آن یار کزوگشت سر دار بلند3/ گفتگوی انتقادی با سلیمی نمین
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۱  کلمات کلیدی: سیاسی ، عباس سلیمی نمین ، شهیدحسن آیت ، دکتر جاسبی
آیت مشی‌مظفر بقایی را دنبال می‌کرد/ جاسبی یک‌روز سابقه‌انقلابی نداشت

در چند سال اخیر که بحث‌ها در مورد شخصیت و مواضع شهید حسن آیت دوباره داغ شده، عباس سلیمی نمین از جمله تاریخ دانانی است که هنوز منتقد رفتار سیاسی شهید آیت است.

سلیمی نمین معتقد است که آیت با همان سیاست مظفر بقایی در جریان ملی شدن صنعت نفت، در دوران انقلاب رفتار می کرده است و تلاش داشته تا با ایجاد دو قطبی روحانی-مکلا به وحدت نهضت ضربه بزند. او در گفتگو با ویزه نامه "جراحی بزرگ" که به مناسبت سی امین سالروز عزل بنی صدر منتشر شد، به این موضوع می پردازد و رجانیوز پس از انتشار دو گفت‌وگو که به تجلیل از شهید آیت و مشی سیاسی او اختصاص داشت، این گفت‌وگوی انتقادی را با هدف تبیین تاریخ انقلاب منتشر می‌کند.

هنگامی که برای مصاحبه در خصوص سوژه تاریخی به خیلی از افراد مراجعه می‌کنیم، این سؤال را از ما می‌پرسند که اگر سوژه تاریخی است، چرا می‌خواهید دوباره موضوع یک نفر را که تبدیل به یک زباله سیاسی شده است، باز کنید. طرح این مباحث کار مفیدی انجام نمی‌دهد. اکنون به نظر شما بویژه در مورد بنی‌صدر پرداختن به این موضوع تا چه حد اهمیت دارد و کالبدشکافی تاریخی‌ تا چه حد می‌تواند کمک به امروز ما کند؟

من این تعبیر را درباره موضوعات تاریخی یک مقدار تند می‌دانم. علی‌القاعده موضوعات تاریخی می‌تواند برای ما رشد دهنده باشد. درست است موضوعات تاریخی عیناً تکرار نمی‌شود اما تجربه‌ای است که ما را در مواجهه با پدیده‌های نو مجرب‌تر می‌کند چون همان طور که جبهه حق رشد فکری می‌یابد، جبهه باطل هم خودش را ‌مدرن‌تر کرده و با سازمان نو عرضه می‌دارد.

ما هر چه در‌ ارتباط با مسائل جامعه از رخدادها و اتفاقات تجربه‌اندوزی کنیم، بهتر می‌توانیم با پدیده‌های جدید مواجه شویم. موضوع آقای بنی‌صدر هم همین است و تشابه زیادی با آنچه را که ما در جریان ملی شدن صنعت نفت با آن مواجه بودیم، داشت.

علی‌القاعده کسانی که مطالعات عمیقی در مورد نهضت ملی شدن صنعت نفت داشتند، با پختگی بیشتری در دوران ریاست جمهوری آقای بنی‌صدر ظاهر شدند و کسانی که کمتر از تاریخ بهره گرفته بودند، ناپختگی‌هایی از خودشان نشان دادند.

امام در رأس نیروهایی بودند که بیشترین بهره را از تاریخ گرفته بودند و مطالعه عمیقی در مورد تاریخ داشتند، بنابراین پختگی عمیقی داشتند. ایشان در رأس جریانی بودند که بیشترین بهره را از نهضت صنعت ملی شدن نفت داشتند، بنابراین پختگی زیادی را در عملکرد امام نسبت به تکرار ‌قطب‌بندی جامعه به صورت مذهبی و ملی شاهد بودیم. ایشان توانستند این مسئله را کاملاً مهار کنند و ضربه پذیری جامعه را در این زمینه به حداقل ممکن برسانند اما در همین مسئله عملکردهای بسیار متفاوتی را شاهدیم که باید به برخی با تردید بنگریم، برخی را هم نشان‌دهنده عدم پختگی در جبهه سیاسی مقابل آقای بنی‌صدر ارزیابی کنیم.

مسئله آقای بنی‌صدر این گونه بود که می‌خواستند آنچه سبب شکست نهضت صنعت ملی شدن نفت شده بود یا یکی از عوامل مؤثر در تضعیف در جبهه مردم شده بود را مجدداً تکرار کنند. عرض کردم؛ بحث قطب‌بندی کاذب جامعه به مذهبی و ملی - روحانی و مکلا. خب در این جبهه‌بندی کاذب خیلی تعقل و تفکر و اندیشه حاکم نمی‌شود.

افرادی در این جبهه قرار می‌گیرند، افرادی هم در آن جبهه قرار می‌گیرند و این می‌تواند انرژی جامعه و توانمندی جامعه را تقسیم کند. نه تنها تقسیم کند بلکه در مقابل هم قرار دهد یعنی موجب استهلاک توان ملی در کشور شود. این کار یک بار در ایران تجربه شده بود و بنا بود که مجدداً توسط همان جریاناتی که در آنجا حضور داشتند، تکرار شود که خوشبختانه تیزهوشی امام مانع از این قضیه شد. آیا همچنان دشمن امروز هم می‌خواهد از این مسئله استفاده کند یا خیر؟ به نظر من طبعاً دشمن همچنان می‌خواهد از این مسئله که کارایی مؤثری برایش دارد، استفاده کند.

شما به یک نکته در مورد بحث جنبش ملی شدن صنعت نفت اشاره کردید؛ شهید آیت یک معیار و مصداقی برای مخالفت یا موافقت با افراد داشت که آن مصدقی بودن افراد بود. تقریباً هم تا به امروز اکثر پیش‌بینی‌های او و این معیار و مصداق ایشان درست از آب درآمد. ‌از بازرگان گرفته تا بنی‌صدر و امروز هم میرحسین موسوی که همه اینها به یک نوعی حامیان و مبلغان مصدق به حساب می‌آمدند. به نظر شما این تحلیل چقدر بر مبنای واقعیت و قابل توجه است؟

من می‌خواهم این را تکرار کنم؛ این دسته‌بندی بشدت زیان‌بار است که ما افراد را به مصدقی و مذهبی تقسیم کنیم و از این طریق مسائل را تشدید کنیم. آقای آیت از جمله کسانی است که در تاریخ، به تدبیر امام در کنترل این بحث خیلی تن نداد، به رهنمود امام بی‌توجهی کرد‌ و به این اختلافات دامن زد‌، روی این خط پافشاری کرد‌ که بحث مصدق و مذهبی را به دعوای ملی و مذهبی دامن بزند.

قطعاً دعوای ملی و مذهبی در جامعه به این دلیل زیان‌بار است که هر کدام از اینها یک بار مثبتی را با خود دارد. ملیت یک ارزش است، مذهب هم یک ارزش است. منتها ما اعتقاد داریم در طول تاریخ، مذهب به بهترین وجه ممکن ملیت را در درون خودش جای داده است. یعنی بیشترین دفاع را از ملیت و تعلقات مرز و بومی می‌کند. «حب‌ الوطن من الایمان»؛ کسی که از مرز و بوم دفاع کند و در این راه کشته شود، شهید است.

دفاعی که مذهب از کیان و آب و خاک می‌کند، در بالاترین حد است. بنابراین مذهب در درونش علاوه بر این‌که چیزهای دیگری دارد، ملیت هم دارد، یعنی یک پدیده بسیار فراگیرتری هست که ملیت را هم شامل می‌شود‌ و به بالاترین حد هم شامل می‌شود.

اگر فرصت باشد، من این مسئله را باز می‌کنم که در طول تاریخ چگونه شامل شده است. یعنی آنجایی که مذهب به میدان آمده، هم از ملیت دفاع جانانه و بالایی کرده است، هم از اعتقادات و هویت فرهنگی. ایجاد تعارض بین مذهب و ملیت یک تعارض کاذب است. چرا؟ چون در عین حال ملیت هم یک ارزشی است. ملیت هم به میزانی برای بعضی‌ها دارای کشش است. البته من نمی‌گویم نگاه ملی برای دفاع از کیان کشور دارای آن قابلیتی است که بتوان آن را پاس داشت، خیر.

در طول تاریخ ملت نتوانسته آن دفاع جانانه را از مرز و بوم به جا بیاورد. یک حد پرواز کمی دارد. نتوانسته در طول تاریخ در این زمینه خوش بدرخشد اما در عین حال یک ارزش است وقتی که کسی عرق ملی و تعلقات ملی دارد، خیانت به کشورش نکند. ما همیشه دیده‌ایم کسانی که اینگونه دم می‌زنند، در آن بزنگاه‌های تاریخ روبه‌روی ملت‌شان قرار گرفتند.

من این تعریف شما را جامع نمی‌دانم اما عرض کردم ‌آن ظرفیت لازم را نداشته تا نشان دهد ‌در دفاع از کیان کشور ‌قابلیت بالایی دارد اما در عین حال یک ارزش است. نمی‌توانید بگویید کسی که اعتقادات مذهبی ندارد اما به این مر‌ز و بوم پایبندی دارد، این پایبندی منفی است. شما می‌توانید‌ این را بگویید؟ نمی‌توانید چون این پایبندی مثبت است. کسی که به این مرز و بوم خیانت می‌کند،‌ منفی است. کسی‌ که برای این مرز و بوم ارزش قائل است، مذهبی نیست اما به ایرانیت خودش مباهات می‌کند و حاضر نیست به ایران خیانت کند اما این‌که این اعتقاد و این باور چقدر کشش دارد، چقدر می‌تواند برای دفاع از مرز و بوم، بسیجی در جامعه ایجاد کند، قابل توجه است که گفتم سقفش خیلی کوتاه است اما در عین حال خودش یک ارزش است. ارزشی است که در درون دین اسلام ما به بهترین وجه ممکن این ارزش را داریم.

در طول تاریخ‌ کشور ما هرگاه می‌خواستند فتنه‌انگیزی کنند، مذهب را در برابر ملیت قرار دادند. اسلام را در برابر ملیت قرار دادند و توانستند یک دو‌دستگی در برابر ملت ایجاد کنند و این دو‌دستگی به نفع دشمن جامعه را تضعیف می‌‌کند. ما به این دلیل امام را در این زمینه پخته می‌یابیم که اصلاً نمی‌گذاردند در انقلاب اسلامی این بحث مطرح شود. او خودش بیشتر از هر کسی ملی است. هیچ کسی نمی‌تواند ادعا کند از امام بیشتر به ملیت احترام می‌گذارد. ایشان آنچنان قاطع از مرز و بوم ایران دفاع می‌کنند، آنچنان در این زمینه مصر است که یک وجب از خاک ایران از آن جدا نشود.

بسیاری بودند که قبلاً ادعای ملیت داشتند، شما بروید ببینید جریان پان‌ایرانیسم وقتی بحرین از ایران جدا شد، چه کار کردند یا در دوران رضاخان پان‌ایرانیسم‌ها وقتی که بخش‌هایی از ایران جدا شد، چه کار کردند. چه واکنشی از خودشان نشان دادند. هیچ چیزی در تاریخ ثبت نکردند که ما امروز به آنها مباهات کنیم‌ اما ببینید امام چه کار می‌کنند. چون امام واقعاً معتقد است که در درون اسلام این قضیه به بهترین وجه ممکن حاصل شود، بنابراین نمی‌گذارند دعوای ملی و مذهبی شروع شود اما آیت آدمی است که علی رغم تأکیدات امام می‌خواهد این دعوا را در جامعه تزریق کند.

‌با این که امام نهیب می‌زنند و ‌هشدار می‌دهند که اتفاقات این گونه را دامن نزنید. این حرف معنا دارد. این ‌که مردم بدانند و هشیار شوند که بنی‌صدر آدم صادقی نیست، یک بحثی است‌ و دعوای ملی و مذهبی، دعوای مصدق و غیرمصدق را مطرح کردن یک بحث کاذب است.

مصدق یک شخصیتی در معاصر است که دارای ضعف‌ها و قوت‌هایی‌است. باید او را نقد کنیم. قوت‌هایش را بپذیریم و ضعف‌هایش را هم بیان کنیم اما رویکرد آیت به مصدق اصلاً این نیست. به نظر شما این است؟

این دعوا سابقه دیرینه تاریخی دارد. این که شما بگویید کاشانی یک خائن است، آنها بگویند مصدق خائن است، این یعنی چه؟ می‌خواهند یک دعوای روحانی و غیرروحانی ایجاد کنند. حالا کاشانی هم یکسری ضعف‌هایی داشته، یکسری قوت‌هایی هم داشته است. ما اکنون وقتی تاریخ را می‌خوانیم، منصفانه می‌توانیم بفهمیم که اینجاها آقای کاشانی خطا کرده، این هم قوت‌های آقای کاشانی. مصدق هم یک جاهایی خطا کرده‌، ‌این هم قوت‌های مصدق است.

پس اصولاً معتقد نیستید کسانی که خیلی از مصدق دم می‌زنند، در آن بزنگاه‌های تاریخ روبه‌روی جامعه ایستادند و در مقابل مذهب قد علم کردند؟

قطعاً همان چیزی بود که دشمن ما می‌خواست در جامعه تزریق کند، چرا که من این را اعتقاد دارم. یک موقع هست شما می‌خواهید یک نگاه تاریخی داشته باشید، تجربه بیاموزید. یک موقع هست ‌می‌خواهید یک دعوای کاذب را به جامعه تزریق کنید. دعوای کاذب به جامعه تزریق کردن یک بحث است، بهره‌مندی از تاریخ یک بحث دیگر است.

ما وقتی نهضت ملی شدن صنعت نفت را مورد تأمل قرار می‌دهیم، می‌بینیم که انگلیسی‌ها و بعد هم امریکایی‌ها عناصر نفوذی را ‌هم به تشکیلات آقای کاشانی نفوذ دادند، هم به تشکیلات مصدق. یعنی هم در اطراف دکتر مصدق افرادی را کاشتند که اختلاف ایجاد کنند تا این دعوای مذهبی و غیر مذهبی را دامن بزنند و هم آقای کاشانی‌ و اگر در هر دو طرف این خطا رخ ندهد، این مسئله منجر به تضعیف جامعه نمی‌شود، یک غائله زمانی به وجود می‌آید که دو طرف دچار خطا باشند.

اگر یک طرف یک کسی ‌یک خطایی کند، خودش خودش را تخریب می‌کند‌ و محو می‌شود. خطا موقعی در جامعه موجب یک غائله و یک مشکل می‌شود که دو طرف در جامعه مرتکب خطا شوند. یعنی در جریان ملی شدن صنعت نفت مثلاً اگر صرفاً مصدق دچار خطا می‌شد، آقای کاشانی همچنان در جایگاه خودش می‌ماند و جامعه را رهبری می‌کرد و نهضت ملی شدن صنعت نفت را‌ پیش می‌برد.

وقتی که هر دو دچار خطا می‌شوند، جامعه دچار مشکل، دچار سردرگمی و مشکل تشخیص می‌شود، بخشی از جامعه می‌گوید آقای کاشانی هم دارد اینجا اشتباه می‌کند، بنابراین نیازی ندارد ما وارد میدان شویم. این گونه است وگرنه اگر دست کم یک طرف در جامعه درخشندگی داشته باشند، می‌توانند رهبری جامعه را به عهده بگیرند.

برخی اعضای شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی؛ در تصویرشهید عباسپور، سیدرضا زواره ای، هاشمی رفسنجانی، شهید علی درخشان، حبیب الله عسگراولادی، شهید سید حسن آیت، عبدالله جاسبی و اسدالله بادامچیان دیده می شوند

بنی صدر خودش اعتقاد داشت و یک بار هم در مجلس اعتراض کرده بود که شما خیال کرد‌ه‌اید من ماشین امضا هستم که فقط بیایم امضا کنم. به نظر شما اگر در قانون اساسی ما که بسیاری معتقدند؛ قانون اساسی اول ما فی‌نفسه به نوعی طراحی شده بود که رو به چالش و چالش‌زا بود، آیا قانون نخست‌وزیر وجود نداشت، این همه چالش ایجاد می‌شد یا نه؟

چالش ایجاد می‌شد. فرق نمی‌کرد. البته آن بحث قانون اساسی زمینه‌ای برای این چالش‌ها فراهم کرد اما قطعاً بدون آن هم ما این چالش‌ها را داشتیم.

به نظر شما به همین قوت می‌شد؟

بله به همین قوت می‌شد. چون یک عده‌ای برای ایجاد اختلاف سازمان‌ یافته بودند. عرض کردم مثلاً تیپ‌هایی مانند شهید آیت در این جبهه یعنی در حزب جمهوری و تیپ‌هایی مثل حزب جمهوری اسلامی و اینها در آن جبهه؛ اصلاً اینها به دنبال این بودند که این اختلافات را خودآگاه و سازمان‌یافته دامن بزنند.

یعنی شما شهید آیت را یک چهره منفی ارزیابی می‌کنید؟

من قطعاً شهید آیت را متأثر از «مظفر بقایی» و مشی او می‌دانستم و می‌دانم. گرچه آقای آیت مدعی بود که ارتباطش را با او قطع کرده و بعضی‌ها معتقدند که واقعاً هم قطع کرده بود. من در این خصوص اظهار نظر نمی‌کنم اما به لحاظ مشی، آیت کاملاً مشی مظفر بقایی را دنبال می‌کرد.

حتی متأسفانه تیپ‌هایی مثل آقای هاشمی هم تا حدی مظفر بقایی را قبول داشتند. من خودم یک بحثی را با آقای هاشمی رفسنجانی در سال 83 یا 82 در این زمینه داشتم. من به ایشان گفتم چگونه شد در حزب جمهوری اسلامی یک اقلیت مرتبط با مظفر بقایی شکل گرفت؟ که گفت چه کسانی؟ گفتم آیت، کاشانی، جاسبی و آقای زواره‌ای که عضو حقوقدان شورای نگهبان بود و فوت کرد. بعد که اسم بردم،‌ ایشان گفت چه اشکالی دارد، مظفر بقایی که طرفدار امام بود، گفتم ایشان طرفدار امام نبود.

اگر طرفدار امام بود پس چرا او را در سالهای کهن سال دستگیر کردند؟

مظفر بقایی در آستانه انقلاب یک بیانیه هشت صفحه‌ای‌ سراسر توصیف و به نفع امام داد. آقای رفسنجانی هم به آن استناد کرد که آن بیانیه در آن شرایط نشان‌دهنده این است که ایشان طرفدار امام بود. گفتم این که بازی مظفر بقایی بود. او اصلاً به امام اعتقاد نداشت. اصلاً به اسلام اعتقاد نداشت. آدمی بود که هم در سیاست و هم در زمینه‌های مختلف فاسد بود. گفتم اگر او واقعاً طرفدار امام بود، چرا امام دستور دستگیری ایشان را داد؟ دیگر آقای هاشمی هیچ چیز نگفت. می‌خواهم بگویم آقای هاشمی هم یک گرایشی را به سمت مظفر بقایی داشت.

لذا برخورد آقای هاشمی با حضرت امام با بقیه یاران امام بر سر مسئله بنی‌صدر فرق می‌کند. برای دیگران هم تبعیت از فرمان امام سخت بود و مایل بودند که امام به آنها اجازه دهند که سکوت را بشکنند اما نامه آقای هاشمی به امام خیلی تند است. شما نامه آن چند نفر به امام را با نامه هاشمی مقایسه کنید، ایشان با امام تقریباً مشابه تیپ آیت برخورد می‌کند، منتها یکسری ملاحظاتی را به خاطر امام رعایت می‌کند. البته نامه‌اش را خصوصی می‌دهد، بعد آن را علنی می‌کند که این خودش جای بحث دارد. اما آیت اصلاً به حرف امام گوش نداد.

یعنی صحنه‌آرایی کرده بودند که بنی‌صدر را به نوعی روبروی نظام بگذارند؟

بله، قطعاً. تنها راهی که برای تیپ‌هایی مثل مظفر بقایی مصور بود که بتوانند...

