل به ایران در نهایت به دلیل حمایت استراتژیک امریکا از اسرائیل به جنگ تمام عیار نظامی ایران و امریکا ختم خواهد شد این گزینه، مناسب نخواهد بود.

فصل‌های 6 ، 7، 8 و 9 این سند به اقدامات براندازی از جنس دیگری اشاره دارد، در فصل 6 این سند تاکید شده است که باید در ایران انقلاب مخملی به راه بیفتد که حداقل هزینه را برای امریکا دارد، چون در این گزینه از عناصر داخلی برای براندازی استفاده خواهد شد.

فصل هفتم این سند مربوط به راه‌اندازی شورش‌های مرزی در بین قومیت‌های مختلف در جمهوری اسلامی است. مشکل این گزینه، کشورهای همسایه جمهوری اسلامی ایران است که امریکا باید هماهنگی لازم را با آنها انجام دهد و ما نمونه آن را در حوادثی که عبدالمالک ریگی آفرید مشاهده کردیم.
فصل هشتم از کودتای نظامی سخن می‌گوید. در این گزینه امریکا به دنبال استفاده از نارضایتی نظامیان کشور خواهد بود، اما مشکل در این جاست که امریکا در ایران سفارتخانه‌ای برای برقراری ارتباط با این افراد ناراضی ندارد.

همین مساله، شناسایی افراد ناراضی را با مشکل مواجه می‌کند. از سوی دیگر دو قوه نظامی مستقل در ایران فعالیت می‌کند که هر یک مراقب اقدامات نیروهای نظامی دیگر هستند و همین مساله مشکل دشمنان را دو چندان می‌کند.

مشکل امریکا در مورد گزینه ششم این است که نمی‌داند این کار را چه کسی باید اداره کند. در همین زمینه 4 گزینه بر ایشان مطرح است: رفرمیست‌ها که در ایران با عنوان اصلاح‌طلبان شناخته می‌شوند و در پی تغییر اساسی در جمهوری اسلامی هستند، دانشجویان با اندیشه سکولار، جریان روشنفکری سکولار و همچنین رضا پهلوی و سلطنت‌طلب‌ها باید عهده‌دار این کار شوند که البته گزینه چهارم مقبولیت لازم در کشور را ندارد. بنابراین انقلاب مخملی باید به رفرمیست‌ها داده شود تا با کمک دانشجویان و روشنفکران سکولار آن را عملی کنند.

در این سند اشاره شده که این روش برای امریکا هزینه‌ای ندارد و بالاترین توفیق‌ها را خواهد داشت. امریکا گمان می‌کرد این گزینه پیامدهای سایر گزینه‌ها را در پی نخواهد داشت، بنابراین بیشترین توجه خود را به همین روش اختصاص داد.

اکنون سوال این است که آیا جریانی که در حوادث پس از انتخابات دهم ریاست جمهوری این نقش را بازی کرد در برنامه دشمن بوده است یا خیر؟ در اینجا فرض را بر این می‌بینیم که برخلاف تمام ادله موجود که نشان می‌دهد اصلاح‌طلبان و سکولارها در جریان برنامه‌های غرب بوده‌اند (یک نمونه آن حضور برخی حامیان و سران آن در رسانه‌های بیگانه است) این افراد در جریان برنامه امریکا برای مقابله با جمهوری اسلامی نبوده‌اند و ندانسته در زمینی که امریکا برای آنها طراحی کرده بود بازی کردند. به عبارت دیگر رفرمیست‌ها در این مساله در زمین امریکا بازی کردند در حالی که برنامه و سند این وقایع بر روی وب‌سایت فارسی رژیم صهیونیستی منتشر شده بود.

ما در وب سایت فارسی رژیم صهیونیستی را در دو دوره 125روزه مورد بررسی قرار دادیم. در دوره اول شاهد بودیم هر طرحی را که این سایت منتشر می‌کرد به فاصله چند ساعت در VOA و BBC فارسی منتشر می‌شد و بعد از آن نیز همان طرح‌ها در ایران عملی می‌شد.

حرکت اسرائیل در این حوادث، پیگیری همان شعار فشار از پایین چانه‌زنی از بالا بود، آنها می‌خواستند با اعلام تقلب در انتخابات، مردم را به خیابان آورده و فشار از پایین را عملی کنند، در نتیجه دولت را جابجا کرده و خود جایگزین آن شوند.

در مورد چانه‌زنی از بالا این گونه تلاش کردند که به افکار عمومی چنین القا کنند که فردی که رئیس مجلس خبرگان رهبری مجمع تشخیص مصلحت نظام است تلاش می‌کند مانع از دفاع رهبری در حوادث بعد از انتخابات شود.

در همین زمینه دو راهکار القای عدم کفایت رهبری از سوی خبرگان و همچنین عدم موضع‌گیری بزرگان حوزوی مورد نظر دشمنان بوده است. وزارت خارجه اسرائیل این طرح را اعلام کرد و بعد از آن شاهد بودیم که سازگارا در VOA اعلام می‌کند آقای هاشمی به قم رفته است تا مراجع تقلید را قانع کند در حالی که چنین اتفاقی رخ نداده بود.

در واقع طرح امریکا در حوادث اخیر واتیکانیزه کردن ولایت فقیه بود. امریکا می‌خواست که اگر در این حوادث، ولایت فقیه در چارچوب قانون اساسی پذیرفته شد، تنها به توصیه ارشادی بپردازد و تلاش زیادی برای القای این خواسته خود انجام داد که نمونه‌های آن را در شبکه العربیه هم شاهد بودیم.

این در حالی بود که تمام این هشدارها به افراد و مسئولین مربوطه داده شد. متاسفانه برخی به خواسته‌های خود اصرار کردند تا اینکه در روز قدس و 13 آبان شعارهای مرگ بر اسرائیل و مرگ بر امریکا را تغییر دادند اما با استمرار این روند مردم در 22 بهمن و 9 دی پاسخ قاطعی به آنها دادند و این ماجرا برخلاف حوادث سال 60 و داستان بنی‌صدر با هزینه بسیار کمی به انتها رسید.


تحلیل دکتر حسن عباسی از تقابل سینمای دینی و لیبرال؛
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٤  کلمات کلیدی: دکتر حسن عباسی ، تحلیل
ملک‌سلیمان تصویر کامل‌فتنه/ مکتب سینمای‌دینی در حال‌شکل‌گیری است

دکتر حسن عباسی با اشاره به این که «ملک سلیمان» تصویر کامل فتنه است و با تعبیر قرآنی سازندگان فیلم از حضرت سلیمان صهیونیسم امکان مصادره‌ آن را نخواهد داشت، گفت: مکتب سینمای دینی که بتواند وحی را در زبان فطرت به حس تبدیل کند، آرام آرام در حال شکل گیری است.

به گزارش رجانیوز، وی در گفت‌وگوی ویژه با ماهنامه «سینمارسانه» اظهار داشت: سینمای عصر وزارت صفارهرندی، سه پرده شاخص داشت: «اخراجی‌ها»، «درباره الی...» و «ملک سلیمان(ع)». البته سینمای صفار هرندی، برآیند تکاپوی سه دهه سینمای پس از انقلاب اسلامی بود که هر چند دیر، اما در عصر وزارت وی امکان بروز یافت. اکنون به بهانه اکران عمومی سومین فیلم این فهرست، یعنی ملک سلیمان(ع)، به بررسی پارادایم سینمای ایران امروز، در گفت وگو با حسن عباسی نشستیم. آن چه یافتیم به اجمال این است که مکاتب پارادایمی سینمای ایران شکل گرفته‌اند و در واقع اکنون یک سینما و دو پارادایم داریم.

متن این گفت‌وگو به شرح زیر است:

*ملک سلیمان به عنوان یک فیلم قابل اعتنا، در هفته‌های اخیر در سینماهای کشور به نمایش درآمد. درباره‌ این فیلم، بسیار گفته می‌شود که آغازی است بر ورود سینمای ایران به عرصه‌ی پروژه‌های سینمایی عظیم و گسترده. این گفته‌ها، حکایت از یک رویکرد به آینده دارد، که آغاز آن با فیلم ملک سلیمان رقم می‌خورد. جایگاه فیلم ملک سلیمان در پهنه‌ سینمای ایرانِ امروز و آینده کجاست؟

- بسم الله الرحمن الرحیم. پهنه‌ سینمای ایران، متاثر از پهنه فرهنگ ایران امروز، پهنه یک محیط دو قطبی است، که یک قطب آن را شِق لیبرال فرهنگ مدرن تشکیل می‌دهد، و قطب دیگر را شِق اسلامی فرهنگ دینی. این دو قطب در همه ارکان و شؤون ایران سی سال اخیر در حال شکل‌گیری و بلوک بندی بوده‌اند، اما در سینمای ایران بالاخره در سال‌های اخیر کامل شده و عینیت یافته است. فیلم ملک سلیمان را در این محیط دو قطبی می‌توان ارزیابی نمود.

