گزارش لحظه به لحظه از 5 مهر 60؛
ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٦  کلمات کلیدی: سیاسی ، سازمان منافقین ، مسعود رجوی ، مهندس بازرگان
عاقبت لجبازی و انحراف/ اسلحه کشیدن روی مردم/ اصطلاح فرزندان عزیز مهندس بازرگان از کجا آمد

گروه تاریخ انقلاب- پس از ناکامی "استراتژی ترور ضربه‌ای" که منجر به شهادت ده‌ها نفر از مسئولین ارشد نظام شد ابتدا تحلیل سازمان این بود که "نوک هرم حاکمیت ضربه خورده است و حال باید با ضربه‌های پیاپی به بدنه این هرم، جلو ترمیم ضربه‌های 7 تیر و 8 شهریور را گرفت."

تاکتیک نظامی عمده سازمان، در ماه‌های تیر و مرداد و نیمه اول شهریور 1360، که واکنشی به قدرت ترمیم نظام جمهوری اسلامی و حمایت روزافزون مردم از آن محسوب می‌شد "حرکات ایذایی" بود؛ بیشتر ترورهای پراکنده در این مقطع صورت گرفت.

در این مدت، شهادت آیت‌الله علی قدوسی دادستان کل انقلاب، بر اثر انفجار بمب توسط محمود فخارزاده کرمانی عضو نفوذی سازمان در دادستانی در تاریخ 14 شهریور 60 به وقوع پیوست. در اواسط شهریورماه 60 تحلیلی با این مضمون از سوی سازمان صادر شد عملیات بزرگ بمب‌گذاری و عملیات ایذایی و ترورها زمینه لازم را درون مردم به وجود آورده و جامعه الآن آماده قیام علیه رژیم و سرنگون کردن آن است و انفجار توده‌ها فقط نیاز به یک جرقه دارد که باید توسط پیشتاز زده شود.

طرح "تظاهرات مسلحانه و شورشی" از این تحلیل زاده شد؛ که در جهت تکمیل آن، تحلیل زیر نیز به هواداران رسید:
با توجه به اسطوره‌سازی مردم از سازمان از یک طرف و وجود ذهنیت نسبت به عمل در جو غالب هواداران از طرف دیگر، مردم و حتی هواداران هنوز وارد فاز [نظامی] نشده‌اند؛ بنابراین لازم است مردم با تاکتیک مناسبی به صحنه کشانده شوند. اختناق مهمترین عامل عدم ورود مردم به صحنه مبارزه علیه رژیم بوده است؛ بنابراین لازم است ابتدا جو اختناق توسط پیشتاز شکسته شود تا مردم به صحنه بیایند. "تظاهرات مسلحانه و شورشی" مناسب‌ترین شکل شکستن جو اختناق است.

تعریف "تظاهرات مسلحانه"، در تبیین شکل کار آن، مشخص می‌شود: چند اقدام مسلحانه پراکنده که یک تیم نظامی مسلح تظاهرات را شروع می‌کند، سپس بقیه نیروها -از پائین‌ترین رده‌های تشکیلاتی و حتی زیرتشکیلات تا هواداران قطع ارتباطی- به آن می‌پیوندند.

فاضل مصلحتی عضو مرکزیت نهاد دانش‌آموزی سازمان در جلسه درون گروهی گفته بود: «تظاهرات مسلحانه را در مناطق شلوغ راه می‌اندازیم تا با این کار مردم کشته بشوند و انگیزه مبارزه پیدا کنند و رودرروی نظام قرار بگیرند.»

در صورتی که در این تجمع‌ها تحرکات مسلحانه رخ نمی‌داد و فقط ناآرامی و آشوب صورت می‌گرفت نوع تظاهرات، «شورشی» نامیده می‌شد که بعد از شکست تظاهرات مسلحانه، بیشتر مطلوب سازمان بود. در 16 شهریورماه 1360 چند تجمع محدود و کوتاه‌مدت، در نقاط مختلف تهران، صورت گرفت که نیروهای سازمان داده در دو نهاد «دانش‌آموزی» و «محلات» در آن شرکت داشتند.

نیروهای «محلات» در نقاطی که ضمن طرح‌های استراتژیک سازمان، روی آنها به عنوان «محله‌های آزاد شده» حساب باز شده بود، در یک زمان کوتاه تجمع کردند؛ مثل خیابان کمالی و خیابان مخصوص، در مناطق غربی و جنوبی تهران (دور از مرکز). نیروهای «دانش‌آموزی» در نقاط مرکزی شهر به تجمع دست زدند. از افراد شرکت‌کننده در راهپیمایی خیابان کمالی (حد فاصل تقاطع نواب صفوی و کاشان) شرح تظاهرات بدین گونه نقل شده است: در ساعت 5 بعدازظهر، سه برادر مسلح با شعار [علیه امام]... و شلیک چند گلوله، شروع راهپیمایی را اعلام کرده و به وسیله یک ماشین – که همانجا سرقت نمودند – از محل دور شدند. در همین هنگام، 8 خواهر شروع به دادن شعار می‌کنند که در لحظات اول 4 نفر آنها دستگیر می‌شوند. به این ترتیب، راهپیمایی – بدون این‌که شکل بگیرد – به درگیری انجامید و به اتمام رسید.

در روزهای بعد (18، 21 و 25 شهریور) نیز تحرکات مشابهی در نقاط مختلف تهران – مانند «سینا – مخصوص»، «سینا – خرمشهر» و «شادمان – ستارخان» روی داد.

ولی‌الله صفوی مسئول نظامی دانش‌آموزی سازمان در غرب تهران در سال 60، درباره این‌گونه تظاهرات چنین گفته است: سازمان می‌گفت تظاهرات هدفش این است که مردم را به صحنه بکشاند و با حمله به مراکز نظامی انتظامی این مراکز را خلع سلاح کنند و سلاح‌ها بین مردم پخش شود، جریان مثل 22 بهمن [57] پیش بیاید. بعد از مقاومت مردم در برابر این تظاهرات و موج گسترده دستگیری که در پی آن صورت گرفت، عدم استقبال به حدی بود که نیروهای سازمان‌دهنده، هواداران را هم به زور به این تظاهرات می‌فرستادند، یعنی با عدم استقبال نیروهای هوادار تشکیلاتی هم روبه‌رو شدند.

دگماتیزم و جزمیت تشکیلاتی و بسته بودن نگرش سیاسی – اجتماعی، باعث شد که سازمان شکست اینگونه تظاهرات را «ترس مردم به خاطر عنصر اختناق» برآورد کند و به چنین نتیجه‌گیری‌ برسد که نپیوستن مردم به این «راهپیمایی‌»ها دلیل موفق نبودن اصل طرح نیست: به لحاظ نیرو ضربه خوردیم و نیاز به ترمیم سازماندهی داریم تا حرکت‌های بعدی را انجام بدهیم. مردم به خاطر سرکوب و اختناق شدید نپیوستند... باید با اتخاذ تاکتیک‌های مناسب‌تر، مردم را تحت پشتیبانی نیروهای مسلح خودمان بدون این‌که ترس ارتجاع را در دل داشته باشند، به صحنه تظاهرات بکشانیم.

بیلان تظاهرات مسلحانه شهریور 60

یکی از فرماندهان عملیات نظامی سازمان در غرب تهران به نام پروین پرتوی پس از دستگیری، طی میزگردی بیلان تهیه شده از گزارش‌های تظاهرات مسلحانه در شهریورماه 1360 را به شرح زیر ارائه کرد:

1)‌ نوع تظاهرات: مسلحانه. محل برپایی: خیابان گرگان. تعداد نیروهای شرکت‌کننده: 30 نفر نیروی روابطی (در اول این تظاهرات، نیروهای عملیاتی دیر رسیدند). مدت تظاهرات: 2 دقیقه. تعداد نیروهای دستگیر شده: حدود 25 نفر. نتیجه تظاهرات: آتش گرفتن یک لاستیک وسط خیابان و نهایتاً با مقاومت و مقابله مردم، تظاهرات به هم می‌ریزد.

2) نوع تظاهرات: مسلحانه. محل برپایی: خیابان تهران‌نو، سی‌متری. تعداد نیروهای شرکت‌کننده: 25 نفر نیروی روابطی و یک واحد عملیاتی. مدت تظاهرات: 15 دقیقه (این مورد نشان می‌دهد که وقتی واحدهای عملیاتی وجود نداشتند، تظاهرات 2 دقیقه بود؛ ولی در این مورد، تظاهرات 15 دقیقه طول کشید؛ زیرا واحد عملیاتی شرکت داشت). نتیجه تظاهرات: 10 نفر از نیروهای سازمان دستگیر یا کشته شدند، یک اتوبوس آتش گرفت، یک لاستیک در وسط خیابان سوخت و همچنین نارنجکی به طرف دفتر حزب جمهوری اسلامی پرتاب شد که شیشه‌های آن شکست و نهایتاً با مقاومت و مقابله مردم، تظاهرات مسلحانه به هم ریخت.

3) نوع تظاهرات: مسلحانه. محل برپایی: خیابان کمالی – خیابان مخصوص. تعداد نیروهای شرکت‌کننده: سه واحد عملیاتی و حدود 40 نفر نیروی روابطی. مدت تظاهرات: 10 دقیقه و 10 تا 15 دقیقه درگیری مسلحانه. نتیجه تظاهرات: تعطیل شدن فوری مغازه‌ها، آتش گرفتن چند لاستیک در وسط خیابان، آتش گرفتن یکی از دختران هوادار شرکت‌کننده توسط کوکتل خودش، کشته شدن تعدادی از نیروهای عملیاتی و خالی کردن چند تیر و در آخر، تظاهرات با مقاومت و مقابله مردم به هم می‌ریزد.

4) نوع تظاهرات: مسلحانه. محل برپایی: خیابان ولیعصر. تعداد نیروهای شرکت‌کننده: 40 نفر نیروی روابطی و دو واحد عملیاتی. مدت تظاهرات: 8 دقیقه. نتیجه تظاهرات: 12 نفر از نیروهای سازمان دستگیر یا کشته می‌شوند، یک نارنجک وسط خیابان پرتاب می‌شود، دو اتوبوس به آتش کشیده می‌شوند و نیز 10 نفر از مردم عادی کشته یا مجروح می‌شوند (به علت شلوغی منطقه و ایستادگی مردم) و سرانجام تظاهرات توسط مردم به هم می‌ریزد.

5) نوع تظاهرات: مسلحانه. محل برپایی: خیابان آذربایجان. تعداد نیروهای شرکت‌کننده: 60 نفر نیروی روابطی، به همراه چند واحد عملیاتی. مدت تظاهرات: 3 تا 4 دقیقه. نتیجه تظاهرات: دستگیری یا کشته شدن 35 درصد از نیروهای حاضر سازمان، کشته شدن 2 نفر از نیروهای مردمی و سرانجام تظاهرات با مقاومت مردم به هم می‌ریزد.

6) نوع تظاهرات: مسلحانه. محل برپایی: خیابان بهبودی. تعداد نیروهای شرکت‌کننده: 50 تا 60 نفر نیروی روابطی، به همراه 6 تا 7 واحد عملیاتی. مدت تظاهرات: 10 دقیقه و حدود 30 دقیقه درگیری مسلحانه. نتیجه تظاهرات: دستگیری 35 درصد از نیروهای سازمان، کوکتل‌اندازی به سمت دو بانک، شکستن شیشه‌های چند مغازه و در آخر، تظاهرات با مقاومت و مقابله مردم به هم می‌ریزد.

7) نوع تظاهرات: مسلحانه. محل برپایی: خیابان سینا – مخصوص (همان منطقه آزاد شده مورد ادعا). تعداد نیروهای شرکت‌کننده: دو واحد عملیاتی و حدود 30-40 نفر نیروی روابطی. مدت تظاهرات: 5 تا 10 دقیقه. نتیجه تظاهرات: آتش گرفتن لاستیک وسط خیابان، پرتاب دو کوکتل و دستگیری 30 درصد از نیروهای سازمان. در این تظاهرات سرانجام نیروهای شرکت‌کننده با به جا گذاشتن کوکتل‌های خود در وسط خیابان یا کنار جوی آب پا به فرار گذاشتند و صحنه را ترک کردند.

8) نوع تظاهرات: مسلحانه. محل برپایی: خیابان بهبودی. تعداد نیروهای شرکت‌کننده: 50-40 نفر نیروی روابطی و حدود چند واحد عملیاتی. مدت تظاهرات: 5 دقیقه. نتیجه تظاهرات: تیراندازی نیروهای سازمان به سوی مردم (تلفات مردم نامعلوم)، نابودی یک واحد عملیاتی نهاد محلات، کشته شدن 4 نفر از نیروهای سازمان و دستگیری تعداد زیادی از بقایای نیروها. به این تظاهرات تنها 2 نفر پیوستند (البته طبق گزارش‌های درونی – که معلوم نیست این دو نفر از نیروهای قطع ارتباطی بوده‌اند یا افراد متفرقه).

9) نوع تظاهرات: مسلحانه. محل برپایی: خیابان ولیعصر. تعداد نیروهای شرکت‌کننده: چهار واحد عملیاتی و 40 نفر از نیروهای روابطی. مدت تظاهرات: 15 دقیقه. نتیجه تظاهرات: آتش گرفتن دو اتوبوس شرکت واحد، پرتاب کوکتل به طرف پمپ‌بنزین و ایراد خسارت بر آن، آتش زدن لاستیک در وسط خیابان و دستگیری 20 نفر از نیروهای سازمان. تظاهرات مزبور بزرگترین تظاهرات مسلحانه سازمان در شهریورماه 1360 محسوب می‌شود.

10) نوع تظاهرات: شورشی. محل برپایی: خیابان بهبودی. تعداد نیروهای شرکت‌کننده: 12 نفر. مدت تظاهرات: 10 دقیقه. نتیجه تظاهرات: پرتاب یک کوکتل به یک مغازه سبزی‌فروشی و به آتش کشیدن آن و نهایتاً فرار نیروها در اثر مقابله مردم.

فاضل مصلحتی از مسئولان اصلی راه‌اندازی تجمع‌های موسوم به تظاهرات مسلحانه شهریورماه پس از ناکامی سازمان در این طرح در جمع درونی گفته است: این همه خون دادیم، [مردم] یک لحظه هم نیامدند از تظاهرات ما پشتیبانی کنند، باز بگو خلق. کدام خلق؟ که هیچ چیز حالی‌اش نیست. ما داریم برای چه کسانی خون می‌دهیم؟

ولی‌الله صفوی مسئول نظامی نهاد دانش‌آموزی غرب تهران، نتیجه کار را اینگونه جمعبندی کرد: در کل، تظاهرات مسلحانه شهریورماه چند روز به اجرا درمی‌آید که طی آن بیش از 70 تن از نیروهای اجرایی سازمان دستگیر یا کشته می‌شوند.

تظاهرات مسلحانه 5 مهر 60

در اواخر شهریورماه 1360، خط و تاکتیک «تظاهرات گسترده» در داخل سازمان طرح شد با این ویژگی که تعداد بیشتری تیم‌های مسلح در راهپیمایی شرکت داده شوند و تمام نیروهای اجرایی و عملیاتی و هواداران تشکیلاتی در صحنه حضور یابند و مناطق شروع راهپیمایی طوری در نظر گرفته شود که گروه‌های مختلف سازمان‌دهی شده – در نهایت – به هم بپیوندند تا راهپیمایی گسترده شود. تظاهرات 5 مهر که ابتدا قرار بود اول مهرماه برگزار شود ولی به دلیل برگزاری تظاهرات دانش‌آموزی به مناسبت بازگشایی مدارس به تأخیر افتاد، در این مرحله طرح شد تا «پتانسیل نهفته خلق» آزاد شود: به آن درجه از توان نظامی رسیده‌ایم که اگر از رژیم جلوتر نباشیم، پا به پای او هستیم و به شرایط مساوی دست یافته‌ایم...

ما در 5 مهرماه با قیامی شبیه به قیام توده‌ای 22 بهمن روبه‌رو هستیم. باید مردم را تحت حمایت نیروهای مسلح‌مان به صحنه بکشانیم. باید این تظاهرات با شرکت خود مردم صورت گیرد و ما به عنوان پیشتاز مسلح از مردم حمایت خواهیم کرد. ضرورت انقلاب ایجاب می‌کند که کشته‌ها زیاد باشد و درخت آزادی خون می‌خواهد. شاید کشته‌ها به اندازه 22 بهمن 57 باشد و شاید بیشتر ولی تعداد آن مهم نیست.

مردم کاملاً آماده قیام توده‌ای هستند. عملیات بزرگی مثل7 تیر نشان داد که نظام ضربه‌پذیر است. پیکر نظام ظرف بلورینی است که شکسته شده و کافی است که یک ضربه دیگر به آن وارد آید تا ظرف ریزریز شده و هر تکه‌اش از هم جدا و به گوشه‌ای پرتاب شود. شرایط اجتماعی و مردم مثل چاه آرتزینی است که فقط احتیاج به یک جرقه دارد تا پوسته‌ها شکافته [شود و چاه] فوران کند؛ آن زمان دیگر هیچ چیز جلودار آن نخواهد بود.

این در حالی است که بعداً مسعود رجوی در جمعبندی یک ساله خود تصریح می‌کند که از ابتدا می‌دانسته که الگوی تظاهرات بی‌نتیجه خواهد بود ولی باز هم آن را "تست" کرد: اما با این همه علی‌رغم این‌که از سی‌ام خرداد به بعد برای ما روشن بود که آن الگو و سقوط شاه لااقل در این مقطع دیگر قابل تکرار نیست، ولی باز هم تست کردیم و آزمایش کردیم.

بالاخره تعداد قابل توجهی هوادار مسلح، از سه نقطه مرکزی تهران، در ساعت 5/10 صبح – پنجم مهرماه 1360 – با شلیک هوایی و آتش زدن مقداری لاستیک اتومبیل و نیز اتوبوس‌های شرکت واحد راهپیمایی را آغاز کردند.

شکل عمل بدین‌گونه بود که افراد موتورسوار (و گاه پیاده) در اکیپ‌های مختلف با گردآوری هواداران و افراد موجود در محل شروع به «تظاهرات» یا «راهپیمایی» می‌کردند. این افراد با شلیک رگبار هوایی و گاه با شلیک‌های مستقیم به افراد عبوری یا ساختمان‌های مراکز عمومی، بانک‌ها، مغازه‌ها، پاساژها و اتومبیل‌هایی که افراد با ظاهر مذهبی در آن نشسته بودند، با سردادن شعارهای تعیین شده، خط تظاهرات را پیش می‌بردند.

به واحدهای عملیاتی دستور داده شده بود که «هرکس به هر شکل خواست جلوی تظاهرات را بگیرد به رگبار ببندید و حتی این‌که از چه موضعی از تظاهرات جلوگیری می‌کند، فرقی ندارد... اگر نیروهای عملیاتی بتوانند از این تظاهرات، 2 ساعت حفاظت بکنند، کار تمام است و نیروهای مردمی به ما می‌پیوندند و آتش زیر خاکستر، شعله‌ور می‌شود.» در بولتن یکی از انجمن‌های وابسته به سازمان، از زبان یکی از افراد شرکت‌کننده در حوادث 5 مهر آمده است: «رأس ساعت 5/10 با تک‌تیرهای برادران، شروع تظاهرات اعلام شد. با آغاز تظاهرات، یک اتوبوس بنز خط 1 به آتش کشیده شد. در ابتدا، با توجه به این‌که مسافران از قصد رزمندگان اطلاع نداشتند، از پیاده شدن امتناع ورزیدند و راننده نیز با اتوبوس قصد فرار داشت که با خروش یکی از خواهران که قصد آتش زدن اتوبوس را داشت، مسافرین پیاده شدند و راننده نیز با پرتاب کوکتلی به درون اتوبوس، با سرعت پائین آمد. در این میان، چادر یکی از مسافران که به دلیل بیماری نتوانسته بود اتوبوس را ترک کند، آتش گرفت ... تعدادی از برادران به روی پشت‌بام سینما رادیوسیتی و ساختمان‌های اطراف آن رفته و سنگر گرفته بودند. دو پاسدار که از دانشگاه [جامعه‌الصادق] بیرون آمده بودند، توسط این برادران مغزشان به روی زمین ریخته شد.

یکی از این دو تن (فرزاد رئیس‌زاده) پاسدار و نفر دوم (مهدی رجب‌بیگی) غیرنظامی و نویسنده عضو جهاد دانشگاهی بود.

در ادامه عملیات رزمندگان، تعدادی از خواهران به درون ساختمان‌های اطراف رفته و از آنجا تیراندازی می‌نمودند. تیراندازی تا ساعت 15/3 ادامه داشت...»

تا رسیدن نیروهای مردمی و پاسداران گشتی سپاه و کمیته، گروهی از مردم عادی در کنار خیابان‌ها و کوچه‌های منطقه مورد نظر جان باختند و عده‌ای نیز به بیمارستان‌ها منتقل شدند. با رسیدن نیروهای مردمی، دومین مقابله عمومی بعد از 30 خرداد شکل گرفت. علاوه بر آن که تعداد زیادی از هواداران سازمان توسط مردم یا به کمک آنان دستگیر شدند، نوعی جدید از ضد تبلیغ علیه سازمان نیز در بین مردم صورت گرفت؛ "وحشی"، "جانی" و "دیوانه مسلح" از جمله القاب و صفاتی بود که مردم به عناصر سازمان نثار می‌کردند.

حجت‌الاسلام هاشمی رفسنجانی در خاطرات خود با اشاره به آغاز عملیات ثامن‌الائمه برای شکست حصر آبادان در نیمه شب چهارم مهر 60 و پیروزی این عملیات، در مورد تظاهرات 5 مهر سازمان می‌نویسد: «مجاهدین خلق، که در داخل با عراق همکاری دارند، امروز با ایجاد چند صحنه جنون‌آمیز با برخورد مسلحانه، تلاش کردند که نشاط و شور این پیروزی را بگیرند، ولی موفق نشدند. چند اتوبوس را آتش زدند و چند نفر را شهید و مجروح کردند و خودشان ده‌ها کشته و اسیر دادند. اکنون رسماً به صورت ستون پنجم دشمن عمل می‌کنند.»

در این حرکت ناشیانه و خالی از هر نوع منطق، که مسعود رجوی آن را «آزمایش» نام نهاد، به اعتراف خود وی، هواداران سازمان «در دسته‌های 50 تایی، 100 تایی و 200 تایی» کشته یا دستگیر شدند. رجوی با صراحت ناگزیر شد اعتراف کند که «... به نسبت هدف شماره 2 (تست کردن عنصر اجتماعی)، جواب آزمایش منفی بود»؛ و باز آن را به گردن اختناق رژیم انداخت. جمعی از جداشدگان از سازمان در کتاب «چه باید کرد؟» با اشاره به حضور خود در آن راهپیمایی و مشاهدات عینی خویش نوشته‌اند: ... گفته‌های مسئولین [سازمان] را که 5 مهر 60 را روز سرنگونی رژیم می‌نامیدند، شنیده‌ایم، خوب می‌دانیم هدف چه بود ... اگر هدف تو [=رجوی] تِست بود پس چرا مسئولین‌ات می‌گفتند فردا (5 مهر) کار تمام است و با سلاح‌های سنگین می‌آییم و اگر این طور نبود چرا دروغ می‌گفتند.

افشینِ برادران قاسمی، در اواخر سال 1359 در حالی که 13 سال بیشتر نداشت، هوادار سازمان شد. او فعالیتش را نخست با پخش و فروش نشریات آغاز کرد. پس از 30 خرداد 1360، ابتدا پیک یکی از گروه‌های سازمان بود و سپس وارد تیم‌های نظامی شد. در جریان تظاهرات مسلحانه 5 مهر 1360 فرماندهی یک واحد نظامی را برعهده داشت که در صحنه عمل دستگیر شد.

در اینجا گزارش این نوجوان، که مسئولیت یک واحد نظامی را که خود نیز مرتکب قتل شده است، عیناً نقل می‌کنیم:
اول از همه تظاهرات پنجم مهر قرار بود در روز یکم مهرماه برگزار شود؛ یعنی تمام‌ نیروها آماده شده بودند و همه کارهای تدارکاتی انجام شده بود که تظاهرات در روز اول مهرماه انجام بشود. شب یکم مهر، از رادیو و تلویزیون اعلام شد که فردا به مناسبت بازگشایی مدارس، به دعوت «حضرت آیت‌الله منتظری»، یک راهپیمایی دانش‌آموزی انجام می‌گیرد.

به این علت، تظاهرات سازمان به هم خورد؛ و فردا که ما – به اصطلاح – سرِ قرار‌های تشکیلاتی رفتیم، گفتند که: «خوب؛ حالا امروز که نشد این تظاهرات را انجام بدهیم؛ تظاهرات دانش‌آموزان را در خیابان‌ها به رگبار ببندید.» نمونه‌اش کارهای «حسن سرخوش» است که سازمان، بعدها پس از کشته‌ شدن او، خیلی تبلیغ و عکسش را چاپ کرد و واحدی به نامش ایجاد کرد. «حسن سرخوش» در چند مورد توانسته بود این تظاهرات دانش‌آموزان را به رگبار ببندد و فرار کند.

به هر حال، تظاهرات اصلی به پنجم مهر موکول شد. پنجم مهر تمام تدارکات آماده شد؛ چندین واحد بودند [و] هر واحد – عموماً – از 4 نفر تشکیل می‌شد که هر کدام 4 سلاح ژ – 3 ، با خشاب و حدود500 -400 فشنگ داشتند.
قبل از تظاهرات گفته بودند: «برای این‌که آماده شوید از نظر بدنی، غذای خوبی بخورید.» همه، آن روز، صبحانه مفصلی خوردند و وارد تظاهرات شدند. موقع شروع، همه نیروها رفتند سوار ماشین شدند؛ و جریان عادی در خیابان بود. تا این‌که ماشین را به طور عرضی پارک کردیم و پیاده شدیم؛ و شروع به تیراندازی و شلیک هوایی کردیم. سازمان گفته بود: «شما اصلاً قرار نیست در تظاهرات شرکت کنید؛ فقط بروید شلیک کنید، یک میلیون آدم می‌آید و شما را روی دست بلند می‌کند.» ما هم انتظار داشتیم که یک میلیون نفر بیایند و ما را روی دست بلند کنند. البته چنین آرزوی خامی انجام نیافت.

ما در خیابان طالقانی (تخت جمشید سابق) بودیم. خیابان کلاً تخلیه شده بود و ما ماندیم و چند ماشین، که به طور پراکنده در خیابان به چشم می‌خورد.

نکته دیگر این‌که در آن روز، این طور که دیدیم، نیروهایی که در تظاهرات آن [قسمت] خیابان شرکت داشتند، حدود 10 نفر بیشتر نمی‌شدند و ما – هیچ کدام – آموزش نظامی [سطح پیشرفته] ندیده بودیم (در اسلحه، ماشه و ضامن یک چیز ساده‌ای است)؛ چون آموزش نظامی ندیده بودیم که در یک مقطع چه کار بکنیم و چه کار نکنیم، من دقیقاً یادم هست که مثلاً از این طرف داد می‌زدند که «آن طرف چیزی تکان خورد»؛ تمام آن خیابان و آن قسمت را به رگبار می‌بستیم.

در واقع «درگیری» بود؛ «تظاهرات» به هیچ وجه انجام نگرفت... موقعی که درگیری ادامه داشت، یکدفعه یک فرد حزب‌اللهی جلو آمد و گفت: «اسلحه‌ها را تحویل بدهید. رهبران‌تان را ببینید [که] دارند چه کار می‌کنند شما کجا هستید؟! آنها به فرانسه رفته‌اند و عیاشی می‌کنند و شما اینجا هستید.» و در ضمن این‌که داشت این صحبت‌ها را می‌کرد، همین‌طور جلو می‌آمد (فکر نمی‌کنم مسلح بود) که ناگهان به وی تیراندازی کردند و او را شهید نمودند.

کسانی که به خیابان طالقانی رفته‌اند، می‌دانند [که] دو سه هتل بوده از زمان شاه، که مصادره شد؛ و الآن در آن ساختمان‌ها، جنگزدگان هستند. از ساختمان‌های مزبور شعارهای «مرگ بر منافق»، «منافق اعدام باید گردد» و نظایر اینها داده می‌شد. هر شعاری که می‌دادند، به طرف ساختمان جنگزدگان شلیک می‌شد.

حادثه‌ای نیز در خیابان امیر اکرم به وقوع پیوست: یک واحد نظامی در جنوب، عملیات پنجم مهر را در چند نقطه تهران برعهده داشت و فرمانده واحد آدمی بود که سازمان [بعدها] درباره‌اش تبلیغ کرد (خودش هم مثل این‌که قبل از اعدامش مصاحبه کرده؛ اسم وی شیرزاد بود). یکی از کارهای این گروه این بود که در مقابل جمعیتی که بعد از تظاهرات جمع شده و بر ضد منافقین شعار می‌دادند، آنها با یک ماشین می‌روند جلو و می‌گویند که «ما حزب‌اللهی هستیم، پاسدار کمیته هستیم؛ و رادیو تلویزیون الآن می‌خواهد بیاید فیلمبرداری کند. شما یک دقیقه در همین حالت باشید تا رادیو و تلویزیون برای فیلمبرداری بیاید»؛ بعد در همین حین، که جمعیت هم – خوب – شعار می‌داد، آنها عقب می‌روند و یک مقدار فاصله می‌گیرند و این فرمانده دستور می‌دهد که: «آتش کنید، شلیک کنید.» و تعدادی از مردم شهید شدند.

برخلاف گفته سازمان، نه از جمعیت میلیونی خبری شد و نه این‌که ما موفقیتی پیدا کردیم. در همان حال که عقب‌نشینی می‌کردیم (خیابان طالقانی، تقاطع ولی‌عصر تا پل حافظ، اصلاً کوچه‌ای ندارد که به کوچه‌های دیگر راه داشته باشد. به غیر از خیابان بندرانزلی (که آنجا هم درگیری بود) راه فرار دیگری نبود؛ ما هم همان وسط بودیم و کاری نمی‌توانستیم بکنیم. خواستیم به یکی از خانه‌ها فرار کنیم؛ چندین خانه را زنگ زدیم و هیچ کس در را باز نکرد. آخر سر، چند مرتبه با شلیک گلوله به در خانه‌ها، در را باز کردیم که بتوانیم فرار بکنیم اما در فرار موفق نشدیم و دستگیر شدیم.

موقعی که دستگیر شدیم و می‌خواستند ما را به زندان منتقل کنند، مردم جمع شده بودند جلوی خیابان طالقانی و می‌گفتند: «آقای موسوی تبریزی [دادستان کل انقلاب اسلامی] گفته که کسی که در تظاهرات مسلح باشد، باید اعدام بشود و ما هم همین‌جا می‌ایستیم و همه آنها باید اعدام شوند.» و حتی این طور که من متوجه شدم، کمیته متوسل به تیر هوایی شد تا ما را از میان جمعیت رد کند. به گفته محمدرضا یزدی‌زاده، یکی از مسئولان سازماندهی تظاهرات 5 مهر: گزارش‌هایی حاکی از این موضوع داشتیم که عده‌ای از مردم با مشت خالی جلوی تیم‌های نظامی ایستادند و شعار می‌دادند و آنها هم که بی‌تفاوت بودند، ماشین‌ها و امکاناتی را که در خیابان داشتند، جمع می‌کردند تا مبادا کسی پشت آنها سنگر بگیرد. همچنین ولی‌الله صفوی، یکی دیگر از مسئولان نظامی این تظاهرات اظهار داشت: [این تظاهرات] تنها نتیجه‌ای که برای سازمان داشت، [دستگیری و] کشته شدن عمده نیروهای اجرایی و عملیاتی در آن روز بود. این تظاهرات هم با مقاومت مردم و با شکست برای سازمان تمام می‌شود که طی آن نیز عده‌ای از مردم بی‌گناه به شهادت می‌رسند. در خاطرات آقای هاشمی رفسنجانی یک روز بعد از تظاهرات مسلحانه 5 مهر، آمار تلفات این چنین درج شده است: 16 خرابکار [= عضو سازمان] کشته و 30 نفر از مردم و پاسداران شهید شده‌اند و بیش از 150 نفر [از اعضا و هواداران تشکیلاتی] دستگیر شده‌اند.

بحران‌ها و ضربه‌های پس از شکست 5 مهر

بعد از این «آزمایش»، سازمان دوباره متحمل یک شکست بزرگ و از دست دادن بسیاری از نیروهای تشکیلاتی‌اش شد. بخش عظیمی از نیروهای وابسته به نهادهای «بخش اجتماعی»، در فاصله 5 تا 10 مهر دستگیر شدند و «ستاد انزلی»، مرکز هدایت خط تظاهرات مسلحانه نیز ضربه خورد. هواداران که انتظار داشتند با قیامی مثل 22 بهمن 57 روبه‌رو شوند، دچار یأس شدند.
ناکامی طرح تظاهرات مسلحانه، ناهنجاری‌های زیادی را برای هواداران باعث شد؛ اینها بعدها در زندان و یا بین خود، درخصوص جملات و عبارات امیدوارکننده مسئولان سازمان اندیشه کردند:

... تو اگر توی خیابان یک گلوله شلیک بکنی، مردم دورت جمع می‌شوند.

... این تظاهرات یک قیام سراسری است؛ همه مردم به ندای شما جواب می‌دهند... با خودتان سلاح بیشتری ببرید؛ چون مردم از شما سلاح می‌خواهند.

... اول مجلس را می‌گیریم، بعد رادیو و تلویزیون و بعد اوین و در آخر می‌رویم سراغ جماران.

... بچه‌ها! فردا [= 5 مهر] مثل 22 بهمن است؛ مردم فردا از شما با شیرینی و شکلات استقبال می‌کنند... مراقب باشید زیاد به مردم نپردازید؛ فقط تشکر کنید.

تحلیل‌های پس از 5 مهر، بیش از آن که روی قدرت سازمان تکیه کند، به بحران‌های اقتصادی و سقوط قریب‌الوقوع جمهوری اسلامی در اثر آن می‌پرداخت که این موارد از آن بیرون می‌آمد:

1- رژیم از نظر اقتصادی رو به سقوط است.

2- ستون فقرات سازمان سالم مانده و ضربه کاری از دستگیری‌ها و اعدام‌ها نخورده؛ اما از این پس اصل بر حفظ خود است و قرارها باید به حداقل (هفته‌ای یک بار) تقلیل یابد.

3- تبلیغات در سطح جهانی، به نفع سازمان است.

4- عملیات نظامی گسترده ضروری نیست؛ چون اهداف آن به دست آمده است. اعضا و هواداران سازمان نمی‌خواهند به جای مردم انقلاب کنند و با توجه به شرایط اقتصادی- اجتماعی و پتانسیل انقلابی توده‌ای که محصول این شرایط است، مردم بزودی قیام خواهند کرد.

یکی از عناصر مؤثر سازمان در آن زمان، در تبیین انفعال درونی سازمان و نیروهایش- که با شور و امید زیاد به این کوران خونین وارد شده بودند- در جریان 5 مهر می‌نویسد:

در طول یک ماه بعد از 5 مهر، مرتباً به افراد تحلیل می‌نمودند که تظاهرات 5 مهر تأثیر شگرفی در خارج از کشور داشته و بعد از این عمل، بایستی روی بحران‌های اقتصادی رژیم کار کنیم. ولی انتقال تحلیل بحران اقتصادی به پائین‌تر از رده «نهاد» ممنوع بود و بعدها هم فراموش شد. من فکر می‌کنم [که] تحلیل بحران اقتصادی برای جلوگیری از انفعال و دور ماندن ذهن ما از شکست 5 مهر بود.

مواضع «بازرگان» در مهر 60 درباره «سازمان»

در شرایطی که سازمان دچار بحران روانی و شکست بزرگ اجتماعی و تبلیغی شده بود و عملاً در بن‌بست گرفتار آمده بود، موضع‌گیری نابهنگام و غیرمنتظره مهندس مهدی بازرگان در مورد سازمان که موجب برانگیختن واکنش‌ها و بازتاب‌های سیاسی و تبلیغی شد، بسیار عجیب و سؤال‌برانگیز بود.

در حالی که فضای اجتماعی بعد از 30 خرداد و بویژه در پی شهادت مظلومانه شهدای هفتم تیر و هشتم شهریور بشدت علیه بازرگان و نهضت آزادی بود و افکار عمومی، آنان را به نوعی شرکای سیاسی و سهیم در جرایم سازمان می‌شناختند، تا آنجا که در مراسم تشییع شهدای8 شهریور و سایر اجتماعات مذهبی- سیاسی مانند نمازهای جمعه، شعارهایی علیه رهبران نهضت آزادی سر داده می‌شد، انتظار می‌رفت که حداقل از سوی شخص بازرگان، سخن یا اقدام تحریک‌آمیز جدیدی بروز نیابد. در خاطرات حجت‌الاسلام هاشمی رفسنجانی مواردی از اعتراضات مردمی علیه بازرگان و نهضت آزادی و حتی درخواست کمک نهضتی‌ها از وی برای کاهش و یا جلوگیری از ادامه آن اعتراضات، درج شده است.

از جمله در روز 15 شهریور 60، به نقل از خانواده آقای هاشمی که در تشییع جنازه شهید قدوسی و شهید وحید دستجردی شرکت کرده بودند، آمده است که «مردم شعارهایی علیه مهندس بازرگان هم می‌دادند.» در تاریخ 15 مهر 60، خاطرات رئیس وقت مجلس شورای اسلامی چنین نگاشته شده است:جلسه علنی داشتیم، مهندس [مهدی] بازرگان، اولین سخنران قبل از دستور بود.

در قسمتی از اظهاراتش ضمن اظهار تأسف از شهید شدن پاسداران و شخصیت‌ها به‌دست تروریست‌ها، از اعدام‌ها و سخت‌گیری‌های دادگاه‌های انقلاب هم انتقاد داشت و امریکایی بودن تروریست‌ها را مردود دانست. اظهارات وی مورد اعتراض شدید جمعی از نمایندگان قرار گرفت. مجلس را متشنج و ترک کردند و به ایشان اعتراض نمودند. کسی از ایشان دفاع نکرد. دوستانش هم وحشت کرده بودند. مجلس را به‌عنوان تنفس تعطیل کردم. جمعیتی از [مردم و] بازاریان که جریان مجلس را از رادیو شنیده بودند، به‌عنوان اعتراض به اظهارات آقای بازرگان، مقابل مجلس آمدند و شعارهای تندی علیه ایشان، لیبرال‌ها، بنی صدر، امریکا و منافقان می‌دادند... دادستان انقلاب، تصمیم به بازداشت آقای بازرگان گرفته بود، مانع شدم.

روز دهم مهرماه 60 در فضای اقدامات روز افزون تروریستی سازمان و اوج گیری عملیات در جبهه‌های نبرد علیه رژیم متجاوز عراق، سومین دوره انتخابات ریاست جمهوری با حضور گسترده مردم و 20 درصد بیش از شرکت کنندگان دوره قبل، برگزار شده بود و قرار بود روز 17 مهر مراسم تنفیذ ریاست جمهوری آیت‌الله‌خامنه‌ای برگزار شود.

روز 16 مهر یک روز پس از نطق جنجالی بازرگان، حجت‌الاسلام هاشمی رفسنجانی در خاطرات خود چنین نوشت: جلسه علنی داشتیم... نگران نطق‌های تند قبل از دستور، علیه نهضت آزادی بودم، کنترل کردم... به خیر گذشت. مهندس بازرگان [درجلسه] شرکت نکرده بود. احتمال می‌رفت که دوستانش هم شرکت نکنند، ولی آمده بودند. مهندس بازرگان در سخنرانی 15 مهر خود، ضمن تمجید از شهدای حوزه علمیه و مسئولان، دستگیرشدگان یا کشته‌شدگان عضو سازمان را «نونهالانی» توصیف کرد که «جگرگوشگان و پرورش‌یافتگان امید این مملکت بوده‌اند، عاشق وار و یا دیوانه‌وار، فداکار یا گناهکار در طاس لغزنده‌ای افتاده‌اند. وی ضمن رد اتهام این‌که «روحانیون ارجمند و مکتبی های غیرتمندمان از امریکا وارد شده‌اند»، اعضا و هواداران تشکیلاتی سازمان را «جوانان جانباز» خواند که نمی‌توان آنها را «مزدور» دانست.

در حالی که کمتر از نیمی از سخنرانی مهندس بازرگان از روی متن مکتوب در مجلس خوانده شد، به دلیل اعتراض شدید بسیاری از نمایندگان و بروز تشنج و قطع جلسه، این نطق ناتمام ماند. نهضت آزادی چندی بعد متن کامل این نطق را در روزنامه کیهان و مستقلاً در قالب یک اطلاعیه منتشر ساخت. بقیه نطق نیز محکومیت توأمان و یکسان عملکرد نظام و سازمان بود و اتخاذ یک موضع میانه بی‌طرف که در واقع و از آن تریبون، بیشتر به زیان حاکمیت جمهوری اسلامی ارزیابی می شد.

روزنامه کیهان که در آن زمان تحت سرپرستی حجت‌الاسلام سید محمد خاتمی اداره می‌ شد، در پاسخ به نطق مهندس بازرگان، طی سه روز 16 و 18 و 19 مهر، سرمقاله‌های خود را به نقد و تحلیل مواضع وی و نهضت آزادی اختصاص داد.

آقای خاتمی در اولین روز بعد از نطق، در «یادداشت روز» صفحه اول کیهان طی مقاله‌ای با عنوان «مرگ آقای سادات و نطق آقای بازرگان!»، بعد از اشاره به خبر مرگ انورسادات رئیس‌جمهور وقت مصر و شور و شادی مردم از مجازات این خائن به آرمان فلسطین و دغدغه ذهنی‌اش برای نگارش مقاله راجع به ابعاد و آثار این واقعه، نوشته بود:

تا صبح شد و به مجلس آمدم. آقای بازرگان به عنوان ناطق پیش از دستور، پشت تریبون قرار گرفتند و من چون دیگران، منتظر که چه خواهند گفت؟... آیا از توطئه امریکا و مزدورانش علیه انقلاب اسلامی و تلاش آنان برای نجات صدام سخن می‌گویند؟ از جنایاتی که به دست عوامل امریکا در ایران و علیه مردمی‌ترین انقلاب معاصر صورت می‌گیرد؟ از رسوایی‌های بنی‌صدر و رجوی که اینک به بختیار و اویسی ملحق شده‌اند؟ از فاجعه‌های مکرری که به دست عوامل و مزدوران «سیا» و «موساد» در ایران انقلابی آفریده شده است و بهترین چهره‌های متقی و مبارز و مجاهد در میان آتش سوخته‌اند؟ خاصه اینکه در رابطه با شهادت این عزیزان، تاکنون از سوی ایشان [= بازرگان] و همرزمانشان، مطلبی جز تسلیت خشک در حدی که بسیاری از سیاستمداران خارجی و حتی زمامداران وابسته دنیای سوم، علی‌الرسم و به‌منظور رعایت اصول دیپلماتیک! داده‌اند، صادر نشده است... دیری نپایید که دریافتم این انتظار بیهوده است... [نطق بازرگان] مثل همیشه عبارت بود از اعتراض به جمهوری اسلامی... سخنان آقای بازرگان... مرا از بلاتکلیفی شب پیش بیرون آورد و موضوع مناسب برای سرمقاله در رابطه با مرگ سادات را یافتم.

در قسمت دوم سرمقاله آقای خاتمی با عنوان «چه کسی امریکایی است؟»، چنین آمده بود: آقای بازرگان، ضمن تأسف از خون‌هایی که ریخته می‌شود... به دفاع از «جوانان جانباز»!! و نونهالانی برخاستند که جگرگوشگان و امید مملکت! هستند، به همان نظم و نسق که در بلندگوهای تبلیغاتی امپریالیسم خبری می‌شنویم و بدین ترتیب از کسانی [= مجاهدین خلق] دفاع به عمل می‌آید که خشن‌ترین شکل آشوب را به فرمان رهبران خائن و فراری خود، در متن انقلاب ناب و منحصر به فرد ایران برپا می‌کنند و بهترین فرزندان اسلام را از پای درمی‌آورند و کودکان خردسال را در آتش خشم کور خود می‌سوزانند.

همچنین حجت‌الاسلام سید‌محمد خاتمی با اشاره به طنز و کنایه تمسخرآمیز مهندس بازرگان در مورد تفسیر امریکایی و مزدور خواندن عوامل سازمان نوشت: طنز آقای بازرگان، آنجا که از انتساب آشوبگران به امریکا بر‌می‌آشوبند، خود حکایتگر نوعی نگرش امریکایی به مسائل است... بدین ترتیب تشخیص درست امام و امت را که دشمنان داخلی... را امریکایی می‌خوانند و اعمال و مواضع آنان را به نفع امریکا می‌دانند، به تمسخر می‌گیرند... آیا شاه مخلوع که گوی سبقت را از همه حکمرانان جهان سوم در سوق دادن کشور به سوی وابستگی تام به غرب و خصوصاً امریکا... ربوده بود، در خانواده امریکایی زاده شده یا از امریکا برگشته بود، یا اینکه شاه امریکایی نبود؟... آیا آقای بنی‌صدر که... امریکا همه امیدهایش را برای بازگشت به ایران، به وی بسته بود، از خانواده امریکایی بود؟... آیا آقای رجوی که روز و روزگاری، آقای بازرگان را نماینده بورژوازی که طبق تحلیل‌های ماتریالیستی [= مارکسیستی] حضرات ماهیتاً امریکایی است، می‌دانست و امروز که به‌منظور رهبری مقاومت ضد‌امپریالیستی در ایران به دامن فرانسه آویخته است! و برای تکمیل مبارزات ضد امریکایی، این اواخر سفری به امریکا کرده است، با کمال شهامت به تمجید از بورژوازی ملی برخاسته و برای سرنگونی جمهوری اسلامی پیشنهاد اتحاد با بورژواها را می‌دهد... و «جرج بال» به سیاستمداران امریکا اکیداً توصیه می‌کند که مجاهدین خلق! را به عنوان جناح نیرومند مخالف با رژیم ارتجاعی! ایران مورد حمایت و تقویت قرار دهند و بالاخره مورد تمجید و ستایش فراوان رادیوها و سخن‌پراکنی‌های امریکا و اسرائیل و بی‌بی‌سی است، آیا آقای مسعود رجوی از خانواده امریکایی است؟... و امروز همان جوانان پاکباز! که شما به دفاع از آنان برخاسته‌اید، چشم و گوش بسته به فرمان آقای رجوی و همپالگی‌هاشان و به کمک بازمانده‌های رژیم شاه و در هنگامه‌ای که نیروهای رزمنده جمهوری اسلامی درگیر دفن تجاوز رژیم امریکایی صدام هستند، به کشتار و تخریب دست می‌زنند.

مراد از امریکایی بودن، نحوه‌ای از دید و بینش است که به سادگی، ابزار دست سیاست‌های توسعه‌طلبانه امریکا می‌شود و به خاطر همین دید و بینش، جریانی که شما [= مهندس بازرگان] در رأس آن قرار دارید، همواره از مواضع ضد امریکایی جمهوری اسلامی ـ البته با توجیهات گوناگون ـ اظهار نارضایتی و حتی مخالفت قولی و عملی کرده است... امروز این امریکا است که پندارگرایانه برای سرنگونی جمهوری اسلامی به مجاهدین خلق! دل بسته است و از آنان حمایت می‌کند. مهندس بازرگان در ادامه نطق خود که به صورت مکتوب انتشار یافت، تأکید کرده بود که بایستی به «تجزیه و تحلیل صحیح جریان‌ها و شور در علل چاره‌ها بنشینیم» و به تعبیر خود «هر دو طرف دعوی» را مخاطب و مقصر جلوه داده بود.

آقای خاتمی نیز با تجزیه و تحلیل موضوع در سرمقاله خود، در مورد نقش و سهم جریان نهضت آزادی در افزایش طرفداران سازمان طی ماه‌های پس از پیروزی انقلاب نوشت: ... اگر بخواهیم به تحلیل جریاناتی که به اینجا انجامید، بپردازیم، بزرگترین گناه به گردن جریانی خواهد بود که از آغاز در سیر طبیعی انقلاب اخلال کرد و بسیاری از جوانان ساده‌دل را از انقلاب رمانید و آنان را به دام رهبران گروهک‌هایی که از آغاز هم معلوم بود بالاخره کارشان به تروریسم خواهد انجامید، افکند. وقتی که دولت موقت در اثر بینش ناسازگارش با محتوای انقلاب اسلامی و با سوء‌استفاده از نام و اعتباری که به برکت اسلام و عنوانی که از رهبر انقلاب گرفته بود، راه آشتی دادن انقلاب سازش‌ناپذیر اسلامی با امریکا را برگزید... وقتی که فریاد برآمد انقلاب به پایان رسیده است... و ملاقات با برژینسکی نشان داد که کدام سازندگی و نظمی مورد نظر است،... گروهک‌های مفسد انحصارطلب ملحد یا التقاطی، با هیاهو چنین وانمود کردند که جمهوری اسلامی و دولت موقت عین یکدیگرند و بدین‌وسیله توانستند بسیاری از این جوانان ساده‌دل را به سوی خود جلب و با کار مداوم، آنان را برای چنین روز تلخی آماده سازند.