من فکر می‌کنم شما کمی در حق شهید آیت اجحاف می‌کنید، چون ایشان در طرح دفاع از نظریه ولایت فقیه در مجلس خبرگان قانون اساسی به هر حال خیلی نقش داشتند.

به هر حال ببینید شاید افراد در جاهایی نقش داشته باشند و در بعضی جاها هم ضعف‌هایشان هرگز با خدمات پایاپای نمی‌شوند. آنچه مسلم است؛ آقای آیت در زمینه بنی‌صدر به حرف امام گوش نکرد. این جزو مسلمات تاریخ است. چرا گوش نکرد؟ آیا خودش تئوریسین بود یا خط مظفر بقایی را دنبال کرد؟ من اعتقاد دارم؛ چون مظفر بقایی یک بار توانسته بود این را پیاده کند و از این کار نتیجه گرفته بود. توجه بفرمایید در نهضت ملی شدن صنعت نفت، بقایی همین شیوه را دنبال کرد. به آقای کاشانی دنبال کرد. مظفر بقایی یک‌ذره به آقای کاشانی اعتقاد نداشت. یک آدم عرق‌خور، اهل مشروب که خودش در خاطراتش به صراحت به آن اشاره می‌کند و می‌گوید رفتیم عرق خوردیم. ضمن این‌که وابسته بیگانه بود. در کودتای 28 مرداد نقش اساسی دارد. هم به روحانیت اعتقاد ندارد. یک آدم بازیگر در این زمینه است. کاری که آیت کرد، آقای زواره‌ای هم دقیقاً انجام داد و هر دو همان خط را پیش گرفتند. جاسبی هم در خارج از کشور ضد روحانیت شعار می‌داد. ما که می‌دانستیم او در خارج از کشور کاملاً طرفدار مظفر بقایی است. لذا اولاً به اتحادیه نمی‌آمد، تشکیلات خودش را داشت و صریح علیه روحانیت شعار می‌داد.

چه شد که مجلس به شهید رجایی رسید و میرسلیم را که عضو حزب جمهوری اسلامی بود، رد کرد؟

میرسلیم گرایش زیادی به بنی‌صدر داشت. به لحاظ فکری گرایش به انجمن حجتیه داشت و خیلی برایش مهم نبود با چه کسی کار کند. با بنی‌صدر هم حاضر بود کار کند.

قدرت برایش مهم بود؟

حالا، من راجع به میرسلیم بحث‌ها و نظرات خودم را دارم منتها می‌دانید که از جمله کسانی بود که بنی‌صدر به او خیلی نزدیک بود.

عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی هم بود.

بله، بنابراین طبیعی بود که مجلس به او رأی ندهد.

قطعاً با حزب جمهوری اسلامی هم مشورت نکرده بود که او این مسئولیت را قبول کرده بود؟

خود این بحث مفصلی دارد. چون هیچ وقت راجع به آن بحث نمی‌شود و خود آقای میرسلیم هم هرگز حاضر نمی‌شود اینها را شرح دهد و در این زمینه خلأ تاریخی وجود دارد. آقای میرسلیم هم توانسته بود نظر برخی از عزیزان نزدیک به امام را جلب کند. چون یک خصوصیاتی ایشان داشت که این خصوصیات ایشان را مرضی‌الطرفین قرار می‌داد. اما کسانی که آقای میرسلیم را از نزدیک می‌شناختند، می‌دانستند که ایشان یک آدم انقلابی که آن دوران خیلی ملاک بود، نیست و کسی نیست که موضع قاطعی نسبت به جریانات...

الان این حرف شما قابل درک نیست. چون مردم این فرد را عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی گذاشتند.

مگر آقای محمود کاشانی که عضو شورای مرکزی بود، خیلی آدم انقلابی بود؟

خب به هر حال او را قبول داشتند، مهم نیست انقلابی بود یا نه.

شما اگر اکنون شورای حزب جمهوری آن زمان را کالبدشکافی کنید، مثلاً آقای جاسبی انقلابی بود؟ ایشان یک روز سابقه انقلابی نداشت. خارج از کشور برای ما کاملاً روشن بود. خارج از کشور یک حسنی که داشت، این بود که همه بچه‌ها یکدیگر را خیلی خوب می‌شناختند. چون محیط ایرانی‌ها محیط محدودی بود، کاملاً یکدیگر را می‌شناختیم. در طول چند سال دوران دانشجویی می‌دانستیم کی چه کاره است.

آقای جاسبی در یک تظاهرات شرکت نکرده بود. ما بارها و بارها هر سال به مناسبت‌های مختلف مثلاً رخدادهای مختلف تظاهرات داشتیم، اعتصاب غذا داشتیم. طیف‌های مختلف هم شرکت می‌کردند، گاهی حتی بچه‌های جبهه ملی شرکت می‌کردند. مثلاً می‌دانستیم این سه نفر متعلق به جبهه ملی هستند، می‌آیند و شرکت می‌کنند. چگونه به یکباره آقای جاسبی سر از شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی درآورد؟ به دلیل این‌که سابقه انقلابی داشت؟! همین طور آقای میرسلیم.

یعنی یک درجه از مقبولیت و اعتماد وجود نداشته که به آنجا بیایند؟

خیلی اوایل انقلاب را مبنا قرار ندهید. اوایل انقلاب خیلی از شخصیت‌ها را نمی‌شناختند. اگر یک نفر ‌معرفی می‌کرد، بقیه قبول می‌کردند. سید مهدی هاشمی را وقتی آقای منتظری می‌گفت من به این اعتماد دارم، بقیه قبول می‌‌کردند. مبنا را بر اعتماد می‌گذاشتند.

لذا شما می‌بینید عضو شورای مرکزی سپاه پاسداران درآمد. چرا؟ چون چند بار به آقای خامنه‌ای گفته بودند که او.... چون آقای خامنه‌‌ای نمی‌شناختند و طبیعی بود که نشناسند. یک بار آقای خامنه‌ای به حرف آقای منتظری بی‌توجهی کرده بود، آقای منتظری گفته بود برای چه مخالفت می‌کنید، او آدم بسیار خوب، بسیار مؤمن و فلان. و قطعاً آقای خامنه‌ای آقای جاسبی را نمی‌شناختند.

قطعاً شهید بهشتی هم نمی‌شناخت. آقای هاشمی چرا با ایشان ارتباط داشته، وقتی او می‌گوید خوب است، طبیعتاً بقیه هم می‌پذیرند. اوایل انقلاب به این صورت نبود که فرصتی دست دهد همه راجع به یک فرد اجماع کنند. اگر یک کسی از یک شخص دیگر حسنی می‌گفت، دیگران به او اعتماد می‌کردند. می‌گفتند فلانی را فلانی تأیید کرده است. بعدها گفتند که ما خودمان هم باید بشناسیم. مثلاً آیت‌الله خامنه‌ای مشهد بودند، خیلی‌ها در تهران بودند، اصفهان بودند، اصلاً نمی‌شناختند. یا شهید بهشتی فرض کنید آلمان بوده است و نیروهای فعال را نمی‌شناخت.

در جریان طرفدار مظفر بقایی متأسفانه به حرف آقای هاشمی در این قضیه اعتماد کردند و این گونه فکر نکنید که مثلاً چون اوایل انقلاب کسی در شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی بوده، حتماً از فیلترهای مختلف عبور کرده است. اصلاً این گونه نبود.


گفت‌وگوی اختصاصی “خبرنامه دانشجویان ایران” با سلیمی‌نمین
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٧  کلمات کلیدی: سیاسی ، عباس سلیمی نمین ، دکتر جاسبی ، اسفندیار رحیم مشائی
سه ملاقات محرمانه جاسبی با مشایی علت مسکوت ماندن پرونده دانشگاه آزاد
خبرنامه دانشجویان ایران: عباس سلیمی نمین مدیر دفتر مطالعات تدوین تاریخ ایران، مطرح ترین فردی است که بعد از شکل گیری انتقادها از مدیریت فاسد دانشگاه آزاد به انتقاد از آن در کنار دانشجویان پرداخت.حضور وی در جلسات مختلف نقد مدیریت دانشگاه آزاد که در دانشگاه های مختلف شکل می گرفت به گونه ای رقم خورد که به تهدید جانی وی نیز منجر شد. البته در کنار این نیز شکایت مدیریت دانشگاه آزاد از سلیمی نمین وی را مجبور به حضور در دادگاه و مقابله با چماق به دستان جاسبی نیز کرد.
 


به گزارش خبرنگار «خبرنامه دانشجویان ایران»؛ مدیر دفتر مطالعات تدوین تاریخ ایران در مصاحبه با خبرنامه دانشجویان ایران به بررسی علل مسکوت ماندن پرونده دانشگاه آزاد و نیز برخی از اظهار نظرهای هاشمی در چند روز گذشته پرداخته است.

وی درمورد علل مسکوت ماندن موضوع دانشگاه آزاد بعد از آخرین جلسه شورای عالی انقلاب فرهنگی به خبرنگار ما گفت: دلیل اینکه مسئله دانشگاه آزاد یک مقداری در حاشیه قرار گرفته است به این موضوع برمی گردد که دولت تلاش داشته است که این مسئله را به نوعی رقم بزند که کاملا بر دانشگاه آزاد مسلط شود. این رفتار به حسب ظاهر تغییری در بافت گذشته می داد اما در اصل این مسئله را از چاله ای به چاله ای دیگر می انداخت.

سلیمی نمین ادامه داد: قبلا عده ای بر دانشگاه آزاد مسلط بودند و از دانشگاه آزاد بهره می گرفتند در جهت مطامع و خواسته های سیاسی گروهی خودشان و بعد این احتمال متصور بود که امکانات غیر قانونمند دانشگاه آزاد در خدمت اطرافیان آقای احمدی نژاد قرار بگیرد اما رهبری با این موضوع مخالفت کردند و گفتند که ما نمی خواهیم که دانشگاه آزاد را آقایان خصوصی کنند و همینطور نباید که دانشگاه را دولتی کنند یعنی در واقع که دولت کارهای دانشگاه را انجام دهند. با ترکیبی که آقای احمدی نژاد توانسته بود در شورای عالی انقلاب فرهنگی رقم بزند، با این ترکیب مخالفت کردند. وقتی که با این ترکیب مخالفت کردند آقای احمدی نژاد مدتی به جلسات شورای عالی انقلاب فرهنگی نرفتند و بعد هم که به جلسات بازگشتند خیلی مسئله دانشگاه آزاد را جدی پیگیری نکردند.

مدیر دفتر مطالعات تدوین تاریخ ایران با تأکید بر کم کاری در این زمینه گفت: در شرایط کنونی هم پیوند برخی عوامل همساز با اطرافیان آقای احمدی نژاد به نوعی مسئله را از این جهت باز کرد. با توجه به اینکه آقای احمدی نژاد رویکردی به استفاده از مجموعه دانشگاه آزاد دارد یعنی از بخشی از افرادی که در این مجموعه بوده اند استفاده می کند، این هم می تواند مزید بر علت بوده باشد.

وی در ادامه اشاره کرد؛ خوشبختانه مسئله دانشگاه آزاد تا حد زیادی، حل شد. یعنی هم از این جهت میگویم حل شده است که برای آحاد جامعه نوع تعاملات مفسده برانگیز در دانشگاه آزاد آشکار شده است، حالا درست است که شاید ابعادش و گستردگی این تعاملات برای همه آحاد جامعه مشخص نشده باشد، اما این که چگونه دانشگاه آزاد کانون های قدرت را در کشور آلوده به معامله گری می کرد این کاملا بر همه آحاد جامعه روشن شده است، بنابراین چهره این آقایان کاملا برای ملت روشن شد، منتها همین خطاهای آقای احمدی نژاد موجب شد که این تشخیص را مقداری مخدوش کرد یعنی استفاده از برخی نیروهای دانشگاه آزاد در دولت که شاهد بودیم که تحرکات دانشگاه آزاد از طرف همچنین افرادی شکل گرفته است.

سلیمی نمین انتقادها و روشنگری های ایجاد شده توسط منتقدین و جریان دانشجویی را موجب ایجاد سدی در برابر ادامه این روند مدیرتی دانشگاه آزاد دانست و گفت: این رفتارها باعث سردرگمی افراد جامعه شد اما شناخت افراد جامعه از این انحرافات دانشگاه آزاد صورت می گرفت این شناخت عاملی شده است که بسیاری از آن سازوکارهایی که شکل گرفته است نتواند کارایی لازم را داشته باشد. یعنی قبلا تصورشان این بود که با آلوده کردن چند وزیر، قاضی و افراد با نفوذ در ادارات و یا سازمان های نظارتی ، خبرگزاری ها، روزنامه ها، می توانند بر آنچه که مایل به آن هستند برسند. اما امروز بدلیل شناخت جامعه آن سازوکارها دیگر کارایی برایشان ندارد و نمی توانند به راحتی عمل کنند و بالا بروند، کما اینکه بعضی نمایندگان مجلس به نفع آقای جاسبی عمل کردند بلافاصله با واکنش شدید ملت مواجه شدند.

مدیر دفتر مطالعات تدوین تاریخ ایران در مورد نقش دانشجویان در روشنگری نسبت به مدیریت فاسد دانشگاه آزاد گفت: دانشجویان بخصوص در این زمینه وارد میدان  شدند و بشدت به نمایندگان مجلسی که در مقام دفاع و حمایت از مدیریت پرمسئله دانشگاه آزاد برآمده بودند انتقاد کردند، لذا چون این موضوع هزینه های زیادی را برای آنان به دنبال داشت اما آنان به این موضوع ادامه دادند البته در این بین فشارهای زیادی بر روی آنها نیز بود . با این حال برای ادامه باید یک مقداری اذهان از این مقاصدی که اینها دنبال می کردند پاک شود اما تا مادامی که جامعه بداند که این افراد چه کارهایی انجام داده اند، آنها براحتی نمی توانند به مقاصد خود برسند.

لذا من فکر می کنم که از این جهت مسئله مدیریت غیر قانونی دانشگاه آزاد حل شده می باشد ولی این آلودگی ها و این جریان حتی المقدور زمان را به نفع خود می‌خرد و تلاش می کند که یک ساعت هم برایش مغتنم است که در قدرت بماند .

سلیمی نمین در پاسخ به سؤال دیگر خبرنگار خبرنامه دانشجویان ایران در مورد اینکه برخی از جریان های دانشجویی اعلام کرده اند بدلیل عدم پیگیری، مسئله دانشگاه آزاد دارد به فراموشی سپرده می شود و جریان انحرافی نیز در این زمینه دست دارد، گفت: قطعا جریان انحرافی اطرافیان آقای احمدی نژاد، امروز دیگر تمایلی به اینکه فشاری به دانشگاه آزاد بیاورند برای اینکه قانون مند بشود ندارند. درواقع می خواهند از این امکان سوء استفاده کنند و چون می خواهند که سوء استفاده کنند پس تمایلی نسبت تغییر و سامان یافتن دانشگاه آزاد ندارند. بخصوص اینکه شما می بینید که در پس پرده یکسری داد و ستدهایی وجود دارد و آقای جاسبی تا حالا سه ملاقات محرمانه با آقای مشایی داشته است و این نشان دهنده این است که در پس پرده یکسری معامله گری هایی دارد انجام می شود.

سلیمی‌‌نمین گفت: خوب همواره باید این نگرانی را داشته باشیم که وقتی یک امکانات بسیار وسیع از نظر مادی، سیاسی در یک جایی قرار دارد که عاما هم نیست و بسهولت می توان به آن دست اندازی کرد، این طمع همه را بر می انگیزد . بنابراین تا همه امور دانشگاه آزاد قانونمند نشود همیشه باید نگران این باشیم که جریانات مختلف برای برنامه های خودشان چنین توهماتی برای آنها به وجود می آید و وسوسه می‌شوند تا از این ظرفیت به وجود آمده سو استفاده کنند. مثلا فرض کنید تا حالا اطرافیان آقای هاشمی از امکانات وسیع دانشگاه آزاد استفاده می‌کردند ، از این پس هم جریان انحرافی از آن استفاده می کنند.

وی در ادامه تأکید کرد: ما هرچه سریع تر باید فشار بیاوریم و حالا بخصوص دانشجویان باید بیانیه بدهند و هرچه سریع تر شورای عالی انقلاب فرهنگی را مواخذه کنند که چرا دارد تعلل می‌شود،ما نباید بگذاریم که آقایان مشایی و جاسبی این زحماتی را که کشیده شده است را از بین ببرند، در این زمان افکار عمومی انتظار دارد که بعد از روشن شدن این موضوع ، سریع تر مجموعه بزرگ دانشگاه آزاد قانون مند بشود.

سلیمی‌نمین در مورد اظهار نظر معاون جاسبی، مبنی بر اینکه بدون شک آقای جاسبی بر مدیریت مجموعه دانشگاه آزاد باقی می ماند، گفت:افرادی مثل آقای زارع، حیات و ممات شان به ادامه حاکمیت آن باند بستگی دارد این آرزوهای خودشان هست که این افراد دارند در قالب جملات بیان می کنند. آقای زارع از کسانی است که اگر دانشگاه آزاد قانون مند بشود ،  قطعا او هم کسی است که باید محاکمه شود و ایشان نیز در تخلفات آقای جاسبی نقش اساسی داشته است بنابراین تمام هم و غم این افراد این است که آقای جاسبی بر سر قدرت بماند، اما این اتفاق نخواهد افتاد حتی اگر شورای عالی انقلاب فرهنگی در این موضوع تعلل کند جنبش دانشجویی این موضوع را برنمی تابد. لذا آقای زارع و امثالهم خواسته های درونی خودشان را بیان می کنند نه یک قانون را.

مدیر دفتر مطالعات تدوین تاریخ ایران در مورد برخی از اظهار نظرهای هاشمی در چند روز گذشته و سیاه نمایی در مورد فضای کشور ضمن بیان اینکه هاشمی خود بنیانگذار خطاهای دولتی بوده است گفت: برخی از خطاهای آقای احمدی نژاد دارد مورد بهره برداری افرادی مثل آقای هاشمی واقع می شود، آقای هاشمی تصور می کند که اگر آقای احمدی نژاد دچار خطا شود، ملت به سوی او روی خواهند آورد و این تصور غلطی است، قطعا اگر آقای احمدی نژاد هم دچار خطاهای آقای هاشمی بشود ملت همچنان فراموش نخواهند کرد.در واقع آقای هاشمی در اینگونه مسائل پیشقدم بوده و او راه این مسائل را باز کرده است. از این جهت هیچ بهره ای متوجه آقای هاشمی نخواهد شد یعنی اینکه مردم متوجه هستند اشتباهاتی که امروز آقای احمدی نژاد دارند مرتکب می شوند، پیشرو قبلی این راه آقای هاشمی بوده است.

وی ادامه داد: اگر آقای احمدی نژاد امروز بدنبال این بود که در قدرت باقی بماند آقای هاشمی در این زمینه پیشرو بوده است و یا بعضی ار ضعف های اقتصادی اطرافیان آقای احمدی نژاد هم برمی گردد به آدم هایی که در دوره آقای هاشمی بودند و امروز نردیک دولت شده اند، اینها هستند که در واقع دولت را در مسیرهای غلط قرار می دهند.لذا هرگز پی بردن به ضعف های آقای احمدی نژاد باعث تطهیر آقای هاشمی نخواهد شد بلکه برعکس این احساس در جامعه تقویت خواهد شد که خب ای کاش افرادی مثل آقای هاشمی این نوع بدعت گذاری ها را نمی کردند کنه دیگران هم دنباله رو آنها باشند .این اظهاراتی که آقای هاشمی می کنند ناشی از این مسئله هست که تصور می کنند که بروز برخی از خطاها این موجب تطهیر وی خواهد شد. ملت نسبت به بعضی رفتارها در دولت آقای احمدی نژاد بسیار دلخور و دلگیر هستند اما هرگز این به سود کسانی که بنیان گذار این خطاهای دولتی بوده اند نمی شود. .


سلیمی نمین در جمع دانشجویان، بخش دوم
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٦  کلمات کلیدی: سیاسی ، اکبر هاشمی رفسنجانی ، سیدمحمد خاتمی ، عباس سلیمی نمین
در بحث چرخش قدرت از هاشمی و خاتمی، مجبور به پرداخت هزینه شدیم
خبرنامه دانشجویان ایران: عباس سلیمی نمین رییس دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران، در جمع دانشجویان به نقد و بررسی عملکرد دولتهای نهم و دهم پرداخت.

