سخنرانی حاج سعید قاسمی بر مزار شهیدان صیاد شیرازی و آوینی؛
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۸  کلمات کلیدی: حاج سعید قاسمی ، شهیدسیدمرتضی آوینی ، امیر صیادشیرازی ، سخنرانی
آقامرتضی این‌روزها را می‌دید که گفت نبرد نهایی با اسلام امریکایی است/ در مقابل انحطاطهایی مانند دعوت از عبدالله اردنی می‌ایستیم

به گزارش رجانیوز، پنج‌شنبه گذشته حاج سعید قاسمی به‌مناسبت سالگرد شهید سید مرتضی آوینی و شهید امیر سپهبد صیاد شیرازی بر مزار این شهیدان گرانقدر سخنرانی کرد.

قاسمی در سخنان خود به برخی ویژگی‌های اخلاقی این شهیدان و ریشه‎های فتنه پرداخت و با یادآوری تحولات منطقه از اینکه یک جریان که در دولت نیز نفوذ کرده است، می‌کوشد ریشه‌های این تحولات را غیر اسلامی معرفی کنند و تحرکاتی مانند دعوت از عبدالله اردنی و ترویج مکتب ایرانی در بحبوحه بیداری اسلامی را آغاز کرده‌اند، به‌شدت انتقاد کرد.

متن کامل این سخنرانی در ادامه آمده است:

السلام علیک یا روح الله ایها العبد الصالح، المطیع لله و لرسوله و السلام علی جمیع شهداءنا. طبتم و طابت الارض التی فیها دفنتم. فیالیتنی کنت معکم فأفوز فوزا عظیما و سلام بر خاصه شهدای این مناسبت آقا سید مرتضی آوینی، امیر سپهبد صیاد شیرازی و مهندس سعید یزدان پرست.

باز هم درود و سلام بی کران خودمان را به ارواح جمیع شهدای نهضت بیداری جهان اسلام خاصه در بحرین می فرستیم که این روزها در نبرد با اشقی الاشقیا امریکا، یهود و آل سعود هستند و یاری همه شما را می‌طلبند؛ باز هم برای شادی روح‌شان صلواتی را بفرستید.


گفت و گو با مهدی نصیری
ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤  کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی ، گفتگو و مصاحبه

اندیشمند شرقی و مدیر مسئول سابق روزنامه کیهان


* اگر بخواهیم شهید آوینی را در یک جمله معرفی کنیم، جنابعالی جه تعریفی از ایشان دارید؟
آوینی زمان‌شناس برجسته روزگار ما و از معدود اندیشمندان مسلمان معاصر بود که به ماهیت تمدن جدید غرب و دنیای مدرن رسوخ کرد و آن را شناخت.

* وجه تمایز سید مرتضی آوینی از روشنفکران دینی و سایر اندیشمندان مکتبی عصر حاضر چیست؟ به عبارت دیگر اساساً با چه تعریفی از روشنفکر دینی می‌توان آوینی را به عنوان روشنفکر دینی پذیرفت؟
اگر نظر به معنای اصطلاحی و تاریخی روشنفکر داشته باشیم – و نه صرفاً معنی تحت‌اللفظی – اطلاق روشنفکر به شهید بزرگوار آوینی به هیچ وجه شایسته نیست و او خود اگر در میان ما بود، شاید از اطلاق هیچ صفتی برخود، به اندازه این واژه برنمی‌آشفت. چه او بین دینداری و روشنفکری تعارضی تمام‌عیار می‌دید و می‌گفت: «چه بسیار کسانی که حکم را بر ظاهر لفظ روشنفکری می‌رانند و با غفلت از وضع تاریخی این کلمه و خاستگاه آن، معنای تحت‌اللفظی روشنفکر را مراد می‌کنند و بنابراین بسیار در شگفت می‌آیند که چرا ما روشنفکری را با دینداری قابل جمع نمی‌دانیم.» (1)
یکی از دغدغه‌های اساسی آوینی تبیین آشفتگی و اغتشاشی بود که تمدن غرب و اتمسفر و ادبیات رسانه‌ای بر زبان ما تحمیل کرده است. او این آشفتگی را منشأ بدفهمی بسیار در نزد افراد و حتی خواص اندیشمند، می‌دید و از سهل‌انگاری در به کار بردن الفاظ (از جمله همین لفظ روشنفکر) شکوه داشت: «مفهوم این کلمه (روشنفکر) را جز با رجوع به سابقه تاریخی‌اش نمی‌توان دریافت و در واقع برای پالایش زبان فارسی از این وضع آشفته‌ای که ادبیات رسانه‌ای بر آن تحمیل کرده است، چاره‌ای جز این نیست که در استفاده از کلمات، از سهل‌انگاری و ظاهرگرایی و اکنون‌زدگی پرهیز کنیم و دقتی آن‌سان که شایسته است به خرج دهیم. آگاهی بر سابقه تاریخی کلمات از ضرورت‌هاست.» (2)
اما درباره وجه تمایز آوینی با سایر اندیشمندان مکتبی عصر حاضر باید گفت، اغلب اندیشمندان مسلمان کنونی، از عنصر مهم زمان‌شناسی که شرط سلامت ماندن در مقابل یورش و شبیخون شبهه‌ها و فتنه‌هاست، بی‌بهره یا کم‌بهره و بلکه غالباً زمانه و روزگار کنونی خویش شناختی واژگونه دارند. مگر نه این است که پیشرفتگی و متکامل بودن زمان کنونی نسبت به گذشته‌ها، فی‌الجمله اجماع وجود دارد و حداقل در ارتباط با نظامات مادی و معیشتی، این‌ باور محکم وجود دارد که زمانه ما عرصه پیشرفت و تعالی را درنوردیده و همچنان این مسیر ادامه دارد و منشأ این پیشرفت هم تمدن جدید غرب است؟!
و این چیزی جز زمان‌شناسی وارونه نیست؛ چرا که زمانه کنونی در همه ابعاد دچار انحطاط و تباهی است، حتی در عرصه نظامات مادی و معیشتی.
آوینی از معدود اندیشمندان مسلمان معاصر است که باطن این عصر را شناسایی و به اعماق و ابعاد بحرانی و منحط آن رسوخ کرده و روشنفکری‌هایی بس مغتنم ارایه کرد. آوینی برخلاف بسیاری از اندیشمندان صاحب‌نام مسلمان معاصر، خود را از سیطره اتمسفر رسانه‌ای و فکری و فرهنگی غرب و حاکمیت مقبولات و مشهورات بی‌مبنای زمانه، رهانیده و صاحب تفکر و اندیشه‌ای اصیل و عاری از التقاط و امتزاج بود.
اگر شرط مقدماتی ایمان به خداوند را کفر به طاغوت بدانیم (و من یکفر بالطاغوت و ...) و شرط کمال کفر ورزی را شناخت ماهیت و ابعاد کفر، باید اذعان کنیم که متأسفانه در عرصه شناخت، برجسته‌ترین مصداق طاغوت در زمانه کنونی که چیزی جز تمدن الحادی و اومانیستی غرب (با همه وجود و ابعادش) نیست، به قحط‌الرجال دچاریم و به همین دلیل ایمان و تشرعمان آغشته به ناخالصی‌ها و بدفهمی‌های فراوان است و ردپای التقاط‌اندیشی را در همه‌جا می‌توان یافت. اگر آوینی در میان ما بود، شاید بهتر از هر کس دیگر می‌توانست با این التقاط‌اندیشی خفی مبارزه نموده و در بن‌بست و ظلمات فکری کنونی راهی بگشاید و چراغی برافروزد.
در هر صورت اندیشمندان و دانش‌پژوهان مسلمان ما اگر به زمان‌شناسی صحیح دست نیابند و به فهم عمیق غرب نایل نشوند و همچنان اسیر مشهورات رسانه‌ای و ساخته و پرداخته کانون‌های نظریه‌ساز حافظ منافع نظام سلطه‌ جهانی باشند، قافیه را باخته‌ایم.

* هسته مرکزی منظومه اندیشه نقادانه آوینی نسبت به غرب (اعم از فرهنگی، تمدن، اندیشه سیاسی و فلسفی غرب) چیست؟
آوینی جوهر اومانیستی و الحادی تمدن جدید و مدرنیته را دریافته بود و از سریان این جوهر در همه وجوه و ابعاد این تمدن – اعم از علم و تکنولوژی و هنر و معماری و نظام‌های سیاسی و اقتصادی و ایدئولوژی‌های گوناگون مدرن – پرده برمی‌داشت. او حکیمانه دریافته بود که رنسانس، تداوم طبیعی و تکاملی اعصار پیشین تاریخی و تمدن‌های سنتی نیست، بلکه با رنسانس، عهدی جدید و انسانی نو به وجود می‌آید که بیش از هر عهد و دوره تاریخی، خودبنیاد و خداستیز و خداگریز است و با تمام قامت به مصاف غیب و الوهیت رفته است. آوینی این روح ماده‌زده و ملکوت‌ستیز را در تمامی شئون وجوه غرب مدرن حاضر و فعال می‌دید. برای مثال میان اخلاق و ایمان غرب با علم و تکنولوژی آن تفکیک نمی‌کرد. او تکنولوژی جدید را حامل بار فرهنگی و ارزشی خاص خود می‌دید: «تکنولوژی، موجودیتی کاملاً فرهنگی دارد و هرچه به سوی خودکاری – اتوماسیون – بیشتر حرکت کند، بیشتر و بیشتر از صورت ابزار خارج می‌شود و جز به استخدام فرهنگ غرب در نمی‌آید.» (3)
«تکنولوژی مدرن علی‌رغم آنکه خود را نسبت به فرهنگ‌های مختلف بی‌طرف نشان می‌دهد، اما در باطن، فرهنگ واحدی را بر زندگی بشر تحمیل می‌کند که تحمیل دیگر فرهنگ‌ها را نمی‌آورد و آن همین فرهنگ است که اکنون بر سراسر جهان احاطه یافته است.» (4)
آوینی این ادعا را که ما تکنولوژی غرب را فارغ از فرهنگ آن اخذ می‌کنیم، توهمی محض می‌دانست: «این توهم که ما ابزار را اخذ می‌کنیم و فرهنگ غرب را رها می‌کنیم، جز سرابی بیش نیست.» (5)

* شهید آوینی پس از مطرح ساختن تقابل بین «فرهنگ و تمدن» به مثابه تقابل بین «انقلاب و استقرار» چیزی به عنوان فرهنگ غرب را اساساً نفی کرده و آن را چیزی جز روش‌ها و ابزاری که تمدن غرب به وجود آورده، نمی‌داند.
سپس پرسشی مطرح می‌سازد که «آیا ما باید به متدولوژی و تکنولوژی عالم جدید پشت کنیم و هرچه را که هست بدون گزینش دور بیندازیم؟» وی در پاسخ جواب منفی داده و می‌نویسد: «ما باید درصدد تسخیر روح و جوهر تمدن جدید برآییم، نه جسم آن» و بیش از این توضیحی نمی‌دهند. اگر امکان دارد این نکته را تشریح فرمایید:

آنجا که ایشان غرب را فاقد فرهنگ دانسته و آن را یکسره روش و ابزار می‌بیند، ظاهراً از فرهنگ، معنایی متعالی مدنظر دارند و از منظر ایشان، بدیهی است که ما در تمدن غرب با هیچ‌گونه تعالی مواجه نیستیم و یکسره انحطاط است، اما آنجا که می‌گوید: «این توهم که ما ابزار را اخذ می‌کنیم و فرهنگ غرب را رها می‌کنیم، جز سرابی بیش نیست»، نظر به معنای عام و رایج فرهنگ دارد.
و اما در این مورد که ایشان «پشت کردن به متدولوژی و تکنولوژی عالم جدید را رد می‌کنند» و اخذ نسبی آن را مجاز و بلکه لازم می‌دانند، برای بنده قابل فهم است. حقیر نیز اخذ وجوهی از تمدن جدید را از باب اضطرار مجاز و لازم می‌دانم، اما این مطلب را که ایشان سخن از تسخیر روح و جوهر تمدن جدید می‌گویند، نمی‌فهمم. یعنی نمی‌دانم که آیا منظور ایشان تسخیر روح و جوهر تمدن جدید در حدی نسبی و از سر اضطرار است، یعنی اینکه ما به دلیل اضطراری که در کاربرد ابزار و تکنولوژی‌‌های جدید داریم، با تمهیداتی و به تعبیر ایشان با «معرفتی کافی و وافی» می‌توانیم تا حدودی از آفات و آثار سوء این ابزار برکنار بمانیم و آنها را به حداقل برسانیم، اگر مقصود ایشان این مطلب باشد،‌ بنده هم موافقم، اما اگر مقصود این است که ما با تسخیر روح و جوهر تمدن جدید آن را استحاله می‌کنیم و تغییر ماهوی در آنها ایجاد می‌کنیم و یکسره به خدمت خود در می‌آوریم، بدون آفات و عواض سوء، پذیرش آن برای بنده ثقیل است و با برخی مبادی و مبانی فکری خود ایشان در تعارض می‌بینم.

* لطفاً نگاه شهید آوینی را نسبت به مقوله «توسعه» تبیین فرمایید.
یکی از اساسی‌ترین پایه‌های مکتب توسعه، اعتقاد به نظریه سیر خطی پیشرفت تاریخ است. یعنی چون بشر از آغاز تدریجاً و مستمراً در حال رشد و پیشرفت بوده است و ادوار و اعصار حجر و مفرغ و آهن را پشت سر گذاشته و اکنون به دوران ماشین و اتوماسیون رسیده است و این سیر باید همچنان ادامه پیدا کند، پس توسعه امری ضروری و اجتناب‌ناپذیر است و غربی‌ها همچون آغازگر عصر جدید بوده‌اند، پس توسعه یافته و به کمال رسیده‌اند و باید الگو قرار گیرند.
شهید آوینی قبل از هر چیز واهی بودن نظریه سیر خطی پیشرفت تاریخ را توضیح می‌دهد و وجود اعصار تاریخی (حجر و مفرغ و ...) را که متأسفانه اصلی مفروض و موضوع عام و خاص قرار گرفته‌ است، انکار می‌کند و پرده از دروغ بودن تمدن و غیرالهی بودن این دیدگاه برمی‌دارد. آوینی انبیا را تمدن‌ساز می‌داند و معتقد است تمدن با اولین انسان یعنی حضرت آدم آغاز می‌شود و در فاصله نه چندان دور به کمال خود می‌رسد.
با اثبات این نظر، ضرورت و مطلوبیت توسعه به مفهوم رایج و غربی آن، نفی می‌شود و بعد نوبت به حرف‌ها و نقد‌های دیگری می‌رسد که در باب توسعه وجود دارد. اجمالاً اینکه از نظر ایشان توسعه نیز منبعث از جوهر الحادی و اومانیستی غرب است و به عنوان یک ایدئولوژی و مکتب در پی تسخیر همه جهان و به زیر سلطه کشاندن آن است: «توسعه هدف و غایت دنیای جدید است که دیوانه‌وار به سمت آن پیش می‌رود و هرآنچه را که بر سر راه این موکب قدر قدرت قرار دارد یا باید قربانی و نابود شود و یا به سلک بندگی درآید.»(6)

* نوع نگاه شهید آوینی به مقوله «توسعه» در توسعه و مبانی تمدن غرب تا چه حد با نگاه شما به مقوله «تجدد» در اسلام و تجدد قرابت و همخوانی دارد. اگر دارد، مبنای این اشتراک را تبیین بفرمایید.
قرابت و همخوانی زیادی دارد. بنده از آثار و مطالب ایشان بهره زیادی برده‌ام. در کتاب «اسلام و تجدد» موضوع با تفصیل و جامعیت بیشتری مطرح شده است و به پاره‌ای از نکات که در آثار شهید آوینی اغلب به اجمال،‌ اشاره شده و یا بعضاً نشده، پرداخته شده است. مثلاً شهید آوینی به این موضوع اشاره می‌کنند که تاریخ تمدن حقیقی را باید بر اساس تاریخ انبیاء نگاشت و تحصیل کرد و من توضیحاتی در این باره در آثار ایشان ندیده‌ام؛ اما در کتاب «اسلام و تجدد» بنده بن تفصیل این دیدگاه را تشریح و مستدل کرده‌ام.
در هر صورت فکر می‌کنم دیدگاه‌های مطرح شده در کنار «اسلام و تجدد» با دیدگاه‌های شهید آوینی در باب تمدن جدید، در جوهر و بسیاری از نتایج یکی است.

* سید مرتضی آوینی دموکراسی را یکی از تناقض‌های موجود در تمدن غرب قلمداد کرده و آن را از جایگاه بهترین روش ممکن برای حکومت کردن در عصر حاضر پایین کشیده و تمام انواع حکومت استبدادی، سوسیالیستی و دموکراتیک را در اصل و ماهیت یکی می‌داند. ایشان به عنوان جایگزین واقعی که در دنیای امروز امکان عملی شدن داشته باشد، چه تصویری را ترسیم می‌کند. مبنا و اساس این حکومت که شهید آوینی با عنوان «حکومت ولایی» آن را از مکتب تشیع بازخوانی کرده چیست؟
همان‌گونه که گفتم، آوینی جوهره اومانیستی و الحادی تمدن مدرن را در همه وجوه و شئون آن جاری و ساری می‌دید و دموکراسی هم از این امر مستثنی نیست و بلکه با گرفتن حق تشریع و حاکمیت از خداوند و احاله آن به انسان و مردم یکی از بارزترین ابعاد اومانیسم و الحاد به منصه ظهور می‌رسد. ضمن آنکه دموکراسی در مدعای خود هرگز صادق نبوده است، یعنی حکومت مردم بر مردم و یا حکومت اکثریت، یک فریب و دورغ بوده است و همیشه صاحبان نفوذ و سرمایه و تراست‌ها و کارتل‌ها به نام مردم حکومت کرده‌اند.
و اما شیوه حکومتی مطلوب مورد نظر ایشان، قطعاً حکومت ولایی یعنی ولایت و حاکمیت فقیه جامع‌الشرایط است که حکومت و تشریع و تقنین را از آن خداوند و شریعت می‌داند و مردم را به بیعت و حمایت فرامی‌خواند و حقوق آنان را – در صورت اجرای احکام و دستورات اسلامی – به صورت احسن تأمین می‌نماید.

پی‌نوشت‌ها:
1.آغازی بر یک پایان، ص 7.
2.همان، ص 71.
3.همان، ص 46.
4.همان، ص 54.
5.همان، ص 48.
6.سیری در آثار شهید آوینی، کتاب صبح، ص 48.


سال 69 «آقا»فرمودند:چرا «روایت فتح» را قطع کردید
ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤  کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی ، مقام معظم رهبری

اواخر سال 69 جمع شورای سیاستگذاری سازمان[صدا و سیما] رفته بودند خدمت «آقا». ایشان اشاره کرده بودند که از جمله برنامه‌هایی که برای سال آینده داشته باشید برنامه‌ای باشد مثل برنامه‌هایی که شب جمعه زمان جنگ پخش می‌شد. چرا برنامه‌هایی که شبیه برنامه‌ای که شب جمعه زمان جنگ پخش می‌شد، پخش نمی‌شود و ما حرفمان در مورد جنگ الان باید شروع بشود. همچنان که پیام عاشورا بعد از عاشورا منتقل شد. یکی از آقایان گفته بود: «روایت فتح»؟ بعد «آقا» گفته بودند بله. من این برنامه را خیلی می دیدم ، چرا آن برنامه را قطع کردید. کلام «آقا» به ما رسید. ما جدی نگرفتیم تا اینکه اول سال 70 که مجددا شورای سیاستگذاری رفته بودند خدمت «آقا» ایشان فرموده بودند، «روایت فتح» چی شد؟ پیامش که به ما رسید، ما احساس وظیفه کردیم که طرحی بنویسیم و ببینیم چه کار می شود کرد. زیاد هم علاقمند نبودیم. فکر نمی‌کردیم مشتاق داشته باشد. بر اساس آن فرمایش طرحی را بر اساس آن شورای 6 نفره نوشتیم و خدمت مقام معظم رهبری فرستادیم. جواب ایشان ما را تکان داد. برای اینکه این مسئله واقعا حکم و تکلیف بود و مرتضایی که زیر بار فیلم‌سازی نمی‌رفت دوباره حاضر شد برگردد توی تشکیلات ساده، کوچک و مختصر «روایت فتح» به عنوان یک عضو معمولی حضور پیدا بکند، در شرایطی که جاهای مختلفی مسئولیت داشت.


تصور مرتضی این بود که وقتی مجددا «روایت فتح» شروع می‌شود وقت او را نمی‌گیرد و یک مدتی هم افراد دیگر را می‌فرستاد و فقط خودش از دور هدایت می‌کرد اما دید جواب نمی‌دهد. دانست که تا خودش به عنوان یک کارگردان بلند نشود و همه این چیزها را طلاق ندهد و برود منطقه، هیچ کاری صورت نمی‌گیرد و همین طور هم شد.
هیچ چیزی غیر از حکم تکلیف مقام معظم رهبری نمی‌توانست همچون کاری را بکند که مرتضی را از تهران جدا کند و توی شرایطی که این همه کار داشت رها بکند و برود سراغ منطقه و بحث و گفتگو کند. آن هم در شرایطی که الان را شما در نظر نگیرید که همه مرتضی را می‌شناسید_ هیچ کس نمی‌شناختش و هیچ کس، تحویلش نمی‌گرفت. باید ساعتها می‌رفت پشت درب یک گروهبان ارتش جنوب می‌ایستاد، که جوابش را بدهند.
موقعی که پیغم مقام معظم رهبری رسید تصمیم گرفتیم با بعضی از بچه‌های روایات فتح جمعی را درست کنیم و بحث کنیم که روایت فتحی که بعد از زمان جنگ و بعد از پذیرش قطعنامه می‌خواهد ساخته بشود چطور باید باشد. در این جمع من بودم، مرتضی بود، شهید فلاحت‌پور بود، مصطفی دالایی بود و آقای مصطفوی، بعضی اوقات هم آقای عظمائیان. بحث طولانی و مفصلی صورت گرفت که شش ماه طول کشید. در این جمع مرتضی به تعبیر خودش نقش شیطان را بازی می کرد. همه چیز را نفی می‌کرد. مثلا می‌گفتم ما رفتیم جبهه.می‌گفت: می‌خواستید نروید. می‌گفتیم برای اسلام رفتیم. می‌گفت: می‌خواستید اسلام را انتخاب نکنید. مکتب اصالت شک را به عهده گرفته بود تا مسئله روشن بشود و وقتی که آماده شد، طرحی باشد که برای جهان بشریت قابل قبول باشد.


آوینى، از پنجره نگاه شرقى؛ گفت و گویى با دکتر محمد مددپور
ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤  کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی ، گفتگو و مصاحبه

....تألیف بیش از 40 عنوان کتاب در مدت 20 سال از تلاش خستگى‏ناپذیر وى خبر مى‏داد، در حالى که دانشجویان و صاحبان اندیشه در انتظار به گیشه آمدن کتاب هفت جلدى «آراى متفکران و سیر حکمت» ایشان هستند. ما در این ملاقات و گفت و گو درصدد آنیم تا از پنجره نگاه شرقى استاد، شهید آوینى را به تصویر کشیم، استاد مددپور یک جلد از کتاب «سیر و سلوک سینمایى» را به سینماى اشراقى و شهید آوینى اختصاص داده است.

با عرض سلام و تشکر از این که وقت خود را در اختیار نشریه پرسمان قرار دادید، فکر مى‏کنم براى شروع بحث، بهتر است واژه هنر را از نظر لغت و ریشه معنا کنید.

به گفته بزرگان - از نظر لغت و لفظ و اتیمولوژى(ریشه‏شناسى) یعنى حق‏شناسى؛ اتیموس در زبان یونانى هم معناى «ریشه» دارد و هم به معناى «حق» است و حق هم در اصطلاح عربى و اسلامى یعنى هستى، ظهور هستى و تحقق هستى - هنر در ادبیات فارسى شامل همه فضائل و کمالات انسانى است؛ یعنى به هر فردى که واجد کمالاتى بوده، هنرمند اطلاق گردیده است. ریشه اصلى کلمه هنر از زبان سانسکریت گرفته شده. در آن جا، به صورت «سُنَر» آمده و چون سینِ سانسکریت معمولاً در اوستایى تبدیل به «ها» مى‏شود، «سُنَر» تبدیل به «هنر» شده است؛ مانند اسورا که به اهورا تبدیل شده است. «سو» در زبان سانسکریت به معناى نیک و فضیلت است، به معناى کمال است و نَر به معناى مرد. ریشه هنر امروز به صنع و صنعت و تصویر و تجسم و تخیل و ابداع برمى‏گردد که همه این‏ها با ساختن در زبان فارسى هم ریشه‏اند، از ریشه «آر» یا «اَر» در زبان فارسى و سانسکریت گرفته شده است. این ریشه در زبان اروپایى هم رفته؛ مثلاً در زبان فرانسوى «بُذار» به معناى هنرهاى زیبا است و یا در زبان انگلیسى Fine art همان معناى هنرهاى زیبا را بیان مى‏کند. در زبان یونانى هم کلمه «آروته» یعنى فضیلت که با معناى هنر متناسب است.

بعد از تعریف هنر در مى‏یابیم که تمام هنرها مانند نقاشى و ادبیات و... در سینما جمع مى‏شود و سینما مجموعه‏اى است از همه این هنرها. آیا چنین تعریفى از سینما درست است و سینما چه رابطه‏اى با تکنولوژى دارد؟

سینما به عنوان واپسین هنر، هنر عصر تکنولوژى است؛ همان طور که تراژدى هنر اول و هنر بزرگ بوده. امروزه از شعر خبرى نیست و سینما جایگزین این هنرها شده است؛ هنرهاى امروز کمابیش در فضاى سینمایى سیر مى‏کنند. شعر مادر هنرها و منبع الهام همه هنرمندان بوده است. امروز سینما در واقع بنیاد و ذات و جوهر هنر را در خودش به نمایش مى‏گذارد و از این منظر شعر عصر مدرن و تکنولوژى است؛ در واقع، با تجسم شعر به وسیله تغییرات و گرافیک‏هاى کامپیوترى و special effect مى‏توان قدرت بشر را با سینما بروز و ظهوربخشید.

سینما براى خودش یک ساختار تکنولوژیک دارد و مقتضیات مخصوص به خود را دارا است؛ مثلاً اقتضاى کودکى این است که دائماً باید کهنه‏اش را عوض کرد؛ یا مقتضیات جوانى غفلت است. به هر حال، هر چیزى مقتضیات و لوازم خودش را دارد. ذات سینما هم تکنولوژى است. تکنولوژى هر روز مقتضیات خودش را بر جهان تحمیل مى‏کند. به رغم این که تکنولوژى توسط انسان خلق شده، این تکنولوژى است که بر انسان حکم مى‏راند. یکى از همین مقتضیاتى که تکنولوژى بر انسان تحمیل کرده ظهور سینما است یا به قولى سینما در دل تکنولوژى نهفته بوده است. هایدگر مى‏گوید: من در شعر پَرنیدس صداى انفجار هسته‏اى را مى‏شنوم. حالا نگاه این شعر چگونه بوده که 2500 - 2600 سال پیش زمینه ساز انفجار بمب هسته‏اى با تفکر فورد، انیشتین و بوهر و... شد. وقتى شما بذرى رامى کارید، نتیجه‏اش را هم خواهد داشت. سینما نه تنها جدا از عالم مدرن نیست بلکه تعین و تحقق آن است. همان طور که تفریح اقتضاى بیکارى و... است؛ همه این‏ها هم به پارادایم‏هاى تمدنى وابسته است که نامش را اومانیسم نهاده‏اند. سینما هم مانند جهانِ امروز بشر مدار است. بشر در سینما همه کاره است چه مستند، چه سینمایى و....

تعریفى که در ابتداى سخن از هنر ارائه شد، خیلى با اسلام و رویکرد اسلامى مبحث بسیار سازگار است؛ اما اگر این نکته را هم مد نظر قرار دهیم که به گفته شهید آوینى سینما ماهیتاً بیش‏تر با کفر سازگارى دارد تا اسلام؛ این گفته تا چه حد مى‏تواند مورد استناد قرار گیرد؟

ذات اومانیسم و رویکرد بشرمدارانه انسانى به تولد تکنولوژى در قرن هفدهم میلادى منجر گردید؛ امّا تفکر تکنیکى در قرن دوازدهم، سیزدهم متولد شد. تجارت ، تفکر و هنر تکنیکى؛ هنرى که اساس آن سیطره بر عالم و تصرف آن است. این همان امانیسم است که من مى‏خواهم به عنوان یک سوژه جهان را بگیرم و در تصرف خودم به میل خودم دربیاورم. اصلاً علوم امروز براى تصرف کردن است. در گذشته مسأله اصلى هماهنگى با طبیعت بود اما امروز، تصرف در طبیعت است؛ مثلاً بادگیرهاى یزد براساس هماهنگى با طبیعت ساخته شده اما امروزه کولر گازى به وجود آمده و در واقع طبیعت را تحت سلطه خویش درآورده است. سینما هم همین طور؛ یک هنر تکنولوژیکى است و این که بخواهید چیزى را که ذاتش تصرف است با عالم دیگر پیوند بزنید، عملى نیست؛ مثل مخلوط آب و روغن. اما پرسشى که به وجود مى‏آید این است که آیا مى‏توان پدیده سینما و عالَم اسلامى را به هم پیوند داد؟ که این را شهید آوینى تعبیر به سینماى اشراقى مى‏کرد. هماهنگ شدن با عالم یعنى همان چیزى که در تفکر اسلام مردم به آن دعوت شده‏اند. هماهنگى با حقیقت عالم که خود دو جلوه دارد: یک جلوه جمالى و دیگرى جلوه جلالى. یک جلوه شیطانى و قهرى است. خداوند گفته نروید سراغ آن ملک من است. الملک لله کسى حق ندارد شراکت کند در این ملک. اما ملک الاهى هم دو صورت دارد. قتل مکن، کشتار مکن، دزدى نکن، دروغ مگو. این‏ها هم به وجه حقیقى، به حق حقیقى، بر مى‏گردد. باطل‏هایى هستند که به آن‏ها مى‏گویند باطل‏هاى مضاف؛ اصلشان حقیقت است مثل شیطان. شیطان بى‏حقیقت نیست؛ اما حقیقت این است که بشر منع شده از روى آوردن به آن؛ والّا شیطان در برابر خداوند از عالم بندگى خارج نیست و تحت سیطره الاهى قرار دارد. ملک ملک خدا است. حالا سینمایى به وجود بیاید که با آن عالم اسلامى و دینى تناسب داشته باشد، این نیاز به همتى فوق العاده دارد. اگر من بخواهم از یک برکه آبراهى به سوى گلستان و باغ خودم باز کنم، باتوجه به شرایط زمین و...، زحمت و ریاضت مى‏خواهد. به هر حال، سینماى کنونى جهان یک هنر تصرفى است و به وجودآمدن آنچه مدنظر شهیدآوینى بود به یک همت عالى نیاز دارد که این در عالم کنونى بسیار استثنایى است.

همان طور که مشخص شد، سینما زاییده تکنولوژى است. بدون تعارف یک زمانى جهان اسلام در انزوا رفت و از تکنولوژى دورى گزید، بعد آهسته آهسته آمد و در حالى که هنوز هم به تکنولوژى نرسیده، مشغول مصرف تفاله‏هاى تکنولوژى غرب گردید. سینماى صادر شده از غرب به جهان اسلام همان چیزى که آن‏ها مى‏خواستند و ما هم همان را که مد نظر غربى‏ها بود دریافت و فیلمسازى و... را شروع کردیم. آیا چنین بحثى با واقعیت تطابق دارد؟

بله، سینماى جشنواره‏اى ما اکثراً در همین عوالم سیر مى‏کند و اصلاً هدف غربى‏ها و نگاهى که آن‏ها به سینماى ما دارند، چنین نگاهى است. فیلم‏هایى مانند بادکنک سفید، کیسه برنج، سفر به کیش و.... اگر یک نفر از ایران به اروپا سفر کند، به این مسأله پى مى‏برد که آن‏ها فکر مى‏کنند ما یا تروریست هستیم یا آدم کش و امثال آن. این در فیلم‏هاى هالیوود و سینماى غرب کاملاً مشهود است؛ حتى در تلویزیون خود ما این مطلب پیدا است؛ مثلاً فیلم «بدون دخترم هرگز» این خیانت را انجام مى‏دهد و ما هم در بعضى فیلم‏هاى خودمان مرتکب همان خیانت و یا بهتر بگویم جنایت مى‏شویم؛ فرهنگ ایرانى که در این‏گونه فیلم‏ها پخش مى‏شود یک سرزمین فلک‏زده، بدبخت، بیچاره، بى‏شخصیت و بى‏هویتى را ترسیم مى‏کند مانند فیلم‏هاى..... ببینید

این‏هایى که براى جشنواره‏ها فیلم مى‏سازند، نگاه خودشان هم به ایران نگاه منفى است. در واقع اصولاً این‏ها ضد مردم ما هستند و روحیه ضد مردمى دارند؛ چرا که مردم را پست و حقیر مى‏دانند. بنابراین فرضیه، باید مردم را ترک کرد. دموکراسى مدنظر این‏ها دموکراسى پوپولیستى یا پدر سالارانه یا دموکراسى توده‏اى است. مى‏گویند دموکراسى زمانى به وجود مى‏آید که احزاب شکل بگیرد؛ مردم اصلاً آدم نیستند و این نخبگان سیاسى هستند که سرنوشت مردم را تعیین مى‏کنند. فیلم مستى اسب‏ها از این‏گونه است. شما چند نفر از ایرانى‏ها را سراغ دارید که این فیلم را دیده باشند؛ شاید افرادى که تایتانیک و گلادیاتور را دیده‏اند بیش‏تر از تماشاگران چنین فیلم‏هایى باشند. به هرحال سینماى دنیا یک طرف قدرت و توانمندى و برترى غرب را نشان مى‏دهد و یک طرف توحش جهان سومى‏ها و عقب ماندگى‏ها آن‏ها را به معرض نمایش مى‏گذارد. حتى فیلم‏هایى که الان در تلویزیون نشان داده مى‏شود، غالباً همان تفکر را دارد. در جنایت‏هاى این فیلم‏ها، تروریست‏ها یا سیاه پوستند یا آدم‏هاى عقب مانده. تازه تروریست‏ها چه کسانى هستند یعنى مخالفین تروریستند؟ سینماى داخلى هم وجه غالبش همان تفکر است. خوب از این سینما نمى‏توان انتظار داشت تحت عنوان سینماى اسلامى و معنوى تحقق پیدا کند. اما آیا واقعاً تحقق چنین امرى ممکن است؟ جواب مثبت است؛ بله، به شرطى که انسان خودش را در آن عالم معنوى و در آن مسیر قرار دهد و این نیاز به همتى عظیم دارد که بیاید از این عالم خارج شود و داخل یک عالم غیر تکنیکى بشود و تکنیک را با آن عالم هماهنگ کند؛ این به کوشش فوق‏العاده نیاز دارد.

با توجه به ا ین که یک فیلمساز وقتى فیلم مى‏سازد، بالاخره نظراتش را به فیلمى که مى‏سازد القا خواهد کرد، به نظر شما، چرا شهید آوینى - به رغم این که شاید مى‏توانست فیلم سینمایى بسازد - دنبال مستندسازى رفت؟

نمى‏توانیم نفى یا اثبات کنیم که شهید آوینى مى‏توانست فیلم سینمایى یا داستانى بسازد؛ ولى تصور او این بود که فیلم مستند را مى‏توان تصرف کرد و بهتر است.

البته فیلم‏هاى داستانى را که نزدیک به عوالم مستند خودش بود، تأیید مى‏کرد. حال چرا این دولت، دولت مستعجل بود، نمى‏دانم. سؤال این جا است که چرا متأخرین نیامدند یا نتوانستند آوینى‏ها را بسط دهند. به هر حال، سینماى اسلامى که ما تعبیر مى‏کنیم یعنى انسان بتواند حقیقت را بدون این که در آن تصرف کند، نمایش بدهد. نظر شهید آوینى این بود که هنرمند در جایى قرار بگیرد که نور حقیقت در فِرِیم‏هاى فیلم او ظهور و بروز تمام پیدا کند؛ اما این فیلم سازى که تصرف در فیلم مى‏کند حتى در مستند آن، دیگر مستند نیست. ایشان در آینه جادو و مجموعه مقالات خویش مفاهیم مورد نظر را بیان کرده است.

در ایران یک چیزهایى هست که نماد مقاومت است مانند فلسطین. یک عده مى‏گویند: آقا این فلسطینى‏ها که اعتقاد درستى ندارند یا بدحجاب هستند و.... اما جواب این است که فلسطینى‏ها بالاخره نمادى از ستیز و مبارزه با ظلم هستند . همین خودش یک نقطه مثبت است. به هر حال، نوعى هنر اسلامى است.

از منظر آوینى، راه حل مبارزه با این مشکل چیست؟

راه حل شهید آوینى خودش است؛ یعنى همان طریقتى که او رفته نازل‏ترین صورتش همان مقاومت اسلامى در مقابل جهانى شدن و یهودى شدن و اومانیستى شدن جهان است، هر جا شما دیدید که گامى مى‏تواند به سوى بهشت باشد، باید آن را کمک کرد. به نظر من، اگر کسى یک جنایتى را به تصویر بکشد و در آن تصویر تصرف نکند، مى‏شود هنر اسلامى. اصلاً اسلام چیز پیچیده‏اى نیست؛ مثل آب خوردن است. کافى است طلب و تمناى نفسانى را کنار بگذاریم. حتى در دل تکنیک باید کوشش کرد این را به سوى حقیقت برد. مهار تکنیک به جوهره عظیم نیاز دارد. خود به خود با معنوى شدن انسانى، تکنولوژى هم دگرگون خواهد شد. مسأله معنوى شدن انسان است. مسأله این است که در گذر زمان باید با معنوى شدن انسان، تکنولوژى هم معنوى شود. این کار بزرگ با یک سال و دو سال درست نمى‏شود؛ با انسان‏هاى سبکبال هم نمى‏شود. کسانى را نیاز دارد که بر خلاف رودخانه جهانى شنا کنند. شهید آوینى چنین عالمى داشت. ما اکنون به هزاران آوینى نیاز داریم.

همان طور که اشاره کردید، گزینش راه آوینى و طى این مسیر چاره کار است. اما مخاطبان سینما عامه مردم هستند. آیا عامه مردم نمى‏توانند مشکلى در این زمینه به وجود بیاورند و مانع پیشرفت کار شوند؟

این سیر مخاطب خود را پیدا خواهد کرد. بالاخره یک اقلیتى پیدا مى‏شود که به این امر توجه کند. و این چیزى نیست که تصور کنید یک دفعه بیایید فیلم حقیقى بسازید و مردم هم بیایند طرفدار شما بشوند. این‏ها چیزهایى است که در عمل، در عالم واقع باید مشاهده شود. در این زمان، این عامه مردم هستند که اسطوره سازى مى‏کنند. فورد و هیچکاک برایشان اسطوره سازى نشده است و آدم‏هاى عادى‏اند؛ اما آوینى اسطوره سازى شده است.

ما تا زمانى که یک سرى متخصص به خارج اعزام نکردیم تا تکنیک خودروسازى را یاد بگیرند نتوانستیم در زمینه خودروسازى پیشرفت کنیم؛ حالا شاید پس از چند سال تلاش توانسته‏ایم یک خودروى ملى تولید کنیم. به نظر شما، آیا در سینما هم چنین چیزى یعنى اعزام افرادى براى کسب تخصص لازم است؟ آیا این با جو فرهنگى موجود در جامعه ما سازگارى دارد؟ البته کسانى هم که تا به حال رفته‏اند شاید به ورطه غیر اسلامى سقوط کرده‏اند؟

همان طور که گفتم، افرادى هستند که یک نفس قدسى به آن‏ها رسیده و یک مقاومت‏هایى در درونشان شکل گرفته است. بالاخره در جهان زحمات زیادى براى تکنولوژى کشیده شده است. به معرفت تکنیکى رسیدن هم به کوشش فراوانى نیاز دارد. بعد که مسلط شدید به تکنیک و به سینما رسیدید، یک گام دیگر نیاز است و آن بالاتر رفتن از عالم تکنولوژى است. اول باید به تکنولوژى مسلط شد و سپس از آن فاصله گرفت. کسى که با تکنیک آشنا نیست، نقدش هم موجه نیست. حالا مى‏شود این عالم را دور زد و این هم بدون کوشش میسر نیست. هر انسانى مى‏تواند به سهم خودش در تکوین و شکل‏گیرى نظام سینماى اسلامى نقشى مهم داشته باشد. در واقع چون اولیا غایب هستند نمى‏توان گفت دیگر کارى نمى‏شود انجام داد. ولى شناسان و کسانى که نشانه‏هایى از هنر و هنرمندى حقیقى را درک کرده‏اند وجود دارند. بالاخره یک طلب و تمنایى باید باشد؛ نشانه‏هایى از حرکت باید باشد و با این حرکت‏ها نتایجى هم حاصل خواهد شد.

شاید به نظر برسد هر چیز مستندى از قبیل سینماى مستند، نوشته مستند و... تاریخ مصرفى دارد و به زمان خودش مربوط مى‏شود؛ مثلاً به 10 سال قبل و پس از آن دیگر مصرف ندارد؛ نه جذابیتى براى شنیدن دارد و نه دیدن. نظر شما راجع به این موضوع چیست و به عنوان مصداق، آیا روایت فتح هم چنین مجموعه‏اى است؟

چون آوینى ساحت غیبى و قدسى جنگ را مى‏دید و یک اسطوره سازى براى جنگ کرده بود؛ این برنامه براى خانواده‏ها زنده بود و خودشان را در آن اثر مى‏دیدند. کارى که آوینى کرد این بود و آن قدر تفکرش اعتلا پیدا کرده بود که به چنین عوالم روحانى مى‏اندیشید؛ همان کارى که حافظ با ادبیات ما انجام مى‏دهد و در واقع آن شکل مادى شعر به روحانى اعتلا مى‏یابد و این خودش سیر و سلوک است و جهشى است براى رسیدن به آن ساحت معنوى و حقیقى. سینماى اشراقى و معنوى بدین‏گونه تحقق مى‏یابد؛ سینمایى که مبتنى بر حق بینى و حق‏شناسى باشد، چنین است. در این عالم علائم، نشانه‏ها و نمادهایى براى حرکت وجود دارد؛ حال این همت انسان است که چقدر بتواند خودش را اعتلا ببخشد.

اگر بخواهید شهید آ وینى را در چند جمله توصیف کنید، چه مى‏گویید.

ایشان انسانى بود که از عالم طبیعت کنده شده بود. به قول نظامى:

آن که مى تحقیق خورد در حرم کبریا              پاى طبیعت ببست دست به اسرار برد


آوینی برای باورهایش روزی 18 ساعت کار می‌کرد
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤  کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی ، گفتگو و مصاحبه

«محمد علی فارسی» سازنده آثاری همچون قصه های جنگ، مهاجران، حقیقت گمشده، خلوت دل، عشایرعرب، سرزمین نخبگان و... است. او از جمله افرادی است که در سری دوم ساخت روایت فتح و چند مستند دیگر در کنار «شهیدآوینی» مشغول به فعالیت بوده است. در این گفتگو سعی شده است که خاطرات وی با آن شهید بزرگوار و همچنین دیدگاه های «سید مرتضی آوینی» پیرامون سینما بررسی شود.

*فارس:اولین ملاقات شما با شهید آوینی در چه زمانی بود؟

*تابستان سال 63 صدا و سیما یک دوره‌ آموزشی گذاشته بود، من هم از طرف بسیج صدا و سیمای مهاباد به این دوره معرفی شده بودم. در اوایل انقلاب هر کس کاری بلد بود یک جا می‌فرستادندش، چون من کمی عکاسی می دانستم به تلویزیون رفتم. در این دوره آموزشی، یکی از اساتید ما «آوینی» بود و اولین ملاقات های من با ایشان در آن زمان رخ داد.البته آوینی را دورادور می‌شناختم و می‌دانستم که ایشان در تلویزیون است، نگاه متفاوت دارد و حرف های متفاوت می‌زند.

*فارس: نگاه محمد علی فارسی در سال 1363 به تولیدات شهید آوینی چگونه بود؟

*کارهای ایشان را خیلی می پسندیدم، به خاطر نوع نگاهش. من احساس می‌کردم آدم با او ارتباط برقرار می‌کند اما دلیلش را نمی‌دانستم.
خیلی‌ از افراد با تابلوهای استاد فرشچیان ارتباط برقرار می‌کنند، اما فقط یک متخصص نقاشی می تواند تحلیل کند که چرا انسان ها با این تابلوها ارتباط را برقرار می‌کنند.
من هم آن زمان به عنوان یک فرد معمولی که تنها عکاسی صنعتی کار کرده بودم از عرصه تصویر، سینما و تلویزیون شناخت نداشتم. کارهای آوینی متفاوت بود و یک جوری به دل می‌نشست. وقتی آثار ایشان را می‌دیدم، دوست داشتم این آدم را از نزدیک ببینیم. در آن کلاس‌ها فهرستی از کارهایش ارائه داد و چند کار را نام برد.
درآن کلاس ها نوع لباس آوینی برای ما خیلی شاخص بود. ایشان در تیرماه اورکت خاکی را که بسیجی ها می پوشیدند به تن داشت و در کلاس هم آن را در نمی‌آورد. جلسه سوم یا چهارم، وقتی به او مقداری نزدیک شدم پرسیدیم: شما با این اورکت گرمت نیست؟ گفت: نمی‌خواهم با در آوردن این لباس هم رنگ دیگران شوم. او آدمی به شدت انقلابی بود. البته ما از این روحیات ایشان لذت می‌بردیم چون خودمان هم در آن سال ها در همان حال و هوا بودیم. فضا، فضای دیگری بود. سال‌های اول انقلاب کاملا فضای متفاوتی بر جامعه حاکم بود.

*فارس: چه مطالبی در این کلاس ها تدریس می شد؟

*مبانی هنر. صحبت‌هایی که در کلاس رد و بدل می شد را به خاطر ندارم، فقط یادم هست روزی کتاب «هنر اسلامی» نوشته شریعتی را تهیه کرده بودم. وقتی آوینی آن کتاب را دید به من گفت: کتابت را به من هدیه می‌دهی؟ گفتم: بفرمایید! گفت: می‌خواهم این کتاب را از تو بگیرم که دیگر سراغ آن نروی، آن را مطالعه نکن چون چیزی به تو یاد نمی‌دهد بلکه منحرفت هم می‌کند، زحمات 2 ماهه ما را هم به باد می‌دهد. البته من هیچ وقت چرایی آن را سوال نکردم.

* فارس: چه چیزی در آن کلاس ها نظر شما را جلب کرد؟

* لکنت زبان ایشان برای ما خیلی تعجب آور بود. تنها چیزی که از آن کلاس‌ها به خاطر دارم، محاسن انبوه، لکنت زبان و اورکت اوست. همچنین یادم هست شخصیت او طوری بود که آدم‌ها جذبش می‌شدند.

* فارس:بعد از اتمام کلاس‌ها دیگر آوینی را ندیدید؟

*خیر - بعداز اتمام کلاس‌ها به مهاباد رفتم و حدود سه هفته بعد یکی از فیلم‌بردار‌های روایت فتح به آنجا آمد که از یکی از عملیات‌ها فیلمبرداری کند. از او سراغ آوینی را گرفتم. مدت‌ها بعد به عنوان دانشجوی بورسیه‌ صدا و سیما به تهران آمدم و به دانشکده رفتم؛ اما سراغ آوینی نرفتم ولی روایت فتح را نگاه می‌کردم، آوینی برایم شأنی داشت که حتی وقتی که به تهران آمدم، حس می‌کردم در حدی نیستم که بروم و با او کار کنم. مثل اینکه مثلاً همین الان به وزارت امور خارجه بروم و بگویم من می‌خواهم معاون وزیر شوم، یک چنین ذهنیتی داشتم.
مدتی گذشت تا اینکه آقای صمدی مرا دعوت کرد که در گروه جهاد کار کنم، کلی ذوق کردم. او در حال حاضر در شبکه دو تهیه کننده است، برای تهیه مستندی که اگر درست بگویم در مورد پرورش ماهی کیلکا بود ما را دعوت کرد. سال 67 بود و جنگ هم تمام شده بود.
در گروه جهاد هم شکافی ایجاد شده بود، تعدادی در خیابان احمد قصیر دفتری داشتند که معروف بودند به «طیف پایین» و تعدادی هم در ساختمان صدا و سیما مستقر شدند. ما به این‌ها می‌گفتیم «طیف بالا». مرتضی در طیف سازمان کار می‌کرد. من هیچ کدام از افراد گروه را نمی‌شناختم اما به مرور زمان یکی دو کار کوچک برایشان مونتاژ کردم و به قول معروف راه افتادم. همایونفر وقتی فیلم‌ها را دیده بود، گفته بود مونتاژ کننده این کارها را بفرستید سازمان. من رفتم صدا و سیما، برای اولین بار بود که همایونفر را دیدم. برخورد خوبی با ما کرد، بعدها متوجه شدم طیف پایین[مستقر در خیابان شهید احمد قصیر] با وزارت اطلاعات راجع به تهیه برنامه‌ای به اسم «سراب» در حال برنامه‌ریزی است. حالا دیگر آوینی بعد از جنگ فاز خود را عوض کرده بود و سعی می‌کرد در عرصه‌های دیگری که انقلاب به آن نیاز دارد کار کند و اولین دغدغه‌اش جریان مهاجرت بود.

*فارس: در این زمان با آوینی دیداری هم داشتید؟

* خیر، اصلاً در ذهنم به فکر دیدار با او نبودم. بدم نمی‌آمد او را ببینم اما اینکه دنبال او بروم این طور نبودم. نه آنقدر شیدا بودم که سمت او بروم و نه اینکه زندگی روزمره اجازه می‌داد، همسر، فرزندان و دانشگاه و...
ما دانشجوی معمولی نبودیم، بعضی از دانشجویان برای 25 صدم نمره داد و بیداد می‌کردند اما بعد از امتحانات فقط ما تابلو را نگاه می‌کردیم که 12 گرفته باشیم و مشروط نشویم. بیشتر دنبال معاش و زندگی‌مان بودیم. در دانشکده طیف محدودی بودیم که این طور بودیم، عده‌ای از بچه‌ها برای قتل عام بچه‌های کربلای 4 گریه می‌کردند عده‌ای هم برای وجود سوسک در رستوران دانشگاه اعتصاب می‌کردند! دنیایمان متفاوت بود و به نوعی در نگاه‌ها فاصله وجود داشت. ما مثل جزیره‌ کوچکی در گوشه دانشکده بودیم، آسته می‌آمدیم و آسته می‌رفتیم ،مثل آدم‌های متهم.

*فارس: دیدارتان با شهید آوینی چگونه رخ داد؟

* جهاد دنبال جذب نیروهایی بود که مقداری کار بلد باشند، همایونفر پیشنهاد کرده بود که یک نفر اینجا کار می‌کند که کارش خوب است. چون آوینی گفته بود نمی‌خواهم خودم پای میز مونتاژ بنشینم، می‌خواهم نگاه کلان به ماجرا داشته باشم، گروه درست کنیم تا آنها فیلم بگیرند. آوینی پیشنهاد داده بود که3 - 2 تا کارگردان تلویزیونی بروند تصویر بگیرند، من طرح سؤال می‌کنم و آن‌ها بروند سؤال‌ها را بپرسند. برای مونتاژ هم یک اپراتور خوب به من بدهید که بتوانم با او ارتباط برقرار کنم، کمی کار بلد باشد. همایونفر هم مرا معرفی کرده بود.
روزی که قرار بود به دفتر تلویزیونی جهاد بروم دلم تاپ تاپ می‌کرد، مرتضی برایم جدی شده بود. اپراتور مرتضی آوینی شدن برایم افتخار بود. چون او را در این زمینه غولی می‌دانستم. یادم هست من سیگاری بودم و کلی خودم را سرزنش کردم که چرا آن روز سیگار کشیدم. مرتضی از سیگار کشیدن جوان‌ها‌ بدش می‌آمد.
مرتضی وقتی وارد اتاق شد و با لحن اعتراضی گفت: بوی سیگار می‌‌آید، چه کسی سیگار کشیده؟ احسان رجبی آن زمان دُردانه مرتضی بود، سر به سر او می‌گذاشت و او را اذیت می‌کرد. مرتضی هم او را خیلی دوست داشت. احسان گفت: نگران نباش! تو آمدی سیگارش را ترک می‌دهم.
آن روز مرتضی دو تا سکانس به من داد و گفت: اینها را درست کن تا فردا ببینیم چه کاره‌ای.
قرار شد فردا شب بیاید نتیجه را ببرد. فردا شب آمد و تصاویر را دید و مرا در آغوش کشید و بوسید. ذوق کرد و خوشحال شد که کسی را که می‌خواسته پیدا کرده. من هم از وصل شدن به مرتضی کلی خوشحال شدم. ما شب و روز کار می‌کردیم، اواسط کار یعنی برنامه ششم - هفتم بود که برنامه سراب حسابی گل کرد.
یادم هست آن روزها خیابان‌ها یا برای پخش فیلم «محمد رسول‌الله» خلوت می‌شد ، یا برای مستند «سراب». تا این حد جذاب بود. اغلب بچه‌‌هایی که در این کار مشارکت داشتند به دنبال اسم نبودند. من، مرتضی، خدا بیامرز فلاحت پور و ... دنبال اسم نبودیم.

*فارس:شهید آوینی در آن موقع چه دیدی نسبت به سینما داشت؟

*مرتضی می‌گفت در عرصه هنر، سینما غیرقابل دسترس‌ترین و «نروترین» هنر است که توسط کار گروهی و جمعی انجام می‌شود، مثل نمایش‌نامه، داستان یا رمان نیست و قائل بر این بود که تأثیر سینما به مراتب از دیگر هنرها بیشتر است. او معتقد بود که سینما می‌تواند یک جامعه را منقلب کند اما دسترسی به آن را به شدت سخت می‌دانست. بعد از انقلاب تعاریف مختلفی از سینما شد اما مرتضی با همه این تعاریف مشکل داشت و می‌گفت: این چه معنا دارد که ما به هر چیزی برچسب «اسلامی» بزنیم.
یادم هست با سینمای آن دوره به شدت مشکل داشت و می‌گفت: این سینما هیچ فرقی با «فیلم فارسی» ندارد فقط هنرپیشه‌هایش روسری به سر دارند وگرنه باز هم مخاطبش غرایز آدم‌هاست؛ نفرت، ترس، خشم و شهوت.
او دسته‌بندی ویژه‌ای داشت، برایش فرق نمی‌کرد که کارگردان فیلم بهترین بچه مسلمان جبهه رفته یا یک کارگردان دیگر باشد، نگاه می‌کرد ببیند کدام فیلم به آن معیارهای خودش نزدیک است. می‌گفت هنری خوب و مؤثر است که مخاطبش فطرت آدم‌ها باشد. معتقد بود هر هنرمندی در عرصه تصویر بتواند فطرت مخاطب را هدف قرار دهد و در عین حال جذاب باشد از نظر من یک هنرمند کامل است، حال می‌خواهند اسمش را اسلامی بگذارند می‌خواهند نگذارند.
یادم هست بحثی در مورد حافظ و «خلق» اثر هنری بود، با کلمه‌ی «خلق» خیلی مشکل داشت و می‌گفت«خالق» یکی است یعنی حضرت حق. به او می‌گفتیم یعنی حافظ «خالق» نیست. در جواب می‌گفت: حافظ واسط بین عالم حقیقت و عالم معاصر زندگی ماست، او چیزی را می‌بیند، بعد به زبان من و تو ترجمه می‌کند تا بفهمیم وگرنه او «خالق» نیست. در عرصه فیلم هم همین است، هنرمند باید به چیزی وصل باشد تا آنچه را پیرامون ما می‌گذرد ترجمه کند.
معتقد بود هر چه نگاهت زلال‌تر و به حقیقت نزدیکتر باشی در انعکاس و بازتاب آن حقیقت موفق‌تر هستی. به همین جهت می‌گفت: نمی‌توانید بین شخصیت حقیقی یک آدم و زندگی‌اش و اثرش تفکیک قائل شوید.
او از تجربیات زمان جنگش صحبت می‌کرد و می‌گفت: من وقتی پای میز تدوین می‌نشستم می‌فهمیم کدام صدابردار می‌ترسد کدام یکی نمی‌ترسد. می‌دانستم کدام فیلمبردار متناسب با باورهایش جلو می‌رود و کدام فیلمبردار آدم جسور و نترسی است و فیلم خوب می‌گیرد. من می‌توانستم اینها را تشخیص دهم و تک‌تک بچه‌ها را بهتر از خودشان می‌شناختم.

*فارس: شما شهید آوینی را در کلاس‌های آموزشی در سال 63 دیده بودید و نظراتش را در مورد سینما می‌دانستید و در مجموعه سراب همکار ایشان شدید، می خواهم بدانم در این مدت آیا تحولی در تفکرات ایشان بوجود آمده بود؟

*نگاهش صیقل خورده‌تر شده بود. او سال 71 -70 داور جشنواره فجر بود و حتی به عنوان دبیر هیئت داوران صحبت کرد. در جریان همایش بررسی ده سال سینمای انقلاب هم سخنرانی داشت که در آنجا به او تحقیر و توهین شد و به طرفش پوست پرتقال پرتاب کردند. روشنفکران سینما نگاهی مثل نگاه مرتضی را بر نمی‌تافتند. مرتضی در برزخی گیر کرده بود که نه این طرف بود و نه آن طرف، او خودش بود. بخش‌هایی از او به این طرف می‌خورد و می‌گفتند مرتضی این طرفی‌ست اما بخش‌هایی دیگر از او هم به عرفیات این طرف نمی‌خورد.
هر کدام از اینها قالبی داشتند و هر کسی در این قالب بود یعنی با ماست و هر کس در این قالب نبود یعنی با ما نیست اما مرتضی برای خود ملاک و معیار خاصی داشت. بخش‌هایی از آن شبیه اینها بود و بخش‌هایی هم نبود. لذا بعضی‌ها می‌گفتند: مرتضی آدمی متزلزل و متناقض است در صورتی که این طور نبود. او حرف و نگاهی کاملاً مشخص و شفاف داشت و جهان بینی و تعاریفش از هنر و ژورنالیستی سینما کاملاً مشخص بود، بعضی از این تعاریف به حرف‌های آنها می‌خورد، آنها قبولش می‌کردند و مابقی را نقد می‌کردند.

*فارس: دید سینمایی‌اش هم نسبت به سال 63 عوض شده بود؟

* خیر - پخته‌تر شده بود. ساختار تعریف کلی‌اش فرق نکرده بود اما مثلاً یک زمانی می‌گفت: به هیچ وجه نباید برای فیلم موسیقی آنچنانی و خاص ساخت به همبن دلیل خودش به کمک همسرش دو نفری با پیانو برای روایت فتح موسیقی می‌ساختند. البته این به دلیل عدم شناخت موسیقی و کارکرد آن نبود بلکه طبق تحلیلی این کار را می‌کرد. خاطرم هست وقتی می‌خواست سری دوم روایت فتح شروع شود برای آهنگ‌سازی زیر بار نمی‌رفت. ما یک نفر از بچه‌های محله «شوش» را پیدا کردیم که با ارگ کار می‌کرد. طالب زاده او را به حوزه هنری آورده بود. من از کار او خوشم آمد و او را معرفی کردم. مرتضی کار او را گوش داد و گفت بد نیست.
مرتضی به این تحلیل رسیده بود که می‌شود ملزوماتی از سینما را هم وارد کارهایش کند. به نظر من شاید فکر می‌کرد جنگ هم تمام شده و برای جذب مخاطب باید از آن ملزومات استفاده کرد و صرف داشتن یک سوژه خوب و متن خوب نمی‌شود مخاطب جذب کرد، بالاخره موسیقی و ریتم فیلم تأثیر دارد. من به مرتضی می‌گفتم: مردم از جنگ خسته شده و زیاد دوست ندارند راجع به جنگ بشنوند. هر چند که او گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود اما کم‌کم حرف‌ها اثر ‌گذاشت به همین جهت سعی می‌کرد طوری مستند بسازد که مخاطب را هم حتی الامکان در نظر داشته باشد. ایشان معتقد بود حرف‌های مهمی دارد که دوست دارد مردم بشوند.

* فارس: علت ساخت دوباره مجموعه «روایت فتح» چه بود؟

* مرتضی به شدت ولایی بود. ظاهراً در یکی از جلساتی که بچه‌های سپاه یا بسیج به دیدن آقای خامنه‌ای رفته بودند ایشان فرموده بودند: چرا تولید برنامه روایت فتح قطع شده؟ الان وقتش است باید این برنامه ادامه پیدا کند.
کلمه «باید» به گوش مرتضی رسیده بود. در صورتی که روی صحبت مقام رهبری به مسئولان کار بود اما مرتضی این حرف را به خودش می‌گیرد که من روایت فتح را ساخته بودم و ادامه‌اش بر من تکلیف شده است.
یادم هست در ایامی که داوری جشنواره را بر عهده داشت و شب‌ها به جشنواره می‌رفت، به من می‌گفت: هر سکانس را چطور بزن، یک شب که از کار من خوشش نیامده بود به او گفتم چرا از افراد حرفه‌ای استفاده‌ نمی‌کنید؟ آن روزها عوامل اصلی روایت فتح مثل مرتضی شعبانی در آن موقع اصلاً دوربین دست نگرفته بودند و یا اصغر بختیاری فقط کمی کار کرده بود. اینها به هیچ وجه کارکرد عوامل حرفه‌ای را نداشتند.
مرتضی قسم خورد و گفت: کسی نمی‌آید، همه‌شان دروغ می‌گویند. آنهایی که داعیه ساخت فیلم جنگی دارند همشان به دنبال مغازه دو نبش هستند.
گفتم: چرا پس کار را ادامه می‌دهی؟ رهایش کن. گفت: به جدم زهرا(س) اگر یک ذره دغدغه و امید داشته باشم، اگر کمی حوصله و امید داشته باشم فقط می‌خواهم تکلیف از گردنم ساقط شود. او تا این حد ولایی بود. البته در عین حال کاملاً اهل تجزیه و تحلیل بود.
مرتضی هم خوب نقد می‌کرد و هم دید خوبی نسبت به آینده داشت اما با این حال تحلیل جای خودش و باورها، اعتقاداتش جای خودش بود. من با اطمینان می‌گویم که خیلی از دور و بری‌های آقا مرتضی که الان اسم و رسمی برای خودشان دارند روی موضع مرتضی نبودند و نیستند. آن موقع ابراز نمی‌کردند ولی الان ابراز هم می‌کنند.

*فارس: سینما از دید آوینی چه ماهیتی داشت؟

*یک بستر هنری که ایشان راجعش می‌گفت: به هیچ وجه نمی‌تواند کارکردی را که ما دنباش هستیم، داشته باشد، مگر اینکه خود ما آدم‌هایی در این عرصه تربیت کرده باشیم. لذا ظرف این مدت در دانشکده هنر بعنوان استاد کار کرد.

*فارس: پس چرا ادامه نداد؟

*چون به سرعت دل زده شد. می‌گفت: درس دادن در دانشکده‌ها خطرناک است چون دقیقا همان چیزی را درس می‌دهند که غرب از هنر تحلیل کرده است و اگر من بخواهم مخالفت کنم هر روز باید در دانشکده درگیر باشم. حتی به بچه‌های دانشجو می‌گفت: با خیال راحت تقلب کنید و نمره بگیرید چون آنچه در دانشگاه درس می‌دهند به درد شما نمی‌خورد.
مثلاً او یک اِلمان پیدا می‌کرد و روی آن مانور می‌داد. او به هیچ وچه شیفته هیچکاک نبود اما یکی دو جلسه مثال آورده بود که اگر بخواهیم مخاطب عام را تحت تأثیر قرار دهیم باید مثل هیچکاک عمل کنیم.
به نظر من باید آنچه را متعلق به مرتضی است از چیز‌های دور و برش بود تفکیک کنیم. نگاه مرتضی با تمام ابعادش در مطبوعات و نوشته‌های خودش منعکس نمی‌شد و تفاوت‌هایی داشت که به ملاحظات ایشان بر می‌گشت. یعنی راجع به یک فیلمساز می‌گفت: این آدم علیه السلامی نیست و عموماً دنبال منافع خودش است و بخش اعظم حرف‌هایش حقیقت نیست اما یک مرتبه راجع به یک فیلم همان کارگردان نقدی می‌نوشت که آدم برای عزیزترین نزدیکان خود هم نمی‌نویسد. یادم هست در مورد یکی از همین نقدها به او گفتم: مرتضی آنچه که دیشب به من گفتی با آنچه نوشتی زیاد منطبق نیست. ایشان گفت بالاخره این آدم یک درصدی از تفکراتش انقلابی است، اگر من او را به تندی نقد کنم راحت از دست می‌رود و آن طرفی می‌شود. باید هوایش را داشته باشیم.
مرتضی یقیناً با کس دیگری معامله کرده بود که حتی رهبر یعنی عالی‌ترین مقام کشور بالای سر جنازه‌اش رفت. امروز افرادی که با حیله‌گری و مکاری در مورد او صحبت می‌کنند و پشت سر این آدم نماز نمی‌خواندند، حالا در کنفرانس‌ها راجع به این آدم صحبت می‌کنند و حسرت می‌خوردند که چرا با او یک عکس ندارند و منکر رفتارهای خودشان شده‌اند.