منبع: کتاب مجاهدین خلق از پیدایی تا فرجام


فرار 58 نفر از منافقین از اردوگاه اشرف
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٧  کلمات کلیدی: سیاسی ، سازمان منافقین ، اردوگاه اشرف

وی تصریح کرده است: کشور عراق به افرادی که خواهان جدایی از فرقه رجوی هستند، جهت ترک پادگان اشرف کمک کرده و روند انتقال آنها به کشورهای دیگر را تسهیل خواهد کرد.

سخنگوی وزارت دفاع عراق اعلام کرد که از زمان آغاز فرار نیروهای ناراضی گروهک تروریستی منافقین از درون این فرقه و پادگان اشرف، تاکنون 58 نفر از آنها موفق به فرار شده‌اند.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی هابیلیان (خانواده شهدای ترور کشور)، روزنامه الشرق الاوسط نوشت: «سرتیپ محمد العسکری» با بیان این مطلب اعلام کرده است که بیشتر این افراد از رهبران زن یا مرد این گروهک تروریستی هستند که به نیروهای عراقی پناهنده شده و به منظور تکمیل شدن کارهای مربوط به خروج شان از عراق به مکان دیگری منتقل شده‌اند.

وی تصریح کرده است: کشور عراق به افرادی که خواهان جدایی از فرقه رجوی هستند، جهت ترک پادگان اشرف کمک کرده و روند انتقال آنها به کشورهای دیگر را تسهیل خواهد کرد.

براساس این گزارش «محمد العسکری» که در یک کنفرانس مطبوعاتی در مقر وزارت دفاع عراق سخن می‌گفت، از قصد دولت عراق مبنی‌بر آسان کردن روند دستیابی ساکنان این پادگان به مدارک لازم جهت تسهیل سفرشان خبر داد و افزود: دولت عراق در حال فراهم کردن تمامی شرایط با همکاری سازمان‌های بین‌المللی برای آزادانه بیرون رفتن این افراد از عراق است.

سخنگوی وزارت دفاع عراق با اشاره به فرار 58 نفر از اعضای گروهک تروریستی منافقین خاطرنشان کرد: بسیاری از افراد موجود در اردوگاه اشرف با اجبار و تهدید سرکردگان این پادگان در آنجا حضور دارند.


«یعقوب توکلی» در پاسخ به انتشار خاطرات «منتظری» در سایت جرس
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٧  کلمات کلیدی: سیاسی ، امام خمینی(ره) ، حسینعلی منتظری ، سازمان منافقین
آیا امام خمینی در ماجرای اعدام منافقین در سال67 اشتباه کرد؟

 برهان؛ سال‏گرد اعدام انقلابی تعدادی از بقایای سازمان مجاهدین خلق( منافقین) در مرداد ماه سال1367، بهانه‌ای شد تا  سایت جرس به انتشار بخش‌هایی از کتاب خاطرات مرحوم منتظری در مورد این وقایع بپردازد. منتظری در این خاطرات ضمن این‌که حکم امام راحل در برخورد با بقایای منافقین را اشتباه عنوان می‌کند، ادعاهایی دیگری را هم در مورد بی‌اطلاعی امام از اوضاع کشور و....پیش می‌کشد. در این زمینه، با استاد یعقوب توکلی، محقق و پژوهش‌گر تاریخ معاصر و جریان‌شناسی سیاسی، به گفت‏گو نشسته‌ایم. گفتنی‌است عضویت در پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامی، تدریس در دانشگاه‌های شهید بهشتی و قم، سردبیری نشریه زمانه و مدیریت گروه تاریخ تمدن پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، از جمله فعالیت‌های استاد توکلی است و تاکنون بیش از 20 اثر علمی و پژوهشی به قلم وی منتشر شده است.

 
در ابتدا خواهشمندیم توضیح مختصری در مورد علل چرایی و چگونگی وقوع اعدام‌های سال67 و نقش امام(ره) در آن، بفرمایید.
 
امام(ره) شخصیت کاملاً استراتژیستی بود که مسایل پیچیده را خیلی خوب می‌فهمید اما برعکس، خیلی‌ها از این شخصیت، توقع رفتار یک مرجع معمولی را داشتند و یا در حل و فصل سؤال راجع به این شخصیت خیلی‌ها درمانده شدند زیرا انصافاً آدم پیچیده‌ای بود و مسایل پیچیده را می‌فهمید. نقل است از آقای «عراقی» که می‌گفت وقتی قرار شد شورای مؤتلفه تشکیل شود، آن موقع امام  از سه مسیر در مورد بنده تحقیق کردند که این آدم کیست؟ آیا پا به پای ما می‌آید یا نه و .... بنابراین، امام(ره) شرایط انقلاب را خوب می‌فهمید. در مورد اعدام‌های 67 باید وضعیت مملکت را در نظر گرفت. در فضایی که تازه از شرایط جنگی خارج شده‌ایم، حالا نیرویی در داخل کشور با شعار مبارزه با امپریالیسم ظهور پیدا کرده بود و نیروی ستون پنجم و آلت دست نیروی نظامی و ارتش دشمن شده بود و سپس به کشور لشکرکشی کرده (در قالب عملیات مرصاد) و یک عده‌ای از آن‌ها هم در داخل زندان بسیج شده‌ و می‌خواهند دست به شورش مسلحانه بزنند. شاید سؤال شود که مگر می‌شود از داخل زندان با بیرون ارتباط برقرار کرد؟ باید گفت اساساً اگر زندانی سیاسی نتواند با سازمانش یا سازمانی نتواند با زندانی سیاسی ارتباط برقرار کند، باید فاتحه‌ی هر دو را خواند. اصلاً اولین کاری که یاد می‌گیرند، نحوه‌ی برقراری ارتباط است. به خصوص در فضای ایران که آن قدرها هم مشکلات ارتباطی جدی وجود نداشت و آن روزهایی که در واقع وضعیت جنگ هم بهم ریخته بود، این‌ها جسارت پیدا کرده بودند.
 
نکته‌ی بعدی این که اگر عملیات منافقین به پیروزی می‌رسید و کشور دست سازمان مجاهدین خلق می‌افتاد منطقه چه وضعیتی پیدا می‌کرد؟ آن موقع «صدام حسین» و «مسعود رجوی» بر خاورمیانه مسلط می‌شدند و دقیقاً چیزی شبیه این وضعیت در جریان «شاه سلطان حسین» اتفاق افتاد که در آن زمان ایران از عثمانی‌ها شکست خورد و آن‌ها بخشی از کشور را گرفتند، روس‌ها هم  از طرف شمال آمدند و یک اوضاع عجیب و غریبی شکل گرفت. امام(ره) شجاعت به خرج دادند اما دکتر مصدق در 28 مرداد این شجاعت را به خرج نداد و کشور از دست رفت. اگر این اتفاق نمی‌افتاد و جنگ‌های داخلی در کشور شکل می‌گرفت ما در  عوض باید صدها هزار کشته می‌دادیم، ولی امام کسی بود که همیشه روش‌های ایشان ضدجنگ‌ترین روش‌ها بوده است. بنده بر اساس تبیین و تعیین استراتژی زندگی حضرت امیر(علیه‌السلام) برای حضرت امام(ره)  اصولی را معتقدم. حضرت امیر یکی از جنگ گریزترین انسان‌های دنیا بود. وقتی تعداد جنگ‌های ایشان را می‌بینیم، به این نتیجه می‌رسیم که امام(علی‌السلام) خیلی ملاحظه می‌کردند و خیلی اصرار و پافشاری می‌کنند که جنگ شروع نشود. حتی در جنگ با «عمرو بن عبدود» که یکی از بزرگ‌ترین افتخارات ایشان است، کلی ابن عبدود را معطل کرد و از او خواست که اصلاً نجنگد. چون اگر عمروبن عبدود معرکه را خالی می‌کرد، همان نتیجه حاصل می‌شد یعنی چه با کشته شدن او چه با خالی کردن میدان توسط او نتیجه جنگ یکی بود؛ شکست دشمن. باز خالی شدن میدان به مراتب بهتر بود یعنی برای این‌ها حماسه تولید نمی‌کرد بلکه این شکست روحی را هم برای این‌ها ایجاد می‌کرد زیرا خورد شدن قهرمان می‌تواند یک موضوع حماسی ایجاد کند. از این رو در سیره‌ی حضرت امیر می‌بینیم که آن حضرت جنگ گریزترین انسان خلایق در دنیاست.
 
درباره‌ی امام(ره) هم همین وضعیت را شاهد هستیم. امام(ره) جنگ گریز است اما اگر در آن‌جا دست به آن اقدام نمی‌زد کشور وارد یک جنگ داخلی مسلحانه می‌شد یعنی توانست با محاصره‌ی کسانی که با دشمن متحد شده بودند از خطر جلوگیری کند. بعد به لحاظ فقهی نیز مسأله مشخص بود و دقیقاً همان اقدامی که پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) با بنی قریضه انجام داد، از سوی امام(ره) هم صورت گرفت. البته بنی قریضه مسلمان‌ها را نکشتند. با مسلمانان متحد بودند اما به مشرکین پیغام دادند اگر شما بیایید ما هم از پشت به مسلمانان حمله می‌کنیم. پیامبر به این‌ها فرصت هم دادند اما به خاطر پیمان شکنی نظامی، سرانشان اعدام شدند. این‌جا هم پیمان شکنی نظامی کرده بودند؛ امنیت داخلی را مصادره کرده بودند، از این رو مبنای شرعی مسأله هم مشخص است. اگر مجاهدین خلق در آن پروژه به پیروزی می‌رسیدند از آن طرف هم در داخل شورش می‌کردند، از سوی دیگر عده‌ای هم بودند که ناامید شده بودند و می‌توانستند یک الگوی نظامی را در داخل کشور به راه بیندازند و اصلاً می‌توانستند جنگ داخلی راه بیندازند.
 
در نظر بگیریم دو، سه هزار نفر اسلحه به دست بیایند در سطح شهر جنگ داخلی به راه بیندازند، در جنگ داخلی که به راه می‌افتد، کسان دیگری هم که حامیان این‌ها هستند جمع می‌شوند و تبدیل به صدهزار نفر می‌شوند. آن وقت اگر بخواهید صد هزار نفر را داخل شهر خلع سلاح کنید چه تعداد کشته می‌دهید؟ غیر از این صد هزار نفر، چه تعداد خودتان باید کشته بدهید.
 
منتظری در این خاطرات ادعاهایی را مطرح کرده است از جمله این‌که: «حکم امام یا جعلی بوده و یا امام اشتباه کرده است»، «اخبار و اطلاعات به امام نمی‌رسیده و امام بی‌اطلاع از وضع کشور بود»، «رنج نامه‌ی سید احمد دارای مطالب کذب بود»،‌ «عده‌ای درون نظام برضد منتظری توطئه کرده بودند و قصد حذف مرا داشتند» و... به این ادعاها چگونه می‌شود، پاسخ داد؟
 
واقعیت مسأله این است که انسان‌ها در مواضع مختلف حرف‌های گوناگونی می‌زنند. سیاسیون هم همین طور هستند، شخصیت‌ها در مواضع مختلف صحبت‌های گوناگونی مطرح می‌نمایند. این حقیقت ضمیر وجودی آدمی است. من در جلسه‌ای با چند نفر از آمریکایی‌ها که در مورد تاریخ شفاهی کار می‌کردند و در مورد بحران موشکی کوبا بحث شفاهی داشتند و خودشان منتقد بودند، پرسیدم که چه طور رییس جمهور شما، مسؤولین کشور شما تا زمانی که در مسؤولیت هستند یک موضع دارند و وقتی از همان مسؤولیت کنار می‌آیند موضعشان تغییر می‌کند و کار خودشان را نقد می‌کنند؟ جالب است برژینسکی تا زمانی که در پست بوده، مخالف هرگونه ارتباط با ایران بود سخت‌ترین دشمنی‌ها را در ذهن داشت اما وقتی کنار رفت مدافع ارتباط با ایران شد.
 این واقعیت بشر است. بشر در ظرف زمانی و مکانی که هست یک دیدگاهی دارد و  وقتی که این ظرف زمان و مکانش تغییر پیدا می‌کند ممکن است دیدگاه‌هایش نیز تغییر بکند. به خصوص اگر تزلزل شخصیتی هم در آدم وجود داشته باشد و خصوصاً اگر این ظرف زمانی و مکانی به واسطه‌ی اختلاف و مشکل تغییر پیدا کرده باشد. این فقط مربوط به شخص آقای منتظری نیست. همه‌ی آدم‌ها این چنین هستند. وقتی کسی از مجموعه‌ای جدا می‌شود منتقد آن مجموعه نیز می‌شود و نسبت به آن شاکی می‌گردد و این یک مقداری برای جامعه‌ی ما خطرناک است. نتیجه‌اش این می‌شود که اعتماد جامعه ما نسبت به مسؤولین از دست می‌رود. مردم می‌گویند:ما چه می‌دانیم شما امروز این حرف را می‌زنید، فردا که مثلاً خانه نشین شدید حرفی غیر از این نزنید؟
 
واقعیت قصه این است که بحث‌هایی که آقای منتظری مطرح می‌کرد درست است که در موضع متنافر با نظام صورت گرفت، اما این موضع متنافر با نظام او دقیقاً بر این دلالت دارد که ان تصمیمی که در مورد ایشان گرفته شد، تصمیم درستی بود. این‌که ایشان وقتی برکنار شد به این صورت مخالف از آب درآمد و اختلافاتش را با نظام نشان داد، خود این مسأله حکایت از این دارد که برکناری آقای منتظری کاملاً معقول و منطقی بوده و این بهترین کاری بود که امام انجام داد.
 
ولی اصلی‌ترین مسأله، مسأله‌ی شخصیت شناسی است که از خود آقای منتظری این‌جا ظهور و بروز پیدا می‌کند. از این رو وقتی که ما شخصیت شناسی آقای منتظری را در خاطراتش در نظر می‌گیریم، مشاهده می‌نماییم که چه‌قدر وضعیت ایشان متزلزل شده؛ وقتی که می‌آید خاطراتش را می‌نویسد، چه‌قدر با نظام زاویه‌ی تنافر دارد؟ این موضع مخالفت یک وجه اساسی هم دارد، این که آقای منتظری می‌خواهد خود را تطهیر کند. تطهیر آقای منتظری با تخریب امام شدنی نیست چرا؟ برای این‌که ایشان جانشین امام بود، شاگرد امام بود، ایشان می‌گفت ما امام را مرجع تقلید کردیم و ... پس باید چه کار کرد؟ راهی که وجود دارد این است که امام را از معرکه دور بکند یعنی به جای این‌که بگوید امام این فعل را انجام داد چون خودش هم متهم به فعل است، امام را متهم به عدم وقوع فعل می‌کند و می‌گوید امام بی‌اطلاع است. حرف‌های منتظری در خاطراتش عمدتاً براساس این محور جلو می‌رود، چون اگر بگوید امام در جریان بوده، پای خودش نیز به میان می‌آید و آن وقت باید بایستد به سؤالات دیگری جواب بدهد. از این رو بهترین کار این است که آقای «ری شهری»، «حاج آقا احمد» و دیگران مورد سؤال واقع بشوند، نه امام.
 
به نظر می‌رسد در نظرهای منتظری نوعی تناقض دیده می‌شود، بالاخره او خودش را نظریه‌پردازان ولایت فقیه می‌داند، از سوی دیگر وقتی ماجراهای اعدام‌ها را شرح می‌دهد و آن را اشتباه امام عنوان می‌کند، می‌گوید: «سیستم یک نفره منجر به اشتباهات بزرگ می‌شود»، این سیستم یک نفره همان تئوری ولایت فقیه است؟
 
ایشان مسأله‌ی ولایت فقیه را همراه با امام فهمیده و بعد خودش تقریر کرده و به طور مفصل بحث کرده است. ما نمی‌خواهیم در اصل نظرهای فقهی ایشان تردید بکنیم. اما سیستم یک نفره همه جای دنیا هست. همه جای دنیا تصمیم‌گیری نهایی یک نفره است. سیستم دو نفره کجاست؟ کجا رییس جمهور دو نفر است؟ در دوران‌های قدیم پادشاهان دو نفره بودند؟ بله؛ بحث شورایی مطرح هست ولی آن‌جا هم یک نفر اجرا می‌کند. این نظام یک نفره که ایشان فکر می‌کنند منتهی به فساد و اشتباهات این چنینی می‌شود، اگر دست خود آقای منتظری بود چی می‌شد؟ منتهی به اشتباه نمی‌شد؟ ایشان اگر برکنار نمی‌گردید قرار بود به این سیستم یک نفره تکیه بکند. ایراد این چنین در واقع یک سلب مسؤولیت و به اصطلاح پاک کردن مسأله است.
 
اول؛ سیستم دو نفره و سه نفره کجای دنیا وجود دارد؟ سپس جوامعی که سیستم آن‌ها چند نفره بود، مرتکب اشتباه نشدند؟ اگر بحث وقوع اشتباه هست، به طور طبیعی در بحث ولایت فقیه ما محدویت‌هایی را انتخاب کرده‌ایم که آن را کم می‌کند که خود ایشان هم نوشته است. محدودیت‌هایی مانند ویژگی‌های اخلاقی، فقهی و علمی ولی فقیه و جایگاهی که نشسته است، همه‌ی این‌ها پتانسیل عدم اشتباه ولی فقیه را بالا می‌برد.
 
در نظام ولایت فقیه همه‌ی آن چیزی را که ممکن است در دنیا برای رهبر سیاسی مایه‌ی فساد به شمار رود، محدود کرده‌ایم. طرح مسأله این گونه اتفاقاً نشان می‌دهد که ایشان اصلاً تعلق خاطر به چیزی که نوشته‌اند، ندارند و این بحث را شاید خیلی جاها دیگران برایش ویرایش کرده‌اند. در منظر تاریخ نگاری به نظر می‌رسد که کسانی دیگری هم در نوشتن متن دست داشته‌اند.
 
به نظر شما جریان سبز و رسانه‌های آن‌ها چرا پس از 30 سال این موضوع را برجسته و مطرح می‌سازند؟‌آیا مطرح کردن ادعاهای بالا در مورد امام و دفاع از منتظری با ادعای خط امامی بودن جریان سبز و رهبران آن‌ها تعارض ندارد؟
 
شما باید دشمن را بشناسید. وقتی کسی دشمن می‌شود و می‌خواهد دشمنی کند، برای دشمنی کردن از هرچیزی استفاده می‌نماید. نکته‌ی دیگر این که، آقای منتظری زحمت کشید شبهه‌ای را وسط مجموعه‌ای از شبهات انداخت که حالا اصحاب «جرس» و «بی.بی.سی» و این‌ها جای خود دارند. سال‌های سال باید خیلی‌ها راجع به این فکر و مطالعه کنند و اشتباهاتش را بیان کنند ولی این طور نمک‌دان شکنی تاکنون سابقه نداشته است. آقای منتظری به شدت نمک‌‌دان شکنی کرد. بعضی‌ها نمک می‌خورند و نمک‌دان می‌شکنند ولی بعضی‌ها هستند که نمک‌دان را سر صاحب نمک‌دان می‌شکنند. اما خط امامی که این جریان مطرح می‌کنند، خط امام نیست، خطی است که می‌خواهد منتهی به حذف رهبری شود. حکایت همان‌هایی است که آمدند گفتند: «حسبنا کتاب الله...» یا چون پیامبر در خانه‌ی عایشه از دنیا رفت او ام‌المؤمنین است و باید پشت پرچم ام‌المؤمنین همسر پیامبر قرار بگیریم، آن‌ها هم از خانواده‌ی پیامبر سخن می‌گفتند مگر اصحاب جمل نماز نمی‌خواندند؟ مگر اصحاب جمل سیف الاسلام و  طلحه الخیر نبودند؟ ام‌المؤمنین نبودند؟ پشت ادعای خط امامی، کسان دیگری هستند. منطقی است که از محمل خط امام استفاده بکنند. ولی مسأله این‌جاست شما که ادعای خط امام می‌کنید، کجای آن ایستاده‌اید؟ این میدان است و شما کجای اردو هستید؟ اردوی شما کجاست؟ در چه صفی ایستاده‌اید و برای چه اردویی تیر می‌اندازید؟ کجای صف ایستاده‌اید؟ صفی که پشت سرش همان اسراییل و غرب هستند؟ این صف حمایت از امام است؟ نه خط امام، محمل است آن‌چنان که قرآن محمل شد.

روایت شجونی از اقدامات انحرافی گروهک رجوی:
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٦  کلمات کلیدی: سیاسی ، جعفر شجونی ، سازمان منافقین ، مسعود رجوی

منافقین، دختران معصوم را به نام اسلام به فحشا کشاندند

منافقین در زندان قرآن و نهج­ البلاغه را به دلخواه خود معنی می­ کردند ولی هر وقت ما در جلسات آنها شرکت می­ کردیم، سکوت اختیار کرده، ادامه نمی ­دادند و هر کس را که با نظریات آنها هماهنگی نداشت، بایکوت می ­کردند...

بولتن نیوز: حجت الاسلام و المسلمین شیخ جعفر شجونی یکی از افرادی است که در جریان نهضت امام خمینی با منبرهای تند خود به تبیین و تفسیر صحیح اندیشه اسلامی امام می ­پرداخت. او بیش از بیست بار به دلیل سخنان تند و گزنده ­اش نسبت به دربار، بازداشت و شکنجه شد که خاطرات آن بسیار جذاب و خواندنی است. ایشان همچنین از نمایندگان دور دوم مجلس شورای اسلامی بود. از خصوصیات بارز ایشان انتقادات گزنده نسبت به سازمان منحرف مجاهدین خلق است که به رسوایی آنها انجامید. ماجرایی که در زیر می­ خوانید روایت شیخ جعفر شجونی واعظ است از انحرافات مختلف سازمان منافقین که می ­تواند عمق انحراف فکری آنها را نشان دهد:

منافقین در زندان قرآن و نهج­ البلاغه را به دلخواه خود معنی می­ کردند ولی هر وقت ما در جلسات آنها شرکت می­ کردیم، سکوت اختیار کرده، ادامه نمی ­دادند و هر کس را که با نظریات آنها هماهنگی نداشت، بایکوت می ­کردند.

منافقین تفکرات عجیبی داشتند. یک روز من با ابوذر ورداسی در زندان قدم می ­زدیم، (ابوذر ورداسبی در عملیات مرصاد به هلاکت رسید.) او می ­گفت: «در قرآن و دین باید تحول ایجاد شود. حالا دیگر زمانی نیست که آدم بگوید زن نصف مرد ارث ببرد، باید برابر باشند!» گفتم: «حلال و حرام اسلام را که نمی­ شود دست زد! ...» گفت: «نه بابا! باید کاری کرد.»

تفاسیر نابخردانه این گروه کوردل در امر به خصوصی خلاصه نمی ­شد و کشفیات دیگری هم در آیات قرآن کرده بودند از آن جمله معنای «و لا یبدین زینتهن الا لبعولتهن» یعنی: «زن­ ها مواضع زینت خود را نشان ندهند مگر به شوهرانشان (مواضع زینت عبارتند از محل دستبند و گردنبند و خلخال پا).» اما منافقین می گفتند مواضع زینت از زانو تا ناف است و بعولتهن را هم همسنگر معنی می­ کردند که با این تفاسیر معنی آیه این­ طور می­ شد: «زنان مواضع زینت (از زانو تا ناف) را نشان ندهند مگر به همسنگرانشان.» لذا دو نفر دختر بایست با بیست نفر پسر در خانه­ های تیمی زندگی می ­کردند و دختران معصوم را به نام اسلام و قرآن به فساد و فحشا می­ کشانیدند و در خانه­ های تیمی آنها قرص­ های ضد حاملگی و غیره به وفور پیدا می ­شد و مسئله کورتاژ و این قبیل کارها برایشان کاملاً عادی و پیش پا افتاده بود. حجت الاسلام نعیم آبادی، امام جمعه بندر عباس که در زندان بود، شاهدی است بر اینکه این گروه، چگونه قرآن را به رأی خود تفسیر و ترجمه می ­کردند.

ماهیت پست و شرور و الحادی منافقین در مدت کوتاهی متجلی شد تا آنجا که علیه نظام مقدس جمهوری اسلامی قیام مسلحانه کردند و جنایات بیشماری مرتکب شدند و پس از شانزده سال حکومت جمهوری اسلامی روز عاشورای سال 1373 در حرم مطهر ثامن الائمه اقدام به بمب گذاری کرده و بیش از بیست و شش نفر از زوار را قطعه قطعه کردند و این شقاوت برایشان کاملاً عادی بود. کما اینکه نظیر آن­ را قبلاً در انفجار حزب جمهوری اسلامی، شهادت مرحوم دکتر بهشتی و هفتاد و دو تن، انفجار دفتر ریاست جمهوری و غیره انجام داده بودند.

منافقین کوردل و جنایتکار پس از قیام مسلحانه علیه حکومت مقدس جمهوری اسلامی و پناهنده شدن به صدام عفلقی، به منظور اثبات سرسپردگی خود به او، به قول خودشان، نام صدام را در قلب چهار نفر از ائمه جمعه ایران ص=صدوقی؛ د=دستغیب؛ ا=اشرفی اصفهانی و م=مدنی حک کردند و این چهار پیر عارف نماز شب خوان را شهید کردند تا به صدام بگویند ما واقعاً سرسپرده هستیم.

در سال 1354 من در زندان سه و چهار شماره 2 قصر بودم. آیت الله انواری در بند شش بودند و مسعود رجوی در بند پنج. رجوی گاه به گاه نزد آیت الله انواری می­ آمد و با هم صحبت ­هایی داشتند. مبنای صحبت مسعود رجوی این بود که علامه طباطبایی، آقای طالقانی، آقای منتظری و آقای خمینی قرآن و نهج البلاغه را نمی­ فهمند چون مارکسیسم را نمی­ فهمند! ... آقای انواری گفتند: «اگر این­طور باشد پس امام صادق، امام رضا و امام عسکری هم قرآن و نهج البلاغه را نفهمیدند چون در آن زمان مارکسیسم نبود.» رجوی قهر کرد و رفت و تا سال 57 هرگز به آن اتاق نیامد.

مجتبی شایسته ­نیا

منبع: خاطرات و اسناد حجت الاسلام جعفر شجونی، علی باقری، انتشارات ممتاز، صص 38 تا 40


راهپیمایی آرام بود تا اینکه منافقین به پایگاه‌بسیج حمله کردند+ عکس
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٢  کلمات کلیدی: سیاسی ، سازمان منافقین ، جنبش سبز ، عکس
مصاحبه جدید خبرنگار سابق نیوزویک و همکار فعلی تلویزیون دولتی انگلیس
مازیار بهاری خبرنگار سابق نیوزویک و همکار فعلی تلویزیون دولتی انگلیس برای دومین بار در روزهای اخیر تاکید کرد که اعضای گروهک تروریستی منافقین در جریان حوادث پس از انتخابات نقش پررنگی در آشوب‌ها و آسیب رساندن به اموال عمومی و همچنین سردادن شعارهای تند علیه مسئولان کشور داشته‌اند.

به گزارش رجانیوز، از همان روزهای ابتدایی اعلام نتایج انتخابات ریاست جمهوری و شکل‌گیری تجمع‌های پراکنده در برخی از خیابان‌های تهران، نسبت به سوءاستفاده گروهک‌های تروریستی از این فضای اغتشاش و دامن زدن به گسترش خشونت‌ها هشدارهایی داده شد.

این هشدارها با وجود حمایت رسمی منافقین از ادامه آشوب‌ها از سوی سران فتنه مورد توجه قرار نگرفت و آنان که از اقبال نکردن مردم به خود در جریان انتخابات ناراحت بودند، این مساله را رد کردند.

با این حال، شباهت حوادثی که در تهران روی می‌داد، با سابقه تاریخی اعضای این گروهک تروریستی رد ابتدای انقلاب مانند کشته‎سازی، اقامه نمازجمعه با کفش، دیوارنویسی، ترورهای موردی از جمله دلایلی بود که بر حضور و دخالت مستقیم این سازمان در اغتشاش‌های پایتخت حکایت می‌کرد و در جریان بازداشت‌ها به‌ویژه در روز عاشورای 88 نیز این موضوع کاملاً‌ اثبات شد.

در عین حال، مازیار بهاری که در جریان فتنه 88 در ایران حضور داشت و نخستین فیلم‌ها از حمله اغتشاشگران به پایگاه بسیج و درگیری‌های این منطقه را منتشر کرد، در کتاب خاطرات خود که هفته گذشته از آن رونمایی شد، صراحتا اعضای سازمان مجاهدین خلق را عامل اصلی حمله به پایگاه بسیج و به خشونت کشیده شدن راهپیمایی 25 خرداد عنوان کرد.

بهاری که در جریان آشوب‌ها بازداشت نیز شده بود، منشأ شعارهای ساختارشکنانه را همین افراد دانست و نوشت: «مردم چند بار به این افراد هشدار دادند که ما برای مبارزه با نظام نیامده‌ایم و فقط به نتیجه انتخابات معترضیم، ما نمی‌خواهیم علیه جمهوری اسلامی فحاشی کنیم.»

وی روز گذشته نیز در مصاحبه با سایت ضدانقلاب "خودنویس" که کاریکاتوریست سابق نشریات زنجیره‌ای آن را به‌روز می‌کند، با بیان اینکه "شاهد خشونت شدید مجاهدین خلق بعد از انتخابات ۸۸ بودم"، بار دیگر گروهک منافقین را عامل کشته شدن تعدادی از مردم در روز 25 خرداد دانست.

بهاری در پاسخ به این سوال که چگونه متوجه شده این افراد از اعضای منافقین بوده‌اند، گفت: «بر اساس نوع رفتار؛ چون هیچ‌کس کارت خودش را به من نشان نداد. من همراه با بسیاری دیگر از مردم در راهپیمایی سکوت شرکت کردم. از خیابان وصال تا آزادی و همه محترمانه حتی با مراکز بسیجی که در خیابان آزادی و انقلاب بود، برخورد می‌کردند. من یادم است که در مرکز بسیج قبل از دانشگاه شریف، بسیجی‌ها با حیرت به مردم نگاه می‌کردند، حیرت‌شان از قدرت سکوت مردم بود. ما حدود ساعت هفت رسیدیم میدان آزادی که صدای تیر شنیدم و دوربین را آنجا روشن کردم و رفتم نزدیک میدان آزادی و دیدم یک سری دارند سنگ پرتاب می‌کنند سمت پایگاه بسیج و بعدش شروع کردند پرتاب کوکتل مولوتوف به سمت پایگاه. درست کردن کوکتل مولوتف راحت است اما شما نیازی به امکانات و آمادگی برای درست کردن آن دارید که درست کنید و آتش بزنید و پرت کنید. شعارهای این گروه هم مثل "مرگ بر جمهوری اسلامی" شعارهایی نبودند که با ماهیت آن روز نسبتی داشته باشند و مشخص بود که یک سازمان دیگری، من آن روز حدس زدم سازمان مجاهدین این تحریک را شروع کرده و جمعیت هم تحریک شد و به سمت پایگاه حمله کردند.»

وی در ادامه، حضور موثر این افراد در اغتشاش‌های روز عاشورا را که منجر به هتک حرمت ساحت امام حسین(ع) شد نیز تایید کرده و با بیان اینکه خشونت جزو جدانشدنی تحرکات منافقین است، گفت: «این سازمان در حقیقت می‌خواهد با کار خود از طریق تبلیغات، مردم را به خشونت بکشاند و از طریق عملی هم این نوع رفتار خشن با جوانانی که مبارزه مسالمت‌آمیز می‌کنند، باعث می‌شود که اینها هم به خشونت کشیده شوند.»

موسوی در بیانیه خود که پس از حوادث روز عاشورا و اعلام انزجار گسترده مردم در راهپیمایی تاریخی 9 دی منتشر کرد، ضمن خداجو نامیدن اغتشاشگران عاشورا، از اساس حضور اعضای منافقین در جریان آشوب‌ها را رد کرد و این مساله را توهمی نامید که موجب زنده شدن تروریست‌های منافقین می‌شود.


وقتی رجوی اروندرود و جزایر سه گانه را متعلق به ایران ندانست!
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٤  کلمات کلیدی: سیاسی ، سازمان منافقین ، مسعود رجوی

دولت عراق در آخرین ساعت‌های روز 24 سپتامبر 1980 (دوم مهر ماه 1359)، پس از سه روز پیشروی در خاک ایران، باز هم ادعا بر مالکیت کامل اروندرود و جزایر سه گانه همیشه ایرانی را پیش کشید و اعلام کرد: «در صورت انصراف ایران از حق مالکیت خود بر اروندرود و خروج از سه جزیرۀ ابوموسی، تنب بزرگ و کوچک، آماده است به عملیات خصمانه خود علیه ایران پایان دهد»!

همزمان با افزایش تحرکات دشمنان برای تفرقه افکنی در میان ملت یکپارچه و غیرتمند ایران با برخی عنوان های جعلی همچون ملت های ساکن ایران، اقدامات بدخواهان خارجی و شبه ایرانیان وطن فروش هر روز ابعاد تازه ای به خود می گیرد.

به گزارش «تابناک»، در این میان مروری بر اقدامات ضد ایرانی و خائنانه منافقین در هم نوایی با ادعاهای واهی صدام حسین در آغاز جنگ تحمیلی علیه کشورمان و در راستای توطئه تجزیه ایران از اهمیتی بسیار برخوردار است.

بنا بر این گزارش، حکومت عراق، از مدت ها پیش و پس از تجاوز به ایران و آغاز جنگ هشت ساله، در فرصت‌های گوناگون اهداف اصلی خود را به صراحت تکرار می کرد که عبارت بودند از:

1 ـ واگذاری سه جزیره تنب بزرگ، تنب کوچک و ابوموسی به اعراب،
2 ـ حاکمیت هر دو نیمه شرقی و غربی اروند رود،
3 ـ و تجزیه خوزستان و ایجاد کشوری با نام جعلی عربستان به مرکزیت اهواز که استان های بوشهر و  هرمزگان را هم شامل می شد.

دراین راستا سفیر عراق در لبنان، روز سوم نوامبر 1979 (12 آبان ماه 1358) یعنی نزدیک یک سال پیش از آغاز جنگ علیه ایران، در مصاحبه‌ای با روزنامه «النهار»، بهبود روابط با ایران را منوط به شرط‌های زیر کرد:

الف) تجدیدنظر در عهد‌نامه 1975
ب) اعطای خودمختاری به اقوام ایرانی که با واژه تجزیه طلبانه «ملیت‌های» کرد، بلوچ و عرب از آن ها یاد می کرد.
پ)خروج نیروهای نظامی ایران از جزیره‌های تنب بزرگ، تنب کوچک، ابوموسی و خلیج فارس و واگذاری این منطقه به اعراب

صدام حسین در 23 اسفند 1358 با جملاتی رساتر نیات پلیدش را طرح کرد و گفت:

«... مردم ما در عربستان ـ منظور خوزستان ـ باید خود را برای اعمال حقوق ملی و میهنی خویش در سرزمین خود آماده کنند و همچنین آماده شوند تا به عنوان مردمی که دارای ویژگی‌های خاص خود در طول تاریخ بوده و اکنون نیز آنها را دارا هستند، نقش خود را ایفا کنند، مردم ما در خوزستان تمام شرایط را برای ایجاد کشور خود دارند...».

روزنامـه‌ کویتی «القبس» نیز به نقل از مقام‌های حکومت عراق در آوریل 1980 (فروردین 1359) اعلام داشت:

عراق قصد حمله گسترده‌ای را به خوزستان دارد که هدف آن، آزادکردن خوزستان ـ با نام جعلی عربستان ـ، اشغال چاه‌های نفت، اعلام استقلال آن و تشکیل حکومت موقت است.

بعدها پس از آغاز جنگ، اعلامیه های شماره یک و هفت ستاد ارتش عراق که هر دوی آن‌ها در روز اول جنگ منتشر شدند، با لحن مشابهی‌ اعلام داشتند:

«ارتش قهرمان ما ـ جیشنا الباسل ـ وارد خاک ایرانیان... شده است، تا درسی به «مغ» ها ـ منظور زرتشتیان ـ داده و سرزمین‌های غصب ‌شده اعراب را آزاد کند»!

اما هنگامی که ستون‌های زرهی ارتش‏ عراق، برابر دروازه‌های خرمشهر با پایداری سرسختانه مردم ایران برخورد کرد، حکومت عراق متوجه این حقیقت شد که ملت ایران به مانند دیگر هنگامه‌های تاریخ، همیشه برای دفع تجاوز خارجی، اولویت قایل است. مردم خرم‌شهر با جنگ‌افزارهای اندک و با دست خالی، سی و پنج روز از شهر، محله و خانه‌های خود، برابر ستون‌های زرهی ارتش عراق دفاع کردند. مدافعان خرم‌شهر با وجودی که از چند سو به محاصره نیروهای دشمن درآمده بودند تا آخرین نفر و تا آخرین نفس دست از دفاع نشستند.

مردم آبادان نیز با وجود اینکه از سوی خشکی به محاصره کامل نیروهای عراقی درآمده بودند و شهر زیر آتش مداوم جنگ‌افزارهای سنگین قرار داشت، مردانه از شهر خود دفاع کردند و اجازه ندادند که پای نیروهای متجاوز، به شهر برسد. برابر دروازه‌های اهواز هم تمام امیدهای واهی سرکردگان حکومت عراق به یاس مبدل شد و در همین حال، فرزندان ایل بختیاری و دیگر عشایر غیور مرزنشین، به محض این که از خبر تجاوز نیروهای بیگانه آگاه شدند، جنگ‌افزارهای کهنه پدران را صیقل داده و به مقابله دشمن شتافتند.

توقف ارتش عراق برابر دروازه‌های آبادان و اهواز و به درازا کشیدن ایستادگی مدافعان خرمشهر، آشکار کرد که برخلاف ادعاهای صدام‌ مبنی بر این که «عراق آماده است با زور اختلاف‌های خود را با ایران حل کند»، غیرت و میهن دوستی جوانان ایرانی از فارس و کرد و لر و آذری و عرب و مازنی و اصفهانی و خراسانی و بلوچ و ... بر زور ظالمانه دشمن پیروز شده است.

در همین حال، دولت عراق در آخرین ساعت‌های روز 24 سپتامبر 1980 (دوم مهر ماه 1359)، پس از سه روز پیشروی در خاک ایران، باز هم ادعا بر مالکیت کامل اروند رود و جزایر سه گانه همیشه ایرانی را پیش کشید و اعلام کرد: «در صورت انصراف ایران از حق مالکیت خود بر اروندرود و خروج از سه جزیره ابوموسی، تنب بزرگ و کوچک، آماده است به عملیات خصمانه خود علیه ایران پایان دهد»!

صدام‌، روز بیست و پنجم سپتامبر 1980 (3 مهرماه 1359) یعنی سه روز پس از حمله به ایران، گفت: «این جنگ، جنگ سرنوشت امت عرب است... سال‌هاست که ما آن را تدارک دیده‌ایم... هزار و چهارصد سال بعد از «قادسیه»، دشمن عجم از زمین های عرب بیرون رانده می‌شود و گوشمالی سختی می‌بیند...».

صدام‌ در مصاحبه‌ای با سردبیران روزنامه‌های کویت، در هفدهم دسامبر 1980 (26 آذر ماه 1359)، باز هم بر ادعای بی پایه بر جزایر سه گانه همیشه ایرانی پای فشرد و گفت: «بازگرداندن سه جزیره، یکی از شرایط ماست. این جنگ، به منظور بازگرداندن حقوق اعراب است».

در ژانویه 1981 (دی ‌ماه 1359) صدام‌، در سخنانی تجزیه طلبانه و علیه تمامیت ارضی ایران در مصاحبه با روزنامه کویتی «الانباء»، اظهار داشت: «در ایران، پنـج ملیت هست که باید به آن‌ها نوعی خودمختاری داده شود. ما از برادران عرب خود در خوزستان [نام جعلی عربستان به کار برده شده است]، دفاع می‌کنیم».

طارق عزیز، وزیر خارجه وقت عراق هم در آغاز هشتمین ماه یورش نظامی عراق به ایران در سخنانی کینه توزانه و ضد ایرانی گفت: «وجود پنج ایران کوچک، بهتر از وجود یک ایران واحد خواهد بود... ما از شورش ملت‌های ایران، پشتیبانی کرده و همه سعی خود را متوجه تجزیه ایران خواهیم کرد... ».

صدام، در ماه نوامبر 1981 (آبان 1360) در حالی که هنوز خود را پیروزمند جنگ می‎پنداشت، گفت: «اگر مردم خوزستان [نام دروغین عربستان به کار برده شده است] از ما بخواهند آن‌جا مستقر شویم، هم چنان که مردم بلوچ، کردها و آذربایجانی‌ها می‌خواهند، می‌توانند مستقیما تصمیماتی را که مربوط به آن‌ها می‌شود، بگیرند‌».

در این میان، اما مسعود رجوی به عنوان سرکرده منافقین برای ابراز همراهی به دشمن قسم خورده ایرانیان در مصاحبه خود در آذر ماه سال 1360 با مجله «الوطن العربی» در خیانتی آشکار به تاریخ، فرهنگ و هویت ایرانی، بی شرمانه گفت: «مشکل شط العرب ـ منظور اروند رود ـ ظاهر قضیه است. ... به نظر ما، شط العرب متعلق به عراق است».

بعدها روز ششم ژانویه 1983 (شانزدهم دی‌ ماه 1361) طارق عزیز، معاون وقت شورای وزیران حکومت عراق، یک کنفرانس مطبوعاتی در شهر پاریس برپا کرد. در پایان این کنفرانس، کتاب‌هایی ضد ایرانی که به دستور و هزینه حکومت عراق به چاپ رسیده بود، میان خبرنگاران و دیگر حاضران پخش شد. این کتاب‌ها عبارت بودند از:

1 ـ صدام‌حسین: مناضلان، مفکران و انسانان، نوشته امیر اسکندر
2 ـ امارات المحمره، نوشته مصطفی عبدالقادر النجار
3 ـ مناقشه عراق ـ ایران، از انتشارات دنیای عرب

در کتاب نخست، صدام‌ به عنوان «قهرمان عربیت» که علیه «فارس‌ها» می‌جنگد، مورد ستایش قرار گرفته است. کتاب دوم که از انتشارات سازمان اطلاعات عراق است، از رویای پوچ حکومت عراق پیرامون جدایی خوزستان از ایران و به ویژه شهر خرمشهر، به حکم «شوونیسم عربی» ـ تأکید بر شوونیسم عربی از کتاب است ـ سخن می‌گوید؛ اما آنچه در این جا بیشتر مورد تأکید است، کتاب سوم، یعنی «مناقشه عراق ـ ایران» است.
در این کتاب، افزون بر چاپ نقشه‌هایی از خوزستان با نام جعلی عربستان و معرب‌ کردن نام همه شهرها و روستاهای این استان، در آخرین برگ آن نقشه‌ای دیده می‌شود که ایران را به پنج منطقه تقسیم کرده است: خوزستان ـ با نام جعلی عربستان، کردستان، آذربایجان، بلوچستان و سرانجام باقی‌مانده سرزمین‌های کنونی ایران.

سه روز پس از این یعنی در روز نهم ژانویه 1983 (نوزدهم دی ماه 1361) طارق عزیز به دیدار مسعود رجوی، فرمانده اول سازمان منافقین و مسئول شورای ملی مقاومت رفت. این دیدار که از مدت‌ها پیش با میانجیگری سازمان آزادی‌بخش فلسطین و شخص یاسر عرفات برنامه‌ریزی شده بود، چهار ساعت به درازا کشید. در پایان دیدار، بیانیه مشترکی به امضای طارق عزیز و مسعود رجوی منتشر شد که در آن آشکارا طرح تجزیه ایران به پنج کشور مورد تأکید قرار گرفت.

انتشار این موافقت‌نامه که به منزله فشردن دستِ دشمنِ متجاوز و در حالِ جنگ با ایران بود، توفان خشم همه ایرانیان را برانگیخت. بیشتر سازمان‌ها، نشـریات و دیگر وسایل ارتباط جمعی ایرانیان، از این عمل به عنوان «خیانت» نام بردند و آن را به سختی و تندی، محکوم کردند و این گونه بود که حکومت عراق توانست چند ایرانی‌نما را به استخدام خود درآورد که اعتقادی به تمامیت ارضی ایران نداشتند و حاضر بودند برای دستیابی به قدرت، «سعی خود را متوجه تجزیه ایران» کنند.

بنابراین، حتی سازمان منافقین در ازای دریافت پول های نفتی عربی با زیر پا گذاشتن هر گونه شرافت ملی و غیرت ایرانی با خیانتی آشکار، جزایر سه گانه ایرانی را متعلق به امارات معرفی می نماید!

سازمان منافقین در راستای اقدامات ضد ایرانی خود برای خوشایند دشمنان تاریخی ایران، در بسیاری از موارد، خلیج فارس را هم با نام جعلی به کار می برد و در اقدامی همیشگی و در همه نقشه های ایران مورد استفاده از جمله آرم سازمانی خود دریای مازندران و خلیج فارس را از نقشه ایران حذف می کند تا در راستای خوشایند دشمنان ایران زمین، مالکیت ایران بر آنها و جزایر و بنادر آن مورد تردید قرار گیرد.


نگاهی به عملیات پیروز مرصاد
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٦  کلمات کلیدی: سیاسی ، سازمان منافقین ، مسعود رجوی
متن کامل سخنان رجوی در توجیه فروغ جاویدان/ چگونه هزاران منافق در یک روز تارومار شدند/ رجوی:تهران را در3 روز تسخیر می کنیم!

در تیرماه 1367 جمهوری اسلامی ایران رسماً قطعنامه 598 را پذیرفت. ارتش صدام در تاریخ 31 تیرماه به خاک ایران حمله کرد و از منطقه جنوب به سمت خرمشهر و اهواز پیشروی کرد. پس از ضدحملات موفق ایران، ارتش عراق در جبهه‌های میانی و غرب کشور نیز به عملیات نظامی مبادرت کرد که آنها هم با بسیج مجدد نیروهای مردمی و نظامی جمهوری اسلامی، ناموفق شدند. در نتیجه نیروهای عراقی عقب‌نشینی کردند و رژیم عراق در اول و سوم مردادماه رسماً عقب‌نشینی خود را از جبهه‌های جنوب و میانی و غرب کشور اعلام نمود. اما همزمان عملیات مشترک عراق و سازمان آغاز گردید. نکاتی چند در علل و زمینه‌های شکل‌گیری این عملیات قابل توجه و بررسی هستند:

پس از عملیات مهران، در جمع‌بندی رهبری سازمان، هدف عملیات بعدی، تهران منظور شد و برای رسیدن به حداکثر توان برای انجام این عملیات یک مقطع سه ماهه در نظر گرفته شد و بلافاصله اعزام اعضا و مرتبطان سازمان از ایران و خارج کشور به عراق، به طور وسیعی آغاز شد. همچنین سازمان در این مقطع به منظور جذب اسرا و استفاده از آنها در عملیات نهایی فعال‌تر شده بود. افراد تازه‌وارد و نیروهای ارتش سازمان تحت آموزش و مانورهای فشرده قرار گرفته بودند و در آموزش‌های جدید، آموزش سلاح‌های ضدهوایی هم منظور شده بود.

 «پیش از این منافقین در تحلیل درون‌گروهی خود، امکان موافقت ایران با قطعنامه را غیرممکن دانسته و به صراحت اعلام می‌کردند: تنها در صورتی جمهوری اسلامی قطعنامه را خواهد پذیرفت که به لحاظ سیاسی- نظامی و اقتصادی به بن‌بست کامل برسد. به عقیده آنان، این اقدام به منزله فروپاشی نظام خواهد بود...»

تحلیل رجوی در مورد نتیجه جنگ این بود که ایران به دلیل بسته بودن تمامی راه‌های بازگشت به صلح با عراق، ناچار به ادامه جنگ خواهد بود. هر قدر هم جنگ به طول بینجامد، از یک طرف توان نظامی و اقتصادی ایران بیشتر تحلیل می‌رود و از طرف دیگر بازگشت به سمت آتش‌بس و صلح غیرممکن‌تر می‌شود و این جنگ تا شکست ایران ادامه خواهد یافت.

با اعلام خبر پذیرش قطعنامه از سوی ایران، نقشه‌ها و طرح‌های قبلی سازمان با بن‌بست مواجه شد. در آن شرایط، سازمان در کنار امیدواری به داشتن پشتوانه خرده عملیات‌های مرزی، حمایت نمایندگان کنگره و سنای امریکا را نیز یدک می‌کشید. در 30 خرداد 67، 138 نماینده کنگره و 14 سناتور امریکایی طی نامه‌ای به «جرج شولتز» وزیر خارجه وقت امریکا، از وی خواسته بودند که به جنبش‌های مقاومت داخلی در ایران توجه کند و در همین راستا حمایت از سازمان ـ مستقر در عراق ـ را اکیداً توصیه کرده بودند. «مروین دایملی» نماینده کنگره امریکا در روز دوشنبه 6 تیرماه 67 در تظاهرات سازمان در واشنگتن شرکت کرده و طی سخنانی که از یکی از شبکه‌های تلویزیونی امریکا هم پخش شد اظهار داشت: «نباید دست از تلاش کشید، مطمئن باشید که با کمی صبر و تلاش بیشتر بزودی از مهران به تهران رژه خواهید رفت.» سازمان نوار ویدئویی سخنرانی مزبور را برای کلیه کادرهای سازمان پخش کرد.
اولین واکنش سازمان در مورد پذیرش قطعنامه از سوی ایران، برگزاری نشست رجوی با اعضا بود. شرح نشست عمومی با نیروهای سازمان در کتاب منتشره اعضای سابق سازمان، چنین آمده است:

عصر روز جمعه 31/4/67، حدود ساعت 6 بعدازظهر به قسمت‌های مختلف مستقر در قرارگاه اشرف و اردوگاه‌های دیگر ابلاغ شد که همه برای سخنرانی رجوی رأس  ساعت 8 در سالن عمومی حضور داشته باشند...

