نویسنده ای که روشنفکری را از کوتاه بینی نجات داد/جلال آل احمد در نگاه رهبری
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٠  کلمات کلیدی: جلال آل احمد ، روشنفکری ، مقام معظم رهبری ، سیاسی
خبرنامه دانشجویان ایران: هجدهم شهریورماه سالروز درگذشت نویسنده ی پر آوازه ایرانی است که در زمان حیات و مماتش تاثیر زیادی بر جامعه خود گذاشت.
 
به گزارش خبرنگار «خبرنامه دانشجویان ایران»؛ جلال آل احمد داستان نویس و مقاله نویسی سیاسی است که خود را وقف روشنگری در جامعه کرد. جلال روشنفکری است که هرچند خیلی از افراد سعی کردند تا او را ضد دین نشان دهند اما نفوذ دین در تار و پود آثارش به وضوح مشخص و در زندگی فردیش متجلی است.
 
جلال آل احمد در 18 شهریور سال 1348 در سن چهل و شش سالگی در گیلان درگذشت. جنازه جلال بعد از فوتش بطور مشکوکی سریع تشییع و در مسجد فیروزآبادی جنب بیمارستان فیروزآبادی شهر ری دفن شد. برادر جلال، شمس آل احمد علت درگذشت وی را مسومیت بدست عناصر ساواک می‌داند.
 
سهم جلال در انقلاب اسلامی ایران بسیار قابل ملاحظه و مهم است. یک نهضت انقلابی از «فهمیدن» و «شناختن» شروع می‌شود. روشنفکر درست، آن کسی است که در جامعه جاهلی، آگاهی‌های لازم را به مردم می‌دهد و آنان را به راهی نو می‌کشاند و اگر حرکتی در جامعه آغاز شده است، با طرح آن آگاهی‌ها، بدان عمق می‌بخشد.
 
برای این کار، لازم است روشنفکر اولاً جامعه خود را بشناسد و ناآگاهی او را دقیقاً بداند ثانیاً آن «راه نو» را درست بفهمد و بدان اعتقادی راسخ داشته باشد، ثالثاً خطر کند و از پیشامدها نهراسد. در اینصورت است که می‌شود: العلماء ورثه الانبیاء.
 
آل‌احمد، آن اولی را به تمام و کمال داشت. از دوم و سوم هم بی‌بهره نبود. وجود چنین کسی برای یک ملت که به سوی انقلابی تمام عیار پیش می‌رود، نعمت بزرگی است. و آل‌احمد به راستی نعمت بزرگی بود. حداقل، یک نسل را او آگاهی داده است و این برای یک انقلاب، کم نیست.
 
جلال شخصیتی بزرگ است که تاثیر و عمق این شخص درانقلاب را می توان در سخنان مقام معظم رهبری جست. مقام معظم رهبری در 22 اردیبهشت سال 77 در سخنرانی ای که در جمع دانشجویان دانشگاه تهران داشتند ضمن تشریح روشنفکری به نکاتی از زندگی و شخصیت جلال آل احمد اشاره می‌کنند که خواندنی است.در پایین گوشه هایی از سخنرانی ایشان که حاوی مطالبی در مورد جلال آل احمد است، آمده است.
 
روشنفکرى در ایران، بیمار متولّد شد. مقوله روشنفکرى، با خصوصیّاتى که در عالمِ تحقّق و واقعیّت دارد - که در آن، فکر علمى، نگاه به آینده، فرزانگى، هوشمندى، احساس درد در مسائل اجتماعى و بخصوص آنچه که مربوط به فرهنگ است، مستتر است - در کشور ما بیمار و ناسالم و معیوب متولّد شد. چون کسانى که روشنفکران اوّلِ تاریخ ما هستند، آدمهایى ناسالمند. اکنون من سه نفر از این شخصیتها و پیشروان روشنفکرى در ایران را اسم مى‏آورم: میرزا ملکم خان ارمنى، میرزا فتحعلى آخوندزاده، حاج سیّاح محلّاتى. این کسانى که اوّلین نشانه‏ها و پیامهاى روشنفکرىِ قرن نوزدهمى اروپا را وارد ایران کردند، به‏شدّت نامطمئن بودند. مثلاً میرزا ملکم خان که داعیه روشنفکرى داشت و مى‏خواست علیه دستگاه استبداد ناصرالدّینشاهى روشنگرى کند، خود دلّال معامله بسیار استعمارى و زیانبار «رویتر» بود!
 