*فارس: سینمای مطلوب آوینی چه سینمایی بود؟

* او سینمای مطلوب خود را سینمای غرب و سینمای بعد از انقلاب نمی‌دانست. او تعریف خاص خود را داشت، می‌گفت: به نظر من در عرصه سینما، سینمایی هنر است که هدفش فطرت مخاطب باشد و جذاب باشد.
مرتضی در مورد سریال‌هایی مثل «آینه» که آن زمان پخش می‌شد می‌گفت : این برنامه‌ها ذائقه بیننده را پائین می‌آورد زیرا از شیوه قدیمی استفاده می‌کند.این فیلم‌ها برای غرایز آدم‌ها جذاب است به همین جهت معتقد بود بعد از انقلاب حتی یک فیلم هم نداریم که بر اساس ذهنیات او ساخته شده باشد. البته چند مورد را تا حدی قبول داشت مثل دیده بان، مهاجر اما بقیه را به آن شکل نزدیک به ذهنیات خود نمی‌دید، می‌گفت در سینمای بیرون از ایران هم می‌شود نمونه‌هایی را پیدا کرد که این چنین باشد.

*فارس:شما برای چه همراه گروه به فکه نرفتید؟

* چون در حال مونتاژ روایت بودم. در روایت اول سه چهار تا گروه راه انداخت اما خودش اکثراً پای میز مونتاژ بود. برای مرتبه دوم که می‌خواست روایت را ادامه دهد کسی با او کار نمی‌کرد، دو سه تا از رفقایش رفتند و یکسری تصاویر گرفتند اما خوب از آب در نیامد. مرتضی ناراحت شد تقصیرها را به گردن من و همایون‌فر انداخت چون با این رفقایش رود در بایستی داشت.
آخر سر هم مجبور شد خودش به منطقه برود. خودش هم نمی‌دانست چه کند. این طور نبود که راجع به تمام اجزا فکر کرده باشد یک بار می‌گفت: دوربین روی دست باشد، یک بار می‌گفت: روی سه پایه، یک بار می‌گفت خودم در کادر باشم باز می‌گفت شاید بگویند این خودش را دارد مطرح می‌کند. باز می‌گفت: مرا از کادر حذف کنید، صدایم را حذف کنید.
یادم هست می‌گفت: چقدر ابلهانه است که ما سراغ ساخت کلیپ برویم. ما می‌توانیم راجع به مضرات سیگار کلیپ بسازیم اما حرف اساسی ما ماورایی است. این ظرف، گنجایش حرف‌های ماورایی را ندارد، مابه‌ازا ندارد. بخش اعظم حرف‌های او بعد از جنگ که در مورد جنگ بود ماورایی بود و نمی‌توانست آن را به تصویر بکشد. نمی‌دانست چطور می‌شود این حرف‌ها را زد چون برنامه تلویزیونی بود.
او با هوش بود و می‌دانست بار اصلی پیام باید روی تصویر باشد نه روی متن و نه روی نریشن. همین الان هم از مجموع فیلم‌های ایرانی و خارجی چند تا فیلم توانسته‌اند حرف‌های ماورایی بزنند؟ هیچ کس نمی‌تواند ادعا کند که او سینما بلد نبود، اما اعتقاد داشت که ذات سینما برای حرف های ماورایی ساخته نشده می‌گفت: زمان می‌برد که ما بر تجربه مسلط شویم تا بتوانیم حرف‌های خود را در این قالب بزنیم و اگر بزنیم چه می‌شود!

* فارس:به نظرتان اگر می‌ماند می‌توانست چنین کاری را انجام دهد؟

*به راهکارهایی می‌رسید چون با همه وجودش در این زمینه کار می‌کرد اما به نظر من اگر همان تجربیات و حرف‌های آوینی را در سینما می‌فهمیدند ما در این عرصه خیلی جلو بودیم. مثلاً او مطلبی را به من می‌گفت که من اصلاً قادر نیستنم آن را توضیح دهم. او می‌گفت: وقتی پای میز مونتاژ نشستی خودت را حذف کن، منیت خود را حذف کن. پیش فرض‌های خودت را نادیده بگیر. بالاخره کسی که دارد فیلمی را مونتاژ می‌کند یا می‌سازد دارای یکسری پیش فرض‌هاست و این پیش فرض متکی به جهان بینی ماست اما من نمی‌فهمیدم این حذف کردن به چه معناست.
مثلاً در مونتاژ یکی از برنامه‌ها یک برادر شهیدی داشت صحبت می‌کرد. یاد جریان شهادت برادرش که افتاد گریه کرد و نتوانست حرفش را ادامه دهد. من در هنگام مونتاژ گریه را حذف کردم و جایش موسیقی گذاشتم. آوینی شدیداً مخالفت کرد و گفت: چه کسی به تو حق داده حس را تشدید کنی؟ این دخالت توست. بعد از مقداری فکر متوجه شدم درست می‌گوید، من باید همان را که هست منتقل کنم.
الان عرف رایج می‌گوید چه کار داری که فلانی عرق می‌خورد یا خانم باز است؟ مهم این است که خوب فیلم بازی می‌کند و حتی [...] هم در فیلمش از او استفاده می‌‌کند.
اما آوینی می‌گفت: نمی‌شود این دو را از هم تفکیک کرد. اگر ذات من مشکل داشته باشد، چطور می‌توانم حرف ملکوتی و ماورایی و اعتقادی بزنم؟
آوینی به تک‌تک آدم‌های سینما نزدیک بود. افراد خیلی خوبشان تبدیل به افراد ابتر و بی‌خاصیت مثل[...] شدند. این جناب [...]اتفاقاً بسیار با سواد است اما چرا کار ماندنی و مؤثر در این زمینه نمی‌کند؟

*در مورد پر کاری شهید آوینی توضیح می دهید؟

مرتضی بین بر و بچه‌ها از همه فعال‌تر بود. بچه‌ها به مرتضی می‌گفتند: تو با این همه انرژی باید 2 تا قلب و 4 تا کلیه و 2 تا مغز داشته باشی. او در روز 18 ساعت کار می‌کرد. مرتضی متناسب با باورهایش راه باریکی گیر آورده و طبق آن حرکت می‌کرد هیچ وقت آدم ابتر نمی‌شد.
اما اگر من متکی به تفکر خودم تصمیم بگیرم، می‌گویم من حالا این فیلم را ساختم. این سریال را ساختم، ساختم که چه بشود؟ اما مرتضی متناسب با باورهایش هدفی را پیدا کرده بود که اگر هزار سال هم عمر می‌کرد روزی 18 ساعت کار می‌کرد.
یک مقامی هست که می‌گویند جای ساده‌لوحان است. مرتضی از این لحاظ واقعاً ساده دل بود. اطرافیان فکر می‌کردند او پیاده است و متوجه نیست و از سادگی بدون در نظر گرفتن منافع شخصی و میزان سود دهی مالی متناسب با مقدار کارش است که این طوری جان می‌کند اما او اتفاقاً به شدت باهوش بود و راهش را گیر آورده بود.
نگاه مرتضی این طور بود که خود را «منجی» نمی‌دانست و فقط هر کاری از دستش بر می‌آمد انجام می‌داد. می‌گویند ایرانی‌ها هر کدام یک خدای کوچک هستند و نمی‌توانند کار جمعی کنند و دوست دارند انتهای کار را ببینند. اما مرتضی این چنین نبود. می‌گفت: من یک تکلیفی دارم. آن وقت بود که احساس می‌کردی یک جوری وصل به ولایت است و همین مسئله همه چیز را برایش حل می‌کند، او می‌گفت من تکلیف دارم روایت فتح بسازم و آخرش به من ربطی ندارد. بالاخره جانش را هم سر این راه گذاشت.

* فارس: بعضی‌ها ادعا می‌کنند که شهید آوینی در سال‌های آخر روشنفکر شده بود آیا این مطلب صحت دارد؟

*اصلاً این چنین نبود. او تبدیل به شخصیتی شده بود که همه جور آدمی به سراغ او می‌آمد، هر کس با او به نحوی رابطه برقرار می‌کرد. فرق است بین اینکه من در برخورد شیوه‌ای داشته باشم با اینکه ذاتاً همین که هستم باشم.
مرتضی فطرتاً همین طور که دیده می‌شد بود، جذبه‌اش زیاد بود. افراد سمت او می‌آمدند و می‌دیدند چقدر نگاه‌شان به نگاه مرتضی نزدیک است. بعد آنها این نزدیکی نگاه را اعلام می‌کردند و دیگران فکر می‌کردند مرتضی تغییر کرده در حالیکه مرتضی یک جای ثابت ایستاده بود افراد پیرامون او دور و نزدیک می‌شدند.
مرتضی آنقدر خود را محصور کرده بود که یک روز در خرمشهر به من گفت: امروز عطر نزدی؟ گفتم: خوشت می‌آید؟ گفت: بله. گفتم :چرا خودت نمی‌زنی؟ در جواب گفت: عطر نزده روزنامه [...] پدرم را در آورده چه برسد به اینکه عطر بزنم.
یا مثلاً کت و شلوار می‌پوشید با یک پوتین بزرگ. به او می‌گفتم: شما فوق لیسانس معماری داری و آرشیتکت هستی. یکی ببیند نمی‌گوید این چه تیپی است؟ می‌گفت: نمی‌توانم همه لباس‌هایم را ست کنم چون بهم گیر می‌دهند.
من با تلویزیون مشکل پیدا کرده بودم و به سازمان نمی‌رفتم. مرتضی یک روز گفت چرا نمیری دنبال کارهای اداریت، من گفتم به همه حرف‌ها تن نده اما نگفتم که رهایش کن. بعد از چند روز سراغ گرفت و گفت: رفتی سازمان. گفتم: بله. اما چون آسیتن پیراهنم کوتاه بود مرا راه ندادند. او خندید و گفت: روایتی داریم که مرد تا ساعد دستش می‌تواند بیرون باشد.
الان هم این طور است به طور مثال می‌شود با آستین کوتاه به مسجد رفت اما به یک پادگان نظامی که می‌روید. لباس آستین بلند گذاشتند جلوی در تا مراجعه کنندگان بپوشند.
مرتضی دید بازی نسبت به ابزارهای الکترونیکی داشت. او شیفته ویدئو نبود اما می‌گفت: این یک سیر است که خودش می‌آید، یک زمانی ویدئو قاچاق بود اما الان تولید داخلی‌اش را هم داریم. آوینی شاگرد داوری بود، بعدها داوری ماجرایی راجع به ماهواره نوشت و گفت زور زدن برای جمع کردن ماهواره فایده ندارد تو به گونه‌ای عمل کن که دل من با ماهواره نباشد. ما به ازای ماهواره را به من بده تا به آن نیاز نداشته باشم.

*فارس: شما به عنوان یک مستند ساز چقدر سینمای آوینی را قبول دارید و کارهایتان تا چه اندازه در قالب معیارهای شهید آوینی قرار دارد؟

* من شیوه آوینی را کاملاً قبول دارم و سعی می‌کنم در همان فضا فیلم بسازم. اما تلاش زیادی می‌خواهد‌، چون کار سختی است. تکنیک نیست که یاد بگیری، نمی‌دانم شاید حرف‌هایم بوی شعار پیدا کند. مثلاً من اگر در خیابان خانمی را ببینم و آن قدر نفسم تربیت نشده باشد که دلم برود و دچار قضا شدن نماز صبحم شوم، به همین دلیل نمی‌توانم مثل مرتضی کار کنم، اینها به هم ربط دارد.
ما بعد از آوینی مجموعه‌ای به اسم تصویرگران جنگ ساختیم. فریاد خیلی‌ها در آمد، طوری که رسول ملاقلی‌پور می‌گفت: دوست دارم اگر زورم می‌رسید یک توپ 106 می‌گذاشتم جلوی روایت فتح و آن را به گلوله می‌بستم. چون در انتهای کار به این نتیجه می‌رسیدی که آدم‌ها به لحاظ تکنیکی رشد کرده‌اند اما به لحاظ معرفتی که آوینی از آن حرف می‌زد به شدت اُفت کرده‌اند.

*فارس:بعضی‌ها عنوان می‌کنند که شهید آوینی قصد ساخت فیلم سینمایی داشته آیا این مطلب صحت دارد؟

*خیر - او در مورد جذب مخاطب می‌گفت: الان وقتی من به فضا می‌روم جز محیط خاکستری بی‌رنگ چیزی وجود ندارد. در جنگ خاک، سنگر و نخل‌های سوخته چیز دیگری نمی‌بینیم، رنگ وجود ندارد. ما باید رنگ ایجاد کنیم، بخش‌هایی از سوژه‌های زمان جنگ را باز سازی کنیم او تشنه کار سینما نبود.
ما این کار را کردیم بعد از آوینی غواصان را ساختیم به گونه‌ای باز سازی کردیم که مخاطب متوجه باز سازی نشد. حتی طالبی یا حاتمی‌کیا در فیلم‌های سینمایی‌شان از باز سازی‌های ما برای راش جنگ استفاده کردند.
او از آدم‌ها سؤال می‌کرد، گاهی فردی کلی حرف برای گفتن داشت اما نمی‌توانست کیفیت وجودی‌اش را تعریف کند. مرتضی می‌گفت: باید یک نفر بیاید بتواند نقش این فرد را برای ما بازی کند و حقیقت این فرد را منعکس کند. به همین خاطر در بعضی از مواقع که نمی‌توانست کاری که در ذهنش دارد را به تصویر بکشد ناراحت و عصبی می‌شد اما ذاتاً بلد نبود حرف زشت بزند. او از بچگی این کار را بلد نبود.

* فارس: از گذشته‌اش برای شما حرفی می‌زد؟
*خیر چیزی نمی‌گفت، ما هم به این موضوع فکر نمی‌کردیم . بعد از شهادتش این مباحث مطرح شد. یک دوست مشترکی داشتم که بعدها به خارج از کشور رفت که ابتدا او یکسری از این مطالب را به من گفت، بعد از آن به سید محمد آوینی مراجعه کردم و از او سؤال کردم که ایشان ابتدا حرفی نزد تا اینکه اتفاقی برای من افتاد و روحیه‌ام را کاملاً از دست دادم. سه چهار روز بعد از آن سید محمد آوینی به سراغم آمد و حدود 6 ساعت در مورد گذشته مرتضی برایم صحبت کرد.

*فارس: بعد از آن دیدتان نسبت به شهید آوینی عوض نشد؟

*به هیچ وجه، تازه تناقض‌های او برایم حل شد. یک روزی رضا میرکریمی به من گفت: فارسی هر چی بخوای بهت می‌دم ، یک فیلم در مورد آوینی بساز. من هم گفتم بیا بنشین و تمام زندگی مرتضی را برایش گفتم. آخرش گفت: واقعاً نمی‌توان آوینی در را قاب تصویر محدود کرد ولی‌ ای کاش می‌شد راجع به مرتضی فیلم ساخت.
مرتضی راحت بود و زندگی متعادلی داشت، همه را حریف بود با این همه تمام این موارد را رها می‌کند و به میان خاک و خل می‌رود. این را نمی‌شود در تصویر آورد.
او آدم ساده دلی بود. یادم هست عنایت را از خرمشهر به تهران آورده بود در ماه رمضان ، ایام عید هم بود. عنایت هم هوس ساندویچ سوسیس کرده بود. مرتضی تمام تهران را زیر پا کرده بود که برای او ساندویچ بخرد. خانم مرتضی هم به او گیر داده بود که چند وقتی که خانه نبودی حالا هم که آمدی این بنده خدا را با خودت آوردی. تو همین گیر و دار عنایت هم اصرار داشت تا در میدان آزادی عکس یادگاری بگیرد و به نظرم همین‌ها بود که او را برد.
من یک دوست داشتم که دست به قلم بود و بعدها معتاد شد، بعدها او را از محل کارش اخراج کردند با 3 تا بچه پیش مادر خانمش زندگی می‌کرد. او 3-2روز یکبار به روایت فتح می‌آمد و از من کمک مالی می‌خواست، ما هم به او کمک می‌کردیم. یک بار به او گفتم: فلانی بحث پول نیست آمدن تو به اینجا حال مرا عوض می‌کند تو رو به خدا دیگر اینجا نیا. از اتاق رفت بیرون دیگر پیدایش نشد، نمی‌دانم چطور شد که مرتضی را پیدا کرد مرتضی آن زمان در سوره بود. بعدها که فیلم‌های مراسم تشییع جنازه مرتضی را مونتاژ می‌کردم او را در مراسم دیدم و خیلی تعجب کردم. وقتی از او جریان را سؤال کردم، گفت: هفته‌ای یکی دو بار به سوره می‌رفته و مرتضی هم اگر حتی ارباب رجوع داشته او را تحویل می‌گرفته و به او پول می‌داده و یک بار هم به او نه نگفته بود.
او با گریه و اشک و آه تعریف می‌کرد که یکبار رفته پیش آوینی، مرتضی هم نتوانسته بود به او بگوید که پول ندارد. مرتضی دفترچه بانکی‌اش را برداشته بود و به اتفاق هم به بانک رفته بودند، مقدار کمی پول در حسابش موجودی داشته‌، حساب را بسته بود و به او گفته بود نصف این پول برای من و نصف دیگرش برای تو .
از روزی که ازدواج کرد توسط خانواده همسرش طرد شد تا روزی که از دنیا رفت. او هیچ وقت این را نگفت. پدر مرتضی مسن بود و مادرش ناراحتی قلبی داشت، فرزندانش بزرگ شده بودند و همسرش از این فضای کوچک منزل به تنگ آمده بود و دنبال پانصد تومان وام بود که یک جایی را اجاره کند، او سال‌ها در یک اتاق زندگی می‌کرد. آقای «زم» هیچ اعتنایی به او نمی‌کرد. مرتضی خیلی تنها بود و اصلاً به روی خود نمی‌آورد.
فقط شب‌ها بلا استثنا گریه می‌کرد. 7 و 6 نفر در خرمشهر در یک اتاق بودیم. طبقه بالا بود یک پاگرد کوچک داشت مرتضی تا ساعت 2 مطالعه می‌کرد. بعد بیرون می‌رفت و تا نماز صبح گریه می‌کرد. بعد بچه‌ها را برای نماز بیدار می‌کرد. بعد از نماز هم که می‌خواست کمی بخوابد اصغر و مرتضی و سایرین شلوغ می‌کردند. مرتضی فقط 2 ساعت می‌خوابید صبح که بلند می‌شد مثل فرشته بود. اگر گریه‌های شب را از او می‌گرفتند دق می‌کرد.


فع‍ّال، جامع، معنوی-مصاحبه با علی تاج‌دینی درباره شهید آوینی
ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤  کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی

عباس یکرنگی

سید مرتضی آوینی

شاید «همسفر خورشید» را دیده باشید. اولین یادنامه‌ای که پس از شهادت آوینی منتشر شد و هنوز هم از محدود مراجع شناخت او به‌شمار می‌رود. علی تاجدینی که نامش در برخی مقالات سوره رده هفتاد به‌صورت مشترک در کنار سید مرتضی آوینی می‌آمد جمع‌آورنده آن مجموعه بود. آنچه می‌خوانید حاصل گفت‌وگویی طولانی با اوست که تلخیص‌شده و پرسشها نیز حذف گردیده است

اولین‌باری که شهید آوینی را دیدم، (الآن تصویرش در ذهنم هست) نمازش را خوانده بود؛ ایشان، چهره خیلی نورانی‌ای داشت و یک ا‌ُورکت سپاه، معمولا‌ً روی دوشش بود، و یک کلاه که بر سر می‌گذاشت. قیافه‌اش برای من خیلی جذاب بود!... زیبایی و نورانیتی در چهره‌اش بود که آدم را جذب می‌کرد. آدم خاکی، بش‍ّاش و شادی به نظر می‌رسید. آقای رحمانی ما را به یکدیگر معرفی کرد. آقای آوینی معمولاً تکیه‌ کلام خاصی داشت؛ با خیلیها این‌جوری بود... می‌گفت: من رابطه‌ام با خیلیها «دلی» است! با بعضیها هم برخوردم رسمی است... ایشان بعضی وقتها در اتاقش را می‌بست و با کسی که تازه به او معرفی شده بود، پنج ساعت صحبت می‌کرد. همین شخص، وقتی از پیش شهید آوینی می‌آمد بیرون، می‌گفت: «من فکر می‌کنم... [احساس می‌کنم] صد سال است که با ایشان رفاقت دارم!» آوینی، چنین انسانی بود.

***

خیلی سریع رابطه برقرار می‌کرد، یعنی، در برخورد اول، شما فکر نمی‌کردید که او برایتان شأنی قائل است. [اما کمی بعد، خلاف آن را می‌دیدید]... خیلی از آدمها این‌جوری هستند. در برخورد اول خودشان را نشان می‌دهند. حالا آدم یا خوشش می‌آید یا نمی‌آید. به نظر من، یکی از ویژگیهایی که شهید آوینی داشت و خیلی از دوستان جذب آن می‌شدند، جاذبه خودش بود. یعنی، خیلیها پیش از اینکه با افکارش آشنا شوند، جذب شخصیتش می‌شدند. من نیز چنین احساسی داشتم. او را آدمی صمیمی و شاد می‌دیدم که لحن کلامش آرام‌بخش بود. احساس می‌کردم که این آدم؛ یک آدم متدین و مؤمن است.

***

همیشه، تصورم این بود که آدمهای خیلی مذهبی از هنر و ادبیات غرب و این‌جور مسائل چیزی حالی‌شان نیست. می‌دانستم که آدمهای مذهبی، از جهت اخلاقی خیلی وارستگی دارند؛ اما شهید آوینی [برخلاف تصور من] هم اطلاعات عرفانی بالایی داشت [و از نظر اخلاقی وارسته بود] و هم اینکه، در زمینه ادبیات مدرن خیلی وارد و مطلع بود.
من آن موقع اولین‌بار بود که اسم ایشان را می‌شنیدم. مقالات ایشان را نخوانده بودم، بعدها فهمیدم مقالات آوینی خیلی قابل توجه بوده، نوشته‌های ایشان به‌خصوص در رده مسئولان فرهنگی نظام مطالعه می‌شده. بچه‌های رده بالای سپاه مقالاتش را می‌خواندند. بعدها فهمیدم که این آدم، ارتباط خیلی گسترده‌ای با جاهای مختلف دارد. مثلاً‌، گاهی اوقات من می‌خواستم دوستی را به ایشان معرفی کنم، بعد می‌دیدم که اینها کاملاً با هم رابطه دارند و آشنا هستند. منتهی شهید آوینی آدمی بود که اصلاً دنبال شهرت نبود.

***

بعد از شهادتش، دوستانی مراجعه می‌کردند و می‌گفتند که ایشان چه ‌آدم خی‍ّر و دستگیری بوده، کمک می‌کرده، چقدر به بیمارستانها می‌رفته و چقدر زندگیها را سر و سامان می‌داده... ایشان روی اخلاص خیلی تأکید داشت. همیشه هم به ما می‌گفت: «اگر آدم کاری را برای خدا انجام بدهد، می‌ماند»؛ باور هم داشت...

***

سال 72 ـ 70 که ایشان شهید شد، چهل و شش سالش بود. من، سی سالم بود. بچه‌هایی بودند که کم‌سن و سال‌تر بودند. ما هیچ‌وقت احساس فاصله نمی‌کردیم. اگر هم احترامی قایل می‌شدیم، فقط به‌خاطر شخصیت معنوی ایشان بود، که مثلاً به ما اجازه نمی‌داد بعضی لطیفه‌ها را تعریف کنیم. نه اینکه، خدای ناکرده احساس کنیم که ممکن است او بدش بیاید، یا کارمان را از دست بدهیم نه، این نبود، بلکه رابطه، رابطه صمیمانه‌ای بود...

***

یک‌ بار، درباره روشنفکرها بحث شد. من، دکتر فردید را مقایسه کردم با مطهری. ایشان گفت: اینها اصلاً قابل مقایسه نیستند... به هر حال شهید آوینی در راه یافتن بنده به حوزه هنری و چاپ آثارم نقش مهمی داشت. [ایشان بود که ضرورت بازنگری در آثار مطهری و یافتن دیدگاههای هنری آن بزرگوار را تأیید و بنده را تشویق به این کار نمود.] به شهید آوینی گفتم: «آقا! من پانصد صفحه مطلب [درباره دیدگاههای هنری شهید مطهری] می‌نویسم.»
ایشان از آن آدمهایی بود که به دوستانش جسارت‌ِ کار کردن را می‌داد. به نظر من، خیلی از کارهایی که در حوزه هنری شده، به خاطر نفوذ معنوی ایشان بود. می‌گفت: تو این کار را انجام بده! بعد (ما نمی‌‌دانستیم) می‌رفت پشت پرده با آقای «زم» دعوا می‌کرد و پولش (هزینه کار) را می‌گرفت. اصلاً هم به روی آدم نمی‌آورد. شاید، مثلاً اگر ما بودیم، ده دفعه هم منت می‌‌گذاشتیم که «من این کار را برای فلانی کرده‌ام»؛ اما ایشان این‌جور نبود. حتی کمک فکری زیادی هم می‌کرد. مثلاً همین کتاب «اهتزاز روح» را. چون آدم مسلطی بود، مطالبی را که من جمع و فصل‌بندی کرده بودم، تغییرات اساسی داد. مثلاً، بعضی از فیشها را می‌گفت «اینها باید ذیل این عنوان بیاید» و...
خصلت خوبی که داشت، این بود که از رشد بچه‌های مذهبی خیلی خوشحال می‌شد. اگر کسی طرح خوبی می‌برد، به وجد می‌آمد. آدم اگر ببیند که یک مسئول مسئله را خوب درک می‌کند و حتی استادتر از ما هم هست، و تشویق هم می‌کند، نیرو و توانش ده برابر می‌شود. بنده طرحی داشتم درباره مبانی زیبایی‌شناسی و هنر در قرآن و روایات...
وقتی این را به آوینی گفتم، (چون خودش شیفته این مسائل بود و احساس می‌کرد که ما به‌دنبال چیزهای جدید هستیم) به وجد آمد. در جلسه دفاعیه؛ آقای زم، آقای رحمانی، شهید آوینی (و شاید استاد معلم هم) حضور داشتند. اینها شورای پژوهشی بودند. من رفتم دفاع کنم. بعضی از مسئولان گاهی می‌روند طرح دیگران را دفاع می‌کنند و به نام خودشان در مورد آن بحث می‌کنند. یعنی می‌گویند، این موفقیت من است که طرح را آورده‌ام. ولی آوینی دوست داشت بچه‌ها رشد کنند. یعنی، مثلاً اگر می‌دید طرح مال من است، حتماً به زم می‌گفت که آقا! این طرح مال فلانی است و کل‍ّی تعریف می‌کرد... از نیرویش دفاع می‌کرد. قدر نیروها را می‌دانست. [به همین خاطر دوستان با جان و دل با او کار می‌کردند] گاهی که قرار بود تحقیقی انجام بدهد و فرصتش را نداشت؛ ما قبول می‌کردیم که آن را انجام دهیم. من، معدود آدمهایی را دیده‌ام که مسئول باشند و این‌قدر به فکر نیروها باشند. به نظر من، در روزگار ما این خیلی غنیمت است. یعنی، شما با مدیر یا مسئولی کار کنی، و به فکر تو و مشکلات شخصی‌ تو باشد. همیشه، به خودم می‌گفتم، اگر چنین آدمی را پیدا کردی، اصلاً در خدمت او باش؛ اصلاً مرشد تو، اوست. یعنی، او یک وارستگی‌ای دارد که فقط به فکر خودش نیست... آوینی این حالت را داشت... طرحهایی که ما می‌گرفتیم و کار می‌کردیم، فقط دعوایش مال او بود. می‌رفت پول ما را زنده می‌کرد. نه نظارتی، و نه حتی یک ریال که خود ما توافق کنیم [پورسانت بگیرد]، اصلاً اهلش نبود. (یعنی، چیزی که در روزگار ما الآن خیلی مطرح است این است که آدمها با همدیگر فوری توافق می‌کنند.) اصلا‌ً، در این سیستم نبود. خودش هم می‌گفت: «من هیچ‌وقت به مسائل مادی زندگی‌ام فکر نکرده‌ام. توکل کرده‌ام و شکر خدا، همیشه هم رسیده، همیشه خوب بوده و...»

***

شهید آوینی پناهگاهی برای بچه‌هایی بود که به‌نوعی نمی‌خواستند در باند و حزب و این حرفها باشند‌ ـ‌ ولی آدمهای باقابلیت و بااستعدادی بودند. به نظر من، این کمک کمی نیست. مثلاً آقای زرشناس، میرشکاک، آغاسی، نصراله قادری و خیلیهای دیگر و همه بچه‌هایی که دور و برش بودند و با ایشان کار می‌کردند. اینها تقریبا‌ً یک جوری تحت نفوذش بودند و مشکلاتشان را با او مطرح می‌کردند. خب، الآن هر کدامشان، الحمدا...، موفق هستند. بعد از شهادتش، خیلی از دوستان بودند که فکر می‌کردند، واقعا‌ً پدری را از دست داده‌اند؛ احساس می‌کردند، حالا بعد از آوینی، در این مملکت چطوری می‌خواهند زندگی کنند، کجا به آنها کار می‌دهد، کی از آنها حمایت می‌کند و...؟


***
ایشان فوق‌العاده پرکار بود. هفت و نیم صبح می‌آمد. (هنرمند جماعت اصلاً چنین عادتهایی ندارند!) می‌آمد محل کارش و نماز شب، یا نماز صبح را همان‌جا می‌خواند. یک‌بار، آن‌قدر خسته بود که وسط بحث درباره یک طرح، پتو آورد و یکی ـ دو ساعت خوابید... غیر از اینکه در حوزه هنری مسئولیتهای مختلفی داشت، تازه شش بعدازظهر می‌رفت روایت فتح... بعد ساعت ده شب یک کیف، حامل دویست فیلمنامه را با خودش می‌برد خانه و... تا ساعت 3 ـ‌ 2 نیمه‌شب بیدار بود...
به نظر من، یک بخش عمده فعال بودنش، حال معنوی‌‌اش بود. اگر می‌خواست بابت هر کدام از این کارها پول بگیرد، حتماً آدم پولداری می‌شد. ولی این‌جوری نبود. اگر چیزی می‌دادند، می‌گرفت و اگر نمی‌دادند، نمی‌گرفت! کار خودش را می‌کرد. یک‌جوری احساس وظیفه و تکلیف می‌کرد... مثلاً در مجله «سوره» گاهی در بعضی شماره‌ها، تقریباً تا یک سومش را او می‌نوشت، متهی با اسمهای مختلف! طنز می‌نوشت، شعر چاپ می‌کرد، درباره ماهیت سینما می‌نوشت، درباره تلویزیون مطلب داشت، دکتر سروش را نقد می‌کرد، راجع به شهیدان می‌نوشت... آدم خیلی جامعی بود...


***
آوینی اگر می‌خواست مطلبی را بگوید و نصیحتی بکند، سعی می‌کرد از طریق عمل بگوید. من یادم نمی‌آید که مستقیما‌ً بگوید... شما، اگر با این محافل هنری آشنا باشید، اصلاً چیز غیر معمولی است که وقتی اذان گفته می‌شود، نماز او‌ّل وقت بخوانند. اصلاً، تو این باغها نیستند... حالا در چنین محافلی، شهید آوینی همیشه با وضو می‌آمد، بدون آنکه مستقیم نصیحت کند، با عمل و رفتارش این کار را می‌کرد... در مسائل مذهبی، اصلاً اهل تظاهر نبود؛ ولی دقیقا‌ً حرف خودش را می‌زد.
مرحوم قاضی، استاد اخلاق علامه طباطبایی می‌گوید: اگر آدم نصف عمرش را صرف پیدا کردن آدم مؤمن و با‌معنویتی بکند، ارزشش را دارد! من، یک چنین احساسی نسبت به آوینی داشتم... دوست داشتم بیشتر نگاهش کنم... اما بعضی از دوستان می‌آمدند و با ایشان بحث می‌کردند. یادم هست که ... می‌آمد و دعوا می‌کرد که: «سید! تو چرا نوشته‌ای که هیچکاک در سینما استاد است»؟ برایشان ثقیل بود که آوینی می‌نوشت: «جان فورد» استاد است... سینما، یعنی سینمای آمریکا!
آدمی مثل آوینی که معمولا‌ً همه فکر می‌کردند خیلی ضد غرب است، چطور از سینمای آمریکا دفاع می‌کرد؟! به هر حال من، بر‌عکس دیگران، خیلی راجع به این مسائل با او بحث نمی‌کردم. سعی می‌کردم کمتر مزاحمش باشم. دوست داشتم ببینمش، اما فکر می‌کردم، باید کاری داشته باشم تا پیشش بروم. او هم آدم با‌حجب و حیایی بود.
به نظر من، آوینی در زندگی‌اش، اصالت را به معنویت می‌داد، نه به اندیشه و نظر. لذا، مثلاً می‌بینید که پایبندی روشنفکرها در دنیای «عمل» خیلی کم است. معمولا‌ً این جوری‌اند که یک نظریه را خیلی خوب مطرح می‌کنند؛ ولی معلوم نیست همان نظریه را در زندگی به کار بگیرند. دوستان آوینی مجذوب تفکر او نبودند، [جذب رفتار و عملکردش می‌شدند].
آوینی دغدغه این را نداشت که به‌عنوان یک فیلسوف شناخته شود. اگر مطالبی در این باره از او چاپ شده، فکر می‌کنم از روی اضطرار بوده...

***

یک روز به من گفت: بیا تلویزیون، جهاد! من رفتم آنجا، یک جایی که آن روز خیلی مورد بی‌توجهی بود. دیدم، درواقع شهید آوینی خودش را به آنجا تحمیل کرده! این جوری نبود که حقشان را بدهند!... می‌گفت: اگر وظیفه شرعی نبود هیچ‌وقت مطلبی نمی‌نوشتم. احساس می‌کرد الآن داریم در جبهه فرهنگی می‌جنگیم و باید قلم به دست گرفت. از سر‌ِ تفنن کار نمی‌کرد...
شما مقالاتش را نگاه کنید! یک عمق فلسفی خاصی در آنها است. حتی روی تعابیر، خیلی حساس بود. مثلاً لغت فلسفه را به کار نمی‌برد، به جایش «حکمت» را به کار می‌برد. می‌دانست که هر یک از این الفاظ، شأن و منزلتی دارند.
آقای طالب‌زاده می‌گفت: آوینی، آدمی بود دنبال حقیقت، و تعصب خاصی نداشت. یعنی، اگر شما با او صحبت می‌کردی و قانعش می‌کردی، هیچ تعصبی نداشت. قبول می‌کرد. مثلا‌ً می‌گفت :‌من سی سال این جوری فکر کرده‌ام، حالا می‌گذارمش کنار؛ یعنی، خوب گوش می‌داد. به قول مطهری، خیلی از آدمها عالم‌اند، ولی روح حقیقت‌جویی ندارند. جامدند. یک‌دفعه می‌دیدی مجالس سوره پر می‌شد از روشنفکرها... اینها پایشان باز می‌شد آنجا و شروع می‌کردند به مقاله نوشتن... آوینی در حق‌جویی بی‌قرار بود، و‌ آدم حق‌جو نمی‌تواند متوقف شود. با روشنفکرها می‌نشست و بحث می‌کرد... برای آوینی ملاک «عمل» بود؛ اما می‌گفت وقتی، مثلاً، آثار «داوری» را می‌خواند، احساس هم‌فکری می‌کند. به نظر من، هیچ کس امام خمینی را به اندازه آوینی دوست نداشت.
می‌گفت: من هم از رساله امام تقلید می‌‌کنم هم از تفکرش. می‌گفت: فکر امام درست است، چون متصل شده است به مبدأ وحی. حالا، شاید این حرفها یک مقداری غیر متعارف باشد ولی شهید آوینی این‌ جوری بود. مثلاً می‌گفت: وقتی فهمیدم امام در خانه‌اش نسبت به بچه‌ها سخت‌گیری نمی‌کند، من هم اجبار و تعصب این‌جوری را گذاشتم کنار. فهمیدم که اینها جمود است...
آنهایی که فکر می‌کنند، آوینی خیلی فردیدی است، باید بگویند که چرا او هیچ‌وقت از فردید با عظمت یاد نکرد. اما از شهید مطهری، علامه طباطبایی و امام خمینی با عظمت یاد می‌کند. شاخص‌‌ِ آوینی این بود که آدمها چقدر به اسلام پایبندند و می‌دانست که دکتر فردید از این نظر ضعف دارد. فردید، هر چقدر از نظر فکری نابغه بود در عمل می‌لنگید!
آوینی خودش می‌گفت: «من، پیش از انقلاب روشنفکر بودم؛ تمام وقتم از صبح تا شب در کتابخانه دانشگاه هنر می‌گذشت». تقریباً همه کتابهایش را خوانده بود! موسیقی و ادبیات را خوب می‌شناخت. خودش می‌نویسد، «من، یک گونی شعر داشتم». ولی وقتی برمی‌گردد، همه را آتش می‌زند. ایمان عجیبی به اندیشه‌ها و رفتار امام داشت. یعنی، در وهله اول مجذوب اندیشه امام بود... برداشتی را که از اندیشه امام کرده بود، در یک جاهایی با اندیشه‌های فردیدی قابل تطبیق شده بود که این را ما باید تفکیک کنیم.


مقاله ای از استاد «علی رضا کمره ای»:
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤  کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی ، مقالات
شهادت آوینی گواه بر حقیقت راه و شناخت او بود

ارادتمندان شهید فرزانه، جاویدان یاد سید مرتضی آوینی مقرر فرمودند و بنده را مکلف کردند که به نیت سالگشت سفر آسمانی سیدالشهدای اهل قلم راجع به مقوله ادبیات و نسبت آن با انقلاب اسلامی (و) ادبیات انقلاب اسلامی به قدر امکان سخن بگویم و هم آنچه یاد کرد آن شهید والامقام اقتضا می‌کند به طرح نکاتی چند بپردازم.
مقدمتا فاش می‌گویم واعتراف می‌کنم که خود را شایسته انجام این تعهد نمی‌دیدم و نمی‌بینم تصور من این است که گرچه شهید آوینی در سال‌های حضورش در حوزه هنری معرض مشاهده گاه به گاه و دور و نزدیک بسیار چون من بوده است، اما حالا پس از طی شدن این سالها پس از شهادت او ، معلوم می‌شود که او فراتر از وضع متعارف پیرامون و زمان و مکان محیط خودش، افق هایی را دیده و در نوردیده بود که اکنون پس از یک دهه اندک اندک مه‌آلود و مبهم به چشم امثال ما دیده می‌شود و آشکار می‌گردد. این حرف ظاهرا ممکن است برای گوینده‌اش نوعی شکست نفسی یا تواضع مفرط به نظر آید یا نوعی مدح و مداهنه اغراق آمیز برای او، اما واقعیت این است که شخصیت وجودی آوینی (و نه شخص او) با همه وجود و ابعادی که در او بود، و بیش و کم در آثار بر جای مانده‌اش متجلی است شاید حتی برای پیرامونیانش شناخته نباشد، چه رسد به این زمان و زمانه و اکنون و حال ما که در دوران شتابنده خود از مرکز ثقل و عطف این مقطع تاریخی (یعنی انقلاب اسلامی) دانسته نادانسته در حال گریز و گذریم و «زمان زدگی‌- اکنون گرایی»، و «عادت» حتی در عبادت و در «پیله و پوسته خود بودگی خود شدن»، به مرور از آن حقیقتی که امام (قدس‌سره) فرارویمان به تصویر کشید و شهدا در راه آن به مقصود رسیدند و بزرگی چون آوینی خود دلیل آن حقیقت و گواه آن راه بود، دور می‌شویم و در میان خانه «صاحب‌خانه» را گم می‌کنیم.
این نکته را به خلاف آمد عادت باید بگویم که غرض از ذکر نام و یاد رفتگان - گرچه آوینی را نمی باید از این شمار به حساب آورد و او هست چون شهید است- صرف انجام یک برنامه مناسبتی و تشریفاتی نیست که غرض از مجلس ذکر و یادمان و یادواره، آن است که حاضران و باشندگان با اعاده کرده‌ها و گفته‌های صاحب مجلس (کسی که در باره او مجلس برگزارشده ) خود را از گرد و زنگار زمانه بپیرایند و با یاد آنچه مرور زمان از خاطر ایشان زدوده و از دیده‌هایشان دور کرده، به خود رجوع کند و خویشتن خود بازشناسند. این است که مجلس ذکر مفید حال ذاکران و حاضران است ومقصود هم همین است، و الا آنان که در جوار رحمت حق آرمیده‌اند یا شهدا که به منزله و مرتبت "عندربهم " رسیده‌اند نیازی به یادکرد ندارند و در نشئه حالی دگرند که ما بی‌خبران از درک آن قاصر و در حجابیم.
اینک که سخن ما به نام و یاد او متبرک شده است، می‌خواهم از نگاه و زبان خودم فقط به وجهی از وجوه فکری شهید آوینی (بر اساس آنچه که در یکی دو نوشته او در مجموعه «رستاخیز جان» به دست می‌آید) بپردازم.اینکه تاکید می‌کنم از نگاه و زبان خودم، به این دلیل است که یقین ندارم آنچه می‌گویم در باره او عین صواب باشد، مگر نه اینکه اگر معرف اجلای از معرف نباشد، فقط خود را شناسانده است و نه معرف را. بخش اول عرض من به این موضوع اختصاص دارد و در بخش دوم به موضوع پیشنهادی (ادبیات انقلاب) خواهم پرداخت.
در یک عبارت کوتاه آنچه می‌تواند شناسای آوینی برای من باشد، این است که او «متاله متفکر و نظریه‌پرداز هنر و ادبیات انقلاب اسلامی»، است با نگاه اجمالی می‌توان آثار مکتوب شهید آوینی را در یک دسته‌بندی کلی بر سه قسم تقسیم کرد:

**1- نقد و بررسی آثار و جریان‌های هنری و ادبی که در این گونه نوشته‌ها او از موضع آگاهی، دینداری و دردمندی سخن می‌گوید و در لابه‌لای مطالب، اضلاع فکری خودش را ترسیم می‌کند.

**2- نوشته‌هایی که غالبا یا مستقلا نمودگار آرا و آفاق فکری او هستند و صبغه نظریه‌پردازی در آنها بارز و غالب است. مساله مهمی که در این نوع نوشته‌ها وجود دارد و قابل درنگ است این است که روش ارائه مباحث او، شیوه مرسوم مولفان و مترجمان نیست (حتی گاه به این شیوه‌ها طعنه‌وار انتقاد کرده است- از جمله در بحث از تهاجم فرهنگی)، می‌توان گفت در مبانی فکری و آرای شخصی و هم در طرز طرح و شیوه ارائه آنها، پیرو و متاثر وضع غالب و جاری نبوده است، با این حال می‌توان شگرد او را تا حدودی به شیوه اهل فلسفه و حکمت مانند دانست و به گمان من این موضوع قابل توجهی است.

**3- دسته دیگر آثار مکتوب آوینی، نوشته‌های خلاق ادبی اوست از قبیل گزارش‌ها، یادواره‌ها، قطعات ادبی و نثرهای زمینه و ضمیمه روایت فتح و امثال آن- در همه این نوشته‌ها- ماده شعری- حضوری پررنگ و جدی دارد و این نشانه و دلیل دلبستگی او به شعر که مصداق و محمل و معرف تام ادبیات است، می‌تواند باشد. آن ادبیاتی که هنوز از عالم اجمال (ماثورات دینی) به عالم تفصیل (حیات بشری و تقرب به دعوات شیطانی) هبوط نکرده است. این نوشته‌ها را نیز از جهاتی چند می‌توان مورد مداقه قرار داد که به چند جنبه آن اشاره می‌کنم.

*الف) آوینی اگرچه قافیه‌اندیش نیست و به صرف صورت کلام، مجرد از معنا دلبستگی ادبیانه (به معنی امروزی) ندارد ، در کاربرد واژه‌ها و تعابیر دقتی در حد وسواس از خود نشان می‌دهد و به دلالت و معنی راستین و نه شایع کلمات اهتمام جدی می‌ورزند.
مثلا درجایی، تعبیر «رسالت ادیبانه» را از این جهت که کلمه رسالت را مختص انبیاء مرسل می‌داند، مورد نقد قرار می‌دهد و البته بعد اضافه می‌کند که شاید در عصر تعمیم رسالت این اشکال مضحک به نظر برسد.(خود این نقد و ایضاح بر آن هم شایسته توجه است).
یا در بحث‌ از «آزادی قلم»، و «فرار مغزها» اشارت دارد به نارسایی این تعبیرات و مبنای فکری واضعان آنها که بر اساس اعتقاد به اصالت ابزار، در عصر سیطره تکنولوژی،‌این کلمات وضع و جعل شده است و شان انسانی- البته به معنی خلیفة‌الهی آن- مورد فراموشی و بی‌اعتنایی قرار گرفته است.
در جای دیگری نیز گفته است:«وقتی کلمه دچار شیئیت می‌شود (به تعبیر من، روح و جانش ستانده می‌شود و شکل کد پیدا می‌کند) به انجماد می‌رسد و راکد می‌ماند.» از این منظر کلمه «ایثار» را که در گفته‌های تلویزیونی بعد از جنگ به فراوانی استعمال می‌شود مورد نقد قرار داده است.
*ب) توجه به مواردی از این دست که در نوشته‌های آوینی فراوان می‌توان یافت، نشان می‌دهد که او به یک «مشخصه زبانی»، دست یافته بود. این طرز، سبک و مشخصه زبانی را می‌توان از آن جهت که «بیان ما فی‌الضمیر» او نیز هست،مورد توجه قرار داد. در اینجا صرف سبک صوری نوشتار آوینی مراد اصلی من نیست (اگر چه همین ویژگی با معیارهای نقد ادبی امروز او را به عنوان یک نویسنده و حتی ادب‌شناس به ما معرفی می‌کند) بلکه من می‌خواهم توجه به این مطلب بدهم که او را از این حیث «متفکر» می‌دانم، زیرا زبان در معنای حقیقی و دقیق آن معرف معرفت و نشان دهنده عیب و هنر آدمی است. در واقع زبان عین تفکر است.
*ج) اما تفکر او را نمی‌توان از نوع خردورزی و عقلمندی و تعقل مجرد و حتی ارسطویی وار دانست. تصور من از نوع تفکر یا ماهیت اندیشه او همان است که در معنی کلمات «حکمت و تاله»‌ قابلیت فهم پیدا می‌کند. رسیدن به منزلت و مرتبت آوینی تنها با علم حصولی وحضور در قیل و قال مدرسه به دست نمی‌آید ، نیازمند سلوک و مراقبه است و می‌دانیم که آوینی اهل این معنای بود و نماز نیمه شب و دعای سحری و به همین سبب رقت قلب عجیبی پیدا کرده بود و به اندک حالی چشمانش اشکبار می‌شد و من دریغ ندارم که بگویم او از «بکائین» این روزگار بود. اینگونه است که در نوشته‌های او در یک جا می‌بینم که در دفاع از حکیم توس، فردوسی بزرگ، و ایراد بر بدفهمی و اغراق بی‌وجه یکی از بزرگان ادب معاصر که قرآن و شاهنامه را برابر دانسته بود، از موضع متالهانه و غیرتمند خرده می‌گیرد و شاهنانه را «صورت اسطوره‌ای حکمت معنوی ایرانی» می‌داند و در جایی دیگر حافظ را از پاسداران عهد ازلی و هویت حقیقی این قوم، می‌خواند.

**4- این ادب و اندیشه خاص فکری- حکمی که بر زبان آوینی جوشیده است و او را به مثابه فص ادب انقلاب اسلامی به ما می‌شناساند در جاهایی چند به جوشش و فیضان می‌رسد. یکی در یاد نام امام (قدس‌سره) و دیگری دفاع از انقلاب اسلامی و شرح حال رزمندگان و آنچه متعلق به آن دوران و هنگامه شگفت است. اینجاست که بیش و کم بیقراری و شیفتگی آوینی (که او را در خلسه این حال‌ها نشان می‌دهد)، آشکار می‌شود و زبان گویای محرم راوی فتح، زبان حال و ترجمان نه تنها جان رزمندگان ، که جماد و نبات می‌شود و او از در و دیوار دوکوهه، آسمان خونین‌شهر و جای جای جبهه‌های جنگ آن سان سخن می‌گوید که گویی «تبلی‌السرائر» را به چشم مکاشفه خود مشاهده کرده است.

**5- اگر معیار و محک ما در سنجش فرزانگی و هنرمندی و ادب و هنر انقلاب اسلامی اندیشه و عمل آوینی باشد، آشکارا فاصله‌ای که بین او و ماست، معلوم خواهد شد. باید گفت اهل نظر، هنرمندان، نویسندگان و داعیان این گستره بیکرانه همچنان به یادآوری و تذکر دائمی اندیشه آوینی محتاج‌اند و نه تنها پس از قریب یک دهه، گرد کهنگی به آرای او ننشسته که اندیشه و منش او می‌تواند نیاز و تشنگی روندگان این طریق را برآورد و برطرف سازد.

نسبت ادبیات و انقلاب اسلامی

هم سن و سالان من یادشان هست که پس از پیروزی انقلاب اسلامی بسیاری از مقوله‌ها، پدیده‌ها و شاید کلمه «چیزها» را بتوان به کاربرد- چیزها با صفت انقلابی، اسلامی- و نیز انقلاب اسلامی در دهان‌ها می‌گشت. این چیزها را می‌توانیم از نام فروشگاه‌ها و مغازه‌ها تا موسسه‌های دولتی تا مفاهیم مجرد و مسائل اخلاقی، سیاسی، اعتقادی مشاهده کنیم. از چلوکباب اسلامی، اخلاق انقلابی، دانشگاه اسلامی و قس علی هذا، به گمان من بازیافت این مقوله‌ها و مسائل و پدیده‌هایی که با مضاف‌الیه یا صفت انقلابی اسلامی به کار می‌رفت و بسیاری از آنها صورت ملتهب و دانش کاربرندگانشان را به این مفاهیم نشان می‌داد. قابلیت تحقیق مستقل دارد و خوب است که به عنوان یک پایان‌نامه (آغاز نامه درسی دانشگاهی در یکی از دانشکده‌های علوم اجتماعی) مورد توجه قرار گیرد. بسیاری از این نام‌ها و اسم‌های ترکیبی، که مسمای درستی یا موجهی هم نداشتند. به مرور فراموش شدند و از دهان‌ها و زبان‌ها افتادند و برخی دیگر تا حدودی جنبه رسمی، عنوانی تشریفاتی پیدا کردن اما بعضی دیگر از عنوان‌ها و نام‌ها کم و بیش ماندند- اما از آن منزلت و مفهومی که کاربرندگان تعبیر اراده می‌کردند دور شدند یا به حوزه بسیار بسیار محدود و بسته‌ای اطلاق شدند (کاری ندارم که برخی از این نام‌ها صرفا صورت اسم داشتند، بدون توجه به معنا و مسمای مکنون در آنها).
از جمله این نام‌ها یا نامدهی‌ها و نام یافتگی‌ها، ادب با ادبیات اسلامی، ادبیات انقلابی، ادبیات انقلاب اسلامی و نیز از انقلاب‌ ادبی و انقلاب فرهنگی بود که سرگذشت اینها نیز از حالات پیش گفته بری نمانده است.
دلیل بین یا بهتر بگویم دلایل بین فراوان است. مهم‌ترین آن اینکه تعبیر یا عنوان ادبیات انقلاب اسلامی جز در محافل خاص و بین شماری مشخص از کاربرندگانش نه فقط جاری نیست که مفهوم هم نیست و بسا که اصرار و پافشاری بر واقعیت و حقیقت وجودی این مقوله در جاهایی که به عنوان مراکز مطالعاتی، نهادهای آکادمیک شهرت یافته‌اند، موجب اخم و انکار هم بشود. مع‌الوصف کتابشناسی‌ها و نمایه‌های موجود، فهرست‌ها و برگه‌دان‌ها به طریقه عکس این مسئله را تایید می‌کنند، یعنی اگر بخواهید ذیل این عنوان «ادبیات انقلاب اسلامی» به آثاری دسترسی یابید که جنبه نظری و تحقیقی آن را حتی به انکار نه به اثبات بحث کرده باشند، چیزی دستگیرتان نمی‌شود. کافی است به فهرست پایان‌نامه‌های دانشگاهی در دو دهه اخیر رجوع و توجهی شود. یک دلیل دیگر- یعنی نشانه دیگر- را هم یاد می‌کنم که بگویم چگونه است که نام‌ها از معنی یا مفهوم اولیه خود دور و تهی می‌شوند. «شورای انقلاب فرهنگی»، مجموعه‌ای است از فرهیختگان که سیاستگذار و تصمیم‌گیرنده راهکارهای اجرایی، عملی و فرهنگی در کشور هستند و آنچه به واقع در این جمع عزیز و مجموعه گران‌قدر و شایسته اعزاز و احترام، موضوع و محور بحث و تصمیم‌گیری نیست، مسئله فرهنگی انقلاب اسلامی و انقلاب فرهنگی (به تبع انقلاب اسلامی) است و این مطلب را من از مطالعه مصوبات این شورا و گفت‌وشنود و آشنایی با دو تن از بزرگواران آن جمع عرض می‌کنم.
مثل اینکه از صراط مستقیم بحث دور افتادم؛‌ قصدم این بود که بگویم تعبیر «ادبیات انقلاب اسلامی» چندان رایج و شناخته نیست. بنابراین به ناچار می‌خواهم مفردات واژگان و نحوه ربط آن‌ها را در این مفهوم و عبارت توضیح بدهم.
اولا در تعبیر «نسبت ادبیات و انقلاب اسلامی» این کلمه «نسبت» به نحو مشکوکی جاخوش کرده و خودنمایی می‌کند. ثانیا وقتی از نسبت بین دو چیز سخن می‌گوییم، فرض مقدر ما این است که به جنبه‌های مشترک و متشابه دو چیز از هم مستقل نظر داریم و قصد ما این است که بین این دو، نوعی ربط و تفاهم به وجود بیاوریم، یا ضرورت ربط و تفاهم آن دو را توجیه کنیم. به عبارت دیگر بین این دو قائل به نوعی تفکیک و استقلال ماهوی هستیم. برای مختصر شدن بحث عرض می‌کنم، درستی یا نادرستی این تصور با درنگ و تامل در کلمه «نسبت» روشن نمی‌شود، بلکه فهمیدن معنی ادبیات و انقلاب، تکلیف کلمه «نسبت» را هم معلوم خواهد کرد. در تعبیر تعامل ادبیات و انقلاب اسلامی هم تاثیر و تاثر متقابل بین این دو مدنظر است. ادبیات جمع کلمه ادبیه (عربی) و ادبی (فارسی) است. ادبیه یا ادبی صفت نسبی است برای موصوف مخذوف علوم و آثار. در باب ریشه این کلمه که آیا از عربی گرفته شده است یا فارسی یا غیر آن، بحث‌های فراوانی کرده‌اند که لازم نیست وقتمان را به آن بحث‌ها بگذرانیم. در این باره رجوع کنید به مدخل ادب در دایره‌المعارف بزرگ فارسی.
اما خود واژه، معانی متعدد دارد و به آزرم، پرهیخت، فرهنگ، اخلاق، فنون جنگاوری، دانش و امثال آن معنی شده است. کار اصطلاح علم ادبیات یا از منظر دانش‌شناسی ادبیات، ادبیات هم مشتمل است بر علوم و فنون ادبی و هم آثار ادبی، علوم و فنون در قدیم به ده - دوازده علم از قبیل صرف، نحو، معانی، بدیع، بیان و ... تقسیم می‌شد و امروزه علوم دیگری را در زمره علوم ادبیات به شمار می‌آورند که در این میان مبحث علم ادبیات یا تئوری ادبیات بیشتر مورد توجه واقع شده. در این باره بنگرید به کتاب «رنه ولک» با نام «نظریه ادبیات». در بحث از ادبیات به معنی آثار ادبی، شعر، داستان، نمایشنامه و متفرعات و متشابهات به مورد نظر قرار می‌گیرد. در اینجا بحث مهمی که پیش می‌آید، این است که حقیقتا اثر ادبی به چه چیزی گفته می‌شود. یا به تعبیر دیگر ادبیت متن یا اثر به چه معناست؟
چند نظر در اینجا مطرح شده است که بیشتر شمول و گستره- و معنی ادبیات را به جهت ادبیت آن- نشان می‌دهد یا بنا دارد توضیح بدهد. گفته‌اند همه آثار مکتوب یک قوم، ادبیات آن ملت را به وجود می‌آورد. این تعریف‌گونه اتفاقا با معنی دقیق کلمه Literature انگلیسی مطابقت دارد. این تعریف را سرسری نباید گرفت.
دوم اینکه از دیدگاه امروزین و جزء شناختی ادبیات (آثار ادبی) شامل آن مکتوبات و غیرمکتوباتی است که در نتیجه کاربرد هنری زبان (زیباشناسیک و مخیل) به وجود می‌آید، بنابراین تحقق ادبیات ماهیتا به شیوه کاربرد زبان بستگی می‌یابد. زبانی که متاثر باشد از ذوف، خیال، عاطفه. به این ترتیب عرصه احساس وجود آدمی است. از متفرعات بحث این است که اگر کاربرد زبان از نوع هنری ناب آن نباشد و صورت آمیزه‌ای با نوع کلام علمی داشته باشد. اثر به وجود آمده صورت نیمه ادبی- نقلی پیدا می‌کند که این را هم توسعا در زمره ادبیات به حساب ‌آورده‌اند.
بحثی که موجب تامل است این است که آیا ممکن است جنبه احساسی، ذوقی و عاطفی انسانی، از آفاق فکری اندیشه‌ای بالمره منفک باشد یا نه؟ در واقع آیا می‌شود تصور ادب ناب به مدعای امروزی‌ها صرفا صورت زیباشناسی اثر- جدا از ماهیت و محتوای آن را تصدیق کرد؟ پاسخ مختصر و مفید این شبهه و سوال- اگر تعارف نخواهیم بکنیم- «منفی» است. این مسئله مهمی است که زیبایی اگرچه به صرف زیبایی‌اش مورد توجه می‌تواند باشد، در ادبیات و آنچه که به تعبیر آوینی از «ماثورات ادبی در افق جمال» می‌شناسیم، تحقق خارجی ندارد. این حرف به معنی شعاری کردن ادبیات، چنانچه بعضی پنداشته‌اند، یا صرف وسیله انگاشتن آن نیست. قابل توجه و دقت است که نسبت زیبایی ظاهری با زیبایی باطن اثر ادبی و حقیقت و هویت اثر ادبی چگونه است. نکته این است که غالبا صورت زیبای ظاهر در الفاظ، عبارات، تعبیرات خودش را نشان می‌دهد و آن زیبایی باطنی در معنا و مفهوم و دلالت، اما گاه چنان زیبایی صورت فریبنده است و چشم بیننده ظاهربین و شتابکار؛ که در نگاه به اثر ادبی، آن زیبایی پنهان- و البته غالبا حقیقی و باطنی- به چشم نمی‌آید. اصلا نگاه مهجوران به عالم و پدیده‌های آن نیز چنین بوده است و معیار قضاوت آن‌ها به هستی و جلوه‌های آن نیز چنین.
به قصد تاسی به نظرات شهید آوینی می‌خواهم بگویم آنچه حقیقت ادبیات است و معرف ادبیت ادبیات در زیبایی ظاهری و باطنی، در صورت و معنای آن ممکن می‌شود و اگر آن باطن و حقیقت متعالی مکنون در اثر ادبی نباشد، تنها صورت بزک کرده شیطانی است که در نظر انسان اغوا شده، فرشته می‌نماید. گواه و دلیل این مدعا را می‌تواند در تمامت یا کلیت ادبیات ایران تا دوره مشروطه مشاهده کرد.
انقلاب اسلامی: سطحی‌ترین تعریف از انقلاب اسلامی و به عبارتی علمی‌ترین توضیح آن است که گفته شود:‌ انقلاب اسلامی رویدادی است که در واقعه با جریان خیزش مردم مسلمان ایران در 22 بهمن سال 57 منجر به تغییر نظام حکومتی در ایران شد. از نظر ژرف‌اندیشان، انقلاب اسلامی، آن حقیقت روشن و درخشانی است که در نهضت همه انبیای الهی در مرتبه و سعه وجودی هر یک از آنان به وقوع پیوسته که مرحله اتم و اکمل آن در حقیقت انقلاب محمدی‌(صلوات الله علیه) به منصه ظهور رسیده است تا بشر را از ظلمات به سوی نور هدایت کند و راه مستقیم هدایت را به او نشان دهد و در این مسیر برای عبور و گذر از ظلمات به سوی نور گریزی جز ستیز و مقابله با مظاهر شیطانی ندارد. به همین سبب است که نهضت انبیاء بر هم زننده وضع متعارف زمانه ظهور آن‌هاست و مقابله حق و باطل، حقیقت انقلاب است. از نظر متالهانه صاحب این مجلس، شهید آوینی، آنچه هم در انقلاب اسلامی رخ داده، جلوه‌ای و بهره‌ای از آن انقلاب حقیقی داشته و دارد. او در این باب گفته است:

«انقلاب اسلامی [توجه کنید نمی‌گوید انقلاب اسلامی ایران، زیرا این حقیقت را محبوس و محصور در مرزهای صوری جغرافیایی نمی‌داند] واقعه‌ای بدیع که هیچ نظیری در دنیا ندارد... منشأ و مبدأ و مرجع آن انقلاب و همین‌طور غایت آن، حکومت مدینه در صدر اول است و اگر حقیقت را قبول نکنیم، از درک ماهیت انقلاب اسلامی عاجز خواهیم ماند.» (ص 69، رستاخیز جان).

و در جایی دیگر آورده است: «این انقلاب از تفکری سرچشمه گرفته است که بر وحی مبتنی است. از لحاظ تاریخی نیز مرجع این انقلاب نه تمدن یونان و روم، بلکه حکومت مدینه در آغاز هجرت پیامبر خدا از مکه به مدینه است.» (ص 79، رستاخیز جان).

«انقلاب اسلامی، اصولا بیرون از عالم فرهنگی دنیای جدید وقوع یافته است و فارغ از معیارها، ارزش‌ها و نسبت‌ها و مفاهیم و اصول دنیای جدید.» (ص 74، رستاخیز جان).

« انقلاب اسلامی رستاخیر تاریخی انسان است بعد از قرن‌ها هبوط. انقلاب اسلامی یک توبه تاریخی است و بنابراین غایات آن هرگز اقتصادی، اجتماعی و سیاسی نیست. انقلاب اسلامی یک انقلاب فرهنگی است در جهانی که به صورت یک دهکده جهانی با یک فرهنگ واحد درآمده است. فرهنگ غرب، یعنی فرهنگ غربت انسان از حقیقت.» (ص 99، رستاخیز جان).