ساعت در حدود 30/11 شب بود که مسعود و مریم وارد سالن شدند... رجوی شروع به سخنرانی کرد. حدود نیم ساعت از شروع صحبتش گذشته بود که ناگهان آن را قطع کرد و گفت:کارهای بزرگ در پیش داریم. مگر ما نگفته بودیم که «اول مهران، بعداً تهران»؟ [دست زدن حضار همراه با شعار «امروز مهران، فردا تهران»] رجوی: دیگر وقت آن رسیده است که به ایران برویم. طرح عملیات بزرگی را کشیده‌ایم که در نهایت منجر به فتح تهران و سقوط رژیم می‌شود. (هورای جمعیت) البته این دفعه احتیاج به ماکت و کالک منطقه‌ای نداشتیم چون این بار قرار است به تهران برویم. [دست زدن حضار و شعار «امروز مهران، فردا تهران»] البته نام آن را با عنایت به نام پیامبر اسلام «فروغ جاویدان» نام گذارده‌ایم. (صلوات حضار) و عملیات را به اسم امام حسین(ع) آغاز خواهیم کرد. چون این بار احتیاج به ماکت نداشتیم گفتیم چه ضرورتی دارد؟ خود نقشه ایران را بیاورید! (با چوب‌دستی از سمت چپ نقشه قصرشیرین، باختران و تهران را نشان می‌دهد) همانند شهاب باید به تهران برویم. از لحظه‌ها ـ حتی کوچکترین لحظه‌ها ـ باید استفاده کرده، نباید هیچ لحظه‌ای را از دست بدهیم زیرا در این عملیات لحظه‌ها تعیین‌کننده و سرنوشت‌سازند. این عملیات باید در عرض 2 یا 3 روز انجام شود چون فقط اگر عملیات با این سرعت انجام شود رژیم فرصت بسیج نیرو پیدا نخواهد کرد؛ چون اصلاً به فکرش هم نمی‌رسد که ما بتوانیم در عرض این مدت به تهران برسیم و احتمالاً نمی‌تواند هیچ عکس‌العمل مؤثری انجام بدهد. می گویند برویم اهواز را بگیریم و یک سری می‌گویند برویم کرمانشاه را بگیریم. ما نشستیم و فکر کردیم و دیدیم باید از طریق کرمانشاه برویم زیرا اولاً تا حدودی وضع و شرایط مسیری که انتخاب کرده‌ایم نسبت به قبل مناسب‌تر و بهتر است، چون عراق تا قصرشیرین و سرپل ذهاب پیش رفته است و این بار نیاز به خط‌شکنی نداریم و به راحتی می‌توانیم تا کرمانشاه برویم. ثانیاً نزدیک‌ترین نقطه مرزی برای رسیدن به تهران کرمانشاه است. از آن به بعد براساس تقسیمات انجام شده 48 ساعته به تهران خواهیم رسید. البته روی لشکر 84 و 88 شناسایی انجام داده‌ایم اگر موقعیت سیاسی مثل قبول قطعنامه 598 شورای امنیت از طرف ایران پیش نمی‌آمد شاید فقط در همانجا (کرمانشاه) عمل می‌کردیم ولی حالا ایران خیلی ضعیف شده است و ما یکراست می‌رویم و تهران را می‌گیریم. باید بدانیم که ما از قبل تصمیم انجام این عملیات بزرگ را داشتیم و می‌خواستیم آن را دیرتر انجام دهیم اما پذیرش قطعنامه کار ما را تسریع کرد؛ یعنی به دلیل شرایط سیاسی جدید مجبوریم یکی دو ماه آن را زودتر انجام دهیم. تصمیمی که ما گرفتیم بسیار حساس و مشکلی بود و ما چاره‌ای جز عمل نداریم و اگر الآن اقدامی نکنیم فرصت از دست خواهد رفت زیرا بعد از اینکه بین ایران و عراق صلح شود ما در اینجا قفل می‌شویم و دیگر نمی‌توانیم کاری انجام بدهیم و از لحاظ سیاسی تبدیل به فسیل می‌شویم. پس بایستی آخرین تلاش خودمان را هم بکنیم و یک بار دیگر کل سازمان را به صحنه بفرستیم و مطمئن هستیم که پیروزیم و از هم‌اکنون من این پیروزی را به شما و خلق قهرمان ایران تبریک می‌گویم.

اگر ما به تحلیل‌هایی که در مورد رژیم داشته‌ایم معتقد هستیم زمان مناسبی برای ما به وجود آمده است. ما در تحلیل از جنگ گفتیم که رژیم در منتهای ضعف حاضر به توقف جنگ می‌شود و دلیل قبول قطعنامه از طرف آنها هم همین است. ما نباید این فرصت تاریخی را از دست بدهیم. باید حمله کنیم و کارش را یکسره کنیم. رژیم دیگر نیروی جنگی لازم را ندارد و نمی‌تواند نیروی جبهه را تأمین کند؛ مثلاً عراق در همین چند عملیاتی که کرده است به راحتی توانسته مناطقی را پس بگیرد و هر چه خواسته جلو رفته است. «فاو» را گرفته و جزایر مجنون و چند نقطه دیگر را با چند ساعت جنگ بازپس گرفته است. ملت دیگر از جنگ خسته شده‌اند و همه مخالف جنگ هستند و کسی به جبهه نمی‌آید. کسانی که در جبهه هستند افرادی هستند که آنها را به زور از شهرها و روستاها دستگیر کرده‌اند و به جبهه فرستاده‌اند و میلی به جنگیدن ندارند. تمام لشکرها و نیروهای رژیم در حملات عراق ضربه کاری خورده و پراکنده هستند و یارای مقابله با ما را ندارند. پس هم از لحاظ نظامی تعادل خود را از دست داده است و هم از لحاظ سیاسی در انزوای بین‌المللی قرار دارد.

البته در این چند روز که اعلام آماده‌باش بود شما خیلی کار کردید و کار یکی یا دو ماه را در 3 روز کرده‌اید. از حالا باید همگی آماده باشید که هر وقت گفتیم حرکت می‌کنیم آماده باشید. شاید سازمان 25 سال پیش به وجود آمد تا در چنین روزی به چنین کاری دست بزند.

ما از طرف قصرشیرین می‌رویم. در آنجا لشکر 81 با عراق درگیر است، لشکر 58 و لشکر 88 در سومار درگیر هستند. لشکر 64 در پیرانشهر است و تنها امکان دارد لشکر 28 در راه به استقبال ما بیاید.

کاری که ما می‌خواهیم انجام دهیم در حد توان و اشل یک ابر قدرت است؛ چون فقط یک ابرقدرت می‌تواند کشوری را ظرف این مدت تسخیر کند؛ به طور مثال بغداد تا مرز ایران 180 کیلومتر  فاصله دارد و در طول 8 سال جنگ ایران ادعای گرفتن آن را نکرده است؛ و همین طور عراق هم ادعای گرفتن تهران را نکرده است اما ما می‌خواهیم برویم تهران را بگیریم. ما به ترتیب به قصرشیرین، سرپل ذهاب، اسلام‌آباد و بعد کرمانشاه می‌رویم. بعد از آن همدان، قزوین، تاکستان، کرج و بالاخره تهران. (کف زدن حضار) ما در کرمانشاه اعلام جمهوری دموکراتیک اسلامی می‌کنیم. تیپ‌ها در کرمانشاه مستقر می‌شوند و 2 تیپ به سنندج و بقیه به سمت همدان حرکت می‌کنند. نام عملیات محور همدان را به نام «بدیع زادگان» گذاشته‌ایم. بعد از آنکه به همدان رسیدید و مستقر شدید یکی از تیپ‌های زیر نظر خودت را برای کمک به تهران بده. وقتی همدان و صدا و سیمای آن را گرفتید صدای مجاهد را پخش کنید و به مردم اعلام کنید که ما داریم می‌آییم.

رادار همدان باید منهدم شود تا هواپیماها نتوانند درست کار کنند. از پایگاه نوژه هم ترسی نداشته باشید؛ هر

سه ساعت به سه ساعت دستور می‌دهم هواپیماهای عراقی بیایند و آنجا را بمباران کنند. پایگاه هوایی تبریز را هم با هواپیما هر سه ساعت به سه ساعت مورد هدف قرار خواهیم داد. از نظر هوایی ناراحت نباشید چون هواپیماهای عراقی پشتیبان ما هستند و تمام ماشین‌ها به صورت ستون حرکت می‌کنند. البته این عملیات را دو عامل درجه یک تهدید می‌کند؛ یکی اینکه از طرف رژیم خمینی از طریق هواپیما مورد حمله و بمباران قرار بگیریم چون روی جاده همه به یک ستون حرکت می‌کنیم؛ ثانیاً چون صف ماشین‌ها خیلی طولانی است اگر ماشین‌هایی خراب شوند و یا از دور خارج شوند نباید به خاطر آن همه ستون متوقف شوند و بایستی آن را به سرعت از دور خارج کرد و از ماشین زاپاس استفاده کرد و یا کلاً آن را از دور خارج کرد و معطل آن نشد. در ضمن هیچ ماشینی حق سبقت گرفتن از جلویی را ندارد و همین طور حق عقب افتادن را هم ندارد. هر جا که رسیدید سر راه جاده‌ها را باز کنید. تیپ‌های مأمور در شهر مأمور تأمین جاده‌های آن شهر می‌باشند و هر تیپ با  رسیدن به آن شهر وارد آن شده و بقیه ستون بلافاصله به حرکت خود ادامه می‌دهند. ضمناً اگر اسیر شدید راجع به خط سیر عملیات که از کدام جاده و از کدام شهرهاست، چیزی نگویید و بگویید که عملیات قرار بود تا همین جا باشد.

 رجوی: در این عملیات مردم به حمایت از ما برمی‌خیزند. کسانی که حاضرند با ما بیایند را از پادگان‌ها و مراکز سپاه مسلح کنید و هر چه خواستند تا تهران بیایند آنها را با خودتان ببرید. در این عملیات نیروهای زیادی به ما کمک خواهند کرد. از طرفی در زندان‌ها که باز شود آنها هم با ما هستند و با ما خواهند آمد. نیروهای زندان بالقوه با ما هستند. محمود، وقتی که تهران را گرفتی در خیابان طالقانی به ساختمان بنیاد علوی می‌روی. در طبقه پنجم آنجا اتاقی است که روزی اتاق من و اشرف و موسی بوده است. سلام من را به ساکنین آنجا می‌رسانی و اگر مردم آنجا بودند جای دیگری را به آنها بده چون ما را بعد از انقلاب به زور از آنجا بیرون کردند. آن اتاق را برای من نگهدار تا وقتی که به تهران آمدم در آنجا مستقر شوم.

 رجوی رو به حضار:آیا ما دیوانه نیستیم که می‌خواهیم چنین کاری بکنیم؟ آیا به نظر شما چنین کاری شدنی است و آیا احمقانه نیست؟ اگر کسی مخالفتی دارد بیاید و صحبت کند و کسی هم حق ندارد با او مخالفت کند.

رجوی نشست و یک سیگار روشن کرد. در همین حین زنی از میان جمعیت بلند شد و دست خود را بلند کرد. همه حضار با تعجب به او نگاه می‌کردند.

رجوی: پشت میکروفون بیا و حرف‌های خودت را بگو.

زن: من مخالف نیستم اما این که می‌گویید مردم با ما هستند فکر نمی‌کنم چنین باشد. من و شوهرم چند شب قبل از خارج آمده‌ایم و خود من 4 ماه است که از ایران آمده‌ام.مردمی که من دیده‌ام با آنچه که شما می‌گویید تفاوت دارند. فکر نمی‌کنم آنها به ما کمک کنند. هیچ گونه جو سیاسی نظیر آنچه شما به آن اشاره می‌کنید در ایران به وجود نیامده است، چون خیلی‌ها در ایران هستند که حتی رادیو مجاهد را گوش نمی‌دهند و از مجاهدین هم به کلی بی‌خبرند. شما چطور انتظار دارید با اختناق شدیدی که وجود دارد چنین کسانی در تهران بلند شوند و از ما حمایت کنند؟

رجوی: درست می‌گویی و درست صحبت کردی ولی من الان تو را قانع می‌کنم. این نظر تو به 4 ماه پیش برمی‌گردد و الان ایران خیلی فرق کرده است. از آن گذشته تا ما شهری را آزاد نکنیم مردم با ما نخواهند شد. ما روی نیروی خودمان حساب می‌کنیم. مردم در وهله اول نخواهند آمد و حتی ممکن است از ما بترسند و همان طور که گفتی بروند و درهایشان را ببندند؛ ولی وقتی که رفتیم و در کرمانشاه مستقر شدیم و مردم دیدند که تعادل قوا به سمت ما می‌چرخد یک قدم بیرون می‌گذارند و ما در شهر می‌گردیم و اعلام می‌کنیم که هستیم و آن وقت مردم جرأت می‌کنند درها را باز کنند و بعد جلو آمده از ما حمایت می‌کنند و ما هم کارها را به دست مردم می‌دهیم، ولی در ابتدا آنچه تو گفتی درست است. در آن موقع که شما در ایران بودید چقدر از مردم مخالف خمینی بودند؟

زن: 90 درصد!

رجوی: این 90 درصد اگر بفهمند که مجاهدین به شهرشان آمده‌اند حتماً از آنها حمایت می‌کنند و مردم وقتی که دیدند سپاه و کمیته دیگر نیست حتماً نمی‌ترسند و وقتی که اسلحه گرفتند خودشان همه کاره می‌شوند و شما فقط آنها را راهنمایی می‌کنید. البته اگر در این عملیات شکست هم بخوریم تأثیرش آن قدر هست که باعث برپایی قیام توسط مردم شود، چون رژیم وضعیتی ندارد که تا عید دوام بیاورد ولی ما در وضعیتی مثل 30 خرداد قرار داریم و باید به این کار تن بدهیم. البته برای من تصمیم‌گیری در این مورد مشکل بود چون بهترین نیروها و نفراتی را که در سال‌های زندان با هم بودیم به داخل صحنه می‌فرستیم. ما در این عملیات می‌خواهیم تمام سازمان و تمام ارتش آزادیبخش را به میدان جنگ ببریم. این، خودش ریسک بالایی دارد، چون جنگ دو وجه دارد؛ یا شکست یا پیروزی. در صورتی که شکست باشد موجودیت سازمان به خطر می‌افتد. ما در قدیم 3 یا 4 نفر را در ایران داشتیم که آن عملیات‌ها را می‌کردند که سپاه و کمیته‌ها هیچ کاری نمی‌توانستند بکنند. شما در سال 60 در عملیات‌های تهران چه کار می‌کردید؟

ساسان: بالطبع با این نیرویی که داریم می‌رویم و حتماً برایمان موفقیت‌آمیز خواهد بود زیرا در سال 60 و 61 در تهران فقط 8 تا 10 تیم نظامی در سراسر تهران داشتیم که نیروهای کمیته و پاسداران از دست ما در امان نبودند. مثلاً یک تیم 3 نفره ما این طرف میدان مصدق می‌ایستاد، یک تیم آن طرف و سراسر مسیر را به راحتی می‌بستند و نیروهای پاسدار و کمیته هم کاری نمی‌توانستند بکنند و از ما می‌خوردند.

مریم رجوی: ما در 30 خرداد از روی استیصال و ضعف با رژیم برخورد کردیم ولی امروز از موضع قدرت با او برخورد خواهیم کرد. البته دلیل اینکه ما می‌خواهیم این قدر زود دست به این عملیات بزنیم این است که رژیم در حال حاضر هم دچار بحران نیرویی شده و هم روحیه نیروهایش به دلیل شکست‌های پیاپی ضعیف شده است. برای همین هم می‌خواهد صلح صوری کند تا وقت پیدا کند و بسیج نیرو کند. به همین دلیل ما باید تا دیر نشده از این فرصت استفاده کنیم و این عملیات را انجام دهیم ولی قبلاً بین هر عملیات یکی دو ماه برای کارهای مقدماتی، از جمله شناسایی و آماده کردن خودروها و دیگر وسایل و مانور وقت لازم داشتیم که در حال حاضر موفق شدیم همه کارها را در عرض همین مدت کوتاه بعد از عملیات چلچراغ انجام دهیم که کار بسیار شاقی بود ولی با روحیه بالای افراد ما و عنصر مجاهد بودن که در همه بوده است این کار در این مدت کوتاه عملی شد و خیلی‌ها در این مدت کوتاه، آموزش‌های پیچیده‌ای نظیر کار با تانک را هم یاد گرفتند و آماده عملیات شدند.

ما در این راه عاشوراگونه می‌رویم اما این بار با زمانی که در 30 خرداد 60 شروع کردیم فرق می‌کند، چون در آن موقع چشم‌انداز پیروزی نداشتیم و عاشوراگونه شروع کردیم ولی این بار چشم‌انداز پیروزی داریم که خیلی ملموس است. البته همه افراد باید بدانند که می‌خواهند چه کار کنند. ما کاری می‌خواهیم بکنیم که همه دنیا تعجب کنند و یک دفعه بفهمند که ما در تهران هستیم و خمینی دیگر وجود ندارد.

مریم رجوی: درست است که ما به خاطر وظیفه‌ای که داریم عاشوراگونه وارد می‌شویم ولی در اینکه ما حتماً پیروز می‌شویم هیچ شکی نداریم. الآن جبهه‌ها خالی شده و وقتی که از جبهه آن طرف‌تر برویم کسی نیست که جلو ما را بگیرد و ما آن قدر می‌خواهیم با سرعت پیش برویم که هر کس که مجروح شد باید خودش مسئله‌اش را حل کند که باعث کندی ستون نشود.

رجوی: اگر کس دیگری حرفی دارد باید بگذارد در میدان آزادی تهران بگوید و جمع‌بندی عملیات هم در همان جا خواهد شد. طی چند روزی که ما در اردوگاه قدم زده‌ایم شاهد بوده‌ایم که بچه‌ها چقدر کار کرده‌اند.

 تانک‌های 6چرخ سرعت‌شان زیاد است و هر سه تا از آنها که وارد یک شهر شود همان رژه‌اش جو وحشت را حاکم می‌کند. ما برای همین از این تانک‌ها استفاده می‌کنیم.

در اینجا نشست تمام شد و همه دست زدند و شعار دادند و نهایتاً سرودی پخش شد و افراد شروع به بیرون رفتن از سالن کردند. ساعت 30/2 بود که سخنرانی پایان پذیرفت.

در روزهای شنبه و یکشنبه کارها جنبه آماده‌سازی داشت و اسرایی که قرار بود در عملیات شرکت کنند سازماندهی شدند و طی یک نشست در روز شنبه فرمانده گردان‌ها، سرگروه‌ها و فرماندهان دسته در رابطه با آرایش ستون و مکانیزم عملیات توجیه شدند. در این نشست‌ها به افراد گفته می‌شد که تا باختران درگیری نخواهیم داشت و ستون تحت هیچ شرایطی نباید توقف داشته باشد.

در روز یکشنبه قرار شد کلیه قسمت‌ها حداکثر تا ساعت 14 همه کارها را انجام داده و استراحت کنند که غالب آنها موفق نشدند و بعضاً تا نیمه شب کار آماده‌سازی ادامه داشت. تانک‌ها نیز از چندین روز قبل تحویل تیپ‌ها شده بود. طی همین 2 روز افراد پایگاه بدیع به مرور آزاد شده و به قرارگاه اشرف رفته و در سازمان تیپ‌ها قرار می‌گرفتند. همچنین در روز یکشنبه کلیه تیپ‌ها در قرارگاه اشرف مانور داشتند. در این مانور آرایش ستون تمرین داده می‌شد و بعدازظهر همین روز بعضی از تیپ‌ها که توانسته بودند نشست توجیهی را در روز شنبه بگذرانند در جلسه توجیهی شرکت کردند. در این نشست‌ها به افراد گفته می‌شد روی جاده حرکت کنند و به سرعت 70کیلومتر در ساعت در پیشروی الزامی است و از هر طرف که به شما شلیک شد به همان سمت شلیک کنید. در همین نشست‌ها برگه‌هایی جهت پر کردن به افراد داده می‌شد که برگ شناسایی محسوب می‌شد.

همه ماشین‌ها شماره‌گذاری شده و تیپ‌ها کدبندی و نامگذاری شده و به همه ابلاغ شده بود که مدارک عراقی را بگذارند و مقداری پول ایرانی بین افراد تقسیم شده بود و با برنامه و امکانات و سازماندهی، در انتظار دوشنبه و شروع عملیات بودند.

تحلیل سازمان که موجب تصمیم‌گیری آن در آن مقطع بود به شرح زیر است:

 1-با پذیرش قطعنامه 598 چشم‌انداز آینده نظامی سازمان در جدار مرز مبهم خواهد بود و رجوی در پیشبرد خط فعلی با مشکل روبه‌رو خواهد شد. (بن بست در عملیات نظامی)

2- ظاهراً عراق به سازمان فشار می‌آورده است و از قول افراد رده بالای سازمان نقل می‌شده است که: «صاحبخانه (عراق) به ما فشار می‌آورد.» یا به عبارت دیگر: «صاحبخانه ما را جواب کرده است.»

3- براساس تحلیل سازمان، جمهوری اسلامی از دو عامل ثبات و پایداری، یعنی «جنگ» و «اختناق داخلی» برخوردار است که با پذیرش قطعنامه 598 خود به خود عامل جنگ را از دست داده و صرفاً اختناق باقی مانده است. در پی این برداشت، سازمان به این استدلال رسیده بود که: «اولاً جمهوری اسلامی از حیث نظامی در حداقل توان خویش و از حیث روحیه و توان عملیاتی و تدافعی بسیار ضعیف است، ثانیاً از حیث کمک‌های مردم حداکثر نارضایتی وجوددارد و نظام در مقابل سؤال مردم بی‌پاسخ مانده است.

نیروهای متشکله حاضر در عملیات «فروغ» به سه گروه عمده در سازمان تقسیم می‌شوند:

1- نیروهایی که از قبل در مجموعه ارتش آزادیبخش متشکل بودند و در عملیات‌های مختلف شرکت داشتند و تجربیات خوبی از آن عملیات‌ها کسب کرده بودند. اینها از توانایی خوبی برخوردار بوده، آموزش دیده و از تابعیت تشکیلاتی و توانایی برخوردار بودند، تا آخرین لحظه می‌جنگیدند و هنگامی که مهمات‌شان تمام می‌شد با نارنجک خودکشی می‌کردند و حاضر به تسلیم نبودند.

2- نیروهایی که بنا به ضرورت طی یک فراخوان عمومی از اعضا و هواداران سازمان در کشورهای مختلف، بخصوص اروپا بسیج شده و به عراق روانه شده بودند. این دسته از نیروها با توجه به مدت محدود آموزش نظامی از کیفیت پائینی برخوردار بودند. این تیپ‌ها روحیه جنگی نداشتند، آموزش دیده نبودند و حتی لوازم آرایش خود را به همراه آورده بودند و با اقوام‌شان در ایران قرار ملاقات گذاشته بودند. تعدادی نیز مدارک تحصیلی خود را آورده بودند تا پس از فتح ایران، سهمی در قدرت بگیرند! به عبارت دیگر این گروه جهت سیاهی لشکر فراخوانی شده بودند.

3- اسرایی که در عملیات‌های قبلی به اسارت سازمان درآمده بودند و با اقدامات توجیهی سازمان به آن جذب شده بودند و پس از آموزش‌های لازم در تیپ‌ها سازماندهی شده بودند. این عده حدود 800 نفر برآورد شده‌اند که با وعده آزادی آمده بودند و انگیزه بسیار پائینی داشتند و توانایی نظامی مطلوبی نیز نداشتند و طبعاً در عملیات تلفات زیادی داشتند. البته عده کثیری از آنان از ابتدای درگیری‌های اسلام‌آباد فرار کرده از کوهستان‌های مجاور خود را به استان‌های دیگر رسانده بودند.

قابل توجه است که عمدتاً فرماندهان عملیاتی سازمان در عملیات «فروغ» از رده‌های بالای تشکیلاتی بوده‌اند که نظامی نبوده‌اند و بعضاً اصول اولیه فرماندهی یک عملیات نظامی را نمی‌دانستند. کلیه نیروهای سازمان، اعم از کادر و عضو و هوادار، به استثنای تعدادی که هدایت و پشتیبانی را به عهده داشتند که در این عملیات شرکت کردند، مجموعاً در حدود 4500 تا 5000 نفر برآورد شده‌اند که در حدود 25 درصد از آنان را زنان و دختران تشکیل می‌دادند.

هر تیپ شامل 160 تا 180 نیرو مرکب از دو گردان پیاده، یک گردان تانک، یک گردان ادوات، یک گردان ارکان، یک گروهان پشتیبانی رزمی و یک دفتر بوده است. هر گردان پیاده شامل 5 نفر که در 5 دسته 10 نفره سازماندهی شده بودند، می‌شد.

تجهیزات هر تیپ عبارت بود از 4 تانک، 6 دستگاه هینو حامل تیربار سبک، 4 دستگاه جیپ حامل تیربار، 2 دستگاه جیپ حامل دوشکا، 2 دستگاه جیپ حامل توپ 106، 2 دستگاه جیپ حامل تیربار دولول، یک دستگاه ایفا حامل ضدهوایی چهارلول، یک دستگاه ماشین دو پداله و یک دستگاه وانت دوکابینه حامل تیربار با یک دستگاه جیپ، 2 دستگاه لندکروز، یک دستگاه وانت دوکابینه برای فرماندهی، 4 دستگاه ایفا حامل نیرو، یک دستگاه کامیون، 2 تانکر سوخت و یک دستگاه آمبولانس، ضمناً در هر تیپ دو گروه فیلمبردار جهت ثبت کلیه وقایع سازماندهی شده بود.

پس از فراهم آمدن مقدمات، ستون ارتش آزادیبخش متشکل از 25 تیپ رزمی، رأس ساعت 6 صبح روز دوشنبه 3/5/67 پس از اجرای مراسم صبحگاهی از قرارگاه خود در عمق خاک عراق به حرکت درآمده و پس از طی مسیر تعیین شده در ساعت 4 بعدازظهر از مرز خسروی عبور کرده و طبق پیش‌بینی، ستون ساعت 5 بعدازظهر از قصرشیرین و 6 بعدازظهر از سرپل ذهاب عبور کردند. از این پس وظیفه فرماندهی محورها و تیپ های تحت امر به قرار زیر آغاز شد:

1- محور اول به فرماندهی مهدی براعی، 3 تیپ تحت امر، وظیفه تصرف شهرهای کرند (تا ساعت 8 شب) و اسلام آباد (تا ساعت 10 شب) را به عهده داشته است.

2- محور دوم به فرماندهی ابراهیم ذاکری با 5 تیپ تحت امر، وظیفه تصرف کرمانشاه را تا ساعت 12 شب به عهده داشته است. در کرمانشاه قرار بوده است مراکز مهمی چون صدا و سیما، هوانیروز، مراکز قرارگاه‌های سپاه و... به تصرف درآید و تعدادی از تیپ‌ها مستقر و بقیه جهت کمک، محورهای بعدی را همراهی کنند. به منظور پاکسازی کرمانشاه یک ساعت توقف تا ساعت 1 بامداد درنظر گرفته شد.

3- محور سوم به فرماندهی محمود مهدوی با 2 تیپ تحت امر، وظیفه تصرف همدان را تا ساعت 30/7 صبح روز سه شنبه 4/5/67 به عهده داشته است. تصرف پایگاه هوایی نوژه نیز به عهده این محور بوده است. یکی از
 تیپ ها در همدان مستقر و تپ دوم ستون را همراهی می‌کرده است. تصرف همدان و پایگاه نوژه تا 30/9 صبح به طول می‌انجامیده است.

4- محور چهارم به فرماندهی مهدی افتخاری با 2 تیپ تحت امر، وظیفه تسخیر و پاکسازی قزوین را به عهده داشته است. یک تیپ جهت نگهداری در قزوین مستقر و تیپ دیگر ستون را همراه می‌کرده است.

5- محور پنجم به فرماندهی محمود عطایی، که ریاست ستاد فرماندهی کل را نیز برعهده داشت و با معاونت مهدی ابریشمچی با 13 تیپ تحت امر، مسئولیت اجرای مرحله نهایی عملیات یعنی تصرف تهران را داشته است. مراکز حساس تهران از قبل شناسایی و بین یگان‌های رزمی تقسیم مسئولیت شده بود. زمان پیش‌بینی شده برای عملیات در تهران 4 بعدازظهر روز سه‌شنبه 4/5/67 درنظر گرفته شده بود. نیروهای این محور ازجمله زبده‌ترین نیروهای سازمان بودند.

سازمان در مورخ 3/5/67 ساعت 3 بعدازظهر عملیات خود را موسوم به «فروغ جاویدان» آغاز کرد. در لحظه حرکت تیپ‌ها رهبری سازمان برای بدرقه در محل حاضر شده و اظهارات مختصری برای نیروها ایراد کرد.

عراق پیشاپیش حملات گسترده‌ای را در جبهه غرب و جنوب آغاز کرده بود و یک عملیات هوایی برای ایجاد جو رعب و وحشت علیه مردم غرب کشور انجام داد. تقریباً همزمان با شروع عملیات «فروغ جاویدان» ارتش عراق با حجم وسیعی اقدام به حمله گسترده‌ای در منطقه جنوب، با تظاهر به قصد تصرف خرمشهر انجام داد، که هدف آن در حقیقت زمینگیر کردن قوی‌ترین لشکرها و تیپ‌های رزمی جمهوری اسلامی بود. برای تکمیل شدن رفع موانع، نیروی هوایی عراق روزهای قبل از آغاز عملیات سازمان، به دفعات مناطق تجمع نیرو در اطراف کرند و اسلام آباد را نیز بمباران کرد.

نیروهای سازمان پس از شروع عملیات در ساعت 4 بعدازظهر از مرزهای بین‌المللی عبور کرده وارد خاک جمهوری اسلامی شدند. از آنجا که رژیم عراق تجاوز خود را تا شهرهای قصرشیرین و سرپل ذهاب گسترش داده بود، نیروهای سازمان بدون درگیری و عبور از خط وارد شهرهای قصرشیرین و سرپل ذهاب شده و پس از عبور از کرند به سمت اسلام‌آباد پیشروی کردند و حدود ساعت 30/9 شب به اسلام‌آباد رسیدند و شهر را تصرف کردند.

در این شرایط عراق با توپ گردنه پاطاق را می‌زد. از طرفی هواپیماهای عراقی منطقه شمال گردنه موسوم به «ریجاب» و چندروستای پرجمعیت آن حوالی را بمباران شیمیایی نمود که عده زیادی شهید و جانباز برجای گذاشت. هواپیماهای عراق اقدام به پخش حجم زیادی اعلامیه بر فراز شهرهای مرزی، ازجمله کرند غرب نمودند مبنی بر این که عراق در حال انجام عملیات گسترده است و از نیروهای نظامی خواسته شده بود که با دردست داشتن آن اطلاعیه خود را تسلیم نمایند و نیز از مردم منطقه تقاضای ترک منطقه شده بود. درواقع سازمان تا بالای گردنه پاطاق هیچ نیروی بازدارنده‌ای جلو روی خود نداشت و تا زمانی که بلندگوی سازمان در اسلام‌آباد غرب اعلام ننمود کسی باور نمی‌کرد که سازمان دست به چنین عملیاتی زده است و همه گمان می‌کردند نیروهای عراق عاملان این عملیات‌اند.

هواپیماهای عراقی هم در این موقع عملاً وارد کار شدند و با بمباران وسیع رزمندگان، تعداد زیادی از نیروهای ما را به شهادت رساندند. در ساعت 30/11 شب یکی از تیپ های باختران راه را اشتباه رفته همین امر باعث شده بود که ترافیک سنگینی در شهر [اسلام‌آباد] و در خارج شهر به وجود بیاید. همچنین به علت فرار وسیع مردم از شهر ستون سازمان کاملاً متوقف شد.

پس از خروج ستون نیروهای سازمان از اسلام‌آباد پس از یکی دو درگیری کوچک، در ساعت2 نیمه شب 4/5/67 در منطقه حسن‌آباد، یکی از تیپ‌های سازمان گرفتار درگیری سنگینی شد و با این که اولین تیپ گردنه حسن‌آباد را پشت سر می‌گذارد اما بعد از‌ آن هم درگیر نبرد سنگینی در منطقه می‌شود.

پس از کمک رسانی گردان‌های متعدد از تیپ‌های مختلف به نیروهای درگیر، درنزدیکی‌های صبح مجدداً ستون سازمان به حرکت درآمد اما باز در گردنه چهار زبر، درگیر شد و دنباله ستون متوقف گردید.

بر اثر نبرد سنگین در چهارزبر مرتباً تعداد زخمی‌ها زیاد شد و تعداد لاشه‌های کامیون‌ها و کشته‌ها و... افزایش پیداکرد و تعدادی از فرماندهان گردان درگیر هم کشته شدند. دراین وقت حمله دیگری از سوی سه راهی ملاوی به نیروهای سازمان صورت گرفت. در این میان اسرای حاضر در عملیات غالباً فرار کردند و بی‌نظمی شدیدی بر نیروهای سازمان حاکم شد. بلافاصله پس از آزادسازی شهر اسلام‌آباد، یگان‌های سپاه پیشروی را به سوی کرند آغاز کردند. قبل از رسیدن نیروهای خودی به این شهر در ساعت 3 نیمه شب، 3 فروند هلی‌کوپتر ترابری در کرند به زمین نشستند و تعدادی از کادرهای منافقین و رهبری سازمان [برابر اطلاعات موجود رجوی و همسرش طی مدت اشغال، در شهر کرند به سر می‌بردند.] را از شهر خارج کردند. از ساعت 7 حملات هواپیماها و سپس حملات هوانیروز باختران بر روی ستون سازمان شروع شد.

 همین امر موجب شد که نفرات، که پیش از آن در ماشین‌های خودشان بودند، از ماشین‌ها خارج شده و در اطراف جاده لای شیارها و پناهگاه‌های طبیعی، کنار جاده و زیر پل‌ها سنگر بگیرند و ستون کاملاً متوقف شود. در ضمن، همزمان، در اطراف کارخانه قند درگیری سنگینی درگرفت. در هر سه جبهه درگیری، نیروهای جمهوری اسلامی بر فراز ارتفاعات، بر نیروهای سازمان اشراف کامل داشتند و ضمناً با حملات هوایی نیروهای سازمان را به شدت سرکوب کردند. دراین میان تعدادی از نیروهای ارتش آزادیبخش ناگزیر از فرار و عقب‌نشینی شدند. این در حالی بود که تعدادی از بی‌سیم‌های آنها از کار افتاده بود و آمبولانس‌ها مرتباً زخمی‌های سازمان را به عقب برمی‌گرداندند.

 ظهر روز چهارشنبه 4/5/67 نیروهای جمهوری اسلامی از دوجبهه، از طرف پادگان الله اکبر و از منطقه جنوب اسلام‌آباد، به سمت اسلام‌آباد هجوم آوردند و مناطق غربی و جنوبی شهر را کلاً زیرفشار قرار دادند، به طوری که حتی در جنوب شهر پیشروی داشتند. در ساعات آغازین روز چهارشنبه نیروهای ارتش آزادیبخش با امیدواری به پیشروی به سمت باختران، برای گرفتن تنگه چهارزبر به آن منطقه هجوم آوردند که تلاششان ناکام ماند.

جریان حمله به این ترتیب بود که افراد سازمان تا صبح چهارشنبه در لابه‌لای شیارهای کوهستان به طور مستتر استراحت می کردند، تا این که در اولین ساعات بامداد هلی‌کوپترهای عراقی جهت باز کردن تنگه به کمک ارتش آزادیبخش آمدند و با آمدن آنها دستور تهاجم و حرکت به نیروهای سازمان داده شد. درگیری شدیدی برای گرفتن تنگه آغاز شد و با شکست اولین تهاجمات ارتش آزادیبخش، فرار نیروهای سازمان شروع شد. نیروهای جدید با این تصور که راه باز شده است به سمت جلو در حرکت بودند و در همین حال با نیروهایی روبه‌رو می‌شدند که در حال فرار بودند و علت عقب‌نشینی را هم توضیح نمی‌دادند. نیروهای تازه‌وارد نیز با رفتن به صحنه درگیری و حرکت به سمت عقب متوقف شدند. حملات هوایی مکرر و هجوم هلی‌کوپتر و کاتیوشا به منطقه، از سوی جمهوری اسلامی، امکان سازماندهی را از آنان گرفت و نیروهای سازمان به تعجیل در ماشین‌های انباشته از نفرات، در حالی که بعضی افراد به جاهای مختلف ماشین آویزان بودند عقب‌نشینی می‌کردند.
غروب روز چهارشنبه درگیری تنگه چهارزبر باعقب‌نشینی نیروهای ارتش آزادیبخش به پایان رسید و از شب پنجشنبه عقب‌نشینی کامل آغاز شد. چهارشنبه شب در ساعت 7 بعدازظهر شدت حملات ارتش جمهوری اسلامی حتی فرصت عقب‌نشینی را هم از نیروهای سازمان گرفته بود. از صبح روز پنجشنبه 6/5/67 نیروهای در حال فرار آنها، در حوالی اسلام‌آباد مورد چند حمله مختصر قرار گرفتند. مجروحین یا خود را می کشتند یا امیدوار بازگشت نیروهای تازه‌نفس می‌ماندند. تعداد زیادی از افراد نیز در کوه و دشت و روستاهای اطراف پراکنده شدند و آخرین خودروهای سازمان با حداکثر ظرفیت و در حالی که افرادی به اطراف آن آویزان بودند به داخل خاک عراق بازگشتند.

         

یکی از فرماندهان سپاه پاسداران در تشریح عملیات می‌گوید: 11 روز قبل از حمله منافقین به داخل کشور، باخبر شدیم که تغییرات جدیدی در آرایش ناوگان‌های مستقر در خلیج فارس و دریای عمان به وجود آمده است. به طور مثال ناو هواپیمابر وینسنس به طرف دهانه تنگه هرمز آمده بود و ناوهای انگلیسی حرکات مشکوکی را انجام می دادند. در همین موقع 53 نفر از نمایندگان کنگره امریکا (به نقل از رادیو منافق) طی نامه‌ای از وزارت امور خارجه خواسته بودند که دولت ریگان در جهت تقویت سازمان منافقین به عنوان آلترناتیو آینده حکومت ایران برنامه‌ریزی بکند. دو روز بعد از این قضایا یعنی 9 روز قبل از حمله آنها و درست بعد از قبول قطعنامه 598 از طرف ایران اسلامی،‌عراق در دو جبهه غرب و جنوب دست به تحرکات وسیعی زد. در جنوب خود را تا جاده خرمشهر- اهواز رساند و به طرف جاده اهواز حرکت کرد و قصد داشت خرمشهر را دور بزند و در غرب از محور ازگله- قصر شیرین- سرپل ذهاب- گیلانغرب- سومار – نفت‌شهر و میمک به عمق 30کیلومتر به داخل کشور تعرض کرد. به لطف خداوند، درجنوب بچه‌ها با آمادگی که داشتند و همچنین با حضور وسیع و به‌موقع مردم ضربه مهلکی را به دشمن وارد آوردند و او را تا مرزهای بین‌المللی عقب راندند. اما در غرب دشمن تجاوزش را گسترش می داد. در این مدت سعی کرد که از محور سومار خودش را به سه راهی استراتژیک اسلام آباد- ایلام- ایوان‌غرب و همچنین درمنطقه گیلانغرب هم می خواست خودش را به سه راهی دیگری برساند. اما خوشبختانه همان طور که از رادیو شنیدید مردم ایوان دلاورانه مقاومت کرده و تعدادی از تانک‌هایشان را منهدم کردند و سه دستگاه از آنها را هم به غنیمت گرفتند و تعدادی هم اسیر گرفتند  دشمن ناچار شد که 11 کیلومتر از آن سه راهی مهم عقب‌نشینی کند. رزمندگان یکی از تیپ‌ها نیز 11 تانک دشمن را منهدم کردند و دشمن به ناچار عقب‌نشینی کرد.قرار بود وقتی منافقین به تهران رسیدند، با پخش یک اعلامیه شدیداللحن از کشورهای دیگر درخواست حمایت کنند و آنها نیز منافقین را حمایت نمایند.

* برگرفته از کتاب "مجاهدین خلق، از پیدایی تا فرجام"


نماز بدون عکس سرکرده منافقین باطل است!
ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۱  کلمات کلیدی: سیاسی ، سازمان منافقین ، مسعود رجوی
طبق بخشنامه درون فرقه‌ای که از ۲۵ سال پیش تا به امروز در فرقه رجوی ادامه دارد،‌ اعضای این فرقه باید در مکانی نماز بخوانند که عکس‌های متعددی از سرکرده این فرقه نصب شده باشد.

به گزارش جهان به نقل از پایگاه اطلاع رسانی هابیلیان(خانواده شهدای ترور کشور)، بنا بر اظهارات یکی از اعضای هیئت اجرایی منافقین به نام حسین ربوبی،‌ با انتخاب وی به عنوان مسئول پایگاه تروریستی منافقین در پاکستان،‌ او بلافاصله پس از حضور در این کشور، مأمور شد تا نسبت به پیاده سازی دستور رجوی مبنی بر الصاق عکس سرکرده منافقین در نمازخانه‌ها و مکان‌هایی که اعضای این فرقه نماز می‌خوانند، اقدام کند.

بنا بر اخبار واصله وی شرح اقدام خود برای پیاده سازی دستور سرکرده منافقین را چنین بیان می‌دارد:«وقتی من به پاکستان آمدم، دیدم که در هر پایگاه فقط دو سه عکس رهبری (مسعود رجوی) چسبانده شده بود و همین نشان می‌داد که چطور محمود مانع تابیدن نور رهبری به پایین می‌شد، بنابراین وقتی من آمدم گفتم هر چه قدر می‌توانند عکس مسعود را برایمان بفرستند!»

دو تن از اعضای سابق این فرقه نیز در خصوص پیاده سازی این دستور رجوی چنین می‌گویند: ربوبی به بچه‌ها توصیه می‌کرد که در هر اتاق عکس رجوی را بچسبانند، همچنین در همان نشست‌ها مطرح کرد که اگر مجاهدی – طبق نظر رجوی – در اتاقی نماز بخواند که در آن اتاق عکس رهبری وجود نداشته باشد، نمازش باطل است.

چگونه ابریشمچی زن خود را به عقد رجوی درآورد
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۸  کلمات کلیدی: سیاسی ، سازمان منافقین ، مسعود رجوی ، مریم قجرعضدانلو

در ۱۹ اسفند ۶۳ اعلان ازدواج غیر مترقبه و حیرت انگیز نفر اول گروهک منافقین (رجوی) با همسر فرد دوم این گروهک (ابریشمچی) توجه بسیاری را به این حادثه معطوف ساخت، مرکزیت این گروهک تروریستی در بیانیه خود کوشید تا اعضا و هواداران را برای جا انداختن شکل نوین رهبری آماده سازد.

به گزارش جهان به نقل از  فارس، گروهک تروریستی منافقین که در سال ۱۳۴۴ با هدف سرنگونی رژیم وابسته پهلوی و مقابله با امپریالیسم جهانی به رهبری آمریکا تشکیل شد، پس از ۴ دهه از اولین اقدام تروریستی علیه آمریکا و فراز و فرود تا به آنجا پیش رفت که با تغییر کلی در ایدئولوژی خود امروز به جیره خوار آمریکا تبدیل شده است.
گزارش زیر شرح مفصلی از شکل گیری، فعالیت‌ها و سرنوشت این گروهک تروریستی است که به همت انجمن عدالت (خانواده شهدا و جانبازان ترور) گردآوری شده و از نظر خوانندگان می‌گذرد.

* ویژگی‌های فرقه

در یک فرقه رهبر خودخوانده که منصوب خویشتن است، تنها مرکز قدرت و تنها تعیین کننده ارزشها و اهداف است و خودمختاری وی حد و مرزی ندارد. به کسی پاسخگو نیست و "مذهب " خود را با اقتباس صوری از سایر ادیان و ایجاد ترکیب التقاطی اختراع می‌کند. برخی از مهم‌ترین و رایج‌ترین روش‌های رهبری فرقه برای حفظ و گسترش سلطه خود عبارتند از: حذف فیزیکی مخالفان، بی اعتبارسازی و خائن نامیدن مخالفان پیش و پس از حذف پرونده سازی و وارد کردن تهمت‌های شرم آور و دشنام گویی به منتقدان و مخالفان، وارونه سازی متهورانه مواضع ایدئولوژیکی یا سیاسی. تلقین و باورآفرینی در افراد و ترغیب اعضا به تخریب و تحقیر شخصیت خویش از دیگر تاکتیک‌های اصلی "فرقه " است و در قبال، ابهام، سؤال، تردید و یا اعتراض محسوب می‌شود. فرد با تبدیل شدن به مرید به خویش تلقین می‌کند که قدرت تشخیص و تمیز مسائل را ندارد و این رهبر است که قالب‌های اندیشه و زندگی را می‌سازد.

* رهبر فرقه؛ فردی فراسوی انسان‌های عادی و برخوردار از توان ماورایی!

قطب بندی و تعاریف خیر و شر و دوست و دشمن تابع تشخیص و تمایل رهبر فرقه است و او از پاسخگویی به مریدان مصون است و فاصله نجومی بین وی و دیگران ایجاد می‌شود. او فردی است فراسوی انسان‌های عادی و برخوردار از توان ماورایی که همگان بایستی به او الصاق شوند و برخلاف مذاهب حقیقی که دعوت به خدا می‌کنند، رهبر فرقه و یا خود فرقه در جایگاه خدا قرار می‌گیرد و جنبه مقدس و الوهی می‌یابد.
بسیاری از فرقه‌ها سعی می‌کنند از زبان و فرهنگ تحریف شده مذاهب برای مشروعیت بخشیدن به خود استفاده کنند. از این رو ادعا می‌شود که رهبر فرقه راز خلقت جهان و جهان بینی و سرشت انسانی را با الهام از تعلیمات آسمانی می‌گیرد. دروغ و فریب و اغوا و چند چهره بودن
در فرقه توجیه می‌شود و ارتکاب به آنها برای حفظ فرقه توسط رهبر و اعضا مجاز دانسته می‌شود.
رهبر فرقه، جامعه تحت کنترل خود را بسته و محرمانه شکل می‌دهد و پنهان کاری و رازداری و طبقه بندی اغلب موضوعات حتی کم اهمیت را حیاتی و غیرقابل گذشت بر می‌شمرد. تأکید بر اصل پرده پوشی و رازآمیزی در فرقه برای ایجاد دیسیپلین شدید و نظام سلسله مراتبی مبتنی بر اطاعت محض و کورکورانه یک ابزار مؤثر است.
آنگونه که جمع کثیر اعضای سابق سازمان بنا بر مشاهدات عینی و تجربیات مستقیم خود می گویند: مسعود رجوی توانست ویژگی‌های مزبور را در سازمان ایجاد و یا تقویت کند. او خوب می‌توانست مانور دهد، حرکت‌های نوسانی برود و با زرنگی مواضع دیروز را نفی کند و تشکیلات را کاملاً وابسته و متعلق به خود سازد. بیشتر محتوای فکری و نظری وی برای رسیدن به قدرت مطلق بود و در داخل تشکیلات نیز از هر فرصتی برای برجسته کردن خویش به خوبی استفاده کرده است.

