| سخنرانی حاج سعید قاسمی بر مزار شهیدان صیاد شیرازی و آوینی؛ |
| ساعت ۱٢:۱٠ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۸ کلمات کلیدی: حاج سعید قاسمی ، شهیدسیدمرتضی آوینی ، امیر صیادشیرازی ، سخنرانی |
|
آقامرتضی اینروزها را میدید که گفت نبرد نهایی با اسلام امریکایی است/ در مقابل انحطاطهایی مانند دعوت از عبدالله اردنی میایستیم
به گزارش رجانیوز، پنجشنبه گذشته حاج سعید قاسمی بهمناسبت سالگرد شهید سید مرتضی آوینی و شهید امیر سپهبد صیاد شیرازی بر مزار این شهیدان گرانقدر سخنرانی کرد. قاسمی در سخنان خود به برخی ویژگیهای اخلاقی این شهیدان و ریشههای فتنه پرداخت و با یادآوری تحولات منطقه از اینکه یک جریان که در دولت نیز نفوذ کرده است، میکوشد ریشههای این تحولات را غیر اسلامی معرفی کنند و تحرکاتی مانند دعوت از عبدالله اردنی و ترویج مکتب ایرانی در بحبوحه بیداری اسلامی را آغاز کردهاند، بهشدت انتقاد کرد. متن کامل این سخنرانی در ادامه آمده است: السلام علیک یا روح الله ایها العبد الصالح، المطیع لله و لرسوله و السلام علی جمیع شهداءنا. طبتم و طابت الارض التی فیها دفنتم. فیالیتنی کنت معکم فأفوز فوزا عظیما و سلام بر خاصه شهدای این مناسبت آقا سید مرتضی آوینی، امیر سپهبد صیاد شیرازی و مهندس سعید یزدان پرست. باز هم درود و سلام بی کران خودمان را به ارواح جمیع شهدای نهضت بیداری جهان اسلام خاصه در بحرین می فرستیم که این روزها در نبرد با اشقی الاشقیا امریکا، یهود و آل سعود هستند و یاری همه شما را میطلبند؛ باز هم برای شادی روحشان صلواتی را بفرستید. |
|
| گفت و گو با مهدی نصیری |
| ساعت ۱:٥٠ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤ کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی ، گفتگو و مصاحبه |
|
اندیشمند شرقی و مدیر مسئول سابق روزنامه کیهان
* وجه تمایز سید مرتضی آوینی از روشنفکران دینی و سایر اندیشمندان مکتبی عصر حاضر چیست؟ به عبارت دیگر اساساً با چه تعریفی از روشنفکر دینی میتوان آوینی را به عنوان روشنفکر دینی پذیرفت؟ |
|
| سال 69 «آقا»فرمودند:چرا «روایت فتح» را قطع کردید |
| ساعت ٢:٠٢ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤ کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی ، مقام معظم رهبری |
|
اواخر سال 69 جمع شورای سیاستگذاری سازمان[صدا و سیما] رفته بودند خدمت «آقا». ایشان اشاره کرده بودند که از جمله برنامههایی که برای سال آینده داشته باشید برنامهای باشد مثل برنامههایی که شب جمعه زمان جنگ پخش میشد. چرا برنامههایی که شبیه برنامهای که شب جمعه زمان جنگ پخش میشد، پخش نمیشود و ما حرفمان در مورد جنگ الان باید شروع بشود. همچنان که پیام عاشورا بعد از عاشورا منتقل شد. یکی از آقایان گفته بود: «روایت فتح»؟ بعد «آقا» گفته بودند بله. من این برنامه را خیلی می دیدم ، چرا آن برنامه را قطع کردید. کلام «آقا» به ما رسید. ما جدی نگرفتیم تا اینکه اول سال 70 که مجددا شورای سیاستگذاری رفته بودند خدمت «آقا» ایشان فرموده بودند، «روایت فتح» چی شد؟ پیامش که به ما رسید، ما احساس وظیفه کردیم که طرحی بنویسیم و ببینیم چه کار می شود کرد. زیاد هم علاقمند نبودیم. فکر نمیکردیم مشتاق داشته باشد. بر اساس آن فرمایش طرحی را بر اساس آن شورای 6 نفره نوشتیم و خدمت مقام معظم رهبری فرستادیم. جواب ایشان ما را تکان داد. برای اینکه این مسئله واقعا حکم و تکلیف بود و مرتضایی که زیر بار فیلمسازی نمیرفت دوباره حاضر شد برگردد توی تشکیلات ساده، کوچک و مختصر «روایت فتح» به عنوان یک عضو معمولی حضور پیدا بکند، در شرایطی که جاهای مختلفی مسئولیت داشت.
|
|
| آوینى، از پنجره نگاه شرقى؛ گفت و گویى با دکتر محمد مددپور |
| ساعت ۱:٤٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤ کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی ، گفتگو و مصاحبه |
|
....تألیف بیش از 40 عنوان کتاب در مدت 20 سال از تلاش خستگىناپذیر وى خبر مىداد، در حالى که دانشجویان و صاحبان اندیشه در انتظار به گیشه آمدن کتاب هفت جلدى «آراى متفکران و سیر حکمت» ایشان هستند. ما در این ملاقات و گفت و گو درصدد آنیم تا از پنجره نگاه شرقى استاد، شهید آوینى را به تصویر کشیم، استاد مددپور یک جلد از کتاب «سیر و سلوک سینمایى» را به سینماى اشراقى و شهید آوینى اختصاص داده است. با عرض سلام و تشکر از این که وقت خود را در اختیار نشریه پرسمان قرار دادید، فکر مىکنم براى شروع بحث، بهتر است واژه هنر را از نظر لغت و ریشه معنا کنید. به گفته بزرگان - از نظر لغت و لفظ و اتیمولوژى(ریشهشناسى) یعنى حقشناسى؛ اتیموس در زبان یونانى هم معناى «ریشه» دارد و هم به معناى «حق» است و حق هم در اصطلاح عربى و اسلامى یعنى هستى، ظهور هستى و تحقق هستى - هنر در ادبیات فارسى شامل همه فضائل و کمالات انسانى است؛ یعنى به هر فردى که واجد کمالاتى بوده، هنرمند اطلاق گردیده است. ریشه اصلى کلمه هنر از زبان سانسکریت گرفته شده. در آن جا، به صورت «سُنَر» آمده و چون سینِ سانسکریت معمولاً در اوستایى تبدیل به «ها» مىشود، «سُنَر» تبدیل به «هنر» شده است؛ مانند اسورا که به اهورا تبدیل شده است. «سو» در زبان سانسکریت به معناى نیک و فضیلت است، به معناى کمال است و نَر به معناى مرد. ریشه هنر امروز به صنع و صنعت و تصویر و تجسم و تخیل و ابداع برمىگردد که همه اینها با ساختن در زبان فارسى هم ریشهاند، از ریشه «آر» یا «اَر» در زبان فارسى و سانسکریت گرفته شده است. این ریشه در زبان اروپایى هم رفته؛ مثلاً در زبان فرانسوى «بُذار» به معناى هنرهاى زیبا است و یا در زبان انگلیسى Fine art همان معناى هنرهاى زیبا را بیان مىکند. در زبان یونانى هم کلمه «آروته» یعنى فضیلت که با معناى هنر متناسب است. بعد از تعریف هنر در مىیابیم که تمام هنرها مانند نقاشى و ادبیات و... در سینما جمع مىشود و سینما مجموعهاى است از همه این هنرها. آیا چنین تعریفى از سینما درست است و سینما چه رابطهاى با تکنولوژى دارد؟ سینما به عنوان واپسین هنر، هنر عصر تکنولوژى است؛ همان طور که تراژدى هنر اول و هنر بزرگ بوده. امروزه از شعر خبرى نیست و سینما جایگزین این هنرها شده است؛ هنرهاى امروز کمابیش در فضاى سینمایى سیر مىکنند. شعر مادر هنرها و منبع الهام همه هنرمندان بوده است. امروز سینما در واقع بنیاد و ذات و جوهر هنر را در خودش به نمایش مىگذارد و از این منظر شعر عصر مدرن و تکنولوژى است؛ در واقع، با تجسم شعر به وسیله تغییرات و گرافیکهاى کامپیوترى و special effect مىتوان قدرت بشر را با سینما بروز و ظهوربخشید. سینما براى خودش یک ساختار تکنولوژیک دارد و مقتضیات مخصوص به خود را دارا است؛ مثلاً اقتضاى کودکى این است که دائماً باید کهنهاش را عوض کرد؛ یا مقتضیات جوانى غفلت است. به هر حال، هر چیزى مقتضیات و لوازم خودش را دارد. ذات سینما هم تکنولوژى است. تکنولوژى هر روز مقتضیات خودش را بر جهان تحمیل مىکند. به رغم این که تکنولوژى توسط انسان خلق شده، این تکنولوژى است که بر انسان حکم مىراند. یکى از همین مقتضیاتى که تکنولوژى بر انسان تحمیل کرده ظهور سینما است یا به قولى سینما در دل تکنولوژى نهفته بوده است. هایدگر مىگوید: من در شعر پَرنیدس صداى انفجار هستهاى را مىشنوم. حالا نگاه این شعر چگونه بوده که 2500 - 2600 سال پیش زمینه ساز انفجار بمب هستهاى با تفکر فورد، انیشتین و بوهر و... شد. وقتى شما بذرى رامى کارید، نتیجهاش را هم خواهد داشت. سینما نه تنها جدا از عالم مدرن نیست بلکه تعین و تحقق آن است. همان طور که تفریح اقتضاى بیکارى و... است؛ همه اینها هم به پارادایمهاى تمدنى وابسته است که نامش را اومانیسم نهادهاند. سینما هم مانند جهانِ امروز بشر مدار است. بشر در سینما همه کاره است چه مستند، چه سینمایى و.... تعریفى که در ابتداى سخن از هنر ارائه شد، خیلى با اسلام و رویکرد اسلامى مبحث بسیار سازگار است؛ اما اگر این نکته را هم مد نظر قرار دهیم که به گفته شهید آوینى سینما ماهیتاً بیشتر با کفر سازگارى دارد تا اسلام؛ این گفته تا چه حد مىتواند مورد استناد قرار گیرد؟ ذات اومانیسم و رویکرد بشرمدارانه انسانى به تولد تکنولوژى در قرن هفدهم میلادى منجر گردید؛ امّا تفکر تکنیکى در قرن دوازدهم، سیزدهم متولد شد. تجارت ، تفکر و هنر تکنیکى؛ هنرى که اساس آن سیطره بر عالم و تصرف آن است. این همان امانیسم است که من مىخواهم به عنوان یک سوژه جهان را بگیرم و در تصرف خودم به میل خودم دربیاورم. اصلاً علوم امروز براى تصرف کردن است. در گذشته مسأله اصلى هماهنگى با طبیعت بود اما امروز، تصرف در طبیعت است؛ مثلاً بادگیرهاى یزد براساس هماهنگى با طبیعت ساخته شده اما امروزه کولر گازى به وجود آمده و در واقع طبیعت را تحت سلطه خویش درآورده است. سینما هم همین طور؛ یک هنر تکنولوژیکى است و این که بخواهید چیزى را که ذاتش تصرف است با عالم دیگر پیوند بزنید، عملى نیست؛ مثل مخلوط آب و روغن. اما پرسشى که به وجود مىآید این است که آیا مىتوان پدیده سینما و عالَم اسلامى را به هم پیوند داد؟ که این را شهید آوینى تعبیر به سینماى اشراقى مىکرد. هماهنگ شدن با عالم یعنى همان چیزى که در تفکر اسلام مردم به آن دعوت شدهاند. هماهنگى با حقیقت عالم که خود دو جلوه دارد: یک جلوه جمالى و دیگرى جلوه جلالى. یک جلوه شیطانى و قهرى است. خداوند گفته نروید سراغ آن ملک من است. الملک لله کسى حق ندارد شراکت کند در این ملک. اما ملک الاهى هم دو صورت دارد. قتل مکن، کشتار مکن، دزدى نکن، دروغ مگو. اینها هم به وجه حقیقى، به حق حقیقى، بر مىگردد. باطلهایى هستند که به آنها مىگویند باطلهاى مضاف؛ اصلشان حقیقت است مثل شیطان. شیطان بىحقیقت نیست؛ اما حقیقت این است که بشر منع شده از روى آوردن به آن؛ والّا شیطان در برابر خداوند از عالم بندگى خارج نیست و تحت سیطره الاهى قرار دارد. ملک ملک خدا است. حالا سینمایى به وجود بیاید که با آن عالم اسلامى و دینى تناسب داشته باشد، این نیاز به همتى فوق العاده دارد. اگر من بخواهم از یک برکه آبراهى به سوى گلستان و باغ خودم باز کنم، باتوجه به شرایط زمین و...، زحمت و ریاضت مىخواهد. به هر حال، سینماى کنونى جهان یک هنر تصرفى است و به وجودآمدن آنچه مدنظر شهیدآوینى بود به یک همت عالى نیاز دارد که این در عالم کنونى بسیار استثنایى است. همان طور که مشخص شد، سینما زاییده تکنولوژى است. بدون تعارف یک زمانى جهان اسلام در انزوا رفت و از تکنولوژى دورى گزید، بعد آهسته آهسته آمد و در حالى که هنوز هم به تکنولوژى نرسیده، مشغول مصرف تفالههاى تکنولوژى غرب گردید. سینماى صادر شده از غرب به جهان اسلام همان چیزى که آنها مىخواستند و ما هم همان را که مد نظر غربىها بود دریافت و فیلمسازى و... را شروع کردیم. آیا چنین بحثى با واقعیت تطابق دارد؟ بله، سینماى جشنوارهاى ما اکثراً در همین عوالم سیر مىکند و اصلاً هدف غربىها و نگاهى که آنها به سینماى ما دارند، چنین نگاهى است. فیلمهایى مانند بادکنک سفید، کیسه برنج، سفر به کیش و.... اگر یک نفر از ایران به اروپا سفر کند، به این مسأله پى مىبرد که آنها فکر مىکنند ما یا تروریست هستیم یا آدم کش و امثال آن. این در فیلمهاى هالیوود و سینماى غرب کاملاً مشهود است؛ حتى در تلویزیون خود ما این مطلب پیدا است؛ مثلاً فیلم «بدون دخترم هرگز» این خیانت را انجام مىدهد و ما هم در بعضى فیلمهاى خودمان مرتکب همان خیانت و یا بهتر بگویم جنایت مىشویم؛ فرهنگ ایرانى که در اینگونه فیلمها پخش مىشود یک سرزمین فلکزده، بدبخت، بیچاره، بىشخصیت و بىهویتى را ترسیم مىکند مانند فیلمهاى..... ببینید اینهایى که براى جشنوارهها فیلم مىسازند، نگاه خودشان هم به ایران نگاه منفى است. در واقع اصولاً اینها ضد مردم ما هستند و روحیه ضد مردمى دارند؛ چرا که مردم را پست و حقیر مىدانند. بنابراین فرضیه، باید مردم را ترک کرد. دموکراسى مدنظر اینها دموکراسى پوپولیستى یا پدر سالارانه یا دموکراسى تودهاى است. مىگویند دموکراسى زمانى به وجود مىآید که احزاب شکل بگیرد؛ مردم اصلاً آدم نیستند و این نخبگان سیاسى هستند که سرنوشت مردم را تعیین مىکنند. فیلم مستى اسبها از اینگونه است. شما چند نفر از ایرانىها را سراغ دارید که این فیلم را دیده باشند؛ شاید افرادى که تایتانیک و گلادیاتور را دیدهاند بیشتر از تماشاگران چنین فیلمهایى باشند. به هرحال سینماى دنیا یک طرف قدرت و توانمندى و برترى غرب را نشان مىدهد و یک طرف توحش جهان سومىها و عقب ماندگىها آنها را به معرض نمایش مىگذارد. حتى فیلمهایى که الان در تلویزیون نشان داده مىشود، غالباً همان تفکر را دارد. در جنایتهاى این فیلمها، تروریستها یا سیاه پوستند یا آدمهاى عقب مانده. تازه تروریستها چه کسانى هستند یعنى مخالفین تروریستند؟ سینماى داخلى هم وجه غالبش همان تفکر است. خوب از این سینما نمىتوان انتظار داشت تحت عنوان سینماى اسلامى و معنوى تحقق پیدا کند. اما آیا واقعاً تحقق چنین امرى ممکن است؟ جواب مثبت است؛ بله، به شرطى که انسان خودش را در آن عالم معنوى و در آن مسیر قرار دهد و این نیاز به همتى عظیم دارد که بیاید از این عالم خارج شود و داخل یک عالم غیر تکنیکى بشود و تکنیک را با آن عالم هماهنگ کند؛ این به کوشش فوقالعاده نیاز دارد. با توجه به ا ین که یک فیلمساز وقتى فیلم مىسازد، بالاخره نظراتش را به فیلمى که مىسازد القا خواهد کرد، به نظر شما، چرا شهید آوینى - به رغم این که شاید مىتوانست فیلم سینمایى بسازد - دنبال مستندسازى رفت؟ نمىتوانیم نفى یا اثبات کنیم که شهید آوینى مىتوانست فیلم سینمایى یا داستانى بسازد؛ ولى تصور او این بود که فیلم مستند را مىتوان تصرف کرد و بهتر است. البته فیلمهاى داستانى را که نزدیک به عوالم مستند خودش بود، تأیید مىکرد. حال چرا این دولت، دولت مستعجل بود، نمىدانم. سؤال این جا است که چرا متأخرین نیامدند یا نتوانستند آوینىها را بسط دهند. به هر حال، سینماى اسلامى که ما تعبیر مىکنیم یعنى انسان بتواند حقیقت را بدون این که در آن تصرف کند، نمایش بدهد. نظر شهید آوینى این بود که هنرمند در جایى قرار بگیرد که نور حقیقت در فِرِیمهاى فیلم او ظهور و بروز تمام پیدا کند؛ اما این فیلم سازى که تصرف در فیلم مىکند حتى در مستند آن، دیگر مستند نیست. ایشان در آینه جادو و مجموعه مقالات خویش مفاهیم مورد نظر را بیان کرده است. در ایران یک چیزهایى هست که نماد مقاومت است مانند فلسطین. یک عده مىگویند: آقا این فلسطینىها که اعتقاد درستى ندارند یا بدحجاب هستند و.... اما جواب این است که فلسطینىها بالاخره نمادى از ستیز و مبارزه با ظلم هستند . همین خودش یک نقطه مثبت است. به هر حال، نوعى هنر اسلامى است. از منظر آوینى، راه حل مبارزه با این مشکل چیست؟ راه حل شهید آوینى خودش است؛ یعنى همان طریقتى که او رفته نازلترین صورتش همان مقاومت اسلامى در مقابل جهانى شدن و یهودى شدن و اومانیستى شدن جهان است، هر جا شما دیدید که گامى مىتواند به سوى بهشت باشد، باید آن را کمک کرد. به نظر من، اگر کسى یک جنایتى را به تصویر بکشد و در آن تصویر تصرف نکند، مىشود هنر اسلامى. اصلاً اسلام چیز پیچیدهاى نیست؛ مثل آب خوردن است. کافى است طلب و تمناى نفسانى را کنار بگذاریم. حتى در دل تکنیک باید کوشش کرد این را به سوى حقیقت برد. مهار تکنیک به جوهره عظیم نیاز دارد. خود به خود با معنوى شدن انسانى، تکنولوژى هم دگرگون خواهد شد. مسأله معنوى شدن انسان است. مسأله این است که در گذر زمان باید با معنوى شدن انسان، تکنولوژى هم معنوى شود. این کار بزرگ با یک سال و دو سال درست نمىشود؛ با انسانهاى سبکبال هم نمىشود. کسانى را نیاز دارد که بر خلاف رودخانه جهانى شنا کنند. شهید آوینى چنین عالمى داشت. ما اکنون به هزاران آوینى نیاز داریم. همان طور که اشاره کردید، گزینش راه آوینى و طى این مسیر چاره کار است. اما مخاطبان سینما عامه مردم هستند. آیا عامه مردم نمىتوانند مشکلى در این زمینه به وجود بیاورند و مانع پیشرفت کار شوند؟ این سیر مخاطب خود را پیدا خواهد کرد. بالاخره یک اقلیتى پیدا مىشود که به این امر توجه کند. و این چیزى نیست که تصور کنید یک دفعه بیایید فیلم حقیقى بسازید و مردم هم بیایند طرفدار شما بشوند. اینها چیزهایى است که در عمل، در عالم واقع باید مشاهده شود. در این زمان، این عامه مردم هستند که اسطوره سازى مىکنند. فورد و هیچکاک برایشان اسطوره سازى نشده است و آدمهاى عادىاند؛ اما آوینى اسطوره سازى شده است. ما تا زمانى که یک سرى متخصص به خارج اعزام نکردیم تا تکنیک خودروسازى را یاد بگیرند نتوانستیم در زمینه خودروسازى پیشرفت کنیم؛ حالا شاید پس از چند سال تلاش توانستهایم یک خودروى ملى تولید کنیم. به نظر شما، آیا در سینما هم چنین چیزى یعنى اعزام افرادى براى کسب تخصص لازم است؟ آیا این با جو فرهنگى موجود در جامعه ما سازگارى دارد؟ البته کسانى هم که تا به حال رفتهاند شاید به ورطه غیر اسلامى سقوط کردهاند؟ همان طور که گفتم، افرادى هستند که یک نفس قدسى به آنها رسیده و یک مقاومتهایى در درونشان شکل گرفته است. بالاخره در جهان زحمات زیادى براى تکنولوژى کشیده شده است. به معرفت تکنیکى رسیدن هم به کوشش فراوانى نیاز دارد. بعد که مسلط شدید به تکنیک و به سینما رسیدید، یک گام دیگر نیاز است و آن بالاتر رفتن از عالم تکنولوژى است. اول باید به تکنولوژى مسلط شد و سپس از آن فاصله گرفت. کسى که با تکنیک آشنا نیست، نقدش هم موجه نیست. حالا مىشود این عالم را دور زد و این هم بدون کوشش میسر نیست. هر انسانى مىتواند به سهم خودش در تکوین و شکلگیرى نظام سینماى اسلامى نقشى مهم داشته باشد. در واقع چون اولیا غایب هستند نمىتوان گفت دیگر کارى نمىشود انجام داد. ولى شناسان و کسانى که نشانههایى از هنر و هنرمندى حقیقى را درک کردهاند وجود دارند. بالاخره یک طلب و تمنایى باید باشد؛ نشانههایى از حرکت باید باشد و با این حرکتها نتایجى هم حاصل خواهد شد. شاید به نظر برسد هر چیز مستندى از قبیل سینماى مستند، نوشته مستند و... تاریخ مصرفى دارد و به زمان خودش مربوط مىشود؛ مثلاً به 10 سال قبل و پس از آن دیگر مصرف ندارد؛ نه جذابیتى براى شنیدن دارد و نه دیدن. نظر شما راجع به این موضوع چیست و به عنوان مصداق، آیا روایت فتح هم چنین مجموعهاى است؟ چون آوینى ساحت غیبى و قدسى جنگ را مىدید و یک اسطوره سازى براى جنگ کرده بود؛ این برنامه براى خانوادهها زنده بود و خودشان را در آن اثر مىدیدند. کارى که آوینى کرد این بود و آن قدر تفکرش اعتلا پیدا کرده بود که به چنین عوالم روحانى مىاندیشید؛ همان کارى که حافظ با ادبیات ما انجام مىدهد و در واقع آن شکل مادى شعر به روحانى اعتلا مىیابد و این خودش سیر و سلوک است و جهشى است براى رسیدن به آن ساحت معنوى و حقیقى. سینماى اشراقى و معنوى بدینگونه تحقق مىیابد؛ سینمایى که مبتنى بر حق بینى و حقشناسى باشد، چنین است. در این عالم علائم، نشانهها و نمادهایى براى حرکت وجود دارد؛ حال این همت انسان است که چقدر بتواند خودش را اعتلا ببخشد. اگر بخواهید شهید آ وینى را در چند جمله توصیف کنید، چه مىگویید. ایشان انسانى بود که از عالم طبیعت کنده شده بود. به قول نظامى: آن که مى تحقیق خورد در حرم کبریا پاى طبیعت ببست دست به اسرار برد |
|
| آوینی برای باورهایش روزی 18 ساعت کار میکرد |
| ساعت ۱:٤٧ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤ کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی ، گفتگو و مصاحبه |
|
«محمد علی فارسی» سازنده آثاری همچون قصه های جنگ، مهاجران، حقیقت گمشده، خلوت دل، عشایرعرب، سرزمین نخبگان و... است. او از جمله افرادی است که در سری دوم ساخت روایت فتح و چند مستند دیگر در کنار «شهیدآوینی» مشغول به فعالیت بوده است. در این گفتگو سعی شده است که خاطرات وی با آن شهید بزرگوار و همچنین دیدگاه های «سید مرتضی آوینی» پیرامون سینما بررسی شود. |
|
| فعّال، جامع، معنوی-مصاحبه با علی تاجدینی درباره شهید آوینی |
| ساعت ۱:٤٢ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤ کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی |
|
عباس یکرنگی
شاید «همسفر خورشید» را دیده باشید. اولین یادنامهای که پس از شهادت آوینی منتشر شد و هنوز هم از محدود مراجع شناخت او بهشمار میرود. علی تاجدینی که نامش در برخی مقالات سوره رده هفتاد بهصورت مشترک در کنار سید مرتضی آوینی میآمد جمعآورنده آن مجموعه بود. آنچه میخوانید حاصل گفتوگویی طولانی با اوست که تلخیصشده و پرسشها نیز حذف گردیده است اولینباری که شهید آوینی را دیدم، (الآن تصویرش در ذهنم هست) نمازش را خوانده بود؛ ایشان، چهره خیلی نورانیای داشت و یک اُورکت سپاه، معمولاً روی دوشش بود، و یک کلاه که بر سر میگذاشت. قیافهاش برای من خیلی جذاب بود!... زیبایی و نورانیتی در چهرهاش بود که آدم را جذب میکرد. آدم خاکی، بشّاش و شادی به نظر میرسید. آقای رحمانی ما را به یکدیگر معرفی کرد. آقای آوینی معمولاً تکیه کلام خاصی داشت؛ با خیلیها اینجوری بود... میگفت: من رابطهام با خیلیها «دلی» است! با بعضیها هم برخوردم رسمی است... ایشان بعضی وقتها در اتاقش را میبست و با کسی که تازه به او معرفی شده بود، پنج ساعت صحبت میکرد. همین شخص، وقتی از پیش شهید آوینی میآمد بیرون، میگفت: «من فکر میکنم... [احساس میکنم] صد سال است که با ایشان رفاقت دارم!» آوینی، چنین انسانی بود. *** خیلی سریع رابطه برقرار میکرد، یعنی، در برخورد اول، شما فکر نمیکردید که او برایتان شأنی قائل است. [اما کمی بعد، خلاف آن را میدیدید]... خیلی از آدمها اینجوری هستند. در برخورد اول خودشان را نشان میدهند. حالا آدم یا خوشش میآید یا نمیآید. به نظر من، یکی از ویژگیهایی که شهید آوینی داشت و خیلی از دوستان جذب آن میشدند، جاذبه خودش بود. یعنی، خیلیها پیش از اینکه با افکارش آشنا شوند، جذب شخصیتش میشدند. من نیز چنین احساسی داشتم. او را آدمی صمیمی و شاد میدیدم که لحن کلامش آرامبخش بود. احساس میکردم که این آدم؛ یک آدم متدین و مؤمن است. *** همیشه، تصورم این بود که آدمهای خیلی مذهبی از هنر و ادبیات غرب و اینجور مسائل چیزی حالیشان نیست. میدانستم که آدمهای مذهبی، از جهت اخلاقی خیلی وارستگی دارند؛ اما شهید آوینی [برخلاف تصور من] هم اطلاعات عرفانی بالایی داشت [و از نظر اخلاقی وارسته بود] و هم اینکه، در زمینه ادبیات مدرن خیلی وارد و مطلع بود. *** بعد از شهادتش، دوستانی مراجعه میکردند و میگفتند که ایشان چه آدم خیّر و دستگیری بوده، کمک میکرده، چقدر به بیمارستانها میرفته و چقدر زندگیها را سر و سامان میداده... ایشان روی اخلاص خیلی تأکید داشت. همیشه هم به ما میگفت: «اگر آدم کاری را برای خدا انجام بدهد، میماند»؛ باور هم داشت... *** سال 72 ـ 70 که ایشان شهید شد، چهل و شش سالش بود. من، سی سالم بود. بچههایی بودند که کمسن و سالتر بودند. ما هیچوقت احساس فاصله نمیکردیم. اگر هم احترامی قایل میشدیم، فقط بهخاطر شخصیت معنوی ایشان بود، که مثلاً به ما اجازه نمیداد بعضی لطیفهها را تعریف کنیم. نه اینکه، خدای ناکرده احساس کنیم که ممکن است او بدش بیاید، یا کارمان را از دست بدهیم نه، این نبود، بلکه رابطه، رابطه صمیمانهای بود... *** یک بار، درباره روشنفکرها بحث شد. من، دکتر فردید را مقایسه کردم با مطهری. ایشان گفت: اینها اصلاً قابل مقایسه نیستند... به هر حال شهید آوینی در راه یافتن بنده به حوزه هنری و چاپ آثارم نقش مهمی داشت. [ایشان بود که ضرورت بازنگری در آثار مطهری و یافتن دیدگاههای هنری آن بزرگوار را تأیید و بنده را تشویق به این کار نمود.] به شهید آوینی گفتم: «آقا! من پانصد صفحه مطلب [درباره دیدگاههای هنری شهید مطهری] مینویسم.» *** شهید آوینی پناهگاهی برای بچههایی بود که بهنوعی نمیخواستند در باند و حزب و این حرفها باشند ـ ولی آدمهای باقابلیت و بااستعدادی بودند. به نظر من، این کمک کمی نیست. مثلاً آقای زرشناس، میرشکاک، آغاسی، نصراله قادری و خیلیهای دیگر و همه بچههایی که دور و برش بودند و با ایشان کار میکردند. اینها تقریباً یک جوری تحت نفوذش بودند و مشکلاتشان را با او مطرح میکردند. خب، الآن هر کدامشان، الحمدا...، موفق هستند. بعد از شهادتش، خیلی از دوستان بودند که فکر میکردند، واقعاً پدری را از دست دادهاند؛ احساس میکردند، حالا بعد از آوینی، در این مملکت چطوری میخواهند زندگی کنند، کجا به آنها کار میدهد، کی از آنها حمایت میکند و...؟ *** یک روز به من گفت: بیا تلویزیون، جهاد! من رفتم آنجا، یک جایی که آن روز خیلی مورد بیتوجهی بود. دیدم، درواقع شهید آوینی خودش را به آنجا تحمیل کرده! این جوری نبود که حقشان را بدهند!... میگفت: اگر وظیفه شرعی نبود هیچوقت مطلبی نمینوشتم. احساس میکرد الآن داریم در جبهه فرهنگی میجنگیم و باید قلم به دست گرفت. از سرِ تفنن کار نمیکرد... |
|
| مقاله ای از استاد «علی رضا کمره ای»: |
| ساعت ۱:۳٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤ کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی ، مقالات |
شهادت آوینی گواه بر حقیقت راه و شناخت او بودارادتمندان شهید فرزانه، جاویدان یاد سید مرتضی آوینی مقرر فرمودند و بنده را مکلف کردند که به نیت سالگشت سفر آسمانی سیدالشهدای اهل قلم راجع به مقوله ادبیات و نسبت آن با انقلاب اسلامی (و) ادبیات انقلاب اسلامی به قدر امکان سخن بگویم و هم آنچه یاد کرد آن شهید والامقام اقتضا میکند به طرح نکاتی چند بپردازم. |
|
| مرتضی آوینی به «پس فردا» تعلق داشت |
| ساعت ۱:۳۸ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤ کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی ، مقالات |
|
یکی از متفکران میگوید: مراسم یادبود به مثابهی مراسم متفکرانه، به معنی آن است که ما در عالم تفکر به مبدأ و اصل بازگردیم و ذکر و فکر کنیم، آن هم در عالمی که تفکربرانگیزترین مسأله این است که ما فکر نمیکنیم. اگر مراسم یادبود به بیان چیزهای متعارف و ظاهری زندگی محدود شود، صرفاً خود را به این کلمات سرگرم کردهایم و شنیدن چنین سرگذشتی به هیچ تفکری نیاز ندارد و هیچ تأملی را در آنچه بیواسطه و پیوسته به حقیقت وجود هر یک از ما، به مثابه یک کل، مربوط میشود طلب نمیکند. از سویی دیگر، مراسم یادبود پیوسته از جهت فکری روی در فقیر شدن دارد، زیرا همه و از جمله آنان که تخصصی فکر میکنند، اغلب به اندازهی کافی در فکر فقیرند و سهلانگار در اندیشیدن و تفکر، زیرا در این روزگار که بیفکری چون زائری مرموز همهجا آمد و شد دارد، همه چیز را به سریعترین و سطحیترین وجه تلقی میکنیم، تا زود و در یک لحظه فراموشش کنیم. |
|
| در چنبره سیکل بسته ها لتگریو! |
| ساعت ۱:۳٥ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤ کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی |
|
عبدالله فایز اشاره:
مجله سوره در شماره 12 اسفند 71 در جلد رویی و پشت جلد اقدام به چاپ دو تصویر نموده است که جای تأمل و تعمق بسیار دارد. ایضاً چنانچه تصویر یاد شده در نشریات دیگر به چاپ میرسید شاید لزومی دیده نمیشد تا تحت عنوان مقالهای به آن پرداخته شود اما نشریه سوره و مهمتر از آن حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی دارای موقعیت و شأنی است که انتظار نمیرود آثار و محصولات آن مغایر شأن و موقعیت ذکر شده باشد. |
|
| «شهید آوینی» از منظر «آیت الله جوادی آملی» |
| ساعت ۱:۳٢ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤ کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی ، آیت الله جوادی آملی |
|
روایت فتح را با درایت شهادت آمیختن، و هنر تصویر را با ظفر تحقیق هماهنگ ساختن؛ و دو قوس نزول و صعود را با منحنی تام هنر اسلامی دور زدن؛ و معقول را با عبور از بستر خیال، محسوس کردن؛ و محسوس را با گذر از گذرگاه تخیل، معقول نمودن؛ و تجرد تام عقلی را در کسوت خیال کشیدن؛ هنر سواری دلیر که روی میدان از او مهمترین شاخص هنر اسلامی همانا توان ترسیم معقول در کسوت محسوس و قدرت تصویر غیب در جامهی شهادت است. هنرهای غیراسلامی چون جایی در جهان معقول و ملکوت ندارند و از عقل منفصل بیبهره و از مثال منفصل بینصیباند و فقط از وهم وخیال متصل استمداد میکنند، هرگز مایه عقلی نداشته و رهآورد غیبی ندارند، زیرا مکتبی که ماده را اصیل میداند و موجود غیرمادی را خرافه میپندارد و تشنه تجرّد و غیب را افسانه تلقی میکند، هیچگاه پیامی از عالم عقل و غیب ندارد و هرگز هدفی جز وهم و خیال نخواهد داشت. هنر نظر به سراپای او اگر افکند هنرمند قرآنی همان فرزانهی جهانبینی است که هرگز به مکتبهای الحادی اعتنایی ندارد و به رهآورد بیمایه مکتبهای مادی چشم نمیدوزد و عشق ممدوح هنری و محمود ادبی را با شهوات مشئوم و مذموم بیهنری اشتباه نمیکند و ساکنان کوی عفاف را به بدحجابی یا بیحجابی که نفی عفاف را به همراه دارد دعوت نمینماید و مرغ باغ ملکوت را با نغمه سرد ناسوتیان سرگرم نمیکند و فرهنگ برائت از طبیعت و نزاهت از ماده را با آهنگ ناموزون خاکیان از یاد نمیبرد و سرانجام تسلیم بیهنر نادان نمیشود. هنرمند کی زیر نادان نشیند یعنی در چهره گنبد مینا ستارههایی که شکل خرچنگ و سرطان است بعد از ستارههایی که شکل جوزا و گوسفند سیاه - که در آن نقاط سفیدی است - واقع شده است. غرض آنکه هنر صادق را از کاذب جدا کردن، کار هنرمند الهی است، همانطور که تشخیص تشنگی صادق از کاذب به عهده پزشکِ معالج بیمارِ مجروح است و همان طوری که تمیز صبح صادق از کاذب به عهده اخترشناس ماهر است و همان طور که تبیین اشک صادق و تفکیک آن از گریه کاذبِ مدعیان باطل، بهعهده داوران ورزیده و قاضیان مجرب است. آری امتیاز هنر صادق از کاذب نیز در اختیار متخصصان هنر الهی است که حق را از باطل و آب را از سراب جدا میکنند و در پرتو تعلیم روحنواز قرآنی، پاک را از ناپاک تمایز میبخشند: (لیمیز اللّه الخبیث من الطیب.) |