توجه کنید که مقصود، غرب جغرافیایی نیست، به همین دلیل است که بررسی و شناخت دقیق انقلاب اسلامی با معیارهای جامعه‌شناسی سیاسی‌ شدنی نیست و بررسی و مقابله آن با سایر انقلاب‌ها از گونه قیاس مع‌الفارق است که نتایج درستی به بار نمی‌آورد و برخی از بررسان انقلاب اسلامی اتفاقا این نکته را مورد توجه قرار داده‌اند. اگر چنین باشد که انقلاب اسلامی بذاته یک انقلاب فرهنگی است و شان حقیقی او این معناست، در خود این تعبیر و عنوان نه تنها فرهنگ (که معرف و مجلای آن ادبیات است) مندرج است که حتی چگونگی ادبیات آن نیز معلوم و هویداست. با این مقدمات این نتیجه به دست می‌آید که اصرار بر ایراد کلماتی چون «تعامل» و «نسبت» در تعبیر ادبیات و انقلاب اسلامی ظاهرا از نوع حشو است که مسامحتاً، از باب تکرار و بی‌دقتی به کار می‌رود و مبنای درست و سنجیده‌ای ندارد. اما در تعبیر ادبیات انقلاب اسلامی، مضاف ادبیات به مضاف‌الیه انقلاب اسلامی شناسا می‌‌شود و از جهت تخصیص و توجه به این وجه خاص از وجوه گوناگون انقلاب اسلامی ایرادی بر این تعبیر وارد نیست.
آنچه ما با عنوان انقلاب اسلامی می‌شناسیم- به معنی شناخته شده‌اش در همان جمع محدودی که آشناواری و کاربرد دارد این تعبیر- دلالت می‌کند بر آثار ادبی‌ای که به نحوی ربط و نسبتی با انقلاب اسلامی می‌رسانند. انقلابی که ام‌الکتاب آن قرآن است و معارف اهل بیت‌(ع) و آنچه بر زبان و قلم ایشان جاری شده است.
به طور مشخص مصادیق آثار ادبی انقلاب و ادبیات انقلاب اسلامی در سرزمین ما به زبان فارسی جلوه‌گری کرده است. زبانی که حقیقتا تحقق و توانایی‌اش را ، از واژگان و صرف و نحو آن گرفته تا زیبایی‌ها و ارایه‌های کلامی‌اش ، مرهون زبان و ادب وحی است و شأن و پروردگی آن صورت و سامان دینی و اشراقی داشته و به همین دلیل است که فارسی زبان دوم دین اسلام خوانده شده و حتی برای مردم شبه قاره، حکم زبان اول دینی- اسلام- را داشته است. آنچه به عنوان میراث مکتوب این زبان برگونه حماسه و عرفان و عشق برجای مانده، هر یک وجهی از وجوه ادب انقلاب اسلامی را نشان می‌دهند که هر کدام از این جنبه‌ها در یک دوره تاریخی و موقعیت زمانی بروز و ظهور یافته‌اند و از این جهت باید گفت: ادبیات انقلاب اسلامی را نمی‌توان پدیده‌ای در ذات خود حادث و نوظهور دانست، اما چون جمع این معانی جز به ظهور و تحقق و میعاد دیگرباره انقلاب محمدی(ص) صورت وقوع پیدا نکرده، هرکدام به صورت مجزا ظاهر شده‌اند و انقلاب اسلامی ایران به رهبری حضرت امام توانست این جواهر پراکنده را به رشته واحدی درآورد. آن چنان که توانست تعبیر ادبیات انقلاب اسلامی را با به هم پیوستن آن معانی از گم بودگی و غربت و مهجوریت برهاند و بیرون کند.
خوب دقت کنید، آنچه گفتیم حتی به طریقه استقراء و استدلال قابل اثبات است. اگر ادبیات انقلاب اسلامی دارای چنین پشتوانه و تعریفی است، پس حقیقتا انقلاب و اسلام، مکنون ادبیات هم هست و امر انقلاب (یعنی ظلم‌ستیزی و حق‌طلبی و خداخواهی) ذاتی ادبیات است، نه عارض بر آن.
به همین سبب است که «غالی شکری» در کتاب «ادب‌المقاومه» گفته است: «هیچ اثر متعالی ادبی را نمی‌توان یافت که نشانی از مقاومت، پایداری و حق‌طلبی در آن نباشد.»
این مفاهیم در گستره فطرت انسانی - برون از مرزهای صوری جغرافیایی، سیاسی، نژادی- معنی می‌دهند و متعلق به یک قوم و ملت نیستند. آیا نمی‌توان نتیجه گرفت که آنچه در زمره این معانی و مفاهیم در نمی‌گنجند- ولو آنکه در صورت ظاهر به فرض، ادب و هنر خوانده و نامیده شوند- نه تنها از پشتوانه میراث فکری و ادبی و هویت واقعی بی‌بهره‌اند که اصلا در شأن و نامدهی آن‌ها به ادب و ادبیات می‌توان تردید کرد؟ و این مسئله‌ای است که در مقوله اشتراک لفظی، اهل منطق درباره آن بحث کرده‌اند. کسانی که مبشر و مدعی ادبیات بدون ذاتیات آن هستند، مجاز را به حقیقت نشانده‌اند و به قول مولانا: «بومسیلم را لقب احمد کنند/ شیر پشمین از برای گد کنند»
و البته«بومسیلم را لقب کذاب ماند/ مرمحمد را اولوالالباب ماند».
شهید آوینی، درجایی که گره به ابرو می‌افکند و به ستیز مدعیان روشنفکری می‌پردازد، شاید نظری به این گونه مسائل داشته است. آری، «بحر تلخ و بحر شیرین در جهان / در میانشان برزخ لایبغیان.»
می‌توان گفت انقلاب اسلامی در ایران منتج به احیا و بازنمود ادبیات اشراقی و عرفانی شده، آنچه که روشنفکران، نئوکلاسیسم نامش نهادند و این مسئله در دیگر هنرها هم به وقوع پیوست. آیا درنگ در این معانی نمی‌توند مبداء و انگاره‌ای برای بازخوانی تعاریف رایج ما از مفاهیم به ظاهر بسیط و بی‌ابهام و نیز ادبیات و هنر باشد و بشود؟ به گمان من شهید آوینی کسی بود که این لطیفه باریک را دریافت و راه نارفته را شناساند و خود در طریق آن گام گذاشت و فرا پیش رفت. شهادت او نقطه معنی‌دار انتهایی این متن بود که جز به آن نمی‌توانست بر حقیقت راه و شناخت خود گواه دیگری اقامه کند. شما بگویید که آیا این راه همچنان رهروانی را برای گام نهادن در آن به وضوی خون فرا نمی‌خواند؟


مرتضی آوینی به «پس فردا» تعلق داشت
ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤  کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی ، مقالات

یکی از متفکران می‌گوید: مراسم یادبود به مثابه‌ی مراسم متفکرانه، به معنی آن است که ما در عالم تفکر به مبدأ و اصل بازگردیم و ذکر و فکر کنیم، آن هم در عالمی که تفکربرانگیزترین مسأله این است که ما فکر نمی‌کنیم. اگر مراسم یادبود به بیان چیزهای متعارف و ظاهری زندگی محدود شود، صرفاً خود را به این کلمات سرگرم کرده‌ایم و شنیدن چنین سرگذشتی به هیچ تفکری نیاز ندارد و هیچ تأملی را در آنچه بی‌واسطه و پیوسته به حقیقت وجود هر یک از ما، به مثابه یک کل، مربوط می‌شود طلب نمی‌کند. از سویی دیگر، مراسم یادبود پیوسته از جهت فکری روی در فقیر شدن دارد، زیرا همه و از جمله آنان که تخصصی فکر می‌کنند، اغلب به اندازه‌ی کافی در فکر فقیرند و سهل‌انگار در اندیشیدن و تفکر، زیرا در این روزگار که بی‌فکری چون زائری مرموز همه‌جا آمد و شد دارد، همه چیز را به سریع‌ترین و سطحی‌ترین وجه تلقی می‌کنیم، تا زود و در یک لحظه فراموشش کنیم.
دوستی دیروز می‌پرسید: ما ایرانی‌ها چرا معمولاً زمانی که مرگ سراغ کسی می‌آید همه شتابان به او توجه می‌کنیم و نظر ما به او جلب می‌شود. منظور او شهید آوینی بود. البته درباره‌ی این شهید تا جایی که دوستان و هم‌فکرانش، او را می‌شناختند این‌گونه نبود که بعد از مرگ آن عزیز به یاد او بیفتند. مرد ساده‌ای بود با لباسی بسیار ساده، اما سیرت و باطن او برای اهل بصیرت آشکار بود. اما به هر حال مرگ مسأله‌ای اساسی در جهان است و معمولاً هم از یاد می‌رود. خصوصاً در تمدنی که کم‌وبیش تحت‌تأثیر امواج تقدیر تاریخی آن هستیم، یعنی تقدیر غربی که گاه چنان بر ما احاطه پیدا می‌کند که از زبان غرب و به عنوان سخن‌گوی غرب سخن می‌گوییم‌ ـ برای ما هم ممکن است این آثار آشکار شود. در سرزمینی که برای جنازه‌ها تشییع‌های بسیار مجلل می‌گیرند، خون مرده‌ها را می‌کشند، آن‌ها را آرایش می‌کنند، در تابوت می‌گذارند و در تشییع جنازه آن‌ها گاه عده‌ای ‌ـ کم‌ یا بیش‌ ـ شرکت می‌کنند، مرگ بسیار کم مطرح می‌شود. البته بعضی از فلاسفه و متفکران غرب متذکر مرگ شده‌اند، اما برای ما که در عالم دینی زندگی می‌کنیم مرگ یک مسأله اساسی و جدی است.
ما به عنوان انسان تنها موجودی هستیم که می‌میریم. همه «فانی»اند، اما «مرگ» صفت انسانی است. با مشاهده‌ی مرگ یک انسان، حقیقتی، آن حقیقت غیبی باطنی فطری، برای ما انکشاف حاصل می‌کند، چنان‌که به فقر ذاتی خودمان متذکر می‌شویم و پی می‌بریم. با یاد مرگ آنچه در درون انسان پنهان است آشکار می‌شود. نام «کیومرث» یعنی «آدم» ادیان ایران باستان نیز به مفهوم زنده‌ی میرا که ترکیب گئو(gayo) و مرت(Mart) و مرتن(Maretan) است، به نحو اجمال متذکر مرگ و مرگبار بودن زندگی انسانی است.
مشاهده مرگ در انسان، چه در انسان‌هایی که وجودشان مشحون از پلیدی و گناه است و ناگهان از مقام اوج به حضیض ذلت و مرگ و فنا می‌افتند، و چه انسان‌های مقدسی که از گناه رسته و به افق ساحت قدس و معصومیت اولیا و انبیا نزدیک می‌شوند، حالی غریب در ما ایجاد می‌کند. مرگ انسان‌های نوع اول این احساس را در ما برمی‌انگیزد که چگونه یک انسان قدرتمند پس از دوره‌ای اوج به مغاک‌های تاریک مذلت سرنگون می‌افتد، و ذلیل‌ترین مردم جهان می‌شود، و مرگ انسان‌های نوع دوم،‌ دلتنگی برای فقدان عزیزی است که این جهان و زمین و آسمان هیچ‌گاه ظرفیت گنجایش آنان را ندارند. انسان‌های جاودان برای عالم دیگری، عالم عرشی، به وجود آمده‌اند و حضور در این عالم عرضی است نه ذاتی و اصیل. ترک عالم فنا و جدایی آن‌ها ما را به فقر داتی خود و عظمت روحی آن عرشیان مأنوس می‌کند. به هر تقدیر، آزمون مرگ دائماً به انسان تذکر می‌دهد که این عالم، عالم بقا نیست و همه، حتی بزرگان، افتاده در مرگ و عدم‌اند، و همه در معرض فنایند، و تعلّق نفسانی به این عالم فانی در حال حیات نیز عین «مرگ و جست» است که مرادف با نابودی و هبا و هدر شدن است.
تجربه‌ی دردناک مرگ اختصاص به ما ندارد. در تراژدی‌های یونانی عجیب به این نکته توجه می‌کردند. در تراژدی‌ها و حتی نظریه‌ی ارسطو به نام «کاثارسیس» می‌بینند که مرگ وسیله‌ای است برای تهذیب نفس و پالایش روان. در همان عالم یونانی، در همان عالمی که در آن معاد خیلی هم جدی نیست، شما می‌بینید که مثلاً در داستان ادیپوس شهریار، یک فردی که به ظاهر در بالاترین اوج مقام انسان یونانی است، ناگهان به پایین‌ترین و حضیض‌ مراحل و مراتب حیات خودش نزول می‌کند و این تفکر مرگ‌آگاهانه، به نوعی، برای یونانیان عقده‌گشایی می‌کرد، و آنان را به یک پالایش نفسانی وادار، به نحوی که نیچه در تفسیر فلسفی هنر یونانی می‌گوید: اگر هنر نبود‌ ـ همین تجربه‌ی حضوری از عالم در تراژدی ‌ـ چه‌بسا که یونانی‌ها خودکشی می‌کردند. آن‌ها در تراژدی‌ها می‌دیدند که دیگرانی که خیلی بالاترند واقعاً سقوط می‌کردند، در حالی که اینان آدم‌هایی عادی‌اند. این سقوط ناگهانی برای انسان خیلی سنگین نیست.
هنر و تراژدی در نظر نیچه رنج‌های جانکاه حیات نیست‌انگارانه‌ای را که با سقراط و افلاطون برای یونانیان آغاز شده بود تلطیف و قابل تحمل می‌کرد. در عالم دینی این معانی دیگر جای اصیل خود را دارد، این که انسان مخفوف به عدم است، گذشته و آینده انسان را عدم احاطه کرده، ذات انسان عدم، بالا و پایین، پیش و پس، و درون و بیرون انسان عدم، ظاهر و باطن انسان عدم است و همین حدّی که انسان دارد، حکایت از مرگ او می‌کند. با مرگ، این حقیقت که در باطن انسان به نحو حضوری و فطری وجود دارد، و مستور است، به یاد انسان می‌آید و انسان را متذکر به مراتبی می‌کند، انسان را از روزمرگی و افق متعارف و عالم فانی جدا می‌کند و او را به «افق اعلی» می‌برد، به افق معاد و ساحت قدس می‌برد و او را متذکر حقایقی می‌کند. در این میان، در تذکر به راه و رسم تفکر شهید آوینی هم یکی از حقایقی که می‌تواند به ما گوشزد شود، همین مسأله مرگ و در معرض فنا بودن ماست. قطعه ضبط شده‌ی شهید در باب مرگ‌آگاهی یا تعریف هنر به تجربه مرگ، مصداق همین معانی است.
ما در مقام انسانی که در عالم دین زندگی می‌کنیم، هنوز این عالم را ترک نکرده‌ایم، هرچند شاهد هجومی سیطره‌طلبانه از سوی فرهنگ واحد جهانی غرب برخود بوده‌ایم و با حضور فرهنگی که در سیصد، چهارصدساله‌ی اخیر در جهان نضج گرفته و به صورت یک غول عظیمی سایه‌هایش در این صدوپنجاه سال اخیر بر سر ما هم گسترده و ما دائماً در حال مقاومت در برابر این موجود مهاجم جهانی هستیم، به هر حال، باز متذکر مرگ هستیم و یاد مرگ می‌کنیم.
شهید آوینی در آثار خویش مسایل مختلفی را مطرح کرده است، آثاری که از ایشان باقی است، چه اثر تألیفی و چه اثر سینمایی، در دو دسته می‌توان لحاظ کرد: دسته اول، آن آثاری که مبتنی بر نوعی تفکر تفصیلی خودآگاهانه تاریخی است که از حکمت معنوی نیز با واسطه بهره می‌گیرد. شهید در این آثار سعی می‌کند وضع کنونی و دیروز و امروز جهان موجود را تبیین کند و جایگاه انسان را، در جهان خودآگاهانه و به تفصیل، تفسیر و تأویل ‌کند. دسته دوم آثار آوینی در مقام تفکر معنوی است و از محاجه با جهان کنونی پرهیز می‌کند و تعلقش به جهان فردا و پس‌فردا است.
«پس‌فردا» از کلماتی است که مرحوم سیدناالاستاد وضع کرده بود و به جهانی مربوط می‌دانست که از ورای دیروز و امروز و فردا می‌گذرد و به این‌سو و آن‌سو یا فراسوی زمان نیست‌انگار غرب‌زده، تعلّق دارد. اما اصطلاح «فردایی دیگر» به نحوی تفکر غیرتقلیدی در نظر شهید آوینی بازمی‌گردد که شهید آن را به مکاشفه، زمان عالم دیگر می‌دانست. شهید آوینی در طریق تفکر به راهی رسید که تفکّر او را «تفکّر پس‌فردا» باید نامید و تفکّر دیروز و امروز و فردایش «تفکّر انتظار آماده‌گر» و ستیز با جهان اغیار و نفس غرب‌زده خویشتن است و تفکّر پریروزش «تفکّر امت واحده» و پس‌فردایش، «تفکّر امام موعود» و «تفکّر معنوی و دینی حقیقی».
اکنون می‌خواهیم اجمالاً به «سیر و سلوک پس‌فردایی» در نظر شهید آوینی نظر کنیم که «ایمان را منجی جهان فردا» می‌دانست. ابتدا باید پرسش کرد که ممیزه‌ی تفکر فردا و پس‌فردا چیست؟
یکی از متفکران مشهور غرب یعنی هیدگر که در نوشته‌هایش به «تفکر معنوی» خیلی توجه دارد، در نظرش ممیزه‌ی عالم آینده، «تفکّر معنوی» است. بی‌آن‌که بخواهیم تفکر معنوی پس‌فردایی شهید آوینی را که در ساحت قدس دینی به تفکر معنوی نظر دارد، به تفکر معنوی هیدگر تحویل کنیم و تقلیل دهیم. تفکر معنوی تفکری است که در برابر تفکر حساب‌گرانه قرار می‌گیرد و آن چیزی است که در جهان امروز خبری جدی از آن نیست. امروزه تفکر حساب‌گر است که در حال فراگیر شدن، جهان را زیر سایه خود گرفته است. این تفکر حساب‌گر را همه ما می‌شناسیم. ویژگی مهم تفکر حساب‌گر و تفکر غیر معنوی این است که به هر شیء که نگاه می‌کنیم جنبه‌ای از شیء را در ذهن خود بیاوریم که سود و فایده‌ای بر آن مترتب است. این وجهه‌نظر و این نوع تفکر که در حقیقت تفکر نیست، در همه چیز می‌تواند راه یابد. وقتی زنی به مردی نگاه می‌کند، یا مردی به زنی نگاه می‌کند، و یا وقتی انسانی به شیئی نگاه می‌کند، اگر ایننگاه همراه با میل به تمتع بود، مسلماً از حوزه تفکر معنوی خارج است و جهان امروز انباشته از این تفکر است.
این متفکر (هیدگر) به نکته‌ای اساسی در همان رسال«وارستگی» اشاره می‌کند. بدین مضمون که آن چیزی که جهان را در معرض خطر قرار داده، نه جنگ جهانی سوم است و نه انفجار بمب هسته‌ای، بلکه آنچه از همه خطرناک‌تر است سیطره‌ی تفکر حساب‌گرانه تمتع‌آمیز و تمتع‌طلبانه‌ی تکنیکی بشر درباره‌ی جهان است و این که بالاخره روزگاری تفکر حساب‌گرانه تنها طریق اندیشیدن در جهان ما شود. «تفکر تکنیکی» هم ممیزه نهایی‌اش همین «تمتع‌آمیزی» است، یعنی به جهان چنان نگاه کنیم که فایده‌ای برای ما داشته باشد.
البته هیدگر مخالف تفکر حسابگر نیست، بلکه از این هراس دارد که تفکر حساب‌گر به صورت تنها اندیشیدن و منطق تفکر بر جهان غلبه کند. در این حال، انسان در معنای عمیق «آنچه» (آن کل وجودی) که بر همه چیز حاکم است تأمل کند و این چیزی است که هیدگر آن را خطرناک‌تر از احتمال وقوع غیرمنتظره‌ی جنگ جهانی سوم و نابودی کل زمین و بشر می‌داند، زیرا این خطر یعنی سیطره تفکر حساب‌گر، دائماً بر اساس مفروضات و اغراض خاص عملی به اشیا توجه می‌شود و آن‌ها را با اعداد و ارقام و ماشین‌های محاسبه می‌شمارد و همواره احتمالات اقتصادی را محاسبه می‌کند و از یک چشم‌انداز به چشم‌انداز دیگری می‌رود و هیچ‌گاه توقف نمی‌کند، به گونه‌ای که حتی اگر با اعداد و ارقام و ماشین‌های محاسب سرو کار نمی‌داشت و غایت خویش را فایده و سود عملی قرار می‌داد باز حساب‌گرانه می‌بود. با تفکر حساب‌گرانه و اعداداندیش،‌ دائماً در حال گریز از تفکر معنوی است. به زعم مدعیان، تفکر معنوی فراتر از دسترس فهم عادی و بر فراز واقعیت سرگردان و در پرداختن به امور روزمره‌ی عاری از ارزش است و در پیش بردن امور عملی هیچ سودی از آن حاصل نخواهد شد. البته این نظر بی‌وجه نیست اما تمام ماجرا هم به این مسأله ختم نمی‌شود. تفکر معنوی بی‌آنکه تفکر حساب‌گرانه را شأنی از ساحات وجودی حیات انسانی از جمله ساحت علم‌الیقین انکار کند، تمامیت آن را در وجود و حیات انسانی نمی‌پذیرد. در نقطه مقابل فلسفه‌های پوزیتیویستی و امثال آن، این تفکر لازمه‌اش نگاه کردن به جهان چونان موجودی است که می‌شکفد و هر چیز گرچه ریشه در خاک دارد، سر به آسمان‌های برین می‌ساید. اگر ساحتی از ساحات شیئت اشیا تمتع از آن‌هاست به جهت ساحت خلقی‌شان، ساحات متعالی آن اشیاء ساحت غیر تمتعی و غیر حساب‌گرانه آن‌هاست. اگر انسان به دیگران چون ابزار تمتع نظر کند و آن‌ها را چون گلی جمالی یا جلالی بنگرد، آن‌گاه حقیقت از جلوه‌گاه دیگری در برابر انسان انکشاف پیدا می‌کند که در مرتبه‌ی عقل مشترک و فهم عمومی حساب‌گرانه چه‌بسا جایگاهی نداشته باشد، اما حتی این نوع عقل و تفکر حساب‌گرانه، قوامش را به آن مدیون خواهد بود.
به غرب، به شرق، به انسان‌ها، به اشیا چنان نگاه کنیم که برای ما یک ساحت ابزاری پیدا کند. در حالی که اشیا فی نفسه «شیء» نیستند،«ابزار» نیستند، ما با تفکر تمتع‌گرانه همه چیز را به ابزار و اشیای قابل تصرف تبدیل می‌کنیم. نزدیک‌ترین مثال برای نگاه غیرابزاری در نقطه مقابل تفکر حساب‌گرانه، نگاه بی‌غرضانه به یک گل است؛ شاید کمتر انسانی با نگاه‌کردن به گل، قصد تمتع متعارف به ذهنش بیاید. گرچه در تمدن کنونی با این سیطره بسط یابنده تکنیک غربی کمتر مجالی برای ما پیدا می‌شود که حقیقتاً گل را ببینیم و جهان و انسان‌ها و اشیا را بی‌غرضانه مس و لمس کنیم.
امّا تفکر چیست؟ تا نوع معنوی آن در ساحت متعالی، نوع حسابگرانه‌ی آن‌را به اعتدال آورد.
در اینجا از همه‌چیز سخن گفتیم جز از تعریف تفکّر. تفکّر به معنی متعارف منطقی آن، حرکت نفس در معقولات است، از مطالب به مبادی و از مبادی به مطالب. این معنی فکر، متضمن حرکت است: الفکر حرکة الی‌المبادی و من‌المبادی الی‌المراد، یا گفته‌اند: «الفکر ترتیب امور معلوم للتادی الی مجهول» که آن‌را از شهود جدا می‌کند. زیرا شهود عبارت است از انتقال از مبادی به مطالب، ناگهانی، نه تدریجاً. اما این دیگر همان تفکر حصولی فلاسفه و اهل علم حصولی است، و در برابر آن متفکرانی که اهل علم حضوری‌اند، مانند شبستری، تفکر را سیر از باطل سوی حق تلقی کرده‌اند، چنان‌که می‌گوید:

تفکّر رفتن از باطل سوی حق

بجز و اند بدیدن کل مطلق

این معنی قرین به معنای است، که در قرآن و روایات از آن سخن به‌میان آمده است. نزد هیدگر تفکر همان فکر کردن است. تفکر نسبت میان وجود و انسان است. تفکّر به خدمت وجود درمی‌آید، تا حقیقت وجود را بازگو کند. تفکّر عهد بستن با وجود برای حقیقت وجود است، و به تبع این، در نقطه مقابل تفکر معنوی، تفکر حسابگر برای موجود، و به‌وسیله موجود سود و فایده عملی داشتن است. تفکر معنوی به ثمر رسانندهء نسبت وجود به ذات آدمی است. تفکر مبدع این نسبت نیست. تفکر این نسبت را فقط به منزلهء امری که از وجود به خود او اعطا شده است، به‌وجود عرضه می‌کند. به‌نحوی که وجود در تفکر به زبان می‌آید. زبان قرارگاه و خانه وجود است. انسان در خانه زبان سکونت می‌کند، و متفکران و شاعران، محافظان این خانه‌اند. محافظت آنان همان به ثمر رساند انکشاف وجود است، چرا که آنان این انکشاف را با سخن خود به زبان می‌آورند.
من امروز حدیثی را در باب تفکّر در اصول کافی جستجو می‌کردم، به این‌جا رسیدم که از حضرت صادق علیه‌السلام می‌پرسند، که ما چگونه «تفکّر» کنیم؟ ایشان در پاسخ چگونگی تفکّر می‌فرمایند: وقتی از خانه‌ای به خانه‌ای دیگر گذر می‌کنید _ اشاره به خانه‌های متروکه و خراب _ بپرسید کجا رفتند ساکنانت؟ چه کسانی شما را ساخته‌اند؟ چرا سخن نمی‌گویید؟ این تفکر معطوف است به مرگ و فنا. البته این حالت به معنای خارج شدن از حیات طبیعی و فطرت اول است؛ الان شما اگر به اطراف تهران نگاه کنید، انبوهی از بیغوله‌های صنعتی را می‌بینید که نه پیاده‌رو دارد و نه ماشین‌رو، نه خانه‌ی درست و حسابی دارد، و نه فضای شهری و روستایی اصیل با هویت. در بیش‌تر خانه‌های آن چهار تا خشت و آجر و حلبی را روی هم ریخته‌اند، که به آن‌ها نه می‌توان گفت خرابه است، و نه می‌شود گفت یک بنای معمولی، یک بیغوله‌ی صنعتی است که عده‌ای انسان، از نظر ظاهری شبیه به حیوان، در این لانه‌ها زندگی می‌کنند، که جز به مسایل ضروری اولیه حیات خویش فکر نمی‌کنند، و اسیر پندارها و روزمرگی خویش‌اند. در این‌جا دیگر مجالی برای ظهور تفکر مرگ‌آگاهانه نیست، انسان خلوتی برایش پیدا نمی‌شود که بتواند خلوت کند. مسأله‌ی تمتع در کار، مشکل اساسی انسان معاصر است.
انسان گرفتار در بیغوله‌های صنعتی وقتی از خانه خود بیرون می‌آید، برخلاف حدیث، به تأملی وارونه فراخوانده می‌شود. اشیای تکنولوژیک و بتن‌آرمه و طبیعت و خاک و گل و باغ‌های مصنوعی و مجتمع‌های تجاری و مسکونی و پاساژها و خیابان‌ها و کارگاه‌های مدرن همگی به‌دست انسان تصرف شده‌اند. انسان تکنیکی به جز اشیای تصرّف‌شده و دست خورده چیزی نمی‌بیند. جهان را گرافیست‌ها، طراحان صنعتی، ماهواره‌ها و رسانه‌های گروهی چنان برای انسان آراسته‌اند که اغلب انسان در آن به مطالعهء سودگرانه و تمتع‌طلبانه می‌پردازند. ما اغلب مانند یک بساز و بفروش یا کارگر صنعتی یا ذهنیتی دکارتی به جهان انباشته از پوستر و اعلان و معماری‌های بتن‌آرمه و شیشه نگاه می‌کنیم. حتی وقتی که به همین گل‌هایی که نزدیک ماست، در آمفی‌تآتر، که صورت تکنیکی پیدا کرده، و از فضای طبیعی خود خارج شده نگاه می‌کنیم، و حتی گل‌های یک باغی که شهرداری با دقت و نظم و هزینه فراوان فراهم دیده، چندان برای ما تفکربرانگیز نیست، و از این‌جا حتی گورستان‌هایی چون بهشت‌زهرا بیش‌تر شبیه باغ و پارک‌اند، تا قبرستان و گورستان. قبرستان‌های سنّتی ما مانند «وادی السلام» قم، انسان را بیش‌تر به یاد مرگ می‌اندازد تا این شبه پارک‌ها. گورستان‌های کنونی بیش‌تر به استراحت‌گاه می‌مانند تا محل دفن مردگان و میرندگان.
از این‌جا همه‌چیز ما را هرچه بیش‌تر به گریز از تفکر مرگ‌آگاهانه و ترس‌آگاهانه و خوف اجلال می‌خواند. ما بیش‌تر به خوف عافیت و زندگی غافلانه می‌اندیشیم، و در این جهان تفکربرانگیز، اغلب بی‌فکر و گریزان از تفکر باقی می‌مانیم. مگر آن‌که مانند یک سوداگر گل به تفکر وادار شویم، و این‌که چقدر صرف هزینه آن شده است. در این افق حسابگرانه و تفکر تکنیکی، تفکر معنوی برای بیش‌تر مردمان که در «بیغوله‌های صنعتی» زندگی می‌کنند، چه در کاخ و چه در کوخ، مستور و نهان است. عالم، عالم بساز و بفروشی و عالم تکنیکی با نگاه تمتع‌آمیز است، و در آن، کمتر بی‌غرضی، که نظر مولاناست، مشاهده می‌شود.

چون غرض آمد هنر پوشیده شد

صد حجاب از دل به سوی دیده شد

وقتی نگاه انسان‌ها به یکدیگر تمتع‌آمیز می‌شود، متارکه و جدایی روز به روز فزونی می‌گیرد، و دیوار است که میان انسان‌ها کشیده می‌شود. اگر قصد اول در نگاه انسان‌ها و زن و مرد به یکدیگر از ناحیه بی‌غرضی و عشق و محبت و تفکر معنوی بود، نه تمتع سوداگرانه و شهوانی صرف، این همه جدایی و بیگانگی انسان‌ها از یکدیگر، آن‌هم در عصر ارتباطات، جهان را فرانمی‌گرفت.
شهید آوینی در نقد رمان «دنیای متهور نو» الدوس هاکسلی، به این نکته اشاره می‌کند که: «در این دنیا، هاکسلی افق نهایی تاریخی جامعه غرب را در آن می‌بیند، که رابطه مردان و زنان به عنوان نران و مادگان، منحصر در تمتع جنسی است، اما انسان به جایی می‌رسد، که می‌خواهد از این وضع بگذرد. برنارد مارکس که نحوی خودآگاهی و معرف‌یافته است، عشق بی‌غرضانه‌ی مجازی انسانی را تجربه می‌کند. او دیگر نمی‌تواند لنینا را فقط برای تمتع جنسی بخواهد: «برنارد دندان‌هایش را به هم فشرد و نجواکنان گفت: طوری در مورد لنینا صحبت می‌کنند که انگار یه تکه گوشته! ببرش این‌جا، ببرش اون‌جا! مثل گوشت گوسفند».
در جهان مدرن، علی‌رغم تورم ارتباطات و آشنایی‌ها، انس حقیقی و عمیق وجود ندارد، چنان‌که تعبیر انفجار اطلاعات در جهان کنونی عین بی‌معرفتی است، در حالی‌که در جهان‌های گذشته با وجود اندکی اطلاعات، کمتر چیزی از معرفت تهی بود. حتی در امیّت (بی‌سوادی به تعبیر کنونی) برکت معرفت تعبیه می‌شد، این همه جدایی و بیگانگی میان انسان‌ها وجود نداشت. و لیلی و مجنون تعلق به همان جهان‌های گذشته داشتند. در جهان‌های گذشته شرقی، در میان آدم‌هایی که اصلاً باهم آشنا نبودند، و حداقلِ ارتباط خارجی و بیرونی و فیزیکی میان آن‌ها وجود داشت، نهایت همدلی و همدردی آشکار می‌شد. این یعنی حضور تفکر معنوی و عالم شرقی که در شهید آوینی به نهایت آزموده می‌شود.
آنچه که من در شهید آوینی همواره دیدم، همین ممیزه‌ای که از آنِ سیر و سلوک معنوی پس‌فردایی است. شهیدی که دوست و هم‌فکر و هم‌دل ما بود، و در هرحال بی‌نظر تمتع و سوداگری به ما می‌نگریست، و در انتظار مزدی برای خدمت به دیگران نبود. او همواره به جهان و انسان و اشیای اطرافش، چه دور و چه نزدیک، با نظری بی‌غرضانه نگاه می‌کرد. او به عالم و آدم با تفکر معنوی نگاه می‌کرد، و با این نگاه به‌نحوی رحمانی در آن تصرّف می‌کرد.
در این مرتبه سیر و سلوک پس‌فردایی، شهید آوینی استاد همه ما بود، یعنی صورت را او به می‌داد؛ ماده را ما به او. افق نگاه ایشان، «افق اعلی» بود. من مناسب می‌دانم در این‌جا به یکی از روایت‌های عجیب اشاره کنم که در فلسفه و حتّی در عرفان ما هم فراموش شده است، آن این حقیقت است، که آمده روح ائمه معصومین از گنج‌های عرشی و پیکرشان از گنج‌های تحت عرش است و مؤمنان، روحشان از خاک امام معصوم است، یعنی آنچه مؤمنان از ائمه معصوم می‌گیرند ماده آن‌هاست، اجسام آن‌هاست، نه روح آن‌ها. این‌ها در نهایت، افقشان برسد به حد خاکِ معصوم و خاک پای ائمه‌ی معصوم شوند. این چنین نسبت ما به عزیزی چون آوینی، چون نسبت خاک و بدن است به روح، و زمین است به آسمان، و فرش است به عرش.
در این روایت، امام صادق علیه‌السلام فرمود: خداوند ارواح ما را از نور عظمت خویش آفرید، آن‌گاه آفرینش ما را، (یعنی پیکر ما را، صورت مثالی ما را) از گِلی در خزانه و پوشیده، از زیر عرش صورتگری کرد و آن نور را در آن جایگزین ساخت، و ما مخلوق و بشری نورانی بودیم، و برای هیچ‌کس از آنچه در خلقت ما نهاد، بهره‌ای قرار نداد، و ارواح شیعیان ما را از گِل ما آفرید، و بدنشان را از گِلی در خزانه و پوشیده، پایین‌تر از گِل ما، و خدا هیچ‌کس را جز انبیا از خلقت ایشان بهره‌ای نداد. از این‌رو ما و آن‌ها آدمی شدیم، و مردم دیگر خرمگسانی که سزاوار دوزخ‌اند، و به‌سوی دوزخ می‌روند.
شهید آوینی با تفکّر معنوی به عالم نگاه می‌کرد. اکنون شاعر، نقاش، فیلم‌ساز، فیلسوف مسلمان، بسیار داریم، خطیب و واعظ و مداح و دیگر اصحاب فضل مسلمان بسیار داریم. آیا این‌ها مانند شهید آوینی به عالم و آدم نگاه می‌کنند؟ تا چه حدی تفکّر معنوی و نگاه بی‌غرضانه در آن‌ها رسوخ دارد؟ ما که گه‌گاه در مراسمی شرکت می‌کنیم، و مردمان را به سخنرانی و سمینار و ضیافت فرا می‌خوانیم، و خود نیز در آن حضور به هم می‌رسانیم، می‌توانیم احساس خود را نسبت به تفکر معنوی و تفکر تمتع‌آمیز حسابگرانه در آن‌جا بسنجیم. آیا باید این مسأله را مطرح کنیم که چه تمتعی از این مجلس می‌بریم، چقدر شهرت فراهم می‌آوریم، یا به رسم قدما چه مبلغی برایمان در پاکت می‌گذارند؟ در این‌جا، بحث نفی ارتزاق نیست. ممکن است رزق کسی از طریق وعظ و خطابه فراهم آید. این مسأله منافاتی با تفکر معنوی ندارد. اگر واعظ و خطیب و مداح، قصد اولشان تحّری و بیان حقیقت و هدایت عامه به‌سوی حق باشد، تفکر معنوی پوشیده نمی‌ماند، اما اگر قصد اول آن‌ها تمتع‌جوبب از مجلس باشد، برکت رزق از میان می‌رود، و این نکته‌ای است که بزرگان درگذشته متذکر آن بوده‌اند. بزرگ‌ترین وعاظ و خطبا کسانی بودند که می‌توانستند خود را از تمتعِ موجود در مجالس رهایی بخشند. به هرحال انسان اگر بپرسد، چه چیز عاید من خواهد شد، و چه منافعی در کار است؟ این عین فرصت‌طلبی و ابن‌الوقتی به معنی مذموم لفظ است. انسان در این مقام مذموم، در مرتبه‌ای است که دیگر به عالم و آدم چون یک کل نظر نخواهد کرد.
بسیاری در دوران انقلاب آمدند و کاری کردند که در حقیقت از آنِ خود آن‌ها نبود، بلکه به عالم مثالی دینی انقلاب تعلّق داشت. وقتی به خود آمدند و از سکر و مستی آن عالم مثالی عصر صدر انقلاب اسلامی خارج شدند، گفتند عجب ضررها کردیم، می‌توانستیم درس‌ها بخوانیم و مدرک‌ها بگیریم، رفاهی به‌هم بزنیم و موقعیت‌ها را از دست ندهیم؛ در آن زمان تفکر معنوی بر آن‌ها غالب بود، نه تفکر حسابگر. از این پس به سرعت و با شتاب به‌سوی تمتع از جهان و اشیا و استثمار انسان‌ها پناه بردند، تا درد جانکاه نیست‌انگاری خود را با به ورطه‌ی تخدیر اشتغالات و مستی افکندن، تسکین بخشند. اگر انسان عالم را چنین در نظر بگیرد، که چه چیر عاید من خواهد شد، و چه نتایجی بر کار من مترتب خواهد بود، از تفکر معنوی بیگانه خواهد بود، و «وارستگی» از جهان برای او هیچ‌گاه حاصل نخواهد شد. همان‌چیزی که شهید آوینی با تفکر معنوی به آن رسید و از این دامگه و خدعه‌سرا رهایی یافت.
گرفتاری ما این است که در این جهان، خودکشی و نفس‌کشی معنوی را از یاد می‌بریم، و آن نیستی که از حق است، سراغ و سروقت ما نمی‌آید، و اگر بیاید در حال سکر و مستی می‌آید، و نه در حال صحو و بیداری. به سخن مولانا:

نفس را زان نیستی وا می‌کشی

زان که بی‌فرمان شد اند بیهشی

نیستی باید که آن از حق بود

تا که بینی اندر آن حسن احد

هیچ‌کس را تا نگردد او فنا

نیست ره در بارگاه کبریا

هست معراج فلک این نیستی

عاشقان را مذهب و دین نیستی

به هرحال، خودکشی حقیقی و نه خودکشی باطل، و ستیز و نفی نفس و رهایی از تمتع‌طلبی برای ما طاقت‌فرساست. چون در همه‌ی مراتب در مقام تمتع قرار می‌گیریم، و در این مقام که مقام حب نفس است، همه رذایل انسانی آشکار می‌شود، گناهان در این مقام ظهور و بروز پیدا می‌کنند. بی‌غرضی کانتی و برگسونی، بی‌غرضی نفسانی است و جهت‌گیری به سمت و سوی نفس دارد، بی‌غرضی در ارزش‌های اخلاقی یا ارزش‌های اجتماعی غرب را، مانند کشته شدن زیر پرچم و به نام پادشاه و میهن و افتخارات قومی و ملی، که به همین جهت به باد سُخره می‌گیرد، و همه آن‌ها را نفی و طرد می‌کند.
نیچه در پایانِ تاریخ ارزش‌های غربی می‌پرسد، این احترامات نظامی و اختراعات تشریفاتی و دروغین که مردمان ملزم به آنند برای چیست؟ چه باطنی دارد و چه حقیقتی؟ این‌که من برای پرچم و پادشاه و میهن فدا شوم برای چیست؟ ارزش‌های نیست‌انگارانه‌ای که در دوهزاروپانصد سال تاریخ غرب، برای بشر سازمان داده شده و تنظیم کرده‌اند، جز ارزش‌های منفعل معطوف به قدرت چیزی نیست. این ارزش‌ها میان ما و زمین و زمان انضمامی فاصله ایجاد کرده است، و حجابی انتزاعی روی جهان کشیده است. نیچه در غروب خدایان (شامگه بتان) در قطعه‌ای به نام «چگونگی جهان حقیقی سرانجام بدل به اسطوره شد، سرگذشت یک خطابه» گفته بود، روزگاری با «حقیقت» بی‌واسطه ارتباط داشتیم، پیش از یونان، اما فیلسوفان می‌آیند و جهان‌هایی را برای ما خلق می‌کنند، که هیچ‌کدام با آن جهان حقیقی ارتباط ندارند. در نتیجه، ما نمی‌توانیم حتی با خاک اُنس بگیریم. بیان نیچه چنین است:
«نخست افلاطون بود که جهان محسوس را از دست فرو نهاد تا عالم «ایده‌ها» را بپذیرد. او قلمرو آسمانی را در فلسفه بنا کرد و این، نخستین جلوه‌ی اراده‌ی حقیقت در اندیشه‌ی غرب بوده، یعنی اراده تأویل جهان در پیکر بیان انسانی، که ناگزیر به این‌جا می‌رسد: «من، حقیقت هستم». در مرحله بعد، عالم ایده‌ها به خداوند یعنی متعلَّق درک ناشدنی تبدیل شد، و عالم مسیحی آغاز گردید. خداوند حقیقتی معرفی شد که انکار یا باور به وجودش، یکسان «گناه» بود. در مرحله بعد، ایده به «چیزی شمالی _ کونیگسبرگی» تبدیل شد. «کانت» نشان داد که ما نمی‌توانیم جهان را در خود، چنان‌که هست به‌گونه‌ی کامل بشناسیم. عقل انسانی و دانایی، تنها به جهان پدیداری تعلّق تواند یافت، جهانی که با مقولات به‌نظم آمده است. پس، هرچه فراتر از عقل جای دارد، بدون هیچ‌نیازی به اثبات عقلی صرفاً تقدیس می‌شود. این‌سان جهان حقیقی، باز ناشناختنی باقی ماند. نخست هم‌چون جهان، خدایی فرض شد و بعد رها شد. با کشتن خداوند، انسان یعنی قاتل او نیز کشته شد. با کنار گذاشتن آنچه جهان حقیقی خوانده می‌شد، جهان آن‌سان که به‌چشم ما می‌آید نیز از کف می‌رود. در برابر جهان ارزش‌ها، جهان مدرنیته قدرت می‌گیرد. عالم حقیقی و راستین که کنار رفت، جهان ارزش‌ها که آن را گاهی جهان علم خوانده‌اند به «قدرت» مرتبط شد. نه به این معنای ساده که دانش «قدرت» می‌آورد، یا قدرت «دانش» را اجیر می‌کند، بلکه به‌معنایی پیچیده‌تر، اراده‌ی قدرت، اراده‌ی صورت بخشیدن به اشیا می‌شود: «در ما قدرتی هست که نظام می‌بخشد، ساده می‌کند، مصنوعی می‌سازد و تمایز می‌نهد. چنین، دانش چونان ابزار قدرت به‌کار می‌افتد.» اراده‌ی علم، سازمان‌دهی عالم است به شیوه‌ای خاص، و به سودای انسانی کردن دنیا، یعنی تبدیل ما به ارباب جهان، و مدرنیته از انسان ارباب جهان را می‌طلبد. دگرگون‌کننده‌ی جهانِ موجودی که باید با توان‌های آدمی برای مفهوم‌سازی، سازمان‌دهی و به نظم‌آوری هم بخواند. دانش (علم مدرن) به جهان حقیقی کاری ندارد، دنیایی را می‌آراید که در آن تجربه ما ممکن می‌شود، جهانی محاسبه‌پذیر ساده و درک‌شدنی.»
البته در عالم نیچه، افق اعلی و ساحت قدس مستور و نهان است. اما با بصیرت حکمی، و تفکّری که به آن نام تفکر نگاتیو متافیزیکی (مابعدالطبیعه سلبی) می‌توان نهاد، در باطن و روح و فراسوی آن، تفکر حسابگرانه‌ی این جهانِ ارزش‌های قلابی کانتی و هگلی را می‌بینید، و تفکر حسابگرانه و تفکری را که برای اراده و قدرت بسط یابنده‌ی نفس آدمی است، جهانی از غرایز و انسان تباه‌شده را که به «حیوانی گله‌ای» متبدل شده، در صورت پستی از سازمان سیاسی یعنی دموکراسی پاس می‌دارد، و توجیه می‌کند. انسان یعنی ارباب جهان مدرنیته، می‌گوید می‌خواهم در جهان قدرت پیدا کنم، اراده پیدا کنم و این وضع بروز و ظهورش در همین نظام تکنیک میسر است. آنچه در واقع، حالِ باطنی تقدیر تکنیکی غرب است و بر جهان سیطره پیدا کرده، حضور و حال نیست‌انگارانه‌ی سکرآمیزی است که حالا ما تازه داریم این عالم را تجربه می‌کنیم، و در عالمش گام می‌گذاریم و وارد آن عالم می‌شویم.
برای ما، اکنون سُکر تکنولوژیک معنی پیدا کرده است. ما تا به حال از سکر حیات سنّتی بهره می‌بردیم، و اکنون پس از مس و لمس عالم چون ابزار تکنولوژیک سکری تازه را تجربه می‌کنیم، که بی‌سابقه است، مانند سُکر سوار شدن بر وسایل نقلیه مدرن، مانند هواپیما یا خلسه‌های نارسیسی ناشی از دیدن تصاویر سینمایی، و به حال تعلیق درآمدن در برابر آینه جادو و جعبه جادویی، و صدها اثر تکنولوژیک مدرن _ این‌ها را که در حیات سنّتی خود تجربه نکرده بودیم. این‌ها همه سُکر دارد، مستی دارد، زیرا تکنولوژی، عیش و مستی ایجاد می‌کند. این‌ها همه برمی‌گردد به همان سود و فایده و غرض‌ورزی و غرض‌مندی تفکر حسابگرانه و تمتع‌اندیشانه. بنده نظرم به نفی تکنولوژی و نظام تکنیک نیست، نمی‌گویم از این‌جا تا نیویورک باید پیاده رفت، این‌که عین بلاهت و بی‌خردی است. نه، سخن از این نیست، جان سخن این است که برتری نظام تکنیک و غلبه حیات‌گله‌ای و غرایز نفسانی آن‌جا موضوعیت تام و تمام پیدا می‌کند، که انسان در نگاه به جهان به قصد اول در مقام تمتع و سودجویی از آن برمی‌آید.
در برابر این تفکر تمتع‌طلبانه، می‌شود از بسیاری از چیزها استفاده کرد، اما، اول باید به این جهان عشق بورزیم، دوستش بداریم و بعد از آن، به قصد ثانی و ثالث تمتع حاصل کنیم، این‌که انسان از اسباب صنعتی چونان طبیعی، تمتع و بهره حاصل کند، بی‌آن‌که خود را اسیر آن‌ها گرداند، هنری استثنایی است. تبدیل جهان و عالم به دنیا، شاید عکس این هنر باشد و عین بی‌هنری.

عشق می‌ورزم و امید که این فن شریف

چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود

هیدگر معتقد است می‌توان از اسباب تکنولوژیک بهره گرفت، و در عین‌حال با بهره‌گیری صحیح خود را از قید آن آزاد نگه داشت، یعنی هر زمان که خواستیم بتوانیم از بند آن خلاص شویم، می‌توانیم از اسباب صنعتی آن‌چنان که باید استفاده کرد، و در عین‌حال هم چون چیزی که در جوهر باطنی و حقیقی ما تأثیر نبخشد، رهایش کنیم. می‌توانیم هم بهره‌گیری ناگزیر از اسباب صنعتی را اثبات کنیم، و هم حق سلطه آن را بر خود و نیز انحراف و تشویش و اتلاف طبیعت را نفی کنیم. در این حال، رابطه تکنولوژی با انسان بسیار ساده خواهد بود، یعنی در زندگی روزانه ما وارد می‌شود بی‌آن‌که مطلق شوند. این مهم با نحوه‌ی سلوک معنوی عبارت است از «وارستگی به سوی اشیا» که در آن، انسان اشیا را به طریق تکنیکی نمی‌بیند، و جهان را به‌صورت جایگاه بنزینی عظیم و منبع انرژی برای صنعت و تکنولوژی تلقی نمی‌کند، و از سویی با تذکر به معنای نهفته در تکنولوژی، انسان تلقی پیدا می‌کند، که همان «فتوح و گشایش راز باطنی اشیا» است. مک لوهان در عالم تفصیل‌زده خود متأثر از شاگردان امریکایی هیدگر، آن را با تعبیر «دور ایستادن از هر ساختار یا وسیله» می‌خواند، که با آن می‌توان اصول و نقاط قوت آن‌ها را تشخیص دهد. به جهت آن‌که هر وسیله این قدرت را دارد که فریضه‌ی خود را بر اشخاص ناوارد یا منفعل تحمیل کند، پیش‌بینی و قدرت تسلط در «قدرت اجتناب از خلسه نارسیسی» امکان‌پذیر است.
از این منظر تمتع صرفاً برای رفع حوایج متعارف است، و نه در حد اسراف، بلکه در حد اضطرار، حال آن‌که در جهان کنونی، انسان طبیعت را با سوء مصرف نابود می‌کند. ویرانی طبیعت و محیط از آن‌رو است که جهان فراتر از خواسته‌های طبیعی انسان مورد تهاجم قرار گرفته است. این‌که طبیعت به‌صورت منبع ذخیره‌ی انرژی بنزینی و هسته‌ای تصور شود، خود موجب ویرانی آن شده است، اما پیشینیان دنیا را متیه‌ای تلقی می‌کردند که مصرف آن فراتر از سر اضطرار و حیات این جهانی، نشان از انحطاط انسان دارد. در نظر آن‌ها اکل میته به قدر اضطرار جایز بود.
این جهان در مقام تمتع نفسانی عین «مرده» است حال آن‌که در مقام عشق، جلوه‌ی جمال و جلال الهی است. بشر اکنون، غافل از عشق و تفکر معنوی جهان را به حد اسراف، مصرف می‌کند. کار بشر اسراف است و سوءمصرف طبیعت و دنیاست با «حرص و ولع». از اسمایی که اکنون در جهان تجلی کرده و حاکم است و جهان را اراده می‌کند، «اسم حرص» است که همان اِرُس Eros یعنی طاغوت شهوت یونانی باشد، که به خطا آن‌را خدای عشق گرفته‌اند، حال آن‌که عین طاغوت شهوت جنسی و حرص و امیال شدید نفسانی است. بشر اکنون می‌خواهد با حرص و اِرُس، این جهان را ببلعد و سوءمصرف کند، و یک‌باره همه‌ی مدارج دنیوی و سیاسی و علمی را سپری کند، و برود به برج تفکّر تمتع‌آمیزانه جهان قدرت.
قابل تأمل آن است که اهل علم ظاهر از رفتن انسان از ظاهر شریعت، بی‌واسطه‌ی آن، به حقیقت سخن می‌گویند، آن هم با طریقت!!. حال شریعت به کجا می‌رود؟ در نظر این پیروان عرفان باطنی!!. شریعت به هرحال ریاء است و ظاهرپرستی!! باید مراتب ظاهری را رها کرد یا اصل نگرفت. ما چگونه با طریقت به‌سوی حقیقت توانیم رفت؟ این مانند آن است که انسان بدون سکوی پرش و جهش بتواند به اوج آسمان برود. انسان اهل تسامح و تساهل که شریعت گریز است، می‌خواهد بدون شریعت، جهشی به طریقت بکند، و بی‌درد و رنج تزکیه به حقیقت برسد. این مرتبه همه برمی‌گردد به این‌که حتی دینداری ما هم توأم با نوعی تفکر حسابگرانه نفسانی هست. انسان در جهان دین‌گریز، در آن مقام قرار گرفته که می‌خواهد از درد و رنج ریاضتی که از طریق شریعت تعیین می‌شود، بگریزد و با تفکر حسابگرانه به دین نظر کند. این‌جا تفکر معنوی را با توهمی از عرفان باطنی نفسانی اغلب فراموش می‌کنیم. پس همواره غلبه با تفکر حسابگر و تمتع‌آمیزی می‌شود که ذاتش، جان‌مایه نظام تکنیک و مدرنیته است.
امّا برای رسیدن به تفکری معنوی نیاز به برنامه و مقدمات و تمهیدات عجیب و غریب نیست، تمام جان‌مایه‌ی حیات فردایی و پس‌فردایی در کتاب و سنّت و تفکر تنزیلی و تأویلی موجود است، اما زمان حاضر است، ولی ظاهر نیست، افق اعلی وجود دارد، ولی مستور است. فقط سادگی می‌خواهد و عمق، و چشم باطن می‌خواهد و طلب و تمنا و سعی، سعی عظیم‌تری می‌خواهد که بتوان با آن حجاب تکنیک را پاره کرد، و به درون این حجاب رفت، که باطن این حجاب، اراده‌ی قهری الهی است. تفکر تمتع‌آمیز، تفکر حسابگرانه‌ی تکنیکی برمی‌گردد، به نسبت وِلایی انسان با خداوند، خطای ما این است که ما جلال را ظاهر می‌گیریم و جمال را باطن، در حالی‌که جمال باید ظاهر باشد و جلال، باطن. ما به یک معنی جمال را فراموش می‌کنیم و جلال را، هم باطن و هم ظاهر قرار می‌دهیم.
تصور ما این است که گویی این تکنیک قابل تصرف نیست و آن چیزی که در جهان، حوالت تاریخ است، باید با همه‌ی وجود بیاید، و همه‌چیز را زیر سیطره‌ی خود بگیرد، و ما هم در متن این نظام که تحت عنوان «توسعه تکنیکی» و developing است، همواره به‌صورت اسیری بمانیم. البته جریان متعارف و سیر طبیعی عالم که در آن دهکده و فرهنگ واحد جهانی غرب تحقق پیدا کند، همین است، یعنی مستوری ولایت و غلبه ولایت، که این خود نشان استمرار نظام تکنیک و ماشین است، و این‌که هنوز انسان به جهان به قصد اول نگاهی سوداگرانه دارد، نه نگاهی عاشقانه که حافظ آن را ستایش کرده است.

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست

عاشقم بر هر دو عالم که همه عالم از اوست

یا به قول مولانا:

عاشقم بر لطف و بر قهرش به جدّ

این عجب من عاشق این هر دو ضد

و اگر ما دچار نیست‌انگاری منفعل باشیم و نه حتی نیست‌انگاری فعال، ژاپن هم نمی‌توانیم شد. آیا افق اعلای بشر تحقق مدرنیته و بی‌خانمانی کلّی و عام بشر نیست؟
نیچه سخنی دارد، در «چنین گفت زرتشت»، که نشان می‌دهد «تفکر نگاتیو» او اشارهء‌ای به پس‌فردا بشر دارد. آن‌جا که از استحاله و تبدیل روح بشری سخن می‌گوید. نیچه در تمثیلی مکاشفه‌آمیز می‌بیند که انسان پس از سیر از حالت شتری به حالت شیری می‌رسد. شیر برای او نفی ارزش‌های کهن و شتر حافظ ارزش‌های کهن است، اما پایان کار انسان نه حالت شیری است، بلکه ظهور روح کودکی است که وضع ارزش‌های جدید می‌کند. در آغاز انسان به هیأت شتری است که ارزش‌های دوهزارپانصد سال نیست‌انگارانه منفعل را به‌دوش می‌کشد. او حمال این ارزش‌هاست. بار ارزش‌ها کمر او را خم کرده است. شتر در بیابان روبه‌پیش می‌رود. در این مرحله، شتر در پایان به شیر متبدل می‌شود. شیری که مظهر قدرت نفی‌کننده‌ی «تفکّر نگاتیو» نیچه است، و به اژدهای «توبایست» ارزش‌ها نه می‌گوید. شیر به یک تعبیر شتر را می‌بلعد، و به تعبیری خود شتر به شتر تبدیل می‌شود، و در نهایت، پایان‌کار بشر ظهور معصومیت است مبدل می‌شود.
این مراتب را نیچه در کتاب چنین گفت زرتشت «در باب سرّ تبدیل روح» چنین وصف می‌کند. او مراتبی را برای جان و روح آدمی قایل است که آن‌را می‌توان در حکم مبنایی برای تفسیر و شرح حالات انسانی که به آنان اشاره کردیم، اخذ کرد: «و من سه تبدیل و تحوّل روح را اعلام می‌کنم، که چگونه روح، یک شتر می‌شود، سپس شتر شیر می‌گردد، و شیر بالاخره به کودکی تبدیل می‌یابد. بارهای سنگین بی‌شماری برای روح موجود است. همان روح نیرومندی که قادر به تحمل بار است، و به همین سبب قابل احترام است. قدرت او بارهای سنگین و سنگین‌تری را دائماً طلب می‌کند، و روح بارکش می‌پرسد: چه چیز سنگین است؟ و همچنان‌که بسان شتر به زانو درمی‌آید، مایل است که بر او بارهای سنگین نهند. این روح بارکش می‌پرسد: ای قهرمانان بگویید چه باری سنگین‌تر است، تا من آن‌را بر دوش کشم، و از نیرومندی خویش دلشاد شوم. آیا سنگین‌ترین بار این است که خود را پست کند، تا عزّت خود را جریحه‌دار سازد؟ یا سفاهت خود را به معرض نمایش درآورد تا عقل خویش را به سخره گیرد؟ یا چون به مقصود خود دسترسی یافت آن‌را رها سازد؟ یا از کوره‌های شامخ بالا رود تا اغواکننده را محک زند؟ یا با بلوط و سبوس دانش تغذیه کند، و برای حقیقت، روح خود را گرسنه نگه دارد؟ یا در حین ناخوشی و بلا، تسلّی‌دهندگان را جواب گوید، و در عوض با «مردگان کر» طرح دوستی بریزد، تا خواسته‌های او را نشنوند، یا کسانی که از او نفرت دارند دوست بدارد و دست خود را به‌سوی غولی که قصد ترساندن وی را دارد دراز کند؟ تمام این‌بارها سنگین را روح باربر تحمل می‌کند، و بر دوش می‌کشد، و همچنان‌که شتر بار دارد، شتابان راه صحرا در پیش می‌گیرد، و روح نیز به سمت صحرای خود می‌شتابد.
ولی در آرامش صحرا دومین تبدیل صورت می‌پذیرد. در آن‌جا روح به‌صورت شیری درمی‌آید و در جستجوی طعمه خود، یعنی آزادی است، و می‌خواهد در صحرای خود فعّال مایشاء باشد. در این‌جا او به‌دنبال ارباب قدیم خود می‌گردد، و می‌خواهد دشمن خدای قدیمش بشود، و با اژدهای بزرگ بر سر تعیین فاتح نهایی به جنگ برخیزد. این اژدهای بزرگ را روح دیگر میل ندارد که خواجه و خدای خواند. چیست نام این اژدهای بزرگ؟ «توبایست»؛ ولی روح بشر می‌گوید: «من اراده می‌کنم». «توبایست» در راهش به‌صورت یک حیوان فلس‌دار افتاده، و چون زر می‌درخشد، و در روی هر فلس او با حرف زرین، کلمات «توبایست» می‌درخشد. ارزش‌های هزارساله در روی این فلس‌ها می‌درخشد، و بدین‌طریق عظیم‌ترین اژدها می‌گوید: ارزش همه‌چیز در من می‌درخشد. هم ارزش‌های تاکنون به‌وجود آمده و تمام ارزش‌های ایجاد شده منم، به‌درستی که از این به بعد لفظ «من اراده می‌کنم»، وجود نخواهد داشت. این است آنچه اژدها می‌گوید. ای برادر، پس چرا وجود شیر در روح لازم است؟ و چرا حیوان بارکشی که ترک همه‌چیز می‌گوید، و احترام برای همه چیزها قایل است کافی نیست؟ برای ایجاد ارزش‌های جدید گرچه حتی شیر هم قادر بدین کار نیست، ولی می‌تواند برای خود، آزادی لازم را برای آفریدن کسب کند. برای این‌کار قوت شیر کافی است. این برادران به‌منظور تأسیس آزادی برای خود، و گفتن یک «نه مقدس» حتی به وظیفه، شیر در روح لازم است. تحصیل حق اکتساب ارزش‌های جدید، از آن کارهایی است که برای یک روح متواضع و بارکش بسیار مشکل است؛ زیرا در واقع چنین چیزی یک نوع راه‌زنی محسوب می‌شود، و کار حیوانات شکاری است. یک زمانی «توبایست» را چون وحی مُنزَل تصور کرده و می‌پرستید. اکنون می‌بایست این وحی مُنزَل را خیال واهی و ظلم تشخیص دهد، تا بتواند از عشق خود آزادی را بازگیرد، و برای انجام چنین کاری وجود شیر لازم است.
و اما ای برادران، به من بگویید چه چیزی است که کودک قادر به انجام آن است، و شیر قدرت انجام آن‌را ندارد؟ و چرا بایست این شیر ویران‌کننده به صورت کودکی درآید؟ کودکی، معصومی و فراموشی است و یک بازی، یک چرخ خودکار و یک حرکت اولیه و یک گلوی مقدس. بلی! برای بازی حقیقت ای برادران وجود یک بله‌گوی مقدس ضروری است. اراده‌ی خود را اکنون روح اراده‌‌ی خود را اکنون روح اراده می‌کند. آن کسی که جهان، او را از دست داد بالاخره جهانی از او خواهد یافت. من به شما سه تبدیل روح را اعلام نموده‌‌ام که چگونه روح به‌صورت شتری درمی‌آید و سپس شتر به شیر تبدیل می‌گردد و شیر بالاخره کودکی می‌شود. چنین گفت زرتشت هنگامی‌که در شهر موسوم به «گاو خالدار» متوقف بودی.
اما چون نیچه در افق اعلی، در افق امام زمان (عج)، در افق بقیةالله بسر نمی‌برد، و از آن معنای انضمامی ساحت قدس و نجات، در افق ظهور موعود حقیقی بیگانه بود، نمی‌توانست خود را از بار ارزش‌های دو هزاروپانصدساله غرب رهایی بخشد.
زمانی‌که آثار متفکران معنوی غرب را مطالعه کنید، از جمله هیدگر، باز می‌بینید که علی‌رغم سخن گفتن از ساحت قدس اصلاً رمق ندارند، که از زبان دین سخن بگوید. اگر به رساله‌ی «وارستگی» gelassenheit هیدگر نگاه کنید، نمی‌توانید بگویید که آن رساله‌ی بی‌نظیر فاقد روح دینی است، که این به اقتضای اوضاع تفکر فلسفی و حکمی در جهان پست مدرن غرب است. با وجود این هیدگر در افق ساحت قدس انضمامی دینی حضور ندارند، و متفکران حکیمان را در این افق حاضر نمی‌بیند، اما شاعرانی استثنایی چون هولدرلین، در نظر هیدگر در این افق می‌توانند حاضر باشند.
به هرحال هیدگر حقیقتاً به اعتراف خویش در ساحت قدس بسر نمی‌برد، اما در ساحت نظر به آن‌جا رسیده، که از تفکری دفاع می‌کند که ذاتاً «تفکر دینی و معنوی و قدسی» آینده است، اما نوع نگاتیو آن، با درجه‌ای به مراتب فراتر از تفکّر نیست‌انگارانه نیچه. در حقیقت تفکر او تفکر سلبی و نگاتیو متافیزیکی نیچه نیست، که تاریخ فلسفه را تاریخ نیست‌انگاری تلقی می‌کند، و خود نیز به‌نحوی دیگر بر نیست‌انگاری اصرار دارد، در نتیجه در نیست‌انگاری توقف پیدا می‌کند و به مطلق کردن انسان می‌پردازد. در نظر نیچه، وجود، جز حیات معطوف به قدرت و اراده چیزی نیست، حال آن‌که در نظر هیدگر، «وجود» با هیچ‌یک از تعاریف گذشتگان در تاریخ دوهزاروپانصدساله، فلسفی نسبتی ندارد، زیرا «وجود» تعریف شدنی نیست.
تفکر هیدگر در حقیقت ساحت پنهان و نیاندیشیده‌ی تفکر متافیزیکی است، چنان‌که اگر روح پوزیتیو و اثباتی دین به معنی معرفت حقیقت و تجلیات تام و تمام وجود به آن بخورد، با روح و معرفت انضمامی دینی تناسب پیدا می‌کند، اما چون جهان غرب و نظام تکنیک به ساحت قدس نمی‌تواند اُنس پیدا می‌کند، و ساحت قدس برای کسانی که در متن تاریخ نظام تکنیک و دولت پنهان جهانیِ قهرآمیز جلالی و وِلایی حق سکنی گزیده‌اند، و بسر می‌برند، مستور و نهان است، چنین مهمی هنوز تحقق نیافته است.
البته در غرب هم خلوت‌نشینانی هستند بی‌تاریخ، که کاری به کار این عالم ندارند و منتظر ظهور حضرت مسیح‌اند و می‌گویند در این دوره، جهان پس از تاریخ حقیقی مسیح انحراف پیدا کرده است، و بالاخره مسیح ظهور خواهد کرد، و ما به او اقتدا خواهیم کرد. این‌ها در غرب انگشت‌شمارند. آثار این جماعت بی‌تاریخ است و یا بهتر بگوییم به عهد قدیم و قرون اولیه و وسطای عهد جدید مسیحی تعلق دارد. تجربه ی هنری آن‌ها نیز از ورای عصر تکنیک می‌گذرد و به عالم قدیم پیوند می‌خورد.
اما این وضع بی‌تاریخی غیر از وضعیت تاریخی متفکرانی مانند هیدگر است. در بی‌تاریخیِ آن خلوت‌نشینان، ساحت قدس راه دارد، اما آنها با جهان موجود درگیر نمی‌شوند، زیرا جهان مهیای اقبال به آن‌ها نیست، از این‌جا به تناظر، معنوی‌ترین متفکران غرب و بسیاری از آن‌ها که تفکّرشان از نوع تفکّر معنوی تلقی می‌شود، تحت عنوان متفکران پست‌مدرن و اولترا مدرن و سوپرامدرن یا سوپرامتافیزیک و غیره، در جهان و تاریخی گرفتار آمده‌اند که در آن ساحت قدس مستور و نهان است. از این‌جا آن تفکّر معنوی اصیل نیز اغلب غایب می‌ماند. جان مایه‌ی تجلی و ظهور این ساحت قدس امام‌زمانی، تفکر معنوی است، و تا وقتی‌که تفکر حسابگرانه بر جهان غالب است، ظهور صاحب‌الزمان والعصر خواب و خیالی بیش نیست.
با انقلاب اسلامی دیدیم ظهور و تجلّی حقیقت امام را در وجود نایب‌الامام، که تا چه حد تفکر معنوی، می‌طلبید، و شهیدان بزرگواری چون سیدمرتضی آوینی و سرداران شهیدی که در جهان مقدس ظهور کردند، و پیروان حقیقی نایب امام زمان امام خمینی رحمةالله بودند، چگونه در میان آتش و خون رقص‌کنان کسب جمعیت از زلف پریشان عالم آخرالزمان کردند.
به هرحال لازمه‌ی ظهور ساحت قدس و انکشاف آن، نگاه کردن انسان به عالم و آدم چون یک گل است. نه چنان‌که جهان را گل‌فروشان و بساز و بفروشان و مقاطعه‌کاران و پیمانکاران و کارفرمایان می‌بینند، که اگر چنین نگاهی بر اوضاع تفکّر ما غالب شود، و تفکر معنوی شتابان در حال گریز باشد، و ما گریزان از تفکر معنوی که اکنون در جامعه‌ی غرب‌زده ما چشمگیر و محسوس است، روزگاری خواهد رسید که ظهور نایب‌الامام و آن غلبه‌ی نسبی یک دهه تفکر معنوی چون عالم مثالی در نظر آید، و در چنبره سیطره‌ی اختاپوس دهکده‌ی جهانی و ماهواره‌هایش، جهان در نهایتِ سراشیب حضیضِ تفکر نفسانی حسابگرانه قرار گیرد، و به آن‌جا رود که ظلماتی‌تر از آن متصور نیست، یعنی جهان عین دوزخ شود، و دوزخ در جهان تمثّل یابد، که اکنون شِمایی از آن بر جهان غالب شده است. پس ظهور ساحت قدس مقتضی همت‌های عظیم‌تری است. در این ظهور، انسان به‌جهان چنان نگاه می‌کند که آن‌را جلوه‌ی جمال و جلال ازلی حق می‌بیند.
هر شیء در این عالم، جلوه‌ای از اسما و صفات الهی است، بنابراین اگر حتّی در آن ظلمتی می‌بینیم، برگردانیم به قهر الهی، چنان‌که اگر هر لطفی را می‌بینیم، آن‌را برگردانیم به لطف الهی، و سعی کنیم که از این ظلمات بگریزیم که مرضی حق نیست، هرچند مقتضی اوست (زیرا رضای به کفر، کفر است) که جهان چنین باشد، اما بشر می‌طلبد و دعا می‌کند، که در تاریکی تقدیر غربی و توسعه نفسانی بسر ببرد؛ اسمش را هم می‌گذارد، دوران روشنایی قرن هیجدهم، دوران روشنایی قرن نوزدهم، دوران سرعت، دوران ستایش‌گری از این دوران، که ما در نشریات و کتاب‌ها به نحوی عجیب می‌بینیم، و عالم و عامی اسیر این ستایش‌ها هستند، چنان‌که گویی نمی‌توان جهانی فوق جهان تکنیک و نظام تکنیک داشت، و دین نمی‌تواند انسان را از این جهان خارج کند.
لازمه گذر از این مرحله، ابتدا رسیدن به‌نحوی خودآگاهی تاریخی در حد تفکر حصولی و در حد گزارش تاریخی و گزارش و نظر فلسفی است، اما کار نهایی را دین و ایمان خواهد کرد. از این‌جا خودآگاهی فلسفی و تفکر نظری، و این‌که به اجمال بدانیم خدایی هست، کفایت نمی‌کند. جهان کنونی انباشته از مفهوم‌زدگی است، نوعی مفهوم‌زدگی کُربنی و عرفان‌های عجیب و غریب بی‌ریشه، و مذاهب شرقی غرب‌زده که از ملکوت ریشه‌کن شده‌اند، و در خُم رنگرزی کارگاه‌های فرقه‌سازی غرب به‌عمل آمده‌اند. باید نور الهی در جان انسان، اشراقی کرده، و مکاشفه‌ای به انسان دست داده باشد، یک شهود اجمالی به انسان دست داده باشد، تا به عالم ایمان وارد شده، به ساحت قدس اسلام تشّرف پیدا کرده باشد. در این مرتبه چنان‌که شهید آوینی گفته بود «ایمان منجی فردا خواهد بود»، وگرنه راه همان راه تقدیر غربی شرق و دهکده جهانی مک‌لوهان و مک‌دونالد و نیست‌انگاری مضاعف فعال یا منفعل است.
اکنون بسیاری از متفکران جهان، جان مایه‌ی بسیاری از تحولات فلسفی را دارند، اما چون از ساحت تفکر انضمامی دین بیگانه‌اند، در همان عالم روشنفکرانه‌ی فلسفی خودشان توقف می‌کنند، یا اسم روشنفکر دینی پیدا می‌کنند. حدّ آن‌ها اشتغال به مفاهیم نظری و الفاظ است. آن‌ها در همان عالم انتلکتوئلی پست مدرن خود توقف می‌کنند، مانند هیدگر و کُربَن و گنون و امثال آن‌ها. آن‌ها به مشتی کلمات فلسفی تعلق و اُنس پیدا می‌کنند، و اگر انسان به مقام تشرّف دیانت حقیقی برسد، همه‌ی عالم در هاضمه وجود اصیل او، صورت معنوی پیدا خواهد کرد. آن‌گاه چیزی در جهان، انسان را به‌سوی خویش به قصد اول برای تمتع فرا نخواهد خواند. او از فتیشیسم کالا و جادوی خلسه‌آمیز صنعت و محصولات صنعتی رهایی خواهد یافت. نجات انسان از این عالم مقدمه‌ی رسیدن به افق اعلی است.
به هرحال کلمات فلسفی که انسان نسبت به آن‌ها انس پیدا می‌کند، نمی‌تواند انسان را به «مقام تشرّف» به دیانت حقیقی برساند. به اعتقاد بنده، در این «مقام تشرّف» به دیانت حقیقی برساند. به اعتقاد بنده، در این «مقام تشرّف» که مقام شهید آوینی است، همه‌ی عالم در هاضمه‌ی وجود او، در وجود اصیل و معنوی او، صورت معنوی پیدا خواهد کرد، و هیچ‌چیز در جهان، انسان را به جهت سود و فایده‌ی مادی به قصد اول محو و غرق خودش نخواهد کرد. انسان وقتی از این عالم وارسته شود و نجات پیدا کند، به افق اعلی رسیده، و موانع ظهور رفع شده است. این ملازمه‌ی حضور در عالم آماده‌گری است که می‌تواند مقدمه عالم دیگری باشد. «عالم آماده‌گر»، همان «فردای دیگر» است، به اعتقاد من آثار جدلی و حکمی شهید آوینی بیش‌تر رو به این جهت است. اما در آن آثار «پس‌فردایی» ایشان مثل «ختم ساغر» یا «هنر و شیدایی» که نزاع و جدل در آن‌ها نیست، انسان نوعی استغراق در جمال و جلال ازلی و نوعی معصومیت صغرایی می‌بیند.
به هرحال، هر دو صورت رفتن و سیر به «خودآگاهی فردا» و رفتن به «دیانت و ایمان پس فردا»، افق اعلای شهید آوینی بود، و اگر ما نسبت به سلوک او اهل تذکریم، اگر ما می‌خواهیم مراسم یادبودی جدی و عمیق و متفکرانه داشته باشیم، باید به قصد اول در مقام آن باشیم که چقدر توانسته‌ایم، از نفس خود بگذریم! از نگاه سوداگرانه به جهان بگذریم، و برسیم به جایی که یک مراتبی از تجربه‌ی اصیل دینی را داشته باشیم، اول و به قصد اول در مقام عشق ورزیدن باشیم، و چون شهید آوینی بی‌غرضانه به عالم، که مجلای حق و حقیقت است، نگاه کنیم. این نحوه‌ی سلوک معنوی جان‌مایه‌ی سینمای اشراقی و حقیقت بود.