* وزارت خارجه آمریکا: رجوی تشکیلات را مستبدانه اداره و ناراضیان را سرکوب می‌کند

در گزارش وزارت امور خارجه آمریکا درباره سازمان که در آبان ۱۳۷۳ (اکتبر ۱۹۹۴) منتشر شد. به نکاتی درباره وضعیت فرقه‌ای آن نیز اذعان شده است. در این گزارش که تحت تأثیر شرایط منطقه‌ای وضعیت عراق و بهبود جایگاه بین‌المللی جمهوری اسلامی ایران به ناگزیر واقعیاتی درباره سازمان را بیان می‌کرد، چنین آمده بود: مجاهدین در درون خویش تشکیلات را مستبدانه اداره، ناراضیان را سرکوب کرده و تحمل نظرات مخالف را ندارند. رجوی که بازوهای سیاسی و نظامی مجاهدین را رهبری می‌کند، پیرامون خود یک کیش شخصیت ایجاد کرده است. در پاریس اعضای غیر مجاهدین شورای ملی مقاومت با شیوه خودکامانه رجوی به مقابله برخاستند. شیوه خودکامانه تصمیم گیری رهبری و رفتار پرستش گونه اعضای آن با یکدیگر ترکیب شده‌اند. سلطه طلبی رجوی ریشه در تاریخچه سازمانی مجاهدین در ایران دارد. مسعود رجوی رهبری سلطه جویانه خود را با ایجاد کیش شخصیتی که مقدمتاً پیرامون او و در مرحله بعد همسرش مریم دور می‌زند، تکمیل می‌کند.
در سال ۱۹۸۸پروفسور یرواند آبراهامیان عوامل زیربنایی این وضعیت را چنین تجزیه و تحلیل کرد: "در اواسط ۱۹۸۷سازمان مجاهدین همه صفات یک فرقه را دارا بود. آن رهبری عالی مقام خاص خود را داشت که به طو رسمی به او عنوان "رهبر " اطلاق می‌شود و به طور غیررسمی به او "امام حاضر " عنوان می‌دهند. مجاهدین سلسله مراتب خشکی به وجود آورده‌اند که براساس آن دستورات از بالا صادر می‌شود و اولین وظیفه هر نیروی عادی و معمولی اطاعت بی چون و چرا و بدون هرگونه سؤالی می‌باشد. سازمان ایدئولوژی مجزای مخصوص به خود را به وجود آورده، زبانی را که اعضای مجاهدین در بین خودشان به کار می‌برند در مقایسه با زبانی که در مورد غربیان به کار می‌برند فرق داشته و غالباً با یک زبان مکاشفه‌ای و سلسله مراتبی در بین خودشان صحبت می‌کنند.

* ازدواج غیر شرعی و غیر قانونی که مقدس شد!

در تاریخ ۱۹ اسفند ۶۳ اعلان ازدواج غیر مترقبه و حیرت انگیز نفر اول سازمان (رجوی) با همسر فرد دوم سازمان (ابریشمچی) توجه بسیاری را به این حادثه معطوف ساخت. مرکزیت سازمان در بیانیه خود کوشید تا اعضا و هواداران را برای جاانداختن شکل نوین رهبری آماده سازد. ظاهراً چنین نمایانده شد که این برنامه از مدت‌ها قبل توسط رجوی در حلقه پیرامونش مورد بحث و پذیرش قرار گرفته بود و مدت‌ها روی طراحی و چگونگی اجرای آن کار شده بود.
از همان مرحله آغازین اجرای این طرح کادرها در مقیاس وسیعی اقدام به تقدیس و ستایش و اعلام تسلیم در برابر رهبری نوین کردند. به رغم آشکار بودن جنبه غیرشرعی این ازدواج که قبل از سپری شدن مدت شرعی بین طلاق و ازدواج دوم زن انجام شده بود، در تبلیغات انبوه سازمان تلاش شد تا با تشبیه و استناد موضوع به اسلام و سنت پیامبر صورت مقدس نیز برای این اقدام پرداخته شود. حال آنکه شگفتی و تحیر ناشی از این ماجرای عجیب و بی سابقه وجوه عاطفی و انسانی ایجاد جدایی بین یک زوج دارای فرزند ۳ ساله و تصاحب اقتدارگرایانه
همسر یک دوست و همکار را نیز در اذهان برجسته ساخته بود.

* ابریشمچی: مخالفت با مشیت مسعود کفرآمیزتر از مخالفت با مشیت خداست

در کتابچه "بحران در خط مشی " طرح موضوع این گونه صورت پذیرفته است: اعلام شد که مسعود رجوی رهبر سازمان مجاهدین خلق ایران که قبلاً همسر دوم خود، دختر ابوالحسن بنی صدر را طلاق داده بود، با مریم قجر عضدانلو همسر مهدی ابریشمچی ازدواج کرده است. ابریشمچی عضو مرکزیت سازمان و مسئول روابط خارجی است و برای آنکه زنش مریم بتواند با رجوی ازدواج کند، او را طلاق داد. رجوی و ابریشمچی در مراسم ازدواج در کلیسایی در پاریس این اقدام را "انقلاب نوین ایدئولوژیک مجاهدین " توصیف کردند. ازدواج مزبوربا آن کیفیت طبعاً انعکاس نامطلوبی در بین بسیاری از اعضا و هواداران و همه کسانی داشت که خبر را با حیرت و شگفتی تمام دریافت کردند. کسانی چون ابریشمچی (در رده های بالا) نمونه برجسته‌ای ازشخصیت‌های "حل " شده در سازمان و از "خویشتن انسانی " تهی گشته هستند که در برابر سازمان و رهبر آن ازخود اراده و اندیشه مستقل ندارند. در وجود تهی شده از خویشتن انسانیشان مسعود و سازمان حلول کرده‌اند. وقتی تمایل، رأی و سیاست رجوی و به اصطلاح جمع بندی و مصلحت سازمان بر این ازدواج قرار گرفت، ابریشمچی همسر خود را که فرزندی هم از او داشت، بی آنکه عواطف انسانی‌اش جریحه دار شود. طلاق داد و جمله‌ای گفت که مضمونش این بود: مخالفت با مشیت مسعود کفرآمیزتر از مخالفت با مشیت خداست.

* روایت خواهرزن اول از ازدواج سوم

مینا ربیعی خواهر اشرف ربیعی همسر اول مسعود رجوی که از سازمان جدا شده است. طی نشستی درباره بررسی انقلاب ایدئولوژیک درباره ماجرای ازدواج سوم رجوی می‌گوید: رجوی از اواخر پاییز ۶۳ آمد در خفا انقلاب ایدئولوژیک را طراحی کرد. وی با فیروزه بنی صدر ازدواج کرده بودند و آن طور که آقای بنی صدر در نوشته‌هایشان بیان می‌کنند، یک ازدواج با نهایت عشق و علاقه و خارج از مسائل سیاسی بوده. (البته به ما این طور نگفتند و ما هم این طورندیدیم! که این مبحث جدایی دارد.) آقای رجوی در شرایطی که همسرخانم فیروزه بنی صدر بودند، در شرایطی که مهدی ابریشمچی و مریم عضدانلو زندگی مشترکی آن طور که خودشان در نشریاتشان اعلام می‌کنند، کاملاً موفق و بر مبنای علاقه با هم داشتند. در چنین شرایطی تصمیم گرفتند که انقلاب ایدئولوژیک را طراحی و به اجرا بگذارند، ولی در پنهان. قبل از اینکه انقلاب ایدئولوژیک را اعلام کنند تحت عنوان اینکه رژیم نفوذی داخل سازمان فرستاده، بچه‌ها را در منطقه کردنشین عراق خلع سلاح کردند و زندان‌هایشان را آماده کردند. دستبندها، شکنجه‌گران، نقاب‌ها و آن چشم بندها آماده شد و بعد از خلع سلاح بچه‌ها تحت عنوان نفوذی‌های رژیم ۷۵۰ نفر را بازداشت و زندانی کردند. بعد از اینکه بچه‌ها را زندان کردند، در اسفند ماه در درون تشکیلات مسئله انقلاب ایدئولوژیک را مطرح کردند و بعد از آن هم با برنامه‌ای (که خود مبحث جدایی دارد) ترتیب جدایی مسعود رجوی و فیروزه بنی صدر را دادند و به فاصله کوتاهی بین مریم عضدانلو و مسعود رجوی اعلام ازدواج کردند. کمتر کسی بود که این خبر را بشنود و با شگفتی برای چند روز به این مسئله فکر نکند. این چه معنایی دارد که آقایی که همسرش را دوست دارد از او جدا شود و آقای دیگری حتی بدون رعایت مسائل دینی‌اش که باید چهار ماه صبر کنند، که شاید این زوجین به هم برگشت کنند؛ شاید بخواهند ادامه دهند، بدون در نظر گرفتن این موارد ازدواجشان را اعلام کردند.
البته در اغلب انتقادات اعضای سابق سازمان و شورای مقاومت از منظر اخلاقی ابتدا و پیش از رجوی این ابریشمچی بود که آماج حملات اولیه واقع می‌شد که چرا و چگونه حاضر شده است از همسر خود به سود رفیق تشکیلاتی‌اش "گذشت " کند و به این موضوع تن دهد.

* ازدواج نامتعارف؛ ارتقای مسعود به رهبر پیامبر گونه

هدف اصلی برنامه جنجال برانگیز موسوم به "انقلاب ایدئولوژیک " نه تنها تثبیت، بلکه ارتقای رجوی به مقام رهبر پیامبرگونه و لازم الاتباع و خارق‌العاده با ویژگی‌های استثنایی در رأس تشکیلات بود.
اندک زمانی پس از آغاز ماجرا تعریف‌ها و تمجیدها از رجوی با عناوینی چون رهبر، مراد و معلم شروع شد و با الفاظی همانند امام الهادی و ناطق بالحق ادامه یافت. مهدی ابریشمچی گفت: اجازه می‌خواهم که پذیرش مسئولیت خطیر ایدئولوژیکی و متعالی که به حق بر تارک تمام
پیروزی‌های سازمان و بخصوص پیروزی‌های ایدئولوژیکی آن می‌درخشد را به رهبرمان، معلممان و مرادمان مسعود و مریم تبریک بگویم. میلیشیا و مجاهدین از اسم مسعود اراده و ایمان می‌گیرند و خدا را سپاس می‌گویم که افتخار درک رهبری مریم و مسعود و این انقلاب ایدئولوژیک را پیدا کردم.
دلیل و ماهیت این همه تحسین و تعریف و تمجیدها از رهبری نوین چیزی نبود جز ظهور عینی و بروز آشکار حقایق و تحولاتی که از مدت‌ها قبل در سازمان رخ داده بود. در حقیقت از مدت‌ها قبل روابط درونی و رهبری سازمان به سوی رهبری فردی و سلطه شخصی و انحصاری سیر کرده بود. آنچه تحت عنوان "انقلاب " انجام می‌شد، نمایشی بود که به وسیله آن «رهبری نوین» می‌خواست موقعیت خود را به تأیید همه کادرها و اعضا و سپس هواداران برساند و موانع داخلی را شناسایی و رفع کند یا سرکوب کند. در فرهنگ جدید تشکیلاتی اعضا و کادرها باید می‌پذیرفتند که رهبری نوین نقش "پیشوا " را در سازمان داشته باشد و در همه موارد از جمله مسائل ایدئولوژیک، سیاسی و ... مطیع و تسلیم محض وی باشند.
اغلب هواداران و کادرهای محصور در تار و پود تشکیلات می‌بایست با اعلام وفاداری آشکار باقیمانده اراده و تفکر مستقل در زوایای درونی و حتی تظاهر به دارا بودن قدرت تشخیص و حق انتخاب را از خود سلب می‌کردند تا روح و جسم خویش را دربست تسلیم رهبر کنند.

* انقلاب ایدئولوژیک و عیان‌تر شدن "حاکمیت فردی "

از ابتدا دو موضوع در کنار هم به عنوان اهداف سازمان از این "انقلاب نوین " مطرح و بر روی آن تبلیغ می‌شد: اول ارتقای موقعیت زن و تساوی حقوق زن و مرد در سازمان؛ و دوم مطرح کردن ترکیب مسعود و مریم به عنوان رهبری همطراز با رهبران بزرگ تاریخ که همانند معصومین(ع) بایستی تبعیت شوند و همه تسلیم فرمان و مشیتی که این دو تعیین می‌کنند، باشند. در واقع مفهوم این کار از لحاظ تشکیلاتی، علنی ساختن و رسمیت بخشیدن به چرخش از رهبری شورایی به رهبری مطلق العنان فردی و خودکامه بود، زیرا قبلاً هم شورا و مرکزیت بیشتر کارکرد نمایشی داشتند تا واقعی و در اغلب موارد همگان تابع رجوی بودند که توانسته بود بر مقدرات و امکانات سازمان سلطه کامل بیابد. انقلاب ایدئولوژیک فقط تعارفات و تظاهرهای پیشین را برطرف ساخت و "حاکمیت فردی " را عیان‌تر کرد.
از طرفی بن بست سیاسی استراتژیک سازمان موجب ایجاد بحران و شکاف در صفوف آن شده بود و می‌توانست به اضمحلال تشکیلات بیانجامد. رهبری سازمان با هدف سرکوب بحران ایجاد شده علت اصلی تمام شکست‌های استراتژی‌های قبلی سازمان را در نداشتن رهبری مشخص که همه اعضا و هواداران از او تبعیت بی قید و شرط کنند، اعلام کرد.
هادی شمس حائری از اعضای قدیمی که پس از ۱۶سال عضویت در سال ۱۳۷۰از سازمان جدا شد، می‌نویسد: انقلاب ایدئولوژیک اول کودتایی علیه کار جمعی و شورایی بود (البته فکر نشود که قبل از این انقلاب کار جمعی وجود داشته بلکه در اثر این انقلاب خطر کار شورایی برای همیشه از بین رفت). مسعود طینت خود را هرگز نشان نمی‌داد. او پیچیده عمل می‌کرد. در ظاهر امر به سایر رؤسای سازمان در نشست وانمود می‌کرد که خیلی دمکرات منش است از همه نظر می‌خواست و اگر نظرات دیگران مخالف بود، سعی می کرد با کار توضیحی آنها را قانع کند تا رأی بدهند.
یعنی در اصل نظرات خود را به دیگر اعضای مرکزیت و دفتر سیاسی دیکته می‌کرد لذا این کار مشکل و پردردسری بود و کارها به کندی پیش می‌رفت. از طرفی اینجا که شرکت سهامی نیست که با رأی گیری مسئله حل شود. پس موضوع کار صلاحیت کجاست؟ این خطراتی بود
که مسعود رابالقوه تهدید و صلاحیت و رهبری او را کمرنگ می‌کرد.
ادامه دارد...


مرگ انسانیت در اردوگاه اشرف
ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٥  کلمات کلیدی: سیاسی ، اردوگاه اشرف ، سازمان منافقین ، مریم سنجابی

همه افرادی که در کمپ اشرف حضور دارند، از ابتدایی ترین حقوق انسانی خود محروم هستند و همه باید اطاعت اجباری از رهبریت آن را داشته باشند./ در مدتی که از اشرف خارج شده‌ام احساس می‌کنم وارد دنیای جدیدی شدم که حداقل می‌توانم آزادی را حس کنم و برای خودم تصمیم بگیرم. کسی مرا وادار به انجام کارهای اجباری نمی‌کند، می‌توانم با انسان‌ها و افکار آن‌ها در تمام دنیا در تماس باشم . از امکان تلفن، اینترنت، روزنامه و تلویزیون برخوردار هستم و اکنون از همه آن حقوقی که همه انسان‌های ساکن در اشرف از آن محروم هستند، برخوردارم.

شفاف : یکی از اعضای سابق گروه تروریستی مجاهدین ( منافقین ) که به همراه دو عضو دیگر این گروه اخیرا از اردوگاه اشرف فرارکرده است ، ابعاد تازه ای از جنایت های ضد بشری در اردوگاه اشرف را فاش کرد.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی شبکه العالم ، مریم سنجابی گفت : همه افرادی که در کمپ اشرف حضور دارند، از ابتدایی ترین حقوق انسانی خود محروم هستند و همه باید اطاعت اجباری از رهبریت آن را داشته باشند.

سنجابی اظهار داشت : در اردوگاه اشرف همچنان قوانین خشک نظامی وجود دارد و همه این قوانین موجود در اشرف تحت تاثیر ایدئولوژی فرقه‌ای خاص آن است.

وی افزود : قوانین این فرقه واقعا عجیب و غریب و در نوع خود بی‌نظیر است. هیچ کس نمی‌تواند اظهار نظر منفی داشته باشد، نه تنها اظهار نظری نمی‌توان داشت، بلکه همه افراد باید اظهارنظرها و عقاید رهبری سازمان را تعریف و تمجید کنند.

وی گفت : در دوران حکومت صدام حسین اوضاع بسیار اسفناک‌تر و دردناک‌تر بود. در آن زمان نشست‌های اجباری طولانی به صورت روزها و شبانه روز طی سال‌های متمادی وجود داشت و افراد در این نشست‌ها باید از عقاید و افکار رهبری این سازمان تعریف و تمجید می‌کردند.

سنجابی افزود : در این نشست‌ها کتک‌کاری، فحش و ناسزا هم وجود داشت و افراد نمی‌توانستند از خودشان عقیده‌ای داشته باشند یا نظرات خود را بیان کنند.

این عضو سابق مجاهدین خاطرنشان کرد : خیلی از افراد در آن زمان تصمیم گرفته بودند، سازمان را ترک کنند و بیرون بروند، ولی بازهم این اجازه به ‌آن‌ها داده نمی‌شد و از همه افراد می‌خواستند که در اشرف باقی بمانند.

وی گفت : من حتی به خاطر دارم که برخی افراد که تصمیم می‌گرفتند و موفق می‌شدند از اشرف فرار کنند، بازهم توسط دولت سابق عراق بازداشت شده و به اردوگاه بازگردانده می‌شدند.

وی افزود : وضعیت طوری بود که بر اساس ایدئولوژی این سازمان و آن ایدئولوژی فرقه‌ای که بر روی تمام اعضای این سازمان سوار شده بود، هیچ کس حق هیچ‌گونه در واقع اظهار نظری در این باره که از سازمان جدا شود، بیرون برود، یا اینکه در سازمان بماند نداشت. کسی که برای او تصمیم می‌گرفت، رهبری سازمان بود که با دیکتاتوری تمام می‌خواست که تمام اعضا در اشرف باقی بمانند.

مریم سنجابی افزود : من سال‌ها بود به دلیل شناختی که از ایدئولوژی فرقه‌گرایانه سازمان پیدا کرده بودم، قصد جدایی از این سازمان را داشتم، ولی امکانش را نداشتم.

وی گفت : اصلی‌ترین دلیل جدایی من از سازمان مجاهدین، دوگانگی موجود در ایده‌ها و نظرات آن بود. این سازمان در ظاهر ادعا می‌کرد که دنبال حقوق بشر، حقوق زنان، عدالت‌خواهی و در واقع جامعه بی‌طبقه توحیدی است، در حالی که هیچکدام از این‌ها را در اشرف و در داخل کمپ خودش اجرا نمی‌کرد. به همین دلیل بود که من به عمق دوگانگی و بی‌محتوا بودن این حرف‌ها پی برده بودم، لذا این شرایط دیگر برایم غیرقابل تحمل بود و تصمیم گرفتم از اشرف خارج شوم.

این عضو سابق مجاهدین بیان داشت : در سازمان مجاهدین اعضا هیچ‌گونه اختیاری بر کارها ندارند. در پادگان اشرف نه حقوق بشری وجود دارد و نه آزادی. افرادی مسخ‌شده وجود دارند که طبق قوانین سازمان فقط باید فرمانبرداری کرده و حق هیچ‌گونه سوال، ابهام و حتی اظهار نظری را ندارند.

وی افزود : در اشرف هیچ‌گونه دسترسی به دنیای آزاد وجود ندارد، افراد حق استفاده از روزنامه، اینترنت، تلفن و حتی دیدار با اعضای خانواده‌شان را هم ندارند. افراد در کمپ اشرف از ابتدایی ‌ترین حقوق انسانی برخوردار نیستند، تنها کانال خبررسانی در اشرف یک بولتن چند صفحه‌ای است که اخبار آن هم درواقع توسط مسئولین سازمان کنترل می‌شود و بعد به اطلاع افراد می‌رسد.

وی گفت : حتی بیرون رفتن نفرات از محل استقرار باید با اجازه فرمانده آن قسمت باشد. در سال‌های اخیر حتی خودروهای داخل کمپ را هم جمع‌آوری کرده بودند. به علت این‌که می‌ترسیدند افراد با استفاده از این خودروها فرار کنند.

این عضو فراری از اردوگاه اشرف در عراق خاطرنشان کرد : این درواقع شرح مختصری از زندگی افراد درون پادگان اشرف است که حدود 25 سال است از ارتباط با دنیای بیرون محروم هستند. من زمانی که در پادگان اشرف بودم، وضعیت خود را با روبات‌هایی که در فیلم‌های سینمایی می‌دیدیم، مقایسه می‌کردم که هیچ‌گونه اختیاری از خودشان ندارند. فقط فکر می‌کردم تنها تفاوتی که ما با آن‌ها داریم این است که این روبات‌ها حداقل قلب و احساسی ندارند ولی انسان‌هایی که در اشرف هستند باید افکار و عقاید و احساساتشان را هم از بین می‌بردند.

وی گفت : در زمان دولت صدام حسین، سازمان مجاهدین تمامی سلاح‌های سبک، نیمه سنگین و مهماتش را از دولت صدام حسین تحویل می‌گرفت و حتی تعمیرات آن هم بر عهده دولت سابق عراق بود.

وی افزود : در سال 2003 در جنگی که بین امریکایی‌ها و دولت عراق صورت گرفت، بعد از اشغال عراق توافقی بین نیروهای امریکایی و سازمان مجاهدین به‌وجود آمد که قرار شد، تمام سلاح‌هایی که در اشرف وجود دارد تحویل داده شود و ظاهرا خلع سلاح شود. خب به نظر من این طبیعی بود که تعدادی از این سلاح‌ها و مهمات را نیروهای سازمان برای شرایطی که می‌خواهند، نگه دارند؛ چون این سازمان به مبارزه مسلحانه معتقد است و همچنین معتقد است که می‌خواهد در اشرف باقی بماند و از آن‌جا مبارزه و جنگ خود را ادامه دهد.

وی اظهارداشت : موضوع مشکلات اردوگاه اشرف با دولت عراق در ابتدا پیچیده‌ نبود. مشکل اصلی این است که سران سازمان مجاهدین نمی‌خواهند که اعضای آن با دنیای خارج ارتباطی داشته باشند. از همان روزی که دولت عراق تصمیم گرفت یک ایستگاه پلیس در اشرف ایجاد کند، مشکلات پیچیده و بغرنجی مطرح شد، از آن روز بود که سازمان مجاهدین به صورت فریبکارانه‌ای در مقابل برقراری ارتباط اعضای این سازمان و در واقع کسانی که در کمپ اشرف هستند با دنیای خارج مقاومت می‌کرد.

وی گفت : به نظر من این تشکیلات می‌خواهد مانع شود که افراد درون کمپ اشرف هیچ دسترسی به دنیای آزاد و دنیای خارج از آن داشته باشند؛ و حتی از ورود خبرنگاران و افرادی که بخواهند به این اردوگاه بیایند و یا حتی ایجاد ایستگاه پلیس در آن جلوگیری کند و این جزء تشکیلات و قوانین حاکم بر این سازمان است.

سنجابی افزود : به ما آموزش‌هایی به منظور مقابله با نیروهای عراقی داده می‌شد، آموزش‌هایی که گفته می‌شد اگر در صورتی که عراقی‌ها حمله کردند، سلاح‌های آن‌ها گرفته شود و حتی خودروهای آن‌ها مصادره شود و این تمرین‌ها عملیاتی که به منظور مقابله به مثل باید انجام می‌دادیم، به نیروها آموزش داده می‌شد.

وی گفت : در مدتی که از اشرف خارج شده‌ام احساس می‌کنم وارد دنیای جدیدی شدم که حداقل می‌توانم آزادی را حس کنم و برای خودم تصمیم بگیرم. کسی مرا وادار به انجام کارهای اجباری نمی‌کند، می‌توانم با انسان‌ها و افکار آن‌ها در تمام دنیا در تماس باشم . از امکان تلفن، اینترنت، روزنامه و تلویزیون برخوردار هستم و اکنون از همه آن حقوقی که همه انسان‌های ساکن در اشرف از آن محروم هستند، برخوردارم.

وی افزود : مهمترین چیزی که اکنون از همه این‌ها برایم با ارزش‌تر است، آزادی اندیشه است. دیگر کسی با افکار من کاری ندارد و من آزاد هستم و می‌توانم افکار و عقاید خود را داشته باشم.

وی اظهارداشت : مهمترین پیامی که می‌توانم به دوستان خودم، به جوانان ایرانی و جوانانی که در خارج از کشور هستند بدهم این است که، قبل از این‌که برای زندگی خود تصمیم بگیرند، بخواهند به سازمانی بپیوندند، وراه و مسیر زندگی خود را انتخاب کنند، بهتر است حتما تا آنجا که ممکن است مطالعه کنند، فکر کنند تا اسیر گروه‌هایی که فرقه‌ای هستند و افکار فرقه‌گرانه و استالینیستی دارند، نشوند.

وی تاکید کرد : حتما مطالعه کنند؛ کمک ومشاوره بگیرند. زندگی چیز با ارزشی است که به سختی به دست می‌آید، در واقع انسان یک بار به دنیا می‌آید و یک بار هم از دنیا می‌رود و هر کسی که می‌خواهد تصمیم مهمی در زندگیش بگیرد، حتما با فکر و ایده‌های مشخصی باشد.

وی گفت : تنها مساله باارزش در دنیا، آزادی اندیشه است و هر کسی باید بتواند شخصیت خود و مرام انسانی خود را حفظ کند، بنابراین مهم است که هر انسانی در چه راهی قدم می‌گذارد.

مریم سنجابی هفته گذشته به همراه دو عضو دیگر گروه مجاهدین به اسامی عبداللطیف شادوری و برات کیخائی از اردوگاه اشرف گریخته و خود را تسلیم دولت عراق کردند.

پارلمان عراق قانونی را تصویب کرده است که بر اساس آن، دولت موظف است اعضای سازمان‌های تروریستی را که ارتباط نزدیکی با صدام حسین دیکتاتور سابق عراق داشتند، از این کشور اخراج کند.

بیش از سه‌هزار نفر از اعضای این گروه تروریستی در اردوگاه اشرف مستقر هستند و افزون بر همکاری با نظامیان امریکایی در عراق، نیروهای خود را برای انجام عملیات تروریستی به ایران اعزام می‌کنند.

آن ها در گذشته بارها به انجام عملیات تروریستی علیه مقامات ایرانی و همچنین مردم بی‌گناه در خاک ایران دست زده‌اند.

گروه مجاهدین همچنین با رژیم بعث صدام حسین دیکتاتور پیشین عراق در سرکوب سال 1991 مخالفان در مناطق جنوبی این کشور و کشتار کردها همکاری داشت.

این گروه تروریستی از سوی بیشتر کشورهای جامعه بین‌الملل در فهرست گروه‌های تروریستی قرار گرفته است.

اعضای گروه مجاهدین در سال 1986 میلادی به عراق گریختند و تحت حمایت صدام حسین اردوگاه اشرف را در نزدیکی مرز ایران برپا کردند.


عکس یادگاری رییس دادگاه حریری با مریم رجوی
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۳  کلمات کلیدی: سیاسی ، رفیق حریری ، سازمان منافقین ، مریم قجرعضدانلو

آنتونیو کاسزی رییس دادگاه حریری مشاور حقوقی کمیته ‌حذف‌ منافقین از لیست تروریست‌های اتحادیه اروپا است که در سال 2008 در کنفرانسی خواهان حمایت گسترده آمریکا و اروپا از منافقین شد. 

 
به گزارش فارس، آنتونیو کاسزی رییس دادگاه حریری همان مشاور حقوقی کمیته حذف منافقین از لیست تروریست‌های اتحادیه اروپا است که در سال 2008 در کنفرانسی خواهان حمایت گسترده اتحادیه اروپا و آمریکا از منافقین شد. 
 
رییس دادگاه حریری از جمله شرکت کنندگان در کنفرانس "در جستجوی عدالت ـ کمیته اروپایی برای حذف سازمان مجاهدین خلق ایران از لیست تروریست‌ها " بود که در آن با استناد به موادی سازمان منافقین را دارای مصونیت قضایی دانسته و خواهان حمایت گسترده اتحادیه اروپا و آمریکا از منافقین شدند. 
 
جالب اینکه این فرد قرار است در دادگاه حریری که به دلیل نفوذ گسترده در آن به دادگاه آمریکایی اسراییلی حریری مشهور شده رای صادر کرده است. 
 
مطلب زیر گزارش گونه‌ای از کنفرانس "در جستجوی عدالت ـ کمیته اروپایی برای حذف سازمان مجاهدین خلق ایران از لیست تروریست‌ها " است که آنتونیو کاسزی رییس دادگاه حریری در آن حضور موثر داشته است: 
 
روز سه‌شنبه 16 سپتامبر 2008 در بروکسل کنفرانسی با حضور اعضای پارلمان اروپا و نمایندگان پارلمان‌های ملی کشورهای عضو، از جمله فرانسه، انگلستان و ایتالیا و همچنین چندین حقوقدان تشکیل شد. 
 
*تشکیل کمیته اروپایی برای حذف سازمان مجاهدین خلق ایران از لیست تروریست‌ها 
 
آلجو ویدال کوادراس (Alejo Vidal-Quadras) با اعلام تشکیل یک کمیته اروپایی خاطرنشان کرد که قرار است تصمیم شورای اتحادیه اروپا مبنی بر ابقای سازمان مجاهدین خلق ایران در لیست تروریست‌‌ها را مورد تجدید نظر قرار دهد. 
این کمیته کار خود را با تشکیل کنفرانسی یک‎روزه با همراهی گروه داخلی دوستان ایرانی آزاد (Friends of a Free Iran Inter-group) در پارلمان اروپا، آغاز کرد. 
آقای استروان استیونسن (Struan Stevenson)، نایب رئیس حزب خلق اروپا در پارلمان اروپا (European People's Party in the European Parliament)، گفت که کنفرانس "در جستجوی عدالت ـ کمیته اروپایی برای حذف سازمان مجاهدین خلق ایران از لیست تروریست‌ها " از طرف 2000 نفر از اعضای پارلمان کشورهای مختلف عضو در این پارلمان، حمایت می‌شود. 
 
*اگر سازمان مجاهدین را تروریست می‌دانید اعضای پارلمان اروپا را نیز به آن لیست اضافه کنید 
 
وی ادامه داد که اگر آنچه سازمان مجاهدین خلق ایران مرتکب می‌شود، تروریسم نام دارد، بنابراین ریاست اتحادیه اروپا باید اعضای پارلمان را نیز به آن لیست اضافه کند چرا که ما از اقدامات سازمان مجاهدین خلق حمایت می‌کنیم. پائولو کاساکا (Paulo Casaca)، نایب رئیس گروه دوستان ایرانی آزاد اعلام کرد که هدف از این اقدام برقراری و اجرای عدالت است. 
کمیته مذکور اعلام کرد که به منظور حذف سازمان مجاهدین خلق ایران از لیست تروریست‌های اتحادیه اروپا، به هرگونه اقدام سیاسی و حقوقی متوسل خواهد شد و عدالتی را که شورا در مورد سازمان مجاهدین خلق ایران نادیده گرفته بود، اجرا خواهد کرد. 
 
*رییس دادگاه حریری شرکت کننده در کنفرانس کمیته اروپایی برای حذف سازمان مجاهدین از لیست تروریست‌ها 
 
در اولین جلسه این کنفرانس، حقوقدانانی از جمله این افراد حضور داشتند: 
لرد اسلین از هادلی (Lord Slynn of Hadley)، از قضات پیشین دادگاه اروپا 
پروفسور آنتونیو کاسزی (Antonio Cassese)، رییس دادگاه حریری، رئیس پیشین دادگاه محاکمه جنایات بین‌المللی اتحادیه اروپا برای یوگوسلاوی سابق 
پروفسور هرنی لابایل (Herni Labayle)، صاحب کرسی جین مونت (Jean Monnet Chair) در دانشگاه پاو (Pau) 
پروفسور بیل بورینگ (Bill Bowring)، رئیس مجمع وکلای حامی دموکراسی و حقوق بشر اروپا (European Association of Lawyers for Democracy and Human Rights) 
سِر جفری بیندمن (Sir Geoffrey Bindman)، پروفسور حقوقدان مدعو در دانشگاه کالج لندن. 
 
*سازمان مجاهدین از مصونیت قضایی برخوردار هستند 
 
این حقوقدانان از جمله آنتونیو کاسزی در این جلسه، آرای حقوقی خود را در مورد تصمیمی که شورا در ماه جولای اتخاذ و سازمان مجاهدین خلق ایران را همچنان در لیست تروریست‌ها ابقا کرد، ارائه نمودند. 
این حقوقدانان اعلام کردند که بنا به نظر کارشناسی آنها ابقای سازمان مجاهدین خلق ایران در لیست مذکور، غیرقانونی است. از این روی شورا قانون را نادیده انگاشته و از قدرت خود سوء استفاده کرده است. 
این کنفرانس همچنین تغییر و تحولاتی را که به تازگی در محل استقرار اعضای سازمان مجاهدین خلق ایران در پادگان اشرف در عراق روی داده است، به بحث و گفت‏وگو گذاشتند. با استناد به دو قطعنامه‌ای که پارلمان اروپا در 12 جولای 2007 و 4 سپتامبر 2008 به تصویب رسانده بود، تأکید کردند که اعضای سازمان مجاهدین خلق ایران در پادگان اشرف پناهندگان سیاسی به شمار رفته و تحت حمایت چهارمین بند معاهده ژنو می‌باشند و از این روی مورد حمایت بند عدم سرکوب قانون بین‌المللی حمایت از حقوق بشر، قانون بین‌الملل بوده و از مصونیت قضایی برخوردار هستند. 
آنها تأکید کردند که ایالات متحده همچنان باید از پادگان اشرف محافظت کند و رفع حمایت از اعضای پادگان اشرف منجر به یک فاجعه خواهد شد. 
 
* عکس یادگاری با سرکرده منافقین 
 
آنتونیو کاسزی رییس دادگاه حریری و مشاور حقوقی کمیته حذف منافقین از لیست تروریست‌های اتحادیه اروپا است که در سال 2008 در کنفرانسی با مریم رجوی از سرکردگان منافقین عکس یادگاری گرفت.

پدرم گفت نام این کار شما در همه جای دنیا خیانت است
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٢  کلمات کلیدی: سیاسی ، سازمان منافقین ، مهندس خدابنده ، گفتگو و مصاحبه

در واقع در دستگاه فرقه ای، فرقه می گردد ببیند مخاطب نظراتش چیست. اصلا در این تکنیک های جذب هست که جذب کننده، نخست طرف مقابل را سونداژ می کند که تمایلات و تفکراتش چیست و بر پایه همان سوار می شود و فرد را جذب می کند/ سازمان در سال 68 اعلام کرد که ما در درون سازمان زن و شوهر نداریم، ولی به این معنا نبود که قبلش زن و شوهر و خانواده ای بود، ولی به تدریج به این نتیجه رسیدند که...

برنامه صندلی داغ این هفته، اختصاص داشت به گفت و گو با یکی از اعضای سابق گروهک تروریستی منافقین.

مهندس خدابنده، یکی از قربانیان این فرقه است که به تشریح کاملی از نوع رفتارها و عقاید این گروهک تروریستی پرداخته است. متن زیر مشروح گفت وگوی پخش شده تلویزیونی امیر حسین مدرس (مجری) با این عضو سابق گروه منافقین است که از گذشته خود توبه کرده است.


• آقای مهندس خدابنده از قربانیان این فرقه (سازمان مجاهدین خلق ) هستند. بفرمایید که کجا و در چه سالی متولد شدید؟

• من سال 1332 در تهران متولد شدم و در سال 1350 از دبیرستان البرز دیپلم ریاضی گرفتم و بلافاصله برای ادامه تحصیل رهسپار انگلستان شدم.

• فضای خانوادگی تان چگونه بود؟

• خانواده ما یک خانواده متوسط و تا اندازه ای مذهبی بودند؛ کمی سنتی و کمی مدرن. البته من خودم در زیر بازارچه آشیخ هادی به دنیا آمدم و بیشتر فامیل ما در منطقه گذر وزیر دفتر، درخونگاه، گذر مستوفی و در این مناطق بودند. پدرم کارمند بانک ملی بود که بعد منتقل شدیم به خیابان پاستور و عباس آباد و خلاصه رشد کردیم به بالای شهر رفتیم. بعد سال 50 من برای ادامه تحصیل رهسپار انگلستان شدم و در دانشگاه نیوکاسل فوق لیسانس مهندسی برق گرفتم، البته پیش از انقلاب.

• بورسیه بودید؟

• خیر. من با هزینه خانواده رفتم. البته پس از اینکه فارق التحصیل شدم، مدت خیلی کوتاهی هم در انگلیس کار کردم که بعد جریانات دیگری پیش آمد.

• فقط تحصیل می کردید و بخش کوتاهی هم کار کردید یا اینکه فعالیت های جانبی هم داشتید؟

• من در سال 55 ـ 56 در دانشگاه عضو انجمن اسلامی بودم.

یعنی دو سه سال پیش از اوج گیری و پیروزی انقلاب؟

• بله. در همان راستای انجمن اسلامی سفرهایی به آلمان می کردیم. چون مرکز اتحادیه انجمن اسلامی در بوخن بود. در آنجا کنفرانس ها و برنامه هایی داشتیم، فعالیت داشتیم و تظاهرات علیه شاه می کردیم. در سال 57 هم من با یک خانم انگلیسی ازدواج کردم.

• از همکلاسی های خودتان؟

• خیر. در چهارچوب فعالیت های سیاسی در یک چاپخانه ای کار می کردیم که بنده با خانم مسئول چاپخانه آشنایی بیشتر پیدا کردم و به خانه شان می رفتم که بعد با دختر ایشان ازدواج کردم که در واقع، یک مقدار هوادار فعالیت های ما بودند.

• با روند انقلاب ایران آشنا بودند؟

• بله. شعار ها و اطلاعیه هایی چاپ می کردیم. وقتی که دختر من به دنیا آمد، من برای تظاهرات علیه شاه به لندن رفته بودم و وقتی به نیوکاسل برگشتم، فهمیدم که خانمم وضع حمل کرده است.

• از حاشیه فعالیت هایتان برای ما بگویید؟

• وقتی که انقلاب پیروز شد، من باز هم با انجمن اسلامی فعالیت داشتم در منچستر. مثلا روز انتخابات 12 فروردین بود برای رفراندم اساسی که ما اتوبوس گرفتیم و بچه های ایرانی را بردیم منچستر که رأی بدهند و برگرداندیم. در انجمن اسلامی پیش از انقلاب زیاد خط کشی مشخص نبود. مثلا فرض کنید میز کتاب داشتیم که از همه تیپ کتابی توی اینها بود. حتی کتاب های غیر اسلامی. زیاد حساسیتی نبود که به چه صورت هستند. مثلا از دفاعیات مسئولین سازمان مجاهدین بود تا کتاب های مرحوم مطهری و شریعتی و همه چیز. مثلا در جلساتمان پوسترهای فدایان هم بود.

پس از انقلاب فضا سیاسی شد. تا آن موقع بحث فقط مقابله با شاه بود و تمام هدف شاه بود. بعد از انقلاب، نخستین جدایی که پیش آمد، سازمان مجاهدین خلق آن موقع اعلام کرد کسانی که هوادارش هستند، باید از انجمن اسلامی بیرون بیایند. من آن موقع یک مقدار سمپاتی داشتم و شناخت آنچنانی هم نداشتم. دفاعیاتشان را خوانده بودم. ما مردد بودیم که چکار کنیم و چرا باید جدا شویم، یک جلسه ای در لندن گذاشتند که ما همه رفتیم و در جلسه شرکت کردیم. یکی از مسئولین مجاهدین به نام احمد شادبختی ـ که بعدا در درگیری ها در داخل کشته شد ـ آمد و سخنرانی کرد. خیلی خوب سخنرانی می کرد. از نهج البلاغه و از قرآن، بار صحبتش اسلامی بود و ماحصل صحبتش این بود که ما یک نیروی ضد استثماری هستیم و متکی به طبقه کارگر و مستضعفین و جمهوری اسلامی، متکی به سرمایه داران و ما بالاخره باید راهمان را جدا کنیم.

جمهوری اسلامی می رود به سمت وصل شدن به آمریکا و سرمایه گذاری جهانی و وابسته می شود و تنها نیروی ضد امپریالیسم و ضد آمریکایی که می ماند در ایران فقط یک نیروی متکی به کارگر ضد استثماری است که مجاهدین خلق است.

• این اتفاق پیش از تسخیر لانه جاسوسی بود؟

• بله. در واقع می شود گفت اوایل 58 که این سخنرانی خیلی ها را جذب کرد. یعنی افردی که آن موقع جذب شدند، بر مبنای اعتقادات اسلامی، بر مبنای مبارزات ضد آمریکایی و میهن پرستانه و ملی، از این موضع بوده و تصویری از جمهوری اسلامی داده شد که ما فکر می کردیم همین سیستم شاه دوباره اجرا خواهد شد و سرمایه داری به آن شکل خواهد بود و وابستگی به آمریکا و مستشاران آمریکایی و این داستان ها.

آن موقع فضا واقعا ضد آمریکایی بود و بعدا متوجه شدیم که سازمان هر مقطعی بر پایه مد روز چهره اش را نشان می داد. تجربه 23 ساله من با سازمان مجاهدین خلق که عضو این سازمان بودم، این گونه بود که افراد به بهانه جذب می شدند، بهانه های روز. چی موضوع روز است و بعد به تدریج شستشوی ذهنی می شدند، به گونه ای که دیگر اسیر سازمان می شدند و بنا بر آن باید می اندیشیدند. آن موقع من جذب شدم و آمدم کمیته هواداران سازمان تشکیل و وارد آن شدیم که درصد چشمگیری از اعضای انجمن اسلامی آمدند و جذب این کمیته شدند.

• حالا کمی برگردیم به عقب تر. این تغییر مشی سازمان که به آن اشاره کردید، می خواهم ببینم که اساسا کلید آشنایی شما با سازمان در همان قبل از انقلاب خورده شد؟ من هم آن موقع کودکی بودم و نزدیک 9 سالم بود، ولی تظاهرات ها کاملا یادم بود در تهران مقابل دانشگاه همه گروه ها با همدیگر تظاهرات می کردند و درهم بودند و بعد تغییرات اتفاق افتاد. نخستین آشنایی شما با سازمان مجاهدین کی بود؟

• سال 55-56 و در چهارچوب انجمن اسلامی بود. چون در انجمن اسلامی مثلا کتاب دفاعیات مسعود رجوی توزیع می شد. با بنیانگذاران سازمان آشنایی بود و سازمان مجاهدین خلق خودش را منتصب می کرد به گذشتگانی مثل مصدق و بازرگان و بالاخره آن موقع زیاد مرزبندی سیاسی هم مطرح نبود. سازمان مجاهدین خلق به عنوان یک سازمان اسلامی شناخته می شد و تصور بر این بود که حتی مورد تأیید بسیاری از روحانیون هم هست و به ویژه با اتفاق اعدام رضایی ها و اینها جلب توجه کرد. مثلا همین اعدام مهدی رضایی، جنبه بین المللی پیدا کرد که یک جوان نوزده ساله آوردند آنجا و از نهج البلاغه دفاع کرد. خلاصه فضا، فضایی بود که یک سازمان کاملا اسلامی و در عین حال ضد امپریالیستی، مردم نهاد است و خیلی جاذبه داشت.

سازمان این هنر را داشت که خودش را منطبق کند. اگر من برگردم به سابقه بنیانگذاران سازمان که البته من اینها را بعد از جدایی از سازمان مطالعه کردم و متوجه شدم که سازمان بینانگذاری اش را بر سه جریان ضد شاه؛ یکی جریانات مذهبی، یکی جریانات ملی و یکی جریانات سوسیالیستی بنا و ایدئولوژی را معرفی کرد که این سه تا در آن باشد. حتی این سه تا را در آرم خودش هم گنجاند؛ هم آیه و هم نقشه ایران و هم سندان و ستاره و همه اینها. به تصور خودش می توانست تمایل به هر سه تا را جذب بکند و اصلا خود سازمان می گفت هدفش ایجاد یک رهبری برای ایران بود. چیز جذابی هم در آن موقع درست کرده بود خصوصا برای جوانانی که پیچیدگی ذهنی داشتند، قلب پاک داشتند، فعال بودند و متاسفانه تجربه سیاسی و اجتماعی نداشتند. اوضاع هم طوری بود که اینها به راحتی می توانستند این تیپ جوان ها را جذب کنند.

• شما هم به همین دلیل جذب شدید؟

• بله. این جوانی که با انگیزه های ضد امپریالیستی جذب می شود، می رسد به نقطه ای که در میتینگ مریم رجوی در پاریس راست ترین و درنده ترین جناح های امپریالیستی می آیند و شرکت و به این افتخار می کنند. یا مثلا من وقتی که به ایران آمدم و پس از سال ها پدرم را دیدم پدرم گفت که من اگر ایشان را در خیابان می دیدم، نمی شناختم. وقتی که من عضو سازمان شدم، روابط به شکلی بود که رابطه با همسرم و فرزندم و پدرم و مادرم همه قطع شد؛ یعنی می گفتند مبارزه است و باید همه اینها را کنار گذاشت. پدرم می گفت من همه چیزت را می توانم بپذیرم، ولی یک چیز را می توانی برای من توضیح بدهی که این کار که با دشمنی که به ما حمله کرده، همکاری می کنی نامش چیست؟ نامش در همه دنیا خیانت است، ولی چطور بود که ما فکر می کردیم که خیلی هم ملی، میهنی است و ما برای اسلام داریم این کار را می کنیم، این برایش پذیرفتنی نبود.

نکته ای را بگویم، در انگلستان می دانید که مجازات اعدام نیست و فقط یک استثنا دارد، همکاری با دشمن در حال جنگ. فردی در رادیوی آلمانی نازی گوینده برنامه انگلیسی بوده، این فرد را بعد از سال ها پس از پایان جنگ در بلژیک دستگیرش می کنند. می برند در انگلیس محاکمه و اعدامش می کنند. چرا که با دشمن در حال جنگ همکاری کرده.

فردی که وارد سازمان می شد، دیگر صاحب هیچ چیز نبود. فقط کار و کار. اینها می روند و برای دشمن متجاوز به خاک میهن مثلا جاسوسی می کنند. یکی از کارهایی که سازمان می کرد، این بود که مثلا افراد را در خارج می گفت که به خانواده هایتان در ایران زنگ بزنید که موشکی که الان در آنجا خورده کجا بوده، چه جوری بوده. آن خانواده هم می گفت که فلان موشک در فلان منطقه و در فلان ساعت خورده و چنین و چنان شد و این اطلاعات را به سازمان می دادند و او هم گرای موشک را می داد. یعنی یک دیده بان مجانی شده بودند برای دشمن؛ دشمنی که همان شب می زند تو سر خانواده خودش و کسی جز شخص رجوی در جریان نبود که چه دارد اتفاق می افتد. او می گرفت و معامله می کرد و کارش را انجام می داد.

• زمانی که شما جذب سازمان شدید متأهل بودید و فرزندتان هم به دنیا آمده بود؟

• بله

• نظر همسر شما که انگلیسی هم بود در خصوص جذب شما چه بود؟

• سازمان مجاهدین در سال 68 اعلام کرد که ما در درون سازمان زن و شوهر نداریم. ولی به این معنا نبود که قبلش زن و شوهر و خانواده ای بود. سازمان از آغاز تاسیسش سال 44 در ایران یک سازمان مردانه بود؛ یعنی ورود زنان ممنوع بود. به تدریج به این نتیجه رسیدند که به لحاظ خانه های تیمی و محمل و غیره مشکل ایجاد می کند. چون باید خانه هایی را بگیرند که همه مردند و زود لو می روند، مجبورند برای پوشش زنها را بیاورند؛ بنابراین، از خانوده هایشان اعضایی را آوردند و با آنها ازدواج کردند و تشکیل خانواده به لحاظ پوشش و برای اینکه لو نروند و بگویند که اینجا خانواده زندگی می کند.

• همانی که بعدها ازش به عنوان ازدواج تشکیلات نام برده شد؟

• بله.کسی می خواست در سازمان هم ازدواج کند خودش نمی رفت همسر پیدا کند، سازمان برایش انتخاب می کرد. حتی اگر خودش هم کسی را در نظر داشت، باید با نظرش موافقت می شد. فردی که وارد سازمان می شد اگر به صورت زوج وارد می شدند اشکالی نبود و هر دو عضو می شدند. اگر یکی از طرفین حاضر نمی شد، وارد شود و آن یکی می رفت، فرد را بالاخره به جایی می رساندند که جدا شود. یعنی می گفتند مبارزه است و مبارزه با این قفلی که به خودت بستی، نمی شود و باید آزاد کنی. به تدریج فرد را قانع می کردند و به اینجا می رسید که دیگر با این زن و بچه نمی شود.

من هم وقتی که سال 59 وارد سازمان شدم، تا یک مدتی می رفتم نیوکاسل همسرم و بچه ام را می دیدم و برمی گشتم لندن. بعد قضایا کمی پیشرفته تر شد. یکی از مسئولین سازمان به نام احمد افشار، اوایل سال 60 آمد به انگلیس و مقدمات آمدن مسعود رجوی به پاریس را داشت می ریخت. بالاخره من را قانع کرد که با این زن انگلیسی که هیچ سمپاتی با سازمان ندارد، نمی شود و من به حالت ناگهانی ول کردم، که این خانم دو سال دوید که غیابی از من طلاق بگیرد. چون اصلا نمی دانست من کجا هستم. حتی با خانواده من در ایران تماس می گرفت که این کجاست و آنها هم می گفتند ما نمی دانیم. یعنی هر دو طرف بی خبر از من که من کجا هستم و دیگر رابطه را بر اساس مناسبات سازمان و تشکیلات با خانواده قطع کردیم و به همین دلیل جدا شدیم.