شما به خاطرات «کیانورى» و دیگر رؤساى توده‏ایها که در جمهورى اسلامى گیر افتادند، نگاه کنید! خاطرات اینها چاپ شده است؛ از پنجاه سال قبل، شصت سال قبل صحبت مى‏کنند. با آن‏که اینها شاید همه حقایق را هم نمى‏خواستند بگویند، اما کاملاً از گوشه و کنار حرفهایشان مشخّص مى‏شود که آن روز حقیقت حزب توده چه بود. درعین‏حال، باز صادقترین و مخلصترین روشنفکران در همین مجموعه جمع شده بودند. یکى از آنها «جلال آل احمد» بود که من در این بحث، از حرفهاى او براى شما نقل خواهم کرد. مرحوم جلال آل احمد، جزو حزب توده بود. «خلیل ملکى» و دیگران، اوّل در حزب توده بودند.
 
از 28 مرداد، از لحاظ نشان دادن انگیزه‏هاى یک روشنفکر در مقابل یک دستگاه فاسد، سکوت عجیبى در فضاى روشنفکرى هست. خیلى از کسانى که در دهه بیست مورد غضب دستگاه قرار گرفته بودند، در دهه سى به همکاران مطیع دستگاه تبدیل شدند! آل احمد در کتاب «خدمت و خیانت روشنفکران»، از همین روشنفکرى دهه سى حرف مى‏زند. آل احمد این کتاب را در سال چهل و سه شروع کرده، که تا سال چهل و هفت ادامه داشت. سال چهل و هفت که آل احمد به مشهد آمد، ما ایشان را دیدیم. به مناسبتى صحبت از این کتاب شد، گفت مدّتى است به کارى مشغولم؛ بعد فهمیدیم که از سال چهل و سه مشغول این کتاب بوده است. او از ما در زمینه‏هاى خاصى مطالبى مى‏خواست، که فکر مى‏کرد ما از آنها اطّلاع داریم. آن‏جا بود که ما فهمیدیم او این کتاب را مى‏نویسد. این کتاب بعد از فوتش منتشر شد. یعنى کتابى نبود که در رژیم گذشته اجازه‏ى پخش داشته باشد؛ کتابِ صددرصد ممنوعى محسوب مى‏شد و امکان نداشت پخش شود.
 
البته در این‏جا آل احمد مواضع خیلى خوبى را اتّخاذ مى‏کند؛ اما درعین‏ حال شما مى‏بینید که همین آل احمدِ معتقد به مذهب و معتقد به سنّتهاى ایرانى و بومى و شدیداً پایبند به این سنّتها و معتقد به زبان و ادب فارسى و بیگانه از غرب و دشمن غربزدگى، باز درباره مسائل روشنفکرى، در همان فضاى روشنفکرى غربى فکر کرده، تأمّل کرده، حرف زده و قضاوت نموده است! این که مى‏گویم روشنفکرى در ایران بیمار متولّد شد، معنایش همین است. تا هرجا هم ادامه پیدا کرده، بیمارى ادامه پیدا کرده است.
 
و اما این بیمارى چه بود؛ یعنى کجا بروز مى‏کرد؟ این را از زبان آل احمد براى شما ذکر مى‏کنم. آل احمد در مشخصات روشنفکر مى‏گوید: یک مشخصات، مشخصات عوامانه روشنفکر است. او مى‏گوید معناى «عوامانه» این نیست که عوام، روشنفکر را این‏گونه تصوّر مى‏کنند؛ بلکه خود روشنفکر هم گاهى همین‏طور فکر مى‏کند. این خصوصیات سه تاست: اوّل، مخالفت با مذهب و دین - یعنى روشنفکر لزوماً بایستى با دین مخالف باشد! - دوم، علاقه‏مندى به سنن غربى و اروپارفتگى و این‏طور چیزها؛ سوم هم درسخواندگى. این دیگر برداشتهاى عامیانه از روشنفکرى است؛ ممیّزات روشنفکر این است. یعنى اگر کسى متدیّن شد، چنانچه علّامه دهر باشد، اوّلْ هنرمند باشد، بزرگترین فیلسوف باشد؛ روشنفکر نیست! بعد مى‏گوید این سه خصوصیتى که برداشت عامیانه و خصوصیات عامیانه روشنفکرى است، در حقیقت ساده‏شده دو خصوصیت دیگرى است که با زبان عالمانه یا زبان روشنفکرى مى‏شود آنها را بیان کرد. یکى از آن دو خصوصیت، عبارت است از بى‏اعتنایى به سنّتهاى بومى و فرهنگ خودى - که این دیگر بحث عوامانه نیست؛ این حتمى است - دیگرى، اعتقاد به جهان‏بینى علمى، رابطه علمى، دانش و قضا و قدرى نبودن اینها؛ مثالهایى هم مى‏زند.
 