به گزارش خبرنگار «خبرنامه دانشجویان ایران»؛ در بخش اول سخنان رییس دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران به تحلیل در مورد دولت های توسعه اقتصادی و توسعه سیاسی پرداخته شد.

سلیمی نمین در ادامه افزود که منشاء بسیاری از انحرافات می تواند نقض قانون باشد، بسیاری از مشکلاتی که امروز در فرد آقای احمدی نژاد می بینیم به دلیل سکوت ما در مقابل نقض قانون توسط وی در دوره قبل بود که تصور می کردیم اگر کسی در مسیر برطرف کردن نیازهای جامعه باشد دیگر نیازی به نظارت و اجرای دقیق قانون ندارد.

در دولت آقای احمدی نژاد از مسایلی که رهبری در جلسات دولت به آن اشاره می کردند تغییر روند گذشته در زمینه توجه به گروه های مرجعی که مبنای مناسبات سیاسی شناخته می شدند بود که با تغییر این روند بسیار خوب تناقضات پیشین در برخورد با گروه های مرجع تا حدودی رفع شد اما تفریط در این کار که یعنی ما برای گروه های مرجع ارزشی قائل نشویم بسیار بد است.

نگاه اعتقادی آقای احمدی نژاد و حلقه های اطرافش به باور های اعتقادی ما آن چنان پایبند نیست و یا تفاوت دارد. مثلا در بحث امام زمان (عج) به این اعتقاد دارند که ما باید واسطه ها را کنار بزنیم و خودمان مستقیما ارتباط برقرار کنیم. هنگامی که توزیع سی دی" ظهور نزدیک است" به منظور تعیین وقت ظهور امام زمان (عج) که مغایر با نص صحیح احادیث و روایات می باشد صورت گرفت باعث نوعی فریب رئیس جمهور شد که بنده شعیب ابن صالح هستم و آثار این توهم بسیار بد بود.

برای مثال بیشتر در بحث دانشگاه آزاد رهبری در سال 85 اعلام کرده بودند که این دانشگاه بایستی قانونمند شود و شورای عالی انقلاب فرهنگی بایستی اساسنامه این دانشگاه را اصلاح کند، این فرمایش رهبری به مدت 4 سال معطل مانده بود تا در سال گذشته شورای عالی انقلاب فرهنگی که تصمیمش را عملی می کرد تعدادی از نمایندگان امضایی را جمع آوری کردند که این شورا نمی تواند اساسنامه دانشگاه آزاد را تدوین کند که این موجب شد تا واکنش جنبش دانشجویی بر انگیخته شود و آن حرکت که من نیز در آن سخنرانی کردم در مقابل مجلس صورت گیرد.

در میانه این تجمع ما مشاهده کردیم که فضا دارد عوض می شود و از شعار های برعلیه نمایندگان آلوده به شعارها علیه لاریجانی و کلیت مجلس تغییر می کند که دریافتیم یکی از سردمداران این جریان انحرافی آقای "ن" بود که واضح است وی عامل چه کسی بود و همین جریان مشکوک با  همین نمایندگان دست همکاری داده تا دامنه تشنجاتی را که آقایان موسوی و کروبی در آن زمان برای جامعه رقم می زدند را افزایش دهند و کشور را در بحران نمایش داده و به نظام لطمه بزنند.

عباس سلیمی نمین با طرح رویکرد های خدمت و قدرت اعلام کردند در رویکرد خدمت شخص خدمتگذار به این کار ندارد که چه کسی بعدا روی کار خواهد و به دنبال آدم های صادق و پاک می گردد تادر حداقل زمان حداکثر خدمت را داشته باشد اما در رویکرد قدرت به دنبال افرادی که بتوانند قدرت را پایدارتر و معامله گری کنند و برای رسیدن به اهداف یک نماینده را بیشتر آلوده کنند هستیم و در این رویکرد(رویکرد قدرت) اشخاصی مانند "م" و "ر" و غیره خواهند بود!

اینکه می بینیم آقای احمدی نژد در دولت دهم با کسانی دست دوستی می دهد که مظاهر آشکار بی عدالتی می باشند یا کمک های چند میلیونی به خانه سینما و به خواص ناسالم می کند به این علت است که رویکرد رئیس جمهور از خدمتگذاری به قدرت معطوف شده است.

در ادامه یکی از دانشجویان با طرح این سوال که آیا آقای احمدی نژاد می تواند مانعی برای چرخش قدرت در جمهوری اسلامی ایران باشد و آیا باز شاهد تقسیم قدرت و چرخش آن مانند دوره های قبل هستیم؛ پاسخ دادند:" قطعا آقای احمدی نژاد مانعی در چرخش قدرت نخواهد بود زیرا وی هیچگونه حزب سیاسی ندارند و در ماجرای ده روزه خانه نشینی احمدی‎نژاد که با تبلیغات بعضی از رسانه ها همراه بود وی نتوانستند خواسته هایشان را تحمیل کند در حالی که اگر به جای آقای احمدی نژاد آقای هاشمی یا خاتمی و یا حتی موسوی و کروبی بودند آن موقع ما در برخورد با این وضع مشکلاتی را داشتیم و ما در بحث چرخش قدرت از هاشمی و خاتمی مجبور به پرداخت هزینه شدیم. "

در پایان آقای سلیمی نمین وظیفه جنبش دانشجویی در زمان حال را این دانستند که مکانیسم هایی را بشناسد که روزگاری در مقابل آقای احمدی نژاد ایستاده بودند و اکنون با ایشان دست دوستی می دهند تا تجارب تلخ دیگری رخ ندهد.

انحراف واقعی، توسعه اقتصادی و سیاسیِ بدون عدالت بود
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٥  کلمات کلیدی: سیاسی ، جریان انحرافی ، عباس سلیمی نمین
خبرنامه دانشجویان ایران: عباس سلیمی نمین رییس دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران، در جمع دانشجویان به نقد و بررسی عملکرد دولتهای نهم و دهم پرداخت.

به گزارش خبرنگار «خبرنامه دانشجویان ایران»، رییس دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران با حضور در پنجمین اردوی تشکیلاتی فرهنگی انجمن اسلامی دانشجویان مستقل دانشگاه اراک که در مشهد مقدس برگزار شد، گفت: در گذشته جریان چپ که ادعای عدالتخواهی در دهه اول انقلاب داشت حوزه رادیکال تری نسبت به دانشگاه آزاد داشت که با وعده دادن این که اگر ما روی کار بیاییم این بی عدالتی دانشگاه آزاد که دایر است را بر خواهیم چید و آن را قانونمند خواهیم کرد و دیدیم علاوه بر این که دانشگاه آزاد قانونمند نشد بلکه ولنگارتر و قدرتمندتر در مقابله با قانون نیز شد.
 


در ابتدای این جلسه سلیمی نمین با نگاهی گذرا به عملکرد دولت های هاشمی رفسنجانی و خاتمی گفت: در دولت هاشمی توسعه اقتصادی بسیار سریعی صورت گرفت که عدالت در آن گم شده بود.

وی گفت: فقدان نظارت مردم و نهادهای مختلف مدنی باعث شد که یک قشر خاص و اندک بیشترین بهره را از توزیع ثروت در اختیار خود بگیرند که این را می توان یک انحراف جدی در دولت وقت نامید که شکل گیری این کانون های اقتصادی در تضاد با آرمان های انقلاب اسلامی ایران بود.

سلیمی نمین با اشاره به انحراف جریان سازندگی گفت: این انحراف باعث شد که در دوره بعد ما رای خود را متوجه کسانی کنیم که دم از توسعه سیاسی و نظارت بیشتر مردم جامعه بر دولت مردان می زدند، در زمینه توسعه سیاسی کسانی که روزنامه، شبکه اجتماعی گسترده ای و نهاد های مدنی زیادی در اختیار داشتند دچار احساس قدرتی شدند که تلاش کردند مانند دوره قبل قانون اساسی را دور بزنند و زیاده خواهی هایی را بر جامعه تحمیل کنند که دریافتیم توسعه سیاسی بدون عدالت به مراتب بسیار خطرناک و انحراف جدی را در پی داشت.

رئیس دفتر مطالعات سیاسی تاریخ معاصر در ادامه گفت: در شرایطی که توسعه اقتصادی و توسعه سیاسی به انحراف کشیده شده بود، آقای احمدی نژاد توانست با طرح گفتمان عدالت که در راس امور و مطالبات مردم بود به قدرت برسد و آرا مردم را جلب کند.

وی افزود: بر اساس همین گفتمان آقای احمدی نژاد وعده هایی مانند مسترد نمودن اموال بیت المال به صاحبان اصلی و وام های کلانی که از بانک ها توسط باند هایی که امکانات اقتصادی زیادی را با استفاده از دور زدن قانون در اختیار قرار گرفته بودند و طی سالیان درازی پرداخت نشده بود را داد.

سلیمی نمین با طرح این سوال که چرا این وعده ها تحقق نیافتند یا بخش اعظم آن تحقق نیافت، گفت: به طور قطع یکی از عوامل سوال بالا عدم برخورد هوشمندانه و آگاهانه با قدرت هایی بود که از قبل با در اختیار گرفتن امکانات خاص موجب شکل گیری قدرت های باطل شده بودند و دولت هرگز قادر نبود با شعار و جریان سازی احساسی و زود گذر این مسائل را مهار کند.

وی با اشاره به مدیریت مفسد دانشگاه آزاد گفت: به عنوان نمونه دانشگاه آزاد یکی از مصادیق عدم عدالت و تبعیض در جامعه هست و در دانشگاه آزاد پیوند آشکاری بین سیاست و ثروت را می بینیم که فساد را نتیجه می دهد این دانشگاه توانسته بسیاری از قضات و عاملان اجرایی کشور را آلوده کند، زمانی که مدیریت دانشگاه آزاد بتواند زمین روستائیان را به زور تصاحب کند و سپس به وسیله قضاتی که توانسته آلوده کند به مجازات برساند و شخص را از هر نوع دادخواهی باز بدارد.

رییس دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران ادامه داد: در گذشته جریان چپ که ادعای عدالتخواهی در دهه اول انقلاب داشت حوزه رادیکال تری نسبت به دانشگاه آزاد داشت که با وعده دادن این که اگر ما روی کار بیاییم این بی عدالتی دانشگاه آزاد که دایر است را بر خواهیم چید و آن را قانونمند خواهیم کرد و دیدیم علاوه بر این که دانشگاه آزاد قانونمند نشد بلکه ولنگارتر و قدرتمندتر در مقابله با قانون نیز شد.

سلیمی نمین ادامه داد: آقای احمدی نژاد می خواست با یک سری اقدامات سطحی با این فسادها که ریشه دوانیده بود برخورد کند که نتوانست کاری از پیش ببرد. ازجمله حرکات سطحی آقای احمدی نژاد تشویق مداحانی بود که در مقابل دولت قرار داشتند که آقای احمدی نژاد اکنون سعی در تخطئه آن دارد.

وی همچنین اظهار داشت: رئیس جمهور بایستی از خود محوری دست بر می داشت و بسیاری از منیت ها را کنار می گذاشت ولی دچار یک خود باوری انحرافی شد که از طریق تملق گویی ها و غلو ها روز به روز بیشتر شد مانند زمانی که عده ای آقای احمدی نژاد را معجزه هزاره سوم بنامند گرچه عده ای به صورت کاملا پیچیده این غلوها را انجام دادند که آدم های هدفدار بودند و آقای احمدی نژاد را دچار غلو های پیچیده ای کردند تا خصلت های خوب آقای احمدی نژاد مانند خدمت رسانی را کمرنگ تر کنند.

عباس سلیمی‌نمین در پاسخ مکتوب به علی شکوهی؛ نومدافع هاشمی تشریح کرد/2
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٧  کلمات کلیدی: سیاسی ، عباس سلیمی نمین ، اکبر هاشمی رفسنجانی
پنهان‌کاری هاشمی بدون هماهنگی با سران قوا در ماجرای مک‌فارلین

عباس سلیمی‌نمین مدیر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران به علی شکوهی که در دفاع از خاطرات آقای اکبر هاشمی رفسنجانی و علیه نقد سلیمی‌نمین مقاله‌ای منتشر کرده بود، به‌طور مکتوب پاسخ داد.

به گزارش رجانیوز، متن زیر بخش دوم و پایانی پاسخ است که مشخصاً‌ به موضوع مک‌فارلین می‌پردازد. بخش اول این پاسخ ناظر به سیاست هاشمی در مورد پایان جنگ و تناقض آن با استراتژی امام راحل بود.

بخش‌هایی که با رنگ قرمز جدا شده، مربوط به نقد آقای شکوهی است که سلیمی‌نمین از او با عنوان فردی که از بعد از انتخابات دهم ناگهان مدافع هاشمی شده، یاد می‌کند و بخش‌های با رنگ سیاه برجسته، اهم نکات این پاسخ است.


3- آقای علی شکوهی در چندین فراز تعبیر بدبینی صاحب این قلم را به خاطره‌نگاری آقای هاشمی‌رفسنجانی به کار برده و آن را به مثابه خطایی ‌فاحش عنوان کرده است. هرچند اینجانب عدم خوشبینی خود را به صحت برخی روایات آقای هاشمی از وقایع مهم تاریخ انقلاب کتمان نمی‌کنم، اما همواره تلاش کرده‌ام این شناخت را در نقد و بررسی آثار ایشان دخالت ندهم. نکته‌سنجی و نپذیرفتن برخی روایات که با عقل و منطق سازگاری ندارد به معنی برخورد از موضع بدبینانه نیست؛ البته در ادامه به مصادیق این‌گونه روایات به‌ویژه در مورد ماجرای مک‌فارلین خواهم پرداخت. پیش از آن لازم است دلایل تسلیم محض روایات آقای هاشمی نبودن را مرور کنیم.

به‌طور قطع خاطرات آقای هاشمی با وجود اهمیت زیاد آن هرگز به تنهایی مورد استناد تاریخ پژوهان و مورخان نخواهد بود، بلکه به شیوه تطبیقی و بسیار موشکافانه بررسی خواهد شد، اما جمعی خاطرات مکتوب شخصیت‌هایی چون آقای هاشمی را بدون کم و کاست جزو منابع متقن تاریخ می‌دانند. در برابر این دیدگاه باید خاطرنشان ساخت ضمن این که نمی‌توان چنین روایاتی را کم‌اهمیت پنداشت، اما در عین حال چنین اعتباری منوط به شروطی است. قبل از هر نکته‌ای به این امر باید عنایت شود که میزان وثوق روایات، مستند به راوی آن است و طبعاً متأثر از ویژگی‌ها و خصوصیات راوی‌اند؛ لذا تاریخ‌پژوهان ابتدا شناخت خود را از شخصیت و چارچوب‌های فکری راوی سامان می‌بخشند تا بتوانند قضاوتی کلی راجع به گفته‌های وی داشته باشند و پس از دستیابی به یک ارزیابی کلان، در جزئیات نقل قول‌های آن روایتگر تأمل می‌کنند. در این وادی آن‌چه هرگز از چشم محققان پوشیده نمی‌ماند، تمایلات و گرایش‌های روایت‌کننده خاطرات است و این که آیا این گرایش‌ها بر بیان خاطراتش تأثیرگذار است یا خیر. یکی از شاخص‌ها برای محک زدن، چگونگی انسجام و هماهنگی میان اجزای خاطرات خواهد بود. اگر روایتگر در صدد برآید تا بعضاً گرایش‌ها و تمایلات خویش را بر رخدادهای تاریخی حاکم و مسلط سازد، یا تغییر و تحولات فکری‌اش را در پهنه تاریخ بسط دهد، بلاشک دچار تعارضاتی خواهد شد. برای نمونه، در یک بررسی نه چندان عمیق، خوانندگان خاطرات سال‌های گذشته آقای هاشمی نوعی عدم انسجام را حول ادعای موافقت با حذف شعار "مرگ بر آمریکا" شاهد بودند و به همین دلیل واکنش‌هایی بروز کرد و آقای هاشمی را وادار ساخت در مصاحبه‌ای به آن پاسخ گوید: «س- بعضی از خاطرات شما خبر واحد است؛ مثل مطلب مربوط به حذف شعار مرگ برآمریکا که اخیراً بحث آن داغ بود. ج- این مسئله خبر واحد نیست؛ آیت‌الله خامنه‌ای و آیت‌الله موسوی‌اردبیلی و مهندس موسوی در آن جلسه بودند. در جلسه سران تصمیم گرفتیم و به امام گفتیم و امام دستورش را به صداوسیما داده بودند. منتها اوایل به این شکل بود که مردم این شعار را بدهند و صداوسیما پخش نکند. به علاوه در خاطرات سال 1362 هم این مطلب بود که کسی اعتراض نکرد. ظاهراً وقتش الان بود که اعتراض کنند! در خصوص خبر واحد هم خاطرات فراوانی با امام دارم که کسی جز من و ایشان نبود» (همشهری ماه، شماره هجدهم، بهمن‌ماه 86، ص13)

این ادعا صرفاً توسط آقای هاشمی در خاطرات سال 63 مطرح شد و در این مصاحبه مورد تأکید قرار گرفت البته با قید "منتها اوایل" جهت‌گیری مطلوب شخصیتی را می‌یابد که مواضع کارشناسانه خاصی در ارتباط با آمریکا داشته است. آیت‌الها خامنه‌ای در پی انتشار این مصاحبه در یکی از دیدارهای هفتگی خود در پاسخ به سئوالی این ادعا را تأیید نکردند. علاوه بر این، مقایسه ساده مطلب طرح شده در دو سال متمادی (63و62) تعارضات قابل تأملی را پیش روی محقق قرار می‌دهد. روایت ایشان از سال 63 که با اعتراض برخی محافل سیاسی و رسانه‌ای مواجه‌ شد این‌گونه است: «[آقای امام موسوی] نماینده شوشتر هم آمد و پیشنهاد قطع شعار مرگ بر آمریکا و شوروی را می‌داد. گفتم به طور اصولی تصمیم گرفته‌ایم. امام هم موافقت کرده‌اند و منتظر فرصت هستیم.» (به سوی سرنوشت، خاطرات سال 63، آقای هاشمی‌رفسنجانی، نشر معارف انقلاب، چاپ 84، ص174) در این فراز، راوی محترم در سال 63 چنین عنوان می‌دارد که سیاستی به‌طور اصولی و کلی برای حذف این شعار اتخاذ شده، اما باید منتظر فرصت یعنی احتمالاً فراهم شدن شرایط اجتماعی آن بود، حال آن‌که با مرور بر خاطرات سال 62 مشخص می‌شود که در جلسه مورد اشاره، هدف صرفاً تعیین سیاست برای رسانه ملی بوده است که امام نیز دستور آن را به صداوسیما داده بودند و عملی نیز شد: «احمدآقا تلفن کرد و اطلاع داد که با پیشنهاد قطع شعار "مرگ بر آمریکا و مرگ بر شوروی" از رسانه‌های دولتی موافقت کرده‌اند و پذیرفته‌اند که بگویید به امر امام قطع شده است.» (آرامش و چالش، کارنامه و خاطرات سال 62 هاشمی‌رفسنجانی، نشر معارف انقلاب، چاپ 82، ص24)