• فرزند شما در این برهه چند سالش بود؟

• من آخرین باری که فرزندم را دیدم نزدیک دو سال و نیمش بود. دیگر ندیدمش و اطلاعی هم از من نداشت و بعدها من یک انشایی ازش خواندم که در مدرسه نوشته بود که من نمی دانم الان پدرم کجاست. ما فکر می کردیم که داریم مبارزه می کنیم، برای خدا و خلق داریم کار می کنیم. برای اسلام کار می کنیم و رفتیم در دستگاه کنترل ذهن.

• پس از آن فرزندتان را ندید؟

• چرا دیدم. یک بار که یازده سالش بود، خانم من به این میز کتاب سازمان در شهرشان برخورد می کند و یک روزنامه ای را ورق می زند و اتفاقا عکس من را آنجا می بیند با یک شخصیتی که آن موقع در روابط بین المللی سازمان کار می کردم و به دخترم می گوید که این پدرت است. دخترم به شوخی می گیرد. بعد پیگیری می کند .سازمان در یک شرایطی قرار گرفت که مجبور شد من را بفرستد ببینمش، چون قضیه من شناخته شده بود، مجبور شدم بروم و ببینمش. وقتی که من را دید، خیلی حالت شوکه داشت و باورش نمی شد. اتفاقا خیلی هم شبیه من بود. خلاصه مدتی طول کشید تا ما توانستیم با هم رابطه برقرار کنیم.

یکی از ویژگی های افراد سازمان که همیشه در محیط های خشک و بدون عاطفه بودند، این بود که باید عاطفه در انسان کشته شود تا بتواند کنترل ذهن صورت بگیرد، این است که افرادی که سال ها در سازمان می مانند تبدیل به افرادی به شکل مکانیکی می شوند. اصلا نمی توانند عواطفشان را بروز بدهند، نمی توانند کسی را دوست داشته باشند، نمی توانند محبت نشان بدهند. فردی که در سازمان است، برایش تعیین شده که چه بخورد، چه بپوشد، کی حمام برود، کجا برود و کسی را هم نباید دوست داشته باشد به جز رهبر. در یک کتابی که من بعدا خواندم، کتاب خانم کاترین تیلر به نام مغز شویی، روند مغز شویی این است که نخست فرد را از عواطفش خالی کنند؛ یعنی هر کسی که به او عشق می ورزد را تبدیل به نفرت کنند و بعد یک رهبر فرقه در دلش بماند و لاغیر. آن وقت دیگر ذهنش تحت کنترل در می آید.

یک همچین آدمی طول می کشد با کسی که به او احساس عاطفه دارد رابطه برقرار کند. یک بار مادربزرگ دخترم، وقتی من عراق بودم دخترم را به عراق آورد که او را دیدم. دیگر ندیدمش تا یک بار یک نامه ای به من دادند که دخترت رفته صلیب سرخ و گفته پدر من عراق است و نمی دانم کجاست. معلوم شد که صلیب سرخ به سازمان فشار آورده که این فرد کجاست و این نامه را به او بدهید. نامه را نگاه کردم، دیدم دخترم می گوید که من می خواهم ازدواج کنم. من به شماره اش زنگ زدم. دوتا بچه داشت. این نامه را آنقدر طول داده بودند که به من ندهند و بالاخره مجبور شده بودند که زمان گذشته بود.

من سال 1359 به سازمان رفتم و سال 1382 بر اساس اتفاق از سازمان بیرون آمدم و شروع کردم به مطالعه. البته به تشویق برادرم که او هم چند سال قبلش از سازمان جدا شده یود و در انگلستان است، مسعود خدابنده. کتابی را به نام فرقه ها در میان ما نوشته خانم مارگارت تالرسینگ را خواندم. این خانم ده سال روی فرقه های آمریکا و بحث کنترل ذهن کار کرده بود. ایشان هیچ اطلاعی هم از سازمان مجاهدین خلق و ایران نداشت. فقط در مورد فرقه های آمریکا و این روند مغز شویی صحبت کرده بود. وقتی من این کتاب را خواندم، دیدم که انگار این کتاب را برای سازمان مجاهدین خلق نوشته. شگردها عینا همان بود. شگرد جذب نیرو و شگرد حفظ نیرو و شگرد کنترل نیرو. مثلا انقلاب ایدئولوژیک سازمان در چندین فرقه آمریکایی در خیلی سال قبل عینا تکرار شده بود و یک وسیله ای بود برای حفظ نیرو. من این کتاب را ترجمه کردم و توسط انتشارات دانشگاه اصفهان چاپ شد. چند وقت پیش هم دانشگاه اصفهان بودم برای رونمایی این کتاب.

شگردهایی که سازمان استفاده می کند، البته الان خیلی پیشرفته تر شده. الان اینترنت هست، بحث دنیای مجازی هست و خیلی تکنیک ها رشد کرده. اینکه چگونه جذب می کنند. فرد را با یک بهانه ای می آوردن بر اساس تمایلات آن فرد و چگونه ذهن آن فرد را تغییر می دهند. فردی که کاراکترش خیلی خونگرم است یک باره تبدیل می شود به یک آدم خیلی خونسرد و بی روح و این فرد فقط دستورها را اجرا می کند. حالا هر چیزی باشد. با این درمان می رود خودسوزی می کند. هر کار غیر منطقی را انجام می دهد، غیر اینکه فکر کند و بدون اینکه فکر کند که از اول اصلا به چه انگیزه ای آمد. من اصلا با انگیزه مبارزه ضد آمریکایی آمدم. الان سایت های سازمان مجاهدین خلق را نگاه کنید، همه افتخارش به این کنگره و آن کنگره، این نماینده و آن نماینده سنا و رایس چه گفته، بوش چه گفته و این زمینه هاست.

مثلا یکی از چیزهایی که انگیزه بخش بود آن موقع بحث فلسطین بود، به ویژه برای سفری که یاسر عرفات در همان سال ها به ایران کرد و بیشتر از اینکه ما نگران ایران باشیم نگران فلسطین بودیم که چه می شود. سازمان یک مانورهایی می آمد که ما حاضریم نیرو بفرستیم که با اسرائیل بجنگد. اگر شما توانستید در تمام ادبیات سازمان یک تلنگر به سازمان پیدا کنید من به شما جایزه می دهم. انبوه سایت ها شاید میلیون ها کلمه نوشتند. ملاحظه هیچ کس را هم ندارند. به همه بد و بیراه می گویند. به عراق، ولی روی آمریکا و اسرائیل ملاحظه دارند. یعنی دیگر نمی خواهد من برای شما ثابت کنم که چه ارتباطی با اینها دارند؛ یعنی حتی در حد هیلاری کیلینتون که یک غری به اسرائیل می زند را شما نمی بینید.

چگونه از آن نقطه به این نقطه می رسند همه اینها در این کتاب آمده است. کتاب دیگری را دارم ترجمه می کنم راجع به گسستن بندها راجع به فرقه هاست که توضیح می دهد به چه شکل این کار انجام می شود و با چه شگردهایی جذب می کنند و بعد چگونه حفظش می  و بعد چگونه ذهنش را کنترل می کنند، به گونه ای که فرد در زنجیرهایی گرفتار می شود که نمی تواند از آنها بیرون بیاید. یکی از مواردی که در قرارگاه اشرف، یقه یکی را می گرفتند این بود که می نشست و قرآن می خواند، می گفتند برای چه داری قرآن می خوانی؟ می گفت برای این که ثواب دارد. می گفتند تو دنبال چه هستی؟ مگر کمبودی داری که دنبال آن هستی؟ می دانستند که ممکن است در قرآن یک چیزی پیدا کند که در تناقض با حرف های این سازمان باشد که هست و این باعث بشود که آن تلنگر ایجاد شود، چون کنترل ذهن و مغز شویی خیلی فرار است و ثابت نیست. فرد یک مدت از آن محیط دور شود، از ذهنش می پرد و نیاز دارد که آن فرد مدام در معرض این تلقین ها باشد. این همیشه در سازمان تحت عنوان عملیات جاری روزمره اتفاق می افتد.

• سازمان یا نهادی که با شعار اسلام، بر مبنای تفکرات اسلام به ویژه بر مبنای تفکرات شیعی که آزاده خواهانه ترین تفکر را در بین مذاهب اسلامی با آزاد اندیشی، اختیار و عقلانیت دارد، با همه این شعارها می آید ولی دقیقا برعکس همه اینها عمل می کند. خوب ما کجای تاریخ اسلام داریم، کدام یک از شخصیت های اسلام هستند که عاطفه در وجودشان نباشد. امیرالمومنین را به عنوان مبنای تفکر اسلامی در یک جایگاهی می بینیم، بعد چطور می توانیم ببینیم که این آدم عاطفه نداشته باشد. با نام نهج البلاغه، با اسم قرآن که «اشداء علی الکفار و رحما بینهم» بین خودشان اقلا رحیم و مهربانند. این تفکر اتفاق نمی افتد. چرا اینطور است؟

• تعریف خود فرقه جواب این را می دهد. فرقه ها خصوصیات زیادی دارند. یکی از خصوصیاتشان دوگانگی درون و بیرونشان است. همان چیزی که ما به آن نفاق یا منافق می گوییم. این اصلا جزو تعاریف کلاسیک فرقه است. یعنی فرقه آن چیزی که نشان می دهد نیست. خانم سینگل بارها در کتابش تکرار می کند که فرقه برای جذب از آن چیزی که هست چهره دیگری را نشان می دهد. وقتی که جذب کرد و گرفتار کرد، آن وقت تازه متوجه می شوید که موضوع چیست.

سازمان همین شیوه را از اول داشته یعنی ایدئولوژی اش مطابق مد روز شخص می شده، چی جاذبه دارد. زمانی در ایران اسلام جاذبه داشت، ضد امپریالیستی و ملی گرایی جاذبه داشت. همه اینها را گرفت. رفت خارج، سکولاریسم و فمنیسم جاذبه داشت، رفت در آن دستگاه و در آن وادی؛ یعنی ایدئولوژی سازمان مجاهدین خلق ایدئولوژی همه فرقه هاست و ایدئولوژی همه فرقه ها یک کلمه بیشتر نیست. منابع رهبر فرقه. یعنی الان تمایلات رهبر هر چه حکم می کند، همان ایدئولوژی اش است. همه فرقه ها به همین شکلند. فرقه های کنترل ذهن و فرقه های مخرب اسمش را می گذارند. خود لغت فرقه ممکن است آن بار معنایی را نداشته باشد. منظور یک پدیده روانشناسی است تحت عنوان فرقه مخرب ذهن.

• فرقه خود کلمه اش یعنی فرق کردن، شعبه شدن، تفرق، خلاف جمعیت و وحدت و یگانگی.

• منظورم آن پدیده ای است که روانشناسان توضیح می دهند و تکنیک هایش روز به روز پیشرفته تر می شود. در واقع در دستگاه فرقه ای ،فرقه می گردد ببیند مخاطب نظراتش چیست. اصلا در این تکنیک های جذب هست که جذب کننده اول طرف مقابل را سونداژ می کند که تمایلات و تفکراتش چیست و بر آن اساس سوار می شود و فرد را جذب می کند. به همین خاطر مثلا ما در روابط بین المللی بودیم در اروپا. می رفتیم با نمایندگان مجلس انگلستان صحبت می کردیم. از قبل بررسی می کردیم که این فرد روی عراق خیلی موضع دارد، پس نباید صحبتی بکنیم که سازمان در عراق است. عکس هایی از شورای ملی مقاومت در پاریس نشان می دادیم و می گفتیم که مرکز ما در پاریس است. یکی را می دیدیم که مثلا مسلمان است. گاه اشتباه می کردیم. مثلا رفتیم پیش یکی و فکر می کردیم که خیلی لیبرال است و شروع کردیم از حماس بد گفتن. بعد دیدیم طرف عصبانی شد و فهمیدیم که اشتباه کردیم. بر این اساس جذب می کردند.

مثلا من خیلی تعجب می کردم. آن موقع که بحث حمله به عراق بود، می دیدند این افراد کلیدی در پارلمان های انگلیس و در پارلمان های دیگر که از سازمان دفاع می کنند همه آنهایی هستند که موافق حمله به عراقند. بعد فهمیدیم که اینها جریاناتی هستند که یک سرشان به اسرائیل وصل است. دلشان برای سازمان نسوخته. منافعش این بوده که آمریکا به عراق حمله کند یا منافعش این بوده که سازمان را حمایت کند، ولی جدا از این دستگاه، بیشتر کسانی که می آیند و عضو سازمان می شوند، شناخت درستی ندارند. حتی سازمان در بسیاری از موارد جذب، نام خودش را هم پنهان می کرد.

در خود لندن انجمن های متفاوتی بود. انجمن ایرانیان، انجمن زنان و انجمن ورزشکاران. از این موضع می رفتند به عنوان ورزش یا حقوق زنان ولی به سازمان وصل بود. این فردی که می آمد دو سال با ارگان ارتباط داشت و نمی دانست این ارگان کیست. وقتی که خوب مطمئن شدند که کنترل ذهن خوب روش کار کرده، به تدریج و راه برگشتی هم ندارد راه برگشت را هم به شکل فیزیکی و هم به شکل روانی می بستند.

نخست استقلال مالی فرد را می گرفتند و به فرد می گفتند که باید شغلت را رها کنی و بیایی در خانه ما زندگی کنی. خوب ایشان دیگر جا و مکانی نداشت. رابطه ات را با خانواده و دوستانت باید قطع کنی. پس از مدتی می دیدی که سن و سالی ازت گذشته و تحصیلی هم نکردی، کاری نداری، کسی را هم نداری و مجبوری دست کم سر پناهی داشته باشی و به لحاظ روانی این تصور را به فرد می دادند که اگر پایت را از این سازمان بیرون بگذاری، بزرگترین خیانت را کردی و این در واقع، خود آن فرد را در یک محصوری قرار می داد که نباید از این سازمان جدا شد و این خیانت است.


هر چه لاجوردی بیشتر توضیح می‌داد، چهره امام بازتر می‌شد
ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٢  کلمات کلیدی: سیاسی ، سازمان منافقین ، شهید اسدالله لاجوردی ، امام خمینی(ره)

یکی از جریاناتی که در حوادث خونین ابتدای انقلاب موجب می شد جبهه یاران انقلاب ضربه بخورد و در برخی موارد هزینه هایی (بعضاً بسیار سنگین) پرداخت کند آن بود که علاوه بر آنکه در روبرو با منافقین و تجزیه طلبان و دشمن بعثی و دشمنان قسم خورده جهانی روبرو بود، از پشت سر هم با برخی خواص بی بصیرت مواجه بود که بهترین و صدیق ترین یاران انقلاب را در اوج درگیری و نبرد، مورد تهاجم قرار می دادند و سعی می کردند زیر پای آنان را خالی کنند.

یکی از این خواص بی بصیرت (که بی بصیرتی اش نهایتاً او را به سقوط کشاند) آقای منتظری بود. جلوه های این بی بصیرتی را می توان در برخوردهای او (و دار و دسته اش) با شهید بصیر سید اسدالله لاجوردی یافت که می خواستند تیغ او را در نبرد با منافقین کُند کنند.

همه مطلعین از تاریخ بر نقش بی بدیل شهید لاجوردی در ریشه کنی اقدامات منافقین اذعان دارند ولی با مروری بر خاطرات روشن می شود اگر حمایت های امام نبود، برخی افراد اجازه این دفاع از انقلاب را به او نمی دادند.

خاطره‌ی زیر که توسط دکتر حسین لاجوردی (فرزند شهید لاجوردی) نقل شده مبیّن همین موضوع است:

«در روز ششم تیر حضرت آیت الله خامنه ای ترور شدند، در هفتم تیر اتفاق 72 تن افتاد، هشتم تیر قرار بود آقای لاجوردی و آقای گیلانی و دیگران ترور شوند که آقای کچویی شهید شدند. در پی این وقایع، ماجراهایی توسط مجاهدین خلق در زندان ایجاد شدند که با تدبیر آقای لاجوردی مدیریت شد.

در تمام این مدت، امام از ایشان حمایت کردند، اما گزارش‌های متعددی در مورد آقای لاجوردی به امام داده بودند و امام خیلی ناراحت شده بودند. می گویند در جلسه ای که آقای لاجوردی رفته بودند تا درباره آن گزارش توضیح بدهند، در ابتدا ابروهای امام درهم بود و به شدت ناراحت بودند، ولی هرچه آقای لاجوردی توضیح بیشتری می دادند، چهره امام بازتر و بازتر می شد.

می دانید که شورای عالی قضایی با آقای لاجوردی مخالفت هایی داشتند و به خصوص از طرف آقای منتظری فشارهای سنگینی برای برداشتن ایشان وجود داشت. صحبت های آقای لاجوردی که تمام می شود امام صحبت هایی را می فرمایند و می گویند از اینها تا روز قیامت کسی خبردار نشود. بماند بین ما و شما و خدا. یک نفر اشاره می کند که ریشه منافقین کنده شده. امام لبخندی می زنند و می گویند: "تا اسلام هست، منافقین هم هستند. شما تصور می کنید ریشه شان کنده شده! باید همان مراقبت سابق صورت بگیرد".

امام در مورد توابین منافقین هم نظرات محکمی داشتند و می فرمودند: "آنهایی که دستگیر شده اند، تا توبه شان مسلّم و یقین نشود، محارب محسوب می شوند، مگر اینکه بیایند و بگویند که اسلام و جمهوری اسلامی را قبول داریم و مبارزه مسلحانه را کنار می گذاریم، ولی در مورد کسانی که اسلحه به دست گرفته بودند و همین طور در مورد کسانی که چه قلمی و چه زبانی، اینها را تشویق و به آنها کمک کرده بودند که اسلحه دستشان بگیرند، مثلاً نویسنده روزنامه مجاهد که دائماً اینها را به مبارزه مسلحانه تشویق می کرد، کمترین مماشاتی نباید صورت بگیرد."»

(ماهنامه شاهد یاران، شماره 28، صفحه 52)


افشاگری دختر بنی صدر از جنایات رجوی
ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٧  کلمات کلیدی: سیاسی ، مسعود رجوی ، تجاوز جنسی ، سازمان منافقین

وی همچنین تصریح می کند: مسعود رجوی حتی به تجاوز جنسی به زنان در سطوح بالای فرماندهی و لایه اول زنان شورای رهبری بعد از مریم و ادامه دادن این روند با سایر زنان پرداخته است .

فرزند ابوالحسن بنی صدر و همسر سابق مسعود رجوی سرکرده گروهک تروریستی منافقین پرده از جنایات این سازمان برداشت.

به گزارش«جوان آنلاین»،وی در دیداری که با بتول سلطانی یکی از اعضای سابق فرقه رجوی داشته جنایات مسعود رجوی را در یک گفت و شنود مورد بحث و بررسی قرار داده است.

بنابراین گزارش بتول سلطانی در این گفت و شنود با اشاره به اسارت فکری انسان در صورت ها و اشکال در مناسبات تشکیلاتی مجاهدین خلق گفته است:مسعود رجوی بعد از دادن هژمونی به زنان و برکناری مردان در سطح کل شورای رهبری و تصمیم گیری های سازمان به مرور و بعد از طلاق های اجباری در این سازمان اقدام به راه انداختن " حوض " و " رقص رهایی " که رقص برهنه اعضای زن شورای رهبری در حضور وی می باشد ، کرده است.

وی همچنین تصریح می کند: مسعود رجوی حتی به تجاوز جنسی به زنان در سطوح بالای فرماندهی و لایه اول زنان شورای رهبری بعد از مریم و ادامه دادن این روند با سایر زنان پرداخته است .

فیروزه بنی صدر نیز در این دیدار با اشاره به این که رجوی همچون رهبر یک فرقه عمل کرده و می کند با تائید اظهارات سلطانی تصریح می کند که از نظر او رجوی بخاطر " قدرت " همه این کارها را انجام داده است حتی برکناری مردان و دادن هژمونی به زنان و همینطور تجاوز به زنان سطح فرماندهی برای مشروط کردن در ابعاد بسا عمیقتر به خودش و اجرای دستوراتش بوده است.

وی همچنین با بیان اینکه عامل طلاق وی از رجوی تفکرات دگم،هیستریک و روحیه قدرت طلبانه رجوی بوده در عین حال برای توجیه ازدواج خود با رجوی تاکید کرده است که ازدواج وی معمولی بوده و هیچ ربطی به توجیه های ایدئولوژیک نداشته است.

درهمین رابطه سلطانی نیز در این دیدار در پاسخ به پرسش فیرزوه بنی صدر مبنی بر سرنوشت کودکان اعضای این فرقه ا زجمله فرزند رجوی و مریم ابریشم چی(مریم رجوی) گفت که اکثر فرزندان اعضای سازمان از جمله فرزندان خودش قربانی شده اند و فرزندان مریم و مسعود رجوی را نیز شخص رجوی در اشرف نگاه داشته و قربانی کرده است تا برای اینکه در سایرین بیشتر انگیزه ماندن در اشرف ایجاد کند .


فراری دهنده رجوی چگونه توسط او زجرکش شد
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٤  کلمات کلیدی: سازمان منافقین ، مسعود رجوی ، مریم قجرعضدانلو

 یکی از اعضای جدا شده گروهک منافقین، گوشه ای از رفتار وحشیانه سرگروه این گروهک حتی با نزدیک ترین افراد خود را بازگو کرد. /رجوی در همین نشست درون مایه کثیف خود را بیرون ریخت و با شیادی شروع کرد به گفتن مسائل سکسی! اینکه همسر قبلی ناصر ...

شفاف : یکی از اعضای جدا شده گروهک منافقین، گوشه ای از رفتار وحشیانه سرگروه این گروهک حتی با نزدیک ترین افراد خود را بازگو کرد.

«محمد رزاقی» در سالگرد خروج مسلحانه منافقین (30 خرداد 1360)، با اشاره به زجرکش شدن یکی از سران این سازمان تروریستی توسط رجوی، در وبلاگ خود نوشت: «همه اعضا و هواداران فرقه رجوی، افتخاری را با 3 نام می شناختند (مهدی افتخاری؛ ناصر افتخاری؛ فرمانده فتح الله) ناصر افتخاری از اعضاء و کادر مرکزی سازمان بود که از زندانیان سیاسی زمان شاه و بعد از پیروزی انقلاب یکی از مسئولین بلندپایه سازمان بود. اما نقش اصلی وی در فراری دادن رجوی از ایران باعث شد که رجوی به او لقب فرمانده را بدهد و او از سران ارتش سازمان بود اما از سال 70 که ناصر افتخاری با انقلاب ایدئولوژیک رجوی مخالفت کرد و به این انحراف ایدئولوژیک و اخلاقی رجوی نه گفت از طرف شخص رجوی خلع رده شد و بعنوان هوادار سازمان در تشکیلات بود؛ در سال 70 در ستاد اشرف به همه ابلاغ شد که از گفتن فرمانده فتح الله به ناصر افتخاری خودداری کنند.

این عضو بریده منافقین ادامه می دهد: سال 1370 که ناصر افتخاری توسط فرد رجوی خلع رده تشکیلاتی شد در ستاد اشرف وی را در کارهای پوچ و بدون محتوا می گذاشتند مثل آموزش دادن کلاشینکف به افراد ستاد که بارها این آموزش ها را دیده بودند و همه می دانستند که این کلاسها برای سرگرم کردن ناصر افتخاری هست اما در ستاد اشرف وقتی دیدند ناصر افتخاری با نفرات رابطه میزند و به نوعی مخالفت خودش را با انقلاب کذایی و سیاستهای رجوی به بعضی افراد بیان می کند از ستاد اشرف هم به یک ستاد دیگری به نام ستاد تخصصی منتقل کردند که آنجا بود که دیگر اجازه نداشت حتی با نفرات صحبت بکند و به افراد ستاد هم گفته بودند هر کس با ناصر افتخاری رابطه بزند و یا صحبت بکند معلوم می شود که خود آن نفر هم مشکل دارد و به این صورت هم نفرات را می ترساندند و هم اینکه ناصر افتخاری را در یک حالت ایزوله و بایکوت قرار دادند تا اینکه در سال 74، رجوی در بغداد به عیان مشت آهنی را به مخالفان نشان داد و گفت از این به بعد هرگونه مخالفت با انقلاب ایدئولوژیک را با مشت آهنین جواب خواهد داد و از این به بعد هر کس خواهان جدایی بشود تحویل زندان ابوغریب صدام می دهند و در همین نشست فرمان قتل منتقدین و جدا شده هایی که فرقه رجوی را افشا می کردند را صادر کرد. او گفت برای کشتن منتقدان و جدا شده ها پول و سلاح و پاسپورت از من و چکاندن ماشه و کشتن از شما.

رزاقی می افزاید: در همین نشست (معروف به نشست حوض یا بهارستان) بود که ناصر افتخاری به رجوی گفت پس حالا که راه خروج را بر من می بندید، من فقط به عنوان مهمان مجاهدین می مانم. با این حرف سران سازمان هر چه می خواستند به او نسبت دادند و سکه یک پولش کردند. پس از آن افتخاری کلاً از هرگونه فشار تشکیلاتی کنار گذاشته شد و به وی قطعه زمینی در جنب امداد اشرف دادند که مشغول سبزی کاری بود و به لحاظ جسمی هم آنقدر تحلیل رفته بود که هر کس ناصر افتخاری را می دید فکر می کرد 20 سال پیرتر شده اما سران سازمان به خوبی می دانستند هر کس با دیدن وضعیت «افتخاری» در تشکیلات دچار کلی تناقض می شد که آخر عاقبت کسی که رجوی را فراری داد این شده وای به حال ما.

عضو جدا شده منافقین همچنین می نویسد: «رجوی برای نشان دادن کینه شتری خود در هر نشست برای در هم شکستن ناصر افتخاری طرح و برنامه داشت و سعی می کرد در بین افراد رده پائین هم وی را کم ارزش و کم اهمیت نشان بدهد طوری که در یکی از نشستها وقتی رجوی ناصر افتخاری را صدا کرد تا دوباره خرد و تحقیر کند یکی از نفرات مدعی شد که ناصر افتخاری از صنفی نان و مواد غذایی می دزیده و در زمینی که کشاورزی می کند قایم می کند!! که رجوی گفت این کار افتخاری از 2 حالت خارج نیست یا توشه راه جمع می کند برای فرار و یا از ترس اینکه اتفاقی بیافتد و نان پیدا نشود ناصر اینکار را کرده و او از ترس این کار را کرده و علناً وی را ترسو به جمع معرفی کرد! رجوی همچنین در سال 80 به همراه مریم قجر سرمست از دلارهای اهدایی صدام، محاکمه اعضاء ناراضی را شدت بیشتری دادند و ناصر افتخاری را به طعمه و سرطعمه جمهوری اسلامی تشبیه کردند و همان جا یکی از نفرات این تعبیر را پشت بلندگو تکرار کرد. یعنی فتح الله فرمانده شد طعمه!».

«رزاقی» در ادامه بیان خاطرات خود نوشت: رجوی در همین نشست درون مایه کثیف خود را بیرون ریخت و با شیادی شروع کرد به گفتن مسائل سکسی! اینکه همسر قبلی ناصر به رجوی نامه نوشته و از مناسبات جنسی ناصر شکایت داشته و نوشته بوده که ناصر خواهان رابطه جنسی هست که نرمال نیست! رجوی با بیان این مسائل و اینکه ناصر افتخاری در طی این سالیان مخالف مریم بوده و خواهان زن هست، افراد حاضر در نشست را بر علیه ناصر شوراند تا همه خواهان اعدام او شوند که چرا با انقلاب ایدئولوژیک رجوی مخالفت کرده! با این فشارها، افتخاری هر روز، به لحاظ روحی بدتر می شد بطوری که من خودم شاهد بودم وقتی راه می رفت با خودش صحبت می کرد؛ و حالت روانی پیدا کرده بود. اما آنچه باعث تعجب است اینکه سران مرده خوار رجوی، بطور خاص مریم قجر بعد از مرگ ناصر افتخاری اشک تمساح می ریزند و در وصف او پیام می دهند که باید گفت این مادر خوانده فرقه حقاً خوب درس شیادی و هزار رویی را از شوهر شیادش یاد گرفته است. باید از مریم قجر و سران فرقه پرسید که آیا ناصر افتخاری یک شبه سرطان گرفت و مرد؟ آنها حاضر نشدند به او اجازه بدهند برای درمان از اسارتگاه اشرف خارج شود تا سر طعمه نشود اما همه می دانند که اگر اجازه خروج به او می دادند اسرار فرقه رو می شد و به همین خاطر او را در اشرف نگه داشتند تا زجرکش شود.


آیا جریان انحرافی روش منافقین را دنبال می‌کند؟
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٥  کلمات کلیدی: سیاسی ، جریان انحرافی ، سازمان منافقین ، حسین شریعتمداری

خبرنامه دانشجویان ایران:خبرنامه دانشجویان ایران: روزنامه ایران که علی اکبر جوانفکر مسئولیت آن را به عهده گرفته است در چند روز گذشته با قرار دادن نام آیت الله مصباح یزدی در کنار موسوی، هاشمی و ... آراء و افکار این علام بزرگ را زیر سؤال برد.

به گزارش خبرنگار «خبرنامه دانشجویان ایران»، این حرکت روزنامه ایران یادآور برخی تحرکات منافقین در برابر سخنان اساتید بزرگی چون آیت مطهری و آیت الله دکتر شهید بهشتی را تداعی می کند.

شریعتمداریث در یادداشت خود دراین باره نوشته است:

از «دیوجنس حکیم» - فیلسوف یونانی/400 سال قبل از میلاد مسیح(ع)- حکایت کرده اند که وقتی شنید دیوانه ای زبان به مدح او گشوده است، سر از تاسف به گریبان کشید و با خود اندیشید «مگر چه کار احمقانه ای از من سرزده است، که دیوانگان بی سرو پا را خوش آمده و آن را شایسته تقدیر دانسته اند؟! انتظار آن بود که دیوانگان، زبان به ملامت من گشایند و ناسزا نثارم نمایند.»
انتظار آن روز «دیوجنس» که معکوس از آب درآمده بود، این روزها درباره استاد گرانقدر، علامه محمدتقی مصباح یزدی به روال منطقی رخ نموده و حاشیه نشینان جریان انحرافی زبان به ناسزاگویی علیه ایشان گشوده اند. ناسزاگویی جریان انحرافی به استاد با توجه به هویت وابسته و از پرده بیرون افتاده این جریان، اگرچه در شنیدن تلخ و ناگوار است ولی به قول حضرت امام راحل - رضوان الله تعالی علیه- نشانه درستی و سلامت راهی است که علامه مصباح یزدی به صلابت پیموده و می پیمایند. برادر عزیزم آقای ابراهیم حاج محمد زاده از فرماندهان ارشد سپاه در دوران جنگ تحمیلی که چند سالی در زندان سیاسی رژیم طاغوت با یکدیگر همبند بودیم و 4 سال قبل از دستگیری با مشاهده انحراف سازمان منافقین از این سازمان جدا شده بود می گفت: روزی با مسعود رجوی برای شنیدن سخنرانی استاد شهید، مرتضی مطهری به حسینیه ارشاد رفتیم و بعد از سخنان آن شهید بزرگوار، وقتی سرکرده منافقین تقدیر و تمجید من از استاد را مشاهده کرد، زبان به بدگویی علیه ایشان گشود و تهمت های ناروایی را متوجه استاد کرد. او می گفت؛ سازمان به این نتیجه رسیده بود که اگر هوادارانش پای سخنان استاد مطهری بنشینند، به نفاق این سازمان پی می برند و از آن جدا خواهند شد و از سوی دیگر منافقین نمی توانستند این واقعیت را برای هواداران بازگو کنند. بنابراین تصمیم گرفتند که با تهمت پراکنی و فحاشی و ناسزاگویی به استاد مطهری هواداران را از نزدیک شدن به آن استاد بزرگوار بازدارند.

منافقین بعد از انقلاب اسلامی نیز از همین ترفند علیه شهید مظلوم، آیت الله دکتر بهشتی در سطح گسترده ای استفاده کردند تا آنجا که حضرت امام(ره) بعد از شهادت شهید بهشتی، مظلومیت آن شهید بزرگوار را سخت تر از شهادت ایشان دانستند.

جرم شهید مطهری و شهید بهشتی آن بود که بیشتر و پیشتر از دیگران به هویت واقعی سازمان منافقین و پیوند این سازمان تروریستی با بیگانگان پی برده بودند و آگاه کردن مردم از این هویت وابسته و پلشت را وظیفه خود می دانستند. این دقیقاً، همان به اصطلاح جرمی است که حضرت علامه مصباح یزدی- از نگاه جریان انحرافی- مرتکب شده است و معرفی این جریان انحرافی و پیوند خورده با دشمنان بیرونی را وظیفه خود دانسته است. وگرنه تا چند ماه قبل، اعضای این جریان انحرافی با کمتر از پیشوند «علامه بزرگوار»، «حضرت آیت الله» و امثال آن از استاد، یاد نمی کردند!
و بالاخره، اگرچه در این باره گفتنی های بسیاری هست که برای همگان شنیدنی است و دیر نیست روزی که این گفتنی های شنیدنی درباره هویت واقعی جریان انحرافی و پیوندهای بیرونی آن گفته شود، ولی در این وجیزه تنها به این سخن خطاب به حضرت آیت الله مصباح یزدی بسنده می کنیم که؛ اگر خدای مهربان - نستجیربالله- شما را دوست نمی داشت، مدال پرافتخار کینه توزی جریان انحرافی علیه حضرتعالی را بر سینه دریایی و لبریز از زلال بصیرت و معرفت شما نصب نمی فرمود. استاد ! گوارایت باد


نمونه مستند از تأثیرگذاری هدفمند منافقین بر ذهن آقای منتظری
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱  کلمات کلیدی: سازمان منافقین ، حسینعلی منتظری ، سیاسی

تاریخ اسلام و انقلاب، ماجراهای عبرت انگیز، کم به خود ندیده است، ولی سرگذشت آقای منتظری یکی از عبرت انگیز ترین آنهاست. کسی که روزی «امید امت و امام» تلقی می شد و به عنوان یک مخالف تئوریک سازمان مجاهدین خلق در رد آنان مطلب می نوشت و سخن می گفت و حتی داغ فرزندش را هم از جنایت منافقین در هفت تیر بر دل داشت، بعدها به مرور به سمت حمایت از آنان (اگرچه نه به لفظ) کشیده شد و همین تفاوت نگاه به منافقین از جانب او و امام (به انضمام برخی مسائل دیگر) کار را بدانجا کشید که حضرت امام «حاصل عمر» خود را «با دلی شکسته و سینه ای گداخته از آتش بی مهری ها» کنار بگذارند.

حضرت امام در این مدت سعی بسیار نمودند تا آقای منتظری حقایق مربوط به منافقین را درست درک کند ولی وی با تأکید گسترده بر وجود «شکنجه های سبعانه و اعدام های بی رویه» در زندان ها، منافقین را افرادی مظلوم فرض می کرد که برای احقاق حق آنان باید هر کاری کرد؛ یعنی آقای منتظری در ذهنیت خود به عنوان یک عمل صحیح اسلامی و واجب شرعی به دفاع از منافقین در برابر شکنجه ها و اعدام هایی که ادعا می شد وجود دارد برخواسته بود. وی در نوشته کوتاهی خطاب به امام آورده است: «شنیده شد فرموده اید: "فلانی [یعنی آقای منتظری] مرا [یعنی امام را] شاه و اطلاعات مرا ساواک شاه فرض می کند" البته حضرتعالی را شاه فرض نمی کنم ولی جنایات اطلاعات شما و زندان های شما روی شاه و ساواک شاه را سفید کرده است، من این جمله را با اطلاع عمیق می گویم.» (خاطرات آقای منتظری، جلد 2، صفحه 1212)

اما این اطلاع عمیق، از کدام منابع موثق برای آقای منتظری حاصل شده بود که حاضر نبود هیچ سخن مخالفی در این باره را (ولو از صدیق ترین افراد) بپذیرد؟

تبیین امام از تأثیر پذیری آقای منتظری از منافقین

حضرت امام در نامه معروف 6 فروردین 68 به آقای منتظری بر چند نکته تأکید کرده اند که تا حدی ماجرا را تبیین می کند. ایشان به آقای منتظری نوشته اند: «ساده لوح هستید و سریعاً تحریک می شوید» و در بخشی دیگر از همان نامه به تحریک شدن آقای منتظری توسط منافقین اشاره فرموده و درباب انتقادات او به نظام نوشته اند: «به قدری مطالبی که می گفتید دیکته شده منافقین بود که من فایده ای برای جواب آنها نمی دیدم» و در ادامه نامه هم به این مطلب که آقای منتظری تریبون منافقین شده است پرداخته و مرقوم کرده اند: « نامه‏ها و سخنرانی هاى منافقین که به وسیله شما از رسانه‏هاى گروهى به مردم مى‏رسید؛ ضربات سنگینى بر اسلام و انقلاب زد و موجب خیانتى بزرگ به سربازان گمنام امام زمان-روحى له الفداء- و خون هاى پاک شهداى اسلام و انقلاب گردید.»

تکذیب این موضوع توسط آقای منتظری؛ بیرون آمدن کلید قضیه

در مقابل، آقای منتظری تا آخر عمر این مطلب را نمی پذیرفت و قویاً هرگونه حمایت از منافقین و تحت تأثیر آنها قرار گرفتن را رد می کرد.

در خاطرات آقای منتظری، سؤال کننده از وی پرسیده است: «مسئله دیگری که به شما نسبت داده شده این است که شما از منافقین و لیبرال ها حمایت می کرده اید، اصولاً مبنای این نسبت چیست؟ آیا حضرتعالی موضعگیری خاصی داشتید که اینها چنین نسبتی به شما داده اند؟»

آقای منتظری هم در جواب گفته: «من همیشه زندان بان ها و مسئولین زندان را از برخورد غیر اسلامی با زندانیان برحذر می داشتم. من به زندان ها نماینده می فرستادم که زندان ها را بازرسی کنند که اخلاق اسلامی در آنها رعایت شود و به زندانیان ظلم نشود. ... آقایان انصاری نجف آبادی و ... مدت ها نماینده من در زندان هابودند و به شکایات زندانیان رسیدگی می کردند. خلاصه من با تندروی ها مخالف بودم.»

آقای منتظری در این فراز، به صورت ناخواسته یکی از کلیدهای روشن شدن ماجرا را به ما داده است: انصاری نجف آبادی.

ایرج مصداقی و نمونه ای از تأثیر گذاری بر ذهن آقای منتظری

ایرج مصداقی یکی از اعضای پروپاقرص سازمان منافقین بود که در سال 60 دستگیر شد و به 10 سال زندان محکوم گردید. (طبق آنچه از خاطراتش بر می آید) از رهبران اصلی تشکیلات و شبکه مخفی منافقین در زندان محسوب می شده و (به اعتراف خودش در کتاب خاطراتش) نقشی بسیار پررنگ در شستشوی مغزی جوانان فریب خورده منافقین و تلاش برای عدم بازگشت آنان به دامن نظام داشته و خلاصه طبق اصطلاحی که خودش از قول مسئولان زندان نقل کرده، «منافق تیر» محسوب می شده است.

او پس از آزادی از زندان هم به خارج از کشور رفت و هم اکنون هم با انواع تبلیغات و پمپاژ دروغ، در حال مبارزه با نظام است.

او اخیراً کتابی مفصل در چهار جلد نوشته و توسط انتشاراتی در سوئد منتشر نموده و در آن به خاطرات زندان خود پرداخته است. نقد این کتاب فرصتی دیگرمی طلبد، ولی در لابه لای این کتاب (در عین آنکه بسیار ماهرانه سعی کرده تصویر وحشتناک مورد نظر خود را از زندان های عرضه کند) ناخواسته حقایقی را لو داده است.

در جلد دوم کتاب او ماجرایی نقل شده که ما را به همان کلید فوق الذکر می رساند: «روزی، در حالی که در بهداری روی تختم دراز کشیده بودم، در اتاق باز شد و آخوندی به نام ناصری به همراه پاسداران و مسئول بهداری وارد اتاق شدند. وی خودش را ناصری "نماینده ی آیت الله منتظری در امور زندان ها" معرفی کرد و تلاش کرد که با تک- تک ما صحبت کند.» (خاطرات زندان ایرج مصداقی، جلد دوم، صفحه 136)

مصداقی سپس نوشته است: «"ناصری" نام مستعار وی بود و نام اصلی اش انصاری نجف آبادی بود.»(همان، صفحه 136)

بنابر قول این کتاب، مصداقی از صحبت با او امتناع می کرده و او با خواهش و اصرار به صحبت با مصداقی می پردازد. طبق مطالب این کتاب، مصداقی در این صحبت ها بسیار از موضع بالا برخورد می کرده و در یک کلام نشان می داده که از هرچه رنگ و بوی نظام را بدهد متنفر است؛ اما با کمال تعجب، چند روز بعد از آن صحبتها او را به دفتر زندان می خوانند و در آنجا با «انصاری نجف آبادی» مواجه می شود که منتظر اوست.

مصداقی شرحی از گفتگوی خودش با انصاری در آنجا داده و نقل کرده که چطور شکنجه هاو سبعیت های انجام گرفته (!!) روی خودش و دیگر زندانیان را برای انصاری توضیح داده است.

مشی تشکیلاتی منافقین برای واقعی جلوه دادن شایعه شکنجه

باید توجه کرد که طبق یک مشی تشکیلاتی منافقین آنها موظف بودند با توان هرچه تمام تر راجع به انواع شکنجه های (البته خیالی) روی خود سخن بگویند و آن را واقعی جلوه دهند. حتی از برخی مسئولین امنیتی نقل شده (نام آن افراد نزد بنده موجود است) که برخی زندنیان زن منافق که محکوم به اعدام بودند، خود را ازاله بکارت می کردند و برخی زنداناین مرد محکوم به اعدام منافق، آلت خود را با سیگار می سوزاندند تا پس از آنکه جسدشان به خانواده شان تحویل داده شد، آنها به شکنجه شدن عزیزانشان یقین کنند و از این طریق تضاد جامعه و نظام افزایش یابد. مصداقی در خلال نقل همان گفتگو با انصاری، نوشته: «[انصاری] چند بار در خلال صحبت هایش گفت: من دست شما را می بوسم، می دانم مظلوم واقع شده اید. "آقا" [یعنی منتظری] از طریق من مطلع شده اند که در این جا چه گذشته است و بر سر زندانیان و به ویژه زنان چه آمده است. ... او تأکید کرد: وقتی "آقا" متوجه اوضاع شدند، از خشم در اتاق دور خودشان می چرخیدند و بد و بیراه می گفتند. عاقبت خبر داد که دو روز پیش نیز جمعی از بازجویان و کارمندان دادستانی و زندان ها را به حضور پذیرفته و خیلی به آن ها تاخته که امکان پخش آن از تلویزیون نیست.» (همان، صفحه 137)

مصداقی تأکید دارد تا اینجای کار حرف خاصی از انصاری نشنیده، ولی در اینجا یک مطلب رخ می دهد که امید مصداقی را برای پیش برد خط تشکیلاتی اش زیاد می کند: «او [یعنی انصاری] سپس افزود که در اوین عده ای امامشان شده است لاجوردی، این "قصاب" و "فاشیست جنایت کار". این ها دقیقاً تعابیر وی نسبت به لاجوردی بود. ... ارزیابی او از لاجوردی دست من را برای برخوردهای بعدی باز کرد.» (همان، صفحه 138) (با عرض معذرت از خوانندگان، به دلیل ذکر این عبارات سخیف راجع به آن شهید بصیر).

از همین جاست که انصاری(که ظاهراً دچار همان ساده لوحی معهود بوده و حسابی توسط دروغ های مصداقی و دیگر منافقین پخته شده بوده) با اصرار و حتی نوعی التماس از مصداقی می خواهد شخصاً این مسائل را برای آقای منتظری بنویسد: «او گفت: خواهش می کنم این ها را برای "آقا" بنویس. گفتم: به من چه ربطی دارد، من که نماینده ی او نیستم. شما که نماینده ی او هستید، این وظیفه را دارید. گفت: من خودم این کار را انجام خواهم داد ولی شما نیز لطفاً دریغ نکنید و از نگاه خودتان مسائل را مطرح کنید. ... دوباره تأکید کرد: خواهش می کنم این ها را برای "آقا" بنویس و توضیح بده.» (همان، صفحات 138 و 139)

ادامه صحبت های آن دو مفصل است و انصاری هرچه را مصداقی می گوید تأیید می کندو دائم برای آخرت خود و دیگران دل می سوزاند که چطور می خواهند جواب این همه ظلم (یعنی همان ادعاهای منافقین) را بدهند!

بعد از اتمام بحث، انصاری مجدداً از مصداقی می خواهدکه این ها را برای آقای منتظری بنویسد.

نوشتن نامه برای تکرار ماجرای بنی صدر درباره آقای منتظری

مصداقی در ادامه کتاب خاطراتش (ضمن تلاش برای آن که آن دستور تشکیلاتی از پرده بیرون نیفتد) به تفکرات خود در باب نوشتن یا ننوشتن نامه پرداخته و نقطه عزیمت خود را چنین توضیح داده است: «من یک موضوع کلی را در ذهنم مبنا گرفتم و آن واقعی بودن تضاد بین منتظری و وابستگانش با خمینی و جریان حاکم بر زندان ها بود.» (همان، صفحه 141)

مصداقی تحلیل خود را برای تلاش در جهت جداکردن آقای منتظری از امام و نظام و رو در رو قرار دادن آنها را این گونه شرح نموده است: «شرایط حاکم بر زندان ها، پاشنه آشیل منتظری بود. او خود در زمان شاه در زندان به سر برده بود و با شرایط زندان به خوبی آشنا بود و به سادگی می توانست شرایط زندان های جمهوری اسلامی را با شرایط زندان های زمان شاه و آن چه که خود در رژیم "طاغوت و ضد اسلامی" تجربه کرده بود، مقایسه کند. احساس می کردم برملا کردن شرایط وحشتناک زندان ها و تمامی اعمال ضد بشری که بر زندانیان روا می داشتند، ممکن است او را بِشکَند. معتقد بودم که منتظری از یک صداقت نسبی [بخوانید ساده لوحی] برخوردار است. احساسم این بود که فاصله گرفتن او از خمینی، چه بسا به سود جنبش باشد و باعث آزاد شدن انرژی های زیادی شود. اگر نگاشتن آن چه که ناصری بر آن اصرار می ورزید، در این راستا به کار آید چه ایرادی دارد؟» (همان، صفحات 141 و 142)

البته بد نیست در همین جا اشاره کنیم که این ترفند (بیرون بردن مسئولان نظام از دایره آن، با روش های گوناگون) از سوی منافقین مسبوق به سابقه بود و قبلاً درباره بنی صدر هم اجرا شده بود (همان مطلبی که امام هم بدان اشاره کرده و منافقین را گرگ های اطراف بنی صدر که او را تباه می کنند خوانده بود). مصداقی در جلد اول کتابش طی شرح ماجرایی، به آن موضوع هم اعتراف کرده است: «بنی صدر رئیس جمهور وقت رژیم که هنوز توسط مانورهای ماهرانه ی مجاهدین از خمینی جدا نشده بود، نقشی دوگانه در این میان داشت و تلاش می کرد تا آن جا که ممکن است منافع خود را تأمین کرده و گلیم اش را از آب بیرون بکشد.» (خاطرات زندان ایرج مصداقی، جلداول، صفحه 267)

در هرحال مصداقی در نهایت، تصمیم خود را بر همان مبنای جدا کردن آقای منتظری از نظام استوار می کند: «می دانم قصدم از این کار چیست و آگاهانه نسبت به آن اقدام می کنم. شاید اندکی تأثیرگذار باشد و او را در مسیری دیگر قرار دهد. ... به این نتیجه رسیدم که نوشتن آن چه که بر من رفته یا شاهدش بوده ام، می تواند مفید باشد.» (خاطرات زندان ایرج مصداقی، جلد دوم، صفحه 142)

کتابچه ای اختصاصی برای آقای منتظری

مصداقی سپس شرح سوزناکی از تعدادی از شکنجه های رایج (که اصولاً حقیقتی جز در ذهن او نداشت) را ذکر می کند که آنها را برای منتظری نوشته است و صریحاً اذعان می کند که این نامه (یا کتابچه) را به گونه ای نوشته که بر روی آقای منتظری تأثیر بگذارد: «به هر حال نامه به یک گزارش و شرح ماوقع شبیه بود. در گزارش مزبور به شکلی مشروح و مبسوط شرایط غیرانسانی حاکم بر زندان ها ... را در یک دفترچه ی ۴٠ برگی با ذکر نمونه های متعدد توضیح دادم. در خاتمه تلاش کردم بیشتر روی مسائلی که برای کسی چون منتظری مهم و به گونه ای اصلی بود، تمرکز کنم و از پرداختن به دیگر موضوعات بگذرم.» (همان، صفحه 142)

در نهایت مصداقی این دفترچه را به انصاری نجف آبادی تحویل می دهد. انصاری هم آن را به دست آقای منتظری می رساند تا خواسته یا ناخواسته، نقشه منافقین را تکمیل نموده باشد: «یک هفته بعد او [یعنی انصاری] ضمن مراجعه به بند گفت: مطالب را به همان شکل به "آقا" (منتظری) دادم. فقط نام تو را حذف کردم، زیرا ترسیدم "آقا" حواسشان نباشد و این ها را به شورای عالی قضایی و یا نهادهای ذی ربط برای بررسی و رسیدگی بدهند و آن ها گریبان تو را بگیرند که چرا چنین چیزهایی را مطرح کرده ای.» (همان، صفحه 143)

این تنها یک نمونه بود از گزارشاتی که به آقای منتظری می رسید (و با توجه به حضور باند مهدی هاشمی در اطراف وی و با توجه به اصرارهای امثال انصاری نجف آبادی و دیگر یارانش به زندانیان برای نوشتن این قبیل مطالب، باید متعدد اندر متعدد هم بوده باشد) و آقای منتظری بر مبنای آنها نظام و انقلاب را محکوم می کرد.