|
| چرا آوینی سید شهیدان اهل قلم شد؟ |
| ساعت ۱:۳٢ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤ کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی |
|
باز هم یک بازی وبلاگی دیگر. این بار داوود مرادیان از من دعوت کرده است که درباره سید مرتضی آوینی بنویسم. البته خودش هم توضیح داده که این روزها نوشتن از آوینی مد شده! راست میگوید. این روزها میبینیم که بیشتر آدمها یا پسرخاله آوینی بودهاند یا رفیق و همسنگر او! امروز حتی دشمنانش هم درباره او مینویسند. آش آنقدر شور شده و نوشتن از آوینی آنقدر مد شده که ابراهیم نبوی هم درباره آوینی مطلب مینویسد و پیش بینی میکند اگر آوینی زنده بود، امروز با ولایت مخالفت میکرد و به زندان میافتاد! بعضیها همیشه عادت دارند با اما و اگر زندگی کنند. درست مثل بعضی گزارشگران فوتبال که هر وقت تیمشان عقب میافتد میگویند: «اگر بتونیم در محوطه جریمه تیم حریف، یه پنالتی بگیریم و اگه اون پنالتی رو به گل تبدیل کنیم، نتیجه مساوی میشه، اونوقت میتونیم به زدن گلهای بیشتر امیدوار باشیم و حتی بازی رو ببریم!» یادم هست همین ابراهیم نبوی چند سال پیش که ویژهنامه نوشتن برای آوینی مد شده بود، مطلبی نوشته بود و از میان همهی ویژگیهای فکری، هنری، اخلاقی و رفتاری آوینی فقط از این نکته خوشش آمده بود که او یک روزی در یک جایی از نام «ایران» تعریف کرده بود! و نبوی از این همه حس وطن پرستی آوینی کیف کرده بود و از آوینی خوشش آمده بود و دربارهاش مطلب نوشته بود! (دلیل اینکه این جماعت هرگز نمیتوانند بسیجی و تفکر بسیجی را درک کنند، همین است. اگر بخواهند لطفی کنند و از بسیجیها تعریف کنند، آنها را نوادگان آرش کمانگیر مینامند!) خوب وقتی کسی آوینی را تنها در همین حد بشناسد و دیگر نداند که او چه اعتقادات و چه تفکراتی درباره انقلاب اسلامی، امام، ولایت، فرهنگ، هنر، دین، حکومت، غرب، توسعه، لیبرالسیم، سکولاریسم، دموکراسی و … داشت، طبیعی است که به چنین توهمات و تخیلاتی برسد. اما به نظر من نیازی نیست که بنشینیم و خیالبافی کنیم که اگر فلانی امروز زنده بود، بهمان میشد، مهم آنست که ببینیم آوینی در همان روزگاری که زندگی میکرد، کجا بود؟ چه عقیدهای داشت؟ از چه چیزی دفاع میکرد؟ و با چه منطقی؟ چرا که نفس دفاع کردن هم چندان مهم نیست، مهمتر از آن چگونه دفاع کردن است. وگرنه خیلیها مثل آوینی فکر میکردند، اما تاثیر آوینی را نداشتند و امروز به جاهای دیگر رسیدهاند. مساله دیگر اینکه ببینیم آیا زمان آوینی همه آدمها طرفدار ولایت بودند؟ و آیا در آن روزگار هیچ خطری متوجه انقلاب اسلامی و ولایت فقیه نبود؟ هیچ انحرافی و هیچ مرزبندی وجود نداشت؟ اگر داشت، آوینی کجا بود؟
بزرگترین شاخصه آوینی این بود که یک متفکر بود، اگر اهل اندیشه و اهل تفکر نبود و اگر اندیشهاش موثر نبود، که دیگر لازم نبود امروز دشمنانش هم دربارهاش بنویسند! دیگر لازم نبود ابراهیم نبوی هم دربارهاش بنویسد و خیالبافی کند. اینجاست که باید از خودمان بپرسیم چرا چنین اتفاقی میافتد؟ چرا آوینی اینقدر مهم است که عدهای میخواهند او را از ما بگیرند و ما را از او جدا کنند؟ پاسخ این سوال، در آثار آوینی نهفته است. البته نه در فیلمهای مستندش، بلکه در آثار قلمی او. آوینی نوشتههایی دارد که حتی همین امروز هم میتواند چراغ راه ما باشد و دقیقا به همین علت است که رهبر معظم انقلاب او را سید شهیدان اهل قلم نامیده است. تا حالا از خودتان پرسیدهاید که چرا بعد از شهادت آوینی، رهبر انقلاب به او لقب سید شهیدان اهل قلم را داده؟ با وجود آنکه معمولا همه ما آوینی را با برنامههای تلویزیونیاش و مخصوصا با روایت فتحش میشناسیم. اما چرا سید شهیدان اهل قلم شد؟ من فکر میکنم این مساله یک بار معنایی برای ما دارد و میخواهد نکتهای را به ما گوشزد کند. سید مرتضی آوینی پیش از آن که یک فیلمساز و مستندساز باشد، یک متفکر انقلابی بود. صاحب اندیشه بود. البته ما معمولا کاری به فکر و اندیشه نداریم و دلمان فقط برای همان عکسهای آوینی تنگ میشود. اگر چفیهای هم بر دوشش داشته باشد که چه بهتر! اما تاکید رهبر معظم انقلاب بر صاحب قلم بودن آوینی، یعنی اینکه: ای جوان حزباللهی و بسیجی، در جنگ بین اسلام ناب محمدی و اسلام ناب آمریکایی، صاحب فکر و اندیشه بودن مهم است و یک الگوی خوب در این مبارزه، سید مرتضی آوینی است. آوینی مقالات متعددی در موضوعات مختلف دارد. از سیاست گرفته تا سینما، از هیچکاک تا حاتمی کیا، از هنر تا فرهنگ، از شعر و رمان و قصه تا مونتاژ و تدوین، از توسعه تا لیبرالیسم، از خاتمی تا سروش! بله نکته اینجاست که آوینی در همان دوره خودش، خط ولایت را پیدا کرده بود و با قلمش در برابر هرگونه انحرافی در مسیر انقلاب اسلامی میایستاد. با همین قلم از توطئهها و انحرافات فرهنگی سازمانیافتهی دولتی سخن میگفت، از موسسات و مسئولانی که با پول جمهوری اسلامی علیه انقلاب اسلامی فعالیت میکنند و از خوابهایی که برای ولایت دیدهاند! پس لازم نیست اسیر توهم شویم و فریب دلقکهایی چون ابراهیم نبوی را بخوریم، مهم آنست که ببینیم آیا آوینی در زمان خودش، با ولایت بود یا علیه ولایت؟ و اگر با ولایت بود، تا کجا؟ نکتهی دیگر درباره شهید آوینی این است که بخش زیادی از نوشتهها و سرمقالههایش درباره روشنفکران ضدانقلاب، حتی همین امروز هم میتواند مورد استفاده ما قرار بگیرد. چرا که اولا حرف و اعتقاد جماعت روشنفکر از صد سال پیش تا به امروز اصلا دچار تغییر نشده، ثانیا آوینی از شرایطی انتقاد میکرد که در نهایت به دولت اصلاحات منجر شد! آوینی اگر آن روز درباره سروش و خاتمی و کیهان فرهنگی و محافل فکری سکولاریسم و لیبرالیسم در ایران مینوشت، شرایط امروز جامعه را هم میدید! آوینی در مقالهای با عنوان «وقتی روشنفکران وارث انقلاب می شوند» با اشاره به مصاحبهای درباره سلمان رشدی در «کیهان فرهنگی» که آن روزها تحت حکومت دوستان آقای خاتمی و سروش و شمس الواعظین بود، مینویسد: «آنچه که زمینهای آماده برای نشر مطالبی از این قبیل فراهم میکند لیبرالیسم حاکم بر فضای فرهنگی و هنری کشور است.» وی در مقالهای با عنوان «تجدد یا تحجر؟» در واکنش به سخنان سید محمد خاتمی وزیر وقت ارشاد مینویسد:«اشتباه دیگر دوستان ما که ریشه در مرعوبیت آنها در برابر غرب دارد آن است که آنها افق حرکت انقلاب و شرایط آماده جهانی را در این عصر احیای معنویت و اضمحلال غرب نمی بینند و بالتَبع هرگز برای وصول به این غایت تلاش نمیکنند. دگراندیشان و روشنفکران سکولار باید آزاد باشند، اما رشد و بالندگی نسل انقلاب نیز مواظبت میخواهد! دولت جمهوری اسلامی حقیقتاً به شعار آزادی مطبوعات، نویسندگان و هنرمندان پایبندی اعتقادی دارد، اما دوستان خویش را از یاد برده است و اکنون مجموع سیاست های نظام اسلامی کار را به آنجا کشانده که نسل انقلاب در هنر و ادبیات احساس عدم امنیت و بیهودگی میکند!» وی در بخش دیگری از این مقاله مینویسد:«از داهیانه ترین سخنانی که وزیر ارشاد در این گفت و گو به زبان آوردهاند این است که: ما معتقدیم که باید با تبادل اندیشه در افراد مدافع نظام مصونیت به وجود بیاوریم. لازمه این کار این است که جامعه با آرای مخالفین مواجه شود ولی این مواجهه باید کنترل شده باشد. اما واقعاً همین استراتژی است که به منصّه عمل در آمده است؟ آیا واقعاً دوستان ما در وزارت ارشاد، آتمسفر فرهنگی جامعه را کنترل دارند؟ آیا لازمه این مصونیت اجتماعی آن نیست که در کنار مواجهه جامعه با آرای مخالفین، تلاش های دوستانه مؤید انقلاب و دینداری نیز تقویت شود؟ آیا لازمه مصونیت یافتن مدافعان انقلاب در مواجهه با آرای مخالفین آن است که ما آتمسفر فرهنگی جامعه را آن گونه که نسل های جدید فرصت هدایت را از دست بدهند؟ ما نیز با تحجر مخالفیم، اما در عین حال می دانیم که تنها مرتجعین و متحجرین نیستند که به نظام فرهنگی و هنری کشور اعتراض دارند. اگر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی می خواهد که حصارهای جهل و خرافه و تحجر را بشکند و جامعه را از تفریط باز دارد، باید با تجددِ افراطی نیز مبارزه کند تا مردم را از چاله ای به چاه نیفکند… و البته باز هم صد هزار بار شکر که عرف عام از این کشاکش فارغ است و راه خویش را فطرتاً در نسبت با شریعت می یابد.» اتفاقا با توجه به همین تفکرات و نوشتههای آوینی، اگر قرار باشد ما هم مثل ابراهیم نبوی به اما و اگر متوسل شویم، نتیجه میگیریم که اگر او زنده بود در برابر انحرافات فکری و فرهنگی دولت اصلاحات میایستاد و در نهایت نشریاتش توقیف میشد و خودش هم بایکوت! ضمنا آوینی عضو حزب و جناحی نبود که روزی مجبور شود به خاطر منافع جناحیش، در انتخابات با دشمنان و رقبایش ائتلاف کند! عشق آوینی ولایت بود و به چپ و راست تعلق خاطر نداشت. چطور قبول کنیم چنین شخصی وقتی در برابر انحراف کسانی میایستد که هنوز داخل نظام قرار دارند و مسئولیت دولتی دارند و خودشان را انقلابی میدانند و وقتی در برابر نفوذ فکری و فرهنگی روشنفکران سکولار میایستد، اگر امروز زنده بود با آنها ائتلاف میکرد؟ امروز که همه نقاب از چهره برداشتهاند و به صراحت با ولایت درافتادهاند. آیا با خاتمی و سروش و مهاجرانی و کانون نویسندگان و ابراهیم نبوی و سایت جرس و … اتاق فکر تشکیل میداد؟! شهید آوینی روزهایی خطر انحرافات سروش را به ما گوشزد میکرد که دکتر سروش هنوز قیافه یک متفکر را داشت و مانند امروز نقاب از چهرهاش برنداشته بود، اما شهید آوینی در همان زمان هم اصل ماجرا را به روشنی دریافته بود. وی در مقالهای با عنوان « بنیان سفسطه بر باد است» مینویسد: «شاید تا چندی پیش که این مباحث بیشتر صبغهای فرهنگی داشت تا سیاسی، جواب این پرسش چندان روشن نبود، اما امروز که به توسط قرائن سیاسی و نتایجی که مطلوب مدعیان است _ و از آن به طور مستقیم و غیر مستقیم در جراید سخن رانده اند _ حدود این مدعیات تشخص بیشتری یافته است، میتوان گفت که ثمره این مباحث در تقابل این دو نظر ، یعنی اعتقاد به ولایت فقیه و عدم اعتقاد به آن خلاصه می شود. اگر به حدود مدعیات این آقایان نظر کنیم برایمان تردیدی نمیماند که نوک پیکان هجوم اینان متوجه «ولایت فقیه» است، نه ولایت مطلق فقیه. آنان از اصل، ولایت فقیه را یک نظام توتالیتر و استبدادی میدانند و افزودن لفظ « مطلق » به همین منظور انجام میگیرد که از آن خودکامگی فقیه استنباط شود و تلخی این مفهوم کاهش یابد و اگرنه، همه میدانند که ولایت در مقام عمل، خواه ناخواه مطلق است و نه تنها ولایت، که هر حاکمیتی چنین است. … اگر مدعیان به جمهوریت نظام نیز در برابر اسلامیت آن اصالت میدهند، پر روشن است که این مجادله هم به قصد مخالفت با ولایت فقها علم شده، و باز به همین نیت است که به یکباره تفکرات آیت الله نایینی درباره حکومت اسلامی از قبر بیرون کشیده می شود و در برابر نظرات امام محلی برای اظهار می یابد» شهید آوینی در مقالهای دیگر به نام «پروسترویکای اسلامی وجود ندارد» باز هم به مخالفتها با ولایت فقیه و انحرافات آقای سروش اشاره میکند و مینویسد «همه مخالفان، با همین «ولایت» است که در افتادهاند. نمیخواهم بگویم با «ولایت فقیه»؛ ولایت اعم از ولایت فقیه است. فلذا، هر نوع معارضه ای با ولایت ناگزیر به مقابله با ولایت فقیه که صورت سیاسی ولایت است میانجامد. نظریه قبض و بسط تئوریک شریعت نیز، دانسته یا ندانسته، نحوی از انحای مقابله با ولایت است، منتها در مقدمات منطقی استدلال با آن در افتاده است، نه در نتایج … هر چه مخالفت هست، در داخل و یا خارج از کشور، با همین ولایت است، در حوزه های مختلف سیاست، فرهنگ، اجتماع، هنر و غیر هم. «در دل» نویس هفته نامه «آینه» نیز با همین ولایت در افتاده است، منتها با مظاهر اجتماعی آن، آن هم از زبان خود اهل ولایت، یعنی بسیجی ها و اعضای انجمن های اسلامی!» شهید آوینی در «گرداب شیطان» نیز خطر نفوذ گرایشهای لیبرالیستی و سکولار را به موسسات فرهنگی دولتی گوشزد میکند: «آنچه که مسلم است این است که ساختمان نظام جمهوری اسلامی بر اصولی شکل گرفته است که ضعف های فردی و جزئی را در موجودیت کلی خود مستحیل و این امکان را از بین میبرد که خدای ناکرده در ذات اسلامی نظام تغییری حادث شود و دشمنان داخلی و خارجی از این لحاظ امید در باد بسته اند؛ اما از سوی دیگر، هرگز از این حقیقت عافل شد که آنچه دشمن را طمع کار میکند این است که مع الاسف نشانه های بسیاری از گرایش های لیبرالیستی و غرب گرایانه درغالب موسسات وابسته به دولت و علی الخصوص در مراکز فرهنگی هنری آن به چشم میخورد که چهره مشوهی از نظام جمهوری اسلامی در دیدگان نامحرم می نشاند. نگاهی جامع به کتاب فروشی ها، گالری های خصوصی و غیر خصوصی، موزه ها، تئاتر ها و سینما ها، رادیو و تلوزیون، فعالیت های فرهنگی و هنری پارک ها، هتل ها و دیگر موسسات تحت پوشش بنیادهای دولتی و نیمه دولتی….، با صرف نظر از استثنائاتی معدود، دوستان انقلاب را سخت به اضطراب و حیرت می اندازد و دشمنان را به طمع.» نتیجه آنکه با مرور دوباره نوشتههای آوینی میبینیم که عمق نگرانیهای وی، همین دولتی شدن سکولاریسم و لیبرالیسم و غربگرایی در کشور بود و آوینی زمانی اینها را فریاد میزد که نشانههای چنین انحرافی در کشور و در دولت سازندگی دیده میشد و هنوز چند سالی به دولت اصلاحات مانده بود! پی نوشت اول: در این که عده ای از حزب اللهی ها قبل از شهادت آوینی مخالفش بودند، شکی نیست، اما این روزها عده ای سعی دارند که این مساله را آنقدر بزرگ کنند که واقعیت فراموش شود. واقعیت آن است که آوینی در نوشته هایش به این گروه از مخالفانش هیچ اشاره ای نمیکند، اما تا دلتان بخواهد علیه روشنفکران غربزده و ضدانقلاب و کانون ها و موسسات فکری و فرهنگی وابسته به آنها و نیز مسئولان سکولار جمهوری اسلامی حمله میکند. امروز بعضیها عمدا میخواهند دسته اول را علم کنند و در نهایت به نتایجی چون سایت جرس و ابراهیم نبوی برسند! پی نوشت دوم: آوینی زمانی از ولایت محکم و قاطع دفاع می کرد که بعضی ها تازه شروع کرده بودند به زدن ریشه ولایت. مسئولانی هم در این مملکت با پول جمهوری اسلامی شروع کرده بودند به زدن ریشه انقلاب اسلامی! |
|
| روایتی از شهادت «سید مرتضی آوینی»(4): |
| ساعت ۱:۳۱ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤ کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی |
میگردیم تا قتلگاه را پیدا کنیم*اصغر بختیاری
به طرف قسمت بار رفتم و نگران، در حال تحویل ساکها و وسایل بودم و مراقب در ورودی ترمینال چهار، یک ربع نگذشت که انتظار به سر رسید. وقتی نگاهمان به یکدیگر گره خورد. با همان چهره همیشه بهارت برایم دست تکان دادی و به سمت ما آمدی.