* طبیعتاً فیلم ملک سلیمان در قطب سینمای دینی قرار دارد. اما پرسش اینجاست که ضرورت دو قطبی دیدن محیط سینمای ایران، برای ارزیابی فیلم ملک سلیمان چیست؟

- نه تنها ملک سلیمان، بلکه هر فیلم شاخص دیگری نیز از این پس باید در این محیط دو قطبی ارزیابی شود، در غیر این صورت، نتایج بررسی‌ها و داوری‌ها گمراه کننده خواهد بود.

* این محیط دو قطبی در سینمای ایران از چه موقع پدید آمده است؟ از همان سال‌های پس از انقلاب؟!

نه! محیط دو قطبی سینمای ایران، محیطی نو ظهور است، اما شکل‌گیری آن حاصل فعل و انفعالات فرهنگی و سیاسی دوره‌های پس از پیروزی انقلاب اسلامی است.

* قطب نخست، یعنی سینمای لیبرال که از قبل انقلاب وجود داشت و با عناوینی چون «فیلمفارسی» معروف شد. سینمای دینی نیز که دغدغه بسیاری از فیلم‌سازان پس از انقلاب بوده است، پس چگونه این نظام دو قطبی را جدید می‌دانید؟

مشکل در همین ساده‌انگاری رایج در سینما است. نه سینمای قبل از انقلاب و به تعبیر شما «فیلمفارسی» سینمای لیبرال است، و نه سینمای پس از انقلاب با فیلم «توبه نصوح» و «استعاذه» سینمای دینی. لیبرال بودن یک اثر هنری، مؤلفه‌های ذاتی لیبرالیسم را می‌طلبد، همان‌گونه که اسلامی بودن یک اثر هنری، باید گزاره‌های ذاتی دین اسلام را در متن و بطن خود داشته باشد.

* مؤلفه‌های سینمای لیبرال چیست؟

- لیبرالیسم، یک ایدئولوژی مدرن است که معنی دقیق آن «اباحه‌گرایی» است. این ایدئولوژی، ریشه در امانیسم یا پارادایم اصالت بشر دارد. اساسی‌ترین مؤلفه‌ آن «ایندیویژوآلیسم» یا اصالت فرد است.

وقتی تفرّد اصالت پیدا کند، به سرعت به ورطه «اگوئیسم» یا خودگرایی می‌افتد. آن‌گاه که «خود» مبنای همه چیز باشد، هسته‌ مرکزی و جوهره‌ لیبرالیسم بروز می‌کند و آن «لسه‌فر» است، یعنی «بگذار هر چه می‌خواهد بکند.» لسه‌فر، نفی حداکثری «منع» در زندگی اجتماعی و فردی بشر است. این نکته با جوهر دین در تعارض بنیادی است، و از این روست که سکیولاریسم عنصر ذاتی لیبرالیسم محسوب می‌شود. هم‌چنین مؤلفه‌ دیگر لیبرالیسم، نسبی‌گرایی است. البته تعداد مؤلفه‌های آن بسیار بیشتر از این موارد است.

*نمونه‌های سینمای لیبرال در ایران کدامند؟

-لیبرال‌سینما Liberalcinema در ایران با یک مثلث پدید آمده است: «فریاد مورچگان»، «ده» و «درباره الی...». فریاد مورچگان، مدعی نفی فاشیسم از طریق نفی حقیقت، و در نتیجه نیل به نسبی‌گرایی یا «رلیتویسم» است. فیلم «ده» سوای از نسبی‌گرایی، مسئله «لسه‌فر» و «ایندیویژوالیسم» را نیز دست‌مایه قرار می‌دهد. این مؤلفه‌ها در فیلم «ده»، البته در ترکیب ایدئولوژی لیبرالیسم، با ایدئولوژی فمینیسم صورت گرفته است. مشابه همان کنش، در فیلم «درباره الی...» نیز انجام پذیرفته است، یعنی «درباره الی...» نیز یک اثر لیبرالیستی و توأمان فمینیستی است.

*وجه اشتراک این مثلث «لیبرال سینما»ی ایران چیست که از آن‌ها یک قطب می‌سازد؟

- آن‌چه این سه فیلم را به مثلث «لیبرال سینما»ی ایران تبدیل می‌کند، وجه فلسفی «حیازدایی» در آن‌هاست. توجه داشته باشید که حیا با شرم متفاوت است. هر بشر بی‌دینی نیز می‌تواند شرم داشته باشد، اما حیاء، مقوله‌ای ایمانی است و مختص انسان دین‌دار و مؤمن است. ایمان درختی است که ریشه‌ آن یقین، شاخه آن تقوا، و شکوفه و میوه‌ آن «حیاء» است.

*سینمای قبل از انقلاب اسلامی نیز که حیازدا بود، پس چگونه نمی‌توان آن را لیبرال خواند؟

- به نکته‌ای که اشاره کردم، توجه نکردید. گفتم «وجه فلسفی حیازدایی». حیازدایی سینمای قبل از انقلاب، فاقد وجه ایدئولوژیک یا فلسفی بود. مثلاً در سینمای قبل از انقلاب، یک زن بدکاره، در محله‌ای ساکن بود. قهرمان فیلم که جوان‌مرد و غیرتمند محله بود، در نهایت آن زن را از دست باند فساد، نجات می‌داد و آب توبه بر روی او ریخته و سپس با او ازدواج می‌کرد. هر چند وجه شاخص آن فیلم‌ها، ابتذال بود، اما غیرت و توبه و نجات از منجلاب فساد، و تطهیر و بازگشت به زندگی، از پیام‌های کلی آن‌ها بود که به صورتی مبتذل بیان می‌شد. این ابتذال را نمی‌توان لیبرالیسم نامید، زیرا وجه فلسفی آن را دربرنداشت. لیبرالیسم با غیرت و توبه در تعارض است. لیبرالیسم و به ویژه فمینیسم در جوهر خود با «حیا» تقابل ذاتی دارند. این نکته‌ای است که فیلسوفان غربی به آن اذعان دارند.

* این وجه در فیلم «درباره الی...» چیست؟

-جمله شاخص در فیلم مزبور این است: «حالا درباره الی چی فکر می‌کنند؟» این جمله در شرایطی گفته می‌شود که زن جوان یعنی «الی» در دریا غرق شده است و اکنون که مقرر است مرد جوانی که آشنای اوست برای پیگیری وضعیت او که بی‌خبر، همراه یک گروه غریبه به شمال کشور رفته است به محل حادثه بیاید. در مورد قضاوت او و دیگران پرسیده می‌شود «حالا درباره‌ الی چی فکر می‌کنند؟» این نگرانی، بابت غرق شدن «الی» نیست، بلکه از بابت قضاوت درباره‌ سفر او به نیت شوهریابی است. اما چرا نگرانی از قضاوت؟! مگر مرد جوان تازه وارد کیست؟ اگر او صرفاً یک خواستگار بوده است که «الی» او را نمی‌خواسته است، قضاوت او در مورد «چرایی حضور الی» در سفری گروهی، چه اهمیتی دارد؟

پاسخ این پرسش‌ها و ابهام‌ها، در تیتراژ ابتدای فیلم نهفته است. همه مسافران، به درون صندوق صدقات، پول اسکناس می‌اندازند، اما آخرین صدقه، یک حلقه ازدواج است. بعد از این تصویر، ابعاد حلقوی حلقه ازدواج، در نور به ابعاد حلقوی تونل تبدیل می‌شود. انگشت انسان و تونل جاده شبیه هم هستند، با این تفاوت که تونل، یک «غلاف» انگشت یا در واقع یک انگشتانه کامل است، اما انگشت، هم‌چون یک «قالب» تونل است.

از این حیث، تمایز انگشت دست انسان از تونل این است که انگشت «تو پُر» و تونل «تو خالی» است. وقتی حلقه ازدواج، به صندوق صدقات می‌افتد، هیبت حلقوی آن، در نور، با ابعاد حلقوی تونل یکی می‌شود. خروج اتومبیل‌ها از تونل، توأم با جیغ و فریاد مسافران، نوعی رستگی و رهایی را تداعی می‌کند: در یکی، رهایی از ظلمت و فشار، و تنگی و تاریکی تونل، و در دیگری، رهایی از فشار و تعهد و تقید حلقه ازدواج.

«الی» زن جوان، از مرد جوانی «حلقه» دارد، یعنی در عقد و عهد اوست. اکنون که برای یافتن شوهری جدید، همراه گروه به شمال رفته، و در دریا غرق شده است، آمدن نامزدی که یک سویه، حلقه‌اش به صندوق صدقات، بخشیده شده، ایجاد سؤال و استفهام می‌کند. پس، طرح پرسش «درباره الی چه فکر می‌کنند؟!» نه در مورد نامزدش، بلکه در مورد مخاطبان است. واقعاً درباره الی، یعنی زنی که صبر نکرده است، تا رابطه با نامزدش را به صورت قانونی و شرعی خاتمه دهد، و به جستجوی رابطه‌ای دیگر تن در داده است، مخاطبان چه فکری باید بکنند؟!