در چنبره سیکل بسته ها لتگریو!
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤  کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی

عبدالله فایز

اشاره:
آنچه می‌خوانید 2 نمونه از نقدهایی است که بر عملکرد نشریه سوره در دوره سردبیری سید مرتضی آوینی در برخی روزنامه‌های ارزشی چاپ شده‌است و البته منحصر به همین یکی دو مورد نمی‌شود اوّلی با عنوان «آقای سردبیر! به خدا هم فکر کنید» در 30 دیماه 1371 و دیگری با عنوان « در چنبره بسته هالتگریو!»در 15 فروردین 1372. پنج روز بعد از این دومی آوینی در فکه شهید شد و ما ماندیم و سید شهیدان اهل قلم و انبوه تجلیل‌ها و... قاعدتاً قصد مطلق کردن آوینی را نداریم و سخن این نیست که محتوا یا لحن این نقدها خوب است یا بد یا...
هدف ما صرفاً نزدیک‌تر شدن به فضایی است که آوینی در آن می‌زیسته و کارهای مطبوعاتی وهنری خود را پیش می‌برده است.

سید مرتضی آوینی

مجله سوره در شماره 12 اسفند 71 در جلد رویی و پشت جلد اقدام به چاپ دو تصویر نموده است که جای تأمل و تعمق بسیار دارد. ایضاً چنانچه تصویر یاد شده در نشریات دیگر به چاپ می‌رسید شاید لزومی دیده نمی‌شد تا تحت عنوان مقاله‌ای به آن پرداخته شود اما نشریه سوره و مهمتر از آن حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی دارای موقعیت و شأنی است که انتظار نمی‌رود آثار و محصولات آن مغایر شأن و موقعیت ذکر شده باشد.
از مهمترین سجایا و خصائل نهادهایی که مستقیماً و رسماً وابسته به انقلابند صفت تولّی و تبرّی است بازتاب تولی و تبری در فعالیت‌های مطبوعاتی به این معنی است که حوزه در استفاده از افراد مؤمن به انقلاب و طرح دیدگاه‌های آنان کوشا باشد و بر عدم ابلاغ نظرگاه‌های مغایر با ارزشها تأکید ورزد.
مجله سوره از معدود نشریاتی است که با هدف تبلیغ مبانی ارزشی و نظرگاههای فرهنگی-هنری انقلاب تأسیس شده‌است، بنابراین در هر مرحله از رسالت خویش چنانچه وقفه یا تخطئی از مسیرش به نظر آید لازم است برادرانه و به دور از شانتاژکاری‌های موسوم آن را تذکر داد.
این در حالی است که بر کسی مخفی نمی‌باشد که انقلاب اسلامی و ارزشهای آن در زمان حاکمیت سیای خود در محیط‌های مطبوعاتی تا چه حد از تبلیغ گسترده و صحیح مهجور مانده است.
با حساب سرانگشتی در مورد میزان نشریاتی که هدفمند تأسیس شده و فلسفه تکوین آنها تبلیغ ارزشهای انقلاب بوده (مانند نشریه سوره) در مقابل دهها و صدها نشریه‌ای که با منظورهای گوناگونی تأسیس شده‌اند که پیش از آنکه مبلغ مستقیم انقلاب باشند در چنبره اهداف صنفی، تشکیلاتی و اقتصادی فعالیت می‌کنند می‌توان دریافت که نشریاتی که در درجه اول حرف انقلاب را می‌زنند تا چه حد در برابر خیل نشریات دیگر از اهمیت برخوردارند لذا جفا و خطاست اگر آن مشت اندک نشریات خودی هم با اخذ مواضع روشنفکرنمایانه خود را در جرگه به اصطلاح اپوزیسیون وارد سازند.
توضیح آنکه مواردی از این قبیل در رابطه با نشریه سوره و یا دیگر محصولات حوزه به کرات اتفاق افتاده است که در گذشته سعی شده آنچنان که ضابطه «نهی از منکر» ایجاد می‌کند دلسوزانه تذکر داده شود.
اینگونه به نظر میرسد که مورد اخیر و مواردی از این دست به زعم ما عدول از شرح وظایف یک نهاد تبلیغاتی به شمار می‌رود نتیجه موج جدیدی از باورها و تجزیه و تحلیل‌هایی است که در گذشته کمتر وجود داشته و یا مجال بروز پیدا نمی‌کرده است.
البته موقعیت یاد شده تنها دامنگیر نشریه سوره نشده بلکه کم‌وبیش بعضی از قسمت‌های دیگر را هم متأثر کرده است.
نگاهی به محصولات و آثار اخیر سینمایی، مطبوعاتی و نشریات نشان می‌دهد که احتمالاً بعضی افراد موقعیت خود را فراموش کرده و از یاد برده‌اند که برای چه هدفی فیلم می‌سازند و یا کتاب و نشریه منتشر می‌کنند.
اواخر سال گذشته مقاله‌ای غیررسمی به دفاع از فیلم «بدوک» منتشر شد که گرچه حاوی نظرات رسمی حوزه نبود ولی از باور که مقاله بوسیله بعضی از دستاندرکاران و تعدادی از هنرمندان حوزه نوشته شده بود و در نشریه سوره هم به چاپ رسیده جای بسی تأمل داشت.
البته بگذریم از اینکه پای مقاله از امضای حتی یک هنرمند خالی بود شاید اگر مقاله یاد شده تنها ممهور به مهر و شماره دبیرخانه حوزه بود معتبر تلقی می‌شد اما دریغ که مقاله یاد شده هیچ نشانی از اعتبار با خود نداشت. مشابه این مقاله را هر کس می‌تواند به دفاع از یک جریان یا اثر هنری بنویسد و در تیراژ بسیار پخش کند و پای آن بنویسد «تعدادی از هنرمندان ...» اما از آنجاییکه انتشار چنین مقالهای و انعکاس دیدگاههای مقاله بوسیله حوزه تکذیب نشد لازم دیده شد که به آن پرداخته شود. در مقاله یاد شده به کرات از موضوعاتی سخن رفته بود که کلاً با شأن و منزلت حوزه به شدت منافات داشت... ظاهراً این دوستان نمی‌دانند که تبلیغ شعارهای شخصی با استفاده از پول بیتالمال جور در نمی‌آید حوزه محترم هنری که انصافاً خدمات بسیاری هم به فرهنگ هنر انقلاب کرده جزو بدیهی‌ترین رسالتش تبلیغ دیدگاه‌های انقلاب و ارزشهای مردمی است و نه ابلاغ افکار احیاناً به بنبست رسیده دیگران. بنابراین اگر بین دیدگاه‌های یک فرد با ارزشهای مقدس و مورد قبول مردم و مصالح انقلاب افتراق افتاد نباید تبلیغ دیدگاههای شخصی افراد ترجیح داده شود و ابلاغ محتوا و فرهنگ انقلاب در مهجوریت بماند. جدی گرفتن این موضوع نتیجه‌اش آن می‌شود که با سرمایه مردم فیلم «بدوک» ساخته می‌شود و در فستیوال‌های دنیا پخش می‌گردد و با دست خودمان خودمان را متهم می‌کنیم که در ایران تجارت دختر رواج دارد و آنگاه مجله «لیبراسیون» رندانه این فیلم را افشاگر سیستم اجتماعی ایران قلمداد می‌کند.
مواضعی که در مقاله یاد شده آمده است ممکن است برای یک مؤسسه فیلمسازی و هنری که با اتکا بر سرمایه شخصی فعالیت می‌کند بی‌اشکال به نظر برسد اما از یک مؤسسه دولتی که تمام هزینه‌ها و مخارجش از بیت‌المال تأمین می‌شود و وظیفه‌اش تبلیغ انقلاب است نه چیز دیگر، تخطی از وظایف محسوب می‌گردد.
حوزه هنری پیش از آنکه مبلغ و منعکس‌کننده دیدگاه‌های شخصی افرادی باشد که با تراشیدن ریش به جرگه به اصطلاح مترقیون پیوسته‌اند باید مبلغ دیدگاه‌های انقلاب و ولایت فقیه باشد تا ریشه‌ها به رغم ریشها بی‌بنیاد و سست نباشد. این رسالت خطیر قطعاً بر دوش افرادی به منزل می‌رسد که تعهد به آرمانهای فرهنگی انقلاب در نهاد آنها موجود است و نه اینکه با توجه به ضرورتها و مصلحت‌های سیاسی چهره در نقاب خدعه و نیرنگ کشیده باشند.
اگر چنین حساسیت‌های لازم و منطقی موجود نباشد و راه برای ورود افراد بی‌تعهد به چنین ارگانهایی باز باشد امکانات و تریبون حوزه در خدمت دیدگاه‌هایی قرار خواهد گرفت که با انقلاب نیستند و چنانچه امکاناتی به دستشان برسد به سهولت روزی بر انقلاب هم می‌شوند در نتیجه آن می‌شود که مثلاً نشریه متهد سوره مبلغ به اصطلاح یک هنرمند چپگرا می‌شود و نامش هم روی جلد مجله می‌آید و یا آنکه با صرف دهها میلیون تومان از بیتالمال فیلمی ساخته می‌شود که مبلغ دیدگاه‌های غیرارزشی یک فیلمساز می‌شود تا...
فیلم «یک مرد، یک خرس» به لحاظ پاره‌ای از جهات فیلم قابل تأملی است که فیلمساز در آن سعی کرده دیدگاه‌های انتقادآمیز خود در باب «رابطه هنرمندبا نظام اجتماعی» را مصور کند. گر چه زبان بصری فیلم در انتقال محتوای خود بسیار الکن می‌نماید، اما اصولا به لحاظ باز بودن باب انتقاد در جامعه، مشابه این فیلم شاید لازم باشد ساخته شود و می‌شود، منتهای مراتب از آنجایی‌که محتوای فیلم انعکاسی از دیدگاه‌های یک فرد است با چشم اندازی از ارزشهای این انقلاب، ساخت این فیلم نه به‌وسیله حوزه هنری بلکه باید به‌وسیله همان افرادی انجام شود که در پی انعکاس عقاید خود به جامعه می‌باشند.
به اندازه‌ای مفاخر و منابع هویت ما و کلاً استوانه‌های شخصیتی ملی و اسلامی ما معطل شناساندن و ابلاغ جامعه از طریق هنر و سینما هستند که حداقل در آینده‌ای نزدیک نوبت به طرح دیدگاه‌های شخصی یک فیلمساز نمی‌رسد. آن هم فیلمی که بخش خصوصی در سینما جرأت سرمایه‌گذاری در آن را نیافته زیرا می‌داند این فیلم آنچنان بختی برای فروش ندارد.
میلیونها تومان پول صرف می‌شود تا کتابی متجاوز از 700 صفحه به چاپ برسد تا در آن کتاب شاهد نامه اغواکننده‌ای باشیم که خانم اینگرید برگمن به‌عنوان ذکر یکی از خاطراتش، به بوسه‌های طولانی خود در فیلم «بدنام» هیچکاک اشاره کند و در کنارش عکس کذایی‌اش به چاپ برسد و ما هنوز تحقیق جامعی به‌عنوان مثال راجع به مینیاتور ایرانی نداریم و نشریه سوره شماره دهم سال 71 در جلد داخلی طرحی از «آلفونس هالتگریو» یک گرافیست اروپائی به چاپ رسانده که واقعا جای تأمل و حرف دارد. در داخل جلد، در یک متن مشکی طرحی از «هاتگریو» به انضمام سخنی از خود گرافیست اروپایی طرح را به چاپ رسانده که تلفیق آن دو اسفاک است.
طرح مدور «هالتگریو» یک سیکل بسته زندگی انسانی را نشان می‌دهد که تنها در خورد و خوراک و عمل جنسی خلاصه شده‌است.
قباحت در نشان دادن عمل جنسی زن و مرد و تصویرآلات تناسلی طرح بقدری است که چنانچه پیام ماتریالیستی‌اش را هم حذف کنیم باز از ناپسند بودن آن چیزی کاسته نمی‌شود.
در پای طرح حرفی از هالتگریو به چاپ رسیده مبنی بر اینکه «زندگی شکست است این چرخ آزاد و رهاست».
منظور هالتگریو از چرخ، زندگی با چرخ گردون است که به زعم گرافیست هیچ تقیدی و هدفی ندارد و آزاد و رهاست. آیا این است برداشت یک موحد از فلسفه آفرینش و آیا به زعم طرح و طراح، زندگی و نظام حیات انسانی در نیک سیکل بسته تکرار می‌شود، بدون هیچگونه غایتی؟ آیا تبلیغ چنین طرحی از سوی نشریه سوره که وظیفه و هدفش ابلاغ ارزشهای مطهر و پاک الهی است در جهت مبارزه با تهاجم فرهنگی کافی است؟ به نظر میرسد سردبیر محترم بخشهای مختلف سوره را به افرادی به تیول داده است و ظاهراً هیچکاری به کم‌ّوکیف نتیجه آن ندارد.
ناگفته نماند پس از چاپ طرح مزبور آن هم در صفحه دوم نشریه با وجود تکدری که ایجاد کرد اما بنا را بر غفلت مسئولین مربوطه گذاشتیم تا آنکه سوره شماره دوازدهم با طرح روی جلد از چاپ درآمد بنابراین احساس کردیم ظاهراً مسئله از غفلت بالاتر است و اگر تذکر داده نشود ممکن است امر بر بسیاری مشتبه شود.
در طرح روی جلد شماره 12، یک گلدان فلزکاری دوران اسلامی را می‌بینیم که تعدادی شاخه گل در آن قرار داده شده‌است. گلها دقیقاً در فضایی تیره‌وتار و بدون نور محاط شده‌اند، به همین دلیل به جای سرسبزی به بنفش گرائیده‌اند. طراح برای مشخص کردن جغرافیای گلدان فلزکاری شده، رنگ فیروزه‌ای را در پس‌زمینه گلدان آورده تا وابستگی گلدان به هنر ایرانی را نشان دهد. رنگ فیروزه‌ای آشناترین و معرفترین هنر ایرانی است که در این طرح در حالتی نمادین از آن استفاده شده‌است.
گلدان فلزکاری شده با خطوط اسلامی نمادی از هنر ایران است که گلهای درون آن به عنوان سمبل رشد و بالندگی هنر، در فضایی تیره‌وتار و اختناق‌آمیز اسیر شده‌اند.
سؤال اینجاست آیا این شعار و این طرح به طرحهای نشریات کذایی آدینه و دنیای سخن شبیه‌تر نیست تا مواضع فرهنگی و هنری نشریه سوره؟
جالب است در پشت جلد، شاهد طرح دیگری هستیم که مکمل طرح روی جلد است و به لحاظ مضمون با آن مشرک می‌باشد.
در این طرح پنجره‌ای رو به فضای پرنور و روشنایی بیرون دیده می‌شود، اما پنجره متعلق به اتاق یا محیطی است که ظلمت و سیاهی همه آن را پرکرده است. در بیرون پنجره، جوانه‌ای سبز رنگ (برخلاف رنگ گلهای بنفش روی جلد) به سوی آسمان در حال قد کشیدن است.
جالب‌تر آنکه زاویه دید طراح از درون محیط، تاریکی و سیاهی است. گویا طراح با طرح این موضوع وضعیت محیط خود را به زیر سؤال برده است. واقعاً اگر شرایط محیط تا این اندازه مساعد نبود چنین طرحهایی آن هم با استفاده از امکانات بیت‌المال قابل چاپ بود؟
آنچه باعث می‌گردد اشتباهات نشریه سوره و بعضاً حوزه هنری در این حد جلوه نکند اولاً یادآوری و بازشناسی دقیق موقعیت خود و در ثانی تولی و تبرایی است که لازمه چنین ارگان مقدسی است.
امید که بار دیگر شاهد تجلی ارزشهای پاک و مقدس فرهنگ و هنر انقلاب در ارکان حوزه اندیشه و هنر اسلامی باشیم


«شهید آوینی» از منظر «آیت الله جوادی آملی»
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤  کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی ، آیت الله جوادی آملی

روایت‌ فتح‌ را با درایت‌ شهادت‌ آمیختن، و هنر تصویر را با ظفر تحقیق‌ هماهنگ‌ ساختن؛ و دو قوس‌ نزول‌ و صعود را با منحنی‌ تام‌ هنر اسلامی‌ دور زدن؛ و معقول‌ را با عبور از بستر خیال، محسوس‌ کردن؛ و محسوس‌ را با گذر از گذرگاه‌ تخیل، معقول‌ نمودن؛ و تجرد تام‌ عقلی‌ را در کسوت‌ خیال‌ کشیدن؛
و از آن‌جا به‌ جامه‌ حس‌ درآوردن‌ و سپس‌ از پیراهن‌ حس‌ پیراستن‌ و کسوت‌ خیال‌ را تخلیه‌ نمودن‌ و به‌ بارگاه‌ تجرد کامل‌ عقلی‌ رسیدن‌ و رساندن‌ و در لفافه‌ی‌ هنر، سه‌ عالم‌ عقل‌ و مثال‌ و طبیعت‌ را به‌ هم‌ مرتبط‌ جلوه‌ دادن؛ و کاروان‌ دلباخته‌ جمال‌ محبوب‌ را از تنگنای‌ طبیعت‌ به‌ درآوردن‌ و از منزل‌ مثال‌ رهایی‌ بخشیدن‌ و به‌ حرم‌ امن‌ عقل‌ رساندن‌ که‌ عناصر اصلی‌ هنر اسلامی‌ را تشکیل‌ می‌دهند در سلاله‌ سلسله‌ سادات‌ و دوده‌ شجره‌ طوبای‌ شهادت‌ یعنی‌ شهید سعید، سید مرتضی‌ آوینی و دیگر هنرمندان‌ متعهد دینی‌ تبلور یافت‌ و می‌یابد.

هنر سواری‌ دلیر که‌ روی‌ میدان‌ از او
چو کاغذ از کلک‌ او ز لعل‌ گیرد نشان‌

مهمترین‌ شاخص‌ هنر اسلامی‌ همانا توان‌ ترسیم‌ معقول‌ در کسوت‌ محسوس‌ و قدرت‌ تصویر غیب‌ در جامه‌ی‌ شهادت‌ است. هنرهای‌ غیراسلامی‌ چون‌ جایی‌ در جهان‌ معقول‌ و ملکوت‌ ندارند و از عقل‌ منفصل‌ بی‌بهره‌ و از مثال‌ منفصل‌ بی‌نصیب‌اند و فقط‌ از وهم‌ وخیال‌ متصل‌ استمداد می‌کنند، هرگز مایه‌ عقلی‌ نداشته‌ و ره‌آورد غیبی‌ ندارند، زیرا مکتبی‌ که‌ ماده‌ را اصیل‌ می‌داند و موجود غیرمادی‌ را خرافه‌ می‌پندارد و تشنه‌ تجرّد و غیب‌ را افسانه‌ تلقی‌ می‌کند، هیچ‌گاه‌ پیامی‌ از عالم‌ عقل‌ و غیب‌ ندارد و هرگز هدفی‌ جز وهم‌ و خیال‌ نخواهد داشت.
اوج‌ عروج‌ یک‌ انسان‌ از دیدگاه‌ هنرمند مادی‌ همانا مقام‌ مثال‌ متصل‌ وهمِ‌ به‌ هم‌ آمیخته‌ است‌ و آنجا که‌ سخن‌ از نام‌ و نان‌ و دوام‌ و دانه‌ نباشد هنرمند مادی‌ را راهی‌ نیست‌ و آنجا که‌ از تشویق‌ و تقدیر و ثنا و سپاس‌ و یادنامه‌ و مانند آن‌ اثری‌ نباشد هنرور مادی‌ را باری‌ نخواهد بود، زیرا قلمرو پرواز هنرپرداز مادی‌ همانا منطقه‌ی‌ بسته‌ی خیال‌ و مدار محدود وهم‌ است. ولی‌ مکتب‌ الهی‌ که‌ عوالم‌ سه‌ گانه‌ طبیعت‌ و مثال‌ و عقل‌ را اثبات‌ می‌نماید و هر کدامِ آنها را مظهر نامی‌ از نام‌های‌ جلال‌ و جمال‌ الهی‌ می‌داند و برای‌ عروج‌ انسان‌ ملکوتی‌ مرزی‌ قائل‌ نیست‌ و لقاء اللّه‌ را که‌ هماره‌ بیکران‌ بوده‌ و هست‌ و خواهد بود مائده‌ و مأ‌دُبه‌ سالک‌ صالح‌ و عارف‌ واصل‌ و شاهد عاشق‌ می‌داند، بحر تیار و دریای‌ مواج‌ هنرورزی‌ را فراسوی‌ هنرمند اسلامی‌ قرار می‌دهد تا پیام‌های‌ گوناگون‌ را که‌ از هاتف‌ عقل‌ و منادی‌ غیب‌ از ورای حجاب‌های‌ نوری‌ و ظلمانی‌ دریافت‌ کرده‌ است‌ به‌ قلمرو مثال‌ منفصل‌ درآورده‌ و از آن‌ پایگاه‌ به‌ مرحله‌ وهم‌ و خیال‌ تنزل‌ داده،‌ سپس‌ به‌ منصّه‌ حسّ و صحنه‌ صورت نازل‌ نماید تا بادیه‌نشینان‌ تشنه‌ حس‌ را بر بال‌های‌ ظریف‌ هنر نشانده‌ و از خاکدان‌ طبیعت‌ به‌ دامنه‌ی‌ مثال‌ و خیال‌ رسانده‌ و از آنجا به‌ قلّه‌ رفیع‌ عقل‌ و مقام‌ منیع‌ غیب‌ واصل‌ کند، تا از زبان‌ مولای‌ غیب‌ و شهادت، نغمه‌ی‌ دل‌انگیز (... فادخلی‌ فی‌ عبادی‌ وادخلی‌ جنتی) را با گوشی‌ بشنود که‌ در سایه‌ی‌ قرب‌ نوافل‌ فراهم‌ کرده‌ و با روحی‌ درک‌ کند که‌ با ولای‌ جمع‌ فضایل‌ به‌ دست‌ آمده‌ است‌ تا روشن‌ گردد که‌ سیر از زمین‌ طبیعی‌ به‌ سپهر مادی‌ نتیجه‌ هنر ماده‌ است،‌ ولی‌ سلوک‌ از طبیعت‌ به‌ مثال‌ و از آن‌جا به‌ عقل‌ ـ و خلاصه‌ جهان‌ را از عقل‌ شروع‌ کردن‌ و به‌ عاقل‌ ختم‌ نمودن‌ ـ محصول‌ هنر الهی‌ است‌ که‌ اسلام‌ داعیه‌ی‌ آن‌ را داشته‌ و هماره‌ تربیت‌ یافتگانی‌ جامع‌ را ارائه‌ کرده‌ و می‌کند و هیچ‌ هنری‌ به‌ از این‌ نیست‌ که‌ انسان‌ کامل‌ جامع‌ به‌ نوبه‌ی‌ خود، دو سر خط‌ حلقه‌ هستی‌ را به‌ هم‌ بپیوندد و صعود و نزولی‌ را که‌ خود پیموده‌ است، در قالب‌ هنر عرضه‌ کند تا سالکان‌ هنردوست‌ را به‌ همراه‌ هنرپروری‌ خویش‌ به‌ منطقه‌ی‌ وسیع‌ آفرینش‌ آگاه‌ کند و فطرت‌ جمال‌دوست‌ و جلال‌نواز آنان‌ را از انس‌ با گلرخان‌ خاک‌آلود طبیعت‌ و نوازندگان‌ غبارین‌ ماده‌ و سرایندگان‌ ژولیده‌ زمین‌ و خوانندگان‌ گردگرفته‌ بستر غبراء برهاند و به‌ جمال‌ بی‌زوال‌ ماورای طبیعت‌ و جلال‌ بی‌مثال‌ معنی‌ و کمال‌ بی‌وبال‌ عقل‌ و غیب‌ و نوای‌ دلپذیر و روح‌انگیز مولای‌ هر عبد صالحی‌ برساند تا معلوم‌ شود که‌ طواف‌ در مدار بتکده‌ و میکده‌ و عشرتکده‌ و بالاخره‌ طبیعتکده، شایسته‌ انسان‌ هنرجو و کمال‌دوست‌ نیست،‌ بلکه‌ هنر در بازشناسی‌ مجدد عالم‌ و آدم‌ و جهان‌ را وسیع‌تر از منظر محدود طبیعیون‌ شناختن‌ و انسان‌ را همتای‌ فرشتگان‌ بلکه‌ بالاتر دیدن‌ است، و راه‌ نیل‌ به‌ این‌ هدف‌ سامی از عقبه‌های‌ کئود گذشتن‌ و میدان‌های‌ مین‌ را با ایثار نفیس‌ و بذل‌ نفس‌ پشت‌ سر گذاشتن‌ و برای‌ همه‌ راهیان‌ کوی‌ هنر و سوی‌ ظفر ره‌آوردی‌ چون‌ ره‌ توشه‌ شهید فقید، سید مرتضی‌ آوینی آوردن‌ است. و جامه‌ رسای‌ هنر و پوشش‌ پرنیانی‌ هنرپروری‌ جز بر اندام‌ کامل‌ جامع‌ سالکانی‌ چون‌ شهیدان‌ شاهد برازنده‌ نیست‌ و قبای‌ اطلس‌ هنر جز برای‌ قامت‌‌راست‌ قامتان‌ تاریخ‌ و شیفتگان‌ خدمت‌ نه‌ تشنگان‌ قدرت‌ زیبنده‌ نخواهد بود.
برتن‌ ناقصان، قبای‌ کمال‌ به‌ طراز هنر ندوخته‌اند
گرچه‌ قرآن‌ کریم‌ که‌ کلام‌ خدای‌ بی‌چون است،‌ معارفی‌ والاتر از شهود عارفان‌ و فهم‌ حکیمان‌ و درک‌ فقیهان‌ و اندیشه‌ متکلمان‌ و باور محدثان‌ و یافته‌های‌ مورخان‌ و صدها فرزانه‌ی‌ خردمند دیگر دارد، زیرا مجلای‌ متکلم‌ نامتناهی‌ ـ هر آینه‌ ـ کلامی‌ نامحدود خواهد بود، چنانکه‌ درجات‌ بهشت‌ موعود، نامحدود به‌ عدد آیات‌ قرآن‌ کریم‌ می‌باشد و به‌ قاریان‌ آگاه‌ به‌ معانی‌ و آشنای‌ به‌ احکام‌ و حِکَم‌ قرآن‌ گفته‌ می‌شود (بخوان‌ و بالا برو) و خواننده‌ رسمی‌ بهشتیان،‌ داوود پیامبر است، لیکن‌ اثر بارز و شاخص‌ هنری‌ آن‌ همانا در این‌ است‌ که‌ از رهگذر فصاحت‌ و کوی‌ بلاغت‌ که‌ چهره‌ خاص‌ هنر سمعی‌ است‌ لطایف‌ بلند عالم‌ لاهوت‌ را در پرده‌ استبرقی‌ عقل‌ پیچیده‌، آنگاه‌ در جامه‌ پرنیانی‌ مثال‌ و خیال‌ و وهم‌ پوشانده،‌ سپس‌ در کسوت‌ حریری‌ آیه‌ و سوره‌ ارائه‌ نموده‌، در این‌ حال‌ جهانیان‌ را به‌ تماشای‌ آن‌ فراخوانده‌ و به‌ تحدی‌ و مبارزه‌ دعوت‌ کرده‌ و عجز همگان‌ را در ساحت‌ قدس‌ هنر ادبی‌ خویش‌ آشکار کرده‌ و قبل‌ از قیام‌ قیامت،‌ کوس‌ (لمن‌ الملک) سر داده‌ و پاسخ‌ اعتراف‌آمیز و عجزآلود (للّه‌ الواحد القهار) را از همگان‌ دریافت‌ می‌نماید.
آنچه‌ سبعه‌ معلقه‌ را به‌ زیر می‌کشد، هنر ادبی‌ قرآن‌ است‌ و آنچه‌ دیوار کعبه‌ را از لوث‌ معلقات‌ سبع‌ تطهیر می‌کند هنر است، چه‌ اینکه‌ آنچه‌ بتکده‌ را از بت‌ها پاک‌ می‌سازد تبر است‌ که‌ یکی‌ به‌ دست‌ حضرت‌ ابراهیم‌ بت‌شکن‌ خلیل‌ الرحمن‌ انجام‌ می‌شود و دیگری‌ به‌ زبان‌ حضرت‌ محمد بن‌ عبداللّه‌ حبیب‌ اللّه‌ منادی: (انا افصح‌ من‌ نطق‌ بالضاد) صورت‌ می‌پذیرد، و سرّ کامیابی‌ هنر قرآنی‌ و ناکامی‌ هنر مزعوم‌ و فاعل‌ جاهلی‌ آنست‌ که‌ هنر موهوم‌ جاهلی‌ از مرز سجع‌ و قلمرو قافیه‌ و منطقه‌ عروض‌ و میدان‌ تشبیب‌ و غزل‌ و صحنه‌ی‌ قصیده‌ خرافی‌ و محدوده‌ خیال‌ و مثال‌ متصل‌ فراتر نرفت،‌ ولی‌ هنر ادبی‌ و معقول‌ الهی‌ ـ چنانکه‌ قبلاً اشاره‌ شد ـ مراحل‌ سه‌ گانه‌ عالم‌ امکانی‌ را در صعود و نزول‌ بدون‌ طفره‌ و فتور پیموده‌ و به‌ خاکیان‌ توان‌ جهش‌ به‌ عالم‌ فرشتگان‌ داد و هرگونه‌ خیال‌پردازی‌ موهوم‌ را محکوم‌ کرد و هیچگاه‌ از حق‌ نگذشت‌ و از باطل‌ سراب‌گونه‌ مدد نگرفت؛ و با ظهورش‌ نه‌ مجالی‌ برای‌ جاهلیت‌ کهن‌ ماند و نه‌ موقعیتی‌ برای‌ جاهلیت‌ جدید: (قل‌ جاء الحق‌ و ما یبدء‌ الباطل‌ و ما یعید)

هنر نظر به‌ سراپای‌ او اگر افکند
ز پای‌ تا سر او جملگی هنر بیند

هنرمند قرآنی‌ همان‌ فرزانه‌ی‌ جهان‌بینی‌ است‌ که‌ هرگز به‌ مکتب‌های‌ الحادی‌ اعتنایی‌ ندارد و به‌ ره‌آورد بی‌مایه‌ مکتب‌های‌ مادی‌ چشم‌ نمی‌دوزد و عشق‌ ممدوح‌ هنری‌ و محمود ادبی‌ را با شهوات‌ مشئوم‌ و مذموم‌ بی‌هنری‌ اشتباه‌ نمی‌کند و ساکنان‌ کوی‌ عفاف‌ را به‌ بدحجابی‌ یا بی‌حجابی‌ که‌ نفی‌ عفاف‌ را به‌ همراه‌ دارد دعوت‌ نمی‌نماید و مرغ‌ باغ‌ ملکوت‌ را با نغمه‌ سرد ناسوتیان‌ سرگرم‌ نمی‌کند و فرهنگ‌ برائت‌ از طبیعت‌ و نزاهت‌ از ماده‌ را با آهنگ‌ ناموزون‌ خاکیان‌ از یاد نمی‌برد و سرانجام‌ تسلیم‌ بی‌هنر نادان‌ نمی‌شود.

هنرمند کی‌ زیر نادان‌ نشیند
که‌ بالای‌ سرطان‌ نشسته‌ است‌ جوزا

یعنی‌ در چهره‌ گنبد مینا ستاره‌هایی‌ که‌ شکل‌ خرچنگ‌ و سرطان‌ است‌ بعد از ستاره‌هایی‌ که‌ شکل‌ جوزا و گوسفند سیاه‌ - که‌ در آن‌ نقاط‌ سفیدی‌ است‌ - واقع‌ شده‌ است. غرض‌ آنکه‌ هنر صادق‌ را از کاذب‌ جدا کردن، کار هنرمند الهی است، همان‌طور که تشخیص تشنگی صادق از کاذب به‌ عهده‌ پزشکِ معالج بیمارِ مجروح‌ است‌ و همان‌ طوری‌ که‌ تمیز صبح‌ صادق‌ از کاذب‌ به‌ عهده‌ اخترشناس‌ ماهر است‌ و همان‌ طور که‌ تبیین‌ اشک‌ صادق‌ و تفکیک‌ آن‌ از گریه‌ کاذبِ مدعیان‌ باطل،‌ به‌عهده‌ داوران‌ ورزیده‌ و قاضیان‌ مجرب‌ است. آری‌ امتیاز هنر صادق‌ از کاذب‌ نیز در اختیار متخصصان‌ هنر الهی‌ است‌ که‌ حق‌ را از باطل‌ و آب‌ را از سراب‌ جدا می‌کنند و در پرتو تعلیم‌ روح‌نواز قرآنی، پاک‌ را از ناپاک‌ تمایز می‌بخشند: (لیمیز اللّه‌ الخبیث‌ من‌ الطیب.)
نکته‌ای‌ که‌ عنایت‌ به‌ آن‌ برای‌ همه‌ ادیبانِ هنردوست‌ و هنرمندان‌ ادب‌پرور سودمند است همانا این‌ است‌ که: گرچه‌ غالب‌ هنرهای‌ پیروان‌ (بودا) و (برهمن) در جامه‌ تجسیم‌ و مجسمه‌های‌ بی‌روح‌ خلاصه‌ می‌شود و نیز اکثر هنرهای‌ حامیان‌ مسیح‌ و پیروان‌ عیسی‌ (ع) در کسوت‌ سنگ‌تراشی‌ و پیکرهای‌ بی‌جان‌ خاتمه‌ می‌پذیرد، لیکن‌ بخش‌ مهم‌ هنرِ پیروان‌ قرآن‌ و حامیانِ اعجاز کلامی‌ آن‌ در ترسیم، تصویر، تمثیل، تشبیه‌های‌ سمعی‌ و بصری‌ و بدون‌ تجسیم متبلور می‌شود که‌ پیام‌ خاصّ‌ خود را به‌ همراه‌ دارد تا همگان‌ ضمن‌ بهره‌وری‌ از هنر قرآن، در دریای‌ مواج‌ آن‌ غوص‌ کنند، بدون‌ دغدغه‌ غرق‌ شدن و از شنای‌ در آن‌ آبِ حیات بدون‌ آنکه‌ گرفتار خفگی‌ شوند،‌ لذت‌ ببرند.
اگر هنرمندی‌ از رهگذر صوت‌ حسن‌ و نغمه‌ غم‌زدا یا تصویر و ترسیم‌ و تمثیل‌ روح‌پرور، پیامی‌ به گوش‌ منتظران‌ ندای‌ غیب‌ برساند و از کنگره‌ عرش، صفیر آشنایی‌ به‌ سمع‌ مشتاقان‌ کوی‌ وصال‌ واصل‌ کند و در نتیجه،‌ گروهی‌ را در دامن‌ شرع‌ مقدّس‌ به‌ واجب‌ و مستحب‌ تربیت‌ کرده‌ و از حرام‌ و مکروه‌ رهایی‌ بخشد، همانا هنرپرور اسلامی‌ است.


چرا آوینی سید شهیدان اهل قلم شد؟
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤  کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی

باز هم یک بازی وبلاگی دیگر. این بار داوود مرادیان از من دعوت کرده است که درباره سید مرتضی آوینی بنویسم. البته خودش هم توضیح داده که این روزها نوشتن از آوینی مد شده! راست می‌گوید. این روزها می‌بینیم که بیشتر آدم‌ها یا پسرخاله آوینی بوده‌اند یا رفیق و همسنگر او! امروز حتی دشمنانش هم درباره او می‌نویسند. آش آنقدر شور شده و نوشتن از آوینی آنقدر مد شده که ابراهیم نبوی هم درباره آوینی مطلب می‌نویسد و پیش بینی می‌کند اگر آوینی زنده بود، امروز با ولایت مخالفت می‌کرد و به زندان می‌افتاد!

بعضی‌ها همیشه عادت دارند با اما و اگر زندگی کنند. درست مثل بعضی گزارشگران فوتبال که هر وقت تیم‌شان عقب می‌افتد می‌گویند: «اگر بتونیم در محوطه جریمه تیم حریف، یه پنالتی بگیریم و اگه اون پنالتی رو به گل تبدیل کنیم، نتیجه مساوی میشه، اونوقت می‌تونیم به زدن گلهای بیشتر امیدوار باشیم و حتی بازی رو ببریم!»

یادم هست همین ابراهیم نبوی چند سال پیش که ویژه‌نامه نوشتن برای آوینی مد شده بود، مطلبی نوشته بود و از میان همه‌ی ویژگی‌های فکری، هنری، اخلاقی و رفتاری آوینی فقط از این نکته خوشش آمده بود که او یک روزی در یک جایی از نام «ایران» تعریف کرده بود! و نبوی از این همه حس وطن پرستی آوینی کیف کرده بود و از آوینی خوشش آمده بود و درباره‌اش مطلب نوشته بود! (دلیل اینکه این جماعت هرگز نمی‌توانند بسیجی و تفکر بسیجی را درک کنند، همین است. اگر بخواهند لطفی کنند و از بسیجی‌ها تعریف کنند، آنها را نوادگان آرش کمانگیر می‌نامند!)

خوب وقتی کسی آوینی را تنها در همین حد بشناسد و دیگر نداند که او چه اعتقادات و چه تفکراتی درباره انقلاب اسلامی، امام، ولایت، فرهنگ، هنر، دین، حکومت، غرب، توسعه، لیبرالسیم، سکولاریسم، دموکراسی و … داشت، طبیعی است که به چنین توهمات و تخیلاتی برسد.

اما به نظر من نیازی نیست که بنشینیم و خیالبافی کنیم که اگر فلانی امروز زنده بود، بهمان می‌شد، مهم آنست که ببینیم آوینی در همان روزگاری که زندگی می‌کرد، کجا بود؟ چه عقیده‌ای داشت؟ از چه چیزی دفاع می‌کرد؟ و با چه منطقی؟ چرا که نفس دفاع کردن هم چندان مهم نیست، مهم‌تر از آن چگونه دفاع کردن است. وگرنه خیلی‌ها مثل آوینی فکر می‌کردند، اما تاثیر آوینی را نداشتند و امروز به جاهای دیگر رسیده‌اند. مساله دیگر اینکه ببینیم آیا زمان آوینی همه آدم‌ها طرفدار ولایت بودند؟ و آیا در آن روزگار هیچ خطری متوجه انقلاب اسلامی و ولایت فقیه نبود؟ هیچ انحرافی و هیچ مرزبندی وجود نداشت؟ اگر داشت، آوینی کجا بود؟

 

بزرگترین شاخصه آوینی این بود که یک متفکر بود، اگر اهل اندیشه و اهل تفکر نبود و اگر اندیشه‌اش موثر نبود، که دیگر لازم نبود امروز دشمنانش هم درباره‌اش بنویسند! دیگر لازم نبود ابراهیم نبوی هم درباره‌اش بنویسد و خیالبافی کند. اینجاست که باید از خودمان بپرسیم چرا چنین اتفاقی می‌افتد؟ چرا آوینی اینقدر مهم است که عده‌ای می‌خواهند او را از ما بگیرند و ما را از او جدا کنند؟ پاسخ این سوال، در آثار آوینی نهفته است. البته نه در فیلم‌های مستندش، بلکه در آثار قلمی او. آوینی نوشته‌هایی دارد که حتی همین امروز هم می‌تواند چراغ راه ما باشد و دقیقا به همین علت است که رهبر معظم انقلاب او را سید شهیدان اهل قلم نامیده است.

تا حالا از خودتان پرسیده‌اید که چرا بعد از شهادت آوینی، رهبر انقلاب به او لقب سید شهیدان اهل قلم را داده؟ با وجود آنکه معمولا همه ما آوینی را با برنامه‌های تلویزیونی‌اش و مخصوصا با روایت فتحش می‌شناسیم. اما چرا سید شهیدان اهل قلم شد؟

من فکر می‌کنم این مساله یک بار معنایی برای ما دارد و می‌خواهد نکته‌ای را به ما گوشزد کند. سید مرتضی آوینی پیش از آن که یک فیلمساز و مستندساز باشد، یک متفکر انقلابی بود. صاحب اندیشه بود. البته ما معمولا کاری به فکر و اندیشه نداریم و دلمان فقط برای همان عکس‌های آوینی تنگ می‌شود. اگر چفیه‌ای هم بر دوشش داشته باشد که چه بهتر! اما تاکید رهبر معظم انقلاب بر صاحب قلم بودن آوینی، یعنی اینکه: ای جوان حزب‌اللهی و بسیجی، در جنگ بین اسلام ناب محمدی و اسلام ناب آمریکایی، صاحب فکر و اندیشه بودن مهم است و یک الگوی خوب در این مبارزه، سید مرتضی آوینی است.

آوینی مقالات متعددی در موضوعات مختلف دارد. از سیاست گرفته تا سینما، از هیچکاک تا حاتمی کیا، از هنر تا فرهنگ، از شعر و رمان و قصه تا مونتاژ و تدوین، از توسعه تا لیبرالیسم، از خاتمی تا سروش!

بله نکته اینجاست که آوینی در همان دوره خودش، خط ولایت را پیدا کرده بود و با قلمش در برابر هرگونه انحرافی در مسیر انقلاب اسلامی می‌ایستاد. با همین قلم از توطئه‌ها و انحرافات فرهنگی سازمان‌یافته‌ی دولتی سخن می‌گفت، از موسسات و مسئولانی که با پول جمهوری اسلامی علیه انقلاب اسلامی فعالیت می‌کنند و از خواب‌هایی که برای ولایت دیده‌اند! پس لازم نیست اسیر توهم شویم و فریب دلقک‌هایی چون ابراهیم نبوی را بخوریم، مهم آنست که ببینیم آیا آوینی در زمان خودش، با ولایت بود یا علیه ولایت؟ و اگر با ولایت بود، تا کجا؟

نکته‌ی دیگر درباره شهید آوینی این است که بخش زیادی از نوشته‌ها و سرمقاله‌هایش درباره روشنفکران ضدانقلاب، حتی همین امروز هم می‌تواند مورد استفاده ما قرار بگیرد. چرا که اولا حرف و اعتقاد جماعت روشنفکر از صد سال پیش تا به امروز اصلا دچار تغییر نشده، ثانیا آوینی از شرایطی انتقاد می‌کرد که در نهایت به دولت اصلاحات منجر شد! آوینی اگر آن روز درباره سروش و خاتمی و کیهان فرهنگی و محافل فکری سکولاریسم و لیبرالیسم در ایران می‌نوشت، شرایط امروز جامعه را هم می‌دید!

آوینی در مقاله‌ای با عنوان «وقتی روشنفکران وارث انقلاب می شوند» با اشاره به مصاحبه‌ای درباره سلمان رشدی در «کیهان فرهنگی» که آن روزها تحت حکومت دوستان آقای خاتمی و سروش و شمس الواعظین بود، می‌نویسد: «آنچه که زمینه‌ای آماده برای نشر مطالبی از این قبیل فراهم می‌کند لیبرالیسم حاکم بر فضای فرهنگی و هنری کشور است.»

وی در مقاله‌ای با عنوان «تجدد یا تحجر؟» در واکنش به سخنان سید محمد خاتمی وزیر وقت ارشاد می‌نویسد:«اشتباه دیگر دوستان ما که ریشه در مرعوبیت آنها در برابر غرب دارد آن است که آنها افق حرکت انقلاب و شرایط آماده جهانی را در این عصر احیای معنویت و اضمحلال غرب نمی بینند و بالتَبع هرگز برای وصول به این غایت تلاش نمی‌کنند. دگراندیشان و روشنفکران سکولار باید آزاد باشند، اما رشد و بالندگی نسل انقلاب نیز مواظبت می‌خواهد! دولت جمهوری اسلامی حقیقتاً به شعار آزادی مطبوعات، نویسندگان و هنرمندان پایبندی اعتقادی دارد، اما دوستان خویش را از یاد برده است و اکنون مجموع سیاست های نظام اسلامی کار را به آنجا کشانده که نسل انقلاب در هنر و ادبیات احساس عدم امنیت و بیهودگی می‌کند!»

وی در بخش دیگری از این مقاله می‌نویسد:«از داهیانه ترین سخنانی که وزیر ارشاد در این گفت و گو به زبان آورده‌اند این است که: ما معتقدیم که باید با تبادل اندیشه در افراد مدافع نظام مصونیت به وجود بیاوریم. لازمه این کار این است که جامعه با آرای مخالفین مواجه شود ولی این مواجهه باید کنترل شده باشد. اما واقعاً همین استراتژی است که به منصّه عمل در آمده است؟ آیا واقعاً دوستان ما در وزارت ارشاد، آتمسفر فرهنگی جامعه را کنترل دارند؟ آیا لازمه این مصونیت اجتماعی آن نیست که در کنار مواجهه جامعه با آرای مخالفین، تلاش های دوستانه مؤید انقلاب و دینداری نیز تقویت شود؟ آیا لازمه مصونیت یافتن مدافعان انقلاب در مواجهه با آرای مخالفین آن است که ما آتمسفر فرهنگی جامعه را آن گونه که نسل های جدید فرصت هدایت را از دست بدهند؟ ما نیز با تحجر مخالفیم، اما در عین حال می دانیم که تنها مرتجعین و متحجرین نیستند که به نظام فرهنگی و هنری کشور اعتراض دارند. اگر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی می خواهد که حصارهای جهل و خرافه و تحجر را بشکند و جامعه را از تفریط باز دارد، باید با تجددِ افراطی نیز مبارزه کند تا مردم را از چاله ای به چاه نیفکند… و البته باز هم صد هزار بار شکر که عرف عام از این کشاکش فارغ است و راه خویش را فطرتاً در نسبت با شریعت می یابد.»

اتفاقا با توجه به همین تفکرات و نوشته‌های آوینی، اگر قرار باشد ما هم مثل ابراهیم نبوی به اما و اگر متوسل شویم، نتیجه می‌گیریم که اگر او زنده بود در برابر انحرافات فکری و فرهنگی دولت اصلاحات می‌ایستاد و در نهایت نشریاتش توقیف می‌شد و خودش هم بایکوت!

ضمنا آوینی عضو حزب و جناحی نبود که روزی مجبور شود به خاطر منافع جناحیش، در انتخابات با دشمنان و رقبایش ائتلاف کند! عشق آوینی ولایت بود و به چپ و راست تعلق خاطر نداشت. چطور قبول کنیم چنین شخصی وقتی در برابر انحراف کسانی می‌ایستد که هنوز داخل نظام قرار دارند و مسئولیت دولتی دارند و خودشان را انقلابی می‌دانند و وقتی در برابر نفوذ فکری و فرهنگی روشنفکران سکولار می‌ایستد، اگر امروز زنده بود با آنها ائتلاف می‌کرد؟ امروز که همه نقاب از چهره برداشته‌اند و به صراحت با ولایت درافتاده‌اند. آیا با خاتمی و سروش و مهاجرانی و کانون نویسندگان و ابراهیم نبوی و سایت جرس و … اتاق فکر تشکیل می‌داد؟!

شهید آوینی روزهایی خطر انحرافات سروش را به ما گوشزد می‌کرد که دکتر سروش هنوز قیافه یک متفکر را داشت و مانند امروز نقاب از چهره‌اش برنداشته بود، اما شهید آوینی در همان زمان هم اصل ماجرا را به روشنی دریافته بود. وی در مقاله‌ای با عنوان « بنیان سفسطه بر باد است» می‌نویسد:

«شاید تا چندی پیش که این مباحث بیشتر صبغه‌ای فرهنگی داشت تا سیاسی، جواب این پرسش چندان روشن نبود، اما امروز که به توسط قرائن سیاسی و نتایجی که مطلوب مدعیان است _ و از آن به طور مستقیم و غیر مستقیم در جراید سخن رانده اند _ حدود این مدعیات تشخص بیشتری یافته است، می‌توان گفت که ثمره این مباحث در تقابل این دو نظر ، یعنی اعتقاد به ولایت فقیه و عدم اعتقاد به آن خلاصه می شود.

اگر به حدود مدعیات این آقایان نظر کنیم برایمان تردیدی نمی‌ماند که نوک پیکان هجوم اینان متوجه «ولایت فقیه» است، نه ولایت مطلق فقیه. آنان از اصل، ولایت فقیه را یک نظام توتالیتر و استبدادی می‌دانند و افزودن لفظ « مطلق » به همین منظور انجام می‌گیرد که از آن خودکامگی فقیه استنباط شود و تلخی این مفهوم کاهش یابد و اگرنه، همه می‌دانند که ولایت در مقام عمل، خواه ناخواه مطلق است و نه تنها ولایت، که هر حاکمیتی چنین است. … اگر مدعیان به جمهوریت نظام نیز در برابر اسلامیت آن اصالت می‌دهند، پر روشن است که این مجادله هم به قصد مخالفت با ولایت فقها علم شده، و باز به همین نیت است که به یکباره تفکرات آیت الله نایینی درباره حکومت اسلامی از قبر بیرون کشیده می شود و در برابر نظرات امام محلی برای اظهار می یابد»

شهید آوینی در مقاله‌ای دیگر به نام «پروسترویکای اسلامی وجود ندارد» باز هم به مخالفت‌ها با ولایت فقیه و انحرافات آقای سروش اشاره می‌کند و می‌نویسد «همه مخالفان، با همین «ولایت» است که در افتاده‌اند. نمی‌خواهم بگویم با «ولایت فقیه»؛ ولایت اعم از ولایت فقیه است. فلذا، هر نوع معارضه ای با ولایت ناگزیر به مقابله با ولایت فقیه که صورت سیاسی ولایت است می‌انجامد. نظریه قبض و بسط تئوریک شریعت نیز، دانسته یا ندانسته، نحوی از انحای مقابله با ولایت است، منتها در مقدمات منطقی استدلال با آن در افتاده است، نه در نتایج … هر چه مخالفت هست، در داخل و یا خارج از کشور، با همین ولایت است، در حوزه های مختلف سیاست، فرهنگ، اجتماع، هنر و غیر هم. «در دل» نویس هفته نامه «آینه» نیز با همین ولایت در افتاده است، منتها با مظاهر اجتماعی آن، آن هم از زبان خود اهل ولایت، یعنی بسیجی ها و اعضای انجمن های اسلامی!»

شهید آوینی در «گرداب شیطان» نیز خطر نفوذ گرایش‌های لیبرالیستی و سکولار را به موسسات فرهنگی دولتی گوشزد می‌کند: «آنچه که مسلم است این است که ساختمان نظام جمهوری اسلامی بر اصولی شکل گرفته است که ضعف های فردی و جزئی را در موجودیت کلی خود مستحیل و این امکان را از بین میبرد که خدای ناکرده در ذات اسلامی نظام تغییری حادث شود و دشمنان داخلی و خارجی از این لحاظ امید در باد بسته اند؛ اما از سوی دیگر، هرگز از این حقیقت عافل شد که آنچه دشمن را طمع کار میکند این است که مع الاسف نشانه های بسیاری از گرایش های لیبرالیستی و غرب گرایانه درغالب موسسات وابسته به دولت و علی الخصوص در مراکز فرهنگی هنری آن به چشم میخورد که چهره مشوهی از نظام جمهوری اسلامی در دیدگان نامحرم می نشاند. نگاهی جامع به کتاب فروشی ها، گالری های خصوصی و غیر خصوصی، موزه ها، تئاتر ها و سینما ها، رادیو و تلوزیون، فعالیت های فرهنگی و هنری پارک ها، هتل ها و دیگر موسسات تحت پوشش بنیادهای دولتی و نیمه دولتی….، با صرف نظر از استثنائاتی معدود، دوستان انقلاب را سخت به اضطراب و حیرت می اندازد و دشمنان را به طمع.»

نتیجه آنکه با مرور دوباره نوشته‌های آوینی می‌بینیم که عمق نگرانی‌های وی، همین دولتی شدن سکولاریسم و لیبرالیسم و غربگرایی در کشور بود و آوینی زمانی اینها را فریاد می‌زد که نشانه‌های چنین انحرافی در کشور و در دولت سازندگی دیده می‌شد و هنوز چند سالی به دولت اصلاحات مانده بود!

پی نوشت اول: در این که عده ای از حزب اللهی ها قبل از شهادت آوینی مخالفش بودند، شکی نیست، اما این روزها عده ای سعی دارند که این مساله را آنقدر بزرگ کنند که واقعیت فراموش شود. واقعیت آن است که آوینی در نوشته هایش به این گروه از مخالفانش هیچ اشاره ای نمی‌کند، اما تا دلتان بخواهد علیه روشنفکران غربزده و ضدانقلاب و کانون ها و موسسات فکری و فرهنگی وابسته به آنها و نیز مسئولان سکولار جمهوری اسلامی حمله می‌کند. امروز بعضی‌ها عمدا می‌خواهند دسته اول را علم کنند و در نهایت به نتایجی چون سایت جرس و ابراهیم نبوی برسند!

پی نوشت دوم: آوینی  زمانی از ولایت محکم و قاطع دفاع می کرد که بعضی ها تازه شروع کرده بودند به زدن ریشه ولایت. مسئولانی هم در این مملکت با پول جمهوری اسلامی شروع کرده بودند به زدن ریشه انقلاب اسلامی!


روایتی از شهادت «سید مرتضی آوینی»(4):
ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤  کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی
می‌گردیم تا قتلگاه را پیدا کنیم

*اصغر بختیاری

شب پنج‌شنبه بود. وقتی فرودگاه مهرآباد رسیدم، تو هنوز نیامده بودی. دلشوره عجیبی داشتم.
«خدایا، نکته آقا مرتضی جا بمونه!»

به طرف قسمت بار رفتم و نگران، در حال تحویل ساکها و وسایل بودم و مراقب در ورودی ترمینال چهار، یک ربع نگذشت که انتظار به سر رسید. وقتی نگاهمان به یکدیگر گره خورد. با همان چهره همیشه بهارت برایم دست تکان دادی و به سمت ما آمدی.

طولی نکشید که با پرواز ساعت ده شب، به طرف اهواز حرکت کردیم.
قبل از سوار شدن به هواپیما گفتم:
«حاجی شاید این اخرین سفری باشد که با هم هستیم»
و تو با تعجب گفتی:
«واسه چی؟!»
گفتم:
«می‌خواهم بروم سراغ درس و مشقم.»
و تو فقط گفتی:
«می‌خواهی دل ماهارو بسوزونی؟»
اما نه حاجی، من نمی‌دانستم که چه بگویم، اما وقتی اکنون فکر می‌کنم همه چیز را بر عکس می‌گفتم. و جواب برعکس می‌شندیم. یعنی که تو دل همه را سوزاندی.
هواپیما با فرودگاه تهران خداحافظی کرد و سید مرتضی، تو هم خداحافظی کردی، شاید با همه چیز این شهر ...
ساعتی بعد در فرودگاه اهواز، هواپیما به زمین نشست شب را در مهمانسرای استانداری صبح کردیم. همان مکانی که تا آخر دوامش نماز شبهای تو را از یاد نخواهد برد.
صبح روز پنج‌شنبه، طبق قراردادی که با سایر بچه‌ها در سه راهی کرخه گذاشته بودیم، به راه افتادیم. ساعت 10 و 11 بود. سر راه، برای خرید مشغولیات رفتیم شوش دانیال و - نمی‌دانم چرا - تو دو تا چفیه خریدی. ساعت 12 به محل قرار، یعنی همین سه راه کرخه رسییدم. و از آنجا به طرف «برفازه» حرکت کردیم. چون هفته قبل با بچه‌های ارتش هماهنگ شده بودیم. برای حرکت مشکلی نداشتیم. بعد از ظهر پنج‌شنبه، به طرف منطقه والفجر مقدماتی راه افتادیم. همین موقع بود که از من سراغ اورکت‌های بسچی را گرفتی گفتی:
«اورکتم دیگه قدیمی و کهنه شده»
دلم گرفت سید: چون تو سراغ چیزی را از من می‌گرفتی که امروز تو شهر غریبه و هر کس آن را به تن کند به او می‌گویند «عقب مونده» راستی سید مرتضی چرا می‌خواستی اورکت بسیجی بخری؟
آفتاب داشت غروب می‌کرد که به پاسگاه «رشیدیه» رسیدم. جایی که بچه‌های گردان کمیل حماسه‌ها آفریدند. جایی که کانالهایش هنوز رنگ و بوی خون دارد. با سعید و محمد، مصاحبه کردیم. از حماسه‌ها گفتند و تو گریستی، اشک ریختی آرام و جانسوز، مثل تمام شبهایی که از خواب می‌بریدی و نماز شب می‌خواندی و دوباره می‌گریستی.
بعد از صحبتهای سعید، آفتاب غروب کرد چه غروب غمینگی بود آن غروب. در امتداد کانالها حرکت کردیم و با هم سرود خواندیم وتو نیز خواندی. «کجایید این شهیدان خدایی»
...
و تو به من گفتی:
«فردا این نوحه را بخوان تا فیلمش را بگیریم.»
و من غافل نمی‌دانستم که بیش از 12 الی 13 ساعت دیگر به آغاز میهمانی جاوید تو باقی نمانده. من غافل نمی‌دانستیم که تو دعوت شده‌ای و ....
شب سایه خودش را سنگین تر کرده بود که سوار خودروها شدیم و به طرف عقب حرکت کردیم. تو راه سعید از حماسه‌های «بازی‌ دراز» «کانی مانگا» و «طلائیه» و .... می‌گفت و تو می‌سوختی و گریستی
کمی تند آمدیم که بتوانیم به «روایت فتح» برسیم. اما وقتی رسیدیم معلوم شد که این قسمت برنامه برخلاف 5 قسمت قبل زودتر از اخبار ساعت 21 پخش شده بود و تو چقدر ناراحت شدی. نماز خواندیم و شام خوردیم. کنسرو بود. صحبت از کار فردا پیش آمد. طبق قراری که با نماینده ارتش گذاشته بودیم، باید صبح زود کارمان شروع می‌شد، نماینده ارتش گفته بود: «تا ظهر بیشتر نمی‌توانم همراه با شما باشم.»
و تو آن شب نخوابیدی و من - شاید - بلافاصله دریافتم که این شب با شبهای دیگرت فرق می‌کند نماز شب خواندی و قرآن خواندی و گریستی و اشک ریختی. آرام و و جانسوز و فردا بود که یکی از سربازهای پاسگاه به حالتی بهت‌زده و حیرت آلود به من گفت:
«این آقا (منظورش تو بود سید) دیشب وقتی من نگهبان بودم، دائم گریه کرد، نماز خواند و قرآن»
و نگهبانان همه تصدیق کردند که در زمان پست آنها نیز این واقعه جاری بوده است.
نماز صبح را خواندیم. صبحانه خوردیم و حدود ساعت 20/7 دقیقه بود که راه افتادیم. در راه بود که موج رادیو را چرخاندم تا تهران را بگیرم که یک دفعه رادیو قرآن آمد روی موج و تو گفتی:
«همین جا خوبه اصغر! همین جا را بگیر»
از نگهبانی و دژبانی گذشتیم. اکنون به جایی که مقصد بود، یعنی «قتلگاه» نزدیک می‌شدیم. جایی که 40 الی 50 نفر از بچه‌های بسیج کنار هم شهید شده بودند و از قرائن پیدا بود که برخی از آنها در زمان شهادت دست در گردن یکدیگر کرده بودند و تو امروز قصد داشتی روایت مظلومیت آنان را برای مردم بخوانی و به تصویر بکشی.
به طرف قتلگاه پیش می‌رفتیم و تو، سید! اصرار داشتی که حتما مصاحبه با بچه‌ها حتما باید در قتلگاه انجام بپذیرد و - شاید - می‌دانستی که آنجا حقیقتا قتلگاه است.
من مثل همیشه با کمی چاشنی شوخی و خنده گفتم: سید! قتلگاه هم شبیه به همین تپه‌ها و گودالهاست دیگه! همین جاها مصاحبه را بگیر!»
و تو با صبوری و طنازی مخصوص خودت گفتی: «نه اصغر جان، می‌گردیم تا قتلگاه را پیدا کنیم.»
چند لحظه بعد از این حرف بود که قتلگاه را یافتی و پرکشیدی و رفتی ... و چه زیبا یافتنی و رفتنی.


