| آن یار کزوگشت سر دار بلند3/ گفتگوی انتقادی با سلیمی نمین |
| ساعت ۱٠:٥٠ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۱ کلمات کلیدی: سیاسی ، عباس سلیمی نمین ، شهیدحسن آیت ، دکتر جاسبی |
|
آیت مشیمظفر بقایی را دنبال میکرد/ جاسبی یکروز سابقهانقلابی نداشت
![]() در چند سال اخیر که بحثها در مورد شخصیت و مواضع شهید حسن آیت دوباره داغ شده، عباس سلیمی نمین از جمله تاریخ دانانی است که هنوز منتقد رفتار سیاسی شهید آیت است. سلیمی نمین معتقد است که آیت با همان سیاست مظفر بقایی در جریان ملی شدن صنعت نفت، در دوران انقلاب رفتار می کرده است و تلاش داشته تا با ایجاد دو قطبی روحانی-مکلا به وحدت نهضت ضربه بزند. او در گفتگو با ویزه نامه "جراحی بزرگ" که به مناسبت سی امین سالروز عزل بنی صدر منتشر شد، به این موضوع می پردازد و رجانیوز پس از انتشار دو گفتوگو که به تجلیل از شهید آیت و مشی سیاسی او اختصاص داشت، این گفتوگوی انتقادی را با هدف تبیین تاریخ انقلاب منتشر میکند. هنگامی که برای مصاحبه در خصوص سوژه تاریخی به خیلی از افراد مراجعه میکنیم، این سؤال را از ما میپرسند که اگر سوژه تاریخی است، چرا میخواهید دوباره موضوع یک نفر را که تبدیل به یک زباله سیاسی شده است، باز کنید. طرح این مباحث کار مفیدی انجام نمیدهد. اکنون به نظر شما بویژه در مورد بنیصدر پرداختن به این موضوع تا چه حد اهمیت دارد و کالبدشکافی تاریخی تا چه حد میتواند کمک به امروز ما کند؟ من این تعبیر را درباره موضوعات تاریخی یک مقدار تند میدانم. علیالقاعده موضوعات تاریخی میتواند برای ما رشد دهنده باشد. درست است موضوعات تاریخی عیناً تکرار نمیشود اما تجربهای است که ما را در مواجهه با پدیدههای نو مجربتر میکند چون همان طور که جبهه حق رشد فکری مییابد، جبهه باطل هم خودش را مدرنتر کرده و با سازمان نو عرضه میدارد. ما هر چه در ارتباط با مسائل جامعه از رخدادها و اتفاقات تجربهاندوزی کنیم، بهتر میتوانیم با پدیدههای جدید مواجه شویم. موضوع آقای بنیصدر هم همین است و تشابه زیادی با آنچه را که ما در جریان ملی شدن صنعت نفت با آن مواجه بودیم، داشت. علیالقاعده کسانی که مطالعات عمیقی در مورد نهضت ملی شدن صنعت نفت داشتند، با پختگی بیشتری در دوران ریاست جمهوری آقای بنیصدر ظاهر شدند و کسانی که کمتر از تاریخ بهره گرفته بودند، ناپختگیهایی از خودشان نشان دادند. امام در رأس نیروهایی بودند که بیشترین بهره را از تاریخ گرفته بودند و مطالعه عمیقی در مورد تاریخ داشتند، بنابراین پختگی عمیقی داشتند. ایشان در رأس جریانی بودند که بیشترین بهره را از نهضت صنعت ملی شدن نفت داشتند، بنابراین پختگی زیادی را در عملکرد امام نسبت به تکرار قطببندی جامعه به صورت مذهبی و ملی شاهد بودیم. ایشان توانستند این مسئله را کاملاً مهار کنند و ضربه پذیری جامعه را در این زمینه به حداقل ممکن برسانند اما در همین مسئله عملکردهای بسیار متفاوتی را شاهدیم که باید به برخی با تردید بنگریم، برخی را هم نشاندهنده عدم پختگی در جبهه سیاسی مقابل آقای بنیصدر ارزیابی کنیم. مسئله آقای بنیصدر این گونه بود که میخواستند آنچه سبب شکست نهضت صنعت ملی شدن نفت شده بود یا یکی از عوامل مؤثر در تضعیف در جبهه مردم شده بود را مجدداً تکرار کنند. عرض کردم؛ بحث قطببندی کاذب جامعه به مذهبی و ملی - روحانی و مکلا. خب در این جبههبندی کاذب خیلی تعقل و تفکر و اندیشه حاکم نمیشود. افرادی در این جبهه قرار میگیرند، افرادی هم در آن جبهه قرار میگیرند و این میتواند انرژی جامعه و توانمندی جامعه را تقسیم کند. نه تنها تقسیم کند بلکه در مقابل هم قرار دهد یعنی موجب استهلاک توان ملی در کشور شود. این کار یک بار در ایران تجربه شده بود و بنا بود که مجدداً توسط همان جریاناتی که در آنجا حضور داشتند، تکرار شود که خوشبختانه تیزهوشی امام مانع از این قضیه شد. آیا همچنان دشمن امروز هم میخواهد از این مسئله استفاده کند یا خیر؟ به نظر من طبعاً دشمن همچنان میخواهد از این مسئله که کارایی مؤثری برایش دارد، استفاده کند. شما به یک نکته در مورد بحث جنبش ملی شدن صنعت نفت اشاره کردید؛ شهید آیت یک معیار و مصداقی برای مخالفت یا موافقت با افراد داشت که آن مصدقی بودن افراد بود. تقریباً هم تا به امروز اکثر پیشبینیهای او و این معیار و مصداق ایشان درست از آب درآمد. از بازرگان گرفته تا بنیصدر و امروز هم میرحسین موسوی که همه اینها به یک نوعی حامیان و مبلغان مصدق به حساب میآمدند. به نظر شما این تحلیل چقدر بر مبنای واقعیت و قابل توجه است؟ من میخواهم این را تکرار کنم؛ این دستهبندی بشدت زیانبار است که ما افراد را به مصدقی و مذهبی تقسیم کنیم و از این طریق مسائل را تشدید کنیم. آقای آیت از جمله کسانی است که در تاریخ، به تدبیر امام در کنترل این بحث خیلی تن نداد، به رهنمود امام بیتوجهی کرد و به این اختلافات دامن زد، روی این خط پافشاری کرد که بحث مصدق و مذهبی را به دعوای ملی و مذهبی دامن بزند. قطعاً دعوای ملی و مذهبی در جامعه به این دلیل زیانبار است که هر کدام از اینها یک بار مثبتی را با خود دارد. ملیت یک ارزش است، مذهب هم یک ارزش است. منتها ما اعتقاد داریم در طول تاریخ، مذهب به بهترین وجه ممکن ملیت را در درون خودش جای داده است. یعنی بیشترین دفاع را از ملیت و تعلقات مرز و بومی میکند. «حب الوطن من الایمان»؛ کسی که از مرز و بوم دفاع کند و در این راه کشته شود، شهید است. دفاعی که مذهب از کیان و آب و خاک میکند، در بالاترین حد است. بنابراین مذهب در درونش علاوه بر اینکه چیزهای دیگری دارد، ملیت هم دارد، یعنی یک پدیده بسیار فراگیرتری هست که ملیت را هم شامل میشود و به بالاترین حد هم شامل میشود. اگر فرصت باشد، من این مسئله را باز میکنم که در طول تاریخ چگونه شامل شده است. یعنی آنجایی که مذهب به میدان آمده، هم از ملیت دفاع جانانه و بالایی کرده است، هم از اعتقادات و هویت فرهنگی. ایجاد تعارض بین مذهب و ملیت یک تعارض کاذب است. چرا؟ چون در عین حال ملیت هم یک ارزشی است. ملیت هم به میزانی برای بعضیها دارای کشش است. البته من نمیگویم نگاه ملی برای دفاع از کیان کشور دارای آن قابلیتی است که بتوان آن را پاس داشت، خیر. در طول تاریخ ملت نتوانسته آن دفاع جانانه را از مرز و بوم به جا بیاورد. یک حد پرواز کمی دارد. نتوانسته در طول تاریخ در این زمینه خوش بدرخشد اما در عین حال یک ارزش است وقتی که کسی عرق ملی و تعلقات ملی دارد، خیانت به کشورش نکند. ما همیشه دیدهایم کسانی که اینگونه دم میزنند، در آن بزنگاههای تاریخ روبهروی ملتشان قرار گرفتند. من این تعریف شما را جامع نمیدانم اما عرض کردم آن ظرفیت لازم را نداشته تا نشان دهد در دفاع از کیان کشور قابلیت بالایی دارد اما در عین حال یک ارزش است. نمیتوانید بگویید کسی که اعتقادات مذهبی ندارد اما به این مرز و بوم پایبندی دارد، این پایبندی منفی است. شما میتوانید این را بگویید؟ نمیتوانید چون این پایبندی مثبت است. کسی که به این مرز و بوم خیانت میکند، منفی است. کسی که برای این مرز و بوم ارزش قائل است، مذهبی نیست اما به ایرانیت خودش مباهات میکند و حاضر نیست به ایران خیانت کند اما اینکه این اعتقاد و این باور چقدر کشش دارد، چقدر میتواند برای دفاع از مرز و بوم، بسیجی در جامعه ایجاد کند، قابل توجه است که گفتم سقفش خیلی کوتاه است اما در عین حال خودش یک ارزش است. ارزشی است که در درون دین اسلام ما به بهترین وجه ممکن این ارزش را داریم. در طول تاریخ کشور ما هرگاه میخواستند فتنهانگیزی کنند، مذهب را در برابر ملیت قرار دادند. اسلام را در برابر ملیت قرار دادند و توانستند یک دودستگی در برابر ملت ایجاد کنند و این دودستگی به نفع دشمن جامعه را تضعیف میکند. ما به این دلیل امام را در این زمینه پخته مییابیم که اصلاً نمیگذاردند در انقلاب اسلامی این بحث مطرح شود. او خودش بیشتر از هر کسی ملی است. هیچ کسی نمیتواند ادعا کند از امام بیشتر به ملیت احترام میگذارد. ایشان آنچنان قاطع از مرز و بوم ایران دفاع میکنند، آنچنان در این زمینه مصر است که یک وجب از خاک ایران از آن جدا نشود. بسیاری بودند که قبلاً ادعای ملیت داشتند، شما بروید ببینید جریان پانایرانیسم وقتی بحرین از ایران جدا شد، چه کار کردند یا در دوران رضاخان پانایرانیسمها وقتی که بخشهایی از ایران جدا شد، چه کار کردند. چه واکنشی از خودشان نشان دادند. هیچ چیزی در تاریخ ثبت نکردند که ما امروز به آنها مباهات کنیم اما ببینید امام چه کار میکنند. چون امام واقعاً معتقد است که در درون اسلام این قضیه به بهترین وجه ممکن حاصل شود، بنابراین نمیگذارند دعوای ملی و مذهبی شروع شود اما آیت آدمی است که علی رغم تأکیدات امام میخواهد این دعوا را در جامعه تزریق کند. با این که امام نهیب میزنند و هشدار میدهند که اتفاقات این گونه را دامن نزنید. این حرف معنا دارد. این که مردم بدانند و هشیار شوند که بنیصدر آدم صادقی نیست، یک بحثی است و دعوای ملی و مذهبی، دعوای مصدق و غیرمصدق را مطرح کردن یک بحث کاذب است. مصدق یک شخصیتی در معاصر است که دارای ضعفها و قوتهاییاست. باید او را نقد کنیم. قوتهایش را بپذیریم و ضعفهایش را هم بیان کنیم اما رویکرد آیت به مصدق اصلاً این نیست. به نظر شما این است؟ این دعوا سابقه دیرینه تاریخی دارد. این که شما بگویید کاشانی یک خائن است، آنها بگویند مصدق خائن است، این یعنی چه؟ میخواهند یک دعوای روحانی و غیرروحانی ایجاد کنند. حالا کاشانی هم یکسری ضعفهایی داشته، یکسری قوتهایی هم داشته است. ما اکنون وقتی تاریخ را میخوانیم، منصفانه میتوانیم بفهمیم که اینجاها آقای کاشانی خطا کرده، این هم قوتهای آقای کاشانی. مصدق هم یک جاهایی خطا کرده، این هم قوتهای مصدق است. پس اصولاً معتقد نیستید کسانی که خیلی از مصدق دم میزنند، در آن بزنگاههای تاریخ روبهروی جامعه ایستادند و در مقابل مذهب قد علم کردند؟ قطعاً همان چیزی بود که دشمن ما میخواست در جامعه تزریق کند، چرا که من این را اعتقاد دارم. یک موقع هست شما میخواهید یک نگاه تاریخی داشته باشید، تجربه بیاموزید. یک موقع هست میخواهید یک دعوای کاذب را به جامعه تزریق کنید. دعوای کاذب به جامعه تزریق کردن یک بحث است، بهرهمندی از تاریخ یک بحث دیگر است. ما وقتی نهضت ملی شدن صنعت نفت را مورد تأمل قرار میدهیم، میبینیم که انگلیسیها و بعد هم امریکاییها عناصر نفوذی را هم به تشکیلات آقای کاشانی نفوذ دادند، هم به تشکیلات مصدق. یعنی هم در اطراف دکتر مصدق افرادی را کاشتند که اختلاف ایجاد کنند تا این دعوای مذهبی و غیر مذهبی را دامن بزنند و هم آقای کاشانی و اگر در هر دو طرف این خطا رخ ندهد، این مسئله منجر به تضعیف جامعه نمیشود، یک غائله زمانی به وجود میآید که دو طرف دچار خطا باشند. اگر یک طرف یک کسی یک خطایی کند، خودش خودش را تخریب میکند و محو میشود. خطا موقعی در جامعه موجب یک غائله و یک مشکل میشود که دو طرف در جامعه مرتکب خطا شوند. یعنی در جریان ملی شدن صنعت نفت مثلاً اگر صرفاً مصدق دچار خطا میشد، آقای کاشانی همچنان در جایگاه خودش میماند و جامعه را رهبری میکرد و نهضت ملی شدن صنعت نفت را پیش میبرد. وقتی که هر دو دچار خطا میشوند، جامعه دچار مشکل، دچار سردرگمی و مشکل تشخیص میشود، بخشی از جامعه میگوید آقای کاشانی هم دارد اینجا اشتباه میکند، بنابراین نیازی ندارد ما وارد میدان شویم. این گونه است وگرنه اگر دست کم یک طرف در جامعه درخشندگی داشته باشند، میتوانند رهبری جامعه را به عهده بگیرند.
برخی اعضای شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی؛ در تصویرشهید عباسپور، سیدرضا زواره ای، هاشمی رفسنجانی، شهید علی درخشان، حبیب الله عسگراولادی، شهید سید حسن آیت، عبدالله جاسبی و اسدالله بادامچیان دیده می شوند بنی صدر خودش اعتقاد داشت و یک بار هم در مجلس اعتراض کرده بود که شما خیال کردهاید من ماشین امضا هستم که فقط بیایم امضا کنم. به نظر شما اگر در قانون اساسی ما که بسیاری معتقدند؛ قانون اساسی اول ما فینفسه به نوعی طراحی شده بود که رو به چالش و چالشزا بود، آیا قانون نخستوزیر وجود نداشت، این همه چالش ایجاد میشد یا نه؟ چالش ایجاد میشد. فرق نمیکرد. البته آن بحث قانون اساسی زمینهای برای این چالشها فراهم کرد اما قطعاً بدون آن هم ما این چالشها را داشتیم. به نظر شما به همین قوت میشد؟ بله به همین قوت میشد. چون یک عدهای برای ایجاد اختلاف سازمان یافته بودند. عرض کردم مثلاً تیپهایی مانند شهید آیت در این جبهه یعنی در حزب جمهوری و تیپهایی مثل حزب جمهوری اسلامی و اینها در آن جبهه؛ اصلاً اینها به دنبال این بودند که این اختلافات را خودآگاه و سازمانیافته دامن بزنند. یعنی شما شهید آیت را یک چهره منفی ارزیابی میکنید؟ من قطعاً شهید آیت را متأثر از «مظفر بقایی» و مشی او میدانستم و میدانم. گرچه آقای آیت مدعی بود که ارتباطش را با او قطع کرده و بعضیها معتقدند که واقعاً هم قطع کرده بود. من در این خصوص اظهار نظر نمیکنم اما به لحاظ مشی، آیت کاملاً مشی مظفر بقایی را دنبال میکرد. حتی متأسفانه تیپهایی مثل آقای هاشمی هم تا حدی مظفر بقایی را قبول داشتند. من خودم یک بحثی را با آقای هاشمی رفسنجانی در سال 83 یا 82 در این زمینه داشتم. من به ایشان گفتم چگونه شد در حزب جمهوری اسلامی یک اقلیت مرتبط با مظفر بقایی شکل گرفت؟ که گفت چه کسانی؟ گفتم آیت، کاشانی، جاسبی و آقای زوارهای که عضو حقوقدان شورای نگهبان بود و فوت کرد. بعد که اسم بردم، ایشان گفت چه اشکالی دارد، مظفر بقایی که طرفدار امام بود، گفتم ایشان طرفدار امام نبود. اگر طرفدار امام بود پس چرا او را در سالهای کهن سال دستگیر کردند؟ مظفر بقایی در آستانه انقلاب یک بیانیه هشت صفحهای سراسر توصیف و به نفع امام داد. آقای رفسنجانی هم به آن استناد کرد که آن بیانیه در آن شرایط نشاندهنده این است که ایشان طرفدار امام بود. گفتم این که بازی مظفر بقایی بود. او اصلاً به امام اعتقاد نداشت. اصلاً به اسلام اعتقاد نداشت. آدمی بود که هم در سیاست و هم در زمینههای مختلف فاسد بود. گفتم اگر او واقعاً طرفدار امام بود، چرا امام دستور دستگیری ایشان را داد؟ دیگر آقای هاشمی هیچ چیز نگفت. میخواهم بگویم آقای هاشمی هم یک گرایشی را به سمت مظفر بقایی داشت. لذا برخورد آقای هاشمی با حضرت امام با بقیه یاران امام بر سر مسئله بنیصدر فرق میکند. برای دیگران هم تبعیت از فرمان امام سخت بود و مایل بودند که امام به آنها اجازه دهند که سکوت را بشکنند اما نامه آقای هاشمی به امام خیلی تند است. شما نامه آن چند نفر به امام را با نامه هاشمی مقایسه کنید، ایشان با امام تقریباً مشابه تیپ آیت برخورد میکند، منتها یکسری ملاحظاتی را به خاطر امام رعایت میکند. البته نامهاش را خصوصی میدهد، بعد آن را علنی میکند که این خودش جای بحث دارد. اما آیت اصلاً به حرف امام گوش نداد. یعنی صحنهآرایی کرده بودند که بنیصدر را به نوعی روبروی نظام بگذارند؟ بله، قطعاً. تنها راهی که برای تیپهایی مثل مظفر بقایی مصور بود که بتوانند... من فکر میکنم شما کمی در حق شهید آیت اجحاف میکنید، چون ایشان در طرح دفاع از نظریه ولایت فقیه در مجلس خبرگان قانون اساسی به هر حال خیلی نقش داشتند. به هر حال ببینید شاید افراد در جاهایی نقش داشته باشند و در بعضی جاها هم ضعفهایشان هرگز با خدمات پایاپای نمیشوند. آنچه مسلم است؛ آقای آیت در زمینه بنیصدر به حرف امام گوش نکرد. این جزو مسلمات تاریخ است. چرا گوش نکرد؟ آیا خودش تئوریسین بود یا خط مظفر بقایی را دنبال کرد؟ من اعتقاد دارم؛ چون مظفر بقایی یک بار توانسته بود این را پیاده کند و از این کار نتیجه گرفته بود. توجه بفرمایید در نهضت ملی شدن صنعت نفت، بقایی همین شیوه را دنبال کرد. به آقای کاشانی دنبال کرد. مظفر بقایی یکذره به آقای کاشانی اعتقاد نداشت. یک آدم عرقخور، اهل مشروب که خودش در خاطراتش به صراحت به آن اشاره میکند و میگوید رفتیم عرق خوردیم. ضمن اینکه وابسته بیگانه بود. در کودتای 28 مرداد نقش اساسی دارد. هم به روحانیت اعتقاد ندارد. یک آدم بازیگر در این زمینه است. کاری که آیت کرد، آقای زوارهای هم دقیقاً انجام داد و هر دو همان خط را پیش گرفتند. جاسبی هم در خارج از کشور ضد روحانیت شعار میداد. ما که میدانستیم او در خارج از کشور کاملاً طرفدار مظفر بقایی است. لذا اولاً به اتحادیه نمیآمد، تشکیلات خودش را داشت و صریح علیه روحانیت شعار میداد. چه شد که مجلس به شهید رجایی رسید و میرسلیم را که عضو حزب جمهوری اسلامی بود، رد کرد؟ میرسلیم گرایش زیادی به بنیصدر داشت. به لحاظ فکری گرایش به انجمن حجتیه داشت و خیلی برایش مهم نبود با چه کسی کار کند. با بنیصدر هم حاضر بود کار کند. قدرت برایش مهم بود؟ حالا، من راجع به میرسلیم بحثها و نظرات خودم را دارم منتها میدانید که از جمله کسانی بود که بنیصدر به او خیلی نزدیک بود. عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی هم بود. بله، بنابراین طبیعی بود که مجلس به او رأی ندهد. قطعاً با حزب جمهوری اسلامی هم مشورت نکرده بود که او این مسئولیت را قبول کرده بود؟ خود این بحث مفصلی دارد. چون هیچ وقت راجع به آن بحث نمیشود و خود آقای میرسلیم هم هرگز حاضر نمیشود اینها را شرح دهد و در این زمینه خلأ تاریخی وجود دارد. آقای میرسلیم هم توانسته بود نظر برخی از عزیزان نزدیک به امام را جلب کند. چون یک خصوصیاتی ایشان داشت که این خصوصیات ایشان را مرضیالطرفین قرار میداد. اما کسانی که آقای میرسلیم را از نزدیک میشناختند، میدانستند که ایشان یک آدم انقلابی که آن دوران خیلی ملاک بود، نیست و کسی نیست که موضع قاطعی نسبت به جریانات... الان این حرف شما قابل درک نیست. چون مردم این فرد را عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی گذاشتند. مگر آقای محمود کاشانی که عضو شورای مرکزی بود، خیلی آدم انقلابی بود؟ خب به هر حال او را قبول داشتند، مهم نیست انقلابی بود یا نه. شما اگر اکنون شورای حزب جمهوری آن زمان را کالبدشکافی کنید، مثلاً آقای جاسبی انقلابی بود؟ ایشان یک روز سابقه انقلابی نداشت. خارج از کشور برای ما کاملاً روشن بود. خارج از کشور یک حسنی که داشت، این بود که همه بچهها یکدیگر را خیلی خوب میشناختند. چون محیط ایرانیها محیط محدودی بود، کاملاً یکدیگر را میشناختیم. در طول چند سال دوران دانشجویی میدانستیم کی چه کاره است. آقای جاسبی در یک تظاهرات شرکت نکرده بود. ما بارها و بارها هر سال به مناسبتهای مختلف مثلاً رخدادهای مختلف تظاهرات داشتیم، اعتصاب غذا داشتیم. طیفهای مختلف هم شرکت میکردند، گاهی حتی بچههای جبهه ملی شرکت میکردند. مثلاً میدانستیم این سه نفر متعلق به جبهه ملی هستند، میآیند و شرکت میکنند. چگونه به یکباره آقای جاسبی سر از شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی درآورد؟ به دلیل اینکه سابقه انقلابی داشت؟! همین طور آقای میرسلیم. یعنی یک درجه از مقبولیت و اعتماد وجود نداشته که به آنجا بیایند؟ خیلی اوایل انقلاب را مبنا قرار ندهید. اوایل انقلاب خیلی از شخصیتها را نمیشناختند. اگر یک نفر معرفی میکرد، بقیه قبول میکردند. سید مهدی هاشمی را وقتی آقای منتظری میگفت من به این اعتماد دارم، بقیه قبول میکردند. مبنا را بر اعتماد میگذاشتند. لذا شما میبینید عضو شورای مرکزی سپاه پاسداران درآمد. چرا؟ چون چند بار به آقای خامنهای گفته بودند که او.... چون آقای خامنهای نمیشناختند و طبیعی بود که نشناسند. یک بار آقای خامنهای به حرف آقای منتظری بیتوجهی کرده بود، آقای منتظری گفته بود برای چه مخالفت میکنید، او آدم بسیار خوب، بسیار مؤمن و فلان. و قطعاً آقای خامنهای آقای جاسبی را نمیشناختند. قطعاً شهید بهشتی هم نمیشناخت. آقای هاشمی چرا با ایشان ارتباط داشته، وقتی او میگوید خوب است، طبیعتاً بقیه هم میپذیرند. اوایل انقلاب به این صورت نبود که فرصتی دست دهد همه راجع به یک فرد اجماع کنند. اگر یک کسی از یک شخص دیگر حسنی میگفت، دیگران به او اعتماد میکردند. میگفتند فلانی را فلانی تأیید کرده است. بعدها گفتند که ما خودمان هم باید بشناسیم. مثلاً آیتالله خامنهای مشهد بودند، خیلیها در تهران بودند، اصفهان بودند، اصلاً نمیشناختند. یا شهید بهشتی فرض کنید آلمان بوده است و نیروهای فعال را نمیشناخت. در جریان طرفدار مظفر بقایی متأسفانه به حرف آقای هاشمی در این قضیه اعتماد کردند و این گونه فکر نکنید که مثلاً چون اوایل انقلاب کسی در شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی بوده، حتماً از فیلترهای مختلف عبور کرده است. اصلاً این گونه نبود. |
|
| گفتوگوی اختصاصی “خبرنامه دانشجویان ایران” با سلیمینمین |
| ساعت ۱۱:٥۱ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٧ کلمات کلیدی: سیاسی ، عباس سلیمی نمین ، دکتر جاسبی ، اسفندیار رحیم مشائی |
|
سه ملاقات محرمانه جاسبی با مشایی علت مسکوت ماندن پرونده دانشگاه آزاد
خبرنامه دانشجویان ایران: عباس سلیمی نمین مدیر دفتر مطالعات تدوین تاریخ ایران، مطرح ترین فردی است که بعد از شکل گیری انتقادها از مدیریت فاسد دانشگاه آزاد به انتقاد از آن در کنار دانشجویان پرداخت.حضور وی در جلسات مختلف نقد مدیریت دانشگاه آزاد که در دانشگاه های مختلف شکل می گرفت به گونه ای رقم خورد که به تهدید جانی وی نیز منجر شد. البته در کنار این نیز شکایت مدیریت دانشگاه آزاد از سلیمی نمین وی را مجبور به حضور در دادگاه و مقابله با چماق به دستان جاسبی نیز کرد.
![]()
|
|
| سلیمی نمین در جمع دانشجویان، بخش دوم |
| ساعت ۱۱:٠٢ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٦ کلمات کلیدی: سیاسی ، اکبر هاشمی رفسنجانی ، سیدمحمد خاتمی ، عباس سلیمی نمین |
|
در بحث چرخش قدرت از هاشمی و خاتمی، مجبور به پرداخت هزینه شدیم
خبرنامه دانشجویان ایران: عباس سلیمی نمین رییس دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران، در جمع دانشجویان به نقد و بررسی عملکرد دولتهای نهم و دهم پرداخت.
به گزارش خبرنگار «خبرنامه دانشجویان ایران»؛ در بخش اول سخنان رییس دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران به تحلیل در مورد دولت های توسعه اقتصادی و توسعه سیاسی پرداخته شد. سلیمی نمین در ادامه افزود که منشاء بسیاری از انحرافات می تواند نقض قانون باشد، بسیاری از مشکلاتی که امروز در فرد آقای احمدی نژاد می بینیم به دلیل سکوت ما در مقابل نقض قانون توسط وی در دوره قبل بود که تصور می کردیم اگر کسی در مسیر برطرف کردن نیازهای جامعه باشد دیگر نیازی به نظارت و اجرای دقیق قانون ندارد. در دولت آقای احمدی نژاد از مسایلی که رهبری در جلسات دولت به آن اشاره می کردند تغییر روند گذشته در زمینه توجه به گروه های مرجعی که مبنای مناسبات سیاسی شناخته می شدند بود که با تغییر این روند بسیار خوب تناقضات پیشین در برخورد با گروه های مرجع تا حدودی رفع شد اما تفریط در این کار که یعنی ما برای گروه های مرجع ارزشی قائل نشویم بسیار بد است. نگاه اعتقادی آقای احمدی نژاد و حلقه های اطرافش به باور های اعتقادی ما آن چنان پایبند نیست و یا تفاوت دارد. مثلا در بحث امام زمان (عج) به این اعتقاد دارند که ما باید واسطه ها را کنار بزنیم و خودمان مستقیما ارتباط برقرار کنیم. هنگامی که توزیع سی دی" ظهور نزدیک است" به منظور تعیین وقت ظهور امام زمان (عج) که مغایر با نص صحیح احادیث و روایات می باشد صورت گرفت باعث نوعی فریب رئیس جمهور شد که بنده شعیب ابن صالح هستم و آثار این توهم بسیار بد بود. برای مثال بیشتر در بحث دانشگاه آزاد رهبری در سال 85 اعلام کرده بودند که این دانشگاه بایستی قانونمند شود و شورای عالی انقلاب فرهنگی بایستی اساسنامه این دانشگاه را اصلاح کند، این فرمایش رهبری به مدت 4 سال معطل مانده بود تا در سال گذشته شورای عالی انقلاب فرهنگی که تصمیمش را عملی می کرد تعدادی از نمایندگان امضایی را جمع آوری کردند که این شورا نمی تواند اساسنامه دانشگاه آزاد را تدوین کند که این موجب شد تا واکنش جنبش دانشجویی بر انگیخته شود و آن حرکت که من نیز در آن سخنرانی کردم در مقابل مجلس صورت گیرد. در میانه این تجمع ما مشاهده کردیم که فضا دارد عوض می شود و از شعار های برعلیه نمایندگان آلوده به شعارها علیه لاریجانی و کلیت مجلس تغییر می کند که دریافتیم یکی از سردمداران این جریان انحرافی آقای "ن" بود که واضح است وی عامل چه کسی بود و همین جریان مشکوک با همین نمایندگان دست همکاری داده تا دامنه تشنجاتی را که آقایان موسوی و کروبی در آن زمان برای جامعه رقم می زدند را افزایش دهند و کشور را در بحران نمایش داده و به نظام لطمه بزنند. عباس سلیمی نمین با طرح رویکرد های خدمت و قدرت اعلام کردند در رویکرد خدمت شخص خدمتگذار به این کار ندارد که چه کسی بعدا روی کار خواهد و به دنبال آدم های صادق و پاک می گردد تادر حداقل زمان حداکثر خدمت را داشته باشد اما در رویکرد قدرت به دنبال افرادی که بتوانند قدرت را پایدارتر و معامله گری کنند و برای رسیدن به اهداف یک نماینده را بیشتر آلوده کنند هستیم و در این رویکرد(رویکرد قدرت) اشخاصی مانند "م" و "ر" و غیره خواهند بود! اینکه می بینیم آقای احمدی نژد در دولت دهم با کسانی دست دوستی می دهد که مظاهر آشکار بی عدالتی می باشند یا کمک های چند میلیونی به خانه سینما و به خواص ناسالم می کند به این علت است که رویکرد رئیس جمهور از خدمتگذاری به قدرت معطوف شده است. در ادامه یکی از دانشجویان با طرح این سوال که آیا آقای احمدی نژاد می تواند مانعی برای چرخش قدرت در جمهوری اسلامی ایران باشد و آیا باز شاهد تقسیم قدرت و چرخش آن مانند دوره های قبل هستیم؛ پاسخ دادند:" قطعا آقای احمدی نژاد مانعی در چرخش قدرت نخواهد بود زیرا وی هیچگونه حزب سیاسی ندارند و در ماجرای ده روزه خانه نشینی احمدینژاد که با تبلیغات بعضی از رسانه ها همراه بود وی نتوانستند خواسته هایشان را تحمیل کند در حالی که اگر به جای آقای احمدی نژاد آقای هاشمی یا خاتمی و یا حتی موسوی و کروبی بودند آن موقع ما در برخورد با این وضع مشکلاتی را داشتیم و ما در بحث چرخش قدرت از هاشمی و خاتمی مجبور به پرداخت هزینه شدیم. " در پایان آقای سلیمی نمین وظیفه جنبش دانشجویی در زمان حال را این دانستند که مکانیسم هایی را بشناسد که روزگاری در مقابل آقای احمدی نژاد ایستاده بودند و اکنون با ایشان دست دوستی می دهند تا تجارب تلخ دیگری رخ ندهد. |
|
| انحراف واقعی، توسعه اقتصادی و سیاسیِ بدون عدالت بود |
| ساعت ۱٠:۳٩ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٥ کلمات کلیدی: سیاسی ، جریان انحرافی ، عباس سلیمی نمین |
|
خبرنامه دانشجویان ایران: عباس سلیمی نمین رییس دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران، در جمع دانشجویان به نقد و بررسی عملکرد دولتهای نهم و دهم پرداخت.
