| بخش دوم گفتوگوی تفصیلی رجانیوز با دکتر فؤاد ایزدی: |
| ساعت ۱:٥۳ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٥ کلمات کلیدی: سیاسی ، آمریکا ، دکتر فؤاد ایزدی |
|
پشتپرده رسانهها و تینکتنکهایامریکا و نقش چند ضدانقلاب فراری/دولت امریکا مخالفانش را ستارهدار نمیکند، میکشد!
رجانیوز روز گذشته بخش اول گفتوگو با دکتر فؤاد ایزدی کارشناس مسائل بینالملل و دکترای ارتباطات از امریکا را که حدود 24 سال در این کشور زندگی کرده، منتشر کرد. در بخش دوم این گفتوگوی خواندنی به پشت پرده رسانهها و تینکتینکهای ایالات متحده و نحوه برخورد با معترضان پرداخته شده و وضعیت کنونی برای رابطه با امریکا نیز بررسی شده است. بخش دوم و پایانی این گفتوگو در ادامه آمده است: ** به نقش رسانه در کانون فرهنگی و اجتماعی جامعه آمریکا اشاره کردید، این رسانه ها نقش موثری در جهت دهی افکار عمومی در سراسر دنیا دارند که آمریکا نیز از آن مستثنی نیست؛ نکته ای که وجود دارد، حساسیت هایی است که روی رسانه های آمریکا وجود دارد. اکثر رسانه های آمریکایی جریان خبری سراسر دنیا را در دست دارند و به دلیل گستردگی و فراگیریشان منشأ اخبار هستند؛ بر این اساس، نیاز به نوعی جریان شناسی رسانه ای امریکا وجود دارد. آیا مدیریتهای متکثر این رسانه ها را اداره میکنند یا چند مدیریت واحد؟ رسانه های آمریکایی از نظر کمیت بسیار بالا است، اما وقتی که به چارت و نمودار مالکیت آنها نگاه می کنیم، می بینیم که همه اینها به چهار یا پنج شرکت بزرگ که به آنها "conglomerate ،کانگلامرت" گفته می شود که شرکتهایی غول پیکر هستند؛ میرسند که به صورت خصوصی اداره می شوند. بهعنوان نمونه، شرکت جنرال الکتریک شبکه NBC آمریکا را در اختیار دارد و در عین حال، همین شرکت برای دولت آمریکا قطعات هواپیما می سازد و بودجه زیادی برای پروژه های نظامی دریافت می کند؛ شبکه فاکس و فاکس نیوز متعلق به شخصی به نام "Rupert Murdoch، روپرت مرداک" است و در عین حال روزنامه وال استریت ژورنال نیز برای همین شخص است، استودیوی سینمایی Century Fox نیز به همین گونه؛ شبکه ماهواره ای DirecTV باز هم برای این شخص است، همچنین این شخص یک سیستمی را ایجاد کرده که فیلم می سازد، بعد همین فیلم ها را در شبکه فاکس نمایش می دهد؛ دو شبکه وجود دارد یکی فاکس و یکی فاکس نیوز که هر دو متعلق به همین فرد است ولی فاکس نیوز 24 ساعته اخبار پخش می کند و شبکه فاکس بیشتر تفریحی است. شبکه فاکس هم از طریق DirecTV به منازل مردم می رسد که بازهم متعلق به مرداک است. فاکس نیوز شامل برنامه های خبری و میزگرد است؛ در این میزگردها از سردبیر روزنامه وال استریت ژورنال دعوت می کنند تا صحبت کند، در واقع سردبیر روزنامه ای که صاحب آن مرداک است، به میزگرد شبکه فاکس نیوزی دعوت می شود که باز هم صاحب آن مرداک است. همین سردبیر روزنامه وال استریت ژورنال به عنوان یک چهره سیاسی و تحلیل گر شناخته می شود و یک کتابی می نویسد؛ کتاب را چه کسی منتشر می کند؟ انتشارات "HarperCollins"؛ که این انتشارات هم برای آقای مرداک است. بعد از بیرون که نگاه می کنیم می بینیم، می گوییم به به که چه جامعه چند صدایی ای وجود دارد، ولی وقتی به جزئیات توجه می کنیم می بینیم چند نفر بیشتر نیستند. در علوم ارتباطات این تئوری وجود دارد که در غرب با عنوان "agenda setting" مطرح است که در ایران به معنای "برجسته سازی" ترجمه می شود -برجستهسازی؛ یعنی این که رسانههای خبری با ارائه خبرها، موضوعهایی را که مردم درباره آنها میاندیشند، تعیین میکنند- استادان علوم ارتباطات معتقدند که در غرب، رسانه ها به مردم نمی گویند چه عقیده ای داشته باشند ولی می گویند به چه موضوعی فکر بکنید. در آمریکا رسانه زیاد است اما در مجموع به چند نفر متعلق است، ولی وقتی نگاه می کنیم، می بینیم که مطالب سندیکیت (syndicate) شده است، یعنی در یک روزنامه مشهور یک سرمقاله ای نوشته می شود، بعد همان مقاله در 500 روزنامه به چاپ می رسد. درآمریکا شما سه روزنامه دارید که اینها هر روز صبح به روزنامه فروشی های تمام آمریکا می آید؛ "نیویورک تایمز"، "وال استریت ژورنال" و "یو اس ای تودی" این سه روزنامه بهعلاوه روزنامه های محلی در دکه های روزنامه فروشی ارائه می شود، مثلا در هر منطقه شما به بیش از چهار روزنامه دسترسی ندارید، همین سه روزنامه بهعلاوه روزنامه های محلی، حالا این را مقایسه کنید با روزنامه فروشی های ما که در آنها، حداقل بین 20 تا 30 روزنامه وجود دارد. برخی از این افرادی که آمریکا را خوب نمی شناسند، وقتی صحبت می کنند آمریکا را "بهشت" می دانند که مهد آزادی و تمدن است، در صورتی که اینگونه نیست و اگرچه ممکن است هزار روزنامه در آمریکا وجود داشته باشد، اما در هر ایالت و منطقه ای به بیش از چهار روزنامه دسترسی ندارید، و دید سیاسی همه برگرفته از همین سه یا چهار روزنامه است. در آمریکا، دو حزب جمهوری خواه و دموکرات وجود دارد، اگر نخبگان این دو حزب روی یک مساله ای اتفاق نظر داشته باشند، روزنامه ها همان اتفاق نظر را پوشش می دهند، مثلا وقتی بوش می خواست به عراق حمله کند، نخبگان دموکرات هم موافق بودند، با این وضع شما نمونه ای نمی توانید پیدا کنید که روزنامه های اصلی آمریکا چند ماه قبل از جنگ، انتقادی نسبت به این موضوع بکنند. سرمقاله ها و خبرها همه جنگ را تایید کردند، مثلا نیویورک تایمز که متمایل به حزب دموکرات است، خبرنگاری به نام "جودیت میلر، Judith Miller" داشت که اخباری از منابع آگاه با این عنوان که در عراق سلاح کشتار جمعی وجود دارد، منتشر می کرد. بعد از جنگ مشخص شد این منبع آگاه خود او بوده! تنها بعد از آنکه جنگ طولانی شد و کشته ها افزایش یافت، اختلافهایی بین نخبگان پدید آمد که بستر را برای انتقادات رسانه ای فراهم کرد که همین روزنامه نیویورک تایمز هم منتقد جنگ شد.