روایتی از شهادت «سید مرتضی آوینی»(3):
ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤  کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی
یک عکس حجله ای از من بگیر

راوی:مرتضی شعبانی

 
در فروردین ماه 71 همراه با تعدادی از برادران اطلاعات و عملیات و تنی چند از همکاران به منظور تهیه فیلم «تفحص» به منطقه عمومی «فکه» رفتیم. «فکه» واقعا دیدن دارد و آنها که آنجا را ندیده‌اند نمی‌توانند آنچه را که می‌گویم درک کنند.

در آن منطقه، دو عملیات «والفجر مقدماتی» و «والفجر یک» انجام شده است و در هنگام عملیات، بسیجی‌ها حدود 14 کیلومتر راهپیمایی کردند و از میدان‌های مین، سیم‌های خاردار حلقوی و چتیری، میل گردهای خورشیدی گذشتند و تازه آن وقت به خاکریز مقدم دشمن می‌رسند و آن هم دشمن آماده، مسلح و تازه نفس‌! کسی که این همه مراحل را طی کرده بسیاری از توانش را از دست داده، ولی می‌بینم که بچه‌ها در آن منطقه واقعا خوب جنگیده و حماسه آفریده‌اند.
به هر حال فیلم «تفحص» آماده شد و حدود 2 یا 3 ماه پیش، شهید آوینی آن را دیدند و صحنه‌های آن واقعا تاثیر عجیبی بر روحیه ایشان گذاشت. به همین خاطر، دوست داشتند که از منطقه دیداری داشته باشند و قرار شد به همراه برادرانی که سال قبل به آنجا رفته بودیم سفر تازه‌ای را برنامه‌ریزی کنیم و در نهایت یک روز بعد از عید سعید فطر، همراه با ایشان به «فکه» رفتیم و دیدن منطقه با آن خصوصیاتی که عرض شد، خیلی بر روحیه ایشان تاثیرگذار بود و اصلا ایشان حال و هوای دیگری پیدا کرده بودند.
لباسهای بچه‌های بسیجی و چفیه‌ها و پوتین‌هایی که باد آنها را به سیمهای خاردار چسبانیده بود. از کسانی حکایت می‌کرد که زمانی در اینجا جنگیده و حالا تعدادی از آنها غریبانه در کنار هم به شهادت رسیده بودند. در همان منطقه فکه هم مکانی به نام «قتلگاه» معروف است که حاجی فقط توصیفش را شنیده بود و خیلی تمایل داشت آنجا را ببیند. در حقیقت دیدن آنجا و ثبت تصاویر آن در روحیات ایشان تاثیر عجیبی داشت. «قتلگاه» جایی است که نسبت به زمینهای هموار اطراف، یک مقدار گودتر است و بچه‌هایی که مجروح شده بودند، به آن گودی می‌‌رفتند که زیر آتش مستقیم دشمن نباشند و حالا 50 - 40 تا از این بچه‌ها سر در آغوش یکدیگر به شهادت رسیده بودند و اسکلتهای مطهرشان همین طور بکر و دست نخورده بود بعضیها نیمه عریان، زیرا خاک رفته و خلاصه منطقه دینی است و ایشان خیلی اصرار داشتند این منطقه را ببینند.
ما آن روز را در محدوده منطقه عملیاتی «والفجر یک» کار کردیم و در نهایت ایشان گفتند که چیزی را که می‌خواستیم، گرفتیم و همین مقدار کفایت می‌کند و کار تمام است. نظر ایشان این بود که برگردیم تهران و کارهای باقیمانده را در همان تهران انجام دهیم. ما هم به تهران مراجعت کردیم اما فردای روز بازگشت ایشان آمدند به محل کار و به مدیرتولیدمان گفتند که کار ناتمام است و دوباره افراد را جور کنیم و برویم فکه. برای ما جای تعجب بود که ایشان با این سرعت، تغییر نظر داده‌اند و با این مشغله کاری که در تهران داشتند در مدت کوتاه، دوباره به مسافرت بروند.
علی ای حال، دوباره به منطقه عزیمت کردیم. روحیات ایشان در روزهای آخر خیلی قشنگ بود، اصلا نمی‌شود در بیان و کلام توصیف کرد. در سفرهای گذشته «که با هم می‌رفتیم، ایشان در کارها خیلی حضور داشتند. ولی این سفر، اصلا یک سفر کاری نبود. ایشان دنبال یک چیز دیگر بود. در هر سفری که می‌رفتیم کار عکاسی را هم انجام می‌دادیم، اما هیچ وقت نمی‌گذاشت از ایشان عکس یادگاری بگیرم یا شوخی می‌کردند. یا حالتی به خودشان می‌گرفتند که عکس در جایی استفاده نشود، ولی در این سفر آخر به ایشان گفتم «حاجی بگذار یک عکس از شما بگیرم. گفتند: باشد، مسئله‌ای نیست. به شرطی که عکس «حجله‌ای» بگیری و آن وقت، راحت ایستاد که از ایشان عکس بگیرم و آن همین عکسی است که الان معروف ترین عکس ایشان است.
صبح روز جمعه برای بازدید مجدد از قتلگاه، عازم منطقه شدیم و از سیمهای خاردار گذشتیم و وارد میدان مین شدیم و مسیری در حدود 500 متر را طی کردیم. دوستان به شهید آوینی اصرار می‌کردند که برگردیم و به جای دیگر برویم. ولی ایشان برای دیدن «قتلگاه» و فیلم‌برداری از آنجل خیلی مصر بودند. سه نفر از برادران، جلوتر از ما حرکت می‌کردند و من نفر چهارم بودم و صدابردار و حاجی به ترتیب پشت سر ما می‌آمدند و همین طور جلو می‌رفتیم که یکی مرتبه با صدای انفجار به زمین خوردیم. من به صدابردارمان گفتم «کی مجروح شده؟» گفت: «من» و وقتی نگاه کردم، دیدم از ناحیه پا مجروح شده‌اند. عقب‌تر برگشتم و دیدم شهید آوینی همراه شهید یزدان پرست بر زمین افتاده‌اند. با اینکه جراحت ایشان شدید بود و از ناحیه پا صدمه خورده بودند ولی ایشان روحیه خیلی خوبی داشتند. من خواستم از صحنه فیلم بگیرم که متوجه شدم دوربین کار نمی‌کند و ای کاش در آن موقع دوربین کار می‌کرد و ما آن چهره حاجی را می‌گرفتیم! چهره‌ای که یک ذره درد تویش دیده نمی‌شد. ایشان در لحظات اول، کاملا بهوش بودند و دائما ذکر می‌گفتند. برادرمان بختیاری به ایشان گفت: «حاجی، چیزی نیست.» ایشان گفتند: «مگر می‌ترسم که شما می‌خواهید مرا دلداری بدهید؟» در هر حال با روحیه بالایی که داشتند اصلا فکر شهادت ایشان را نمی‌کردیم و خیلی راحت صحبت می‌کردند. ولی در دقایق اولیه، خون زیادی از ایشان رفت که بچه‌ها کمک کردند و شریانهای اصلی و د ست ایشان و همچنین محل جراحت شهید یزدان پرست را با کمربند و ... بستند. بعد هم به کمک میله‌های آهنی که سیم خاردار به آنها متصل بود و اورکت‌های دوستان. برانکار درست کردیم و برگشتیم به طرف عقب. موقعی که می‌خواستیم ایشان را روی برانکار بگذاریم ایشان اصرار داشتند که من را بر ندارید. من همین جا می‌خواهم شهید بشوم و مرا به عقب نبرید. این حرف را خیلی با آرامش می‌گفتند و بعضا ذکر «یا زهرا» را به زبان می‌آوردند و تا حدود 45 دقیقه، بهوش بودند تا اواخر میدان مین و دیگر از هوش رفتند.


روایتی از شهادت «سید مرتضی آوینی»(2):
ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤  کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی
مرتضی گفت:اگر من نباشم، می‌خواهید روایت فتح را چه بکنید؟

*راوی:مهدی همایونفر

مرتضی بنابر پیشنهادی که شد برای ضبط برنامه‌هایی که در ارتباط با دو کوهه بود، در ایام ماه مبارک رفت دو کوهه، روزهای چهاردهم فروردین بود که دو کوهه رفتند. امید داشتیم چند تا برنامه در مورد دو کوهه کار کنیم. از همان اهواز زنگ زد که فلانی ما آمدیم دو کوهه، برنامه‌ای نیست. موضوع ندارد. چه کار کنیم؟ گفتم نمی‌دانم. این اولین تماسش بود. برایم عجیب بود که نتوانسته کاری بکند. یکی دو روز بعدش تماس گرفت.
مجدا گفتم آقا مرتضی کجایی؟ گفت: اهواز گفتم چی شد. گفت دو کوهه خوب نبود. گفتم چرا برنمی‌گردی. گفت چند نفر از بچه‌ها جمع شدند و می‌گویند برویم فکه. گفتم: فکه برای چی؟ ژون برنامه‌هایمان را می‌دانستیم چیست. گفت: بچه‌ها گفتند برویم فکه من می‌خواهم بروم. صحبتش این بود که به دلم برات شده که می‌شود کار کرد. گفتم آقا مرتضی فکه چه می‌خواهی؟ همیشه در تمام این دوران من عقلایی برخورد می‌کردم و او عاشقانه با همه مسائل او عاشقانه برخورد می‌کرد ما عقلایی گفتم: در مورد والفجر مقدماتی (والفجر یک) ما فیلم نداریم. خودت که می‌دانم آرشیو مان خالی است. گفت نه می‌روم. من هم دیگر اصرار نکردم. و با ناراحتی گفتم نمی‌دانم و تلفن را قطع کردم.  13 فروردین فکه بود. شب پانزدهم فرودرین برگشت. ولی مرتضایی که دیدم دیگر آن مرتضی نبود. این را من باور دارم. وقتی از فکه برگشت، نمی‌دانم چه اتفاقی برایش افتاد و چه دید، منی که فکر می‌کردم که خیلی به او نزدیک هستم دیگر حرفهایش را نمی‌فهمیدم. شنبه شبی بود که گفت می‌خواهم برگردم فکه. گفتم آقا مرتضی 10روز در سفری، آن هم 10 روز تعطیلات عید. گفتم حالا عجله نداریم. گفتم فکه می‌خواهی چه کار بکنی؟ چه گرفتی؟ گفت چند تا مصاحبه. گفتم می‌خواهی چه کار بکنی؟ شروع کرد تعریف کردن از بچه‌های لشکر بیشت و هفتی که توی فتلگاه (مقتل) به شهادت رسیدند و اینکه اینها چه آدمهایی بودند. اینها فرشته‌ها را می‌دیند. اینها ملائک دورشان حلقه زده بودند و حرفهایی که طبق معمول من نمی‌فهمیدم منظورش چیست. به شدت نسبت به چند تا شهید متاثر شده بود که حالا اسمشان را یادم رفته است. احمد شفیعی‌ها می‌داند چه کسانی بودند یکی، دو تا از فرمانده‌ها بودند که شخصیت‌شان برای مرتضی خیلی جالب بود. فرمانده گروهانی بود که قبل از انقلاب چاقوکش محل بود و اصلا مشهور بود به چاقو کشی و فساد. بعد از انقلاب چنان متحول شده بود که خانواده‌اش باور نداشتند. و می‌گفتند خودش را دارد جا می‌زند. اینقدر زیر و رو شده بود که جرات نمی‌کرد بیاید شهر تا اینکه در این والفجر مقدماتی شهید شده بود. به این شخصیت خیلی علاقمند شده بود و به شدت متاثر اثرار می‌کرد که تو هم بیا برویم. دنیای دیگری است.
جلسات هفتگی داشتیم که به آن می‌گفتند هیئت مدیره روایت فتح. من بودم، مرتضی بود و آقای رجبی معمار. جلسات روایت فتح بود. سه شنبه شب آن هفته منزل آقای رجبی معمار افتاده بود. به مرتضی گفتم که برویم آنجا جلسه داریم گفت: باشد ولی به خانمم نگفتم که فردا می‌خواهیم برویم. جلسه ساعت 8 بود. مرتضی زودتر رسیده بود و با پسر آقای رجبی رفته بود مسجد، نماز.
آقای رجبی معمار هم متوجه تغییر مرتضی شد.
من اصلا هیچ وقت شک نکردم که از شنبه‌ای که مرتضی را دیدم ، دیگر مرتضی را نبینم. آن شب هم به تعبیر ما حرفهای عجیب و غریب زیاد می‌زد. هر چقدر ما می‌خواستیم بحث اصلی را شروع کنیم او شروع می‌کرد که نمی‌دانید چه خبره، نمی‌دانید بچه‌ها چه کار کردند. بسیجی‌ها چه کسانی بودند و همه‌اش تاسف و حسرت. آن شب یادم هست که گفت من از ترسم به خانمم نگفتم فردا داریم می‌رویم. یکسری کارهای شخصی و خانوادگی داریم که پیگیری نکرده‌ام. ساعت 10 شب از خانه آقای رجبی معمار زنگ زد به خانواده، خانواده هم داد و بیداد که چرا نیامدی! گفت من تازه یک جای دیگر جلسه دارم. تصور کنید که چند شب بود که نبود. تازه فردا می خواست برود و از ترسش نتوانست بگوید من فردا دارم می‌روم. گفت فردا باید برویم و باید یک طوری ماست مالی بکنم که دارم می‌روم. شب ساعت 30/1 دقیقه بود که هم جدا شدیم. و آخرین صحبت‌هایش هم پیرامون مسائل فکه دور می‌زد. و اینکه فکه را هر که ببیند عاشق می‌شود. این داستان بود تا ظهر چهارشنبه. من پشت سرش نماز خواندم. بچه‌ها هماهنگ کرده بودند که شب بروند. قریب ساعت 30/1 بود که آمد توی آن اتاق بزرگ نشسته بودم که مرتضی از دم درب ورودی آمد رد شود گفت: خداحافظ. گفتم: آقا مرتضی رفتی؟ گفت می‌روم سوره، از آنجا یک سری خانه بزنم و از آنجا بروم فرودگاه، خوب، خداحافظ. همین جور که داشت می‌رفت گفت: نمی‌خواهی روبروسی بکنی. گفتم آقا مرتضی مگه دو سه روز بیشتر طول می‌کشد. بر می‌گردی. بعد او خندید و من هم خیلی سرد با او برخورد کردم، بعد رفت.
چند لحظه‌ای گذشت، دوباره برگشت و به من گفت که راستی حرفی داشتم. انتظار هر چیزی را داشتم غیر این چیزی را که مرتضی گفت. گفت: فکر کردی اگر من نباشم، می‌خواهید روایت فتح را چه بکنی؟ اصلا انتظار نداشتم. از این نوع صحبتها با هم خیلی داشتیم در زمانه های گذشته و حرف‌های مختلف؛ شوخی، جدی اما این در شرایطی بود که داشت به سفر می‌رفت. سعی کردم به دل خودم راه ندهم که از این حرف منظوری دارد. یک کم توی فکر فرو رفتم، نگاهش کردم. گفتم: تعطیل می‌کنیم. گفت: یعنی چه؟ گفتم خیلی جدی دارم می‌گویم. تعطیلیش می‌کنم روایت فتح را .اصلا دوست نداشتم این حرف را ادامه بدهم. گفتم: خداحافظ .سعی کردم او برود من هم بروم و از این موضوع راحت بشوم. خودم را راحت کنم از منگنه‌ای که در آن قرار گرفتم و او هم که با برخورد سرد من مواجه شده بود خداحافظی کرد رفت.

روایتی از شهادت «سید مرتضی آوینی»(1):
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤  کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی
مرتضی فریاد زد:«آی مرا کجا می‌برید؟ بگذارید همین جا شهید شوم.»

راوی:«احمد شفیعی ها»

سال 1371برای رفتن به منطقه عملیاتی و الفجر مقدماتی یک فیلم مستندی تهیه کرده بودند که ظاهرا آقا مرتضی بعد از دیدن این فیلم اصرار می‌کنند که منطقه را برویم ببینیم. و از نزدیک برنامه روایت را بسازند یک فیلم حدودا یک ساعته.عنوان روایت فتح را آن موقع نداشت و ضبط می‌کردیم. بعد اصرار داشتند تعداد دوستانی که آنجا بودند یک اکیپ مهیا بشویم برای مجموعه روایت فتح. به اصرار خود آقا مرتضی ما قبل از تعطیلات عید، راهی شدیم. به منطقه والفجر مقدماتی.
والفجر 1 به نظر ایشان تکمیل بود و هیچ اشکالی نداشت ولی والفجر مقدماتی هنوز جای حرف داشت - آمدیم تهران که با یکی دو تا دوستا یک دفعه تصمیم گرفتیم برویم. آقا مرتضی شب پیش با اکیپ فیلمبرداری و صدا برداری با هواپیما راهی شدند و چند تا از دوستان دیگر آقای، سعید قاسمی، قاسم دهقان، شهید سعید یزدان پرست و چند تا دیگر از دوستان با دو تا ماشین راهی شدیم و آنجا با بچه‌ها سر سه راهی قرار گذاشتیم. عصر همان روز یعی روز پنج‌شنبه 19 فروردین رفتیم در کانالهای عراق. کانالهای معروفی که به بچه‌های گردان کمیل سال 61 در آنجا محاصره بودند. شب را در اردوگاه و قرارگاه متعلق به ارتش عراق ماندیم. صبح برای رفتن به قتلگاه معروف صحبت‌هایی برای آقا مرتضی کرده بودیم بعد از این که من جنازه بچه‌ها را در آنجا دیدم از خدا آروز کردم که فقط سالی یکبار بروم و بیایم آنجا. در آنجا تعداد زیادی از شهداء افتاده بودند به طوری که هیچ مرثیقه خوانی نمی‌ـوانست وصف کند. خدا توفیق داده بود یک مدتی آنجا بودیم من یک چنین مجموعه گرمی را ندیدم و نه شنیدم. یکی از دوستا که می‌خواهم بگویم محور همه آن بچه‌ها بود شهید قشلاقی بود. وقتی از مجید برای مرتضی صحبت کردم خیلی شیفته رفتارش شد به طوری که یادم هست تا چند لجظه قبل از شهادتش می‌گفت از حشمتی بگو. و این حشمتی محور بزرگی بود. آقا مرتضی اصرار داشت که داستان مجید 13 ساله حتما ضبط شود. صبح جمعه راهی شدیم. قرار نبود به طاوسیه، قتلگاه برویم. قرار بود برویم پاسگاهی که شب قبل در آن بودیم. من اصرار داشتم که برویم انجا و قتلگاه را بگذاریم برای یکی دو روز بعد. چون یکی از دوستان ما قرار بود که باید آنجا و به ما ملحق شود. او صحبتهای مجید حشمتی را در چند سال پیش نوشته بود. مجید یک شخصیت محوری بود که چه آن موقع و در طی آن سالیان کسانی که او را ندیدند شیفته‌اش بودند و آخرین کسی که تحت تاثیر شخصیتش بود خود آقا مرتضی بود.
اولین کسی که صبح دیدمش من بودم. دیدم که آقا مرتضی آماده است. اورکت را پوشیده پوتین‌هایش را بسته، فرصت صبحانه خوردن را نداد. گفت باید راه بیفتم. راه افتادیم و مقداری نان و پنیر و حلوا در ماشین خوردیم بعد تا اردوگاه به اصطلاح طاوسیه «مقدم» جلوتر بود و پاسگاه «رشیبیه» که قرار بود برویم بعد از پاسگاه بود. در مسیر که داشتیم می‌رفتیم به طاووسیه که رسیدیم آقا مرتضی گفت: برویم قتلگاه، من دائم اصرار کردم که آقا مرتضی، محمد شریفی نیامده و قرار است به ما ملحق شود و دوتایی برویم. گفت: باید برویم. شاید از ساعت 15/8 تا 20/8 صبح ابتدای میدان من را برادر آقا حجت صحبت کرد. راهی داخل شدیم. قتلگاه جایی بود که بچه‌هایی که در عملیات مقدماتی در محور گردان عمار و مقداد و یک لشگر از گردان بود صبح داخل کمین افتادند و گریزی نداشتند. صحنه‌های شهادت و رشادت بچه‌ها غیرقابل توصیف بود. بقیه عملیات که کاری نداریم.
موقعیت آنجا یک صحنه عجیبی داشت. از اولین سانتی‌متر کمین چند تا شهید روی هم افتاده بودند از فاصله یک کیلومتری شهید داشتیم تا می رسید به انتهای نقطه گودال و آنچا هم چیزی شاید حدود 30 تا 40 تا شهید. ما راهی شدیم برای قتلگاه. دو تا اکیپ شدیم که 3 تا 4 تا از دوستانمان سمت راست و 4 ، 5 تای دیگر که من خدمت آقا سید بودم سمت چپ دوستان سمت راست قتلگاه را پیدا کردند. در این فاصله باز هم رسیدیم به یک سری از تجهیزات شهدا که زمن مانده بود - کمپوت - کنسرو - قمقمه‌ها و لباس شهید و استخوان شهید که اگر کنکاش می‌کردیم شهید با اسکلت کامل هم بیرون می‌آمد. خاطرم هست آقا مرتضی صحنه‌هایی جزیی ساده را از کنارش نمی‌گذشت. این دفعه من احساس کرد و گفتم: حاج آقا خوب صحنه‌ای است. گفت: برویم قتلگاه. حدودا ساعت 10/9 دقیقه صبح، از همین آخرین تجهیزات شهدا گذر کردیم من نفر سوم در ستون بودم. برادرمان حجت جلو - آقا مرتضی و شعبانی فیلمبردار پشت من. پشت او آقا سید و پشتش سعید یزدان پرست، مین والمیری بود. مینی که حجم ترکش‌اش شهیدای زیادی را گرفته بود. دیده بودم، بمراتب بیشتر از آن چیزی بود که عمل کرد و فقط برای آقا مرتضی و سعید عمل کرد و حالا حکمتش چی بود نمی‌دانم. منطقه دستخوش دو تا حرکت بود. تحول ما سه که مینها را جابجا کرده و دستخوش پوشش کرده بود. حتی سنگرها زیر ریل مانده بود - دوم این که میدان مین سابقا از ما شهید گرفته بود. یعنی اینکه نظم میدان از بین رفته و دیگر در مسیر ریل شناسایی آن مشکل بود با علم به این که مشکلات بود پای جای پا حرکت می‌کردیم. انفجار رخ داد. دوستان هم مورد اصابت واقع شدند. مین، کامل عمل نکرد. مین از قرار مین جهنده[والمری] بود و حدود یک متر بالا می‌پرید بعد منفجر می‌شد. به جهت اینکه قبلا دمر نشده بوده و افتاده بود، به حالت افقی قرار گرفت. بلافاصله هر 3 - 4 - 5 تا جمع شدیم بالای سر آقا مرتضی و آقا سعید 3 - 4 تا دیگر که سمت راست حرکت بودند آنها هم به ما ملحق شدند. پای سید از جا قطع شده بود. دوستان با کمربند بستند. بلانکارد دستی را با اورکت بچه ها و چفیه‌ها آماده کردیم. سید مرتضی فریاد زد: «آی مرا کجا می‌برید؟ بگذارید همین جا شهید بشوم.» چند بار به مراتب تکرار کرد. احساس می‌کنم از لحظه اول برخورد با مین انقطاع کاملی پیدا کرده بود که حدود 30 دقیقه که به هوش بود خیلی عادی بدون یک آه بچه‌ها را دلداری می‌داد. به یکی از برادرها گفت: من برای همین چیزها آمدم. تو منو دلداری می‌دی» آخرین عبارتی که آقا مرتضی برایم گفت این بود که مجید برایم بگو. خاطرم هست وقتی از خاطرات قتلگاه می‌گفتم. صحبت از کربلا شد. آقا سید گفت: شفیعی، کربلا تنها این نیست که سال 61 هجری اتفاق افتاده باشد همان کربلای سال 61 اگر معرفت داشته باشی وجود دارد در این جا می‌بینی و من احساس می‌کنم. حاجی در کربلا حضور داشت، خصوصا در لحظه شهادتش من نمی‌دانم که چه چیزی می‌دید که خانم زینب را صدا می‌زد.
من با انفجار مین خودم را بعد از 10 - 12 سال دوباره در کمین «طاوسیه» احساس کردم. همین طور برادر یزدان پرست که من توفیق این را داشتم که چند لحظه آخر را سر بلانکارد را گرفته بودم و خدمت ایشان بودم. خیلی عادی صحبت می‌کرد یادم هست برای حاجی تعریف می‌کردم از یکسری مسائل، گریه می‌کرد. دیده بودم در مکه: از عطاء الله گفته بودم. به جوانها می‌گویم. به آنهایی که اسم عطاء‌الله مجید را نمی‌دانند. حاجی می‌خواست آنها را از گمنامی در بیاورد و این رسالت رسالت کوچکی نبود. هر کسی توفیق درک این رسالت را ندارد. عطاء‌الله با اینکه معلول جسمی بوده، هشت سال جنگید. بچه‌هایی که اسم «راکی» و «رمبو» را بلدند یکبار هم اسم عطاءالله را بشنوند. عطاء‌الله کسی است که اگر هیچکدام ما او را نشناسیم ملائکه آسمان او را می‌شناسند هر دو سه قدیمی را که راه می‌آمد زمین می‌خورد بلند می‌شد دوباره می‌خورد زمین از ترس این که او را برنگردانند می‌آمد - من خودم زیر بلغلش را گرفتم چهار پنج دفعه این جوری پا به پای بچه‌ها در والفجر یک دوید آمد و عراق و صدام را کلافه کرد. از اول جنگ جنگید تا عملیات مرصاد که بالای جنازه برادرش نشسته بود. مجید اصرار عجیبی روی عدد 40 داشت و تازه رسیدم که حضور ما در منطقه مجموعا چهل روز بود و شب چهلم که شب شهادت مجید بود، آقا مرتضی می‌خواست این حقیاق را ضبط کند. حاجی یاد داد که قمقمه سوراخ سوراخ شده شهید کم ارزشتر از اشرفی دوران ساسانیان نیست.
خود حاجی می‌گفت: همه چیز قابل بازگویی نیست. اگر قابل بازگویی باشد قابل انتشار نیست. صحنه‌های مقدماتی که خود آقا مرتضی سهم داشت غیرقابل بحث بود. بچه‌ها 16 - 17 کیلومتر را در رمل با بار سنگین کوبیدند و درگیری با دشمن. بین راه به بچه‌ها چه گذشت، حکایت عجیبی بود. مجید از اول تا آخر ستون می‌دوید و بچه‌‌ها را دلداری می‌داد. تعداد شهید شدند، تعدادی مجروج شدند، مجروحین زیر پای عراقی‌ها افتادند. صدای عراقی‌ها را می‌شنیدم ستون با آن دارازی زیر نور مین بود. هنوز ما را ندیده بودند نمی‌توانستند عکس‌العمل نشان بدهند. مجروحین دندانهایشان را روی هم فشار می‌دادند تا عراقیها صدای آنها را نشوند و شهید می‌شدند. سمت چپ درگیر شده بودند. گردان کمیل از سمت راست. عراقیها سر ما آتش می‌ریختند. مجید در همان فضا و لحظه‌ای به شهادت می‌رسد که خودش آن لحظه را خیلی دوست می‌داشت. نماز صبحش به ملکوت پیوست. دیدم مجید دستش را روی سینه‌اش گذاشته ات. از سینه‌اش خون فواره می‌زند. از لابه‌لای انگشتهایش به من گفت: چی شده من متوجه صدای حسین همتیان شدم. وقتی رفتم دیدم مجید روی بلانکارد خوابیده و من متوجه شدم مجید شهید شده اما باورم نمی‌شد. حتی با بچه‌ها روی بالانکار صحبت کرد - فاتحه خواند می‌خندید. خیلی تحمل کرده بود تا به این مقام نائل شده بود و شخصیت نازنین سید مرتضی هم همین طور بود. می‌خواهم بگویم حاجی این طور نبود که به سادگی ان دم گرم را پیدا کند. یک سری مرارت و ریاضت بود که شهدای بزرگوار مثل سید مرتضی در انتظار آن نشسته بودند. و منتظر آن لحظه بودند. حاجی هر جا که گذری داشت یک سری دل را جمع می‌کرد. یک سری از آدمها هستند که آدم هر کاری بکند نمی‌تواند از آنها خوشش نیاید. مگر آنکه دلش از سنگ باشد حاجی از آن شخصیت‌ها بود. به قول برادرمان، حاجی کسی بود که بعد از 4 - 5 سال تمام شدن جنگ - هنزو بوی خاکریز می‌داد. بوی والفجر مقدماتی می‌داد. در جیبش وصیت‌نامه‌های شهدا بود.

مین و پای مرتضی...
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤  کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی

سعید قاسمی روزی را به خاطر می آورد که به همراه تعدادی از بسیجی های لشگر 27 محمد رسول الله به فکه می رفتند:

فروردین 71، با تعدادی از رفقا برای تبریک عید به منزل شهید «محمد راحت» رفتیم. محمد راحت از بچه های لشکر حضرت رسول بود که در مرحله ی مقدماتی عملیات والفجر یک به شهادت رسیده و جنازه اش تا آن زمان مفقود الاثر مانده بود. میان صحبت ها همسرشان کتاب «رمل های تشنه» را نشانمان داد و پرسید که خوانده ایمش یا نه. و این که طبق صحبت های نویسنده ی کتاب، جنازه شهید راحت باید در خاک خودمان باشد، و اگر این طور است آیا می شود جست و جو کرد و جنازه را آورد، یا اصلا اثری از آن نمانده… و صحبت هایی از این قبیل. البته ما قبلا هم به فکه رفته بودیم، اما چندان جدی نبود. حرف ایشان دوستان را برای یک سفر متفاوت و جدی تر ترغیب کرد.
اردیبهشت همان سال بود که برای سفر مهیا شدیم. تعدادی از بچه های نیروی هوایی سپاه، از جمله مرتضی شعبانی هم همراهمان شدند. او با یک دوربین به قول خودش درب و داغان آمد.
فکه را بعد از ده سال می دیدیم. تجهیزات بچه ها، سنگر ها، موانع و همین طور پیکر های مطهر شهدا این جا و آنجا به چشم می خورد. در این سفر، دویست و هفتاد شهید شناسایی شدند که جز شهید «ضعیف» و شهید «خسرو انور»، ما تلاش خاصی برای پیدا کردنشان نکریدم. همه روی زمین و جلوی چشم بودند.

مرتضی شعبانی دو سه ساعتی از ماجرای تفحص تصویر گرفت. او خود فیلم را مونتاژ کرد در مورد آن فیلم خود این چنین گفت:

اسمش را گذاشتیم «تفحص». بیست دقیقه ای می شد و این شد اولین فیلم تفحص که حدود ده دقیقه اش را هم تلویزیون پخش کرد. این فیلم را حاجی(سید مرتضی آوینی) ندید تا این که روایت فتح مجدداً در ساختمان فعلی پا گرفت. کل مجموعه روایت فتح، یک نمازخانه بود با دو اتاق کوچک. یک ماشین لندکروز هم داشتیم که از بقایای زمان جنگ بود. قبل از ماجرای سفر به خرمشهر و ساخت «شهری در آسمان» بود که یک روز در حوزه ی هنری، فیلم تفحص را نشان حاجی دادیم. اشتباه نکنم آبان ماه بود. حاجی خیلی متاثر شد و سوالات زیادی هم پرسید. این موضوع در ذهن حاجی ماند تا عید سال 72 که آقا مرتضی اصرار کرد که به سمت فکه برویم.
آن سال، لشکر 27 ده پانزده تایی اتوبوس را به صورت یک کاروان به جنوب می برد. آن سال ها کم کم داشت قصه ی بازدید از مناطق جنگی هم پا می گرفت. ما با دو اکیپ از پادگان امام حسن (ع) با این ها همراه شدیم. از همان ابتدای حرکت هم شروع کردیم به مصاحبه و تصویر برداری. راه افتادیم به سمت فکه. بین بچه های روایت، این سفر به «سفر اول فکه» معروف شد.

رمضانی جزئیات را به خاطر نمی آورد. دریغای آن روزها با او همراه است اگر می دانست آن روزها که سپری می شد آخرین روزهای سید مرتضی است حتما بهتر او را می دید اما از آن زمان اینگونه سخن گفت:

چهار پنج روزی آن جا بودیم. هر روز صبح تا غروب می رفتیم فکه و مصاحبه می گرفتیم. شب هم می آمدیم بر قازه برای خواب و استراحت. بچه هاخاطره های عجیب و زیبایی تعریف می کردند و پیدا بود که حاجی خیلی متاثر و امیدوار شده است. متن «انفجار اطلاعات» را هم همان جا نوشت. روز آخر چند تایی عکس هم برای یادگاری گرفتیم. از جمله آن عکس معروف حاجی که خیلی هم از روش چاپ شده، شعبانی چند تایی عکس گرفت که بیشتر دسته جمعی بود. بعد رو کرد به حاجی که «آقا مرتضی، بگذار یک عکس تکی هم از شما بگیرم.» ما با روحیه ی حاجی آشنا بودیم. یا اجازه نمی داد ازش عکس تکی بگیرند یا ادایی در می آورد که عکس خراب می شد. ولی آن روز بلند شد. لباس هاش را تکاند و صاف و مرتب کرد،

 خندید و گفت «شعبانی! حجله ای بگیر». مرتضی هم دو تا عکس گرفت؛ یکی عمودی و یکی هم افقی.شد همان عکس هایی که برای حجله اش استفاده کردند.

کمی بعد، هشت یا نه شب بود که راه افتادیم برای برگشتن. شب چهاردهم فروردین تهران بودیم. حاجی کلا از سفر راضی بود، و یک بار شنیدم که به یکی از بچه ها می گفت «از فکه برنامه ای عاشورایی درست می کنم!»
در نمازخانه ی روایت فتح نشسته بودیم. بعد از نماز مغرب و عشا بود که دقیقا یادم هست حاجی رو کرد به بختیاری و گفت « فکه یک روز دیگه کار داره، حالا که این طور شد، بچه ها را جمع کن برگردیم منطقه.» ما تعجب کرده بودیم که حاجی چرا نظرش به این سرعت تغییر کرده و کار را نا تمام می داند. خلاصه اصغر یک تعدادی از بچه ها را خبر کرد. ده، دوازده نفری می شدند که روز چهارشنبه، هجدهم فروردین برای حرکت دوباره توی نمازخانه ی روایت جمع شدند. همان گروه قبلی بودند با دو سه نفر دیگر. از جمله حاج سعید قاسمی و شهید محمد سعید یزدان پرست که همراه حاج سعید آمده بود و ما تا آن روز این بزرگوار را ندیده بودیم، کم حرف بودند، چهره ی نورانی و بشاشی هم داشتند. به قول بروبچه های جبهه، چهره شان نور بالا می زد.
سعید قاسمی یزدان پرست را می شناخت؛ محمد سعید یزدان پرست سی و هفت ماه از جبهه اش را در کردستان گذرانده بود. وقتی سعید قاسمی از آن سفر که به جست و جوی محمد راحت رفته بودند باز آمد و عکس ها و فیلم ها را نشان دوستش داد، در قبال نگاه های مشتاق و اصرار این رفیق عزیز خود، قولی هم داد «باشد. سفر بعدی اگر پیش آمد، خبرت می کنم.» و حالا سفر موعود فرا رسیده بود. بچه ها این میهمان تازه را نمی شناختند. همه برای مصاحبه می آمدند. اما او؟ سعید قاسمی معرفیش کرد و توضیحاتی داد.

شعبانی آن سفر به یادماندنی را روایت می کند:

داخل یک سنگر سوله ای شکل مستقر شدیم. با بچه های تفحص یک جا بودیم. آن جا تا فکه یک ساعتی راه است. یادم نیست ناهار خوردیم یا نه که باران تندی شروع به باریدن کرد. از آن باران های منطقه ی خوزستان که معروف است و سیل راه می اندازد. سنگر را آب گرفت و هر چه را داشتیم خیس کرد. پتوها، قند و چایی، وسایل، حاج قاسم به کمک بچه ها، با یک سطل آب ها را بیرون ریختند و سایل را هم آوردند بیرون و مشغول خشک کردنشان بودیم که هوا دوباره آفتابی شد. هنوز البته لکه های ابر توی آسمان بود. حاجی گفت برویم منطقه. هنوز تا تاریک شدن هوا وقت داریم. راه افتادیم سمت پاسگاه رشیدیه. آن روز حاج سعید و حاج قاسم خاطره هایی گفتند که ضبط کرده ایم و فیلمشان هست. کانال کمیل محور حرفهای آن روز بود. تو راه برگشت. بچه ها سرود «کجایید ای شهیدان خدایی» را خواندند که رمضانی آخر یکی از نوارها ضبط کرد. وقتی نوار را عقب کشید و برای حاجی گذاشت، خوشش آمده بود. گفت «یادتان باشد فردا بگوییم بچه هابخوانند که مفصل تر ضبط کنیم.»
فردای آن روز، کمی بعد از نماز صبح به سمت منطقه حرکت کردیم. صبحانه را توی ماشین خوردیم. حاجی نان و پنیر را خودش لقمه می کرد و دست بچه ها می داد. خاطرم هستم که صبح جمعه بود: بیستم فروردین. هدف آن روزمان قتلگاه بود. جایی که در عملیات والفجر یک. شهدا و بچه های مجروح را آن جا گذاشته بودند تا سر فرصت به عقب منتقل کنند و این فرصت پیش نیامده بود و همه مظلومانه همان جا مانده بودند. بچه ها قرار بود خاطرات و ماجراهای این مکان را تعریف کنند و حاجی اصرار داشت که حتما آنجا را پیدا کنیم تا مصاحبه ها همان جا ضبط شود. خیلی راه نیامده بودیم که بین بچه ها اختلاف شد؛ سر این که قتلگاه کدام طرف است. ناچار دو گروه شدیم و همان طور که پیش می رفتیم، فاصله مان هم از هم بیشتر و بیشتر می شد. اما هنوز گروه بچه ها را می دیدیم و صدایشان را می شنیدیم. رسیدیم جایی که معبر تمام شد. همین جا بود که بین ما و بختیاری و صابری فاصله افتاد. اصغر، گرگی نشسته بود و داشت از یک لنگه پوتین عکس می گرفت و یوسف هم کنارش ایستاده بود. خیلی آهسته راه می رفتیم. حاجی اعتراض کرد که چرا تندتر نمی رویم. حاج سعید گفت: «میدان مین است، باید طمأنینه کرد.» بچه ها تقریبا پا جای پای هم می گذاشتند. دو طرفمان ادوات و تجهیزات رزمنده ها بعد از قریب ده سال هنوز روی زمین پراکنده باقی مانده بود. چند بار اصرار کردم که از لباس ها و پوتین های بچه ها که روی زمین افتاده بود تصویر بگیرم که حاجی می گفت «بریم زودتر به قتلگاه برسیم»

جز یک جا که ستون را نگه داشت و خواست که از راه رفتن بچه ها فیلم بگیرم. کمی از قدم برداشتن حاج سعید و یکی دیگر از بچه ها تصویر گرفتم.

چند ثانیه ای هم از یک گلوله ی آر پی جی که روی رمل ها افتاده بود و کاملا زنگ زده بود، بعد دوربین را چرخاندم سمت شفیعی ها که داشت لای بوته ها را جست و جو می کرد که یک ره با صدای زیاد انفجار روی زمین افتادیم.
از میان حدود سی نوع مینی که در قتلگاه فکه باقی مانده است سید مرتضی پا بر مین و المری گذاشت.
جز حجت اله معارف وند که در ابتدای ستون حرکت می کرد و نیز بختیاری و صابری که چند متری از جمع فاصله داشتند، کسی از ترکش ها بی نصیب نماند.

اصغر بختیاری خود را به جمع رساند و وقتی گرد و غبار حاصل از انفجار فرو نشست، اولین عکسش را گرفت:

متوجه نبودم دارم چه می کنم. حالا هم وقتی عکس های آن روز را نگاه می کنی،

 می بینی که وضوح لازم را ندارند.

عکس می گرفتم و جلو می رفتم. در همین حین صدای حاجی را می شنیدم که به مرتضی می گفت: «شعبانی! فیلم بگیر.» بچه ها اغلب ترکش خورده بودند،

 اما وضع حاجی و یزدان پرست از همه بدتر بود. مین بین آنها منفجر شده بود و از زیر زانوها تا قفسه سینه شان به شدت مجروح شده بود. پای چپ حاجی هم از بین پاشنه و زانو قطع شده بود و به پوستی بند بود.

 چهار پنج تایی عکس گرفته بود که دیدم دیگر نمی توانم. دوربین را دادم دست شعبانی. که او هم چند تایی عکس از آن صحنه ها گرفت. بچه ها از هر چه دم دستشان بود، از چفیه گرفته تا کمربند، استفاده کردند تا جلوی خون ریزی یزدان پرست و حاجی را بگیرند. حتی زیر پیراهن هامان را هم از تن در آوردیم. یزدان پرست از هوش برود، زیر لب ذکر می گفت. دوباری هم بیشتر صحبت نکرد و هر بار هم کمتر از چند کلمه. بار اول موقعی بود که حاج سعید می خواست ترکشی را که گوشه ی چشمش فرو رفته بود در بیاورد که گفت «طوری نیست، بگذارید سر جایش باشد.» اما سعید قاسمی اعتنا نکرد و با دست ترکش را بیرون کشید. مرتبه ی بعد هم از بچه ها خواست کمی جابه جایش کنند، چون به پهلو افتاده بود. گفت که خسته شده.

حالا بچه های ستون دوم که صدای داد و فریاد ما را شنیده بودند به ما ملحق شدند. حاج قاسم گفت که چهار تا نبشی بیاریم. سریع چهار تا نبشی از توی رمل در آوردیم. همان ها که سیم خاردار را روش می اندازند. و بعد با اورکت ها و چند تا چفیه، مثلا دو تا برانکارد درست کردیم.

 همه ی این کارها ظرف چند دقیقه انجام شد. یزدان پرست و حاجی را روی برانکاردها گذاشتیم. یزدان پرست دیگر از هوش رفته بود، اما تا آمدیم حاجی را از جایش بلند کنیم. اعتراض کرد که «من را همین جا بگذرید بمونم. می خواهم همین جا شهید بشم.» هنوز به مخیله ی هیچ کداممان نمی گذشت که شهادتی در کار باشد. معارف وند که تو حال خودش نبود،با ناراحتی به حاجی رو کرد که «آقا سید بگذارید کارمان را بکنیم. هر جا مقدر است شهید بشی، شهید می شی.»
چهار نفر برانکارد حاجی و چهار نفر دیگه از جمع ده دوازده نفریمان برانکارد یزدان پرست را بلند کردیم و راه افتادیم. هر چند وقت یک بار، فرصت می شد و کنار برانکارد حاجی قرار می گرفتم. می دیدم زیر سرش خالی است. به واسطه ی حرکت بچه ها و ضعفی که داشت کم کم غلبه می کرد. سرش آرام آرام به عقب متمایل می شد. لحظه های آخر قبل از این که حاجی کلا توی اغما برود. متوجه ذکر هایی بودم که مدام زیر لب تکرار می کرد؛ یا زهرا می گفت. سه بار دعای «اللهم اجعل مماتی شهادة فی سبیلک» را خوانده و بار آخر بود که از روی برانکارد به حالت نیم خیز، بلند شد و گفت: «خدایا گناهانم را ببخش و شهیدم کن.» این آخرین حرفش بود. بعد روی برانکارد افتاد و بی هوش شد.
از میدان مین که بیرون آمدیم. بچه ها، حاجی و یزدان پرست را روی زمین گذاشتند.پریدم داخل ماشین با دو سه تا لگد صندلی را شکستم. شد عین تخت. حاجی و یزدان پرست را روش خواباندیم. حشمت هم سریع نشست پشت فرمان و یک گاز حرکت کردیم سمت بیمارستان. تا بیمارستان یک ساعتی راه بود. توی راه حاج قاسم دهقان سرش را مدام می گذاشت روی سینه ی حاجی و می گفت که هنوز قلبش می زند. تو را به خدا دعا کنید. حمد بخوانید، عجله کنید و از روی امید روایتی را به خاطرشان می آورد: اگر سوره ی حمد را از روی یقین هفت مرتبه خواندید و مرده ای زنده شد متعجب نباشید. حاج قاسم دهقان امید داشت سید مرتضی را یک بار دیگر در شهر ببیند، اما سید داشت آرام آرام از جمعشان فاصله می گرفت.

در فکه کاری ناتمام داشت که می باید انجامش می داد. صدای بچه های گردان کمیل را می شنید که همت را صدا می زدند «حاجی، سلام ما را به امام برسان. بگو عاشورایی جنگیدیم.» و گریه ی همت را که ملتمسانه سوگندشان می داد « تو را به خدا تماستان را قطع نکنید. با من حرف بزنید، حرف بزنید.»
کریم نجوا را می دید که از کنار بچه ها می دوید و می خندید: «بچه ها! دیر و زود دارده، اما سوخت و سوز نداره».... یکی می افتاد، یکی بلند می شد. یک آب می خواست، زمین تشنه بود، آسمان تشنه بود، فریاد عطش کران تا کران را در بر می گیرد... و سید داشت برنامه ی عاشوراییش را می ساخت.


شعارشان خانه نشین کردن آوینی بود!
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤  کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی

مهدی همایون‌فر از اعضای اصلی گروه جهاد تلویزیون در زمان جنگ بود و در بیشتر ساخته‌های تصویری سیدمرتضی آوینی، از همکاران وی به شمار می‌رفت. اگر چه کار اصلی و هدایت مجموعه هنگام شکل‌گیری گروه روایت فتح بر عهده آوینی بود، اما مسئولیت اجرایی گروه را، در سال های جنگ و پس از آن همایون‌فر بر عهده داشت. پس از شهادت سید مرتضی آوینی و ایجاد تغییرات در مؤسسه روایت فتح، همایون‌فر از مجموعه جدا شد. او در حال حاضر به طور خصوصی به ساخت فیلم های مستند و داستانی ادامه می‌دهد.اومدتی هم مدیر کل تولید شبکه العالم بوده است.از او می‌خواهیم از آوینی بگوید؛ می‌گوید:

اگر بخواهید مرتضی آوینی را آن گونه که بوده مطرح کنید باید مصلحت‌اندیشی و محافظه‌کاری کنید. اگر بخواهید خلاف آنچه را می‌گویند منتشر کنید، باید بگویید مرتضی خیلی عوض شده بود. مهم‌ترین ویژگی مرتضی همین بود. از همه آنچه در گذشته بود، توبه کرده بود. مصادیقی داشت. می‌گفت: «هر چه دست‌نوشته، شعر و کتاب داشتم همه را سوزاندم و اصلاً نمی‌خواهم به گذشته بازگردم.»
شاید 50-40 سال بعد بتوان درباره او به عنوان شخصیتی تاریخی چنین اظهارنظر کرد که وی مثل حر توبه کرد و به اسلام گروید. آوینی دوره روشنفکری خودش را با لوازمی هم که داشت دوست نداشت یا ترجیح می داد درباره آنها حرفی نزند.به هر جهت این حرف در مورد آوینی صحت دارد که توبه کرد، توبه‌ای تمام عیار، طوری که به هر چه گذشته بود پشت پا زد یا همان اصطلاحی که می‌گویند هر گوشتی در آن سال‌ها درآورده بود، زایل کرد! خیلی روزه می‌گرفت، روزه‌هایش خیلی طولانی بود بالاخره در همین سلوک ساخته شد و پس از آن تبدیل شد به آن کسی که ما الان به عنوان سیدمرتضی آوینی می‌شناسیم.
زمانی پیش می‌آید که حاصل کار آوینی را می‌بینیم مثل روایت فتح و از آن لذت می‌بریم و تحت تاثیر قرار می‌گیریم و بقیه شخصیت‌هایی که می‌شناسیم مثل آقای مطهری، چمران و ... ولی واقعیت این است که جنبه الگویی این افراد بیشتر از لحاظ فرآیند است که می‌تواند بیشتر الگودهنده باشد تا این که صرفاً با آثار این افراد آشنا بشویم. در این مورد افراد باید بیشتر بحث کنند، به‌خصوص شما که نسبت به سایرین رابطه بیشتری با آوینی داشتید اما خیلی کمتر درباره او صحبت کردید.

این طور ترجیح می‌دهم. یعنی صحبت درباره بخش‌هایی از زندگی او واقعاً برایم دشوار است. برای همین آنها را نخواهم گفت. خود او هم راضی نخواهد بود. رابطه ما طی سال‌های طولانی برقرار بود و ما خیلی به هم نزدیک بودیم، یعنی آنقدر زمان مراوده‌های ما طولانی بود که نمی‌شود حساب کرد، شاید روزی 18 ساعت ظرف 10 سال دایماً با هم بودیم. من در دوره‌ای در مورد چمران کار می‌کردم. به خاطر مخالفت بعضاً بخش‌های زیادی را سانسور کردیم اما معتقدم که الان باید آن مطالب گفته شود. چمران طی سال‌هایی که در آمریکا بود، عاشق دختری می‌شود که بعداً هم اسمش را عوض می‌کند و پروانه می‌گذارد. با او ازدواج می‌کند و سال‌های بعد صاحب سه فرزند می‌شود. چمران همسرش را راضی می‌کند تا با او به مصر و بعد لبنان بیاید. آنها مدتی هم در لبنان با هم زندگی می‌کنند اما بعد از مدتی کاسه صبر همسرش لبریز می‌شود. خانم ربابه صدر که این سکانس را تعریف می‌کرد، می‌گفت که خیلی سکانس درامی بود. شاید تصور شود که چمران هم مثل هر مرد دیگری که در شرایط سخت مبارزاتی قرار گرفته، همسر و فرزندانش حاضر نبودند با او زندگی کنند و او ترجیح می‌دهد به مبارزات خود ادامه دهد و از زندگی شخصی‌اش بگذرد اما خانم صدر می‌گفت «روزی که چمران خانواده‌اش را به فرودگاه می‌برد من همراهشان بودم. چمران در تمام طول مسیر گریه می‌کرد یعنی در نهایت عشقی که به همسر و فرزندانش داشت، آنها را ترک کرد. اما مسئله مبارزه آنقدر برایش مهم بود که راضی به این جدایی شد. پس از مدتی همسر چمران تلاش کرد تا وی را وادار کند تا هرازگاهی به دیدن آنها برود اما چمران گفت دیگر تمام شد، واقعاً دنیا را با تمام ویژگی‌هایش طلاق داد و دیگر هم سراغ آنها نرفت. این نرفتن حتی بعد از انقلاب هم ادامه پیدا کرد. او به همسرش گفت: «یا با من بمان و به این زندگی با همه ویژگی‌هایش ادامه بده یا برو. بعد از مدتی فرزند پسرش در سواحل آمریکا غرق شد.» هم‌اکنون دو دختر و همسرش در قید حیات هستند. هرگز هیچکس نخواست چمران را از این منظر ببیند. گرچه به نظر ما که با فیلم و سینما آشنا هستیم این منظر خیلی خوبی است، چون به لحاظ درام قوی است و خلاف شرعی هم در آن نیست یعنی چمران عاشق یک خانم بوده، با او ازدواج کرده، صاحب فرزند می‌شود اما به جایی می‌رسند که دیگر نمی‌توانند با هم ادامه بدهند البته زندگی مرتضی چنین نیست؛ اما به هرصورت، دوستانش مایل به انتشار آن نیستند.
مشکل در مورد شهید آوینی فقط آن مقطع قبل از انقلابش نیست، یک مقطع دیگر هم هست که راجع به آن هم هیچکس حاضر به حرف زدن نیست. مقطع قبل از شهادتش، دوره آخر، راجع به آن هم خیلی‌ها از صحبت پرهیز می‌کنند.
البته من هم تمایل ندارم درباره این موارد صحبت کنم و فقط بعضئ مواردی را که شاهدش بودم عرض می‌کنم.

سید مرتضی آوینی

شما اولین بار آوینی را در چه فضایی ملاقات کردید؟ ‌صرف‌نظر از آوینی، فضای فرهنگی اول انقلاب یعنی سال‌های 59 - 58، چه شرایطی داشت؟ اوضاع و شرایط در آن زمان که جوان‌هایی مثل شما وارد جهاد، سپاه، نهضت و ... می‌شدند چگونه بود؟

سال 57، در کمال ناباوری، با سرعتی غیرقابل پیش‌بینی انقلاب پیروز شد و یک حکومت اسلامی تشکیل داد. در آن دوره نسلی که پیش از این خود را آماده کرده باشند تا حکومت کشور را در دست بگیرند وجود نداشت. در مقطعی که درباره آن صحبت می‌کنیم، صدا و سیمایی با ویژگی‌های صدا و سیمای شاه در کشور وجود داشت. طیفی از توده‌ای ها , روشنفکران و از ما بهتران آنجا حاکم بودند. البته بخش فنی قابل تحمل بود، ولی بخش هنری نه.
متولیان اصلی پیروزی انقلاب هم که غالباً از روحانیون بودند، اصلاً با هنر آشنا نبودند یا حداقل زمینه کار هنری نداشتند و کار و تخصص‌شان از مقوله هنر جدا بود. طیف‌های سازماندهی شده‌ای مثل سازمان مجاهدین خلق هم تکلیفشان معلوم بود. از سال 58 گرچه آنها در ظاهر همراه انقلاب بودند اما همه متولیان سیاسی کشور می‌دانستند که اینان شمشیرهای کشید‌ه‌ علیه انقلاب‌اند. حادثه خرداد 1360 نیز نشان داد که آنها عملاً رو در روی انقلاب ایستاده‌اند. در میان پیکاری‌ها و فداییان خلق هم افراد هنرمندی بودند که بعضی از آنها نیز مسئولیت‌هایی داشتند. آنها از زمان شاه در تلویزیون فعالیت می‌کردند. طیفی از روشنفکران متمایل به بنی‌صدر نیز اوایل انقلاب بیش از سایرین بر صدا و سیما تاثیرگذار بودند. اما خیلی زود از انقلاب جدا شدند.
در آن زمان دانشجوی دانشکده صدا و سیما بودم. قبل از انقلاب هم عضو انجمن اسلامی دانشگاه تهران بودم. بعد از انقلاب فرهنگی یعنی اردیبهشت 59 که دانشگاه‌ها تعطیل شد برنامه‌ای ترتیب داده شد تا به بچه‌های انجمن اسلامی علاقه‌مند آموزش داده شود تا وارد عرصه‌های هنری شوند. 120 نفر ثبت‌نام کردند. از اردیبهشت 59 قرار بر این شد که دوره‌ای در «تله فیلم» که موسسه ای وابسته به تلویزیون بود آغاز شود. برای طی کردن دوره باید به لوکیشن سیما فیلم کنونی می‌رفتیم تا طی شش ماه و حداکثر نه ماه، یعنی تا پایان سال 59، بتوانیم صدا و سیما را اداره کنیم. اداره نه به مفهوم مدیریت بلکه به معنای انجام کارهای فرهنگی و هنری و این که پی ببریم فیلم و دوربین و مونتاژ و ... چیست؟ این دوره‌ها را گذراندیم. تقریباً از شهریور 59 با آن که خودم دانشجوی دانشکده بودم و به صدا و سیما رفت و آمد داشتم اما دنبال کار بودم. چون صدا و سیما اصلاً قابل تحمل نبود. صدا و سیمایی که در آن تعداد زیادی از خانم‌های بی‌حجاب و هنرمندانی از طیف‌های مختلف که ربطی به انقلاب نداشتند کار می‌کردند.

ایده برگزاری این دوره 120 نفره را چه کسی مطرح کرد؟

دفتر تحکیم وحدت. مرکز انجمن‌های اسلامی دانشگاه‌ها به این نتیجه رسیده بودند.

همین طیف باغ فردوس بودند مثل سعید حاجی میری و ...

نه تله‌فیلم. جلوتر بود . یک سری از این بچه ها بعدا به باغ فردوس رفتند

چه کسانی آموزش می دادند. محتوای آموزش‌ها چه بود؟

اغلب آقای اکبر عالمی بحث‌های لابراتواری را آموزش می داد. آقای کلهر که در حال حاضر نماینده رئیس جمهور در هیأت نظارت بر صدا و سیما است، آقای دکتر مکی، آموزش موسیقی را بر عهده داشت و همچنان در این زمینه فعالیت می‌کند. عده‌ای از هنرمندان این دوره را تحریم کردند و دلیلشان این بود که اگر اینها کار یاد بگیرند، بعداً چوب لای چرخ هنرمندان قدیمی می‌گذارند.
البته از روشنفکرانی که در حال حاضر در سینما فعالیت می‌کنند نام نمی‌برم اما همین بزرگان سینمای کنونی می‌گفتند که اینها نباید وارد کار شوند و اگر بیایند ما هیچ نوع همکاری با آنها نمی‌کنیم. البته هیچ کار و کمکی نیز نکردند.

اسامی آن 120 نفر را به خاطر دارید؟

بله. آقای مسعود شاهی، مشیری، اثنی عشری، خاکبازان، علی مردانی، شمقدری، درمنش، حاجی میری و ... بسیاری از این افراد سال‌ها در ارشاد دارای مسئولیت بودند. عده‌ای از اینها خیلی سریع جذب مدیریت شدند مانند آقای دکتر شهاب‌الدین صدر که در حال حاضر رئیس سازمان نظام پزشکی است و سال‌ها معاونت فرهنگی را بر عهده داشت یا آقای مرادخانی که سال‌های بسیاری مسئول مرکز موسیقی بود.

این دوره در ارشاد برگزار شد یا کاملاً مستقل بود؟

نه. این دوره زیر نظر انجمن‌های اسلامی بود اما صدا و سیما و ارشاد هم کمک کردند.

چرا از «تله فیلم» جدا شدید؟

خیلی از بچه‌ها جدا شدند. رضا مقدم، خدا رحمتش کند، یکی از همان بچه‌ها بود، جنگ که شروع شد گفت «من اصلاً نمی‌مانم.» گفتیم که حداقل با فیلمسازی به جنگ برو. اما قبول نکرد، رفت و بالاخره هم شهید شد.

چند ماه از «تله فیلم» گذشته بود که جنگ شروع شد؟

اردیبهشت شروع دوره بود و شهریور هم جنگ شروع شد. با آغاز جنگ عده‌ای از بچه‌ها یکباره راهشان را جدا کردند، عده‌ای هم ماندند و عده دیگری هم جنگ و کارهای هنری را با هم تلفیق کردند. آذر 59 من، مصطفی دالایی و حاج محمد باقر به این عرصه وارد شدیم، خاکبازان و حیدریان هم می‌گفتند «اگر می‌خواهید کار کنید یک آدم دانه درشتی در جمع 15 - 10 نفره ما به نام آوینی هست که همه کاره است. اگر چه مسئولیتی ندارد ولی خوب است که با او صحبت کنید. ما هم رفتیم و طرحی را که در سر داشتیم با او در میان گذاشتیم. مرتضی خیلی استقبال کرد و سریع وارد کار شدیم، چون آن موقع بحث حقوق و پول و ... نبود. اصلاً کسی به این چیزها فکر نمی‌کرد. دوربین و امکانات به ما دادند ما هم دست به کار شدیم و فیلمسازی را شروع کردیم.

آن برجستگی‌ها که امثال خاکبازان و حیدریان در آوینی دیده بودند چه بود؟

تا آنجا که من می‌دانم، این افراد با انگیزه‌های ارتباط با آوینی، جذب آنجا نشده بودند. سال 58 که جهاد تشکیل شد، اولین مرکزی بود که در تلویزیون شکل گرفت تا کار تلویزیونی انجام بدهد. در همان مقطع جهاد، فقط جهادسازندگی نبود، جهاد وزارت نیرو بود، جهاد وزارت کار بود و ...

مثل بسیج و ...

بله. یعنی مرکزی از انقلاب که همان کار را می‌خواست انجام بدهد با این تفاوت که بسیج در عرصه نظامی فعال بود.

متولیان جهاد به عنوان مرکزی که بتواند کار تلویزیونی انجام بدهدچه کسانی بودند؟

در یک دوره، سیدمحمد بهشتی، یک دوره کوتاهی هم آقای سمیع آذر و رضا بهزادیان.

آوینی در چه دوره‌ای به اینها ملحق شد؟

نمی‌دانم، فکر می کنم آن موقع رضا بهزادیان مسئول گروه جهاد بود اما چون قرار بود برود می‌خواست حمید خاکبازان را به جای خود بگذارد. آوینی طبق گفته خودش، تابستان 58 برای ساختن فیلمی در مورد فعالیت‌های جهاد در شهرستان «دورود» به تلویزیون آمده بود تا از آنها امکانات بگیرد که آنها هم امکانات داده بودند و آوینی هم کارش را مونتاژ کرد. از آن به بعد دیگر آوینی ماندگار شد.

فعالیت آوینی در «دورود» چه بود؟

جمع آنها که از فارغ‌التحصیلان دانشکده هنرهای زیبای معماری و آرشیتکت بودند قصد داشتند روستایی را برای مستضعفین آن منطقه بسازند. آنها با افرادی مثل آقای مهندس تبریزی، مهندس مخبر، دوست بودند و با هم کار می‌کردند.

پیش از این شغل رسمی آوینی چه بود؟

من بر اساس آنچه که در زندگی‌نامه‌اش آورده می‌گویم. می گفت: «به من پیشنهاد می‌کردند که برو فلان جا کار کن، من هم می‌رفتم و کار می‌کردم. آنها انتظار آرشیتکتی داشتند من هم روحیه لطیف هنری داشتم. سه ماه کار می‌کردم اما وقتی بدبختی کارگرها را می‌دیدم دیگر نمی‌توانستم ادامه بدهم، برای همین کار را رها می‌کردم و می‌رفتم.»

چرا دوام نیاورد؟

روحیه هنرمندانه‌ای داشت، نمی‌توانست نسبت به آنچه در اطرافش می‌گذرد بی‌تفاوت باشد. اما از سوی دیگر، خیلی تندمزاج و چکشی بود و دوست داشت فضای کاری برایش فراهم باشد که البته فراهم هم بود. او می‌خواست کار جنگ انجام دهد. بچه‌هایی مثل آقای خاکبازان موضوع را خیلی مدیریتی می‌دیدند.

فیملسازی را از کجا یاد گرفته بود؟

آکادمیک یاد نگرفته بود. می‌توان گفت به طور تجربی.

همین مونتاژ و ...

قبل از انقلاب خیلی به فیلمسازی علاقه داشت اما فیلمسازی و مونتاژ نکرده بود. فیلم زیاد دیده بود. آثار سینمایی بسیاری را خوانده و دیده بود ولی در این زمینه کار نکرده بود. تا این که تابستان 58 فیلمسازی را آغاز کرد و طی مدت کوتاهی توانست فیلم‌های خوبی هم بسازد. از اولین آثاری که ساخت می‌توان «سیل خوزستان»، «شش روز در ترکمن صحرا» را نام برد مشهورترین اثرش هم «خان گزیده‌ها» بود. با ساخت «خان گزیده‌ها» آن مجموعه و کار خود مرتضی شهرت یافت. این فیلم اثر بی‌نظیری بود که نگاه جدیدی داشت و در جایگاه سیاست وقت، خیلی اثرگذار بود چون مقطعی بود که بنی‌صدر حاکم بود و حزب‌اللهی‌ها و نیروهای انقلاب با او مخالف بودند ولی تلویزیون دست بنی‌صدر بود. این اثر که پخش شد، گفتند این حزب‌اللهی‌ها بالاخره راهی پیدا کردند که به بنی‌صدر ضربه بزنند. بنی صدر و مسئولین وقت تلویزیون شکایت کردند چون آن اثر نگاهی کاملاً مغایر با نگاه بنی صدر به جریانات داشت. بدین ترتیب آوینی پس از ساخت «خان گزیده‌ها» با نگاه جدیدی در مستندسازی آشنا شد و آن را آموخت. بلافاصله پس از آغاز جنگ، همین کار را در جنگ ادامه داد و در پی آن توانست اثر گرانبهای «حقیقت» را بسازد.