به گزارش خبرنگار «خبرنامه دانشجویان ایران»، رییس دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران با حضور در پنجمین اردوی تشکیلاتی فرهنگی انجمن اسلامی دانشجویان مستقل دانشگاه اراک که در مشهد مقدس برگزار شد، گفت: در گذشته جریان چپ که ادعای عدالتخواهی در دهه اول انقلاب داشت حوزه رادیکال تری نسبت به دانشگاه آزاد داشت که با وعده دادن این که اگر ما روی کار بیاییم این بی عدالتی دانشگاه آزاد که دایر است را بر خواهیم چید و آن را قانونمند خواهیم کرد و دیدیم علاوه بر این که دانشگاه آزاد قانونمند نشد بلکه ولنگارتر و قدرتمندتر در مقابله با قانون نیز شد. ![]() در ابتدای این جلسه سلیمی نمین با نگاهی گذرا به عملکرد دولت های هاشمی رفسنجانی و خاتمی گفت: در دولت هاشمی توسعه اقتصادی بسیار سریعی صورت گرفت که عدالت در آن گم شده بود. وی گفت: فقدان نظارت مردم و نهادهای مختلف مدنی باعث شد که یک قشر خاص و اندک بیشترین بهره را از توزیع ثروت در اختیار خود بگیرند که این را می توان یک انحراف جدی در دولت وقت نامید که شکل گیری این کانون های اقتصادی در تضاد با آرمان های انقلاب اسلامی ایران بود. سلیمی نمین با اشاره به انحراف جریان سازندگی گفت: این انحراف باعث شد که در دوره بعد ما رای خود را متوجه کسانی کنیم که دم از توسعه سیاسی و نظارت بیشتر مردم جامعه بر دولت مردان می زدند، در زمینه توسعه سیاسی کسانی که روزنامه، شبکه اجتماعی گسترده ای و نهاد های مدنی زیادی در اختیار داشتند دچار احساس قدرتی شدند که تلاش کردند مانند دوره قبل قانون اساسی را دور بزنند و زیاده خواهی هایی را بر جامعه تحمیل کنند که دریافتیم توسعه سیاسی بدون عدالت به مراتب بسیار خطرناک و انحراف جدی را در پی داشت. رئیس دفتر مطالعات سیاسی تاریخ معاصر در ادامه گفت: در شرایطی که توسعه اقتصادی و توسعه سیاسی به انحراف کشیده شده بود، آقای احمدی نژاد توانست با طرح گفتمان عدالت که در راس امور و مطالبات مردم بود به قدرت برسد و آرا مردم را جلب کند. وی افزود: بر اساس همین گفتمان آقای احمدی نژاد وعده هایی مانند مسترد نمودن اموال بیت المال به صاحبان اصلی و وام های کلانی که از بانک ها توسط باند هایی که امکانات اقتصادی زیادی را با استفاده از دور زدن قانون در اختیار قرار گرفته بودند و طی سالیان درازی پرداخت نشده بود را داد. سلیمی نمین با طرح این سوال که چرا این وعده ها تحقق نیافتند یا بخش اعظم آن تحقق نیافت، گفت: به طور قطع یکی از عوامل سوال بالا عدم برخورد هوشمندانه و آگاهانه با قدرت هایی بود که از قبل با در اختیار گرفتن امکانات خاص موجب شکل گیری قدرت های باطل شده بودند و دولت هرگز قادر نبود با شعار و جریان سازی احساسی و زود گذر این مسائل را مهار کند. وی با اشاره به مدیریت مفسد دانشگاه آزاد گفت: به عنوان نمونه دانشگاه آزاد یکی از مصادیق عدم عدالت و تبعیض در جامعه هست و در دانشگاه آزاد پیوند آشکاری بین سیاست و ثروت را می بینیم که فساد را نتیجه می دهد این دانشگاه توانسته بسیاری از قضات و عاملان اجرایی کشور را آلوده کند، زمانی که مدیریت دانشگاه آزاد بتواند زمین روستائیان را به زور تصاحب کند و سپس به وسیله قضاتی که توانسته آلوده کند به مجازات برساند و شخص را از هر نوع دادخواهی باز بدارد. رییس دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران ادامه داد: در گذشته جریان چپ که ادعای عدالتخواهی در دهه اول انقلاب داشت حوزه رادیکال تری نسبت به دانشگاه آزاد داشت که با وعده دادن این که اگر ما روی کار بیاییم این بی عدالتی دانشگاه آزاد که دایر است را بر خواهیم چید و آن را قانونمند خواهیم کرد و دیدیم علاوه بر این که دانشگاه آزاد قانونمند نشد بلکه ولنگارتر و قدرتمندتر در مقابله با قانون نیز شد. سلیمی نمین ادامه داد: آقای احمدی نژاد می خواست با یک سری اقدامات سطحی با این فسادها که ریشه دوانیده بود برخورد کند که نتوانست کاری از پیش ببرد. ازجمله حرکات سطحی آقای احمدی نژاد تشویق مداحانی بود که در مقابل دولت قرار داشتند که آقای احمدی نژاد اکنون سعی در تخطئه آن دارد. وی همچنین اظهار داشت: رئیس جمهور بایستی از خود محوری دست بر می داشت و بسیاری از منیت ها را کنار می گذاشت ولی دچار یک خود باوری انحرافی شد که از طریق تملق گویی ها و غلو ها روز به روز بیشتر شد مانند زمانی که عده ای آقای احمدی نژاد را معجزه هزاره سوم بنامند گرچه عده ای به صورت کاملا پیچیده این غلوها را انجام دادند که آدم های هدفدار بودند و آقای احمدی نژاد را دچار غلو های پیچیده ای کردند تا خصلت های خوب آقای احمدی نژاد مانند خدمت رسانی را کمرنگ تر کنند. |
|
| عباس سلیمینمین در پاسخ مکتوب به علی شکوهی؛ نومدافع هاشمی تشریح کرد/2 |
| ساعت ۱:۳٥ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٧ کلمات کلیدی: سیاسی ، عباس سلیمی نمین ، اکبر هاشمی رفسنجانی |
|
پنهانکاری هاشمی بدون هماهنگی با سران قوا در ماجرای مکفارلین
عباس سلیمینمین مدیر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران به علی شکوهی که در دفاع از خاطرات آقای اکبر هاشمی |
|
| عباس سلیمینمین در پاسخ مکتوب به علی شکوهی؛ نومدافع هاشمی تشریح کرد/1 |
| ساعت ۱:۳٠ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٧ کلمات کلیدی: سیاسی ، عباس سلیمی نمین ، اکبر هاشمی رفسنجانی |
|
اثرات مخرب استراتژی خودمحورانه هاشمی درمورد پایانجنگ
عباس سلیمینمین مدیر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران به علی شکوهی که در دفاع از خاطرات آقای اکبر هاشمی رفسنجانی و علیه نقد سلیمینمین مقالهای منتشر کرده بود، بهطور مکتوب پاسخ داد. به گزارش رجانیوز، این پاسخ به دلیل مطول بودن در دو بخش منتشر میشود. بخشهایی که با رنگ قرمز جدا شده، مربوط به نقد آقای شکوهی است که سلیمینمین از او با عنوان فردی که از بعد از انتخابات دهم ناگهان مدافع هاشمی شده، یاد میکند و بخشهای با رنگ سیاه برجسته، اهم نکات این پاسخ است: اجازه بدهید در مطلع سخن به این نکته اشاره کنم که به اکراه وارد چنین بحثی شدهام؛ زیرا در نگارش هر مطلبی اگر نویسنده فایدهای ولو اندک بر آن مترتب ببیند با رضایت خاطر به آن اهتمام میورزد، اما به دلایلی چند صرف وقت و عمر را در این وادی مفید برای تاریخ کشور نمیدانم: 1- در یک بحث به ظاهر تاریخی با متنی مواجهیم که با بدیهیات تاریخی کاملاً بیگانه است. بر صاحبنظران پوشیده نیست که نقد اینجانب بر روایتگری آقای هاشمیرفسنجانی از وقایع بعد از انقلاب، به هیچ وجه تاریخنگاری نیست، کما این که خاطرهگوییهای ایشان نیز از سوی هیچ تاریخپژوهی تاریخ قلمداد نمیشود، بلکه جملگی مآخذ و متونی قابل بررسی برای تدوین تاریخ در آیندهاند. متأسفانه در مقاله مورد اشاره با فردی بیگانه با اصول ابتدایی تاریخنگاری و ملزومات آن مواجهیم که آن چه را از سوی آقای هاشمی ادعا شده است مُرّ تاریخ، و نقد صاحب این قلم را "تاریخنویسی دلبخواه" میخواند. 2- نقد خاطرات سال 65 آقای هاشمی اولین نقد جدی اینجانب بر آثار ایشان نیست. سالهاست که در مجموعه نقد و بررسی کتب تاریخ معاصر، به آثار انتشار یافته از سوی این شخصیت تأثیرگذار در روند انقلاب اسلامی نیز پرداخته (آثار ایشان از سال 57 تا 66 نقد شده است) و حتی در برخی موارد، حضوری با صاحب خاطرات مباحثه نیز شده است. این که بعد از انتخابات دهم ریاستجمهوری افرادی مانند آقای شکوهی جناب آقای هاشمی را "نعمت سیاسی" برای خود پنداشته و اینگونه به یکباره وارد مباحث تاریخی شدهاند و ضمن دفاع از مظلومیت!! ایشان به طور غیرمنطقی به ناقد حملهور میشوند خود به قدر کافی گویای انگیزههایی جز کمک به روشن شدن رخدادهای تاریخی است. 3- هدف از نقد چنین آثاری هرگز بیان یک روایت قطعی نیست، بلکه فراهم کردن زمینههای ثبت و ضبط اطلاعات بیشتر برای تاریخنگاری در آینده است. برخی راویان یا بسیار مبهم مینویسند تا فهم دیگران از رخدادهای مهم و تعیین کننده از کنترل آنان خارج نشود یا یکسره به نفع خود مینگارند؛ نقد آثار روایتگرانی از این دست از یک سو میتواند آنان را ناگزیر به ارائه اطلاعات بیشتر کند و از دیگر سو میتواند سایر افراد حاضر و ناظر بر این رخدادها را به تکمیل یا اصلاح آنچه یکجانبه و بعضاً خطا عنوان شده ترغیب نماید؛ بنابراین بحث با کسی که نه در جریان آن موضوعات غامض تاریخی بوده و نه انگیزه تاریخپژوهی دارد، کمکی به اهداف مورد نظر نمیکند. 4- بدبینی یا خوشبینی ناقد به روایات یک شخصیت سیاسی از رخدادهای تاریخی -که بستگی به میزان شناخت دارد- فینفسه نه قبح است و نه حسن. اگر تاریخپژوهی در تحقیقات خود به کرات، خلاف واقعگویی سیاستمداری برایش مسجل شد، عقل و منطق حکم میکند که در بررسی ادعاهای وی دقت بیشتری بهکار بندد. در این میان آیا با کسی که بدبینانهترین تحلیلها را درباره شخصیتهای غیرمؤید خود دارد، اما در بررسیهای تاریخی نفس بدبین بودن به روایات سیاستمداری را جرم میداند، میتوان بحثی منطقی و علمی داشت؟: «سلیمینمین با طرح این ادعا که هاشمیرفسنجانی برای آوردن آمریکائیان به تهران و انجام مذاکرات رویاروی سیاسی تلاش میکرده، بدبینی خود به ایشان را به نمایش میگذارد و تحلیل بافی در این زمینه را به اوج میرساند.» 5- آقای علی شکوهی به رسم همه گلادیاتورهای جناحهای سیاسی، توپخانه خویش را روی رگبار قرار داده و تصور کرده است که اگر در هر جمله به کرات از کلمات "تحلیلبافی"، "تاریخنویسی دلبخواه"، "اوج تاریخسازی آقای سلیمینمین" استفاده کند، همچنین با توسل به جملاتی تحقیرآمیز همچون: «اظهارات تاریخی وی وقتی از نوشتار به گفتار سیر میکند سطحیتر و بیمنطقتر میشود»، «وی در محافل دانشجویی، رسماً یک تحلیلگر سیاسی دارای جهتگیری روشن است و انگیزه اصلی خود در نقدهای تاریخیاش را برملا میکند و نشان میدهد که در صدد اثبات کدام ادعا و کدام تحلیل سیاسی روز به مدد نقب به حوادث تاریخی و تفسیر دلخواه رویدادهاست. دقیقاً به همین دلیل است که در این محافل، ادعاهای سلیمینمین درباره موضوعات تاریخی، سطحیتر و بیمنطقتر میشوند»، قادر است برای مرعوب کردن ناقد فضاسازی کند. حال آن که ایشان بیاطلاع نیست که قبل از انگیزهمندیاش در این عرصه، سال گذشته دفتر نشر آثار آقای هاشمیرفسنجانی به اصطلاح جوابیهای به صاحب این قلم ارسال داشت که در آن فضاسازی و تخریب را بسیار وسیعتر از این مکتوب به نمایش گذاشته بود. از قضا چاپ آن توسط دفتر مطالعات به همراه توضیحاتی، نتیجهای معکوس را متوجه کسانی ساخت که با ارعاب قلمی و فضاسازی در حوزههای تخصصی از بررسی موشکافانه روایات شخصیتهای سیاسی برجسته ممانعت میکنند.