** روزنامه USA today به کدام حزب متمایل است؟ این روزنامه به دموکراتها متمایل است که بیشتر جنبه اجتماعی دارد، روزنامه جدی خبری نیست، بیشتر به رنگ آمیزی، عکس و تصویر اهمیت می دهد. پیرو بحث قبلی عرض کردم که اگر اتفاق نظر بین نخبگان دو حزب وجود داشته باشد وضع در رسانه ها به چه شکل است اما اگر اختلاف نظر وجود داشته باشد، مثلا مثل بحث بیمه، در این حالت هر یک از این روزنامه ها سرمقاله های جداگانه ای را منتشر می کنند. به این مسئله در علم ارتباطات "Indexing" یا شاخص سازی نظرات نخبگان گفته می شود. این رویه در سیاست خارجی بیشتر مشهود است. ** روزنامه واشنگتن پست که بسیار هم معروف است جزو این روزنامه های اصلی نیست؟ خیر این روزنامه، محلی است، یعنی شما در شهرهای آمریکا به این روزنامه دسترسی ندارید، البته این روزنامه بین نخبگان نفوذ دارد ولی در کل واشنگتن پست محلی است. بنابراین ما در آمریکا روزنامه چندانی در شهرها نداریم و مطالب بیشتر سندیکیت است، به این معنی که روزنامه های محلی بیشتر آگهی محلی می گیرند که این آگهی را در کنار مطالبی که سندیکیت کرده می گذارد و این می شود روزنامه. بنابراین، مطالبی که یک آمریکایی می تواند بخواند، بسیار کنترل شده است؛ یا باید همان سه روزنامه را بخواند یا روزنامه محلی را که یک کپی است. البته در این روزنامه های محلی، اگر یک آتش سوزی هم در آن منطقه رخ داده باشد، منتشر میشود ولی اخبار برجسته و اخباری که مربوط به سیاست خارجی باشد توسط همان سه روزنامه انعکاس پیدا می کند. من یک جمله ای را به جرات به عنوان فردی که در علوم ارتباطات دکترا دارد و سالها در آمریکا حضور داشته عرض می کنم، که اگر از من سوال شود که آیا آزادی روزنامه ها در آمریکا بیشتر است یا در ایران، پاسخ خواهم داد در ایران آزادی بیشتر است. شما در آمریکا روزنامه ای نداشته و ندارید که بیاید و یکی از اصول سیستم سرمایه داری را زیر سوال ببرد، یا یکی از بندهای قانون اساسی آمریکا را زیر سوال ببرد اما در ایران، روزنامه هایی را می توان مشاهده کرد که اگر هم زمانی به همه اصول قانون اساسی ما معتقد بودند، الان نظر متفاوتی دارند یا معتقد به اصول انقلاب و آرمانهای امام بودند و امروز دیگر آن نظر را ندارند ولی جمهوری اسلامی ایران اجازه می دهد که در کشور روزنامه هایی چاپ شود که اصل ولایت مطلقه فقیه را زیر سوال می برند. در آمریکا چنین چیزی وجود ندارد و نداشته است، دولت آمریکا این اجازه را به رسانه ها نمی دهد. الان برخی روزنامه های ما رسما سکولاریسم را ترویج می کنند، با تمام این تنش های موجود، جرات جمهوری اسلامی ایران در دادن آزادی به مطبوعات بیشتر از جرات دولت آمریکا است. ** موردی در آمریکا بوده که رسانه ای این خط قرمز را رد کرده باشد و برخورد صورت گرفته باشد؟ بسیار زیاد؛ در رسانه های آمریکا مقدار بسیار زیادی خود سانسوری وجود دارد، وقتی شما در یک روزنامه ای کار می کنید، می دانید که خطوط قرمز در آنجا چیست، مثلا زیر سوال بردن حمایت آمریکا از رژیم صهیونیستی؛ شما روزنامه ای در آمریکا نمی توانید پیدا کنید که این خطوط را رد کند، هیچ روزنامه ای انتقاد نمی کند که چرا دولت امریکا سالانه چهار میلیارد دلار به اسرائیل کمک می کند. ** در آمریکا وزارت ارشاد نداریم، پس این کنترل از کجا انجام می شود؟ روش اینگونه است که افرادی که مالک این روزنامه ها هستند، خود جزو سیستم سرمایه داری هستند، وقتی شما در این سیستم رشد کرده باشید، شیرازه سرمایه داری را هدف نمی گیرید، پس اولین فیلتر کنترلی همین مالکان هستند. اگر خبرنگار یک روزنامه آمریکایی بداند که رئیس آن روزنامه یک یهودی صهیونیست است، به سراغ نقد اسرائیل نمی رود و اگر این کار را بکند، به سرعت اخراج می شود که نمونه های آن زیاد است. آقای ادوارد هرمن (Edward Herman) و آقای نوام چامسکی (Noam Chomsky) کتابی نوشته اند به نام "Manufacturing Consent" به معنی تولید رضایت که خوب به این مسئله پرداخته است. در این کتاب به پنج فیلتر اشاره شده که عبارتند از فیلتر سایز رسانه ها و تمرکز مالکیت این رسانه های عظیم در دست چند شرکت غول پیکر (conglomerates) و ماهیت سود دهی رسانه ها، فیلتر تبلیغات به عنوان منبع اصلی مالی رسانه ها، فیلتر استفاده از منابع (sources) محدود خبری دولتی- سرمایه داری و کارشناسان مورد تأیید این دو، فیلتر flak یا بازتابهای منفی و تنبیهی سازمان یافته بهویژه از طریق لابی ها علیه فعالیتهای رسانه ای مورد انتقاد سیستم، و فیلتر ایدئولوژی ضد کمونیستی که امروزه بیشتر به سوی اسلام هراسی پیش می رود. این پنج فیلتر در واقع یک سیستم رسانه ای کنترل شده، ایجاد کرده است. کتابی هم به نام " Censored" توسط موسسه ای در آمریکا چاپ می شود که البته به صورت خیلی محدود پخش می شود که به معنی سانسور شده و هر ساله منتشر می شود. مثلا Censored 2010؛ این کتاب یک سری اخباری که در هیچ یک از روزنامه ها و رسانه ها منتشر نشده و جرات چاپش را نداشته اند، چاپ می کند که همانطور که عرض کردم خیلی محدود و کنترل شده منتشر می شود. البته باید اضافه کنم که در زمان جنگ سرد با رسانه ها و شخصیت هایی که از خط قرمزها عبور می کردند، بسیار سرسختانه برخورد می شد که به زمان ترس سرخ یا (Red Scare) مشهور است که بانی آن سناتور مک آرتی (McCarthy) بود. الان هم لابی های قدرتمند توانایی سازماندهی گستردهی ایجاد flak را دارند. ** این سیستم کنترلی فقط روی مطبوعات است یا نه در مورد سینما و تلویزیون هم کاربرد دارد؟ همانطور که عرض کردم این چند شرکت فقط روزنامه ندارند، بلکه استودیو فیلم و موسیقی و... هم دارند، بنابراین، اولین فاکتور کنترلی یعنی صاحبان این ابزارها نمی گذارند حرکتی خلاف سیاستهای آمریکا رخ دهد. رسانه ها یک نوع کاسبی هستند، این افرادی که وارد این عرصه شده اند، از طریق سیستم سود می کنند و به نوعی همان سیستم سرمایه داری بازاری وجود دارد، این سود هم از طریق دریافت آگهی بازرگانی به دست می آید که مبلغ بالایی است. کسانی هم که آگهی می دهند، معتقد به این سیستم هستند چرا که آگهی دادن هم پول زیادی لازم دارد که همان سرمایه داران به سیستم تبلیغ معتقدند. پس سیستم را به این صورت کنترل می کنند، بعضا افرادی که می خواهند خلاف این رویه حرکت کنند، سردبیر اجازه نمی دهد، اگر سردبیر اجازه بدهد، مقام بالاتر مجوز نمیدهد. آنجا یک اصطلاحی وجود دارد به نام " pink slip" به معنای تکه کاغذ صورتی، یعنی وقتی می خواهند شما را اخراج کنند، چند کپی از آن وجود دارد که این پینک اسلیپ را به فرد اخراج شده می دهند و این فرد اخراج می شود و هیچ مرجع رسیدگی هم وجود ندارد. ** چرا این مرجع وجود ندارد؟ قانون را چه کسی می نویسد؟ نماینده کنگره این قانون را می نویسد، این نماینده هم با پول سرمایه دار نماینده شده است، بنابراین، قانونی را هم که می نویسد، در راستای منافع همین سرمایه داران است. ** جایگاه تینکتنکها یا اتاق فکرها در جهت دهی به سیاستهای آمریکا اعم از سیاستهای فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی به چه شکل است؟ این اتاق فکرها تاثیرگذار هستند ولی باید توجه کرد که این ها یک پکیج یا مجموعه هستند، مثلا مساله حمایت آمریکا از اسرائیل را در نظر بگیرید؛ در مورد این مساله در کاخ سفید و کنگره تصمیم گیری می شود و مبالغی برای حمایت از رژیم صهیونیستی تصویب می شود، همانطور که اشاره کردم، نماینده ها نیز با پول سرمایه داران یهودی وارد کنگره می شوند، یا اگر این سرمایه داران، مسیحی هم باشند، یک اصطلاحی وجود دارد به نام مسیحیان صهیونیست (Christian Zionists) به این معنی که معتقدند که بر اساس پیش گوییهای کتاب مقدسشان، یهودیان باید به سرزمین فلسطین بازگردند و در آنجا مستقر شوند تا حضرت مسیح بیاید، یا ممکن است نه صهیونیست و نه یهودی باشند ولی معتقد هستند دولت آمریکا باید جلوی هر مجموعه ای را که مخالف آمریکا است، بگیرد. معمولا وقتی لایحه ای در حمایت از اسرائیل به کنگره می آید، رای نمایندگان صد به صفر است، وقتی می خواهند لایحه ای علیه ایران تصویب کنند، معمولا 99 درصد نمایندگان موافقت می کنند و شاید تنها یکی دو نفر، آن هم رای ممتنع بدهند. این نشان دهنده یک اداره گزینشی است که باعث این یکدستی می شود و به همان سرمایه و سرمایه دار باز می گردد، اوباما با عنوان تغییر وارد شد ولی آیا تغییری درسیاستهایش با ایران داده است، اینها در گفتارشان تفاوت وجود دارد مثلا بوش در قضیه هسته ای اظهار می کرد که با ایران مذاکره نمی کنیم تا ایران غنی سازی را تعلیق کند، اما اوباما می گوید با ایران مذاکره می کنیم اما نتیجه مذاکره باید این باشد که غنی سازی متوقف شود؛ نتیجه یکی است، تفاوت در شعارها است. نکته ای که مقام معظم رهبری هم به آن اشاره کردند. این فردی هم که با شعار تغییر روی کار می آید، هیچ تغییر مثبتی تاکنون ایجاد نکرده بلکه رویه تقابلی را تشدید کرده و در صدد افزایش پایگاههای نظامی آمریکا در کشورهای مختلف است. بوش خود را مشغول عراق و افغانستان کرد و از آمریکای جنوبی غافل شد، به صورتی که الان هر کسی که شعار مخالفت با آمریکا در آن منطقه را سر دهد، رای می آورد. ونزوئلا، بولیوی، اکوادور، نیکاراگوئه نمونه این کشورهاست، اما اوباما الان به سمت این کشورها رفته و به نوعی به آنها چنگ و دندان نشان می دهد، اکنون اوباما در حال تاسیس پایگاه نظامی در کلمبیا است یا در هندوراس کودتا کردند. بمبارانهای افغانستان و پاکستان در دوره اوباما افزایش پیدا کرده است. بنابراین، شعار اوباما ظاهر فریب بود، پس ورود افراد به مناصب سیاسی در آمریکا بسیار کنترل شده است. یکی از دوستان ما که مسلمان و وکیل بود، به من می گفت که به دیدن یکی از دوستانش رفته بود، اتفاقا همزمان گروه اسرائیلی آیپک یا لابی صهیونیستها هم آنجا بودند، این دوست ما از رفیق خود نقل قول می کرد که از پرچم اسرائیل و آمریکا که به صورت تلفیقی روی پیراهن هایشان وجود دارد، آنها را شناخت و می گفت آنها هفته ای یکبار در این ایالت حضور دارند. چون همانطور که مستحضر هستند در آمریکا هر ایالتی هم برای خود مجلس دارد چون سیستم فدرالی است، یعنی این لابی صهیونیستی هفته ای یکبار در مجالس ایالتی -کنگره و سنا که جای خود دارد- حضور می یابند. همان فرد نقل می کرد که من ندیدم فردی وارد مجلس ایالتی شود و مخالف این گروه باشد یا از طریق این گروه ها راه پیدا نکرده باشد. بنابراین این لابی، سیستم را طوری ساخته که فرد را از همان ابتدا کنترل می کنند. اما در مورد مساله تینکتنکها (think tank) موضوع به این صورت است که وقتی دولت بخواهد کاری کند، باید یک توجیهی پیدا کند، بنابراین، در این تینکتنکها از افرادی که همسو هستند، در این اتاق فکر می آیند و به نوعی چهره سازی می شود و این فرد برای شما تحلیل یا کتابی می نویسد. آن لابی صهیونیست که هزینه آن تینک تنک را هم می دهد، این تحلیل یا کتاب را به کنگره می برد و می گوید این فرد متخصص امور خاورمیانه است و به این بهانه و با توسل به همان تحلیل، به کنگره اعلام می کند که وضعیت خاورمیانه خطرناک شده و باید کمک ها به اسرائیل افزایش پیدا کند یا باید ایران تحریم شود. این علیرضا جعفرزاده که عضو منافقین هست، عضو یکی از همین تینکتنکها است، یک مرکزی با عنوان (Strategic Policy Consulting مشاوره سیاسی استراتژیک) تاسیس کرده و خود را متخصص امور ایران معرفی می کند و با شبکه فاکس نیوز مصاحبه می کند. تینکتنکها وظیفه چهره سازی و توجیه سیاستهای از پیش تعیین شده را دارند، در واقع تولید چهره های کارشناس برای رسانه ها هم می کنند. مهدی خلجی فردی که سابقه حضور در حوزه علمیه را دارد، کسی است که با روزنامه های دوم خرداد مرتبط می شود، بعد به خارج از کشور رفته با بی بی سی کار می کند، بعد از آن برای تلویزیون صدای آمریکا مشغول به کار می شود، الان هم در (Washington Institute for Near East Policy) فعالیت می کند، لوموند دیپلماتیک مرکز تینکتنک لیکود و نه اسرائیل میداند -یعنی اینها آنقدر تندرو هستند که حزب کارگر اسرائیل را هم قبول ندارند- تحلیل می نویسد، این فرد زمانی ملبس به لباس روحانیت هم بوده است که امروز به این وضع افتاده است. محسن سازگارا که بانی خیلی از روزنامه های زنجیره ای است، او هم در Washington Institute for Near East Policy فعالیت می کرد که حتی آنجا هم نتوانستند تحملش کنند و الان هم در تلویزیون صدای آمریکا است. بنیادها نیز منابع کمک به تینکتنکها هستند که بعضی خصوصی و بعضی دولتیاند اما در ظاهر خصوصی هستند. مثلا موسسه (Woodrow Wilson Center) که هاله اسفندیاری در آن مشغول به کار است، ظاهر خصوصی دارد اما وقتی به سایت آن مراجعه کنید، نوشته بودجه این مرکز را کنگره آمریکا می دهد، بعد این خانم خود را محقق بی طرف معرفی می کند در حالی که حقوق خود را از کنگره دریافت می کند. شاید نام موسسه (National Endowment for Democracy) یا موقوفه ملی برای دموکراسی را که با حروف اختصاری (NED) در ایران معروف است، شنیده باشید که حسین بشیریه در آن فعال بود، این موسسه خود را خیریه معرفی می کند. خیلی جالب است که در سایت این به اصطلاح خیریه در قسمت "درباره ما" نوشته است که در دهه 60کاری را که ما انجام می دهیم، "سیا" انجام می داد! در زمان جنگ سرد سیا مبالغی را به افراد فرهنگی می داد تا فعالیت فرهنگی بر ضد شوروی کنند، تعدادی از اینها لو رفتند، دولت آمریکا تصمیم گرفت بهجای آنکه از طریق سیا به اینها پول بدهد، یک مرکزی را به همان نامی که عرض کردم راه بیاندازد و از این طریق مبالغ را تزریق کند. از طرفی آن تاریخچه را در سایت این مرکز می خوانیم و از طرفی نام چند شرکت به عنوان بانی این مرکز به ثبت رسیده، این ظاهر خصوصی وجود دارد ولی در نهایت مشخص می شود که همه اینها دولتی هستند. یک نهادی در آمریکا وجود دارد که کارش فرم های مالیاتی است که تمام مراکز آمریکایی این فرم ها را باید پر کنند و تمام منابع خود را اعلام کنند، اگر این فرم ها را در مورد NED نگاه کنید، متوجه می شوید که 99.8% منابع مالی این مرکز از کنگره است و دو دهم درصد از منابع غیر دولتی است.