در آن مقطع، آوینی چقدر دغدغه‌های سیاسی داشت، دغدغه‌ای داشت؟ یعنی با توجه به این که در آن زمان، غوغای گروه‌ها، گروهک‌ها و انواع و اقسام نحله‌ها و احزاب به راه افتاده بود آوینی جریانات سیاسی را دنبال می‌کرد؟

از این جهت پشت امام بود و به هر قیمتی با امام همراه بود . فقط کاری را که با نگاه امام سازگاری داشت، انجام می‌داد. با بنی صدر اصلاً خوب نبود اما وارد درگیری‌های سیاسی هم نمی‌شد. ناخواسته با ساختن «خان گزیده‌ها» ضربه‌ای به بنی صدر زد که گرچه مخالف این ضربه نبود اما از سوی دیگر وارد بازی‌های سیاسی نمی‌شد. در حقیقت، قصد او از ساخت این فیلم، برخورد با بنی‌صدر نبود اما فیلم که ساخته شد به ضرر بنی صدر تمام شد.

یک جنبه بسیار مهم در حیات شهید آوینی این است که در عین سیاسی بودن آرمان‌‌گرا بود. برخلاف بسیاری دیگر که نام آنها ذکر شد و در حال حاضر همه عنوان چپ یا راست دارند. یعنی این طور نشده‌است که هم در صحنه باشند، هم موضع‌گیری کنند و هم وجهه فرهنگی‌شان کماکان حفظ بشود و صبغه فرهنگی بر وجهه سیاسی‌شان غلبه داشته باشد.اما در مورد آوینی به نظر می‌رسد که او یک سری ظرافت‌هایی را رعایت می‌کرد.

فرمایش شما کاملاً صحیح و متین است. آوینی در مقاطع پایانی حیاتش کاملاً در برابر بعضی مسایل، موضع بسیار تندی داشت اما این موضع باعث نمی‌شد که علیه این جریان‌ها فیلم بسازد. او آن فیلمی را می‌ساخت که فکر می‌کرد درست است. اما گاه این فیلم‌ها مخالف با بعضی جریانات درمی‌آمد. شما نمی‌توانید بگویید «روایت فتح» علیه چه کسی بود، چون علیه کسی نبود یا فیلم «نسیم حیات» با ویژگی‌های خاصی که داشت نمی‌توان گفت از حزب‌ا... حمایت می‌کند. مثلاً اگر چه در دوران طولانی حاکمیت بنی‌صدر با او میانه خوبی نداشت اما در اوج حوادثی که برای بنی‌صدر اتفاق افتاد مثل جریان 14 اسفند - هیچ وقت علیه او فیلم نساخت با آنکه می‌توانست به عنوان یک هنرمند به موضوع 14 اسفند بپردازد، 14 اسفندی که قبل و بعد هم داشت اما او چنین نکرد.
در یکی از مقاطع آقای هاشمی رئیس وقت مجلس چندین بار توپ و تشر آمد که پس این هنرمندان تلویزیون چه کاری انجام می‌دهند؟ سینما که محلی نداشت و تلویزیون به عنوان یک رسانه جدی فراگیر مطرح بود. ایشان می‌گفت « در جهت این انقلاب چه کاری می‌کنید؟ به نفع این انقلاب چه کاری می‌کنید؟ فقط بدبختی، فقر و فلاکت را می‌گویید!» این حرف‌ها حاصل چند اثر ساخته شده مرتضی در سال 61 بود مانند «هفت قصه از بلوچستان و «بشاگرد». بشاگرد توانست جامعه را تکان دهد.

مگر اینها متعلق به سال 58 و پیش از جنگ نیست ؟

نه، «بشاگرد» و «هفت قصه» محصول سال 61 است. در این مقطع، به نظر مرتضی در جنگ اتفاقاتی نمی‌افتاد که لازم باشد از آن فیلم ساخته شود. مرتضی کاری نداشت انجام بدهد ، برای همین دو، سه اثر گرانبها مثل «بشاگرد» ساخت که آن موقع جامعه را تکان داد. در حال حاضر تصور این موضوع هم محال است که «بشاگرد» مردم ایران را دیوانه کرد! اکنون شاید موضوع عجیب و غریبی نباشد اما آن زمان جامعه را بسیار تکان داد. مرتضی با انگیزه و ارادتی که به امام داشت این کار را کرد. پس از مدت کوتاهی نیز «هفت قصه از بلوچستان» را ساخت. من نیز در آن دوره به عنوان عضوی از گروه به سفر رفتیم. زمان فیلمبرداری اردیبهشت 61 بود. یکی دو ماه پس از آن نیز فیلم ماندگار «هفت قصه از بلوچستان» با متن شعرگونه مرتضی ساخته شد. فکر می‌کنم «بشاگرد» چند ماه قبل یا تقریباً همزمان ساخته شد. اگر طبق زمانبندی پیش برویم، آذر 60 هنگام عملیات «طریق القدس» مرتضی مجموعه «حقیقت‌ها» را ساخت و پس از آن «این است فتح‌الفتوح» مربوط به عملیات طریق‌القدس را ساخت که مصادف شد با شهادت علی طالبی. اواخر 60 و اوایل 61 این کارها پخش شد، سال 61 تقریباً بیکار بودیم. مرتضی مانده بود و اکیپش. سهیل نصیری جزو اعضای ثابت اکیپ بود و پس از مدتی نیز با خواهر مرتضی ازدواج کرد. اوایل 60، سهیل از گروه جدا شد و مرتضی درگیر این قضیه بود که چه اکیپی را تشکیل دهد که کار جنگ را انجام دهند. آن زمان جهاد تلویزیون، درگیر این قضیه بود. 10، 15 عضو داشت.مرتضی کسی جز علی طالبی را پیدا نکرد. علی طالبی می‌گفت «من مردانه پای جنگ هستم» و با او همه جا آمد. سهیل نصیری رفت اما حمید خاکبازان و حیدریان مانده بودند. حیدریان کارهایی انجام می‌داد . افرادی چون من، مصطفی دالایی و حاج محمدباقر ،هم جوان‌تر بودیم و هم تازه کار و چون به لحاظ هنری به اندازه کافی با کار آشنا نبودیم فیلم‌هایی که می‌ساختیم قابل دفاع نبود. تیم مرتضی به فردی چون علی طالبی نیاز داشت. با شهادت علی طالبی در آذرماه 60 مرتضی خلع سلاح شد. از این مرحله به بعد «فتح‌المبین» پیش آمد و گروهی را به منطقه فرستادیم برای این که این بچه‌ها آموزش ببینند و نه برای این که مرتضی تیم تشکیل داده باشد. برای همین «فتح‌المبین» اصلاً یک کار جدی نیست. از «بیت‌المقدس» هم یکی، دو کار معمولی داریم که اصلاً قابل دفاع نیستند . مقطع «حقیقت» و «والفجر» که تمام شد روایت فتح در سال 65 آغاز شد. به نظر می‌رسد مرتضی در یک دوره طولانی فیلمی نساخته است اما می‌توان به عنوان مشهورترین آثار سال‌های 61 تا 65 همین «بشاگرد» و «هفت قصه از بلوچستان» و چند اثر دیگر را نام برد. مرتضی با تیم‌‌هایی کار می‌کرد که انگیزه یا توان ساخت فیلم درباره جنگ را نداشتند و فقط می‌توانستند فیلم‌های غیرجنگی بسازند. با این تیم‌ها کارش را ادامه داد که حاصل آن «بشاگرد» بود. یعنی توانست اثر و تیم خوبی درست کند. از این آثار «حقیقت» درنیامد اما این تیم‌ها توانستند بعدها «روایت فتح» را بسازند.

خاطره خاصی از ان مقطع دارید؟

به خاطر دارم که پس از ساخت «بشاگرد» که بسیار نیز موثر واقع شد اقای رفسنجانی گفت که چرا از بدبختی و مصیبت حرف می‌زنید؟ پس از مدت کوتاهی از ساخت «بشاگرد» ، «هفت قصه» و «بشاگرد 2» پخش شدند که کار همین تیم بود. اعتقاد مرتضی بر این بود که گفته های آقای هاشمی درست است و باید به نحوی استمالت جست البته از انقلاب نه از آقای هاشمی.فکر می کرد شاید در این مورد کوتاهی شده که درباره فعالیت های مثبتی که برای مستضعفان انجام شده، فیلمی ساخته نشده‌است. از این رو یک تک قسمتی به نام «بشاگرد دیگر دیار فراموشی نیست» ساخت که توانست تا حدی اثرات منفی آن فیلم تکان دهنده «بشاگرد دیار فراموشی» را جبران کند اما دیگر آن اثر، اثر هنری نشد چرا که واقعاً از دل مرتضی برنیامده بود و صرفاً نوعی انجام وظیفه بود. از آن دوره یک اثر دیگر هم باقی است که تنها برای انجام وظیفه ساخته شده و یک اثر هنری محسوب نمی شود. ساخت این اثر با نام «قیام لله» زمان بسیاری را صرف کرد یعنی شش ماه از سال 63 برای 69 دقیقه ، گر چه مستند زیبایی است اما درباره فعالیت های جهاد در کشور و برگرفته از آیه «انما اعظکم بواحده ان تقوموالله مثنی و فرادا» است؛ آیه ای که در آرم جهاد نیز گنجانده شده . در شرایطی که از یک سو جهاد از او انتظار داشت فعالیت های مثبت جهاد را منعکس کند و از سوی دیگر تیمی نداشت تا درباره جنگ بسازد در این ایام، مرتضی به مرتضایی تبدیل شد که برای «قیام لله» شش ماه زمان صرف کرد. این امر برای مرتضایی که کارها را به سرعت انجام می داد بعید بود.

از بعد جنگ بگویید.

پس از تمام شدن جنگ افرادی که زندگی‌شان با جنگ تعریف می‌شد، حالا باید از زندگی‌شان تعریف جدیدی می‌کردند. آنها نمی‌دانستند حالا باید چه کار کنند. اصلاً ما تصویری برای خودمان نداشتیم، فکر می‌کردیم جنگی شروع شده و قطعاً در آن کشته می‌شویم و پایان جنگ را نخواهیم دید. طبیعتاً درباره این که بعد از جنگ چطور زندگی و کار کنیم تصویری نداشتیم، دست کم ما نداشتیم. حالا جنگ تمام شده بود و ما در واقع با یک زندگی جدید بدون تصویر روبه‌رو بودیم
به این فکر افتادیم که از این پتانسیل فیلمسازی که در اختیار داریم چگونه استفاده کنیم. خیلی صحبت کردیم اما آنچه به ذهنمان نمی‌رسید این بود که درباره جنگ هم بتوان کار کرد. فکر کردم می‌توانیم در زمینه صدور انقلاب کار کنیم یا در زمینه نقاط مثبت و منفی انقلاب. البته مجموعه‌هایی در آن دوره نیز ساخته شد. مثلاً مجموعه‌ای تحت عنوان «نسیم حیات» درباره حزب‌ا... لبنان ساخته شد. اما بالاخره مرتضی این قبیل کارها را تعطیل کرد و به حوزه هنری پیوست.

آوینی در «نسیم حیات» نقش جدی داشت؟ خودش هم به لبنان رفت؟

بله، کارگردان جدی آن بود اما خودش به منطقه نرفت، اساساً نوع ساخت مستند مرتضی از این گونه نبود. روایت فتح این همه زیبا ساخته شد و هیچ‌کس هم نمی‌تواند منکر شود که روایت فتح را مرتضی آوینی کارگردانی کرده، اما دورانی که خود وی در خطوط مقدم حضور داشت خیلی کم بود.

در عملیات هم شرکت می کرد؟

بله. مهم‌ترین مقطعی که حضور بسیار جدی داشت، دوران شروع جنگ بود که «حقیقت‌ها» را ساخت. تقریباً در پنجاه درصد از سفرها خودش حضور داشت. پس از حضور در عملیات «طریق‌القدس» فیلم «این است فتح‌الفتوح» را ساخت و ماجرای شهادت طالبی در دامن مرتضی اتفاق افتاد. تا سال 65 در عملیات‌ها نبود تا آن که دوباره در کربلای پنج حضور جدی داشت و مجدداً حضور نداشت تا آن که جنگ پایان یافت.

مجموعه سراب چطور شکل گرفت؟

دوست عزیزی داشتیم به نام حاج محمد باقر که پیشنهاد کرد به کمک بعضی از بچه‌های وزارت و بعضی از مراکز دیگر، درباره ایرانیانی که می‌خواهند به کشورهای دیگر پناهنده بشوند و مشکلاتی که برایشان پیش می‌آید اطلاعاتی را جمع‌آوری کنیم مقدمات این کار را خود حاج محمد باقر فراهم کرد البته حضور آوینی در این کار کمرنگ‌تر از کارهای دیگرش بود. یعنی مرتضی که مثلاً در «نسیم حیات» به عنوان کارگردان حضور جدی‌تر داشت، سهمش در سراب از 40 - 30 درصد هم کمتر بود. در حقیقت، حاج محمد باقر، آقای مقدم و دوست عزیز دیگری که از لحاظ محتوایی بسیار به حاج محمد باقر کمک می‌کرد، در شکل گرفتن «سراب» نقش مهمی داشتند. مرتضی از جایی وارد کار شد که کمی عقب‌تر از جایی بود که همیشه وارد می‌شد. اما همان زمان هم سعی بسیاری کرد تا شکل قابل قبولی به این مجموعه بدهد.

«سراب» هم در گروه جهاد ساخته شد؟

بله، این هم در گروه جهاد ساخته شد و محصول 69 - 68 بود.

مهم‌ترین خطی که آوینی در سراب دنبال می کرد، یا جدی‌ترین‌ترین ایده‌ای که درباره این سوژه داشت چه بود؟

در حقیقت، مرتضی بیشتر به جنبه دراماتیک قضیه کمک کرد. همچنین از قسمت دهم به بعد از لحاظ محتوایی نیز تاثیرگذار بود. اما آنچه پخش شد، عمدتاً قبل از ورود مرتضی از لحاظ محتوا شکل گرفته بود. از جمله مستندهایی که به نحوی به مرتضی منتسب هستند، «سراب» یکی از ضعیف‌ترین‌ کارهای منتسب به او است. در سایر کارها نقش مرتضی بسیار برجسته‌تر و پررنگ‌تر بود

*
بر این اساس بود که اواخر سال 69، من، مرتضی آوینی و چند نفر دیگر به این نتیجه رسیدیم که نمی‌توانیم به کار با جهاد تلویزیون که هم به جهاد و هم به تلویزیون وابسته بود، ادامه دهیم. ما نتوانستیم با غلامرضا فروزش که آقای هاشمی او را به عنوان وزیر جهاد معرفی کرده بود، به تفاهم برسیم. فروزشی که وزیر جهاد شد، همان کسی نبود که ما زمان جنگ می شناختیم.
جهاد تلویزیون و مدیران جهاد می گفتند «ما دیگر نمی‌خواهیم شما درباره ارزش‌های انقلاب اسلامی به مفهومی که به جنگ و صدور انقلاب پرداختید، کار کنید. شما یک واحد وابسته به جهاد سازندگی هستید و ما می‌خواهیم الان درباره مرغ و خروس و گاو و گوسفند و کود دامی کار کنید!»
فکر می‌کردیم وقتی آقای فروزش - که قبلاً از مسئولان جنگ بود - وزیر جهاد بشود، اتفاق‌های مثبتی می افتد اما قضیه کاملاً برعکس شد. هر کس حاضر بود گاو و گوسفندی کار کند، ماند و هر کس دوست نداشت، رفت!
نگاه آوینی را نمی‌پسندیدند و دیگر برایشان قابل قبول نبود. بعد از بحث مفصلی که با آقای کلانتری معاونت وقت جهاد کردیم و به نتیجه‌ای نرسیدیم، قرار شد در جلسه‌ای با فروزش که وزیر بود، حرف‌هایمان را بزنیم و اتمام حجت کنیم. با آوینی پیش فروزش رفتیم موقع بازگشت، تصمیم گرفتیم از جهاد برویم. آقای فروزش حرف‌هایی را زد که ما اصلاً انتظار نداشتیم. «یا کار جدید جهاد را انجام بدهید و یا جایی بروید که فکر می‌کنید می‌توانید آنجا کار کنید.»
*
مرتضی زود خودش را پیدا کرد. به نظرش رسید که باید در عرصه نگارش و به تعبیری مطبوعات و در کنارش در زمینه سینما فعالیت کند. البته هدف وی کارگردانی، یا داشتن شغلی از مشاغل سینما نبود بلکه هدفش مدیریت، نقد سینما و نظریه‌پردازی برای سینما بود اما به نظر می‌آمد که سینمای ما نظریه‌ای ندارد. این دوره با استعفای سیدمحمد از سوره مصادف بود. این عمل استعفا نبود، در واقع تحت فشار قرار دادن آقای زم برای این بود که شرایط بچه‌ها را بپذیرد. بچه‌ها تصمیم دسته جمعی گرفته بودند که سوره را بخوابانند برای این که امتیازهایی بگیرند. منظورم امتیازهای معنوی برای اداره سوره در سال 69 است.

آقای زم اجازه چه کاری را نمی‌داد؟

نمی دانم، شاید دیدگاه خاصی را دنبال می‌کرد. من هیچ وقت از او یا سیدمحمد در این باره سؤال نکردم. در این دوره، مرتضی یکی از نویسندگان سوره بود. مرتضی از این لجبازی‌ها زیاد داشت و در بعضی از کارهایش بسیار لجوج و یکدنده بود. او تصمیم گرفت سردبیری را بعد از سیدمحمد قبول کند و بیاید یک تنه سوره را بچرخاند، ولو بلغ مابلغ، ولو همه دوستان و همه خودی‌ها با او بد شوند و همه او را بگذارند و بروند و همه بگویند تو با این کارت عملاً به جامعه‌ای از بچه‌های خودی سوره پشت کردی. چون جمع خودی در آن مقطع خیلی کم بود، این طور نبود که مثل الان طیف نویسندگان اینقدر زیاد باشد. اما او تصمیمش را گرفته بود، اصرار بقیه هم فایده‌ای نداشت. در جواب بچه‌ها می‌گفت: «من مسئولیتش را می‌پذیرم، هر کسی هم می‌خواهد برود، برود. من به هر قیمتی شده سوره را نگه می‌دارم.» فکر می‌کنم آذرماه سال 69 بود که مرتضی سردبیر سوره شد. در آن زمان من نسبتی با سوره نداشتم بعداً هم با سوره نسبتی پیدا نکردم. بعد از مدتی متوجه شدم درگیر کار سوره شده و خیلی هم در این کارش مصمم و جدی است. به ما علت جدیتش را نمی‌گفت اما تصمیمش را گرفته بود. تقریباً 2 - 3 ماه بعد آقای زم به او پیشنهاد کرد در بخش‌های سینمایی حوزه هنری هم مسئولیت بپذیرد، سینمایی، تلویزیونی، فیلمنامه، آن موقع حوزه واحدهای مختلفی داشت. نمی دانم الان هم هست یا نه. من هم که دوست داشتم در جوارش باشم وقتی به من پیشنهاد همکاری کرد ، پذیرفتم. طی صحبت با آقای زم پی بردیم که ایشان می‌خواهد یک واحد تلویزیونی تازه راه بیندازد که با بخش‌های سینمایی و قسمت های دیگر رابطه جدی داشته باشد. شاید سوره هم با این قسمت‌های تلویزیونی و سینمایی حوزه بی‌ارتباط نبود، چون بخشی از نگاه او را به سینما در سوره منعکس می‌کرد و لازم بود که سیاست واحدی بر آن حاکم شود. گر چه من به سوره آمدم، اما کاری با آن نداشتم. رفت و آمدهای زیادی به سوره داشتم اما دیگر نسبتی با سوره نداشتم. وارد بخش تلویزیونی شدم و در بخش فیلمنامه در کنار مرتضی مشغول شدم . در واقع ما کمک کردیم تا آن بخش‌ها شکل بگیرد، طی مدت کوتاهی، مرتضی به عنوان نظریه‌پردازی علاقه‌مند سایه‌اش بر همه بخش‌های فیلمی حوزه افتاد. یعنی کار به جایی رسید که غیر از سوره، عملاً مسئول بخش فیلمنامه هم شد و در پی آن مسئولیت تاثیرگذاری بر ساخت آنها نیز به عهده او قرار گرفت. در تولید هم وارد شوراها شد و بدین ترتیب به‌تدریج سایه مرتضی بر همه بخش‌های فیلم حوزه گسترده شد و در سوره هم حرف‌هایش را زد.
با حضور مرتضی در عرصه سینمای حوزه، سیاست‌گذاری جدیدی از سال 69 شکل گرفت. حوزه دوره مخملباف و دوره مستقل از مخملباف را هم طی کرده بود و به یک مقطع جنجالی رسیده بود. به نظر من نوعی بلاتکلیفی در سیاست‌های جدید حوزه در عرصه سینما وجود داشت که دلیل آن نیز از یک سو جذب طیفی از بچه‌های قدیمی حوزه در عرصه سینما و از سوی دیگر بایکوت حوزه از سوی عده‌ای بود. طیفی از بچه مسلمان‌ها، حوزه را بایکوت کرده و آن را ترک کردند. طیف کمی هم که مانده بود حرف و حدیث و درگیری داشتند. شاید اگر بخواهیم سوءتفاهم ایجاد کنیم باید بگوییم که آقای زم می‌خواست پشت آوینی سنگر بگیرد، کسی نتواند به او حمله کند که شما ضدانقلاب شده‌اید و روشنفکر شده‌اید و ...! و دیگر این که مرتضی بتواند آن نگاه درستی را که به سینما دارد در حوزه اعمال کند. حساس‌ترین مقطع این دوره ساخت فیلم «عروس» است، «عروس» در حوزه ساخته نشد، اما حمایت جنجالی که سوره به راه انداخت همه اذهان را به این سمت کشاند که «عروس» بر اساس تفکر حوزه سال 70 - 69 ساخته شده‌است، حمایت مرتضی آوینی که مسئول ارشد سیاست‌گذاری سینمای حوزه بود از «عروس» افخمی باعث شد تا همه نگاه‌ها دوباره به سمت حوزه بازگردد و همه بپرسند که چی شد؟! شما آن موقع که توبه نصوح را منکر شدید و کنار گذاشتید، دنبال عروس بودید؟! آن دوره خیلی متشنجی بود. الان حرف‌ها را به‌راحتی می‌توانم بگویم که زیاد با ساخت «عروس» موافق نبودم، بهروز را از قدیم می‌شناختم و خیلی هم به وی ارادت داشتم. آن زمان، بهروز یکی از اعضای شورای تصمیم‌گیری سینمای حوزه بود که مرتضی او را آورده بود. یعنی مرتضی آن موقع که مسئولیت پذیرفت، از جمله کسانی را که دعوت به همکاری کرد بهروز افخمی و مرحوم مهرزاد مینویی بود.

آن موقع افخمی در تلویزیون بود؟

نه، باید سوابقش را مرور کنید، افخمی تازه میرزا کوچک خان را ساخته بود، به خاطر مسئولیتی که در تلویزیون داشت توانسته بود این امتیاز را از تلویزیون بگیرد و حالا با تلویزیون قهر کرده بود و می‌خواست به سینما بیاید و هیچ‌کس حمایتش نمی‌کرد.
اینها طیف بچه مسلمان‌های تلویزیون بودند مثل مهرزاد مینویی، افخمی . با افخمی الان مقایسه نکنید. افخمی سال 69 که هنوز فیلم نساخته و در تلویزیون بوده، حالا می‌خواهد وارد سینما بشود و برای سینما حرف‌هایی دارد که بزند، ولی نه کسی قبولش دارد و نه ... اما آوینی از او حمایت کرد و این اتفاق افتاد.. آمدن طیف جدیدی از بچه‌ها برای طیف قبلی حوزه خیلی گران تمام شد. آنها مرتضی را هم جزئی از این دسته می‌دانستند . آنها درست یا غلط مرتضی را کسی می‌دانستند که آمده تا نگاه تازه‌ای به سینما، داشته باشد و این موضوع اصلاً برای آنها قابل قبول نبود. حتی مسئولین وقت مؤسسه فارابی مثل سیدمحمد بهشتی و ... به این نگرش با تردید یا با شک نگاه می‌کردند یا اگر معتقد بودند تردید می‌کردند که مبادا علیه آنها حرف و حدیثی درست شود، لذا خیلی با احتیاط برخورد می‌کردند اما مرتضی آدم رک و صریح‌اللهجه‌ای بود. در آن مقطع وارد بازی سیاست سینمای وقت کشور شده بود و طبیعتاً شمشیرهای زیادی علیه او از غلاف‌ها درآمده و آماده شد تا به هر قیمتی مرتضی و نگاه او را منکوب کنند. با همه این فشارها نظرش عوض نشد.
طی این مدت در مورد سینما، مقاله و مطلب می‌نوشت اما رویکردش عوض نشد. گرچه می‌دانست صراحت، آن هم از طریق مجله‌ای متعلق به ارگان خاصی مانند حوزه هنری، کار دشواری است اما این امر باعث نشد که نگاه او تغییر کند. از این‌رو در رویکردهای بعدی از پوراحمد و سینمای او و فیلم «نیاز» داودنژاد بسیار حمایت کرد. دیدگاه او همان دیدگاه بود، از همان دیدگاه‌هایی که سال 70 - 69 مطرح بود. استوار ماند و حرفش را عوض نکرد. آن دیدگاه باعث شد طیفی از بچه‌های ظاهراً متدین سینما به‌شدت در مقابل مرتضی آوینی موضع بگیرند. این طیف همان کسانی بودند که بعداً در روزنامه‌ها و مجلات وقت مقالات تندی نوشتند و به‌شدت به مرتضی حمله کردند تا جایی که یکی دو ماه پیش از شهادتش، کاملاً گذشته مرتضی را زیر سؤال بردند، حتی گذشته پس از انقلاب او را! آنها آوینی را یک «روشنفکر» می‌نامیدند و می‌گفتند که تاکنون در اشتباه بودند و مرتضی را نشناخته بودند. این وقایع مربوط به 3 - 2 ماه قبل از شهادت اوست. من خود از نزدیک شاهد این جریانات بودم. آنها کاملاً او را بایکوت کردند. در جلسات راهش نمی‌دادند، به خاطر حضور او در جلسات شرکت نمی‌کردند. اصلاً جواب سلامش را هم نمی‌دادند. مرتضی می‌گفت: «فلانی و فلانی امروز من را در خیابان دیدند اما حتی جواب سلام مرا ندادند!» در حقیقت آنها هرگز قایل به مرتضی آوینی و ویژگی‌های او به عنوان یک هنرمند و نویسنده انقلابی نبودند و مقالات شدیداللحن دو - سه ماه آخر بر همین امر دلالت دارد. جمعی از بچه‌های متدین هنر جمعی را راه انداختند تحت عنوان «مجمع هنرمندان مسلمان» یا هنر هم داشت. هی‍أت هم داشت! ماجرا هم از همین جا شروع شد که بعد از ولایت مقام معظم رهبری، آقا در عرصه هنر حرف‌های زیادی داشت و صاحب نظر بود. جامعه روشنفکری که هیچ چیز را نمی‌پذیرفت و در مقابل مقام معظم رهبری هم ایستاده بود! باید یادآوری کنیم آقا در شرایطی مسئولیت پذیرفته بود که مراکز مختلف از جمله صدا و سیما با نگاه ایشان اداره نمی‌شد. چند سال طول کشید تا رئیس وقت صدا و سیما، با نظر آقا عوض شد. ایشان هر قدر تلاش کردند تا تغییراتی در صدا و سیما صورت بگیرد میسر نشد این شرایط ادامه داشت تا آن که ایشان رئیس سازمان را عوض کردند.این مجمع شکل گرفته بود که به نوعی پایگاه هنرمندان ونویسندگان مسلمان باشد ومرتضی هم در ان حضور داشت.

*
مرتضی در هیچ کاری دمدمی مزاج نبود، او اهل فکر، اندیشه و مطالعه بود. در همان زمان بود که کتاب «آینه جادو» را نوشت. باید سازنده، فیلمساز و صاحب اثر هنری، هنرمند بوده و ذوق هنری داشته باشد. او معتقد بود که طیف قابل توجهی از اهالی سینما که متأسفانه بعضی از بچه‌های متدین پس از انقلاب نیز در میان آنها هستند هنرمند نیستند. او معتقد نبود که آنها آدم‌های خوبی نیستند. او می‌گفت: فلانی که الان با من قهر است، پشت سرش نماز می‌خوانم، اما فیملساز نیست.» و می گفت: متأسفانه سال‌ها از آن زمان گذشته و بسیاری از همان افراد فیلم ساختند و هم‌اکنون نیز فیلم می‌سازند.

نظر آوینی درست بود؟ آنها هنوز هم فیلمساز نشده‌اند؟ مشکل آنها چیست؟

آوینی معتقد بود که اینها هنرمند نیستند چون سینما را نشناخته‌اند بهتر است فیلم نسازند و به فعالیت‌های دیگری بپردازند. آن زمان، آقای مهدی نصیری سردبیر کیهان بود و با مرتضی هم در این موضوع خیلی مشکل داشت. به یاد دارم که در همان جلسات هیأت هنرمندان مسلمان نیز این مشکل بروز کرد.
آقای نصیری یکی از علمدارهای جدی مخالفان با دیدگاه سینمایی مرتضی بود و آن مقالات تند علیه آوینی ولو به قلم اشخاص دیگر، در روزنامه ایشان منتشر می شد. مرتضی حقیقتاً یک هنرمند بود. هیچ دلیلی وجود نداشت که او از پوراحمد یا از فیلمش حمایت کند. برای او مهم نبود که این نماز می‌خواند یا نه، خانمش حجاب دارد یا نه، اصلاً کاری به این حرف‌ها نداشت. به اعتقاد مرتضی، او این سینما را شناخته بود و می‌توانست برای سینمای ملی کار کند. از سوی دیگر، وقتی موضوع به مسایل اسلام می‌رسید، محکم می‌ایستاد. یعنی اگر کسی می‌خواست حریم اسلام را نقض یا با حقیقت آن مخالفت کند، مرتضی محکم و استوار در مقابل او می‌ایستاد. این دیدگاه‌ها و نظرات هرگز عوض نشد و رویکردش همیشه همین بود.
کسی که کاملاً وقف جنگ بود، یک باره به منتقد تمام عیار سینما تبدیل شده بود. معلوم است که چه اتفاقی افتاده بود و تا این حد موضوع برایش اهمیت یافته بود. اگر اکنون چنین می شد، این همه جای تعجب نداشت. 15 سال پیش که جامعه متدین و متشرع اهل هنر و فرهنگ اصلاً این اتفاق را نمی‌پذیرفت و به سیدمرتضی آوینی خرده می‌گرفت، فکر می‌کرد سینما وظیفه اصلی جامعه مسلمان نیست. بعضی سینما را جای نحسی می‌دانستند که نباید وارد آن شد.
سیدمرتضی آوینی از وقتی نظرش را به طور دقیق درباره مصداق‌های خاص سینمایی نوشت، مورد انتقاد جدی قرار گرفت. وقتی گفت مثلاً سینمای مطلوب از نظر من «عروس» است یا فلانی اصلاً کارگردان نیست، یا همیشه استاد، یعنی هیچکاک شمشیرهای زیادی علیه او کشیده شد.

مرتضایی که در زمان جنگ می‌شناختم، با مرتضای سال‌های 71 و 72 هیچ فرقی نداشت. همان وی‍ژگی‌ها را داشت با همان ایمان و تعهد و تقید. اما عده‌ای سعی می‌کردند این طور نشان دهند که در ایمان و تعهد وی خللی وارد شده. آنها و حتی خود ما نمی‌فهمیدیم این فرد با این درجه از معنویت و تعبد، به فضایی مثل سینما نزدیک یا عضو هیات داوران جشنواره بشود! اگر در خانه می‌نشست و مرتاض می‌شد، بهتر قابل درک بود اما وقتی از بعضی از فیلم‎ها دفاع می‌کرد، آنها و حتی ما نمی‌توانستیم مساله را برای خودمان حل کنیم. اصلاً به آنانی که علیه مرتضی حرف زدند و مطلب نوشتند، خرده نمی‌گیرم، اما یک چیز را نمی‌پذیرم خب، قبول نداری بگو مرتضی آوینی را قبول ندارم. این را هم به خوبی درک می‌کنم.اما چرا آدم‌های متدین اهل فرهنگ و هنر با مرتضی قهر باشند و جواب سلامش را ندهند .چرا باید حرف‌های ناروا پشت سرش بگویند؟
*
جریان دیگری که غیر از مطبوعاتی هادر برابر مرتضی موضع داشتند تلویزیونی ها بودند. حوزه هنری به خاطر وضعیتی که تلویزیون زمان محمد هاشمی داشت، شروع به ساختن برنامه‌هایی کرد که برای پخش در تلویزیون مناسب باشد. کارهایی در واحد تلویزیونی حوزه شروع شد. کارها ساخته می‌شد و به طور رایگان برای پخش به تلویزیون می‌رفت. محمد هاشمی موضع نشان داد و کارهایی که ساخته می‌شد - خوب یا بد - برمی‌گرداند و می‌گفت خوب نیست! کار به جایی رسید که‌آقای زم، طی نامه‌هایی به محمد هاشمی از او خواست که فلان برنامه پخش شود. از معروف‌ترین این کارها «خنجر و شقایق» محصول مشترک نادر طالب‌زاده و سیدمرتضی آوینی بود اما تلویزیون این برنامه را پخش نکرد. دیگر درباره این برنامه، آقای زم کوتاه نیامد و نامه‌ای به دفتر رهبری نوشت که «این طور نمی شود و ...»
جریان حاکم بر تلویزیون که در اوج قدرت بود و نمی‌خواست با آقای زم مقابله کند، در موضعی سیاسی سعی کرد آوینی را تنبیه کند چون آن زمان وی مسئول رسمی واحد تلویزیونی حوزه هنری بود. این جریان دیگری غیر از جریان مطبوعاتی علیه آوینی بود. کار به جایی رسید که جمعی از بچه‌های قدیمی‌تر جهاد تلویزیون را که نسبت کمتری با کارهای جنگ و روایت فتح داشتند تحریک کردند تا طی نامه‌ای اعلام کنند اساساً آوینی هیچ نسبتی با روایت فتح نداشته و مجموعه روایت فتح را ما ساخته‌ایم و آوینی کاره‌ای نبوده است!
اینها کسانی بودند که در جنگ و ساختن کارهایی مربوط به آن حضور فعالی نداشتند و اگر هم حاضر بودند کاری کنند، نمی‌خواستند در سایه آوینی باشند و بیشترشان رفتند. کار تلویزیونی جهاد زیر نظر آوینی بود و او هم چیزی غیر از جنگ نمی‌ساخت.‌ آنقدر فاصله حرفه‌ای بین کارهای آوینی و چیزهایی که آنها سعی می‌کردند بسازند، زیاد بود که نمی‌شد اصلاً با هم مقایسه کرد. شاید به همین خاطر سعی کردند از آوینی انتقام بگیرند. شاید تلویزیون هم قول‌هایی به آنها داده بود. طیفی که معتقد بودند باید گفت مرتضی در روایت فتح کاره‌ای نیست، هنوز هم نظرشان عوض نشده‌است. این دو جریان موازی هم بودند و یک کار انجام می‌دادند ولی ظاهراً ارتباطی با هم نداشتند. جریانی که شکل گرفته بود و جریان مطبوعاتی که علیه آوینی فعالیت می‌کرد، کارشان حذف سیدمرتضی آوینی از فضای فرهنگی و هنری کشور بود. شعارشان هم این بود: «خانه نشین کردن مرتضی آوینی».
این کارها آنقدر ادامه پیدا کرد که اواخر اسفندماه به آوینی گفتم «با این وضعیت دوستان مطبوعاتی و تلویزیونی و حوزه هنری! ... چه خواهی کرد؟ گفت «با این وضعیت دیگر در «سوره» نخواهم ماند و از ابتدای سال 72، حوزه هنری را ترک خواهم کرد.»
آقای زم از وقتی بحث‌های سینمای مطلوب و سینمای اسلامی مطرح شد، نظرش با نظر آوینی یکی نبود و لااقل تغایر داشت. مرتضی هم که به طور شفاف و روشن موضعش را در مجله وابسته به حوزه هنری منتشر می‌کرد، مورد نظر آقای زم نبود. فشارهایی به مرتضی آمد که شاید معنی‌اش این بود که «دیگر در سوره نمان!» همه حوزه هنری آن روز هم سوره بود و واحد سینمایی و تلویزیونی. بخش‌های دیگر که اصلاً حرفی برای گفتن نداشتند. همه اینها به طور همزمان برای آوینی پیش آمد. مرتضی بار سنگینی را بر دوش می کشید. فشارها، حملات مربوط به سوره، تبلیغات مطبوعاتی، جریان تلویزیون و ... همه اینها فشارهایی بود که بر او تحمیل می‌شد.
آوینی که پیش از این بسیار به «مجمع هنرمندان مسلمان» علاقه داشت و امیدوار بود که آنها بتوانند در فضای فرهنگی جامعه کاری انجام بدهند، دیگر به جایی رسید که در مجمع شرکت نمی‌کرد ،در نتیجه ما هم نمی‌رفتیم. می‌گفت «چه اصراری است ما در جمع دوستانی باشیم که ما را دوست ندارند.» ...و....و....و... هیچ کدام علاقه‌ای به آوینی نشان نمی‌دادند.
حرف‌های مختلفی می‌زنند، اما مرتضی آوینی به بهانه‌های مختلف، دیگر حاضر به شرکت در این جلسات نبود.
فشارهای مختلف مرتضی را از پای درآورد. هفته‌های اول سال دو سفر به فکه رفت و در سفر دوم شهید شد.


مرتضی و عجایب روزگار ما!
ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤  کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی

1- از عجایب روزگار ما این است که ابراهیم نبوی مطلب می‌نویسد و با ایما و اشاره ادعا می‌کند که «هیچکس بهتر و بیشتر از من، آوینی را نمی‌شناسد، آوینی مخالف رهبر بود و اگر زنده می‌ماند امروز به زندان می‌افتاد!» و بعد به خاطر اینکه تخیلاتش را مستند کند، می‌گوید بروید از دوستانش بپرسید!

و من می‌روم سراغ دوستانش، اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا. هر چه می‌خوانم خبری از تخیلات و خواب‌های نبوی نیست. (خوب شاید درگوشی این را به خود نبوی گفته باشند!)  اینجا و اینجا هم نظرات  آوینی را درباره رهبر می‌خوانم. ضمن اینکه می‌دانیم شهید آوینی روایت فتحش را بنا به توصیه خود رهبری و با حمایت ایشان می‌ساخت و نه به خاطر قهر کردن با منتقدانش!

2- از دیگر عجایب روزگار اینکه سکولارها و روشنفکران و ضدانقلاب که آوینی تا آخر عمرش از آنها انتقاد می‌کرد، امروز دایه مهربان‌تر از مادر شده‌اند و از ما طلبکار شده‌اند که چرا کیهان یک روزگاری از آوینی انتقاد می‌کرد؟!

3- و از عجایب دیگر روزگار اینکه «پیک نت» هم برای عقب نماندن از بوقلمون‌صفت‌ها، تیتر زده «آوینی، عموی ما بود!» جل الخالق! همین یک مورد را کم داشتیم. این یکی به تنهایی می‌تواند جانشین همه عجایب هفتگانه دنیا شود. دقت کنید، سایت پیک نت، یعنی سایتی که اصولا سکولار است و مخالف انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی و دفاع مقدس، سایتی که اصلا نسبتی با شهید و شهادت ندارد، امروز درباره شهید آوینی می‌نویسد! فکر می‌کنم تا چند روز دیگر سروش و گنجی و کدیور و عباس معروفی و همه آنهایی که یک روز کینه آوینی را به دل داشتند، خودشان را پسر عموی آوینی بدانند!

درباره این عجایبی که گفتم، نکاتی را به طور خلاصه توضیح می‌دهم:

الف: آن شهید عزیز تمامی آثارش هنوز موجود است، مقاله‌ها و سرمقاله‌هایش درباره لیبرالیسم، سکولاریسم، دموکراسی، انقلاب اسلامی، ولایت فقیه، تهاجم فرهنگی، قبض و بسط شریعت و… از اولین سرمقاله تا آخرینش؛ اما وقتی روی بعضی‌ آدم‌ها مثل سنگ پای قزوین باشد، آوینی بعد از 17 سال، در یک اقدام غیر منتظره ناگهان طرفدار جنبش سبز می‌شود!

ب:  اینها خودشان بهتر از هرکسی می‌دانند که آوینی در روزگار خودش چه عقایدی داشته و تا چه اندازه مدافع ولایت بوده است. این جماعت، ولایی بودن آوینی را تکذیب نمی‌کنند، یعنی با زمان خودش اصلا کاری ندارند و قبول دارند که آوینی یک بسیجی طرفدار جمهوری اسلامی بود؛ فقط بعد از گذشت بیست سال پیش بینی می‌کنند که اگر زنده بود مخالف ولایت می‌شد! می‌گویند آوینی آن زمان بسیجی بود و جوگیر و احساساتی و ذوب در ولایت، اما اگر زنده می‌ماند قطعا الان کنار ابراهیم نبوی و محسن مخملباف بود! خوب مگر آدمها نمی‌توانند تغییرکنند؟!

ج: در 17 سال گذشته چه کسی سراغ دارد که روشنفکران و سکولارها و ضدانقلاب، از آوینی تعریف کرده باشند؟ جواب این سوال را چند خط بالاتر توضیح داده‌ام. گفتم که آوینی تازه همین امسال به جنبش سبز پیوسته است، خوب من هم اگر جای بعضی‌ها بودم، امسال از آوینی طرفداری می‌کردم!

د: کاربران مظلوم بالاترین و خوانندگان بی‌گناه جرس هم این وسط عجب گیری کرده‌اند. بندگان خدا دلشان را خوش کرده بودند که از شر جمهوری اسلامی و مظاهرش خلاص می‌شوند، اما الان مجبورند بنا به سفارش عطاء‌الله مهاجرانی و اتاق فکر جنبش، گاه و بی‌گاه هم از امام خمینی طرفداری کنند و هم از شهدا و هم از حامیان ولایت فقیه!

ه: حالا چرا امسال یکدفعه همه یاد آوینی می‌افتند؟ دلیل دارد. دلیلش این است که این جماعت مارماهی صفت، چند ماهی است به دنبال نبش قبر شهدا و اموات هستند. به هر حال برای پر کردن خلاء زنده‌ها و بدست آوردن مشروعیت نسبی، گاهی اوقات لازم می‌شود. لازم به یادآوری است، بسیجی خوب، بسیجی از دست رفته است!

و: یک دلیل دیگر این است که به هر حال آوینی در زمان خودش مخالفینی از طیف حزب‌اللهی هم داشت که اصلا نکته عجیبی نیست. نمی‌خواهم مقایسه کنم، اما در یک سطح خیلی پایین‌تر انتقادهایی را که امروز بعضی حزب‌اللهی‌ها از ده‌نمکی می‌کنند در نظر بگیرید. چه فرقی می‌کند؟ فردا ممکن است همین‌ آدم‌ها از ما طلبکار شوند که شما روزی مخالف ده‌نمکی بودید!

ح: در چند سال گذشته درست در چنین روزهایی همزمان با ایام گرامیداشت یاد شهید آوینی، عده‌ای از دوستانش به جای آنکه از اندیشه آوینی بگویند، رفتند سراغ همان حرف‌های تکراری که مثلا «فلانی به آوینی فحش می‌داد، اما بعد از شهادتش از او تعریف می‌کرد»(که البته حرف درستی است اما همه‌ی حرف‌ درست این نیست) این مساله باعث شده است که اتاق فکر جنبش، امسال این مساله را بگیرند و پیاز داغش را هم زیاد کنند که «آوینی اواخر عمرش حزب‌اللهی نبود!» غافل از اینکه اگر آن روز چهار تا حزب‌اللهی  با آوینی مخالف بودند، صدتای دیگر طرفدارش بودند!

ط: مساله بعدی این است که آنها با توسل به چنین شیوه‌ای، در حقیقت می‌خواهند کاری کنند که ما دشمنان اصلی آوینی را فراموش کنیم. دشمنان اصلی، طیف حزب‌اللهی نبودند؛  دشمنان اصلی در حقیقت روشنفکران سکولار و لائیک و ضدانقلاب و مسئولان فرهنگی حامی جریان روشنفکری بودند که آوینی تا آخرین لحظه آنها را رها نکرد. البته وقتی می‌گویم دشمنی، منظور یک دشمنی شخصی نیست که اگر اینچنین بود، آوینی با دسته اول هم مشکل شخصی پیدا می‌کرد، همه درد و رنج آوینی دشمنی آنها با امام، انقلاب و ولایت بود.

ی: در سال‌های گذشته دو دسته از مخالفان آوینی تا حدودی شناخته شدند. اول طیفی از حزب‌اللهی‌ها و دوم روشنفکران ضدانقلاب. اما در این میان، مسئولان فرهنگی وقت کشور خیلی خوب، پشت مساله‌ای به نام «دعوای کیهان با آوینی» پنهان می‌شوند و کسی هم با آنها کاری ندارد.(که البته خود آوینی نامه اش علیه رییس صداوسیما را می دهد به همین کیهان تا چاپ کند! لینک های زیر را ببینید) در اینجا بد نیست یادی ‌بکنیم از مرد بزرگ «آزادی بیان و زنده باد مخالف من» که روزگاری آوینی را فقط و فقط به خاطر چاپ عکس یک جوان به ظاهر غربی و عدم رعایت شئونات اسلامی توبیخ کرد!


 

لینک های مرتبط:

دانلود: گزیده ای از نشریه “سوره” به سردبیری شهید سید مرتضی آوینی

مهدی همایونفر : با امکاناتی که «آقا» در اختیارمان گذاشتند روایت فتح احیا شد

مصاحبه با مسعود فراستی درباره آوینی : ما به سرعت به هم نزدیک شدیم و عقاید مشترک زیادی نسبت به سینما و جریان روشنفکری داشتیم. در همین خط جلو رفتیم تا زمان وزارت ارشاد آقای خاتمی که فشار زیادی به ما آمد. در این زمان بود که مرتضی مطلب “تحجر و تجدد ” را چاپ کرد.

شهریار زرشناس: برای مرتضی اشک تمساح می‏ریزند: بعد از گذشت هفده سال بدخواهان آوینی یا در آن سوی آبها هستند و علیه انقلاب فعالیت می کنند و یا در داخل به فکر فتنه گری علیه انقلاب اسلامی هستند

بازنگری پرونده سریال«خنجر و شقایق» : عصر روز 23آبان سال 1371 هجری شمسی ، روزنامه کیهان دست به انتشار «نامه ای سر گشاده»از سوی سازندگان مستند«خنجر و شقایق» زد که یکی از بی سابقه ترین چالش های «محمد هاشمی» مدیریت وقت«صدا و سیما» را آغاز نمود.

میزگردی با حضور دوستان آوینی : توجه داشته باشیم که ریاکارها فقط در قشر متحجر نیستند. در میان متجددها هم ریاکارهایی هستند مثل همین آقای مسعود بهنود نامرد که مصاحبه‌ای کرد و در آن چه حرف‌هایی زده بود.


«شهید آوینی» و خانواده
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤  کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی

در مورد مساله خانوادگی‌شان ما زیاد تو زندگی خانوادگی‌شان نبودیم هر از گاهی می‌رفتیم و سلام وعلیکی داشتیم منتهی یادم می‌اید اگر ایشان یک غذای خوشمزه‌ای یا شیرینی یا شکلاتی به تناسبی، جشنی ، عروسی بود و چیزی به ایاشن می‌دادند شیرینی که برمی‌داشتند میل نمی‌کردند. به میزبان می‌گفتند که من می‌توانم یک دانه دیگر بردارم و آن شخص با کمال میل می‌گفت بردارید. می‌گفت من این برمی‌دارم که با خانمم و بچه‌هایم میل کنم. این خیلی عجیب بود که مثلا حتی یک شیرینی یا شکلاتی هم داشت می‌بردند تو خانه که در این شیرینی اندک و خوشمزگی اندک هم، خانواده‌اش سهیم باشند و به ما توصیه می‌کردند که این خیلی موثر است که آدم شیرینی‌های زندگی‌اش راشادیهای زندگی‌اش را سعی کند، باخانواده‌اش تقسیم کند، فقط فکر خودش نباشد. می‌گفت در ایجاد مودت بین زن و شوهر موثر است و یک چیز دیگر که میگفتند خیلی موثر است خواندن نماز جماعت با خانواده‌ است. می‌گفت خیلی در ایجاد الفت بین اعضای خانواده موثر است،غیر از آنکه روحیه عبادی هم حفظ می‌شود.
برای من خیلی جالب بود که بدانم رابطه آقا مرتضی با بچه‌هایش چگونه است. می‌گفت که بچه‌های من حرفم را نمی‌خوانند. می‌گفتم یعنی چه، اختلاف سنی آقامرتضی با بچه‌هایش زیاد بود.
می‌گفت وقتی من سجاد را دعوا می‌کنم و یک تشری می‌زنم خودم خنده‌ام می گیرد، بعد سجاد تحویل نمی‌گیرد. می‌گفت علت آن، رفتار خودم است. من خودم نمی‌توانم از خودم چنین تصویری بدهم که من یک چیزی می‌گویم حتما باید گوش کنید.
یک روز دیگر ما با هم در مجله قرار داشتیم مقداری دیر آمد. من پرسیدم چی شد؟ گفت که سجاد را تنهایی فرستادم مدرسه. خودم هم دنبالش رفتم ببینم چه طوری می‌رود و خیلی لذت برده بود که مردانه از خیابان گذر کرده و یا من یک بار سوال کردم که شما شبها اینقدر دیر به منزل می‌روید آیا اعتراضی به شما نمی‌شود گفت نه! خانمم عادت کرده و درجریان قضایاست و این طوری نیست که منفک باشد و هر کسی کار خودش راانجام بدهد.


پدر «شهید آوینی»:مرتضی‌ را تا ‌زنده‌ بود نمی‌شناختم‌
ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤  کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی

من‌ فردی‌ بودم‌ که‌ همیشه‌ کارم‌ در معادن‌ بود و ایشان‌ همیشه‌ دنبال‌ من‌ بودند، سال‌ 1326 که‌ ایشان‌ به‌ دنیا آمدند در شهر ری‌ من‌ منزل‌ پدرم‌ بودم‌، جایی‌ نداشتم‌، کاری‌ هم‌ نداشتم‌ و در آن‌ دوره‌ نظام‌ وظیفه‌ام‌ را می‌گذراندم‌.
سابقاً در چنین‌ خانه‌هایی‌ همه اهل‌ فامیل‌ جمع‌ می‌شدند. منتقل‌ شدم‌ به‌ سازمان‌ برنامه‌ و به آنجا رفتم‌ به‌ شرکت‌ سهامی‌ کل‌ معادن‌، در این‌ شرکت‌ کم‌کم‌ کارهای‌ معادن‌، که‌ باعث‌ می‌شد من‌ به‌ شهرستان‌ها بروم‌ شروع‌ شد و من‌ در آن‌ سالها با مرتضی‌ در معادن‌ بودم‌.
ایشان‌ از سال‌ 1333 که‌‌ به‌ معادن‌ خمین‌ رفتم‌، معادن‌ سرب‌ و روی‌ خمین‌ کلاس‌ اول‌ دبستان‌ در آن‌ جا مرتضی‌ را نام‌نویسی‌ کردیم‌، در خمین‌ شاگرد اول‌ بود و شاگرد خوبی‌ هم‌ بود؛ حتی‌ یک‌ روزی‌ آمد و دیدیم‌ گریه‌ می‌کند پرسیدیم‌ چرا گریه‌ می‌کنی‌؟ گفت‌ برای‌ اینکه‌ به‌ من‌ 20 داده‌اند و به‌ یکی‌ دیگر هم‌ 20‌ داده‌اند، رفته‌ بود و به‌ معلم‌ گفته‌ بود و او هم‌ جواب‌ داده‌ بود که‌ من‌ به‌ تو 25 که‌ نمی‌توانم‌ بدهم‌. البته‌ مرتضی‌ قبل‌ از اینکه‌ به‌ مدرسه‌ برود در منزل‌ خواندن‌ و نوشتن‌ را یاد گرفته‌ بود حتی‌ وقتی‌ کلاس‌ اول‌ بود روزنامه‌ می‌خواند. ما تا دو سال‌ خمین‌ بودیم‌ ولی‌ سال‌ 35 به‌ یک‌ معدن‌ دیگری‌ رفتیم‌ معدن‌ مسی‌ بود که‌ نزدیک‌ شهرستان‌ میانه‌ بود، کوه‌ بود و مدرسه‌ای‌ نبود که‌ من‌ مرتضی‌ را در آن‌ نام‌نویسی‌ کنم‌ من‌ رفتم‌ و از آموزش‌ و پرورش‌ زنجان‌ اجازه‌ گرفتم‌ تا بتونم‌ این‌ را و آن‌ فرزند دوّمم‌ که‌ در حال‌ حاضر در آمریکا استاد دانشگاه‌ است‌ این‌ها را بگذارم‌ درس‌ بخوانند. یک‌ مدرسه‌ دایر کردم‌ که‌ خودم‌ در آن‌ تدریس‌ می‌کردم‌ و رئیس‌ حسابداری‌ آنجا درس‌ می‌داد. این‌ مدرسه‌ چهار کلاسه‌ بود که‌ در آخر 6 کلاسه‌ شد، وقتی‌ مرتضی‌ به‌ کلاس‌ چهارم‌ رفت‌ از وجود خود او هم‌ برای‌ تدریس‌ کلاس‌ اوّلی‌ها استفاده می شد. بعد به‌ کرمان‌ رفتیم‌ و در یک‌ دبیرستان‌ در کرمان‌ شروع‌ کردند به‌ تحصیل‌ کردن.‌ دبیرستان‌ را در کرمان‌ بودند تا سال‌ دهم‌ دبیرستان‌ که‌ به‌ مدرسه‌های‌ ملّی‌ تهران‌ آمدند.
مرتضی‌ رشته‌اش‌ ریاضی‌ بود، یک‌ روز کارت‌ کنکوری‌ دستش‌ بود. به‌ او گفتم‌ مگر نمی‌خواهی‌ در کنکور شرکت‌ کنی‌! گفت‌ کارتم‌ را پاره‌ کردم‌، گفتم‌ اِ چرا؟ گفت‌: رشته‌ ریاضی‌ را دوست‌ ندارم‌. بعد رفت‌ در هنرهای‌ زیبا در کلاس‌ طراحی‌ نشست‌ و بعد کنکور طراحی‌ داد و در آنجا شاگرد اول‌ شد. تا سال‌ 1355 تقریباً.
در کودکی‌ یادم‌ هست‌ وقتی‌ مهمانهای‌ خارجی‌ برای‌ من‌ می‌آمدند می‌رفت‌ و با آنها شروع‌ می‌کرد به‌ صحبت‌ کردن‌ و به‌هیچ‌ وجه‌ گوشه‌گیر نبود.
خدمت‌ نظام‌ وظیفه‌اش‌ را در نیروی‌ هوایی‌ انجام‌ داد.

***

به‌ نقاشی‌ خیلی‌ علاقه‌ داشت‌ در همان‌ سالهایی‌ که‌ در کرمان‌ بودیم‌ معلم‌ نقاشی‌ داشت‌؛ به‌ نویسندگی‌ هم‌ خیلی‌ علاقه‌ داشت‌ و خیلی‌ چیزها می‌نوشت‌. حتی‌ یک‌ کتابی‌ قبل‌ از انقلاب‌ نوشته‌ بود که‌ اسم‌ عجیبی‌ داشت‌ یادم‌ نیست‌ یک‌ چیزی‌ شبیه‌ "نه‌ از خود.... " موضوع‌اش‌ یک‌ چیزی‌ بود در مورد ناراحتی‌ مردم‌ و فقر و تنگدستی‌ و... بود. البته‌ بعضی‌ از نسخه‌های‌ این‌ کتاب‌ هم‌ بود که‌ تکثیر شده‌ بود اما الان‌ در دسترس‌ نیست‌.
یادم‌ هست‌ از همان‌ زمانی‌ که‌ به‌ دانشکده‌ می‌رفت‌ در مورد این‌ موضوعات‌ حساس‌ بود. یک‌ روز زمستان‌ وقتی‌ از دانشکده‌ به‌ خانه‌ آمده‌ بود دیدم‌ پالتویش‌ همراهش‌ نیست‌. پرسیدم‌ پالتویت‌ کجاست‌؟ گفت‌: دادم‌ به‌ کسی‌. از این‌ کارها زیاد می‌کرد.

***

بعد از انقلاب‌ مرتضی‌ را خیلی‌ کم‌ می‌دیدم.‌ پس‌ از مدتی‌ هم‌ که‌ همخانه‌ شدیم‌ با این‌ حال‌ باز بیشتر در مسافرت‌ و سفر جبهه‌ بود، مواردی‌ هم‌ که‌ در منزل‌ بود خیلی‌ کم‌ در مورد کارش‌ صحبت‌ می‌کرد، مسائل‌ جبهه‌ را برای‌ ما تعریف‌ می‌کرد. فقط‌ یکی‌ دو بار در مورد دوستان‌ و همکاران‌ رفقایش‌ که‌ در کنارش‌ در جبهه‌ به‌ شهادت‌ رسیده‌ بودند تعریف‌ کرد. یا مثلاً می‌گفت‌ دوربینمان را در اهواز جایی‌ گذاشته‌ بودیم‌ به‌ امانت‌ ، وقتی‌ برگشتیم‌ دیدیم‌ فیلم‌ روی‌ آن‌ پاک‌ شده‌ است‌ و همین‌.
در مورد مشکلات‌ کارش‌ هیچ‌وقت‌ حرف‌ نمی‌زد یعنی‌ اصلاً مشکل‌ احساس‌ نمی‌کرد.
مشکل‌ها را ، همه‌ را خرد می‌کرد. اما همیشه‌ نگران‌ وضع‌ مملکت‌ بود اما در عین‌ حال‌ خوشحال‌ هم‌ بود به‌ خاطر این‌ که‌ انقلاب‌ شده‌ و....

***

سال‌های‌ آخر خیلی‌ کم‌ خواب‌ بود و سه‌ چهار ساعت‌ بیشتر نمی‌خوابید و همه‌اش‌ در حال‌ نوشتن‌ بود. ما خیلی‌ کم‌ او را می‌دیدیم.‌ در این‌ سالهای‌ آخر وقتی‌ متوجه‌ آمدنش‌ می‌شدم‌ که‌ جمعه‌ها می‌آمد و صدایم‌ می‌کرد که‌: "بابا نماز جمعه‌ نمی‌روی‌؟ " من‌ هم‌ می‌گفتم‌ چرا نمی‌روم‌.
من‌ مرتضی را تا آن‌ زمان‌ که‌ زنده‌ بود نمی‌شناختم‌


در برابر ریا کاری و مصلحت اندیشی
ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤  کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی

روایتی از رای و راه سید مرتضی آوینی

جلیلی: بزرگداشتهای آوینی باید رو به آینده داشته باشد. باید برای بعد از شهادت آوینی حرف داشته باشد. سؤال این است که شهادت ایشان توانست چه ظرفیتهایی و موقعیتهایی را به مجموعه جبهه فرهنگی انقلاباسلامی اضافه کند؟ چه سرمایههایی را در اختیار ما قرار داد؟ حضور "شهید"آوینی چه گشایشی در این جبهه ایجاد کرد و ما بعد از سالها چقدر توانستیم از این حضور بهره ببریم و مجموعه این جبهه را به اهدافش و آرمانهایش نزدیک تر کنیم؟
فراستی: من شروع کننده خوبی نیستم، شاید تمام کننده خوبی باشم. ولی این شروع با این سؤال سخت، سختتر میشود یکی دو روز قبل از رفتن، در مجله سوره با هم بودیم، گفت: من میروم ولی شما باید ادامه بدهید. گفتم مرتضی داری وصیت میکنی؟ یک چیزهایی داری میگویی که...؟ خودش ماند! ولی داشت وصیت میکرد. مرتضی قبل از رفتن غیرقابل تحمل شده بود و دائماً از این طرف و آن طرف پیغام میفرستادند که این جوری نروید! صفحه دوم، عکس بوسنی را اینگونه نزنید! از این ور و آن ور دوستان انقلاب، مجله سوره مینوشتند. مرتضی و سوره کاملاً منتقد بودند. من ناچیز را میزدند تا بتوانند جلوی فعالیتهای مرتضی را بگیرند. دیگران را میزدند. مرتضی در زمان رفتن، کاملاً در رزم با کسانی بود که برایشان غیرقابل تحمل شده بود. برای اینکه خطش، خط غیرقابل تحملی شده بود. خط فرهنگی مرتضی، امروز هم غیرقابل تحمل است. باید راجع به این خط فرهنگی بحث کنیم. ببینیم که تفکر فرهنگی مرتضی چه شاخصههایی داشت؟ اما به نظرم بسید مرتضی آوینیا رفتن مرتضی، نیروهای مختلفی در همه ایران تربیت شدهاند.
و رفتن مرتضی یک سری از معادلات را عوض کرد. با این که دو روز قبلش مورد حمله بود، عدهای ساکت شدند و مجبور شدند در روزنامهشان عکس مرتضی را چاپ کنند و حرف آقا را بزنند که ایشان را "سید شهیدان اهل قلم" نامید. مرتضی 15 سال پیش، 17 سال پیش مرتضی  با چنگ و دندان در این جبهه میجنگید. امروز هم همان جبهه ها وجود دارند و باید در آن جبهه ها جنگید. خوب اولین جبههای که میجنگید و از چیزهایی که مرتضی را برای خیلیها غیرقابل تحمل میکرد، جبهه غرب زدگی بیهویتی بود که در عرصه سینما، حاکم بود و بر آن غلبه داشت. جبههای که نگاه و فکرش به سمت بیرون از مرزها و هویت ماست. این جبهه، همچنان هست، بیش و کم ضعیف شده ولی سربلند میکند و در واقع تنها جریان سینمایی _ بگذارید صریحتر بگویم _ تنها جریان فرهنگی غالب جامعه ماست. (میتوان این جبهه را) جبهه هنر فرمایشی دولتی غربپسند (نامید). در عرصه سینما من به آن سینمای جشنوارهای میگویم. حتماً ادبیات جشنوارهای، نقاشی جشنوارهای، تئاتر جشنوارهای و... هم هست و به شدت (با حمایت برخی) مسئولین این قسمتها دارند رشد پیدا میکنند و(در واقع این جریان) تنها جریانی است که برای این دوستان قابل حمایت است و مرتضی به شدت با اینها میجنگید و من هم در کنارش لِک و لِکی میکردم. این مسئله به نظرم، هنوز آسیب اصلی هنر متعهد ماست که باید با آن جنگید و خوشبختانه دوره اخیر سوره به سردبیری آقا وحید داشت در این زمینه کار جدی میکرد. این را باید دوباره راه انداخت. یعنی برای ادامه راه مرتضی در عرصه فرهنگ که بعد از این که جنگ تمام شد و مرتضی معتقد بود که اینجا یعنی جبهه فرهنگ، جای خیلی مهمی برای جنگیدن است. ما باید این زمینه را ادامه بدهیم. بدانیم که باید با چه بجنگیم. بدانیم که با روشنفکری بیهویت غربزده همه چیز فروش باید بجنگیم که دارد از درون، ما را از هویتمان تهی میکند و مورد خوشایند غرب عمل میکند. "سیصد" فقط ساخته ذهنهای منحط و ضدتمدنی آمریکایی نیست که هست! ساخته ما هم هست. وقتی که دوستان در ده پانزده سال اخیر دارند فیلمهایی را از ما به خارج میفرستند که سیاه نمایی، جهل نمایی و در واقع عقب افتادگی است، طبیعی است که آنها به خودشان اجازه بدهند به گذشته ما هم توهین بکنند؛ به فرهنگ و تمدن ما هم توهین بکنند و احیاناً چند تا اعتراض هم بشنوند. هرکس از مادرش قهر میکند، یک سناریو یا یک سیناپس داشته باشد که غربیها از آن خوششان بیاید، سریع اجازه میدهند. فیلم در پانزده روز ساخته میشود و در بیرون جایزههای بینالمللی میگیرد. حال بیا درستش کن. (این بنده خدا) دیگر خدا را بنده نیست. فیلمساز، مؤلف و برگزیده جهانی است که دیگر ما نمیتوانیم به او بگوییم بالای چشمت ابروست. این تنها جریان تفکر دولتی حاکم بر سینمای ماست. متأسفانه بیشتر از این حاکم بر هنر ما شده است. یعنی رو به سوی غرب داشتن با فروش همه چیزهای خودی، با فولکلور فروشی، با میهن فروشی، با همه چیز فروشی میرویم، جایزه آنها را میگیریم تا (اسممان را در لیست افتخار ثبت کنیم) و به (نسبت خودمان با) آنها افتخار کنیم.
خوب، من گفتم که شروع کننده خوبی نیستم. همین جا یک کات میدهیم و بقیه بحث را از دوستان میشنویم.  
کمری: من دعوت شده رسمی این جلسه نیستم. البته حضور در چنین جمعی برای من مغتنم است و بهتر بود که شنونده باشم. سؤالی را یکی از آقایان مطرح کرده بودند که پاسخگوی آن سؤال باشم. آن سؤال این بود که اگر شهید آوینی الآن بود، چه کار میکرد و به چه مشغول بود؟ این سؤال مرا خیلی به فکر برد و قدری در پاسخ این سؤال تمرکز کردم. پیش از اینکه پیرامون سؤال، قدری حرف بزنم، این نکته را عرض کنم که من مثل آقای فراستی، همسخن و همنشین با شهید آوینی نبودم. اگر چه همدیگر را میدیدیم، سلام و علیک داشتیم، گهگاهی هم مسئله و موضوعی پیش میآمد که صحبتهایی بکنیم و یا نکتهای را در میان راه یا در محل کار، بگوییم و بشنویم. منتها، محشور و دمخور و همسخن ایشان نبودم. پارهخاطرههای پراکندهای از این دیدارها دارم. اما از این حیث آن سؤال مرا به فکر فرو برد که گرامیداشت و بزرگداشت شخصیتی مثل آوینی، برای شناخت است یا برای تداعی؟

آنچه که معمولاً در بزرگداشت یا گرامیداشت رفتگان و بزرگانی چون شهید آوینی، حاکم و ساری است، یک فضای کامل احساسی، عاطفی و به تعبیر ایشان نوستالژیک و آمیخته با دریافتها و برداشتهای بعضاً شخصی است. این تجلیل و تکریمها خصوصاً در فضاهای احساسی، آیا زمینه معرفت و شناخت را فراهم میکند یا اینکه نه، احساسات ما را تحریک میکند و این احساسات باقی و برقرار است تا زمانی که شرایط آن، باقی است؟ وقتی آن شرایط برطرف شد، احساس و عاطفهای هم برکنار میشود. شبیه حالتی که ما از شنیدن یک قطعه شعر یا یک قطعه موسیقی پیدا میکینم. آیا این نوع تداعیها میتواند به دانش و بینش و شناخت منجر بشود یا نه؟ اصلاً مقصود چیست؟ این نکته را از آن حیث میگویم که خیلی از تجلیلها ما را به گذشته میبرد که چنین بود و چنین شد یا چنین شده بود. آوینی یک متفکر صاحب نظر بود. البته میشود در اندیشههایش تأمل کرد و وارد حوزه نقد هم شد، اما او متفکر و صاحب نظر بود. سؤال مهم این است که آیا این صاحبنظر و صاحب تفکر، دأب و دغدغه و دلمشغولیاش تداوم پیدا کرده، استقرار و پیوستگی پیدا کرده، به جریان رسیده یا نرسیده است؟ خصوصاً اگر که متفکر، کارش مواجهه باشد ـ و نکاتی آقای فراستی بدون اینکه از این اصطلاح استفاده کند، اشاره کردند ـ مطرح کنند. یکی از مؤلفه از مولفههای اندیشه و مشی شهید آوینی این بود که اهل مواجهه و مقابله بود. و این مواجهه و مقابله نه ریاکاری را برمیتابید، نه ملاحظهکاری را و نه خیلی چیزهای دیگری که ما از آن تحت عنوان مصلحت نام میبریم. این نکته را از آن حیث دارم میگویم که ممکن است گاهی مجلس ذکری، یاد بودی و تجلیلی به جای برانگیزانندگی، تنبه، هشدار و آغاز برای شناختن، تبدیل شود به مجلس فاتحهای که در عمل خاتمه است. در حالی که فاتحه، آغاز است. کما اینکه خاطره، ذاکره است. ما خاطره نمیگوییم که وقت و زمانی را که داریم سپری میکنیم، خوش و خرم بگذرانیم. چون در یاد و تداعی میخواهیم درباره زمان حالمان بیندیشیم.