این در حالى است که در معناى روشنفکرىِ ساخته و پرداخته فرنگ - که اینها آن را از فرنگ گرفتند و آوردند - به‏هیچ‏وجه این مفهوم و این خط و جهت و این معنا نیست! یعنى چرا باید یک روشنفکر حتماً به سنّتهاى بومیش بى‏اعتنا باشد؛ علت چیست؟ روشنفکرى، عبارت است از آن حرکتى، شغلى، کار و وضعى که با فعّالیت فکر سر و کار دارد. روشنفکر، کسى است که بیشتر با مغز خودش کار مى‏کند، تا با بازویش؛ با اعصاب خودش کار مى‏کند، تا با عضلاتش؛ این روشنفکر است. لذا در طبقات روشنفکرى که سپس در فصلهاى بعدى کتابش ذکر مى‏کند، از شاعر و نویسنده و متفکّر و امثال اینها شروع مى‏کند، تا به استاد دانشگاه و دانشجو و دبیر و معلم و روزنامه‏نگار - که آخرین آنها روزنامه‏نگار و خبرنگار است - مى‏رسد.
 
چرا باید کسى که با تفکر خودش کار مى‏کند، لزوماً به سنّتهاى زادگاه و کشور و میهن و تاریخ خودش بیگانه باشد، حتّى با آنها دشمن باشد، یا بایستى با مذهب مخالف باشد؟ پاسخ این سؤال در خلال حرفهاى خود این مرحوم، یا بعضى حرفهاى دیگرى که در این زمینه‏ها زده شده، به دست مى‏آید. علّت این است که آن روزى که مقوله روشنفکرى - مقوله «انتلکتوئل» - اوّل بار در فرانسه به وجود آمد، اوقاتى بود که ملت فرانسه و اروپا از قرون وسطى‏ خارج شده بودند؛ مذهب کلیسایىِ سیاهِ خشنِ خرافىِ مسیحیّت را پشت سر انداخته و طرد کرده بودند. دانشمند را مى‏کُشد، مکتشف و مخترع را محاکمه مى‏کند، تبعید مى‏کند، نابود مى‏کند، کتاب علمى را از بین مى‏برد. این بدیهى است که یک عدّه انسانهاى فرزانه پیدا شوند و آن مذهبى که این خصوصیت را داشت و از خرافات و حرفهایى که هیچ انسان خردپسندى آن را قبول نمى‏کند ، پُر بود، به کنارى بیندازند و به کارهاى جدید رو بیاورند و دائرةالمعارفِ جدیدِ فرانسه را بنویسند و کارهاى بزرگ علمى را شروع کنند. بدیهى است که اینها طبیعت کارشان پشت کردن به آن مذهب بود. آن وقت روشنفکر مقلّد ایرانى در دوره‏ى قاجار، که اوّل بار مقوله «انتلکتوئل» را وارد کشور کرد و اسم منوّرالفکر به آن داد و بعد به «روشنفکر» - با همان خصوصیت ضدّ مذهبش - تبدیل شد، آن را در مقابل اسلام آورد؛ اسلامى که منطقى‏ترین تفکّرات، روشنترین معارف، محکمترین استدلالها و شفّافترین اخلاقیات را داشت؛ اسلامى که همان وقت در ایران همان کارى را مى‏کرد که روشنفکران غربى مى‏خواستند در غرب انجام دهند! یعنى در برهه‏اى از دوران استعمار، روشنفکران غربى، با مردم مناطق استعمارزده غرب همصدا شدند. مثلاً اگر کشور اسپانیا، کوبا را استعمار کرده بود و ثروت آن‏جا - شکر کوبا - را در اختیار گرفته بود، «ژان پل‏سارتر» فرانسوى از مردم کوبا و از «فیدل کاسترو» و از «چه‏گوارا»، علیه دولت استعمارى فرانسه دفاع مى‏کرد و کتاب مى‏نوشت: «جنگ شکر در کوبا».
 