آیا هنوز هم تأثیر گذاری منافقین بر آقای منتظری و تریبون کردن او روشن نشده است؟ آیا هنوز هم آن «منابع موثقی» که «اطلاع عمیق» آقای منتظری از زندان های نظام را برای او حاصل می کردند آشکار نگردیده است؟ آیا...


تیمارستان ۲۵ساله ای به نام «اشرف»
ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱  کلمات کلیدی: اردوگاه اشرف ، سازمان منافقین ، سیاسی

اردوگاه مجاهدین خلق (منافقین) در شمال بغداد شهر نیست، بلکه پادگان نظامی و اردوگاه کار اجباری همراه با تعطیلی عواطف است.
به گزارش کیهان پایگاه اینترنتی اخبار روز وابسته به ضد انقلاب مقیم آلمان نوشت: اعضای سازمان مجاهدین خلق [منافقین] به مدت۲۵ سال در یک محدوده محصور و ایزوله کامل قرار گرفته و اجازه هیچ گونه ارتباط با جهان خارج نداشته اند. این محدودیت ۲۵ ساله هر انسانی را دارای عوارض جبران ناپذیری می کند که اولین آن کند شدن ذهن و در مواقعی از فعالیت افتادن قسمت هایی از مغز می گردد.

تحقیقات نشان داده است که عدم ارتباطات اجتماعی و ایجاد محدودیت های این چنینی خطر ابتلا به بیماری های روانی و جسمی را در بردارند.

اخبار روز می افزاید: «اشرف» نه آن طور که مجاهدین می گویند دارای مختصات و خصوصیات یک شهر است بلکه در زمان حکومت صدام حسین یک پادگان نظامی بوده است که به مدت ۲۵ سال توسط سران سازمان نقش یک اردوگاه کار اجباری را به عهده داشته است.

در این اردوگاه، زندگی خانوادگی، ابراز عشق و تخلیه احساسات عاطفی انسانی به همسر و فرزندان وجود نداشته و رفع نیازهای جنسی تبدیل به ضدیت با الزامات طبیعی هر انسان شده است. در این اردوگاه هیچ اداره، مؤسسه و دیگر سرویس دهنده های عمومی مورد نیاز یک شهروند وجود نداشته و ندارد. یک نوع غذا در مطبخ خانه عمومی طبخ و در سر ساعت مشخص توزیع می گردد. پول در آنجا رواج ندارد زیرا افراد نیازی به مصرف آن پیدا نمی کنند. پوشاک به صورت یک رنگ و یک فرم در اختیار اعضاء قرار می گیرد. خرید نمی کنند، تلفن نمی زنند. ماشین و یا قطار سوار نمی شوند. به بانک و پستخانه مراجعه ندارند. با ادارات دولتی از جمله پلیس و غیر و سر و کاری نیست.

اخبار روز همچنین می نویسد: سازمان پس از روی کار آمدن دولت جدید در عراق به همکاری با القاعده و بعثی ها و هواداران صدام پرداخت و تلاش کرد به فضاسازی علیه دولت جدید عراق مبادرت کند. در همین حال سران سازمان از کشته شدن برخی اعضا برای استفاده در خارج استقبال می کنند.


ایدئولوژی‌های گرد یک اسلحه
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٦  کلمات کلیدی: اردوگاه اشرف ، سازمان منافقین ، مسعود رجوی ، صدام حسین

به بهانه تلاش دولت عراق برای خارج کردن منافقین از عراق و برچیدن اردوگاه اشرف، گفت‌وگویی با دکتر مهدی غفاری، استاد دانشگاه، درباره اردوگاه اشرف انجام دادیم.

 البته بنا بر ملاحظات خودشان، عکسی از وی در این بخش کار نخواهد شد:

* کمی درباره اردوگاه اشرف توضیح بدهید؟

ـ درباره قرارگاه اشرف باید گفت که ما یک قرارگاه اشرف در زمان صدام داریم و یکی بعد از آن. در این دو مقطع، باید نگاه سیاسی و امنیتی به آن داشت و این پرسش را مطرح کرد: در مقطعی که رژیم عراق به ایران حمله کرد، چه شد که آنها با یکدیگر همدست شدند و کارکرد قرارگاه اشرف چه منافعی برای صدام و چه منافعی برای منافقین داشت و پس از سقوط صدام که منافقین پدرخوانده خود را از دست دادند، دچار چه معضلی شدند؟

همچنین باید توجه داشت منافقین چهار رکن اساسی دارند که ما نمی‌توانیم بدون در نظر گرفتن آنها قرارگاه اشرف را به تنهایی ببینیم. این چهار رکن عبارتند از: دو نفر و دو مکان که مسعود و مریم رجوی به عنوان دو رکن انسانی آن هستند و دو مکان هم یکی مقر اشرف در عراق و دیگری مقر اوسورواز در پاریس است.

* خب چه شد که منافقین با صدام همدست شدند؟

ـ 30 خرداد 1360، منافقین وارد فاز نظامی شدند. برنامه‌ریزی آنها این بود که طی یک سال و سه مرحله، جمهوری اسلامی را سرنگون سازند. این مسائل همه با شکست روبه‌رو شد و پنج سال مستمر تا 22 بهمن 1365 جنگی را که موسوم به جنگ چریکی شهری بود، ادامه دادند. در عین حال که جنگ داخلی را پیگیری می‌کردند، از 1363 جابه‌جایی از فرانسه به عراق را هم آغاز کردند.

* رجوی برای این‌جابه‌جایی از اروپا به سمت عراق، باید بهای کلانی می‌پرداخت، چون همه عناصر تشکیلات منافقین این پرسش را مطرح می‌کردند، چرا ما باید به عراقی برویم که بخشی از خاک ایران را اشغال کرده است؟

بحث انقلاب ایدئولوژیک، از مقطعی آغاز شد و بعد بیرونی پیدا کرد که رجوی باید پاسخ حرکات سیاسی خود را می‌داد. وی یک بستر ایدئولوژیک ساخت تا هرگونه سؤال سیاسی را معطوف به بستر ایدئولوژیک کرده و به واسطه آن، مخالفان را سرکوب کند. وی بحث انقلاب رهایی را مطرح کرد که در آن «مریم قجر عضدانلو» از «مهدی ابریشم‌چی» طلاق گرفت و به ازدواج رجوی درآمد. بعد گفت که این ازدواج بحث رهایی است؛ بحث تملک نیست. زن در تملک نیست. این زن ارتقا یافته است و باید هم‌رده شود. در این مرحله اگر کسی در رابطه با این موضوع سؤال می‌کرد، می‌گفت که شما مشکل ایدئولوژیک دارید که این مبحث را نمی‌فهمید. همچنین اگر کسی می‌گفت که چرا داریم به عراق می‌رویم، رجوی در پاسخ می‌گفت که شما مشکل ایدئولوژیک دارید و متهم به رفتار سیاسی نمی‌شد. رجوی گفت که مشکل شما صدام حسین نیست، بلکه این است که مباحث ایدئولوژیک را درک نکردید و بهانه سیاسی می‌گیرید. از اینجا وجه فرقه‌گرایی سازمان برجسته شد. از مبحث انقلاب ایدئولوژیک این مبحث آشکار و به طور سیستماتیک، انقلاب رهایی اجرا شد. برای این‌که کسی سؤال نکند، شایبه نداشته باشد، تردید نکند، بحث انقلاب ایدئولوژیک را مطرح کردند تا حرکت سیاسی خود را در دل انقلاب ایدئولوژیک، انجام دهند.

* نقش فرانسه در انتقال مجاهدین به عراق چه بود؟

ـ در واقع، فرانسوی‌ها امکان انتقال سازمان را به عراق دادند. صدام حسین ظرفیت رجوی را می‌خواست و رجوی هم دنبال جا و مکانی می‌گشت تا بتواند مسلح باشد و اقدامات ترورستی خود را انجام دهد؛ بنابراین، مجاهدین خلق با رژیم صدام همدست شدند. رجوی در این مقطع با تغییر استراتژی خود در سال 1365، جنگ میکروشهری را تعطیل کرد و به جای آن جنگ ماکروی مرزی را گذاشت؛ یعنی خواست تا در قالب ارتش آزادی‌بخش با ایران وارد جنگ شود. از زمان در اختیار گرفتن قرارگاه اشرف، سازماندهی و تشکیل ارتش آزادی‌بخش را آغاز کردند و از اینجا بود که اردوگاه اشرف، شکل خاص خود را پیدا کرد.

*  کارکرد اردوگاه اشرف چیست؟

ـ اردوگاه اشرف دو کارکرد دارد: یکی درونی و دیگری بیرونی. در حال حاضر هر کسی که به اردوگاه اشرف نگاه می‌کند، به بعد بیرونی، یعنی اقدامات تروریستی آن توجه می‌کند اما نظر من این است که بحث درونی آن را به چالش بکشیم، چون از اینجاست که بحث برده‌داری، استثمار افراد و نقض حقوق بشر در آن وجود دارد؛ یعنی درست همان چیزی که در فرقه‌ها وجود دارد.

* کمی توضیح بدهید؟

ـ همه فرقه‌ها نیازمند یک محیط ایزوله هستند. معروف است که محیط ایزوله، بهشت فرقه‌هاست. در این محیط، فرقه دوست دارد جایی باشد که ارتباط نیروی خود با دنیا و ارتباط دنیا با نیرو را قطع کند و هر کاری خواست انجام دهد.

مجاهدین خلق، تروریست‌هایی هستند که در زمان صدام به عراق آمدند و صدام محیط اشرف را به زور از مردم این کشور گرفت و به آنها هدیه کرد. از این قرارگاه بود که منافقین عملیات تروریستی را در مرزهای ایران صورت دادند. از  این قرارگاه در سال 1991، کردکشی عراق و سرکوب شیعیان هدایت شد. این پادگان در محیط بیرونی خود، چیزی جز تروریسم و جاسوسی ندارد.

* نگاه عراقی و ایرانی به مسأله منافقین و اردوگاه اشرف چیست؟

ـ طبیعتا رژیمی که از آنها حمایت کرد و آنها را به عراق آورد، الان وجود خارجی ندارد، پس دیگر دلیلی ندارد که در عراق بمانند اما اگر بمانند نیز باید محاکمه شوند؛ یعنی از نگاه عراقی‌ها، ساکنان اشرف، به خاطر کردها و شیعیانی که توسط منافقین کشته شدند، باید محاکمه شوند. نگاه ایرانی این است که آنها طی 28 سالی که در آنجا هستند، به جز دوازده هزار نفری که ترور کردند، همه تروریست‌هایی که در تهران خمپاره انداختند و همه تروریست‌هایی که در ایران بمب‌گذاری کردند، از اردوگاه اشرف آمده‌اند.

* نگاه تشکیلات منافقین به اردوگاه چیست؟

ـ سازمان می‌گوید، اردوگاه اشرف، ظرف استراتژی من است. استراتژی سازمان، جنگ مسلحانه و تروریسم است. تروریسم جایی می‌خواهد که خود را نشان دهد اگر اردوگاه اشرف را نداشته باشیم، چگونه باید اعلام کنیم که ما یک ارتش آزادی‌بخش هستیم. اما یک چیز را این تشکیلات نمی‌گوید و آن این است که اشرف یک ظرف ایدئولوژیک هم هست، چراکه معتقد است آزمایشگاه و یک محیط ایزوله دارد که افراد را تربیت می‌کند. در حقیقت سازمان مجاهدین خلق ایدئولوژی ندارد، بلکه متدولوژی دارد و اردوگاه اشرف ظرف متدولوژی منافقین است. بحث درونی این تشکیلات اهمیت بیشتری دارد. تشکیلات افراد خود را مسخ و در یک پروسه مطیع‌سازی محض، آن هم با نقض حقوق بشر، آنها را تبدیل به ربات می‌کند؛ یعنی حقوق اولیه را نقض و یک عنصر تشکیلاتی با یک زندگی حرفه‌ای تبدیل می‌کند؛ زندگی که به جز تشکیلات، هیچ چیزی در آن نیست.

مهدی ابریشم‌چی می‌گوید: همه ما به رجوی پاسخگو هستیم و تنها رجوی است که به خدا پاسخگوست. با این چیزهاست که افراد را در این تشکیلات به یک عنصر تبدیل می‌کند. مریم رجوی یک نکته‌ای می‌گوید که ماهیت این سازمان را می‌توان با آن فهمید.

وی می‌گوید: در یگانگی خدا می‌توان شک کرد اما قابل بخشش نیست که در یگانگی مسعود شک کنید، چون مسعود دیده می‌شود. حالا اگر بخواهیم سازمان منافقین را بشناسیم، باید خوب فرقه را بشناسیم و برای شناخت فرقه باید مغزشویی را خوب درک کرده باشیم. این موضوع در ارتباط با تشکیلات منافقین صادق است. از این رو، ظرفی که مغزشویی را به روز نگه می‌دارد قرارگاه اشرف است. وقتی مغز شست‌وشو پیدا کرد، به فرد می‌گویند: برو بمب‌گذاری کن و او نمی‌پرسد کجا را بمب‌گذاری کنم.

* قرارگاه اشرف چه کاربردی برای آمریکا داشته است؟

ـ قرارگاه اشرف یک کارکرد درونی دارد که نیروهای خود را مسخ و از انشقاق جلوگیری می‌کند و کارکرد بیرونی آن اقدام نظامی و تروریستی است. منافقین هیچ‌گاه نمی‌توانند سلاح را کنار بگذارند، چون سلاح در تار و پود آنها جمع شده و بخشی از ماهیت آنهاست. باید توجه کرد که آنها ابتدا یک ایدئولوژی بودند که اسلحه دور آنها جمع شده یا یک اسلحه بودند که ایدئولوژی دور آن قرار گرفته است؟

خب با توجه به تضاد دیرینه‌ای که آنها با ما دارند، آیا آمریکا می‌آید گروهی را که با ما درگیری دارد، از میان بردارد؟ کما این‌که خود رسانه‌های غربی، در زمانی که آمریکا به عراق حمله کرد و مبحث خلع سلاح اشرف مطرح شد، این تز از پنتاگون مطرح شد که دست نگه دارید، زیرا اینها (منافقین) مزاحم‌های خوبی برای ایران هستند. طبیعی است که آنها نمی‌آیند یک مزاحم را از سر راه بردارند، بلکه می‌آیند تا آن را تقویت کنند. بالاخره نگه داشتن منافقین برای آنها یک منفعت‌هایی دارد.

* نفع آمریکا چیست؟

ـ گروه‌های اپوزیسیون مسلح ایران، دو بخش هستند؛ بخشی که آمریکا آنها را به وجود آورده است و بخش دیگر که خود به خود به وجود آمده‌اند و بعد توسط آمریکا خریداری شده‌اند. هر دو به یک جا راه می‌برند. پنتاگون تروریسم را به دو گروه تقسیم می‌کنند؛ تروریست‌های خوب و تروریست‌های بد و سپس می‌گویند تروریسم خوب آن است که با منافع ما کاری ندارد.

وقتی «عبدالمالک ریگی»، سر انسانی را می‌برد و شبکه «العربیه» آن را پخش می‌کند، ظرفیتی از خودش برای جهان به نمایش می‌گذارد. پس از این قضیه، عبدالمالک مشتری پیدا می‌کند. آمریکا گفت که اگر این ظرفیت به استخدام ما دربیاید، می‌توانیم از آن استفاده کنیم. به همین دلیل بود که سازمان «سیا» در اسلام‌آباد، با ریگی دیدار می‌کند و از وی می‌خواهد که عملیات خود را در تهران اجرا کند.

منافقین هم خودشان به وجود آمدند ولی خیلی وقت است که خریداری شدند. پس از سقوط صدام، منافقین پدرخوانده خود را از دست دادند؛ بنابراین، باید کسی را پیدا می‌کردند که نقش صدام را ایفا می‌کرد. باید خود را در معرض فروش می‌گذاشتند. از جمله بهترین جایی که می‌توانستند خود را به معرض فروش بگذارند، بحث انرژی هسته‌ای بود که گفتند ایران سایت‌های هسته‌ای دارد. زمانی که این تبلیغ را مطرح کردند، در واقع ظرفیتی از خود به نمایش گذاشتند تا مشتری پیدا کنند.

این تبلیغ چه زمانی مطرح می‌شود؟ زمانی که «اسکات ریتر»، به عنوان بازرس سازمان ملل، گفت که قرار بود «موساد» این اطلاعات را منتشر کند. ابتدا نماینده آن از «رضا پهلوی» خواست این اطلاعات را منتشر کند اما او نپذیرفت تا این‌که با «علیرضا جعفری» در آمریکا به توافق رسیدند که این اطلاعات را منتشر کند. اما منافقین بنا به ذات خود، بحث بود و نبود خودشان را داشتند.

* موضع عراق در قبال منافقین چیست؟

ـ مسلما می‌خواهند آنها را اخراج کنند و تنها به دنبال مکانیزم اخراج هستند؛ البته عوامل بازدارنده‌ای مانند کشورهای خارجی وجود دارند. این مکانیزم ساده است. در حال حاضر تعداد هشتصد نفر از این منافقین که در پادگان اشرف حضور دارند، دارای پاسپورت آمریکایی اروپایی هستند و می‌توانند از عراق خارج شوند. اگر یک نفر از این هشتصد نفرد از عراق خارج نشود، پس باید گفت استراتژی دیگر را دنبال می‌کنند. اگر این هشتصد نفر را فرض بگیریم که از این منطقه بیرون بروند، حدود 70 درصد آنها برای همیشه این تشکیلات را ترک خواهند کرد.

* دلایل منافقین برای حفظ اردوگاه اشرف چیست؟

ـ یکی از دلایلی که منافقین می‌خواهند اردوگاه اشرف را نگاه دارند این است که اگر این اردوگاه برچیده شده و به جای دیگری برود، آنها با یک بحران نیرویی روبه‌رو خواهند شد. یکی دیگر از دلایل این است که پس از اخراج از عراق، دیگر ظرف استراتژیک نخواهند داشت. پس اگر اینجا را از دست بدهند جایی برای انجام اقدام مسلحانه نخواهند داشت.

* گفته می‌شود مسعود رجوی شش سال است که مرده؛ نظر شما چیست؟

ـ مسعود رجوی فارغ از این‌که مرده باشد یا زنده، مرده سیاسی به شمار می‌رود. دلیل آن این است که وقتی که رئیس فرقه‌ای در بحرانی‌ترین شرایط، نتواند در سازمان حضوری پیدا کند و مسأله‌ای را حل کند، با مرده فرقی ندارد اما از این جهت که بگوییم فیزیکی زنده است یا مرده، معلوم نیست. همه فرقه روی رأس فرقه، اهمیت زیادی قایلند. رجوی کارکردش در تشکیلات هست. اتوریته و دکترین او در فرقه مطرح است. تا زمانی که کارکرد اورسورواز وجود دارد،‌ کارکرد اشرف را تنظیم می‌کند. از نظر رده‌بندی کارکرد اورسورواز، از اشرف بالاتر است، چون افراد رده بالای منافقین در آنجا قرار دارند.

* در رابطه با جابه‌جایی مقر اشرف چه نظری دارید؟

ـ جابه‌جایی قرارگاه اشرف معنی ندارد. برای حل مسأله منافقین، باید مانع از ادامه مناسبات فرقه‌ای آنان شد. یعنی تا زمانی که زندگی فرقه‌ای دارند، به طور مداوم بازتولید می‌کنند. راه‌حل این است که باید قرارگاه اشرف را تقسیم‌بندی کنند و آن فرماندهانی که برایشان نشست می‌گذارند نیز جدا شوند. التدا باید تقسیم‌بندی آنها تعیین شوند. بعد فرقه‌گرایی این تشکیلات خطرناک‌تر از بخش تروریستی آن است. فرقه‌ها اساسا تهدید اجتماعی هستند،‌ چون افراد را از روی ریل انسانی خارج می‌سازند.

* آینده تشکیلات را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

ـ تا زمانی که فرصت‌طلبانی مانند آمریکا هستند، این موجودیت ادامه می‌یابد. می‌خواهند از این ظرفیت استفاده کنند، این محیط ایزوله را در اختیار آنها قرار خواهند داد و نگران هستند که آنها را از دست ندهند چون یک سرمایه را از دست خواهند داد. کسی که می‌آید در محیط اروپا خودسوزی می‌کند و پیامی را به محیط بین‌الملل می‌دهد که می‌گوید من خودم را می‌سوزانم و شما را به طریق اولی خواهم سوزاند؛ دارد ظرفیت خود را نمایش می‌دهد و با آن تهدید می‌کند. برای همین هم سرنوشت آنها به سرنوشت دیگر فرقه‌ها برمی‌گردد. اگر بگوییم که آنها خودکشی دسته‌جمعی می‌کنند، بله، امکان دارد، مافیا می‌شوند،‌ چون ظرفیتی که در آنها به وجود آوردند، بسیار خطرناک است.

منبع: پنجره


کمپ اشرف دیگری در آذربایجان ایجاد میشود؟
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٢  کلمات کلیدی: سازمان منافقین ، اردوگاه اشرف ، آمریکا

این کشور بین تظاهر کلیشه‌ای به دموکراسی (مانند مصر که مبارک را از ترس نفرت مردمی رها کرد) که چشم انداز آن ظهور کشورهای اسلام‌گرا در منظقه‌ی شرق میانه است و حفظ منافع راهبردی خود که در این هنگامه‌ی پر حادثه راهی برای آن نمی‌شناسد، سرگردان مانده است.

برهان: نگاهی به سیاهه‌ی کشورهای منطقه نشان می‌دهد که تنها جمهوری آذربایجان دارای ویژگی‌هایی است که می‌تواند مسؤولیت موردنظر آمریکایی‌ها را بر دوش کشد.

موضع قاطع عراق برای اخراج منافقین از خاک این کشور باعث چاره جویی آمریکا در یافتن پناهگاهی جدید برای آن‌ها شده است. ویژگی جالب توجه این گروهک در خاک عراق این است که غیر از بعثی‌ها که زمام امور را در این کشور بیش از 3 دهه در دست داشتند و منافقین به مثابه ابزاری در دست آن‌ها بودند، دیگر گروه‌های عراقی به شدت از این گروهک متنفر بوده و نمی‌خواهند آن‌ها را تحمل کنند. کردها که با آمریکایی‌ها رابطه‌ی نزدیکی دارند نیز نه تنها از این گروهک حمایت نکردند، بلکه در سال 2003 و پس از سقوط صدام به پادگان اشرف حمله کرده و خواهان نابودی آن‌ها شدند. اقدام‌های جنایت بار منافقین علیه کردها، شیعیان و سنی‌های مخالف دیکتاتوری صدام، باعث عزم یک‌پارچه‌ی عراقی‌ها برای اخراج آن‌ها شده است.

شرایط کنونی منطقه به شکلی است که آمریکایی‌ها در وضعیت نابسامانی قرار دارند. اعتراض‌های مردمی خاورمیانه که بر محور اسلام دنبال می‌شود، سقوط متحدان این کشور را به دنبال داشته است. این کشور بین تظاهر کلیشه‌ای به دموکراسی (مانند مصر که مبارک را از ترس نفرت مردمی رها کرد) که چشم انداز آن ظهور کشورهای اسلام‌گرا در منظقه‌ی شرق میانه است و حفظ منافع راهبردی خود که در این هنگامه‌ی پر حادثه راهی برای آن نمی‌شناسد، سرگردان مانده است.

در گذشته ابزار دموکراسی فقط هنگامی مطرح می‌شد که حکومت‌های عربی، اندکی ناهمراهی با آمریکا نشان می‌دادند، تا رسانه‌های آن‌ها با انبوهی از اخبار و گزارش‌های جهت دار آن‌ها را از لولوی دموکراسی ترسانده و وادار به تمکین کنند. در مقطع کنونی ثابت شده است که آمریکایی‌ها بیش از حکام دست نشانده‌ی خود از دموکراسی وحشت دارند و تجربه‌ی 15 سال اخیر انتخابات‌های شرق میانه به آن‌ها ثابت کرده؛ دموکراسی مترادف با روی کار آمدن حکومت‌های اسلامی است. در وضعیتی که اعراب در معرض طوفان انقلاب‌های مردمی قرار دارند، پناه بردن به دیکتاتوری‌های غیرعرب در دستورکار آمریکا قرار دارد. واقعیت این است که آمریکایی‌ها از هر ظرفیتی در منطقه، هرچند اندک برای حفظ وضعیت فعلی و یا حداقل کاستن از سرعت حوادث ناخوشایند منطقه استفاده می‌کنند.

15 سال پیش در کنگره‌ی آمریکا؛ دوران ریاست جمهوری "بیل کلینتون "، خطر گروهک منافقین برای جمهوری اسلامی ایران را با خطر بال مگس مقایسه می‌کردند. همان کم‌تر از بال مگسی که آمریکایی‌ها بدان توجهی نداشتند در این شرایط خطیر که یافتن متحدی مؤثر در منطقه برای این کشور به شدت دشوار شده است، اهمیت یافته و شایسته‌ی سرمایه گذاری مجدد شده است. اصرار عراقی‌ها بر اخراج این گروهک از خاک کشورشان مقام‌های آمریکایی را به تکاپو انداخته تا برای آن‌ها سرپناهی بیابند.

جایگاه منافقین در سیاست قدرت هوشمند آمریکا

سیاست استفاده از قدرت هوشمند؛ به معنی ترکیب قدرت سخت و قدرت نرم؛ برای دولت "اوباما " که در حقیقت دنباله‌ی سیاست دوره‌ی دوم ریاست جمهوری "جرج بوش " است، در خاورمیانه و در مواجهه به ایران به شکل استفاده‌ی هم زمان از گروه‌های تروریستی و استفاده از جنگ نرم نمود پیدا کرده است. به این ترتیب که استفاده از قدرت نظامی، به دلیل نبود امکان استفاده‌ی آمریکا از قدرت نظامی مستقیم که دلایل متعددی دارد با ظرفیت گروه‌های تروریستی مانند؛ دار و دسته‌ی متلاشی شده‌ی "ریگی " در جنوب شرق کشور، "پژاک " در شمال غرب ایران و منافقین، نمود یافته است.

جنگ نرم نیز با استفاده از رسانه‌های متعددی که توسط لابی‌های یهودی در آمریکا و به زبان فارسی راه اندازی شده‌اند، دنبال می‌شود. بنابراین حفظ منافقین با سیاست کلان کنونی آمریکا هم‌خوانی دارد. یافتن کسانی که بتوانند اقدامی مؤثر علیه جمهوری اسلامی انجام دهند غیرممکن است، اما رها کردن عرصه منجر به آرامش خاطر و تمرکز ایران بر مسایل مهم خود می‌شود که آمریکایی‌ها می‌خواهند تا حد ممکن مانع به‌وجود آمدن چنین شرایطی شوند.

حال که حفظ منافقین در سیاست این کشور جای دارد و عراق نیز می‌خواهد آن‌ها را از خاک کشورش اخراج کند، چه باید کرد؟ بدون شک سیاست آمریکایی‌ها دادن پناهندگی و ... به آن‌ها در کشورهای غربی نیست. این سیاست تنها منجر به انتقال هزینه‌ی حفظ آن‌ها برای هیچ، بر دوش کشورهای غربی می‌شود. درحالی‌که آمریکا می‌خواهد آن‌ها را برای جنگ با ایران هزینه کند نه این‌که هزینه‌ی آن‌ها را نیز متقبل گردد. نگاهی به سیاهه‌ی کشورهای منطقه نشان می‌دهد که تنها جمهوری آذربایجان دارای ویژگی‌هایی است که می‌تواند این مسؤولیت موردنظر آمریکایی‌ها را بر دوش کشد.

این کشور یکی از پایگاه‌های راهبردی آمریکا و اسراییل برای تعقیب سیاست تجزیه در منطقه است. قراردادهای راهبردی گوناگونی بین رژیم اسراییل و جمهوری آذربایجان به امضا رسیده و در حال انجام است که حوزه‌های فن‌آوری‌های پیشرفته مربوط به هواپیماهای بدون سرنشین را نیز شامل می‌شود. سال‌ها است که برخی از اعضای منافقین در این کشور زندگی می‌کنند که نشان می‌دهد اخراج آن‌ها از خاک عراق از قبل پیش بینی شده و آن‌ها تمهیداتی برای مقابله با آن اندیشیده‌اند.

پخش تصاویر تجمع چند نفری اعضای منافقین در برابر دفتر نمایندگی کمیساریای پناهندگان سازمان ملل در باکو از شبکه‌ی "آینس " که به ظاهر با نهادهای امنیتی این کشور ارتباط دارد، نشان داد که این کشور به دنبال آماده کردن شرایط برای ورود اعضای گروهک منافقین به این کشور است. جالب این‌که جمهوری آذربایجان به "پژاک " و "پ.ک.ک " که گروه‌هایی نژادپرست بوده و شعارهایی ضدترک و دیگر شعارهای نژادپرستانه و تفرقه افکنانه دارد نیز پناه داده و اجازه می‌دهد از خاک این کشور برای اقدام‌های تروریستی استفاده کنند. باتوجه به این‌که این گروه‌ها مورد حمایت مستقیم رژیم اسراییل هستند، می‌توان به راحتی فهمید که مهار سیاست خارجی باکو در اختیار اسراییل قرار گرفته است. این کشور تمام ویژگی‌های مورد نظر اسراییل را دارا است.

حکومتی بدون توجه به خواسته‌های مردمی که با حجاب و مظاهر اسلامی با قدرت مبارزه می‌کند و موجودیت خویش را در همراهی با اسراییل تعریف کرده است. هیچ یک از دیکتاتورهای عرب چنین وابستگی ساختاری به اسراییل نداشتند و منافع خود را در همراهی با آمریکا تعریف کرده بودند که همین اسراییل را ناگزیر می‌کرد همواره واشنگتن را در مناسبات به طور جدی در نظر بگیرد. ظرفیت جمهوری آذربایجان در اختیار اسرییل نیز است و در این‌جا ناگزیر نیست با آمریکا به عنوان یک راه حتمی و ضروری برای گذر نگاه کند. اصولاً چهار راه‌حل برای آمریکایی‌ها در مورد سرنوشت منافقین وجود دارد؛

1-عراق را وادار به تمدید حضور آن‌ها کنند.

2-اجازه دهند متلاشی شده و به تاریخ بپیوندند.

3- آن‌ها را در غرب پذیرا شوند و در عمل بر اتمام موجودیت آن‌ها مهر تأیید زنند.

4-کشور ثالثی برای اسکان آن‌ها بیابند.

عراقی‌ها اجازه‌ی ادامه‌ی حضور آن‌ها را نمی‌دهند، گزینه‌های دوم و سوم نیز یک معنی دارد و تنها تفاوت آن‌ها در هزینه‌ی پذیرفته شدنشان در کشورهای غربی است. بنابراین باید انتظار داشت آمریکا به دنبال گزینه‌ی دیگری باشد که در این زمینه با اسراییل شریک بوده و می‌توانند با توجه به شرایطی که در نظام حکومتی جمهوری آذربایجان وجود دارد، این کشور را وادار کنند تا پذیرای این گروهک تروریستی شود. این اقدام احتمالی جمهوری آذربایجان در منطقه، آن را به شدت منزوی کرده و در برابر همسایگانش قرار خواهد داد. شواهد کافی برای این‌که نشان دهد هم آمریکا و اسراییل و هم جمهوری آذربایجان به دنبال چنین بازی جدیدی باشند، وجود دارد.


ناکامی‌درتروردانشمندهسته‌ای ایران
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٠  کلمات کلیدی: سازمان منافقین ، انرژی هسته ای ، ترور

 

خبرنامه دانشجویان ایران: منافقین قصد ترور یک دانشمند هسته ای را داشتند.

به گزارش خبرنگار ندای انقلاب به تازگی شش نفر مسلح ناشناس که راکبین سه دستگاه موتور سیکلت بودند قصد ترور یکی از دانشمندان هسته ای را داشتند که با اقدام به موقع محافظین ناکام ماندند.

در روز 12 اردیبشهت مصادف با سالروز ترور استاد شهید مرتضی مطهری یک تیم از منافقین کوردل قصد ترور یکی از دانشمندان هسته ای را در  خیابان یوسف آباد شهر تهران را داشتند  و اقدام به تیراندازی به سوی این دانشمند هسته ای نمودند که با هوشیاری محافظین این اقدام تروریستی ناکام ماند.

جاروجنجال منافقین پس از شهادت مجید شریف واقفی+گزارش تصویری
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٩  کلمات کلیدی: سازمان منافقین ، شهیدمجید شریف واقفی ، ترور ، عکس

خبرنامه دانشجویان ایران: مجید شریف‌ واقفی دانشجوی رشته مهندسی برق دانشکده صنعتی (آریامهر) شریف پذیرفته شد. وی در این دوران فعالیت‌های مبارزاتی خود را در سطح فزاینده‌تری گسترش داد. و سپس در سال 1347 به عضویت سازمان مجاهدین خلق در آمد اما پس از تغییر ایدئولوژیک سازمان و پذیرفتن مارکسیست وی توسط اعضای سازمان به شهادت رسید.

به گزارش خبرنگار «خبرنامه دانشجویان ایران»، به دنبال ترور شریف واقفی و صمدیه لباف، سازمان مجاهدین در سراشیبی سقوط افتاد. بهرام آرام در درگیری با پلیس کشته شد، بسیاری از اعضای سازمان توسط ساواک و پلیس دستگیر شدند. همان گونه که پیش از این ذکر شد، تقی شهرام بعد از فرار از زندان ساری، به دنبال کشته شدن رضا رضائی به همراه بهرام آرام و مجید شریف واقفی رهبری سه شاخه ی سازمان مجاهدین خلق را عهده دار شدند.

از سال 1352، به دلیل مخالفت شریف واقفی با شهرام و آرام در نتیجه ی تغییرات ایدئولوژیک، شریف واقفی از کادر رهبری سازمان تصفیه و سپس ترور شد. علاوه بر ترور شریف واقفی سایر اتهامات شهرام عبارت بود از:

1-    شرکت در صدور فرمان قتل صمدیه لباف، محمد یقینی، علی میرزا جعفر علاف، جواد سعیدی، فرهاد صبا، فاطمه فرتوک زاده و ... (هر چند سازمان مرگ فاطمه فرتوک زاده را خودکشی و مرگ جواد سعیدی را به دلیل سل استخوانی توجیه می کرد)؛

2-    ایجاد تغییر ایدئولوژی و تمایلات مارکسیستی و چپ گونه به صورت علنی؛

3-    اعترافات کسانی مثل وحید افراخته و محمد طاهر رحیمی در رابطه با نقش مرکزی تقی شهرام در سازمان؛

4-    تبعید و یا به خارج فرستادن اعضای سازمان؛

5-    به کارگری فرستادن اعضای سازمان و خارج کردن آنها از گردونه ی جریانات سازمان؛

6-     ایجاد خانه های تیمی، سوء استفاده از بیت المال، تهیه ی اسلحه، همکاری با ساواک و ...

   درباره ی اتهام دوم شهرام، یعنی ایجاد جو مارکسیستی در سازمان، «وحید افراخته» در بخشی از اعترافات خود آورده است که:

«... پس از کشته شدن رضا رضائی، تقی شهرام عملاً رهبری گروه را به چنگ گرفت و کارها را قبضه کرد. عامل اصلی مارکسیست شدن گروه او بود؛ فردی است مزور و جاه طلب و به سختی به عیوب مردم حمله می کند ... وی کوشش داشت به نحوی با فدائی ها برخورد کند که رهبری آنها را نیز در دست بگیرد و دو گروه در یک پروسه ی طولانی یکی شوند؛ بسیار ضد مذهبی است.»

با توجه به اطلاعیه ی بخش مارکسیستی سازمان مجاهدین، شهرام علی رغم آن که در سال های 57-1352 هژمونی ایدئولوژیک سیاسی و تشکیلاتی خود را بر سازمان مجاهدین اعمال نمود، باعث درهم شکستن مقاومت اعضای سازمان شد و بدین ترتیب یک مبارزه ی درون گروهی بین مرکزیت سازمان و برخی از کادرهای رده ی بالا منجر به استعفای مرکزیت در سال 1357 گردید. وقوع انقلاب اسلامی باعث شد که اعضای سازمان مجاهدین در تحلیل های پیشین خود تجدید نظر کنند.

هنگامی که خبر دستگیری تقی شهرام به اطلاع خانواده ی شریف واقفی در اصفهان رسید، مسئولان امر از مادر مجید خواستند شکایتی علیه تقی شهرام تنظیم کرده و درخواست محاکمه ی وی را بنمایند. با ارسال شکایت علیه شهرام، سازمان مجاهدین به تکاپو افتاد و اعلام کرد دولت با دستگیری تقی شهرام در صدد خراب کردن وجهه ی مجاهدین است؛ لذا از خانواده ی شریف واقفی درخواست انصراف از شکایت علیه شهرام را کردند و اظهار کردند خود سازمان او را محاکمه خواهد کرد. در این زمان تقی شهرام با رجوی ملاقات های مخفیانه داشت. از این زمان، افراد گوناگون از سوی سازمان یا از سوی خانواده ی شهرام جهت گرفتن رضایت از خانواده ی شریف واقفی به دیدار آنها می رفتند و هر بار با جواب منفی رو به رو می شدند.

سید مصطفی شریف واقفی در این باره می گوید:

«ما [به اعضای سازمان مجاهدین] اظهار کردیم ما نیستیم که باید در این مورد رضایت بدهیم بلکه ملتی است که باید درباره ی مجید نظر بدهد. رضایت ما کافی نیست. حتی به ما گفتند که دادگاه گفته است: «اگر خانواده ی شریف واقفی رضایت بدهند ایشان از اعدام رهایی می یابد و تا یکی دو سال دیگر هم به هر حال این انقلاب دوامی نخواهد داشت ... »

بدین صورت بود که فشار سازمان مجاهدین برای جلب رضایت خانواده ی شریف واقفی بیش از پیش شد. حتی مادر رضائی ها را برای گرفتن این رضایت از تهران به اصفهان بردند. در این باره «سیده مریم شریف واقفی» می گوید:

«مادر رضائی ها را به خانه ی ما آوردند و اظهار کردند به پاس احترام این مادر از شکایت علیه شهرام منصرف شوید. ما از دیدن این صحنه به کلی مات و مبهوت شده بودیم. من خطاب به مادر رضائی ها گفتم: این کار شما چه معنی می دهد؟ آیا مسئولان سازمان و هواداران شما از این عمل شما اطلاع دارند؟ آیا بر این کار شما چه نامی می توان گذاشت جز عمل منافقانه؟ در این لحظه برادرم مهندس سید مرتضی خطاب به مادر رضائی ها چنین گفت: مادر حواست را جمع کن فریب اینها را نخور، تو چند فرزند شهید داده ای. شایسته نیست تا بدین حد شخصیت خود را فراموش کنی و به صورت مهره ای بی اراده در دست افراد فرصت طلب درآیی. ولی او که غرق در ذهنیات تلقینی خود بود از سخنان ما آشفته شد و با دست خالی مراجعت کرد».

سیده مریم شریف واقفی می گوید:

«زمانی که مادر شهید رضائی ها به خانه ی ما آمده بود که رضایت بگیرد، من آن موقع نواری از صحبت های ایشان پر کردم بدون این که متوجه شود و توی دادگاه نوار صحبت های ایشان را گذاشتم روی میز دادگاه، اما مسئولان سازمان دست بردار نبودند؛ حتی برای جلب رضایت ما هنگام ازدواج موسی خیابانی با خواهر رضائی ها از ما هم دعوت کردند، اما ما نپذیرفتیم.»

تقی شهرام با خانواده ی شریف واقفی چند ساعت صحبت کرده بود؛. بدین صورت که شهید لاجوردی و شهید کچوئی از خانواده ی شریف واقفی برای دو جلسه صحبت با تقی شهرام آنها را دعوت کردند.

سیده مهین شریف واقفی می گوید:

«تقی شهرام در آن [تقریباً] یک ساعت و دو ساعت و نیم، توی زندان با ما صحبت کرد. [در آن زمان] حکم اعدام او را اعلام نکرده بودند و [دادگاه] وارد شور شده بودند که ما رفتیم و او را دیدیم ... او می گفت: که مرا نمی کشند، بچه ها گفتند که نمی گذاریم تو را بکشند. سیزده ماه است که می خواهند مرا بکشند ولی نمی کشند ... ولی برادرم و خواهرم خیلی به او گفتند که بیا حرف بزن، بیا حقایق را بگو، ... اگر از تلویزیون اعلام کردی ما نمی گذاریم تو را اعدام بکنند، یک کمی می رفت توی فکر، ولی بعد می گفت: نه ... رجوی به او قوت قلب داده بود که ما نمی گذاریم که تو را اعدام کنند ... یک کمی تردید داشت ... مرحوم کچوئی گفت چون خبرنگار راه نمی دهند ... یک نوار داده بودند ... آقای کچوئی آمدند داخل سلول و گوشی تلفن را یواشکی پشت سر خواهرم گذاشتند زمین، تلفن داشت دم دستش ... صحبت های ایشان حتماً روی آن نوار ضبط است و حتماً باید در زندان باشد؛ دو تا نوار 90 دقیقه ای فکر می کنم. چون گهگاهی صدا می کردند و به تمام شدن نوار به عناوین مختلف که تلفن کار دارد و یا بچه شیر می خواهد، به هر صورتی که من بتوانم از سلول ایشان بروم بیرون و نوار را عوض می کردند ... تقی شهرام فهمیده بود ما از مادر رضائی ها نوار پر کرده بودیم؛ برای همین دائم سؤال می کرد نوار همراهتان ندارید، چه کسی نواری را از عزیز [مادر رضائی ها] پر کرده، شما کار خیلی بدی کردید چرا حرف عزیز را زدید و ...

به هر حال رجوی با او صحبت کرده بود که تو در زندان چیزی را بازگو نکن، ما بیرون داریم فعالیت می کنیم برای این که تو را آزاد کنیم ... او می خواست بگوید که من [شهرام] کاره ای نبودم؛ درست است که سرپرست شاخه ی نظامی در این تشکیلات بودم، اما من قاتل اصلی نبودم.»

محمدتقی شهرام در خیابان دستگیر و زندانی شد و در دادگاه انقلاب اسلامی به اتهام عامل اصلی و طراح ترور شریف واقفی، صمدیه لباف و ... محاکمه شد. شهرام در اولین جلسه ی محاکمه ی خود در رابطه با این سؤال که علاوه بر صدور دستور قتل شریف واقفی و صمدیه لباف دستور قتل چه افراد دیگری را صادر نموده است می گوید:

«مسئله در مورد من فقط شریف واقفی و صمدیه لباف هستند و بقیه ی اتهامات دروغ است.»

وی بعد از اشاره به جزئیات ترور شریف واقفی و مجروح شدن صمدیه لباف، از شرکت در دادگاه خودداری کرد و دلایل عدم شرکت خود را طی دو نامه ی کتبی به آقایان عبدالمجید معادیخواه و قدوسی چنین اعلام می کند:

1-عدم موافقت دادگاه با حضور وکلای من (دکتر اسماعیل زاده ـ رضا متین نژاد) که آماده ی دفاع از من بودند و در دادگاه هستند؛

2-درباره ی مسائل سیاسی درون تشکیلاتی، دادگاه انقلاب صلاحیت ندارد و باید دادگاه سیاسی که تشکیل آن در قانون اساسی پیشنهاد شده آورده شود.

شهرام اعلام کرد این دادگاه تحمیلی است و زمانی که وکیل برای او تعیین کنند در محاکمه حاضر می شود.

به دنبال این اظهارات و برای آن که پرونده ی شهرام ناقص نمانده باشد، گروهی از اعضای پیشین سازمان مجاهدین و اعضای سابق بخش منشعب از این سازمان، طی اطلاعیه ای از مورخ 25/4/59، وجود نامه ای را از همسر شریف واقفی تأیید نمودند و آن را طی قسمت هایی از گفته های مجید شریف واقفی و مرتضی صمدیه لباف، که در پرونده ها و آرشیو سازمان بود، بدین مضمون در اختیار حجت الاسلام معادیخواه، رئیس دادگاه وقت قرار دادند.

اطلاعیه ی شماره ی 1

(این اطلاعیه در 25/4/59 صادر شد)

اظهارات تقی شهرام در زندان اوین در مقابل پرسش های خبرنگاران حاکی از این است که رفیق نیاز به اسناد و مدارک درون سازمانی دارد. ما ضمن این که به همراه سایر رفقای بخش منشعب می کوشیم اسناد و مدارک لازم را از بایگانی ها و آرشیوها جمع آوری و آماده نمائیم اعلام می داریم؛ همان طور که رفیق شهرام اظهار داشته، نامه ای از همسرش در این رابطه وجود دارد که همسر شریف واقفی به تشکیلات می گوید: «من خیانت کار هستم و مرا باید اعدام کنند.» این نامه مدت چند ماه بعد از این که نویسنده ی نامه و شهید مجید شریف واقفی در خفا دست به اقداماتی علیه انضباط و موازین تشکیلاتی می زنند نگاهداشته شده (جالب توجه است که خود اینها شریف واقفی را شهید اعلام می کنند) از یک سو خود شریف واقفی گفته من خائن هستم مرا اعدام کنید و از این طرف هم می گویند: مجید شریف واقفی شهید شده و بعد در همان جزواتشان هم حتّی کسانی که مجید شریف واقفی را اعدام می کنند به نام اپورتونیست و خائن و تفرقه افکن می خوانند و حتی اعدامش را یک عمل ضد انقلابی معرفی می کنند. این کوسه و ریش پهن را چگونه باید با همدیگر جمع کرد و قضاوتش با هم است. این نامه به خوبی گواه است که چه مقرراتی در یک سازمان چریکی در یک شرایط جنگ رودررو با دشمن تا به دندان مسلح جریان دارد و چگونه رفقایی که چنین مقرراتی را منع می کنند خود مجازات سنگین را می کشند. این نامه از جمله اسناد و مدارکی است که به خوبی می تواند چهره ی کسانی را که می کوشند جریان شهادت تأسف بار مجید شریف واقفی که معلول منشأ طبقاتی نیروهای انقلابی، شرایط خفقان و دیکتاتوری خشونت با پلیس و وضعیت جنگی سازمان انضباط و مقررات ناشی از آن، جوانی و بی تجربگی جنبش در حل معضلات ایدئولوژی، سیاسی سازمانی می باشد و در مجموع در جریان یک مبارزه ی سهمگین فداکارانه و خونبار علیه رژیم شاه خائن و اربابان امپریالیستش روی داده است را به عنوان یک حادثه ی جنایی افشا می کنند. نامه ی مورد بحث در آرشیوها و بایگانی های بخش منشعب از مجاهدین موجود است؛ ما در صدد هستیم به کمک سایر رفقا آن را از میان انبوه مدارک و اسناد موجود در بایگانی ها استخراج نمائیم. بدیهی است در صورتی که دادگاهی با مشخصاتی که ذکر کردیم تشکیل شود، این نامه و سایر اسناد و مدارک را ارائه خواهیم داد. حتی اگر در همین محاکمه ی رسوایی که جریان دارد به وکیل منتخب رفیق شهرام اجازه ی ملاقات با شهرام و بررسی و مطالعه ی پرونده وی داده شود، ما نامه را به همراه سایر اسناد و مدارک در اختیار وکیل منتخب وی قرار خواهیم داد.

«گروهی از اعضای سابق سازمان مجاهدین خلق و اعضای سابق بخش منشعب از این سازمان 25/4/59»

در بولتن شماره ی 1667 سازمان مجاهدین، دو نامه از محمدتقی شهرام وجود دارد که آنها را از زندان جمهوری اسلامی نوشته است و از سوی گروهی از زندانیان سیاسی رژیم شاه مورخه ی 14/8/1358 و 11/12/1358 خطاب به دادستان کل انقلاب اسلامی انتشار یافته است.

در نامه ی اول، تقی شهرام خطاب به دادستان کل انقلاب اسلامی به ترسیم مختصری از سیمای زندگی انقلابی اش و افشای کسانی که در پشت پرونده ی وی توطئه گری و اتهام تراشی کرده اند پرداخته و به تفصیل عدم صلاحیت دادگاه های انقلاب اسلامی را توضیح داده است.