کما اینکه در بحث تاریخشناسی هم، نه در معنای سنتی نقلیاش، بلکه در معنای جدی واقعی علمیاش؛ غرض از شناخت تاریخ، نسبت انسان است با زمان حالش و آینده. اگر این طور شد ما از حوزه فضای نوستالژیک به تعبیر آقای جلیلی و فضای اسطورهپردازی باید به سمت و سوی دیگری را پی بگیریم و برویم. البته من نمیخواهم بگویم که شهید آوینی نمونه نبوده است، اسطوره نبوده است. اسوه چرا! ایشان میتواند به عنوان کسی که محل اعتناست به جهات مختلف، هم به لحاظ فکری و هم به لحاظ عملی، خصوصاً سیری که زندگی ایشان داشته است. آن صیرورتی که داشته اشت، معیار اعتبار باشد. مراحلی که او پیموده ـ و متأسفانه به دلایل ملاحظات برنمیتابند کسانی که این چیزها گفته و شنیده شود ـ برای ما مغتنم است تا بدانیم چگونه کسی چون او مرحله به مرحله به حقیقت و به نور و هدایت میرسد. این چیزی است که در سیر عمل و اندیشه های شهید آوینی هست و در آن شبه اعتراف خودنوشتی که از ایشان برجای است، دیده میشود. بنابراین میخواهم بگویم که آن طرز تصور اسطورهای و قهرمانسازی و مطلق انگاری را اگر از ذهن برداریم و به دنیای شناخت وارد شویم، امکانپذیر خواهد کرد که آن سؤال را پاسخ دهیم که اگر آوینی زنده بود چه میکرد. منتها خیلی از مواقع، جرئت شنیدن، بسیار مهمتر از جرئت گفتن و پاسخ دادن است. از حیثی پاسخش معلوم است. اگر بگوییم شهید آوینی کسی بود که در خودش متفرد بود و در خودش خلاصه شد و یکی بود که دومی نداشت، یعنی برسیم به یک اسطوره رستمگونهای که برای او بدل و بدیلی قائل نشویم، اشتباه و ظلم کردهایم و هم نادرست گفتهایم. بنابراین حتی اگر قرار باشد آن را یک شخص شاخص در نظر بگیریم، مهم در این جا شخص او نیست، شخصیت اوست که باید ببینیم چگونه امکان تداوم و استمرار پیدا کرده است؟ اگر شخصیت او در شخص او منحصر شد، در خود او تمام شده است. پس پاسخ این سؤال است که اگر آوینی بود چه میکرد؟ این است که باید دید اشباه و اقران او اکنون چه میکنند؟ چون حتی اگر ما قائل باشیم به این که او حجت بود، زمین خدا که بی حجت نمی ماند، درهیچ زمان و مکان و جایی. اما در خود این سؤال یک درد و اسف هم هست و آن این که اگر آوینی بود و شهید نمیشد، اصلاً چنین سؤالی مطرح نمیشد؛ انگار بودن و حضور داشتن بعضیها مانع شناخت آنهاست. اما این حرف خیلی دقیق نیست؛ دریغ و درد اینجاست که ما حضور شایستگان را درک میکنیم تا غیبت آنها فرا برسد. چرا؟ چون فکر ما درگیر شخصهاست نه شخصیتها، نه اندیشهها. این مجلس ذکر هم اگر معطوف شخص آوینی باشد، نه شخصیت او، به جای تنبه آوینی سبب خلسه و غفلت میتواند بشود. اگر نگوییم همچون یا عین اوینی کسی نیست، اما کم نیستند اشباه و اقران او، آنها چه میکنند و ما چه میکنیم با آنها. چرا پرده جهل ما را شهادت آنها باید بدرد و نمود آنها ما را به بود آنها آگاه کند؟

نکته دیگر این که شناخت آوینی شیوهای میخواهد. یکی از آن روشها این است که همه کسانی که از او چیزی میدانند، به راحتی و به درستی داشتهها و پنداشتهها یا گفتههای خود را درباره او بگویند. دوم اینکه آنچه درباره او گفتهاند و آنچه از او مانده است و به نوشته و تصویر درآمده است. با نظم و ترتیب و چینشی ـ بدون آن ملاحظات که بعضی با خط قرمزهایی مانع ورود به آن شده اید. در این صورت است که امکان شناخت فراهم میشود اندک اندک. تا ببینیم که چه اتفاقی افتاده؟ چرا اینطوری شده است؟ اگر یک کسی مثل شهید آوینی میآید یک جریان اندیشهای را وضع میکند و میپروراند و بعد هم همینطوری رشد و تکامل پیدا میکند، پس چرا این جریان، سرانجامش به اینجا میرسد که تصور میشود این نوع فکر در میان مجموعه سیاستگذاریها و مدیریتهای فرهنگی با نوعی غرابت یا غربت مواجه است. این مسئله را از آن طریق میتوان شناخت و پاسخ درخوری به آن داد.
جلیلی: یکی از دوستان یادداشتی برای ما نوشتند که جلسه را به سمتی ببرید که مخاطب احساس کند باید کاری کرد. انشاءالله اگر دوستان تحمل داشته باشند به آنجا هم خواهیم رسید. آقای مودب در خدمت شما هستیم.
مؤدب: نکته مهمی که در عملکرد شهید مرتضی آوینی میتوانم بگویم این است که دچار آفت انزوا و خستگی نشده است. پدیدههایی مثل نفاق، تحجر و ریا از خسته کننده ترین آفات جامعه دینی و شبه دینی! هستند. به نظرم آوینی، یک مشخصه مهمش این است که در این مدت خسته نشد از پیران و بزرگان فرهنگ و هنر انقلاب، بسیاری بودند که خسته شدند و به فضاها و فعالیتهای حاشیهای روی آوردند. از انقلابی بودن خسته شدند و به سراغ اصل آن کار و رشته هنریشان رفتند ـ که البته در همان جا هم منشاء برکاتی شدند ـ به هر حال این جماعت در مراکز مختلف هستند و فعالیت میکنند و از لحاظ سیر تاریخی هنر و فرهنگ انقلاب هنوز حضور دارند و حضورشان منتظم و نظم دهنده هم هست و نیاز است به این حضور و بسیاری از جوانها با سرپرستی و کمک همین گروه بار میآیند. و جوانها، اگر مشکلی داشته باشند، آنها در صحنه هستند، منتها نیاز است به مدیریت قویای که این گروه را حمایت کند تا با توان و نیات انقلابی ادامه بدهند ـ نه اینکه با مقتضیات حرفهای صرف فعالیت کنند ـ این گروه باید با عزم انقلابی و جوانانه مصدر کارها باشند و در جغرافیای نبرد فرهنگی فعال باشند و کار ایجابی در حوزه فرهنگ انقلاباسلامی و اسلام ناب انجام بدهد. متأسفانه، اصلیترین عاملی که باعث شده است دچار انفعال بشویم، درگیری در جبهه داخلی با ریاکاران و انقلابیهای دروغین است. یعنی مجبوریم در داخل با این نیروهایی که فعالیت و حضورشان واقعاً خسته کننده و عصبی کننده است تعامل داشته باشیم. و در این فضا که ما مجبوریم فعالیتهای همدیگر را نفی کنیم، خیلی از مفاهیم، ارزشها و عناصر اصلی رها شدهاند، کاری نشده است. ببینید پدیده انقلاباسلامی انرژی خودش را در ساختارهای جهانی تزریق کرده است. این انقلاب زلزلهای بود که اتفاق افتاد و خود آن زلزله، پسلرزههایش را در جهان دارد. منتها بعد آن زلزله ما که صاحبان ظاهری این انقلاب هستیم، نتوانستهایم  به ایدههای انقلاب شکل و قواره بدهیم، آن اندیشهها و تجربیات را مکتوب کنیم، ترجمه کنیم، دستهبندی کنیم چرا که دچار این آفات یعنی تحجر، نفاق و دنیاگرایی شدهایم و از سوی دیگر، فعالان ما دچار انفعال شدهاند، یعنی مجبور شدهاند به این که در برابر یک سری از اتفاقات و هجمهها، مدام دفاع میکنند و آن محورهایی که باید کار میشده، شناسایی نشده است. خیلی جاها هست که هجمه بزرگی شکل میگیرد، آن وقت انرژی زیادی از ما هدر میرود تا یک حرکت و اتفاق کوچکی در برابر آن صورت بگیرد.
حق این است که خیلی از فعالیتها در جبهه فرهنگی هنر و ادبیات انقلاباسلامی صورت میگیرد که شناسایی نشده است. این نیروها همدیگر را نمیشناسند. باید به طور جدی، پتانسیلها و جوانهای پرشوری که در این حوزه فعالند، در مرحله نخست همدیگر را شناسایی کنند و نیروهای مستعد به صورت گروهی، نظاممند و هدفمند کار بکنند و کار اینها مکتوب و مستند بشود، و این مکتوبات و مستندات ترجمه بشود، متأسفانه این اتفاقات نیفتاده است و دلایل آن هم خیلی زیاد است که اگر وقت اجازه بدهد در این جلسه به مهمترین آنها بپردازیم وگرنه در فرصتی دیگر. در خدمت اساتید هستیم.
جلیلی: متشکریم از آقای مؤدب. قبل از اینکه بخش میزگرد را ادامه بدهیم، دوستان شهید آوینی که خاطره نمیگویند. فکر میکنم یکی از دغدغه های دوستانی که حضور پیدا میکنند این است که خاطراتی هم از شهید آوینی بشنوند. من فقط یک بار شهید آوینی را دیده بودم؛ همان را تعریف میکنم تا بحث هم تنوعی پیدا کند.
ایام نمایشگاه کتاب تهران بود در سال 71. نمایشگاه هم خیلی شلوغ بود. طیف حزب اللهی، بسیجی هم زیاد بودند. نمازخانه هایش هم پر بود. بلندگوی نمایشگاه اعلام کرد که سیدمرتضی آوینی در یکی از سالنها در ساعت 5 سخنرانی دارد. بدو بدو رفتم خودم را به سالن برسانم. ساعت را دیدم، پنج و نیم بود. نیم ساعت از سخنرانی از دست رفت. داخل سالن شدم. دیدم یک خانم مانتویی ته سالن نشسته و سالن خالی خالی است. فقط آوینی بود و دو سه نفر دیگر که البته آوینی منتظر بود چهار پنج نفر دیگر بیایند و سخنرانیاش را شروع کند. صندلیهای جلسه امروز که همرنگ آن جلسه است باعث تداعی این خاطره شد. جالب بود که در همان روزها، ما اعضای فعال یک تشکل دانشجویی بودیم. در جلساتی شرکت میکردیم که آقای فلانی را میآوردند تا ما را توجیه کند. توضیح میداد که برادران! نارمک محله خطرناکی است. نظامآباد خطرناک است. نازیآباد خطرناک است. نیاوران و تجریش بحرانخیز هستند. نقشه کل تهران را میکشید و 100 نقطه را به عنوان نقاط بحرانخیز معرفی میکرد. آنها داشتند ما را در مقابل تهاجم فرهنگی توجیه میکردند که اگر فلان روز، فلان اتفاق بیفتد باید فلان کنید و چنان. ما سرگرم این بازیها بودیم و آوینی در آن عرصهها فعالیت میکرد. گفتهاند که در آن دوره سوره را 100 تا میبردیم نماز جمعه، 99تایش را برمیگرداندیم. خوشبختانه الآن فضا شکسته، مثل ده، پانزده سال پیش نیست شما هر جا که بروید یک سری جمعهای حزب اللهی میبینید که فعالیت فرهنگی دارند و یک درک بالاتری از فرهنگ و هنر پیدا کردهاند که یک بخش عمدهاش مرهون حتی نام آوینی است. اگر نگوییم اندیشه و سیرهاش. شاید خیلی هایشان به تفکر آوینی نزدیک نشده باشند، ولی نام سید شهیدان اهل قلم، این فضا را برای ما ایجاد کرده است. بحثهای دیگری من درباره شهید آوینی دارم که دوستان و مخاطبان را به سوره شماره ده ارجاع میدهم مهمترین چیزهایی که درباره شهید آوینی به ذهنم میرسیده است در سرمقاله این شماره نوشته ام. آقای فراستی نوبت به شما رسید و اینکه چه کار باید کرد؟
فراستی: قبل از اینکه بگویم چه باید کرد؟ اهل خاطره نیستم ولی یک خاطره از آقا مرتضی میگویم. من اولین باری که مرتضی را دیدم در یک جلسه نمایش فیلم بود. داشتم یکی از آن فیلمهایی را که نیم ساعت پیش فحشش میدادم، میدیدم. یک آدمی دو سه ردیف جلوتر از من نشسته بود. یک فیلمساز هم بغلدست من بود. از این فیلمهایی بود که من به شدت متنفرم و بعد فهمیدم مرتضی هم همین طور. من زیر لب داشتم فحش میدادم. دیدم یکی آن وسط بلند بلند اعتراض میکرد منتها مؤدب بود و من نه. یک دفعه به بغلدستیام که فیلمساز بود گفتم این که دارد به این فیلم فحش میدهد ـ آن مرد کلاه هم سرش بود و ریشش کوتاه بود ـ مرتضی نیست؟ چون پشتش به ما بود، نمیتوانستیم ببینیم. گفت از کجا فهمیدی؟ گفتم جربزه این طوری ضد روشنفکری را فقط او دارد. اگر مرتضی بود، سالن سینما مینشست و از این مزخرفات روشنفکری میدید، اعتراض میکرد و به شدت نقد میکرد. مرتضی، نقد را به شدت فعال میدید. برخلاف خیلیها که ممکن است نقد را انفعالی ببیند. نقد را فعال میدید و میگفت که ما آمدیم که نظم موجود فرهنگی را به هم بزنیم. یوسف(میرشکاک) را به همین دلیل خیلی دوست داشت و حالا من ناچیز را هم به این دلیل. میگفت که اینها آمدند که این اوضاع را به هم بزنند. یکی از این "چه باید کرد"ها این است. یعنی اینکه اوضاع موجود را به هم بزنیم. چطوری اوضاع را به هم بزنیم؟ و به زبانی دیگر، چطور باید کافه را به هم ریخت؟ باید نقدش کنیم. کجا را باید نقد کرد؟ اوضاع فرهنگی را به شدت باید نقد کرد و این نقد  به شدت فعال است و این کار منفعلانه نیست و اصلاً این نقد را جدی کنیم. ابتدا اوضاع را آسیبشناسی کنیم، ببینیم که آن جبهه هایی که مرتضی با آنها مواجه بود و مقابله میکرد، آیا هنوز هستند یا نه؟ من یک جبهه اش را عرض کردم که آن جبهه هم بسیار جانسخت است و به نظرم، جریان عمده دولتی و دولت ساخته و غربپسند است که باید با آن مبارزه کرد. خیلی هم مبارزه نیاز دارد. باید مبارزه جدی فرهنگی با آن کرد. مرتضی بود قطعاً این کار را میکرد، قویتر و هماهنگتر از گذشته باید این کار را انجام دهیم. در این جبهه نقد، اجازه بدهید که یک نکته را اضافه کنم. غیر از نقد فردی که میکرد، پاتوق نقد ایجاد میکرد. یعنی همه کسانی را که سرشان درد میکرد را در "سوره" جمع کرده بود. این را باید همچنان یاد بگیریم و ادامه بدهیم. همه کسانی که سرشان درد میکند برای نقد جدی، در زمینه های فرهنگی و هنری، اینها را باید دور هم جمع بکنیم. پاتوقی که جلیلی خبرش را داد (شکل گیری دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاباسلامی) را باید به سرعت و جدیت ایجاد کنیم. حالا که اتاق نداریم، چادر بزنیم نقد کنیم. دیگران جمعاند. کسانی که هم فکر مرتضی نیستند، خیلی راحت جمع میشوند، جمع هستند. دوستان متولیان فرهنگ هم که پشت میزهایشان همیشه جمع هستند، ولی این طرف، باید بتوانیم پاتوق نقد را راه بیندازیم. این حتماً یکی از وصیتهای جدی سیدمرتضی است. آثار ایشان را نگاه کنید میبینید که این حرفهایم به شدت مستند است.
در زمینه نقد، باید یک قدم هم جلوتر برویم که نطفه هایش را آقا مرتضی در "سوره" ریخته است. و غیر از نقد جدی که تحجر و تجدد که دو محور اساسی نقد آقا مرتضی بودند، در زمینه فرهنگ و هنر و به خصوص در سینما، دیالوگ را به وجود آوریم. گفتمانی که مد شد ولی اصلاً عمری نداشت و هیچ راستی در آن نبود. گفتمان این بود که اگر در روزنامه من مینویسی و طرفدار خط من هستی و باید آن طرف را بزنی. به شدت این دوستان طرفدار گفتمان! سانسورچی و یکطرفه بودند و ادای گفتمان را درمیآوردند. مرتضی اصلاً ادای این جوری درنیاورد. اهل گفتمان فرهنگی بود. این گفتمان را باید راه انداخت. یعنی اینکه باید غیر از این جمع خوب یک دست طرفدار مرتضی، جمعهایی را هم باید ایجاد کرد که مخالفان مرتضی را بیاورید به عرصه دعوا. بین آنها دعوای فکری و نظری راه بیندازید. بیایید کسانی را که با "روایت فتح" مخالفند، که میشناسم کسانی که با اندیشههای مرتضی مخالفاند و هنوز هم هستند، اینها را بکشانیم به این که حرف بزنند و شرایطی را فراهم کنیم که این جدل آغاز بشود.
تمام این سالها، چهارده سال بعد از مرتضی، همه مراسمی که برای مرتضی گذاشته شده است، از این مسئله اساسی تهی است. من دهها بار و سالهاست که به بعضیها میگویم که بیایید این کار را بکنید و اصلاً تاب این را ندارند و (پایبندند) به آن تقدسمآبی که برای مرتضی قائلند و اصلاً مرتضی این گونه نبود. (اینها میخواهند)آن تقدسمآبی را برایش نگه دارند تا اصلاً کسی نیاید بگوید که بالای چشم مرتضی ابرو بوده که قطعاً هم بوده است. یعنی نقد آثار مرتضی، تشویق به قرائت آثارش و چالش بین نظرات مخالف و موافق سیدمرتضی باید صورت بگیرد. به جای اینکه در پشت سر و در خفا بگویند سیدمرتضی تروریست بود، به جای اینکه بیرون حرفهایی را بزنند که اصلاً بار تئوریک و نظری و معرفتی ندارد، بیایند داخل و حرف بزنند. شرایط را فراهم کنیم که بیایند حرف بزنند و انتقاد کنند که آیا طرفداران مرتضی درست میگویند ـ که به نظرم همچنان درست میگویند ـ و مشخص شود که آن طرف، دستشان خالی است.
این دومین نکتهای است که ما باید انجام دهیم و شرایط نقد و جلسات مباحثه و تعامل را در خصوص اندیشههای مرتضی فراهم کنیم.
مرتضی اگر بود، قطعاً باز مشوق مبارزه با بیسوادی بود. بیسوادی که میگویم به معنای خواندن و نوشتن نیست، منظورم مبارزه با بیسوادی فرهنگی است.
ما باید در دانشگاهها قطعاً این کار را بکنیم. باید اهل انقلاب سواد پیدا کنند. بیسوادی خیلی بد است. یعنی از این واژههای ساختارشکنی و شالوده شکنی و پست مدرنیسم به هم نریزند. چطوری میتوانند به هم نریزند؟ باید فضا و مباحث را بدانند و بشناسند. اصلاً دانشگاهها جای این کارهاست. من همه آن چیزی را که مرتضی در مواجهه با غرب خیلی برایش جاندار و مهم بود، با شناخت این کار را میکرد. غرب را به خوبی میشناخت و اصولی با آن مبارزه میکرد، با بسیاری از مفاهیمی که قبول نداشت. باید غرب را بشناسیم. باید فرهنگ امروز غرب را بشناسیم و این جوری با آن مواجهه کنیم. اگر مفاهیم و مبانی جدید غرب را نشناسیم، وارد یک لفاظیهایی میشویم که از این روشنفکرهای قلابی که متأسفانه در دانشگاهها پر هستند، به هم بریزیم و میدان را به دست آنها بدهیم و مرعوب آنها بشویم.
مسئولین فرهنگی مملکت عزیز ما مرعوب روشنفکری هستند. ما اگر میخواهیم مرعوب نشویم، باید سواد فرهنگی داشته باشیم. با چهار تا کتاب کممایه به هم نریزیم. کتاب بخوانیم، مباحث جدید و نکات مایهدار را یاد بگیریم و با آگاهی و محکمتر با غرب مواجهه کنیم. اگر مرتضی زنده بود قطعاً این کار را میکرد و به نظرم اینجا جایش است. جایش در دانشگاه است. مرتضی اگر بود باز دوباره روایت میساخت. قطعاً همین کار را میکرد. جنگ خیلی وقت است که ظاهراً تمام شده است. من معتقدم که مهمترین محور فرهنگی ـ هنری مملکت، همچنان جنگ است اگر این جنگ نبود، به نظرم میآید که دفاع ملی زیر سؤال میرفت. الآن در عرصه فرهنگ و هنر، دفاع ملی را هم زیر سؤال میبرند. دیگر من اسم فیلمها و نوشتهها و رمانها را نگویم و بیش از این آبرویشان را نبرم که جایش است ببریم، که دفاع مردم ایران و دفاع از خانه را هم قبول ندارند. مرتضی اگر بود، بر آنها هجمه میبرد، به این بی هویتی و به این سپر انداختن در مقابل دشمن.
چه رسد به ماکزیمم دفاع مقدس. مینیمماش را دوستان روشنفکر ما و طرفدار دولتیشان زیر سؤال میبرند که باید مقابلش ایستاد، شناسایی کرد، آسیبشناسی کرد و محکم نقد کرد. یکی از کارهایی بود که مرتضی قطعاً میکرد. مرتضی اگر بود، قطعاً مستندهایی در دفاع از ابعاد بسیار بسیار زیاد جنگ که تاکنون بسیاری از آنها گفته شده است، میگفت و ما را به گوشههای زیبای عمیق روحی این مقوله آشنا میکرد. تنها شانس من در زندگی این چند دههای که هستم، آشنایی با یکی از اینهایی بود که شهید شد که آن هم مرتضی بود.
کمری: بهرهمند شدم از صحبتهای آقای فراستی، بنده هم عرض کردم، هر کاری مستلزم آگاهی و مطالعه است. اگر که آثار شهید آوینی، دقیق خوانده نشود، آن سیر و سلوکی که ایشان داشته است، نمیدانید از کجا شروع شده و به کجا رسیده است. اشارتی شد منتها جای بحث دارد که شهید آوینی چیزی که به وجود آورده و انکشاف کرد، روایت است. در باب روایت، بحث فراوان است و میتوان روایتهای فراوانی در مورد روایت داشت. یافتن زبانی که بتواند ترجمان ضمیر رزمندهها و زبان حال آنها قرار بگیرد، بیان واقعیت نماید و به تصنع و تکلف نیفتد، خواص بفهمند و عوام بپسندند، یک جریان فراگیر این چنینی به پشتوانه آن نگاهی که در پس همه اینهاست یعنی ترکیب لحن و صوت و موسیقی و تصویر و متن مجموعه اینها را عرض میکنم، این ریخت نویی بود که آوینی توانست جنگ و دفاع مقدس را در خراف بریزد و بیان کند.
یکی از مقولات مغفول ما در مقوله جنگ، نداشتن زبان درست برای گفتن بوده است. کافی است که شما نگاهی کنید به متن گزارهها و نوشتههای آن دوره. شما متنی که توانست از جنس خود واقعه باشد و آن را بیان کند، روایت شهید آوینی بود. صرفاً نتیجه حالت اشراقی و شهودی و معرفتی و احساسی و عاطفی نبود. آوینی باسواد بود. درس خوانده بود. با فلسفه آشنایی داشت. آمد و شدی داشت با کسانی از جمله تفکر فردید و نحلههای پیرامونی ایشان مانند دکتر رضا داوری و مرحوم دکتر مددپور، که باید یادی از ایشان بکنیم و در واقع خود مرحوم مددپور، جزء کشفیات آوینی بود.
آوینی یک متفکر بود و اگر گران نباشد میتوانم بگویم متأله بود. کسی نمیداند که دفتر مطالعات دینی هنر را آوینی در حوزه هنری به وجود آورد. این تصویری که گاهی آوینی را در پشت دوربین فیلمبرداری نشان میدهد به عنوان کسی که دوربین دستش گرفته و یا فیلمبردار و مستندساز است، بیان کننده همه وجوه یا وجه اساسی آوینی نیست. ضمناً باطن و قلب و جان خودش را مصفا کرده بود تا آن حقیقتی که در عقل تشخیص میدهد در وجودش هم ببیند تا بتواند به تماشا بگذارد. در آثار او سیر روبه رشد و به اصطلاح استعلا مشهود است تا برسد به آن تحقق تکامل و تکوینی که در فکه رقم میخورد. البته شهادت او در زمان و شرایط خیلی خاصی صورت گرفت که هم برای او و دیگران پس از او نقطه عطف تاثیر شده است.
یکی از هنرها و تواناییهای شهید آوینی، مشاهده دقیق بوده است. این مشاهده نکته خیلی مهمی است. منظورم مشاهده تماشایی است. تماشا با تأمل و فکر کردن.
جلیلی: از آقای کمری تشکر میکنیم. آقای مؤدب! اگر شما صحبتی درخصوص "چه باید کرد"دارید بفرمایید.
مؤدب: اساتید بزرگوار نکات مهمی را مطرح کردند. متأسفانه با اینکه ما بیشتر هستیم و در اکثریت قرار داریم، منتها (در عرصه رسانه و هنر) نمایش جوری است که ما کمتریم. به نظر میرسد که باید به سمت مردمی کردن فعالیتهای فرهنگی پیش برویم و به نهادهای رسمی فرهنگی چندان خوش بین نباشیم. پیشنهاد من این است که خیلی جدی این گروههای پراکندهای که در جای جای کشور هستند و دوست دارند فعالیت کنند به هم مرتبط بشوند و نتیجه اش مثل همین اتفاقاتی باشد که امروز افتاده است و آن چنان که باید پرشکوه به فرهنگ و هنر انقلاب اهتمام کنیم. به نظرم وقت آن رسیده است که غفلت را رها کنیم. شاید یکی از بزرگترین غفلتهای ما این بوده که قدر نعمت انقلاب اسلامی را ندانستیم، به این طریق که از فعالیت فرهنگی عمیق و دیرثمر غفلت کردیم. سازمانهای فرهنگی ما متأسفانه دچار سیاسی کاری شدهاند و مدیران شکست خورده سیاسی وارد این نوع عرصهها میشوند و همین بیتوجهیها به مقوله فرهنگ و هنر، باعث شده که اوضاع ما به اینجا کشیده شود. اگر اندیشه، فرهنگ و هنر انقلاباسلامی در این سالها رشد نکند و آن بذرهایی که در سالهای نخست انقلاب پاشیده شد، آبیاری نشود.این جریان عظیم و مقدس ابتر میماند ـ البته تداوم جریان تشیع انقلابی به حکم قرآن و سوره مبارکه کوثر تضمین شده است، اما ما بی نصیب میمانیم و مواخذه خواهیم شد ـ در عرصه فرهنگ هم نیاز به عمل انقلابی و مردمی است و نمیشود به سازمانهای فرهنگی هنری و بخشنامهها اعتماد کرد.
پیشنهاد من این است که گروههای جدی را تشکیل بدهیم که در عرصههای مختلف هنر و ادبیات از جبهههای مقابل و مهاجم کمتر نباشد. تکرار میکنم شناخت نقشه نبرد فرهنگی و عمل ایجابی و پیش دستانه وظیفه مقدس ما است. به طور خلاصه هر حزب اللهی باید برای فعالیت روزانه خود خروجی و محصول تعریف کند. انقلاب اسلامی در حوزه اندیشه، ادبیات و هنر باید مستند و مکتوب شود و به صورت محصولات فرهنگی ـ هنری تولید و ترجمه شود.


خاطرات خواندنی «سید مرتضی آوینی» از راه اندازی «روایت فتح»
ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤  کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی ، خاطرات

وقتی به خرمشهر رسیدیم هنوز خونین‌شهر نشده بود. شهر هنوز سرپا بود اگرچه دشمن خود را تا پشت صد دستگاه جلو کشیده بود. یک دوربین «مینی‌اکلر» داشتیم و یک ضبط صوت «ناگرا» و خرت و پرت‌های دیگری که این مجموعه را کامل می‌کرد. هم کارگردان و صدا بردار خود من هم بودم و جز فیلمبردار فقط یک نفر دیگر همراه ما بود؛ شهید «غلام عباس ملک مکان»، شیرمردی از روستای «قنات ملک»، شیراز که هم رانندگی می‌کرد و هم محافظ مسلح گروه فیلمبرداری بود آن هم با یک تفنگ‌ «ام-یک». بعدها راه «غلام عباس» از ما جدا شد، اگر چه تا آخر دوست یکدیگر باقی ماندیم. او کار فیلمسازی را رها کرد و به گردان‌های رزمی پیوست و بعدها در آبادان شهید شد. چهره‌ای همچون شیر داشت. محکم واستخوانی و بسیار قدرتمند اما با یال وکوپالی نه چندان بلند، دلش هم دل شیر بود. از رزم‌آورانی بود که داوطلبانه در جنگ «فیروزآباد» به «سپاه پاسداران» ملحق شده بود. در همین غائله بودکه ما هم با یکدیگر آشنا شدیم؛ از زمان فیلمبرداری مجموعه مستند، «خان گزیده‌ها» که در آباده،‌جهرم، شیراز، و فیروز‌آباد و روستاهای اطراف این شهرها فیلمبرداری می شد.
[آن روزها]«فیروزآباد» در محاصره عشایری یاغی بود که برای «ناصرخان» و«خسروخان قشقایی» می‌جنگیدند. بنی‌صدر نیز ، هر چند در ظاهر ،جانب «قشقایی‌ها» را فرو نمی‌گذاشت. ما به همراه «غلام عباس ملک مکان» ، حلقه محاصره را قطع کردیم و خود را به «فیروز‌آباد» رساندیم و در آنجا در کنار بچه‌های «سپاه پاسداران» و رزم‌آوران مردمی از آن درگیری فیلمبرداری کردیم. فیلم‌ها «ریورسال» بود و به احتمال قریب به یقین دیگر نمی‌توان اثری از آنها در آرشیو تلویزیون پیدا کرد. در همین مجموعه بودکه ما قالب کار خویش را پیدا کردیم.
چه در فیلمبرداری ، چه درمونتاژ و چه در روابط اجرایی مربوط به پروسه تولید فیلم «حقیقت»، و «روایت فتح» از لحاظ ساختار بر تجربیاتی که ما در خان گزیده‌ها داشتیم بنا شد. تنها تمایزی که باید مورد اشاره قرار گیرد آن است که ما در هنگام تولید «روایت فتح» کارکشته‌تر شده بودیم و خیلی زود، توانستیم همان شیوه مستند سازی را با مقتضیات و موجبات جبهه‌های جنگ تطبیق دهیم.
انقلابی ژرف از این نوع که در ایران رخ داد حدود و قالب‌های اجتماعی را در هم می‌ریزد و زیر و زبر می‌کند. سنت‌هایی که ریشه در فطرت انسانی و ماثر فرهنگی نداشته باشد در مواجهه با انقلاب از میان می‌روند و یا تغییر چهره می‌دهند. فرمانده سپاه «فیروز‌آباد»، پزشکی بود به نام «دکتر آئین»‌ که بعدها با آغاز تجاوز بعثی‌ها به جبهه‌ رفت و در بیمارستان شادگان، به حرفه و تخصص خویش یعنی طبابت رجعت کرد. من آرشیتکتی بودم با پیشینه شاعری و نویسندگی ونقاشی که انقلاب به «جهاد سازندگی»‌ام کشاند و از آنجا پایم به فیلمسازی وبعد هم تلویزیون باز شد. گروهی به نام «جهاد سازندگی» که نخست با جمعی از کارمندان و هنرمندان تلویزیون تاسیس یافته بود و بعدها به نام انقلابی جهاد سازندگی الحاق یافت.
فرو ریختن حدود و قالب‌های اجتماعی پیشین، تحولات بسیاری را در جامعه بعد از انقلاب،‌باعث می‌شود مثالی که می‌تواند این سخن را روشنتر کند- و البته ربطی هم به ما نحن فیه ندارد- آن است که پس از پیروزی انقلاب، با نابودی و یا فرار خوانین که در طول قرن‌ها، حافظان بافت روستایی جامعه ایران بوده‌اند. هیچ چیز نتوانست از سرازیر شدن روستاییان به شهرهای بزرگ- که همواره امکانات بهتر و تسهیلات بیشتری برخوردار بوده‌اند- جلوگیری کند. این هجوم با شتاب، ترکیب جمعیتی کشور را تغییر داد و جمعیت شهرنشینان تا دو برابر روستاییان افزایش یافت. مسلما نمی‌خواهم چنین نتیجه بگیرم که انقلاب نمی‌بایست با خوانین دربیفتد بلکه می‌خواهم نشان دهم که وقتی سنت‌های دیرین اجتماعی زیر و زبر می‌شود چه وقایعی ممکن است روی دهد.
نهادهای اجتماعی بر سنت‌های بنا شده‌اند. سنت‌های غلط یا درست، عادلانه یا ناعادلانه. سنت‌های اجتماعی ادامه حیات مردمان را به مجاری خاصی می‌کشانند و در برابر آنچه ناپسند می‌شمارند، موانعی ایجاد می‌کنند که عدول از آنها عموما امکان‌پذیر نیست. همراه با انقلاب، حدود و مرزهای پیشین شکسته می‌شوند و سنت‌های دیگری به وجود می‌آیند.
«گروه جهاد سازندگی»، که در آغاز آن را «واحد تلویزیونی جهاد سازندگی» می‌خواندند- نیز ازنهادهای اجتماعی است که اگر انقلاب نمی‌شد وجود نمی‌یافتند. هر انقلابی خواه ناخواه چنین است که با انگیزش‌های خاصی همراه است. با این انگیزش‌هاست که قیام علیه نظام پیشین، انجام می‌گیرد و باهمین انگیزش‌هاست که نهادهای اجتماعی جدیدی تاسیس می‌شوند. در دوران وقوع انقلاب، این انگیزش‌هاست که مقدس و ارجمند شمرده می‌شوند و بعد از پیروزی هم همین انگیزش‌هاست که در صورت حدود و قالب‌های تازه ظهور می‌یابند و نظام اجتماعی و سیاسی تازه‌ای را ایجاب می‌کنند.
«واحد تلویزیونی جهاد»، از یک سو وابسته به «جهاد سازندگی» بود و از سوی دیگر وابسته به شبکه یکم تلویزیون، «وضعیتی معلق»، در میان دو سازمان و براستی که اگر حالت تعلیق نبود هیچ یک از فیلم‌هایی که بعدها در جنگ به واسطه این واحد ساخته شده وجود نمی‌یافتند. هنوز هم من در عرصه تلاش‌های فرهنگی وهنری- از سازمان‌های موجود در نظام بوروکراتیک کشور ناامید هستم و به همین علت به حوزه هنری آمده‌ام که سازمانی دولتی نیست اما در عین حال تسلیم ضرورت‌های بخش خصوصی نیز نشده است. این حالت تعلیق به «واحد تلویزیونی جهاد» این قدرت را بخشیده بود که نه تسلیم موجبات و مقتضیات اداری شود که از جانب «جهاد سازندگی» می‌توانست بر چنین واحدی تحمیل شود و نه گردن به پیچیدگی‌های مالی واداری در سیستم تولید تلویزیون بگذارد اگر ما مجموعه‌ای در شکم سیستم اداری «جهاد سازندگی» بودیم آنها را ما از توجه به جبهه‌های جنگ باز می‌داشتند و به سوی روستاها می‌راندند و یا چنین دیکته می‌کردند که تلاش‌های این واحد باید وقف تبلیغ فعالیت‌های پشتیبانی جنگ سازندگی شود که انصافا از چنان وسعتی برخوردار بود که می‌توانست هیچ وقت اضافی برای ما باقی نگذارد. انگیزش درونی هنرمندانی که در «واحد تلویزیونی جهاد سازندگی» جمع‌ آمده بودند، آنها را به جبهه‌های دفاع مقدس می‌کشاند نه وظایف و تعهدات اداری؛ روح کارمندی، نمی‌توانست در این عرصه منشاء فعل و اثر باشد. گروه‌های فیلمبرداری ما با همان انگیزه‌هایی که رزم‌آوران را به جبهه کشانده بود کار می کردند. داوطلبانه و بدون چشم‌داشت مالی، در کمال قناعت و شجاعت و آماده برای شهادت. این آمادگی اصلی بود که باقی ضرورت‌ها را ایجاد و ایجاب می‌کرد. یعنی اگر گروه‌های فیلمبرداری ما آماده برای مرگ نبودند، دیگر قناعت و صداقت و دیگر صفات ممدوحشان فایده نمیتوانست داشته باشد. اینجا عرصه‌ای دیگر نبود که فقط پای تکنیک و یا هنر در میان باشد. بهترین کارگردان‌های سینما اگر آمادگی برای کشته شدن در جنگ نمی‌داشتند، نمی‌توانستند در میان ما مفید به فایده و ارجمند باشند. از سال 65 «ابراهیم حاتمی‌کیا» نیز به گروه ما پیوست و سه چهار فیلم مستند ساخت اما او تنها کسی بود که پیش از ورود به جمع ما، تجربه فیلمسازی داشت. با این همه اگر او هم آمادگی برای شهادت نمی‌داشت،نمی‌توانست جایی در میان ما پیدا کند. این آمادگی «ام‌الاصول» بود و بنابر این در «واحد تلویزیونی جهاد»، در عین حال کسانی هم بودند که هرگز به جبهه نمی رفتنتد و به ساختن فیلم‌های مستند و گزارشی در اطراف موضوع‌های مورد علاقه «جهاد سازندگی» به مثابه نهادی که بخش اعظم وظیفه‌اش به روستاها باز می‌گشت اشتغال داشتند.
در میان اعضای «واحد تلویزیونی جهاد سازندگی» چنین تقابلی وجود داشت و هر چه به پایان جنگ نزدیکتر می‌شدیم نیز افزایش پیدا می‌کرد. وقتی عملیات نزدیک می‌شد و ما خبردار می‌شدیم، بچه‌ها را در نمازخانه واحد تلویزیونی جمع می‌کردیم و همه چیز را با آنها در میان می‌گذاشتیم. داوطلب‌ها به میدان می‌آمدند و یکی دو روز بعد به جبهه می رفتند و اجباری در میان نبود و میزان توفیق ما در کار نیز به همین اصل بازمی‌گشت که انگیزش ما برای فیلمسازی از جنگ، کاملا اعتقادی بود.
این حالت تعلیق که میان «جهاد سازندگی» و تلویزیون داشتیم، این قابلیت را ایجاد کرده بود که مجموعه ما، همچون یک گروه ویژه عمل کند، گروه ویژه‌ای که بتواند همپای انقلاب بدود و از هیچ واقعه مهمی عقب نماند. هرگز از یک تشکیلات رسمی دولتی بر نمی‌آید که چنین عمل کند.ما توانستیم از آغاز پیروزی انقلاب اسلامی جز برای دوره‌ای کوتاه، در باره همه وقایع تاریخی فیلم بسازیم. سیل خوزستان درسال 58 ، واقعه «خلق ترکمن» در «گنبدقابوس» (مجموعه‌ای با نام «شش روز در ترکمن صحرا»)، غائله «ناصر و خسروخان قشقایی» در شیراز (مجموعه‌ای با نام «خان گزیده‌ها») ، «گمگشته‌های دیار فراموشی»، در باره مردمان محروم بشاگرد، تجاوزهای مرزی عراق قبل از آغاز رسمی جنگ، «فتح خون» (نبرد شهری پیش از سقوط خرمشهر) مجموعه یازده قسمتی «حقیقت»، که به وقایع دو سال آغاز جنگ در آبادان، سوسنگرد و دزفول.. می‌پرداخت، و پنج مجموعه یازده تا چهارده قسمتی «روایت فتح» از عملیات خبیر تا مرصاد... و بعد از پایان جنگ هم مجموعه بیست قسمتی «سراب»، مجموعه مستندی پیرامون رویکرد جوانان لبنانی به اسلام، مجموعه مستند دیگری به نام «انقلاب سنگ» در باره انتفاضه ... و بالاخره فیلم «فراق یار نه آن می‌کند که بتوان گفت»، در سوگ عظیم‌ترین انسان‌ قرون جدید حضرت روح‌الله (سره).
عکس‌العملی چنین سریع در برابر وقایعی که با شتاب روی می‌دادند در طول ده سال، تنها از نهادی چون «واحد تلویزیونی جهاد» برمی‌آید. فیلمسازی صنعت بسیار گرانی است و اگر ما می‌خواستیم بر اساس تعرفه‌های موجود در بخش خصوصی کار کنیم برای این حجم از کار که بخشی از عناوین آن را برشمردم بودجه بسیار زیادی لازم بود اما بچه‌های ما تا سال 1367 که ناگزیر تسلیم سیستم‌های برآورد مالی وفنی تلویزیونی شدیم، جز حقوق ماهیانه «جهاد سازندگی» و یا «سپاه پاسداران» که از هفت هزار تومان بالاتر نمی‌کشید چیزی دریافت نمی‌کردند. نمی‌دانم چه طور شده بود که این اواخر یعنی سال 1366 بنیاد فارابی به یاد ما افتاده بود و نود هزار تومان به «واحد تلویزیونی جهان سازندگی» هدیه کرده بود که میان اعضای اصلی تقسیم شد. همین مختصر را نیز بچه‌ها غالبا به خانواده شهدایمان هدیه کردند و یا در همین سال در جشنواره فیلم‌های جنگی نمی‌دانم چند سکه بهار آزادی نصیب ما شد که هیچ یک از بچه‌ها قبول نکردند و آنها را به صندوق واحد تلویزیونی بخشیدند. می‌خواهم بگویم که اینکارها که ما کردیم، از پول یا بوروکراسی با سیستم‌های نظامی و یا هر چیز دیگر، بر نمی‌آید. عشق می‌خواهد و انگیزش. ریشه انگیزش هم در عشق است هر انگیزشی...
ترکیب اعضای گروه، این اواخر یعنی از سال 64 به بعد بسیار غریب بود. پانزده - بیست نفر از جهاد سازندگی، ده - پانزده نفر از سپاه پاسداران ، ده - دوازده نفر از اعضای بسیج، و پنج شش نفر از تلویزیون. قصدم آمار دادن نیست و اگر نه با مراجعه به بعضی از دفاتر موجود، می‌توان آمار دقیق‌تری ارائه داد. می‌خواهم بگویم که آنچه جمعی با این ترکیب راایجاد می‌کرد وظایف سازمانی و یا انگیزش‌های مالی ... نیست و البته ناگفته نباید گذاشت که اکنون دیگر امکان تشکیل چنین جمعی مطلقا وجود ندارد، نه الان، که از سال 1368 به بعد که جنگ 8 ساله خاتمه یافت و آن انسان عجیب آسمانی (امام) از میان ما رفت، دیگر امکان تاسیس چنین مجامعی وجود ندارد. این سخن را به معنای انتقاد از وضع موجود نگیرید. اگرچه من هرگز دل به وضع موجود نمی‌سپارم، اما آنچه اکنون در جریان است صورت طبیعی و متعارف این عالم است و حال آنکه آن روزها چیزی برخلاف امر متعارف وقوع می‌یافت. آن روزها در حال «سکر» بودیم و امروز در حال «صحو». این اصطلاحاتی که عرفا برای بیان و احوال خویش دارند، سخت زیباست. حالت سکر، حالت مستی و غفلتی است که از شدت غلبه سرور حاصل می‌آید وحالت «صحو» حالت هوشیاری بعد از سکر و مستی است.
تلویزیون نیز هرگز ما را به صورت رسمی نپذیرفت اگرچه قابلیت‌های ما آن همه بود که نمی‌توانست چشم از ما بپوشد و گوشمان را بگیرد و بیرون بیندازد. بخشی از وسایلی که در اختیار ما قرار داشت متعلق به تلویزیون بود و بخشی دیگر متعلق به «جهاد سازندگی». این بخش اخیر، به جز چند قلم، وسایلی بود که خود «واحد تلویزیونی جهاد»، به همت خویش باکمک‌های ارزی که جذب کرده بود از خارج کشور خریده بود. این کار هم از طرق رسمی امکان نداشت .
نگاتیوهای مورد نیاز را تلویزیون تامین می‌کرد و عمده کار ما نیز در قطع 16 میلیمتری انجام می‌شد. تنها از سال 1366 که قرارگاه رمضان فعال شده بود و عرصه عملیات نظامی به کردستان عراق کشیده بود و ما ناگزیر شده بودیم روی به ویدئو هشت بیاوریم. راهپیمایی‌های طولانی درا رتفاعات پربرف با دوربین اکلر و ضبط صوت ناگرا ممکن نبود. چه بسا بچه‌ها ناچار بودند که مدت یک ماه و نیم همراه با رزم‌آوران قرارگاه رمضان در شرایطی بسیار دشوار زندگی کنند.
صعود بر ارتفاعات پربرف، راهپیمایی‌های طولانی، عبور با کرجی از رودخانه‌های عریض، زندگی در حالت آماده باش شبانه‌روزی، تعقیب و گریز، عبور مخفیانه از کنار پایگاه‌های ارتش بعث در خاک کردستان عراق ... ما را ناچار کردند که دوربین اکلر و ضبط صوت ناگرا را کنار بگذاریم و هندی کم برداریم.
[برای]مونتاژ، نوارهای ویدئو هشت و یا VHS را به فیلم 16 میلیمتری تبدیل می‌کردیم و برای این کار خودمان یک استودیوی ساده به راه انداخته بودیم. در سال 1365 کارکردن با ویدئو را دون شان خویش می‌شمردیم اما رفته رفته ضرورت‌ها ما را به سوی استفاده از ویدئو کشاند تا آنجا که در جریان ورود آزادگان به کشور، دوربین‌های «اکلر» به کناری افتاده بودند و دوربین‌های ویدئو جایگزین آنها شده بودند.
اکیپ‌های فیلمبرداری سه، چهار و یا حداکثر پنج نفره بودند.فیلمبردار که غالبا خودش کارگردان هم بود- دستیار فیلمبردار، صدابردار و این اواخر یک عکاس. غالب اوقات کار رانندگی نیز توسط یکی از همین بچه‌ها و یا دونفر از آنها انجام می‌شد. اوائل کار، از عکس چندان استفاده‌ای نمی‌کردیم اما این اواخرعکاسی هم در کار ما موضوعیت پیدا کرده بود. در مجموعه سه قسمتی «دسته ایمان» که «شهید مهدی فلاحت‌پور» فیلمبردار آن بود، عکاسی جایگاه ارجمندی داشت. فیلم قالبی روایتی داشت و روایت وقایع روی مجموعه‌ای از عکس‌ها انجام می‌شد که در یکدیگر دیزالو می‌شدند. تا پیش از این اکیپ‌های فیلمبرداری یا فاقد عکاس بودند و یا عکس از عناصر اصلی در فیلم‌ها «روایت فتح» نبود.
فیلمبردار عموما کارگردان نیز بود و البته فیلمبرداری‌های ما برای این وظیفه جدید که به آنها محول می‌شد، از تجربه کافی برخوردار بودند. معمولا سه چهار سال طول می‌کشید تا یک فیلمبردار به اوج کار خویش در این وظیفه دشوار دست یابد. فیلمبرداری در اکیپ‌های ما، کار بسیار دشواری بود. آنها به جز کارگردانی و فیلمبرداری وظیفه مصاحبه‌گر را نیز بر عهده داشتند. من قبلا در «کانون اسلامی فیلمسازی» توضیحاتی نسبتا مکفی در باره این موضوع برای هنرجویان عرض کردم. مقاله‌ای نیز راجع به همین مساله در مجله «سوره» سال دوم، چاپ کرده‌ایم. ما همواره همچون یک «گروه ویژه» تلاش می‌کردیم که همپای سیرانقلاب بمانیم و هیچ یک از وقایع را از دست ندهیم. لازمه دستیابی به سرعتی چنین و حفظ آن، روی آوردن به «قالب مستند» بود. درعین حال ما از اینکه یک گروه خبری باشیم پرهیز داشتیم و به همین علت کارمان را از همه صفات گزارش‌های خبری پاک کردیم.


او حقیقت را در امام (ره) جسته بود
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤  کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی

اکثر مردم آقامرتضی را با صدایش در روایت فتح و آن‌هایی که اهل مطالعه و سینما بودند ایشان را با سرمقاله‌های ماهنامه « سوره » می‌شناختند. مردم فکر می‌کردند این صدا جزیی از زندگی‌شان بوده است و چون نمی‌دانستند این صدا متعلق به کیست، او را نزدیکتر به خود و زندگی‌شان حس می‌کردند. همسر ایشان در این باره معتقد است: "شاید قرار و تقدیر بود که این‌گونه باشد. مرتضی میلی برای به دست آوردن شهرت نداشت. چیزی که می‌خواست خالصانه کارکردن بود. همین باعث شد که تاثیر عمیق‌تر و ماندگارتری داشته باشد."

این‌بار به سراغ مریم امینی همسر شهید سیدمرتضی آوینی رفتیم. ایشان متولد سال 1336 است. تحصیلاتش لیسانس ریاضی و علوم کامپیوتر است. او از آشنایی با آقامرتضی برایمان می‌گوید: "قبل از ازدواج، آشنایی چند ساله با هم داشتیم. من ایشان را می‌شناختم. از سن پانزده‌سالگی تا نوزده، بیست‌سالگی که این آشنایی به ازدواج رسید. در این میان خانواده‌ی من مخالف با این ازدواج بودند ولی برای من مشخص بود که این زندگی مشترک باید شروع شود. صورت دیگری برای ادامه‌ی زندگی نمی‌توانستم تصور کنم. از همان ابتدا مرتضی برای من آن حالت مرادبودن را داشت. رد و بدل کردن کتاب‌های خوب، شرکت در سخنرانی‌ها و کنسرت‌های موسیقی دانشکده هنرهای زیبا که ایشان آنجا درس می‌خواندند. در واقع ایشان راهنمای کاملی برای من بود."

مرادبودن ایشان تا کدام مرحله از زندگی ادامه یافت؟

برای همیشه حفظ شد. این رابطه، شیرازه‌ی اصلی زندگی ما بود. البته گاهی چهره‌ی این موقعیت به‌خاطر تحولات فکری تغییر می‌کرد. گرایش‌های ایشان بعد از انقلاب کاملاً تغییر کرد. به تبع ایشان، این تغییر در من هم اتفاق افتاد. ولی نسبت برقرار بین من و ایشان همواره ادامه پیدا کرد تا شهادتشان. تازه بعد از آن بود که فرصتی پیدا کردم برگردم و به نسبت جدید نگاه کنم و ببینم درباره‌ی امروز چه می‌شود گفت.

از نگاهتان چه حاصل شد؟

بعد از شهادت ایشان نسبت جدیدی بین ما برقرار شد. مرتضی خودش در یکی از مقاله‌هایی که بعد از رحلت حضرت امام (ره) نوشت، جمله‌ای دارد نزدیک به این مضمون: "ایشان از دنیا رفتند و حالا بار تکلیف بر شانه ما افتاده است". دقیقاً من چنین سنگینی‌یی را احساس می‌کنم. پیش از این، دستم را گرفته بود و مرا به بهشت می‌برد.
نه به زور، میل باطنی هم بود. من سنگینی بار را خیلی احساس نمی‌کردم. همه چیز راحت‌تر اتفاق می‌افتاد ولی بعداز شهادت مرتضی من باید دوباره شروع می‌کردم. مثل یک تولد دوباره. خیلی خدا را شکر می‌کنم. چه موهبتی بالاتر از این برای یک انسان که هم فرصت زندگی عینی با انسانی را داشته باشد که قبله‌ی همه‌ی خواسته‌هایش است و هرچه از زندگی می‌خواهد در او می‌بیند؛ و هم فرصت تأمل و تفکر در وجود این انسان و زندگی را پیدا کند.

مرتضی می‌گوید: "شهدا از دست نمی‌روند، بلکه به دست می‌آیند." برای همه، این فرصت نیست که این به‌دست آمدن را تجربه و حس کنند. حالا من نمی‌دانم چه‌قدر در این مسیر هستم و آن‌را با این بار سنگین طی می‌کنم. یعنی بار دیگر من مرتضی را به دست آورده‌ام و خیلی شاکر هستم.
از تجربه‌ی نسبتاً طولانی زندگی خودتان با ایشان بگویید.

این زندگی قشنگ از سنین نوجوانی شروع شد. هر روز که می‌گذشت موقعیت و جایگاه ایشان نزد من بیشتر از هر کس دیگری‌ می‌شد. مرتضی مظهرهمه‌ی کسانی بود که در زندگی جست‌و‌جو می‌کردم. جای همه‌ی اعضای خانواده را برای من پر کرد و همه چیز زندگی‌ام بود.

خانم امینی! می‌توانیم بگوییم زندگی مشترک شما سه مرحله داشت. قبل از انقلاب، بعد از انقلاب و بعد از شهادت.اگر اجازه بدهید از ازدواجتان شروع کنیم. مثلاً این‌که‌آقا مرتضی کی به خواستگاری شما آمد؟

مورد خاصی نداشت. خیلی معمولی بود. سال 1354 بود که نامزد شدیم و خردادماه 1357 ازدواج کردیم. فقط می‌توانم بگویم که نسبت به شرایط آن‌روز خیلی ساده ازدواج کردیم. خرید ما یک بلوز و دامن سفید برای من بود و یک کت و شلوار سفید برای مرتضی.
آقامرتضی حتماً سرسختی زیادی به خرج داد و سال‌ها صبر کرد.
بله. این علاقه روز به روز بیشتر و پخته‌تر می‌شد و بعد از ازدواج هم چیزی از آن کم نشد. مرتضی خیلی به من و بچه‌ها علاقه‌مند بود. یکی دو سال آخر، این علاقه را خیلی ابراز می‌کرد و به زبان می‌آورد. این‌ها همه نتیجه‌ی تفکراتی بود که داشت. روش او تغییر می‌کرد. هرچه به زمان شهادت نزدیک‌ می‌شدیم، بدون هیچ اغراقی احساس می‌کردم داریم به سال‌های اول زندگی برمی‌گردیم؛ منتها در این ابراز علاقه‌های آقامرتضی مرتباً یک حالت ذکر و شکری وجود داشت. بیان ایشان از لطفی که خدا دارد جدا نبود. هرچه بیشتر عشق به خدا در ایشان شدت می‌گرفت ابراز علاقه به خانواده هم شدیدتر می‌شد. در آخرین لحظه‌های زندگی‌شان، همراهشان نبودم ولی بچه‌های روایت فتح می‌گفتند در لحظه‌های آخر هم ابراز علاقه می‌کردند.

برای شروع زندگی مشترک چه کردید؟

خانه‌ی کوچکی در خیابان شریعتی، خیابان آمل اجاره کردیم. حدود یک سال آنجا مستأجر بودیم. اولین فرزندمان در همان خانه به‌دنیا آمد. چند ماه بعد چون توان پرداخت اجاره را نداشتیم، به منزل پدری آقامرتضی در خیابان مطهری نقل مکان کردیم. سال 1358 بود. سه‌سال هم در آن خانه ماندیم. بعد یک آپارتمان هفتادوپنج‌متری در قلهک خریدیم و کلی هم قرض بالا آوردیم. حالا صاحب سه فرزند شده بودیم. جایمان کوچک و تنگ بود.
آقامرتضی می‌خواست نزدیک پدر و مادرش باشد و به آنان کمک کند. به همین خاطر آپارتمان را فروختیم و دوباره به خانه‌ی پدری آقامرتضی برگشتیم و طبقه‌ی اول آن خانه را که دو دانگ آن می‌شد، خریدیم و ساکن شدیم. تا زمان شهادت آقا مرتضی آنجا بودیم.
از احوالات آقامرتضی در روزهای انقلاب بگویید.
یک خصوصیت واحدی می‌گویم که دو مرحله‌ی زندگی آقامرتضی یعنی قبل از انقلاب و بعد از انقلاب تا شهادت را به‌هم وصل می‌کند. از وقتی من مرتضی را شناختم، [او به] دنبال حقیقت بود. تحولات کوچک و بزرگ سیاسی ـ اجتماعی حتی هنری و ادبی قبل از انقلاب، جست‌‌وجوی او را بی‌جواب می‌گذاشت، ولی میل به پیدا کردن حق و حقیقت در این جست‌و‌جوها زیاد بود. آن‌قدر در این مورد پافشاری می‌کرد که حتی از خودش هم می‌گذشت. در این جست‌و‌جوها خیلی هم سرش به سنگ خورد. خیلی چیزها را تجربه کرد. همین تجربه‌ها بود که وقتی با حضرت امام (ره) آشنا شد، ایشان را شناخت و به سرچشمه رسید؛ چیزی که سالها به‌دنبالش بود و در وجود مبارک حضرت امام (ره) پیدا کرد. یک ذره هم کدورت در دلش نبود که نفس خودش را با این یافتن مقدس قاطی کند. وقتی شناخت، دیگر فاصله‌ای نبود. به یک معنا به واقعیت رسیده بود. به همین دلیل و به خاطر این واقعیت هرچه را که نشانی از نفس داشت، سوزاند.

آقای مرتضی این واقعیت را چگونه بروز می‌داد؟

تمام زندگی‌اش وقف انقلاب شد. خودش هم می‌گوید از طرف جهاد رفتیم بیل بزنیم، دوربین به دستمان دادند. [برایش] فرقی نمی‌کرد. با تمام وجود خودش را وقف انقلاب کرد و آن‌چه از او انتظار میِ‌رفت، انجام ‌داد. زمان جنگ ایشان را خیلی کم در خانه می‌دیدیم؛ هرچند شب یک بار. تمام دغدغه‌ی ذهنی‌اش جنگ بود.

آشنایی آقامرتضی با سینما از کجا شروع شد؟

قبل از انقلاب مرتب فیلم‌های جشنواره‌ها را می‌دید و به مقوله‌ی سینما علاقه‌مند بود. وقتی وارد جهاد شد مستندهای زیادی ساخت؛ از جمله یک سریال یازده قسمتی به نام "حقیقت" و" مستند دیگری به نام شش‌روز در ترکمن‌صحرا" ، که هر دو از مستندهای خوب آن‌روزها بود.

درباره کارشان، در خانه چیزی می‌گفتند؟

نه! اما درباره بعضی فیلم‌ها اظهار نظر می‌کردند و نقدهای دقیقی داشتند.

بیشتر حرف‌هایشان در جمع خانواده درباره چه بود؟

بیشتر ما برای ایشان حرف می‌زدیم؛ از اتفاق‌های روز، حتی آمدوشد اقوام. ایشان هم به این حرف‌ها دل می‌دادند. چه به حرف‌های من و چه به حرف‌های بچه‌ها. یادم ‌‌می‌آید وقتی سمیناری درباره‌ی سینمای پس از انقلاب برگزار شد و ایشان هم یکی از سخنران‌ها بود، برخورد بدی در آن جلسه با ایشان شده بود. شما می‌دانید در سینمای ما مدعی زیاد است اما آدم باسواد کم داریم. آن شب وقتی به خانه آمد هیچ نگفت.
بعدها من در نوشته‌هایشان در مجله سوره سینما داستان آن شب را خواندم و اخیراً هم نوارش را از روایت فتح گرفتم و فیلمش را دیدم. ایشان در مقابل چه جّو عجیبی ایستاده بود و قدرتمندانه در یک فضای مخالف، حرفهای اصلی خودش را زده بود! حتی با سلامت نفس به همه‌ی اعتراضات بی‌پایه‌ی آنان که به نحو غیرمحترمانه‌ای مطرح می‌شد گوش کرده بود. من وقتی فیلم را دیدم تازه متوجه شدم که چه‌قدر تحمل آن فضا مشکل بود و آقامرتضی وقتی به خانه آمده بود اصلاً مشخص نبود که ساعت‌ها در چنین فضایی حرف زده است. شما می‌دانید یکی از رنج‌های آقامرتضی "بی‌سوادی حاکم بر سینما "بود و از طرف دیگر، مدعیان زیادی که بودند و هستند.
شاید به همین خاطر است که سینمای امروز ما هنوز نتوانسته نسبت معقول خودش را با جامعه برقرار کند.
همین‌طور است. مرتضی تلاش می‌کرد سینما را به دامن ارزش‌ها و فرهنگ اصیل این سرزمین نزدیک کند. این کار ساده‌ای نبود. اگر امروز این تحول فکری در سینما اتفاق نیفتد در آینده هم ساده نخواهد بود؛ که شاید مشکل‌تر هم باشد.
یکی از مواردی که خیلی‌ها به آن اعتراف می‌کنند، ادب آقامرتضی است...
این هم به مرور زمان شکل‌های مختلفی پیدا کرد. هم‌زمان با مسیر انقلاب و اقتضای روزگار، تغییر و تحول در روش زندگی ایشان در تمام زمینه‌ها پیش می‌آمد. منحصر به نحوه‌ی برخورد با خانواده و یا اطرافیان نمی‌شد، اما روش او تفاوت می‌کرد. شاید یک زمان حاضر نمی‌شد در سمیناری مثل همان که گفتم شرکت کند. یا این که خیلی دور از انتظار نبود که دربرابر آن آدم‌ها برخورد خیلی تندی داشته باشد. اگر این اتفاق چند سال پیش از زمانی که واقع شد، پیش می‌آمد، روش ایشان غیر از این بود. این را نمی‌شود گفت که پیش از این ادب‌شان کمتر بوده است. مثل این است که صورت ادب‌شان تغییر پیداکرده است.

شما به ماندگاری مذهبی آقامرتضی اشاره کردید. چه زمانی احساس کردید این قوام در ضمیر ایشان ته‌نشین شده و ثبات گرفته است؟

به نظر من این کشش مذهبی از ابتدا با ایشان عجین بود و همین امر بود که او را به جست‌وجو برای یافتن حق و حقیقت وامی‌داشت. وقتی ایشان آن نقطه‌ی روشن و نورانی را دیدند، دیگر تزلزلی از ایشان ندیدم.