به عبارت دیگر، روشنفکر غربى در برهه‏اى از زمان، با دولت و با نظام حاکم بر خودش، به نفع ملتهاى ضعیف مبارزه مى ‏کرد. این کار در ایران به وسیله چه کسى انجام مى‏گرفت؟ به وسیله میرزاى شیرازى؛ به وسیله میرزاى آشتیانى در تهران؛ به وسیله سیدعبدالحسین لارى در فارس. اینها با نفوذ استعمار مبارزه مى‏کردند؛ اما چه کسى به انعقاد قراردادهاى استعمارى و دخالت استعمار کمک مى‏کرد؟ میرزا ملکم‏خان و امثال او و بسیارى از رجال قاجار که جزو روشنفکران بودند. یعنى درست مواضع جابه‏جا شده بود؛ اما در عین‏حال مبارزه با دین خرافى مسیحیّت در روشنفکرى ایران، جاى خودش را به مبارزه با اسلام داد! بنابراین، یکى از خصوصیات روشنفکر این شد که با اسلام، دشمن و مخالف باشد.
 
البته هنوز هم که هنوز است، دنباله‏هاى همان خیل روشنفکران دوره پهلوى، از کتاب نویسشان گرفته، تا شاعرشان، تا محقّقشان، تا مصحّحشان، تا بیوگرافى نویسشان، گاهى با صراحت همان خط را دنبال مى‏کنند و از مثل «میرزا فتحعلى آخوندزاده»اى، آن‏چنان تجلیل مى‏کنند، که گویى از پیامبرى تجلیل مى‏کنند! براى این‏که میرزا فتحعلى به برکت ضدّیتش با دین و مبارزه‏اش با اسلام، هم رفت سر سفره تزارها نشست و نان آنها را خورد و کمک آنها را قبول کرد و هم بعداً وقتى که بلشویکها و کمونیستها به خامنه ما آمدند، به نام میرزا فتحعلى آخوندزاده کنسرت راه انداختند!
 
البته به نظر ما، در روشنفکرى به معناى حقیقى کلمه، نه ضدّیت با مذهب هست و نه ضدّیت با تعبّد. یک انسان مى‏تواند هم روشنفکر باشد؛ به همان معنایى که همه روشنفکر را تعریف کرده‏اند - کسى که به آینده نگاه مى‏کند، کار فکرى مى‏کند، رو به پیشرفت دارد - و هم مى‏تواند مذهبى باشد، مى‏تواند متعبّد باشد، مى‏تواند مرحوم دکتر بهشتى باشد، مى‏تواند شهید مطهّرى باشد، مى‏تواند بسیارى از شخصیتهاى روشنفکرِ مذهبىِ کاملاً مؤمن ما باشد که ما دیده‏ایم. هیچ لزومى ندارد که مخالف مذهب باشد.
 
جالب این‏جاست که وقتى قید عدم تعبّد را جزو قیود حتمى و اصلى روشنفکرى ذکر مى‏کنند، نتیجه این مى‏شود که علّامه طباطبایى، بزرگترین فیلسوف زمان ما که از فرانسه فلاسفه و شخصیتهاى برجسته‏اى مثل «هانرى کربن» به این‏جا مى‏آیند و چند سال مى‏مانند تا از او استفاده کنند، روشنفکر نیست؛ اما مثلاً فلان جوجه شاعرى که به مبانى مذهب و مبانى سنّت و مبانى ایرانیگرى اعتقادى ندارد و چند صباحى هم در اروپا یا امریکا گذرانده، روشنفکر است؛ و هرچه در اروپا بیشتر مانده باشد، روشنفکرتر است! ببینید چه تعریف غلط و چه جریان زشت و نامناسبى به نام روشنفکر در ایران ایجاد شده بود!
 