** آقای دکتر آیا در آمریکا این سیاستمدارها هستند که به رسانه ها خط می دهند یا اینکه رسانه ها به سیاستمداران خط دهی می کنند؟ باب دال(Bob Dole) که سناتور و رقیب بیل کلینتون در دور دوم انتخابات ریاست جمهوری بود، در زمانی که بازنشست شده بود، انتقادی را از لابی صهیونیسم مطرح کرد، (توجه به این نکته مهم است که در زمان بازنشستگی انتقاد کرد)، و گفت که این لابی ها در کنگره نفوذ زیادی دارند در حالی که نباید اینگونه باشد، زمانی که این انتقاد مطرح شد، به جرأت می توانم بگویم که رسانه ها، این فرد را بیچاره کردند، در مورد مسائلی همچون اسرائیل، خود رسانه ها ابزاری برای برخورد هستند، لذا نه تنها چند صدایی وجود ندارد و نه تنها انتقادی نیست بلکه خود این رسانه عامل و اهرم فشاراند و این ساختار رسانه ای آمریکا است. ** اگر در آمریکا یک برخورد یا تنش، مانند آنچه پس ازانتخابات ریاست جمهوری در ایران اتفاق افتاد و عده ای اغتشاش کردند، به وجود بیاید، برخورد حکومت آمریکا با این قضیه چه خواهد بود؟ مثلا برخی می گویند در آمریکا معترضان به راحتی مقابل کاخ سفید تجمع می کنند، آیا چنین چیزی صحت دارد؟ در آمریکا اگر عده ای بخواهند تجمع یا تظاهراتی داشته باشند باید از دولت مجوز بگیرند، مثلا برای تظاهرات روز قدس، به مسلمانان آمریکا برای تجمع مقابل سفارت اسرائیل در واشنگتن دی سی مجوز داده نمی شود، به یک معنای دیگر، کسانی که می خواهند مجوز تظاهرات بگیرند، باید شناخته شده باشند، سیستم امنیتی آمریکا به این صورت است که در تمام ارگانهای غیر دولتی کاملا نفوذ کرده مثلا در همین گروه ضد جنگ، این ها نفوذ دارند و بخش امنیتی قوی دارد، حتی در مساجد آمریکا هم مامورین امنیتی وجود دارند، اگر به گروهی اجازه می دهند که تظاهراتی بکند، دولت و متصدیان امر مطمئن هستند که تظاهرکنندگان بعد از پایان تظاهرات به خانه خود باز می گردند و هیچ تنشی ایجاد نمی کنند، ممکن است یک گروهی هم اغتشاش کنند ولی اولا بسیار محدود هستند و ثانیا به سرعت دستگیر شده و تحویل مقامات قضایی می شوند. اگر کتابهای مربوط به جنگ سرد را مطالعه کنید، می بینید که افرادی در گروههای چپ آمریکا وجود داشته اند که حقوق بگیر سازمان سیا بوده اند. ظاهر این بود که انتقاد می کردند ولی در باطن از خود دولت بودند. اگر دولت آمریکا برخی اوقات کار از دستش در برود، مثل جنگ ویتنام که اعتراض ها زیاد شد و این اعتراض ها از گروههای شناسنامه دار به سمت گروههای مختلف ناشناخته گسترش یافت و یک سری تظاهرات شکل گرفت، تاریخ نشان داده که دولت چه برخوردی با معترضان خواهد کرد، تازه این برخورد با کسانی بود که به جنگ اعتراض داشتند، نه اینکه به هر بهانه بی مبنایی اعتراض داشته باشند یا اینکه کل سیستم را زیر سوال ببرند. اگر در فضای مجازی یک جستجوی کوتاه در خصوص این جمله (Kent State University) انجام دهید، متوجه می شوید که این برخورد چگونه است، این نام دانشگاه ایالتی کنت در ایالت اوهایو است، دولت آمریکا دانشجویان معترض این دانشگاه را به گلوله بست، هم عکسها و هم اسناد آن وجود دارد. بعضا از ما می پرسند چرا ما در ایران دانشجوی ستاره دار داریم و چرا چنین چیزی در سایر کشورها از جمله در آمریکا وجود ندارد، در یک جلسه ای خانمی از بنده پرسید شما که در آمریکا بوده اید، دانشجوی ستاره دار آنجا دیدید، بنده عرض کردم که در آمریکا وقتی دولت احساس کند که فردی برای سیستم مشکل زا است به او ستاره نمی دهد بلکه او را می کشد و نمونه های بسیاری در این زمینه وجود دارد، تظاهرات در فاصله حداقل پنج مایل از رئیس جمهور در آمریکا غیرقانونی است و این جزو قوانین این کشور است. زمانی که بحث جنگ عراق بود، یک خبرنگار از بوش نپرسید که به چه دلیل در عراق کشتار می کنید، در ایران اما حکایت چیز دیگری است، رئیس جمهور ما به دانشگاهی می رود و در همان سالن عکس او را آتش می زنند، شعار می دهند و فحاشی می کنند، دولت کنونی جمهوری اسلامی ایران خیلی مظلوم است، این همه اتهام علیه یک فرد به ناحق زده می شود، بعد آن را با آمریکایی مقایسه می کنند که در آن، اینگونه همه چیز کنترل شده است. ** یک بحث دیگر، موضوع روابط ایران و آمریکا است، سال گذشته ریچارد هاوس رئیس شورای روابط خارجی آمریکا مباحثی را مطرح کرد و به این رابطه اشاره کرد که باید نوع رفتار با ایران تفاوت کند به این معنی که نمی شود هم از ایران بخواهیم مذاکره کند و هم تهدید به تعلیق یا جنگ کنیم، آیا اکنون این شرایط برای ارتباط وجود دارد یا خیر، در واقع از منظر مولفه های قدرت اگر بخواهیم بحث کنیم آیا امکان چنین چیزی در حال حاضر وجود دارد؟ به مورد خوبی در خصوص آقای ریچارد هاوس (Richard Haass)اشاره کردید، وی در دوران بوش پسر رئیس معاونت سیاست گذاری وزارت خارجه آمریکا بود، وی در مصاحبه ای که با نیویورکر داشت، یک کد جالب داد، در واقع داستان حضور خودش در کابینه بوش را توضیح داد، اشاره می کند که ما دو گروه بودیم، یک گروه معتقد به تعامل با ایران و یک گروه معتقد به سرنگونی ایران بودیم، بعد می گوید که در رابطه با ایران نمی توانیم از یک طرف سیاستهایی داشته باشیم که خواستار سرنگونی حکومت ایران است، به این معنی که در مورد مسایل هسته ای پای مذاکره برویم ولی در نهایت خواستار سرنگونی ایران باشیم، بنابراین، ایران به این دلایل سر میز مذاکره نمی آید. الان اوباما می گوید ما همه گزینه ها را روی میز داریم، یعنی گزینه نظامی را حذف نکرده است. ریچارد هاوس الان رئیس شورای روابط خارجی آمریکا است، این صحبت هاوس که می گوید نباید طرف ایرانی را ساده فرض کرد، خیلی درست است، خوب این طرف هیچگاه پای میز مذاکره نمی آید. الان دولت اوباما تمام فعالیتهایی را که بوش در مورد ایران پیگیری می کرد، با شدت بیشتری انجام می دهد، بودجه مقابله با ایران را هم تصویب می کنند و جالب است که این بودجه برای تصویب نهایی باید به امضای رئیس جمهور برسد، قطعنامه تصویب میکنند، بنزین تحریم میکنند، بنابراین، اوباما نمی تواند انکار کند، وی پای سند مقابله با ایران را امضا کرده است. اینکه مقام معظم رهبری می فرمایند ما تغییری