طولی نکشید که با پرواز ساعت ده شب، به طرف اهواز حرکت کردیم. |
|
| روایتی از شهادت «سید مرتضی آوینی»(3): |
| ساعت ۱:٢٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤ کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی |
یک عکس حجله ای از من بگیرراوی:مرتضی شعبانی در فروردین ماه 71 همراه با تعدادی از برادران اطلاعات و عملیات و تنی چند از همکاران به منظور تهیه فیلم «تفحص» به منطقه عمومی «فکه» رفتیم. «فکه» واقعا دیدن دارد و آنها که آنجا را ندیدهاند نمیتوانند آنچه را که میگویم درک کنند.در آن منطقه، دو عملیات «والفجر مقدماتی» و «والفجر یک» انجام شده است و در هنگام عملیات، بسیجیها حدود 14 کیلومتر راهپیمایی کردند و از میدانهای مین، سیمهای خاردار حلقوی و چتیری، میل گردهای خورشیدی گذشتند و تازه آن وقت به خاکریز مقدم دشمن میرسند و آن هم دشمن آماده، مسلح و تازه نفس! کسی که این همه مراحل را طی کرده بسیاری از توانش را از دست داده، ولی میبینم که بچهها در آن منطقه واقعا خوب جنگیده و حماسه آفریدهاند. |
|
| روایتی از شهادت «سید مرتضی آوینی»(2): |
| ساعت ۱:٢٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤ کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی |
مرتضی گفت:اگر من نباشم، میخواهید روایت فتح را چه بکنید؟*راوی:مهدی همایونفر مرتضی بنابر پیشنهادی که شد برای ضبط برنامههایی که در ارتباط با دو کوهه بود، در ایام ماه مبارک رفت دو کوهه، روزهای چهاردهم فروردین بود که دو کوهه رفتند. امید داشتیم چند تا برنامه در مورد دو کوهه کار کنیم. از همان اهواز زنگ زد که فلانی ما آمدیم دو کوهه، برنامهای نیست. موضوع ندارد. چه کار کنیم؟ گفتم نمیدانم. این اولین تماسش بود. برایم عجیب بود که نتوانسته کاری بکند. یکی دو روز بعدش تماس گرفت.مجدا گفتم آقا مرتضی کجایی؟ گفت: اهواز گفتم چی شد. گفت دو کوهه خوب نبود. گفتم چرا برنمیگردی. گفت چند نفر از بچهها جمع شدند و میگویند برویم فکه. گفتم: فکه برای چی؟ ژون برنامههایمان را میدانستیم چیست. گفت: بچهها گفتند برویم فکه من میخواهم بروم. صحبتش این بود که به دلم برات شده که میشود کار کرد. گفتم آقا مرتضی فکه چه میخواهی؟ همیشه در تمام این دوران من عقلایی برخورد میکردم و او عاشقانه با همه مسائل او عاشقانه برخورد میکرد ما عقلایی گفتم: در مورد والفجر مقدماتی (والفجر یک) ما فیلم نداریم. خودت که میدانم آرشیو مان خالی است. گفت نه میروم. من هم دیگر اصرار نکردم. و با ناراحتی گفتم نمیدانم و تلفن را قطع کردم. 13 فروردین فکه بود. شب پانزدهم فرودرین برگشت. ولی مرتضایی که دیدم دیگر آن مرتضی نبود. این را من باور دارم. وقتی از فکه برگشت، نمیدانم چه اتفاقی برایش افتاد و چه دید، منی که فکر میکردم که خیلی به او نزدیک هستم دیگر حرفهایش را نمیفهمیدم. شنبه شبی بود که گفت میخواهم برگردم فکه. گفتم آقا مرتضی 10روز در سفری، آن هم 10 روز تعطیلات عید. گفتم حالا عجله نداریم. گفتم فکه میخواهی چه کار بکنی؟ چه گرفتی؟ گفت چند تا مصاحبه. گفتم میخواهی چه کار بکنی؟ شروع کرد تعریف کردن از بچههای لشکر بیشت و هفتی که توی فتلگاه (مقتل) به شهادت رسیدند و اینکه اینها چه آدمهایی بودند. اینها فرشتهها را میدیند. اینها ملائک دورشان حلقه زده بودند و حرفهایی که طبق معمول من نمیفهمیدم منظورش چیست. به شدت نسبت به چند تا شهید متاثر شده بود که حالا اسمشان را یادم رفته است. احمد شفیعیها میداند چه کسانی بودند یکی، دو تا از فرماندهها بودند که شخصیتشان برای مرتضی خیلی جالب بود. فرمانده گروهانی بود که قبل از انقلاب چاقوکش محل بود و اصلا مشهور بود به چاقو کشی و فساد. بعد از انقلاب چنان متحول شده بود که خانوادهاش باور نداشتند. و میگفتند خودش را دارد جا میزند. اینقدر زیر و رو شده بود که جرات نمیکرد بیاید شهر تا اینکه در این والفجر مقدماتی شهید شده بود. به این شخصیت خیلی علاقمند شده بود و به شدت متاثر اثرار میکرد که تو هم بیا برویم. دنیای دیگری است.
جلسات هفتگی داشتیم که به آن میگفتند هیئت مدیره روایت فتح. من بودم، مرتضی بود و آقای رجبی معمار. جلسات روایت فتح بود. سه شنبه شب آن هفته منزل آقای رجبی معمار افتاده بود. به مرتضی گفتم که برویم آنجا جلسه داریم گفت: باشد ولی به خانمم نگفتم که فردا میخواهیم برویم. جلسه ساعت 8 بود. مرتضی زودتر رسیده بود و با پسر آقای رجبی رفته بود مسجد، نماز. آقای رجبی معمار هم متوجه تغییر مرتضی شد. من اصلا هیچ وقت شک نکردم که از شنبهای که مرتضی را دیدم ، دیگر مرتضی را نبینم. آن شب هم به تعبیر ما حرفهای عجیب و غریب زیاد میزد. هر چقدر ما میخواستیم بحث اصلی را شروع کنیم او شروع میکرد که نمیدانید چه خبره، نمیدانید بچهها چه کار کردند. بسیجیها چه کسانی بودند و همهاش تاسف و حسرت. آن شب یادم هست که گفت من از ترسم به خانمم نگفتم فردا داریم میرویم. یکسری کارهای شخصی و خانوادگی داریم که پیگیری نکردهام. ساعت 10 شب از خانه آقای رجبی معمار زنگ زد به خانواده، خانواده هم داد و بیداد که چرا نیامدی! گفت من تازه یک جای دیگر جلسه دارم. تصور کنید که چند شب بود که نبود. تازه فردا می خواست برود و از ترسش نتوانست بگوید من فردا دارم میروم. گفت فردا باید برویم و باید یک طوری ماست مالی بکنم که دارم میروم. شب ساعت 30/1 دقیقه بود که هم جدا شدیم. و آخرین صحبتهایش هم پیرامون مسائل فکه دور میزد. و اینکه فکه را هر که ببیند عاشق میشود. این داستان بود تا ظهر چهارشنبه. من پشت سرش نماز خواندم. بچهها هماهنگ کرده بودند که شب بروند. قریب ساعت 30/1 بود که آمد توی آن اتاق بزرگ نشسته بودم که مرتضی از دم درب ورودی آمد رد شود گفت: خداحافظ. گفتم: آقا مرتضی رفتی؟ گفت میروم سوره، از آنجا یک سری خانه بزنم و از آنجا بروم فرودگاه، خوب، خداحافظ. همین جور که داشت میرفت گفت: نمیخواهی روبروسی بکنی. گفتم آقا مرتضی مگه دو سه روز بیشتر طول میکشد. بر میگردی. بعد او خندید و من هم خیلی سرد با او برخورد کردم، بعد رفت. چند لحظهای گذشت، دوباره برگشت و به من گفت که راستی حرفی داشتم. انتظار هر چیزی را داشتم غیر این چیزی را که مرتضی گفت. گفت: فکر کردی اگر من نباشم، میخواهید روایت فتح را چه بکنی؟ اصلا انتظار نداشتم. از این نوع صحبتها با هم خیلی داشتیم در زمانه های گذشته و حرفهای مختلف؛ شوخی، جدی اما این در شرایطی بود که داشت به سفر میرفت. سعی کردم به دل خودم راه ندهم که از این حرف منظوری دارد. یک کم توی فکر فرو رفتم، نگاهش کردم. گفتم: تعطیل میکنیم. گفت: یعنی چه؟ گفتم خیلی جدی دارم میگویم. تعطیلیش میکنم روایت فتح را .اصلا دوست نداشتم این حرف را ادامه بدهم. گفتم: خداحافظ .سعی کردم او برود من هم بروم و از این موضوع راحت بشوم. خودم را راحت کنم از منگنهای که در آن قرار گرفتم و او هم که با برخورد سرد من مواجه شده بود خداحافظی کرد رفت. |
|
| روایتی از شهادت «سید مرتضی آوینی»(1): |
| ساعت ۱:٢٧ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤ کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی |
مرتضی فریاد زد:«آی مرا کجا میبرید؟ بگذارید همین جا شهید شوم.»راوی:«احمد شفیعی ها» سال 1371برای رفتن به منطقه عملیاتی و الفجر مقدماتی یک فیلم مستندی تهیه کرده بودند که ظاهرا آقا مرتضی بعد از دیدن این فیلم اصرار میکنند که منطقه را برویم ببینیم. و از نزدیک برنامه روایت را بسازند یک فیلم حدودا یک ساعته.عنوان روایت فتح را آن موقع نداشت و ضبط میکردیم. بعد اصرار داشتند تعداد دوستانی که آنجا بودند یک اکیپ مهیا بشویم برای مجموعه روایت فتح. به اصرار خود آقا مرتضی ما قبل از تعطیلات عید، راهی شدیم. به منطقه والفجر مقدماتی.والفجر 1 به نظر ایشان تکمیل بود و هیچ اشکالی نداشت ولی والفجر مقدماتی هنوز جای حرف داشت - آمدیم تهران که با یکی دو تا دوستا یک دفعه تصمیم گرفتیم برویم. آقا مرتضی شب پیش با اکیپ فیلمبرداری و صدا برداری با هواپیما راهی شدند و چند تا از دوستان دیگر آقای، سعید قاسمی، قاسم دهقان، شهید سعید یزدان پرست و چند تا دیگر از دوستان با دو تا ماشین راهی شدیم و آنجا با بچهها سر سه راهی قرار گذاشتیم. عصر همان روز یعی روز پنجشنبه 19 فروردین رفتیم در کانالهای عراق. کانالهای معروفی که به بچههای گردان کمیل سال 61 در آنجا محاصره بودند. شب را در اردوگاه و قرارگاه متعلق به ارتش عراق ماندیم. صبح برای رفتن به قتلگاه معروف صحبتهایی برای آقا مرتضی کرده بودیم بعد از این که من جنازه بچهها را در آنجا دیدم از خدا آروز کردم که فقط سالی یکبار بروم و بیایم آنجا. در آنجا تعداد زیادی از شهداء افتاده بودند به طوری که هیچ مرثیقه خوانی نمیـوانست وصف کند. خدا توفیق داده بود یک مدتی آنجا بودیم من یک چنین مجموعه گرمی را ندیدم و نه شنیدم. یکی از دوستا که میخواهم بگویم محور همه آن بچهها بود شهید قشلاقی بود. وقتی از مجید برای مرتضی صحبت کردم خیلی شیفته رفتارش شد به طوری که یادم هست تا چند لجظه قبل از شهادتش میگفت از حشمتی بگو. و این حشمتی محور بزرگی بود. آقا مرتضی اصرار داشت که داستان مجید 13 ساله حتما ضبط شود. صبح جمعه راهی شدیم. قرار نبود به طاوسیه، قتلگاه برویم. قرار بود برویم پاسگاهی که شب قبل در آن بودیم. من اصرار داشتم که برویم انجا و قتلگاه را بگذاریم برای یکی دو روز بعد. چون یکی از دوستان ما قرار بود که باید آنجا و به ما ملحق شود. او صحبتهای مجید حشمتی را در چند سال پیش نوشته بود. مجید یک شخصیت محوری بود که چه آن موقع و در طی آن سالیان کسانی که او را ندیدند شیفتهاش بودند و آخرین کسی که تحت تاثیر شخصیتش بود خود آقا مرتضی بود.