وجه فلسفی حیاءزدایی، وجه ذاتی آثار فمینیستی و به تبع آن لیبرالیستی است. آلن بلوم در صفحه 101 کتاب گشایش ذهن آمریکایی می‌نویسد: حیاءزدایی، مرکز پروژه فمینیست است که از طریق انقلاب جنسی محقق می‌شود.

با این تبیین فلسفی آلن بلوم از ایدئولوژی فمینیسم، یک اثر فمینیستی مانند «ده» یا «درباره‌ الی» حیازدایی را بن‌مایه فلسفی خود قرار می‌دهد. در فیلم‌های مبتذل مورد اشاره‌ شما در قبل از انقلاب، پیام غیرت جوانمرد محله و توبه زن بدکاره، پیامی ضدلیبرالیسم و ضدفمینیسم بود. اما پیام آثاری که مبتنی بر ایدئولوژی لیبرالیسم یا فمینیسم ساخته می‌شوند، غیرت‌زدایی، توبه‌زدایی، عفت‌زدایی و همان حیاءزدایی است. این چنین روی‌کردی که دارای وجه فلسفی خاصی است، در سینمای ایران پدیده‌ی جدیدی است. غالباً این‌گونه است که نویسندگان، بازی‌گران و کارگردانان این آثار تمایل گسترده و باور عمیقی به غرب به ویژه به لیبرالیسم دارند، و همواره این‌گونه بوده است که مورد حمایت غربی‌ها بوده‌اند.

*بالاخره معلوم است که «الی» چه نامی است؟ مخفف است یا اسم است، مثلاً الهام، الناز، ...؟!

- (با خنده) نمی‌دانم! شاید این کلمه مخفف دو حرف نخست واژه اسلام لیبرال، یعنی آی و اِل؛ باشد. در آن صورت عنوان فیلم می‌شود «درباره اسلام لیبرال».

* این وجه فلسفی، چگونه به قطب‌بندی در سینمای ایران منتج شده است؟

- حیاءزدایی، در واقع ایمان‌زدایی است و این مسئله در تقابل با سینمایی است که مایل به تولید حیاء و ایمان است. در نتیجه‌ این تقابل، قطب‌بندی جامعی پدید آمده است که هر قطب آن را یک پارادایم ویژه تشکیل می‌دهد: پارادایم سینمای دینی و پارادایم لیبرال‌سینما.

* پارادایم «لیبرال‌سینما»ی ایران امروز به اجمال روشن شد، اما شق دوم، یعنی پارادایم سینمای دینی چگونه واجد وجه فلسفی شده و نهادینه شده است؟ مصادیق سینمای آن کدام است؟

- سینمای دینی، سینمایی است که وحی را دست‌مایه قرار داده و به حس تبدیل نموده و به زبان فطرت و نه به زبان غریزه، به مخاطب منتقل می‌کند. نمونه‌های گوناگونی برای این سینما می‌توان برشمرد. شاخص آن در دوره‌ گذشته، فیلم «آژانس شیشه‌ای» است. در آژانس شیشه‌ای، میان دو جناح درگیر در عرصه ماجرا، که هر دو محق هستند، بن‌بست عمیقی پدید می‌آید، و در نهایت از جایی یک حکم ولایی می‌رسد و همه چیز حل و فصل می‌شود. این پیام فیلم آژانس شیشه‌ای، همان پیام امامت و ولایت در تلقی دینی است. فیلم «خداحافظ رفیق» در زیباترین شکل ممکن، مقوله «شهادت و معاداندیشی، و هم‌چنین غیب‌باوری» را به نمایش در آورده است.

در «اخراجی‌ها1» مقوله صیرورت و شدن انسان در عشق مجازی به عشق حقیقی، و از «خواستن» برای خود، تا خواستن برای غیر خود، به خوبی تصویر شده است. در فیلم «دیده‌بان» عنصر توکل به زیبایی بیان می‌شود. در فیلم «ملک سلیمان»، مقوله «نبوت» در زیباترین شکل به نمایش گذارده شده است: یک «نبیِ» جوان، فعال، حکیم، رزم‌آور، اهل توکل و انابه، شجاع، و بصیر که با عنایت پروردگار تشکیل حکومت می‌دهد، نافی فرضیه‌ای است که سکولاریسم و اصالت عرف را در کنار لائیسیته و مقولاتی چون جدایی دین از حکومت قرار می‌دهد. در فیلم «دست‌های خالی» نفی مالکیت درجه یک، که انگاره‌ای لیبرالی است، به خوبی به تصویر درآمده است. در مجموع، عنصر اساسی همه‌ آثار دینی، یک نکته است و آن مفهوم هجرت است: هجرت در «مهاجر» و «آژانس شیشه‌ای» هجرت در عصیان، هجرت در «خداحافظ رفیق» و «اخراجی‌های یک»، هجرت در بریدن از تعلقات، هجرت در «مریم مقدس»، هجرت در تسلیم و رضایت، هجرت در «ملک سلیمان»، هجرت یک قوم از حرام خداست. در یک جمله می‌توان ویژگی اساسی دو پارادایم سینمای ایران را این‌گونه معرفی کرد که سینمای لیبرال یک سینمای اغواگر، و سینمای دینی، یک سینمای ارشادگر است.

*فیلم ملک سلیمان، نخستین اثر سینمای استراتژیک در ایران نامیده شده است. این ویژگی در چیست؟

- ابتدا این که سینمای مُلک سلیمان از ملک و حکومت سلیمان بر مبنای آنچه قرآن فرموده است یاد می‌کند و ایجاد ملک و حکومت از سوی یک نبی، که نافی سکیولاریسم و لائیسیسم است، گزاره‌ی نخست محسوب می‌شود.

نکته دوم این‌که جامعه‌سازی در سه لایه‌ دولت‌سازی، ملت‌سازی و نظام‌سازی، انگاره‌ای استراتژیک به شمار می‌رود که در سینمای ملک سلیمان مستتر است.

نکته سوم، مقوله حکومت و ملک پیامبری است که یهود به بهانه تجدید بنای حکومت او در قالب احیاء هیکل سلیمان در بیت‌المقدس، سعی در تصرف و یهودی‌سازی این شهر مقدس دارد.

هنر سازندگان فیلم ملک سلیمان این است که سلیمان را به تعبیر قرآن، یک پیامبر مسلمان می‌نمایانند که ملک او هیچ شباهتی به دولت جعلی یهود ندارد، دولتی که در باستان‌گرایی خود سعی در بازگشت به عصر سلیمان نبی(ع) و کورش و خشایار دارد. در واقع صهیونیسم امکان مصادره‌ فیلم ملک سلیمان را نخواهد داشت.

در فیلم ملک سلیمان، سمبل‌ها و نشانه‌های صهیونیسم و فراماسونری و ... وجود ندارد و از این حیث پیرایش شده است.

نکته چهارم تصویر کامل فتنه است. فتنه‌ شیاطین در اغوای انسان‌ها از یک سو، و زراندوزی و اقتصاد رباگرای ارباب دین یهود در عصر سلیمان، از سوی دیگر، تصویر کاملی از جهان امروز است که اقتصاد رباگرای مدرن که بانک‌محور است، همراه با قدرت اغواگر سینمای لیبرال هالیوود، فتنه گسترده‌ای را برای بسط پاگانیسم فرهنگی‌ اقتصادی رقم می‌زنند.

نکته پنجم، گزاره‌ تمثیل ملک سلیمان و ملک مهدی(عج) است. به باور سازندگان فیلم ملک سلیمان، حکومت سلیمان نبی(ع)، ماکت کوچکی از حکومت و ملک جهانی مهدی(عج) است. از این حیث این اثر، بدون غلتیدن در وادی افسانه‌پردازی، صرفاً با نمایش زندگی یک نبی، الگوی حکومتیِ یک انسان صالح را برای آینده به تصویر می‌کشد.

البته ابعاد سینمای استراتژیک ملک سلیمان بسیار فراتر از این نکات است.

* سوای از این که ملک سلیمان را یک اثر سینمای استراتژیک خوانده‌اند، آن را از حیث سینمای دینی واجد اهمیت و دارای مکتب شمرده‌اند. آیا سینمای دینی طیف‌شناسی دارد؟

- بله! دو دسته سینمای دینی را می‌توان طیف‌شناسی کرد. دسته نخست، طیف سینمای دینی مقید به متن، که همان ماجراها و قصه‌های موجود در قرآن است. در این طیف، سینماگر مجبور و ملزم است که مطابق با متن، به روایت ماجرا بپردازد، مانند داستان انبیاء.