در سیاستهای آمریکا ندیده ایم به همین معنا است، تغییر یعنی چیزی که ریچارد هاوس می گوید. البته افرادی در آمریکا هستند که در جایگاه های مهم هم بودند و الان معتقدند باید با ایران کنار آمد اما امروز در قدرت نیستند. اگر آمریکا بخواهد رابطه با ایران را بهتر کند، باید به نصیحت پیشکسوتان خود گوش کند. امثال آلبرایت، برژینسکی و غیره از جمله این افراد هستند. زمانی برای منافع ملی ایران مفید خواهد بود که با امریکا به تفاهم برسد که این رابطه گرگ و میش نباشد، اینکه از یک طرف گزینه نظامی و تحریم را مهیا می کنند و از طرفی پیشنهاد مذاکره می دهند باید حل شود. آقای دنیس راس (Dennis Ross) که در شورای امنیت ملی آمریکا دستیار ویژه ی اوباما و مسئول میز ایران است، قبل از اینکه وی این مسئولیت را بگیرد، مدیرعامل یک تینک تنک در اسرائیل به نام (Jewish People Policy Institute) یعنی انستیوی سیاست مردم یهود بود، بعد همین فرد رئیس میز ایران در شورای امنیت ملی آمریکا است. وی تحلیلی داد و گفت که تا به حال دولت آمریکا به عنوان پلیس بد عمل می کرد و دولتهای اروپایی به عنوان پلیس خوب عمل می کردند، این سیاست جواب نداده، بنابراین، اکنون آمریکا باید پلیس خوب باشد و دولتهای اروپایی باید پلیس بد باشند؛ البته بعد از جریانهای پس از انتخابات ایران و به خصوص پس از مشاهدهی ایستادگی خیل عظیم ملت ایران در دفاع از ارزشهای انقلاب، نتوانستند طاقت بیاورند و همان نقش همیشگی و به تعبیر رهبر انقلاب،دست چدنی خود را رو کردند. بحث رابطه ایران و آمریکا خیلی حساس است و باید مراقب بود، لازم نیست تنها به فاکتورهای ایدئولوژیکی برای احتیاط در برخورد با آمریکا نگاه کرد، بلکه در نگاهی به سطوح پایین تر هم این موضوع تایید می شود که آمریکا قابل اعتماد نیست. |
|
| در گفتوگوی تفصیلی با دکتر فؤاد ایزدی کارشناس مسائل امریکا مطرح شد/1 |
| ساعت ۱:٤٤ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٥ کلمات کلیدی: سیاسی ، آمریکا ، دکتر فؤاد ایزدی |
|
ناگفتههایفاجعهفرهنگیدر امریکا و شگردهایاوباما برای روی کارآمدن/ تصور تفاوت عمیق میان مردم و دولت امریکا خودفریبی است
![]() دکتر فؤاد ایزدی از جمله ایرانیانی است که 24 سال در آمریکا زندگی کرده و از نزدیک با مسایل مختلف فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی آمریکا آشنایی دارد، علاوه بر این وی دارای دکترای ارتباطات جمعی از دانشگاه ایالتی لوییزیانای آمریکا است، متن زیر حاصل مصاحبه دو ساعته رجانیوز با وی است که به بحث در مورد مسایلی مانند چگونگی روی کارآمدن اوباما، بررسی وضعیت فرهنگی آمریکا، بررسی رسانه های آمریکا و امکان رابطه ایران و امریکا اختصاص دارد. بخش اول این گفتوگوی خواندنی به نحوه روی کارآمدن اوباما و وضعیت فرهنگی جامعه امریکا اختصاص دارد.
** در ابتدا بد نیست که بعد از دو سال از روی کار آمدن اوباما در این مورد صحبت کنیم که چه شد وی بهعنوان فردی با خاستگاه دموکراتها به عنوان رئیس جمهور آمریکا انتخاب شد و این انتخاب به چه شکلی است، آیا اوباما انتخاب نخبگان جامعه آمریکا بود یا انتخاب توده ها؟
اوباما انتخاب نخبگان آمریکا بود، همان طوری که سایر رئیسان جمهور آمریکا انتخاب نخبگان بوده اند. در سالی که اوباما ورودش را به مبازرات انتخاباتی ریاست جمهوری اعلام کرد، پیش از آن، حدود دو سال سناتور بود و چهره شناخته شده ای نبود و سابقه سیاسی برجسته ای نداشت. معمولا رسم در آمریکا این است که افرادی که برای ریاست جمهوری کاندیدا می شوند، افراد شناخته شدهای هستند. بعضا یا فرماندار ایالتی بوده اند یا سالها سناتور بوده اند یا هر دو؛ ولی اوباما این خصوصیت را نداشت. این سوال پیش می آید که چطور فردی دو رگه با این پیشینه می تواند رشد کند و ابتدا به مدت محدودی سناتور و بعد رئیس جمهور شود. موضوع سناتور شدن اوباما در گنجایش این بحث نیست ولی می توان در مورد رئیس جمهور شدن او بحث کرد.
در سال 2007 که اوباما وارد مبارزات انتخاباتی شد، با چند شعار کار خود را شروع کرد؛ شعار معروف "تغییر" شعار اصلی اوباما بود و مخالفت با جنگ عراق دومین شعاری بود که برای خود برگزید. او یکی از دو کاندیدایی بود که از ابتدا مخالف جنگ عراق بود، حتی هیلاری کلینتون از جمله دموکراتهایی بود که ابتدا موافق جنگ عراق بود ولی بعدا راه خود را جدا کرده و منتقد شد. اما اوباما از ابتدا مخالف جنگ بود، اوباما از طرفی دورگه بود. به دلیل اینکه ساختار خانواده در آمریکا دچار مشکل است، سفید پوستان فرزند کمتری نسبت به نژادهای دیگر دارند، از این جهت سرعت درصد رشد نژاد سفید در این کشور، نسبت به سایر نژادها کمتر است، به طوری که پیش بینی شده تا سال 2050 یعنی حدود 40 سال دیگر، درصد سفید پوستان جامعه امریکا به زیر 50 درصد می رسد، الان هم این روند ادامه دارد، یعنی درصد اسپانیایی تبارها در آمریکا به شدت در حال رشد است و این نتیجه اش را در انتخابات هم می گذارد، و افرادی از نژادهای دیگر وارد عرصه رقابتهای سیاسی می شوند.
** آیا این قبلا هم سابقه داشته که از رنگین پوستان کسی وارد عرصه رقابتهای سیاسی شود حتی در انتخاباتهایی پایینتر از سطح انتخابات ریاست جمهوری؟
بله در عرصه رقابتهای کنگره و رقابتهای ایالتی این مساله عادی شده. اما در عرصه ریاست جمهوری خیر. در گذشته چنین چیزی سابقه نداشته است. این مسیر شروع شده و به تدریج سایر نژادها وارد می شوند، بنابراین، این دونکته که اوباما چهره ای ضد جنگ و تغییرمدار از خود ارائه کرد، به وی کمک کرد. جنگ عراق موجب نارضایتی مردم شده بود، همانطور که مستحضر هستید آمریکا در سال 2003 به بهانه وجود سلاح های کشتار جمعی وارد عراق شد و یک سال گشتند ولی چیزی پیدا نشد. مردم آمریکا با توجه به دروغ رئیس جمهورشان (جرج دبلیو بوش) در خصوص حمله به عراق بازهم به وی رأی دادند، در تاریخ آمریکا همیشه سابقه داشته است که مردم آمریکا نسبت به رئیس جمهوری که قصد حمله به کشوری را دارد، در مواقع بحران علاقه نشان می دهند و آن رئیس جمهور محبوبیت پیدا می کند، در ابتدای جنگ افغانستان و عراق نیز محبوبیت بوش بالا رفت.