بعد از این مقدمه، حال که به هر دلیل به بحثی نه چندان سودمند کشانیده شدهام اجازه میخواهم سخنم را با مطایبهای آغاز کنم. در مظلومیت تاریخ همان بس که آقای شکوهی و آن دوست عزیزشان خشمگین از نتیجه یک وزنکشی سیاسی، دیواری کوتاهتر از تاریخ نیافتهاند تا حرکت خود را برای حفظ پیوندهای نامأنوس سیاسی خویش در این بستر ادامه دهند و ظاهراً فردی بیپناهتر از حقیر سراغ نگرفتهاند که برای اعلام وفاداری، به متحدین تاکتیکی تمام هنرمندی خود را در فضاسازی متوجه وی کنند. ظاهراً توجیه اینگونه خدمات متقابل نیز دفاع از حق و مظلومان تاریخ!! است. اولین ایراد آقای شکوهی بر نگارنده بر سر بحث تعارض دو استراتژی در جنگ است. ایشان در این زمینه میگوید: «آقای سلیمینمین تلاش میکند استراتژی "جنگ جنگ تا یک پیروزی" را که از سوی آقای هاشمیرفسنجانی و برخی مسئولان نظام مطرح شده بود، در تعارض و تضاد با استراتژی "جنگ جنگ تا پیروزی" جلوه دهد و همین امر را دلیل ناکامی جمهوری اسلامی در کسب پیروزی نظامی در جنگ معرفی میکند تا از این طریق بهانهای برای حمله به آقای هاشمی فراهم شود اما چنین به نظر میرسد که اصلاً تعارضی عینی و عملی در پیگیری اهداف این دو استراتژی وجود ندارد. در این باره ذکر توضیحاتی ضروری است: اول- تفاوت سیاستهای اعمالی و سیاستهای اعلامی... دوم- کسب پیروزی نه صرفاً پیروزی نظامی شعار "جنگ جنگ تا پیروزی" شعار مقاومت و ایستادگی ملت ایران و تسلیم نشدن به خواستههای دشمن بوده و استراتژی کلان نظام در مقابل متجاوز را ترسیم میکرد اما صرفاً "پیروزی نظامی" از آن اراده نمیشد... به همین دلیل است که استراتژی سیاسیون در زمینه کسب یک پیروزی نظامی قاطع برای یافتن دست برتر در مذاکرات احتمالی پیشروی، هیچ تعارضی با استراتژی اصلی "جنگ جنگ تا پیروزی" ندارد و معنای آن کوتاه آمدن از هدف کسب پیروزی در جنگ نبود. سوم- دو استراتژی قابل جمع: بحث مربوط به کسب یک پیروزی قاطع نظامی و استفاده از دستاوردهای آن در مذاکرات سیاسی در سال 62 و در روز قبل از شروع عملیات خیبر، دو بار از سوی آقای هاشمیرفسنجانی در جلسه فرماندهان ستادی و عملیاتی ارتش و سپاه مطرح شد، آقای هاشمی در تبیین اهمیت عملیات خیبر و برای تشجیع فرماندهان و این که این عملیات بسیار سرنوشتساز است و میتواند بزرگترین اهرم فشار برای تسلیم شدن عراق به خواستههای ایران را فراهم کند، به طرح این دیدگاه پرداخت: «برای اولین بار، بحث مهمی را با آنها در میان گذاشتم که عکسالعملهای متفاوتی داشت؛ بعضی پسندیدند و بعضی نپسندیدند. گفتم، نظر من و بعضی از مسئولان رده بالای نظام این است که اگر یک عملیات موفق در داخل خاک عراق انجام دهیم و منطقهای از دشمن را تصرف نماییم که با آن بشود بعد از ]پذیرش[ آتشبس، بر عراق فشار آوریم و حقمان را بگیریم، باید با آتشبس موافقت شود. این منطقه میتواند همان باشد و چون هنوز چیزی در دست نداریم، مناسب نیست ولی اگر این هدف تأمین شود، قابل طرح با امام است. آنها که مخالف بودند، گفتند شعار "جنگ جنگ تا پیروزی" یا "جنگ جنگ تا دفع فتنه از جهان" تبدیل به "جنگ جنگ تا یک پیروزی" شده و گفتند اظهار این نظر، ممکن است باعث دلسردی رزمندگانی شود که برای رسیدن به کربلا و قدس میجنگند. موافقان هم خوشحال شدند. (آرامش و چالش، کارنامه و خاطرات سال 62، هاشمیرفسنجانی به اهتمام مهدی هاشمی، نشر معارف انقلاب، سال 1381، صص502ـ501) آقای سلیمینمین در نقل همین فراز از کتاب آقای هاشمیرفسنجانی، به تقطیع جملات میپردازد و هم زمان و شرایط طرح موضوع را حذف میکند و هم خوشحالی جمعی از فرماندهان را نمیآورد تا القاء کند که این نظرات با استقبال فرماندهان سپاه و ارتش مواجه نشده است...» آقای شکوهی در توجیه طرح یک استراتژی از سوی آقای هاشمی به موازات استراتژی امام در جنگ، بحثهایی را مطرح میکند که بعضاً سست بودن آن به حد کافی گویاست و ضرورت چندانی برای پرداختن به آن احساس نمیشود؛ از آن جمله است سیاست اعمالی دانستن استراتژی آقای هاشمی و سیاست اعلامی دانستن نظرات امام در این زمینه، اما در مورد سایر مطالب طرح شده، چند توضیح ضروری است: 1- این ادعا که استراتژی آقای هاشمی در راستای استراتژی امام بود هیچگونه بهرهای از حقیقت نبرده است؛ زیرا دستکم خود آقای هاشمی در فراز دیگری که آقای شکوهی چشم بر آن فرو میبندد به روشنی این تفاوت را بیان میدارد: «بعد از مغرب به قرارگاه کربلا رسیدیم. نماز جماعت خوانده شد. برای حضار -فرماندهان- صحبت کردم و باز مسئله عملیات سرنوشتسازی که میتواند جنگ را تمام کند، مطرح کردم، آنگونه که انتظار داشتم، عنوان ختم جنگ مقبول نیفتاد. معلوم میشود، مسئله مهم برای بسیاری از رزمندگان، ادامه جنگ است و همه چیز هم، همین را نشان میدهد و شاید به همین جهت امام موافق طرح ختم جنگ نیستند و اگر در قلبشان هم قبول داشته باشند بر زبان نمیآورند...» (همان، ص504) ریاست وقت مجلس با علم به مخالفت امام با این استراتژی آن را در جمع فرماندهان مطرح میکند، آن هم در جمع فرماندهانی که ایجاد کمترین تشویش و نگرانی بابت مسائل پشت جبهه در میان آنان، تأثیر بسزایی در خط مقدم نبرد میگذاشت. اما این مدافع تازه از راه رسیده آقای هاشمی، آن هم بعد از انتخابات دهم، که میخواهد تمامی ادعاها و اظهارات این شخصیت سیاسی را عین حقایق تاریخی قلمداد کند به این جمله توجه نمیکند! حتی اگر استراتژی آقای هاشمی با آن چه امام ترسیم نموده بودند به زعم ایشان تطابق داشت زمانی که امام با آن مخالف بودند و تأثیرات نامطلوب در صفوف پرچمداران مقاومت در جبههها میگذاشت چه دلیل عقلی برای طرح آن وجود داشت؟ هرچند بر همه صاحبنظران- جز کسانی که از حوزه جدالهای حزبی و سیاسی به حوزه تاریخ روانه شدهاند- تفاوت آن کاملاً روشن است. برای نمونه در کتاب "روند پایان جنگ" در این زمینه میخوانیم: «دوگانگی استراتژی ایران در جنگ، اصطلاحی است که برای اولین بار آقای رضایی برای توضیح تحولات سیاسی- نظامی جنگ پس از فتح خرمشهر استفاده کرد. در تعریف ایشان، استراتژی دوگانه، متأثر از ادراکی متفاوت در دو سطح سیاسی و نظامی است. با این توضیح که استراتژی امری ذهنی است و دوگانگی ابتدا در ذهن و بعد در عمل ایجاد میشود. دوگانگی به معنای دو نظریه متفاوت برای حل یک مسئله است. اگر ادراک مشترک حاصل شود، عزم ملی به وجود میآید؛ در غیر این صورت، دوگانگی در استراتژی، به معنای نداشتن استراتژی است؛ زیرا موجب تجزیه قدرت میشود. در مقابل، وحدت در استراتژی، استراتژی ملی را شکل میدهد و در استراتژی ملی در کل کشور تکیهگاه اصلی برای پایان دادن به جنگ تعیین و با اجماع و توافق اجرا میشود. در ادامه آقای رضایی میافزاید: «پس از فتح خرمشهر در کشور برای پایان دادن به جنگ دو استراتژی شامل استراتژی امام و استراتژی رسمی دولت وجود داشت. استراتژی امام نبرد برای سقوط صدام و حزب بعث بود. در کنار سیاست امام، سیاست دیگری پیدا شد که نبرد برای کسب صلح را دنبال میکرد. هدف امام سقوط بغداد بود و این هدف با استراتژی نظامی قابل تحقق بود ولی این باور در مسئولان نبود میگفتند: اگر بغداد را هم بگیریم فایدهای ندارد و بمب اتمی بر سر ما میزنند... ایشان ضمن اینکه معتقد است باید درباره درستی یا نادرستی این تحلیل در فرصت دیگری بحث کرد بر این موضوع تاکید میکند که تواناییهای رزمندگان ما بیش از آن چیزی بود که در صحنه مشهود بود و قبل از اینکه دشمن مانع ما باشد خودمان مانع خودمان بودیم. وی معتقد است که اگر کشور در چارچوب استراتژی امام عمل میکرد جنگ زودتر تمام میشد: «من دو سه بار جاهای مختلف گفتم که اگر ما با استراتژی امام حرکت کرده بودیم جنگ به جای اینکه هشت سال طول بکشد کمتر از پنج سال تمام میشد اما با فتحی بسیار بزرگتر که به سقوط صدام منجر میشد. اتفاقاً همین استراتژی محافظهکارانه ادامه نبرد برای تحمیل صلح، باعث شد که ما نتوانیم جنگ را زودتر تمام کنیم و جنگ طولانی شد.»