اما دسته‌ دوم، طیف سینمای دینی مصداقی است، که ماجرا و قصه در قرآن ندارد، اما موضوع آن را می‌توان از متن قرآن اخذ کرد و برای آن داستان و ماجرا خلق کرد، مانند مصداق «فاستقم کما امرت» که توصیه به استقامت در کارهاست. اگر با این مبنا، مصداقی تعریف و ماجرای آن پرداخته شود، در اینجا سینمای دینی مصداقی موضوعیت می‌یابد. فیلم ملک سلیمان، از دسته‌ نخست است، یعنی در طیف سینمای دینی مقید به متن و نص کلام‌الله مجید در ماجرای سلیمان نبی(ع) است.

*فیلم «دموکراسی تو روز روشن» در طیف‌شناسی سینمای دینی نمی‌گنجد؟

- نه! فیلم دموکراسی، جعل انگاره‌های دینی تو روز روشن است. فرشتگان مرگ در این فیلم، شبیه شخصیت‌های سینمای پست‌مدرن «ماتریکس» هستند. در واقع شخصیت ملک الموت در فیلم دموکراسی، متأثر از نگاه سریال‌های شیطان‌گرای آمریکایی به فرشتگان، ترسیم شده است. انگاره‌ جعل شده دوم، مقوله برزخ است. مقدمات مرگ و سپس برزخ، و محاسبه‌ نخستین، کاملاً با قواعد انجیلی- توراتی تصویر شده است و هیچ ارتباطی به اسلام ندارد. سینمای برزخی اسلامی، فیلم خداحافظ رفیق است و سینمای برزخی دموکراسی، سینمای برزخی خاص مکتب عهد عتیق و جدید، و به ویژه آن چیزی است که به اسرائیلیات مشهور است. در واقع تحریف روند موت و محاسبه و برزخ در فیلم دموکراسی، به عمق تحریف کتب عهد عتیق و جدید است.

*می‌گویند فیلم «ملک سلیمان» فیلم‌نامه ندارد، نظر شما چیست؟

- قلب آن‌چه فیلم‌نامه نامیده می‌شود، خط تعلیق‌های آن است. در دوره 2500 سال گذشته از عصر هنر نمایش در یونان باستان تاکنون، برای غلیظ کردن تعلیق، در حوزه‌های درام، تراژدی و ... برخی تکنیک‌ها ساخته و پرداخته شده‌اند که حکم مواد افزودنی در غذاهای فانتزی را دارند. شیرینی آدامس در نفس و ماهیت آدامس، گزاره‌ای اساسی نیست و الا افراد به جای آدامس، از شیرینی استفاده می‌کردند. این که مثلاً آدامس، ضمناً اگر شیرین هم باشد بهتر است، یا فرضاً طعم نعنا بدهد بهتر است، این نکته‌ای جنبی است. اگر نویسنده و کارگردانی، این چاشنی‌ها و تکنیک‌های پهن نمودن خط تعلیق را شناخت و به آن عمل کرد، تصور می‌شود که اثر او فیلم‌نامه دارد. اما یک سینماگر تا چه حد مجاز است با ذائقه‌ مخاطب بازی کند و با شیرینی‌های کاذب، اصل ماجرا را بپوشاند؟! یکی از تکنیک‌های تعلیق در سریال‌ها و سینمای امروز جهان، روابط عاطفی مثلثی شخصیت‌هاست. اما آن‌جا که قصه‌گویی در قرآن، «احسن» خوانده شده است، به ویژه در ماجرای یوسف(ع)، یک رابطه عاطفی مثلثی مانند رابطه عزیز مصر و زلیخا، با گرایش زلیخا به یوسف، به گونه‌ای بیان می‌شود که هیچ حس شهوتی به خواننده آن آیات دست نمی‌دهد. اغلب مفسرین قرآن بر این نکته تأکید دارند. چگونه می‌توان یک ماجرای عاطفی مثلثی را بیان کرد اما حس شهوت را برنیانگیخت؟! فرضاً اگر شما «قطام» را از سریال امام علی(ع) بگیرید، وضعیت تعلیق آن چگونه می‌شود؟ یا «ناریه» و «جاریه» را از «مختارنامه»؟! هنرمند باید بدون افزودنی‌های مجاز یا غیرمجاز، بتواند فراورده‌ هنری خود را به عنوان یک غذای سالم روحی به مخاطب خود عرضه کند.

تیم ملک سلیمان، به ویژه شهریار، مجتبی و سایر اعضای گروه نه تنها ناآشنا با آن چاشنی‌ها و تکنیک‌ها نیستند، بلکه آگاهانه تلاش کرده‌اند که سینمای ملک سلیمان را در شرایطی که از تکنولوژی روز سینمایی بهره‌مند می‌سازند، از ابعاد دراماتیک و حتی تراژیک کاذب بپیرایند. خط تعلیق در یک اثر مستند، کاملاً باریک و در یک اثر داستانی می‌تواند در اعلا درجه‌ خود، پهن باشد. مهم این است که در یک متن مقید، مانند زندگی انبیاء و ائمه(ع) هنرمندان ما به قیمت تحریف اصل ماجرا، دست به بسترسازی برای تعلیق در اثر خود نزنند. شما می‌توانید یک فیلم سینمایی برای واقعه‌ی کربلا بسازید و در بعد تراژیک آن، امام حسین(ع) را نماد آپولون، و شمر را نماد دیونیزوس بگیرید، و از ماحصل آن در تلقی ارسطویی از هنر، به کاتارسیز (اصل تصفیه) برسید و مخاطب شما با دیدن این نمایش تراژیک، به تصفیه برسد. اما اگر فقط به این تکنیک‌ها پای‌بند بودید، یقیناً اصل ماجرای کربلا و روح دینی قیام امام حسین(ع)، در پای ابعاد تراژیک هنر هِلِنی، ذبح می‌شود. بله می‌پذیرم که ذائقه‌ مخاطب، امروز به شیرینی آدامس انترتینمنت در سینما عادت کرده است، اما فیلم ملک سلیمان آغازی است بر دست‌یابی به مکتب سینمای فطری که در آن به جای سخن گفتن به زبان غریزه، می‌توان با گوش و چشم فطرت انسان‌ها در جهان هماهنگ شد و فطری سخن گفت، همان‌گونه که قرآن عظیم سخن گفته است. البته امیدوارم که در قسمت دوم ملک سلیمان، که بلقیس وارد عرصه می‌شود، شهریار بحرانی به ورطه نامناسبات رایج نغلتد.

* حالا پرسش نخست خود را یک بار دیگر تکرار می‌کنم، جایگاه فیلم ملک سلیمان(ع) را در سینمای ایران چگونه ارزیابی می‌کنید؟

- فیلم ملک سلیمان یک آغاز است نه یک پایان. این فیلم، در ادامه‌ فیلم مریم مقدس، برای «بحرانی» و «فرآورده» یک تجربه‌ دیگر بود که باید استمرار پیدا کند. مکتب سینمای دینی که بتواند وحی را در زبان فطرت به حس تبدیل کند، آرام آرام در حال شکل‌گیری است. سینمای ملک سلیمان، یک قدم سینمای ایران را به سینمای «تراز» جهانی نزدیک کرد.

سینمای ملک سلیمان از یک نظر دیگر نیز آغاز راه است و آن جرأت حرکت سینمای ایران به سمت پروژه‌های عظیم سینمایی است. هزینه‌های مادی و تحقیقاتی فیلم ملک سلیمان باید کف هزینه‌های پروژه‌های سینمایی کشور باشد و از این حیث دست سینماگران باز باشد. تصور می‌کنم امروز صنعت سینمای ایران معیارهای کف را برای خود تعریف کرده است، معیار کف مخاطب، در سینمای اخراجی‌ها، و معیار کف سطح تکنیکی و فنی و هزینه، در سینمای ملک سلیمان. باید تلاش کرد تا سینمای ایران از این دو کف به سمت سقف خود، خیزهای اصلی را بردارد. انشاءالله.


آب از سرچشمه گل‌آلود است !
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٩  کلمات کلیدی: سیاسی ، خبر ، دکتر حسن عباسی
دکترحسن عباسی در نامه ای خطاب به 4 فرهنگستان هنر، علوم، زبان فارسی و پزشکی نوشت:

هوالحکیم

آب از سرچشمه گل‌آلود است!