نامه ی دوم، را برای رسیدگی به پرونده ی خود مطرح نموده است ... حاوی اعتراض شهرام به اطلاعیه ی مورخ 4 دادستانی کل انقلاب آقای قدوسی و افشای اتهاماتی که بدو نسبت داده شده. وی می نویسد: «در اطلاعیه ی دادستانی مورخه ی (14 اسفند)، صحبت از رابطه ی اینجانب با قتل آقایان، صمدیه لباف و شریف واقفی شده است، باید به اطلاع برسانم که الف: هیچ گونه رابطه یا خصومت شخصی بین اینجانب و شریف واقفی و یا صمدیه لباف وجود نداشته است که موجب چنین رابطه ی خاص و ویژه ای با قتل آنها شده باشد. همه می دانند که این واقعه مربوط به اختلافات درونی یک سازمان انقلابی در آن سال های سیاه خفقان و در جریان مبارزه ای حاد و خونین با دشمن بوده است؛، مسئله ای است مربوط به کل یک تشکیلات انقلابی و ... ب: باز هم همه می دانند که صمدیه لباف علی رغم این که با همان واقعه ی فوق الذکر مربوط می باشد، اما به دستور ساواک و قضات دادگاه نظامی شاه به قتل رسیده است. ج: نگاهی به پرونده های موجود در مورد تشکیلات ما در دادستانی ارتش و ساواک، روشن می کند که عده ای از صادق ترین رفقای ما، مانند رفیق محسن خاموشی، رفیق منیژه اشرف زاده ی کرمانی و ... درست به بهانه ی شرکت در چنین ماجرای درون تشکیلاتی و به عنوان قاتلین شریف واقفی در دادگاه های نظامی به اعدام محکوم شده و تیرباران شدند.

بدین ترتیب، شهرام در دومین جلسه ی دادگاه شرکت نکرد و به پیروی از او خانواده اش نیز در دادگاه شرکت نکردند. خواهر شهرام در این باره نامه ای دال بر بی طرف نبودن قاضی [حجت الاسلام معادیخواه] نوشت که چون ایشان عضو حزب جمهوری اسلامی هستند پس بی طرف نمی باشند؛ سپس دادگاه را ترک کرد.

معادیخواه بعد از قرائت این نامه در دادگاه اعلام کردند: خانواده ی شهرام بی طرفی را با بی مسئولیتی اشتباه گرفته اند. دادگاه انقلاب یک طرفش انقلاب اسلامی است و هیچ قاضی شرعی نمی توان پیدا کرد که در دادگاه انقلاب علاقه مند به انقلاب اسلامی نباشد.

بدین ترتیب دادگاه انقلاب بدون حضور شهرام به اتهامات وی رسیدگی کرد. نماینده ی دادستان وقت توضیح می دهد که شهرام در ص 22 پرونده اش ادعا کرده است: از آنجا که موارد اتهام به مناسبات و قضایای درون تشکیلات بر می گردد (منظور سازمان مجاهدین و سازمان پیکار در راه آزادی طبقه ی کارگر است) لذا دفاع از آنها در حیطه ی اجازه و اختیار اینجانب خارج است.

در سومین جلسه ی دادگاه شهرام، جزئیات تازه ای از تصفیه ی کادرهای مسلمان در سازمان مجاهدین خلق افشا شد؛ از جمله صحبت های احمد احمد همسر فاطمه فرتوک زاده درباره ی نحوه ی عضویت همسرش در سازمان، نحوه ی اجاره کردن خانه های تیمی، ترور علی میرزا جعفر علاف ... همچنین امیر سعیدی برادر جواد سعیدی ضمن افشاگری علیه سازمان می گوید:

«برادرم در سال 1352 متوجه انحراف و مارکسیست بودن سازمان می شود و به رهبران این سازمان نیز تذکرات و هشدارهایی می دهد ... »

در پایان سومین جلسه ی دادگاه تقی شهرام، حجت الاسلام معادیخواه خواستار پخش دادگاه شهرام از تلویزیون شد. در ادامه ی محاکمه ی غیابی شهرام روشن می شود که حسن توسلی از اعضای سازمان نیز در سال 1355 به دستور کادر رهبری تصفیه شده و به قتل رسیده است.

سرانجام تقی شهرام به همراه عده ای از مجاهدین و ضد انقلابیون در سحرگاه روز 2 مرداد 1359 به جرم به شهادت رسانیدن مجید شریف واقفی، میرزا جعفر علاف، جواد سعیدی، و زخمی کردن صمدیه لباف و به دنبال آن شهادت وی، اعدام شد.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی نام دانشگاه تبریز و دانشکده ی کشاورزی خارج از تهران به «حنیف نژاد» تغییر یافت و کلینیک مرکزی قلب تهران به بیمارستان قلب مهدی رضائی و دانشگاه آریامهر به دانشگاه صنعتی شریف تغییر نام یافتند. همچنین در تکیه ی شهدای اصفهان برای او [شهید شریف واقفی] سنگ یادبودی قرار دادند. برخی از هنرمندان اشعاری در وصف او سروده اند. بسیاری از روزنامه ها و جراید تا امروز سالگرد شهادت او را گرامی داشته اند و به مناسبت شهادت وی تقویم هایی نیز منتشر شده است.

این عکس را در دبستان پرورش سال ۱۳۳۶ بتوسط یکی از معلم های خود بنام بزرگزاد برداشته ایم.

این عکس از باتّفاق معلّمان و همشاگردانم در کلیسا جلفای اصفهان در سال ۱۳۳۶ خورشید بیادگار برداشته ایم.
سال چهارم دبستان

 

 

 

 

 

۱۳۲۵            
تولد مرتضی صمدیه لباف
مهر ۱۳۲۷ تولد مجید شریف واقفی
۱۳۳۲/۳/۶ تولد لیلا زمردیان
۱۳۳۵ – ۱۳۳۴ تحصیلات کلاس دوم ابتدایی مجید شریف واقفی
۱۳۳۶ – ۱۳۳۵   
تحصیلات کلاس سوم ابتدایی مجید شریف واقفی
۱۳۳۷ – ۱۳۳۶
تحصیلات کلاس چهارم ابتدایی مجید شریف واقفی
۱۳۳۸ – ۱۳۳۷ تحصیلات کلاس پنجم ابتدایی مجید شریف واقفی
۱۳۳۹ – ۱۳۳۸
تحصیلات کلاس ششم ابتدایی مجید شریف واقفی
خرداد ۱۳۳۹ گواهینامه ی تحصیلات (پایان) ابتدایی مجید شریف واقفی
۱۳۴۰ – ۱۳۳۹ تحصیلات دوره ی اول متوسطه (دبیرستان صائب اصفهان)
۱۳۴۱ – ۱۳۴۰
تحصیلات دوره ی دوم متوسطه
۱۳۴۲ – ۱۳۴۱ تحصیلات دوره ی سوم متوسطه
۱۳۴۲/۳/۱۵ شرکت در صف کفن پوشان قیام ۱۵ خرداد در قم
۱۳۴۳ – ۱۳۴۲ کارنامه ی تحصیلی دوره ی دوم متوسطه شعبه ریاضی دبیرستان صائب
۱۳۴۵ – ۱۳۴۴ کارنامه ی کلاس ششم متوسطه شعبه ریاضی
۱۳۴۴
تشکیل سازمان مجاهدین خلق
۱۳۴۵/۵/۹ اخذ رتبه ی سوم در رشته اطلاعات عمومی در اردوی رامسر (مسابقات قهرمانی هنری آموزشگاه های کشور) 
۱۳۴۵/۶ پذیرش شریف واقفی در رشته ی برق دانشگاه صنعتی (آریامهر) تهران
۱۳۴۶/۶/۴  تبریک اسدالله علم وزیر دربار شاهنشاهی بعنوان ممتاز شدن شریف واقفی در دانشگاه
۱۳۴۷/۶/۲۹
تبریک معاون وزارت دربار شاهنشاهی محمد باهری بعنوان شریف واقفی دانشجوی ممتاز سال دوم رشته برق
۱۳۴۷ پیوستن مجید شریف واقفی به سازمان مجاهدین خلق
تیر ۱۳۴۷ بستری شدن پدر شریف واقفی در بیمارستان خورشید اصفهان و تیر خوردن وی از سوی مأموران ساواک
۱۳۴۸ عضویت محمد تقی شهرام در سازمان مجاهدین خلق
۱۳۴۹–۱۳۴۸ شرکت شریف واقفی در اعتصاب شرکت واحد به دست گروه ال عال
۱۳۴۹/۴ اتمام تحصیلات دانشگاهی مجید شریف واقفی
۱۳۵۰ خدمات شریف واقفی در اداره برق منطقه فارابی تهران
۱۳۵۰ پیوستن صمدیه لباف به مجاهدین خلق
شهریور ۱۳۵۰
ضربه سال ۱۳۵۰ (تازیانه ی تکامل) از سوی ساواک بر مجاهدین
۱۳۵۰ دستگیری تقی شهرام
شهریور ۱۳۵۰ آغاز زندگی مخفی شریف واقفی
۱۳۵۱ آغاز زندگی مخفی صمدیه لباف
۱۳۵۱ انتقال تقی شهرام به زندان ساری
۱۳۵۱–۱۳۵۰ شرکت شریف واقفی در عملیات های انفجاری سازمان مجاهدین
۱۳۵۱ شرکت در ترور ژنرال پرایس آمریکایی
۱۳۵۱ شرکت در ترور دو مستشار آمریکایی
۱۳۵۱
دستگیری شریف واقفی توسط مأموران حکومتی (بعلت خبرچینی فردی) و فرار او
۱۳۵۱ ملاقات اتفاقی شریف واقفی و خواهرانش در یکی از خیابان های شهدای اصفهان
۱۳۵۲ فرار تقی شهرام از زندان ساری و صعود او به شاخه ی سیاسی
شهریور ۱۳۵۲ صعود شریف واقفی به سرشاخه کارگری سازمان مجاهدین
خرداد ۱۳۵۲ گردهمائی اعضای سازمان مجاهدین خلق در کرج
۱۳۵۲ آغاز تغییر ایدئولوژی سازمان مجاهدین خلق
۱۳۵۲ شرکت صمدیه لباف در ترور سرتیپ زندی پور
۱۳۵۲ کشف خانه ی تیمی کریم رستگار و شکنجه ی صمدیه لباف از سوی
۱۳۵۲ ازدواج درون سازمانی شریف واقفی و لیلا زمردیان
۱۳۵۳/۲
صدور اطلاعیه سیاسی نظامی شماره 22 مجاهدین درباره ی ترور دو مستشار آمریکایی و حذف آیه ی قرآن از آرم مجاهدین
۱۳۵۳ مسئولیت شریف واقفی در کارشناسی تیم های سازمان مجاهدین (در جریان تغییر ایدئولوژی)
۱۳۵۳/۵/۱ نامه شریف واقفی به خانواده اش و ضبط آن بدست ساواک
۱۳۵۳/۹ انتشار نشریه ی "پرچم مبارزه ایدئولوژیک را برافراشته ایم" و مخالفت شریف واقفی با آن
تابستان ۱۳۵۳ انحلال شاخه ی کارگری سازمان مجاهدین تحت (مسئولیت شریف واقفی)
پاییز ۱۳۵۳ فرستاده شدن شریف واقفی به کارگری کارخانه ها جهت اصلاحی
زمستان ۱۳۵۳ صدور اعلامیه شماره 2 سازمان مجاهدین و حذف آیه "فضل الله المجاهدین ..." از آرم سازمان
آذر ۱۳۵۳ ایجاد تشکیلات مخفی (شاخه ی مذهبی) مجاهدین توسط شریف واقفی، صمدیه لباف، فرهاد صبا و ...
۱۳۵۴ انتشار بیانیه ی سازمان مجاهدین در تصفیه ی ۵۰% از اعضای سازمان و معرفی کردن شریف واقفی به عنوان خائن شماره ۱ و صمدیه لباف به عنوان خائن شماره ۲ و تصفیه آنها از سازمان
۱۳۵۴/۲/۱۶
ترور شریف واقفی
۱۳۵۴/۲/۱۶ ترور نافرجام صمدیه و دستگیری او توسط ساواک
۱۳۵۴/۴ کشف شهادت شریف واقفی توسط ساواک
۱۳۵۴/۲/۱۶ دستگیری محسن خاموشی و وحید افراخته از عوامل ترور صمدیه لباف توسط ساواک
۱۳۵۴/۱۰/۴ اعلام صمدیه لباف، ساسان صمیمی، عبدالرضا منیری جاوید از سوی ساواک، خودکشی لیلا زمردیان با سیانور
۱۳۵۸/۲/۱۶ برگزاری مراسم سالگرد (ششمین) شریف واقفی از سوی سازمان مجاهدین خلق
۱۳۵۸/۳/۲۰ درخواست خانواده ی شریف واقفی از ریاست دادسرای انقلاب اسلامی زندان قصر درباره ی بازجویی از آرش و تهرانی شکنجه گران ساواک درباره ی نحوه ی قتل شریف واقفی و بقایای پیکر او ...
۱۳۵۸ دستگیری تقی شهرام
۱۳۵۹ محاکمات تقی شهرام
۱۳۵۹/۵/۲ ووووووووووو اعدام تقی شهرام

اعترافات مریم سنجابی، عضو ارشد سازمان منافقین خلق
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٤  کلمات کلیدی: سیاسی ، سازمان منافقین

سنجابی در اعترافات خود این سئوال را مطرح کرد که چرا بیش از سی سال سازمانهای بین المللی اجازه داده اند این سازمان فرقه ای باقی بماند.

به گزارش سرویس زنان جهان؛ مریم سنجابی، عضو شورای رهبری سازمان مجاهدین خلق(منافقین) از جمله کسانی است که طی مدت اخیر توانسته از پادگان فرقه ای اشرف فرار کرده و خود را به نیروهای عراقی تسلیم نماید.

بعد از درگیری میان نیروهای پلیس عراق و تعداد محدودی از نفرات داخل پادگان اشرف، سنجابی به همراه دو نفر دیگر از اعضای ارشد سازمان به درخواست و اصرار خودشان در یک کنفرانس مطبوعاتی با حضور خبرنگاران و عکاسان و کانالهای تلویزیونی و همچنین شخصیت های سیاسی و حقوقی و نمایندگان سازمان های بین المللی و حقوق بشری شرکت کرده و به اختصار به بیان مطالب خود از درون پادگان فرقه ای اشرف پرداختند.

این کنفرانس مطبوعاتی در روز سه شنبه ۳۰ فروردین ۹۰ توسط دولت عراق در منطقه الخضرا در بغداد برگزار شد و به مدت دو ساعت بطول انجامید. 


متن سخنان مریم سنجابی در کنفرانس مطبوعاتی بغداد 
من مریم سنجابی هستم. تا قبل از جدایی از تشکیلات فرقه ای سازمان مجاهدین خلق عضو شورای رهبری این سازمان بوده و همچنین عضو شورای ملی مقاومت هستم که بدینوسیله جدایی خودم را از این شورا نیز اعلام میکنم.

من بنا به تشخیص خودم پس از تجربه تلخ ۲۰ساله و درک و فهم ایدئولوژی فرقه ای خیانت کارانه این سازمان تصمیم به جدایی از آن گرفتم که البته کار آسانی نبود و طبق قوانین فرقه ای این سازمان هیچ کس حق جدا شدن از این سازمان را ندارد. به همین دلیل من مخفیانه خودم را به نیروهای عراقی رسانده و با کمک آنها از اشرف خارج شدم.

تجربه بیش از ۲۰سال بودن در پادگان اشرف و اینکه از نزدیک شاهد بودم چگونه اعضای این سازمان بشکل خیلی پیچیده و بغرنج اسیر افکار خودپرستی و دیکتاتوری شخص مسعود رجوی شده و همواره به نابودی کشیده میشوند و هم چنین بدلیل احساس مسئولیت و وجدان بیدار انسانی میتوانم الان با درک و آگاهی کافی از وضعیت بغرنج این فرقه صحبت کنم.

فردی که بیش از ۳۰سال رهبری این سازمان را بدست گرفته است، به جرئت میتوانم بگویم که نظر و ایده هیچکس غیر از خودش را قبول ندارد و بعد از گذشت ۳۰سال همچنان روز به روز خودکامه تر شده و با فشار و پیچیدگی بیشتری اعضا را مجبور به اطاعت و فرمانبرداری از خودش میکند.

خیلی مختصر می خواهم توضیح بدهم. من از ساده ترین حقوق اولیه انسانی هر فرد میخواهم صحبت کنم که اعضای این سازمان از آن محروم هستند. رهبران سازمان با اینکه مستمرا دم از آزادی و حقوق بشر می زنند و ادعای دمکراسی میکنند اما من در این سازمان شاهد واقعیت های غیر قابل انکاری بودم که میخواهم بخشی از آن را به اطلاعتان برسانم:

نزدیک به ۲۵سال است که اعضای پادگان اشرف از اولیه ترین حقوق انسانی که در تمامی کشورهای جهان و مجامع بین المللی برسمیت شناخته شده محروم هستند. علیرغم تبلیغات شدید سازمان مجاهدین خلق برای آزادی و آزادی خواهی و علیرغم اینکه آنها بشدت از حربه عدالت خواهی و حقوق بشر در مجامع بین المللی سو استفاده میکنند، در تشکیلات این سازمان همواره بصورت بسیار پیچیده و همینطور بصورت علنی کلیه اعضا این سازمان تحت استثمار شدید فکری و محرومیت از حقوق شان هستند.

هیچکدام از اعضای اشرف حق ارتباط آزادانه با خانواده های خودشان را ندارند و به آنها اجازه دیدار با اعضای خانواده داده نمیشود. تنها در یک فرصت کوتاه بین سال های ۸۳ تا ۸۵ که تعدادی از خانواده ها موفق به آمدن به اشرف شدند. اما آنهم برای بهره برداری برای سازمان بود زیرا علاوه بر اینکه با اینکار شروع به جذب یکسری جوانان ناآگاه و بعضا بسیاری از جوانان زیر ۱۸ سال نمودند، سایر سوء استفاده ها از آمدن خانواده ها نیز می شد. از جمله گرفتن پول و قول همکاری و ایجاد شورش و جذب نیروی جدید برای سازمان بدون شناخت و تصمیم خود افراد. هم چنین دیدارهای خانوادگی همگی کنترل شده و تحت نظارت یک مسئول قرار داشت و بعد از رفتن خانواده هرکسی، فرد مورد نظر را قرنطینه کرده و از وی نیز میخواستند که گزارشی از وضعیت اش بدهد که آیا به خانواده اش وابسته شده یا خیر و علاقه ای به خانواده در وی بوجود نیامده باشد و در این رابطه افراد را تحت فشار های مختلف قرار می دادند از جمله تشکیل جلسات جمعی که بعدا اشاره خواهم کرد. حتی به اعضا اجازه داده نمیشد که شب ها نزد خانواده هایشان باقی بمانند و شب ها خانواده ها را از فرزندانشان جدا میکردند. 


در قرن ارتباطات هیچکدام از اعضای اشرف حق استفاده از تلفن و موبایل ندارند و نه تنها از داشتن تلفن محروم هستند بلکه استفاده از آن نیز جرم محسوب میشود. هیچکدام از اعضای این سازمان حق استفاده از اینترنت ندارند. البته تعدادی نفرات در سازمان هستند که بصورت کنترل شده و به شکل جمعی از اینترنت برای اهداف و مطامع سازمان استفاده میکنند که توضیح خواهم داد. افراد بطور آزادانه نمیتوانند با خانواده هایشان در تماس باشند و با آنها ملاقات کنند. افرادی در اشرف وجود دارند که گاه تا ۲۰ سال است که تماسی با خانواده خود نداشته و اطلاعی از سرنوشت همدیگر ندارند.

حتی امکان تماس تلفنی برای بیماران رو به موت نیز ایجاد نمیشود که حداقل قبل از مرگشان بتوانند با خانواده هایشان تماس بگیرند. فقط بعد از مرگ هر نفر در اشرف بصورت تلفنی به خانواده فرد اطلاع میدهند که فرزندت فوت کرد و اینطوری خانواده ها را دق مرگ میکنند.

افراد حق داشتن خانواده، زن، شوهر و فرزند ندارند و داشتن خانواده در این فرقه ممنوع میباشد و این مسیری است که در این سازمان انتخاب شده که بدلیل مبارزه بیشتر داشتن زندگی ممنوع است و بایستی تمام وقت به مبارزه پرداخت که در همین جا بایستی توضیح بدهم در طی ۲۰ سال پس از اعلام انقلاب ایدئولوژیکی درونی در سازمان مجاهدین خلق و ممنوعیت داشتن خانواده، ۹۰ درصد وقت مسولین این سازمان از جمله مریم و مسعود رجوی واعضا در طی این ۲۰ سال صرف نشست هایی شده که در آن بحث میشد و بطور مستمر افراد را تحت فشار و شستشوی مغزی قرار میدادند که آنها را قانع کنند که این ایدئولوژی درست است و آن را تثبیت کنند ولی همچنان موفق نمیشوند و پس از اعلام این طرح فرقه ای در درون سازمان نیروهای آن رو به تحلیل رفته و هر روز محدود و محدودتر شده و در عمل روز به روز محدودیت های بیشتر فکری و فیزیکی و دیکتاتوری بر اعضا روا میدارند. لازم است همینجا به نکته دردناک دیگری اشاره کنم که در تحلیل های درونی و در لایه مسئولین نیز همواره تاکید میشد که مردان اساسا بطور واقعی این موضوع را قبول نکرده و یکی از مشکلات عمده درون تشکیلاتی این فرقه همواره این بحث است که در آن گیر کرده و راه پس و پیش ندارد. 

اگر به آمار و ارقام نیز نگاه کنید، از ۸۰ میلیون ایرانی تنها ۳۴۰۰ نفر به این سازمان پیوسته و با آگاهی که من دارم تقریبا یک سوم این اعضا نیز بطور ناخواسته و در مسیری اشتباه به این سازمان پیوسته اند که شرح جداگانه ای دارد. 


درگیری نظامیان آمریکایی با خانواده هایی که برای نجات فرزندانشان در برابر این پادگان متحصن شده بودند

پس از گذشت ۳۰ سال، همچنان یک فرد این سازمان را بدون شور و مشورت با هیچکدام از اعضا و بدون هیچ تغییر و رفرمی رهبری میکند وهمواره بر این ادعا است که در تمام جهان تنها تشخیص اوست که درست است و هیچ گونه اشتباهی نمیکند.

اعضای این سازمان حق دسترسی به هیچ گونه منبع خبری آزاد از رسانه های ایران و دنیا گرفته تا کانال های خبری و رادیویی و روزنامه و تلویزیون ندارند و اصولا به جز کانال ماهواره ای مختص این سازمان سایر منابع خبری برای تمامی اعضای سازمان ممنوع و جرم است و حتی در صورت گوش دادن یک کانال رادیویی افراد خاطی شناخته شده و مورد مواخذه قرار میگیرند. داشتن رادیو، ضبط صوت و گوش دادن به موزیک های غیر از سرودهای سازمان جرم است و با نفرات برخورد شده و تحت بازداشت موقت قرار میگرفتند.

عوامفریبی در این سازمان به حدی بود که بعضی زمان ها که هیئت هایی از سازمان های بین المللی برای دیدار به اشرف می آمدند در آن روز بطور استثنایی در سالن های تجمع نفرات کانال های تلویزیونی سی ان ان و الجزیره رابطور موقت پخش میکردند تا نشان بدهند که افراد به این کانال ها دسترسی دارند که بلافاصله پس ار رفتن هیئت ها نیز همان کانال های خبری را قطع میکردند.

افراد این سازمان حتی اجازه دسترسی به تلفن داخلی در اشرف و ارتباط با همدیگر را نیز ندارند و همه نفرات در درون کمپ هایشان بصورت کنترل شده نگهداری میشوند و بدون اجازه فرمانده مقر حتی اجازه رفتن به درمانگاه را نیز ندارند و برای خروج از هر قسمت در اشرف نفرات تنها با برگه های امضا شده مسئول مقر می توانند تردد کنند. این وضعیت در مورد زنان اشرف بسیار اسفناک تر و دردناک تر است چرا که در اشرف همواره در هر کجا و در هر ترددی برای زنان این قانون حکمفرماست که می بایست دو نفره و با هم تردد کنند و اجازه تردد و هیچگونه کار تک نفره داده نمیشود. بیش از ۷۰ الی ۸۰ درصد اعضای این سازمان حتی از حق استفاده ماشین محروم هستند و مسائل ترددشان را بایستی با تأیید فرمانده و ماشین های عمومی حل و فصل کنند.

در امکانات صنفی و غذایی و حتی دارویی و حتی امکانات کاری تبعیض وحشتناک بین زنان و مردان در اشرف میباشد. مخصوصا زنان فرمانده آنهم در سازمانی که مستمرا دم از آزادی و عدالت خواهی و جامعه بی طبقه توحیدی میزنند. زنان فرمانده که در شورای رهبری هستند از بهترین امکانات رفاهی برخوردار بوده در حالیکه مردان را از اولیه ترین امکانات زندگی محروم میکنند.

حق آزادی فکر و اندیشه، حق انتخاب دوست، داشتن ارتباط با همکاران و صحبت کردن، دیدن دوستان و حتی دیدار خواهر و برادر و فامیل، حق انتخاب شرکت و یا عدم شرکت در یک مراسم و یا استفاده از اوقات فراغت، همه این موارد در اشرف جرم است. این ها از اولیه ترین حقوق انسانها در دنیاست که البته بطرز وحشتناکی در این سازمان ممنوع بوده و بصورت قرون وسطایی و خیلی پیچیده ای افرادی که این قوانین را نقض کنند را زیر علامت سوال میبرند و این موضوعات را در این فرقه تبدیل به یک گناه و جرم کرده اند.

تشکیل جلسات ۱۰۰ نفره و بعضا تا ۱۰۰۰ نفره در این سازمان به یک روال و قانون تبدیل شده که در این جلسات نفرات را وادار میکنند خصوصی ترین نکاتی که حتی از ذهن شان عبور کرده را در جمع مطرح نموده و سپس آن جمع را برعلیه آن فرد بشورانند و مورد توهین و تحقیر و آزار قرار دهند و در موادی حتی شکنجه های روحی و جسمی بر روی افراد اعمال میشود. موارد بسیار زیادی وجود دارد که جلسات طولانی گاه تا ۱۰الی ۱۵ ساعت و یا حتی روزهای متمادی برای یک فرد برگزار میشد که شخصیت فرد را خرد کرده و او را وادار به حرف زدن و اعتراف در جمع برای کوچکترین مسائل کرده تا فرد نکات شخصی خودش را مطرح نموده و سپس وی را مورد مواخذه قرار بدهند. اینکار به امری مرسوم در سازمان تبدیل شده و نشست های کوچکتری در این راستا نیز بصورت روزانه برگزار میشود.

در تشکیلات و ایدئولوژی فرقه ای این سازمان بطور رسمی اعلام شده که هیچ فردی از خودش هیچ هویتی ندارد و همه نفرات جان و مال و زن و شوهر و فرزند و خانواده و همه چیزشان متعلق به رهبری این سازمان است. منجمله بطور خاص جان و نفس خود را بایستی تقدیم رهبران کنند. جان افراد در حیطه اختیارات مسعود رجوی و نفس یعنی روح و افکار افراد نیز متعلق به مریم رجوی شده است و این زیربنای ایدئولوژی این سازمان است. یعنی افراد نمی بایست خودشان هیچ گونه تصمیم گیری و یا فکر و اندیشه و حتی اختیاری بر امورات خصوصی خود داشته باشند.

وضعیت آنقدر دردناک است که باز هم میخواهم اشاره ای کوتاه به تحلیل های درونی که در جریان آن بودم بکنم که گفته میشد کادرها بایستی آنقدر کارداشته و مشغول باشند که هیچگاه فرصت فکر کردن نداشته باشند و شبها از فشار خستگی حتی لحظه ای نتوانند فکر کنند و به خواب بروند به همین دلیل ساعات کاری دراشرف نیز از ۵/۵ صبح الی ۱۱شب برنامه ریزی شده بود که فشار جسمی و روحی فراوانی روی افراد بود مخصوصا در سال های اخیر که سن حدود دو سوم اعضا از مرز ۴۰ الی ۵۰ سال گذشته است.

نکات بسیار زیاد غیر قابل انکاری در تشکیلات فرقه ای رجوی وجود دارد که هیچگاه قادر به پاسخ قانع کننده ای به آن نخواهند بود و این مطالب تنها بخشی از روابط فرقه ای و پیچیده این سازمان را بیان میکرد.

من از زمانی که عضو شورای رهبری این سازمان شدم به من ابلاغ شد که دیگر هرگز نمیتوانم این سازمان را ترک کنم و اگر زمانی خواستم از این سازمان جدا شوم حکم من مرگ است و بایستی با قرص سیانور خودکشی کنم. شما لطفا به من بگویید آیا در این جهان حتی یک وزیر و یا یک مقام امنیتی و یا حتی یک رئیس جمهور هنگامی که نخواهد به کارش ادامه بدهد آیا اجازه استعفا دارد یا نه؟ اگر دارد لطفا به من بگویید پس این چه سازمان آزادیخواهی است که اینگونه حکم میدهد. این قانون سازمان است که علیه مخالفین خود حکم مرگ بدهد. حکم فرار و هرگونه جدایی از سازمان و حتی خانواده هایی که برای دیدار فرزندانشان به پشت درب های اشرف بیایند مرگ است و این موضوع بارها توسط رجوی مورد تاکید قرار گرفته شده است. بنا بر این اگر از این پس حادثه یا اتفاقی برای من و دوستانم بیافتد سازمان مسؤل آن است.

همین الان در اشرف تعدادی از اعضای شورای رهبری جدا شده اند که اجازه ترک اشرف به آنها داده نمیشود و در آنجا زندانی شده اند. تعداد بسیار زیاد دیگری نیز هستند که مخالف عقیده و افکار سازمان هستند ولی از ترس شان امکان مخالفت علنی ندارند و من شخصا ازتعداد زیادی اطلاع دارم که بدلیل نگرانی از جان و موقعیت شان جرئت مخالفت علنی با ایده ها و افکار سازمان را ندارند.

هم چنین می خواهم اضافه کنم این موضوع فقط خاص زنان و کادر شورای رهبری نیست. در اشرف هیچ کس حق انتخاب آزادانه و اعلام عقایدش را ندارد و نمی تواند به راحتی از اشرف خارج بشود. اینکه افراد میتوانند خودشان انتخاب نموده که در اشرف بمانند و یا بروند دروغی بیش نیست و این واقعیتی غیرقابل انکار است که هر کس موفق به فرار و خروج از اشرف میشود میتواند بر آن شهادت بدهد. متاسفانه مسعود رجوی فکر میکند که با خون انسان ها و جان آن ها میتواند افکار توهم آمیزش را به پیش ببرد و در قرن ۲۱ مثل سایر رهبران خودکامه در جهان خطش را دنبال کند.

آنچه که امروز مرا وادار کرد که بیایم و با شما صحبت کنم و مواضع و نقطه نظراتم را در رابطه با این سازمان فرقه ای بیان کنم احساس عمیق درد و رنجم نسبت به قربانیان اخیر و همینطور اعضای محصور شده و دربند در اشرف است چه به لحاظ فیزیکی و چه ایدئولوژیک که تحت کنترل و اجبارات رهبری این سازمان هستند.
زندگی انسان ها بیش از هر چیز دیگری در این دنیا ارزش دارد و کسی حق ندارد برای زندگی کس دیگری تصمیم بگیرد چه برسد به اینکه آنها را مجبور به کشته شدن و از دست دادن جانشان بکند. در این فرقه بصراحت و در جلسات عمومی این سازمان اعلام میکردند که تنها کسی که در سازمان با ارزش است فقط رهبری این سازمان است و بقیه بایستی همه جانشان را برای وی فدا کنند. 



سازمان مجاهدین خلق در راستای سیاست های فرقه ای خود همواره دخالتی آشکار در امور عراق داشته از جمله اینکه ستادهای خاصی به منظور پیش بردن اهدافش بطور ثابت و با کادرهای مسئول سالهاست دایر کرده است. ستاد هایی به نام روابط عراق و ستاد اجتماعی که اختصاص به اینکار دارند و مستمرا دخالت در امور عراق در دستور کار آنهاست. از جمله ایجاد حمایت از سازمان، ایجاد شورش و انقلاب در کشور عراق با حمایت های مادی و تبلیغاتی کلان و همینطور حمایت های رسمی از کانال ماهواره ای با صرف میلیون ها دلار هزینه که این موضوع نیز بحث مفصلی است که دوستان به آن خواهند پرداخت.

من از همه مجامع بین المللی درخواست کمک و یاری برای آزاد کردن سایر اعضای باقیمانده دربند و زندان این سازمان دارم. شما بعنوان سازمان های بین المللی و مجامع حقوق بشری باید و این حق را دارید که با یکایک اعضای اشرف بطور آزادانه و خصوصی دیدار داشته باشید و آنها را نسبت به حقوق شان آگاه کنید.

شما بعنوان سازمان های بین المللی بایستی راه ارتباط آزادانه افراد این سازمان را با دنیای بیرون مهیا کنید و این حق و وظیفه شماست که بایستی از این سازمان مطالبه کنید که درهای جهان آزاد را به روی اعضایش بگشاید. باآنها مصاحبه آزادانه و خصوصی انجام دهید و آنها را به کشورهای خود پناه دهید.

شما بعنوان سازمان های بین المللی که حامی اولیه ترین و شناخته شده ترین حقوق شهروندی افراد در جهان هستید چرا اجازه میدهید یک سازمان فرقه ای برای بیش از ۳۰ سال اعضای خود را بشکل پیچیده ای در حصار های عقیدتی و فیزیکی خودش نگه دارد. و تاکنون اجازه دیدار آزادانه و خصوصی شما با این افراد داده نشده که با آنها در تماس باشید و بطور نمونه حتی بتوانید یک ایمیل و یا موبایل به کسی بدهید که با وی در تماس باشید.


فرار 3 تن از فرماندهان منافقین از اردوگاه اشرف + تصویر
ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳۱  کلمات کلیدی: سازمان منافقین ، سیاسی

مریم سنجاری، از فرماندهان این گروهک به خبرنگاران گفت: اعضای این گروهک، از بیش از 25 سال پیش، هیچ گونه حقوق انسانی نداشتند و بنا بر ساختار داخلی این گروهک، هیچ کدام از اعضا، حق اظهارنظر یا ارتباط با خانواده و استفاده از تلفن و اینترنت را ندارند.

با تسلیم شدن ده ها تن از اعضای گروهک تروریستی منافقین در روزهای اخیر، روند فرار و تسلیم نیروهای این گروهک، گونه جدیدی به خود گرفته و حلقه فرماندهی منافقین را بیش از پیش با مشکل روبه رو کرده است.

به گزارش «تابناک»، در این میان، سه تن از فرماندهان این گروهک نیز حضور داشته اند که پس از فرار از اردوگاه اشرف، در شمال شرقی بغداد، خود را تسلیم نیروهای امنیتی عراق کردند.

در این باره، شبکه العالم گزارش داد: سخنگوی وزارت دفاع عراق، دیروز اعلام کرد که سه تن از فرماندهان گروهک منافقین، به همراه ده ها تن دیگر از اعضای این گروهک، توانستند از اردوگاه اشرف فرار کنند.

محمد العسکری به خبرنگاران گفت: اطلاعات و گزارش های موثقی هست که بسیاری از ساکنان این اردوگاه، می خواهند از آنجا بیرون آمده و عراق را ترک کنند و تا کنون ده ها تن از منافقین و حتی فرماندهان آنها، پس از فرار از این اردوگاه، خود را تسلیم دولت عراق کرده اند.

وی نام این سه نفر را «مریم سنجاری، عبداللطیف شاهرودی و عربت کیخانی» اعلام کرد.

عربت کیخانی، از فرماندهان گروهک تروریستی منافقین در کنفرانسی مطبوعاتی به خبرنگاران گفت: مسئولان این گروهک، توجهی به جان انسان ها در اردوگاه اشرف ندارند، زیرا آنها از اعضای عادی هستند و نه فرماندهی کل.

وی تأکید کرد: فرماندهان ارشد گروهک تروریستی منافقین، همچنین توجهی به قوانین بین المللی ندارند.

عبداللطیف شاهرودی، از دیگر فرماندهان گروهک منافقین نیز در این کنفرانس مطبوعاتی به خبرنگاران گفت: اعضای این گروهک در اردوگاه اشرف برای جنگ حتی با دولت عراق آماده شدند و آموزش هایی درباره چگونگی درگیری با نیروهای عراقی و گرفتن سلاح آنها داده شده است.

وی خاطرنشان کرد: دخالت در امور داخلی عراق، حتی به دخالت در تظاهرات و خرابکاری و خشونت رسیده است.

شاهرودی تأکید کرد: فرماندهان این گروهک به عملیات تروریستی و جنگ و خون ریزی ایمان دارند و آن را پایه اصلی این گروه می دانند و عمل مسلحانه از تفکرات این گروهک است.

مریم سنجاری نیز به خبرنگاران گفت: اعضای این گروهک، از بیش از 25 سال پیش، هیچ گونه حقوق انسانی نداشتند و بنا بر ساختار داخلی گروهک، هیچ کدام از اعضا حق اظهارنظر یا ارتباط با خانواده و استفاده از تلفن و اینترنت را نیز ندارند.


صدام چگونه اشرف را به منافقین داد؟
ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٧  کلمات کلیدی: سازمان منافقین ، صدام حسین

 گروهک منافقین اخیرا مدعی شده است که ارتش عراق اقدام به کشتار 31 نفر و زخمی کردن بیش از 300نفر اعضای این گروهک کرده است.

به گزارش سایت قربانیان ترور، پایگاه اشرف در سال 1365 پس از خروج "مسعود رجوی " سرکرده گروهک منافقین از پاریس و پناهنده شدن به دامان رژیم بعث عراق با همکاری ارتش عراق در محلی به نام پادگان "خالص " ایجاد گردید.

زمین این پادگان توسط رژیم صدام از مالکی خصوصی مصادره گردیده بود که اخیرا با گذشت نزدیک به 22 سال اسناد و مدارکش را به دادگاه کنونی عراق آورده است و مدعی ملکش شده است و دادگاه نیز حق را به وی داده است.

این پادگان پیش از آن یک پادگان نسبتا متروکه ارتش عراق بود که به دستور صدام این زمین 24هزار مترمربعی که در 20 کیلومتری شمال شهر خالص استان دیاله عراق و 100 کیلومتری شمال شرقی بغداد و نیز 80 کیلومتری مرز ایران در استان کرمانشاه قرار دارد به رجوی اهدا شد.
رجوی به سرعت کادرهای مرکزی خود را از فرانسه به عراق آورد و به عضوگیری جدید پرداخت و حتی به میان اسیران ایرانی می رفت و آنها را برای حضور در گروهک خود ترغیب می کرد.

وجه تسمیه این پادگان نیز مربوط به اشرف رجوی همسر اول مسعود و از سران این گروه است که در حمله سپاه به ستاد مرکزی مجاهدین در زعفرانیه تهران در 19 بهمن 1360 کشته شد.

این پادگان در سالهای بعد از اشغال عراق تبدیل به یک معضل لاینحل برای دولت عراق و اشغالگران شده است.

از مجموع 3800 نفر شمارش شده در مه 2003 فقط 2000 نفر در پادگان باقی مانده اند.عده ای عفو شدند و به ایران بازگشتند و عده ای به اروپا رفتند. بقیه نیز در ترکیه و اردن سرگردانند.

در سال 2003 ارتش آمریکا منافقین را خلع سلاح کرد و در سال 2008 نیز حفاظت از پادگان از آمریکا به نیروهای عراقی تفویض شد.


ناگفته‌هایی از کنفرانس برلین پس از 10 سال
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٧  کلمات کلیدی: کنفرانس برلین ، سازمان منافقین

مرتضی غرقی که فیلم کنفرانس برلین را به تهران مخابره کرد، پس از گذشت 10 سال به بیان ناگفته‌های خود از این ماجرا پرداخت.

به گزارش فارس، پخش تصاویر غیرمتعارف رقیصدن یک زن و لخت شدن یک مرد از سیمای جمهوری اسلامی ایران در فروردین سال 79، به یکباره افکار عمومی در داخل کشور را به سمت برگزاری کنفرانسی سه روزه با عنوان "ایران پس از انتخابات " در کشور آلمان جلب کرد.

انجام راهپیمایی‌های عظیم مردمی و موضع‌گیری‌های شدید مراجع و شخصیت‌های مختلف کشور نیز موجب ایجاد حس انزجار از دولت آلمان و نیز شرکت کنندگان ایرانی این کنفرانس شد به حدی که دولت اصلاحات در پی این ماجرا بخش قابل توجهی از پایگاه مردمی خود را از دست داد.

امروز با گذشت حدود 10 سال از ماجراهای این کنفرانس و واکنش‌ها و حواشی پس از آن، مرتضی غرقی خبرنگار اسبق واحد مرکزی خبر در آلمان به عنوان تنها نماینده جمهوری اسلامی ایران که فیلم این کنفرانس را تهیه و به تهران فرستاد، در گفتگو با خبرگزاری فارس به بیان خاطرات و ناگفته‌هایی از این ماجرا که در افکار عمومی ایران به نام "کنفرانس برلین " شناخته می‌شود، پرداخت.

بخش دوم گفتگوی تفصیلی خبرگزاری فارس با خبرنگار سابق واحد مرکزی خبر در برلین و نیویورک که شامل بررسی اوضاع خبرنگار تلویزیون ایران در کشور آمریکا است نیز در فرصتی دیگر خدمت خوانندگان عزیز ارائه خواهد شد.

* هدف آلمان‌ها از برگزاری کنفرانس برلین

من به عنوان خبرنگار در کشورهای خارجی اولین کاری که می‌کنم ارتباط با بخش مطبوعاتی وابسته به وزارت خارجه آن کشور است تا بتوانم از طریق آنها با سوژه‌های مختلف مرتبط باشم. به همین خاطر وقتی به عنوان خبرنگار واحد مرکزی خبر در برلین بودم، ارتباط خوبی با مسئول بخش مطبوعات خاورمیانه وزارت خارجه آلمان داشتم.

در همین ارتباط بود که یک روز عصر، مسئول بخش مطبوعات خاورمیانه وزارت خارجه آلمان تلفن کرد و از من خواست تا برای کاری به دفتر او بروم. در آن زمان ما تازه دفتر خود را از بن به برلین منتقل کرده بودیم.

من معمولا در مقاطع مختلف نشست‌هایی با او داشتم و سعی می‌کردم که ارتباط خودم را با دفتر او حفظ کنم. او در آن دیدار به من گفت که قرار است نشستی با عنوان "ایران پس از انتخابات "‌در برلین برگزار شود.

هدف از برگزاری این نشست این بود که این گونه القا کنند که مردم در ایران بعد از انتخابات سال 76 با توجه به آغاز دوره اصلاحات از حکومت مذهبی بیزار شده و یک رفرمی را برای تغییر حکومت به سوی سکولاریسم آغاز کرده‌اند.

* به آلمان‌ها گفتم این میهمانان نماینده ملت ایران نیستند

در آن زمان وزارتخانه آلمان تحت کنترل حزب سبز‌ بود چرا که این حزب توانسته بود بخشی از قدرت در حاکمیت را به دست بگیرد.

من از او خواستم تا لیست مهمانان را به من نشان بدهد. وقتی چینش میهمان‌ها را دیدم فهمیدم که مسیر سیاسی که آنها در پیش گرفتند با توجه به نوع سیاست‌های حزب سبز چیست. مهمان‌هایی که برای کنفرانس برلین دعوت شده بودند عموما از چهره‌های ملی،‌ ملی-مذهبی و اصلاح‌طلبان تندرو بودند.

به همین خاطر به او گفتم این میهمانان شما همه حرف ملت ایران را نمی‌زنند و شما اگر می‌خواهید تحلیل درستی از اوضاع داخلی ایران داشته باشید، باید از نمایندگان احزاب و جناح‌های دیگر نیز دعوت کنید و یک سری اسم به او دادم. اما آن شخص گفت لیستی که از طرف وزارت خارجه تهیه شده، بسته شده و دیگر نمی‌شود کسی را دعوت کرد.

البته من هم قصد نداشتم به آلمان‌ها اطلاعات بدهم فقط می‌خواستم به آنها بفهمانم این مسیری که در پیش گرفته‌اید غلط است و واقعیت ایران با این نگاه شما تطابق ندارد و در واقع همین دید غلط بود که باعث شد تا آلمان‌ها و در کل غربی‌ها در دوره اصلاحات به اشتباه بیفتند و راهی را در پیش بگیرند که درست نبود.

* به فیلمبردار گفتم مراقب باش از پشت با چاقو ما را نزنند

به هر حال کنفرانس برلین در 17 فروردین 79 برگزار شد و همان روز اول همه حاضرین در سالن من را به دید خصمانه نگاه می‌کردند چرا که من خبرنگار جمهوری اسلامی بودم. اکثریت حاضرین را هم چریک‌های فدایی خلق، توده‌ای‌ها،‌ منافقین و گروه‌های ملی-مذهبی و کسانی که از ایران فرار کرده و علیه نظام جمهوری اسلامی فعالیت می‌کردند، شکیل می‌‌دادند.

دقایقی به شروع کنفرانس مانده بود. من در یکی از اتاق‌های همان سالن رفتم و به فیلمبردار گفتم دوربین را در سالن مستقر کند. حدود 20 دقیقه طول کشید تا حاضرین در سالن همایش که ظرفیتی در حدود 800 نفر داشت، مستقر شدند. چراغ‌های سالن خاموش شد و تنها روی سن روشن بود.

در همین حین بود که من رفتم و زیر سه‌پایه دوربین کنار فیلمبردار خود نشستم. در حالی که تعداد زیادی از فیلمبرداران و خبرنگاران خارجی هم آنجا حضور داشتند. اوضاع سالن آنقدر آشفته بود که من به فیلمبردار گفتم مواظب باش کسی از پشت ما را با چاقو نزند یا اتفاقی از این دست نیفتد. چرا که به دلیل آشفتگی زیاد، پلیس هیچ حاکمیتی در سالن نداشت و فضا بسیار متشنج بود.

* شعار مرگ بر جمهوری اسلامی و مقامات نظام در کنفرانس برلین

 

دقایقی بعد آقای دولت‌آبادی که در میان اصلاح‌طلبان آدم تندی نیست، پشت تریبون رفت. به محض اینکه خواست صحبتش را آغاز کند، حاضران در سالن شروع به شعار "مرگ بر جمهوری اسلامی "‌ کرده و علیه مقامات نظام و حتی رییس جمهور (خاتمی) شعار می‌دادند.

دولت‌آبادی ابتدا سعی کرد آنها را آرام کند. به آنها گفت پیش من صحبت از مرگ نکنید؛ صحبت از زندگی کنید. صحبت از مرگ نکنید؛ صحبت از آرامش کنید. صحبت از مرگ نکنید؛ صحبت از همزیستی مسالمت آمیز بکنید و از این حرف‌ها. اما به هر حال حاضران در سالن نگذاشتند او صحبت کند.

بعد اکبر گنجی آمد. گنجی در کنفرانس برلین زیاد علیه جمهوری اسلامی منفی صحبت نکرد. بلکه صحبت‌های او بیشتر جناحی بود. در حین سخنرانی گنجی هم دوباره همان شعارها سر داده شد. عده‌ای از کردهای حاضر در همایش به گنجی گفتند که تو خودت مزدوری و در کردستان آدم کشتی بنابر این حق صحبت ندارید. گنجی گفت همانهایی که این شعارها را در برلین می‌دهند در تهران هم نمی‌گذارند ما صحبت کنیم. شما خشونت طلبید و ...

به هر حال گنجی هم نتوانست صحبت خود را ادامه دهد و جلسه به هم ریخت. همزمان یک آقا که از چریک‌های فدایی خلق بود و طرف چپ من قرار داشت، بلند شد و لباس‌های خود را درآورد.

لخت مادرزاد به میان جمعیت رفت و یک زخم بزرگی که بر روی بدنش بود که معلوم نبود این زخم بر اثر چه بوده را نشان داد و ‌گفت که جمهوری اسلامی من را شکنجه کرده است. همزمان در طرف دیگر سالن یک گروه که متعلق به حزب کارگران کمونیست بودند، زن رقاصه‌ای را آوردند که شروع به رقصیدن کرد و همزمان در کنار آن ویولون هم می‌زدند. این در حالی بود که سخنران هم برای خودش سخنرانی می‌کرد. اینها همان صحنه‌هایی است که از تلویزیون پخش شد.

* حوالی ظهر روز اول بود که کنفرانس بهم خورد

این قضایا ادامه داشت تا اینکه خانم کدیور (همسر آقای مهاجرانی) با بچه‌ای در بغل در حالی که چادر به سر داشت وارد شد. جمعیت با دیدن او شروع به فحش دادن کردند و یکدفعه به سمت سن حمله کردند که در این لحظه پلیس از حمله آنها جلوگیری کرد اما اوضاع آنقدر آشفته شد که پلیس هم کنترل اوضاع را از دست داد و حوالی ظهر بود که کنفرانس به هم خورد و قرار شد ادامه آن فردا برگزار شود.

فردای آن روز مقررات خاصی برقرار کردند و کسانی که روز گذشته در بهم زدن همایش نقش داشتند را از ورود به سالن همایش منع کردند. اما در روز دوم هم همان مسائل تکرار شد و کنفرانس چند بار به تشنج کشید ولی در یک مقطع آرام شد.