اولین کسی که صبح دیدمش من بودم. دیدم که آقا مرتضی آماده است. اورکت را پوشیده پوتینهایش را بسته، فرصت صبحانه خوردن را نداد. گفت باید راه بیفتم. راه افتادیم و مقداری نان و پنیر و حلوا در ماشین خوردیم بعد تا اردوگاه به اصطلاح طاوسیه «مقدم» جلوتر بود و پاسگاه «رشیبیه» که قرار بود برویم بعد از پاسگاه بود. در مسیر که داشتیم میرفتیم به طاووسیه که رسیدیم آقا مرتضی گفت: برویم قتلگاه، من دائم اصرار کردم که آقا مرتضی، محمد شریفی نیامده و قرار است به ما ملحق شود و دوتایی برویم. گفت: باید برویم. شاید از ساعت 15/8 تا 20/8 صبح ابتدای میدان من را برادر آقا حجت صحبت کرد. راهی داخل شدیم. قتلگاه جایی بود که بچههایی که در عملیات مقدماتی در محور گردان عمار و مقداد و یک لشگر از گردان بود صبح داخل کمین افتادند و گریزی نداشتند. صحنههای شهادت و رشادت بچهها غیرقابل توصیف بود. بقیه عملیات که کاری نداریم. موقعیت آنجا یک صحنه عجیبی داشت. از اولین سانتیمتر کمین چند تا شهید روی هم افتاده بودند از فاصله یک کیلومتری شهید داشتیم تا می رسید به انتهای نقطه گودال و آنچا هم چیزی شاید حدود 30 تا 40 تا شهید. ما راهی شدیم برای قتلگاه. دو تا اکیپ شدیم که 3 تا 4 تا از دوستانمان سمت راست و 4 ، 5 تای دیگر که من خدمت آقا سید بودم سمت چپ دوستان سمت راست قتلگاه را پیدا کردند. در این فاصله باز هم رسیدیم به یک سری از تجهیزات شهدا که زمن مانده بود - کمپوت - کنسرو - قمقمهها و لباس شهید و استخوان شهید که اگر کنکاش میکردیم شهید با اسکلت کامل هم بیرون میآمد. خاطرم هست آقا مرتضی صحنههایی جزیی ساده را از کنارش نمیگذشت. این دفعه من احساس کرد و گفتم: حاج آقا خوب صحنهای است. گفت: برویم قتلگاه. حدودا ساعت 10/9 دقیقه صبح، از همین آخرین تجهیزات شهدا گذر کردیم من نفر سوم در ستون بودم. برادرمان حجت جلو - آقا مرتضی و شعبانی فیلمبردار پشت من. پشت او آقا سید و پشتش سعید یزدان پرست، مین والمیری بود. مینی که حجم ترکشاش شهیدای زیادی را گرفته بود. دیده بودم، بمراتب بیشتر از آن چیزی بود که عمل کرد و فقط برای آقا مرتضی و سعید عمل کرد و حالا حکمتش چی بود نمیدانم. منطقه دستخوش دو تا حرکت بود. تحول ما سه که مینها را جابجا کرده و دستخوش پوشش کرده بود. حتی سنگرها زیر ریل مانده بود - دوم این که میدان مین سابقا از ما شهید گرفته بود. یعنی اینکه نظم میدان از بین رفته و دیگر در مسیر ریل شناسایی آن مشکل بود با علم به این که مشکلات بود پای جای پا حرکت میکردیم. انفجار رخ داد. دوستان هم مورد اصابت واقع شدند. مین، کامل عمل نکرد. مین از قرار مین جهنده[والمری] بود و حدود یک متر بالا میپرید بعد منفجر میشد. به جهت اینکه قبلا دمر نشده بوده و افتاده بود، به حالت افقی قرار گرفت. بلافاصله هر 3 - 4 - 5 تا جمع شدیم بالای سر آقا مرتضی و آقا سعید 3 - 4 تا دیگر که سمت راست حرکت بودند آنها هم به ما ملحق شدند. پای سید از جا قطع شده بود. دوستان با کمربند بستند. بلانکارد دستی را با اورکت بچه ها و چفیهها آماده کردیم. سید مرتضی فریاد زد: «آی مرا کجا میبرید؟ بگذارید همین جا شهید بشوم.» چند بار به مراتب تکرار کرد. احساس میکنم از لحظه اول برخورد با مین انقطاع کاملی پیدا کرده بود که حدود 30 دقیقه که به هوش بود خیلی عادی بدون یک آه بچهها را دلداری میداد. به یکی از برادرها گفت: من برای همین چیزها آمدم. تو منو دلداری میدی» آخرین عبارتی که آقا مرتضی برایم گفت این بود که مجید برایم بگو. خاطرم هست وقتی از خاطرات قتلگاه میگفتم. صحبت از کربلا شد. آقا سید گفت: شفیعی، کربلا تنها این نیست که سال 61 هجری اتفاق افتاده باشد همان کربلای سال 61 اگر معرفت داشته باشی وجود دارد در این جا میبینی و من احساس میکنم. حاجی در کربلا حضور داشت، خصوصا در لحظه شهادتش من نمیدانم که چه چیزی میدید که خانم زینب را صدا میزد. من با انفجار مین خودم را بعد از 10 - 12 سال دوباره در کمین «طاوسیه» احساس کردم. همین طور برادر یزدان پرست که من توفیق این را داشتم که چند لحظه آخر را سر بلانکارد را گرفته بودم و خدمت ایشان بودم. خیلی عادی صحبت میکرد یادم هست برای حاجی تعریف میکردم از یکسری مسائل، گریه میکرد. دیده بودم در مکه: از عطاء الله گفته بودم. به جوانها میگویم. به آنهایی که اسم عطاءالله مجید را نمیدانند. حاجی میخواست آنها را از گمنامی در بیاورد و این رسالت رسالت کوچکی نبود. هر کسی توفیق درک این رسالت را ندارد. عطاءالله با اینکه معلول جسمی بوده، هشت سال جنگید. بچههایی که اسم «راکی» و «رمبو» را بلدند یکبار هم اسم عطاءالله را بشنوند. عطاءالله کسی است که اگر هیچکدام ما او را نشناسیم ملائکه آسمان او را میشناسند هر دو سه قدیمی را که راه میآمد زمین میخورد بلند میشد دوباره میخورد زمین از ترس این که او را برنگردانند میآمد - من خودم زیر بلغلش را گرفتم چهار پنج دفعه این جوری پا به پای بچهها در والفجر یک دوید آمد و عراق و صدام را کلافه کرد. از اول جنگ جنگید تا عملیات مرصاد که بالای جنازه برادرش نشسته بود. مجید اصرار عجیبی روی عدد 40 داشت و تازه رسیدم که حضور ما در منطقه مجموعا چهل روز بود و شب چهلم که شب شهادت مجید بود، آقا مرتضی میخواست این حقیاق را ضبط کند. حاجی یاد داد که قمقمه سوراخ سوراخ شده شهید کم ارزشتر از اشرفی دوران ساسانیان نیست. خود حاجی میگفت: همه چیز قابل بازگویی نیست. اگر قابل بازگویی باشد قابل انتشار نیست. صحنههای مقدماتی که خود آقا مرتضی سهم داشت غیرقابل بحث بود. بچهها 16 - 17 کیلومتر را در رمل با بار سنگین کوبیدند و درگیری با دشمن. بین راه به بچهها چه گذشت، حکایت عجیبی بود. مجید از اول تا آخر ستون میدوید و بچهها را دلداری میداد. تعداد شهید شدند، تعدادی مجروج شدند، مجروحین زیر پای عراقیها افتادند. صدای عراقیها را میشنیدم ستون با آن دارازی زیر نور مین بود. هنوز ما را ندیده بودند نمیتوانستند عکسالعمل نشان بدهند. مجروحین دندانهایشان را روی هم فشار میدادند تا عراقیها صدای آنها را نشوند و شهید میشدند. سمت چپ درگیر شده بودند. گردان کمیل از سمت راست. عراقیها سر ما آتش میریختند. مجید در همان فضا و لحظهای به شهادت میرسد که خودش آن لحظه را خیلی دوست میداشت. نماز صبحش به ملکوت پیوست. دیدم مجید دستش را روی سینهاش گذاشته ات. از سینهاش خون فواره میزند. از لابهلای انگشتهایش به من گفت: چی شده من متوجه صدای حسین همتیان شدم. وقتی رفتم دیدم مجید روی بلانکارد خوابیده و من متوجه شدم مجید شهید شده اما باورم نمیشد. حتی با بچهها روی بالانکار صحبت کرد - فاتحه خواند میخندید. خیلی تحمل کرده بود تا به این مقام نائل شده بود و شخصیت نازنین سید مرتضی هم همین طور بود. میخواهم بگویم حاجی این طور نبود که به سادگی ان دم گرم را پیدا کند. یک سری مرارت و ریاضت بود که شهدای بزرگوار مثل سید مرتضی در انتظار آن نشسته بودند. و منتظر آن لحظه بودند. حاجی هر جا که گذری داشت یک سری دل را جمع میکرد. یک سری از آدمها هستند که آدم هر کاری بکند نمیتواند از آنها خوشش نیاید. مگر آنکه دلش از سنگ باشد حاجی از آن شخصیتها بود. به قول برادرمان، حاجی کسی بود که بعد از 4 - 5 سال تمام شدن جنگ - هنزو بوی خاکریز میداد. بوی والفجر مقدماتی میداد. در جیبش وصیتنامههای شهدا بود. |
|
| مین و پای مرتضی... |
| ساعت ۱:٢٦ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤ کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی |
|
سعید قاسمی روزی را به خاطر می آورد که به همراه تعدادی از بسیجی های لشگر 27 محمد رسول الله به فکه می رفتند: فروردین 71، با تعدادی از رفقا برای تبریک عید به منزل شهید «محمد راحت» رفتیم. محمد راحت از بچه های لشکر حضرت رسول بود که در مرحله ی مقدماتی عملیات والفجر یک به شهادت رسیده و جنازه اش تا آن زمان مفقود الاثر مانده بود. میان صحبت ها همسرشان کتاب «رمل های تشنه» را نشانمان داد و پرسید که خوانده ایمش یا نه. و این که طبق صحبت های نویسنده ی کتاب، جنازه شهید راحت باید در خاک خودمان باشد، و اگر این طور است آیا می شود جست و جو کرد و جنازه را آورد، یا اصلا اثری از آن نمانده… و صحبت هایی از این قبیل. البته ما قبلا هم به فکه رفته بودیم، اما چندان جدی نبود. حرف ایشان دوستان را برای یک سفر متفاوت و جدی تر ترغیب کرد. مرتضی شعبانی دو سه ساعتی از ماجرای تفحص تصویر گرفت. او خود فیلم را مونتاژ کرد در مورد آن فیلم خود این چنین گفت:
اسمش را گذاشتیم «تفحص». بیست دقیقه ای می شد و این شد اولین فیلم تفحص که حدود ده دقیقه اش را هم تلویزیون پخش کرد. این فیلم را حاجی(سید مرتضی آوینی) ندید تا این که روایت فتح مجدداً در ساختمان فعلی پا گرفت. کل مجموعه روایت فتح، یک نمازخانه بود با دو اتاق کوچک. یک ماشین لندکروز هم داشتیم که از بقایای زمان جنگ بود. قبل از ماجرای سفر به خرمشهر و ساخت «شهری در آسمان» بود که یک روز در حوزه ی هنری، فیلم تفحص را نشان حاجی دادیم. اشتباه نکنم آبان ماه بود. حاجی خیلی متاثر شد و سوالات زیادی هم پرسید. این موضوع در ذهن حاجی ماند تا عید سال 72 که آقا مرتضی اصرار کرد که به سمت فکه برویم. رمضانی جزئیات را به خاطر نمی آورد. دریغای آن روزها با او همراه است اگر می دانست آن روزها که سپری می شد آخرین روزهای سید مرتضی است حتما بهتر او را می دید اما از آن زمان اینگونه سخن گفت: چهار پنج روزی آن جا بودیم. هر روز صبح تا غروب می رفتیم فکه و مصاحبه می گرفتیم. شب هم می آمدیم بر قازه برای خواب و استراحت. بچه هاخاطره های عجیب و زیبایی تعریف می کردند و پیدا بود که حاجی خیلی متاثر و امیدوار شده است. متن «انفجار اطلاعات» را هم همان جا نوشت. روز آخر چند تایی عکس هم برای یادگاری گرفتیم. از جمله آن عکس معروف حاجی که خیلی هم از روش چاپ شده، شعبانی چند تایی عکس گرفت که بیشتر دسته جمعی بود. بعد رو کرد به حاجی که «آقا مرتضی، بگذار یک عکس تکی هم از شما بگیرم.» ما با روحیه ی حاجی آشنا بودیم. یا اجازه نمی داد ازش عکس تکی بگیرند یا ادایی در می آورد که عکس خراب می شد. ولی آن روز بلند شد. لباس هاش را تکاند و صاف و مرتب کرد، خندید و گفت «شعبانی! حجله ای بگیر». مرتضی هم دو تا عکس گرفت؛ یکی عمودی و یکی هم افقی.شد همان عکس هایی که برای حجله اش استفاده کردند. کمی بعد، هشت یا نه شب بود که راه افتادیم برای برگشتن. شب چهاردهم فروردین تهران بودیم. حاجی کلا از سفر راضی بود، و یک بار شنیدم که به یکی از بچه ها می گفت «از فکه برنامه ای عاشورایی درست می کنم!» شعبانی آن سفر به یادماندنی را روایت می کند: داخل یک سنگر سوله ای شکل مستقر شدیم. با بچه های تفحص یک جا بودیم. آن جا تا فکه یک ساعتی راه است. یادم نیست ناهار خوردیم یا نه که باران تندی شروع به باریدن کرد. از آن باران های منطقه ی خوزستان که معروف است و سیل راه می اندازد. سنگر را آب گرفت و هر چه را داشتیم خیس کرد. پتوها، قند و چایی، وسایل، حاج قاسم به کمک بچه ها، با یک سطل آب ها را بیرون ریختند و سایل را هم آوردند بیرون و مشغول خشک کردنشان بودیم که هوا دوباره آفتابی شد. هنوز البته لکه های ابر توی آسمان بود. حاجی گفت برویم منطقه. هنوز تا تاریک شدن هوا وقت داریم. راه افتادیم سمت پاسگاه رشیدیه. آن روز حاج سعید و حاج قاسم خاطره هایی گفتند که ضبط کرده ایم و فیلمشان هست. کانال کمیل محور حرفهای آن روز بود. تو راه برگشت. بچه ها سرود «کجایید ای شهیدان خدایی» را خواندند که رمضانی آخر یکی از نوارها ضبط کرد. وقتی نوار را عقب کشید و برای حاجی گذاشت، خوشش آمده بود. گفت «یادتان باشد فردا بگوییم بچه هابخوانند که مفصل تر ضبط کنیم.» جز یک جا که ستون را نگه داشت و خواست که از راه رفتن بچه ها فیلم بگیرم. کمی از قدم برداشتن حاج سعید و یکی دیگر از بچه ها تصویر گرفتم.
چند ثانیه ای هم از یک گلوله ی آر پی جی که روی رمل ها افتاده بود و کاملا زنگ زده بود، بعد دوربین را چرخاندم سمت شفیعی ها که داشت لای بوته ها را جست و جو می کرد که یک ره با صدای زیاد انفجار روی زمین افتادیم. اصغر بختیاری خود را به جمع رساند و وقتی گرد و غبار حاصل از انفجار فرو نشست، اولین عکسش را گرفت: متوجه نبودم دارم چه می کنم. حالا هم وقتی عکس های آن روز را نگاه می کنی، می بینی که وضوح لازم را ندارند.
عکس می گرفتم و جلو می رفتم. در همین حین صدای حاجی را می شنیدم که به مرتضی می گفت: «شعبانی! فیلم بگیر.» بچه ها اغلب ترکش خورده بودند،
اما وضع حاجی و یزدان پرست از همه بدتر بود. مین بین آنها منفجر شده بود و از زیر زانوها تا قفسه سینه شان به شدت مجروح شده بود. پای چپ حاجی هم از بین پاشنه و زانو قطع شده بود و به پوستی بند بود.
چهار پنج تایی عکس گرفته بود که دیدم دیگر نمی توانم. دوربین را دادم دست شعبانی. که او هم چند تایی عکس از آن صحنه ها گرفت. بچه ها از هر چه دم دستشان بود، از چفیه گرفته تا کمربند، استفاده کردند تا جلوی خون ریزی یزدان پرست و حاجی را بگیرند. حتی زیر پیراهن هامان را هم از تن در آوردیم. یزدان پرست از هوش برود، زیر لب ذکر می گفت. دوباری هم بیشتر صحبت نکرد و هر بار هم کمتر از چند کلمه. بار اول موقعی بود که حاج سعید می خواست ترکشی را که گوشه ی چشمش فرو رفته بود در بیاورد که گفت «طوری نیست، بگذارید سر جایش باشد.» اما سعید قاسمی اعتنا نکرد و با دست ترکش را بیرون کشید. مرتبه ی بعد هم از بچه ها خواست کمی جابه جایش کنند، چون به پهلو افتاده بود. گفت که خسته شده. حالا بچه های ستون دوم که صدای داد و فریاد ما را شنیده بودند به ما ملحق شدند. حاج قاسم گفت که چهار تا نبشی بیاریم. سریع چهار تا نبشی از توی رمل در آوردیم. همان ها که سیم خاردار را روش می اندازند. و بعد با اورکت ها و چند تا چفیه، مثلا دو تا برانکارد درست کردیم.