آل احمد در همین کتاب «خدمت و خیانت روشنفکران» مى‏ گوید: روشنفکران ایرانى ما - به نظرم چنین تعبیرى دارد - دست خودشان را با خون پانزده خرداد شستند! یعنى لب تر نکردند! همین روشنفکران معروف؛ همینهایى که شعر مى‏گفتند، قصّه مى‏نوشتند، مقاله مى‏نوشتند، تحلیل سیاسى مى‏کردند؛ همینهایى که داعیه رهبرى مردم را داشتند؛ همینهایى که عقیده داشتند در هر قضیه از قضایاى اجتماعى، وقتى آنها در یک روزنامه یا یک مقاله اظهارنظرى مى‏کنند، همه باید قبول کنند، اینها سکوت کردند! این قدر اینها از متن مردم دور بودند و این دورى همچنان ادامه پیدا کرد.
 
بنابراین، بدترین کارى که ممکن بود یک مجموعه روشنفکرى در ایران بکند، کارهایى بود که روشنفکران ما در دوره پانزده ساله نهضت اسلامى انجام دادند؛ به‏کل کنار رفتند! نتیجه هم معلوم شد: مردم مطلقاً از آنها بریدند. البته تا حدودى، تعداد خیلى معدودى وسط میدان بودند. از جمله خود مرحوم آل احمد بود. حتّى شاگردان و دوستان و علاقه‏مندانش وارد این میدان نشدند؛ خیلى دورادور حرکتى کردند.
 
البته روشنفکرجماعت وقتى بخواهند در این زمینه‏ها حرف بزنند، مى‏توانند بنشینند ببافند، حرف بزنند، که آقا نمى‏شود، روشنفکرى با دین نمى‏سازد؛ دین اگر به کشورى آمد، همه چیز را تحت‏الشّعاع قرار مى‏دهد؛ کمااین‏که متأسّفانه در یک پاورقى، مرحوم آل احمد هم یک جمله این‏طورى دارد، که خطاى تاریخى است. به نظر من، ایشان در این‏جا دچار خطاى تاریخى شده است.
 
مىگوید در زمان صفویه، چون دین، منشیگرى، ادیبى و دبیرى، در کنار دستگاههاى حکومتى قرار گرفت - یعنى مثلاً میرداماد رفت کنار شاه عباس نشست - لذا در آن زمان، فرهنگ و ادب و فلسفه و هنر تنزّل کرد! این اشتباه است. مثل دوره صفویه، دوره‏اى در طول ادبیّات نیست. مرحوم آل احمد اهل شعر نبوده؛ به نظر من از روى بى‏اطّلاعى اظهارنظر کرده است. شعراى مخالف سبک هندى، حرف معروف غلطى را در دهنها انداختند. سبک هندى در دوره صفویه رایج شد و تا دوره زندیه و اوایل قاجاریه هم ادامه داشت؛ بعد گروه دیگرى پدید آمدند، که به آنها به اصطلاح متجدّدان و انجمن ادبى اصفهان مى‏گفتند. اینها با سبک هندى خیلى مخالف بودند. البته شعرهایشان هرگز به پایه شعراى سبک هندى هم نمى‏رسد - فاصله خیلى زیاد است - لیکن مخالف بودند. از آن زمان ترویج شد که دروه صفویه، دوره انحطاط شعر است! نه؛ شاعر بزرگى مثل صائب، متعلّق به دوران صفویه است. شعرایى مثل کلیم، مثل عرفى، مثل طالب آملى، متعلّق به دوران صفویه‏اند. شعرایى که در همه طول تاریخ شعر، ما نظیرشان را کم داریم، در دوره صفویه بوده‏اند. نصرآبادى در «تذکره نصرآبادى»، در زمان خودش در اصفهان، نزدیک به هزار شاعر را اسم مى‏آورد و شرح حالشان را مى‏نویسد. شهرى مثل شهر اصفهان با هزار شاعر! البته شعراى خوب، نه شاعر جفنگ‏گو! شعرهایشان هست، تذکره نصرآبادى هم موجود است. ما کِى و کجا چنین چیزى داشتیم؟
 