اما جنگ عراق به دلیل طولانی بودن، نامطلوب شد، جمهوری خواهانی که از جنگ افروزی بوش حمایت می کردند، شانسی برای انتخاب شدن نداشتند، لذا رقابت اصلی بین دموکراتها بود، در بین دموکراتها دو نفر کاندید بودند که هر دو از ابتدا مخالف جنگ بودند که در یکی از آنها این جنگ گریزی شدت بیشتری داشت به گونه ای که در خود حزب دموکرات نیز با مشکل مواجه شد، این فرد دنیس کوسنج (Dennis Kucinich) بود که سران حزب دموکرات هیچ علاقه ای به وی نداشتند، بنابراین، فردی که باقی ماند اوباما بود، نخبگان حزب دموکرات دو دسته شدند، یک دسته با توجه به سابقه مخالفت اوباما با جنگ و همچنین دو رگه بودن وی به این نتیجه رسیدند که او شانس بیشتری برای پیروزی دارد، گروه دیگر افرادی بودند که هیلاری کلینتون را دارای شانس می دانستند، که شوهرش بیل کلینتون بود.
از این رو، انتخاب، انتخاب نخبگانی بود که باراک اوباما را کاندیدا کردند، اوباما هم شانس بیشتری داشت و هم انتخاب یک فرد دو رگه در عرصه بین المللی، وجهه از دست رفته آمریکا را می توانست بازگرداند. به هر حال سیستم سیاسی آمریکا به صورتی است که اگر از منابع مالی بالایی برخوردار نباشید، شانس رقابت هم نخواهید داشت. بنابر آمارها در پایان انتخابات سال 2008، بیش از یک میلیار دلار خرج انتخابات شد، حقوق سالانه رئیس جمهور آمریکا حدود 300 هزار دلار است و برای اینکه فردی به مقامهای بالا برسد حدود یک میلیارد دلار خرج می شود، چون سیستم سیاسی آمریکا به صورتی است که پول و سرمایه حرف اول را می زند، فردی نمی تواند وارد سیستم شود، به جز اینکه پشتوانه مالی بالایی داشته باشد؛ این پشتوانه مالی را هم مردم معمولی تامین نمی کنند بلکه سرمایه داران بانفوذ هستند که این مبالغ را هزینه می کنند.
** این سرمایه داران چه منافعی دارند که این مبالغ بالا را هزینه می کنند، در حقیقت با شکست یک کاندیدا این سرمایه دارانی هم که هزینه های بالای انتخاباتی را پرداخت کرده اند، ضرر می کنند ولی چه می شود که اینها این ریسک را می کنند و برای یک کاندیدا هزینه های سنگین انتخاباتی می کنند؟
این سرمایه داران با دقت وارد عرصه می شوند به این صورت که برآوردها نسبت به شانس پیروزی کاندیدای مورد نظر را در دستور کار قرار می دهند، معمولا سرمایه داران بزرگ، سیستم کاریشان اینطور است که به همه کاندیداها کمک مالی می کنند، چون می خواهند اطمینانی برای خود حاصل کنند، اما بنا بر اعتقادات سیاسی خود به یک کاندیدا بیشتر کمک می کنند، این سرمایه داران هم متوجه این موضوع بودند که در انتخابات سال 2008 چهره ی جدیدی باید روی کار بیاید و اوباما هم ویژگی های این چهره جدید را داشت، چرا که هم سابقه مخالفت با جنگ را داشت و هم ظاهر جدیدی داشت، لذا این دو رگه توانست از جمعیت 13 درصدی سیاه پوستان آمریکا 95 درصد آرای آنها را کسب کند، این یعنی اوباما تمام رای سیاه پوستان را به خود اختصاص داد.
البته همه نخبگان نیز اوباما را انتخاب نکردند، بلکه برخی از کلینتون حمایت کردند، اما کسانی که احتمال پیروزی اوباما را بیشتر می دانستند بازی را بردند، چون اوباما چهره ای جدید بود که ویژگی های تحول را داشت، هم سخنور خوبی بود و هم قلم خوبی داشت، بر خلاف بوش که انگلیسی را به سختی صحبت می کرد اوباما خصوصیات شخصیتی قوی داشت و این به وی کمک کرد.
** چرا مردمی که به جنگ علاقه نشان می دهند، اوبامایی را که شعار ضد جنگ می داد، انتخاب کردند؟
دولت آمریکا بنا به هر دلیلی تصمیم گرفت به کشوری حمله کند، معمولا هر چند وقت یک بار هم این کار را می کنند، نظر سنجی ها در تاریخ حمله نشان می دهد که درصد محبوبیت رئیس جمهور بالا می آید، اگر جنگ کوتاه مدت باشد و کشته زیادی ندهد، این محبوبیت باقی خواهد ماند، در غیر این صورت نتیجه معکوس خواهد داشت، جنگ عراق هم همین گونه بود، اوباما نیز شعار ضد جنگ خود را زمانی مطرح کرد که جنگ محبوبیت نداشت و اکثر مردم به وی متمایل شدند. ولی همین مردم در سال 2004 در حالی که متوجه دروغ بوش شده بودند، با این حال به همان فرد دوباره رای دادند، چون هم مدت زیادی از جنگ نگذشته بود و در حالی که کشته های عراقی زیاد بود اما کشته های سربازان آمریکایی هنوز افزایش پیدا نکرده بود. اقبال مردم آمریکا به جنگ در صورتی است که موافقان جنگ بتوانند فضای امنیتی شدیدی ایجاد کنند و با تبلیغات، عنصر ترس و وحشت را در مردم تقویت کنند. وقتی همین جنگ کشتهشدگان زیادی به بار آورد و توجیهات اولیه دیگر کارایی نداشت، عنصر ترس هم کارایی خود را از دست می دهد و مردم کم کم از پشتیبانی این جنگ خسته می شوند.
علیرغم اینکه گفتید اوباما از ابتدا با جنگ عراق مخالف بود، آیا این امکان با توجه به همان علاقه مردم آمریکا به جنگ که شما اشاره کردید وجود دارد که روزی اوباما هم برای افزایش محبوبیت در شرایط دشوار به سمت ایجاد جنگی کوتاه مدت برود یا اینکه عقیده وی بر مخالفت با جنگ استوار خواهد ماند؟
معمولا خیلی وقتها که رئیس جمهور مشکل سیاسی یا حتی شخصیتی پیدا می کند، در تاریخ آمریکا اتفاق افتاده که جایی را بمباران می کند، نمونه آن هم بیل کلینتون است که بعد از ماجرای مونیکا لوئینسکی - لوئینسکی منشی زن بیل کلینتون بود که با او رابطهی جنسی داشت، و پس از برملا شدن این رابطه، کلینتون برای رهایی از فشار افکار عمومی مبادرت به بمباران سودان کرد- سودان را به بهانه حضور نیروهای ضد آمریکایی بمباران کرد. این درست در زمانی رخ داد که قرار بود به دلیل همین ماجرای لوئینسکی، کلینتون به کنگره احضار شود اما با این کار، همه قضایای مربوط به آن ماجرا به دست فراموشی سپرده شد، الان هم بعید نیست که در صورت بالا گرفتن مشکلات سیاسی، اوباما هم دست به چنین کاری بزند.