همه ی این کارها ظرف چند دقیقه انجام شد. یزدان پرست و حاجی را روی برانکاردها گذاشتیم. یزدان پرست دیگر از هوش رفته بود، اما تا آمدیم حاجی را از جایش بلند کنیم. اعتراض کرد که «من را همین جا بگذرید بمونم. می خواهم همین جا شهید بشم.» هنوز به مخیله ی هیچ کداممان نمی گذشت که شهادتی در کار باشد. معارف وند که تو حال خودش نبود،با ناراحتی به حاجی رو کرد که «آقا سید بگذارید کارمان را بکنیم. هر جا مقدر است شهید بشی، شهید می شی.» در فکه کاری ناتمام داشت که می باید انجامش می داد. صدای بچه های گردان کمیل را می شنید که همت را صدا می زدند «حاجی، سلام ما را به امام برسان. بگو عاشورایی جنگیدیم.» و گریه ی همت را که ملتمسانه سوگندشان می داد « تو را به خدا تماستان را قطع نکنید. با من حرف بزنید، حرف بزنید.» |
|
| شعارشان خانه نشین کردن آوینی بود! |
| ساعت ۱:٢٢ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤ کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی |
|
|
| مرتضی و عجایب روزگار ما! |
| ساعت ۱:۱٧ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤ کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی |
|
1- از عجایب روزگار ما این است که ابراهیم نبوی مطلب مینویسد و با ایما و اشاره ادعا میکند که «هیچکس بهتر و بیشتر از من، آوینی را نمیشناسد، آوینی مخالف رهبر بود و اگر زنده میماند امروز به زندان میافتاد!» و بعد به خاطر اینکه تخیلاتش را مستند کند، میگوید بروید از دوستانش بپرسید! و من میروم سراغ دوستانش، اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا. هر چه میخوانم خبری از تخیلات و خوابهای نبوی نیست. (خوب شاید درگوشی این را به خود نبوی گفته باشند!) اینجا و اینجا هم نظرات آوینی را درباره رهبر میخوانم. ضمن اینکه میدانیم شهید آوینی روایت فتحش را بنا به توصیه خود رهبری و با حمایت ایشان میساخت و نه به خاطر قهر کردن با منتقدانش! 2- از دیگر عجایب روزگار اینکه سکولارها و روشنفکران و ضدانقلاب که آوینی تا آخر عمرش از آنها انتقاد میکرد، امروز دایه مهربانتر از مادر شدهاند و از ما طلبکار شدهاند که چرا کیهان یک روزگاری از آوینی انتقاد میکرد؟! 3- و از عجایب دیگر روزگار اینکه «پیک نت» هم برای عقب نماندن از بوقلمونصفتها، تیتر زده «آوینی، عموی ما بود!» جل الخالق! همین یک مورد را کم داشتیم. این یکی به تنهایی میتواند جانشین همه عجایب هفتگانه دنیا شود. دقت کنید، سایت پیک نت، یعنی سایتی که اصولا سکولار است و مخالف انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی و دفاع مقدس، سایتی که اصلا نسبتی با شهید و شهادت ندارد، امروز درباره شهید آوینی مینویسد! فکر میکنم تا چند روز دیگر سروش و گنجی و کدیور و عباس معروفی و همه آنهایی که یک روز کینه آوینی را به دل داشتند، خودشان را پسر عموی آوینی بدانند! درباره این عجایبی که گفتم، نکاتی را به طور خلاصه توضیح میدهم: الف: آن شهید عزیز تمامی آثارش هنوز موجود است، مقالهها و سرمقالههایش درباره لیبرالیسم، سکولاریسم، دموکراسی، انقلاب اسلامی، ولایت فقیه، تهاجم فرهنگی، قبض و بسط شریعت و… از اولین سرمقاله تا آخرینش؛ اما وقتی روی بعضی آدمها مثل سنگ پای قزوین باشد، آوینی بعد از 17 سال، در یک اقدام غیر منتظره ناگهان طرفدار جنبش سبز میشود! ب: اینها خودشان بهتر از هرکسی میدانند که آوینی در روزگار خودش چه عقایدی داشته و تا چه اندازه مدافع ولایت بوده است. این جماعت، ولایی بودن آوینی را تکذیب نمیکنند، یعنی با زمان خودش اصلا کاری ندارند و قبول دارند که آوینی یک بسیجی طرفدار جمهوری اسلامی بود؛ فقط بعد از گذشت بیست سال پیش بینی میکنند که اگر زنده بود مخالف ولایت میشد! میگویند آوینی آن زمان بسیجی بود و جوگیر و احساساتی و ذوب در ولایت، اما اگر زنده میماند قطعا الان کنار ابراهیم نبوی و محسن مخملباف بود! خوب مگر آدمها نمیتوانند تغییرکنند؟! ج: در 17 سال گذشته چه کسی سراغ دارد که روشنفکران و سکولارها و ضدانقلاب، از آوینی تعریف کرده باشند؟ جواب این سوال را چند خط بالاتر توضیح دادهام. گفتم که آوینی تازه همین امسال به جنبش سبز پیوسته است، خوب من هم اگر جای بعضیها بودم، امسال از آوینی طرفداری میکردم! د: کاربران مظلوم بالاترین و خوانندگان بیگناه جرس هم این وسط عجب گیری کردهاند. بندگان خدا دلشان را خوش کرده بودند که از شر جمهوری اسلامی و مظاهرش خلاص میشوند، اما الان مجبورند بنا به سفارش عطاءالله مهاجرانی و اتاق فکر جنبش، گاه و بیگاه هم از امام خمینی طرفداری کنند و هم از شهدا و هم از حامیان ولایت فقیه! ه: حالا چرا امسال یکدفعه همه یاد آوینی میافتند؟ دلیل دارد. دلیلش این است که این جماعت مارماهی صفت، چند ماهی است به دنبال نبش قبر شهدا و اموات هستند. به هر حال برای پر کردن خلاء زندهها و بدست آوردن مشروعیت نسبی، گاهی اوقات لازم میشود. لازم به یادآوری است، بسیجی خوب، بسیجی از دست رفته است! و: یک دلیل دیگر این است که به هر حال آوینی در زمان خودش مخالفینی از طیف حزباللهی هم داشت که اصلا نکته عجیبی نیست. نمیخواهم مقایسه کنم، اما در یک سطح خیلی پایینتر انتقادهایی را که امروز بعضی حزباللهیها از دهنمکی میکنند در نظر بگیرید. چه فرقی میکند؟ فردا ممکن است همین آدمها از ما طلبکار شوند که شما روزی مخالف دهنمکی بودید! ح: در چند سال گذشته درست در چنین روزهایی همزمان با ایام گرامیداشت یاد شهید آوینی، عدهای از دوستانش به جای آنکه از اندیشه آوینی بگویند، رفتند سراغ همان حرفهای تکراری که مثلا «فلانی به آوینی فحش میداد، اما بعد از شهادتش از او تعریف میکرد»(که البته حرف درستی است اما همهی حرف درست این نیست) این مساله باعث شده است که اتاق فکر جنبش، امسال این مساله را بگیرند و پیاز داغش را هم زیاد کنند که «آوینی اواخر عمرش حزباللهی نبود!» غافل از اینکه اگر آن روز چهار تا حزباللهی با آوینی مخالف بودند، صدتای دیگر طرفدارش بودند! ط: مساله بعدی این است که آنها با توسل به چنین شیوهای، در حقیقت میخواهند کاری کنند که ما دشمنان اصلی آوینی را فراموش کنیم. دشمنان اصلی، طیف حزباللهی نبودند؛ دشمنان اصلی در حقیقت روشنفکران سکولار و لائیک و ضدانقلاب و مسئولان فرهنگی حامی جریان روشنفکری بودند که آوینی تا آخرین لحظه آنها را رها نکرد. البته وقتی میگویم دشمنی، منظور یک دشمنی شخصی نیست که اگر اینچنین بود، آوینی با دسته اول هم مشکل شخصی پیدا میکرد، همه درد و رنج آوینی دشمنی آنها با امام، انقلاب و ولایت بود. ی: در سالهای گذشته دو دسته از مخالفان آوینی تا حدودی شناخته شدند. اول طیفی از حزباللهیها و دوم روشنفکران ضدانقلاب. اما در این میان، مسئولان فرهنگی وقت کشور خیلی خوب، پشت مسالهای به نام «دعوای کیهان با آوینی» پنهان میشوند و کسی هم با آنها کاری ندارد.(که البته خود آوینی نامه اش علیه رییس صداوسیما را می دهد به همین کیهان تا چاپ کند! لینک های زیر را ببینید) در اینجا بد نیست یادی بکنیم از مرد بزرگ «آزادی بیان و زنده باد مخالف من» که روزگاری آوینی را فقط و فقط به خاطر چاپ عکس یک جوان به ظاهر غربی و عدم رعایت شئونات اسلامی توبیخ کرد! لینک های مرتبط: دانلود: گزیده ای از نشریه “سوره” به سردبیری شهید سید مرتضی آوینی مهدی همایونفر : با امکاناتی که «آقا» در اختیارمان گذاشتند روایت فتح احیا شد مصاحبه با مسعود فراستی درباره آوینی : ما به سرعت به هم نزدیک شدیم و عقاید مشترک زیادی نسبت به سینما و جریان روشنفکری داشتیم. در همین خط جلو رفتیم تا زمان وزارت ارشاد آقای خاتمی که فشار زیادی به ما آمد. در این زمان بود که مرتضی مطلب “تحجر و تجدد ” را چاپ کرد. شهریار زرشناس: برای مرتضی اشک تمساح میریزند: بعد از گذشت هفده سال بدخواهان آوینی یا در آن سوی آبها هستند و علیه انقلاب فعالیت می کنند و یا در داخل به فکر فتنه گری علیه انقلاب اسلامی هستند بازنگری پرونده سریال«خنجر و شقایق» : عصر روز 23آبان سال 1371 هجری شمسی ، روزنامه کیهان دست به انتشار «نامه ای سر گشاده»از سوی سازندگان مستند«خنجر و شقایق» زد که یکی از بی سابقه ترین چالش های «محمد هاشمی» مدیریت وقت«صدا و سیما» را آغاز نمود. میزگردی با حضور دوستان آوینی : توجه داشته باشیم که ریاکارها فقط در قشر متحجر نیستند. در میان متجددها هم ریاکارهایی هستند مثل همین آقای مسعود بهنود نامرد که مصاحبهای کرد و در آن چه حرفهایی زده بود. |
|
| «شهید آوینی» و خانواده |
| ساعت ۱:۱۳ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤ کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی |
|
در مورد مساله خانوادگیشان ما زیاد تو زندگی خانوادگیشان نبودیم هر از گاهی میرفتیم و سلام وعلیکی داشتیم منتهی یادم میاید اگر ایشان یک غذای خوشمزهای یا شیرینی یا شکلاتی به تناسبی، جشنی ، عروسی بود و چیزی به ایاشن میدادند شیرینی که برمیداشتند میل نمیکردند. به میزبان میگفتند که من میتوانم یک دانه دیگر بردارم و آن شخص با کمال میل میگفت بردارید. میگفت من این برمیدارم که با خانمم و بچههایم میل کنم. این خیلی عجیب بود که مثلا حتی یک شیرینی یا شکلاتی هم داشت میبردند تو خانه که در این شیرینی اندک و خوشمزگی اندک هم، خانوادهاش سهیم باشند و به ما توصیه میکردند که این خیلی موثر است که آدم شیرینیهای زندگیاش راشادیهای زندگیاش را سعی کند، باخانوادهاش تقسیم کند، فقط فکر خودش نباشد. میگفت در ایجاد مودت بین زن و شوهر موثر است و یک چیز دیگر که میگفتند خیلی موثر است خواندن نماز جماعت با خانواده است. میگفت خیلی در ایجاد الفت بین اعضای خانواده موثر است،غیر از آنکه روحیه عبادی هم حفظ میشود. |
|
| پدر «شهید آوینی»:مرتضی را تا زنده بود نمیشناختم |
| ساعت ۱:٠٧ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤ کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی |
|
من فردی بودم که همیشه کارم در معادن بود و ایشان همیشه دنبال من بودند، سال 1326 که ایشان به دنیا آمدند در شهر ری من منزل پدرم بودم، جایی نداشتم، کاری هم نداشتم و در آن دوره نظام وظیفهام را میگذراندم. *** به نقاشی خیلی علاقه داشت در همان سالهایی که در کرمان بودیم معلم نقاشی داشت؛ به نویسندگی هم خیلی علاقه داشت و خیلی چیزها مینوشت. حتی یک کتابی قبل از انقلاب نوشته بود که اسم عجیبی داشت یادم نیست یک چیزی شبیه "نه از خود.... " موضوعاش یک چیزی بود در مورد ناراحتی مردم و فقر و تنگدستی و... بود. البته بعضی از نسخههای این کتاب هم بود که تکثیر شده بود اما الان در دسترس نیست. *** بعد از انقلاب مرتضی را خیلی کم میدیدم. پس از مدتی هم که همخانه شدیم با این حال باز بیشتر در مسافرت و سفر جبهه بود، مواردی هم که در منزل بود خیلی کم در مورد کارش صحبت میکرد، مسائل جبهه را برای ما تعریف میکرد. فقط یکی دو بار در مورد دوستان و همکاران رفقایش که در کنارش در جبهه به شهادت رسیده بودند تعریف کرد. یا مثلاً میگفت دوربینمان را در اهواز جایی گذاشته بودیم به امانت ، وقتی برگشتیم دیدیم فیلم روی آن پاک شده است و همین. *** سالهای آخر خیلی کم خواب بود و سه چهار ساعت بیشتر نمیخوابید و همهاش در حال نوشتن بود. ما خیلی کم او را میدیدیم. در این سالهای آخر وقتی متوجه آمدنش میشدم که جمعهها میآمد و صدایم میکرد که: "بابا نماز جمعه نمیروی؟ " من هم میگفتم چرا نمیروم. |
|
| در برابر ریا کاری و مصلحت اندیشی |
| ساعت ۱:٠٥ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤ کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی |
|
|
| خاطرات خواندنی «سید مرتضی آوینی» از راه اندازی «روایت فتح» |
| ساعت ۱:٠٤ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤ کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی ، خاطرات |
|
وقتی به خرمشهر رسیدیم هنوز خونینشهر نشده بود. شهر هنوز سرپا بود اگرچه دشمن خود را تا پشت صد دستگاه جلو کشیده بود. یک دوربین «مینیاکلر» داشتیم و یک ضبط صوت «ناگرا» و خرت و پرتهای دیگری که این مجموعه را کامل میکرد. هم کارگردان و صدا بردار خود من هم بودم و جز فیلمبردار فقط یک نفر دیگر همراه ما بود؛ شهید «غلام عباس ملک مکان»، شیرمردی از روستای «قنات ملک»، شیراز که هم رانندگی میکرد و هم محافظ مسلح گروه فیلمبرداری بود آن هم با یک تفنگ «ام-یک». بعدها راه «غلام عباس» از ما جدا شد، اگر چه تا آخر دوست یکدیگر باقی ماندیم. او کار فیلمسازی را رها کرد و به گردانهای رزمی پیوست و بعدها در آبادان شهید شد. چهرهای همچون شیر داشت. محکم واستخوانی و بسیار قدرتمند اما با یال وکوپالی نه چندان بلند، دلش هم دل شیر بود. از رزمآورانی بود که داوطلبانه در جنگ «فیروزآباد» به «سپاه پاسداران» ملحق شده بود. در همین غائله بودکه ما هم با یکدیگر آشنا شدیم؛ از زمان فیلمبرداری مجموعه مستند، «خان گزیدهها» که در آباده،جهرم، شیراز، و فیروزآباد و روستاهای اطراف این شهرها فیلمبرداری می شد. |
|
| او حقیقت را در امام (ره) جسته بود |
| ساعت ۱:٠٢ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤ کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی |
|
اکثر مردم آقامرتضی را با صدایش در روایت فتح و آنهایی که اهل مطالعه و سینما بودند ایشان را با سرمقالههای ماهنامه « سوره » میشناختند. مردم فکر میکردند این صدا جزیی از زندگیشان بوده است و چون نمیدانستند این صدا متعلق به کیست، او را نزدیکتر به خود و زندگیشان حس میکردند. همسر ایشان در این باره معتقد است: "شاید قرار و تقدیر بود که اینگونه باشد. مرتضی میلی برای به دست آوردن شهرت نداشت. چیزی که میخواست خالصانه کارکردن بود. همین باعث شد که تاثیر عمیقتر و ماندگارتری داشته باشد." اینبار به سراغ مریم امینی همسر شهید سیدمرتضی آوینی رفتیم. ایشان متولد سال 1336 است. تحصیلاتش لیسانس ریاضی و علوم کامپیوتر است. او از آشنایی با آقامرتضی برایمان میگوید: "قبل از ازدواج، آشنایی چند ساله با هم داشتیم. من ایشان را میشناختم. از سن پانزدهسالگی تا نوزده، بیستسالگی که این آشنایی به ازدواج رسید. در این میان خانوادهی من مخالف با این ازدواج بودند ولی برای من مشخص بود که این زندگی مشترک باید شروع شود. صورت دیگری برای ادامهی زندگی نمیتوانستم تصور کنم. از همان ابتدا مرتضی برای من آن حالت مرادبودن را داشت. رد و بدل کردن کتابهای خوب، شرکت در سخنرانیها و کنسرتهای موسیقی دانشکده هنرهای زیبا که ایشان آنجا درس میخواندند. در واقع ایشان راهنمای کاملی برای من بود." مرادبودن ایشان تا کدام مرحله از زندگی ادامه یافت؟ برای همیشه حفظ شد. این رابطه، شیرازهی اصلی زندگی ما بود. البته گاهی چهرهی این موقعیت بهخاطر تحولات فکری تغییر میکرد. گرایشهای ایشان بعد از انقلاب کاملاً تغییر کرد. به تبع ایشان، این تغییر در من هم اتفاق افتاد. ولی نسبت برقرار بین من و ایشان همواره ادامه پیدا کرد تا شهادتشان. تازه بعد از آن بود که فرصتی پیدا کردم برگردم و به نسبت جدید نگاه کنم و ببینم دربارهی امروز چه میشود گفت. از نگاهتان چه حاصل شد؟ بعد از شهادت ایشان نسبت جدیدی بین ما برقرار شد. مرتضی خودش در یکی از مقالههایی که بعد از رحلت حضرت امام (ره) نوشت، جملهای دارد نزدیک به این مضمون: "ایشان از دنیا رفتند و حالا بار تکلیف بر شانه ما افتاده است". دقیقاً من چنین سنگینییی را احساس میکنم. پیش از این، دستم را گرفته بود و مرا به بهشت میبرد. مرتضی میگوید: "شهدا از دست نمیروند، بلکه به دست میآیند." برای همه، این فرصت نیست که این بهدست آمدن را تجربه و حس کنند. حالا من نمیدانم چهقدر در این مسیر هستم و آنرا با این بار سنگین طی میکنم. یعنی بار دیگر من مرتضی را به دست آوردهام و خیلی شاکر هستم. این زندگی قشنگ از سنین نوجوانی شروع شد. هر روز که میگذشت موقعیت و جایگاه ایشان نزد من بیشتر از هر کس دیگری میشد. مرتضی مظهرهمهی کسانی بود که در زندگی جستوجو میکردم. جای همهی اعضای خانواده را برای من پر کرد و همه چیز زندگیام بود. خانم امینی! میتوانیم بگوییم زندگی مشترک شما سه مرحله داشت. قبل از انقلاب، بعد از انقلاب و بعد از شهادت.اگر اجازه بدهید از ازدواجتان شروع کنیم. مثلاً اینکهآقا مرتضی کی به خواستگاری شما آمد؟ مورد خاصی نداشت. خیلی معمولی بود. سال 1354 بود که نامزد شدیم و خردادماه 1357 ازدواج کردیم. فقط میتوانم بگویم که نسبت به شرایط آنروز خیلی ساده ازدواج کردیم. خرید ما یک بلوز و دامن سفید برای من بود و یک کت و شلوار سفید برای مرتضی. برای شروع زندگی مشترک چه کردید؟ خانهی کوچکی در خیابان شریعتی، خیابان آمل اجاره کردیم. حدود یک سال آنجا مستأجر بودیم. اولین فرزندمان در همان خانه بهدنیا آمد. چند ماه بعد چون توان پرداخت اجاره را نداشتیم، به منزل پدری آقامرتضی در خیابان مطهری نقل مکان کردیم. سال 1358 بود. سهسال هم در آن خانه ماندیم. بعد یک آپارتمان هفتادوپنجمتری در قلهک خریدیم و کلی هم قرض بالا آوردیم. حالا صاحب سه فرزند شده بودیم. جایمان کوچک و تنگ بود. آقای مرتضی این واقعیت را چگونه بروز میداد؟ تمام زندگیاش وقف انقلاب شد. خودش هم میگوید از طرف جهاد رفتیم بیل بزنیم، دوربین به دستمان دادند. [برایش] فرقی نمیکرد. با تمام وجود خودش را وقف انقلاب کرد و آنچه از او انتظار میِرفت، انجام داد. زمان جنگ ایشان را خیلی کم در خانه میدیدیم؛ هرچند شب یک بار. تمام دغدغهی ذهنیاش جنگ بود. آشنایی آقامرتضی با سینما از کجا شروع شد؟ قبل از انقلاب مرتب فیلمهای جشنوارهها را میدید و به مقولهی سینما علاقهمند بود. وقتی وارد جهاد شد مستندهای زیادی ساخت؛ از جمله یک سریال یازده قسمتی به نام "حقیقت" و" مستند دیگری به نام ششروز در ترکمنصحرا" ، که هر دو از مستندهای خوب آنروزها بود. درباره کارشان، در خانه چیزی میگفتند؟ نه! اما درباره بعضی فیلمها اظهار نظر میکردند و نقدهای دقیقی داشتند. بیشتر حرفهایشان در جمع خانواده درباره چه بود؟ بیشتر ما برای ایشان حرف میزدیم؛ از اتفاقهای روز، حتی آمدوشد اقوام. ایشان هم به این حرفها دل میدادند. چه به حرفهای من و چه به حرفهای بچهها. یادم میآید وقتی سمیناری دربارهی سینمای پس از انقلاب برگزار شد و ایشان هم یکی از سخنرانها بود، برخورد بدی در آن جلسه با ایشان شده بود. شما میدانید در سینمای ما مدعی زیاد است اما آدم باسواد کم داریم. آن شب وقتی به خانه آمد هیچ نگفت. شما به ماندگاری مذهبی آقامرتضی اشاره کردید. چه زمانی احساس کردید این قوام در ضمیر ایشان تهنشین شده و ثبات گرفته است؟ به نظر من این کشش مذهبی از ابتدا با ایشان عجین بود و همین امر بود که او را به جستوجو برای یافتن حق و حقیقت وامیداشت. وقتی ایشان آن نقطهی روشن و نورانی را دیدند، دیگر تزلزلی از ایشان ندیدم. کاملاً این درک و دریافت را پیدا کرده بود که وقتی حق را ببیند آنرا بشناسد. چون از اول، نفس خودش در میان نبود. وقتی شناخت، موضوع تمام شده بود. انگار مصداق درستش پیدا شده است. آقامرتضی آدم باسوادی بود. مطالعات ایشان از کجا شروع شد؟ چه چیزهایی را بیشتر میخواند؟ تقریباً تمام آثار فلسفی و هنری پیش از انقلاب را خوانده بود. نامهای داستایوفسکی و نیچه از آن روزها یادم هست که زیاد دربارهاش حرف میزد. راجع به کامو و داستایوفسکی در مقالهای نوشته بود که آنان فلسفه را زیسته بودند؛ نه این که فقط مطالعه کرده و یا درباره آن سخن گفته باشند. فکر میکنم مرتضی هم دقیقاً اینطور بود. به خیلیهای دیگر هم میشود باسواد گفت ولی مرتضی فضای آن روزها و آثار فلسفی و رمانهایشان را زندگی کرده بود و چون با جان و دلش آن فضا را احساس کرده بود، وقتی جواب سؤالاتش پیدا شد دیگر درنگی اتفاق نیفتاد و تزلزلی پیش نیامد. غم و شادی آقامرتضی چه وقتهایی بود؟ وقتی با بچههای بسیج بود، نیرو میگرفت. وقتی مجبور بود به اتفاقهای روزمره و حشو و زوائدی که وقت آدم را میگیرد تن بدهد، آن وقت بود که گرفته و غمگین میشد. نثر ایشان خاص خودش بود... به عنوان یک خواننده حس میکنم نثر ایشان خیلی متفاوت است. مسایل سخت فلسفی را وقتی با نثر ایشان میخوانم منظور را متوجه میشوم. در صورتی که همان مطلب با نثر یک فیلسوف برایم غیرقابل درک است. احساس میکنم باید خیلی چیزهای دیگررا بخوانم تا آن مطلب را بفهمم. نثر ایشان یک جور شیرینی و حلاوت دارد. خیلی تأکید داشت بر استفادهی درست از کلمهها. در بسیاری از مقالاتش، از یک لفظ متداول آغاز میکند و به معنای اصیل کلمهی مورد نظرش میرسد. مخزن کلماتش غنی بود و به راحتی به آنها دسترسی داشت. این دربارهی دستداشتن ایشان در انواع هنرها هم صادق است. انگار به منبعی وصل بود که جایگاه آن فراتر از تمام هنرها بود؛ جایگاه حکمت. از آن جایگاه در مورد وجوه مختلف هنر که در قالب رشتههای مختلف هنری ظاهر میشود، مینوشت و حرف میزد. از احوال خودتان و آقامرتضی در روزهای نزدیک به شهادتشان بگویید. من هم ایشان را نمیشناختم. اصلاً این تصور را نداشتم که وقتی برای فیلمبرداری به فکه میرود، شهید بشود. من آثار شهادت را در ایشان کشف نمیکردم. روزهای آخر، وقتی به فکه رفت و کار نیمه تمام ماند و برگشت، گفت دو سه روز دیگر باید برگردم فکه. در این چند روز ایشان را خیلی اندوهگین دیدم. مرتب سؤال میکردم چرا اینقدر گرفته و ناراحتی؟ ولی در ذهنم هیچ ارتباطی برقرار نمیشد که چه اتفاقی افتاده که دوباره دارد برمیگردد. اما الان که به آن چند روز نگاه میکنم کاملاً مطمئن میشوم که میدانست. آخرین صحبت ما در آن یکی دو روز آخر دربارهی قراری برای روزهای بعد بود. من گفتم این کار را بعد از آمدن شما هم میشود انجام داد انشاءا...؛ اما ایشان یک دفعه سرشان را برگرداندند و دیگر حرفی بین ما رد و بدل نشد. همان اواخر وقتی پیشنهادی به ایشان دادم، گفت: " فعلاً این کار صلاح نیست. الان آنقدر برای من مشکل درست کردهاند که اگر آدمی پشت به کوه داشت، نمیتوانست تحمل کند. من به جای دیگری تکیه دادهام که الان سرپا ایستادهام." وقتی خبر شهادت آقامرتضی را به شما دادند... حدود ظهر جمعه بیستم فروردین ماه، مرتضی در فکه رفت روی مین. صبح شنبه بود که پدر و مادرم آمدند. صبح زود بود. به من گفتند : "مرتضی زخمی شده است." روزهای اول بهار هنوز هوا تاریک و روشن بود. حالتی میان خواب و بیداری بود. مثل همان وقت طبیعت. بچهها را با آرامش بیدار کردم و به مدرسه فرستادم. مثل این که اصلاً چیزی نشنیدهام. بچهها که رفتند، پدر و مادرم آرام آرام سر حرف را باز کردند و من باخبر شدم که دیگر مرتضی را ندارم. آثار منتشرنشدهای از آقامرتضی در دست دارید؟ تعدادی داستان کوتاه است که به نحوی به موضوع اسارت آدمی که در خودش گرفتار است، میپردازد. نوشتههایی هم بین شعر و نثر دارد. درگیری ذهنی مرتضی در آن نوشتهها اسارت و گمگشتگی انسان است. این موضوع را خیلی زیبا، شاعرانه و عمیق بیان کرده است. >>> گفتگویی با همسر شهید سید مرتضی آ وینی(برگرفته از کتاب: مرتضی آیینه زندگی ام بود ) |
|
| نباید بگذارید کارهای ایشان زمین بماند... |
| ساعت ۱٢:٥٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤ کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی ، مقام معظم رهبری |
|
سخنان رهبر معظم انقلاب در دیدار با خانواده ی شهید سید مرتضی آوینی در تاریخ 2/2/1372 بسم الله الرحمن الرحیم خداوند ان شاالله این شهید را با پیغمبر محشور کند. من حقیقتا نمی دانم چطور می شود انسان احساساتش را در یک چنین مواقعی بیان و تعبیر کند؟ چون در دل انسان یک جور احساس نیست. در حادثه ی شهادتی مثل شهادت این شهید عزیز چندین احساس با هم هست. یکی احساس غم و تاسف است از نداشتن کسی مثل سید مرتضی آوینی. اما چندین احساس دیگرهم با این همراه است که تفکیک آنها از همدیگر و باز شناسی هریک و بیان کردن آنها کار بسیار مشکلی است.
به هر حال امیدواریم که خداوند متعال خودش به بازماندگانش به شما پدرشان، مادرشان، خانمشان، فرزندانشان. همه ی کسانشان به شما که بیشترین غم . سنگین ترین غصه را دارید تسلی ببخشد. چون جز با تسلی الهی دلی که چنین گوهری را از خودش جدا می بیند واقعا آرامش پیدا نمی کند. فقط خدای متعال باید تسلی بدهد و می دهد. من با خانواده های شهدا زیاد نشست و برخاست کرده ام و می کنم. و از شرایط روحی آنان آگاهم. گاهی فقدان یک عزیز مصیبتی است که اگر مرگ او شهادت نبود تا ابد قابل تسلی نبود. اما خدای متعال در شهادت سری قرار داده که هم زخم است و هم مرهم و یک حالت تسلی و روشنایی به بازماندگان می دهد. من خانواده ی شهیدی را دیدم که فقط همان یک پسر را داشتند و خدای متعال آن پسر را از آنان گرفته بود.(البته از این قبیل زیاد دیده ام. این یک نمونه اش.) وقتی انسان عکس آن جوان را هنگامی که با پدرش خداحافظی می کردکه به جبهه برود می دید با خودش فکر می کرد که « اگر این جوان کشته شود پدر و مادرش تا ابد خون خواهند گریست.» یعنی منظره این را نشان می داد. بستگی آن پدر و مادر به آن جوان از این منظره کاملاً مشخص بود (من آن عکس را دارم. آن را بعداً برای من آوردند. من هم آن عکس را قاب شده نگه داشته ام. این عکس حال مخصوصی دارد.) اما خدای متعال به آن پدر و مادر آرامش و تسلایی بخشیده بود که خود پدرش به من گفت: «من فکر می کردم اگر این بچه کشته شود من خواهم مرد.» (یعنی همان احساسی را که من از مشاهده ی آن عکس داشتم ایشان با اظهاراتش تایید می کرد.) می گفت: «ولی خدای متعال دل ما را آرام کرد.»
در این مورد هم همین است. یعنی وقتی شما می دانید که فرزندتان در پیشگاه خدای متعال در درجات عالی دارد پرواز می کند یعنی آن چیزی که همه ی عرفا و اهل سلوک و آن سرگشته های وادی های عشق و شور معنوی وعرفانی یک عمر به دنبالش گشته اند و دویده اند او با این فداکاری و این شهادت به دست آورده و رضوان و قرب الهی را درک کرده است خوشحال می شوید که فرزندتان به اینجا رسیده است. امیدواریم که خداوند متعال درجات او را عالی کند. من با فرزند شما نشست و برخاست زیادی نداشتم. شاید سه جلسه که در آن سه جلسه هم ایشان هیچ صحبتی نکرده بود. من با ایشان خیلی کم هم صحبت شدم. منتها آن گفتارهای تلویزیونی را از سالها پیش می شنیدم و به آن ها علاقه داشتم. هر چند نمی دانستم که ایشان آنها را اجرا می کند. لکن در ایشان همواره نوری مشاهده می کردم. ایشان دو- سه مرتبه آمد اینجا و روبه روی من نشست. من یک نور و یک صفا و یک حالت روحانی در ایشان حس می کردم و همین جور هم بود. همین ها هم موجب می شود که انسان بتواند به این درجه ی رفیع شهادت برسد. خداوند ان شاء الله دلهای داغدیده و غمگین شما را خودش تسلی بدهد. اگر ما به حوزه ی آن شهادت و شهید و خانواده ی شهید نزدیک می شویم برای خاطر خودمان است. بنده خودم احساس احتیاج می کنم. برای ما افتخار است که هر چه می توانیم به این حوزه ی شهادت و این شهید خودمان را نزدیک بکنیم. چند روز پیش توفیق زیارت مقبره ی این شهید را پیدا کردیم. پنج شنبه ی گذشته رفتیم آنجا و قبر مطهر ایشان و آن همرزم و همراهشان –شهید یزدان پرست- را زیارت کردیم. ان شاءالله که خداوند درجاتشان را عالی کند و روز به روز برکات آن وجود با برکت را بیشتر کند. کارهایی که ایشان داشتند ان شاءالله نباید زمین بماند. ان شاالله برای روایت فتح یک فکر درست و حسابی شده است که ادامه پیدا کند. نباید بگذارند که کارهای ایشان زمین بماند. این کارها، کارهای با ارزشی بود. ایشان معلوم می شود ظرفیت خیلی بالایی داشتند که این قدر کار و این همه را به خوبی انجام می دادند. مخصوصا این روایت فتح چیز خیلی مهمی است. شب هایی که پخش می شد من گوش می کردم. ظاهرا سه- چهار برنامه هم بیشتر اجرا نشد. حالا یک مسئله این است که آن کاری را که ایشان کرده اند و حاضر و آماده است چگونه از آن بهره برداری بشود. یک مسئله هم این است که کار ادامه پیدا کند. آن روز که ما از این آقایان خواهش می کردیم و من اصرار می کردم که این روایت فتح ادامه پیدا کند درست نمی دانستم چگونه ادامه پیدا کند. بعد که برنامه ها اجرا شد دیدیم همین است. یعنی زنده کردن ارزش های دفاع مقدس در خاطرها. آن خاطره ها را یکی یکی از زبان ها بیرون کشیدن. و آنها را به تصویر کشیدن و آن فضای جنگ را بازآفرینی کردن. این کاری بود که ایشان داشت می کرد. و هر چه هم پیش می رفت بهتر می شد. یعنی پخته تر می شد. چون کار نشده ای بود. غیر از این بود که بروند در میدان جنگ و با رزمنده حرف بزنند. آن کار خیلی آسان تر بود. این کار هنری تر و دشوارتر و محتاج تلاش فکری و هنری بیشتری بود. اول ایشان شروع کرد و بعد کم کم بهتر و پخته تر شد. من حدس می زنم اگر ایشان زنده می ماند و ادامه می داد این کار خیلی اوج پیدا می کرد. حالا هم باید این برنامه دنبال شود. تازه در همین میدان هم منحصر نیست. یعنی بازآفرینی آن فضا از راه خاطره ها یکی از کارهاست. در باب جنگ و ادامه ی روایت فتح کارهای دیگری هم شاید بشود انجام داد. حیف است که این کار تعطیل شود. من خیلی خوشحال شدم از این که زیارتتان کردم. |
|
| زندگینامه شهید سید مرتضی آوینی |
| ساعت ۱٢:٥۸ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤ کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی ، بیوگرافی |
|
شهید سید مرتضی آوینی در شهریور سال 1326 در شهر ری متولد شد تحصیلات ابتدایی و متوسطهی خود را در شهرهای زنجان، کرمان و تهران به پایان رساند و سپس به عنوان دانشجوی معماری وارد دانشکدهی هنرهای زیبای دانشگاه تهران شد او از کودکی با هنر انس داشت؛ شعر میسرود داستان و مقاله مینوشت و نقاشی میکرد تحصیلات دانشگاهیاش را نیز در رشتهای به انجام رساند که به طبع هنری او سازگار بود ولی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی معماری را کنار گذاشت و به اقتضای ضرورتهای انقلاب به فیلمسازی پرداخت:
شهید آوینی فیلمسازی را در اوایل پیروزی انقلاب با ساختن چند مجموعه دربارهی غائلهی گنبد (مجموعهی شش روز در ترکمن صحرا)، سیل خوزستان و ظلم خوانین (مجموعهی مستند خان گزیدهها) آغاز کرد "با شروع کار جهاد سازندگی در سال 58 به روستاها رفتیم که برای خدا بیل بزنیم بعدها ضرورتهای موجود رفتهرفته ما را به فیلمسازی کشاند... ما از ابتدا در گروه جهاد نیتمان این بود که نسبت به همهی وقایعی که برای انقلاب اسلام و نظام پیش میآید عکسالعمل نشان بدهیم مثلاً سیل خوزستان که واقع شد، همان گروهی که بعدها مجموعهی حقیقت را ساختیم به خوزستان رفتیم و یک گزارش مفصل تهیه کردیم آن گزارش در واقع جزو اولین کارهایمان در گروه جهاد بود بعد، غائله ی خسرو و ناصر قشقایی پیش آمد و مابه فیروزآباد، آباده و مناطق درگیری رفتیم... وقتی فیروزآباد در محاصره بود، ما با مشکلات زیادی از خط محاصره گذشتیم و خودمان را به فیروزآباد رساندیم. در واقع اولین صحنههای جنگ را ما در آنجا، در جنگ با خوانین گرفتیم.
گروه جهاد اولین گروهی بود که بلافاصله بعد از شروع جنگ به جبهه رفت دو تن از اعضای گروه در همان روزهای او جنگ در قصر شیرین اسیر شدند و نفر سوم، در حالی که تیر به شانهاش خورده بود، از حلقهی محاصره گریخت. گروه بار دیگر تشکل یافت و در روزهای محاصرهی خرمشهر برای تهیهی فیلم وارد این شهر شد: "وقتی به خرمشهر رسیدیم هنوز خونینشهر نشده بود شهر هنوز سرپا بود، اگرچه احساس نمیشد که این حالت زیاد پر دوام باشد، و زیاد هم دوام نیاورد ما به تهران بازگشتیم و شبانهروز پای میز موویلا کار کردیم تا اولین فیلم مستند جنگی دربارهی خرمشهر از تلویزیون پخش شد؛ فتح خون." مجموعهی یازده قسمتی "حقیقت" کار بعدی گروه محسوب میشد که یکی از هدفهای آن ترسیم علل سقوط خرمشهر بود. "یک هفتهای نگذشته بود که خرمشهر سقوط کرد و ما در جستوجوی "حقیقت" ماجرا به آبادان رفتیم که سخت در محاصره بود تولید مجموعهی حقیقت این گونه آغاز شد." کار گروه جهاد در جبههها ادامه یافت و با شروع عملیات والفجر هشت، شکل کاملاً منسجم و به هم پیوستهای پیدا کرد آغاز تهیهی مجموعهی زیبا و ماندگار روایت فتح که بعد از این عملیات تا پایان جنگ به طور منظم از تلویزیون پخش شد به همان ایام باز میگردد. شهید آوینی دربارهی انگیزهی گروه جهاد در ساختن این مجموعه که نزدیک به هفتاد برنامه است چنین میگوید: "انگیزش درونی هنرمندانی که در واحد تلویزیونی جهاد سازندگی جمع آمده بودند آنها را به جبهههای دفاع مقدس میکشاند وظایف و تعهدات اداری. اولین شهیدی که دادیم علی طالبی بود که در عملیات طریق القدس به شهادت رسید و آخرینشان مهدی فلاحتپور است که همین امسال "1371" در لبنان شهید شد... و خوب، دیگر چیزی برای گفتن نمانده است، جز آن که ما خسته نشدهایم و اگر باز جنگی پیش بیاید که پای انقلاب اسلامی در میان باشد، ما حاضریم. میدانید! زندهترین روزهای زندگی یک "مرد" آن روزهایی است که در مبارزه میگذراند و زندگی در تقابل با مرگ است که خودش را نشان میدهد.” اواخر سال 1370 "موسسهی فرهنگی روایت فتح" به فرمان مقام معظم رهبری تاسیس شد تا به کار فیلمسازی مستند و سینمایی دربارهی دفاع مقدس بپردازد و تهیهی مجموعهی روایت فتح را که بعد از پذیرش قطعنامه رها شده بود ادامه دهد. شهید آوینی و گروه فیلمبرداران روایت فتح سفر به مناطق جنگی را از سر گرفتند و طی مدتی کمتر از یک سال کار تهیهی شش برنامه از مجموعهی ده قسمتی "شهری در آسمان" را به پایان رساندند ومقدمات تهیهی مجموعههای دیگری را دربارهی آبادان، سوسنگرد، هویزه و فکه تدارک دیدند. شهری در آسمان که به واقعهی محاصره، سقوط و باز پسگیری خرمشهر میپرداخت در ماههای آخر حیات زمینی شهید آوینی از تلویزیون پخش شد، اما برنامهی وی برای تکمیل این مجموعه و ساختن مجموعه های دیگر با شهادتش در روز جمعه بیسم فروردین 1372 در قتلگاه فکه ناتمام ماند. شهید آوینی فعالیتهای مطبوعاتی خود را در اواخر سال 1362، هم زمان با مشارکت در جبههها و تهیهی فیلمهای مستند دربارهی جنگ، با نگارش مقالاتی در ماهنامهی "اعتصام" ارگان انجمن اسلامی آغاز کرد این مقالات طیف وسیعی از موضوعات سیاسی، حکمی، اعتقادی و عبادی را در بر میگرفت او طی یک مجموعه مقاله دربارهی "مبانی حاکمیت سیاسی در اسلام" آرا و اندیشههای رایج در مود دموکراسی، رای اکثریت، آزادی عقیده و برابری و مساوات را در نسبت با تفکر سیاسی ماخوذ از وحی و نهجالبلاغه و آرای سیاسی حضرت امام(ره) مورد تجزیه و تحلیل و نقد قرار داد. مقالاتی نیز در تبیین حکومت اسلامی و ولایت فقیه در ربط و نسبت با حکومت الهی حضرت رسول(ص) در مدینه و خلافت امیرمؤمنان(ع) نوشت و اتصال انقلاب اسلامی را با نهضت انبیا علیهمالسلم و جایگاه آن با جنگهای صدر اسلام و قیام عاشوا و وجوه تمایز آن از جنگهایی که به خصوص در قرون اخیر واقع شدهاند و نیز برکات ظاهری و غیبی جنگ و ویژگی رزمآوران و بسیجیان، در زمرهی مطالبی بود که در "اعتصام" منتشر شد. در مضامین اعتقادی و عبادی نیز تحقیق و تفکر میکرد و حاصل کار خویش را به صورت مقالاتی چون "اشک، چشمهی تکامل". "تحقیقی در معنی صلوات" و "حج، تمثیل سلوک جمعی بشر" به چاپ میسپرد. در کنار نگارش این قبیل مقالات، مجموعه مقالاتی نیز با عنوان کلی "تحقیقی مکتبی در باب توسعه و مبانی تمدن غرب" برای ماهنامهی "جهاد"، ارگان جهاد سازندگی، نوشت "بهشت زمینی"، "میمون برهنه!"، "تمدن اسراف و تبذیر"، "دیکتاتوری اقتصاد"، "از دیکتاتوری پول تا اقتصاد صلواتی"، "نظام آموزش و آرمان توسعه یافتگی"، "ترقی یا تکامل؟" و... از جمله مقالات آن مجموعه است. این مقالات بعد از شهادت او با عنوان "توسه و مبانی تمدن غرب" به چاپ رسید این دوره از کار نویسندگی شهید تا سال 1365 ادامه یافت. مقارن با همین سالها شهید آوینی علاوه برکارگردانی و مونتاژ مجموعهی "روایت فتح" نگارش متن آن را بر عهده داشت که بعدها قالب کتابی گرفت با عنوان "گنجینهی آسمانی". او در ماه محرم سال 1366 نگارش کتاب "فتح خون" (روایت محرم" را آغاز کرد و نه فصل از فصول دهگانهی آن را نوشت. اما در حالی که کار تحقیق در مورد وقایع روز عاشورا و شهادت بنیهاشم را انجام داده و نگارش فصل آخر را آغاز کرده بود به دلایلی کار را ناتمام گذاشت.