در خبرها آمده بود که شورای عالی انقلاب فرهنگی، تنی چند از اصحاب هنر را به عضویت فرهنگستان هنر درآورده و رئیس آن را نیز جای‌گزین نموده است.
یکی از نکات رنج‌آور، این است که بر پایه‌ی تجربه‌ی دیگران، نهادی پدید می‌آید، اما نه تنها بومی‌سازی نمی‌شود که حتی درحد همان تجربه‌ی بشری نیز دستاورد و نتیجه ندارد. فقط می‌ماند عنوان بلندمرتبه‌ی آن نهاد (که عموماً دولتی است) و انتظار بلندی که از آن می‌رود اما برآورده نمی‌شود.
نقدی که در این خصوص وارد می‌شود، صرف مطالبه‌ی عدل است؛ اصل مغفول دوم دین اسلام. اگر علی(ع) می‌انگارد که «عدالت آن است که هر چیز در جای خویش باشد» طلب انتظار از هر نهاد، برای این که در جای خود باشد نیز مطابق طلب عدالت است.
فرهنگستان گویا در زبان فارسی معادل واژه‌ی آکادمی برگزیده شده است. این‌که آکادمی در عصر ارسطو در یونان کهن مطابق با فرهنگستان مصطلح امروزی در ایران است یا آکادمی‌های عصر حاضر، خارج از موضوع این نوشته است.
اما هرچه باشد، دو چیز نیست: ابتدا این‌که ریشه‌شناسی آکادمی و فرهنگستان نشان می‌دهد که آکادمی هیچ قرابت و هم‌ریشه‌ای با مفهوم کالچر و کولتور (که معادل فرهنگ در زبان فارسی پنداشته می‌شود) ندارد و اساساً عصر پیدایش مفهوم کالچر نسبت به رایج بودن واژه‌ی آکادمی در دوره‌ی افلاطون و ارسطو، فاصله‌ای طولانی داشته و بسیار دیرتر از آکادمی پدید آمده است. در واقع به جای کالچر در عصر آکادمی، مفهوم «پایدیا» رایج بوده است.
دیگر این‌که فرهنگستان، یک موسسه‌ی پژوهشی جزء نیست. موسسه‌های پژوهشی دولتی یا خصوصی، در هر حوزه‌ای که مشغول تحقیق و آموزش و انتشار یافته‌های خود باشند، به ندرت وجه کشوری (آنچه به غلط ملّی خوانده می‌شود) و بنیادی دارند. اما نهادهایی که در سطح کشوری قرار دارند و مسئولان آن‌ها را بالاترین مقام‌ها یا شوراها انتخاب می‌کنند، انتظار می‌رود که تولید و انتشاری متفاوت از موسسه‌های جزیی ارائه نمایند؛ که متاسفانه این‌گونه نیست. برای نمونه، اکنون سه دسته نهاد در کشور وجود دارد که طیف کارکرد آن‌ها یکی است: فرهنگستان‌ها، مراکز مطالعات استراتژیک، و پژوهشگاه‌ها: این سه دسته نهاد، اگر عناوین آن‌ها حذف گردد و خدمات آن‌ها کنار یکدیگر چینش شود، تمایز چندانی از هم ندارند: همه عموماً درگیر آموزش، پژوهش، و انتشار یافته‌های خود هستند، حال آن که سطح هر یک با دیگری متفاوت است:

الف- فرهنگستان‌ها؛ که بنیادی‌ترین سطح را در حوزه‌ی تخصصی خود عهده‌دار هستند. سطح بنیادی هر حوزه‌ی تخصصی، سطح مبانی فلسفی آن حوزه است. اکنون با تجربه‌ی بشری، صدها حوزه‌ی فلسفه‌ی موضوعی مانند فلسفه‌ی علم، فلسفه‌ی اخلاق، فلسفه‌ی دین، فلسفه‌ی هنر، اقتصاد، سیاست، و ... وجود دارد. بالاخره یک مرجع در سطح کشوری، در هر جامعه باید تکلیف آن جامعه را با مبانی فلسفی حوزه‌ی مربوطه روشن نماید: اگر فرهنگستان علم، تکلیف فلسفه‌ی علمی را در کشور روشن نکند، یا فرهنگستان هنر، وضعیت و نسبت جامعه را در حوزه‌ی مبانی با فلسفه‌ی هنر مشخص نکند، و ... کدام مرجع عهده‌دار چنین مسئولیت سنگینی است؟!
اگر انگشت اشاره به سوی شورای عالی انقلاب فرهنگی نشانه رود، باید اذعان نمود که آن نهاد، یک شوراست که اگر دیدگاه و نظری هم داشته باشد،پس از طراحی و تولید متن اصلی، توسط فرهنگستان‌ها، آن نگره قابل اخذ و اعمال است.

ب- مراکز مطالعات استراتژیک؛ که عهده‌دار تصمیم‌سازی و طرح‌ریزی استراتژیک در حوزه‌ی تخصصی خود هستند. تفکر در سطح انتزاعی و فلسفی، در این مراکز تبدیل به تدبیر و تصمیم و در نهایت «طرح» عملیاتی می‌شود. البته متاسفانه در حال حاضر این‌گونه نیست و مراکز مطالعات استراتژیک کشور، صرف یک نام و ساختمان و فصلنامه‌اند، و توانایی طرح‌ریزی استراتژیک ندارند. جوهره‌ی مراکز تحقیقات استراتژیک را روش‌های متنوع طرح‌ریزی استراتژیک در بر می‌گیرد، حال آن‌که اکنون همه‌ی این مراکز در کشور با توسل به SWOT در مکتب امنیتی اصالت فرصت، با شعار «تبدیل تهدید به فرصت»، در همه‌ی حوزه‌ها و همه‌ی لایه‌ها و سطوح، از روش امنیتی استفاده می‌کنند. این سخن به این معناست که مراکز تحقیقات استراژیک کشور، جوهره‌ای ندارند، و آن‌چه در روش SWOT یا در انطباق چشم‌انداز Vision با مأموریت Mission مورد بهره‌برداری قرار می‌دهند، به دلیل ضعف‌های اساسی این مکتب، در میان ده‌ها مکتب (در روی‌کردهای گوناگون طرح‌ریزی)، به هیچ وجه قابل اعتنا نیست.
در واقع دو نکته نادیده گرفته شده است، ابتدا طرح‌ریزی جامع در حوزه‌های تخصصی برای نهادهای مربوطه، و سپس توجیه افکار عمومی و اقناع عمومی نسبت به آن طرح‌ها در قالب روش‌های عرصه‌سازی، از سوی مراکز تحقیقات استراتژیک است.

ج- پژوهشگاه‌ها؛ که عهده‌دار تحقیقات تاکتیکی و تکنیکی در حوزه‌ی تخصصی خود هستند. تفکر در سطح انتزاعی و فلسفی، وقتی در فرهنگستان‌ها شکل گرفت و در مراکز مطالعات استراتژیک تبدیل به طرح استراتژیکی و عملیاتی شد، آن‌گاه هر یک از اجزاء طرح مزبور، در یک پژوهشگاه، در سطح تاکتیکی و تکنیکی، در قالب پروژه‌های اجرایی، تولید می‌شود.
یک مثال می‌تواند نسبت این سه حوزه را روشن کند. مفروض این مثال، یک فرهنگستان در حوزه‌ی علوم اجتماعی است. ابتدا در فرهنگستان علم‌الاجتماع، انگاره‌ی رسمی یک کشور، در مورد چیستی و چرایی جامعه‌ی مورد نظر، تبیین و اعلام می‌شود: این‌که جامعه مدنی (عبری) باشد یا شهری (ایرانی) یا بورژوایی (مدرن) یا هجری (قرآنی)!
پس از مطالعه و تدبیر جامعه‌ی مورد نظر در فرهنگستان مزبور، تدبیر به مراکز مطالعات استراتژیک منتقل می‌شود. ظرفیت ذاتی متمایز مراکز تحقیقات استراتژیک از فرهنگستان‌ها در سه حوزه است: «کلان‌نگری»، «نگرش سیستمی» و «آینده‌نگری». با این استعداد ذاتی است که این مراکز تدبیر را از فرهنگستان دریافت، و مبتنی بر آن، طرح استراتژیک را تهیه می‌نمایند.
در مثال فرهنگستان اجتماعی، به موضوع چیستی و چرایی جامعه‌ی مورد نظر پرداخته شد و تدبیر آن به مراکز تحقیقات استراتژیک منتقل و در آن‌جا در قالب طرح استراتژیک آن جامعه، تولید و پردازش شد.
طراحی یک جامعه از حیث پیچیدگی، صدها سیستم ضروری اصلی و فرعی را در بر می‌گیرد. پس از طراحی سوپرسیستم جامعه‌ی مزبور، هر یک یا چند مورد از آن اجزاء سیستمی، به یک پژوهشگاه واگذار، و در آن تبیین و تولید می‌شود.
در واقع فرهنگستان به «چیستی و چرایی» جامعه‌ی مورد مطالعه، مراکز تحقیقات استراتژیک، به «چرایی و چگونگی» آن جامعه، و پژوهشگاه‌ها تنها به «چگونگی» آن جامعه به ویژه در لایه‌های تاکتیکی می‌پردازند.
در این مثال، به طور مشخص، فرهنگستان‌ها، مراکز مطالعات استراتژیک، و پژوهشگاه‌ها، در طول هم چینش شده‌اند. در صورتی که اکنون نه تنها در طول هم نیستند، در عرض یک دیگر نیز نبوده و به مثابه جزیره‌‌های مستقل وجود و حدود دارند.
امروز، در کشور، این سه دسته نهاد، کاملاً شبیه به یکدیگر عمل می‌کنند: فصلنامه‌ها، محورهای پژوهشی، همایش‌ها و ... همه یکنواخت است.
یک پژوهشگاه، به جای فرهنگستان مطالعات بنیادی می‌کند و یک فرهنگستان، به جای پژوهشگاه، اقدامات تاکتیکی و حتی تکنیکی. مراکز مطالعات استراتژیک نیز در این میان هر کاری می‌کنند، به جز طرح‌ریزی استراتژیک، زیرا خروجی تحقیقات استراتژیک، کتاب و فصلنامه نیست، بلکه طرح استراتژیک است. اگر طرحی تهیه شد، ممکن است در قالب کتاب یا مجله نیز انتشار یابد، اما هر کتاب و نشریه‌ای،
لزوماً طرح استراتژیک نیست. با این اوصاف، دربازگشت به موضوع جابجایی رئیس فرهنگستان هنر توسط شورای عالی انقلاب فرهنگی، یک مسأله‌ی مبهم باقی است: یک فرهنگستان چه ویژگی و کارکرد
مهمی باید داشته باشد تا انتخاب اعضا و مدیران آن در عالی‌ترین شورای فرهنگی کشور موضوعیت یابد؟! غرض از طرح این مبحث، آن است که موقعیت فرهنگستان و کارکرد فرهنگستانی در کشور مورد مداقه واقع شود.
فرهنگستان‌های رسمی در کشور، به مواردی چون فرهنگستان علوم، فرهنگستان هنر، فرهنگستان پزشکی، و فرهنگستان زبان فارسی محدود می‌شود. مطالعه‌ و بررسی وظایف این فرهنگستان‌ها، مشخص می‌کند که حوزه‌ی عمل این فرهنگستان، برای طراحان و تصویب کنندگان نیز روشن نبوده است. این نهادها را حداکثر می‌توان چیزی در حد یک «مد» که چون سایر جوامع دارند، خوب است ما هم از قافله عقب نمانیم دانست، و دیگر این‌که بخش‌هایی از کارهای ستادی و تصمیم‌سازی و پژوهشی در این حوزه‌ها بر زمین مانده است که مناسب است جایی باشد تا آن‌ها را انجام دهد، چه بهتر که با یک تیر دو نشان زده شود، همه مانند سایر جوامع فرهنگستان داریم، و هم بخشی از فعالیت‌های بر زمین مانده را از طریق آن به انجام برسانیم! صرفنظر از این که چنین انتظار و وظایفی، در شأن یک چنین نهادی هست یا نه!