کاملاً این درک و دریافت را پیدا کرده بود که وقتی حق را ببیند آن‌را بشناسد. چون از اول، نفس خودش در میان نبود. وقتی شناخت، موضوع تمام شده بود. انگار مصداق درستش پیدا شده است.

آقامرتضی آدم باسوادی بود. مطالعات ایشان از کجا شروع شد؟ چه چیزهایی را بیشتر می‌خواند؟

تقریباً تمام آثار فلسفی و هنری پیش از انقلاب را خوانده بود. نامهای داستایوفسکی و نیچه از آن روزها یادم هست که زیاد درباره‌اش حرف می‌زد. راجع به کامو و داستایوفسکی در مقاله‌ای نوشته بود که آنان فلسفه را زیسته بودند؛ نه این که فقط مطالعه کرده و یا درباره آن سخن گفته باشند. فکر می‌کنم مرتضی هم دقیقاً این‌طور بود. به خیلی‌های دیگر هم می‌شود باسواد گفت ولی مرتضی فضای آن روزها و آثار فلسفی و رمان‌هایشان را زندگی کرده بود و چون با جان و دلش آن فضا را احساس کرده بود، وقتی جواب سؤالاتش پیدا شد دیگر درنگی اتفاق نیفتاد و تزلزلی پیش نیامد.

غم و شادی آقامرتضی چه وقت‌هایی بود؟

وقتی با بچه‌های بسیج بود، نیرو می‌گرفت. وقتی مجبور بود به اتفاق‌های روزمره و حشو و زوائدی که وقت آدم را می‌گیرد تن بدهد، آن وقت بود که گرفته و غمگین می‌شد.
کلمه‌ی روزمرگی از کلمه‌های رایج در کلام و نثر ایشان بود.
درست است. این کلمه را زیاد به‌کار می‌برد و چه‌قدر پرهیز می‌کرد تا گرفتار این روزمرگی نشود. وقتی می‌شد که من سر مسأله‌ای ناراحت و گرفته می‌شدم و به ایشان شکایت می‌کردم، به من می‌گفت: « ببین! هزاران کهکشان در آسمان وجود دارد. یکی‌اش راه شیری است. سیاره‌های زیادی در آن هست که یکی‌اش زمین است. همین زمینی که ما روی آن زندگی می‌کنیم. » از کل به جز می‌آمد. بعد می‌گفت: « ما هم ذره‌ای در این مجموعه هستیم. حالا ببین این حرفی که شما می‌گویید، جایش در این مجموعه‌ی باشکوه کجا است؟ » آدم در آن کلـیت می‌دید که چه‌قدر آن اتفاق ناچیز و بی‌اهمیت بوده است و اگر درست به آن نگاه نکند دچار مشکل خواهد شد. بیان ایشان از روزمرگی در مورد آن مصادیقی که عنوان کردم چنین بود.
یکی دیگر از کلمه‌های ویژه‌ی‌آقامرتضی "جاودانگی" است...
در آثارش هر وقت درباره‌ی شهدا سخنی هست، سخن از جاودانگی هم هست. شهدا را منشاء این حیات می دانست و با تکیه به آیات و روایات، حیات جاودانه برای شهدا قایل بود.

نثر ایشان خاص خودش بود...

به عنوان یک خواننده حس می‌کنم نثر ایشان خیلی متفاوت است. مسایل سخت فلسفی را وقتی با نثر ایشان می‌خوانم منظور را متوجه می‌شوم. در صورتی که همان مطلب با نثر یک فیلسوف برایم غیرقابل درک است. احساس می‌کنم باید خیلی چیزهای دیگررا بخوانم تا آن مطلب را بفهمم. نثر ایشان یک جور شیرینی و حلاوت دارد. خیلی تأکید داشت بر استفاده‌ی درست از کلمه‌ها. در بسیاری از مقالاتش، از یک لفظ متداول آغاز می‌کند و به معنای اصیل کلمه‌ی مورد نظرش می‌رسد. مخزن کلماتش غنی بود و به راحتی به آن‌ها دسترسی داشت. این درباره‌ی دست‌داشتن ایشان در انواع هنرها هم صادق است. انگار به منبعی وصل بود که جایگاه آن فراتر از تمام هنرها بود؛ جایگاه حکمت. از آن جایگاه در مورد وجوه مختلف هنر که در قالب رشته‌های مختلف هنری ظاهر می‌شود، می‌نوشت و حرف می‌زد.
آقامرتضی صرف نظر از پشتوانه‌ی غنی مطالعات و ذهن نقادش، " دل آگاهی" هم داشت.
مرتضی برکت داشت. این حالت که شما می‌گویید، در تمام دوران زندگی‌اش چهره‌ی خود را نشان داده بود. از خانواده‌ی محترمش شنیدم که سالها قبل از انقلاب با اتومبیل تصادف کرده بود و زنده‌ماندنش به معجزه بیشتر شباهت داشت. می‌گفتند در آن حال بی‌هوشی و بی‌خودی، بارها زیرلب می‌گفت: "امام زمان (عج) مرا نگه‌داشته است... " این حرف در آن روزها عجیب بود. فکر می‌کنم این ارتباط به صورت عمیق و پنهانی همیشه در ایشان وجود داشته و بعدها سر و شکلی پیدا کرده و کامل شده بود. گاهی احساس می‌کردم مرتضی در زمانی جلوتر از زمان خودش زندگی می‌کند. نسبت به زمانی که در آن زندگی می‌کرد، یک نوع حالت پیشگویی هنرمندانه داشت و این از ویژگی‌های مهم زندگی ایشان بود.

از احوال خودتان و آقامرتضی در روزهای نزدیک به شهادتشان بگویید.

من هم ایشان را نمی‌شناختم. اصلاً این تصور را نداشتم که وقتی برای فیلم‌برداری به فکه می‌رود، شهید بشود. من آثار شهادت را در ایشان کشف نمی‌کردم. روزهای آخر، وقتی به فکه رفت و کار نیمه تمام ماند و برگشت، گفت دو سه روز دیگر باید برگردم فکه. در این چند روز ایشان را خیلی اندوهگین دیدم. مرتب سؤال می‌کردم چرا این‌قدر گرفته و ناراحتی؟ ولی در ذهنم هیچ ارتباطی برقرار نمی‌شد که چه اتفاقی افتاده که دوباره دارد برمی‌گردد. اما الان که به آن چند روز نگاه می‌کنم کاملاً مطمئن می‌شوم که می‌دانست. آخرین صحبت ما در آن یکی دو روز آخر درباره‌ی قراری برای روزهای بعد بود. من گفتم این کار را بعد از آمدن شما هم می‌شود انجام داد انشاءا...؛ اما ایشان یک دفعه سرشان را برگرداندند و دیگر حرفی بین ما رد و بدل نشد. همان اواخر وقتی پیشنهادی به ایشان دادم، گفت: " فعلاً این کار صلاح نیست. الان آن‌قدر برای من مشکل درست کرده‌اند که اگر آدمی پشت به کوه داشت، نمی‌توانست تحمل کند. من به جای دیگری تکیه داده‌ام که الان سرپا ایستاده‌ام."
در چند ماه قبل از شهادتش اندوه عمیقی داشت و زبان به شکوه باز کرده بود. این خصوصیت را هیچ‌وقت در ایشان ندیده بودم.

وقتی خبر شهادت آقامرتضی را به شما دادند...

حدود ظهر جمعه بیستم فروردین ماه، مرتضی در فکه رفت روی مین. صبح شنبه بود که پدر و مادرم آمدند. صبح زود بود. به من گفتند : "مرتضی زخمی شده است." روزهای اول بهار هنوز هوا تاریک و روشن بود. حالتی میان خواب و بیداری بود. مثل همان وقت طبیعت. بچه‌ها را با آرامش بیدار کردم و به مدرسه فرستادم. مثل این که اصلاً چیزی نشنیده‌ام. بچه‌ها که رفتند، پدر و مادرم آرام آرام سر حرف را باز کردند و من باخبر شدم که دیگر مرتضی را ندارم.

آثار منتشرنشده‌ای از آقامرتضی در دست دارید؟

تعدادی داستان کوتاه است که به نحوی به موضوع اسارت آدمی که در خودش گرفتار است، می‌پردازد. نوشته‌هایی هم بین شعر و نثر دارد. درگیری ذهنی مرتضی در آن نوشته‌ها اسارت و گمگشتگی انسان است. این موضوع را خیلی زیبا، شاعرانه و عمیق بیان کرده است.

 >>> گفتگویی با همسر شهید سید مرتضی آ وینی(برگرفته از کتاب: مرتضی آیینه زندگی ام بود )


نباید بگذارید کارهای ایشان زمین بماند...
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤  کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی ، مقام معظم رهبری

سخنان رهبر معظم انقلاب در دیدار با خانواده ی شهید سید مرتضی آوینی در تاریخ 2/2/1372

بسم الله الرحمن الرحیم

خداوند ان شاالله این شهید را با پیغمبر محشور کند. من حقیقتا نمی دانم چطور می شود انسان احساساتش را در یک چنین مواقعی بیان و تعبیر کند؟ چون در دل انسان یک جور احساس نیست. در حادثه ی شهادتی مثل شهادت این شهید عزیز چندین احساس با هم هست. یکی احساس غم و تاسف است از نداشتن کسی مثل سید مرتضی آوینی. اما چندین احساس دیگرهم با این همراه است که تفکیک آنها از همدیگر و باز شناسی هریک و بیان کردن آنها کار بسیار مشکلی است.

به هر حال امیدواریم که خداوند متعال خودش به بازماندگانش به شما پدرشان، مادرشان، خانمشان، فرزندانشان. همه ی کسانشان به شما که بیشترین غم . سنگین ترین غصه را دارید تسلی ببخشد. چون جز با تسلی الهی دلی که چنین گوهری را از خودش جدا می بیند واقعا آرامش پیدا نمی کند. فقط خدای متعال باید تسلی بدهد و می دهد.

من با خانواده های شهدا زیاد نشست و برخاست کرده ام و می کنم. و از شرایط روحی آنان آگاهم. گاهی فقدان یک عزیز مصیبتی است که اگر مرگ او شهادت نبود تا ابد قابل تسلی نبود. اما خدای متعال در شهادت سری قرار داده که هم زخم است و هم مرهم و یک حالت تسلی و روشنایی به بازماندگان می دهد.

من خانواده ی شهیدی را دیدم که فقط همان یک پسر را داشتند و خدای متعال آن پسر را از آنان گرفته بود.(البته از این قبیل زیاد دیده ام. این یک نمونه اش.)

وقتی انسان عکس آن جوان را هنگامی که با پدرش خداحافظی می کردکه به جبهه برود می دید با خودش فکر می کرد که « اگر این جوان کشته شود پدر و مادرش تا ابد خون خواهند گریست.»

یعنی منظره این را نشان می داد. بستگی آن پدر و مادر به آن جوان از این منظره کاملاً مشخص بود (من آن عکس را دارم. آن را بعداً برای من آوردند. من هم آن عکس را قاب شده نگه داشته ام. این عکس حال مخصوصی دارد.)

اما خدای متعال به آن پدر و مادر آرامش و تسلایی بخشیده بود که خود پدرش به من گفت: «من فکر می کردم اگر این بچه کشته شود من خواهم مرد.» (یعنی همان احساسی را که من از مشاهده ی آن عکس داشتم ایشان با اظهاراتش تایید می کرد.)

می گفت: «ولی خدای متعال دل ما را آرام کرد.»

در این مورد هم همین است. یعنی وقتی شما می دانید که فرزندتان در پیشگاه خدای متعال در درجات عالی دارد پرواز می کند یعنی آن چیزی که همه ی عرفا و اهل سلوک و آن سرگشته های وادی های عشق و شور معنوی وعرفانی یک عمر به دنبالش گشته اند و دویده اند او با این فداکاری و این شهادت به دست آورده و رضوان و قرب الهی را درک کرده است خوشحال می شوید که فرزندتان به اینجا رسیده است.

امیدواریم که خداوند متعال درجات او را عالی کند. من با فرزند شما نشست و برخاست زیادی نداشتم. شاید سه جلسه که در آن سه جلسه هم ایشان هیچ صحبتی نکرده بود. من با ایشان خیلی کم هم صحبت شدم. منتها آن گفتارهای تلویزیونی را از سالها پیش می شنیدم و به آن ها علاقه داشتم. هر چند نمی دانستم که ایشان آنها را اجرا می کند. لکن در ایشان همواره نوری مشاهده می کردم. ایشان دو- سه مرتبه آمد اینجا و روبه روی من نشست. من یک نور و یک صفا و یک حالت روحانی در ایشان حس می کردم و همین جور هم بود. همین ها هم موجب می شود که انسان بتواند به این درجه ی رفیع شهادت برسد.

خداوند ان شاء الله دلهای داغدیده و غمگین شما را خودش تسلی بدهد. اگر ما به حوزه ی آن شهادت و شهید و خانواده ی شهید نزدیک می شویم برای خاطر خودمان است. بنده خودم احساس احتیاج می کنم. برای ما افتخار است که هر چه می توانیم به این حوزه ی شهادت و این شهید خودمان را نزدیک بکنیم.

چند روز پیش توفیق زیارت مقبره ی این شهید را پیدا کردیم. پنج شنبه ی گذشته رفتیم آنجا و قبر مطهر ایشان و آن همرزم و همراهشان –شهید یزدان پرست- را زیارت کردیم. ان شاءالله که خداوند درجاتشان را عالی کند و روز به روز برکات آن وجود با برکت را بیشتر کند. کارهایی که ایشان داشتند ان شاءالله نباید زمین بماند. ان شاالله برای روایت فتح یک فکر درست و حسابی شده است که ادامه پیدا کند.

نباید بگذارند که کارهای ایشان زمین بماند. این کارها، کارهای با ارزشی بود. ایشان معلوم می شود ظرفیت خیلی بالایی داشتند که این قدر کار و این همه را به خوبی انجام می دادند. مخصوصا این روایت فتح چیز خیلی مهمی است. شب هایی که پخش می شد من گوش می کردم. ظاهرا سه- چهار برنامه هم بیشتر اجرا نشد.

حالا یک مسئله این است که آن کاری را که ایشان کرده اند و حاضر و آماده است چگونه از آن بهره برداری بشود. یک مسئله هم این است که کار ادامه پیدا کند. آن روز که ما از این آقایان خواهش می کردیم و من اصرار می کردم که این روایت فتح ادامه پیدا کند درست نمی دانستم چگونه ادامه پیدا کند. بعد که برنامه ها اجرا شد دیدیم همین است. یعنی زنده کردن ارزش های دفاع مقدس در خاطرها. آن خاطره ها را یکی یکی از زبان ها بیرون کشیدن. و آنها را به تصویر کشیدن و آن فضای جنگ را بازآفرینی کردن. این کاری بود که ایشان داشت می کرد. و هر چه هم پیش می رفت بهتر می شد. یعنی پخته تر می شد. چون کار نشده ای بود. غیر از این بود که بروند در میدان جنگ و با رزمنده حرف بزنند. آن کار خیلی آسان تر بود. این کار هنری تر و دشوارتر و محتاج تلاش فکری و هنری بیشتری بود. اول ایشان شروع کرد و بعد کم کم بهتر و پخته تر شد. من حدس می زنم اگر ایشان زنده می ماند و ادامه می داد این کار خیلی اوج پیدا می کرد. حالا هم باید این برنامه دنبال شود. تازه در همین میدان هم منحصر نیست. یعنی بازآفرینی آن فضا از راه خاطره ها یکی از کارهاست. در باب جنگ و ادامه ی روایت فتح کارهای دیگری هم شاید بشود انجام داد. حیف است که این کار تعطیل شود. من خیلی خوشحال شدم از این که زیارتتان کردم.


زندگینامه شهید سید مرتضی آوینی
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤  کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی ، بیوگرافی

شهید سید مرتضی آوینی در شهریور سال 1326 در شهر ری متولد شد تحصیلات ابتدایی و متوسطه‌ی خود را در شهرهای زنجان، کرمان و تهران به پایان رساند و سپس به عنوان دانش‌جوی معماری وارد دانشکده‌ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران شد او از کودکی با هنر انس داشت؛ شعر می‌سرود داستان و مقاله می‌نوشت و نقاشی می‌کرد تحصیلات دانشگاهی‌اش را نیز در رشته‌ای به انجام رساند که به طبع هنری او سازگار بود ولی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی معماری را کنار گذاشت و به اقتضای ضرورت‌های انقلاب به فیلم‌سازی پرداخت:

 "حقیر دارای فوق لیسانس معماری از دانشکده‌ی هنرهای زیبا هستم اما کاری را که اکنون انجام می‌دهم نباید به تحصیلاتم مربوط دانست حقیر هرچه آموخته‌ام از خارج دانشگاه است بنده با یقین کامل می‌گویم که تخصص حقیقی در سایه‌ی تعهد اسلامی به دست می‌آید و لاغیر قبل از انقلاب بنده فیلم نمی‌ساخته‌ام اگرچه با سینما آشنایی داشته‌ام. اشتغال اساسی حقیر قبل از انقلاب در ادبیات بوده است... با شروع انقلاب تمام نوشته‌های خویش را -  اعم از تراوشات فلسفی، داستان‌های کوتاه، اشعار و... -  در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم که دیگر چیزی که "حدیث نفس" باشد ننویسم و دیگر از "خودم" سخنی به میان نیاورم... سعی کردم که "خودم" را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد، و خدا را شکر بر این تصمیم وفادار مانده‌ام. البته آن چه که انسان می‌نویسد همیشه تراوشات درونی خود اوست همه‌ی هنرها این چنین هستند کسی هم که فیلم می‌سازد اثر تراوشات درونی خود اوست اما اگر انسان خود را در خدا فانی کند، آن‌گاه این خداست که در آثار او جلوه‌گر می‌شود حقیر این چنین ادعایی ندارم ولی سعیم بر این بوده است."

شهید آوینی فیلم‌سازی را در اوایل پیروزی انقلاب با ساختن چند مجموعه درباره‌ی غائله‌ی گنبد (مجموعه‌ی شش روز در ترکمن صحرا)، سیل خوزستان و ظلم خوانین (مجموعه‌ی مستند خان گزیده‌ها) آغاز کرد

"با شروع کار جهاد سازندگی در سال 58 به روستاها رفتیم که برای خدا بیل بزنیم بعدها ضرورت‌های موجود رفته‌رفته ما را به فیلم‌سازی کشاند... ما از ابتدا در گروه جهاد نیتمان این بود که نسبت به همه‌ی وقایعی که برای انقلاب اسلام و نظام پیش می‌آید عکس‌العمل نشان بدهیم مثلاً سیل خوزستان که واقع شد، همان گروهی که بعدها مجموعه‌ی حقیقت را ساختیم به خوزستان رفتیم و یک گزارش مفصل تهیه کردیم آن گزارش در واقع جزو اولین کارهایمان در گروه جهاد بود بعد، غائله ی خسرو و ناصر قشقایی پیش آمد و مابه فیروزآباد، آباده و مناطق درگیری رفتیم... وقتی فیروز‌آباد در محاصره بود، ما با مشکلات زیادی از خط محاصره گذشتیم و خودمان را به فیروزآباد رساندیم. در واقع اولین صحنه‌های جنگ را ما در آن‌جا، در جنگ با خوانین گرفتیم.

گروه جهاد اولین گروهی بود که بلافاصله بعد از شروع جنگ به جبهه رفت دو تن از اعضای گروه در همان روزهای او جنگ در قصر شیرین اسیر شدند و نفر سوم، در حالی که تیر به شانه‌اش خورده بود، از حلقه‌ی محاصره گریخت. گروه بار دیگر تشکل یافت و در روزهای محاصره‌ی خرمشهر برای تهیه‌ی فیلم وارد این شهر شد:

"وقتی به خرمشهر رسیدیم هنوز خونین‌شهر نشده بود شهر هنوز سرپا بود، اگرچه احساس نمی‌شد که این حالت زیاد پر دوام باشد، و زیاد هم دوام نیاورد ما به تهران بازگشتیم و شبانه‌روز پای میز موویلا کار کردیم تا اولین فیلم مستند جنگی درباره‌ی خرمشهر از تلویزیون پخش شد؛ فتح خون."

مجموعه‌ی یازده قسمتی "حقیقت" کار بعدی گروه محسوب می‌شد که یکی از هدف‌های آن ترسیم علل سقوط خرمشهر بود.

"یک هفته‌ای نگذشته بود که خرمشهر سقوط کرد و ما در جست‌و‌جوی "حقیقت" ماجرا به آبادان رفتیم که سخت در محاصره بود تولید مجموعه‌ی حقیقت این گونه آغاز شد."

کار گروه جهاد در جبهه‌ها ادامه یافت و با شروع عملیات والفجر هشت، شکل کاملاً منسجم و به هم پیوسته‌ای پیدا کرد آغاز تهیه‌ی مجموعه‌ی زیبا و ماندگار روایت فتح که بعد از این عملیات تا پایان جنگ به طور منظم از تلویزیون پخش شد به همان ایام باز می‌گردد. شهید آوینی درباره‌ی انگیزه‌ی گروه جهاد در ساختن این مجموعه که نزدیک به هفتاد برنامه است چنین می‌گوید:

"انگیزش درونی هنرمندانی که در واحد تلویزیونی جهاد سازندگی جمع آمده بودند آن‌ها را به جبهه‌های دفاع مقدس می‌کشاند وظایف و تعهدات اداری.

اولین شهیدی که دادیم علی طالبی بود که در عملیات طریق القدس به شهادت رسید و آخرین‌شان مهدی فلاحت‌پور است که همین امسال "1371" در لبنان شهید شد... و خوب، دیگر چیزی برای گفتن نمانده است، جز آن که ما خسته نشده‌ایم و اگر باز جنگی پیش بیاید که پای انقلاب اسلامی در میان باشد، ما حاضریم. می‌دانید! زنده‌ترین روزهای زندگی یک "مرد" آن روزهایی است که در مبارزه می‌گذراند و زندگی در تقابل با مرگ است که خودش را نشان می‌دهد.”

اواخر سال 1370 "موسسه‌ی فرهنگی روایت فتح" به فرمان مقام معظم رهبری تاسیس شد تا به کار فیلم‌سازی مستند و سینمایی درباره‌ی دفاع مقدس بپردازد و تهیه‌ی مجموعه‌ی روایت فتح را که بعد از پذیرش قطع‌نامه رها شده بود ادامه دهد. شهید آوینی و گروه فیلم‌برداران روایت فتح سفر به مناطق جنگی را از سر گرفتند و طی مدتی کم‌تر از یک سال کار تهیه‌ی شش برنامه از مجموعه‌ی ده قسمتی "شهری در آسمان" را به پایان رساندند ومقدمات تهیه‌ی مجموعه‌های دیگری را درباره‌ی آبادان، سوسنگرد، هویزه و فکه تدارک دیدند. شهری در آسمان که به واقعه‌ی محاصره، سقوط و باز پس‌گیری خرمشهر می‌پرداخت در ماه‌های آخر حیات زمینی شهید آوینی از تلویزیون پخش شد، اما برنامه‌ی وی برای تکمیل این مجموعه و ساختن مجموعه های دیگر با شهادتش در روز جمعه بیسم فروردین 1372 در قتلگاه فکه ناتمام ماند.

شهید آوینی فعالیت‌های مطبوعاتی خود را در اواخر سال 1362، هم زمان با مشارکت در جبهه‌ها و تهیه‌ی فیلم‌های مستند درباره‌ی جنگ، با نگارش مقالاتی در ماهنامه‌ی "اعتصام" ارگان انجمن اسلامی آغاز کرد این مقالات طیف وسیعی از موضوعات سیاسی، حکمی، اعتقادی و عبادی را در بر می‌گرفت او طی یک مجموعه مقاله درباره‌ی "مبانی حاکمیت سیاسی در اسلام" آرا و اندیشه‌های رایج در مود دموکراسی، رای اکثریت، آزادی عقیده و برابری و مساوات را در نسبت با تفکر سیاسی ماخوذ از وحی و نهج‌البلاغه و آرای سیاسی حضرت امام(ره) مورد تجزیه و تحلیل و نقد قرار داد. مقالاتی نیز در تبیین حکومت اسلامی و ولایت فقیه در ربط و نسبت با حکومت الهی حضرت رسول(ص) در مدینه و خلافت امیرمؤمنان(ع) نوشت و اتصال انقلاب اسلامی را با نهضت انبیا علیهم‌السلم و جایگاه آن با جنگ‌های صدر اسلام و قیام عاشوا و وجوه تمایز آن از جنگ‌هایی که به خصوص در قرون اخیر واقع شده‌اند و نیز برکات ظاهری و غیبی جنگ و ویژگی رزم‌آوران و بسیجیان، در زمره‌ی مطالبی بود که در "اعتصام" منتشر شد. در مضامین اعتقادی و عبادی نیز تحقیق و تفکر می‌کرد و حاصل کار خویش را به صورت مقالاتی چون "اشک، چشمه‌ی تکامل". "تحقیقی در معنی صلوات" و "حج، تمثیل سلوک جمعی بشر" به چاپ می‌سپرد. در کنار نگارش این قبیل مقالات، مجموعه مقالاتی نیز با عنوان کلی "تحقیقی مکتبی در باب توسعه و مبانی تمدن غرب" برای ماهنامه‌ی "جهاد"، ارگان جهاد سازندگی، نوشت "بهشت زمینی"، "میمون برهنه!"، "تمدن اسراف و تبذیر"، "دیکتاتوری اقتصاد"، "از دیکتاتوری پول تا اقتصاد صلواتی"، "نظام آموزش و آرمان توسعه یافتگی"، "ترقی یا تکامل؟" و... از جمله مقالات آن مجموعه است. این مقالات بعد از شهادت او با عنوان "توسه و مبانی تمدن غرب" به چاپ رسید این دوره از کار نویسندگی شهید تا سال 1365 ادامه یافت. مقارن با همین سال‌ها شهید آوینی علاوه برکارگردانی و مونتاژ مجموعه‌ی "روایت فتح" نگارش متن آن را بر عهده داشت که بعدها قالب کتابی گرفت با عنوان "گنجینه‌ی آسمانی". او در ماه محرم سال 1366 نگارش کتاب "فتح خون" (روایت محرم" را آغاز کرد و نه فصل از فصول ده‌گانه‌ی آن را نوشت. اما در حالی که کار تحقیق در مورد وقایع روز عاشورا و شهادت بنی‌هاشم را انجام داده و نگارش فصل آخر را آغاز کرده بود به دلایلی کار را ناتمام گذاشت.

او در سال 1367 یک ترم در مجتمع دانشگاهی هنر تدریس کرد، ولی چون مفاد مورد نظرش برای تدریس با طرح دانشگاه هم‌خوانی نداشت، از ادامه‌ی تدریس صرف‌نظر کرد. مجموعه‌ی مباحثی که برای تدریس فراهم شده بود، با بسط و شرح و تفسیر بیش‌تر در مقاله‌ای بلند  به نام "تاملاتی در ماهیت سینما" که در فصلنامه‌ی "فارابی" به چاپ رسید و بعد در مقالاتی با عناوین "جذابی در سینما"، "آینه‌ی جادو"، "قاب تصویر و زبان سینما"و... که از فروردین سال 1368 در ماهنامه‌ی هنری "سوره" منتشر شد، تفصیل پیدا کرد. مجموعه‌ی این مقالات در کتاب "آینه‌ی جادو" که جلد اول از مجموعه‌ی مقالات و نقدهای سینمایی اوست. جمع‌آوری و به چاپ سپرده شد.

سال‌های 1368 تا 1372 دوران اوج فعالیت مطبوعاتی شهید آوینی است. آثار او در طی این دوره نیز موضوعات بسیار متنوعی را شامل می‌شود. هرچند آشنایی با سینما در طول مدتی بیش از ده سال مستندسازی و تجارب او در زمینه‌ی کارگردانی مستند و به خصوص مونتاژ باعث شد که قبل از هرچیز به سینما بپردازد. ولی این مسئله موجب بی‌اعتنایی او نسبت به سایر هنرها نشد. او در کنار تالیف مقالات تئوریک درباره  ماهیت سینما و نقد سینمای ایران و جهان، مقالات متعددی در مورد حقیقت هنر، هنر و عرفان، هنر جدید اعم از رمان، نقاشی، گرافیک و تئاتر، هنر دینی و سنتی، هنر انقلاب و... تالیف کرد که در ماهنامه‌ی "سوره" به چاپ رسید. طی همین دوران در خصوص مبانی سیاسی. اعتقادی نظام اسلامی و ولایت فقیه، فرهنگ انقلاب در مواجهه با فرهنگ واحد جهانی و تهاجم فرهنگی غرب، غرب‌زدگی و روشن‌فکری، تجدد و تحجر و موضوعات دیگر تفکر و تحقیق کرد و مقالاتی منتشر نمود.

مجموعه‌ی آثار شهید آوینی در این دوره هم از حیث کمیت، هم از جهت تنوع موضوعات و هم از نظر عمق معنا و اصالت تفکر و شیوایی بیان اعجاب‌آور است. در حالی که سرچشمه‌ی اصلی تفکر او به قرآن، نهج‌البلاغه، کلمات معصومین علیهم‌السلام و آثار و گفتار حضرت امام(ره) باز می‌گشت. با تفکر فلسفی غرب و آرا، و نظریات متفکران غربی نیز آشنایی داشت و با یقینی برآمده از نور حکمت، آن‌ها را نقد و بررسی می‌کرد. او شناخت مبانی فلسفی و سیر تاریخی فرهنگ و تمدن جدید را از لوازم مقابله با تهاجم فرهنگی می‌دانست چرا که این شناخت زمینه‌ی خروج از عالم غربی و غرب زده‌ی کنونی را فراهم می‌کند و به بسط و گسترش فرهنگ و تفکر الهی مدد می‌رساند. او بر این باور بود که با وقوع انقلاب اسلامی و ظهور انسان کاملی چون امام خمینی(ره) بشر وارد عهد تاریخی جدیدی شده است که آن را "عصر توبه‌ی بشریت" می‌نامید. عصری که به انقلاب جهانی امام عصر(عج) و ظهور "دولت پایدار حق" منتهی خواهد شد.


میرعلی‏نقی در گفت‎وگوی اختصاصی با فارس/2
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤  کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی

داستان نامه‌ای که از اتاق شهید آوینی برداشتم

خبرگزاری فارس: میرعلی‎نقی گفت: بعد از شهادت سید مرتضی، در هرج و مرجی که مجله سوره به آن دچار شده بود و درهم ریختگی دفتر شهید آوینی من نامه‌ای را از اتاقش کِش رفتم. نامه که خطاب به «زم» بود، توسط آقای آوینی این‏گونه نوشته شده بود که . . .


میرعلی نقی در گفت‎وگوی اختصاصی با فارس/1
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤  کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی
همه کمربندها را علیه «آوینی» بسته بودند

خبرگزاری فارس: میرعلی‎نقی گفت: یک جوّ بدی علیه مرتضی بود. به این معنی که دشمنی بی‌علتی با یک آدم معصومی که هیچ کاری به کار کسی نداشت و خار راه کسی هم نمی‌شد و نون کسی را هم نبریده بود، ابراز می‏شد. این جوّ روز به روز توسعه پیدا می‌کرد. از اواسط سال 70 کمربندها جدی ضد شهید آوینی بسته شد.


سیدمرتضی و مخالفانش
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۳  کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی ، سیاسی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سید مرتضی آوینی گنگ خواب دیده ای بود که در زمانه خویش فهم نمی شد و حتی باید گفت هنوز هم دوره فهم تفکر او فرانرسیده است؛ چه اینکه از سوی دشمن و دوست، به غلط دوست و دشمن تلقی می شد و هنوز می شود. سعه وجودی او به مثابه یک تئوریسین فرهنگی در عالم نظر و به عنوان یک عنصر فرهنگی در عالم عمل، به اندازه ای بود که بسیاری نمی توانستند ملاحظات نظری و عملی دخیل در عقاید و مواضع او را فهم کنند.

 


عاشقانه ترین نوشته شهید آوینی
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢  کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی

 خودتان خوب می دانید که چقدر شما را دوست می داریم و چقدر دلمان می خواست آن روز که به دیدار شما آمدیم، سر در بغل شما پنهان کنیم و بگرییم.

مطلبی که خواهید خواند نوشته ای است از «سید مرتضی آوینی» پس از دیدار هنرمندان حوزه هنری با رهبر معظم انقلاب، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، در آبان‌ماه 1368 نگارش یافته و در شماره آذرماه 1368 ماهنامه‌ «سوره» به چاپ رسیده است.

«دیدیم که می شناسیمش ……..و تصویرش را از پیش در خاطر داشته ایم. دیدیم که می شناسیمش، نه آن سان که دیگران را…… و نه حتی آن سان که خود را. چه کسی از خود آشناتر ؟ دیده ای هرگز که نقش غربت در چهره خویش بیند و خود را نبشناسد؟

دیدیم که می شناسیمش، بیش تر از خود … تا آنجا که خود را در او یافتیم، چونان نقشی سرگردان در آبگینه که صاحب خویش را باز یابد و یا چونان سایه ای که صاحب سایه را …… و از آن پس با آفتاب خود را بر قدمگاهش می گستر دیم و شب که می رسید به او می پیوستیم.

آن صورت ازلی را چه کسی بر این لوح قدیم نقش کرده بود؟ می دیدیم که چشمانش فانی است، اما نگاهش باقی، می دیدیم که لبانش فانی است، اما کلامش باقی. چشمانش منزل عنایتی ازلی و دهانش معبر فیضی ازلی و دستانش... چه بگویم؟ کاش گوش نامحرمان نمی شنید.

پهندشت "حدوث " افقی بود تا "طلعت ازلی " او را اظهار کند و "زمان فانی "، آینه ای که آن "صورت سرمدی را دیدیم که می شناسیمش، و او همان است، که از این پیش طلعتش را در آب و خاک و باد و آتش دیده ایم، در خورشید آنگاه می تابد، در ابر آنگاه که می بارد، در آب باران آنگاه که در جست و جوی گودال ها و دره ها برمی آید، در شفقت صبح ، در صراحت ظهر، درحجب شب، در رقّت مه و در حزن غروب نخلستان، در شکافتن دانه ها و در شکفتن غنچه ها ... در عشق پروانه و در سوختن شمع.

دیدیم که می شناسیمش و آن "عهد " تازه شد. شمع میمرد و پروانه می سوزد تا آن عهد جاودانه شود، عهدی که آتش او با بال های ما بسته است. دیدیم که می شناسیمش و دوستش داریم، آن همه که آفتابگردان آفتاب را، آن همه که دریا ماه را... و او نیز ما را دوست میدارد، آن همه که معنا لفظ را.

دیدیم که می شناسیمش، از آن جاذبه ای که بالها را بسوی او می گشود، از آن قبای اشک که بر اندامش دوخته بود، از آنکه می سوخت و با اشک از چشمان خویش فرو میریخت و فانی می شد در نوری سرمدی، همان نوری که مبدآ ازلی ادم و عالم است و مقصد ابدی آن. آب میگذرد، اما این نقش سرمدی فراتر از گذشتن بر نشسته است. چشمانش بسته شد، اما نگاهش باقی ماند، دهانش بسته شد، اما کلامش باقی ماند.

زمین مهبط است، نه خانه وصل. در این جا نور از نار می زاید و بقا در فنا است و قرار در بی قراری. زمین معبر است و نه مقر... و ما می دانستیم. پروانه ای دوران دگردیسی اش رابه پایان برد و بال گشود و پیله اش چون لفضی تهی از معنا، از شاخه درخت فرو افتاد. رشته وحی گسست و ما ماندیم و عقلمان. عصر بینات به پایان رسید و ان اخرین شب، دیگر به صبح نینجامید. در تاریکی شب، زیر زیرکی نوحه غربت را زمزمه میکرد. خانه، چشم بر زمین و آسمان بست و در ظلمت پشت پلک ها یش پنهان شد. پرده ها را آویختیم تا چشمانمان به لاشه سرد و بی روح زمین نیفتد و درخود ماندیم و یتیمانه گریستیم.

دیری نپایید که ماه بر آمد و در آینه خود را نگریست و شب پرک ها بال به شیشه کوفتند تا راهی به دشت شناور در ماهتاب بیابند.

عزیز ما، ای وصی امام عشق! آنان که معنای "ولایت " را نمی دانند در کار ما سخت درمانده اند، اما شما خوب می دانید که سر چشمه این تسلیم و اطاعت و محبت در کجاست. خودتان خوب می دانید که چقدر شما را دوست می داریم و چقدر دلمان می خواست آن روز که به دیدار شما آمدیم ، سر در بغل شما پنهان کنیم و بگرییم .
ما طلعت آن عنایت ازلی را در نگاه شما باز یافتیم . لبخند شما شفقت صبح را داشت و شب انزوای ما را شکست. سر ما و قدمتان، که وصی امام عشق هستید و نایب امام زمان (ع).


متن و حاشیه‌های بزرگداشت با شکوه هجدهمین سالگرد شهادت آوینی
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢  کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی ، حداد عادل ، نادر طالب زاده ، حاج سعید قاسمی
حداد: آوینی 20 سال پیش حرف‌هایی زد که هنوز جسارت بیان صریح آنها را نداریم/ قاسمی: آقا مرتضی خوب شد نبودی، ببینی...

مراسم هجدهمین سالروز شهادت سید مرتضی آوینی، عصر شنبه به همت‌موسسه‌ی فرهنگی "روایت فتح" در تالار بزرگ کشور برگزار شد.

به گزارش رجانیوز، علاوه بر غلامعلی حدادعادل رییس کمیسیون فرهنگی مجلس شورای اسلامی که برای اولین بار در این مراسم سخنرانی می کرد، میزگرد بررسی دیدگاه اندیشه‌های شهید آوینی با حضور نادر طالب‌زاده، حاج سعید قاسمی و حسین محمودیان مجری برنامه، برگزار شد و جذابیت خاصی به مراسم بخشید.


طالب‌زاده: نمی‌دانم چرا تلویزیون صدای مرتضی را از "خنجر و شقایق" حذف کرد


طالب زاده گفت: در زمان حیات سید مرتضی -چه در زمان جنگ و چه بعد از آن- هیچ‌گاه، هیچ یک از گروه‌های تلویزیونی با او مصاحبه نکردند. در حالی که کار برجسته‌ی او را در زمان جنگ همه‌ی مدیران و مسئولان دیده بودند و می‌دانستند که یک شخص خاصی این اثر را ساخته است و حتی او را از نزدیک می شناختند. اما حتی یک مصاحبه‌ی تلویزیونی با او انجام نشد تا مردم متوجه شوند که آوینی کیست و این یک فاجعه است.


وی افزود: حتی در موضوع سینما هم که سید بلافاصله بعد از جنگ به آن پرداخت و خاکریزی جدیدی را در موضوع روشنفکری و حقیقت اسلام و تبیین جایگاه یک روشنفکر مسلمان ایجاد کرد، هیچ‌گاه رسانه به سراغ او نرفت تا مثل خیلی‌های دیگر نظر او را هم بپرسد. چرایی این موضوع همیشه برای من سوال بوده است. البته جواب برای خود من مشخص است اما باید آن را آسیب شناسی کرد. حتما باید خداوند کسی را شهید کند تا شناخته شود؟


طالب‌زاده به ذکر خاطراتی از زمان ساخت مستند "خنجر شقایق" پرداخت و گفت: در دوره‌ای به دعوت حوزه‌ی هنری آن زمان و بخش تلویزیون آن، که شهید آوینی مسوولیتش را بر عهده داشت، گروهی همزمان با جنگ بوسنی، به این کشور اعزام شدند و قرار شد در این سفر ما هم همراه آن گروه باشیم تا یک فیلم مستند بسازیم. این سفر حدود یک ماه طول کشید و پس از آماده شدن فیلم، شهید آ‌وینی متن آن را نوشت و حاصل فیلمی شد که می‌بینید.


وی در ادامه با یادآوری این‌که این فیلم در همان زمان و پس از آن همواره در نمایش با محدودیت‌های متعدد مواجه شده بود، عنوان کرد: نمایش‌های محدود موجب شد که این کار سر و صدای بیشتری داشته باشد. اما من هیچ‌وقت نفهمیدم که چرا تلویزیون صدای سید مرتضی را از روی این فیلم برداشت و بخش‌های بسیاری از آن را سانسور کرد؟


قاسمی: آقامرتضی! چقدر خوب شد نبودی فیلم "فرزند صبح" را ببینی


در ادامه این برنامه، حاج سعید قاسمی از همرزمان سید مرتضی آوینی با اشاره به قوت مجموعه روایت فتح گفت: آوینی می‌دانست که زمانی همه برای یک فریم عکس و یک لحظه تصویر از جبهه و جنگ له‌له می‌زنند و حتی ممکن است که تاریخ را عده‌ای اشتباه بنویسند. برای همین او به ثبت تصویری جبهه و جنگ پرداخت؛ چرا که به خوبی می‌دانست در آینده عده‌ای به حرف امام (ره) گوش نمی‌دهند و برخلاف آن‌که امام گفته بود بخش‌هایی از زمین‌های سوخته‌ی جنگ را برای آیندگان نگه دارید، آنها گوش به این حرف ندادند.


قاسمی افزود: سید مرتضی حاضر نبود دروغ بگوید. الان فیلم‌سازها اگر بخواهند مستندی از آن روزها بسازند به بهانه‌ی نداشتن وقت کافی، به جای رفتن به مناطق عملیاتی، راهی شهرک سینمایی دفاع مقدس می‌شوند و در آنجا با فضاسازی سعی می‌کنند آن روزها را برای مخاطب تداعی کنند. اما سید زیر بار اینها نمی‌رفت. باید در منطقه‌ی عملیاتی و لوکیشن واقعی فیلم می‌گرفت. در خود قتلگاه.


وی ادامه داد: او دوربینش را همان‌جایی می‌کاشت که رزمندگان جانانه مقاومت کردند و شهید شدند تا حرف و حدیث آخرش را همانجا بزند. و حدث ما حدث... سید حاضر نبود دروغ بگوید. نمی‌دانم رمزش چیست اما صیاد هم قصد داشت که واقعیت عملیات ثامن‌الائمه را به تصویر بکشد که عمرش کفاف نداد. باید که عمر قرن‌هایی سر بیاید/ تا مثل یک آوینی دیگر بیاید.


این همرزم شهید اظهار داشت: فکر می‌کنم که روشنفکر واقعی کسی‌است که تا 20 سال آینده را ببیند. این روزهایی که بحث ولایت پذیری در فتنه خدشه دار شد، خیلی از کسانی که در فتنه ناباورانه فریب خوردند، رفیقان او بودند. فتنه‌ای که از بیرون طراحی شد اما مجریان داخلی در قصه‌ی فتنه خیلی مقصر بودند.


وی در ادامه با خطاب قرار دادن آن شهید گفت: چقدر خوب شد آقا سید مرتضی که نبودی ببینی! نمی‌توانم بگویم که چقدر خوب شد ندیدی، چون شهید شاهد، ناظر و حی است. اما خیلی سخت بود آقا سید مرتضی! رفقایی که تو با دیدن اولین زاویه‌های انحراف در آنها به ایشان نامه زدی، یکی یکی فریب خورند.


او با یادآوری برخی از آثار بهروز افخمی و محمد نوری‌زاد گفت: بعد از 20 سال دیدیم که فرزند صبحی با بودجه‌های میلیاردی ساخته شد که در آن هنرپیشه‌ی معلوم‌الحالی با شلوار جین نقش مادر امام را بازی می‌کند. چه کسانی از او پشتیبانی می‌کنند؟ کسانی که به نوعی به خود ما منتسب هستند. چگونه است که ما برای ساخت یک مستند چند میلیونی گیر می‌کنیم اما بودجه های میلیاردی در اختیار اینها قرار می‌گیرد. در اختیار چهل سرباز! چقدر خوب شد آقا سید مرتضی که نبودی! چقدر خوب شد!


قاسمی درباره ولایتمداری سید شهیدان اهل قلم گفت: یادت هست آقا سید مرتضی وقتی که بعد از رحلت امام(ره) در یک جمع خصوصی کسی گقت که هیچ کس دیگر امام نمی‌شود؟ یادت هست که یقه‌ی او را گرفتی؟ یادت هست که چقدر ناراحت شدی و اولین بار برای حمایت از ولایت آقا شمشیر کشیدی؟ و بعد از آن نامه‌ای نوشتی و در انتهای آن گفتی که "حضرت آقا! سر ما و فرمان شما" و با آن نامه اولین اظهار ارادت را به آقا کردی؟


وی در ادامه خطاب به شهید آوینی گفت: آقا سید! شما جنگ نرم را خوب می‌فهمیدی و می‌شناختی! یادت هست که سر قصه‌ی ماهواره شما تذکر دادی که برادران! اینترنت به مراتب می تواند خطرناک‌تر از ماهواره باشد. حالا همه این جنگ‌های فیس‌بوکی و توئیتری را می‌بینند. من مدتی قبل در سوریه بودم در یکی از روستاهای حاشیه‌ی شهر حلب، نصف مردم "ندا آقاسلطان" را می‌شناختند. در یک روستا! آقای موسوی و کروبی با گرفتن پول از محمود عباس و عبدالله اردنی و ... می خواستند جنگ‌های فیس‌بوکی راه بیاندازند.


قاسمی با اشاره به انقلاب‌های کنونی منطقه، افزود: اگر امروز بودی آقا سید مرتضی، تویی که جنگ در بوسنی اهل تسنن را تحمل نیاورده بودی، هر جا که جنگ می‌شد -در افغانستان، عراق، پاکستان و تاجیکستان- حضور داشتی، امروز با دیدن حوادث بحرین، یمن و مصر چه می کردی؟ بالاخره حتما یک تیم فیلمبرداری به این کشورها می‌فرستادی، دغدغه‌ی گروه‌های فیلمبرداری امروز کجا ودغدغه‌های آوینی کجا!


وی افزود: آقا سید! بعضی از لبنانی ها در این هشت ماه فتنه خواب راحت نداشتند! زنگ می‌زدند و می‌گفتند اگر نمی‌توانید جمع کنید ما بیاییم! به خاطر همین است که حضرت آقا فرمودند اگر از همه‌ی اشتباهات سران فتنه بگذریم، از گناه خدشه دار شدن آبروی نظام نخواهیم گذشت.


سعید قاسمی خاطرنشان کرد: آقا سید! ندیدی که در قلب حادثه در وسط خیابان انقلاب، به کریسیتن امانپور اجازه داده شد رو به دوربین بایستد و بگوید: «this ih the end of the road» اگر تو بودی تحمل نمی‌کردی!  تو بودی بعد از فتنه لااقل دو تا مستند می‌ساختی تا فرزند من متوجه شود که از کجا ضربه خورده! بفهمد که به فرموده‌ی حضرت آقا برای این فتنه 20 سال برنامه‌ریزی شده بود! همه چیز برنامه ریزی شده بود و فقط خدا خواست که نشد.


وی در ادامه گفت: اگر تو بودی دو تا مستند کار می‌کردی تا فرزند من بفهمد که در این 16 سال چه بلایی بر سر او در دانشگاه آزاد اسلامی آوردند. دانشگاهی که هنوز دست همان‌هاست. یا دانشگاه هنر که خود فارغ التحصیل آن هستی! دانشگاهی که وقتی باران می‌زند، دختر و پسر می‌ریزند بیرون و ترانه‌ی "بارون بارون" می‌خوانند. سید! حسب ظاهر کار به دست حزب‌اللهی‌هاست اما درواقع آنها سوار کار نیستند.


قاسمی سخنانش را با این جملات به پایان برد: اگر تو امروز بودی قطعاً دغدغه‌ات دغدغه‌ی ما نبود. تو به هنگام شهادت روی برانکارد، مدام استغاثه می‌کردی و نام مادرت فاطمه را صدا می‌زدی. ناگهان سه بار روی همان برانکارد گفتی "اللهم اجعل مماتی فی سبیل الله"، تو حسرت خوب مردن را داشتی! و آخرین صحبتم از نوشته‌های خود سید مرتضی: «راستی برای مرگ آماده‌ای؟ اگر الان ملک الموت سر رسد و تو را به عالم باقی فراخواند هر چند با شهادت، آماده‌ای؟ دیدم که نه! شهوت زیستن مرا به خاک بسته است، چنگ در خاک زده و ریشه دوانده است و می دانستم که شهدا را پیش از این که مرگشان سررسد، دعوت می کنند و آنان لبیک می‌گویند و تا چنین نشود، اجل سر نمی‌رسد. راستی برای مرگ آماده‌ای؟»


حداد عادل: 20 سال پیش حرف‌هایی زد که هنوز جسارت بیان صریح آنها را نداریم


همچنین غلامعلی حداد عادل که برای نخستین بار به این مراسم آمده بود، گفت: در 18 سالی که از شهادت این هنرمند گذشت، این نخستین بار است که من در ارتباط با او صحبت می‌کنم، چرا که شناخت من نسبت به ایشان دورادور بوده و خیلی با ایشان کار نکرده و حشر و نشر نداشتم.


وی با بیان این‌که مرتضی آوینی را بیشتر از طریق برنامه‌هایش در تلویزیون و مقالاتی که از او خوانده‌است،می‌شناسد، یاد آور شد: وقتی که «روایت فتح» را می‌دیدم، حس می‌کردم که چند سر و گردن بالاتر از کارهای هنری است که در آن زمان در ارتباط با جبهه و جنگ ساخته می‌شد. هم متن این برنامه بسیار ادیبانه بود و در کنار آن صدای نرم، گوش آشنا و صمیمی که خود موسیقی نجیبی داشت باعث می‌شد که حتی اگر کسی چشمش هم به تلویزیون نبود با شنیدن این صدا حال و هوای جبهه را در ذهن تداعی کند.


حدادعادل با بیان این‌که آوینی پلی میان هنر و فلسفه زده بود، تصریح کرد: هنوز مدعی نیستم که آوینی را می‌شناسم و خود معترفم که او را نمی‌شناسم. اما باید بگویم که ما بعد از پیروزی انقلاب با مقوله‌ی هنر مشکل داشتیم و این مشکل به قبل از انقلاب برمی‌گشت.


این نماینده‌ی مردم تهران در مجلس شورای اسلامی تاکید کرد:مشکل ما با سینما به قبل از انقلاب برمی‌گردد. هنر قبل از انقلاب هنری نبود که متدینین،اجازه‌ی پرداختن به آن را به خود بدهند. هنرهای آن زمان به گونه‌ای بود که متدینین به سراغ آنها نمی‌رفتند اما بعد از انقلاب ما به همه‌ی هنرها نیاز داشتیم. چند روز پس از انقلاب، شهید مطهری به من گفت که به صدا و سیما بروم. آن هم منی که پیش از انقلاب نه خود و نه اقوامم هیچ‌یک تلویزیون هم نداشتیم و اصلا پای تلویزیون نمی‌نشستیم. حال می‌بایست من خود تلویزیون را اداره می‌کردم و تازه آن‌جا بود که فهمیدم تلویزیون مانند جانور بزرگی است که هرچه کار می‌کنیم سیر نمی‌شود.


وی در ادامه عنوان کرد: در زمان پیش از انقلاب اگر خانواده‌ی متدینی متوجه می‌شد که جوانش عصر روز جمعه به سینما رفته است، عزا می‌گرفت. اما پس از انقلاب، سینما به دست همین جماعت متدین افتاد و لازم بود که آنها خود سینما را ایجاد کنند. آن هم سینمایی که جذاب‌ترین، فنی‌ترین و فریبنده‌ترین هنر غربی‌ها محسوب می‌شد. به هر حال پس از انقلاب ما نمی‌توانستیم دست روی دست بگذاریم. هنوز سینما در تمام جهان مانند سیل ویرانگری است که از سمت غرب به شرق روان است. تلویزیون‌ها و فضای مجازی هم اکنون در خدمت این هنر قرار گرفته‌اند.


حدادعادل در عین حال به کارکرد سینمای غرب اشاره کرد و گفت: سینما در غرب با ارایه‌ی یک زندگی کاذب و ایجاد بستری از تخیل سعی می‌کند که زندگی واقعی مردم جامعه را به سمت آن زندگی کاذب سوق بدهد. این واقعیت تمام‌نمای سینمای غرب است. سینمایی که رایج است و توده‌ی مردم را جذب می‌کند و مدام بحث آمار فروش آن مطرح می‌شود. اگر دقت کنیم به خوبی درمی‌یابیم که این سینما آمیزه‌ای از شهوت و خشونت که هردو اموری حیوانی هستند محسوب می‌شود که با تبلیغات بسیار به مخاطب ارایه می‌شود. حال در نظر بگیرید که در چنین فضایی فردی دوربینی که وسیله‌ی فیلمسازی است را در خدمت نوع دیگری از سینما قرار دهد و نمونه‌ای پاک، والا و متعالی از آن را ارایه کند.


وی ادامه داد: در روزگاری که آن‌قدر جبهه و جنگ حواس‌ها را پرت کرده بود که کسی حواسش به این حرف‌ها نبود، این توجه شهید آوینی به بحث ثبت تصویری جنگ، اهمیت بسیار زیادی داشت و هنر مهم و بزرگ او این بود که به خوبی فهمیده بود پشت سر سینمای رایج غرب یک جهان‌بینی نهفته است. در واقع آوینی نوعی خودآگاهی پیدا کرده بود و از ظاهر سینما به باطن آن راه یافته بود. او می‌دانست که فرد با این سینما قصد دارد چه مفاهیمی را بیان و چه اقداماتی را انجام دهد و درک همین مطلب نکته‌ای است که از همه‌ی فعالیت‌های دیگر آوینی اهمیت بیشتری داشته است.


این نماینده‌ی مجلس در بخش دیگری از صحبت‌هایش به وضعیت امروز دانشگاه‌ها اشاره کرد و گفت: امروز لازم است که در دانشگاه‌های ما توجه شود که پشت علوم و به‌ویژه علوم انسانی غربی چه فلسفه‌ای نهفته است. اکنون باید این مساله درک شود و بعد از آن برای آن راه حلی پیدا کنیم.


حدادعادل جنبه‌ی فلسفی کارهای شهید آوینی، توجه او به زبان فارسی، قوت او در نگارش و ساده و عمیق‌نویسی او را از جمله ویژگی‌های مهم آثار آوینی برشمرد و افزود: در کنار تمام این موارد شخصیت آوینی هم یک نکته‌ی مهم داشت و آن شجاعت این هنرمند بود. او شجاعت وداع با گذشته را داشت و به راحتی با گذشته‌ای که باید با آن وداع می‌کرد، خداحافظی کرد. من به یاد دارم که در دوره‌ی دانشجویی تقریبا همزمان با هم در دانشگاه تهران تحصیل می‌کردیم. در آن زمان دانشکده هنرهای زیبا فضای دیگری داشت که البته هنوز هم همین‌طور است اما در همان زمان شهید آوینی جلوی کافه تریای این دانشگاه شعرهای نو می‌خواند و حرف‌های فیلسوفانه مطرح می‌کرد اما همین فرد آن‌قدر شجاعت داشت که پس از انقلاب و درک امام (ره)،بسیار صادقانه، عمیق و باایمان پا به صحنه گذاشت و 20 سال پیش حرف‌هایی را زد که خیلی‌ها و حتی شاید خود بنده هنوز جسارت بیان صریح آنها را نداشته باشیم.


وی ادامه داد: در واقع در شخصیت آوینی نوعی عرفان و اخلاق در هم آمیخته وجود داشت و او این موارد را جان‌مایه‌ی غربی‌ترین هنر روز کرد و در این میان در حد بحث‌های نظری هم محدود نشد و برای ساخت فیلم‌هایش به دل جبهه و وسط خون و آتش رفت.


این نماینده‌ی مجلس در بخش دیگری از صحبت‌های خود در این مراسم به جنبش‌های جدید کشورهای مسلمان اشاره کرد و افزود:امروز دولت‌های غربی با این سازمان‌های عجیب و پر زرق و برقی که مدعی مبارزه با خشونت و تروریسم هستند، در برابر کشورهای مسلمان چه می‌ کنند؟ مردمی که با الهام از انقلاب ما بپا خاسته‌اند و شهید می‌دهند. اکنون چندین ماه است که این نهضت‌ها شروع شده‌اند اما آیا در تمام این مدت و در تمام این کشورها یک نفر مانند ندا آقاسلطان وجود نداشته است؟!


حدادعادل ادامه داد: ما که نفهمیدیم او چگونه کشته شد، اما ببینید اکنون چگونه در دنیا بر سر این موضوع سر و صدا راه انداخته‌اند. از میان این همه آدم که در این کشورها کشته شده‌اند آیا واقعا یک نفر نبود که به قول آنها مانند ندا آقاسلطان مظلوم کشته شده باشد؟ پس داستان چیست؟ این موضوعی است که باید جوان دانشگاهی امروز ما به آن توجه داشته باشد. امروزه با این مشخصات درک غرب و اهداف آن بسیار آسان‌تر از 50 سال پیش است، اما باز هم جای تعجب دارد که هنوز عده‌ای متوجه این موضوع نیستند.


وی هم‌چنین عنوان کرد: قشرهای مختلف مردم و اجتماع ما هریک الگو و اسوه‌ی خاص خود را در انقلاب داشتند و در این میان شهید آوینی الگوی جماعت دانشجو و جوانی است که اهل ذوق و هنر هستند. در واقع آوینی مانند حجتی است که از سوی خدا فرستاده شده است.


حدادعادل یادآور شد:چند ماه قبل از شهادت مرتضی آوینی، سفری به تاجیکستان داشتیم که در آن سفر دورادور با یکدیگر آشنا شدیم، اما فرصت نشد که بنشینیم و با هم صحبت کنیم. چندی پس از آن یکی از دوستان مشترک خبر از ایشان داد و در مراسم تشییع او با اوجی از جمعیت و احترام بسیار مواجه شدیم.


حدادعادل در ادامه‌ی صحبت‌های خود بار دیگر به وضعیت سینمای ایران پرداخت و افزود: ما هنوز هم در سینما مساله و مشکل داریم و من به صراحت این موضوع را می‌گویم. البته نمی‌خواهم تلاش کارگردانان و فیلمسازان متعددی که به وجودشان افتخار می‌کنیم را نادیده بگیرم اما واقعیت این است که روال اصلی سینمای ما هنوز دست آنها نیست.


وی در عین حال گفت:ما هنوز نمی‌دانیم که چرا برخی فیلم‌ها به نمایش درمی‌آیند و اصلا چرا برخی از آنها ساخته شده و چند صد میلیون تومان از پول بیت‌المال به ساخت آنها اختصاص پیدا کرده است؟! ما واقعا نمی‌دانیم اگر دو یا سه سال پیش فیلمی را به هر دلیل متوقف کرده‌اند، چرا اکنون باید آن فیلم اجازه‌ی نمایش بگیرد؟ در این میان هیچ‌کس هم نیست که پاسخ سوالات ما را بدهد و اینها همه مساله است. شما فکر می‌کنید بی‌دلیل مقام معظم رهبری با این همه مشغله و دغدغه، کارگردانان را دعوت کرده و به صحبت با آنها می‌نشیند. تازه بخشی از این دیدارها را همگان خبر دارند و به غیر از آن‌چه که همه می‌دانند، دیدارهای دیگری هم بوده است؛ چرا که مقام معظم رهبری خبر دارند که در این حوزه چه می‌گذرد.


حاشیه ها:


در این مراسم که در تالار وزارت کشور برگزار می‌شد، بخش‌هایی از مستندهای ساخته شده توسط سید مرتضی آوینی هم به نمایش درآمد و در بخش پایانی، حاج صادق آهنگران به مداحی پرداخت.


سردار نقدی رییس سازمان بسیج مستضعفان، پرویز سروری نماینده مجلس، محمد کوثری نماینده مجلس، جواد جباری رئیس بنیاد فرهنگی روایت، مجید رجبی‌معمار، هنرمندان و خانواده شهدا و ایثارگران از حاضران این مراسم بودند.


استقبال به نحوی بود که حداد عادل در پایان صحبت‌هایش با اشاره به جمعیتی که در تالار وزارت کشور حضور داشتند، عنوان کرد: وقتی چنین تالار بزرگی 90 درصد صندلی‌هایش با نام آوینی پر می‌شوند، مایه‌ی امیدواری است و نشان می‌دهد که نام و فکر این شهید بزرگوار چراغی برای آینده است.


کتاب‌های "آینه جادو" با تیراژ جدید 2200 نسخه، "فردایی دیگر" با 2200 نسخه، "فتح خون" با 5500 نسخه از نشر واحد و با هماهنگی و پیگیری خانواده شهید آوینی پس از دو سال انتظار در بازار کتاب، در مراسم بزرگداشت این شهید به علاقه‌مندان ارائه شد.


خادمان شهدا با پوشش متحدالشکل در ورودی سالن حضور داشتند.


کریم منصوری قاری بین‌المللی کشورمان با حضور در این مراسم، آیه 169 سوره عمران که سندی بر زنده بودن شهداست را قرائت کرد.


ماجرای توبیخ آوینی توسط خاتمی چه بود؟
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۱  کلمات کلیدی: سیاسی ، شهیدسیدمرتضی آوینی ، سیدمحمد خاتمی ، مقام معظم رهبری

خبرنامه دانشجویان ایران: در روزهایی که عکس سید مرتضی آوینی بیشتر از آثار او مورد توجه است و در سالگرد ایشان تنها به ذکر خاطراتی عرفانی و اخلاقی از این شهید بزرگوار بسنده می شود. شاید وقت آن رسیده باشد که از نگاهی تازه و دور از شعارزدگی به سید شهیدان اهل قلم نگاه کرد.

به گزارش خبرنگار «خبرنامه دانشجویان ایران»، شهید اهل قلم در دوران زندگی فرهنگی، سیاسی و اجتماعی خود مصادیق برجسته ای را پشت سر گذاشت که هر کدام درسی است برای مسئولیت ها در حوزه های مختلف.

طاقت توهین به بی بی زهرا(س) را نداشت

تالار اندیشه مملو از هنرمندان،‌ نویسندگان،‌ فیلمسازان و ... بود. به سختی وارد سالن شدم. فیلم اجازه اکران نداشت. آرام در کنار سعید رنجبر نشستم. ناگهان در میان متن فیلم آگاهانه یا ناآگاهانه (غیر مستقیم) به صدیقه طاهره توهین شد. سکوت تلخی بر فضا حاکم گشت. در خیا ل خود با روشنفکری قضیه را حل کردیم:‌«حتماً انتقادی است بر فرهنگ عامه مردم» در همین لحظه مردی با کلاه مشکی و اورکت سبز برخاست. نگاه‌ها به طرف او برگشت. «خدا لعنت کند چرا توهین می کنی؟»

سید مرتضی بود که می خواست بر سر جهان فریاد بزند،‌ او تنها ایستاده بود. از ذهنم گذشت چرا؟ چرا فاطمه (س) در تمام اعصار مظلوم است.

وقتی خاتمی، سید مرتضی را توبیخ کرد
مجله سوره به سردبیری سید مرتضی آوینی در صفحه‌ی اول یکی از شماره‌های خود، عکس یک جوان بوسنیایی چاپ کرد که در تقلید از بسیجیان ایرانی، پیشانی‌بند الله‌اکبر بر سر خود بسته است.
چاپ این عکس همانا و توبیخ سید مرتضی همانا.وزیر وقت ارشاد(سید محمد خاتمی) به علت چاپ این عکس، سیدمرتضی آوینی را با این عنوان که «‌ چاپ عکس مغایر با شئونات اسلامی است»‌، توبیخ کتبی کرد.

وقتی صدای آوینی سانسور شد

مستند "خنجر و شقایق" درباره‌ی جنگ بوسنی، آماده‌ی پخش از صدا و سیما شد. صدای آسمانی سید به عنوان گوینده متن، جان تازه‌ای به این مستند داده بود.
این مستند پخش شد اما بدون صدای مرتضی. محمد هاشمی_برادر و رئیس دفتر آیت الله هاشمی رفسنجانی_ آن روزها رئیس صداو سیما بود. گویی صدای آسمانی مرتضی در گوش زرسالاران، به شدت دلخراش بود. صدی آوینی در روزهایی که صدا و سیما، رسانه‌ی ملی نشده بود با بی رحمی عده‌ای معلوم الحال، سانسور شد. مدتی نگذشت که آوینی خسته از کارگزاران سازندگی آن روزها، به دیدار حاج همت و خرازی و باکری رفت.دیداری که تا به امروز ادامه دارد.

رهبر و سید مرتضی
اوایل سال ۶۶ پس از شهادت تعدادی از همکارانمان با حضرت آیت ‌الله خامنه‌ای دیدار داشتیم. ایشان در این دیدار خصوصی حدود یک ساعت درباره‌ی برنامه‌ی روایت فتح صحبت کردند و بیش از هر چیز روی متن برنامه‌ها تأکید فرمودند. بعد از ما پرسیدند: «نویسنده‌ی این برنامه کیست؟» شهید «مرتضی آوینی» کنار من نشسته بود. از قبل به ما سپرده بود درباره‌ی او صحبت نکنیم. ما سعی کردیم از پاسخ به پرسش آقا طفره رویم اما آقا سؤال را با تأکید بیشتر تکرار کردند. ما ناچار شدیم بگوییم «سیدمرتضی». آقا فرمودند: «این متون شاهکار ادبی است و من آن‌قدر هنگام شنیدن و دیدن برنامه لذت می‌برم که قابل وصف نیست».