... آقای رضایی در تداوم این نگرش به کلیت جنگ و راهحل برای اتمام آن، معتقد بود در حوزه دیپلماسی هم دیدگاههای متفاوتی وجود داشت: «دو دیپلماسی، شامل دیپلماسی انقلابی و دیپلماسی رسمی کشور فعال بود. در دیپلماسی رسمی کشور که وزارت امور خارجه، دولت، مجلس و عمدتاً قوای سهگانه پیگیری میکردند، عموماً دنبال این بودند که جنگ زودتر تمام بشود و با همه کشورها هم صحبت میکردند. سیاست دیگر، سیاست نیروهای انقلاب و امام بود که میگفتند جز با زور نمیتوانیم حقوقمان را بگیریم و این زمانی انجام میشود که آنها بفهمند ما قدرت داریم و در موضع دست بالایی قرار داریم». بررسی و توجه به نقش و جایگاه امام خمینی در بحث دوگانگی استراتژی موضوع مهمی است. از نظر محسن رضایی، امام از دوگانگی موجود در استراتژی اطلاع داشتند و لذا در مدیریت جنگ سقف و هدف نهایی را سقوط بغداد و کف و حداقل را تثبیت مرزها، تعیین متجاوز، دریافت غرامت و بازگشت اسرا تعیین کردند و امام هرگز از کف عدول نکردند. درباره عملیاتهای نظامی ایشان میگوید: «استراتژی جنگ به جای اینکه به شکل طرحریزی سلسله عملیات باشد به طرحریزی یک عملیات محدود شد...» وی برای توضیح این موضوع دو دوره جنگ، قبل و بعد از فتح خرمشهر، را مقایسه میکند: «... از آزادی خرمشهر به این طرف همیشه برای یک عملیات آماده میشدیم تا ببینیم این عملیات جنگ را تمام میکند یا نه. در حالی که اگر سیاست رسمی کشور خاتمه دادن به جنگ از راه نظامی بود، خوب باید ده عملیات طراحی و همه کشور را وارد جنگ میکردیم و با این کار جنگ زودتر تمام میشد». از نظر آقای رضایی استراتژی پیروزی براساس یک عملیات، موجب طولانی شدن جنگ شد ضمن اینکه توان و امکانات کشور به جای آنکه در فاصلهای کوتاه برای هدف مشخص بسیج و به کار گرفته شود و پیروزی قاطع کسب شود، در دراز مدت به فرسایش و اضمحلال دچار شد بدون اینکه پیروزی قاطع حاصل شود. ضمن اینکه دشمن بر اساس درک ماهیت این استراتژی و برای مخدوش کردن دستاوردهای سیاسی- نظامی حاصل از پیروزی در یک عملیات، حملات به شهرها و انهدام زیرساخت اقتصادی و صنعتی کشور را افزایش داده، هزینههای پیروزی را بالا میبرد و با دستاوردها موازنه میکرد و مانع از تغییر در موازنه جنگ و پایان آن میشد. دوگانگی در استراتژی سبب شد استراتژی نظامی برای سقوط بغداد پیگیری نشود در حالی که پایان دادن به جنگ نیز بدون کسب پیروزی ممکن نبود، به همین دلیل، نقطه اتصال و اشتراک دو تفکر، توافق بر اجرای عملیات نظامی با تضمین پیروزی بود، حال آنکه این پیروزیها بینتیجه و تأثیر قطعی با پیروزی قاطع نظامی بود. به همین دلیل، پس از عملیات بدر با درک جدید از وضعیت سیاسی- نظامی جنگ، طرح جدیدی را سپاه برای اجرای عملیات در کل منطقه جنوب ارائه کرد که مسئولان نپذیرفتند و نتیجه آن بحثها تنها اجرای یک عملیات در منطقه فاو بود.» (روند پایان جنگ، محمد درودیان، مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ، سال 1384، صص5-31) در این اثر تحقیقی مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ، بهکرات و بهصراحت بر نقش مخرب طرح استراتژی متفاوتی از سوی آقای هاشمی در برابر استراتژی امام از زبان فرمانده وقت سپاه و سایر فرماندهان عالیرتبه تأکید شده است. حال چگونه در چارچوب یک حرکت سیاسیکارانه، فردی چون آقای شکوهی که با بدیهیترین مسائل تاریخی بیگانه است، میخواهد این اتهام غیراصولی را به صاحب این قلم وارد سازد که اشاره به خودمحوری آقای هاشمی در جنگ و دنبال کردن استراتژی متفاوت از استراتژی امام، «تاریخسازی» است؟ حتی در فرازی دیگر از این کتاب تحقیقی، آقای محمد درودیان ابتدا به تشریح استراتژی فرمانده جنگ میپردازد: «آقای هاشمی بر این نظر است که استراتژی ایشان مبنی بر تصرف یک منطقه با اهمیت و پایان دادن به جنگ صحیح بود ولی کاستیها و ناتوانایی نیروهای نظامی مانع از تحقق آن شد؛ زیرا کلیه عملیاتهایی که پیشنهاد میشد و ایشان تصویب و حمایت میکرد، اهداف استراتژیک داشت و در صورت تحقق اهداف، پایان دادن به جنگ ممکن میشد لیکن نیروهای نظامی قادر به تامین این اهداف نبودند» سپس در پاورقی ضمن اعلام مخالفت کارشناسان نظامی با آن میافزاید: «نیروهای نظامی بهویژه سپاه در برابر این تحلیل معتقدند که فقدان استراتژی نظامی و تأکید بر اجرای یک عملیات برای پایان دادن به جنگ عامل ناکامی بود. برای اثبات این موضوع چنین استدلال میشود که ما باید پس از فتح خرمشهر همانند قبل از آن، که برای آزادسازی مناطق اشغالی، مجموعهای از عملیات را طراحی و اجرا کردیم و معضل مناطق اشغالی حل شد، برای پایان دادن به جنگ نیز به پیروزی قاطع نیاز داشتیم و این مهم با استراتژی نظامی و طراحی و اجرای مجموعه عملیات ممکن بود.» (همان، ص27) بدون اینکه قصد موضعگیری در تأیید یک سوی این محاجه و تخطئه سوی دیگر را داشته باشیم تنها صرفاً بر این نکته تأکید میورزیم که طرح استراتژی متفاوت با استراتژی امام از سوی آقای هاشمی که دارای عقبهای متفاوت به لحاظ نظری و عملی بود (در ادامه بحث به آن خواهیم پرداخت) چه عواقب ناگواری میان فرماندهان به عنوان پرچمداران مقاومت در برابر دشمن داشته است. آیا در چارچوب استراتژی امام هر زمان رهبری صلاح میدید نمیتوانست جنگ را پایان دهد؟ استراتژی کلان داشتن در جنگ قطعاً به معنی قدرت مانور نداشتن رهبری در چگونگی حل مسئله جنگ نیست. آیا زمانی که استراتژی جنگ برای فرماندهان و نیروهای رزمنده از سوی رهبری، "جنگ تا سقوط صدام" ترسیم میشد اگر در میانه راه از طریق کمهزینهتری پیروزی به دست میآمد امام آن را نمیپذیرفت و رزمندگان از آن تدبیر پیروی نمیکردند؟! بنابراین طرح استراتژی متفاوت با استراتژی امام بدون هیچگونه هماهنگی، صرفاً یک حرکت خود محورانه تلقی میشود که تبعات بسیار مخربی بر جنگ داشت و بدون شک تاریخ در این زمینه با سختگیری بیشتر به قضاوت خواهد نشست، در حالی که در نقد اینجانب بدون ورود به جزئیات تنها به نارسایی روایات و عدم همخوانی آن با واقعیت اشاره شده است؛ زیرا بر خلاف تصور افرادی چون آقای شکوهی، هرگز عداوت ورزی با راوی خاطرات هدف نیست. اگر امروز در قالب نقدی دلسوزانه، مسئولان کشور وادار به گویاسازی روایات خود از یک سو و بیان ناگفتههایشان از سوی دیگر نشوند، به طور قطع در آینده فرصت برای نااهلان به منظور جعل کلیت تاریخ انقلاب مهیا خواهد بود. هرچند امروز پژوهشگران دلسوز در حوزه تاریخ در مقام تدوین این مقطع از تاریخ کشورمان برنیامدهاند (به این دلیل که زمان لازم بر آن نگذشته است) اما عجالتاً میتوانند نقش خود را در گویاسازی ایفا کنند. از نظر صاحب نظران شفافسازی به معنی پذیرش یک روایت پرتناقض یا نارسا به عنوان تمامی حقیقت یک رخداد مهم تاریخی نیست. بدون شک خاطرات ارزشمند آقای هاشمی نه تنها همه واقعیت نیست بلکه در مواردی عدم انطباق آن بر واقعیت کاملاً آشکار یا دستکم با روایات برخی دستاندرکاران (همانگونه که از نظر گذشت) کاملاً ناسازگار است. 2- آقای علی شکوهی به کرات مدعی میشود که در نقد اینجانب، جملات آقای هاشمی رفسنجانی به صورت تقطیع شده مورد بهرهبرداری قرار گرفته است. در این زمینه اهل تاریخ و مطالعه کنندگان آثار دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران به خوبی واقفند که در بخش اول بولتن نقد و بررسی آثار تاریخی، ابتدا فرازهای مهم کتابی که مورد نقد قرار میگیرد از نظر خوانندگان میگذرد و سپس نقد کتاب. فرازی که ادعای تقطیع در مورد آن طرح شده قطعاً در ابتدای بولتن به صورت کامل آمده است. با این وجود برای روشن شدن بیشتر این موضوع که آیا فراز ذکر شده در نقد، محتوای روایت را منعکس میسازد یا خیر اظهارات آقای علی شکوهی را در این زمینه مرور میکنیم: «آقای هاشمی در تبیین اهمیت عملیات خیبر و برای تشجیع فرماندهان و این که این عملیات بسیار سرنوشتساز است و میتواند بزرگترین اهرم فشار برای تسلیم شدن عراق به خواستههای ایران را فراهم کند، به طرح این دیدگاه پرداخت: «برای اولین بار، بحث مهمی را با آنها در میان گذاشتم که عکسالعملهای متفاوتی داشت؛ بعضی پسندیدند و بعضی نپسندیدند. گفتم، نظر من و بعضی از مسئولان رده بالای نظام این است که اگر یک عملیات موفق در داخل خاک عراق انجام دهیم و منطقهای از دشمن را تصرف نماییم که با آن بشود بعد از [پذیرش] آتشبس، بر عراق فشار آوریم و حقمان را بگیریم، باید با آتشبس موافقت شود. این منطقه میتواند همان باشد و چون هنوز چیزی در دست نداریم، مناسب نیست ولی اگر این هدف تامین شود، قابل طرح با امام است. آنها که مخالف بودند، گفتند شعار "جنگ جنگ تا پیروزی" یا "جنگ جنگ تا دفع فتنه از جهان" تبدیل به "جنگ جنگ تا یک پیروزی" شده و گفتند اظهار این نظر، ممکن است باعث دلسردی رزمندگانی شود که برای رسیدن به کربلا و قدس میجنگند. موافقان هم خوشحال شدند.» (آرامش و چالش، کارنامه و خاطرات سال 62 هاشمیرفسنجانی، به اهتمام مهدی هاشمی، نشر معارف انقلاب، سال 1381، صص 2-501) آقای سلیمینمین در نقل همین فراز از کتاب آقای هاشمی رفسنجانی، به تقطیع جملات میپردازد و هم زمان و شرایط طرح این موضوع را حذف میکند و هم خوشحالی جمعی از فرماندهان را نمیآورد تا القا کند که این نظرات با استقبال فرماندهان سپاه و ارتش مواجه نشده است. نکته دیگر این که این نظر، تنها متعلق به آقای هاشمی رفسنجانی نبود و همانگونه که در فراز فوق آمده، هاشمی میگوید «من و بعضی از مسئولان رده بالای نظام» این عقیده را داریم. این مسئولان رده بالای نظام چه کسانی هستند؟ چنین به نظر میرسد که در سطح سران سه قوه این دیدگاه پذیرفته شده بود که باید جنگ را از موضع قدرت به پایان برد و آقای هاشمی رفسنجانی همین دیدگاه را بیان کرده است. پس از آن هرگز این موضوع در جمع رزمندگان مطرح نشد زیرا در عمل مورد قبول همگان قرار گرفت و اگر هم کسانی آن را نپذیرفته بودند ولی تعارضی هم میان آن استراتژی با شعار "جنگ جنگ تا پیروزی" نمیدیدند...» اکنون مناسب است تا به ادعاهای مطرح شده در این فراز بپردازیم: اولاً علاوه بر نقل فراز مورد نظر به صورت کامل در ابتدای مجموعهای که دفتر مطالعات در قالب نقد کتب تاریخی منتشر میسازد، خلاصه آن در نقد آمده که به لحاظ مفهومی به هیچوجه تفاوتی نکرده است. این ادعا که شرایط زمانی طرح این موضوع حذف شده است، صحت ندارد. استراتژی آقای هاشمی در مورد جنگ صرفاً مربوط به عملیات خیبر نبود، بلکه ایشان همواره و با استفاده از هر فرصتی به تبلیغ دیدگاه خود در مورد چگونگی پایان دادن به جنگ پرداخته است. آقای شکوهی همچنین مدعی است که خوشحالی جمعی از فرماندهان از دیدگاه آقای هاشمی، با قصد و غرض حذف شده است. خیر، از آن جا که در ابتدای جمله آقای هاشمی موافقت عدهای و مخالفت عدهای دیگر با استراتژی ایشان آورده شده است نقطهچین کردن ادامه جمله این نکته را که گفته شده عدهای با ایشان موافق بودهاند از دید خواننده پنهان نمیکند. ادامه جمله صرفاً بر آن چه در ابتدا طرح شده است تأکید دارد. ثانیاً شخص آقای هاشمی در فرازی دیگر به صراحت، عکسالعمل قاطبه فرماندهان به سخنان خود را اینگونه عنوان میدارد: «آنگونه که انتظار داشتم عنوان ختم جنگ مقبول نیفتاد. معلوم میشود، مسئله مهم برای بسیاری از رزمندگان، ادامه جنگ است و همه چیز هم، همین را نشان میدهد و شاید به همین جهت، امام موافق طرح ختم جنگ نیستند...» (همان، ص504) ثالثاً همانگونه که آمد، فرمانده وقت سپاه طرح استراتژی آقای هاشمی را نه تنها متفاوت از استراتژی امام بلکه ضربه زننده به سرنوشت جنگ میداند؛ بنابراین چگونه آقای شکوهی مدعی میشود «پس از آن هرگز این موضوع در جمع رزمندگان مطرح نشد زیرا در عمل مورد قبول همگان قرار گرفت و اگر هم کسانی آن را نپذیرفته بودند ولی تعارضی هم میان آن استراتژی با شعار "جنگ جنگ تا پیروزی" نمیدیدند...»؟ این سخن فاصله فراوانی با واقعیت دارد و حتی آقای هاشمی نیز نتوانسته چنین ادعایی را مطرح سازد. رابعاً ادعای بعدی آقای علی شکوهی تعجب برانگیزتر است. ظاهراً بناست گوی سبقت را در طرح مطالب بیبدیل از راوی محترم برباید: «هاشمی میگوید: «من و بعضی از مسئولان ردهبالای نظام» این عقیده را داریم. این مسئولان ردهبالای نظام چه کسانی هستند؟ چنین به نظر میرسد که در سطح سران سه قوه این دیدگاه پذیرفته شده بود که باید جنگ را از موضع قدرت به پایان برد و آقای هاشمی همین دیدگاه را بیان کرده است.» در این زمینه باید یادآور شد اگر آنچه آقای هاشمی به عنوان استراتژی خود مطرح میسازد، موضع سران قوا بود چرا خود ایشان این ادعا را مطرح نمیکند و در صورتیکه آقای علی شکوهی با تحقیق و پژوهش به این اطمینان رسیده است که مراد از بعضی مسئولان ردهبالای نظام همان سران قوا هستند به چه دلیل عبارت "چنین به نظر میرسد" را به کار میبرد؟ آیا این نوع حمایتهای نوشتاری از آقای هاشمی توجه هیچ صاحبنظری را جلب خواهد کرد، آن هم در حالی که ایشان هرگز در خاطراتش حتی تا آخرین سال انتشار، یعنی سال 1366، روایتی را دال بر موافقت سران قوا با استراتژی خود که برای اولین بار در سال 62 مطرح میکند، نقل نکرده است و تنها در سال 64 به همنظر بودن آقای منتظری و احمد آقا با خود اشاره دارد: «... احمد آقا آمد و درباره مذاکراتش با آقای منتظری نقل کرد که ایشان با ختم جنگ به صورت آتشبس موافق است...» (امید و دلواپسی، کارنامه و خاطرات سال 64 هاشمیرفسنجانی، به اهتمام سارا لاهوتی، نشر معارف انقلاب، سال 1387، ص 84)، «عصر احمد آقا آمد و در مورد اصلاح قانون اساسی، دولت آینده، جنگ و ... مذاکره کردیم. او طرفدار ختم جنگ است.» (همان، ص193) علاوه بر این، همانگونه که اشاره رفت، راوی محترم خود به موافق نبودن امام با استراتژی ایشان اذعان دارد؛ بحث در این زمینه را با نقلی از سردار غلامعلی رشید که در مصاحبه با آقای محمد درودیان در تاریخ 28/7/1382 اظهار شده است، پایان میبخشیم: «چنانکه در جلسه تصمیمگیری سران برخی از مسئولان پرسشی مطرح کردند بر این اساس که باید ببینیم بعد از فتح خرمشهر چه مسیری را در پیش گرفتیم که به این ذلت منجر شد؟ به دلیل پیامد اینگونه واکنشها آقا سیداحمد اجازه نداد بحث شود.» (محمد درودیان، روند پایان جنگ، تهران، انتشارات مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، 1384، ص 267) بنابراین ادعای موافق بودن سران قوا با استراتژی آقای هاشمی یا به تعبیری انعکاس نظرات آنان توسط راوی محترم خاطرات، هرچند به صورت دو پهلو مطرح شده تا راه گریزی مفتوح بماند اما مصداق واقعی همان اتهامات ناروایی است که آقای شکوهی بر نقد و تحلیل صاحب این قلم روا میدارد. جالب توجه اینکه در ادامه گفتار برای منفعل کردن کامل منتقد از موضع تهاجمی این موضوع را مطرح میسازد که: «وقتی کسب یک پیروزی بزرگ با توجه به حمایت همهجانبه شرق و غرب و اعراب از صدام از سویی به محاصره کامل جمهوری اسلامی در ابعاد گوناگون، میسر نشد، معلوم نیست چرا آقای سلیمینمین و برخی دیگر، بر تداوم جنگ تا پیروزی کامل نظامی تأکید میکنند.» خوشبختانه خوانندگانی که نقد کتاب خاطرات سال 65 آقای هاشمی را مطالعه کرده باشند این موضوع را کاملاً مغالطهآمیز خواهند یافت؛ زیرا هرگز چنین باوری نداشتهام و ندارم که رهبری صرفاً میبایست پایان جنگ را به راهحل نظامی محدود میساختند؛ بلکه تنها ایراد اساسی طرح شده در آن نقد، مسئله خودمحوری آقای هاشمی است. رهبر انقلاب طبق قانون مسئول تعیین استراتژی جنگ بودند. ایشان هر زمان میتوانستند در چارچوب مصالح ملت و کشور راهحلی را برای پایان جنگ اعلام کنند، اما مادامی که استراتژی ایشان "جنگ تا سقوط صدام" عنوان میشود، تبلیغ استراتژی صلح با صدام بعد از یک عملیات موفق در میان فرماندهان خطوط دفاعی، قطعاً تضعیف استراتژی رهبری و سردرگمی نیروهای رزم در جبهه را به دنبال میآورد. کما اینکه آقای محسن رضایی در مصاحبههای مختلف به این مسئله اشاره دارد و برخی از آنها نقل شد. آقای علی شکوهی که در عبارات پیشین خود میکوشید همه رزمندگان را موافق آقای هاشمی یا موافق عدم تعارض استراتژی آقای هاشمی با استراتژی امام در جنگ جلوهگر سازد، در ادامه سخنانش در مقام پاسخگویی به تبعات طرح استراتژی آقای هاشمی برمیآید: «اصلیترین دلیلتراشی آقای سلیمینمین این است که طرح این شعار باعث تضعیف روحیه دفاعی رزمندگان شده و فرماندهان را به وادی معادلات پشت جبهه سوق داده و آنها را نسبت به وظیفهشان دچار تردید کرده است. این سخن یک ادعای بیمصداق است و هرگز چنین تردیدی در جبهه در میان رزمندگان و فرماندهان ایجاد نشد... نکته مهمتر این است که مگر سرنوشت یک جنگ را فقط انگیزه و روحیه رزمندگان تعیین میکند که با فرض تضعیف روحیه دفاعی سربازان، شکست نظامی یک کشور رقم بخورد؟» شاید ذکر فرازی از کتاب "آغاز تا پایان" خلاف واقع بودن ادعای تاثیر سوء