علت این که روایت آقای هاشمی در سال 62 هیچ واکنشی را به دنبال نداشت، به استنباط عموم از این روایت در زمان انتشار آن (سال 82) باز می‌گردد؛ زیرا برداشت همگان، به درستی آن بود که مسئله مورد اشاره به تعیین سیاست برای رسانه ملی محدود می‌شود. از آن‌جا که اقتضای رسانه ملی رعایت اصل اختصار در پیام‌رسانی است، امام با پیشنهاد حذف شعارهای بسیار طولانی که گاهی در طول خطبه‌های نماز جمعه هنگام سخنرانی‌های مسئولان عالی رتبه به کرات در مقام تأیید اظهارات خطیب تکرار می‌شد، موافقت کردند. اما در خاطرات سال 63 معلوم نیست به چه دلیل دامنه شمول موضوع گسترش می‌یابد و به‌گونه‌ای عنوان می‌شود که گویا باید مترصد فرصت برای فراهم آمدن زمینه پذیرش اجتماعی و سیاسی آن بود. این تناقض‌گویی زمانی بیشتر مکشوف می‌شود که اهل تحقیق، این فراز از خاطرات سال 63 آقای هاشمی را نیز مورد تأمل قرار دهند: «آقای دکتر ولایتی آمد. درباره سفر آینده‌ام به ژاپن و چین مذاکره کرد. گفتم در نیمه اول سال 1364 قرار بگذارید. وقتی که پیروزی در جنگ را کسب نمودیم، برای سفر مناسب‌تر است. درباره تحسین روابط با فرانسه و شوروی هم صحبت شد؛ موافق هستم. همچنین گفتم: نظر من این است که در صورت پیروزی در عملیات، امام دستور بدهند که شعار مرگ بر آمریکا و مرگ بر شوروی از موضع قدرت، حذف شود.» (به سوی سرنوشت، خاطرات سال 63، آقای هاشمی‌رفسنجانی، نشر معارف انقلاب، چاپ 84، ص526) در این فراز راوی محترم به صراحت اذعان می‌دارد که پیشنهاد حذف عمومی این شعار مربوط به شخص ایشان است و ربطی به سران قوا ندارد. حال این‌که خدمت امام طرح می‌شود یا نه اطلاعی در دست نیست، اما از آن‌جا که تغییری در مواضع انقلاب در این زمینه ایجاد نشد، و حتی به علت فزونی یافتن خصومت آمریکا با استقلال این مرز و بوم هم در زمان امام این شعار در مواضع سیاسی ملت ایران، هر روز پررنگ‌تر گشت و هم در دوران رهبری آیت‌الله خامنه‌ای، نشان از آن دارد که هرگز تمایل آقای هاشمی مورد قبول رهبری واقع نشده است. در این زمینه از یک نکته نباید غفلت کرد و آن پیشنهاد تغییرات سیاسی کلان در مواضع کشور بعد از یک عملیات موفق است. به‌حسب ظاهر بین یک عملیات موفق و مسئله حذف این شعار محوری نظام نباید رابطه‌ای وجود داشته باشد. دستکم توفیق ایران در جبهه نظامی باید ما را در مواضع بر حق سیاسی‌مان راسخ‌تر می‌کرد. پس حذف شعار ضداستکباری انقلاب اسلامی به دنبال یک پیروزی بزرگ به چه معنی است؟ در ادامه در بحث مک‌فارلین به این موضوع باز می‌گردیم و توجه بیشتری به آن معطوف خواهیم داشت. اکنون با مشاهده چنین تناقضاتی در خاطرات آقای هاشمی آیا نباید به محقق تاریخ حق داد نسبت به روایات ایشان چندان خوشبین نباشد؟ به نظر می‌رسد راوی محترم به عنوان یک شخصیت سیاسی پیچیده در کنار غامض‌گویی و پرهیز از شفاف‌سازی در مورد مسائلی که مستقیماً به وی مرتبط است، تلاش دارد دیدگاه‌های خود را بر تاریخ مسلط کند و آن را فرا گیر بنمایاند. قطعاً مطالعه در منابع مختلف، افرادی چون آقای علی شکوهی را نیز که روایات شخصیت‌های برجسته‌ای چون آقای هاشمی را عین تاریخ می‌پندارد، مجاب خواهد ساخت.

4- آقای علی شکوهی در مقام تحلیل موضوعات به خود اجازه می‌دهد از جملاتی نظیر "چنین به نظر می‌رسد" استفاده کند، اما برای ناقد خاطرات آقای هاشمی چنین حقی را قائل نیست. با وجود این‌که در مورد بحث مک‌فارلین در ابتدای نقد تأکید شده که به دلیل منتشر نشدن همه اسناد، اظهارنظرها پیرامون این رخداد مهم بیشتر مبتنی بر استنباط و تحلیل است، بنا را بر به سخره گرفتن گذاشته و چنین می‌نگارد:

«...با این مقدمات کلی از ماجرای موسوم به مک‌فارلین، به سراغ نقد نظرات آقای سلیمی‌نمین در این زمینه می‌رویم. اهداف دوگانه یا چهارگانه؟ آقای سلیمی‌نمین ضمن اشاره به این نکته که به دلیل منتشر نشدن همه اسناد و خاطرات این ماجرا، نمی‌توان قضاوت و ارزیابی دقیقی ارائه داد و اکثر اظهارنظرها پیرامون آن، مبتنی بر استنباطات و تحلیل است، می‌نویسد: «به طور کلی باید برای نزدیک شدن به واقعیت، اقداماتی را که به نوعی با آمریکایی‌ها ارتباط پیدا می‌کرد به چهار بخش متمایز از یکدیگر تقسیم نمود: 1- تهیه تجهیزات نظامی آمریکایی از بازار سیاه این کشور و دلالان 2- مذاکره غیرمستقیم با آمریکایی‌ها برای دریافت تسلیحات در قبال کمک به آزادی گروگان‌های آمریکایی در لبنان 3- رسیدن به نوعی تفاهم با آمریکا برای پایان بخشیدن به جنگ از طریق مذاکره سیاسی 4- تلاش برای عادی کردن روابط فی‌مابین دو کشور. قرائن و شواهد به وضوح حکایت از آن دارند که همه مسئولان نظام در جریان جزئیات برنامه‌ها حول دو محور اولیه بوده‌اند، اما این مسئله محل مناقشه است ‌که آیا در ارتباط با اقدامات حول دو موضوع دیگر نیز هماهنگی‌های لازم بین سران نظام وجود داشته است یا خیر؟ نامه معروف آقای میرحسین موسوی به امام خمینی(ره) که طی آن به صراحت از این‌که در جریان سفر مک‌فارلین قرار نگرفته ابراز گلایه‌مندی می‌کند، حکایت از بی‌اطلاعی رئیس قوه مجریه دارد و وی قطعاً با توجه به مواضع سیاسی‌اش به طریق اولی در جریان تلاش‌ها حول محور چهارم نیز نبوده است. ریاست‌جمهوری وقت که در آن زمان وفق قانون اساسی نقش هماهنگی بین قوا را به عهده داشته نیز در جریان فعالیت‌ها حول این دو محور نبوده است و رئیس شورای عالی قضایی هم؛ زیرا ایشان علاوه بر این‌که حساسیت ویژه در مورد این موضوعات نداشتند صرفاً در جریان آن‌چه در جلسه سران مطرح می‌شد قرار می‌گرفتند.» (ص 57) به نظر نگارنده، تمامی خطاهای تحلیلی آقای سلیمی‌نمین در این ماجرا، به همین قضیه برمی‌گردد که وی برای مخالفت با آقای هاشمی رفسنجانی و متهم کردن ایشان به داشتن رابطه پنهانی با آمریکاییان برای تجدید رابطه، دو هدف را به صورت دلبخواه به اهداف این ماجرا افزوده و چون دلایل عینی و قابل اعتنایی در این زمینه وجود ندارد، به دلیل‌تراشی مبادرت کرده است.»

در نقد مورد نظر ضمن تأکید به تحلیلی و استنباطی بودن آن‌چه در زمینه مک‌فارلین بیان می‌شود، قرائن و شواهدی به عنوان پشتیبانی کننده برداشت‌ها از این رخداد عرضه شده است. فرض کنیم هیچ کدام از قرائن و شواهد ذکر شده محل اعتنا نبوده است. دستکم یک مورد از قرائن دال بر عمل نکردن آقای هاشمی در چهارچوب تصمیم سران قوا و پیگیری مسائلی به صورت پنهانی وجود دارد و آن نامه اعتراض‌آمیز محرمانه آقای میرحسین موسوی به امام در این زمینه است. به چه دلیل آقای شکوهی نه وجود چنین نامه‌ای را تکذیب می‌کند و نه برداشت خود را از آن ابراز می‌دارد؟ فرض کنید ایشان از مواضع آیت‌الله منتظری، آیت‌الله خامنه‌ای و دیگر رؤسای قوا مطلع نباشند اما آقای میرحسین موسوی که رسماً خدمت امام از پنهان‌کاری‌های ریاست محترم مجلس وقت شکوه می‌کند، آیا همین نامه بدین معنی نیست که آقای هاشمی مسائلی را که به اعتقاد اینجانب مربوط به جلب نظر آمریکایی‌ها به استراتژی خود در جنگ و ترمیم روابط فی‌مابین بوده، در جلسات سران مطرح نمی‌ساخته است؟ اگر موضوع آن‌گونه که راوی محترم در کتاب خود مدعی است و آقای شکوهی آن‌را عین حقیقت عنوان می‌کند بوده به چه دلیل برخی از سران قوا نجیبانه‌تر اعتراض و گلایه خود را ابراز می‌دارند تا مورد سوءاستفاده دشمن قرار نگیرد و برخی نیز رسماً به آن‌چه پنهان از آن‌ها صورت گرفته معترض می‌شوند؟ این‌که مصالح کلان کشور در آن زمان حکم می‌کرد که صرفاً به انگیزه‌های آمریکا در این ماجرا بپردازیم بدان معنی نیست که سال‌ها بعد نیز در بررسی‌های تاریخی‌ به همان‌گونه عمل کنیم. متأسفانه معلوم نیست چرا آقای علی شکوهی به عنوان مدعی صاحب نظر بودن تلاش می‌کند در آن‌چه همان زمان از سوی آقای هاشمی مطرح شد، متوقف بماند:

 «سلیمی‌نمین در نقد خود می‌پذیرد که آمریکا از سر استیصال، خواستار برقراری رابطه با ایران بود، اما برای متهم کردن آقای هاشمی که هدف اصلی نقد اوست، مدعی می‌شود: «...به طور مشخص این ابراز تمایل آمریکایی‌ها برای تجدید روابط با ایران به پشتوانه مواضع جریانی در داخل ایران طرح می‌شد که آنان را میانه‌روهای داخل نظام می‌نامیدند. آیا ابراز تمایل جریان مورد بحث برای ترمیم روابط با آمریکا یک تاکتیک فریب به منظور دریافت سلاح و تجهیزات جنگی بود؟ برخی مستندات، مؤید این امر است که اعتقاد به برقراری روابط با واشنگتن به هیچ‌وجه فریب نبوده است. این که آمریکایی‌ها در مساله مک‌فارلین، اصل را بر تغییر موضع ایران نسبت به خود قرار داده‌اند، براساس تشخیص دقیق گرایش‌های موجود در میان شخصیت‌های مختلف بعد از امام است.» (ص 58)‌ در این باره طرح نکاتی را ضروری می‌دانیم: 1- همان‌گونه که قبلا گفته شد امیدوار کردن آمریکا به احتمال رسیدن به برخی از اهداف، استراتژی فرعی جمهوری اسلامی بود که رئیس‌جمهور وقت (رهبری کنونی)‌ آن را در جلسه سران مطرح کرده و مبنای رفتار مسوولان در مذاکره با آمریکاییان بود. 2ـ هیچ مستندی وجود ندارد که اعتقاد به برقراری روابط با واشنگتن، چیزی جز فریب کاخ سفید باشد. مستندات ادعایی آقای سلیمی‌نمین را به‌زودی مورد نقد قرار خواهیم داد. 3ـ آقای هاشمی رفسنجانی در سال‌های 61 تا 67 در ردیف میانه‌روهای درون حکومت قرار نداشت بلکه در حوزه‌های مختلف به عنوان یک روحانی متمایل به طیف چپ تصور می‌شد. میانه‌روهای متمایل به ارتباط با آمریکا را دیگرانی تشکیل می‌دادند که نام بردن از آنها، ضرورتی ندارد. آقای هاشمی از سال 67 به بعد به عنوان یک میانه‌رو قلمداد شد. 4ـ فرضا که آمریکا به توهم وجود یک طیف میانه‌رو در درون حکومت، بحث رابطه با ایران را مطرح کرده باشد آیا این به معنای درستی برداشت این کشور است؟»...

آقای هاشمی به عنوان یک سیاستمدار واقع‌گرا، به زعم آقای علی شکوهی میانه‌رو نبوده، بلکه در آن سال‌ها فردی چپ‌گرا بوده است. اما آن‌چه مسلم است آمریکایی‌ها باب مراوده را با وی می‌گشایند. ولو این‌که تصور کنیم واشنگتن در تشخیص جریان میانه‌رو در ایران (به معنی غربی آن) اشتباه کرده باشد، در یک مسئله تردیدی نیست که آقای هاشمی رفسنجانی بدون هماهنگی با سایر سران قوا مواضعی اتخاذ می‌کند که این امر موجب امیدواری سردمداران کاخ سفید برای نفوذ به داخل جبهه انقلاب می‌شود. گزارش سری کسینجر به رئیس‌جمهور آمریکا نشان می‌دهد که این کشور به صورت گسترده‌ای برای ایران بعد از امام برنامه‌ریزی کرده بود و تماس با اطرافیان ریاست مجلس بر همین اساس صورت می‌گیرد: «بنا به گزارش نشریه فارین ریپورت چاپ لندن، در گزارش سری کسینجر به ریگان ضرورت گشودن کانال‌های ارتباط مستقیم و غیرمستقیم برای مذاکره با ایران مورد تاکید قرار گرفته است و ریگان براساس همین توصیه برای برقراری رابطه آمریکا با ایران اقدام کرده است. طبق نظر کسینجر، در صورتی که یک جناح میانه‌رو و قدرتمند مایل به گفتگو با آمریکا در بین رهبران ایران وجود نداشته باشد، هیچ‌گونه پیوند و مصالحه‌ای میان دو کشور برقرار نخواهد شد. بر پایه همین ملاحظه، آمریکایی‌ها مذاکرات محرمانه‌ای را از طریق یک میانجی در لندن آغاز کردند و امیدوار بودند با بهره‌برداری از اختلاف نظر میان جناح‌های سیاسی ایران با ارائه امتیاز به میانه‌روها برای تحکیم موقعیت آنها تلاش نمایند.» (خبرگزاری جمهوری اسلامی، بولتن گزارش‌های ویژه محرمانه، شماره 231، تاریخ 15/8/1365) همچنین این نظریه پرداز برجسته آمریکایی طی تحلیلی که در اسفند 1364 در روزنامه واشنگتن پست منتشر شد، نوشت: «غرب باید از شکست عراق جلوگیری کند، اما نه به نحوی که ایران از هم بپاشد. ایران یکپارچه که سیاست ملی معتدل را دنبال کند با منافع غرب هماهنگی خواهد داشت. سیاست منزوی کردن ایران تا موقعی درست است که تهران توسط متعصب‌های توسعه‌طلب رهبری شود لذا آمریکا باید دروازه‌ها را به تهران نبندد، اگر یک جو واقعیت‌گرایی بر تهران حکمفرما شود، به عقیده من سیاست عاقلانه آمریکا باید دو طریق را به موازات هم بپیماید. ایستادگی در برابر توسعه‌طلبی‌های ایرانی‌ها همگام با برقراری یک رابطه سازنده، آنگاه که واقعیت‌ها خودشان را نشان بدهند.»

براساس این اظهارات و مستندات فراوان دیگر، آمریکا برای نزدیک شدن به جریانی در داخل ایران برنامه‌ریزی گسترده‌ای کرده بود. هرچند آقای علی شکوهی مدعی است که آقای هاشمی در آن ایام میانه‌رو نبوده و چپ‌گرا محسوب می‌شده است، اما قطعاً این واقعیت را نمی‌تواند نادیده بگیرد که آقای هاشمی تز صلح با صدام را دنبال می‌کرد، در حالی که امام به صراحت به استراتژی جنگ تا سقوط صدام معتقد بود. آیا درک این معنا که کدام یک از این دو تز برای غرب مطلوب بود نیاز به اندیشیدن فراوان دارد؟! وزیر خارجه ژاپن در دیدار با طارق عزیز که در نیمه دوم سال 1363 صورت گرفت با اشاره به اختلاف‌نظرهای مسئولان عالی‌رتبه ایران در مورد جنگ می‌گوید: «در ایران دو گروه سرسخت و میانه‌رو و با دو عقیده مختلف وجود دارد. دسته دوم که امیدوار است جنگ از راه‌های صلح‌آمیز پایان یابد، برای برقراری صلح به ژاپن و کشورهای غربی نزدیک شده است و ژاپن فکر می‌کند تشویق گروه میانه‌رو در ایران می‌تواند به پایان یافتن جنگ منتهی شود.» (عملیات خیبر و پیامدهای جهانی آن، آبان 1363، روابط عمومی فرماندهی کل سپاه، ص22) اطلاع‌ یابی از نظرات آقای هاشمی‌رفسنجانی در مورد جنگ در پایان سال 63 در همه محافل سیاسی بین‌المللی فراگیر می‌شود، به‌گونه‌ای که در گزارش کمیته روابط خارجی آمریکا نیز انعکاس می‌یابد: «بعضی از رهبران اصلی ایران به این نتیجه رسیده‌اند که هزینه ادامه اقدامات نظامی بیش از حد زیاد است. تردید ایران در شروع یک حمله به بصره تا اندازه‌ای نشان دهنده این نگرش است...» (گزارش کمیته روابط خارجی سنای امریکا، ترجمه خبرگزاری جمهوری اسلامی، دی‌ماه 1363، ص48) نویسنده محترم کتاب "آغاز تا پایان" نیز در این زمینه معتقد است: «در ادامه تلاش‌های سیاسی و دیپلماتیک، سفر آقای هاشمی به سوریه و حل معضل گروگان‌گیری هواپیمای آمریکایی تی دبلیو (T.W) و سپس اظهارات ایشان در سفر به چین و ژاپن درباره ابعاد رابطه با آمریکا بسیار مورد توجه قرار گرفت. برابر شواهد و قرائن موجود زمینه شکل‌گیری ماجرای موسوم به مک‌فارلین و برقراری رابطه پنهانی میان ایران و آمریکا نیز از همین جا شروع شد.» (آغاز تا پایان، سیری در جنگ ایران و عراق، محمد درودیان، مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ، ص125)

آقای علی شکوهی هر نوع تلاش طرف ایرانی را برای تعدیل مواضع ایران در جریان مک‌فارلین کذب محض می‌خواند، اما در این زمینه سکوت می‌کند که آیا استراتژی آقای هاشمی در جنگ و پایان دادن به آن از طریق صلح با آن‌چه آمریکایی‌ها دنبال می‌کردند دارای اشتراکاتی بود یا خیر. به عبارت دیگر، آیا ایشان از تلاش آمریکا برای نفوذ در جبهه انقلاب به منظور تقویت استراتژی خویش استفاده می‌کند یا خیر. آقای شکوهی برداشت مرا از آن‌چه در جلسه سران مطرح می‌شود، غلط می‌پندارد: «شب با دیگر سران قوا مهمان احمد آقا بودیم... درباره اصرار آمریکا به تجدید رابطه با ایران مذاکره کردیم. مخالف و موافق صحبت کردند به نتیجه نرسیدیم. بنا شد در جلسات بعد بحث و قبلاً با حضرت امام مذاکره شود.» (اوج دفاع، کارنامه و خاطرات سال 65 هاشمی‌رفسنجانی، به اهتمام عماد هاشمی، نشر معارف انقلاب، سال 88، ص128) ایشان مدعی است مراد از تجدید رابطه همان ادامه مذاکرات با نیروهای آمریکایی در ارتباط با گروگان‌های آمریکایی بوده و قس‌علی هذا. اگر فرض را بر آن گذاریم که در جمع سران قوا بحث تجدید رابطه در میان نبوده است اما برخی از واقعیت‌ها را نمی‌توان کتمان کرد. همان‌گونه که از نظر گذشت، از سال 63 آقای هاشمی این هدف را دنبال می‌کرده است که بعد از یک عملیات موفق و همزمان با پذیرش آتش‌بس، شعار "مرگ بر آمریکا" و "مرگ بر شوروی" حذف شود. آیا تلاش برای حذف شعار "مرگ بر آمریکا" به دنبال یک عملیات موفق بدان معنی نیست که متقابلاً آقای هاشمی نیز موفقیت برنامه‌های خود را در ارتباط با جنگ در گرو همراهی آمریکایی‌ها می‌دانسته است؟

آقای علی شکوهی برای این‌که ثابت کند آقای هاشمی هیچ‌گونه مسائل پنهانی با آمریکایی‌ها نداشته است، حتی اظهارات تبلیغاتی ایشان را در روز 13 آبان 65 مبنی بر اطمینان نداشتن از هویت فردی که خود را مک‌فارلین می‌خوانده با قطعیت تکرار می‌کند:

«آقای هاشمی رفسنجانی حتی به هنگام افشای خبر سفر مک‌فارلین در تاریخ 13 آبان 65، با تردید درباره مک‌فارلین سخن می‌گوید چون هنوز هیچ مقام آمریکایی در این باره، اظهارنظر نکرده بود و شاید فرد مورد نظر، مک‌فارلین نبوده باشد. هاشمی رفسنجانی می‌گوید: «قیافه یکی از آنها به قیافه مک‌فارلین شبیه بود. البته ما هنوز صددرصد مطمئن نیستیم که همان بوده است یا نه، چون کسی تا حالا صحبت نکرده است و کسانی که از طرف ما با آنها روبه‌رو بودند همان ماموران امنیتی ما در منطقه هستند و یکی از کسانی که در خرید اسلحه با آن دلال‌ها بود...» (روزشمار جنگ ایران و عراق، ج 44، مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ، سال 1380، ص 585)‌. 4 ـ در گزارش تاور نوشته شده است که مک‌فارلین در سفرش به تهران تا هنگامی که به اسرائیل رسید، نمی‌دانست قرار است یک اسرائیلی به نام "نیر" که مشاور نخست‌وزیر اسرائیل در امور مربوط به تروریسم بود، او را در سفر به تهران همراهی کند (ماجرای مک‌فارلین، ص 119)‌. حال چگونه است که آقای هاشمی رفسنجانی از ترکیب هیأت مطلع بوده است؟ واقعیت این است که دشمنی آقای سلیمی‌نمین با آقای هاشمی در حدی است که او را از اعتدال خارج کرده و باعث شده که او نه‌تنها بدون ادله سخن بگوید و حتی خلاف مستندات حرف بزند بلکه به تهمت و نسبت‌های خلاف واقع هم روی بیاورد.»