در فلسفه، ملاصدرا، بزرگترین فیلسوف همه تاریخ فلسفه اسلامى، متعلّق به زمان صفویه است. میرداماد، مربوط به زمان صفویه است. فیض کاشانى - عارف معروف - مربوط به زمان صفویه است. لاهیجى - متکلّم و فیلسوف معروف - متعلّق به زمان صفویه است. این چه حرفى است که زمان صفویه، دوره انحطاط شعر است؟ نخیر؛ اتّفاقاً دوران صفویه، دوران شکوه و اوجِ ادب و هنر است. البته ادب به معناى شعر، نه نثر. نثر هم خوب است، اما آن‏چنان اوجى ندارد. بهترین کاشیکاریها و بهترین معماریها، متعلّق به دوران صفویه است. شما در طول تاریخ، مثل مسجد شیخ لطف‏اللَّه - در یک مقوله - مثل میدان نقش جهان اصفهان - در یک مقوله - مثل آن ساختمانها - در مقولات دیگر - نمى‏توانید پیدا کنید؛ مگر خیلى کم. اینها متعلّق به دوران صفویه است.
 
یکی دیگر از نوشته هایی که حاوی نظرات رهبر انقلاب درباره جلال آل احمد است نامه ایشان به شمس آل احمد است.شمس آل احمد در دست نوشته ای در ابتدای این نامه نوشته است:
 
" آیت الله خامنه ای به شیوه عیاری و جوانمردی شان، چندین بار مرا نواخته‌اند. یکبارش در ایام ریاست‌جمهوری‌شان که من زیر فشار خانواده‌هایی بودم از ده، دوازده تن اعاظم اهل قلم که با همه‌شان در دوران‌هایی الفت‌هایی داشتم. اما از ابتدای انقلاب، و بروز علایق فردی، تقریباً با همه‌شان اختلاف‌نظرهایی یافتم و آنان افرادی بودند از اهل قلم هم نسل‌ من یا بعضی‌شان نسل پس از من. که هر کدام بجهتی از دید و نظر من پنهان، مقید شده بودند.
 
در آن زمان ریش نداری من، گهگاه، اینجا و آنجا بگرو مورد قبول بود. خدمت ایشان رسیدم و تقاضای آزادی ده‌نفری از افراد مورد علاقه‌ام را کردم و ایشان از موضع تازه قدرتشان - ریاست‌جمهوری - سفارشاتی کردند که آن افراد دو، سه ماهه آزاد شدند. زشت می‌دانم بیشتر از این و در این مجال از آن عوالم حرف بزنم.
 
باری دیگر و قبل از آن هنگام - ده‌سال پیش- ایشان به سؤال من از موضع مدیریت رواق در مورد جلال اظهاررأی کردند. که من یک دو جا، شمه‌ای از آن رأی را چاپ کرده‌ام. اینک زمان انتشار کل نظر ایشان برایم فراهم شده است. اگر تأخیری در این امر واقع شده است، تنها بعلت عدم مجال ممکن برای من بوده است که از این بابت شرمسارم."
 
مسکوت ماندن جلال، تقصیر شماست - شمایی که او را می‌شناسید و نسبت به او انگیزه دارید. از طرفی مطهری و طالقانی و شریعتی در این انقلاب، حکم پرچم را داشتند. همیشه بودند. تا آخر بودند. چشم و دل «مردم» (و نه خواص) از آنها پر است و این همیشه بودن و با مردم بودن، چیز کمی نیست. اگر جلال هم چند سال دیگر می‌ماند ... افسوس
 
متن کامل نامه آیت الله خامنه ای به این شرح است:
 
نامه آیت‌الله خامنه‌ای به شمس آل احمد
بنام خدا
با تشکر از انتشارات رواق
اولاً بخاطر احیاء نام جلال آل‌احمد واز غربت در درآوردن کسی که روزی جریان روشنفکری اصیل و مردمی را از غربت درآورد. و ثانیاً بخاطر نظرخواهی از من که بهترین سالهای جوانیم با محبت و ارادت به آن جلال آل قلم گذشته است - پاسخ کوتاه خود به هر یک از سؤالات طرح شده را تقدیم می‌کنم:
 