او در سال 1367 یک ترم در مجتمع دانشگاهی هنر تدریس کرد، ولی چون مفاد مورد نظرش برای تدریس با طرح دانشگاه همخوانی نداشت، از ادامهی تدریس صرفنظر کرد. مجموعهی مباحثی که برای تدریس فراهم شده بود، با بسط و شرح و تفسیر بیشتر در مقالهای بلند به نام "تاملاتی در ماهیت سینما" که در فصلنامهی "فارابی" به چاپ رسید و بعد در مقالاتی با عناوین "جذابی در سینما"، "آینهی جادو"، "قاب تصویر و زبان سینما"و... که از فروردین سال 1368 در ماهنامهی هنری "سوره" منتشر شد، تفصیل پیدا کرد. مجموعهی این مقالات در کتاب "آینهی جادو" که جلد اول از مجموعهی مقالات و نقدهای سینمایی اوست. جمعآوری و به چاپ سپرده شد. سالهای 1368 تا 1372 دوران اوج فعالیت مطبوعاتی شهید آوینی است. آثار او در طی این دوره نیز موضوعات بسیار متنوعی را شامل میشود. هرچند آشنایی با سینما در طول مدتی بیش از ده سال مستندسازی و تجارب او در زمینهی کارگردانی مستند و به خصوص مونتاژ باعث شد که قبل از هرچیز به سینما بپردازد. ولی این مسئله موجب بیاعتنایی او نسبت به سایر هنرها نشد. او در کنار تالیف مقالات تئوریک درباره ماهیت سینما و نقد سینمای ایران و جهان، مقالات متعددی در مورد حقیقت هنر، هنر و عرفان، هنر جدید اعم از رمان، نقاشی، گرافیک و تئاتر، هنر دینی و سنتی، هنر انقلاب و... تالیف کرد که در ماهنامهی "سوره" به چاپ رسید. طی همین دوران در خصوص مبانی سیاسی. اعتقادی نظام اسلامی و ولایت فقیه، فرهنگ انقلاب در مواجهه با فرهنگ واحد جهانی و تهاجم فرهنگی غرب، غربزدگی و روشنفکری، تجدد و تحجر و موضوعات دیگر تفکر و تحقیق کرد و مقالاتی منتشر نمود.
|
|
| میرعلینقی در گفتوگوی اختصاصی با فارس/2 |
| ساعت ۱٢:۳٥ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤ کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی |
|
داستان نامهای که از اتاق شهید آوینی برداشتم
خبرگزاری فارس: میرعلینقی گفت: بعد از شهادت سید مرتضی، در هرج و مرجی که مجله سوره به آن دچار شده بود و درهم ریختگی دفتر شهید آوینی من نامهای را از اتاقش کِش رفتم. نامه که خطاب به «زم» بود، توسط آقای آوینی اینگونه نوشته شده بود که . . .
|
|
| میرعلی نقی در گفتوگوی اختصاصی با فارس/1 |
| ساعت ۱٢:٢٠ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤ کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی |
|
خبرگزاری فارس: میرعلینقی گفت: یک جوّ بدی علیه مرتضی بود. به این معنی که دشمنی بیعلتی با یک آدم معصومی که هیچ کاری به کار کسی نداشت و خار راه کسی هم نمیشد و نون کسی را هم نبریده بود، ابراز میشد. این جوّ روز به روز توسعه پیدا میکرد. از اواسط سال 70 کمربندها جدی ضد شهید آوینی بسته شد.
|
|
| سیدمرتضی و مخالفانش |
| ساعت ۱٠:٢۳ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۳ کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی ، سیاسی |
|
سید مرتضی آوینی گنگ خواب دیده ای بود که در زمانه خویش فهم نمی شد و حتی باید گفت هنوز هم دوره فهم تفکر او فرانرسیده است؛ چه اینکه از سوی دشمن و دوست، به غلط دوست و دشمن تلقی می شد و هنوز می شود. سعه وجودی او به مثابه یک تئوریسین فرهنگی در عالم نظر و به عنوان یک عنصر فرهنگی در عالم عمل، به اندازه ای بود که بسیاری نمی توانستند ملاحظات نظری و عملی دخیل در عقاید و مواضع او را فهم کنند.
|
|
| عاشقانه ترین نوشته شهید آوینی |
| ساعت ۱٢:٤٢ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢ کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی |
|
خودتان خوب می دانید که چقدر شما را دوست می داریم و چقدر دلمان می خواست آن روز که به دیدار شما آمدیم، سر در بغل شما پنهان کنیم و بگرییم. مطلبی که خواهید خواند نوشته ای است از «سید مرتضی آوینی» پس از دیدار هنرمندان حوزه هنری با رهبر معظم انقلاب، حضرت آیتالله خامنهای، در آبانماه 1368 نگارش یافته و در شماره آذرماه 1368 ماهنامه «سوره» به چاپ رسیده است. «دیدیم که می شناسیمش ……..و تصویرش را از پیش در خاطر داشته ایم. دیدیم که می شناسیمش، نه آن سان که دیگران را…… و نه حتی آن سان که خود را. چه کسی از خود آشناتر ؟ دیده ای هرگز که نقش غربت در چهره خویش بیند و خود را نبشناسد؟ دیدیم که می شناسیمش، بیش تر از خود … تا آنجا که خود را در او یافتیم، چونان نقشی سرگردان در آبگینه که صاحب خویش را باز یابد و یا چونان سایه ای که صاحب سایه را …… و از آن پس با آفتاب خود را بر قدمگاهش می گستر دیم و شب که می رسید به او می پیوستیم. آن صورت ازلی را چه کسی بر این لوح قدیم نقش کرده بود؟ می دیدیم که چشمانش فانی است، اما نگاهش باقی، می دیدیم که لبانش فانی است، اما کلامش باقی. چشمانش منزل عنایتی ازلی و دهانش معبر فیضی ازلی و دستانش... چه بگویم؟ کاش گوش نامحرمان نمی شنید. پهندشت "حدوث " افقی بود تا "طلعت ازلی " او را اظهار کند و "زمان فانی "، آینه ای که آن "صورت سرمدی را دیدیم که می شناسیمش، و او همان است، که از این پیش طلعتش را در آب و خاک و باد و آتش دیده ایم، در خورشید آنگاه می تابد، در ابر آنگاه که می بارد، در آب باران آنگاه که در جست و جوی گودال ها و دره ها برمی آید، در شفقت صبح ، در صراحت ظهر، درحجب شب، در رقّت مه و در حزن غروب نخلستان، در شکافتن دانه ها و در شکفتن غنچه ها ... در عشق پروانه و در سوختن شمع. دیدیم که می شناسیمش و آن "عهد " تازه شد. شمع میمرد و پروانه می سوزد تا آن عهد جاودانه شود، عهدی که آتش او با بال های ما بسته است. دیدیم که می شناسیمش و دوستش داریم، آن همه که آفتابگردان آفتاب را، آن همه که دریا ماه را... و او نیز ما را دوست میدارد، آن همه که معنا لفظ را. دیدیم که می شناسیمش، از آن جاذبه ای که بالها را بسوی او می گشود، از آن قبای اشک که بر اندامش دوخته بود، از آنکه می سوخت و با اشک از چشمان خویش فرو میریخت و فانی می شد در نوری سرمدی، همان نوری که مبدآ ازلی ادم و عالم است و مقصد ابدی آن. آب میگذرد، اما این نقش سرمدی فراتر از گذشتن بر نشسته است. چشمانش بسته شد، اما نگاهش باقی ماند، دهانش بسته شد، اما کلامش باقی ماند. زمین مهبط است، نه خانه وصل. در این جا نور از نار می زاید و بقا در فنا است و قرار در بی قراری. زمین معبر است و نه مقر... و ما می دانستیم. پروانه ای دوران دگردیسی اش رابه پایان برد و بال گشود و پیله اش چون لفضی تهی از معنا، از شاخه درخت فرو افتاد. رشته وحی گسست و ما ماندیم و عقلمان. عصر بینات به پایان رسید و ان اخرین شب، دیگر به صبح نینجامید. در تاریکی شب، زیر زیرکی نوحه غربت را زمزمه میکرد. خانه، چشم بر زمین و آسمان بست و در ظلمت پشت پلک ها یش پنهان شد. پرده ها را آویختیم تا چشمانمان به لاشه سرد و بی روح زمین نیفتد و درخود ماندیم و یتیمانه گریستیم. دیری نپایید که ماه بر آمد و در آینه خود را نگریست و شب پرک ها بال به شیشه کوفتند تا راهی به دشت شناور در ماهتاب بیابند. عزیز ما، ای وصی امام عشق! آنان که معنای "ولایت " را نمی دانند در کار ما سخت درمانده اند، اما شما خوب می دانید که سر چشمه این تسلیم و اطاعت و محبت در کجاست. خودتان خوب می دانید که چقدر شما را دوست می داریم و چقدر دلمان می خواست آن روز که به دیدار شما آمدیم ، سر در بغل شما پنهان کنیم و بگرییم . |
|
| متن و حاشیههای بزرگداشت با شکوه هجدهمین سالگرد شهادت آوینی |
| ساعت ۱٢:٤۱ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢ کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی ، حداد عادل ، نادر طالب زاده ، حاج سعید قاسمی |
|
حداد: آوینی 20 سال پیش حرفهایی زد که هنوز جسارت بیان صریح آنها را نداریم/ قاسمی: آقا مرتضی خوب شد نبودی، ببینی...
مراسم هجدهمین سالروز شهادت سید مرتضی آوینی، عصر شنبه به همتموسسهی فرهنگی "روایت فتح" در تالار بزرگ کشور برگزار شد. به گزارش رجانیوز، علاوه بر غلامعلی حدادعادل رییس کمیسیون فرهنگی مجلس شورای اسلامی که برای اولین بار در این مراسم سخنرانی می کرد، میزگرد بررسی دیدگاه اندیشههای شهید آوینی با حضور نادر طالبزاده، حاج سعید قاسمی و حسین محمودیان مجری برنامه، برگزار شد و جذابیت خاصی به مراسم بخشید.
|
|
| ماجرای توبیخ آوینی توسط خاتمی چه بود؟ |
| ساعت ۱٢:٢٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۱ کلمات کلیدی: سیاسی ، شهیدسیدمرتضی آوینی ، سیدمحمد خاتمی ، مقام معظم رهبری |
|
خبرنامه دانشجویان ایران: در روزهایی که عکس سید مرتضی آوینی بیشتر از آثار او مورد توجه است و در سالگرد ایشان تنها به ذکر خاطراتی عرفانی و اخلاقی از این شهید بزرگوار بسنده می شود. شاید وقت آن رسیده باشد که از نگاهی تازه و دور از شعارزدگی به سید شهیدان اهل قلم نگاه کرد. |
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |









شب پنجشنبه بود. وقتی فرودگاه مهرآباد رسیدم، تو هنوز نیامده بودی. دلشوره عجیبی داشتم.
در فروردین ماه 71 همراه با تعدادی از برادران اطلاعات و عملیات و تنی چند از همکاران به منظور تهیه فیلم «تفحص» به منطقه عمومی «فکه» رفتیم. «فکه» واقعا دیدن دارد و آنها که آنجا را ندیدهاند نمیتوانند آنچه را که میگویم درک کنند.
مرتضی بنابر پیشنهادی که شد برای ضبط برنامههایی که در ارتباط با دو کوهه بود، در ایام ماه مبارک رفت دو کوهه، روزهای چهاردهم فروردین بود که دو کوهه رفتند. امید داشتیم چند تا برنامه در مورد دو کوهه کار کنیم. از همان اهواز زنگ زد که فلانی ما آمدیم دو کوهه، برنامهای نیست. موضوع ندارد. چه کار کنیم؟ گفتم نمیدانم. این اولین تماسش بود. برایم عجیب بود که نتوانسته کاری بکند. یکی دو روز بعدش تماس گرفت.
سال 1371برای رفتن به منطقه عملیاتی و الفجر مقدماتی یک فیلم مستندی تهیه کرده بودند که ظاهرا آقا مرتضی بعد از دیدن این فیلم اصرار میکنند که منطقه را برویم ببینیم. و از نزدیک برنامه روایت را بسازند یک فیلم حدودا یک ساعته.عنوان روایت فتح را آن موقع نداشت و ضبط میکردیم. بعد اصرار داشتند تعداد دوستانی که آنجا بودند یک اکیپ مهیا بشویم برای مجموعه روایت فتح. به اصرار خود آقا مرتضی ما قبل از تعطیلات عید، راهی شدیم. به منطقه والفجر مقدماتی.










"حقیر دارای فوق لیسانس معماری از دانشکدهی هنرهای زیبا هستم اما کاری را که اکنون انجام میدهم نباید به تحصیلاتم مربوط دانست حقیر هرچه آموختهام از خارج دانشگاه است بنده با یقین کامل میگویم که تخصص حقیقی در سایهی تعهد اسلامی به دست میآید و لاغیر قبل از انقلاب بنده فیلم نمیساختهام اگرچه با سینما آشنایی داشتهام. اشتغال اساسی حقیر قبل از انقلاب در ادبیات بوده است... با شروع انقلاب تمام نوشتههای خویش را - اعم از تراوشات فلسفی، داستانهای کوتاه، اشعار و... - در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم که دیگر چیزی که "حدیث نفس" باشد ننویسم و دیگر از "خودم" سخنی به میان نیاورم... سعی کردم که "خودم" را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد، و خدا را شکر بر این تصمیم وفادار ماندهام. البته آن چه که انسان مینویسد همیشه تراوشات درونی خود اوست همهی هنرها این چنین هستند کسی هم که فیلم میسازد اثر تراوشات درونی خود اوست اما اگر انسان خود را در خدا فانی کند، آنگاه این خداست که در آثار او جلوهگر میشود حقیر این چنین ادعایی ندارم ولی سعیم بر این بوده است."


مجموعهی آثار شهید آوینی در این دوره هم از حیث کمیت، هم از جهت تنوع موضوعات و هم از نظر عمق معنا و اصالت تفکر و شیوایی بیان اعجابآور است. در حالی که سرچشمهی اصلی تفکر او به قرآن، نهجالبلاغه، کلمات معصومین علیهمالسلام و آثار و گفتار حضرت امام(ره) باز میگشت. با تفکر فلسفی غرب و آرا، و نظریات متفکران غربی نیز آشنایی داشت و با یقینی برآمده از نور حکمت، آنها را نقد و بررسی میکرد. او شناخت مبانی فلسفی و سیر تاریخی فرهنگ و تمدن جدید را از لوازم مقابله با تهاجم فرهنگی میدانست چرا که این شناخت زمینهی خروج از عالم غربی و غرب زدهی کنونی را فراهم میکند و به بسط و گسترش فرهنگ و تفکر الهی مدد میرساند. او بر این باور بود که با وقوع انقلاب اسلامی و ظهور انسان کاملی چون امام خمینی(ره) بشر وارد عهد تاریخی جدیدی شده است که آن را "عصر توبهی بشریت" مینامید. عصری که به انقلاب جهانی امام عصر(عج) و ظهور "دولت پایدار حق" منتهی خواهد شد.