برای روشن شدن اینکه در همین فراز نقل شده چند ادعای خلاف واقع بیان شده است، به خاطرات خود آقای هاشمی از روز ورود هیات آمریکایی رجوع می‌کنیم: «آقایان [محسن] کنگرلو [مشاور نخست‌وزیر] و [احمد] وحیدی [مسئول اطلاعات سپاه] آمدند. گزارش وضع هیات آمریکایی را دادند. یک چهارم قطعات هاک درخواستی را آورده‌اند. آقای مک‌فارلین مشاور ویژه ریگان و شخصیت‌های حساس دیگر آمریکا در هیأت‌اند.» (اوج دفاع، کارنامه و خاطرات سال 65 هاشمی‌رفسنجانی، به اهتمام عماد هاشمی، نشر معارف انقلاب، سال 88، صص8-107)

در بیان این فراز از خاطرات در روز 4 خرداد نه تعجبی از این‌که مک‌فارلین در هیئت آمریکایی است، ابراز می‌شود و نه تردیدی در مورد هویت وی، لذا چگونه می‌توان پذیرفت که آقای هاشمی چند ماه بعد در زمان اعلام عمومی این خبر در مورد هویت فردی که خود را مک‌فارلین معرفی کرده، شک داشته است؟
همچنین آقای هاشمی در روز 13 آبان ادعا می‌کند: «کسانی که از طرف ما با آنها روبرو بودند همان ماموران امنیتی ما در منطقه هستند و یکی از کسانی که در خرید اسلحه با آن دلال‌ها بود». برای روشن شدن صحت این ادعا نیز روایت دیگری را مرور کنیم: «قرار شد هدیه را نپذیریم و ملاقات ندهیم و مذاکره را در سطح دکتر هادی و دکتر روحانی و مهدی‌نژاد مخفی نگهداریم.» (همان، ص108) بنابراین اظهارات آقای هاشمی را مبنای قضاوت قطعی قرار دادن می‌تواند تعارضات فراوانی را موجب شود. ایشان شخصیتی سیاسی است که با توجیه‌های مختلف، مطالب مغایر با حقیقت را عنوان می‌دارد. در این رویکرد گاهی انگیزه، ایجاد یک حرکت تبلیغاتی است، گاهی فریب دشمن و گاه... متأسفانه آقای شکوهی برای بدبینانه‌ ترسیم کردن این تحلیل که آیا ممکن است چند مقام عالی‌رتبه آمریکایی و اسرائیلی بدون هیچ‌گونه هماهنگی با جریانی در ایران به یکباره سر از تهران درآورند، می‌گوید:

«آقای هاشمی رفسنجانی حتی به هنگام افشای خبر سفر مک‌فارلین در تاریخ 13 آبان 65 با تردید درباره مک‌فارلین سخن می‌گوید: «... هاشمی رفسنجانی می‌گوید: «قیافه یکی از آنها به قیافه مک‌فارلین شبیه بود. البته ما هنوز صددرصد مطمئن نیستیم که همان بوده است یا نه»... حال چگونه است که آقای هاشمی رفسنجانی از ترکیب هیأت مطلع بوده است؟»

فرض کنیم این برداشت و تحلیل آقای علی شکوهی دقیق باشد که یک مقام عالی‌رتبه آمریکایی بدون هماهنگی وارد کشوری که در اوج دشمنی با آمریکا قرار داشت، می‌شود و مذاکرات نیز در این زمینه بی‌‌هیچ‌ هماهنگی انجام گرفته باشد. قبل از پرداختن به این برداشت تاکید می‌کنم هم صاحب این قلم و هم ایشان می‌توانیم برداشت مستقل از یکدیگر از این مسئله داشته باشیم و دیگران نیز قضاوت خواهند کرد که کدام برداشت دقیق‌تر است اما اگر از یک سو به تحلیل ناقد، برچسب‌های "دشمنی و تحلیل بافی" زده شود و از دیگر سو، اظهارات تبلیغاتی آقای هاشمی که با دیگر سخنانش در تعارض است، به عنوان سند متقن تبلیغ گردد، بدون تردید غیرمحققانه عمل شده است. برای نزدیک شدن به حقیقت در این موضوع کافی بود آقای شکوهی اظهارات آقای هاشمی و اطرافیان ایشان را در این زمینه در کنار یکدیگر قرار می‌داد. حجم تعارضات در بیان ابعاد یک رخداد به وضوح روشن ‌می‌سازد که حتی بعد از گذشت ربع قرن نیز بناست برخی حقایق مکتوم بماند. اگر در سال 65 مصالح ملی حکم می‌کرد که صرفاً‌ به یک سوی این ماجرا توجه شود تا مانع از انتقال بحران سیاسی از آمریکا به ایران شویم، امروز در مقام کسب تجربه از رخدادهای مهم سیاسی کشور باید مسئولان آن دوران را در وادی شفاف‌سازی امور قرار دهیم. عملکرد افرادی چون آقای علی شکوهی را می‌توان خدمت به مسئولی دانست که مایل نیست همه واقعیت‌ها به جامعه انتقال یابد، اما قطعاً هیچ‌گونه خدمتی به تاریخ نخواهد بود، زیرا فرصت گریز از پاسخ‌گویی را برای مسئول ذی‌ربط فراهم می‌سازد.

آقای هاشمی رفسنجانی موافقت با سفری سری به تهران را این‌گونه بیان می‌کند: «آقای کنگرلو آمد و گزارش مذاکره با آمریکایی‌ها را داد. اطلاعات چندان مهمی نداده بودند و خواستار آمدن به ایران –به‌طور سری- برای بررسی نیازهای جنگی ما بودند، گفتم اگر می‌خواهند ما در لبنان برای آزادی گروگان‌هایشان کمک کنیم باید 100 موشک فونیکس بدهند.» (امید و دلواپسی، کارنامه و خاطرات سال 64 هاشمی‌رفسنجانی به اهتمام سارا لاهوتی، دفتر نشر معارف اسلامی، سال 1387، ص435)

هرچند در این فراز آقای هاشمی موضع خود را به صراحت در مورد سفر سرّی کسانی که دارای حدود اختیارات و همچنین اطلاعات در حاکمیت آمریکا هستند، بیان نمی‌کند، اما برای مخاطب مشخص است که موافقت تلویحی صورت گرفته است. همچنین روشن است که در این سفر سرّی قرار نیست فقط سلاحی به ایران انتقال یابد، بلکه قرار است به همراه تسلیحات، افرادی نیز به ایران بیایند که دارای مقام و موقعیتی‌اند. برای روشن‌تر شدن این موضوع جا دارد خبر منعکس شده در مورد محموله دیگری که قبل از آن به ایران انتقال یافته بود را مرور کنیم: «صبح زود برادر محسن کنگرلو، تلفنی اطلاع داد که امروز یک محموله موشک تاو از طرف آمریکایی‌ها می‌رسد، برای اینکه ما برای آزادی گروگان‌هایشان در لبنان اقدام کنیم.» (همان، ص433). برای آقای هاشمی و حتی خواننده این روایت، کاملاً روشن است این سفر سری صرفاً به منظور انتقال سلاح که مذاکرات آن در خارج کشور صورت گرفته بود، نیست بلکه در جریان این انتقال تسلیحات، قرار بود مقامات آمریکایی نیز به تهران بیایند. حال این سؤال مطرح می‌شود که آیا آقای هاشمی از آقای کنگرلو درباره سطح و رتبه مقامات آمریکایی که قصد ورود به ایران را دارند، سؤال و پرسشی نکرده است؟! چرا این پرسش در خاطرات طرح نشده است؟ آیا می‌توان ادعا کرد وقتی آقای کنگرلو  از سفر سرّی افرادی خبر می‌دهد که هم دارای اطلاعات طبقه‌بندی شده‌اند و هم برای مذاکره پیرامون نیازهای تسلیحاتی ایران اختیارات دارند آقای هاشمی از هویت آن‌ها هیچ‌گونه شناختی ندارد؟ اگر در خاطرات آقای هاشمی‌رفسنجانی آمده بود که مثلاً بنابر اطلاع، آقای سرهنگ فلان و مدیرکل بهمان به ایران خواهند آمد، و بعد در روز مقرر به جای آ‌ن‌ها مقامات عالی‌رتبه‌تری به تهران وارد می‌شدند می‌توانستیم بپذیریم که ریاست مجلس از سفر آقای مک‌فارلین بی‌اطلاع بوده است، اما در این زمینه هیچ‌گونه بحثی مطرح نشده است. آقای هاشمی در سخنرانی 13 آبان 65 خود می‌گوید: «آنها در بدو ورود اسامی ایرلندی به ما داده بودند. وقتی که هواپیما وارد فرودگاه مهرآباد شد، به ما اطلاع دادند که این آقایانی که در فرودگاه از هواپیما پیاده شده‌اند، می‌گویند ما آمریکایی هستیم.» در حالی که در مقدمه خاطرات سال 64 در این زمینه می‌خوانیم: «در چهارم خرداد 65 خبر رسید که هیئتی برای گفت‌وگو درباره تحویل سلاح و حل مشکل لبنان همراه با محموله‌ای که در هواپیمای حامل آنها وجود دارد به ایران می‌آیند. اشتباه‌شان این بود که هویت اعضای هیئت را درست نگفته بودند.» (امید و دلواپسی، صص20-19 مقدمه) آیا از این جمله نمی‌توان چنین استنباط کرد که اگر طبق هماهنگی‌های قبلی، هیئت آقای مک‌فارلین هویت اصلی خود یعنی آمریکایی بودن را مطرح می‌ساختند مشکلی به وجود نمی‌آمد و اشتباه آن‌ها این بود که در ابتدا خود را ایرلندی معرفی کرده بودند؟ آیا اگر این هیئت از ابتدا بر اساس اعلام قبلی با هویت وارد کشور می‌شد، هیچ مشکلی به‌وجود نمی‌آمد؟ توضیحات آقای هاشمی‌رفسنجانی در این زمینه در روز 13 آبان قابل تأمل است: «به آنها گفتیم شما با چه جرأتی به صورت عوضی وارد کشور ما می‌شوید.» راوی محترم نمی‌گوید که مقامات آمریکایی با چه جرأتی به ایران سفر کرده‌اند، بلکه می‌گوید چگونه جرأت کرده‌اید به صورت عوضی، یعنی با هویت ایرلندی وارد ایران شوید. اگر آقای هاشمی از هویت هیئت آمریکایی اطلاع نداشت و نمی‌دانست که بناست مک‌فارلین به ایران بیاید باید ضمن ابراز تعجب از سطح هیئت، از فرود بدون مجوز چنین هیئتی بدون هیچ‌گونه هماهنگی در فرودگاه مهرآباد سؤال می‌کرد.

ادامه ارتباط با آمریکایی‌ها بعد از جریان سفر مک‌فارلین نیز سراسر پرتناقض است: «ظهر، علی اخوی‌زاده که از اروپا برگشته، آمد. از طریق کاردارمان در لندن، دو نفر از مقامات آمریکایی با او ملاقات کرده‌اند. خواستار رفع تیرگی روابط شده‌اند.» (اوج دفاع، کارنامه و خاطرات سال 65 هاشمی‌رفسنجانی. به اهتمام عماد هاشمی، نشر معارف انقلاب، سال 88، ص241) آیا فردی چون آقای شکوهی می‌تواند بپذیرد که کاردار ایران در لندن قبل از هماهنگی با آقای هاشمی و کسب مجوز، خویشاوند ایشان را با آمریکاییان مرتبط کرده‌ باشد؟ یک دیپلمات هرگز شخصاً جرأت اتخاد چنین تصمیم پرهزینه‌ای را نخواهد داشت. ضمن این‌که آقای ساداتیان -دیپلمات مزبور - در گفت‌وگو با صاحب این قلم اعلام کرد که بنده هرگز در جریان پیوند خوردن برادر زاده آقای هاشمی با آمریکاییان نبودم و در این زمینه هیچ‌گونه نقشی را ایفا ننمودم. تکذیب ایشان منتشر شد و اعتراضی نیز به آن صورت نگرفت. شخص آقای علی هاشمی در این زمینه این‌گونه می‌گوید: «بعد از اینکه طرح تهاجمی آمریکا برای پیاده شدن در تهران و مذاکره با مقامات عالی‌رتبه شکست خورده بود... من به همراه چند تن از دوستان در آن زمان سفری به بلژیک داشتم. شهریور 1365 بود و من 25 سال بیشتر نداشتم. در آنجا تماسی با من گرفته شد و گفتند که ما می‌خواهیم مسائلی را با شما در میان بگذاریم تا به گوش آقای هاشمی‌رفسنجانی برسد... وقتی ملاقات انجام شد مشخص شد... کسانی هستند که با شورای امنیت آمریکا کار می‌کنند.» (شهروند امروز، شماره 50، سال سوم، 26 خرداد 1387) در این روایت به هیچ وجه موضوع واسطه بودن کاردار ایران در لندن مطرح نیست، بلکه ارتباطات، مستقیم بوده است. روایت آقای محسن هاشمی در این زمینه کاملاً متفاوت و البته در صدد تقویت روایت پدر است: «بنابر اظهارات علی هاشمی، او در سن 25 سالگی زمانی که دانشجو (رشته زمین‌شناسی دانشگاه شهید بهشتی) بود به بیماری چشم مبتلا شد و در مرداد ماه 1365 به اتفاق همسرش برای معالجه عازم لندن شد. در بحث‌های دوستانه‌ای که جلال ساداتیان، کاردار ایران با وی داشت، ساداتیان ابراز می‌کند برخی تماس‌ها با سفارت و او گرفته می‌شود که او با توجه به اینکه نماینده رسمی جمهوری اسلامی ایران است، نمی‌تواند پاسخگوی آن‌ها باشد. ساداتیان برخی از این تماس‌ها را با علی هاشمی مطرح می‌کند و از او می‌خواهد به یکی از این ملاقات‌های درخواستی برود، زیرا فرد متقاضی ابراز کرده بود مطالب خود را صرفاً با کسی در میان می‌گذارد که مستقیماً با مقامات عالی‌رتبه ایران در تماس باشد. ترتیب ملاقات در یکی از هتل‌های لندن توسط ساداتیان...» (ماجرای مک‌فارلین، فروش سلاح، آزادی‌ گروگانها، نوشته محسن هاشمی حبیب‌الله حمیدی، دفتر نشر معارف انقلاب، سال 1388، ص144) در روایت آقای علی هاشمی ایشان به همراه دوستانش برای تفریح به بلژیک رفته بود که آمریکایی‌ها با او تماس می‌گیرند، اما در روایت محسن هاشمی، پسرعموی راوی محترم برای معالجه به همراه همسرش به لندن رفته بود که به واسطه کاردار ایران به آمریکایی‌ها مرتبط می‌شود و ... همچنین زمانی که سفر آقای علی هاشمی به آمریکا در محافل سیاسی مطرح می‌شود و احمدآقا از این مسئله  ابراز نگرانی می‌کند، ریاست محترم مجلس به صراحت خبر این سفر را تکذیب می‌کند: «عصر علی- اخوی‌زاده، آمد؛ از خوزستان احضارش کرده بودم. گزارش دیدار و مذاکره مجدد با آمریکایی‌ها را داد، قبل از اقدام او را نهی کرده بودم. به من گفته بودند که به آمریکا رفته و با ریگان درباره سقوط صدام مذاکره کرده است. گفت به آمریکا نرفته، بلکه به نوعی ادامه همان رشته ارتباط‌های سابق بوده با [الیور] نورث عضو شورای امنیت ملی آمریکا و پویندکستر [از طراحان رابطه آمریکا با ایران]، [آلبرت] حکیم و سام صحبت کرده معلوم شد انجیل با امضای ریگان را او آورده، و این کار را با اصرار آقای محسن رضایی کرده است... احمدآقا هم آمد، نگران همان دیدار بود.» (اوج دفاع، کارنامه و خاطرات سال 65 هاشمی رفسنجانی، به اهتمام عماد هاشمی، نشر معارف انقلاب، سال 88، ص351) توجه به این نکته خالی از لطف نیست که این کتاب در سال 1388 منتشر شده است، در حالی که یک سال قبل از آن آقای علی هاشمی در مصاحبه مورد اشاره به صراحت سفر به آمریکا را مورد تأکید قرار داده بود: «ه.ا- در چه کشوری این ارتباط‌گیری را انجام دادید؟ ابتدا به ترکیه رفتم و سپس به آمریکا، این مذاکرات هم ادامه یافت تا زمانی که روزنامه (هفته‌نامه) الشراع برای اولین بار قضیه مک‌فارلین را منتشر کرد» (شهروند امروز، شماره 50، سال سوم، 26 خرداد 1387) آیا نباید این سؤال مطرح شود که چرا حتی در حد پاورقی یک سال بعد در کتاب "اوج دفاع" ذکر نمی‌شود اطلاعاتی که از طریق سیداحمد آقا به امام داده شده خلاف بوده و علی هاشمی به آمریکا رفته است؟ نکته قابل تأمل‌تر این که در کتابی که آقای محسن هاشمی در همین سال منتشر می‌کند، به گونه‌ای غیرمستقیم حتی سفر علی هاشمی به اسرائیل در سر راه به آمریکا مورد تأیید قرار می‌گیرد: «از طریق ترکیه، پس از ساعت‌ها پرواز با هواپیمایی کوچک که برای سوخت‌گیری توقفی هم داشته است به مکانی ناشناخته مورد نظر مذاکره کننده می‌رسد. او ابراز می‌دارد که در ابتدا نمی‌دانست واقعاً کجا بوده فقط به نظر می‌سید که بعد از چند ساعت پرواز به یکی از شهرهای اروپایی مانند ژنو رسیده است.» (ماجرای مک‌فارلین، فروش سلاح، آزادی گروگان‌ها، نوشته محسن هاشمی- حبیب‌الله حمیدی، دفتر نشر معارف انقلاب، سال 1388، صص152، 145) البته اگر آقای محسن هاشمی توقف آقای علی هاشمی در اسرائیل را به طور مبهم مطرح می‌سازد به این دلیل است که در گزارش تاور این مطلب به صراحت آمده است؛ لذا به‌گونه‌ای این مسئله بیان می‌شود که هم ایرادی بر این کتاب گرفته نشود و هم مسئله از دید خواننده ایرانی پنهان بماند.