فرهنگستان علوم
آکادمی‌های علوم در سایر جوامع به دو دسته تقسیم می‌شوند: دسته‌ی نخست آکادمی‌های علوم در کشورهای غربی هستند که چون دانش غالب امروز متعلق به آنها است، لذا کار این آکادمی‌ها سبک است. دسته‌ی دوم، آکادمی‌های علوم در جوامع غیر غربی است، که چون استیلا، سیطره و هژمونی فرهنگی و علمی غرب را پذیرفته‌اند، عمده‌ی مأموریت آن‌ها این است که روند هضم حداکثری دانش غیر بومی غربی را در معده‌ی علمی جامعه‌ی خود تسهیل کنند.
جمهوری اسلامی که میراث‌دار یک پیشینه‌ی علمی در تاریخ است، نه می‌تواند نسبت به دستاوردهای دانش بشری بی‌تفاوت باشد، و نه مصلحت می‌داند که خود را محصور به حدود آن دستاوردها و یافته‌ها بنماید. از این روی، طرح مباحثی چون «نهضت تولید علم» یا «نقشه‌ی جامع علمی کشور» حکایت از آن داشته و دارد که نمی‌توان به یافته‌های موجود بشر بسنده کرد.
چندی قبل، نوار سخنرانان همایشی را شنیدم که در پاییز 1388 در دانشگاه تهران برگزار شده بود و رئیس محترم فرهنگستان علوم در آن‌جا در پاسخ به پرسشی در مورد تولید علم می‌فرمود « ... بله، آب میوه تولید می‌کنند، خب حتماً علم هم تولید می‌کنند.» این در شرایطی است که فرهنگستان علوم کشور حداقل باید پاسخ‌گوی چند ابهام اساسی در حوزه‌ی علم باشد:
1- فرهنگستان علوم، نسبت علوم در کشور را با فلسفه‌ی علم چگونه تبیین می‌کند و اساساً موقع و موضع رسمی علم در ایران امروز در نسبت با انگاره‌های فایرابند، لاکاتوش، کهن یا پوپر و ... چیست؟
تحلیل و ارزیابی فرهنگستان علوم از سیطره‌ی ابطال‌پذیری کارل پوپر به ویژه در حوزه‌ی علوم انسانی در کشور چیست؟
2- پیش‌نهاد فرهنگستان علوم، برای جای‌گزین نمودن مکتبی بومی با مکاتب فلسفه‌ی علم غربی چیست؟ و اساساً آیا هیچ تلاشی در این زمینه از سوی فرهنگستان مزبور صورت گرفته است؟
3- سال گذشته (1387) هنگامی که در خصوص تحول بنیادین در آموزش و پرورش کشور، طرح استراتژیک آن را مشاوره می‌دادم، طرح جامع تحول با 82 نقشه‌راه به شورای مشورتی تحول آن وزارت خانه ارائه شد. نقشه‌ی راه نخست، تطبیق میان دو نگاه پایه به انسان در مدرنیسم و اسلام بود. نقشه‌ی راه مدرنیسم این است:
الف- فلسفه‌ی آنتروپوس.
ب- ایدئولوژی داروینیسم.
ج- دکترین فیزیولوژی جسم انسان (و در نهایت، فروکاست انسان به بعد مادی او).
و نقشه‌ی راه اسلام:
الف- حکمت فطرت.
ب- مکتب نشات- خلقت- طبیعت.
ج- قاعده‌ی عبودیت.
نکته‌ی مورد نظر این بود که تحولی در آموزش و پرورش بنیادی است که از انسان آغاز کند، آن‌هم نه با تلقی طبیعت‌گرا و در نهایت داروینیستی، بلکه با نگاه فطرت‌گرا.
هنوز آموزش و پرورش از شوک درک سیطره‌ی داروینیسم بر فعالیت‌های این خانواده‌ی پانزده میلیون نفری خارج نشده است، لذا به وزیر محترم وقت آن وزارت‌خانه در محضر اصحاب آموزش و پرورش سراسر کشور که نمای کلی طرح جامع با 82 نقشه راه را می‌دیدند، گفتم: در عصری که تقابل میان داروینیست‌ها و لقت‌گراها، شور علمی عظیمی در آمریکا برانگیخته است تا جایی که در دو سال اخیر، منتقدان داروینیسم از دانشگاه‌های آمریکا دسته دسته اخراج می‌شوند و انتشار فیلم مستندی در این زمینه موجب جنجال‌های فراوانی شده است، هرگاه شورای عالی انقلاب فرهنگی توانست از خاکریز و سد داروینیسم عبور کند، ما نیز 81 مورد نقشه‌ی راه بعدی را تقدیم می‌کنیم.
اکنون این پرسش را باید از فرهنگستان علوم پرسید: موضع آن فرهنگستان در برابر داروینیسم چیست؟ آیا پایه‌ی علم در کشور ایران باید داروینیستی بماند یا به سمت کری‌ای‌شنیسم و خلقت‌گرایی برود، یا این که روی‌کردی بومی و قرآنی تبیین کند، مثلاً فطرت‌گرا؟! فعالیت‌های فرهنگستان علوم در این خصوص چه بوده است؟ چنین وظیفه‌ی خطیری به عهده‌ی کدام نهاد در کشور است؟
4- نقشه‌ی پیش‌نهادی فرهنگستان، برای علم چه بوده است و در تهیه‌ی نقشه‌ی جامع علمی کشور، آن فرهنگستان چه نقشی داشته است؟
پرسش اساسی این است که اگر فرهنگستان علوم، هیچ یک از این وظایف را انجام نمی‌دهد، پس چه فرقی میان آن با یک پژوهشگاه یا موسسه‌ی خصوصی وجود دارد؟!

فرهنگستان پزشکی
هرگاه کسی مقابل ساختمان پزشکان بایستد، بر تابلوهای آن، قطعات بدن انسان را می‌تواند بخواند که «... دکتر فلانی متخصص مغز- دکتر فلانی متخصص چشم- دکتر فلانی متخصص پوست- دکتر فلانی متخصص دندان- دکتر فلانی متخصص مو- دکتر فلانی متخصص گوش و حلق و بینی- دکتر فلانی متخصص جراحی پلاستیک- و ... .»
داروینیسم عمیقاً در حوزه‌ی پزشکی ریشه دوانده است. بشری که علم پزشکی امروز به درمان آن اهتمام می‌ورزد، تنها جسم است، جسمی فاقد روح و نفس و فطرت. فروکاست انسان به ژن و DNA، و در بُعد ذهنی آن به IQ و EIQ ظلم مضاعفی است که جامعه‌ی تصمیم‌سازی علمی کشور به ویژه فرهنگستان پزشکی باید پاسخ آن را بدهد، مگر این‌که آن‌چه هست فرهنگستان رسمی پزشکی «جمهوری اسلامی» نباشد.
اگر راه‌ها در درمان در فلسفه‌ی پزشکی مدرن به بیوشیمی ختم می‌شود، از آن روست که بشر تنها مادی دیده می‌شود و روح او نیز در بازخوانی پرونده‌ی DNA او جستجو می‌گردد.
و اگر این موارد تنها یافته‌های بشری است، حاصل آن است که نگاه انسان مدرن به بعد مادی عالم است نه ابعاد ماورایی آن. انسان طراز قرآن، خیلی بیش از ژن و DNA و هوش هیجانی است. درمان بیماری نفس و روح انسان به عهده‌ی کدام نهاد طبابت است؟! از مفهوم قرآنی «قلب سلیم» چه چیز مستفاد می‌شود؟
از مفهوم نخست بیمارستان قلب و از واژه‌ی دوم معاونت سلامت؟! آیا هلث Health همان سلامت است؟! لذا پاسخ فرهنگستان پزشکی در پنج حوزه ضروری است:
1- موضع فرهنگستان پزشکی در مورد داروینیسم چیست؟
2- فلسفه‌ی پزشکی مطلوب آن فرهنگستان کدام است؟
3- فرهنگستان پزشکی، نسبت قلب سلیم در قرآن با دانش پزشکی امروز را چگونه تبیین می‌کند و چه نهادی را متولی تحقق آن می‌شناسد؟
4- از دید فرهنگستان علوم پزشکی، نسبت هلث با سلامت در یک روی‌کرد اتیمولوژیکال و ترمینولوژیکال چیست؟
5- نقش فرهنگستان پزشکی در تهیه‌ی نقشه علمی چه بوده است و ضریب نفوذ این نقش تا چه میزان ارزیابی می‌شود؟
و پرسش اساسی این‌که اگر فرهنگستان پزشکی، چنین وظایف و اختیاراتی ندارد، پس چه فرقی میان آن با یک موسسه‌ی تحقیقاتی پزشکی در سطوح پایین وجود دارد؟!

فرهنگستان زبان فارسی
اکنون مهم‌ترین کارکردی که از فرهنگستان زبان فارسی نزد عموم شناخته شده است، واژه‌گزینی است، یعنی اقدامی در سطح تکنیکی، که عمدتاً کار معلمان و استادان و اصحاب رسانه‌هاست.
این در شرایطی است که فلسفه‌ی زبان در کشور کهنی چون ایران، از یک سو به انگاره‌های هگل و از سوی دیگر تا نوام چامسکی امتداد می‌یابد.
پرسش این است: آیا به همان سهولت که فرهنگستان زبان فارسی در مقابل مفاهیم بیگانه اصرار بر یافتن واژگان فارسی دارد، تلاشی صعب یا سهل را برای یافتن جایگزینی به جای فلسفه‌ی زبان غرب صورت داده است؟!
پرسش‌های اساسی در نسبت با حوزه‌ی عملکرد فرهنگستان زبان فارسی این است:
1- موضع فرهنگستان زبان فارسی در نسبت با فلسفه‌ی زبان چیست؟
2- این فرهنگستان، در راستای تبیین یا باز تولید فلسفه‌ی زبان مطلوب و بومی چه برنامه‌ای داشته است؟
3- تولید علم در علوم انسانی از تولید مفهوم آغاز می‌شود؛ روی‌کردی که از اتیمولوژی تا ترمینولوژی، سپس متدولوژی و در نهایت اپیدمیولوژی امتداد می‌یابد. تدبیر آن فرهنگستان در این خصوص چه بوده است؟ مانند این که آموزش در کشور، به جای روی‌کرد فعلی (متدولوژیکال)، حداقل ترمینولوژیکال یا حتی‌المقدور اتیمولوژیکال شود؟
در نهایت، اگر فرهنگستان زبان فارسی، خود را متولی حوزه‌ی فلسفه‌ی زبان و حکمت کلمه و لسان نمی‌داند، چه نهادی را در این خصوص مسئول می‌شناسد؟!

فرهنگستان هنر
گفته‌اند که دکارت معتقد بود فلسفه درختی است که ریشه‌ی آن متافیزیک، تنه‌ی آن فیزیک و شاخه‌های آن دانش‌ها هستند. و نوشته‌اند که هایدگر معتقد بود این درخت فلسفه که دکارت تصویر نمود، ریشه در خاک وجود دارد.
مبحث اساسی این است که برگ و میوه‌ی این درخت چیست؟
میوه‌ی آن تخنه (تکنیک) است، و برگ آن Art یا هنر. و گفته‌اند که اگر غرب در 250 سال قبل به جای تمرکز بر تخنه (میوه)، به پوئسیس و Art (برگ) می‌پرداخت، وضعیت بشر امروز به گونه‌ای دگر بود.
البته اکنون مسأله این نیست که فرهنگستان هنر سکاندار این شود که جهت حرکت جامعه را از تخنه‌گرایی به پوئسیس و Art برگرداند.
بلکه پرسش این است که:
1- فرهنگستان هنر، کدام فلسفه‌ی هنر را مطلوب می‌داند؟
2- در نسبت با هنر دینی، این روند که گفته شده است، هنر دینی یعنی «تبدیل وحی به عقل، و تبدیل عقل به حس، و انتقال حس به غیر»، آیا مورد تائید و مد نظر فرهنگستان هنر هست؟
3- فرهنگستان هنر چه برنامه‌ای برای تبیین فلسفه‌ی هنر رسمی داشته است؟
نسبت آن فرهنگستان با مقوله‌ی هنر برای هنر چیست؟
4- نقش فرهنگستان هنر در تهیه نقشه‌ی جامع علمی کشور چیست؟
با توجه به این‌که شاخه‌های درخت فلسفه، دانش‌ها هستند، و برگ‌های این درخت، هنر! نقشه‌ی علمی کشور، یعنی نقشه‌ی آن شاخه‌ها، که پس از آن، برگ‌ها متاثر از آن پدید می‌آیند و عامل تنفس درخت فلسفه می‌شوند چقدر متضمن تعمیق هنر و ابعاد و کارکردهای آن در جامعه است.
و پرسش اساسی نیز این که اگر فرهنگستان هنر این پرسش‌ها را در حیطه‌ی وظایف خود نمی‌داند، چه نهادی را متولی این موارد می‌شناسد؟ و اساساً چه ضرورتی دارد نهادی که وظیفه‌ای بنیادی چون بازتولید فلسفه‌ی علم یا فلسفه‌ی هنر و ... ندارد، و صرفاً در حد یک پژوهشگاه فعالیت پژوهشی صورت می‌دهد، توسط عالی‌ترین شورای فرهنگی کشور، آمد و شد مسئولان و اعضاء آن تصمیم‌گیری شود؟!
البته آب از سرچشمه گل‌آلود است، زیرا فهم ایجاد نهادهای گفتمان‌ساز مخدوش است. پاسخ‌گو نبودن فرهنگستان‌ها و مراکز مطالعات استراتژیک و پژوهشگاه‌ها، و عدم نظارت کارکردی بر آن‌ها، و هم‌چنین عدم مطالبه‌ی جدی از آنان، رخوت موجود را در آن‌ها موجب شده است. و این نوشتار نه به جهت دریافت پاسخ از این نهادها، که به نیت تلنگری بر آن‌ها، برای برون رفت از رخوت موجود عرضه شد. البته پرسش بنیادی هم‌چنان به قوت خود باقی است: شورای عالی انقلاب فرهنگی نسبت به سؤالات مطرح شده در این سطور چه پاسخی می‌تواند داشته باشد؟!


چطور جزایری را در کشور دیگری دستگیر کردند اما مهدی هاشمی را نمی‌توانند؟!
ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٩  کلمات کلیدی: سیاسی ، دکتر حسن عباسی

حسن عباسی:

چطور جزایری را در کشور دیگری دستگیر کردند اما مهدی هاشمی را نمی‌توانند؟!

رئیس مرکز بررسی های دکترینال امنیت بدون مرز با اشاره به جریانات پس از انتخابات در ایران، گفت: چطور شهرام جزایری را توانستند در کشور دیگری دستگیر کنند، اما مهدی هاشمی را نمی‌توانند توسط اینترپل بگیرند.

به گزارش خبرنگار «شبکه خبر دانشجو» از شیراز، دکتر حسن عباسی دیشب در سمینار بررسی ابعاد جنگ نرم در فارس، با اشاره به چگونگی شکل گیری استعمار نو  پس از جنگ جهانی دوم، اظهار داشت: پس از شکل گیری استعمار نو، استعمار گران برای اینکه هزینه کمتری را متحمل شوند، با دولت های های کودتایی در کشورهای مورد نظر خود حکومت می کردند.

وی با اشاره به تحقیق موسسه انستیتو بروکینز آمریکا در رابطه با فروپاشی ایران، خاطرنشان کرد: حمله نظامی، بمباران اتمی تاسیسات هسته ای، ایجاد شورش های مرزی در ایران و کودتای مخملی از جمله راهبردهای این مرکز برای فروپاشی ایران بود. 

عباسی افزود: بر اساس این گزارش، در صورت حمله نظامی به ایران تنها یک میلیون و 200 هزار نیروی چریکی برای مقابله با حملات چریکی ایرانیان نیاز است. 

رئیس مرکز بررسی های دکترینال امنیت بدون مرز با اشاره به گزینه کودتای مخملی در این تحقیق، گفت: کودتای مخملی آخرین گزینه‌ای بود که تصمیم گرفتند آن را عملی کنند.

وی با بیان اینکه برای انجام کودتای مخملی برخی اشخاص را در لیست خود قرار داده بودند، تصریح کرد: در حالی که رضا پهلوی نفر چهارم این لیست است، برخی خودی ها در صدر این لیست قرار دارند. 

عباسی اظهار داشت: بر اساس اسناد رسمی کاخ سفید، اعلام شده که یکی از مشکلات آمریکا در ایران این است که سفارت ندارد، چون در این صورت می‌توانست با نزدیک شدن به سپاه و ارتش، آنها را تشویق به کودتای نظامی کند. 

رئیس مرکز بررسی های دکترینال امنیت بدون مرز ضمن تقسیم بندی انواع نبرد، خاطرنشان کرد: قدرت به معنای توان تحمیل اراده خود بر دیگری است و از سه راه سخت، نیمه سخت و نرم انجام می شود.

وی اظهار داشت: پس از شکل گیری استعمار فرا نو به جای اینکه از دولت‌های کودتایی برای اعمال نفوذ خود استفاده کنند، از طریق تصرف قلب و ذهن افراد جامعه، منافع خود را دنبال می کردند.

عباسی با اشاره به انفعال زمین و بازار اقتصادی در جنگ سخت و نیمه سخت، گفت: در جنگ نرم، افراد منفعل نبوده و دارای اختیار هستند. 

رئیس مرکز بررسی های دکترینال با بیان اینکه قدرت نرم، قدرت اختیار است، گفت: انسان‌ها با اختیار ولایت کسی را می پذیرند.

وی با تاکید بر اینکه اگر اسلام در این زمان ضربه بخورد، تا صدها سال نمی تواند برپا شود، اظهار داشت: اگر دشمنان دستشان به ایران برسد، بلایی بدتر از غزه بر سر ملت ایران می آورند. 

عباسی گفت: منظور از جنگ نرم این است که عده‌ای سازمان یافته تلاش کنند قلب و ذهن مردم را بگیرند.

رئیس مرکز بررسی های دکترینال ضمن انتقاد از اظهار نظر عده‌ای مبنی بر اینکه چرا مقام معظم رهبری تعداد تالیفات زیادی ندارند، تصریح کرد: ائمه و انبیا نیز برای اظهار فضل و نشان دادن کمالات خود، کتابی ننوشته‌اند. 

وی با اشاره به دکترین اقدام نامتقارن، خاطرنشان کرد: با تعریف زمین و قواعد بازی خود و حریف در این دکترین، چهار حالت به وجود می‌آید.

عباسی افزود: وقتی در زمین خود با قواعد خود عمل می کنیم، حالت متقارن مثبت به وجود می آید، در زمین دشمن با قواعد دشمن، حالت متقارن منفی، در زمین دشمن با قواعد خود، حالت نامتقارن مثبت و در زمین خود با قواعد دشمن حالت نامتقارن منفی به وجود می آید که در این حالت سیطره دشمن را بر خود مستولی کرده ایم. 

رئیس مرکز بررسی های دکترینال ضمن انتقاد بر نفوذ تفکر داروینیسم بر نظام آموزش و پرورش کشور، گفت: جمهوری اسلامی با پول بیت المال، داروینیسم را آموزش می دهد.

وی با بیان اینکه برخی یاران امام (ره) با گذشت 30 سال از انقلاب اسلامی هم شرقی شدند و هم غربی، تصریح کرد: افرادی که بیشترین همراهی با امام (ره) داشتند، حزب کارگزاران سازندگی با جهت گیری لیبرال دموکرات و حزب اعتماد ملی با جهت گیری سوسیال دموکرات را پایه ریزی کردند.

عباسی اکثریت شرکت کنندگان در آشوب ها را معاند ندانست و گفت: معاندان گروه ناچیزی هستند که به حساب هم نمی آیند. 

رئیس مرکز بررسی های دکترینال اظهار داشت: محدود کردن جنگ نرم به قضایای انتخابات، ظلم است به جنگ نرمی که مقام معظم رهبری سال‌ها پیش مطرح کردند. 

وی ضمن انتقاد از عملکرد رئیس فرهنگستان علوم، تصریح کرد: چرا پس از 19 سال مدیریت بر این فرهنگستان، تولید علم نکردید. 

عباسی با بیان اینکه بخشی از عدم اغنا در جامعه به عهده فرهنگستان علوم است، افزود: آن جایی که استادان دانشگاه و حوزه‌ها به وظایف خود عمل نمی‌کنند، نیروی انتظامی مجبور است وارد عمل شود. 

وی ادامه داد: آیا ضرورت نداشت رشته‌ای در رابطه با فطرت انسان در دانشگاه ها ایجاد کنیم.

رئیس مرکز بررسی‌های دکترینال گفت: پس از آن همه حرمتی که حکومت به عده‌ای گذاشت، عده‌ای از آنها با تمسخر گفتند آب میوه را تولید می کنند، علم را هم تولید می کنند.

عباسی تصریح کرد: امروز هرکس در هر جناحی که هست باید بداند در زمین خودمان با چه قواعدی بازی می کند.

وی مرکز تحقیقات بررسی های استراتژیک ریاست جمهوری را ضعیف ترین بخش دولت دانست و خاطرنشان کرد: این مرکز توانایی ارائه استراتژی را ندارد.

رئیس مرکز بررسی های دکترینال با اشاره به رویکرد فرهنگی دولت دهم، اظهار داشت: معنای کار فرهنگی به معنای صرف هزینه و پول نیست.

عباسی خاطرنشان کرد: اگر اراده دولت در زمینه فرهنگی جدی است، باید چهار فرهنگستان خود را شخم بزند. 

وی اظهار داشت: چون دولت تئوریسین ندارد، موجی که در حوزه جنگ نرم ایجاد شده است، آن را با خود می برد. 

رئیس مرکز بررسی های دکترینال با بیان اینکه نقد فرهنگی دولت را از ماه های آینده شروع می کنیم، گفت: اگر در نقشه علمی کشور، معظل داروینیسم حل نشده باشد، مجموعه شورای عالی انقلاب فرهنگی را بی امان نقد می کنیم.

عباسی در مورد فرزندان هاشمی رفسنجانی نیز اظهار داشت: چطور شهرام جزایری را توانستند در کشور دیگری دستگیر کنند، اما مهدی هاشمی را نمی‌توانند توسط اینترپل بگیرند.

وی خاطرنشان کرد: اگر جابجایی دولت ها در 30 سال گذشته و جریانات اخیر شخص مقام معظم رهبری نبود، کشور از هم می پاشید. 

رئیس مرکز بررسی های دکترینال، استکبار ستیزی را از ویژگی های بارز دولت‌های نهم و دهم دانست و تصریح کرد: در طرح تحول اقتصادی و عزل و نصب برخی مدیران و قضایای فرهنگی حرف داریم؛ اما تا روزی که روحیه استکبارستیزی در دولت است، ما نیز با او همراه هستیم.

عباسی با بیان اینکه معنای رافت اسلامی این نیست که با افراد محارب برخورد نشود، خطاب به معترضان گفت: چرا این مواجهه توام با سعه صدر نظام را قدر نمی دانید. 

وی با تاکید بر اینکه کشورهای دیگر یک صدم این جریانات را با تانک جواب می‌دهند، اظهار داشت: یکی از جاهایی که رسانه ملی باید رفع ابهام می‌کرد، مقایسه برخورد کشورهای دیگر با معترضان خود و برخورد ایران با آشوب گران بود.

رئیس مرکز بررسی های دکترینال با بیان اینکه باید با طرح مباحث اغنایی، حجت را بر همه تمام کنیم، گفت: باید فضای کشور را به سمت آرامش پیش برد تا از پیشرفت باز کنیم و در بحران اقتصادی جهان گرفتار نشویم.