1- دقیقاً یادم نیست که کدام مقاله یا کتاب مرا با آل‌احمد آشنا کرد. دو کتاب «غربزدگی و دستهای الوده» جزو قدیمی‌ترین کتابهایی است که از او دیده و داشته‌ام. اما آشنایی بیشتر من بوسیله و برکت مقاله «ولایت اسرائیل» شد که گله و اعتراض من و خیلی از جوانهای امیدوار آن روزگار را برانگیخت. آمدم تهران (البته نه اختصاصاً برای اینکار) تلفنی با او تماس گرفتم. و مریدانه اعتراض کردم. با اینکه جواب درستی نداد از ارادتم به او چیزی کم نشد. این دیدار تلفنی برای من بسیار خاطره‌انگیز است. در حرفهایی که رد و بدل شده هوشمندی، حاضرجوابی، صفا و دردمندی که آن روز در قله‌ای «ادبیات مقاومت» قرار داشت، موج می‌زد.
 
2- جلال قصه‌نویس است (اگر این را شامل نمایشنامه‌نویسی هم بدانید) مقاله‌نویسی کار دوم او است. البته محقق اجتماعی و عنصر سیاسی هم هست. اما در رابطه با مذهب. در روزگاری که من او را شناختم بهیچ وجه ضدمذهب نبود، بماند که گرایش هم به مذهب داشت. بلکه از اسلام و بعضی از نمودارهای برجسته آن بعنوان سنت‌های عمیق و اصیل جامعه‌اش، دفاع هم می‌کرد. اگرچه به اسلام به چشم یک ایدئولوژی که باید در راه تحقق آن مبارزه کرد، نمی‌نگریست.
 
 اما هیچ ایدئولوژی و مکتب فلسفی شناخته شده‌ای را هم به اینصورت جایگزین آن نمی‌کرد. تربیت مذهبی عمیق خانوادگی‌اش موجب شده بود که اسلام را اگرچه بصورت یک باور کلی و مجرد، همیشه حفظ کند و نیز تحت تأثیر اخلاق مذهبی باقی بماند. حوادث شگفت‌انگیز سال‌های 41 و 42 او را به موضع جانبدارانه‌تری نسبت به اسلام کشانیده بود. و این همان چیزی است که بسیاری از دوستان نزدیکش نه آن روز و پس از آن، تحمل نمی‌کردند و حتی به رو نمی‌آوردند!
 
اما توده‌ای بودن یا نبودنش. البته روزی توده‌ای بود. روزی ضد توده‌ای بود. و روزی هم نه این بود و ]نه[ آن. بخش مهمی از شخصیت جلال و جلالت قدر او همین عبور از گردنه‌ها و فراز و نشیب‌ها و متوقف نماندن او در هیچکدام از آنها بود. کاش چند صباح دیگر هم می‌ماند و قله‌های بلندتر را هم تجربه می‌کرد.
 
3- غربزدگی را من در حوالی 42 خوانده‌ام. تاریخ انتشار آن را به یاد ندارم.
 
4- اگر هر کس را در حال تکامل شخصیت فکری‌اش بدانیم و شخصیت حقیقی او را آن چیزی بدانیم که در آخرین مراحل این تکامل بدان رسیده است،‌ باید گفت «در خدمت و خیانت روشنفکران» نشان دهنده و معین‌کننده شخصیت حقیقی آل‌احمد است. در نظر من، آل‌احمد، شاخصه یک جریان در محیط تفکر اجتماعی ایران است. تعریف این جریان، کاری مشکل و محتاج تفصیل است. اما در یک کلمه می‌شود آن را «توبه روشنفکری» نامید. با همه بار مفهوم مذهبی و اسلامی که در کلمه «توبه» هست جریان روشنفکری ایران که حدوداً صد سال عمر دارد با برخورداری از فضل «آل احمد» توانست خود را از خطای کج‌فهمی، عصیان، جلافت و کوته‌بینی برهاند و توبه کند: هم از بدفهمی‌ها و تشخیص‌های غلطش و هم از بددلی‌ها و بدرفتاری‌هایش.
 