چنین تناقض‌گویی‌هایی خود بهترین گواه بر این واقعیت خواهند بود که آقای هاشمی‌رفسنجانی حتی بعد از ربع قرن نیز بنا ندارد پنهان‌کاری را رها کند و البته این به چشم آقای علی شکوهی نمی‌آید. اگر شخصیتی که ایشان در نقد صاحب این قلم مظلوم یافته، در صدد بود عین رخداد را بیان کند آیا این‌همه تناقض‌گویی رخ می‌نمود؟ پاسخ به این سئوال کاملاً روشن است، آقای شکوهی نقد مرا صرفاً با اتکا به یک برداشت خطای سهوی از یک فراز از خاطرات آقای هاشمی (انتقاد ایشان در مورد برداشت از وزارت خارجه وارد است) تاریخ‌سازی می‌خواند، اما حجم انبوهی از خلاف‌گویی‌های حسابگرانه را نادیده می‌گیرد و روایتگری شخصیت محبوب شده برای ایشان در این دوران را عین تاریخ عنوان می‌کند. لذا زمانی که می‌خواهد ماجرای مک‌فارلین را به زعم خود به طور دقیق بازگو نماید صرفاً به روایات آقای هاشمی بسنده می‌کند و هرگز عنوان نمی‌شود که بعد از تحقیق از آقای محسن رضایی یا سایر شخصیت‌ها به این جمع‌بندی رسیدم که روایت آقای هاشمی عین حقیقت است.

نکته قابل تأمل‌تر در ایرادات طرح شده بر نقد مورد بحث، مسئله میانه‌رو نبودن ریاست‌مجلس در آن دوران است. در این زمینه باید گفت اولاً این‌که آمریکایی‌ها آقای هاشمی را میانه‌رو تشخیص دادند و با وی وارد مراوده شدند، تقصیر واشنگتن! است که به تحلیل افرادی که بعدها وارد عرصه سیاست شدند، وقعی نگذاشته‌اند. ویلیام کیسی -رئیس اسبق سیا- بعد از شکست تلاش آمریکا برای نفوذ به جبهه انقلاب طی مقاله‌ای در روزنامه هرالد تریبیون نوشت: «امید جایگزین کردن رهبران میانه‌روتر در ایران یک ساده‌اندیشی و به معنای نادیده گرفتن واقعیات ژئوپولتیک و ایدئولوژیک منطقه خلیج‌فارس است.» وی با تأکید می‌افزاید: «به قدرت رسیدن هاشمی رفسنجانی امید بازگشت ایران به مدرنیسم و روابط متمدن بین‌المللی را به همراه نخواهد داشت.» وی همچنین پیشنهاد می‌کند: «آمریکا برخاستن رضاشاه جدیدی را ترجیحاً از میان رده‌های ارتش... تشویق می‌کند.» (روزشمار جنگ ایران و عراق، ماجرای مک‌فارلین، جلد چهل و چهارم، مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ، سال 1380، ص37 )

رادیو لندن نیز در آن زمان طی تفسیری درباره اهداف واشنگتن برای نزدیک شدن به ایران گفت: «بسیاری ناظران معتقدند که آمریکا هدف‌های بلندپروازانه‌تری از آزادی گروگان‌ها، برای آینده دارد که آن هم فراهم کردن زمینه بهبود روابط با ایران پس از خمینی است و این امری بسیار حساس است... ایران و آمریکا با وجود خصومت دو جانبه منافع مشترک هم دارند... با این که رژیم آیت‌الله خمینی مورد نفرت آمریکاست، در درازمدت آمریکا نمی‌تواند ایران را از دست رفته حساب کند و از خیر آن بگذرد. ایران بالقوه توانایی آن را دارد که قدرت مسلط در منطقه خلیج‌فارس بشود، بنابراین به نفع آمریکاست که با گروه معتدل‌تر در ایران به امید روابط بهتر در آینده راه ارتباط و تماس را بگشاید. ایران هم در برقراری مناسبات با آمریکا منافعی دارد. این کشور به آمریکا به عنوان تامین کننده سلاح و قطعات یدکی سلاح‌های آمریکایی خود نیازمند است. گزارش شده که روز گذشته حجت‌الاسلام هاشمی‌رفسنجانی گفته است که ایران ممکن است در ازای دریافت اسلحه از آمریکا به آزادی‌ گروگان‌های آمریکا در لبنان کمک کند. این اولین بار است که یک مقام بلندپایه ایران علناً به آمریکا پیشنهاد معامله کرده است. ضمناً اظهارات هاشمی را باید با ملاحظه امتناع قاطع سایر مقامات ایران از جمله میرحسین موسوی نخست‌وزیر از هرگونه معامله‌ای با آمریکا مورد توجه قرار داد. گفته می‌شود که افراد با قدرتی مانند هاشمی‌رفسنجانی و علی‌اکبر ولایتی (وزیر خارجه) نسبت به آمریکا برخورد انعطاف‌پذیرتر و آشتی‌جویانه‌تری دارند. اما تا آیت‌الله خمینی در قید حیات است این گروه‌ها و افراد نمی‌توانند عقاید خود را علناً ابراز کنند.» (همان، ص664) هرچند بی‌بی‌سی نیز همچون ویلیام کیسی معتقد است آرزوی آمریکا به این طریق محقق نخواهد شد، اما در شناخت از آقای هاشمی‌رفسنجانی با مقامات آمریکایی که ایشان را میانه‌رو تشخیص داده بودند چندان اختلاف‌نظر ندارند. ثانیاً با مطالعه دقیق عملکرد آقای هاشمی آیا می‌توان با استناد به برخی خطبه‌های نماز جمعه ایشان در مورد عدالت اجتماعی قضاوت بر چپ بودن وی کرد؟ جهت اطلاع آقای علی شکوهی، ریاست مجلس وقت به عنوان سیاستمداری واقع‌گرا با توجه به این‌که قدرت در آن ایام در اختیار جریان چپ بود همراهی فراوانی با این جریان داشت، اما همزمان راست‌ترین جریانات همچون مؤتلفه در طیف داخل نظام و حتی خارج از نظام همچون جریان طرفدار مظفر بقایی را زیر چتر خود گرفته و به آنها امتیاز می‌داد و متقابلاً امتیاز می‌گرفت. (حمایت ایشان از اقلیت مرتبط با حزب زحمتکش در حزب جمهوری اسلامی مرکب از آیت‌، زواره‌ای، احمدکاشانی و جاسبی) حتی زمانی که احمدکاشانی به عنوان فرد وابسته به بقایی در سال 66 دستگیر شد، متأسفانه از حمایت ایشان بی‌بهره نماند. بررسی مواضع واقعی آقای هاشمی در این دوران بحثی طولانی را طلب می‌کند؛ به منظور اجتناب از طولانی‌ شدن بحث صرفاً به موضع ایشان در مورد تسخیر سفارت آمریکا که در ابتدا مورد تأیید حتی جریاناتی همچون جریان بنی‌صدر بود اشاره می‌کنیم: «در 13 آبان 1358، من و آیت‌الله خامنه‌ای در مکه بودیم، که خبر تصرف سفارت آمریکا را شب هنگام در پشت بام محل اقامت‌مان، هنگامی که آماده خواب می‌شدیم، از رادیو شنیدیم، تعجب کردیم، زیرا انتظار چنین حادثه‌ای را نداشتیم. سیاستمان هم این نبود... یکبار هم که [در تاریخ 25 بهمن 1357]، گروهی مسلح به سفارت آمریکا حمله کردند و آنجا را به اشغال در آوردند، از طرف دولت موقت، نماینده‌ای [ابراهیم یزدی]، رفت و مسأله را حل و فصل کرد. بنابراین واضح بود که نه شورای انقلاب و نه دولت موقت تمایلی به چنین اقداماتی نداشتند... اکنون ما درمقابل یک عمل انجام شده‌ای قرار گرفته بودیم که امام نیز بعد از رویت اسناد و مدارک دخالت‌های آمریکا در اوضاع داخلی ایران، آن را تأیید کرده بودند...(انقلاب و پیروزی، کارنامه و خاطرات سال‌های 1357و 1358 هاشمی‌رفسنجانی، به کوشش عباس بشیری، نشر معارف انقلاب، سال 1383، ص370)

در آخرین فراز جا دارد که از پرداختن آقای علی شکوهی به موضوع بازی خوردن آقای میرحسین موسوی از آقای هاشمی در چند مقطع تاریخی، به نقل از سخنرانی صاحب این قلم در دانشگاه شهید چمران ابراز شگفتی کنم چراکه کاملاً بی‌ارتباط با موضوع بحث است و پرداختن به آن مستلزم بازخوانی عوامل مؤثر در پذیرش قطعنامه 598 و انتخابات دهم ریاست‌جمهوری است. اما طرح آن مرا ناگزیر از یادآوری چگونگی ایفای نقش ایشان در همین بحث کرد چرا که مصداق بارزی برای روشن شدن این واقعیت در سطوح پائین‌تر این جریان به حساب می‌آید. در قابلیت سطوح مختلف این جریان همان بس که در این جوابیه هیچ اصلی پاس داشته نمی‌شود. آنچنان که گویی تنها کسی که در حق وی ظلمی شده و هیچگونه امکان و نیرویی برای دفاع از مظلومیت خویش ندارد، ریاست محترم مجمع تشخیص نظام است. همچنین در قابلیت شخصیت مورد دفاع آقای علی شکوهی همان بس که افراد دل‌بسته به کشکول درویشی‌شان را نیز به خدمت گرفته و به میدان‌هایی پیچیده گسیل می‌دارد و سپس بنا به مصلحت!! آنان را رها می‌سازد. اگر این مصادیق بارز، نمودهایی از بازی خوردن نیست از کنکاش در تاریخ نیز بهره‌ای نخواهیم برد.


عباس سلیمی‌نمین در پاسخ مکتوب به علی شکوهی؛ نومدافع هاشمی تشریح کرد/1
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٧  کلمات کلیدی: سیاسی ، عباس سلیمی نمین ، اکبر هاشمی رفسنجانی
اثرات‌ مخرب استراتژی خودمحورانه هاشمی در‌مورد پایان‌جنگ

 عباس سلیمی‌نمین مدیر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران به علی شکوهی که در دفاع از خاطرات آقای اکبر هاشمی رفسنجانی و علیه نقد سلیمی‌نمین مقاله‌ای منتشر کرده بود، به‌طور مکتوب پاسخ داد.

به گزارش رجانیوز، این پاسخ به دلیل مطول بودن در دو بخش منتشر می‌شود. بخش‌هایی که با رنگ قرمز جدا شده، مربوط به نقد آقای شکوهی است که سلیمی‌نمین از او با عنوان فردی که از بعد از انتخابات دهم ناگهان مدافع هاشمی شده، یاد می‌کند و بخش‌های با رنگ سیاه برجسته، اهم نکات این پاسخ است:

اجازه بدهید در مطلع سخن به این نکته اشاره کنم که به اکراه وارد چنین بحثی شده‌ام؛ زیرا در نگارش هر مطلبی اگر نویسنده فایده‌ای ولو اندک بر آن مترتب ببیند با رضایت خاطر به آن اهتمام می‌ورزد، اما به دلایلی چند صرف وقت و عمر را در این وادی مفید برای تاریخ کشور نمی‌دانم:

1- در یک بحث به ظاهر تاریخی با متنی مواجهیم که با بدیهیات تاریخی کاملاً بیگانه است. بر صاحب‌نظران پوشیده نیست که نقد اینجانب بر روایتگری آقای هاشمی‌رفسنجانی از وقایع بعد از انقلاب، به هیچ وجه تاریخ‌نگاری نیست، کما این که خاطره‌گویی‌های ایشان نیز از سوی هیچ تاریخ‌پژوهی تاریخ قلمداد نمی‌شود، بلکه جملگی مآخذ و متونی قابل بررسی برای تدوین تاریخ در آینده‌اند. متأسفانه در مقاله مورد اشاره با فردی بیگانه با اصول ابتدایی تاریخ‌نگاری و ملزومات آن مواجهیم که آن چه را از سوی آقای هاشمی ادعا شده است مُرّ تاریخ، و نقد صاحب این قلم را "تاریخ‌نویسی دلبخواه" می‌خواند.

2- نقد خاطرات سال 65 آقای هاشمی اولین نقد جدی اینجانب بر آثار ایشان نیست. سال‌هاست که در مجموعه نقد و بررسی کتب تاریخ معاصر، به آثار انتشار یافته از سوی این شخصیت تأثیر‌گذار در روند انقلاب اسلامی نیز پرداخته (آثار ایشان از سال 57 تا 66 نقد شده است) و حتی در برخی موارد، حضوری‌ با صاحب خاطرات مباحثه نیز شده است. این که بعد از انتخابات دهم ریاست‌جمهوری افرادی مانند آقای شکوهی جناب آقای هاشمی را "نعمت سیاسی" برای خود پنداشته و این‌گونه به یکباره وارد مباحث تاریخی شده‌اند و ضمن دفاع از مظلومیت!! ایشان به طور غیرمنطقی به ناقد حمله‌ور می‌شوند خود به قدر کافی گویای انگیزه‌هایی جز کمک به روشن شدن رخدادهای تاریخی است.

3- هدف از نقد چنین آثاری هرگز بیان یک روایت قطعی نیست، بلکه فراهم کردن زمینه‌های ثبت و ضبط اطلاعات بیشتر برای تاریخ‌نگاری در آینده است. برخی راویان یا بسیار مبهم می‌نویسند تا فهم دیگران از رخدادهای مهم و تعیین کننده از کنترل آنان خارج نشود یا یکسره به نفع خود می‌نگارند؛ نقد آثار روایتگرانی از این دست از یک سو می‌تواند آنان را ناگزیر به ارائه اطلاعات بیشتر کند و از دیگر سو می‌تواند سایر افراد حاضر و ناظر بر این رخدادها را به تکمیل یا اصلاح آنچه یکجانبه و بعضاً خطا عنوان شده ترغیب ‌نماید؛ بنابراین بحث با کسی که نه در جریان آن موضوعات غامض تاریخی بوده و نه انگیزه تاریخ‌پژوهی دارد، کمکی به اهداف مورد نظر نمی‌کند. 

4- بدبینی یا خوشبینی ناقد به روایات یک شخصیت سیاسی از رخدادهای تاریخی -که بستگی به میزان شناخت دارد- فی‌نفسه نه قبح است و نه حسن. اگر تاریخ‌پژوهی در تحقیقات خود به کرات، خلاف واقع‌گویی سیاستمداری برایش مسجل شد، عقل‌ و منطق حکم می‌کند که در بررسی ادعاهای وی دقت بیشتری به‌کار بندد. در این میان آیا با کسی که بدبینانه‌ترین تحلیل‌ها را درباره شخصیت‌های غیرمؤید خود دارد، اما در بررسی‌های تاریخی نفس بدبین بودن به روایات سیاستمداری را جرم می‌داند، می‌توان بحثی منطقی و علمی داشت؟: «سلیمی‌نمین با طرح این ادعا که هاشمی‌رفسنجانی برای آوردن آمریکائیان به تهران و انجام مذاکرات رویاروی سیاسی تلاش می‌کرده، بدبینی خود به ایشان را به نمایش می‌گذارد و تحلیل بافی در این زمینه را به اوج می‌رساند.» 

5- آقای علی شکوهی به رسم همه گلادیاتورهای جناح‌های سیاسی، توپخانه خویش را روی رگبار قرار داده و تصور کرده است که اگر در هر جمله به کرات از کلمات "تحلیل‌بافی"، "تاریخ‌نویسی دلبخواه"، "اوج تاریخ‌سازی آقای سلیمی‌نمین" استفاده کند، همچنین با توسل به جملاتی تحقیرآمیز همچون: «اظهارات تاریخی وی وقتی از نوشتار به گفتار سیر می‌کند سطحی‌تر و بی‌منطق‌تر می‌شود»، «وی در محافل دانشجویی، رسماً یک تحلیل‌گر سیاسی دارای جهت‌گیری روشن است و انگیزه اصلی خود در نقدهای تاریخی‌اش را برملا می‌کند و نشان می‌دهد که در صدد اثبات کدام ادعا و کدام تحلیل سیاسی روز به مدد نقب به حوادث تاریخی و تفسیر دلخواه رویدادهاست. دقیقاً به همین دلیل است که در این محافل، ادعاهای سلیمی‌نمین درباره موضوعات تاریخی، سطحی‌تر و بی‌منطق‌تر می‌شوند»، قادر است برای مرعوب کردن ناقد فضاسازی ‌کند. حال آن که ایشان بی‌اطلاع نیست که قبل از انگیزه‌مندی‌اش در این عرصه، سال گذشته دفتر نشر آثار آقای هاشمی‌رفسنجانی به اصطلاح جوابیه‌ای به  صاحب این قلم ارسال داشت که در آن فضاسازی و تخریب را بسیار وسیع‌تر از این مکتوب به نمایش گذاشته بود. از قضا چاپ آن توسط دفتر مطالعات به همراه توضیحاتی، نتیجه‌ای معکوس را متوجه کسانی ساخت که با ارعاب قلمی و فضاسازی در حوزه‌های تخصصی از بررسی موشکافانه روایات شخصیت‌های سیاسی برجسته ممانعت می‌کنند.


بعد از این مقدمه، حال که به هر دلیل به بحثی نه چندان سودمند کشانیده شده‌ام اجازه می‌خواهم سخنم را با مطایبه‌ای آغاز کنم. در مظلومیت تاریخ همان بس که آقای شکوهی و آن دوست عزیزشان خشمگین از نتیجه یک وزن‌کشی سیاسی، دیواری کوتاه‌تر از تاریخ نیافته‌اند تا حرکت خود را برای حفظ پیوندهای نامأنوس سیاسی خویش در این بستر ادامه دهند و ظاهراً فردی بی‌پناه‌تر از حقیر سراغ نگرفته‌اند که برای اعلام وفاداری، به متحدین تاکتیکی تمام هنرمندی خود را در فضاسازی متوجه وی کنند. ظاهراً توجیه این‌گونه خدمات متقابل نیز دفاع از حق و مظلومان تاریخ!! است.