آقای یوسفی اشکوری پشت تریبون در حال سخنرانی بود که یک خانم از بالای سالن راه افتاد رفت بالای سن در کنار سخنران ایستاد و لباس‌های خود را یکی یکی درآورد و بعد از آن یک مانوری بر روی سن داد و دوباره به انتهای سالن برگشت و یوسفی اشکوری همچنان داشت سخنرانی می‌کرد و مردم هم آن خانم را تشویق می‌کردند.

* گنجی سخنان جنجالی خود را همان شب در مصاحبه با روزنامه آلمانی گفت

همانطور که گفتم اکبر گنجی در کنفرانس برلین زیاد علیه جمهوری اسلامی منفی صحبت نکرد اما همان شب بود که در مصاحبه با یکی از روزنامه‌های آلمان گفته بود که باید دیدگاه امام خمینی(ره) به موزه برود و دیگر کاربرد ندارد.

من یکدفعه دیدم در تهران جنجال شده و روزنامه کیهان روی این موضوع خیلی مانور کرده. از تهران با من تماس گرفتند و خواستند که فیلم کنفرانس را برایشان بفرستم. از سفارت و جاهای دیگر هم به من زنگ زدند تا بدانند در کنفرانس برلین چه گذشته. چون تنها من از جمهوری اسلامی در این کنفرانس حضور داشتم.

فیلم را بعد از گرفتن کپی، برای تهران فرستادم.

* پوشش کامل کنفرانس برلین توسط بی بی سی با 4 دوربین و 12 خبرنگار

برگزارکنندگان کنفرانس برلین برای پوشش کامل این مراسم، حدود 20 شبکه خبری مهم دنیا را دعوت کرده بودند و یادم هست که فقط شبکه BBC با 4 دوربین و 10 یا 12 خبرنگار در این کنفرانس حضورداشت.

من با نماینده BBC در آلمان که یک ایرانی بود، دوست بودم و او به من گفت که BBC به شدت سعی می‌کند تا این کنفرانس را پوشش کامل خبری بدهد.

* آلمان با راهپیمایی‌های عظیم مردم علیه کنفرانس برلین به اشتباه خود پی برد

یک هفته بعد پس از آنکه تصاویر کنفرانس برلین از تلویزیون پخش شد، همان مسئول مطبوعات خاورمیانه وزارت خارجه آلمان به من تلفن کرد و گفت: شما فیلم کنفرانس را برای تهران فرستادید؟ من گفتم نه. چون دوست نداشتم ارتباطم با او بهم بخورد. او گفت: اما گفته‌اند که شما این کار را کرده‌اید. من گفتم خیلی‌ها خیلی چیزها می‌گویند مگر فقط من آنجا بودم. شاید رسانه‌های دیگر فرستاده باشند. مجددا از من پرسید به ما گفته‌اند که شما این فیلم را فرستادی. من گفتم اولا من نباید به شما توضیح بدهم. من یک خبرنگار هستم و کار حرفه‌ای‌ام این است که اگر هر اتفاقی در مورد ایران اینجا بیفتد باید از آن فیلم بگیرم و به تهران بفرستم. این وظیفه من است. ولی در عین حال من این کار را نکردم و او هم قبول کرد.

سه روز بعد مجددا با من تماس گرفت و خواست به دفتر او بروم. این دفعه به من گفت ما مشورت شما را گوش نکردیم. حق با شما بود. اینها نماینده ملت ایران نبودند. در واقع آلمان‌ها بعد از آنکه راهپیمایی‌های عظیم مردم ایران علیه کنفرانس برلین را دیده بودند، به این نتیجه رسیدند.

من هم به او گفتم مردم ایران نظام مذهبی خودشان را دوست دارند و اگر شما می‌خواهید واقعا ملت ما را بشناسید باید راهپیمایی 22 بهمن را ببینید که در آن هر ساله میلیون‌ها نفر مهر تائیدی بر نظام مذهبی خود می‌زنند.

خلاصه برای او منبر رفتم و گفتم مسیر اتحادیه اروپا در قبال ایران غیرعقلانی است و مردم ما از همکاری با غرب خاطرات خوبی ندارند و...

* منافقین در پشت پرده صحنه‌گردان اصلی کنفرانس برلین بودند

در حقیقت گردانندگان اصلی ماجراهای کنفرانس برلین منافقین بودند اما خودشان به صحنه نیامدند و چریک‌های فدایی خلق و حزب کارگران کمونیست را جلو انداختند.

قرار بود چندماه بعد آقای خاتمی به آلمان بیاید و منافقین می‌خواستند برای برهم زدن مراسم سفر آقای خاتمی خودشان را خرج کنند. بنابراین به قول معروف در آب نمک خوابیده بودند.

دولت آلمان باتجربه‌ای که از کنفرانس برلین داشت چند روز قبل از سفر آقای خاتمی، به هیچ یک از ایرانی‌های ساکن اروپا که می‌خواستند برای راهپیمایی به آلمان بیایند و اکثرا منافق یا سلطنت‌طلب بودند ویزا نداد و همزمان تمام رهبران منافقین در آلمان را دستگیر کرد. چراکه آنها تبلیغات زیادی در برلین کرده بودند. بنابراین تمام نقشه‌های آنها خنثی شد.

* ماجراهای کنفرانس برلین وقیح‌تر از آن چیزی بود که از سیما پخش شد

در کنفرانس برلین (اگر اشتباه نکنم) وقتی که آقای کردوانی مشغول سخنرانی بود، پشت تریبون گفت من می‌خواهم یک سری حرف‌ها بزنم بعد با دست به سمت من اشاره کرد و گفت البته نماینده جام جم هم اینجاست و نمی‌دانم می‌خواهد این حرف‌ها را منعکس کند یانه.

این را که گفت تمام جمعیت به سمت من برگشتند و شعارها و فحاشی‌ها شروع شد و می‌گفتند مزدور‌ها و آشغال‌ها هم به کنفرانس آمدند و باز هم اوضاع به هم ریخت و کنفرانس بی‌نتیجه ماند.

ماجراهای کنفرانس برلین آنقدر منفی بودکه اگر فیلم آن را بدون مونتاژ هم پخش می‌کردند تاثیر خود را داشت. در حقیقت با مونتاژ فیلم از شدت وخامت آن کم شد. در حالی که فیلم بسیار وقیح‌تر بود و شعار مرگ بر جمهوری اسلامی یک لحظه در سالن قطع نمی‌شد و متاسفانه تمام مدعوین و سخنرانان هم می‌دانستند این کنفرانس با چه هدفی برگزار می‌شود.

* از دفتر خاتمی به من گفتند دیگر حق نداری به کنفرانس‌های رییس‌جمهور بیایی

وقتی به تهران آمدم منفور جناح اصلاح طلب شدم. در حالی که من خبرنگار بودم. آدم جناحی نیستم و برای کشورم کار می‌کنم و به عنوان خبرنگار تنها وظیفه‌ام را انجام می‌دهم اما در تهران و در کنفرانس خبری آقای خاتمی که من خبرنگار حوزه ریاست جمهوری بودم، مسئول روابط عمومی ریاست جمهوری آمد و گفت که مدیر بالاترش یعنی برادر آقای خاتمی گفته که دیگر فلانی را در کنفرانس‌های ریاست جمهوری راه ندهید چرا که او کنفرانس برلین را پوشش داده است.

من به او گفتم چه ربطی دارد؟ من وظیفه حرفه‌ای‌ام را انجام دادم و برای اینکار باید تشویق شوم. اینکه پخش این فیلم چه تاثیری در جامعه داشته به من مربوط نیست. اما گفتند به هر حال این تصمیمی است که گرفته شده. من هم از یک طرف حوصله درگیری نداشتم از طرف دیگر نمی‌خواستم عامل ایجاد یک تشنج جدید در کشور باشم. حتی این موضوع را روی تلکس خبری هم قرار ندادم چون می‌دانستم در جامعه ایجاد تنش خواهد کرد.

اینها نشان می‌دهد کسانی که دم از اصلاحات می‌زدند، به هیچ وجه تحمل حرف حق را ندارند. بارها در سفر آقای خاتمی در کنفرانس خبری که من سؤال می‌کردم از پشت به من می‌زدند و می‌گفتند این چه حرفی است که می‌زنی؟ می‌خواهی ادای خبرنگارای غربی رادرآوری و من سکوت می‌کردم.

* از توهین دوستان در داخل تا تهدید منافقین در خارج به دلیل پوشش کنفرانس

در خارج از کشور هم بعد از ماجرای برلین بود که تلفن‌ها از داخل و خارج شروع شد. داخلی‌ها برخی که عمدتا دولتی هم بودند البته نه از مقامات عالی، به من زنگ می زدند و بعضا توهین‌آمیز می‌گفتند تو خجالت نمی‌کشی؟ تو خودت روشنفکری چرا علیه اصلاحات کار کردی؟ در حالی که من خبرنگار بودم و کاری به مسائل سیاسی نداشتم. این وظیفه‌ام بود که کنفرانس را گزارش کنم من حتی قضاوت نکردم و فیلم را به صورت خام فرستادم.

از طرفی برخی‌تلفن‌ها عمدتا از سوی حزب کارگران کمونیست و منافقین به صورت تهدیدآمیز زده می‌شد و در آن من، فرزند و همسرم را به روش‌های مختلف تهدید می‌کردند. دفتر ما در برلین دفتر اروپای مرکزی بود و من می‌بایست اتفاقات کشورهای اطراف را هم پوشش می‌دادم. وقتی می‌رفتم خانمم از ترس تلفن را می‌کشید. چون تلفن‌های تهدیدآمیز بسیار زیاد بود و من نمی‌دانستم چه کار کنم. بنابراین گفتم هیچ پاسخی ندهید.

از آن به بعد یک مهری بر ما زدند که فلانی کنفرانس برلینی است و متاسفانه برخوردهای خوبی با من نشد.

* غربی ها تمام توان خود را برای زدن ولایت، سپاه و بسیج متمرکز کردند

غربی‌ها در قبال ایران به صورت عمده بر روی سه محور ولایت فقیه، سپاه و بسیج خیلی حساس هستند و تمام تمرکزشان را برای زدن این سه محور به کار می‌گیرند اما در کنفرانس برلین محور حملات، ولایت فقیه است.

من معتقدم در هر کشور باید یک محور و یک فصل‌الخطاب وجود داشته باشد در کشورهای غربی هم مثلا در آلمان دادگاه قانون اساسی و در آمریکا دادستان کل این وظیفه را بر عهده دارد. از طرف دیگر در بسیاری از اتفاقات کشور در مقاطع مختلف نیز این شخص رهبری بود که متقدرانه ایستاد.

مثلا بعداز دادگاه میکونوس که غربی‌ها سفرای خود را از ایران بردند تنها کسی که در مقابل آنها مقتدرانه ایستاد رهبری بود و یا در ماجرای حمله آمریکا به افغانستان که رئیس جمهور آمریکا اعلام کرد کشورهای دیگر یا با ما هستند یا با تروریست‌ها، شاهد بودیم که کشورهای اروپایی و حتی روسیه همگی در مقابل آمریکا جا زدند و در داخل ایران نیز برخی مقامات ترسیده بودند اما تنها کسی که ایستاد و به آمریکایی‌ها گفت ما نه با شما هستیم و نه با تروریست‌ها و خودمان هستیم، رهبر معظم انقلاب بود که بعد همین غربی‌ها از ایران خط گرفتند و دیدیم که فرانسه و روسیه علیه آمریکا موضع‌گیری کردند و همین باعث شکست همینه آمریکا شد.

در ماجرای 18 تیر و یا همین حوادث اخیر نیز مردم به امر ولی فقیه به صحن آمدند و کسانی که با ولایت فقیه مشکل دارند، باید بگویند چه جایگزینی برای آن خواهند داشت. من معتقدم امروز هیچ کس در ایران لایق‌تر، شجاع‌تر، باسوادتر،‌ متقی‌تر و پرنفوذتر از رهبری نیست.

همین ایشان است که دعواهای بین جناح‌ها را جمع می‌کنند و حتی یهودیان، مسیحیان و زرتشتی‌ها هم اگر واقعا به امنیت ملی ایران و منافع ملی اعتقاد دارند، باید از ولایت فقیه حمایت کنند اما متاسفانه در کنفرانس برلین شاهد بودیم که این کنفرانس با محوریت زدن ولایت فقیه برگزار شد.


سه پاسدار و یک کفاش چگونه توسط منافقین سلاخی شدند
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۱  کلمات کلیدی: سازمان منافقین ، شکنجه

 چشم‌های کفاش را بسته و به او آمپول سیانور تزریق کردیم که از گلویشان صدای خُرخُر می‌آمد و در حالی که هنوز زنده بود، بدن او و دو پاسدار دیگر را طوری طناب پیچ کردیم تا داخل صندوق عقب ماشین جا شود...

به گزارش فارس، کارنامه سیاه سازمان منافقین در ایران بر هیچ کس پوشیده نیست اما این روزها که ارتش عراق با هجوم به پادگان اشرف (محل اصلی استقرار منافقین در عراق)، بوق‌های تبلیغاتی منافقین با مظلوم‌نمایی، طوری وانمود می‌کنند که گویی ارتش عراق عده‌ای از جوانان مظلوم و بی‌گناه را قتل عام کرده است.

به همین دلیل بر آن شدیم تا ضمن مرور برخی اقدامات این گروهک مزدور، گوشه‌ای از سبوعیت و وحشی‌گری آنان در مقابل جوانان مظلوم و انقلابی این دیار را به افکار عمومی یادآوری شویم.

اوایل دهه 60 و پس از ناکامی‌های متعدد منافقین در کشور، این سازمان اقدام به انجام عملیات‌هایی با نام "عملیات‌های مهندسی " می‌کند که طی آن برخی افراد و جوانان مومن و گاها افراد عادی جامعه، توسط تیم‌های ترور آنها ربوده و پس از شکنجه‌های فراوان به شهادت می‌رسند. عملیات هایی که به گفته خودشان در آن هر کس چه اطلاعات بدهد و چه اطلاعات ندهد، بایستی کشته شود.

یکی از اعضای دستگیره شده منافقین در بازجویی خود در مورد این عملیات‌ها می‌گوید:

در پی ضربات شدید در اوایل سال 61 و لو رفتن بسیاری از خانه‌های تیمی، سازمان دستور داد افراد مشکوکی را که در حوالی خانه‌های تیمی مشاهده می‌کردند، ربوده و سپس آنها را برای کسب اطلاعات مورد شکنجه قرار دهند. این عملیات نو ظهور توسط سازمان، "عملیات مهندسی " نام گرفت و تحلیل در مورد عملیات مهندسی نیز این بود که "کار مهندسی خیلی پیچیده‌تر از کار عملیاتی است و احتمال بریدن هست. ما شکنجه می‌کنیم چون مجبوریم ولی وقتی که حاکم شویم، نمی‌کنیم! "

در این میان قصد داریم به بررسی اجمالی یک از این عملیات‌ها بپردازیم که طی آن سه پاسدار و یک کفاش توسط تیم‌های مزدور منافقین ربوده و به بدترین وجه که حتی در قرون وسطی نیز سابقه نداشت، در خانه‌های تیمی در همین شهر تهران شکنجه و در نهایت مظلومانه به شهادت رسیده و در اطراف شهر دفن می‌شوند.

این مطلب کوتاه شاهدی است بر سبوعیت مزدورانی که در برابر ملت خود ایستادند و امروز در ذلت، آخرین نفس‌های خود را می‌کشند.

* مسئولان و عوامل اصلی عملیات مهندسی

1- مسعود رجوی: رهبری

2- علی زرکش یزدی؛ با نام مستعار "فرهاد رضوی ": عضو مرکزیت - معاون رهبری

3- محمود عطایی؛ با نام های مستعار حسن کریمی و عسکر: عضو مرکزیت - مسئول کل عملیات تروریستی و عملیات مهندسی

4- مهدی افتخاری؛ با نام‌های مستعار عباس اراکی و فتح الله: عضو شورای مرکزی - طراحی و هدایت کننده عملیات تروریستی و عملیات مهندسی

5- محمدمهدی کتیرایی؛ با نام‌های مستعار یدالله، رحیم و خلیل: عضو شورای مرکزی - طراح و هدایت کننده عملیات تروریستی و عملیات مهندسی

6- حسین ابریشمچی؛ با نام های مستعار محمود، شیرزاد و رحمت: عضو مرکزیت نهاد - مسئول اجرایی عملیات تروریستی و عملیات مهندسی

7- محمد شعبانی؛ با نام های مستعار حمید و نادر: عضو مرکزیت نهاد - مسئول اجرایی عملیات تروریستی و عملیات مهندسی

* جزئیات ربودن و شکنجه شهیدان محسن میرجلیلی و طالب طاهری

طالب طاهری؛ 16 ساله و محسن میر جلیلی؛ 25 ساله / اتهام: عضویت در کمیته [انقلاب]

مهران اصدقی، عضو سازمان منافقین و فرمانده نظامی تهران این سازمان پیرامون چگونگی شکنجه شهدای کمیته انقلاب اسلامی می‌گوید:

خانه تیمی مرکزیت بخش ویژه در خیابان کارون بود. مهدی کتیرایی و حسین ابریشمچی در آنجا حضور داشتند و جواد محمدی (طاهر) نیز مسئول حفاظت خانه بود.

طاهر حین مراقبت از خانه مشاهده می‌کند که به جوانی مشکوک شده و طبق خط داده شده اقدام به شناسایی وی می‌کند.

روز بعد همان فرد را به همراه یک جوان دیگر در آنجا دیده و به افراد بالای بخش ویژه گزارش می‌دهد و آنها دستور ربودن آن دو جوان را صادر می‌کنند.

طاهر به همراه رضا هاشملو و محمدجعفر هادیان، اقدام به ربودن این دو جوان می‌کنند. در خیابان با ماشین جلوی آنها پیچیده و به آنها می‌گویند که ما کمیته‌ای هستیم و باید با ما بیایید.

آنها به خانه خیابان بهار که از قبل برای شکنجه آماده شده بود، برده می‌شوند.

حمام این خانه برای شکنجه، به وسیله نایلون‌های کلفت صداگیری شده بود. ابزار این خانه عبارت بود از طناب و کابل، نقاب، دست‌بند و میله‌های سربی که اگر به پشت گردن هر کس می‌زدی بیهوش می‌شد. زنجیر، قفل و سیانور و ...

طاهر به همراه مصطفی معدن پیشه و شهرام روشن‌تبار مسئول شکنجه آنها می‌شوند و هدف از این سرعت عمل این بود که ببینند آیا خانه تیمی خیابان کارون لو رفته است یا نه؟

پس از بازجویی از جیب آنها کارتها و مدارکی که نشان می‌داد پاسدار هستند بیرون آورده می‌شود.

سپس آنها را روی صندلی با طناب بسته و صندلی را روی زمین می‌خوابانند. با کابل‌های کلفت چند لایه به کف پا و سایر نقاط بدن آنها می‌زنند و برای اینکه صدای آنها بیرون از خانه نرود، دهان آنها را با پارچه می‌بندند.

همان روز مسعود قربانی به من ابلاغ کرد که به دستور رحمت (حسین ابریشمچی)، مسئولیت بازجویی آنها با من است و به من گقت که با هم سوال تهیه می‌کنیم که برای ما مشخص شود که خانه‌های تیمی چگونه لو می‌رود. از اینجا بود که من در راس این جریان قرار گرفتم و به عنوان کسی که خطوط مرکزیت را اجرا می‌کرد، عمل نمودم.

برای ایجاد هراس نقاب به چهره میزدیم. همین کار را کردم و وارد حمام شدم.

دیدم یک پسر 16-17 ساله در گوشه حمام در حالی که دست‌ها و پاهایش با زنجیر بسته شده، افتاده بود. اسمش طالب طاهری بود.

دیدم پاهایش کبود شده و باد کرده و بدنش تاول زده بود. به اتاق رفتم تا فرد دیگر را که محسن میرجلیلی نام داشت ببینم.

فردی حدود 24-25 ساله در حالیکه دست‌ها و پاهایش با زنجیر بسته شده در گوشه اتاق نشسته بود. بدن او نیز مانند بدن طالب با کابل شکنجه شده بود.

مصطفی معدن‌پیشه به من گفت که ما دیروز خیلی آنها را شکنجه کردیم تا معلوم شود که آیا خانه را زیر نظر داشتند یا نه، اما آنها انکار کردند و ظاهرا خانه را زیر نظر نداشتند.

سوالات را آماده کردم و کار شکنجه شروع شد.

آنها را به نوبت داخل حمام می بردیم، در حالی که پاهایشان تاول زده بود و حال نداشتند و فریاد می‌زدند.

مصطفی دهان آنها را با پارچه گرفته بود. آن قدر آنها را زدم که تاول‌های پای آنها ترکید و خونریزی کرد. وقتی پاهای آنها خونریزی کرد مصطفی پایشان را باندپیچی کرده و آنها را برای شکنجه مجدد آماده کرد.

سوالات من همگی از سوی آنها انکار می‌شد و جوابی نمی دادند اما از بالا گفته بودند که حتما آنها اطلاعاتی دارند.

روز بعد کار را مجددا شروع کردیم. ابتدا جواد محمدی به جان آنها افتاد، سپس آنها را روی همان صندلی‌ها بستیم و روی پاهای متورم و خون آلودشان آب جوش ریختیم، به طوری که پوست بدن آن ترک خورد و تاول‌ها می‌ترکید.

این دو نفر بارها بیهوش می‌شدند و باز هم به هوش می‌آمدند. وقتی آب داغ روی سر و صورت آنها می‌ریختیم، سریعا تاول می‌زد.

خون زیادی از بدنشان رفته بود. طاهر (جواد محمدی) با نوک چاقو به بدنشان می‌کشید. طوری که عضوی از بدن آنها نبود که خون آلود نباشد.

من و مسعود قربانی به داخل حمام و به سراغ محسن میرجلیلی رفتیم. مسعود به او گفت که اگر اطلاعات ندی تو را می‌پزیم. سپس به من گفت که اتو را بیاورم. بعد از آنکه اتو را به برق زد و کاملا گرم شد، ناگهان اتو را به کمر محسن میرجلیلی چسباند. محسن از شدت درد دهانش را به طرز عجیبی باز کرد و از هوش رفت. بوی سوختگی همه جا را گرفته بود، من خیلی ترسیده بودم، مسعود هم ترسیده بود، ولی سعی می‌کرد خودش را مسلط به کاری که می‌کند نشان دهد.

جواد محمدی و مصطفی معدن‌پیشه مشغول شکنجه طالب طاهری بودند، جواد به مصطفی گفت: برو چاقو بیاور، مصطفی چاقو را که آورد چاقو را چند بار بر روی بازوی طالب کشید که بار سوم خون بیرون زد و بر اثر درد شدید تکان خورد.

طالب می‌خواست حرف بزند که جواد با مشت توی دهانش کوبید، طوری که دندانش شکست. جواد گفت حالیت می‌کنم و سپس میله سربی را برداشت و به دهان و فک و چانه او زد که وقتی طالب دهانش را باز کرد، دندان‌های شکسته‌اش به همراه خون و آب دهان بر روی شلوارش ریخت، مصطفی با میله سربی که در دستش بود به جاهای دیگری از بدن او میزد.

محسن میرجلیلی به هوش آمده بود که مسعود قربانی به من گفت که برو آب جوش بیاور، من آب داغ آوردم و مسعود گفت که بر روی پاهایش بریز، من می‌خواستم به یکباره خالی کنم که مسعود اشاره کرد که یواش یواش بریز تا بیشتر زجر بکشد، من نیز همین کار را کردم، طوری که تمام تاول‌های پایش ترکید و شکل خیلی وحشتناکی پیدا کرد و پوست پاهایش از بدنش جدا می شد.

محسن بیهوش شد و بعد که به هوش آمد به روی شلوارش پنجه می‌کشید. مسعود آب داغ روی دست‌های محسن می‌ریخت که دست‌های محسن پف کرد و چروک شده و حالت پختگی داشت.

به اتاق که رفتم صحنه دلخراشی دیدم، پوست سمت راست سر طالب به همراه موهایش کنده شده بود و جواد محمدی در حالی که چاقوی خون آلود دستش بود بالای سر طالب که بیهوش شده بود، ایستاده بود، وقتی طالب به هوش می‌آمد حرف نمی‌توانست بزند، فقط در حالی که دهانش را به سختی باز می‌کرد ناله‌هایی از او شنیده می شد و جواد که با حالت عصبانی از او می‌پرسید: چرا حرف نمی زنی؟، صدای ناله خود را شدیدتر می‌کرد و سر خود را به شدت تکان می‌داد. مصطفی سر او را محکم گرفته بود و جواد با عصبانیت چاقو را بالای گوش طالب گذاشت و آن را برید، طوری که خون زیادی از سر و صورت طالب جاری شد و تمام سر و صورتش غرق در خون شد و بیهوش شد.

در همین حین که طالب بیهوش بود، جواد چاقو را کنار چشم طالب گذاشت و فشار داد که خون از چشمش بیرون زد.

من با کابل به کف پا و بدن محسن زدم که به هوش آمد. هنگامی که دهانش را باز می‌کرد بوی گندیدگی شدیدی از دهانش می‌آمد و لثه‌هایش حالت پوسیدگی داشت، بدنش سست شده بود، یکبار که مسعود موهایش را می کشید و من با کابل او را میزدم یک دسته از موهایش در دست مسعود ماند. سپس محسن را که دیگر رمقی در بدن نداشت به داخل اتاق دیگر بردیم و با زنجیر به میز بستیم.

طالب بیهوش، در حالی که خون در جاهای مختلف صورتش خشکیده بود، روی صندلی همچنان در حال شکنجه شدن بود و جواد محمدی با انبر دست مشغول کشیدن دندان‌های طالب بود که از دهان او خون زیادی بیرون می‌ریخت و دهانش بوی بسیار بدی می‌داد.

جواد اطلاعات می‌خواست و طالب جوابی نمی‌داد. جواد گفت این طوری نمی‌شود باید این را کبابش کرد و مصطفی به آشپزخانه رفت و گاز پیک نیکی و سیخ را به همراه خود آورد.

جواد سیخ را دو بار سرخ کرد و به ران طالب زد و بار سوم سیخ را سرخ کرد و به دکمه های جلوی شلوار طالب چسباند که شلوار طالب سوخت و سیخ داغ به بدن و آلت مردانگی طالب اصابت کرد که یک دفعه دچار شوک شد. تمام فضای اتاق را بوی سوختگی و پارچه و گوشت پر کرده بود.

تا عصر، آنها یکی، دوبار به هوش آمدند. حوالی عصر مصطفی معدن‌پیشه بر اثر دست پاچگی، وقتی محسن میر جلیلی یک تکان خورده بود، تیری شلیک کرد و مجبور به تخلیه خانه شدیم.

با همان میله‌های سربی آنها را بی‌هوش کردیم و سپس به بدن آنها سیانور تزریق کردیم و در حالی که هنوز جان می‌دادند، آنها را پتو پیچ کردیم و داخل صندوق عقب گذاشتیم.

ساعت 9 شب ماشین را در خیابان نظام آباد تحویل خسرو زندی و محمد جعفر هادیان دادیم تا آنها را برای دفن به بیابان های اطراف ببرند.

* سازمان گفت به همه بگویید اینها توسط رژیم (جمهوری اسلامی) شکنجه شدند

وقتی جریان شکنجه لو رفت، سازمان فکر نمی کرد که قضیه این قدر برایش گران تمام شود و وقتی با انبوه شرکت کنندگان در تشییع جنازه اینها و مسئله داری بچه ها در داخل تشکیلات مواجه شد به ما گفتند که هیچ چیز به بچه ها نگویید و اگر بچه ها سوال کردند بگویید که کار خود رژیم است.

* جزئیات ربودن و شکنجه "عفت‌روش "

عباس عفت‌روش/ متاهل/ شغل: کفاش/ جرم: حزب اللهی بودن همسر وی

خسرو زندی در تشریح عملیات ربودن و شهادت عباس عفت‌روش می‌گوید: از طرف مسئولان سازمان به تیم ما یک شناسایی داده شد که فردی که شغل کفاشی دارد باید ربوده شود، فرمانده واحد، مصطفی معدن‌پیشه (رحمان) بود و من و فرد دیگری با نام جعفر، مسئولیت ربودن وی را داشتیم.

ساعت 30:10 شب 17 مرداد 61 به مغازه وی مراجعه کردیم و با این بهانه که ما از طرف کمیته آمده‌ایم و شما باید برای پاسخ دادن به پاره‌ای از سوالات با ما بیایید، کفاش را از مغازه خارج کردیم و پس از انتقال به ماشین و بستن دست‌ها و چشم‌هایش، وی را به خانه امنی که برای شکنجه آماده شده بود، منتقل کردیم.

ادامه ماجرای از زبان مهران اصدقی:

این خانه مربوط به حسین ابریشمچی و در اختیار بخش ویژه بود. محل ساختمان در خیابان بهار و در کوچه‌ای بسیار خلوت قرار داشت. خانه 2 طبقه و جنوبی بود و دارای سه اتاق، هال، آشپزخانه، توالت، حمام، حیاط و زیرزمین بود.

قسمت حمام خانه را با پوشاندن نایلون‌های کلفت به در و دیوار طوری درست کرده بودند که صدا بیرون نرود.

این فرد کفاش به این خانه برده می‌شود و جهت گرفتن اطلاعات در مورد فعالیت‌های همسرش تحت شکنجه قرار گرفته و با کابل به پاها و سر و صورت او می‌زنند. اما از آنجا که قضیه اساسا دروغ بود، هیچ‌گونه اطلاعاتی در این رابطه به دست نمی‌آید.

پس از این که شکنجه وی بی‌نتیجه می‌ماند، او کشته و در یکی از بیابان‌های اطراف تهران به همراه دو نفر دیگر مدفون می‌گردد.

با شکنجه بسیاری که روی او انجام شد، همان روز اول مشخص شد که از همه چیز بی‌اطلاع است و علیرغم اینکه کفاش التماس می‌کرد که من نمی‌دانم شما چه چیزی از من می‌خواهید، به خاطر اینکه افراد بالا گفته بودند، او اطلاعات دارد، شکنجه ادامه می‌یافت.

چند روزی وی تحت شکنجه قرار داشت تا اینکه مسعود گفت: ما اطلاعات که نتوانستیم بگیریم ولی انتقام می‌گیریم.

از آنجا که خط شکنجه نمی‌بایست لو برود و هر کس را که ما می‌ربودیم در نهایت چه اطلاعات بدهد و چه اطلاعات ندهد، بایستی کشته می‌شد و از قبل نیز چاله‌ای برای دفن این افراد کنده شده بود.

باید فرد کفاش را می‌کشتیم و همان روز که پاسداران را کشتیم، وی را نیز بعد از شکنجه زیادی که شده بود به همراه پاسداران کشتیم.

کفاش را به همراه دو پاسدار روی صندلی بسته و چشم‌هایش را بستیم و با میله‌های سربی او را بی‌هوش کردیم. سپس به وی آمپول سیانور تزریق کردیم که از گلویشان صدای خُرخُر می‌آمد و در حالی که هنوز زنده و در حال جان دادند بودند، بدن آنها را طوری طناب پیچ کردیم که داخل صندوق عقب ماشین جا شود.

بسته‌ها را داخل صندوق عقب ماشین گذاشتیم و ماشین حامل اجساد را تحویل خسرو زندی دادیم و او به همراه محمدجعفرهادیان آنها را برای دفن برد.

خسرو زندی: پس از اینکه این سه نفر ربوده شدند و توسط تیم‌های عملیاتی سازمان مورد شکنجه قرار گرفته و شهید شدند، مسئله دفن آنها مطرح شد. این‌کار توسط من و یکی دیگر از اعضای تیم با نام مستعار جعفر (که از واحد مسعود حریری بودیم) صورت گرفت.

حدوداً ساعت 10:30 شب بود که مسئول ما رحمان به خانه ما مراجعه کرد و گفت الان وقت این حرف‌ها نیست. خانه‌ای که ما بودیم لو رفته و این سه را با گلوله کشتیم اما معلوم شد واقعیت چیز دیگری بود و آنها را زیر وحشیانه‌ترین شکنجه‌ها قرار داده بودند.

در رابطه با مسئله دفن چند روز قبل به اتفاق جعفر به محلی که تشکیلات نشان داده بود رفتیم و گودالی به این منظور کندیم.

همان شب به اتفاق جعفر از خانه تیمی که واقع در نظام‌آباد بود با تسلیحات کافی حرکت کردیم و از مسیرهایی ‌که قبلاً تعیین شده بود به محل فوق که واقع در باغ فیض بود رسیدیم و اجساد را به‌داخل گودال انداختیم، از یکی از پتوها صدای نفس می‌آمد و بدن همه گرم بود و تمام شواهد حکایت از زنده بودن این برادران داشت. به‌هر ترتیب با همان وضع آنها را دفن کردیم و از محل دور شدیم.

* جزئیات ربودن و شکنجه شاهرخ طهماسبی

شاهرخ طهماسبی/ 28 ساله/ مجرد/ عضو کمیته مرکزی/ جرم: عضویت در کمیته [انقلاب]

مرداد ماه سال 1361 یکی از پاسداران کمیته به نام شاهرخ طهماسبی که وظایف شغلی او با کارهای اطلاعاتی بی ارتباط بود، ربوده شده و طی 10 روز شکنجه، نهایتا به قتل می‌رسد و جنازه او در منطقه عباس‌آباد تهران رها می شود.

محمدجواد بیگی یکی از اعضای منافقین در این باره می‌گوید:

بعد از 12 اردیبهشت که در یک روز به حدود بیست خانه حمله شد و از ضربه 19 بهمن بسیار سنگین‌تر بود، تحلیل سازمان این شد که کار بسیار دقیق و حساب شده بوده است. بعد سازمان گفت که باید اطلاعات کسب کنیم.

در همین رابطه شناسایی شاهرخ طهماسبی به تیم ما داده شد. اعضای تیم رباینده شاهرخ را رضا میرمحمدی (فرهنگ)، حسین اسلامی (مجتبی)، جمال محمدی پیله‌ور (کمال) و علی عباسی دولت‌آبادی (هادی) تشکیل می‌دادند.

مرداد ماه 61 پس از ربودن وی، او را به خانه تیمی خیابان سهروردی، کوچه باغ انتقال دادند. از آنجا که دست و پای شاهرخ را بسته و پتویی بر رویش انداخته بودند، صاحبخانه مشکوک و با نیروهای انتظامی تماس می‌گیرد. بلافاصله ما وی را به خانه تیمی خیابان خواجه نظام بردیم. خانه تیمی خیابان خواجه نظام را یک زوج تشکیلاتی به نام فریبا اسلامی (شهلا صالحی پور) و محمد قدیری (منوچهر احمدیان‌فر)، با همین اسامی مستعار اجاره کرده بودند. رابط این خانه با بالا هم جواد محمدی با نام طاهر بود که خود وی در تیم شکنجه مهران اصدقی قرار داشت.

فریبا اسلامی: در بهمن سال 1360 با محمد قدیری ازدواج کردم و در جریان ربودن و شکنجه شاهرخ طهماسبی به عنوان محمل همان خانه شکنجه بودم. در این خانه حمام را برای شکنجه آماده کرده بودند و فردی به نام اکبر (محمد جوادبیگی) برای بازجویی از وی به این خانه آمد و مرتب او را شکنجه می‌داد. گاهی او را به حمام می‌بردند و گاهی در گنجه‌ای که در هال خانه قرار داشت و یک متر در یک متر بود و کاملا تاریک بود، با دهان بسته قرار می‌دادند.

در تمام این مدت نیز نباید از خانه بیرون می‌رفتیم. من صدای شلاق خوردن و کتک خوردن او را می‌شنیدم ولی چون دهانش بسته بود، فقط ناله ضعیفی داشت.

علی عباسی (هادی) او را بسیار شکنجه می‌کرد و با کابل‌های به هم بافته او را می‌زد. یک شب ساعت 2 از خواب بیدار شده بودم، شنیدم که او آب می‌خواهد و صدایش خیلی ضعیف به گوش می‌رسید، ولی من به او آب ندادم و رفتم خوابیدم.

شاهرخ طهماسبی را در همین خانه به قتل می‌رسانند و برای این که کسی او را نبیند جسد وی را در یک کارتن بزرگ می‌پیچند و با طناب بسته‌بندی می‌کنند و با یک اتومبیل سوبارو، وی را به محله‌ای در اطراف عباس‌آباد برده و دفن می‌کنند.

* مقدمه کیفر خواست مهران اصدقی: (عین متن آورده شده است)

1- پس از مفقود شدن برادر پاسدار کمیته مرکزی انقلاب اسلامی و برادر کفاش، ابتدا خسرو زندی یکی از عوامل شکنجه در تاریخ 22/05/1361 توسط مردم حزب اللهی، هنگام سرقت جهت انجام ترور، دستگیر می شود و با توجه به شواهد و مدارک به دست آمده از لانه تیمی وی، محل دفن و اختفای اجساد شکنجه شده 3 تن از برادران کشف می گردد.

2- بعد از یک سلسله پیگیری و با استفاده از اطلاعات قبلی، کلیه عوامل شکنجه گر مورد شناسایی واقع و تحت تعقیب قرار می گیرند و طی چند رشته عملیات، عده ای از آنان معدوم و برخی دیگر دستگیر می شوند.

3- از جمله افراد دستگیر شده در این رابطه، مهران اصدقی فرمانده اول نظامی گروهک تروریستی مجاهدین در تهران و یکی از عوامل اصلی شکنجه می‌باشد، که پس از دستگیری تا مدتها سعی در کتمان جزئیات و حقایق مربوط به این جنایت سهمگین می‌نماید. وی پس از بازداشت، با تنی چند از تروریست های تحت مسئولیتش- از جمله محمدرضا نادری و خسرو زندی مواجه داده می شود و جرایم و اتهاماتش به وی تفهیم می گردد؛ ولی در جلسات اولیه بازجویی، صرفا به گوشه ای از جنایات بی شمار خود اعتراف می نماید و موذیانه از بیان جزییات شکنجه برادران پاسدار طفره می رود و به بیان اکاذیب و مطالب ساختگی در رابطه با نحوه شکنجه این برادران می پردازد و اطلاعات خود را خصوصا در رابطه با جریان شکنجه اظهار نمی دارد.

4- ابتدا اصدقی اظهار می دارد که سه جسد کشف شده در بیابان های باغ فیض متعلق به سه برادر پاسدار می باشد؛ ولی در تحقیقات بعدی، پس از گذشت یک سال و نیم، مشخص می شود که این سه جسد شکنجه و مُثله شده متعلق به دو برادر پاسدار شهید طالب طاهری و شهید محسن میر جلیلی و برادر کفاشی به نام شهید عباس عفت روش بوده و پاسدار شهید شاهرخ طهماسبی در لانه تیمی دیگر، توسط افراد همین شاخه از گروهک مجاهدین مورد شکنجه واقع شده و جسدش در محل دیگری در اطراف شهر تهران انداخته شده است. البته جسد مذکور ، که به وسیله افراد این گروهک شکنجه و مورد ضرب و جرح شدید قرار گرفته بود، در آن ایام توسط مامورین انتظامی کشف، و به عنوان مجهول الهویه به پزشک قانونی منتقل و در یکی از قطعات بهشت زهرا دفن شده بود.

5- در سال 1363، در مراحل بعدی بازجویی، مهران اصدقی پس از گذشت یک سال و نیم از بازداشت خود، با مشاهده تمام و کمال مدارک و شواهد مستدل جنایات خود و پس از تفهیم کلیه جرایمی که مستقیما در آن دست داشته؛ به ناچار به جزئیات کاملا جدیدی از اعمال بسیار فجیع و ددمنشانه خود و سایر عوامل شکنجه اعتراف می نماید. برگه های بازجویی ارائه شده، سیر تدریجی اقاریر و همچنین جدیدترین اعترافات وی را نشان می دهد.

دادستانی انقلاب اسلامی تهران- مرداد ماه 1363


منافقین در سال 60: ما بی‌شماریم! + عکس
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٦  کلمات کلیدی: سیاسی ، سازمان منافقین

تصویر زیر مربوط است به صفحه 9شماره 116 نشریه مجاهد (ارگان رسمی گروهک منافقین) که در تاریخ 27 فروردین 1360 منتشر شده است و در آن شعری درج شده با نام و تیتر:ما بی شمارانیم!

شبکه ایران-گروه تاریخ: وقتی رهبر معظم انقلاب در سال 78 در یک دیدار خصوصی  در منزل آیت الله سید محسن موسوی فرد کاشانی راجع به منافقین جدید فرمودند: «منافقان دیروز چه شدند؟ جز این است که به جهنم رفتند؟ اینها منافقین جدید هستند. مطمئن باشید این منافقین نیز به دنبال آن منافقین به جهنم خواهند رفت. ... شما نگران نباشید.

خداوند متعال دین خودش را یاری خواهد کرد»؛ شاید عده ای حقیقت تحلیل را درنیافتند ولی وقتی در فتنه سال 88 این منافقین جدید دقیقا در تقابل با نظام به راه و رسم اسلاف چند دهه پیش خود رفتند، مطلب آشکار شد. یکی از این تشابهات، توهم بی شماری در بین این منافقین قدیم و جدید بود. تصویر زیر مربوط است به  صفحه 9شماره 116 نشریه مجاهد (ارگان رسمی گروهک منافقین) است که در تاریخ 27 فروردین 1360 منتشر شده است و در آن شعری درج شده با نام و تیتر:ما بی شمارانیم!


طراحی تیم‌های‌ترور منافقین برای‌ناآرامی و ادامه‌ کشته‌سازی‌در تهران
ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٤  کلمات کلیدی: جنبش سبز ، سازمان منافقین ، ترور

گروهک منافقین که در طی دو روز گذشته با ارسال پیام‌های صوتی متعدد به تلفن‌های شهروندان تهران از مبدأ امریکا و برخی کشورهای اروپایی از آن‌ها برای حضور در فراخوان غیرقانونی امروز دعوت می‌کرد، با نفوذ دادن تیم‌های ترور خود قصد دارد پروژه ایجاد ناآرامی در سناریوی کشته‌سازی را به‌طور جدی دنبال کند.

 
به گزارش رجانیوز، در فراخوان برای حضور در تجمع غیرقانونی امروز، نقطه خاصی تعیین نشده و با اعلام میادین اصلی شهر، عملاً تیم‌های ترور منافقین قصد ایجاد رعب و وحشت کور در مناطق مختلف شهر را دارند.
 
در تماس‌های تلفنی با شهروندان تهرانی از مبدأ خارج از کشور برای حضور در فراخوان امروز به‌طور گسترده دعوت شده است.
 
این در حالی است که پس از اعمال محدودیت برای موسوی و کروبی، آن‌چنانکه بی‌بی‌سی فارسی روز جمعه به نقل از اصغر رمضان‌پور مدیرکل مطبوعات در دوره مهاجرانی و تحلیل‌گر ارشد فعلی این شبکه عنوان کرد، هدایت جریان فتنه به‌طور کامل به بیرون منتقل شده است. در این زمینه علی افشاری ضد انقلاب مقیم امریکا نیز اعلام کرده که در شرایط فعلی دیگر موسوی توانایی و شخصیت رهبری جنبش را ندارد و شورای هماهنگی راه سبز امید که به تازگی در امریکا تشکیل شده باید رهبری جنبش را در دست بگیرد.
 
همچنین مشابه روز 25 بهمن، سایت وزارت امور خارجه رژیم صهیونیستی نیز برای آشوب‌های امروز صفحه ویژه ایجاد کرده و حتی از روز گذشته شعارهای پیشنهادی را با جهت‌گیری حمایت صرف از موسوی و کروبی بر روی خروجی قرار داده است.
 
در عین حال، منابع امنیتی معتقدند شکست پروژه کشته‌سازی برای جریان فتنه در روز 25 بهمن که با درایت خانواده‌های دو شهید و با توجه به سوابق آن‌ها و حضور انقلابی مردم در مراسم تشییع و تدفین ناکام ماند، جریان فتنه را که اکنون مرکز طراحی آن به‌طور کامل در خارج از کشور است و تعداد معدودی از آشوب‌گران فقط نقش پیاده نظام آن را ایفا می‌کنند، به این نتیجه رساند که باید با کلید زدن فاز جدید آشوب، این پروژه را ادامه دهند.
 
در این زمینه، تعدادی از تیم‌های ترور منافقین با همکاری برخی از خانواده‌های معدومین قصد دارند در چند نقطه غیرمشخص شهر با استفاده از پوشش تجمعات غیرقانونی به صورت کور شهروندان را هدف گلوله قرار دهند و فاز مقابله مسلحانه با نظام را علنی‌تر از قبل کنند.
 
تجمع‌های جزیره‌ای و کوچک اما با سطح خشونت بالا و انبوه‌سازی در کشته‌ها با اقدام مسلحانه برنامه مشخص تیم عملیاتی آشوب‌های امروز است.

اولین سری اسناد دخالت منافقین در ترور دانشمندان هسته‌ای ایران+عکس
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱  کلمات کلیدی: سیاسی ، سازمان منافقین
پایگاه اطلاع رسانی خانواده شهدای ترور کشور بعد از انتشار خبر دخالت منافقین در ترور دانشمندان هسته‌ای کشورمان، اولین سری از اسناد این دخالت را منتشر نمود.
 
به گزارش رجانیوز، پایگاه اطلاع رسانی هابیلیان(خانواده شهدای ترور کشور) که به افشاگری علیه اقدامات تروریستی گروهک منافقین می پردازد، اخیرا طی گزارشی پرده از دست داشتن این گروهک در ترور دو دانشمند هسته ای کشورمان برداشته، است.
 
این سایت نوشت: "چند روز پس از ترور دو دانشمند هسته‌ای کشورمان، منافقین به مشارکت در شناسایی این دو دانشمند هسته‌ای اعتراف کرده و نوشتند: «نقش شهریاری و عباسی، در پروژه تسلیحات اتمی جمهوری اسلامی، پیش از این ،بارها توسط مقاومت افشا‌ شده است.» اما اسناد زیر که در طی سال‌های گذشته جمع‌آوری شده، نشان می‌دهد دانشمندان شهید دکتر شهریاری و دکتر عباسی و بسیاری دیگر از دانشمندان هسته‌ای کشورمان همچنان در تیرس جاسوسی منافقین و ترور به دست دشمنان اسلام هستند:
 
۱- سند اول؛ در تاریخ ۳۰ آبان سال ۱۳۸۶ شبکه تلویزیونی فاکس نیوز آمریکا در پایگاه اینترنتی خود مقاله‌ای به قلم یکی از سرکردگان منافقین منتشر نمود که به زعم خود در آن به بررسی امتیازهای البرادعی مدیرکل سابق آژانس بین المللی انرژی اتمی به ایران پرداخته است.
 
در این مقاله آمده است: «درتاریخ ۱۵ نوامبر ـ برابر با ۲۴آبان ۸۶ ـ آژانس بین المللی انرژی اتمی, گزارش خود را در رابطه با آخرین وضعیت برنامه اتمی ایران ارائه داد. از هنگام انتشار این گزارش, هم تهران و هم منتقدین آن اعلام پیروزی کرده اند. تهران از این گزارش استفاده می‌کند و مدعی می شود که برنامه اتمی اش یک برنامه صلح آمیز است ... متخصص اتمی عالیرتبه که افسران سپاه پاسداران می‌باشند،‌ محسن فخری زاده و فریدون عباسی،‌ برنامه تحقیقاتی اتمی نظام را در دانشگاه موسوم به امام حسین اداره می‌کنند.»
 
 
۲ – سند دوم؛ در تاریخ ۱۲ آذر همان سال سایت منافقین در گفتگو با یکی از عوامل خود اعلام کرد: «دانشگاه امام حسین(ع) یک مرکز تحقیقاتی و پشتیبانی تولید سلاح‌های هسته‌ای می‌باشد که برخی از فعالیت‌های انجام شده در آن به قرار زیر است:
 
۱ – با استفاده از یک دستگاه ژنراتور نوترون، آزمایش‌هایی درباره پرتاب نوترون با قدرت بالا زیر نظر پاسدار «فریدون عباسی» ازمتخصصان بالای سپاه پاسداران صورت گرفته است.
 
۲ – ... »
 
در این نوشته همچنان به سوابق تحصیلی و آدرس محل کار دکتر عباسی اشاره کاملی شده است.
 
 
۳ – سند سوم؛ در تاریخ ۲۱ آذر سال ۸۶ یکی از سایت‌های منافقین اعلام کرد که در صبح روز سه شنبه ۱۱ دسامبر ۲۰۰۷، در ساختمان ملی مطبوعات در واشنگتن دی سی، یکی از سران منافقین در یک کنفرانس مطبوعاتی، از کنترل برنامه سلاح اتمی نظام توسط سپاه پاسداران و مخفی کردن برنامه در تونل های زیرزمینی پرده برداشت. وی گفت دانشگاه امام حسین در تهران در برگیرنده متخصصین اصلی اتمی رژیم می‌باشد. فریدون عباسی و محسن فخری زاده که هر دو تحت تحریمات قطعنامه های ۱۷۳۷ و ۱۷۴۷ شورای امنیت ملل متحد می‌باشند از افسران عالیرتبه سپاه پاسداران می‌باشند که اصلی ترین پروژه های اتمی جمهوری اسلامی را اداره می‌کنند.