آل‌احمد، نقطه شروع «فصل توبه» بود و کتاب «خدمت و ...» پس از غرب‌زدگی، نشانه و دلیل رستگاری تائبانه. البته این کتاب را نمی‌شود نوشته سال 43 دانست. به گمان من، واردات و تجربیات روز به روز آل‌احمد، کتاب را کامل می‌کرده است. در سال 47 که او را در مشهد زیارت کردم سعی او را در جمع‌آوری مواردی که «کتاب را کامل خواهد کرد» مشاهده کردم.
 
خود او هم همین را می‌گفت. البته جزوه‌ای که بعدها با نام «روشنفکران» درآمد،‌ با دو سه قصه از خود جلال و یکی دو افاده از زید و عمرو، به نظر من تحریف عمل و اندیشه آل‌احمد بود. ]و ایشان اطلاع داشته باشند که خانواده آل‌احمد حتی در نظام نوین اسلامی هم، تاکنون موفق نشده‌اند ناشر قاچاقچی آن کتاب را در محاکم قضای اسلامی محکوم یا تنبیه کنند[ این کتاب مجمع‌الحکایات نبود که مقداری از آن را گلچین کنند و به بازار بفرستند. اثر یک نویسنده متفکر، یک «گل» منسجم است که هر قسمتش را بزنی، دیگر آن نخواهد بود. حالا چه انگیزه‌ای بود و چه استفاده‌ای از نام و آبروی جلال می‌خواستند ببرند بماند. ولی به هر صورت گل به دست گلفروشان رنگ بیماران گرفت ...
 
5- به نظر من سهم جلال بسیار قابل ملاحظه و مهم است. یک نهضت انقلابی از «فهمیدن» و «شناختن» شروع می‌شود. روشنفکر درست، آن کسی است که در جامعه جاهلی، آگاهی‌های لازم را به مردم می‌دهد و آنان را به راهی نو می‌کشاند و اگر حرکتی در جامعه آغاز شده است، با طرح آن آگاهی‌ها، بدان عمق می‌بخشد.
 
برای این کار، لازم است روشنفکر اولاً جامعه خود را بشناسد و ناآگاهی او را دقیقاً بداند ثانیاً آن «راه نو» را درست بفهمد و بدان اعتقادی راسخ داشته باشد، ثالثاً خطر کند و از پیشامدها نهراسد. در اینصورت است که می‌شود: العلماء ورثه الانبیاء.
 
آل‌احمد، آن اولی را به تمام و کمال داشت (یعنی در فصل آخر و اصلی عمرش). از دوم و سوم هم بی‌بهره نبود. وجود چنین کسی برای یک ملت که به سوی انقلابی تمام عیار پیش می‌رود، نعمت بزرگی است. و آل‌احمد به راستی نعمت بزرگی بود. حداقل، یک نسل را او آگاهی داده است و این برای یک انقلاب، کم نیست.
 
6- این شایعه (باید دید کجا شایع است. من آن را از شما می‌شنوم و قبلاً هرگز نشنیده بودم) باید محصول ارادت به شریعتی باشد و نه چیزی دیگر. البته حرف فی‌حد نفسه، غلط و حاکی از عدم شناخت است. آل‌احمد کسی نبود که بنشینند و مسلمانش کنند. برای مسلمانی او همان چیزهایی لازم بود که شریعتی را مسلمان کرده بود و ای کاش آل‌احمد چند سال دیگر هم می‌ماند.
 
7- آن روز هر پدیده ناپسندی را به شاه ملعون نسبت می‌دادیم. درست هم بود. اما از اینکه آل‌احمد را چیزخور کرده باشند، من اطلاعی ندارم، یا از خانم دانشور بپرسید یا از طبیب خانوادگی.
 
8- مسکوت ماندن جلال، تقصیر شماست - شمایی که او را می‌شناسید و نسبت به او انگیزه دارید. از طرفی مطهری و طالقانی و شریعتی در این انقلاب، حکم پرچم را داشتند. همیشه بودند. تا آخر بودند. چشم و دل «مردم» (و نه خواص) از آنها پر است و این همیشه بودن و با مردم بودن، چیز کمی نیست. اگر جلال هم چند سال دیگر می‌ماند ... افسوس. والسلام-
    
سیدعلی خامنه ای