اولین ایراد آقای شکوهی بر نگارنده بر سر بحث تعارض دو استراتژی در جنگ است. ایشان در این زمینه می‌گوید:

«آقای سلیمی‌نمین تلاش می‌کند استراتژی "جنگ جنگ تا یک پیروزی" را که از سوی آقای هاشمی‌رفسنجانی و برخی مسئولان نظام مطرح شده بود، در تعارض و تضاد با استراتژی "جنگ جنگ تا پیروزی" جلوه دهد و همین امر را دلیل ناکامی جمهوری اسلامی در کسب پیروزی نظامی در جنگ معرفی می‌کند تا از این طریق بهانه‌ای برای حمله به آقای هاشمی فراهم شود اما چنین به نظر می‌رسد که اصلاً تعارضی عینی و عملی در پیگیری اهداف این دو استراتژی وجود ندارد. در این باره ذکر توضیحاتی ضروری است: اول- تفاوت سیاست‌های اعمالی و سیاست‌های اعلامی... دوم- کسب پیروزی نه صرفاً پیروزی نظامی شعار "جنگ جنگ تا پیروزی" شعار مقاومت و ایستادگی ملت ایران و تسلیم نشدن به خواسته‌های دشمن بوده و استراتژی کلان نظام در مقابل متجاوز را ترسیم می‌کرد اما صرفاً "پیروزی نظامی" از آن اراده نمی‌شد... به همین دلیل است که استراتژی سیاسیون در زمینه کسب یک پیروزی نظامی قاطع برای یافتن دست برتر در مذاکرات احتمالی پیش‌روی، هیچ تعارضی با استراتژی اصلی "جنگ جنگ تا پیروزی" ندارد و معنای آن کوتاه آمدن از هدف کسب پیروزی در جنگ نبود. سوم- دو استراتژی قابل جمع: بحث مربوط به کسب یک پیروزی قاطع نظامی و استفاده از دستاوردهای آن در مذاکرات سیاسی در سال 62 و در روز قبل از شروع عملیات خیبر، دو بار از سوی آقای هاشمی‌رفسنجانی در جلسه فرماندهان ستادی و عملیاتی ارتش و سپاه مطرح شد، آقای هاشمی در تبیین اهمیت عملیات خیبر و برای تشجیع فرماندهان و این که این عملیات بسیار سرنوشت‌ساز است و می‌تواند بزرگترین اهرم فشار برای تسلیم شدن عراق به خواسته‌های ایران را فراهم کند، به طرح این دیدگاه پرداخت: «برای اولین بار، بحث مهمی را با آنها در میان گذاشتم که عکس‌العمل‌های متفاوتی داشت؛ بعضی پسندیدند و بعضی نپسندیدند. گفتم، نظر من و بعضی از مسئولان رده بالای نظام این است که اگر یک عملیات موفق در داخل خاک عراق انجام دهیم و منطقه‌ای از دشمن را تصرف نماییم که با آن بشود بعد از ]پذیرش[ آتش‌بس، بر عراق فشار آوریم و حق‌مان را بگیریم، باید با آتش‌بس موافقت شود. این منطقه می‌تواند همان باشد و چون هنوز چیزی در دست نداریم، مناسب نیست ولی اگر این هدف تأمین شود، قابل طرح با امام است. آنها که مخالف بودند، گفتند شعار "جنگ جنگ تا پیروزی" یا "جنگ جنگ تا دفع فتنه از جهان" تبدیل به "جنگ جنگ تا یک پیروزی" شده و گفتند اظهار این نظر، ممکن است باعث دلسردی رزمندگانی شود که برای رسیدن به کربلا و قدس می‌جنگند. موافقان هم خوشحال شدند. (آرامش و چالش، کارنامه و خاطرات سال 62، هاشمی‌رفسنجانی به اهتمام مهدی هاشمی، نشر معارف انقلاب، سال 1381، صص502ـ501) آقای سلیمی‌نمین در نقل همین فراز از کتاب آقای هاشمی‌رفسنجانی، به تقطیع جملات می‌پردازد و هم زمان و شرایط طرح موضوع را حذف می‌کند و هم خوشحالی جمعی از فرماندهان را نمی‌آورد تا القاء کند که این نظرات با استقبال فرماندهان سپاه و ارتش مواجه نشده است...»

آقای شکوهی در توجیه طرح یک استراتژی از سوی آقای هاشمی به موازات استراتژی امام در جنگ، بحث‌هایی را مطرح می‌‌کند که بعضاً سست بودن آن به حد کافی گویاست و ضرورت چندانی برای پرداختن به آن احساس نمی‌شود؛ از آن جمله است سیاست اعمالی دانستن استراتژی آقای هاشمی و سیاست اعلامی دانستن نظرات امام در این زمینه، اما در مورد سایر مطالب طرح شده، چند توضیح ضروری است: 1- این ادعا که استراتژی آقای هاشمی در راستای استراتژی امام بود هیچ‌گونه بهره‌ای از حقیقت نبرده است؛ زیرا دست‌کم خود آقای هاشمی در فراز دیگری که آقای شکوهی چشم بر آن فرو می‌بندد به روشنی این تفاوت را بیان می‌دارد: «بعد از مغرب به قرارگاه کربلا رسیدیم. نماز جماعت خوانده شد. برای حضار -فرماندهان- صحبت کردم و باز مسئله عملیات سرنوشت‌سازی که می‌تواند جنگ را تمام کند، مطرح کردم، آن‌گونه که انتظار داشتم، عنوان ختم جنگ مقبول نیفتاد. معلوم می‌شود، مسئله مهم برای بسیاری از رزمندگان، ادامه جنگ است و همه چیز هم، همین را نشان می‌دهد و شاید به همین جهت امام موافق طرح ختم جنگ نیستند و اگر در قلبشان هم قبول داشته باشند بر زبان نمی‌آورند...» (همان، ص504) ریاست وقت مجلس با علم به مخالفت امام با این استراتژی آن را در جمع فرماندهان مطرح می‌کند، آن هم در جمع فرماندهانی که ایجاد کمترین تشویش و نگرانی بابت مسائل پشت جبهه در میان آنان، تأثیر بسزایی در خط مقدم نبرد می‌گذاشت. اما این مدافع تازه از راه رسیده آقای هاشمی، آن هم بعد از انتخابات دهم، که می‌خواهد تمامی ادعاها و اظهارات این شخصیت سیاسی را عین حقایق تاریخی قلمداد کند به این جمله توجه نمی‌کند! حتی اگر استراتژی آقای هاشمی با آن چه امام ترسیم نموده بودند به زعم ایشان تطابق داشت زمانی که امام با آن مخالف بودند و تأثیرات نامطلوب در صفوف پرچمداران مقاومت در جبهه‌ها می‌گذاشت چه دلیل عقلی برای طرح آن وجود داشت؟ هرچند بر همه صاحب‌نظران- جز کسانی که از حوزه جدال‌های حزبی و سیاسی به حوزه تاریخ روانه شده‌اند- تفاوت آن کاملاً روشن است. برای نمونه در کتاب "روند پایان جنگ" در این زمینه می‌خوانیم: «دوگانگی استراتژی ایران در جنگ، اصطلاحی است که برای اولین بار آقای رضایی برای توضیح تحولات سیاسی- نظامی جنگ پس از فتح خرمشهر استفاده کرد. در تعریف ایشان، استراتژی دوگانه، متأثر از ادراکی متفاوت در دو سطح سیاسی و نظامی است. با این توضیح که استراتژی امری ذهنی است و دوگانگی ابتدا در ذهن و بعد در عمل ایجاد می‌شود. دوگانگی به معنای دو نظریه متفاوت برای حل یک مسئله است. اگر ادراک مشترک حاصل شود، عزم ملی به وجود می‌آید؛ در غیر این صورت، دوگانگی در استراتژی، به معنای نداشتن استراتژی است؛ زیرا موجب تجزیه قدرت می‌شود. در مقابل، وحدت در استراتژی، استراتژی ملی را شکل می‌دهد و در استراتژی ملی در کل کشور تکیه‌گاه اصلی برای پایان دادن به جنگ تعیین و با اجماع و توافق اجرا می‌شود. در ادامه آقای رضایی می‌افزاید: «پس از فتح خرمشهر در کشور برای پایان دادن به جنگ دو استراتژی شامل استراتژی امام و استراتژی رسمی دولت وجود داشت. استراتژی امام نبرد برای سقوط صدام و حزب بعث بود. در کنار سیاست امام، سیاست دیگری پیدا شد که نبرد برای کسب صلح را دنبال می‌کرد. هدف امام سقوط بغداد بود و این هدف با استراتژی نظامی قابل تحقق بود ولی این باور در مسئولان نبود می‌گفتند: اگر بغداد را هم بگیریم فایده‌ای ندارد و بمب اتمی بر سر ما می‌زنند... ایشان ضمن اینکه معتقد است باید درباره درستی یا نادرستی این تحلیل در فرصت دیگری بحث کرد بر این موضوع تاکید می‌کند که توانایی‌های رزمندگان ما بیش از آن چیزی بود که در صحنه مشهود بود و قبل از اینکه دشمن مانع ما باشد خودمان مانع خودمان بودیم. وی معتقد است که اگر کشور در چارچوب استراتژی امام عمل می‌کرد جنگ زودتر تمام می‌شد: «من دو سه بار جاهای مختلف گفتم که اگر ما با استراتژی امام حرکت کرده بودیم جنگ به جای اینکه هشت سال طول بکشد کمتر از پنج سال تمام می‌شد اما با فتحی بسیار بزرگتر که به سقوط صدام منجر می‌شد. اتفاقاً همین استراتژی محافظه‌کارانه ادامه نبرد برای تحمیل صلح، باعث شد که ما نتوانیم جنگ را زودتر تمام کنیم و جنگ طولانی شد.»... آقای رضایی در تداوم این نگرش به کلیت جنگ و راه‌حل برای اتمام آن، معتقد بود در حوزه دیپلماسی هم دیدگاه‌های متفاوتی وجود داشت: «دو دیپلماسی، شامل دیپلماسی انقلابی و دیپلماسی رسمی کشور فعال بود. در دیپلماسی رسمی کشور که وزارت امور خارجه، دولت، مجلس و عمدتاً قوای سه‌گانه پیگیری می‌کردند، عموماً‌ دنبال این بودند که جنگ زودتر تمام بشود و با همه کشورها هم صحبت می‌کردند. سیاست دیگر، سیاست نیروهای انقلاب و امام بود که می‌گفتند جز با زور نمی‌توانیم حقوقمان را بگیریم و این زمانی انجام می‌شود که آنها بفهمند ما قدرت داریم و در موضع دست بالایی قرار داریم». بررسی و توجه به نقش و جایگاه امام خمینی در بحث دوگانگی استراتژی موضوع مهمی است. از نظر محسن رضایی، امام از دوگانگی موجود در استراتژی اطلاع داشتند و لذا در مدیریت جنگ سقف و هدف نهایی را سقوط بغداد و کف و حداقل را تثبیت مرزها، تعیین متجاوز، دریافت غرامت و بازگشت اسرا تعیین کردند و امام هرگز از کف عدول نکردند. درباره عملیات‌های نظامی ایشان می‌گوید: «استراتژی جنگ به جای اینکه به شکل طرح‌ریزی سلسله عملیات باشد به طرح‌ریزی یک عملیات محدود شد...» وی برای توضیح این موضوع دو دوره جنگ، قبل و بعد از فتح خرمشهر، را مقایسه می‌کند: «... از آزادی خرمشهر به این طرف همیشه برای یک عملیات آماده می‌شدیم تا ببینیم این عملیات جنگ را تمام می‌کند یا نه. در حالی که اگر سیاست رسمی کشور خاتمه دادن به جنگ از راه نظامی بود، خوب باید ده عملیات طراحی و همه کشور را وارد جنگ می‌کردیم و با این کار جنگ زودتر تمام می‌شد». از نظر آقای رضایی استراتژی پیروزی براساس یک عملیات، موجب طولانی شدن جنگ شد ضمن اینکه توان و امکانات کشور به جای آنکه در فاصله‌ای کوتاه برای هدف مشخص بسیج و به کار گرفته شود و پیروزی قاطع کسب شود، در دراز مدت به فرسایش و اضمحلال دچار شد بدون اینکه پیروزی قاطع حاصل شود. ضمن اینکه دشمن بر اساس درک ماهیت این استراتژی و برای مخدوش کردن دستاوردهای سیاسی- نظامی حاصل از پیروزی در یک عملیات، حملات به شهرها و انهدام زیرساخت اقتصادی و صنعتی کشور را افزایش داده، هزینه‌های پیروزی را بالا می‌برد و با دستاوردها موازنه می‌کرد و مانع از تغییر در موازنه جنگ و پایان آن می‌شد. دوگانگی در استراتژی سبب شد استراتژی نظامی برای سقوط بغداد پیگیری نشود در حالی که پایان دادن به جنگ نیز بدون کسب پیروزی ممکن نبود، به همین دلیل، نقطه اتصال و اشتراک دو تفکر، توافق بر اجرای عملیات نظامی با تضمین پیروزی بود، حال آنکه این پیروزی‌ها بی‌نتیجه و تأثیر قطعی با پیروزی قاطع نظامی بود. به همین دلیل، پس از عملیات بدر با درک جدید از وضعیت سیاسی- نظامی جنگ، طرح جدیدی را سپاه برای اجرای عملیات در کل منطقه جنوب ارائه کرد که مسئولان نپذیرفتند و نتیجه آن بحث‌ها تنها اجرای یک عملیات در منطقه فاو بود.» (روند پایان جنگ، محمد درودیان، مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ، سال 1384، صص5-31)

در این اثر تحقیقی مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ، به‌کرات و به‌صراحت بر نقش مخرب طرح استراتژی متفاوتی از سوی آقای هاشمی در برابر استراتژی امام از زبان فرمانده وقت سپاه و سایر فرماندهان عالی‌رتبه تأکید شده است. حال چگونه در چارچوب یک حرکت سیاسی‌کارانه، فردی چون آقای شکوهی که با بدیهی‌ترین مسائل تاریخی بیگانه است، می‌خواهد این اتهام غیراصولی را به صاحب این قلم وارد سازد که اشاره به خودمحوری آقای هاشمی در جنگ و دنبال کردن استراتژی متفاوت از استراتژی امام، «تاریخ‌سازی» است؟ حتی در فرازی دیگر از این کتاب تحقیقی، آقای محمد درودیان ابتدا به تشریح استراتژی فرمانده جنگ می‌پردازد: «آقای هاشمی بر این نظر است که استراتژی ایشان مبنی بر تصرف یک منطقه با اهمیت و پایان دادن به جنگ صحیح بود ولی کاستی‌ها و ناتوانایی نیروهای نظامی مانع از تحقق آن شد؛ زیرا کلیه عملیات‌هایی که پیشنهاد می‌شد و ایشان تصویب و حمایت می‌کرد، اهداف استراتژیک داشت و در صورت تحقق اهداف، پایان دادن به جنگ ممکن می‌شد لیکن نیروهای نظامی قادر به تامین این اهداف نبودند» سپس در پاورقی ضمن اعلام مخالفت کارشناسان نظامی با آن می‌افزاید: «نیروهای نظامی به‌ویژه سپاه در برابر این تحلیل معتقدند که فقدان استراتژی نظامی و تأکید بر اجرای یک عملیات برای پایان دادن به جنگ عامل ناکامی بود. برای اثبات این موضوع چنین استدلال می‌شود که ما باید پس از فتح خرمشهر همانند قبل از آن، که برای آزادسازی مناطق اشغالی، مجموعه‌ای از عملیات را طراحی و اجرا کردیم و معضل مناطق اشغالی حل شد، برای پایان دادن به جنگ نیز به پیروزی قاطع نیاز داشتیم و این مهم با استراتژی نظامی و طراحی و اجرای مجموعه عملیات ممکن بود.» (همان، ص27)

بدون این‌که قصد موضع‌گیری در تأیید یک سوی این محاجه و تخطئه سوی دیگر را داشته باشیم تنها صرفاً بر این نکته تأکید می‌ورزیم که طرح استراتژی متفاوت با استراتژی امام از سوی آقای هاشمی که دارای عقبه‌ای متفاوت به لحاظ نظری و عملی بود (در ادامه بحث به آن خواهیم پرداخت) چه عواقب ناگواری میان فرماندهان به عنوان پرچمداران مقاومت در برابر دشمن داشته است. آیا در چارچوب استراتژی امام هر زمان رهبری صلاح می‌دید نمی‌توانست جنگ را پایان دهد؟ استراتژی کلان داشتن در جنگ قطعاً به معنی قدرت مانور نداشتن رهبری در چگونگی حل مسئله جنگ نیست. آیا زمانی که استراتژی جنگ برای فرماندهان و نیروهای رزمنده از سوی رهبری، "جنگ تا سقوط صدام" ترسیم می‌شد اگر در میانه راه از طریق کم‌هزینه‌تری پیروزی به دست می‌آمد امام آن را نمی‌پذیرفت و رزمندگان از آن تدبیر پیروی نمی‌کردند؟! بنابراین طرح استراتژی متفاوت با استراتژی امام بدون هیچگونه هماهنگی، صرفاً یک حرکت خود محورانه تلقی می‌شود که تبعات بسیار مخربی بر جنگ داشت و بدون شک تاریخ در این زمینه با سخت‌گیری بیشتر به قضاوت خواهد نشست، در حالی که در نقد اینجانب بدون ورود به جزئیات تنها به نارسایی روایات و عدم همخوانی آن با واقعیت اشاره شده است؛ زیرا بر خلاف تصور افرادی چون آقای شکوهی، هرگز عداوت ورزی با راوی خاطرات هدف نیست. اگر امروز در قالب نقدی دلسوزانه، مسئولان کشور وادار به گویاسازی روایات خود از یک سو و بیان ناگفته‌هایشان از سوی دیگر نشوند، به طور قطع در آینده فرصت برای نااهلان به منظور جعل کلیت تاریخ انقلاب مهیا خواهد بود. هرچند امروز پژوهشگران دلسوز در حوزه تاریخ در مقام تدوین این مقطع از تاریخ کشورمان برنیامده‌اند (به این دلیل که زمان لازم بر آن نگذشته است) اما عجالتاً می‌توانند نقش خود را در گویاسازی ایفا کنند. از نظر صاحب نظران شفاف‌سازی به معنی پذیرش یک روایت پرتناقض یا نارسا به عنوان تمامی حقیقت یک رخداد مهم تاریخی نیست. بدون شک خاطرات ارزشمند آقای هاشمی نه تنها همه واقعیت نیست بلکه در مواردی عدم انطباق آن بر واقعیت کاملاً آشکار یا دستکم با روایات برخی دست‌اندرکاران (همان‌گونه که از نظر گذشت) کاملاً ناسازگار است.

2- آقای علی شکوهی به کرات مدعی می‌شود که در نقد اینجانب، جملات آقای هاشمی رفسنجانی به صورت تقطیع شده مورد بهره‌برداری قرار گرفته است. در این زمینه اهل تاریخ و مطالعه کنندگان آثار دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران‌ به خوبی واقفند که در بخش اول بولتن نقد و بررسی آثار تاریخی، ابتدا فرازهای مهم کتابی که مورد نقد قرار می‌گیرد از نظر خوانندگان می‌گذرد و سپس نقد کتاب. فرازی که ادعای تقطیع در مورد آن طرح شده قطعاً در ابتدای بولتن به صورت کامل آمده است. با این وجود  برای روشن شدن بیشتر این موضوع که آیا فراز ذکر شده در نقد، محتوای روایت را منعکس می‌سازد یا خیر اظهارات آقای علی شکوهی را در این زمینه مرور می‌کنیم:

«آقای هاشمی در تبیین اهمیت عملیات خیبر و برای تشجیع فرماندهان و این که این عملیات بسیار سرنوشت‌ساز است و می‌تواند بزرگ‌ترین اهرم فشار برای تسلیم شدن عراق به خواسته‌های ایران را فراهم کند، به طرح این دیدگاه پرداخت: «برای اولین بار، بحث مهمی را با آنها در میان گذاشتم که عکس‌العمل‌های متفاوتی داشت؛ بعضی پسندیدند و بعضی نپسندیدند. گفتم، نظر من و بعضی از مسئولان رده بالای نظام این است که اگر یک عملیات موفق در داخل خاک عراق انجام دهیم و منطقه‌ای از دشمن را تصرف نماییم که با آن بشود بعد از [پذیرش] آتش‌بس، بر عراق فشار آوریم و حق‌مان را بگیریم، باید با آتش‌بس موافقت شود. این منطقه می‌تواند همان باشد و چون هنوز چیزی در دست نداریم، مناسب نیست ولی اگر این هدف تامین شود، قابل طرح با امام است. آنها که مخالف بودند، گفتند شعار "جنگ جنگ تا پیروزی" یا "جنگ جنگ تا دفع فتنه از جهان" تبدیل به "جنگ جنگ تا یک پیروزی" شده و گفتند اظهار این نظر، ممکن است باعث دلسردی رزمندگانی شود که برای رسیدن به کربلا و قدس می‌جنگند. موافقان هم خوشحال شدند.» (آرامش و چالش، کارنامه و خاطرات سال 62 هاشمی‌رفسنجانی، به اهتمام مهدی هاشمی، نشر معارف انقلاب، سال 1381، صص 2-501) آقای سلیمی‌نمین در نقل همین فراز از کتاب آقای هاشمی رفسنجانی، به تقطیع جملات می‌پردازد و هم زمان و شرایط طرح این موضوع را حذف می‌کند و هم خوشحالی جمعی از فرماندهان را نمی‌آورد تا القا کند که این نظرات با استقبال فرماندهان سپاه و ارتش مواجه نشده است. نکته دیگر این که این نظر، تنها متعلق به آقای هاشمی رفسنجانی نبود و همانگونه که در فراز فوق آمده، هاشمی می‌گوید «من و بعضی از مسئولان رده بالای نظام» این عقیده را داریم. این مسئولان رده بالای نظام چه کسانی هستند؟ چنین به نظر می‌رسد که در سطح سران سه قوه این دیدگاه پذیرفته شده بود که باید جنگ را از موضع قدرت به پایان برد و آقای هاشمی رفسنجانی همین دیدگاه را بیان کرده است. پس از آن هرگز این موضوع در جمع رزمندگان مطرح نشد زیرا در عمل مورد قبول همگان قرار گرفت و اگر هم کسانی آن را نپذیرفته بودند ولی تعارضی هم میان آن استراتژی با شعار "جنگ جنگ تا پیروزی" نمی‌دیدند..