یک موضوعی در کشور ما معمولا متدوال است؛ اینکه که می گویند مردم آمریکا به طور کلی خوب هستند یا مشکل ما با دولت این کشور است، اگر این تصور ساده را از کل مردم آمریکا داشته باشیم، خودمان را گول زده ایم، چراکه این خصوصیاتی که در دولت این کشور مشاهده می شود، از جمله ویژگی های استکباری و به رسمیت نشناختن حقوق سایر ملتها، تند گویی، پررویی و بلند پروازی های ناصحیح، این خصوصیات را خیلی از مردم آمریکا دارند، مردم این کشور تاریخ خیلی شفافی ندارند، در ابتدای ورود خود به آمریکا که دهها میلیون سرخ پوست را قتل عام کردند، دهها میلیون برده را به آمریکا آوردند که بسیاری از آنها را کشتند و این نژاد پرستی در آمریکاییها بسیار غلیظ است، سفید پوستان به همین دلیل به اوباما رای بالایی ندادند، اکثر سفید پوستان به مک کین رای دادند، ولی به همان دلایلی که گفته شد اوباما رای آورد، اگر قرار بود درصد سفید پوستان کمی بیشتر باشد اوباما رای نمی آورد. جالب است که اوباما در هر سخنرانی، ابتدا سخنانش را با تاریخچه خانوادگیاش آغاز می کرد اما نه با اشاره به پدر کنیایی و سیاه پوستش، بلکه به پدر بزرگ و مادر بزرگ سفید پوست خود و می گفت که پدر بزرگش در جنگ جهانی دوم شرکت داشته و مادر بزرگش نیز در کارخانه اسلحه سازی فعالیت داشته است. همیشه ابتدای صحبتهای وی اشاره به سفید پوست بودن مادر، پدر بزرگ و مادر بزرگش بود. می دانست که اگر به دو رگه بودن خود اشاره نکند، سفید پوستان اصلا به وی رای نخواهند داد با این حال نژاد سفید پوست آمریکا رای بالایی به اوباما نداد.
بنابراین این خصوصیت برتری نژادی در آمریکا همواره وجود دارد و خود را بروز می دهد، همین الان که رئیس جمهور دو رگه وجود دارد، این جدایی نژادی به وضوح قابل مشاهده است، به عنوان نمونه بنده در اوایل دوران تحصیلات دکترایم که بودم به خاطر ملاحظات مالی، فرزندم را که در دوره کودکستان تحصیل می کرد، به یک مدرسه دولتی فرستادم که تنها دانش آموز غیر سیاه پوست آن کلاس دختر بنده بود. در آمریکا تا اوایل دهه 60 میلادی قانون بود که مدارس سیاه پوستان از سفید پوستان باید جدا باشد، اوایل دهه 60 به خاطر فعالیت افراد و گروههایی، این قوانین با مبارزه لغو شد اما بعد از آن، با گذشت حدود 50 سال در عمل می بینیم که این مساله هنوز وجود دارد. در حال حاضر به خصوص در ایالتهای جنوبی که برده داری در آنها بیشتر ظهور و بروز داشته، سیاه پوستان در مدارس دولتی رایگان تحصیل می کنند، در حالی که مدارس خصوصی را سفید پوستان تشکیل می دهند.
در این زمینه کتابهایی هم نوشته شده است از جمله کتاب "نامساواتیهای وحشیانه" (Savage Inequalities) نوشته آقای جاناتان کوزول (Jonathon Kozol). در این کتاب انتقادهای جدی به سیستم آموزشی آمریکا شده. به عنوان نمونه هزینه مدارس دولتی از مالیاتی که ایالتها بر خانه ها و ادارات و مراکز تجاری هر منطقه به دست می آورند، تأمین می شود. بنابراین مناطق محروم که در بسیاری از موارد درصد بیشتری از آنها از سیاه پوستان هستند، منابع مالی کمتری برای مدارس خود دارند، در نتیجه تضاد قابل ملاحظه ای بین مدارس محرومین جامعه و ثروتمندان دیده می شود. در عمل این جدایی نژادی و طبقاتی خودش را در صحنه آموزش و پرورش نشان می دهد.
جامعه آرای اوباما همانطور که عرض کردم بیشتراز بین سیاه پوستان یا رنگین پوستان بود، نژادی هست به نام هسپانیک ها که مکزیکی هستند و از آمریکای جنوبی آمده اند که اکثر اینها به اوباما رای داده اند. اوباما برای اینکه دوباره پیروز شود، باید این جامعه رای خود را حفظ کند. یک نکته دیگر هم وجود دارد و آن اینکه علیرغم محبوبیت بالایی که اوباما در ابتدا داشت، الان این محبوبیت کاهش پیدا کرده و مجبور است که بهخاطر حفظ جامعه آرای خود یک سری قوانین، همچون همین بیمه درمانی را که به قشر کم درآمد کمک می کند، پیگیری کند.
** آیا این نژاد سفید پوستان آمریکا که از وضعیت مالی بهتری برخوردارند، فعالیتی هم علیه اوباما درحال حاضر انجام می دهند؟
این مدتی که اوباما رئیس جمهور شده باعث آزرده خاطر شدن بسیاری از سفید پوستها شده است، سفید پوستان آمریکا عادت ندارند که فردی را که دو رگه است، در مسند ریاست جمهوری ببینند، سفید پوستان وضعیت مالی بهتری دارند و امکان تبلیغ بیشتری دارند، لذا از این جهت آنهایی که به مسایل نژای اهمیت می دهند، این فعالیت ها را پیگری می کنند، همانطور که عرض کردم اوباما انتخاب نخبگان آمریکا است چون می دانستند که در سال 2008 به خاطر فجایع بوش، مردم آمریکا باید تغییر را میخواهند اما به خاطر مباحث انتخاباتی اینها مجبورند که به دلیل بعضی از مسایل داخلی آمریکا یک چهره مردمی به اوباما دهند.
همچنین باید توجه داشت که مردم آمریکا به طور کلی زیاد در سیاست فعال نیستند. در انتخابات ریاست جمهوری که این مشارکت به حد اکثر خود می رسد، حدود 50 درصد رأی می دهند. این عدد در انتخابات اخیر به حداکثر خود در طی 40 سال گذشته یعنی 61 درصد رسید. در انتخابات گذشته آقای رالف نیدر (Ralph Nader) که آمریکایی- لبنانی است برای بار سوم به عنوان کاندیدای حزب سبز وارد انتخابات شد. اما همه مردم نمی توانستند به او رأی بدهند، چون نامش فقط در ایالتهایی که چند میلیون امضا جمع شده بود، می توانست بر روی برگه رأی باشد. در رسانه ها به او و برنامه هایش توجهی نمی شد. سرمایه داران هم که مشخص است به او کمک مالی نمی کردند. رسانه ها در مناظره ها او را شرکت ندادند. بنابراین شانسی هم برای رئیس جمهور شدن نداشت. این درصد کم از همین مردم آمریکا هستند، منتها اکثرا مخالف سیاستهای خارجی آمریکا، مخالف ساختارهای تبعیض آلود آمریکا و خواستار تغییرات بنیادی. این ها هستند که واقعا تغییر را می خواهند نه آقای اوباما که نماینده سیستم حاضر و نخبگان آمریکا است.
** یک بحثی مطرح است که می گویند اوباما تلاش زیادی کرد تا مانند احمدی نژاد چهره ای مردمی به خود بگیرد، از شعارها گرفته تا نوع گفتار و تیپ و ژست ها سعی داشت، نوعی شبیه سازی با احمدی نژاد داشته باشد، مثلا برای مسلمانان پیام می دهد، یا در سازمان ملل همان چیزی رامطرح می کند که احمدی نژاد طرح کرده بود، حتی لایحه اصلاحات درمانی که تصویب شد در جهت کمک به قشر کم در آمد جامعه آمریکا بود که منتقدان، این لایحه را نوعی چپ گرایی و خروج از سیاستهای لیبرالی توصیف می کردند، آیا چنین چیزی را قبول دارید که اوباما تلاش زیادی برای شبیه سازی خود با احمدی نژاد کرده است؟
مردم جهان به تدریج آگاه می شوند و این اتفاق افتاده است، به عده ای محدود که در خیابانهای تهران حضور پیدا می کنند و به یک سری اعمالی دست می زنند نگاه نکنید، اینها مردم جهان را نمایندگی نمی کنند، مردم جهان به تدریج خوب را از بد تشخیص می دهند و وضعیت دنیا را متوجه می شوند، اوباما هم فرد هوشمندی است و افرادی که پشت سر او قرار دارند نیز هوشمند هستند و فهمیده اند که اگر بخواهند در سیستم سیاسی حضور بیابند که با رای مردم است، باید با این تغییر مسیری که در تمام دنیا اتفاق می افتد، هماهنگ شوند، کاری که امثال بوش ها و مک کین ها نکردند و شکست خوردند.