نداشتن خودمحوری فرمانده جنگ و هم این ادعا را که آقای هاشمی بعد از عملیات خیبر دیگر سخنی از استراتژی خود به میان نیاورد "پس از آن هرگز این موضوع در جمع رزمندگان مطرح نشد زیرا در عمل مورد قبول همگان قرار گرفت" بنمایاند: «سپاه براساس درکی که از روند تحولات جنگ پس از فتح خرمشهر داشت، مشکل اساسی جنگ را در استراتژی و میزان اختصاص منابع و امکانات کشور، برای جنگ ارزیابی میکرد. شکست در عملیات بدر در چارچوب این تحلیل، به منزله شکست در "استراتژی حرکت محدود و شتابزده" تعبیر میشد. مشخصه این استراتژی کسب پیروزی با یک عملیات، بدون برخورداری از برنامه درازمدت و در نظر گرفتن افزایش توان، گسترش سازمان رزم و با محاسبه حرکتهای احتمالی دشمن بود» (آغاز تا پایان، سیری در جنگ ایران و عراق، محمد درودیان، مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ سپاه پاسداران، ص121) در پاورقی مربوط به این فراز میخوانیم: «آقای هاشمی قبل از عملیات بدر در مورد این استراتژی میگوید: «ما بعد از فتح خرمشهر یک سیاستی را اتخاذ کردیم که یک جایی را از دشمن بگیریم که در صورت ادامه جنگ برای دشمن اهمیت داشته باشد و نتواند تحمل کند. در این صورت اگر جنگ هم متوقف بشود، میتوانیم امتیازاتی از دشمن بگیریم.» (سند شماره 221./ گ مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ، «مسائل اساسی جنگ و سپاه پس از بدر»، آذر 65، ص30، به نقل از جلسه قرارگاه خاتمالانبیاء 14/10/64) (همان) قطعاً این سند، هم اثبات میکند که آقای هاشمی در هر فرصتی استراتژیاش را مطرح میکرده و هم اینکه دستکم براساس دیدگاه صاحبنظران سپاه پاسداران شکست در عملیات بدر با این استراتژی مرتبط بوده است. مرور فراز دیگری از این اثر برخی از واقعیات را بیشتر روشن میسازد: «در واقع سرنوشت عملیات خیبر به دلیل عدم تطابق بین ابتکار و امکانات مورد نیاز، منجر به عدم حصول نتیجه مطلوب و ظهور نوعی سرگردانی شد. پیدایش وضعیت جدید دو نتیجه آشکار به دنبال داشت؛ نخست عدم ابتکار عمل و بازگشت به وضعیت قبل از عملیات خیبر و دیگری عدم تطابق امکانات موجود برای اجرای عملیات پیروز. بدین ترتیب در بهار و تابستان 1363 با وجود بحث و بررسیها که انجام گرفت شرایط لازم برای عملیات فراهم نشد. در این جلسات برای نخستین بار فرماندهی عالی جنگ در برابر توضیحاتی که فرماندهان و طراحان عملیات در مورد مشکلات و نیازمندیهای پشتیبانی برای اجرای عملیات بیان کردند، به مسائلی اشاره نمود که تا اندازهای سئوالانگیز بود. در واقع با توجه به مجموع مسائلی که بیان شد برای نخستین بار مشکلات ادامه جنگ و تردیدهای موجود در این زمینه به نحو تعجبآمیزی اظهار شد.» (همان، صص100-99) متأسفانه آقای هاشمیرفسنجانی به جای انتقال مسائل به رهبری و تبعیت از تصمیمات ایشان، با طرح نظرات خود در جمع فرماندهان به منظور بسترسازی برای اجرای استراتژیاش، مشکلات و سردرگمیهای بسیاری را موجب میشد؛ برهمین اساس بحث صلح با صدام از سوی ایشان و اطرافیانشان بارها به صراحت در این ایام مطرح شد. آقای علی شکوهی این واقعیت را خلاف واقع خوانده و عنوان کرده است: «در موردی دیگر آقای سلیمینمین میویسد: «متأسفانه در کنار ایجاد تشکیک نسبت به شعارهای محوری جنگ، برخی نزدیکان آقای هاشمی که در جنگ نیز دستیار ویژه ایشان به حساب میآمدند در پشت جبهه آشکارا به طرح صلح با عراق میپردازند: «شب احمدآقا تلفنی گفت به دنبال نامه محسن رضایی به امام در مورد مطرح شدن صلح [با عراق] در جلسه نمایندگان با حضور دکتر روحانی، امام از من توضیح خواستهاند. گفتم فردا به زیارتشان میآیم... صبح به زیارت امام رفتم... امام فرمودند طبق گزارش فرمانده سپاه، در جلسهای جمعی از نمایندگان صحبت از مشکلات جنگ کرده و ختم جنگ را مطرح نمودهاند. از من خواستند که به آنها بگویم ما باید تا آخرین فرد با صدام بجنگیم و صحبت از صلح نکنند». (ص113) هرچند آقای هاشمی این فراز از خاطرات خویش را بسیار مبهم و غامض مطرح ساخته است تا طرح کننده بحث صلح با صدام مشخص نگردد، اما تذکر امام به آقای هاشمی تاحدودی مخاطب هشدار را روشن میسازد.» (ص 56) ظاهرا ما هیچ دلیل تاریخی مستقلی را برای این ماجرا در اختیار نداریم و اگر خاطرات خود آقای هاشمی نبود هرگز آقای سلیمینمین این ادعا را مطرح نمیکرد که برخی از نمایندگان به موضوع صلح با عراق اشاره کردند و همین امر باعث اعتراض محسن رضایی شد و امام هم در این زمینه هشدار دادند. ای کاش خاطرات دیگران هم از دوره جنگ منتشر شده بود و اینک میتوانستیم به چیزی بیشتر از خاطرات آقای هاشمی استناد کنیم. در عین حال این پرسش مطرح میشود که از کجای این خاطره به قول سلیمینمین بسیار مبهم و غامض آقای هاشمی، چنین استنباط میشود که برخی نزدیکان آقای هاشمی که در جنگ نیز دستیار ویژه ایشان به حساب میآمدند (یعنی حسن روحانی)، صلح با عراق را مطرح کردند؟ از خاطرات آقای هاشمی تنها این نتیجه گرفته میشود که در جمع نمایندگان مجلس که آقای روحانی هم در آن جلسه حاضر بوده، این بحث مطرح شده است و هیچ دلیل و قرینه دیگری در این باب وجود ندارد. البته آقای سلیمینمین از تذکر امام به آقای هاشمی نتیجه گرفته است که مخاطب هشدار امام تاحدودی! مشخص است اما این برداشت را باید به همان قضاوت از قبل موجود در ذهن آقای سلیمینمین نسبت داد که در صدد است آقای هاشمی را متهم کند. مگر آقای هاشمی ننوشته است که «امام فرمودند طبق گزارش فرمانده سپاه، در جلسهای جمعی از نمایندگان صحبت از مشکلات جنگ کرده و ختم جنگ را مطرح نمودهاند. از من خواستند که به آنها بگویم ما باید تا آخرین فرد با صدام بجنگیم و صحبت از صلح نکنند»؟ با این حساب "جمعی از نمایندگان" بودند نه آقای روحانی و اصلا معلوم نیست که آقای روحانی در این جمع، چه نظری را مطرح کرده است. ضمن آن که تذکر به آقای هاشمی از سوی امام به این دلیل بوده است که او رئیس مجلس است و طبعا ایشان باید نظر امام را به نمایندگان منعکس کند. همچنین آقای هاشمی در این زمان مسئول جنگ است و از این نظر هم میتواند واسطه انتقال نظرات امام باشد. پس به چه دلیل باید با بدبینی و خلاف صریح خاطرات ذکر شده و به صورت دلبخواه، مدعی شد که نزدیکان هاشمی، موضوع صلح را مطرح کردند.» در مورد اینکه آیا نزدیکان آقای هاشمی نیز در محافل مختلف برای پایان دادن به جنگ بحث مبنا قراردادن "یک پیروزی برای صلح با صدام" را مطرح میکردند یا خیر، روایات زیادی وجود دارد که از آن جمله است روایت آقای محسن رضایی در گفتوگو با صاحب این قلم که از آن میگذریم؛ البته آقای شکوهی نیز اگر محقق بودند میتوانستند از فرمانده وقت سپاه در این زمینه تحقیق کنند، سپس انواع نسبتهای ناروا را علیه ناقد مطرح سازند. جالب این که در این زمینه آقای هاشمیرفسنجانی در مصاحبه با آقای محمد درودیان در تاریخ 19/4/1380 میگوید: «دو عامل اساسی وجود داشت که تصمیم مناسبی برای پایان دادن به جنگ گرفته نشد. یکی سپاه بود که طرح پایان دادن به جنگ از نظر سپاه چیزی شبیه کفر بود. مسئله بعدی امام بود که لحظهای اجازه نمیداد درباره ختم جنگ بحث کنیم. در مجلس هم عدهای بودند به نام "مجمع عقلا" و آقای روحانی [که برای پایان دادن به جنگ فعالیت میکردند]، امام آنها را سرجایشان نشاند.» (روند پایان جنگ، محمد درودیان، مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ، سال 1384، صص9-28) همچنین آقای هاشمی در خاطرات سال 66 خود به صراحت به این مطلب اشاره دارد که نظرات آقای روحانی در مورد پایان جنگ با نظرات امام در تعارض است: «عصر با دکتر روحانی، مدتی در محل سپاه قدم زدیم و درباره جنگ و مشکلات ادامه آن و نداشتن راهی برای ختم جنگ بحث کردیم. ایشان تقریباً معتقد است جنگ را باید از موضع قدرت خاتمه بدهیم و منتظر فتح سرنوشتساز نمانیم، ولی چون برخلاف نظر امام است، صراحت ندارد.» (دفاع و سیاست، کارنامه و خاطرات سال 66 هاشمیرفسنجانی، به اهتمام علیرضا هاشمی، سال 1389، ص61) ای کاش اتهامزنی و توهینهای آقای علی شکوهی به یک منتقد دستکم از پشتوانه مطالعاتی برخوردار بود |
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |




رفسنجانی و علیه نقد سلیمینمین مقالهای منتشر کرده بود، بهطور مکتوب پاسخ داد.