اکنون مناسب است تا به ادعاهای مطرح شده در این فراز بپردازیم: اولاً علاوه بر نقل فراز مورد نظر به صورت کامل در ابتدای مجموعه‌ای که دفتر مطالعات در قالب نقد کتب تاریخی منتشر می‌سازد، خلاصه آن در نقد آمده که به لحاظ مفهومی به هیچ‌وجه تفاوتی نکرده است. این ادعا که شرایط زمانی طرح این موضوع حذف شده است، صحت ندارد. استراتژی آقای هاشمی در مورد جنگ صرفاً مربوط به عملیات خیبر نبود، بلکه ایشان همواره و با استفاده از هر فرصتی به تبلیغ دیدگاه خود در مورد چگونگی پایان دادن به جنگ پرداخته است. آقای شکوهی همچنین مدعی‌ است که خوشحالی جمعی از فرماندهان از دیدگاه آقای هاشمی، با قصد و غرض حذف شده است. خیر، از آن جا که در ابتدای جمله آقای هاشمی موافقت عده‌ای و مخالفت عده‌ای دیگر با استراتژی ایشان آورده شده است نقطه‌چین کردن ادامه جمله این نکته را که گفته شده عده‌ای با ایشان موافق بوده‌اند از دید خواننده پنهان نمی‌کند. ادامه جمله صرفاً بر آن چه در ابتدا طرح شده است تأکید دارد. ثانیاً شخص آقای هاشمی در فرازی دیگر به صراحت، عکس‌العمل قاطبه فرماندهان به سخنان خود را این‌گونه عنوان می‌دارد: «آن‌گونه که انتظار داشتم عنوان ختم جنگ مقبول نیفتاد. معلوم می‌شود، مسئله مهم برای بسیاری از رزمندگان، ادامه جنگ است و همه چیز هم، همین را نشان می‌دهد و شاید به همین جهت، امام موافق طرح ختم جنگ نیستند...» (همان، ص504)

 ثالثاً همان‌گونه که آمد، فرمانده وقت سپاه طرح استراتژی آقای هاشمی را نه تنها متفاوت از استراتژی امام بلکه ضربه زننده به سرنوشت جنگ می‌داند؛ بنابراین چگونه آقای شکوهی مدعی می‌شود «پس از آن هرگز این موضوع در جمع رزمندگان مطرح نشد زیرا در عمل مورد قبول همگان قرار گرفت و اگر هم کسانی آن را نپذیرفته بودند ولی تعارضی هم میان آن استراتژی با شعار "جنگ جنگ تا پیروزی" نمی‌دیدند...»؟ این سخن فاصله فراوانی با واقعیت دارد و حتی آقای هاشمی نیز نتوانسته چنین ادعایی را مطرح سازد. رابعاً ادعای بعدی آقای علی شکوهی تعجب برانگیزتر است. ظاهراً بناست ‌گوی سبقت را در طرح مطالب بی‌بدیل از راوی محترم برباید:

«هاشمی می‌گوید: «من و بعضی از مسئولان رده‌بالای نظام» این عقیده را داریم. این مسئولان رده‌بالای نظام چه کسانی هستند؟ چنین به نظر می‌رسد که در سطح سران سه قوه این دیدگاه پذیرفته شده بود که باید جنگ را از موضع قدرت به پایان برد و آقای هاشمی همین دیدگاه را بیان کرده است.»

در این زمینه باید یادآور شد اگر آن‌چه آقای هاشمی به عنوان استراتژی خود مطرح می‌سازد، موضع سران قوا بود چرا خود ایشان این ادعا را مطرح نمی‌کند و در صورتی‌که آقای علی شکوهی با تحقیق و پژوهش به این اطمینان رسیده است که مراد از بعضی مسئولان رده‌بالای نظام همان سران قوا هستند به چه دلیل عبارت "چنین به نظر می‌رسد" را به کار می‌برد؟ آیا این نوع حمایت‌های نوشتاری از آقای هاشمی توجه هیچ صاحب‌نظری را جلب خواهد کرد، آن هم در حالی که ایشان هرگز در خاطراتش حتی تا آخرین سال انتشار، یعنی سال 1366، روایتی را دال بر موافقت سران قوا با استراتژی خود که برای اولین بار در سال 62 مطرح می‌کند، نقل نکرده است و تنها در سال 64 به هم‌نظر بودن آقای منتظری و احمد آقا با خود اشاره دارد: «... احمد آقا آمد و درباره مذاکراتش با آقای منتظری نقل کرد که ایشان با ختم جنگ به صورت آتش‌بس موافق است...» (امید و دلواپسی، کارنامه و خاطرات سال 64 هاشمی‌رفسنجانی، به اهتمام سارا لاهوتی، نشر معارف انقلاب، سال 1387، ص 84)، «عصر احمد آقا آمد و در مورد اصلاح قانون اساسی، دولت آینده، جنگ و ... مذاکره کردیم. او طرفدار ختم جنگ است.» (همان، ص193) علاوه بر این، همان‌گونه که اشاره رفت، راوی محترم خود به موافق نبودن امام با استراتژی ایشان اذعان دارد؛ بحث در این زمینه را با نقلی از سردار غلامعلی رشید که در مصاحبه با آقای محمد درودیان در تاریخ 28/7/1382 اظهار شده است، پایان می‌بخشیم: «چنانکه در جلسه تصمیم‌گیری سران برخی از مسئولان پرسشی مطرح کردند بر این اساس که باید ببینیم بعد از فتح خرمشهر چه مسیری را در پیش گرفتیم که به این ذلت منجر شد؟ به دلیل پیامد این‌گونه واکنش‌ها آقا سیداحمد اجازه نداد بحث شود.» (محمد درودیان، روند پایان جنگ، تهران، انتشارات مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، 1384، ص 267)

بنابراین ادعای موافق بودن سران قوا با استراتژی آقای هاشمی یا به تعبیری انعکاس نظرات آنان توسط راوی محترم خاطرات، هرچند به صورت دو پهلو مطرح شده تا راه گریزی مفتوح بماند اما مصداق واقعی همان اتهامات ناروایی است که آقای شکوهی بر نقد و تحلیل صاحب این قلم روا می‌دارد. جالب توجه‌ این‌که در ادامه گفتار برای منفعل کردن کامل منتقد از موضع تهاجمی این موضوع را مطرح می‌سازد که: «وقتی کسب یک پیروزی بزرگ با توجه به حمایت همه‌جانبه شرق و غرب و اعراب از صدام از سویی به محاصره کامل جمهوری اسلامی در ابعاد گوناگون، میسر نشد، معلوم نیست چرا آقای سلیمی‌نمین و برخی دیگر، بر تداوم جنگ تا پیروزی کامل نظامی تأکید می‌کنند.» خوشبختانه خوانندگانی که نقد کتاب خاطرات سال 65 آقای هاشمی را مطالعه کرده باشند این موضوع را کاملاً مغالطه‌آمیز خواهند یافت؛ زیرا هرگز چنین باوری نداشته‌ام و ندارم که رهبری صرفاً می‌بایست پایان جنگ را به راه‌حل نظامی محدود می‌ساختند؛ بلکه تنها ایراد اساسی طرح شده در آن نقد، مسئله خودمحوری آقای هاشمی است. رهبر انقلاب طبق قانون مسئول تعیین استراتژی جنگ بودند. ایشان هر زمان می‌توانستند در چارچوب مصالح ملت و کشور راه‌حلی را برای پایان جنگ اعلام کنند، اما مادامی که استراتژی ایشان "جنگ تا سقوط صدام" عنوان می‌شود، تبلیغ استراتژی صلح با صدام بعد از یک عملیات موفق در میان فرماندهان خطوط دفاعی، قطعاً تضعیف استراتژی رهبری و سردرگمی نیروهای رزم در جبهه را به دنبال می‌آورد. کما این‌که آقای محسن رضایی در مصاحبه‌های مختلف به این مسئله اشاره دارد و برخی از آن‌ها نقل شد.

آقای علی شکوهی که در عبارات پیشین خود می‌کوشید همه رزمندگان را موافق آقای هاشمی یا موافق عدم تعارض استراتژی آقای هاشمی با استراتژی امام در جنگ جلوه‌گر سازد، در ادامه سخنانش در مقام پاسخ‌گویی به تبعات طرح استراتژی آقای هاشمی برمی‌آید:

«اصلی‌ترین دلیل‌تراشی آقای سلیمی‌نمین این است که طرح این شعار باعث تضعیف روحیه دفاعی رزمندگان شده و فرماندهان را به وادی معادلات پشت جبهه سوق داده و آنها را نسبت به وظیفه‌شان دچار تردید کرده است. این سخن یک ادعای بی‌مصداق است و هرگز چنین تردیدی در جبهه در میان رزمندگان و فرماندهان ایجاد نشد... نکته مهم‌تر این است که مگر سرنوشت یک جنگ را فقط انگیزه و روحیه رزمندگان تعیین می‌کند که با فرض تضعیف روحیه دفاعی سربازان، شکست نظامی یک کشور رقم بخورد؟»

شاید ذکر فرازی از کتاب "آغاز تا پایان" خلاف واقع بودن ادعای تاثیر سوء نداشتن خودمحوری فرمانده جنگ و هم این ادعا را که آقای هاشمی بعد از عملیات خیبر دیگر سخنی از استراتژی خود به میان نیاورد "پس از آن هرگز این موضوع در جمع رزمندگان مطرح نشد زیرا در عمل مورد قبول همگان قرار گرفت" بنمایاند: «سپاه براساس درکی که از روند تحولات جنگ پس از فتح خرمشهر داشت، مشکل اساسی جنگ را در استراتژی و میزان اختصاص منابع و امکانات کشور، برای جنگ ارزیابی می‌کرد. شکست در عملیات بدر در چارچوب این تحلیل، به منزله شکست در "استراتژی حرکت محدود و شتابزده" تعبیر می‌شد. مشخصه این استراتژی کسب پیروزی با یک عملیات، بدون برخورداری از برنامه درازمدت و در نظر گرفتن افزایش توان، گسترش سازمان رزم‌ و با محاسبه حرکت‌های احتمالی دشمن بود» (آغاز تا پایان، سیری در جنگ ایران و عراق، محمد درودیان، مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ سپاه پاسداران، ص121) در پاورقی مربوط به این فراز می‌خوانیم: «آقای هاشمی قبل از عملیات بدر در مورد این استراتژی می‌گوید: «ما بعد از فتح خرمشهر یک سیاستی را اتخاذ کردیم که یک جایی را از دشمن بگیریم که در صورت ادامه جنگ برای دشمن اهمیت داشته باشد و نتواند تحمل کند. در این صورت اگر جنگ هم متوقف بشود، می‌توانیم امتیازاتی از دشمن بگیریم.» (سند شماره 221./ گ مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ، «مسائل اساسی جنگ و سپاه پس از بدر»، آذر 65، ص30، به نقل از جلسه قرارگاه خاتم‌الانبیاء 14/10/64) (همان) قطعاً این سند، هم اثبات می‌کند که آقای هاشمی در هر فرصتی استراتژی‌اش را مطرح می‌‌کرده و هم این‌که دستکم براساس دیدگاه صاحب‌نظران سپاه پاسداران شکست در عملیات بدر با این استراتژی مرتبط بوده است. مرور فراز دیگری از این اثر برخی از واقعیات را بیشتر روشن می‌سازد: «در واقع سرنوشت عملیات خیبر به دلیل عدم تطابق بین ابتکار و امکانات مورد نیاز، منجر به عدم حصول نتیجه مطلوب و ظهور نوعی سرگردانی شد. پیدایش وضعیت جدید دو نتیجه آشکار به دنبال داشت؛ نخست عدم ابتکار عمل و بازگشت به وضعیت قبل از عملیات خیبر و دیگری عدم تطابق امکانات موجود برای اجرای عملیات پیروز. بدین ترتیب در بهار و تابستان 1363 با وجود بحث و بررسی‌ها که انجام گرفت شرایط لازم برای عملیات فراهم نشد. در این جلسات برای نخستین بار فرماندهی عالی جنگ در برابر توضیحاتی که فرماندهان و طراحان عملیات در مورد مشکلات و نیازمندیهای پشتیبانی برای اجرای عملیات بیان کردند، به مسائلی اشاره نمود که تا اندازه‌ای سئوال‌انگیز بود. در واقع با توجه به مجموع مسائلی که بیان شد برای نخستین بار مشکلات ادامه جنگ و تردیدهای موجود در این زمینه به نحو تعجب‌آمیزی اظهار شد.» (همان، صص100-99)

متأسفانه آقای هاشمی‌رفسنجانی به جای انتقال مسائل به رهبری و تبعیت از تصمیمات ایشان، با طرح نظرات خود در جمع فرماندهان به منظور بسترسازی برای اجرای استراتژی‌اش، مشکلات و سردرگمی‌های بسیاری را موجب می‌شد؛ برهمین اساس بحث صلح با صدام از سوی ایشان و اطرافیانشان بارها به صراحت در این ایام مطرح ‌شد. آقای علی شکوهی این واقعیت را خلاف واقع خوانده و عنوان کرده است:

«در موردی دیگر آقای سلیمی‌نمین می‌ویسد: «متأسفانه در کنار ایجاد تشکیک نسبت به شعارهای محوری جنگ، برخی نزدیکان آقای هاشمی که در جنگ نیز دستیار ویژه ایشان به حساب می‌آمدند در پشت جبهه آشکارا به طرح صلح با عراق می‌پردازند: «شب احمدآقا تلفنی گفت به دنبال نامه‌ محسن رضایی به امام در مورد مطرح شدن صلح [با عراق] در جلسه نمایندگان با حضور دکتر روحانی، امام از من توضیح خواسته‌اند. گفتم فردا به زیارتشان می‌آیم... صبح به زیارت امام رفتم... امام فرمودند طبق گزارش فرمانده سپاه، در جلسه‌ای جمعی از نمایندگان صحبت از مشکلات جنگ کرده و ختم جنگ را مطرح نموده‌اند. از من خواستند که به آنها بگویم ما باید تا آخرین فرد با صدام بجنگیم و صحبت از صلح نکنند». (ص113) هرچند آقای هاشمی این فراز از خاطرات خویش را بسیار مبهم و غامض مطرح ساخته است تا طرح کننده بحث صلح با صدام مشخص نگردد، اما تذکر امام به آقای هاشمی تاحدودی مخاطب هشدار را روشن می‌سازد.» (ص 56) ظاهرا ما هیچ دلیل تاریخی مستقلی را برای این ماجرا در اختیار نداریم و اگر خاطرات خود آقای هاشمی نبود هرگز آقای سلیمی‌نمین این ادعا را مطرح نمی‌کرد که برخی از نمایندگان به موضوع صلح با عراق اشاره کردند و همین امر باعث اعتراض محسن رضایی شد و امام هم در این زمینه هشدار دادند. ای کاش خاطرات دیگران هم از دوره جنگ منتشر شده بود و اینک می‌توانستیم به چیزی بیشتر از خاطرات آقای هاشمی استناد کنیم. در عین حال این پرسش مطرح می‌شود که از کجای این خاطره به قول سلیمی‌نمین بسیار مبهم و غامض آقای هاشمی، چنین استنباط می‌شود که برخی نزدیکان آقای هاشمی که در جنگ نیز دستیار ویژه ایشان به حساب می‌آمدند (یعنی حسن روحانی)، صلح با عراق را مطرح کردند؟ از خاطرات آقای هاشمی تنها این نتیجه گرفته می‌شود که در جمع نمایندگان مجلس که آقای روحانی هم در آن جلسه حاضر بوده، این بحث مطرح شده است و هیچ دلیل و قرینه دیگری در این باب وجود ندارد. البته آقای سلیمی‌نمین از تذکر امام به آقای هاشمی نتیجه گرفته است که مخاطب هشدار امام تاحدودی! مشخص است اما این برداشت را باید به همان قضاوت از قبل موجود در ذهن آقای سلیمی‌نمین نسبت داد که در صدد است آقای هاشمی را متهم کند. مگر آقای هاشمی ننوشته است که  «امام فرمودند طبق گزارش فرمانده سپاه، در جلسه‌ای جمعی از نمایندگان صحبت از مشکلات جنگ کرده و ختم جنگ را مطرح نموده‌اند. از من خواستند که به آنها بگویم ما باید تا آخرین فرد با صدام بجنگیم و صحبت از صلح نکنند»؟ با این حساب "جمعی از نمایندگان" بودند نه آقای روحانی و اصلا معلوم نیست که آقای روحانی در این جمع، چه نظری را مطرح کرده است. ضمن آن که تذکر به آقای هاشمی از سوی امام به این دلیل بوده است که او رئیس مجلس است و طبعا ایشان باید نظر امام را به نمایندگان منعکس کند. همچنین آقای هاشمی در این زمان مسئول جنگ است و از این نظر هم می‌تواند واسطه انتقال نظرات امام باشد. پس به چه دلیل باید با بدبینی و خلاف صریح خاطرات ذکر شده و به صورت دلبخواه، مدعی شد که نزدیکان هاشمی، موضوع صلح را مطرح کردند.»

در مورد این‌که آیا نزدیکان آقای هاشمی نیز در محافل مختلف برای پایان دادن به جنگ بحث مبنا قراردادن "یک پیروزی برای صلح با صدام" را مطرح می‌کردند یا خیر، روایات زیادی وجود دارد که از آن جمله است روایت آقای محسن رضایی در گفت‌وگو با صاحب این قلم که از آن می‌گذریم؛ البته آقای شکوهی نیز اگر محقق بودند می‌توانستند از فرمانده وقت سپاه در این زمینه تحقیق کنند، سپس انواع نسبت‌های ناروا را علیه ناقد مطرح سازند. جالب این که در این زمینه آقای هاشمی‌رفسنجانی در مصاحبه با آقای محمد درودیان در تاریخ 19/4/1380 می‌گوید: «دو عامل اساسی وجود داشت که تصمیم مناسبی برای پایان دادن به جنگ گرفته نشد. یکی سپاه بود که طرح پایان دادن به جنگ از نظر سپاه چیزی شبیه کفر بود. مسئله بعدی امام بود که لحظه‌ای اجازه نمی‌داد درباره ختم جنگ بحث کنیم. در مجلس هم عده‌ای بودند به نام "مجمع عقلا" و آقای روحانی [که برای پایان دادن به جنگ فعالیت می‌کردند]، امام آنها را سرجایشان نشاند.» (روند پایان جنگ، محمد درودیان، مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ، سال 1384، صص9-28) همچنین آقای هاشمی در خاطرات سال 66 خود به صراحت به این مطلب اشاره دارد که نظرات آقای روحانی در مورد پایان جنگ با نظرات امام در تعارض است: «عصر با دکتر روحانی، مدتی در محل سپاه قدم زدیم و درباره جنگ و مشکلات ادامه آن و نداشتن راهی برای ختم جنگ بحث کردیم. ایشان تقریباً معتقد است جنگ را باید از موضع قدرت خاتمه بدهیم و منتظر فتح سرنوشت‌ساز نمانیم، ولی چون برخلاف نظر امام است، صراحت ندارد.» (دفاع و سیاست، کارنامه و خاطرات سال 66 هاشمی‌رفسنجانی، به اهتمام علیرضا هاشمی، سال 1389، ص61) ای کاش اتهام‌زنی و توهین‌های آقای علی شکوهی به یک منتقد دستکم از پشتوانه مطالعاتی برخوردار بود