الان در بین مردم آمریکا درصدی هستند که واقعا گرسنه می خوابند، این افراد به گونه ای نیازمند هستند که بین قرص و نان یکی را برای خوردن انتخاب کنند، به این معنی که اگر یک شب نان بخورند، دیگر پولی برای خریدن قرصشان ندارند و شب بعد قرص را می خورند، یک جمعیت بالایی در آمریکا هستند که بسیار فقیرند و یک جمعیت غنی هم وجود دارد. این واقعیت هایی است که مردم آمریکا می دانند، بنابراین، کسانی که به این مباحث توجه کنند، پیروز خواهند بود از این رو، حرف حق همیشه طرفدار دارد، در محافل سیاسی آمریکا به شدت به تجربه ایران در زمینه های مختلف توجه می شود.
عده ای تصور می کردند که اصلاح طلبان تا سالها پیروز انتخاباتهای ایران هستند، این دید در داخل آمریکا هم وجود داشت، اما چه شد که در ایران یکباره فردی پیروز شد که شعارهای اوایل انقلاب را می داد و شعارهای توده مردم را سر می داد و به آنها نیز عمل کرد، به این مسایل در آمریکا توجه می شود، اگر روزنامه های آمریکا را ببینید، کمتر روزی را می یابید که خبری از ایران نداشته باشند. بسیاری از کشورها، آزادی هایی را که ما در ایران داریم، ندارند، در خاورمیانه ایران جزو معدود کشورهایی است که مردم می توانند به راحتی و آزادانه رای بدهند و نمونه خوبی برای نخبگان سیاسی امریکا است، از این رو با این نکته ای که گفتید، موافقم که نخبگان آمریکا مسایل ایران را پیگیری کردند و با بهره گیری از آن، فردی را آوردند که تا حدودی همان پرستیژ احمدی نژاد را برگزید.
** به وضعیت فرهنگی آمریکا بپردازیم؛ اشاره کردید که در این کشور جمعیت بسیار بالایی فقیر وجود دارد و در مقابل نیز افراد بسیار غنی هم کم نیستند، از طرفی در این کشور افراد مختلفی از سایر کشورها حضور دارند و به نوعی فرهنگی چهل تکه در این کشور وجود دارد. به عنوان فردی که در جامعه آمریکا زندگی کردید و از نزدیک با مسایل و مشکلات فرهنگی این کشور مواجه بوده اید، وضعیت فرهنگی آمریکا را چگونه ارزیابی می کنید؟
آمریکا جامعه ای است که همه نوع انسان در آن یافت می شود، جمعیتی 310 میلیونی در این کشور وجود دارد که از کشورهای مختلف توسط دولت آمریکا به عنوان مهاجر جذب شده است، نمی شود یک فرمول واحدی را داد که مردم آمریکا اینگونه هستند، چون آمریکا جامعه ای با طبقات گوناگون است. مردم به شدت مشغول تامین معاش هستند، یعنی فردی که صبح از خواب بلند می شود، اگر بخواهد زندگی متعادلی داشته باشد، باید به شدت کار کند، چون سیستم سرمایه داری است، افراد باید به شدت کار کنند وگرنه سیستم، آنها را نمی پذیرد، از این جهت مردم آمریکا مجبور هستند بسیار پرکارباشند، بنابراین، فشار کار بالا است، برای آنکه این امر ملموس تر باشد من زندگی یک فرد آمریکایی از موقع بیدار شدن تا خوابیدن را تشریح می کنم.
فرد صبح زود بلند می شود و به سر کار خود می رود، بین ساعات پنج تا هفت بعد از ظهر به خانه باز می گردد، این در حالی است که این افراد به شدت کار کرده و خسته است، به غیر از چهار تا پنج درصد قشر مسلمان آمریکا و قشر کوچک دیگری که افراد مذهبی از سایر ادیان هستند، بسیاری از دیگران به هنگام بازگشت از شغل خود برای کاهش این فشار مقداری الکل مصرف می کنند، و این افراد با حالتهای نیمه مستی در مقابل تلویزیون می نشینند، شبکه های گسترده تلویزیونی در آمریکا وجود دارد اما به گونه ای که عموم تصور می کنند اینطور نیست، کسی که در آمریکا حضور دارد اگر تلویزیون را به برق بزند نمی تواند چند شبکه را بیشتر دریافت کند، مثلا شبکه هایی مثل فاکس نیوز یا سی ان ان دارای آبونمان هستند و فرد باید مبلغی را بپردازد تا این شبکه ها را دریافت کند، بیش از چهار تا پنج کانال تلویزیونی رایگان وجود ندارد، این شبکه های رایگان هم بیشتر برنامه های تفریحی دارند که موازین اخلاقی نیز در آنها رعایت نمی شود. کل بخش خبری این شبکه ها در شب نیز حدود نیم ساعت است که حدود 10 دقیقه آن آگهی بازرگانی است، حدود پنج دقیقه اخبار ورزشی است، حدود پنج دقیقه اخبار هواشناسی است، پنج دقیقه هم مربوط به چهره های سینمایی و هنری است، تنها پنج دقیقه اخبار سیاسی داخلی و خارجی گفته می شود، این فرد خسته مواجه می شود با برنامه های تفریحی غیر اخلاقی که اخباری هم در آن وجود ندارد و شام مختصری هم می خورد و می خوابد.
نتیجه اول این وضعیت این است که خانواده در آمریکا از بین رفته است، چرا که به دلیل هزینه های سنگین اقتصادی هم زن و هم مرد کار می کنند، بچه ها هم زمانی که از مدرسه به خانه می آیند، اکثرا با خانه هایی بدون پدر و مادر مواجه می شوند یا حداکثر در مکانهای مخصوص نگه داری می شوند، مونس این بچه ها هم تلویزیون است. در صورتی که شبکه های آبونمانی نیز دریافت شود، تعداد شبکه های غیر اخلاقی بیشتر می شود، این در حالی است که بینندگان شبکه های خبری مثل سیانان در آمریکا بسیار پایین است و هر چه از لحاظ اخلاقی این شبکهها لجام گسیخته تر باشند، بیننده بیشتری دارند. وضعیت فرهنگی در این سطح است که عرض کردم، مردم باید تنها کار کنند و تفریح ناسالم داشته باشند و این نتیجه اش مشکلات خانوادگی است.
به دلیل نوع فرهنگی که در جامعه آمریکا توسط شبکه های این کشور ترویج داده می شود، مسایل زناشویی تحت تاثیر قرار می گیرد. طبق آماری که دولت آمریکا داده، از هر ازدواج بعد از پنج سال بیش از نیمی منجر به طلاق می شود. درصد ارتباط های خارج از حوزه زناشویی نیز بسیار بالا است و باز هم طبق آماری که دولت آمریکا داده، بیش از 80 درصد افراد متاهل جدای از افراد مجرد، بیش از یک بار یک رابطه نامشروع داشته اند. بنابراین، سیستم فرهنگی از هم پاشیده است و مشکلات زیادی در آن وجود دارد. امروز سقط جنین در آمریکا درصد بالایی دارد و دختران جوان و نوجوانی که خارج از محدوده ازدواج باردار می شوند، زیاد هستند. همچنین تجاوزهای جنسی به کودکان و غیر کودکان بسیار بالاست. در کل، سیستم خانواده از هم پاشیده است و افراد معدودی هم که خارج از این محدوده رشد پیدا کرده اند، معمولا مسلمانان هستند که اینها خود را حفظ می کنند.
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |






