تحلیل شریعتمداری از تحولات جریان انحرافی
ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٥  کلمات کلیدی: سیاسی ، جریان انحرافی ، حسین شریعتمداری ، مقالات

حماسه اخیر پیام کوبنده ای برای جریان انحرافی نیز داشت که با بهره گیری انگل گونه از رانت های ثروت- بخوانید بیت المال- و قدرت، هر از چندگاه با حاشیه سازی های سفارشی، به دشمنان امید از دست داده بیرونی و اصحاب از نفس افتاده فتنه ۸۸، تنفس مصنوعی می دادند.

 کیهان: حسین شریعتمداری در یادداشت روز امروز دوشبنه با عنوان"تاریخ در چند قدمی پیچ بزرگ !" نوشت:
۱- روز سه شنبه ۲۹ مارس ۲۰۱۱- ۹ فروردین ماه ۱۳۹۰- «توماس دانیلون» مشاور امنیت ملی آمریکا طی سخنانی در «بنیاد کارنگی» در واشنگتن که بازتاب گسترده ای داشت با تاکید بر این که جمهوری اسلامی ایران اصلی ترین دشمن و کانون فعال تهدید علیه آمریکا در منطقه و عرصه بین المللی است، می گوید «مقابله با ایران اسلامی از فهرست اولویت های سیاست خارجی آمریکا حذف نمی شود».

دانیلون در بخش دیگری از سخنان خود به ترسیم چشم انداز برخورد آمریکا با جمهوری اسلامی ایران پرداخته و درباره چگونگی برنامه ریزی برای رسیدن به این هدف- به گفته او- استراتژیک توضیح می دهد «سیاست آمریکا در برخورد با ایران را تحولات درونی این کشور تعیین می کند. یعنی رخدادها و تحولاتی که در داخل ایران جریان دارد و یا در حال شکل گرفتن است به ما می گویند، چه بگوئیم، روی کدام نقطه تمرکز کنیم و از کدام حرکت و یا جریان سیاسی حمایت کنیم»! مشاور امنیت ملی آمریکا، حمایت از جنبش سبز!!- فتنه آمریکایی اسرائیلی ۸۸- را در همین راستا ارزیابی کرده و از ناکامی این حرکت با تاسف یاد می کند.

توماس دانیلون در بخش دیگری از سخنرانی بیش از یکساعت و نیمه خود خطاب به کارشناسان و برنامه ریزان امنیتی آمریکا که در «بنیاد کارنگی» گرد آمده اند به «ضریب حمایت مردم» از رهبری اشاره کرده و آن را اصلی ترین فاکتور در محاسبات آمریکا می داند و پنهان نمی کند که غلظت این فاکتور برای آمریکا چیزی شبیه یک «کابوس» است.

۲- توماس دانیلون در همان نشست توجیهی که در گرماگرم انقلاب ها و تحولات اسلامی منطقه تشکیل شده بود و سقوط بن علی در تونس و حسنی مبارک در مصر را به دنبال داشت، تاکید می کند «امروزه برای آمریکا هیچ اولویتی بالاتر و بااهمیت تر از این نمی شناسیم که از تبدیل ایران به یک «الگو» برای ملت های مسلمان منطقه جلوگیری کنیم» و در توضیح این «اولویت» می گوید «به خاورمیانه و شمال آفریقا نگاه کنید، اندونزی و مالزی و پاکستان و حتی ترکیه را هم نادیده نگیرید.

ملت های مسلمان در کشورهای اسلامی بعد از تحولاتی که شاهد آن هستیم در آستانه یک انتخاب تاریخی قرار گرفته اند و الگوی ایران را به عنوان «نقطه ایده آل» پیش روی خود دارند. و همین نگرانی جدی است که پیشگیری از الگو شدن ایران را به اولویت اصلی ما در خاورمیانه تبدیل کرده است».

۳- ساموئل هانتینگتون استراتژیست بلندآوازه آمریکایی و واضع نظریه معروف «جنگ تمدن ها» که چند سال قبل چشم از جهان فرو بست و در دیار باقی به اسلاف توطئه گر خود پیوست، در کتاب «موج سوم دموکراسی» به فرمولی برای ارزیابی میزان مشروعیت- اینجا به معنی مقبولیت- نظام های حکومتی اشاره می کند که صرف نظر از هویت هانتینگتون، یک فرمول علمی و قابل قبول است.

او در این باره می نویسد؛ کاهش مشروعیت گروه ها و احزاب سیاسی در یک نظام حکومتی فقط هنگامی نشانه کاهش مشروعیت آن نظام حکومتی در میان مردم است که مردم در این کشورها، اعتماد خود به کانون اصلی مشروعیت نظام را از دست داده باشند و در غیر این صورت یعنی چنانچه ملت ها به کانون اصلی مشروعیت نظام اعتماد و اعتقاد داشته باشند، گروه ها و احزابی که با نظام زاویه گرفته اند، روی قوس نزولی رفته و به پایان مشروعیت خود نزدیک می شوند.

۴- ساموئل هانتینگتون در اجلاس «دموگرافی» که اوایل سال ۲۰۰۵ در نیکوزیا، پایتخت قبرس تشکیل شده و کارشناسان و صاحبنظران بسیاری در آن حضور داشتند، از «ولایت فقیه» به عنوان کانون اصلی مشروعیت جمهوری اسلامی ایران یاد کرده و گفته بود، میزان مشروعیت و پایداری جمهوری اسلامی ایران با میزان اعتماد و اعتقاد مردم به ولی فقیه ارتباط مستقیم دارد و با تاسف(!!) یادآوری کرده بود «تمامی داشته ها و برداشت های ما از اعتماد و اعتقاد توده های عظیم مردم ایران به [آیت الله] خامنه ای [حفظه الله تعالی] حکایت می کند و همین رویکرد مردمی است که برنامه های برخورد با رژیم جمهوری اسلامی را دشوار و به مرز «ناممکن» رسانده است.

هانتینگتون در اجلاس نیکوزیا با اشاره به همین نکته نتیجه می گیرد که گروهها و احزاب سکولار و آمریکوفیل- طرفدار آمریکا- در ایران برای ادامه فعالیت خود و جذب طرفدار ناچارند که علی رغم میل و خواست درونی خود بر اعتقاد به ولایت فقیه تاکید کنند!

هانتینگتون زنده نبود تا ببیند که «بنی فتنه» و «بنی انحراف» چگونه توصیه او را وانهادند و به توصیه مشترک «ریچارد رورتی، جرج سوروس و جین شارپ» هویت واقعی و مشمئزکننده خود را بیرون ریختند و چه زود به آخر خط رسیدند.

۵- انبوه متراکم جمعیت در استقبال بی نظیر از رهبرمعظم انقلاب در سفر ایشان به کرمانشاه که پیش از این در سفر حضرت آقا به شهر مقدس قم و سایر نقاط این مرز و بوم نیز تجربه شده بود، برای هیچ ناظر بی طرف و حتی دشمنان نشان دار و بیماردل، کمترین تردیدی باقی نمی گذارد و اجازه کمترین تردیدی نمی دهد که قلب تمامی مردم ایران در پیوند با امام خامنه ای می تپد.

تا آنجا که امام خامنه ای آینه تمام نمای همه مردم ایران و همه مردم ایران در امام خامنه ای خلاصه می شوند. شرح این دلدادگی، مثنوی هفتادمن کاغذ است و به درازا می کشد بی آن که نقطه پایانی داشته باشد و کوتاه سخن «چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است»؟ چند سال پیش، خبرنگار شبکه تلویزیونی CNN از نگارنده پرسید، نسبت میان آیت الله خامنه ای و امام خمینی را چگونه می بینی؟ و پاسخ این بود که «روح مطهر امام خمینی از کالبد جوان امام خامنه ای طلوع کرده است» و به قول شاعر نکته سنج عرب «روح او، روح من و روح من، روح اوست و عجیب آن که یک روح در دو بدن حلول کرده است».

این نوشته اما، موضوع دیگری را پی می گیرد و آن، پیام روشن و خالی از ابهام این دلدادگی متقابل امت و امام است. اشاره ای در چند «بند» که فقط اندکی از بسیارهاست و بسنده کردن به مشتی از خروارها.

۶- پیوند یکپارچه و مثال زدنی امت با امام خامنه ای و پیروی برخاسته از شور و شعور و ریشه گرفته از دلدادگی توده های مردم به حضرت آقا، توهم پراکنی چندین و چندساله و مخصوصا چندماهه اخیر آمریکا و متحدانش را نقش بر آب کرد که با بهره گیری از غول های رسانه ای خود در منطقه و گروه ها و احزاب فسقلی و دم دستی خویش در داخل کشور، بر طبل پر سر و صدا و صد البته، توخالی «کمرنگ شدن رابطه مردم با نظام اسلامی می کوبیدند»!

مردم کرمانشاه در استقبال بی نظیر و مثال زدنی خود که نمونه ای بارها تکرار شده و بارها تکرار شدنی در جای جای ایران اسلامی است، به دشمنان بیرونی نشان دادند- بخوانید فهماندند- که نه فقط بر پیمان الهی خود با انقلاب اسلامی که وجود مبارک امام خامنه ای جلوه ملکوتی آن است، پابرجا هستند، بلکه با درک شرایط حساس کنونی بارها بیشتر و فراتر از همیشه بر این پیوند و پیمان تاکید می ورزند.

بنابراین در پی اظهارنظر مایوسانه «ریچارد هاس» مسئول شورای روابط خارجی آمریکا که بعد از حماسه ۹ دی گفته بود «مهندسی معکوس فوکویاما برای جدایی مردم از ولی فقیه نتیجه معکوس داده است» امروزه باید به قیافه دیدنی «توماس دانیلون» مشاور امنیت ملی آمریکا خندید که می بیند آنچه در ایران اسلامی در جریان است، تکرار همان کابوس همیشگی آمریکا و متحدانش است و به «لئون پانتا» رئیس سابق سازمان «سیا» و وزیر دفاع کنونی آمریکا تسلیت گفت که در ملاقات اخیرش با «نتانیاهو» نخست وزیر رژیم صهیونیستی به وی دلداری داده بود «تضعیف پایگاه مردمی آیت الله خامنه ای می تواند از الگو شدن ایران برای کشورهای در حال تحول منطقه پیشگیری کند»!
این بخش از اظهارنظر مشترک «لئون پانتا» و «توماس دانیلون» قابل قبول است که کشورهای اسلامی در آستانه یک انتخاب تاریخی قرار گرفته اند. رهبر فرزانه ما نیز در کرمانشاه از «پیچ بزرگ تاریخ» خبر دادند. اما بخش دیگر اظهارات آنها- بخوانید آرزوی آنها- نقش بر آب شده است. آنجا که از تلاش برای پیشگیری از الگو شدن ایران اسلامی برای انقلاب های منطقه سخن می گفتند.

۷- پیوند به نمایش درآمده مردم و رهبری بار دیگر و برای چندمین بار به اصحاب فتنه آمریکایی- اسرائیلی ۸۸ نشان داد که نه فقط کمترین پایگاهی در میان مردم ندارند، بلکه فقط از صدقه سر رهبری و به احترام ایشان است که علی رغم آنهمه وطن فروشی و خیانت و جنایت هنوز فرصت حضور- بخوانید زندگی نباتی- در کشور را دارند. آیا در این حال و هوا که به وضوح شاهد آنند، مسخره و خنده دار نیست که در یک جنگ زرگری و بازی کودکانه برای شرکت در انتخابات شرط و شروط هم می گذارند؟!

۸- حماسه بی نظیر کرمانشاه پاسخی دندان شکن به کسانی بود که از کاهش اعتماد مردم به نظام سخن می گفتند و با اظهارات بی پایه خود بر صدر اخبار رسانه های بیگانه می نشستند و به خیال خویش توصیه می کردند که باید اعتماد از دست رفته مردم به نظام بازگردانده شود! و برای بازگرداندن این اعتماد- به قول آنها کاهش یافته!- به نسخه ای اشاره می کردند که فلان تاریخ در نماز جمعه تهران ارائه کرده بودند! اکنون باید به این آقایان گفت؛ بهتر است در فکر نسخه ای برای توبه خود و پذیرش آن از سوی مردمی باشید که زلال اندیشه و بصیرت و استحکام پیمان آنان با ولی امر مسلمین را پاس نداشتید و در بزنگاه آزمون بزرگ فتنه آمریکایی- اسرائیلی ۸۸ از دوستان گسستید و با دشمنان همنوا شدید!

۹- حماسه اخیر پیام کوبنده ای برای جریان انحرافی نیز داشت که با بهره گیری انگل گونه از رانت های ثروت- بخوانید بیت المال- و قدرت، هر از چندگاه با حاشیه سازی های سفارشی، به دشمنان امید از دست داده بیرونی و اصحاب از نفس افتاده فتنه ۸۸، تنفس مصنوعی می دادند.

۱۰- و بالاخره باید از پیام هشداردهنده دیگری یاد کرد که حماسه بی نظیر کرمانشاه و قم و... برای برخی از «خودباوران» در پی داشته و دارد. آنان که گاه به غفلت و یا به وسوسه اطرافیان، انگیزه رویکرد مردم به خویش را فراموش می کنند و به خاطر نمی آورند.

مردم- به قول ملای رومی- با «ترازوی احدخوی» رهبری به ارزیابی مسئولان در هر جایگاه و رده ای که باشند، می نشینند و هرجا که میان عملکرد و مواضع مسئولان با رهبر و مقتدای خویش زاویه ای ببینند، بدون کمترین تردیدی، راه رهبری را برمی گزینند.


نکته خوانی شریعتمداری برای دانیلون، هانتینگتون، رورتی، سوروس، شارپ و فوکویاما
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٥  کلمات کلیدی: سیاسی ، حسین شریعتمداری ، روزنامه کیهان ، مقالات
خبرنامه دانشجویان ایران: چندی پیش مشاور امنیت ملی آمریکا طی سخنانی در «بنیاد کارنگی» در واشنگتن گفت: «مقابله با ایران اسلامی از فهرست اولویت های سیاست خارجی آمریکا حذف نمی شود».
 
به گزارش خبرنگار «خبرنامه دانشجویان ایران»؛ حسین شریعتمداری در سرمقاله امروز کیهان نوشت:

1- روز سه شنبه 29 مارس 2011- 9 فروردین ماه 1390- «توماس دانیلون» مشاور امنیت ملی آمریکا طی سخنانی در «بنیاد کارنگی» در واشنگتن که بازتاب گسترده ای داشت با تاکید بر این که جمهوری اسلامی ایران اصلی ترین دشمن و کانون فعال تهدید علیه آمریکا در منطقه و عرصه بین المللی است، می گوید «مقابله با ایران اسلامی از فهرست اولویت های سیاست خارجی آمریکا حذف نمی شود».
 
دانیلون در بخش دیگری از سخنان خود به ترسیم چشم انداز برخورد آمریکا با جمهوری اسلامی ایران پرداخته و درباره چگونگی برنامه ریزی برای رسیدن به این هدف- به گفته او- استراتژیک توضیح می دهد «سیاست آمریکا در برخورد با ایران را تحولات درونی این کشور تعیین می کند. یعنی رخدادها و تحولاتی که در داخل ایران جریان دارد و یا در حال شکل گرفتن است به ما می گویند، چه بگوئیم، روی کدام نقطه تمرکز کنیم و از کدام حرکت و یا جریان سیاسی حمایت کنیم»! مشاور امنیت ملی آمریکا، حمایت از جنبش سبز!!- فتنه آمریکایی اسرائیلی 88- را در همین راستا ارزیابی کرده و از ناکامی این حرکت با تاسف یاد می کند. توماس دانیلون در بخش دیگری از سخنرانی بیش از یکساعت و نیمه خود خطاب به کارشناسان و برنامه ریزان امنیتی آمریکا که در «بنیاد کارنگی» گرد آمده اند به «ضریب حمایت مردم» از رهبری اشاره کرده و آن را اصلی ترین فاکتور در محاسبات آمریکا می داند و پنهان نمی کند که غلظت این فاکتور برای آمریکا چیزی شبیه یک «کابوس» است.

2- توماس دانیلون در همان نشست توجیهی که در گرماگرم انقلاب ها و تحولات اسلامی منطقه تشکیل شده بود و سقوط بن علی در تونس و حسنی مبارک در مصر را به دنبال داشت، تاکید می کند «امروزه برای آمریکا هیچ اولویتی بالاتر و بااهمیت تر از این نمی شناسیم که از تبدیل ایران به یک «الگو» برای ملت های مسلمان منطقه جلوگیری کنیم» و در توضیح این «اولویت» می گوید «به خاورمیانه و شمال آفریقا نگاه کنید، اندونزی و مالزی و پاکستان و حتی ترکیه را هم نادیده نگیرید. ملت های مسلمان در کشورهای اسلامی بعد از تحولاتی که شاهد آن هستیم در آستانه یک انتخاب تاریخی قرار گرفته اند و الگوی ایران را به عنوان «نقطه ایده آل» پیش روی خود دارند. و همین نگرانی جدی است که پیشگیری از الگو شدن ایران را به اولویت اصلی ما در خاورمیانه تبدیل کرده است».

3- ساموئل هانتینگتون استراتژیست بلندآوازه آمریکایی و واضع نظریه معروف «جنگ تمدن ها» که چند سال قبل چشم از جهان فرو بست و در دیار باقی به اسلاف توطئه گر خود پیوست، در کتاب «موج سوم دموکراسی» به فرمولی برای ارزیابی میزان مشروعیت- اینجا به معنی مقبولیت- نظام های حکومتی اشاره می کند که صرف نظر از هویت هانتینگتون، یک فرمول علمی و قابل قبول است. او در این باره می نویسد؛ کاهش مشروعیت گروه ها و احزاب سیاسی در یک نظام حکومتی فقط هنگامی نشانه کاهش مشروعیت آن نظام حکومتی در میان مردم است که مردم در این کشورها، اعتماد خود به کانون اصلی مشروعیت نظام را از دست داده باشند و در غیر این صورت یعنی چنانچه ملت ها به کانون اصلی مشروعیت نظام اعتماد و اعتقاد داشته باشند، گروه ها و احزابی که با نظام زاویه گرفته اند، روی قوس نزولی رفته و به پایان مشروعیت خود نزدیک می شوند.

4- ساموئل هانتینگتون در اجلاس «دموگرافی» که اوایل سال 2005 در نیکوزیا، پایتخت قبرس تشکیل شده و کارشناسان و صاحبنظران بسیاری در آن حضور داشتند، از «ولایت فقیه» به عنوان کانون اصلی مشروعیت جمهوری اسلامی ایران یاد کرده و گفته بود، میزان مشروعیت و پایداری جمهوری اسلامی ایران با میزان اعتماد و اعتقاد مردم به ولی فقیه ارتباط مستقیم دارد و با تاسف(!!) یادآوری کرده بود «تمامی داشته ها و برداشت های ما از اعتماد و اعتقاد توده های عظیم مردم ایران به [آیت الله] خامنه ای [حفظه الله تعالی] حکایت می کند و همین رویکرد مردمی است که برنامه های برخورد با رژیم جمهوری اسلامی را دشوار و به مرز «ناممکن» رسانده است. هانتینگتون در اجلاس نیکوزیا با اشاره به همین نکته نتیجه می گیرد که گروهها و احزاب سکولار و آمریکوفیل- طرفدار آمریکا- در ایران برای ادامه فعالیت خود و جذب طرفدار ناچارند که علی رغم میل و خواست درونی خود بر اعتقاد به ولایت فقیه تاکید کنند!

هانتینگتون زنده نبود تا ببیند که «بنی فتنه» و «بنی انحراف» چگونه توصیه او را وانهادند و به توصیه مشترک «ریچارد رورتی، جرج سوروس و جین شارپ» هویت واقعی و مشمئزکننده خود را بیرون ریختند و چه زود به آخر خط رسیدند.

5- انبوه متراکم جمعیت در استقبال بی نظیر از رهبرمعظم انقلاب در سفر ایشان به کرمانشاه که پیش از این در سفر حضرت آقا به شهر مقدس قم و سایر نقاط این مرز و بوم نیز تجربه شده بود، برای هیچ ناظر بی طرف و حتی دشمنان نشان دار و بیماردل، کمترین تردیدی باقی نمی گذارد و اجازه کمترین تردیدی نمی دهد که قلب تمامی مردم ایران در پیوند با امام خامنه ای می تپد. تا آنجا که امام خامنه ای آینه تمام نمای همه مردم ایران و همه مردم ایران در امام خامنه ای خلاصه می شوند. شرح این دلدادگی، مثنوی هفتادمن کاغذ است و به درازا می کشد بی آن که نقطه پایانی داشته باشد و کوتاه سخن
«چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است»؟ چند سال پیش، خبرنگار شبکه تلویزیونی
CNN از نگارنده پرسید، نسبت میان آیت الله خامنه ای و امام خمینی را چگونه می بینی؟ و پاسخ این بود که «روح مطهر امام خمینی از کالبد جوان امام خامنه ای طلوع کرده است» و به قول شاعر نکته سنج عرب «روح او، روح من و روح من، روح اوست و عجیب آن که یک روح در دو بدن حلول کرده است».
این نوشته اما، موضوع دیگری را پی می گیرد و آن، پیام روشن و خالی از ابهام این دلدادگی متقابل امت و امام است. اشاره ای در چند «بند» که فقط اندکی از بسیارهاست و بسنده کردن به مشتی از خروارها.

6- پیوند یکپارچه و مثال زدنی امت با امام خامنه ای و پیروی برخاسته از شور و شعور و ریشه گرفته از دلدادگی توده های مردم به حضرت آقا، توهم پراکنی چندین و چندساله و مخصوصا چندماهه اخیر آمریکا و متحدانش را نقش بر آب کرد که با بهره گیری از غول های رسانه ای خود در منطقه و گروه ها و احزاب فسقلی و دم دستی خویش در داخل کشور، بر طبل پر سر و صدا و صد البته، توخالی «کمرنگ شدن رابطه مردم با نظام اسلامی می کوبیدند»!مردم کرمانشاه در استقبال بی نظیر و مثال زدنی خود که نمونه ای بارها تکرار شده و بارها تکرار شدنی در جای جای ایران اسلامی است، به دشمنان بیرونی نشان دادند- بخوانید فهماندند- که نه فقط بر پیمان الهی خود با انقلاب اسلامی که وجود مبارک امام خامنه ای جلوه ملکوتی آن است، پابرجا هستند، بلکه با درک شرایط حساس کنونی بارها بیشتر و فراتر از همیشه بر این پیوند و پیمان تاکید می ورزند. بنابراین در پی اظهارنظر مایوسانه «ریچارد هاس» مسئول شورای روابط خارجی آمریکا که بعد از حماسه 9 دی گفته بود «مهندسی معکوس فوکویاما برای جدایی مردم از ولی فقیه نتیجه معکوس داده است» امروزه باید به قیافه دیدنی «توماس دانیلون» مشاور امنیت ملی آمریکا خندید که می بیند آنچه در ایران اسلامی در جریان است، تکرار همان کابوس همیشگی آمریکا و متحدانش است و به «لئون پانتا» رئیس سابق سازمان «سیا» و وزیر دفاع کنونی آمریکا تسلیت گفت که در ملاقات اخیرش با «نتانیاهو» نخست وزیر رژیم صهیونیستی به وی دلداری داده بود «تضعیف پایگاه مردمی آیت الله خامنه ای می تواند از الگو شدن ایران برای کشورهای در حال تحول منطقه پیشگیری کند»!

این بخش از اظهارنظر مشترک «لئون پانتا» و «توماس دانیلون» قابل قبول است که کشورهای اسلامی در آستانه یک انتخاب تاریخی قرار گرفته اند. رهبر فرزانه ما نیز در کرمانشاه از «پیچ بزرگ تاریخ» خبر دادند. اما بخش دیگر اظهارات آنها- بخوانید آرزوی آنها- نقش بر آب شده است. آنجا که از تلاش برای پیشگیری از الگو شدن ایران اسلامی برای انقلاب های منطقه سخن می گفتند.

7- پیوند به نمایش درآمده مردم و رهبری بار دیگر و برای چندمین بار به اصحاب فتنه آمریکایی- اسرائیلی 88 نشان داد که نه فقط کمترین پایگاهی در میان مردم ندارند، بلکه فقط از صدقه سر رهبری و به احترام ایشان است که علی رغم آنهمه وطن فروشی و خیانت و جنایت هنوز فرصت حضور
- بخوانید زندگی نباتی- در کشور را دارند. آیا در این حال و هوا که به وضوح شاهد آنند، مسخره و خنده دار نیست که در یک جنگ زرگری و بازی کودکانه برای شرکت در انتخابات شرط و شروط هم می گذارند؟!

8- حماسه بی نظیر کرمانشاه پاسخی دندان شکن به کسانی بود که از کاهش اعتماد مردم به نظام سخن می گفتند و با اظهارات بی پایه خود بر صدر اخبار رسانه های بیگانه می نشستند و به خیال خویش توصیه می کردند که باید اعتماد از دست رفته مردم به نظام بازگردانده شود! و برای بازگرداندن این اعتماد- به قول آنها کاهش یافته!- به نسخه ای اشاره می کردند که فلان تاریخ در نماز جمعه تهران ارائه کرده بودند! اکنون باید به این آقایان گفت؛ بهتر است در فکر نسخه ای برای توبه خود و پذیرش آن از سوی مردمی باشید که زلال اندیشه و بصیرت و استحکام پیمان آنان با ولی امر مسلمین را پاس نداشتید و در بزنگاه آزمون بزرگ فتنه آمریکایی- اسرائیلی 88 از دوستان گسستید و با دشمنان همنوا شدید!

9- حماسه اخیر پیام کوبنده ای برای جریان انحرافی نیز داشت که با بهره گیری انگل گونه از رانت های ثروت- بخوانید بیت المال- و قدرت، هر از چندگاه با حاشیه سازی های سفارشی، به دشمنان امید از دست داده بیرونی و اصحاب از نفس افتاده فتنه 88، تنفس مصنوعی می دادند.

10- و بالاخره باید از پیام هشداردهنده دیگری یاد کرد که حماسه بی نظیر کرمانشاه و قم و... برای برخی از «خودباوران» در پی داشته و دارد. آنان که گاه به غفلت و یا به وسوسه اطرافیان، انگیزه رویکرد مردم به خویش را فراموش می کنند و به خاطر نمی آورند. مردم- به قول ملای رومی- با «ترازوی احدخوی» رهبری به ارزیابی مسئولان در هر جایگاه و رده ای که باشند، می نشینند و هرجا که میان عملکرد و مواضع مسئولان با رهبر و مقتدای خویش زاویه ای ببینند، بدون کمترین تردیدی، راه رهبری را برمی گزینند
 

آب ندیده های آبی شده !
ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٠  کلمات کلیدی: سیاسی ، حسین شریعتمداری ، روزنامه کیهان ، مقالات

1- اوایل دهه 60 بود. دوست متعهدی که چند سال در زندان سیاسی رژیم طاغوت با یکدیگر هم بند بودیم، شهردار یکی از شهرهای بزرگ کشور شده بود. در تماسی که با هم داشتیم گفت؛ قرار است هفته آینده به عنوان سخنران قبل از خطبه های نمازجمعه برای مردم صحبت کند و نظر نگارنده را درباره موضوع سخنرانی آن روز خود جویا شده بود. می گفت با برخی دیگر از دوستان هم مشورت کرده و به این نتیجه رسیده است که درباره تفاوت های بنیادین جمهوری اسلامی ایران با سایر نظام های حکومتی جهان برای مردم سخنرانی کند و به امتیازات برجسته نظام اسلامی در مقایسه با نظام های امپریالیستی و مارکسیستی- که آن روزها هنوزش نفسی می آمد!- اشاره کند. از حق نگذریم در تبیین موضوع یاد شده، از توانایی ها و مطالعات در خور توجهی برخوردار بود و از این روی، پیشنهاد سایر دوستان دور از انتظار و بی حساب به نظر نمی رسید. اما، نگارنده برخلاف پیشنهاد سایر دوستان به آقای شهردار عرض کردم؛ بهتر است درباره چاله چوله های شهر، آب گرفتگی معابر به هنگام بارندگی، چگونگی جمع آوری زباله و مسائل دیگری از این دست با مردم صحبت کنی و راه کارهایی را که برای مقابله با مشکلات شهری و یا ارتقاء شرایط شهرنشینی در دست اجرا داری، با آنان در میان بگذاری... البته دوست عزیز ما، از این پیشنهاد ابرو در هم کشید و کمی تا قسمتی هم اوقاتش تلخ شد و بعد از چند ماه، شهردار محترم و پاکدستی بود که به علت ناکارآمدی از کار برکنار می شد!
2- این روزها، ماجرای اختلاس نجومی و 3هزار میلیاردتومانی از بانک صادرات که بی سابقه ترین نمونه فساد اقتصادی نام گرفته است به اصلی ترین موضوع مورد بحث در رسانه ها و محافل سیاسی و اقتصادی داخل و خارج کشور تبدیل شده و این بحث داغ، اما تأسف آور و آزاردهنده، کماکان درصدر اخبار ونظرها و کانون توجه افکارعمومی جای دارد. مسئولان ذیربط و دست اندرکار ماجرا طی چند روز اخیر درباره این اختلاس بزرگ توضیحات قطره چکانی و جسته گریخته ای ارائه کرده اند که صدالبته ناکافی بوده و در مواردی بر تردیدها نیز افزوده است. نوشته پیش روی اما در پی بازگو کردن مکانیسم و چگونگی انجام این «دزدی بزرگ» نیست و موضوع دیگری را در همین زمینه دنبال می کند. اگرچه اشاره به این نکته را ضروری می دانیم که برخلاف ادعای برخی از مسئولان، کشف اولیه ماجرا، اواسط مردادماه امسال نبوده است و کیهان در تاریخ 25 خرداد ماه سال جاری - نزدیک به 2 ماه قبل از تاریخ مورد اشاره- طی یادداشتی با عنوان «علف های هرز» و با ارائه چند نمونه مستند نسبت به سوء استفاده های مالی کلان و نجومی که در پوشش تأسیس بانک های خصوصی در حال وقوع است هشدار داده و ضمن آن با صراحت به سوء استفاده کلانی که در بانک خصوصی «آریا» در حال وقوع است اشاره کرده بود. در بخشی از آن یادداشت آمده بود؛ «...چندی است که بازی جدید «بانک بازی» از سوی یک جریان نفوذی، آن هم در مقابل چشمان سه قوه به راه افتاده است. در این بازی، حلقه های پیدا و پنهان این گروه انحرافی در مرکزیت سیستم پولی و مالی کشور با اعطای مجوزهای طلایی برای افراد وابسته به خود که نگاهی به کارنامه فعالیت آنها نشان می دهد برخی از آنان در ردیف بزرگترین بدهکاران به نظام بانکی کشور هستند، در جهت منافع شخصی و گروهی خود حرکت می کنند.
پس از آنکه بانک های خصوصی چون «تات»، «آریا» و «گردشگری» با چنین ماهیتی تأسیس و به لطف حمایت های بی حساب و کتاب لیدرهای جریان انحرافی در کمترین زمان و با بیشترین رانت در عرصه اقتصادی کشور مشغول به فعالیت شدند، این روزها خبر تأسیس بانک دیگر وابسته به این گروه به گوش می رسد. این بار بانک «شرق»! بانکی که مجوز آن به دلیل آنکه یکی از عمده سهامدارانش، خود در ردیف بدهکاران بزرگ به نظام بانکی است متوقف شده بود، به یکباره صادر می شود و همانطور که گفته شد خبر تصویب تاسیس و حتی ارسال پرونده بانک به بورس جهت اعطای مجوز پذیره نویسی مخفی نگاه داشته می شود.»
در بخش دیگری از همان یادداشت آمده بود؛ «به عنوان نمونه و تنها یک نمونه، چندی پیش به دستور رئیس کل بانک مرکزی قرار بود 350 بازرس از سوی این بانک، فعالیت های برخی بانک ها و مؤسسات مالی را بررسی و گزارش کنند، اما با کارشکنی هایی که صورت گرفت، این موضوع منتفی و طرح بازرسی که از یک بانک خصوصی آغاز شده بود، به دلیل به خطر افتادن منافع باند انحرافی و آشکار شدن احتمالی بسیاری از تخلفات در بانک های منتسب به این گروه متوقف شد.
بدیهی است که ادامه این رویه از یک سو و شرایط ویژه کشور و مشکلات و محدودیت های منابع ذخایر ارزی از سوی دیگر، موجب بروز تهدیدی جدی در سیستم پولی و اقتصادی کشور شده که در این میان صدور مجوزهای طلایی برای افراد خاص و عملیات سوداگرانه و سودجویانه بانک های جدیدالورود در بازارهایی همانند ارز و مسکن که بی ثباتی در نرخ ارز و گرانی قیمت مسکن و به دنبال آن، افزایش هزینه های دولت را در پی داشته است، تا چه اندازه حیات سیستم پولی و مالی کشور را به خطر انداخته است.»
3- وقتی در یک تشکیلات منسجم و «نظام هماهنگ»، خللی پدید می آید، این نارسایی و خلل با بروز نشانه ها و علامت هایی همراه است که هرچند ممکن است برای همگان قابل درک نباشد ولی مدیران سیستم، با مشاهده اولین نشانه ها- پالس ها- به وجود نارسایی و خلل پی برده و مقابله با آن را در اولویت کاری خود قرار می دهند. اختلاس مورد اشاره از نوع سوءاستفاده های - فی المثل- ده و بیست و صد میلیونی نبوده است که احتمال مخفی ماندن آن از نگاه مسئولان مربوطه، از جمله، رئیس بانک مرکزی، روسای بانک صادرات و سایر بانک هایی که در این ماجرا دست داشته اند، سازمان بازرسی کل کشور، مجلس شورای اسلامی، دستگاه قضایی و مخصوصا بازرسان و ناظران دولت، پنهان مانده باشد. اختلاسی در مقیاس نجومی 3هزار میلیارد تومان به یقین در مراحل اولیه خود با نشانه ها و پالس هایی همراه بوده است که مسئولان و دست اندرکاران اقتصادی و نظارتی کشور- با عرض پوزش- نمی توانند دریافت این نشانه ها را انکار کنند و در صورت انکار باید گفت به عدم صلاحیت و توانایی خود برای تصدی پست های اقتصادی و نظارتی اعتراف کرده اند! و در هر دو حالت «بی کفایتی» و یا- خدای نخواسته- «بی توجهی»! قابل بازخواست و پی گرد قانونی هستند. نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران و ثروت عمومی آن، گوشت قربانی نیست که هرکس از راه رسید، تکه ای از آن را بردارد! خون صدهاهزار شهید پای آن ریخته شده و میلیون ها انسان مومن و شریف برای پیروزی و تداوم آن رنج برده و خون دل خورده اند. بنابراین، قرار نیست «آب ندیده ها» ادعای «آبی بودن» کنند و کنج عافیت گزیده ها «بر سر سفره» آفتابی شوند! چگونه و با کدام منطق عقلی و علمی می توان ادعای بی خبری برخی مسئولان محترم درباره اختلاس 3هزار میلیارد تومانی از بانک صادرات را پذیرفت و حال آن که طی چند ماه گذشته، نشانه های فراوانی از وقوع این اختلاس نجومی در دست و قابل درک بوده است و به عنوان نمونه، کیهان از مدت ها قبل با ارائه شواهد و اسنادی به آن اشاره کرده بود. گفتنی است بعد از گزارش کیهان در باره بانک های خصوصی یاد شده- از جمله بانک آریا که یکی از پوشش های اختلاس مورد اشاره بوده است- برخی از مسئولان محترم در تماس با کیهان، گلایه می کردند که «چرا جانب احتیاط را نگه نداشته اید»! و به زعم خود هشدار دلسوزانه می دادند که «آیا فکر نمی کنید همین گزارش ها و یادداشت ها موجب فرار سرمایه ها شود»! و هیچکدام از آنها- تاکید می شود که هیچکدام- به خاطر شریف و محترمشان نگذشت که این نشانه ها نیاز به بررسی و تحقیق دارد!
4- اختلاس نجومی 3هزار میلیارد تومانی به یقین نمی تواند بدون زد و بند غارتگران با برخی از مسئولان و دست اندرکاران- هرچند در سطوح مدیران میانی- صورت پذیرفته باشد و سؤال این است که مدیران زد و بند کننده چه کسانی بوده اند؟! ممکن است گفته شود که برخی از مدیران میانی نظیر رئیس فلان شعبه بانک در فلان استان با دریافت مثلا چند میلیارد تومان زمینه این اختلاس نجومی را فراهم کرده اند. بسیار خوب! ولی تجربه نشان داده است که اینگونه مدیران میانی با توجه به حقوق معمولی خود، بعد از دریافت اولین رشوه کلان به فکر پاکسازی رد پاها و سرنخ ها می افتند ولی اخبار موثق موجود حکایت از آن دارد که ماجرای اختلاس 3هزار میلیارد تومانی طی مدتی نسبتا طولانی صورت پذیرفته است بنابراین چرا مدیران میانی مورد اشاره به فکر فرار نبوده اند؟ و پشت آنها برای ادامه بی ترس و واهمه ماجرا به کجا گرم بوده است؟! ردیابی این سرنخ ها و کشف نقاط و کانون ها و یا افراد پشت صحنه اختلاس که دشوار نیست! موسس بانک «آریا» را چه کسی یا چه کسانی برای دریافت وام های کلان و نجومی معرفی کرده اند؟ افراد معرفی کننده از چه جایگاه و مسئولیتی برخوردار بوده اند که برخی از مسئولان بلندپایه جرأت مخالفت با دستور آنها را نداشته اند؟! آیا معرفی کنندگان اصلی در برخی دیگر از مراکز اقتصادی و یا مبادلات مالی کلان، رد پای سوءاستفاده های مشابه ندارند؟! ماجرا به آسانی قابل کشف است. داستان معما گفتن کسی است که پرسید «این کدام میوه است که زرد است، شیرین است، دراز است، موز است»!
دو هفته قبل، ریاست محترم قوه قضائیه به نمونه هایی از سوءاستفاده های کلان مالی اشاره کرده و گفت «دستگاه های اجرایی گاهی مانع تراشی می کنند و گاهی هم صاحبان قدرت مانع تراشی می کنند» و افزود «من برای حفظ حرمت این افراد تا به حال سخن نگفته ام» که باید پرسید این اشخاص محترم!! چه کسانی هستند و «صاحبان کدام قدرت»اند که «حفظ حرمت آنها» واجب است! و اکنون که این «افراد محترم»! حرمت نظام اسلامی را پاس نداشته اند، از حضرت آیت الله آملی لاریجانی که به تقوی و درایت شهره هستند انتظار نمی رود حرمت آنان را بر حرمت جمهوری اسلامی ایران و منافع ملی و خواست توده های مظلوم و مستضعف ترجیح بدهند. که به یقین نمی دهند.
5- در این باره اگرچه گفتنی های دیگری نیز هست ولی می گذاریم و می گذریم و در خاتمه، به صدر این وجیزه بازمی گردیم با این توضیح ضروری که در مواردی، سخنان خارج از موضوع شماری از مسئولان، مانند دوست شهردار نگارنده، از روی دلسوزی و برای روشنگری درباره مسائلی است که هرچند به آنها مربوط نیست ولی بیان آن را ضروری می دانند. اما برخی از اظهارنظرهای خارج از حوزه مسئولیت نیز می تواند برای مشغول کردن افکار عمومی و ذهن مسئولان به مسائل فرعی و حاشیه سازی با هدف، فعالیت پنهان در عرصه های دیگر باشد.
حسین شریعتمداری


آقای باهنر ! ازشما انتظار نمی رفت
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٤  کلمات کلیدی: سیاسی ، حسین شریعتمداری ، مقالات ، محمدرضا باهنر

دیروز، مصاحبه آقای محمدرضا باهنر، نایب رئیس محترم مجلس شورای اسلامی در کنار تصویر بزرگ ایشان به تیتر اول روزنامه های زنجیره ای تبدیل شده بود و خبرگزاری های خارجی و سایت های ضدانقلاب با ذوق زدگی فراوان به استقبال آن رفته بودند. اظهارات اخیر آقای باهنر با نظراتی که قبلا اعلام کرده و بر آن اصرار می ورزیدند تفاوت های فاحشی دارد که پاسخ صریح ایشان را می طلبد و دراین باره گفتنی است که؛
1- آقای باهنر، درخواست محاکمه و مجازات سران فتنه 88 از جمله موسوی و کروبی را به دیدگاه و نظر یک اقلیت 4 ، 5 نفره! در فراکسیون اصولگرایان مجلس نسبت داده اند که باید پرسید؛
الف: مگر حضرتعالی روز 26 بهمن ماه 88 یکی از امضاءکنندگان بیانیه ای نبودید که 223 تن از نمایندگان مجلس شورای اسلامی علیه موسوی و کروبی صادر کرده و در آن خواستار «اشد مجازات» برای آنها شده بودند؟ لطفا به متن بیانیه یاد شده مراجعه بفرمائید! در بخشی از آن بیانیه آمده است؛ «ما نمایندگان مسئولیت مستقیم شهادت یک دانشجوی بسیجی را در 25 بهمن و بهره برداری دشمنان ضدانقلاب را متوجه کروبی و موسوی می دانیم و معتقدیم کاسه صبر ملت از مدارا در برابر این آقایان لبریز شده و همگان خواستار اشد مجازات برای آنها هستیم.»
در ادامه همان بیانیه به دیدگاه آن روز بعضی ها که دیدگاه امروز حضرتعالی را دارند پاسخ داده شده و آمده است؛
« از همه کسانی که خود را انقلابی می دانند، می خواهیم -یعنی شما جناب آقای باهنر، هم خواسته اید- با صراحت از این آقایان اعلام برائت کنند وگرنه در میان مردم جایگاهی نخواهند داشت».
جناب آقای باهنر! همانگونه که ملاحظه می کنید 223 تن از نمایندگان مجلس - از جمله حضرتعالی- خواستار «اشد مجازات» برای موسوی و کروبی شده بودید، بنابراین چرا این درخواست را فقط به یک اقلیت 4 ، 5 نفره! در فراکسیون اصولگرایان نسبت می دهید؟!
ب: شاید بفرمائید منظور شما کسانی است که شعار مرگ بر موسوی و مرگ بر کروبی سر داده بودند که در اینصورت باید گفت؛ این شعار به معنای درخواست «اشد مجازات» است، یعنی دقیقا همان خواسته ای که با صراحت در بیانیه 223 نماینده مجلس آمده بود و جنابعالی نیز آن را امضاء کرده بودید.
ج: ممکن است آقای باهنر بفرمایند که آن روزها نیز با مجازات موسوی و کروبی موافق نبوده اند که باید پرسید؛ اگر موافق نبودید چرا همراهی و امضا کردید و چنانچه همراهی و امضاء نکرده بودید چرا همان روزها با خواست 223 نماینده مجلس- یعنی خواست قاطبه ملت- مخالفت نکردید و این روزها چه اتفاقی افتاده که به فکر مخالفت با مجازات سران فتنه و حمایت ضمنی از آنها افتاده اید؟!
همین جا گفتنی است، مردم می دانند و آقای باهنر نیز به یقین می داند که شعار مرگ بر سران فتنه نشانه انزجار و نفرت از خیانت آنهاست و مجازات اعدام چرخه قانونی جداگانه ای دارد.
د: به یقین جناب باهنر در تظاهرات و راهپیمایی حماسی و کم نظیر 9 دی حضور داشته و شعارها و خواسته های اصلی مردم را که محاکمه و مجازات سران فتنه بود شنیده اند. خواسته آن توده های عظیم و چند ده میلیونی در سراسر کشور که نظر یک اقلیت 4 ، 5 نفره در فراکسیون اصولگرای مجلس نبوده است! بوده است؟! و باید از آقای باهنر پرسید؛ چرا نمایندگانی که همراه با توده های چند ده میلیونی مردم خواستار محاکمه و مجازات سران فتنه شده بودند را سزاوار ملامت می دانید؟ و آیا می توان از کنار وطن فروشی، جنایت، آدم کشی، اهانت به ساحت امام حسین(ع)، پاره کردن عکس حضرت امام(ره)، همکاری آشکار با سرویس های اطلاعاتی موساد، سیا و MI6، ائتلاف با منافقین و بهایی ها و سلطنت طلب ها، و ده ها خیانت دیگر سران فتنه به آسانی عبور کرد؟!
2- آقای باهنر می گوید؛ «این ها فشار می آوردند که موسوی و کروبی اعدام شوند و همین موجب شد آیت الله آملی لاریجانی مجبور شود در مصاحبه ای بیان کند که من به دنبال دستگیری سران فتنه هستم، اما مقامات عالی رتبه نظام به دنبال این نیستند. باید بگویم، این یک مرض است»!
جناب باهنر، اولا؛ مخالفت نظام با زمان دستگیری سران فتنه نمی تواند به مفهوم رفع اتهام آنها باشد و بعید است که آقای باهنر نیز چنین منظوری داشته باشند. ثانیاً؛ درخواست مجازات قانونی سران فتنه که آن مقام عزیز عالی رتبه نظام نیز بارها بر مجرم بودن آنها تاکید ورزیده اند چه عیب و ایرادی دارد که باعث نگرانی آقای باهنر شده است؟! ثالثاً؛ امروزه چه کسی است که نداند ممانعت از دستگیری سران فتنه، تدبیری حکیمانه بوده و هویت واقعی آنها را بر همگان آشکار کرده است؟ و رابعاً؛ هم اکنون نیز سران فتنه به علت جرایم و جنایاتی که مرتکب شده اند تحت پیگرد هستند و محاکمه و مجازات آنها هرگز منتفی نشده و نخواهد شد.
3- آقای باهنر می گوید؛ «یکی از اشکالاتی که به این افراد تندرو(!) در میان اصولگرایان داریم این است که این افراد، در به در به دنبال این هستند که 13 میلیون نفری که به میرحسین موسوی رای داده اند را پیدا کنند و آنها را از صفحه روزگار محو کنند»!
آقای باهنر! آیا می توانید فقط یک نمونه- تاکید می شود فقط یک نمونه- از کسانی را آدرس بدهید که به قول شما «در به در به دنبال پیدا کردن 13 میلیون رای دهنده به موسوی و محو آنها از صفحه روزگار» باشند؟!
اصولگرایان دقیقاً همصدا با رهبر معظم انقلاب بر آرای 40 میلیونی مردم به نظام- صرفنظر از کاندیدای مورد نظر آنها- تأکید ورزیده و می ورزند و معتقدند دستکم 12 میلیون از رأی دهندگان به موسوی، فریب تظاهر اولیه او به اسلام و انقلاب و رهبری را خورده اند؟ نگارنده در یکی از مناظرات تلویزیونی به این نکته اشاره داشت که موسوی در انتخابات تقلب کرده است و مانند کسی که به مردم وعده سکه طلا می دهد ولی به جای آن سکه برنز تحویل می دهد، با تظاهر به پیروی از امام(ره) و رهبری و اعتقاد به نظام اسلامی، رأی جمع کرده و رأی دهندگان بعد از پی بردن به ماهیت ضد انقلابی وی، متوجه فریب خوردگی خویش شده و به او پشت کرده اند. کاش نیم نگاهی به اظهارات سالوسانه موسوی درباره اعتقادش به امام و انقلاب و رهبری و نظام و... می انداختید و این اظهارات را با مواضع و عملکرد بعدی او مقایسه می فرمودید.
در تمامی اظهارنظرهای اصولگرایان که به آسانی در دسترس و قابل مراجعه است به وضوح می توان دید که آنان همواره به دنبال روشنگری درباره هویت واقعی موسوی و کروبی و خاتمی و نهایتاً جذب 5/12 میلیون رأی دهنده فریب خورده بوده اند و نه آن که به قول آقای باهنر - که معلوم نیست از کجا آورده است- در پی «محو آنها از صفحه روزگار باشند» و خوشبختانه حماسه 9 دی و فروکش کردن آشوب ها نشان داد که درایت رهبری و پیروی مردم از مدیریت ایشان در این زمینه نیز نتیجه ای مطلوب و درخور ستایش داشته است.
4- آقای باهنر می فرمایند؛ یکی از اختلافات ما با برخی از افراد تندرو در میان اصولگرایان همین بود که نباید اصلاح طلبان درون مجلس را تحریک کنیم و در مقابل آنها مرگ بر فتنه بگوئیم.
ظاهرا آقای باهنر متوجه نبوده است که این بخش از اظهارات ایشان، اهانت صریح به فراکسیون اصلاح طلبان مجلس است و آنها را به فتنه گری و همراهی با فتنه آمریکایی- اسرائیلی 88 متهم کرده است. زیرا، کسانی که اهل زد و بند با بیگانگان و همکاری و همراهی با فتنه گران نبوده اند، به یقین از شعار مرگ بر فتنه عصبانی نمی شوند و این شعار را علیه خود تلقی نمی کنند بلکه با آن همصدا نیز خواهند شد ولی آقای باهنر بی آن که متوجه باشد تصریح می کند که اعضای فراکسیون اقلیت مجلس، بخشی از فتنه آمریکایی- اسرائیلی 88 هستند و به همین دلیل از شعار مرگ بر فتنه عصبانی و تحریک می شوند!! عجیب آن که همین آقای باهنر که حتما نمایندگان اصلاح طلب مجلس را هم فتنه گر می داند، اصولگرایان را متهم می کند که «در به در دنبال پیدا کردن و حذف 13 میلیون نفری هستند که به موسوی رای داده بودند»!! این نگاه «تند» و «افراطی» آقای باهنر نسبت به نمایندگان اصلاح طلب مجلس در حالی است که برخی از آنها با صراحت از سران فتنه تبری جسته اند.
5- و بالاخره، وجیزه پیش روی، سخنی دوستانه با یک برادر گرامی است و نقد و هشداری دلسوزانه که در میدان دشمن بازی نکنند و چنانچه اظهارات آقای باهنر رسانه ای نشده بود، نیازی به این نوشته نیز احساس نمی شد و اما، از سوی دیگر، این یادداشت در پی نادیده گرفتن اشتباهات برخی از دوستان اصولگرای مجلس شورای اسلامی هم نیست.
حسین شریعتمداری


دست دشمن را خوانده بود !
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۸  کلمات کلیدی: سیاسی ، حسین شریعتمداری ، روزنامه کیهان ، مقالات

آن روزها- اواسط دهه 50- خبر سخنرانی آیت الله خزعلی در اهواز و بازداشت و تبعید ایشان بعد از آن سخنرانی به یکی از خبرهای داغ در محافل دینی و انقلابی تهران تبدیل شده بود. ماجرا اینگونه بود که رژیم وقت عراق به حوزه علمیه نجف اشرف حمله کرده و طلاب علوم دینی- که بسیاری از آنها ایرانی بودند- را به شدت مورد ضرب و شتم قرار داده بود. از سوی دیگر، رژیم شاه که خود از دشمنان شناخته شده حوزه و روحانیت بود و در آن هنگام با رژیم عراق درگیر مناقشات مرزی و لفظی بود، به فکر بهره گیری از این ماجرا افتاده بود. ساواک از پشت صحنه و به بهانه حمایت از طلاب علوم دینی، برخی از افراد موجه و مومن شهرهای بزرگ را به دعوت از علمای روحانی سرشناس، تشویق و ترغیب می کرد تا در مجالسی که به همین منظور در مساجد بزرگ تشکیل می شود، سخنرانی کرده و جنایات دولت عراق را محکوم کنند. رژیم شاه از طریق این ترفند، دو هدف را با یک تیر نشانه رفته بود. از یکسو علیه رژیم عراق که با آن مناقشات لفظی داشت تبلیغ کرده بود و از سوی دیگر با محکوم کردن حمله عراق به حوزه علمیه نجف، امیدوار بود چهره ضدروحانی و ضددینی خود را تا آنجا که ممکن است در اذهان عمومی ترمیم کند. آیت الله خزعلی در همین چرخه و به دعوت تعدادی از علما و معتمدین خوزستان برای سخنرانی آمده بود. اما، ایشان چه گفته بود که صبر و حوصله ساواک به سر آمده و او را بلافاصله بعد از سخنرانی بازداشت کرده بودند؟
برادران خوزستانی، به رغم مراقبت ها و حساسیت شدید ساواک، نسخه ای از نوار سخنرانی آن روز آیت الله خزعلی را به تهران آوردند و در سطح بسیار محدودی بین دوستان توزیع شد. نکته ای که با شنیدن سخنرانی ایشان، بسیار عجیب به نظر می رسید، این که آیت الله خزعلی طی سخنان حدود یک ساعته خود، دهها بار و تقریبا هر دو یا سه دقیقه یک بار نام مبارک حضرت امام(ره) را بر زبان می آوردند. توضیح این که واژه «امام» در آن روزها مرسوم نبود و آیت الله خزعلی مانند بقیه ارادتمندان امام راحل«ره»، هر از چند دقیقه، به مناسبت یا بی مناسبت، با عبارت؛ حضرت آیت الله العظمی حاج آقا روح الله الموسوی الخمینی، از ایشان یاد می کردند. چرا؟! از ارادت آیت الله خزعلی به حضرت امام(ره) باخبر بودم. ولی نام بردن از امام(ره) آنهم به تکرار 2 یا 3 دقیقه، عجیب و غیرمنتظره به نظر می رسید. آن روزها، برخی دیگر از شخصیت های برجسته روحانی نیز ضمن سخنرانی در مساجد و محافل از حضرت امام(ره) یاد می کردند مثلا مرحوم شهید محلاتی در پایان سخنرانی های خود به بهانه بیان مسئله شرعی با عبارت معروف «اما، نظر حضرت آیت الله العظمی حاج آقا روح الله الموسوی الخمینی چنین است...» نام امام راحل(ره) را بر زبان می آورد، اما نام بردن پی در پی آیت الله خزعلی از حضرت امام در سخنرانی یاد شده عجیب و در مواردی، بدون بهانه و بی مناسبت به نظر می رسید. نگارنده در پی آن بود که علت را از آیت الله خزعلی جویا شود ولی این فرصت دست نداد و بازداشت و زندانی شدنم از سوی ساواک، دریافت پاسخ این سوال را به تاخیر انداخت. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی آیت الله خزعلی را ملاقات کرده و با یادآوری ماجرا، علت نام بردن پی در پی ایشان از حضرت امام(ره) را پرسیدم. آیت الله خزعلی در پاسخ (نقل به مضمون) فرمودند؛ «وقتی برای سخنرانی در آن جلسه به اهواز رفتم، متوجه شدم که علما و معتمدان دعوت کننده فریب ساواک را خورده اند و رژیم شاه قصد دارد با برپایی این مجلس و اعتراض بنده به رژیم عراق، جنایات خود علیه حوزه های علمیه و روحانیت شیعه در ایران را کمرنگ جلوه داده و یا به فراموشی بسپارد. من نمی توانستم حمله ماموران رژیم عراق به حوزه علمیه نجف را محکوم نکنم و از سوی دیگر محکوم کردن اقدام رژیم عراق به معنای نادیده گرفتن خیانت و جنایت پهلوی علیه روحانیت در ایران بود و بیم آن داشتم که رژیم، آن بخش از سخنان مرا که علیه رژیم شاه است، سانسور کند و بخش مربوط به محکومیت رژیم عراق را از رادیو پخش کند. بنابراین تصمیم گرفتم که هر چند دقیقه یک بار نام مبارک حضرت امام را بر زبان آورم تا چنانچه قصد سانسور داشته باشند، نوار سخنرانی به اندازه ای مخدوش و بریده بریده شود که امکان پخش آن وجود نداشته باشد».
تا آنجا که از مضمون نوار سخنرانی آن روز آیت الله خزعلی به خاطر دارم، ایشان، ابتدا در چند جمله کوتاه حمله رژیم عراق به حوزه علمیه و طلاب نجف را محکوم کرد و بلافاصله گفت؛ اما، مگر رژیم ایران با روحانیت چه رفتاری داشته است، «سگ زرد برادر شغال است»و... یعنی حضرت آیت الله خزعلی با هوشمندی برگرفته از ایمان و تقوای الهی، از یکسو رژیم عراق را محکوم کرده بود و از سوی دیگر به رژیم پهلوی اجازه نداده بود از اعتراض ایشان به رژیم بعثی عراق برای تطهیر خود در قبال جنایات بی شماری که علیه روحانیت شیعه و حوزه های علمیه مرتکب شده است، سوءاستفاده کند.
و اما، مسئله آن روز آیت الله خزعلی، مسئله این روزهای ما نیز هست. از مدعیان اصلاحات که این روزها تمامی صفحات روزنامه های زنجیره ای و سایت های تحت مدیریت خویش را به سیاه نمایی علیه دولت و خدمات ارزنده آن اختصاص داده اند کمترین انتظاری نیست که تنها به فهرست کردن و برشمردن نقاط ضعف واقعی و عمدتا غیر واقعی دولت بپردازند و به خدمات ارزنده و فراوان و در مواردی، کم نظیر دولت های نهم و دهم کمترین اشاره ای نکنند، چرا که آنها اصحاب فتنه آمریکایی-اسرائیلی 88 هستند و به گواهی اسناد و مدارک غیرقابل انکار، نشان داده اند، نقشی بیشتر از پیاده نظام مثلث آمریکا، اسرائیل و انگلیس ندارند و به قول شیمون پرز «اصلاح طلبان بزرگترین سرمایه اسرائیل در ایران هستند» و به گفته نتانیاهو «اصلاح طلبان به نمایندگی از اسرائیل با جمهوری اسلامی ایران در افتاده اند». درباره وطن فروشی و خیانت بسیاری از مدعیان اصلاحات، بارها نوشته ایم و اسناد و مدارک فراوان و غیرقابل خدشه ای را ارائه کرده ایم که «ائتلاف آشکار با منافقین و بهایی ها، سلطنت طلب ها، مارکسیست ها»، «حذف قید اسلامی از جمهوری اسلامی ایران»، «سر دادن شعار به نفع اسرائیل در روز قدس، و عربده کشی به نفع آمریکا در روز 13 آبان، اهانت به ساحت مقدس حضرت اباعبدالله علیه السلام در روز عاشورا، آتش زدن مسجد، همکاری آشکار با سرویس های اطلاعاتی بیگانه- که برخی از عوامل آن امروزه به آمریکا و انگلیس گریخته و پرده از هویت خود برداشته اند- پیروی بی کم و کاست از فرمول دیکته شده دشمنان بیرونی» و... از جمله آنها و فقط اندکی از آن بسیارهاست. بنابراین، بدیهی است که از ماموران تابلودار آمریکا و اسرائیل و انگلیس غیر از دشمنی و کینه توزی با نظام اسلامی نمی توان انتظار دیگری داشت. اما، روی سخن در این وجیزه با برخی از خودی هاست که ناخواسته و ندانسته - ولی متاسفانه پیوسته- در میدان دشمن بازی می کنند. این عده از -انشاءالله- دوستان ناآگاه وقتی سخن به نقد دولت می گشایند و یا در اعتراض به فلان نقطه ضعف واقعی دولت قلم می زنند، به گونه ای غیرقابل انتظار از مرزهای عدالت و انصاف عبور کرده و تنور دشمنان بیرونی و دنباله های داخلی آنها را گرم می کنند.
یکشنبه شب هفته جاری، رهبرمعظم انقلاب در دیدار اعضای هیئت دولت با ایشان، بار دیگر و برای چندمین بار، فرمول منطقی و عالمانه نقد را گوشزد فرمودند و آن «بیان نقاط ضعف به موازات نقاط قوت» بود. حضرت آقا چند روز قبل نیز در ملاقات کارگزاران نظام، خطاب به آنان - که خطاب به همگان نیز هست- فرمودند؛ «بایستی واقع بینانه نگاه کنیم، خودمان را نبایستی دچار خطا کنیم، یکسونگری نکنیم، ما نقاط مثبتی داریم، نقاط منفی هم داریم. این هر دو را ببینیم. گاهی فقط نگاه منفی غلبه داده می شود. امروز متاسفانه انسان مشاهده می کند که در بین برخی مسئولین و نخبگان سیاسی کانه مد شده که نگاه بدبینانه داشته باشند و نقاط مثبت را نبینند. در رسانه ها و غیررسانه ها مرتبا منفی بافی می شود. تا انسان می گوید چرا؟ می گویند آقا شما نمی گذارید ما واقعیات را بگوئیم... نه این یکسونگری است. اگر نقاط مثبت را بیان کنیم، یک جور مسائل کشور را می فهمیم و اگر نقاط مثبت را بیان نکنیم مسائل کشور را جور دیگری خواهیم فهمید اگر فقط نقاط منفی را مشاهده کنیم که البته نقاط منفی وجود دارد، این طبعا واقع بینی نیست و برآورد درستی از اوضاع کشور به ما نخواهد داد و تنها منجر به ناامیدی می شود» ایشان در ادامه توضیح دادند که بیان نقاط ضعف، اولویت ها را می نمایاند و بیان نقاط قوت امیدواری و اعتماد به نفس برای پیشبرد امور را در پی دارد.
در این باره اگرچه گفتنی های فراوانی هست ولی از آن میان به ذکر 4 نکته بسنده می کنیم.
1- برخی از دوستان به هر علت از جمله قبیله گرایی کور و یا اختلاف سلیقه ها و دلخوری های آنچنانی- بعضاً به جا- از دولت، تنها روی نقاط ضعف و بزرگ نمایی آنها تاکید می کنند و نقاط قوت را نمی بینند و یا خدای نخواسته نمی خواهند ببینند. این عده بی تردید در میدان دشمن بازی می کنند و دندان طمع غریبه ها را علیه نظام- و نه فقط دولت- تیز می کنند.
2- برخی دیگر به علت شیفتگی غیرقابل توجیه و یا برخوداری از رانت های بادآورده و مسئولیت های بیرون از شایستگی، هیچ نقطه ضعفی نمی بینند و یا می بینند و لب فرو می بندند. آنها کوچکترین انتقادها را با بدترین شکل ممکن به خیال خود پاسخ می گویند. این عده مانع از مطرح شدن ضعف ها و در نتیجه، اصلاح آن می شوند.
3- دولت محترم نیز متاسفانه تاب چندانی برای شنیدن نقاط ضعف ندارد و حال آن که بیان منصفانه و دلسوزانه نقاط ضعف در کنار خدمات فراوان و بعضا بی نظیر دولت نهم، نه فقط از نگاه شایسته به دولت نمی کاهد بلکه انصاف در ارزیابی را نیز بر سایر خدمات می افزاید.
4- و بالاخره، لازم است رئیس جمهور محترم مراقب برخی از اطرافیان حاشیه ساز خویش نیز باشد. این عده کم شمار که متاسفانه امکانات بیرون از شماری در اختیار دارند و به «حلقه انحرافی» معروفند، بارها نشان داده اند که کمترین ارادتی به رئیس جمهور محترم ندارند و در همه حال اسب مراد خویش را می رانند!
حسین شریعتمداری


اعتراف اکبرگنجی درباره اقتدار رهبرانقلاب
ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٧  کلمات کلیدی: اکبر گنجی ، مقام معظم رهبری ، مقالات ، سیاسی

اکبر گنجی در مقاله ای در رادیو زمانه بیانات اخیر مقام معظم رهبری را نشانه کوتاه نیامدن ایشان در عرصه داخلی و بین المللی دانست و با اعتراف به اقتدار آیت الله خامنه ای به بررسی دلایل این مساله پرداخت.

به گزارش جام نیوز؛ اکبر گنجی16آگوست(25 مرداد) در مقاله ای در سایت رادیو زمانه در تحلیل بیانات اخیر رهبرمعظم انقلاب در جمع کارگزاران نظام اسلامی ، با اعتراف به اقتدار مقام معظم رهبری ،این سخنان را نشانه عدم عقب نشینی و کوتاه آمدن ایشان دانست و نوشت: «سخنان او نشان‌دهنده آن است که به هیچ‌وجه حاضر به عقب‌نشینی از مواضع پیشین و سازش با مخالفان داخلی و دولت‌های خارجی نیست.»

گنجی، افزود:« آیت‌الله خامنه‌ای در سطح بین‌المللی نیز به هیچ‌وجه قصد عقب‌نشینی در هیچ یک از امور محل نزاع را ندارد. «عظمت‌طلبی اتمی» از طریق پروژه هسته‌ای بی‌وقفه دنبال شده است و می‌شود. تنها مانع کار، تحریم‌های جهانی است؛ تحریم‌هایی که مانع صدور تکنولوژی با کاربرد دوگانه به ایران می‌شوند. با این‌همه، کوچک‌ترین عقب‌نشینی در مواضع و رفتار او دیده نمی‌شود. این امر معلول چند علت است.»

اکبر گنجی، دلایل اقتدار و عدم عقب نشینی مقام معظم رهبری را چنین برشمرد:
«اول- رسالت الهی نایب امام زمان:...آیت‌الله خمینی بارها این سخن را تکرار می‌کرد که این نظام باید به ظهور حضرت حجت منتهی شود. آیت‌الله خامنه‌ای نیز چنین مقصدی را دنبال می‌کند.
دوم- بهترین دفاع، تهاجم است:آیت‌الله خامنه‌ای همیشه مدافع این استراتژی بوده است. او مدعی است هرجا کوچک‌ترین تزلزلی صورت گرفته، دول دشمن غربی پیش آمده‌اند، اما هرجا رفتارها تهاجمی بوده، آنان عقب نشسته‌اند و پیروزی نصیب ایران شده است.

سوم- ناتوانی جهان غرب:مطابق اطلاعات و تحلیل ولی فقیه، دول غربی نه تنها در موقعیتی قرار ندارند که ایران را مورد تهاجم نظامی قرار دهند، بلکه خود به شدت گرفتار بحران‌های اقتصادی و شورش‌های اجتماعی‌اند. حتی مریدان رهبری شادکامانه اعلام می‌کنند که اعتراض‌های کشورهای اروپایی را "مقام معظم رهبری" از قبل "پیش‌بینی کرده بوده‌اند".»


لانه شارلاتان ها !
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٩  کلمات کلیدی: سیاسی ، حسین شریعتمداری ، روزنامه کیهان ، مقالات

یکشنبه شب هفته جاری، رهبرمعظم انقلاب در جمع کارگزاران نظام، ضمن تبیین حکیمانه «گفتمان واقع بینی» و ضرورت فراگیری آن، به شماری از «باید»ها و «نباید»ها و نمونه هایی از «همت»ها و «غفلت» ها اشاره فرمودند که هر چند تمامی آنها در زیر مجموعه «گفتمان واقع بینی» آمده بودند ولی هر کدام از آن هشدارها می تواند و باید سرفصل یک بررسی و کاوش جداگانه با هدف عبرت گیری و درس آموزی باشد. از سوی دیگر، نگاهی به دغدغه های آقا و مروری بر هشدارهای بر زمین مانده رهبری نشان می دهد برخی از کاستی ها و یا به فرموده ایشان، «نقطه ضعف»ها، فقط ناشی از «غفلت» نیست، بلکه دست های دیگری نیز به کینه یا خیانت در پس ماجرا بوده است و در مواردی، هنوز هم هست.
و اما، یادداشت امروز را به مناسبت روز خبرنگار و سالروز «خون نگاری» برادر شهیدمان «محمود صارمی»، به یکی از دغدغه های بارها اعلام شده حضرت آقا که در سخنان یکشنبه شب معظم له نیز آمده بود، اختصاص می دهیم. ایشان در فهرست غفلت ها، به «غفلت از نفوذ دشمن در فضای رسانه ای کشور» اشاره کردند که مروری گذرا بر سابقه ماجرا می تواند چگونگی غفلت از این دغدغه آقا و پی آمدهای ناگوار بی توجهی به آن را نشان بدهد. در بسیاری از موارد دیگر نیز، ماجرا، کم و بیش اینگونه بوده است که هر کدام فصل جداگانه ای را می طلبد.
درباره نفوذ دشمن به فضای رسانه ای کشور، گفتنی است که سابقه هشدارهای رهبرمعظم انقلاب نسبت به جدی بودن تهاجم و شبیخون فرهنگی دشمن به دو دهه قبل بازمی گردد ولی داستان این وجیزه را از دهه گذشته آغاز می کنیم؛
1-بیش از 11 سال قبل-12 اردیبهشت 1379- رهبرمعظم انقلاب در مراسم باشکوه «گردهمایی جوانان عاشورایی» که با حضور پرشور و کم نظیر جوانان و نوجوانان در مصلای تهران برپا شده بود، در بخشی از سخنان خویش خطاب به آنان فرمودند؛
«من قلبا از بعضی از پدیده هایی که در کشور هست، رنج می برم، من نمی خواهم آن چیزی که برای من رنج آور است با افکارعمومی مطرح کنم. اما آن داستان غم انگیز را می گویم من دو سال قبل از این در یکی از خطبه های نمازجمعه گفتم که دستگاههای استکباری دنیا و آمریکا از تبلیغات برای ساقط کردن و ایجاد اغتشاش در کشور استفاده می کنند و البته به آن دستگاههای تبلیغی گفتم اینکه شما سرنوشت کشورهای اروپای شرقی را در ایران دنبال کنید خیال خام است. اما متاسفانه همان دشمنی که به وسیله تبلیغات خود همتش این است که کشور را ساقط کند، امروز در داخل پایگاه پیدا کرده است. بعضی از مطبوعات پایگاه دشمن شده اند. من نه با آزادی مطبوعات مخالفم و نه با تنوع مطبوعات. اگر به جای 20 روزنامه، 200 روزنامه هم در بیاید بنده خوشحالتر خواهم شد و از زیادی روزنامه ها احساس بدی ندارم. اگر مطبوعات آنگونه که در قانون اساسی است مایه روشنگری باشند، به نفع مردم و دین قلم بزنند، این مطبوعات هرچه بیشتر باشند بهتر است اما وقتی مطبوعاتی پیدا می شوند که همه همتشان تشویش افکارعمومی، ایجاد بدبینی مردم به نظام است، 5 تا 10روزنامه گویا از یک مرکز هدایت می شوند، تیترهایی می زنند که هرکس نگاه کند، فکر می کند همه چیز در کشور از دست رفته است! امید را در جوانان می میرانند، روح اعتماد به مسئولین را در مردم تضعیف می کنند، نهادهای رسمی را تضعیف می کنند، مدل اینها کیست؟ مطبوعات غربی هم اینگونه نیستند؛ این یک شارلاتانیزم مطبوعاتی است».
نکته در خور توجه دیگر آن که حضرت آقا بعد از بیان گلایه یاد شده، خطاب به خیل عظیم جوانان و نوجوانان عاشورایی می فرمایند؛
«من بعد از آن که با مسئولین و رئیس جمهور در میان گذاشتم، به عنوان یک «شکوه» این را با شما در میان می گذارم» ایشان بلافاصله برای پیشگیری از سوءاستفاده دشمنان تاکید می ورزند که «مبادا برخلاف قانون دست به کاری بزنید.» و این سوال پیش می آید که پس، گلایه آقا نزد جوانان و نوجوانان عاشورایی برای چیست؟ ایشان در پاسخ به این سوال مقدر و ناپرسیده می فرمایند:
«مراقب نفوذیها باشید. فقط خواستم شما بدانید و افکارعمومی بدانند که دشمن در کشور چکار می کند و هدف دشمن از این کارها، بی ایمان کردن مردم و ایجاد گسست بین نسل کنونی و گذشته است».
آیا رهبرمعظم انقلاب از مسئولان وقت ناامید شده بودند که می فرمودند «بعد از آن که با مسئولین و رئیس جمهور - خاتمی- در میان گذاشتم، به عنوان یک «شکوه» این را با شما در میان می گذارم.»... بگذریم، بخوانید.
2- بعد از سخنان آقا در جمع جوانان عاشورایی که بازتاب گسترده ای داشت و با حمایت پی در پی اقشار مختلف فرهنگی، دانشجویی و حوزوی روبرو شد، آقای عطاءالله مهاجرانی وزیر وقت ارشاد که خود یکی از سرشاخه های عوامل نفوذی دشمن بود، مصاحبه ای با رادیو فرانسه ترتیب داد(!) و در پاسخ به سوال خبرنگار درباره تبدیل برخی مطبوعات به «پایگاه دشمن» گفت؛ «این صحت ندارد! مدیران مسئول مطبوعات می پذیرند که برخی از خدشه ها در کارشان باشد ولی پایگاه دشمن نیستند.» مهاجرانی بعد از پایان جلسه ماهانه اش با مدیران مسئول مطبوعات، در جمع خبرنگاران داخلی و خارجی از قول مدیران مسئول! گفت؛ «مدیران مسئول به خود حق می دهند که از این بخش از بیانات مقام معظم رهبری که «برخی مطبوعات به پایگاه دشمن تبدیل شده اند» گله مند باشند» این اظهارنظر مهاجرانی در حالی صورت می گرفت که در جلسه وزیر ارشاد با مدیران مسئول مطبوعات، نگارنده فهرستی از عوامل نشان دار گروههای سلطنت طلب، رابطین «سیا» و اعضای گروهک های تروریستی را به آقای مهاجرانی ارائه داده و گفتم؛ این عده که در فلان روزنامه و فلان هفته نامه و... - با ذکر نام- حضور فعال دارند، نمونه هایی از نفوذ عوامل بیگانه به مطبوعات کشور هستند که به قول آقا، برخی از مطبوعات را به پایگاه دشمن تبدیل کرده اند. و آقای مهاجرانی، ضمن تائید نظرنگارنده- که با توجه به مستند بودن آن، نمی توانست تائید نکند- گفت؛ «اتفاقاً شب گذشته خدمت آقای رئیس جمهور- آقای خاتمی- بودم و ایشان هم نسبت به دو نفر از افراد لیست شما از جمله هزارخانی و اسماعیل خویی اعتراض داشتند و قرار شد به روزنامه های مربوطه تذکر داده شود»! و می دانستیم که دروغ می گوید و او خود یکی از عوامل دشمن است. اما، از شما چه پنهان مانند امروز که به انگلیس پناهنده شده و آشکارا با آیپک و MI6 همکاری می کند از وابستگی او باخبر نبودیم.
3- در همان سال ها، برخی از روزنامه ها مستقیماً - تأکید می شود که مستقیماً- از آن سوی آب ها اداره می شدند. مدیر مسئول فلان روزنامه زنجیره ای - که مثل بقیه هم قماشی های خود خیلی پیچ و تاب نداشت- آشکارا تهدید کرده بود که اگر روزنامه مرا توقیف کنید، ایتالیا فلان قرارداد تجاری خود با ایران را لغو می کند! آن روزنامه زنجیره ای دیگر، مقالات سایت فارسی بی بی سی را با تغییر نام نویسنده، به نام خود منتشر می کرد، آن دیگری از فلان مفسد اقتصادی پول می گرفت و مطالب دیکته شده او را چاپ می کرد، دلارهای آمریکایی با واسطه و بی واسطه میان برخی از گردانندگان نشریات زنجیره ای پخش می شد که کیهان به چند نمونه از آن با ذکر سند اشاره کرده بود. کشف جاسوس آمریکا و موساد در برخی مطبوعات و...
4- سه هفته بعد از ابراز نگرانی رهبر معظم انقلاب درباره تبدیل برخی مطبوعات به پایگاه دشمن، حجت الاسلام یونسی که در آن هنگام وزیر اطلاعات بود، طی مصاحبه ای گفت: «پیرو فرمایشات مقام معظم رهبری، نفوذی های مطبوعاتی دشمن را شناسایی کرده ایم» و افزود «هنوز افراد شناسایی شده به دادگاه معرفی نشده اند» و تا ماه ها بعد از آن هم علی رغم آن که برخی مطبوعات، آشکارا در خدمت اهداف اعلام شده دشمنان بیرونی قرار داشتند، وقتی از حجت الاسلام یونسی وزیر اطلاعات وقت سؤال می شد که، کار نفوذی های شناسایی شده به کجا انجامید؟ پاسخی شنیده نمی شد و سرانجام در مقابل فشار افکار عمومی که می پرسیدند اگر نفوذی ها شناسایی شده اند، چرا به دادگاه معرفی نمی شوند؟ جناب یونسی، توضیحی- بخوانید بهانه ای- ارائه کرد که... بخوانید؛
«وقتی یک تشکیلات اطلاعاتی در یک سیستم نفوذ کند می تواند از آن پس اهداف دیگری برای خود تعریف کند، مثلا مدیریت آن باند را به عهده بگیرد و در مواردی همین کار صورت می گیرد؛ در مورد جریان های سیاسی که هدف ماجراجویی و شیطنت ندارند، بلکه اهداف سیاسی منحرفی دارند و افراد هم معمولا گمراه شده اند، اگر بتوانیم در همان موقع با مدیریت صحیح، سر شبکه را اوت کنیم، یعنی اگر ریاست آن گروه به دست وزارت اطلاعات بیفتد، آن موقع یک کار روانی حساب شده را شروع می کند که چطور این تشکیلات از هم بپاشد تا نیازی به دستگیری نباشد و افراد انگیزه شرارت و انگیزه تروریستی را از دست بدهند؛ از این گونه موارد زیاد داریم»!!
... و با همین توجیهات که می فرمودند «زیاد داریم»! خطر حضور دشمن در رسانه های کشور را نادیده گرفته و عمدا بر زمین نهادند. واقعیت آن بود که «عوامل دشمن» تحت حمایت دولت اصلاح طلب به برخی از مطبوعات نفوذ کرده بودند و وزیر وقت اطلاعات درباره انتشار خبر شناسایی نفوذی ها ناپرهیزی کرده بود!
5- داستان پرماجرای نفوذ دشمن در مطبوعات، با بی توجهی عمومی همچنان ادامه یافت تا نوبت به فتنه آمریکایی- اسرائیلی 88 رسید. دشمن در جریان فتنه 88، بسیاری از عوامل نفوذی- و تا آن هنگام پنهان- خود را به میدان آورد و نه فقط آنها را سوزانید، بلکه تبدیل به زغال کرد. باور نمی فرمائید؟! فقط یک نیم نگاهی به روزنامه نگاران و مدیران مطبوعاتی و مشاوران و نزدیکان خاتمی و موسوی و کروبی که بعد از فتنه آمریکایی- اسرائیلی 88 به آمریکا، انگلیس و سایر کشورهای اروپایی پناهنده شده و امروز رسما به خدمت سازمان های اطلاعاتی این کشورها درآمده اند، بیندازید!
و اما، امروز، همان خط سیاسی و فرهنگی که نفوذی های به خارج گریخته دنبال می کردند، در برخی از مطبوعات و شماری از برنامه های رادیو و تلویزیون به وضوح دیده می شود و حاکی از آن است که دشمنان بیرونی کماکان برخی از رسانه ها و یا بخش هایی از برخی رسانه ها را به عنوان «پایگاه تبلیغاتی» و «عملیات روانی» در اختیار دارند. پالایش رسانه ها از نفوذ عوامل دشمن برخلاف آنچه به عمد تبلیغ می شود، چندان دشوار نیست و مسئولان مربوطه به جای آن که در پاسخ به بیانات حکیمانه رهبر معظم انقلاب، زبان به تمجید و تقدیر بگشایند- که جای تقدیر فراوان نیز دارد- بایستی برای رفع دغدغه آقا که دغدغه همه مردم مسلمان این مرز و بوم است کمر همت ببندند.
و بالاخره، این نکته نیز گفتنی و البته خندیدنی نیز هست که این روزها برخی از نشریات زنجیره ای به مناسبت روز خبرنگار درباره «مطبوعات مستقل»! قلم فرسایی می کنند.
در این باره و برخی دیگر از دغدغه های اعلام شده آقا، گفتنی های دیگری نیز هست که به بعد موکول می کنیم.
حسین شریعتمداری


خواب خزانه دار !
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۱  کلمات کلیدی: سیاسی ، حسین شریعتمداری ، مقالات ، روزنامه کیهان

1- «خزانه دار» یکی از سلاطین که به روال جاری برای گزارش دخل و خرج ماهانه و میزان موجودی خزانه به ملاقات سلطان رفته بود، از او اجازه خواست تا خوابی را که شب گذشته دیده است بازگو کند. سلطان اجازه داد و خزانه دار نفسی تازه کرد و خواب شب گذشته را با آب و تاب و ذکر تمامی جزئیات برای سلطان تعریف کرد. بعد از آن که خزانه دار از شرح مفصل خواب خویش فارغ شد، سلطان رو به وزیر اعظم خود کرده و دستور عزل خزانه دار را صادر کرد. خزانه دار که از برکناری خویش مات و مبهوت شده بود، علت را پرسید و سلطان در پاسخ گفت: خزانه داری که با وجود وظیفه خطیر و مسئولیت حساس مراقبت از خزانه، اینهمه وقت برای خوابیدن دارد و اینگونه به خواب سنگین فرو می رود و خواب های دور و دراز می بیند، شایسته منصب خزانه داری نیست. از کجا معلوم که وقتی به دیدن خواب های دور و دراز مشغول است، دست حرامیان به خزانه دراز نباشد!
2- حجم خدمات دولت آقای دکتر احمدی نژاد در عرصه های مختلف اقتصادی، عمرانی، علمی، تکنولوژیک، سیاست خارجی و تلاش پیوسته ایشان برای فقرزدایی، توزیع عادلانه ثروت، تأمین رفاه عمومی و مخصوصاً رسیدگی به اقشار محروم و مستضعف به اندازه ای انبوه و متراکم است که ارائه فهرستی از آن نیز به آسانی ممکن نیست ولی متأسفانه چند ماهی است که حاشیه سازی یک جریان انحرافی همراه با کینه توزی اصحاب داخلی فتنه آمریکایی- اسرائیلی 88 و سنگ اندازی برخی از رقبای سیاسی دولت، بخش قابل توجهی از فرصت و ظرفیت رئیس جمهور محترم را به مسائل حاشیه ای و کم اهمیت و چالش های غیر ضروری و فرصت سوز اختصاص داده است و از این روی، شماری از وظایف اصلی و حیاتی دولت محترم به حاشیه رفته و یا از کانون توجه ایشان بیرون افتاده است. مقابله قانونمند با گرانی افسارگسیخته برخی از کالاها و خدمات مورد نیاز مردم را می توان از جمله این مسئولیت های تقریباً فراموش شده و یا به حاشیه رفته تلقی کرد.
3- طرح هدفمندی یارانه ها، آرزوی همه مسئولان دلسوز نظام بود که بیش از دو دهه بر زمین مانده و دولت های سازندگی و اصلاحات علی رغم آگاهی کامل از ضرورت انجام و دست آوردهای سرنوشت ساز این طرح، بنا به دلایلی، جرأت و جسارت اجرای آن را نداشتند. این طرح با آمادگی تحسین برانگیز دولت احمدی نژاد و پس از مطالعات فراوان و چاره جویی برای کاستن از پی آمدهای طبیعی و زودگذر و در مواردی به ظاهر ناگوار آن، نظیر گرانی برخی از کالاها و خدمات، به اجرا درآمد و از آنجا که طرحی ملی و فراگیر بود، تمامی ارکان نظام نیز در اجرای آن به یاری دولت شتافتند. توده های مردم، مخصوصا اقشار مستضعف که حامیان همیشگی اسلام و انقلاب بوده و هستند، اگرچه می دانستند شاهد افزایش قیمت برخی از کالا و خدمات مورد نیاز خود خواهند بود ولی این «بها» را در مقایسه با «متاعی» که از اجرای هدفمندی یارانه ها به دست می آورند، پذیرفتنی و قابل قبول تلقی می کردند. از این روی صادقانه به کمک دولت شتافتند.
امروزه اما، گرانی از محدوده کالا و خدماتی که افزایش قیمت آن پیش بینی شده و برای جبران این افزایش طبیعی از قبل و در متن طرح چاره اندیشی شده بود فراتر رفته است و متاسفانه دو عامل «سودجویی» عرضه کنندگان کالا و خدمات و نیز، «سوء مدیریت» در نظارت بر چرخه تولید و عرضه، برای مردم- مخصوصا اقشار کم درآمد و حقوق بگیران ثابت- دردسرساز شده است و در همان حال، بخش هایی از دولت محترم و برخی از مسئولان در کانون ها و مراکز دیگر نظام- با عرض پوزش- مانند «خزانه دار» مورد اشاره در صدر این وجیزه، امور خزانه را وانهاده و در چالش های غیرضروری و فرصت سوز به خواب و خواب گزاری مشغولند.
انتظار آن است که مسئولان دلسوز و مخصوصا رئیس جمهور محترم اجازه ندهند شیرینی هنر دولت در اجرای موفقیت آمیز طرح هدفمندی یارانه ها با حاشیه هایی از این دست به کام ملت تلخ شود.
شنیده ها حاکی از آن است که جلسات تخصصی هدفمندی یارانه ها که در فاصله های کوتاه برای نظارت بر حسن اجرای این طرح و پیشگیری از پی آمدهای ناهنجار و احتمالی تشکیل می شد، این روزها به طور منظم و آنگونه که قرار بود، تشکیل نمی شود!
4- دیروز خبرنگاران کیهان برای نمونه به چند فروشگاه عرضه گوشت قرمز و مرغ در چند محله مختلف تهران مراجعه کردند و با قیمت های متفاوت برای کالای واحد روبرو شدند! و این فقط یک نمونه است. مردم در تماس تلفنی و یا مراجعه حضوری به روزنامه، گلایه می کنند که هر از چند روز با افزایش قیمت برخی از کالاها و خدمات مورد نیاز خود روبرو هستند و تقریبا هیچ مرکزی برای کنترل بازار و یا شکایت از تولیدکنندگان و عرضه کنندگان سودجو و اخلال آفرین وجود ندارد و در صورت مراجعه، جواب های «سربالا» تحویل می گیرند!
روز شنبه یکی از مسئولان محترم که «کنترل بازار» بخشی از مسئولیت سازمان متبوع ایشان است در مصاحبه ای گفته بود «برخی از افزایش قیمت ها، ربطی به هدفمندی یارانه ها ندارد» که این سخن ایشان به وضوح قابل قبول است ولی سخن درباره افزایش قیمت برخاسته از هدفمندی یارانه ها نیست، چرا که افزایش قیمت این گروه از کالا و خدمات قبلا پیش بینی شده و دولت محترم با همکاری مجلس، برای پیشگیری از فشار بر محرومان و کم درآمدها، با پرداخت نقدی یارانه ها، چاره جویی کرده است ولی آنچه نگران کننده است بی توجهی مسئولان مربوطه نسبت به افزایش قیمت و گرانی لگام گسیخته بسیاری از دیگر اقلام مورد نیاز مردم است که قرار بود از طریق بازرسی های مستمر و کنترل قانونمند قیمت ها از این پدیده آسیب رسان پیشگیری شود که متاسفانه در بسیاری از موارد، نشده و نمی شود!
اشاره به این نکته نیز ضروری است که برخی از تولیدکنندگان از کم توجهی دولت محترم به این بخش گلایه دارند و افزایش قیمت کالای تولیدی خود را ناشی از افزایش بهای خدمات دولتی نظیر گاز و آب و برق و یا افزایش بی حساب و کتاب قیمت مواد اولیه مورد نیاز خود می دانند و معتقدند دولت به تعهدات خود در حمایت از بخش تولید آنگونه که پیش بینی شده بود، عمل نکرده است و این در حالی است که قرار بود بخشی از درآمد حاصل از هدفمندی یارانه ها به تقویت تولید اختصاص یابد.
5- دود حاصل از پدیده گرانی در صورتی که با آن مقابله جدی نشود، فقط به چشم مردم کم درآمد یعنی حامیان پا به رکاب و همیشگی نظام نمی رود، بلکه چشم نظام نیز از این دود در امان نیست. چرا که اولا؛ درآمد نامشروع حاصل از گرانی به جیب سودجویان حرامخوار که طیفی اندک و کم شمار و همواره در تقابل با مردم و نظام هستند می ریزد و پی آمدهای سوء آن به حساب نظام و دولت محترم نوشته می شود. ثانیاً؛ پیدایش این تلقی که مسئولان نظام، امور اصلی را وانهاده و به مسائل کم اهمیت -و یا در درجه چندم اهمیت و اولویت- مشغولند، به اقتدار نظام در سایر عرصه ها نیز آسیب می رساند. مثلا در حالی که طرح سرنوشت ساز و جهش آفرین هدفمندی یارانه ها نیاز به توجه جدی دولت محترم دارد، چرا باید، پیشنهاد واگذاری 1000 متر زمین به هر خانوار که نه کارشناسانه است و نه- با توجه به شرایط و مختصات جغرافیایی و اجتماعی- امکان پذیر، به «موضوع روز»! تبدیل شود و ذهن و وقت و ظرفیت گره گشای دولت را به خود اختصاص دهد؟ و یا شماری از نمایندگان محترم مجلس بی توجه به نیازهای قانونی نظام و مردم، وقت و امکانات مجلس شورای اسلامی را که امانت ملت است برای دور زدن قانون اساسی و تبدیل لیسانس مجلسی- و نه علمی- خود به فوق لیسانس- باز هم مجلسی- هزینه کنند و این تلقی را پدید آورند که در پی موروثی کردن نمایندگی خود در مجلس هستند و حال آن که ده ها زمینه خدمت دیگر پیش روی آنان گسترده است. و باز هم از همین قبیل است افزایش قیمت برخی از خدمات شهرداری محترم تهران. آیا شهرداری نمی توانست و نمی تواند از بسیاری هزینه های غیرضروری خود بکاهد و در شرایط کنونی به کمک دولت آمده و کرایه وسایل حمل و نقل عمومی را افزایش ندهد؟! و...
6- و اما، در این میان، «درازدستی» اصحاب «کوته آستین» فتنه نیز، شنیدنی و خندیدنی است! «بنی فتنه» که در دوران مسئولیت خویش بیشترین دست درازی به بیت المال مسلمین را داشتند و دست های آلوده آنان در بسیاری از کلان ترین پرونده های فساد اقتصادی دیده شده و می شود، و در جریان فتنه آمریکایی- اسرائیلی 88، آشکارا به خدمت مثلث آمریکا و انگلیس و اسرائیل درآمده بودند و از فلان پادشاه عرب و فلان مرکز اروپایی و آمریکایی برای فتنه انگیزی علیه مردم مظلوم وطن خویش بودجه اختصاصی دریافت می کردند و... این روزها، دایه مهربان تر از مادر شده و زبان و قلم علیه دولت می چرخانند که باید گفت؛ غریبه های در دامن دشمن خزیده را به این حلقه راهی نیست و ظاهراً فراموش کرده اند که در دوران مسئولیت خود وقتی سخن از رسیدگی به معیشت مردم در میان بود، به تمسخر از محرومان با عنوان «لشگر قابلمه به دست ها»! یاد می کردند و آن دیگری که امروزه به آمریکا پناهنده شده است با وقاحت از پشت تریبون مجلس می گفت؛ این مردم!! اگر مرگ موش هم توزیع شود برای دریافت آن صف می کشند! و...
و بالاخره از رئیس جمهور محترم و سایر مسئولان ذیربط در مجلس و دستگاه قضایی و سازمان های بازرسی و نظارتی انتظار می رود که امور کم اهمیت و یا در درجه چندم اهمیت را واگذارند و اطراف خود را از حضور احتمالی خزانه داران خواب آلود پاکسازی کنند.
حسین شریعتمداری


محمد(ص) پیامبری برای همیشه
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٢  کلمات کلیدی: حسن رحیم پور ازغدی ، پیامبر اکرم (ص) ، مقالات

اشاره: آسمانی‌ترین مرد تاریخ بود، مردترین مرد، جاودانه‌ترین واژه زیبابخش زندگی و مرامش همیشگی‌ترین راه و مرام برای انسان‌های پس از او. اگرچه 14 قرن از رفتنش می‌گذرد اما زنده‌ترین و شاداب‌ترین فصل‌های زندگی را از جزء جزء دیباچه درخشان حیات او می‌توان یافت. پیام‌آوری که شهاب‌گونه در همه اعصار و قرون تاریکی، بایدها و نبایدها و راه‌ها و بیراهه‌ها را بر بشریت نمودار ساخت. آنچه‌ پیش روی شماست، گزیده‌ای از نوشتار استاد رحیم‌پور ازغدی است که در کتاب «محمد (ص)؛ پیامبری برای همیشه» آمده است.

امروز اتحاد عقیدتی در مشترکات و وحدت سیاسی مسلمانان در برابر دشمنان اسلام را فقط از طریق آفاتِ داخلی می‌توان در هم ریخت و اتفاقاً در رأس طرح‌های عملیاتی مخالفان اسلام، همین سازمان دادن به فتنه‌های داخلی در پشت جبهه‌ی جهان اسلام قرار دارد.

امروز هر کس به هر بهانه و دلیل و با هر زبانی، در ایران و جهان اسلام، به فتنه‌ی تفرقه‌ی مذاهب اسلامی و جنگ‌های مذهبی و توهین به مذاهب رسمی اسلام دامن بزند ـ ولو ناآگاهانه ـ باید شریک صهیونیست‌ها دانسته شود ‌و توجه داشته باشیم که به خصوص در سال‌های اخیر، دوباره همان دست‌هایی که در یکی، دو قرن گذشته با مذهب‌سازی و فرقه‌پردازی و افراط‌پروری، کینه‌های مذهبی را بین مسلمانان علیه یکدیگر رشد دادند، فعّال شده‌اند.

در همین منطقه‌ی خاورمیانه، انگلیسی‌ها از یکسو جریان وهّابیت و ناصبی‌گری و صوفی‌گری و درویش بازی‌های انگلیسی و انحرافی و از سوی دیگر بابی‌گری و بهایی‌گری را دامن زدند و سپس حتی در میان شیعیان،‌جریان‌های غالی‌گری و افراطی را پدید آوردند که به نام محبّت اهل بیت،‌ نسبتِ خدایی و الوهیت به اهل بیت پیغمبر می‌دادند و نیز روش‌های غلط و نامشروع عزاداری را ترویج کردند و بدین ترتیب، با تقویت افراطیون از هر طرف به جنگ‌های مذهبی دامن زدند.

ما محبّت به پیامبر و اهل بیت و اظهار برائت از دشمنان آنها را لازم و واجب می‌دانیم امّا رعایت موازین اسلام و مصالح امّت را در کیفیت اظهار این مودّت و برائت نیز واجب می‌دانیم. دشمنان اسلام، بدعت‌های خلاف شرع در این مفاهیم را ترویج می‌کرده و حتی آموزش می‌دادند. چنانچه بعدها در اسناد وزارت خارجه‌ی انگلیس منتشر شد که دستِ کم در ایران، عراق و هند، دشمن، سرمایه‌گذاری کلانی کرده تا در محافل و هیئت‌های مذهبی از جمله بین شیعیان نفوذ کند و از جریان پاک و ارزشمند مدحِ اهل بیت سوء استفاده نماید و این جریان مبارکِ مؤثّر در تاریخ شیعه و انقلاب را به عامل مخدّر و تفرقه در میان مسلمانان تبدیل کند و حتی بین بعضی هیئت‌های مذهبی، با چند واسطه، اشعاری را برای مدّاحی ترویج می‌کردند که کاملاً بدعت و نقض معارف اهل بیت و تشیّع بود، یا بین عزاداران با بودجه‌ی خودشان، قمه توزیع می‌کردند و اینها همه دست‌هایی است که در پشت پرده این تفرقه افکنی‌ها دخالت دارد و باید این دخالت را دید.

البته ممکن است یک مدّاح از سر ناآگاهی و یا اخلاص، دروغ بگوید و یک عزادار هم‌بی‌توجه و با اخلاص قمه بزند، امّا توجه داشته باشیم که پشت این جریان‌ها گاهی چه دست‌هایی در کار است تا فتنه کنند و این ادبیات افراطی، روش‌های غالی‌گرایانه، بدعت و هتّاکی به پیروان سایر مذاهب اسلامی را باب کنند تا مسلمانان را از جبهة اصلی و نبرد اصلی منحرف کنند.

ببینید دست‌هایی که ناصبی‌گری و وهّابی‌گری را ترویج می‌کنند، جریانی که درویش بازی‌های انگلیسی و صوفی‌گری‌های اِباحی‌گرایانه را ترویج می‌کند، همان‌ها ممکن است در پشت پرده، خط غلوّ شرک‌آمیز در شأن اهل بیت را هم دامن بزنند و گاهی کسانی بدون توجه و با حسنِ نیّت تعبیر کنند که من علی اللّهی‌ام، رضا اللّهی‌ام، حسین اللّهی‌ام و این در حالی است که خود حضرت امیر (ع) فرمودند: «جاهل متنسّک، کمر مرا می‌شکند». 1

از حضرت رضا (ع) نقل شده است که کسی نزد ایشان عرض کرد: آقا راجع به شما از طرف دستگاه حکومت، شایعه‌ای در شهر پخش کرده‌اند که شما و پدرانتان، مردم را بنده و برده‌ی خود می‌دانید، حضرت رضا (سلام اللّه علیه) رو به آسمان نمودند و عرض کردند:

«خدایا،‌تو شاهد باش این اولین ستمی نیست که بر ما می‌رود. به خدا سوگند، چنین کلمه‌ای نه از دهان من و نه از دهان پدران من هرگز خارج نشده و نخواهد شد که ما مردم را بنده و یا برده‌ی خودمان بدانیم؛ ما افتخارمان،‌ بندگی خداست.»2

چه باید کرد؟ پرسشی است که ما مطرح می‌کنیم برای شفاف کردن جریاناتی که در صفوف ملت ما به نمایندگی خود خوانده، از طرف ملّت و به زبان‌های مختلف می‌گویند: «آقا دیگر خسته شدیم. دوره‌ی حکومت دینی تمام شده است، عصر ایدئولوژی گذشته است، انقلاب به پایان رسیده است و شعارهای دینی جاذبه‌اش را از دست داده است، ارزش‌ها فرسوده شده‌اند. جامعه خسته شده است، مردم دیگر خواهان دین نیستند. مردم اگر حکومت دینی را نخواهند، چه کسی را باید ببینند؟!»

تحت عناوین مختلف، فضای بسیار سنگین تبلیغاتی در خارج و داخل، یکصدا در حال تبلیغ و جریان‌سازی با همین مضمون است. هزار بهانه می‌آورند و هیچ یک حاضر نیستند که به جای دین، انقلاب و ارزش‌های خودشان را متهم کنند و بگویند ما خودمان مشکل داریم، مردم از ما خسته شده‌اند یا می‌شوند. مردم از دین و حکومت دینی، خسته نشده و نخواهند شد. مردم با ما مشکل پیدا می‌کنند، نه با دین و با حکومت دینی. به راستی چه باید کرد؟ در اقتصاد چه باید کرد؟ در سیاست داخلی و خارجی چه باید کرد؟ در قضاوت چه باید کرد؟ در حوزه‌ی فرهنگ چه باید کرد؟ اینها همه درس‌هایی است که بسیاری از ما نیاموختیم و وارد حکومت اسلامی شدیم.

اولین مسئله، آسیب‌شناسی حاکمان در حکومت دینی است. کسانی که چه باید کرد را از سنّت پیغمبر اکرم (ص) و آموزه‌های اهل بیت (ع) نیاموخته‌اند و وارد حکومت دینی شده اند و به نام دین در حوزه‌های مختلف خواسته‌اند بر مردم اِعمال حکمرانی کنند، چنین کسانی اولین مشکل مردم متدیّن و حکومت دینی‌اند و اولین تکلیف ما در حوزة چه باید کرد، مواجهة شفاف با جریاناتی است که نه عقلاً معارف و احکام دین را می‌شناسند و نه قلباً به دکترین دینی برای حکومت ایمان دارند و نه عملاً به آن التزام دارند. در عین حال ادّعا می‌کنند که مردم از دین و حکومت دینی خسته شده‌اند. می‌گویند چرا در برخی از حوزه‌های مدیریتی، حکومت،‌ دینی نیست؟ امروز دشمن شبهات را در دهان مردم و نسل جوان می‌گذارد که مردم و نسل جوان می‌گویند ما حکومت دینی نمی‌خواهیم و چرا حکومت،‌ دینی است؟ در حالی که واقعیت، عکس این است. پرسش اصلی نسل جوان این است که چرا حکومت و حاکمان در همة حوزه‌های اختیاراتشان، در اقتصاد، سیاست، فرهنگ و قضاوت، دینی عمل نمی‌کنند؟

فرق است میان این‌که بگوییم اشکال در دینی بودن حکومت است یا این مطلب که چرا حکومت،‌دینی نیست و باید دینی بشود. اگر زاویه‌ی نگاه عوض شود، راه حل و پاسخ حتماً تغییر می‌کند. ما باید بدانیم که دین، زنده است،‌ارزش‌ها جاذبه دارند و آن شعارهایی که براساس آنها انقلاب شد و امروز انقلاب ایران،‌مرکز توفنده و قلب انقلاب جهانی اسلام است و در سراسر دنیا دارد تغییرات عمده ایجاد می‌کند،‌همان ارزش‌هایی که انقلاب در ایران ایجاد کرد و جنگ را پیش برد، آن ارزشها همچنان زنده است، توفنده است، جاذبه دارد و اگر به درستی اَدا شود و اگر آنان که اَدا می‌کنند، عاقل و صادق باشند ـ به همان سرعت و قدرتی که اوضاع ایران را عوض کرد ـ اوضاع کلّ جهان اسلام را در یکی، دو دهة‌ آینده تغییر خواهد داد. اگر رسانه‌های فرهنگی و تبلیغاتی ما اصلاح شوند، اگر دستگاه قضایی ما، دولت و مجلس ما کمتر حرف بزنند و به دکترین پیغمبر و اهل بیت بیشتر عمل بکنند، خواهید دید که این ارزش‌ها زنده است و جاذبه دارد و هنوز تنها نبضی که در دنیا می‌تپد، نبض دین و حکومت دینی و انقلاب دینی است. اینها مسائلی است که باید روشن بشود که چه کسانی در این جامعه چه می‌کنند و به حساب دین گذاشته و نوشته می‌شود. این دین، احتیاج به فهم و عمل دارد، احتیاج به اصلاح ندارد. ما خودمان را باید اصلاح کنیم، نه دین را.

دینی که بنیانگذارش پیغمبر اکرم (ص) است، در آخرین سخنرانی، در حال بیماریِ منجر به رحلت، پیام‌هایی که می‌دهد، بزرگ‌ترین و ناب‌ترین پیام‌های انسانی در باب کرامت انسان و حقوق بشر و آزادی بیان است؛ یعنی همان چیزهایی که می‌خواهند امروز با آموزه‌های غربی به ما آموزش بدهند! یکی، آن پیامی است که ایشان، علاوه بر جنبه‌های معنوی‌اش و تبرّکی که مردم به او می‌جستند و حتّی قطرات آب وضویش را از یکدیگر می‌ربودند و در آن هنگامی که لااقل، قدرت مطلق در جزیرة‌العرب بود، در آخرین سخنرانی،‌سخنرانیِ وداع،‌خطاب به مردم می‌گوید:

«هرکس حقّی بر گردن من دارد که اَدا نشده است ـ حقِّ جانی، مالی، و یا حیثیّتی ـ امروز بگوید و حساب مرا تصفیه کند، مرا ببخشد و از من بگذرد، یا قصاص و جبران کند تا حساب ما به آخرت نیفتد.»3

مردی که قدرت مطلق دارد و حاکم دینی است، با مردم این گونه سخن می‌گوید که جمعیت با صدای بلند گریه می‌کنند و شخصی برمی‌خیزد و می‌گوید: یک روز از جبهه برمی‌گشتیم، شترهای ما در کنار یکدیگر قرار گرفت، تازیانه ای در دست شما بود؛ نمی‌دانم از روی عمد به من اصابت کرد یا به اشتباه. پیامبر(ع) فرمود: به خدا پناه می‌برم که از روی عمد بوده باشد. مرا می‌بخشی یا قصاص می‌کنی؟ گفت: قصاص می‌کنم. فرمودند: همان تازیانه را یکی از خانه بیاورد. بلال به خانة حضرت زهرا(س) می‌رود و عرض می‌کند که پدرت می‌گوید آن تازیانه را بده! حضرت زهرا می‌پرسد: چه خبر شده است؟ مگر جهاد است؟ گفتند: پدرت خود را برای شلّاق خوردن عرضه کرده است. حاکم حکومت مطلقة اسلامی و خاتم انبیا خود را برای شلّاق خوردن، عرضه کرده است.

زهرا (س) می‌گوید: چه کسی حاضر شده است پیامبر خدا را شلّاق بزند؟ گفت: فلان کس. حضرت زهرا (س) در حالی که اشک می‌ریزد، تازیانه را می‌آورد و به او می‌دهد و می‌گوید: آیا حسن و حسین آنجا نبودند که از او بخواهند به جای پیامبر آنها را بزند؟

این ابرقدرت که از موضع قدرت معنوی با همة قدرت‌های مادّی عالَم سخن می‌گفت در برابر بندگان خدا،‌ چنین متواضع بود. اینها کرامت انسان و حقوق بشر و آزادی بیان ـ از نوع اسلامی، نه غربی ـ است که یک نفر بلند شود و در برابر حاکم بگوید که آقا یک روز از جبهه برمی‌گشتیم، شترهای ما در کنار یکدیگر قرار گرفت، تازیانه‌ای در دست شما بود؛ نمی‌دانم از روی عمد به من اصابت کرد، یا به اشتباه! من باید قصاص کنم و پیامبر بگوید: «درست است، حق داری.»

شلّاق را آورد. اتفاقاً حسن و حسین که کودکان هفت، هشت ساله‌ای بودند، هر دو به نزد آن مرد آمدند که آقا اگر می‌شود این حقّ قصاصتان را دربارة ما اِعمال کنید. آیا ممکن است که به جای پیامبر خدا، ما را بزنی؟ پیامبر (ص) فرمود: خودِ من باید قصاص شوم. او گفت که شانة من عریان بود و پیامبر نیز شانه را عریان کردند و آن مرد،‌کتف پیامبر (ع) را بوسید و گفت: من تنها بهانه ای می‌خواستم تا کتف شما را ببوسم. این است فرهنگ دینی و حکومت دینی.

این فرهنگ، احتیاج به اصلاح ندارد؛ بلکه حاکمان و مدیران ما نیازمند اصلاحند و باید خود را با این فرهنگ تطبیق بدهند. هرگاه مسئولان رده‌های مختلف حکومت در سه قوّه، خود را با این فرهنگ، تطبیق دادند،‌ آن روز بدانید که دیگر هیچ مانعی جلوی راه این حرکت و این انقلاب، در سراسر جهان نخواهد ایستاد؛ زیرا بشریت جز عقلانیت در حوزة نظر، و انسانیت در حوزة عمل، چیز بیشتری نمی‌تواند بخواهد و معارف اسلام،‌مظهر عقلانیت و احکامش مظهر و مجلای بزرگ انسانیت و انسان‌گرایی به معنای حقیقی است.

پیامبر (ص) در همان آخرین سخنرانی، به حکومت‌ها موعظه می‌فرمایند و به حاکمان پس از خود می‌گویند: از همة آنان می‌خواهم که خدا را به یاد داشته باشند. این آخرین جمله‌های پیغمبر (ص) است. فرمود: نگذارید در پشت درهای بسته‌ی حکومت،‌ قوی‌ها، ضعیفان را پاره پاره کنند. نگذارید پشت درهای بستة دولت، سرمایه‌داران و اغنیا،‌ فقرا را لِه کنند.

آقایان وقتی به کنفرانس‌های بین المللی برای گفت و گوی تمدن‌ها می‌روند، نباید ایدئولوژی‌های خودِ غربیان را به آنها پس بدهند تا آنان نیز زیر لب به ما بخندند، بلکه باید با آنها معارف و احکام و منطق اسلام را در میان گذاشت. منطقی که در آن پیامبر اکرم (ص)، ادب را حتّی در برابر دشمن رعایت می‌کرد. خدای متعال به پیامبر (ص) فرمود: «و اِصْبِرْ عَلی ما یَقُولُونَ وَ اهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمیلا»؛4 با اینان که برخورد می‌کنی، حتی وقتی طردشان هم می‌کنی، به زیبایی طرد کن، صبر کن و تحمل داشته باش و از پا منشین و فرمود: « مردم را به راه خدا با حکمت و موعظة حسنه بخوان.» 5

مکتب و پیامبری که با استدلال و برهان بشریت را خطاب می‌کند و خدای متعال در قرآن کریم فرمود: «قُلْ هاتُوا بُرْهانَکُم»؛6 برهان بیاورید. ما با شما بر اساس برهان سخن می‌گوییم و به کسی تحمیل غیر منطقی نمی‌کنیم. مکتبی که حجیّت عقل را ذاتی می‌داند و می‌گوید اصلاً احتیاجی به استدلال شرعی برای عقل نیست.

می‌دانید که پیامبر وقتی دست به جیب می‌برد، بیشترین مخارج شخصی‌اش، برای عطر بود.7 سر و صورتش را آب می‌زد و آرایش می‌کرد، 8 یکی از همسران پیامبر (ص) نقل می‌کند کسی در زد، پیامبر در حیاط بود، خواست سر و صورتش را مرتب کند، ظرف آبی در محوّطه بود، ایشان در همان آب نگاه کردند و سر و صورتشان را مرتب کردند و سپس برای گشودن دَرْ رفتند. گفتم: آقا دیگر تا دَمِ در رفتن و به خود رسیدن؟ پیامبر اکرم (ص) همین را نیز احترام به حقوق مردم تلقّی می‌کرد. آن کسی که به درِ خانة من می‌آید، به همین مقدار بر من حق دارد و می‌فرمود: «آنها که دنیا را برای آخرت و آخرت را برای دنیا ترک می‌کنند از ما نیستند.»9 این همان مکتب و خطی است که باید در پیِ آن بود. پاسخ چه باید کرد در همة‌حوزه‌های حکومت و زندگی، عمل به سنّت پیغمبر اکرم (ص) با تفسیر اهل بیتِ آن حضرت است که اوصیای خاص پیامبر اکرم‌اند.

در اینجا من به دو نکته هم اشاره کنم که گاه مغفول واقع می‌شود. ما، حکومت و همه‌ی جناح‌های موجود باید به سنّت پیغمبر و اهل بیت پیغمبر (ص) رجوع کنیم، باید آنگونه انقلاب و جامعه را هدایت و مدیریت کرد که پیامبر اکرم (ص) کرد، باید آنگونه حکومت کرد که پیامبر اکرم (ص) حکومت کرد. مشکلات این جامعه،‌ غالباً به دست همین مردم و برخی از همین مسئولان قابل حلّ است. مشکل نه از دین و نه از حکومت دینی است، تا عده‌ای به دنبال راه حلّ غیر دینی بگردند. کسانی گفتند و نوشتند که چون از دین، سوء استفاده می‌شود بنابر این، راه حل، تفکیک دین از حکومت است. ما به آنها عرض می‌کنیم که مگر از علم سوء استفاده نمی‌شود؟ مگر از تکنولوژی، از آزادی، از مفهوم روشنفکری، از همة مفاهیم سوء استفاده نشده و نمی‌شود؟ شما آیا هرگز به این بهانه گفته‌اید که چون از علم سوء استفاده می‌شود، ما علم را کنار بگذاریم؟ پس چرا درباره‌ی دین، چنین سخنی به زبان جاری می‌شود؟

نکته‌ی دوم، این‌که حکومت دینی و جامعه‌ی دینی یافتنی نیست؛ ساختنی است. بعضی فکر می‌کنند چون مبانی و احکام اسلامی الهی، قدسی و آسمانی است، پس قرار است یک حکومت دینی کامل و یک جامعه‌ی دینی حاضر و آماده از بالا، از آسمان ناگهان جلوی پای ما بیفتد، مثل یک ساختمان پیش ساخته، نصب شود و ما فقط زحمت زندگی کردن در آن جامعه را به خود بدهیم؛ چنین نیست. جامعه‌ی دینی و حکومت دینی را باید براساس دکترینِ اسلام و ثابتات و قطعیات اسلام بسازیم. این خانه را باید ساخت و در آن وارد شد و نشست. خانه‌ی از پیش آماده‌ای وجود ندارد. باید طراحی کنیم، باید براساس ارزش‌ها و احکام اسلامی، میلی‌متر، میلی‌متر برنامه‌ریزی کنیم و آجر به آجر بسازیم.

اوّلاً باید عقل‌ورزی و اجتهاد کرد و تئوری داشت. نخستین سؤال این است که ما چه تعداد نظریه‌پرداز اسلامی برای تئوری دادن و ساختن حکومت و جامعه‌ی دینیِ کامل‌تر، هم اکنون و در آغاز دهه‌ی ‌سوم انقلاب و حکومت اسلامی در اختیار داریم؟ کم و انگشت شمار.

دوم، چه تعداد مدیران عاقل و صادق و با سواد و مسلمان در اختیار داریم؟

سوم، هماهنگی و عمل کردن در یک طرح جامع و هندسة واحد است، که متأسفانه به قدر کافی وجود ندارد. ما در همة حوزه‌ها توفیقاتی داشته‌ایم، امّا نسبت به آرمان‌ها و اهدافی که اعلام کرده‌ایم، ضعیفیم، در عین حال عقل، عمل صالح و اجتهاد دینی، تنها ابزار ماست. امروز من به چند درس پیامبرانه در باب حکومت اسلامی الگو اشاره می‌کنم تا پاسخی اجمالی به پرسش چه باید کرد باشد.

پیامبر اکرم (ص) فرمود: «اَلْمُسْلِمُ اَخوالمُسلِمِ لا یَظْلِمُهُ وَ لا یُسلمُه»؛10 میان همة‌مسلمانان باید رابطة برادری برقرار باشد، نه به یکدیگر ستم کنند و نه یکدیگر را در برابر هیچ ظلمی تنها بگذارند و تسلیم کنند. همه باید شب و روز به فکر یکدیگر باشیم و مثل یک شبکة‌ در هم پیچیده، در قلمرو اقتصاد،‌ سیاست و فرهنگ، به فریاد یکدیگر برسیم و کمک کنیم. باید این شعار جامعه و حکومت اسلامی در همة عرصه‌های اقتصادی،‌ سیاسی، حقوقی و فرهنگی باشد، تا مناسبات ظلم و ستم برداشته شود. فاصله‌های طبقاتی در جامعة‌ اسلامی،‌یعنی کوخ‌نشینیِ اکثریتی و کاخ‌نشینی اقلیتی این‌که کسانی در شمال تهران، در خانه‌های چند میلیاردی زندگی کنند و در پایین همین شهر، خانواده‌هایی با ده، پانزده سر عائله،‌در دو اتاق یا یک اتاق زندگی کنند، این فاصلة طبقاتی، با آن دستور العمل پیغمبر سازگار نیست.

تبعیض در نهادهای دولتی و حکومتی با این دستور العمل پیغمبر اکرم (ص) سازگاری ندارد. سلطة سیاسی دیگران بر جوامع اسلامی از افغانستان تا فلسطین با این دستور العمل سازگاری ندارد. دستگاه قضاییِ پر ادّعا و کم‌کار، دولت پر حرف و کم‌کار، مجلس پر سر و صدا و کم‌کار،‌با این دستور العمل پیغمبر اکرم سازگاری ندارد. نهادهای دولتی و حکومتی به جای خدمت به مردم، به تدریج وَبال گردنِ مردم می‌شوند. این اولین مسئله ما در پاسخ به سؤال چه باید کرد است. تا وقتی که دولت وَبال بر مردم باشد و مالیات بگیریند و خدمت رسانی اندک بکند؛ مجلس از منابع عمومی و بیت المال استفاده بکند و گام‌هایی بسیار کوتاه و خدمات قطره چکانی به این ملت بکند؛ قوة قضائیه،‌ ادّعای بزرگِ اجرای عدالت و پیشگیری از جرم را بکند، ولی ابتدایی‌ترین ظلم‌ها و جرم‌ها در تهران ـ پایتخت مملکت‌ ـ اتفاق بیفتد و جلوی آن را نتوانند بگیرند و در برابر ستم‌های بزرگ و فشار، گاه مجبور شوند کوتاهی بکنند؛ این روند با پیام حکومت دینی سازگاری ندارد. دادگستری اسلامی، دادگاهی است که خلیفة مسلمانان، امیر المؤمنین علی بن ابی طالب (ع) را به خاطر یک یهودی و ادّعای دروغ او، به دادگاه احضار می‌کند و امیر المؤمنین (ع) بدون کمترین تصنّعی، تظاهری، ناراحتی و گلایه‌ای در دادگاه، حاضر می‌شود و در کنار او مساوی می‌ایستد و وقتی ایشان را با کنیه صدا می‌زند، به قاضی می‌گوید: «چرا مرا به کنیه صدا زدی در حالی که این یکی را با اسم عادی صدا می‌کنی؟ اینجا من آشنای تو یا امیر المؤمنین (ع) نیستم، اینجا من ـ علی بن ابی طالب ـ هستم، مثل همین آدم یهودی که با من مرافعه دارد.»

در سنّت اسلام و سیرة پیغمبر (ع) و اهل بیتش ما این مضامین را خوانده‌ایم و این الگوهای برتر بود که قلب ما را لرزاند. ملاک مشروعیت دستگاه قضایی ما این است که به این روایات عمل کند. دولت ما، دولتمردان، وزرا و وکلایی که منازلشان در مناطق مرفّه تهران است، در خانه های وسیع و تجمّلاتی، زندگی می‌کنند و دم از حکومت دینی یا جامعة مدنی می‌زنند، اینها اگر به احکام غربی عمل کنند، قدرت و ظرفیتش را ندارند چه رسد به این که بخواهند به احکام اسلامی در باب حکومت دینی عمل کنند!

امیر المؤمنین (ع) دربارة ائمة حق فرمود: در حکومت اسلامی، روحانیون یا علمای دین و حاکمان دینی باید سطح زندگی‌شان از سطح متوسط مردم، پایین‌تر باشد تا بتوانند دین را به درستی تبلیغ و به درستی اجرا کنند. اگر روحانیت یا مسئولان حکومت در سه قوّه، در خانه‌های اشرافی، زندگی کنند و با سفره‌های آنچنانی و روابط فامیلی آنچنانی، با ازدواج‌های حکومتی، کاست‌های طبقاتی تشکیل دهند، اینان نمی‌توانند حکومت دینی را در این مملکت اجرا کنند؛ بلکه تنها دین و حکومت دینی زیر سؤال خواهد رفت و نسل‌های بعدی ما از اصل دین و حکومت دینی مأیوس خواهند شد. این تکلیف اصلی ماست. تکلیف همة خطبا در نماز جمعه‌هاست که بر روی این اصول تأکید کنند.

ما در برابر آمریکا چه وقت کوتاه می‌آییم و تن به سازش می‌دهیم؟ در برابر جریان‌های انحرافی ضدّ دینی تحت عناوین روشنفکری، چه وقت متزلزل می‌شویم؟ تنها وقتی که خودمان فاسد شده باشیم، دیگر جرئت نمی‌کنیم نهی از منکر و نقد بکنیم. آدم‌هایی که خودشان فاسد می‌شوند،‌نمی‌توانند در برابر منکرات فریاد بزنند. چرا نهی از منکر در یک جامعه، ضعیف می‌شود؟ زیرا آنها که باید نهی از منکر بکنند، خود آلوده می‌شوند، سُست می‌شوند، آدمی که از درون می‌پوسد و فرو می‌ریزد،‌ دیگر جرئت ندارد فریاد بزند و وقتی که ظلم می‌بیند، وقتی شرک و نفاق و الحاد می‌بیند، وقتی فساد اخلاقی می‌بیند، جرئت نمی‌کند اعتراض کند؛ زیرا به چیزی بسته شده است. کسانی می‌توانند حُرّ و آزاد باشند و نهی از منکر کنند که به چیزی آلوده نباشند.

پیامبر اکرم (ص) فرمود: «دو گروه ممکن است امّت مرا اصلاح کنند و به رتبه‌های بالای انسانی ارتقا دهند و همین دو گروه می‌توانند امّت اسلامی را فاسد کنند و به منجلاب بیندازند. دو گروهند که اگر صالح باشند امّت، صالح می‌شود و اگر فاسد باشند، امّت فاسد می‌شود: «اَلْعُلَماءُ وَ الْحُکّام»؛11 یکی روحانیت و دیگری مسئولان و فرمانروایان (حکومت اسلامی).»

پیامبر اکرم (ع) فرمود، این مضمون از امیر المؤمنین (ع) هم نقل شده است : «هر جا ستمی بر مردم برود و حکومت ها بی‌اطلاع بمانند و یا مطّلع بشوند، ولی مدارا کنند، نقض پیمان الهی شده است.»

پیامبر (ص) فرمود: «جامعه‌ای که در آن، حقوق ضعیفان از قدرتمندان، از صاحبان قدرت، صاحبان ثروت و صاحبان شوکت، بدون لکنت زبان،‌مطالبه نشود، جامعة اسلامی نیست.» این است آن جامعة دینی و حکومت دینی که ما باید بسازیم.

ما هم می‌خواهیم جامعه و حکومتی بسازیم که اگر فردا یک آدم عادی، یک روستایی برخاست و به تهران آمد و گفت: آقا، حقّ مرا فلان آدم ثروتمند یا قدرتمند، غصب کرده است، نترسد و بدون لکنت زبان، حرفش را بزند و دادگستری هم حقّ او را اقامه کند. این است آن جامعه و حکومت دینی که انقلاب خمینی می‌خواهد.

کدام نسل جوان از چنین جامعه و حکومت دینی رو برگردانده و پشت کرده است؟ نباید نسل جوان را متهم کنیم. نسل جوان، یک نسل مظلوم و ناآگاه است. نه آگاهی دینیِ درستی به او داده‌ایم، نه نمونه‌های عالی ارائه می‌کنیم، سپس توقّع داریم که اینها همه، نماز شب خوان باشند! ریشه‌های مشکل را بدانیم که کجاست. حضرت امیر (ع)، بزرگ‌ترین تربیت شدة پیغمبر، خطاب به خلیفة سوم فرمود: کارگزاران حکومت اسلامی تا هر جا که خورشید بر آن بتابد، اگر ظلمی و فسادی کنند، ما نیز مسئولیم. چون اعتراضاتی می‌شد که فلان جا فساد می‌شود، دزدی کرده‌اند، حق کشی یا باندبازی کرده‌اند، او هم مثلاً می‌گفت: من خبر ندارم. حضرت امیر (ع) فرمود: نمی‌توانی بگویی که من خبر ندارم؛ باید خبر داشته باشی.

پیامبر اکرم به ما آموخت که مسئولان حکومت اسلامی، دولتی‌ها، مجلسی‌ها، دستگاه قضایی در برابر مردم، متواضع و مؤدب سخن بگویند. و از موضع قدرت و سلطه با مردم حرف نزنند. مردم، ذَوِی الحقوق‌اند. اینها عین روایت پیامبر اکرم و حضرت امیر و اهل بیت است. ابن مسعود می‌گوید: روزی مردی با پیامبر سخن می‌گفت و بدنش می‌لرزید. هیبت پیغمبر، او را گرفته بود. امّا پیامبر، به دنبال شوکت مادّی نبود، شوکت معنوی داشت. پیامبر متوجه شدند که این مرد، در حین صحبت دست و پایش می‌لرزد. فرمود: «هَوِّنْ عَلَیْکَ، فَلسْتُ بَمَلِک»؛ بر خودت آسان بگیر. برادر،‌ راحت باش. من شاه نیستم. «اِنَّما اَنَا ابْنُ امْرَأٍَة کانَتْ تَأْکُلُ الْقِدَّ.»12 من پسر همان زنی هستم که مثل شما غذای مانده و ساده می‌خورد، من با دست خودم،‌شیر بز می‌دوشم. 13یا نقل شده است که روزی سلمان و بلال خدمت پیغمبر آمدند. سلمان به رسم ایرانی‌ها به روی پای پیغمبر (ص) افتاد تا آن را ببوسد. پیامبر (ص) فرمود: سلمان، کاری را که ایرانیان و عجم با شاهانشان می‌کنند، انجام نده. «اَنَا عَبْدٌ مِنْ عَبیدِ اللّهِ آکُلُ مِمّا یَأْکُلُ الْعَبْدُ اَقْعُدُ کَما یَقْعُدُ الْعَبْد»؛14 من بنده‌ای از بندگان خدا هستم، آنگونه که بردگان می‌خورند و بردگان بر خاک می‌نشینند، من نیز همانگونه می‌خورم و می‌نشینم. اینها درس چه باید کرد است. هرگاه همة‌ مسئولان حکومت،‌اینگونه اسلامی شدند، شما بدانید که همة مشکلات، پیاپی حل خواهد شد.

حضرت امیر (ع) در توصیف پیامبر (ص) می‌گوید: «پیامبر (ع)، دعوت بردگان را برای غذا می‌پذیرفت؛‌ بر خاک می‌نشست، با دست خود، بز می‌دوشید؛ چهره بر خاک می‌مالید؛ نزد مردم، متواضع و فروتن بود؛ پایش را نزد مردم حتّی کودکان،‌دراز نمی‌کرد؛ وقتی به او مراجعه می‌کردند، تکیه نمی‌داد؛ به احترام مردم کارهای سخت را می‌پذیرفت و انجام می‌داد؛ همواره گرسنه بود؛‌ ظاهر حالش مانند ضعیفان بود،‌ امّا قلبش قوی بود، همچون بردگان می‌نشست؛ بر کفش خود پینه می‌زد و لباسش را وصله می‌کرد؛ بر خرِ برهنه سوار می‌شد.»15

حالا بعضی افراد نگویند که توقع‌داری مسئولان، یک خر یا یک بز به خانه هایشان ببرند و سوار بر خر برهنه، به مقرّ حکومتی بیایند یا صبح به صبح، بز بدوشند. ما برداشتی قشری از دین نداریم، ولی پیامش این است که آقایان همة‌ شما باید این سیره و روش را دنبال کنید؛ چون در همان دوره هم می‌گفتند:‌ آقا این کارها کسرِ شأن پیغمبر (ص) و حاکم اسلام است. می‌فرمود: نه، من مثل برده‌ها بر زمین می‌نشینم و به دست خود، شیر بز می‌دوشم و در روایت است او هیچ‌گاه در حال تکیه دادن، نه چیزی خورد و نه چیزی گفت.16 و خوش نمی‌داشت که به شاهان شبیه باشد و می‌فرمود: «تا زنده‌ام پنج چیز را ترک نخواهم کرد: سلام کردن بر کودکان،‌غذا خوردن در کنار بردگان، نشستن بر خاک و سوار شدن بر الاغ برهنه (که پایین‌ترین طبقات سوارش می‌شدند)، دوشیدن شیر بز به دست خود و پوشیدن لباس پشمی.»

پیامبر (ص) فرمود: «سه گروهند که صدای نمازشان از گوش خودشان بالاتر نخواهد رفت و دعایشان به خداوند و ملکوت نخواهد رسید، یک گروه، مسئولینی‌اند که جامعه‌ای را مدیریت می‌کنند در حالی که مردم از آنها خوششان نمی‌آید. «وَ اَنْتُمْ لَها کارِهُون».17 فرمود: «لا تُحْرَمُ عَلَیْکَ اَعْرْاضُهُم»؛18 چند گروه که آبرویشان محترم نیست و باید در ملأ عام آنها را نهی از منکر و نقد کرد و باید پُز آنان را شکست. از جمله، کسانی که بر مسند قدرتند یا ثروت در اختیار دارند امّا ستم می‌کنند. این است فرهنگ اسلام.

پیامبر (ص) فرمود: «بر صاحبان قدرت و ثروت، نظارت کنید، متهمشان کنید، سکوت نکنید!» پیامبر (ص) فرمود: «در برابر روحانیونی که نانِ دین می‌خورند و به دنیای خودشان خدمت می‌کنند، سکوت نکنید، به خاطر حفظ دین، متهمشان کنید.»

و فرمود: «حاکمان را که از قدرت، سوء استفاده می‌کنند، متّهم کنید و نیز ثروتمندانی که حق اللّه و حقّ النّاس را در ثروت و سرمایه ادا نمی‌کنند.» البته از سوی دیگر هم فرمود: «سه گروهند که دعای آنها حتماً مستجاب است و رد نخواهد شد: یکی، امام و رهبر و حاکم عادل است، «اَلْامِامُ الْمُقْسِط»؛ 19 پس، از هر دو سو داریم، هم بزرگ‌ترین تجلیل‌ها از مسئول صالح و هم بزرگ‌ترین اتهامات و حمله‌ها به مسئولان فاسد را داریم.

بُعد دیگر در این هدیة الهی آن بود که تشریفات حکومتی نداشت. در روایت نقل شده است:

«پیغمبر و اصحابشان همواره حلقه می‌نشستند و اگر کسی وارد می‌شد، به واسطة نداشتن تشریفات نمی‌فهمید چه کسی رئیس و چه کسی مرئوس است». 20

حکومت اسلامی اینهاست. چون تشریفات و ادا و اصول نداشت، کسی نمی‌فهمید که بالا و پایین مجلس کجاست. در حکومت اسلامی اصلاً ما جایگاه مخصوص مسئولان و دولتمردان نداریم، مسائل امنیتی، بحث دیگری است و تنها مسائل امنیتی در این میان، ممکن است دخالت داشته باشد. پیامبر (ص) وقتی وارد مدینه شد، همه منتظر بودند که ایشان به کدام محله می‌رود و در کدام خانه فرود می‌آید تا آنجا پس از این، مهم‌ترین مکان شود.

پیغمبر اکرم (ص) فرمود: شتر را رها کنند و فرمودند هر جا که این شتر نشست، من همان جا ساکن می‌شوم. شتر رفت و رفت تا جلوی در یکی از فقیرانه‌ترین خانه‌های مدینه فرود آمد و آنجا مقرّ پیغمبر (ص) شد.21 آقا کارها را به شرافت‌مندانه و غیر شرافت‌مندانه، تقسیم نمی‌کرد. نظام ارباب ـ رعیتی برقرار نمی‌کرد. خودش مثل یک کارگر، یک کارگر ساده، کار می‌کرد و چوب جمع می‌کرد. وقتی اصحاب کار می کردند، خودش هم راه می‌افتاد و اهل عمل بود. مسجد که می‌ساختند، خود به پا می‌خاست و کارگری می‌کرد.

پیغمبر (ص) در حکومتش، حلقه‌های بستة سیاسی و کاستِ قدرت و باندبازی و قوم و خویش‌بازی نداشت، بین آن همه ریش سفید و اصحاب و آدم‌های مهم، گاه جوان صالح نوزده‌ ساله‌ای مثل اسامه را فرماندة بزرگ‌ترین لشکرکشی‌اش که جنگ با امپراتوری روم بود، قرار می‌داد. یا وقتی مکه را فتح می‌کند، عتاب بن اُسید ـ جوان بیست ساله ـ را به حاکمیت مکه می‌گمارد.

به زنان نیز کاملاً توجه داشت و به آنان شخصیت و فرصت می‌داد. اینها فرهنگ‌هایی بود که ایشان تغییر دادند. در جامعه‌ای که دختر را زنده به گور می‌کردند و قرآن می‌گوید: «وقتی به کسی خبر می‌دادند که خانمت دختر زاییده، رنگ از رویش می‌پرید22 در این جامعه،‌ پیغمبر (ص) می‌فرماید: «هرگز به زنان، اهانت نمی‌کند، مگر افراد پست و لئیم» و ایشان به قدری برای آنان هویت و شخصیت قائل بود که جداگانه به خانم‌ها فرصت بیعت داد.23 مردان بیعت کردند، سپس گفتند خوب دیگر، ما به جای خانم‌هایمان هم بیعت کردیم و اهل بیت ما هم تابع ما هستند. آیه نازل شد که نه، مردان به جای زنان، بیعت نکرده‌اند و خانم‌ها جداگانه بیعت کنند، پیامبر (ص) دوباره مراسم بیعت مستقلی برای زنان گذاشتند و حضور اجتماعی و سیاسی و تعهّد و مسئولیت‌پذیری زنان را آموزش دادند.

پیامبر (ص) فرمود: «بئْسَ الْقَوْمُ قومٌ لا یَقُومُونَ لِلّهِ تَعالی بِالْقِسْط»؛24 بد جامعه و ملّتی است،‌ ملّتی که عدالت‌خواه نیست و برای اجرای عدالت و قسط، عدالت در حوزة اقتصاد، قضاوت، سیاست و فرهنگ قیام نمی‌کند. پیامبر (ص) فرمود: «کُلُوا جَمیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا»؛25 بخورید! امّا تنها، تنها نخورید و (بر سر سفره نیز) متفرّق نشوید. این،‌ منطق اسلام است و پاسخ چه باید کرد؟ اینهاست. نه این‌که یک طبقه، آن طرف شهر بخورند، تا بترکند و بالا بیاورند، از فرط سیری با دمشان گردو بشکنند و ندانند پول‌ها را چگونه خرج کنند، و یک عدّه‌ هم این سوی شهر از گرسنگی درمانده‌اند، چهار دختر دَمِ بخت، پسر دَمِ بخت دارد و یک جهیزیة ساده را نمی‌تواند تهیه کند، خود را از ساختمان هشت طبقة‌وزارتخانة دولتی پایین می‌اندازد. اینها چیزهایی است که باید اصلاح بشود. کسانی که می‌خواهند دین را اصلاح بکنند، باید خودشان را اصلاح بکنند. کتاب و سنّت، احتیاجی به اصلاح ندارد؛ بلکه احتیاج به فهم و عمل دارد. مشکل جمهوری اسلامی،‌ولایت فقیه نیست که می‌خواهید آن را از قانون اساسی حذف کنید، مشکل این انقلاب و حکومت،‌دینی بودنش نیست که می‌خواهید دین‌زدایی کنید. مشکل، خودِ ما و شماییم. مشکل، ولایت فقیه نیست. پیامبر (ص) فرمود: «هر کس سیر بخوابد و در شهر یا همسایگی او کسانی گرسنه‌اند از ما نیست و به خداوند و روز قیامت ایمان نیاورده است.»26 ایشان به طبقات محروم و زحمتکش احترام می‌گذاشت، در برابر مفت‌خورها و انگل‌ها موضع می‌گرفت و می‌فرمود: «مَلْعونٌ مَلْعُونٌ مَنْ أَلْقی کَلَّهُ عَلَی النّاس»؛27 نفرین به آنان که بار زندگی خود را بر دوش دیگران می‌اندازند و بدون خدمات مادّی و معنوی به جامعه،‌امکانات جامعه را مصرف می‌کنند.

در جنگ تبوک که از جبهه برمی‌گشتند، مردم به استقبال آمده بودند، زنها، پیرها و از جمله، پیرمردی به نام سعد انصاری به استقبال پیامبر (ص) و مجاهدین آمده بود، جلو آمد و با ایشان مصافحه کرد، پیامبر دید که دستش خیلی زِبْر است، چاک چاک است. پیامبر فرمودند: دست‌هایت چقدر خشن است؟ خود پیغمبر (ص) هم آدم ناز‌پرورده‌ای نبود. از کودکی، چوپانی و ... کرده بود. ولی با این وجود، ببینید دست آن پیر مرد چگونه بود. پیامبر (ص) فرمودند: دستهایت چقدر خشن است؟ گفت: آقا «اَضْرِبُ بِالْمُرِّ وَ الْمِسْحا ة» من کارگرم، کار می‌کنم. بیل می‌زنم، «فَاُنْفِقُ عَلی عِیالی» خانواده ام را تأمین می‌کنم. توجه کنید، پیامبر اکرم از جبهه برگشتند، همة مردم و مجاهدین آنجا حاضرند،‌پیامبر دست این پیر مرد زارع کارگر را می‌گیرد و طوری که همه ببینند، بلند می‌کند و پایین می‌آورد؛ «فَقَبَّلَ رسُولُ اللّهِ یَدَه» پیامبر دست این کارگر را پایین می‌آورد، می‌بوسد و سپس بالا می‌برد و خطاب به همة جمعیت می‌گوید: «هذِهِ یدٌ وَ اللّهِ لا تَمُسٌّهُ النّار»28 به خدا سوگند،‌این دستی است که آتش جهنم، آن را لمس نخواهد کرد. این است مردم‌داری.

در باب رباخواران فرمود: «در شب معراج کسانی را دیدم که شکمهایشان پر از مار بود و از بیرون دیده می‌شدند. پرسیدم: جبرئیل، اینان با چنین عذابی، کیستند؟ گفت: سرمایه‌داران مفت‌خوار و رباخوار جامعه هستند که مثل انگل به جامعه آویزان شده‌اند.»

رحمت و ملاطفت و تواضع و ادب پیغمبر (ص) را می‌دانید از آن طرف، قاطعیت پیغمبر (ص) را هم ببینید. وقتی اصل نظام اسلامی و انقلاب و عدالت اجتماعی و احکام اللّه در خطر بود، پیغمبر با کسی معامله و مسامحه نمی‌کرد. اوّلاً، حدود هشتاد جنگ را همین پیامبر رحمت، داشته که بعضی از اینها را خود آن حضرت، مستقیم فرماندهی کرده است، خود با شمشیر و سلاح، عدّة زیادی را بر خاک انداخت.

نقل شده است که در جنگ اُحُد وقتی ایشان مجروح شده بودند و خونریزی زیاد بود و مسلمانان تقریباً از پا درآمده بودند، سپس که دوباره سازماندهی شدند، یکی از نیروهای دشمن نزدیک می‌شد، فکر کرد که اینها پراکنده شده‌اند و دیگر نمی‌توانند کاری بکنند، چند نفر از اصحاب بلند شدند او را بزنند، پیغمبر (ص) فرمود خودم باید او را بزنم. نیزه‌ای برداشت، نشانه گرفت و به دقّت پرتاب کرد، درست به نقطه‌ای میان کلاهخود و زره، در گردن آن مشرک فرو رفت و افتاد و تا آخر عمر، معلول شد، یا وقتی اسرای بدر را گرفتند حتی دو سه تن از آنان را که می‌دانست اصلاح نخواهند شد، و جرم مرتکب شده‌ بودند، دستور اعدامشان را داد.

وقتی یهود بنی‌قریظه، پیمان‌شکنی و خیانت کردند و در جنگ احزاب و خندق از پشت ضربه زدند، پیامبر (ص) آنان را محاصره کرد، سپس دستور داد ششصد نفر از مردان جنگی آنان را اعدام کردند. این قاطعیت نیز در منطق پیامبر وجود دارد، همان پیامبر رحمت و ادب و تواضع، این بُعد را هم داشت. بعضی این ابعاد را نمی‌بینند؛ بعضی هم آن ابعاد را نمی‌بینند، مشکل همة ما برخورد گزینشی با دین است. بخشی از این ابعاد را می‌بینیم و بقیه را نمی‌بینیم. یک عده هم تنها طرف دیگر را می‌بینند و هر کسی هم مدّعی دین می‌شود و می‌گوید این قرائت من است. پیغمبر آمادة جنگ روم و حمله به جبهة غرب می‌شوند، جنگ روانی شدیدی پشت جبهه شروع شد که آقا باید صلح کنیم. مذاکره کنیم و جای جنگ نیست، امپراتوری روم با این قبایلی که ما با آنها جنگیدیم فرق می‌کند. این ابرقدرت است؛ هوا هم گرم است و خشکسالی است،‌ موقع جمع محصول است،‌شعار جنگ بس است، خشونت بس است، پشت جبهة پیغمبر راه افتاد. حتی بعضی شُبهة شرعی و مقدّس بازی‌های افراطی می‌کردند. یک عدّه با صراحت می‌گفتند جنگ و این مبارزة با استکبار، حرف مُفت و شعار مُفت است، برو به زندگی‌ات بچسب و منافع ملی‌، یعنی فقط شکم و زیر شکم خودت، و الّا اصول و ارزش و عدالت، مطرح نیست این منافع ملی به قرائت آنهاست. امّا عده‌ای از راه مقدّس مآبی وارد شدند؛ یکی از آنها گفت: آقا مرا معاف کن.

پیغمبر فرمود: آقاجان، عازم جبهه هستیم؛ آماده شو. گفت: آقا مرا معاف بفرمایید. فرمودند: چرا؟ گفت: آخر به طرف روم می‌روید و این دخترهای روم و شام، خیلی خوشگلند، من هم آدم ضعیفی‌ام، خودم را نمی‌توانم کنترل کنم، اگر ما به این منطقه رفتیم و من کنترل خود را ازدست دادم و به فتنه افتادم، چه کسی جواب شرعی‌اش را می‌دهد؟ عذر شرعی می‌آوردند که جبهه نروند. جریان‌سازی وسیعی به راه افتاد که به جبهه نروند و جنگ با روم و نبرد و مقاومت در مقابل استکبار صورت نگیرد. گروه جنگ روانی، تشکیلاتی پیدا کرده بودند. پیغمبر اکرم فرمان داد که مرکز اصلی تشکیلات آنها و آن خانه را که سازماندهی جنگ روانی و مقاومت در مقابل فرمان جهاد می‌شود، آتش بزنند، خراب کنند. وقتی از همین جنگ‌ برگشتند و خیانت منافقین و حتی طرح ترور پیغمبر مطرح شد، برخورد شدیدتری هم با آنان کرد که قضیة مسجد ضرار است. آنها در چند کیلومتری مدینه، مسجدی ساخته بودند، به عنوان ذکر و دعا و نیایش و قبلاً هم از پیغمبر خواسته بودند که آقا شما تشریف بیاورید و مسجد ما را افتتاح بکنید.پیغمبر (ص) فرمود: هر وقت فرصت کنم می‌آیم، امّا از جنگ که برگشتند معلوم شد که حتی این مسجد هم پایگاه توطئه علیه نهضت شده است؛ لذا ایشان دستور دادند که مسجد را خراب کنند و آتش بزنند.29

همچنین در شرایطی که پیغمبر اکرم در بدترین شرایط از نظر مادّی و نظامی و در محاصرة مطلق بودند،‌ایشان آن نامة مشهور را به سران جهان، به امپراطوری روم و ایران و مصر و حبشه می‌نویسند و یکجا همة حکومت‌های دنیا را به اسلام دعوت می‌کنند. شما ببینید در آن شرایطی که در بدترین موقعیت ضعف در جنگ احزاب و خندق در محاصره‌اند و خود پیغمبر کلنگ می‌زند و اصحاب می‌گویند آن قدر گرسنه بود که به شکمش سنگ بسته بود. البته معمولاً پیامبر چیزی نمی‌خورد و علاوه بر ریاضت‌های همیشگی‌اش، اکنون در محاصره، دیگر چیزی هم نبود که بخورد.

راوی می‌گوید: در این شرایط، پیغمبر در خندق، کلنگ می‌زد، کلنگ به سنگی خورد و جرقه‌ای پرید، فرمود: من فتح ایران و روم را در پرتو این جرقه می‌بینم. بعضی از این آقایان خندیدند، مسخره کردند که: شکمش گرسنه است و ما یک لقمه نان نداریم بخوریم و در محاصره‌ایم، او می‌خواهد ایران و روم را فتح کند. روشنفکر بازی برای سازش و تسلیم درگرفت و شروع کردند به مسخره کردن ایشان، و در چنین اوضاعی است که آن نامه را می‌نویسد، پیامبر هم اصلاً تعارف نیست؛ یعنی ایشان به امپراطور ایران و روم نامه نمی‌نویسد که آقا حالا بیایید، مثلاً با هم یک گفت و گویی بکنیم و ببینیم که آیا شما راست می‌گویید یا ما. این گونه نبود. ببینید نامه‌هایش به پادشاه یمن، پادشاه حبشه، شاه حیره، حاکم مصر، امپراطور روم و شاه ایران این است که همه اینها را یکجا به اسلام می‌خواند.

ادبیات پیغمبر در این نامه‌ها چنین است:

«سلام بر کسی که تابع هدایت باشد؛ تو را به پرچم اسلام فرا می‌خوانم؛ اسلام بیاور تا سالم بمانی و اگر مبارزه‌کنی مسئولیت همة مردمت با تو خواهد بود». اینگونه بود، بحث صدور انقلاب و گفت و گو با قدرت‌های استعماری جهان چنین بود. و قضیة صلح حدیبیه هم اصلاً بحث سازش و تسلیم نبود. قضیة صلح حدیبیه را که بعضی‌ها مطرح می‌کنند من خواهش می‌کنم بروند تاریخش را درست بخوانند. اصلاً صلح حدیبیه، امتیازگیری بود، نه امتیاز دادن. یک صلح تاکتیکی موقّت برای فتح مکه بود که چند ماه بعد از همین قضیه اتفاق افتاد.

پی‌نوشت‌ها:

1 . بحار الانوار، ج 2، ص 111.

2 . عیون اخبار الرضا (ع)، ج 2، ص 184.

3. امالی شیخ صدوق، صص 635 ـ 634.

4 . سورة مزمّل، (73)، 10.

5 . سورة نحل، (16)، 125.

6 . سورة نمل (27)، 64.

7 . کافی، ج 6، ص 512.

8 . مستدرک الوسائل، ج 1، ص 408.

9 . بحار الانوار، ج 78، ص 321.

10 . نزهة الناظر، ص 41.

11 . بحار الانوار، ج 77، ص 156.

12 . بحار الانوار، ج 16، ص 229.

13 . خصال، ج 1، ص 271.

14 . بحار الانوار، ج 76، ص 63.

15 . ر.ک‌: بحار الانوار ، ج79، ص 314.

16 . محاسن برقی، ص 383.

17 . سورة هود، (11)، 28.

18 . النصائح الکافیه، ص 150.

19 . بحار الانوار، ج 93، ص 360.

20 . مکارم الاخلاق، ص 16.

21 . المناقب (ابن شهر آشوب)، ج 1، ص 133.

22 . سورة نحل، (16)، 58.

23 . فرازهایی از تاریخ پیامبر، تألیف جعفر سبحانی، ص 5.

24 . بحار الانوار، ج 22، ص 311.

25 . همان، ج 62، ص 291.

26 . همان،‌ ج 75، ص 362.

27 . بحارالانوار، ج 77، ص 142.

28 . اسد الغابه، ج 2، ص 269.

29 . تفسیر علی بن ابراهیم قمی، ج 1، ص 305.


مقاله حسین شریعتمداری در مورد معاون وزیرخارجه
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳۱  کلمات کلیدی: سیاسی ، روزنامه کیهان ، حسین شریعتمداری ، مقالات

روزنامه کیهان در مقاله ای به قلم حسین شریعتمداری نوشت:

برخی از مقامات مسئول از پرونده قطور تخلفات و قانون شکنی های آقای محمدشریف ملک زاده در مراکز اطلاعاتی و دستگاه قضایی کشور خبر می دهند و به همین علت، صلاحیت ایشان برای کاندیداتوری مجلس هشتم رد شده بود. بنابراین بدیهی است که انتصاب نامبرده به معاونت وزارت امور خارجه با اعتراض گسترده دلسوزان و نمایندگان مجلس شورای اسلامی روبرو شود که شده است و درخواست استیضاح آقای صالحی به خاطر این انتصاب بلافاصله تهیه شده و به جریان افتاده است. انتصاب آقای ملک زاده با سوابقی که به آن اشاره شد به اندازه ای غیرمنتظره، غیرقانونی و مصداق انحراف از اصول بوده است که نمایندگان مجلس برخلاف روال جاری در اینگونه موارد جایی برای طرح سؤال از وزیر محترم خارجه ندیده و مستقیماً به استیضاح ایشان روی آورده اند.
و اما، در این باره گفتنی ها و احتمالاتی هست؛
1- جریان انحرافی می داند که فاقد پایگاه مردمی است و حضور مؤثر خود در صحنه را از طریق نفوذ در دولت آقای احمدی نژاد به دست آورده است، بنابراین طبیعی است که پایان دوره دولت دهم را نقطه پایان عمر مؤثر خود تلقی کند.
در این حالت جریان یاد شده، اگر به کانون یا مرکزی بیرون از نظام وابسته نباشد، کنج عافیت اختیار می کند تا در فاصله باقیمانده از دوره قانونی دولت، حساسیت برانگیز نباشد و زمینه ادامه حضور عادی خود پس از پایان دوره یاد شده را از دست ندهد. اما چنانچه زلف جریان مورد اشاره با زلف یکی از مراکز و یا کانون های غریبه و بیرونی گره خورده و اهداف - احتمالاً و خدای نخواسته- دیکته شده داشته باشد، ادامه ماجرا به گونه ای دیگر رقم خواهد خورد. در این حالت، فرصت باقیمانده جریان انحرافی عمدتاً در دو محور به کار گرفته و هزینه می شود. اول؛ مهره چینی در سطح مدیران میانی با هدف ایجاد ردپا و نقاط نفوذ برای کانون وابستگی و دوم؛ دست زدن به ساختارشکنی های پی درپی به منظور تنش آفرینی و ارائه تصویری متزلزل از نظام برای بهره گیری از سوی دشمنان بیرونی که مخصوصاً در شرایط کنونی و حساس منطقه به منظور مقابله با الگو گرفتن ملت های مسلمان از جمهوری اسلامی ایران، نیاز مبرمی به آن دارند. همین جا گفتنی است که جریان انحرافی در پی خیزش های اسلامی منطقه، اصرار داشت این خیزش ها را ترفند آمریکا!! معرفی کرده و تأثیرپذیری آن از انقلاب اسلامی ایران را انکار کند!
بدون کمترین تردیدی می توان گفت جریان انحرافی از واکنش شدید دلسوزان نظام نسبت به انتصاب آقای ملک زاده باخبر بوده است و با توجه به نکته پیش گفته بعید نیست که این واکنش قابل پیش بینی، هدف اصلی جریان انحرافی از انتصاب مورد اشاره بوده باشد.
2- آقای ملک زاده قبل از انتصاب اخیر، دبیر شورای عالی ایرانیان خارج از کشور بود. این شورا طی سه سال گذشته فعالیت های مشکوک فراوانی داشت که هزینه بی حساب و کتاب بیت المال، دعوت از برخی عوامل تابلودار وابسته به محافل بیگانه و پیشگیری از استعلام وزارت اطلاعات درباره هویت آنها، برقراری ارتباط های پنهان و اعلام نشده با شماری از مقامات و مراکز بیرونی و... فقط چند نمونه از این نوع فعالیت های سؤال برانگیز و غیرقانونی بوده است. امسال مجلس شورای اسلامی از اختصاص بودجه به شورای مورد اشاره خودداری کرد و این شورا عملا به مرز انحلال و یا دستکم، انفعال کشیده شد. بنابراین، بعید نیست که انتصاب آقای ملک زاده به معاونت وزارت خارجه با هدف تعقیب فعالیت شورای مورد اشاره در قالب و چارچوب دیگری صورت پذیرفته باشد و با توجه به عملکرد جریان انحرافی، بیم آن می رود که این انتصاب، پوششی برای حفظ ارتباط برخی از اعضای حلقه انحرافی با مراکز بیرونی باشد!
3- برخی از اخبار و گزارش های موثق حکایت از آن دارند که اخیرا پیگیری پرونده قطور تخلفات و قانون شکنی های آقای ملک زاده در دستور کار دستگاه قضایی و مقامات امنیتی و اطلاعاتی کشور قرار گرفته بود و مخصوصا بعد از دستگیری شماری از افراد مرتبط با حلقه انحرافی و کشف موارد مستندی از فساد اقتصادی و تخلفات دیگر آنان، این احتمال قوت بیشتری یافته بود. آیا انتصاب آقای ملک زاده به معاونت مالی و اداری وزارت امور خارجه برای پیشگیری از تعقیب قضایی و نهایتا بازداشت احتمالی ایشان صورت گرفته است؟! و آیا حلقه انحرافی در پی آن بوده است که بعد از این انتصاب، تعقیب قضایی وی را «پرهزینه» نشان داده و مسئولان مربوطه را از پیگیری ماجرا به دلیل پرهزینه بودن آن، منصرف کند؟!
4- و بالاخره، با توجه به موارد و احتمالات یاد شده، این انتصاب نه فقط در صورت تداوم، می تواند برای نظام اسلامی زیان آفرین باشد، بلکه موقعیت پرطرفدار دولت خدمتگزار و شخص رئیس جمهور محترم را نیز با آسیب جدی روبرو می کند و بعید نیست، که ضربه زدن به موقعیت شناخته شده و مردمی آقای دکتر احمدی نژاد- دانسته یا ندانسته- هدف اصلی از این انتصاب غیرقابل توجیه باشد.


بمب خنده و گاز اشک آور !
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٢  کلمات کلیدی: سیاسی ، حسین شریعتمداری ، مقالات ، وزارت اطلاعات

1- فرض کنید با تعدادی از دوستان خود در اتاقی نشسته اید که شخصی وارد می شود و خبر می دهد، هم اکنون آسمان کویر لوت ابری است و باران شدیدی در حال باریدن است و هیچ سند و شاهد دیگری غیر از گفته خویش ارائه نمی کند. در این حالت، فقط هنگامی خبر او را باور می کنید که به راستگویی و دقت نظر وی اطمینان داشته باشید، یعنی او را «مخبر موثق» بدانید. اما، در حالت دوم اگر شخصی به شما بگوید مایع درون این لیوان، یک محلول اسیدی است و چند برگ کاغذ «تورنسل» هم در اختیار شما بگذارد، برای باور کردن سخن او نیازی نیست که از راستگویی و دقت نظر وی مطمئن باشید، زیرا با فرو کردن کاغذ تورنسل در محلول درون لیوان و مشاهده تغییر رنگ آن می توانید نسبت به اسید بودن یا نبودن محلول مورد نظر اطمینان پیدا کنید.
موضوع یادداشت پیش روی، گفتنی هایی است درباره نفوذ وزارت اطلاعات در چرخه عملیاتی سرویس های اطلاعاتی بیگانه که اخیرا نمونه ای از آن فاش شد. گفتنی های این یادداشت برای همگان قابل فهم است و نیازی به اثبات جداگانه ندارد. چیزی شبیه «قضیه بدیهی» که به قول «اهل منطق»، «تصور» آن به تنهایی باعث «تصدیق» خواهد بود. ممکن است شماری از دوستان اعتراض کنند که برخی نکات این یادداشت می تواند هوشیاری دشمن را در پی داشته باشد و از این روی غیرضروری تلقی شود که در پاسخ باید به بیان چند سال قبل رهبر معظم انقلاب اشاره کرد. ایشان طی سخنانی به چند نمونه از اشتباهات آمریکا در برخورد با جمهوری اسلامی ایران اشاره فرمودند و در ضمن به این سؤال مقدر نیز پاسخ دادند که این اشتباهات از نوعی نیست که دشمن قادر به تصحیح آن باشد و از تکرار نمونه های مشابه پیشگیری کند.
2- چهارشنبه شب هفته گذشته وزارت اطلاعات فیلم مستندی با عنوان «الماس فریب» را از شبکه اول سیما پخش کرد و مردم کشورمان را در جریان نفوذ یکی از عوامل خود به درون چرخه عملیاتی سرویس های اطلاعاتی «سیا»، «موساد» و «MI6» قرار داد. یا بهتر است گفته شود از شکار یک فراری جذب شده به سرویس های مورد اشاره و تبدیل او به «منبع اطلاعاتی» خود و بهره گیری از وی در «فریب عملیاتی» و نهایتا فراخوان و بازگرداندن او به داخل کشور خبر داد. این فیلم مستند، بلافاصله بعد از پخش با عکس العمل و بازتاب گسترده و کم نظیری در داخل و خارج کشور روبرو شد. سرویس های اطلاعاتی دشمن انگشت حیرت به دندان گرفته بودند که چه آسان فریب خورده و نفوذی وزارت اطلاعات را به حیاط خلوت اپوزیسیون راه داده اند، گروه های اپوزیسیون به وحشت افتاده بودند که نفوذی های دیگر چه کسانی هستند و اما، در ایران اسلامی، مردم ضمن تقدیر از عملیات هوشمندانه وزارت اطلاعات، نمی توانستند پوزخند خود به حماقت دشمن مخصوصاً سرویس اطلاعاتی موساد را پنهان کنند و از ژرفای دل به سراسیمگی اپوزیسیون قهقهه نزنند. وزارت اطلاعات در ایران «بمب خنده» و در اسرائیل «گاز اشک آور» منفجر کرده بود!
3-یک سرویس اطلاعاتی، هویت عامل نفوذی خود را تنها در دو حالت فاش می کند و از عملیات نفوذ، پرده برمی دارد.
الف: حالت اول، هنگامی است که عامل نفوذی از میانه راه جذب شده باشد. یعنی ابتدا به سرویس اطلاعاتی حریف پیوسته و به خدمت آن درآمده باشد ولی بعدها به هر علت- از جمله پشیمانی و عذاب وجدان- نشانه هایی از آمادگی خود برای بازگشت نشان داده و سرویس اطلاعاتی خودی با دریافت هوشمندانه این نشانه ها به سراغ وی رفته و او را جذب کرده باشد. در این حالت عامل جذب شده با دریافت دستور العمل از سرویس خودی، به کسب اطلاعات بیشتر از میدان فعالیت قبلی، نفوذ عمیق تر به حیاط خلوت حریف و اخلال در چرخه عملیاتی دشمن می پردازد.
از آنجا که مأموریت این دسته از نفوذی ها- جذب شده در میانه راه- به تدریج تغییر می کند، احتمال شناسایی آنها از سوی سرویس حریف بالا می رود و سرویس شکارکننده برای پیشگیری از شناسایی عامل نفوذی خود، بعد از کسب اطلاعات کافی از میدان فعالیت وی و انجام عملیات فریب روی سرویس اطلاعاتی دشمن عامل نفوذی خود را از چرخه نفوذ بیرون می کشد و روی سرنوشت او ریسک نمی کند.
ب: حالت دوم هنگامی است که یک سرویس اطلاعاتی از عوامل نفوذی قابل توجهی در حوزه فعالیت حریف برخوردار است. در این حالت، افشای هویت عامل نفوذی- مخصوصاً اگر از میانه راه جذب شده باشد- اولا؛ با توجه به حضور نفوذی های ناشناخته دیگر، به عملیات و چرخه نفوذ لطمه ای نمی زند و ثانیاً؛ نشان دادن «ضرب شست» و تحمیل برتری خود به حریف است. یعنی دقیقاً همان اقدامی که وزارت اطلاعات کشورمان با تهیه و پخش مستند «الماس فریب» انجام داد و برتری سربازان گمنام امام زمان- ارواحنا له الفداء- را به رخ دشمن کشید.
4- همین جا باید به یکی از صدها نمونه حماقت و کم شعوری سرویس های اطلاعاتی بیگانه در جذب و به کارگیری آقای «مدحی» اشاره کرد. موساد به یقین می دانست که وی برخلاف آنچه ادعا کرده بود، یکی از «سرداران سپاه»! و یا «مسئولان اطلاعاتی نظام»! و یا «یک شخصیت با نفوذ در مراکز و کانون های حساس جمهوری اسلامی ایران» نبوده است و می دانست که وی بنا به دلایلی از کشور خارج شده و به کسب و کار تجاری مشغول بود. بنابراین چرا، سرویس های اطلاعاتی موساد، سیا و سپس MI6 انگلیس آقای مدحی را بعد از شکار در «بانکوک» و به فاصله چند ماه، از «فرش» به «عرش»! بردند؟! و به حیاط خلوت گروههای اپوزیسیون و پشت صحنه سرویس های اداره کننده این گروهها، راه دادند؟
سرویس های اطلاعاتی دشمن باید می دانستند که اینگونه افراد نمی توانند برای آنها مأموران قابل اعتمادی باشند و احتمال بازگشت آنان به هویت فراموش شده خویش همیشه وجود دارد. در اواسط دهه 60 آمریکا از دادن پناهندگی به تعدادی از ایرانیان فراری که در پاکستان منتظر اخذ ویزا بودند، خودداری کرد. وقتی خبرنگار نیویورک تایمز از «کنت تیمرمن» مسئول وقت میز ایران در سازمان «سیا» علت را پرسید؛ «تیمرمن» در پاسخ گفت؛ این عده به هر حال شیعه و مسلمانند و با انگیزه های بی ریشه از ایران خارج شده اند، و بیم آن می رود که در یک روز عاشورا و یا ماه رمضان دوباره هویت فراموش شده خود را به یاد آورند و به عوامل جمهوری اسلامی ایران در آمریکا تبدیل شوند (نقل به مضمون).
و اما، اگر عوامل سرویس های موساد و سیا و MI6 با دقت به چهره آقای «مدحی» نگاه می کردند، می توانستند آثار «سجده» را بر پیشانی او ببینند. اثر سجده -در اکثر قریب به اتفاق موارد- نشانه دلبستگی شخص به اسلام و نماز و روزه است و بدیهی است که اینگونه افراد، اگر هم در مقطعی از زمان هویت دینی خود را فراموش کنند، احتمال بازگشت دوباره آنان به اصل خویش بسیار زیاد است. افرادی با این پیشینه چگونه می توانند همنشینی با مشتی عرق خور، زن باره، بی شخصیت را تحمل کنند و با دشمنان تابلودار اسلام و مردم مسلمان وطن خویش هم پیاله شوند؟!
اشتباه نکنید! آقای مدحی را وزارت اطلاعات از ابتدا به عنوان عامل نفوذی نفرستاده بود بلکه در میانه راه ایشان را جذب کرده است وگرنه سربازان گمنام امام زمان(عج)، بسیار هوشمندتر از آنند که مامور نفوذی خود را با تابلو بفرستند.
5- در اواخر آوریل 2011- فروردین سال جاری- نشریه آمریکایی «هافینگتون پست» طی مقاله ای مستند به قلم دو پژوهشگر بلندآوازه- فلینت و هیلاری من لوورت» خطاب به اوباما و سایر سران کشورهای اروپایی نوشته بود، «برای اثبات شکست غرب و پیروزی جمهوری اسلامی ایران در جنگ نرم چه دلیلی گویاتر از این که امروزه مردم مسلمان در همه جای جهان اسلام به ایران دلبسته اند و از آمریکا و اسرائیل و غرب ابراز تنفر می کنند».
در دنیای امروز و چالش های آن، «اطلاعات» و «سرویس های اطلاعاتی» از اصلی ترین عناصر فرمول قدرت هستند و از سوی دیگر سرویس های اطلاعاتی عریض و طویل و پرهزینه و پرسابقه آمریکا و متحدانش طی 32 سال گذشته بیشترین فعالیت اطلاعاتی خود را روی جمهوری اسلامی ایران متمرکز کرده اند. بنابراین اگر توان اطلاعاتی مجموعه آنها بر توان اطلاعاتی ایران اسلامی برتری داشت بایستی جمهوری اسلامی ایران تاکنون ده ها بار سقوط کرده باشد! و آیا اکنون که چنین نیست، نباید پذیرفت که پیروزی و برتری جمهوری اسلامی ایران در جنگ نرم با همان فرمول منطقی «لوورت» در عرصه جنگ اطلاعاتی نیز مصداق دارد؟
6- حالا نگاه کنید و ببینید که سرویس های اطلاعاتی حریف چه در و پیکر گشاد و چه دروازه بان های پخمه و کم شعوری دارند؟! می گویند فلانی از زندان مرخصی گرفته و از طریق کوهستان و مرزهای غیرقانونی خود را به آمریکا و اروپا رسانده است و همین اندازه برای اعتماد و اطمینان به دشمنی وی با جمهوری اسلامی کافی است! یعنی سیستم اطلاعاتی جمهوری اسلامی ایران با آن ویژگی و کارآمدی و تجربه منحصربفرد خود دست روی دست می گذارد و بعد از مرخصی و فرار فلان مجرم، باز هم به مجرمان دیگر مرخصی می دهد تا این فرارهای زنجیره ای ادامه داشته باشد؟! یعنی به اندازه شما عقل و درک ندارد؟!
7- به گواهی انبوه اظهارنظرها و مصاحبه ها و نوشته های عوامل نشان دار سرویس های اطلاعاتی حریف و سرکردگان گروه های اپوزیسیون، بعد از پخش مستند «الماس فریب» وحشت و دلهره از حضور نفوذی های دیگر مثل خوره به جان آنها افتاده است و حق دارند! چگونه می توانند نفوذی ها را در میان خود شناساسی کنند؟ هیچ راهی ندارند چرا که اولین اصل در نفوذ، همرنگ شدن کامل عوامل نفوذی با محیط نفوذ است. ظاهر عوامل نفوذی از ضدانقلاب ترین ضدانقلاب ها نیز ضدانقلابی تر است! باور نمی کنید؟ چند ماه دیگر صبر کنید تا گازهای اشک آور دیگری در.... و .... منفجر شود.
این سخن نه خلاف است و نه گزاف. صبر کنید!
8- نکته درخور توجه اینکه، بعد از پخش مستند «الماس فریب» نوچه های دست چندم سرویس های اطلاعاتی به دست و پا افتاده و بعضا به خاطر فریب خوردگی خویش عذر تقصیر می آورند و یا برخی از رسانه های وابسته به فتنه 88 در داخل کشور به طور تلویحی ابراز نگرانی می کنند و حال آن که شکست واقعی متوجه سرویس های موساد و سیا و MI6 است و نوچه های دست چندم یاد شده برای پنهان کردن این شکست بزرگ ماموریت جیلیز و ویلیز یافته اند.
9- و بالاخره؛ خدای مهربان سایه رهبر معظم انقلاب را بر سر ملت های مسلمان و مردم شریف ایران مستدام بدارد که با نگاهی حکیمانه از اقدام مشکوک جریان انحرافی جلوگیری کردند و مانع از عزل آقای مصلحی، وزیر کارآمد اطلاعات شدند. و دست مریزاد به سربازان گمنام امام زمان -ارواحنا لتراب مقدمه الفداء- که به قول امام راحلمان(ره) با وجود «نام آوری»، نام و نشان در بی نشانی دارند.


روی این دیوار یادگاری ننویسید !
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٠  کلمات کلیدی: سیاسی ، حسین شریعتمداری ، مقالات ، روزنامه کیهان

توافقنامه آشتی ملی فتح و حماس که روز پنج شنبه 15 اردیبهشت ماه - 5 می 2011- در قاهره به امضای محمود عباس و خالد مشعل رسید، اگرچه استقبال گرم و پرشور مردم فلسطین به ویژه ساکنان دو منطقه کرانه باختری و نوار غزه را در پی داشت و در جهان اسلام با عنوان «اولین دستاورد انقلاب های اسلامی منطقه» برای فلسطین از آن یاد شد و حتی وزارت امور خارجه کشورمان، این توافقنامه را «گام مثبت و مبارکی در جهت تحقق اهداف تاریخی مردم مظلوم فلسطین» دانسته و از آن استقبال کرد، اما در این میان «حلقه مفقوده» و «نکته ناگفته»ای وجود دارد که با توجه به آن، می توان و باید گفت این توافقنامه چیدمان بازسازی شده ای از معاهده ننگین «کمپ دیوید» و ترجمان بزک شده ای از پیمان «اسلو» است. چرا...؟!
1- توافق بین دو گروه اصلی فلسطین با دو دیدگاه و استراتژی متضاد نسبت به آینده فلسطین امضاء شده است و هر دو گروه فتح و حماس در سند توافقنامه بر استراتژی اعلام شده خود تاکید ورزیده اند. این در حالی است که فتح و حماس از 4 سال قبل به علت- و فقط به علت- تفاوت نزدیک به تضاد دیدگاه ها و استراتژی های خود در مبارزه با اسرائیل از یکدیگر جدا شده بودند و این جدایی علاوه بر چالش های گسترده سیاسی، با درگیری های نظامی فراوانی نیز همراه بوده است.
گروه فتح به رهبری تحمیلی و غیرقانونی محمود عباس- ابو مازن- نه فقط بر جعلی بودن رژیم اشغالگر قدس و ضرورت حذف آن از جغرافیای سیاسی منطقه اصراری نداشت بلکه تشکیل یک دولت فلسطینی در بخشی از سرزمین های اشغالی بعد از جنگ 6 روزه ژوئن 1967 را، صرفا از طریق مذاکره دنبال می کرد و هرگونه برخورد نظامی با رژیم صهیونیستی را از استراتژی مبارزاتی خود کنار گذاشته بود.
گفتنی است که ابومازن- محمود عباس- یک بهایی ایرانی تبار و از نوادگان عباس افندی است که خانواده وی چند دهه قبل- در دوران ناصرالدین شاه قاجار- و در پی شکست فتنه بابی ها به «حیفا» در فلسطین کوچ کرده بودند. مقامات اسرائیلی محمود عباس را به چشم یک دوست نگریسته و می نگرند. دوستی که به گفته زئیف شف- ژنرال بازنشسته ارتش صهیونیستی و یکی از استراتژیست های اسرائیلی- سرلشگر وفاداری است و تنها عیب او، آن است که «لشگر» ندارد.
و اما جنبش حماس- حرکت مقاومت اسلامی فلسطین- یک جنبش سیاسی- نظامی است که در سال 1987 از سوی شیخ احمد یاسین، عبدالعزیز رنتیسی و محمد طاها و در جریان انتفاضه اول فلسطین تشکیل شده که «نابودی اسرائیل» و «محو کامل رژیم صهیونیستی» را به عنوان یک خط استراتژیک غیرقابل تغییر در اساسنامه خود دارد و تاکنون بر همین اساس حرکت کرده است.
در ماده نهم از فصل دوم اساسنامه حماس آمده است؛ «پایین کشیدن پرچم باطل، سیطره بر آن و بیرون راندنش، جهت برقراری حاکمیت حق و بازستاندن سرزمین های غصب و اشغال شده و پخش اذان از سر گلدسته های مساجد به منظور اعلام تأسیس دولت اسلامی به منظور بازگشت مردم (آواره) به دیار و کاشانه خود و بازگرداندن همه چیز به جای صحیح خود، هدف ماست و خداوند متعال تنها یار و یاور حقیقی است.»
و در ماده یازدهم تأکید شده است؛ «جنبش مقاومت اسلامی عقیده دارد که سرزمین فلسطین تا روز قیامت موقوفه اسلامی است و به همه نسل های مسلمانان تعلق دارد و چشم پوشی از آن یا بخشی از آن به هیچ وجه مجاز نیست.»
در ماده سیزدهم همین میثاق نامه- اساسنامه- درباره طرح ها و راه حل های احتمالی آمده است؛ «طرح ها و آنچه راه حل های مسالمت آمیز و سمینارهای بین المللی برای حل و فصل قضیه فلسطین نامیده می شود، با عقیده جنبش مقاومت اسلامی در تضاد است، زیرا چشم پوشی از جزئی از فلسطین به معنای چشم پوشی از بخشی از دین است.»
همانگونه که ملاحظه می شود ماهیت دو گروه فتح و حماس نه فقط با یکدیگر متفاوت است، بلکه این تفاوت در حد «تضاد» است، از این روی، امضای توافقنامه آشتی میان دو گروه یاد شده، چنانچه هر یک از آنها بر حفظ دیدگاه و استراتژی خاص خود اصرار و تأکید داشته باشند، به یک شوخی شبیه بوده و ناممکن است.
2- محمود عباس، بعد از امضای توافقنامه آشتی و در یک کنفرانس خبری مشترک با خالد مشعل، ضمن ابراز خشنودی از این توافقنامه می گوید؛ «تاکنون به هر مسئول اسرائیلی که می گفتیم چرا مذاکرات صلح- بخوانید سازش ذلت بار- را ادامه نمی دهید؟ می گفتند با چه کسی مذاکره کنیم؟ فلسطینی ها جدای از یکدیگر هستند و در میان آنها شکاف عمیقی وجود دارد.»
آنچه محمود عباس از قول مقامات صهیونیستی نقل می کند، صحت دارد ولی نه آنکه اسرائیلی ها نگران اختلاف فلسطینی ها باشند! بلکه از آن روی که مذاکره با ابومازن را «مذاکره با خود»! می دانستند و به گفته اسحاق رابین، نخست وزیر اسبق رژیم صهیونیستی، «اسرائیل با محمود عباس اختلاف جدی و غیر قابل عبوری ندارد که از طریق مذاکره با او در پی حل آن باشد! مشکل اسرائیل، حماس است که محو کامل اسرائیل را دنبال می کند».
دقیقا به همین علت بود که اسرائیلی ها، از یکسو بر ضرورت مذاکره تاکید می ورزیدند و از سوی دیگر، هرگاه مذاکرات با ابومازن به نقطه پایانی- با حفظ منافع اسرائیل- نزدیک می شد، بهانه ای تراشیده و مذاکره را متوقف می کردند، چرا که می دانستند توافق با ابومازن به معنای «توافق اسرائیل با خود» است و محمود عباس از سوی انتفاضه که مشکل اصلی رژیم صهیونیستی است، نمایندگی و اختیاری ندارد که پای میز مذاکره خرج کند.
اکنون به بخش دیگری از اظهارات محمود عباس بعد از امضای سند توافقنامه آشتی با حماس توجه کنید. او می گوید «اما امروز- یعنی بعد از امضای توافقنامه- مقامات اسرائیلی با زبان دیگری حرف می زنند و می گویند؛ ابومازن باید میان ما و حماس یکی را انتخاب کند و ما تاکید می کنیم که با حماس برادر هستیم. بنابراین حماس بخشی از ملت فلسطین است و شما اسرائیلی ها طرف مذاکره کننده ما هستید» توجه می کنید که ابومازن از مشارکت با حماس در مذاکرات به قول خودش صلح- سازش- با اسرائیل سخن می گوید، یعنی می کوشد آرزوی دیرینه و بر زمین مانده اسرائیل را برآورده کند و حماس را به شکارگاه رژیم صهیونیستی بکشاند! و در ادامه می گوید «نتانیاهو باید میان شهرک سازی و صلح یکی را انتخاب کند»!
در این فراز از اظهارات ابومازن که طی چند روز اخیر بارها تکرار شده است دقت کنید! «شرط سازش با اسرائیل توقف شهرک سازی است»! و این فراز را با چه پز انقلابی! و فیگور وطن دوستانه نیز بر زبان می آورد؟! استراتژی اعلام شده حماس نابودی رژیم صهیونیستی و محو کامل آن از نقشه جغرافیای سیاسی منطقه بوده و هست ولی متحد جدید حماس سعی دارد این آرمان بلند را با توقف شهرک سازی مبادله کند!! یعنی «یاقوت» فراتر از قیمت را با «خرمهره» بی قیمت. این معامله - بخوانید نامعادله- که دیگر نیازی به مذاکره ندارد! دارد؟!
تا اینجا روند توافقنامه آشتی نه فقط به نفع اسرائیل است بلکه هدیه بزرگی برای رژیم صهیونیستی است که از طریق معاهده کمپ دیوید و پیمان «اسلو» نیز خواب آن را هم نمی دید.
3- اما، از سوی دیگر خالد مشعل، رئیس دفتر سیاسی حماس نیز در همان کنفرانس خبری اگرچه از پایداری و اعتقاد تشکیلات متبوع خود بر اصول از قبل اعلام شده تاکید می ورزد ولی به عنوان نماینده حماس در امضای توافقنامه آشتی، سخنانی بر زبان می آورد که نگران کننده است و از افتادن حماس در میدان بازی مشترک آمریکا، اسرائیل و سران خودفروخته عرب با نمایندگی ابومازن حکایت می کند. مشعل ضمن ابراز خرسندی از آشتی و اتحاد با فتح و پر شدن شکاف فیمابین دو گروه اصلی فلسطینی، می گوید؛ «ما از مادرید تاکنون، 20 سال است که برای دستیابی به صلح هزینه می دهیم، اما به خاطر اینکه اسرائیل همه طرح ها را رد می کند و ادعا می کند که خواهان صلح است، به نتیجه نمی رسیم، و همه اینها ایجاب می کند که مصر و اتحادیه عرب و همه سازمان ها یک استراتژی جدید را برای مجبور کردن اسرائیل جهت اعتراف به حقوق ما در پیش گیرند»!
اظهارات خالد مشعل به وضوح از تغییر استراتژی حماس در برخورد با رژیم اشغالگر قدس و عبور از اساسنامه این جنبش اسلامی- انقلابی حکایت می کند. زیرا مطابق اساسنامه حماس که همواره نیز به آن پایبند بوده است، «سرزمین فلسطین تا روز قیامت موقوفه اسلامی است و... چشم پوشی از آن یا بخشی از آن به هیچ وجه مجاز نیست.»
خالد مشعل که تا قبل از توافقنامه آشتی با فتح، خواستار تشکیل دولت اسلامی حاکم بر تمامی سرزمین فلسطین بود در پاسخ به خبرنگار روزنامه عرب زبان و سعودی شرق الاوسط که با تعجب از آمادگی حماس برای صلح با اسرائیل پرسیده بود، می گوید؛ «ما دنبال به دست آوردن حقوق ملت فلسطین هستیم و هنگامی که توانستیم کشور مستقل فلسطین را تشکیل بدهیم، درباره صلح با اسرائیل سخن خواهم گفت»! تشکیل دولت مستقل فلسطین! یعنی به رسمیت شناختن رژیم اشغالگر قدس و تن دادن به ذلت سازش با قاتلان زن و مرد و کودک مظلوم فلسطینی.
در اوایل دهه 70 میلادی، یاسر عرفات برای سخنرانی به مجمع عمومی سازمان ملل متحد رفته بود. ابوعمار هنگام سخنرانی شاخه ای زیتون در یک دست و تفنگی در دست دیگر داشت و اعلام کرد شاخه زیتون به نشانه صلح و تفنگ سمبل مقاومت ماست. روز بعد، یکی از سناتورهای آمریکایی گفته بود؛ هنگامی که شاخه زیتون را در دست ابوعمار دیدم، فهمیدم که تفنگ او نیز فشنگ ندارد!
4- تا اینجا معلوم می شود که در توافقنامه آشتی فتح و حماس کلاه گشادی بر سر حماس رفته است و ابومازن نه فقط از مواضع سازشکارانه فتح کمترین تنازلی نداشته است، بلکه جنبش حماس را از مواضع انقلابی و اسلامی قبلی پایین کشیده و به نفع اسرائیل با خود همراه کرده است.
گفتنی است بعد از امضای توافقنامه و اظهارات خالد مشعل که آشکارا در تناقض با اساسنامه حماس بود، خبر تغییر اساسنامه حماس به رسانه ها و محافل سیاسی کشیده شد. و «محمد غزال» نماینده سیاسی حماس در مصاحبه ای گفت «اساسنامه حماس قرآن نیست که قابل تغییر نباشد. ما از واقعیات سخن می گوییم و واقعیات نیز در حال تغییر است». اظهارات محمد غزال واکنش توام با ناامیدی ملت های مسلمان انقلابی و فلسطینی های ساکن سرزمین های اشغالی را در پی داشت تا آنجا که «محمد غزال» در مصاحبه با پایگاه خبری «المحیط» به گونه ای مبهم اظهارات قبلی خود را تکذیب کرد ولی درباره تناقض مفاد توافقنامه و اظهارات خالد مشعل با اساسنامه حماس، فقط گفت «منظور من برخی از مسائل ثانویه در اساسنامه بوده است»! و توضیح بیشتری نداد.(بخوانید نداشت)
5- با توجه به آنچه گذشت که فقط اشاره ای گذرا به ماجرا بود، تردیدی باقی نمی ماند که توافقنامه آشتی میان فتح و حماس، دام خطرناکی است که آمریکا، اسرائیل، سران سازشکار عرب به طور مشترک و با نمایندگی عامل وابسته و صهیونیست خود، ابومازن، پیش پای جنبش اسلامی و انقلابی حماس پهن کرده اند و مقصود نهایی آن نجات رژیم کودک کش و خونریز صهیونیستی از فروپاشی قطعی و نزدیکی است که این روزها و در پی انقلاب های اسلامی منطقه با آن روبروست و در این میان تظاهر سالوسانه آمریکا و اسرائیل به مخالفت با این توافقنامه، قبل از آن که تعجب آور باشد- که نیست- مضحک و خنده دار است.
و بالاخره با توجه به عمر ننگین و انگل گونه و چنددهه ای رژیم اشغالگر قدس، کمترین تردیدی نیست که حماس در این ماجرا با پای خود و بی آن که متوجه باشد به قتلگاه می رود و تعجب آور است که چرا برادران حماس روی دیوار در حال فروپاشی ابومازن یادگاری می نویسند؟!
حسین شریعتمداری


تا قلب اروپا
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٩  کلمات کلیدی: سیاسی ، مقالات ، روزنامه کیهان

صحنه تحولات شتاب آلود منطقه طی ماه های اخیر در بستر «بیداری اسلامی ملت های منطقه» حقایق و دقایق درخور تاملی را در خود دارد.
خیزش و خروش ملت های مسلمان بر ضد حاکمان دست نشانده و سرسپرده و حکومت های اسیر و دربند سیاست های آمریکایی- صهیونیستی آنچنان معادلات سیاسی را در پهنه منطقه- و حتی فراتر از آن- بهم ریخته که رسانه های غربی هم ناگزیر به افول هژمونی ایالات متحده و لابی صهیونیستی اعتراف دارند. گویا شانتاژهای مطبوعاتی و پروپاگاندای رسانه ای نیز دیگر کارگر نمی افتد.
از یکسو، اعترافات مکرر و عجزآلود رسانه های غربی و صهیونیستی مبنی بر الهام گیری خیزش ها و قیام ها از انقلاب اسلامی ایران و از سوی دیگر، پاره ای از رخدادها و وقایع در صحنه عمل به وضوح نشان می دهد «چشم انداز منطقه» کابوسی را برای مقامات کاخ سفید و تل آویو رقم زده است که اینچنین بی پرده و علنی، نگرانی و واهمه شدید خودشان را از «فردای منطقه» فریاد می کشند.
برای اینکه صحنه و میدان کنونی منطقه به روشنی دیده شود باید دید اعترافات و واهمه ها ناظر به چیست؟
مصر «حسنی مبارک» که روزگاری برای آمریکایی ها یک متحد راهبردی به حساب می آمد و در جرگه منافقان امت، خدمات وقیحانه و بی شرمانه ای به صهیونیست ها- بخصوص در جنگ 22 روزه غزه- ارایه می داد امروزه به عامل و متغیری «نامبارک» برای واشنگتن و تل آویو مبدل گشته است.
اعتراضات گسترده و پرشمار مصری ها مبنی بر لغو پیمان کمپ دیوید، آشفتگی و سراسیمگی را به اردوگاه صهیونیست ها کشانده است.
همچنان که توافقنامه معنادار آشتی ملی میان فتح و حماس در قاهره نیز وحشت را در دل و جان صهیونیست ها دوانده است تا جایی که آویگدور لیبرمن، بنیامین نتانیاهو و ایهود باراک به صحنه آمدند و از سر خشم و عصبانیت توام با ترس و وحشت رجزهای توخالی سر دادند.
در همین خط و امتداد باید موضوع بازگشایی گذرگاه رفح در کرانه باختری را مورد تامل قرار داد؛ آنچنان که خبرگزاری آمریکایی آسوشیتدپرس با اشاره به تحولات منطقه و امکان بازگشایی این گذرگاه می نویسد: «مصر جدید مناسبات پیشین خاورمیانه را برهم زده است؛ قاهره در تدارک گشایش مرز خود با غزه و عادی سازی روابط با دو دشمن اسرائیل و غرب یعنی ایران و حماس است».
و در همین راستا باید اشاره کرد به تمایل برقراری روابط مصر جدید با ایران اسلامی که وزیر خارجه و سخنگوی کنونی دولت این کشور رسما بر ارتقاء روابط با تهران پافشاری و اصرار کرده و این موضع رسمی را علنی نمودند.
اینجاست که ریچارد هاس رئیس شورای روابط خارجی آمریکا هفته پیش به میدان می آید و با تصریح بر این که سیطره آمریکا در پهنه منطقه ای ضعیف شده اقرار می کند ابتکار عمل در خاورمیانه به دست جمهوری اسلامی ایران است.
اما آنچه در بحبوحه تحولات منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا حاوی نکته جدید و درخور توجهی است سخنان کلیدی و راهبردی رهبر بصیر انقلاب است که هفته گذشته پیرامون گستره و افق آینده این تحولات گوشزد نمودند.
«آقا» در جمع هزاران نفر از معلمان کشور با اشاره به تحولات کنونی منطقه خاطرنشان کردند که بیداری اسلامی ملت های منطقه تا قلب اروپا پیش خواهد رفت و افزودند: «ملت های اروپا بر ضد سیاستمداران و زمامداران خود که آنها را تسلیم محض سیاست های فرهنگی و اقتصادی آمریکا و صهیونیست ها کرده اند به پا خواهند خاست.»
اکنون با توجه به ترسیم یاد شده از فضای منطقه و هشدار دوراندیشانه رهبرخبیرانقلاب اشاره به نکاتی خالی از لطف نیست:
1- از ابتدای شکل گیری قیام ها و انقلاب های مردمی در منطقه، نظام سلطه و حکومت های وابسته به آن سعی داشتند القاء نمایند که جنس اعتراضات و قیام ها «اقتصادی» است و علت گسترش آن «شبکه های اجتماعی و فضای مجازی و اینترنتی» است اما رخدادها و وقایعی که در پی این خیزش ها و خروش ها به وقوع پیوست آشکارا نشان داد که هر چند مسایل اقتصادی بی تاثیر نبوده است اما جنس و ماهیت انقلاب ها و انتفاضه ها «آموزه های اسلامی» است. شعارهای توده های میلیونی مردم در مصر، تونس و... بیانگر خواسته های اسلامی بوده و هست. همچنانکه نمادها و نشانه ها در تجمعات گسترده نیز دلالت بر «اسلامی بودن» قیام ها داشته و دارد. آیا شروع حرکت ها از نمازهای جمعه و جماعت و تاکید تشکل ها و گروه ها مبنی بر تدوین قانون اساسی جدید بر اساس قرآن و احکام اسلامی چیزی جز آن است که جوهره و جنس این تحرکات و بیداری، اسلامی است؟
با فرار «بن علی» از تونس مگر آحاد ملت پس از چند دهه استبداد و خفقان، با شوق و اشتیاق وصف ناشدنی به سوی مساجد و نمازهای جماعت رهسپار نشدند؟
مگر امروز در مصر جدید طبق نظرسنجی های مختلف - از جمله نظرسنجی موسسه آمریکایی پیو- آحاد ملت بر تدوین قانون اساسی بر مبنای قرآن و آموزه های اسلامی تاکید ندارند؟ و از همه مهم تر آنچه که در تونس، مصر، یمن، بحرین و... جزو لاینفک قیام ها و انتفاضه ها است روحیه ضد آمریکایی و ضد صهیونیستی است که موج می زند.
بدون تردید این روحیه ناشی و برگرفته از آموزه های اسلامی است زیرا آنچه که به اعتراف و اقرار آمریکایی ها و صهیونیست ها همواره در جای جای منطقه خاورمیانه مانع افزون طلبی و سیطره جویی آنها بوده آموزه های اسلام ناب و اصیل بوده که امروزه ترجمان آن در جمهوری اسلامی تجلی و تحقق یافته است.
بنابراین اگر علت العلل و جوهره اصلی قیام ها و انتفاضه ها در منطقه طرد سیطره و سلطه سیاست های آمریکا و رژیم صهیونیستی به برکت آموزه های اسلام ناب است دلیلی ندارد که این اقدام در مرزهای کشورهای اسلامی متوقف شود چرا که مبارزه با زور و سلطه چپاولگران و زیاده خواهان بر گرفته از «فرهنگ اسلام» ناب است نه جغرافیای اسلام.
2- از جمله آنچه که باعث شده است تا «بیداری اسلامی» به مرزهای کشورهای اسلامی ختم نشود و به تعبیر حکیمانه «آقا» حتی تا قلب اروپا امتداد یابد این واقعیت است که امروزه بر اثر تحولات منطقه و نضج یافتن نهضت عظیم بیداری اسلامی، بیش از گذشته چهره اصلی و بدون رتوش آمریکا و رژیم صهیونیستی برای افکارعمومی دنیا بخصوص در مقیاس کشورهای اروپایی بر ملا و عیان شده است.
اکنون جنایات ددمنشانه و مشمئزکننده آل خلیفه و آل سعود در بحرین با چراغ سبز آمریکا و اسرائیل انجام می گیرد و نقاب دموکراسی خواهی، صلح طلبی و حقوق بشر از چهره منفور آنها به زیر کشیده شده است.
افکارعمومی نه تنها در اروپا بلکه در آمریکا دیگر قادر نیستند سیاست های به اصطلاح صلح و حقوق بشری دولت هایشان را به رخ دیگر کشورها بکشند و حتی آنچه اکنون اتفاق افتاده است تحقیر منزلت اجتماعی و سیاسی آنهاست چه اینکه مردم دنیا فهمیده اند و به این باور رسیده اند که حقوق بشر، صلح، آزادی، دموکراسی و شعارهایی از این دست تنها اسم مستعاری برای چپاولگری و غارتگری غرب و آمریکا و اسرائیل بوده است که در اقصی نقاط مختلف دنیا، این سیاست پلید و پلشت شان را دنبال می کردند.
3- در سیاست های جاه طلبانه نظام سلطه به سرکردگی آمریکا، «اقتصاد» زیربناست و چون در اثر شرایط منطقه ای وضعیت اقتصادی آنها نیز لطمه خورده است بنابراین پس لرزه های تحولات منطقه ای در حال نمایان شدن است. از باب نمونه می توان به افزایش قیمت بنزین در آمریکا اشاره داشت که طبق گزارش خبرگزاری فرانسه، درصد قابل توجهی از آمریکایی ها علت افزایش بی سابقه قیمت بنزین را جنبش ها و قیام های مردمی در خاورمیانه می دانند.
این پس لرزه ها را باید علاوه کرد بر شرایط نامساعد اقتصادی در آمریکا و اروپا که در سه سال گذشته در پی بحران مالی و اقتصادی از پرده برون افتاده است و کماکان هیچ راهکاری برای آن به صحنه نیاورده اند. بطوری که نشست های گروه 20 نیز بی خاصیت شده و رسانه های غربی از آن به عنوان نشستی برای «عکس یادگاری» یاد می کنند.
و از آنجایی که سیاست های اقتصادی نظام سلطه و کشورهای اروپایی دنباله روی آن با سیاست های فرهنگی و اجتماعی گره خورده است با ضربه خوردن «اقتصاد» این چالش برای عرصه های فرهنگی و اجتماعی نیز بوجود می آید و هر چقدر چالش ها عمیق تر و گسترده تر شود روند و فرآیند اعتراضات جدی و دگرگون کننده بیشتر رخ می نماید و افکار عمومی بیشتر در صحنه حضور می یابند و نتیجه طبیعی همه این فعل و انفعالات امتدادیافتن بیداری ملت ها فراتر از منطقه خاورمیانه علیه سیاست های آمریکایی و صهیونیستی است.
4- و بالاخره آنچه قابل اعتناست عدم توانایی و مدیریت شرایط خاورمیانه و شمال آفریقا از سوی آمریکا و رژیم صهیونیستی است. واقعیت فضای منطقه حکایت از آن دارد که آنها در مصادره انقلاب ها و دستبرد به خیزش و خروش مردم در منطقه ناتوان بوده اند و جایگاه و موقعیت آنها با چالش جدی ملت ها و بیداری اسلامی روبرو است و همین مسئله کمک خواهد کرد که فراتر از منطقه نیز روحیه ضد آمریکایی و ضد صهیونیستی قد بکشد و حتی تا قلب اروپا رسوخ یابد و همه اینها در گرو قدرت نرم و خیره کننده و معجزه آسای اسلام اصیل و ناب است که به تعبیر روزنامه استرالیایی سیدنی مرنینگ هرالد، «اسلام از مرزهای جغرافیایی عبور می کند، مکتب های سیاسی و رژیم ها را پشت می گذارد و کشورهای گوناگون شاهد تحرک سیاسی و رشد پاینده اسلام خواهند بود» و اینک تحولات منطقه و بیداری اسلامی نشانه و نمادی غیرقابل انکار از درنوردیدن مرزها حتی تا قلب اروپاست.
حسام الدین برومند


 
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳۱  کلمات کلیدی: دکتر وحید یامین پور ، مقالات
یادداشتی از وحید یامین‌پور
از توهین افخمی و میلانی به ملت و امام(ره) تا مستند "ظهور..."

وحید یامین‌پور: قاصد پیامکی فرستاد که "کارگردان ظهور بسیار نزدیک است بازداشت شد". دلم ریخت و پریشان شدم. فیلم را دیده ام. آماتور است و پر است از ایراد. معلوم است که هیچ نهاد یا سازمان رسمی یا اراده‌ی ویژه ی سیاسی پشت پرده ندارد. علاوه بر اینکه برخی از دست اندرکارانش را می شناسم. جوان هایی هستند که در محیط طلبگی از سر احساس تکلیف و با نیت خیر دست به کار شده اند و احتمالا در خواب هم نمی دیدند که ظرف چند هفته نیروهای غیبی(!) میلیون‌ها نسخه از کار را تکثیر و توزیع کنند و بشوند مساله اول فرهنگی کشور!


چه کسانی باید عزل شوند ؟!
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳٠  کلمات کلیدی: سیاسی ، حسین شریعتمداری ، مقالات
حاشیه‌های ناگفته از نقش مشایی و باند انحرافی دولت در عزل وزیر اطلاعات


مقاله ای از استاد «علی رضا کمره ای»:
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤  کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی ، مقالات
شهادت آوینی گواه بر حقیقت راه و شناخت او بود

ارادتمندان شهید فرزانه، جاویدان یاد سید مرتضی آوینی مقرر فرمودند و بنده را مکلف کردند که به نیت سالگشت سفر آسمانی سیدالشهدای اهل قلم راجع به مقوله ادبیات و نسبت آن با انقلاب اسلامی (و) ادبیات انقلاب اسلامی به قدر امکان سخن بگویم و هم آنچه یاد کرد آن شهید والامقام اقتضا می‌کند به طرح نکاتی چند بپردازم.
مقدمتا فاش می‌گویم واعتراف می‌کنم که خود را شایسته انجام این تعهد نمی‌دیدم و نمی‌بینم تصور من این است که گرچه شهید آوینی در سال‌های حضورش در حوزه هنری معرض مشاهده گاه به گاه و دور و نزدیک بسیار چون من بوده است، اما حالا پس از طی شدن این سالها پس از شهادت او ، معلوم می‌شود که او فراتر از وضع متعارف پیرامون و زمان و مکان محیط خودش، افق هایی را دیده و در نوردیده بود که اکنون پس از یک دهه اندک اندک مه‌آلود و مبهم به چشم امثال ما دیده می‌شود و آشکار می‌گردد. این حرف ظاهرا ممکن است برای گوینده‌اش نوعی شکست نفسی یا تواضع مفرط به نظر آید یا نوعی مدح و مداهنه اغراق آمیز برای او، اما واقعیت این است که شخصیت وجودی آوینی (و نه شخص او) با همه وجود و ابعادی که در او بود، و بیش و کم در آثار بر جای مانده‌اش متجلی است شاید حتی برای پیرامونیانش شناخته نباشد، چه رسد به این زمان و زمانه و اکنون و حال ما که در دوران شتابنده خود از مرکز ثقل و عطف این مقطع تاریخی (یعنی انقلاب اسلامی) دانسته نادانسته در حال گریز و گذریم و «زمان زدگی‌- اکنون گرایی»، و «عادت» حتی در عبادت و در «پیله و پوسته خود بودگی خود شدن»، به مرور از آن حقیقتی که امام (قدس‌سره) فرارویمان به تصویر کشید و شهدا در راه آن به مقصود رسیدند و بزرگی چون آوینی خود دلیل آن حقیقت و گواه آن راه بود، دور می‌شویم و در میان خانه «صاحب‌خانه» را گم می‌کنیم.
این نکته را به خلاف آمد عادت باید بگویم که غرض از ذکر نام و یاد رفتگان - گرچه آوینی را نمی باید از این شمار به حساب آورد و او هست چون شهید است- صرف انجام یک برنامه مناسبتی و تشریفاتی نیست که غرض از مجلس ذکر و یادمان و یادواره، آن است که حاضران و باشندگان با اعاده کرده‌ها و گفته‌های صاحب مجلس (کسی که در باره او مجلس برگزارشده ) خود را از گرد و زنگار زمانه بپیرایند و با یاد آنچه مرور زمان از خاطر ایشان زدوده و از دیده‌هایشان دور کرده، به خود رجوع کند و خویشتن خود بازشناسند. این است که مجلس ذکر مفید حال ذاکران و حاضران است ومقصود هم همین است، و الا آنان که در جوار رحمت حق آرمیده‌اند یا شهدا که به منزله و مرتبت "عندربهم " رسیده‌اند نیازی به یادکرد ندارند و در نشئه حالی دگرند که ما بی‌خبران از درک آن قاصر و در حجابیم.
اینک که سخن ما به نام و یاد او متبرک شده است، می‌خواهم از نگاه و زبان خودم فقط به وجهی از وجوه فکری شهید آوینی (بر اساس آنچه که در یکی دو نوشته او در مجموعه «رستاخیز جان» به دست می‌آید) بپردازم.اینکه تاکید می‌کنم از نگاه و زبان خودم، به این دلیل است که یقین ندارم آنچه می‌گویم در باره او عین صواب باشد، مگر نه اینکه اگر معرف اجلای از معرف نباشد، فقط خود را شناسانده است و نه معرف را. بخش اول عرض من به این موضوع اختصاص دارد و در بخش دوم به موضوع پیشنهادی (ادبیات انقلاب) خواهم پرداخت.
در یک عبارت کوتاه آنچه می‌تواند شناسای آوینی برای من باشد، این است که او «متاله متفکر و نظریه‌پرداز هنر و ادبیات انقلاب اسلامی»، است با نگاه اجمالی می‌توان آثار مکتوب شهید آوینی را در یک دسته‌بندی کلی بر سه قسم تقسیم کرد:

**1- نقد و بررسی آثار و جریان‌های هنری و ادبی که در این گونه نوشته‌ها او از موضع آگاهی، دینداری و دردمندی سخن می‌گوید و در لابه‌لای مطالب، اضلاع فکری خودش را ترسیم می‌کند.

**2- نوشته‌هایی که غالبا یا مستقلا نمودگار آرا و آفاق فکری او هستند و صبغه نظریه‌پردازی در آنها بارز و غالب است. مساله مهمی که در این نوع نوشته‌ها وجود دارد و قابل درنگ است این است که روش ارائه مباحث او، شیوه مرسوم مولفان و مترجمان نیست (حتی گاه به این شیوه‌ها طعنه‌وار انتقاد کرده است- از جمله در بحث از تهاجم فرهنگی)، می‌توان گفت در مبانی فکری و آرای شخصی و هم در طرز طرح و شیوه ارائه آنها، پیرو و متاثر وضع غالب و جاری نبوده است، با این حال می‌توان شگرد او را تا حدودی به شیوه اهل فلسفه و حکمت مانند دانست و به گمان من این موضوع قابل توجهی است.

**3- دسته دیگر آثار مکتوب آوینی، نوشته‌های خلاق ادبی اوست از قبیل گزارش‌ها، یادواره‌ها، قطعات ادبی و نثرهای زمینه و ضمیمه روایت فتح و امثال آن- در همه این نوشته‌ها- ماده شعری- حضوری پررنگ و جدی دارد و این نشانه و دلیل دلبستگی او به شعر که مصداق و محمل و معرف تام ادبیات است، می‌تواند باشد. آن ادبیاتی که هنوز از عالم اجمال (ماثورات دینی) به عالم تفصیل (حیات بشری و تقرب به دعوات شیطانی) هبوط نکرده است. این نوشته‌ها را نیز از جهاتی چند می‌توان مورد مداقه قرار داد که به چند جنبه آن اشاره می‌کنم.

*الف) آوینی اگرچه قافیه‌اندیش نیست و به صرف صورت کلام، مجرد از معنا دلبستگی ادبیانه (به معنی امروزی) ندارد ، در کاربرد واژه‌ها و تعابیر دقتی در حد وسواس از خود نشان می‌دهد و به دلالت و معنی راستین و نه شایع کلمات اهتمام جدی می‌ورزند.
مثلا درجایی، تعبیر «رسالت ادیبانه» را از این جهت که کلمه رسالت را مختص انبیاء مرسل می‌داند، مورد نقد قرار می‌دهد و البته بعد اضافه می‌کند که شاید در عصر تعمیم رسالت این اشکال مضحک به نظر برسد.(خود این نقد و ایضاح بر آن هم شایسته توجه است).
یا در بحث‌ از «آزادی قلم»، و «فرار مغزها» اشارت دارد به نارسایی این تعبیرات و مبنای فکری واضعان آنها که بر اساس اعتقاد به اصالت ابزار، در عصر سیطره تکنولوژی،‌این کلمات وضع و جعل شده است و شان انسانی- البته به معنی خلیفة‌الهی آن- مورد فراموشی و بی‌اعتنایی قرار گرفته است.
در جای دیگری نیز گفته است:«وقتی کلمه دچار شیئیت می‌شود (به تعبیر من، روح و جانش ستانده می‌شود و شکل کد پیدا می‌کند) به انجماد می‌رسد و راکد می‌ماند.» از این منظر کلمه «ایثار» را که در گفته‌های تلویزیونی بعد از جنگ به فراوانی استعمال می‌شود مورد نقد قرار داده است.
*ب) توجه به مواردی از این دست که در نوشته‌های آوینی فراوان می‌توان یافت، نشان می‌دهد که او به یک «مشخصه زبانی»، دست یافته بود. این طرز، سبک و مشخصه زبانی را می‌توان از آن جهت که «بیان ما فی‌الضمیر» او نیز هست،مورد توجه قرار داد. در اینجا صرف سبک صوری نوشتار آوینی مراد اصلی من نیست (اگر چه همین ویژگی با معیارهای نقد ادبی امروز او را به عنوان یک نویسنده و حتی ادب‌شناس به ما معرفی می‌کند) بلکه من می‌خواهم توجه به این مطلب بدهم که او را از این حیث «متفکر» می‌دانم، زیرا زبان در معنای حقیقی و دقیق آن معرف معرفت و نشان دهنده عیب و هنر آدمی است. در واقع زبان عین تفکر است.
*ج) اما تفکر او را نمی‌توان از نوع خردورزی و عقلمندی و تعقل مجرد و حتی ارسطویی وار دانست. تصور من از نوع تفکر یا ماهیت اندیشه او همان است که در معنی کلمات «حکمت و تاله»‌ قابلیت فهم پیدا می‌کند. رسیدن به منزلت و مرتبت آوینی تنها با علم حصولی وحضور در قیل و قال مدرسه به دست نمی‌آید ، نیازمند سلوک و مراقبه است و می‌دانیم که آوینی اهل این معنای بود و نماز نیمه شب و دعای سحری و به همین سبب رقت قلب عجیبی پیدا کرده بود و به اندک حالی چشمانش اشکبار می‌شد و من دریغ ندارم که بگویم او از «بکائین» این روزگار بود. اینگونه است که در نوشته‌های او در یک جا می‌بینم که در دفاع از حکیم توس، فردوسی بزرگ، و ایراد بر بدفهمی و اغراق بی‌وجه یکی از بزرگان ادب معاصر که قرآن و شاهنامه را برابر دانسته بود، از موضع متالهانه و غیرتمند خرده می‌گیرد و شاهنانه را «صورت اسطوره‌ای حکمت معنوی ایرانی» می‌داند و در جایی دیگر حافظ را از پاسداران عهد ازلی و هویت حقیقی این قوم، می‌خواند.

**4- این ادب و اندیشه خاص فکری- حکمی که بر زبان آوینی جوشیده است و او را به مثابه فص ادب انقلاب اسلامی به ما می‌شناساند در جاهایی چند به جوشش و فیضان می‌رسد. یکی در یاد نام امام (قدس‌سره) و دیگری دفاع از انقلاب اسلامی و شرح حال رزمندگان و آنچه متعلق به آن دوران و هنگامه شگفت است. اینجاست که بیش و کم بیقراری و شیفتگی آوینی (که او را در خلسه این حال‌ها نشان می‌دهد)، آشکار می‌شود و زبان گویای محرم راوی فتح، زبان حال و ترجمان نه تنها جان رزمندگان ، که جماد و نبات می‌شود و او از در و دیوار دوکوهه، آسمان خونین‌شهر و جای جای جبهه‌های جنگ آن سان سخن می‌گوید که گویی «تبلی‌السرائر» را به چشم مکاشفه خود مشاهده کرده است.

**5- اگر معیار و محک ما در سنجش فرزانگی و هنرمندی و ادب و هنر انقلاب اسلامی اندیشه و عمل آوینی باشد، آشکارا فاصله‌ای که بین او و ماست، معلوم خواهد شد. باید گفت اهل نظر، هنرمندان، نویسندگان و داعیان این گستره بیکرانه همچنان به یادآوری و تذکر دائمی اندیشه آوینی محتاج‌اند و نه تنها پس از قریب یک دهه، گرد کهنگی به آرای او ننشسته که اندیشه و منش او می‌تواند نیاز و تشنگی روندگان این طریق را برآورد و برطرف سازد.

نسبت ادبیات و انقلاب اسلامی

هم سن و سالان من یادشان هست که پس از پیروزی انقلاب اسلامی بسیاری از مقوله‌ها، پدیده‌ها و شاید کلمه «چیزها» را بتوان به کاربرد- چیزها با صفت انقلابی، اسلامی- و نیز انقلاب اسلامی در دهان‌ها می‌گشت. این چیزها را می‌توانیم از نام فروشگاه‌ها و مغازه‌ها تا موسسه‌های دولتی تا مفاهیم مجرد و مسائل اخلاقی، سیاسی، اعتقادی مشاهده کنیم. از چلوکباب اسلامی، اخلاق انقلابی، دانشگاه اسلامی و قس علی هذا، به گمان من بازیافت این مقوله‌ها و مسائل و پدیده‌هایی که با مضاف‌الیه یا صفت انقلابی اسلامی به کار می‌رفت و بسیاری از آنها صورت ملتهب و دانش کاربرندگانشان را به این مفاهیم نشان می‌داد. قابلیت تحقیق مستقل دارد و خوب است که به عنوان یک پایان‌نامه (آغاز نامه درسی دانشگاهی در یکی از دانشکده‌های علوم اجتماعی) مورد توجه قرار گیرد. بسیاری از این نام‌ها و اسم‌های ترکیبی، که مسمای درستی یا موجهی هم نداشتند. به مرور فراموش شدند و از دهان‌ها و زبان‌ها افتادند و برخی دیگر تا حدودی جنبه رسمی، عنوانی تشریفاتی پیدا کردن اما بعضی دیگر از عنوان‌ها و نام‌ها کم و بیش ماندند- اما از آن منزلت و مفهومی که کاربرندگان تعبیر اراده می‌کردند دور شدند یا به حوزه بسیار بسیار محدود و بسته‌ای اطلاق شدند (کاری ندارم که برخی از این نام‌ها صرفا صورت اسم داشتند، بدون توجه به معنا و مسمای مکنون در آنها).
از جمله این نام‌ها یا نامدهی‌ها و نام یافتگی‌ها، ادب با ادبیات اسلامی، ادبیات انقلابی، ادبیات انقلاب اسلامی و نیز از انقلاب‌ ادبی و انقلاب فرهنگی بود که سرگذشت اینها نیز از حالات پیش گفته بری نمانده است.
دلیل بین یا بهتر بگویم دلایل بین فراوان است. مهم‌ترین آن اینکه تعبیر یا عنوان ادبیات انقلاب اسلامی جز در محافل خاص و بین شماری مشخص از کاربرندگانش نه فقط جاری نیست که مفهوم هم نیست و بسا که اصرار و پافشاری بر واقعیت و حقیقت وجودی این مقوله در جاهایی که به عنوان مراکز مطالعاتی، نهادهای آکادمیک شهرت یافته‌اند، موجب اخم و انکار هم بشود. مع‌الوصف کتابشناسی‌ها و نمایه‌های موجود، فهرست‌ها و برگه‌دان‌ها به طریقه عکس این مسئله را تایید می‌کنند، یعنی اگر بخواهید ذیل این عنوان «ادبیات انقلاب اسلامی» به آثاری دسترسی یابید که جنبه نظری و تحقیقی آن را حتی به انکار نه به اثبات بحث کرده باشند، چیزی دستگیرتان نمی‌شود. کافی است به فهرست پایان‌نامه‌های دانشگاهی در دو دهه اخیر رجوع و توجهی شود. یک دلیل دیگر- یعنی نشانه دیگر- را هم یاد می‌کنم که بگویم چگونه است که نام‌ها از معنی یا مفهوم اولیه خود دور و تهی می‌شوند. «شورای انقلاب فرهنگی»، مجموعه‌ای است از فرهیختگان که سیاستگذار و تصمیم‌گیرنده راهکارهای اجرایی، عملی و فرهنگی در کشور هستند و آنچه به واقع در این جمع عزیز و مجموعه گران‌قدر و شایسته اعزاز و احترام، موضوع و محور بحث و تصمیم‌گیری نیست، مسئله فرهنگی انقلاب اسلامی و انقلاب فرهنگی (به تبع انقلاب اسلامی) است و این مطلب را من از مطالعه مصوبات این شورا و گفت‌وشنود و آشنایی با دو تن از بزرگواران آن جمع عرض می‌کنم.
مثل اینکه از صراط مستقیم بحث دور افتادم؛‌ قصدم این بود که بگویم تعبیر «ادبیات انقلاب اسلامی» چندان رایج و شناخته نیست. بنابراین به ناچار می‌خواهم مفردات واژگان و نحوه ربط آن‌ها را در این مفهوم و عبارت توضیح بدهم.
اولا در تعبیر «نسبت ادبیات و انقلاب اسلامی» این کلمه «نسبت» به نحو مشکوکی جاخوش کرده و خودنمایی می‌کند. ثانیا وقتی از نسبت بین دو چیز سخن می‌گوییم، فرض مقدر ما این است که به جنبه‌های مشترک و متشابه دو چیز از هم مستقل نظر داریم و قصد ما این است که بین این دو، نوعی ربط و تفاهم به وجود بیاوریم، یا ضرورت ربط و تفاهم آن دو را توجیه کنیم. به عبارت دیگر بین این دو قائل به نوعی تفکیک و استقلال ماهوی هستیم. برای مختصر شدن بحث عرض می‌کنم، درستی یا نادرستی این تصور با درنگ و تامل در کلمه «نسبت» روشن نمی‌شود، بلکه فهمیدن معنی ادبیات و انقلاب، تکلیف کلمه «نسبت» را هم معلوم خواهد کرد. در تعبیر تعامل ادبیات و انقلاب اسلامی هم تاثیر و تاثر متقابل بین این دو مدنظر است. ادبیات جمع کلمه ادبیه (عربی) و ادبی (فارسی) است. ادبیه یا ادبی صفت نسبی است برای موصوف مخذوف علوم و آثار. در باب ریشه این کلمه که آیا از عربی گرفته شده است یا فارسی یا غیر آن، بحث‌های فراوانی کرده‌اند که لازم نیست وقتمان را به آن بحث‌ها بگذرانیم. در این باره رجوع کنید به مدخل ادب در دایره‌المعارف بزرگ فارسی.
اما خود واژه، معانی متعدد دارد و به آزرم، پرهیخت، فرهنگ، اخلاق، فنون جنگاوری، دانش و امثال آن معنی شده است. کار اصطلاح علم ادبیات یا از منظر دانش‌شناسی ادبیات، ادبیات هم مشتمل است بر علوم و فنون ادبی و هم آثار ادبی، علوم و فنون در قدیم به ده - دوازده علم از قبیل صرف، نحو، معانی، بدیع، بیان و ... تقسیم می‌شد و امروزه علوم دیگری را در زمره علوم ادبیات به شمار می‌آورند که در این میان مبحث علم ادبیات یا تئوری ادبیات بیشتر مورد توجه واقع شده. در این باره بنگرید به کتاب «رنه ولک» با نام «نظریه ادبیات». در بحث از ادبیات به معنی آثار ادبی، شعر، داستان، نمایشنامه و متفرعات و متشابهات به مورد نظر قرار می‌گیرد. در اینجا بحث مهمی که پیش می‌آید، این است که حقیقتا اثر ادبی به چه چیزی گفته می‌شود. یا به تعبیر دیگر ادبیت متن یا اثر به چه معناست؟
چند نظر در اینجا مطرح شده است که بیشتر شمول و گستره- و معنی ادبیات را به جهت ادبیت آن- نشان می‌دهد یا بنا دارد توضیح بدهد. گفته‌اند همه آثار مکتوب یک قوم، ادبیات آن ملت را به وجود می‌آورد. این تعریف‌گونه اتفاقا با معنی دقیق کلمه Literature انگلیسی مطابقت دارد. این تعریف را سرسری نباید گرفت.
دوم اینکه از دیدگاه امروزین و جزء شناختی ادبیات (آثار ادبی) شامل آن مکتوبات و غیرمکتوباتی است که در نتیجه کاربرد هنری زبان (زیباشناسیک و مخیل) به وجود می‌آید، بنابراین تحقق ادبیات ماهیتا به شیوه کاربرد زبان بستگی می‌یابد. زبانی که متاثر باشد از ذوف، خیال، عاطفه. به این ترتیب عرصه احساس وجود آدمی است. از متفرعات بحث این است که اگر کاربرد زبان از نوع هنری ناب آن نباشد و صورت آمیزه‌ای با نوع کلام علمی داشته باشد. اثر به وجود آمده صورت نیمه ادبی- نقلی پیدا می‌کند که این را هم توسعا در زمره ادبیات به حساب ‌آورده‌اند.
بحثی که موجب تامل است این است که آیا ممکن است جنبه احساسی، ذوقی و عاطفی انسانی، از آفاق فکری اندیشه‌ای بالمره منفک باشد یا نه؟ در واقع آیا می‌شود تصور ادب ناب به مدعای امروزی‌ها صرفا صورت زیباشناسی اثر- جدا از ماهیت و محتوای آن را تصدیق کرد؟ پاسخ مختصر و مفید این شبهه و سوال- اگر تعارف نخواهیم بکنیم- «منفی» است. این مسئله مهمی است که زیبایی اگرچه به صرف زیبایی‌اش مورد توجه می‌تواند باشد، در ادبیات و آنچه که به تعبیر آوینی از «ماثورات ادبی در افق جمال» می‌شناسیم، تحقق خارجی ندارد. این حرف به معنی شعاری کردن ادبیات، چنانچه بعضی پنداشته‌اند، یا صرف وسیله انگاشتن آن نیست. قابل توجه و دقت است که نسبت زیبایی ظاهری با زیبایی باطن اثر ادبی و حقیقت و هویت اثر ادبی چگونه است. نکته این است که غالبا صورت زیبای ظاهر در الفاظ، عبارات، تعبیرات خودش را نشان می‌دهد و آن زیبایی باطنی در معنا و مفهوم و دلالت، اما گاه چنان زیبایی صورت فریبنده است و چشم بیننده ظاهربین و شتابکار؛ که در نگاه به اثر ادبی، آن زیبایی پنهان- و البته غالبا حقیقی و باطنی- به چشم نمی‌آید. اصلا نگاه مهجوران به عالم و پدیده‌های آن نیز چنین بوده است و معیار قضاوت آن‌ها به هستی و جلوه‌های آن نیز چنین.
به قصد تاسی به نظرات شهید آوینی می‌خواهم بگویم آنچه حقیقت ادبیات است و معرف ادبیت ادبیات در زیبایی ظاهری و باطنی، در صورت و معنای آن ممکن می‌شود و اگر آن باطن و حقیقت متعالی مکنون در اثر ادبی نباشد، تنها صورت بزک کرده شیطانی است که در نظر انسان اغوا شده، فرشته می‌نماید. گواه و دلیل این مدعا را می‌تواند در تمامت یا کلیت ادبیات ایران تا دوره مشروطه مشاهده کرد.
انقلاب اسلامی: سطحی‌ترین تعریف از انقلاب اسلامی و به عبارتی علمی‌ترین توضیح آن است که گفته شود:‌ انقلاب اسلامی رویدادی است که در واقعه با جریان خیزش مردم مسلمان ایران در 22 بهمن سال 57 منجر به تغییر نظام حکومتی در ایران شد. از نظر ژرف‌اندیشان، انقلاب اسلامی، آن حقیقت روشن و درخشانی است که در نهضت همه انبیای الهی در مرتبه و سعه وجودی هر یک از آنان به وقوع پیوسته که مرحله اتم و اکمل آن در حقیقت انقلاب محمدی‌(صلوات الله علیه) به منصه ظهور رسیده است تا بشر را از ظلمات به سوی نور هدایت کند و راه مستقیم هدایت را به او نشان دهد و در این مسیر برای عبور و گذر از ظلمات به سوی نور گریزی جز ستیز و مقابله با مظاهر شیطانی ندارد. به همین سبب است که نهضت انبیاء بر هم زننده وضع متعارف زمانه ظهور آن‌هاست و مقابله حق و باطل، حقیقت انقلاب است. از نظر متالهانه صاحب این مجلس، شهید آوینی، آنچه هم در انقلاب اسلامی رخ داده، جلوه‌ای و بهره‌ای از آن انقلاب حقیقی داشته و دارد. او در این باب گفته است:

«انقلاب اسلامی [توجه کنید نمی‌گوید انقلاب اسلامی ایران، زیرا این حقیقت را محبوس و محصور در مرزهای صوری جغرافیایی نمی‌داند] واقعه‌ای بدیع که هیچ نظیری در دنیا ندارد... منشأ و مبدأ و مرجع آن انقلاب و همین‌طور غایت آن، حکومت مدینه در صدر اول است و اگر حقیقت را قبول نکنیم، از درک ماهیت انقلاب اسلامی عاجز خواهیم ماند.» (ص 69، رستاخیز جان).

و در جایی دیگر آورده است: «این انقلاب از تفکری سرچشمه گرفته است که بر وحی مبتنی است. از لحاظ تاریخی نیز مرجع این انقلاب نه تمدن یونان و روم، بلکه حکومت مدینه در آغاز هجرت پیامبر خدا از مکه به مدینه است.» (ص 79، رستاخیز جان).

«انقلاب اسلامی، اصولا بیرون از عالم فرهنگی دنیای جدید وقوع یافته است و فارغ از معیارها، ارزش‌ها و نسبت‌ها و مفاهیم و اصول دنیای جدید.» (ص 74، رستاخیز جان).

« انقلاب اسلامی رستاخیر تاریخی انسان است بعد از قرن‌ها هبوط. انقلاب اسلامی یک توبه تاریخی است و بنابراین غایات آن هرگز اقتصادی، اجتماعی و سیاسی نیست. انقلاب اسلامی یک انقلاب فرهنگی است در جهانی که به صورت یک دهکده جهانی با یک فرهنگ واحد درآمده است. فرهنگ غرب، یعنی فرهنگ غربت انسان از حقیقت.» (ص 99، رستاخیز جان).

توجه کنید که مقصود، غرب جغرافیایی نیست، به همین دلیل است که بررسی و شناخت دقیق انقلاب اسلامی با معیارهای جامعه‌شناسی سیاسی‌ شدنی نیست و بررسی و مقابله آن با سایر انقلاب‌ها از گونه قیاس مع‌الفارق است که نتایج درستی به بار نمی‌آورد و برخی از بررسان انقلاب اسلامی اتفاقا این نکته را مورد توجه قرار داده‌اند. اگر چنین باشد که انقلاب اسلامی بذاته یک انقلاب فرهنگی است و شان حقیقی او این معناست، در خود این تعبیر و عنوان نه تنها فرهنگ (که معرف و مجلای آن ادبیات است) مندرج است که حتی چگونگی ادبیات آن نیز معلوم و هویداست. با این مقدمات این نتیجه به دست می‌آید که اصرار بر ایراد کلماتی چون «تعامل» و «نسبت» در تعبیر ادبیات و انقلاب اسلامی ظاهرا از نوع حشو است که مسامحتاً، از باب تکرار و بی‌دقتی به کار می‌رود و مبنای درست و سنجیده‌ای ندارد. اما در تعبیر ادبیات انقلاب اسلامی، مضاف ادبیات به مضاف‌الیه انقلاب اسلامی شناسا می‌‌شود و از جهت تخصیص و توجه به این وجه خاص از وجوه گوناگون انقلاب اسلامی ایرادی بر این تعبیر وارد نیست.
آنچه ما با عنوان انقلاب اسلامی می‌شناسیم- به معنی شناخته شده‌اش در همان جمع محدودی که آشناواری و کاربرد دارد این تعبیر- دلالت می‌کند بر آثار ادبی‌ای که به نحوی ربط و نسبتی با انقلاب اسلامی می‌رسانند. انقلابی که ام‌الکتاب آن قرآن است و معارف اهل بیت‌(ع) و آنچه بر زبان و قلم ایشان جاری شده است.
به طور مشخص مصادیق آثار ادبی انقلاب و ادبیات انقلاب اسلامی در سرزمین ما به زبان فارسی جلوه‌گری کرده است. زبانی که حقیقتا تحقق و توانایی‌اش را ، از واژگان و صرف و نحو آن گرفته تا زیبایی‌ها و ارایه‌های کلامی‌اش ، مرهون زبان و ادب وحی است و شأن و پروردگی آن صورت و سامان دینی و اشراقی داشته و به همین دلیل است که فارسی زبان دوم دین اسلام خوانده شده و حتی برای مردم شبه قاره، حکم زبان اول دینی- اسلام- را داشته است. آنچه به عنوان میراث مکتوب این زبان برگونه حماسه و عرفان و عشق برجای مانده، هر یک وجهی از وجوه ادب انقلاب اسلامی را نشان می‌دهند که هر کدام از این جنبه‌ها در یک دوره تاریخی و موقعیت زمانی بروز و ظهور یافته‌اند و از این جهت باید گفت: ادبیات انقلاب اسلامی را نمی‌توان پدیده‌ای در ذات خود حادث و نوظهور دانست، اما چون جمع این معانی جز به ظهور و تحقق و میعاد دیگرباره انقلاب محمدی(ص) صورت وقوع پیدا نکرده، هرکدام به صورت مجزا ظاهر شده‌اند و انقلاب اسلامی ایران به رهبری حضرت امام توانست این جواهر پراکنده را به رشته واحدی درآورد. آن چنان که توانست تعبیر ادبیات انقلاب اسلامی را با به هم پیوستن آن معانی از گم بودگی و غربت و مهجوریت برهاند و بیرون کند.
خوب دقت کنید، آنچه گفتیم حتی به طریقه استقراء و استدلال قابل اثبات است. اگر ادبیات انقلاب اسلامی دارای چنین پشتوانه و تعریفی است، پس حقیقتا انقلاب و اسلام، مکنون ادبیات هم هست و امر انقلاب (یعنی ظلم‌ستیزی و حق‌طلبی و خداخواهی) ذاتی ادبیات است، نه عارض بر آن.
به همین سبب است که «غالی شکری» در کتاب «ادب‌المقاومه» گفته است: «هیچ اثر متعالی ادبی را نمی‌توان یافت که نشانی از مقاومت، پایداری و حق‌طلبی در آن نباشد.»
این مفاهیم در گستره فطرت انسانی - برون از مرزهای صوری جغرافیایی، سیاسی، نژادی- معنی می‌دهند و متعلق به یک قوم و ملت نیستند. آیا نمی‌توان نتیجه گرفت که آنچه در زمره این معانی و مفاهیم در نمی‌گنجند- ولو آنکه در صورت ظاهر به فرض، ادب و هنر خوانده و نامیده شوند- نه تنها از پشتوانه میراث فکری و ادبی و هویت واقعی بی‌بهره‌اند که اصلا در شأن و نامدهی آن‌ها به ادب و ادبیات می‌توان تردید کرد؟ و این مسئله‌ای است که در مقوله اشتراک لفظی، اهل منطق درباره آن بحث کرده‌اند. کسانی که مبشر و مدعی ادبیات بدون ذاتیات آن هستند، مجاز را به حقیقت نشانده‌اند و به قول مولانا: «بومسیلم را لقب احمد کنند/ شیر پشمین از برای گد کنند»
و البته«بومسیلم را لقب کذاب ماند/ مرمحمد را اولوالالباب ماند».
شهید آوینی، درجایی که گره به ابرو می‌افکند و به ستیز مدعیان روشنفکری می‌پردازد، شاید نظری به این گونه مسائل داشته است. آری، «بحر تلخ و بحر شیرین در جهان / در میانشان برزخ لایبغیان.»
می‌توان گفت انقلاب اسلامی در ایران منتج به احیا و بازنمود ادبیات اشراقی و عرفانی شده، آنچه که روشنفکران، نئوکلاسیسم نامش نهادند و این مسئله در دیگر هنرها هم به وقوع پیوست. آیا درنگ در این معانی نمی‌توند مبداء و انگاره‌ای برای بازخوانی تعاریف رایج ما از مفاهیم به ظاهر بسیط و بی‌ابهام و نیز ادبیات و هنر باشد و بشود؟ به گمان من شهید آوینی کسی بود که این لطیفه باریک را دریافت و راه نارفته را شناساند و خود در طریق آن گام گذاشت و فرا پیش رفت. شهادت او نقطه معنی‌دار انتهایی این متن بود که جز به آن نمی‌توانست بر حقیقت راه و شناخت خود گواه دیگری اقامه کند. شما بگویید که آیا این راه همچنان رهروانی را برای گام نهادن در آن به وضوی خون فرا نمی‌خواند؟


مرتضی آوینی به «پس فردا» تعلق داشت
ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤  کلمات کلیدی: شهیدسیدمرتضی آوینی ، مقالات

یکی از متفکران می‌گوید: مراسم یادبود به مثابه‌ی مراسم متفکرانه، به معنی آن است که ما در عالم تفکر به مبدأ و اصل بازگردیم و ذکر و فکر کنیم، آن هم در عالمی که تفکربرانگیزترین مسأله این است که ما فکر نمی‌کنیم. اگر مراسم یادبود به بیان چیزهای متعارف و ظاهری زندگی محدود شود، صرفاً خود را به این کلمات سرگرم کرده‌ایم و شنیدن چنین سرگذشتی به هیچ تفکری نیاز ندارد و هیچ تأملی را در آنچه بی‌واسطه و پیوسته به حقیقت وجود هر یک از ما، به مثابه یک کل، مربوط می‌شود طلب نمی‌کند. از سویی دیگر، مراسم یادبود پیوسته از جهت فکری روی در فقیر شدن دارد، زیرا همه و از جمله آنان که تخصصی فکر می‌کنند، اغلب به اندازه‌ی کافی در فکر فقیرند و سهل‌انگار در اندیشیدن و تفکر، زیرا در این روزگار که بی‌فکری چون زائری مرموز همه‌جا آمد و شد دارد، همه چیز را به سریع‌ترین و سطحی‌ترین وجه تلقی می‌کنیم، تا زود و در یک لحظه فراموشش کنیم.
دوستی دیروز می‌پرسید: ما ایرانی‌ها چرا معمولاً زمانی که مرگ سراغ کسی می‌آید همه شتابان به او توجه می‌کنیم و نظر ما به او جلب می‌شود. منظور او شهید آوینی بود. البته درباره‌ی این شهید تا جایی که دوستان و هم‌فکرانش، او را می‌شناختند این‌گونه نبود که بعد از مرگ آن عزیز به یاد او بیفتند. مرد ساده‌ای بود با لباسی بسیار ساده، اما سیرت و باطن او برای اهل بصیرت آشکار بود. اما به هر حال مرگ مسأله‌ای اساسی در جهان است و معمولاً هم از یاد می‌رود. خصوصاً در تمدنی که کم‌وبیش تحت‌تأثیر امواج تقدیر تاریخی آن هستیم، یعنی تقدیر غربی که گاه چنان بر ما احاطه پیدا می‌کند که از زبان غرب و به عنوان سخن‌گوی غرب سخن می‌گوییم‌ ـ برای ما هم ممکن است این آثار آشکار شود. در سرزمینی که برای جنازه‌ها تشییع‌های بسیار مجلل می‌گیرند، خون مرده‌ها را می‌کشند، آن‌ها را آرایش می‌کنند، در تابوت می‌گذارند و در تشییع جنازه آن‌ها گاه عده‌ای ‌ـ کم‌ یا بیش‌ ـ شرکت می‌کنند، مرگ بسیار کم مطرح می‌شود. البته بعضی از فلاسفه و متفکران غرب متذکر مرگ شده‌اند، اما برای ما که در عالم دینی زندگی می‌کنیم مرگ یک مسأله اساسی و جدی است.
ما به عنوان انسان تنها موجودی هستیم که می‌میریم. همه «فانی»اند، اما «مرگ» صفت انسانی است. با مشاهده‌ی مرگ یک انسان، حقیقتی، آن حقیقت غیبی باطنی فطری، برای ما انکشاف حاصل می‌کند، چنان‌که به فقر ذاتی خودمان متذکر می‌شویم و پی می‌بریم. با یاد مرگ آنچه در درون انسان پنهان است آشکار می‌شود. نام «کیومرث» یعنی «آدم» ادیان ایران باستان نیز به مفهوم زنده‌ی میرا که ترکیب گئو(gayo) و مرت(Mart) و مرتن(Maretan) است، به نحو اجمال متذکر مرگ و مرگبار بودن زندگی انسانی است.
مشاهده مرگ در انسان، چه در انسان‌هایی که وجودشان مشحون از پلیدی و گناه است و ناگهان از مقام اوج به حضیض ذلت و مرگ و فنا می‌افتند، و چه انسان‌های مقدسی که از گناه رسته و به افق ساحت قدس و معصومیت اولیا و انبیا نزدیک می‌شوند، حالی غریب در ما ایجاد می‌کند. مرگ انسان‌های نوع اول این احساس را در ما برمی‌انگیزد که چگونه یک انسان قدرتمند پس از دوره‌ای اوج به مغاک‌های تاریک مذلت سرنگون می‌افتد، و ذلیل‌ترین مردم جهان می‌شود، و مرگ انسان‌های نوع دوم،‌ دلتنگی برای فقدان عزیزی است که این جهان و زمین و آسمان هیچ‌گاه ظرفیت گنجایش آنان را ندارند. انسان‌های جاودان برای عالم دیگری، عالم عرشی، به وجود آمده‌اند و حضور در این عالم عرضی است نه ذاتی و اصیل. ترک عالم فنا و جدایی آن‌ها ما را به فقر داتی خود و عظمت روحی آن عرشیان مأنوس می‌کند. به هر تقدیر، آزمون مرگ دائماً به انسان تذکر می‌دهد که این عالم، عالم بقا نیست و همه، حتی بزرگان، افتاده در مرگ و عدم‌اند، و همه در معرض فنایند، و تعلّق نفسانی به این عالم فانی در حال حیات نیز عین «مرگ و جست» است که مرادف با نابودی و هبا و هدر شدن است.
تجربه‌ی دردناک مرگ اختصاص به ما ندارد. در تراژدی‌های یونانی عجیب به این نکته توجه می‌کردند. در تراژدی‌ها و حتی نظریه‌ی ارسطو به نام «کاثارسیس» می‌بینند که مرگ وسیله‌ای است برای تهذیب نفس و پالایش روان. در همان عالم یونانی، در همان عالمی که در آن معاد خیلی هم جدی نیست، شما می‌بینید که مثلاً در داستان ادیپوس شهریار، یک فردی که به ظاهر در بالاترین اوج مقام انسان یونانی است، ناگهان به پایین‌ترین و حضیض‌ مراحل و مراتب حیات خودش نزول می‌کند و این تفکر مرگ‌آگاهانه، به نوعی، برای یونانیان عقده‌گشایی می‌کرد، و آنان را به یک پالایش نفسانی وادار، به نحوی که نیچه در تفسیر فلسفی هنر یونانی می‌گوید: اگر هنر نبود‌ ـ همین تجربه‌ی حضوری از عالم در تراژدی ‌ـ چه‌بسا که یونانی‌ها خودکشی می‌کردند. آن‌ها در تراژدی‌ها می‌دیدند که دیگرانی که خیلی بالاترند واقعاً سقوط می‌کردند، در حالی که اینان آدم‌هایی عادی‌اند. این سقوط ناگهانی برای انسان خیلی سنگین نیست.
هنر و تراژدی در نظر نیچه رنج‌های جانکاه حیات نیست‌انگارانه‌ای را که با سقراط و افلاطون برای یونانیان آغاز شده بود تلطیف و قابل تحمل می‌کرد. در عالم دینی این معانی دیگر جای اصیل خود را دارد، این که انسان مخفوف به عدم است، گذشته و آینده انسان را عدم احاطه کرده، ذات انسان عدم، بالا و پایین، پیش و پس، و درون و بیرون انسان عدم، ظاهر و باطن انسان عدم است و همین حدّی که انسان دارد، حکایت از مرگ او می‌کند. با مرگ، این حقیقت که در باطن انسان به نحو حضوری و فطری وجود دارد، و مستور است، به یاد انسان می‌آید و انسان را متذکر به مراتبی می‌کند، انسان را از روزمرگی و افق متعارف و عالم فانی جدا می‌کند و او را به «افق اعلی» می‌برد، به افق معاد و ساحت قدس می‌برد و او را متذکر حقایقی می‌کند. در این میان، در تذکر به راه و رسم تفکر شهید آوینی هم یکی از حقایقی که می‌تواند به ما گوشزد شود، همین مسأله مرگ و در معرض فنا بودن ماست. قطعه ضبط شده‌ی شهید در باب مرگ‌آگاهی یا تعریف هنر به تجربه مرگ، مصداق همین معانی است.
ما در مقام انسانی که در عالم دین زندگی می‌کنیم، هنوز این عالم را ترک نکرده‌ایم، هرچند شاهد هجومی سیطره‌طلبانه از سوی فرهنگ واحد جهانی غرب برخود بوده‌ایم و با حضور فرهنگی که در سیصد، چهارصدساله‌ی اخیر در جهان نضج گرفته و به صورت یک غول عظیمی سایه‌هایش در این صدوپنجاه سال اخیر بر سر ما هم گسترده و ما دائماً در حال مقاومت در برابر این موجود مهاجم جهانی هستیم، به هر حال، باز متذکر مرگ هستیم و یاد مرگ می‌کنیم.
شهید آوینی در آثار خویش مسایل مختلفی را مطرح کرده است، آثاری که از ایشان باقی است، چه اثر تألیفی و چه اثر سینمایی، در دو دسته می‌توان لحاظ کرد: دسته اول، آن آثاری که مبتنی بر نوعی تفکر تفصیلی خودآگاهانه تاریخی است که از حکمت معنوی نیز با واسطه بهره می‌گیرد. شهید در این آثار سعی می‌کند وضع کنونی و دیروز و امروز جهان موجود را تبیین کند و جایگاه انسان را، در جهان خودآگاهانه و به تفصیل، تفسیر و تأویل ‌کند. دسته دوم آثار آوینی در مقام تفکر معنوی است و از محاجه با جهان کنونی پرهیز می‌کند و تعلقش به جهان فردا و پس‌فردا است.
«پس‌فردا» از کلماتی است که مرحوم سیدناالاستاد وضع کرده بود و به جهانی مربوط می‌دانست که از ورای دیروز و امروز و فردا می‌گذرد و به این‌سو و آن‌سو یا فراسوی زمان نیست‌انگار غرب‌زده، تعلّق دارد. اما اصطلاح «فردایی دیگر» به نحوی تفکر غیرتقلیدی در نظر شهید آوینی بازمی‌گردد که شهید آن را به مکاشفه، زمان عالم دیگر می‌دانست. شهید آوینی در طریق تفکر به راهی رسید که تفکّر او را «تفکّر پس‌فردا» باید نامید و تفکّر دیروز و امروز و فردایش «تفکّر انتظار آماده‌گر» و ستیز با جهان اغیار و نفس غرب‌زده خویشتن است و تفکّر پریروزش «تفکّر امت واحده» و پس‌فردایش، «تفکّر امام موعود» و «تفکّر معنوی و دینی حقیقی».
اکنون می‌خواهیم اجمالاً به «سیر و سلوک پس‌فردایی» در نظر شهید آوینی نظر کنیم که «ایمان را منجی جهان فردا» می‌دانست. ابتدا باید پرسش کرد که ممیزه‌ی تفکر فردا و پس‌فردا چیست؟
یکی از متفکران مشهور غرب یعنی هیدگر که در نوشته‌هایش به «تفکر معنوی» خیلی توجه دارد، در نظرش ممیزه‌ی عالم آینده، «تفکّر معنوی» است. بی‌آن‌که بخواهیم تفکر معنوی پس‌فردایی شهید آوینی را که در ساحت قدس دینی به تفکر معنوی نظر دارد، به تفکر معنوی هیدگر تحویل کنیم و تقلیل دهیم. تفکر معنوی تفکری است که در برابر تفکر حساب‌گرانه قرار می‌گیرد و آن چیزی است که در جهان امروز خبری جدی از آن نیست. امروزه تفکر حساب‌گر است که در حال فراگیر شدن، جهان را زیر سایه خود گرفته است. این تفکر حساب‌گر را همه ما می‌شناسیم. ویژگی مهم تفکر حساب‌گر و تفکر غیر معنوی این است که به هر شیء که نگاه می‌کنیم جنبه‌ای از شیء را در ذهن خود بیاوریم که سود و فایده‌ای بر آن مترتب است. این وجهه‌نظر و این نوع تفکر که در حقیقت تفکر نیست، در همه چیز می‌تواند راه یابد. وقتی زنی به مردی نگاه می‌کند، یا مردی به زنی نگاه می‌کند، و یا وقتی انسانی به شیئی نگاه می‌کند، اگر ایننگاه همراه با میل به تمتع بود، مسلماً از حوزه تفکر معنوی خارج است و جهان امروز انباشته از این تفکر است.
این متفکر (هیدگر) به نکته‌ای اساسی در همان رسال«وارستگی» اشاره می‌کند. بدین مضمون که آن چیزی که جهان را در معرض خطر قرار داده، نه جنگ جهانی سوم است و نه انفجار بمب هسته‌ای، بلکه آنچه از همه خطرناک‌تر است سیطره‌ی تفکر حساب‌گرانه تمتع‌آمیز و تمتع‌طلبانه‌ی تکنیکی بشر درباره‌ی جهان است و این که بالاخره روزگاری تفکر حساب‌گرانه تنها طریق اندیشیدن در جهان ما شود. «تفکر تکنیکی» هم ممیزه نهایی‌اش همین «تمتع‌آمیزی» است، یعنی به جهان چنان نگاه کنیم که فایده‌ای برای ما داشته باشد.
البته هیدگر مخالف تفکر حسابگر نیست، بلکه از این هراس دارد که تفکر حساب‌گر به صورت تنها اندیشیدن و منطق تفکر بر جهان غلبه کند. در این حال، انسان در معنای عمیق «آنچه» (آن کل وجودی) که بر همه چیز حاکم است تأمل کند و این چیزی است که هیدگر آن را خطرناک‌تر از احتمال وقوع غیرمنتظره‌ی جنگ جهانی سوم و نابودی کل زمین و بشر می‌داند، زیرا این خطر یعنی سیطره تفکر حساب‌گر، دائماً بر اساس مفروضات و اغراض خاص عملی به اشیا توجه می‌شود و آن‌ها را با اعداد و ارقام و ماشین‌های محاسبه می‌شمارد و همواره احتمالات اقتصادی را محاسبه می‌کند و از یک چشم‌انداز به چشم‌انداز دیگری می‌رود و هیچ‌گاه توقف نمی‌کند، به گونه‌ای که حتی اگر با اعداد و ارقام و ماشین‌های محاسب سرو کار نمی‌داشت و غایت خویش را فایده و سود عملی قرار می‌داد باز حساب‌گرانه می‌بود. با تفکر حساب‌گرانه و اعداداندیش،‌ دائماً در حال گریز از تفکر معنوی است. به زعم مدعیان، تفکر معنوی فراتر از دسترس فهم عادی و بر فراز واقعیت سرگردان و در پرداختن به امور روزمره‌ی عاری از ارزش است و در پیش بردن امور عملی هیچ سودی از آن حاصل نخواهد شد. البته این نظر بی‌وجه نیست اما تمام ماجرا هم به این مسأله ختم نمی‌شود. تفکر معنوی بی‌آنکه تفکر حساب‌گرانه را شأنی از ساحات وجودی حیات انسانی از جمله ساحت علم‌الیقین انکار کند، تمامیت آن را در وجود و حیات انسانی نمی‌پذیرد. در نقطه مقابل فلسفه‌های پوزیتیویستی و امثال آن، این تفکر لازمه‌اش نگاه کردن به جهان چونان موجودی است که می‌شکفد و هر چیز گرچه ریشه در خاک دارد، سر به آسمان‌های برین می‌ساید. اگر ساحتی از ساحات شیئت اشیا تمتع از آن‌هاست به جهت ساحت خلقی‌شان، ساحات متعالی آن اشیاء ساحت غیر تمتعی و غیر حساب‌گرانه آن‌هاست. اگر انسان به دیگران چون ابزار تمتع نظر کند و آن‌ها را چون گلی جمالی یا جلالی بنگرد، آن‌گاه حقیقت از جلوه‌گاه دیگری در برابر انسان انکشاف پیدا می‌کند که در مرتبه‌ی عقل مشترک و فهم عمومی حساب‌گرانه چه‌بسا جایگاهی نداشته باشد، اما حتی این نوع عقل و تفکر حساب‌گرانه، قوامش را به آن مدیون خواهد بود.
به غرب، به شرق، به انسان‌ها، به اشیا چنان نگاه کنیم که برای ما یک ساحت ابزاری پیدا کند. در حالی که اشیا فی نفسه «شیء» نیستند،«ابزار» نیستند، ما با تفکر تمتع‌گرانه همه چیز را به ابزار و اشیای قابل تصرف تبدیل می‌کنیم. نزدیک‌ترین مثال برای نگاه غیرابزاری در نقطه مقابل تفکر حساب‌گرانه، نگاه بی‌غرضانه به یک گل است؛ شاید کمتر انسانی با نگاه‌کردن به گل، قصد تمتع متعارف به ذهنش بیاید. گرچه در تمدن کنونی با این سیطره بسط یابنده تکنیک غربی کمتر مجالی برای ما پیدا می‌شود که حقیقتاً گل را ببینیم و جهان و انسان‌ها و اشیا را بی‌غرضانه مس و لمس کنیم.
امّا تفکر چیست؟ تا نوع معنوی آن در ساحت متعالی، نوع حسابگرانه‌ی آن‌را به اعتدال آورد.
در اینجا از همه‌چیز سخن گفتیم جز از تعریف تفکّر. تفکّر به معنی متعارف منطقی آن، حرکت نفس در معقولات است، از مطالب به مبادی و از مبادی به مطالب. این معنی فکر، متضمن حرکت است: الفکر حرکة الی‌المبادی و من‌المبادی الی‌المراد، یا گفته‌اند: «الفکر ترتیب امور معلوم للتادی الی مجهول» که آن‌را از شهود جدا می‌کند. زیرا شهود عبارت است از انتقال از مبادی به مطالب، ناگهانی، نه تدریجاً. اما این دیگر همان تفکر حصولی فلاسفه و اهل علم حصولی است، و در برابر آن متفکرانی که اهل علم حضوری‌اند، مانند شبستری، تفکر را سیر از باطل سوی حق تلقی کرده‌اند، چنان‌که می‌گوید:

تفکّر رفتن از باطل سوی حق

بجز و اند بدیدن کل مطلق

این معنی قرین به معنای است، که در قرآن و روایات از آن سخن به‌میان آمده است. نزد هیدگر تفکر همان فکر کردن است. تفکر نسبت میان وجود و انسان است. تفکّر به خدمت وجود درمی‌آید، تا حقیقت وجود را بازگو کند. تفکّر عهد بستن با وجود برای حقیقت وجود است، و به تبع این، در نقطه مقابل تفکر معنوی، تفکر حسابگر برای موجود، و به‌وسیله موجود سود و فایده عملی داشتن است. تفکر معنوی به ثمر رسانندهء نسبت وجود به ذات آدمی است. تفکر مبدع این نسبت نیست. تفکر این نسبت را فقط به منزلهء امری که از وجود به خود او اعطا شده است، به‌وجود عرضه می‌کند. به‌نحوی که وجود در تفکر به زبان می‌آید. زبان قرارگاه و خانه وجود است. انسان در خانه زبان سکونت می‌کند، و متفکران و شاعران، محافظان این خانه‌اند. محافظت آنان همان به ثمر رساند انکشاف وجود است، چرا که آنان این انکشاف را با سخن خود به زبان می‌آورند.
من امروز حدیثی را در باب تفکّر در اصول کافی جستجو می‌کردم، به این‌جا رسیدم که از حضرت صادق علیه‌السلام می‌پرسند، که ما چگونه «تفکّر» کنیم؟ ایشان در پاسخ چگونگی تفکّر می‌فرمایند: وقتی از خانه‌ای به خانه‌ای دیگر گذر می‌کنید _ اشاره به خانه‌های متروکه و خراب _ بپرسید کجا رفتند ساکنانت؟ چه کسانی شما را ساخته‌اند؟ چرا سخن نمی‌گویید؟ این تفکر معطوف است به مرگ و فنا. البته این حالت به معنای خارج شدن از حیات طبیعی و فطرت اول است؛ الان شما اگر به اطراف تهران نگاه کنید، انبوهی از بیغوله‌های صنعتی را می‌بینید که نه پیاده‌رو دارد و نه ماشین‌رو، نه خانه‌ی درست و حسابی دارد، و نه فضای شهری و روستایی اصیل با هویت. در بیش‌تر خانه‌های آن چهار تا خشت و آجر و حلبی را روی هم ریخته‌اند، که به آن‌ها نه می‌توان گفت خرابه است، و نه می‌شود گفت یک بنای معمولی، یک بیغوله‌ی صنعتی است که عده‌ای انسان، از نظر ظاهری شبیه به حیوان، در این لانه‌ها زندگی می‌کنند، که جز به مسایل ضروری اولیه حیات خویش فکر نمی‌کنند، و اسیر پندارها و روزمرگی خویش‌اند. در این‌جا دیگر مجالی برای ظهور تفکر مرگ‌آگاهانه نیست، انسان خلوتی برایش پیدا نمی‌شود که بتواند خلوت کند. مسأله‌ی تمتع در کار، مشکل اساسی انسان معاصر است.
انسان گرفتار در بیغوله‌های صنعتی وقتی از خانه خود بیرون می‌آید، برخلاف حدیث، به تأملی وارونه فراخوانده می‌شود. اشیای تکنولوژیک و بتن‌آرمه و طبیعت و خاک و گل و باغ‌های مصنوعی و مجتمع‌های تجاری و مسکونی و پاساژها و خیابان‌ها و کارگاه‌های مدرن همگی به‌دست انسان تصرف شده‌اند. انسان تکنیکی به جز اشیای تصرّف‌شده و دست خورده چیزی نمی‌بیند. جهان را گرافیست‌ها، طراحان صنعتی، ماهواره‌ها و رسانه‌های گروهی چنان برای انسان آراسته‌اند که اغلب انسان در آن به مطالعهء سودگرانه و تمتع‌طلبانه می‌پردازند. ما اغلب مانند یک بساز و بفروش یا کارگر صنعتی یا ذهنیتی دکارتی به جهان انباشته از پوستر و اعلان و معماری‌های بتن‌آرمه و شیشه نگاه می‌کنیم. حتی وقتی که به همین گل‌هایی که نزدیک ماست، در آمفی‌تآتر، که صورت تکنیکی پیدا کرده، و از فضای طبیعی خود خارج شده نگاه می‌کنیم، و حتی گل‌های یک باغی که شهرداری با دقت و نظم و هزینه فراوان فراهم دیده، چندان برای ما تفکربرانگیز نیست، و از این‌جا حتی گورستان‌هایی چون بهشت‌زهرا بیش‌تر شبیه باغ و پارک‌اند، تا قبرستان و گورستان. قبرستان‌های سنّتی ما مانند «وادی السلام» قم، انسان را بیش‌تر به یاد مرگ می‌اندازد تا این شبه پارک‌ها. گورستان‌های کنونی بیش‌تر به استراحت‌گاه می‌مانند تا محل دفن مردگان و میرندگان.
از این‌جا همه‌چیز ما را هرچه بیش‌تر به گریز از تفکر مرگ‌آگاهانه و ترس‌آگاهانه و خوف اجلال می‌خواند. ما بیش‌تر به خوف عافیت و زندگی غافلانه می‌اندیشیم، و در این جهان تفکربرانگیز، اغلب بی‌فکر و گریزان از تفکر باقی می‌مانیم. مگر آن‌که مانند یک سوداگر گل به تفکر وادار شویم، و این‌که چقدر صرف هزینه آن شده است. در این افق حسابگرانه و تفکر تکنیکی، تفکر معنوی برای بیش‌تر مردمان که در «بیغوله‌های صنعتی» زندگی می‌کنند، چه در کاخ و چه در کوخ، مستور و نهان است. عالم، عالم بساز و بفروشی و عالم تکنیکی با نگاه تمتع‌آمیز است، و در آن، کمتر بی‌غرضی، که نظر مولاناست، مشاهده می‌شود.

چون غرض آمد هنر پوشیده شد

صد حجاب از دل به سوی دیده شد

وقتی نگاه انسان‌ها به یکدیگر تمتع‌آمیز می‌شود، متارکه و جدایی روز به روز فزونی می‌گیرد، و دیوار است که میان انسان‌ها کشیده می‌شود. اگر قصد اول در نگاه انسان‌ها و زن و مرد به یکدیگر از ناحیه بی‌غرضی و عشق و محبت و تفکر معنوی بود، نه تمتع سوداگرانه و شهوانی صرف، این همه جدایی و بیگانگی انسان‌ها از یکدیگر، آن‌هم در عصر ارتباطات، جهان را فرانمی‌گرفت.
شهید آوینی در نقد رمان «دنیای متهور نو» الدوس هاکسلی، به این نکته اشاره می‌کند که: «در این دنیا، هاکسلی افق نهایی تاریخی جامعه غرب را در آن می‌بیند، که رابطه مردان و زنان به عنوان نران و مادگان، منحصر در تمتع جنسی است، اما انسان به جایی می‌رسد، که می‌خواهد از این وضع بگذرد. برنارد مارکس که نحوی خودآگاهی و معرف‌یافته است، عشق بی‌غرضانه‌ی مجازی انسانی را تجربه می‌کند. او دیگر نمی‌تواند لنینا را فقط برای تمتع جنسی بخواهد: «برنارد دندان‌هایش را به هم فشرد و نجواکنان گفت: طوری در مورد لنینا صحبت می‌کنند که انگار یه تکه گوشته! ببرش این‌جا، ببرش اون‌جا! مثل گوشت گوسفند».
در جهان مدرن، علی‌رغم تورم ارتباطات و آشنایی‌ها، انس حقیقی و عمیق وجود ندارد، چنان‌که تعبیر انفجار اطلاعات در جهان کنونی عین بی‌معرفتی است، در حالی‌که در جهان‌های گذشته با وجود اندکی اطلاعات، کمتر چیزی از معرفت تهی بود. حتی در امیّت (بی‌سوادی به تعبیر کنونی) برکت معرفت تعبیه می‌شد، این همه جدایی و بیگانگی میان انسان‌ها وجود نداشت. و لیلی و مجنون تعلق به همان جهان‌های گذشته داشتند. در جهان‌های گذشته شرقی، در میان آدم‌هایی که اصلاً باهم آشنا نبودند، و حداقلِ ارتباط خارجی و بیرونی و فیزیکی میان آن‌ها وجود داشت، نهایت همدلی و همدردی آشکار می‌شد. این یعنی حضور تفکر معنوی و عالم شرقی که در شهید آوینی به نهایت آزموده می‌شود.
آنچه که من در شهید آوینی همواره دیدم، همین ممیزه‌ای که از آنِ سیر و سلوک معنوی پس‌فردایی است. شهیدی که دوست و هم‌فکر و هم‌دل ما بود، و در هرحال بی‌نظر تمتع و سوداگری به ما می‌نگریست، و در انتظار مزدی برای خدمت به دیگران نبود. او همواره به جهان و انسان و اشیای اطرافش، چه دور و چه نزدیک، با نظری بی‌غرضانه نگاه می‌کرد. او به عالم و آدم با تفکر معنوی نگاه می‌کرد، و با این نگاه به‌نحوی رحمانی در آن تصرّف می‌کرد.
در این مرتبه سیر و سلوک پس‌فردایی، شهید آوینی استاد همه ما بود، یعنی صورت را او به می‌داد؛ ماده را ما به او. افق نگاه ایشان، «افق اعلی» بود. من مناسب می‌دانم در این‌جا به یکی از روایت‌های عجیب اشاره کنم که در فلسفه و حتّی در عرفان ما هم فراموش شده است، آن این حقیقت است، که آمده روح ائمه معصومین از گنج‌های عرشی و پیکرشان از گنج‌های تحت عرش است و مؤمنان، روحشان از خاک امام معصوم است، یعنی آنچه مؤمنان از ائمه معصوم می‌گیرند ماده آن‌هاست، اجسام آن‌هاست، نه روح آن‌ها. این‌ها در نهایت، افقشان برسد به حد خاکِ معصوم و خاک پای ائمه‌ی معصوم شوند. این چنین نسبت ما به عزیزی چون آوینی، چون نسبت خاک و بدن است به روح، و زمین است به آسمان، و فرش است به عرش.
در این روایت، امام صادق علیه‌السلام فرمود: خداوند ارواح ما را از نور عظمت خویش آفرید، آن‌گاه آفرینش ما را، (یعنی پیکر ما را، صورت مثالی ما را) از گِلی در خزانه و پوشیده، از زیر عرش صورتگری کرد و آن نور را در آن جایگزین ساخت، و ما مخلوق و بشری نورانی بودیم، و برای هیچ‌کس از آنچه در خلقت ما نهاد، بهره‌ای قرار نداد، و ارواح شیعیان ما را از گِل ما آفرید، و بدنشان را از گِلی در خزانه و پوشیده، پایین‌تر از گِل ما، و خدا هیچ‌کس را جز انبیا از خلقت ایشان بهره‌ای نداد. از این‌رو ما و آن‌ها آدمی شدیم، و مردم دیگر خرمگسانی که سزاوار دوزخ‌اند، و به‌سوی دوزخ می‌روند.
شهید آوینی با تفکّر معنوی به عالم نگاه می‌کرد. اکنون شاعر، نقاش، فیلم‌ساز، فیلسوف مسلمان، بسیار داریم، خطیب و واعظ و مداح و دیگر اصحاب فضل مسلمان بسیار داریم. آیا این‌ها مانند شهید آوینی به عالم و آدم نگاه می‌کنند؟ تا چه حدی تفکّر معنوی و نگاه بی‌غرضانه در آن‌ها رسوخ دارد؟ ما که گه‌گاه در مراسمی شرکت می‌کنیم، و مردمان را به سخنرانی و سمینار و ضیافت فرا می‌خوانیم، و خود نیز در آن حضور به هم می‌رسانیم، می‌توانیم احساس خود را نسبت به تفکر معنوی و تفکر تمتع‌آمیز حسابگرانه در آن‌جا بسنجیم. آیا باید این مسأله را مطرح کنیم که چه تمتعی از این مجلس می‌بریم، چقدر شهرت فراهم می‌آوریم، یا به رسم قدما چه مبلغی برایمان در پاکت می‌گذارند؟ در این‌جا، بحث نفی ارتزاق نیست. ممکن است رزق کسی از طریق وعظ و خطابه فراهم آید. این مسأله منافاتی با تفکر معنوی ندارد. اگر واعظ و خطیب و مداح، قصد اولشان تحّری و بیان حقیقت و هدایت عامه به‌سوی حق باشد، تفکر معنوی پوشیده نمی‌ماند، اما اگر قصد اول آن‌ها تمتع‌جوبب از مجلس باشد، برکت رزق از میان می‌رود، و این نکته‌ای است که بزرگان درگذشته متذکر آن بوده‌اند. بزرگ‌ترین وعاظ و خطبا کسانی بودند که می‌توانستند خود را از تمتعِ موجود در مجالس رهایی بخشند. به هرحال انسان اگر بپرسد، چه چیز عاید من خواهد شد، و چه منافعی در کار است؟ این عین فرصت‌طلبی و ابن‌الوقتی به معنی مذموم لفظ است. انسان در این مقام مذموم، در مرتبه‌ای است که دیگر به عالم و آدم چون یک کل نظر نخواهد کرد.
بسیاری در دوران انقلاب آمدند و کاری کردند که در حقیقت از آنِ خود آن‌ها نبود، بلکه به عالم مثالی دینی انقلاب تعلّق داشت. وقتی به خود آمدند و از سکر و مستی آن عالم مثالی عصر صدر انقلاب اسلامی خارج شدند، گفتند عجب ضررها کردیم، می‌توانستیم درس‌ها بخوانیم و مدرک‌ها بگیریم، رفاهی به‌هم بزنیم و موقعیت‌ها را از دست ندهیم؛ در آن زمان تفکر معنوی بر آن‌ها غالب بود، نه تفکر حسابگر. از این پس به سرعت و با شتاب به‌سوی تمتع از جهان و اشیا و استثمار انسان‌ها پناه بردند، تا درد جانکاه نیست‌انگاری خود را با به ورطه‌ی تخدیر اشتغالات و مستی افکندن، تسکین بخشند. اگر انسان عالم را چنین در نظر بگیرد، که چه چیر عاید من خواهد شد، و چه نتایجی بر کار من مترتب خواهد بود، از تفکر معنوی بیگانه خواهد بود، و «وارستگی» از جهان برای او هیچ‌گاه حاصل نخواهد شد. همان‌چیزی که شهید آوینی با تفکر معنوی به آن رسید و از این دامگه و خدعه‌سرا رهایی یافت.
گرفتاری ما این است که در این جهان، خودکشی و نفس‌کشی معنوی را از یاد می‌بریم، و آن نیستی که از حق است، سراغ و سروقت ما نمی‌آید، و اگر بیاید در حال سکر و مستی می‌آید، و نه در حال صحو و بیداری. به سخن مولانا:

نفس را زان نیستی وا می‌کشی

زان که بی‌فرمان شد اند بیهشی

نیستی باید که آن از حق بود

تا که بینی اندر آن حسن احد

هیچ‌کس را تا نگردد او فنا

نیست ره در بارگاه کبریا

هست معراج فلک این نیستی

عاشقان را مذهب و دین نیستی

به هرحال، خودکشی حقیقی و نه خودکشی باطل، و ستیز و نفی نفس و رهایی از تمتع‌طلبی برای ما طاقت‌فرساست. چون در همه‌ی مراتب در مقام تمتع قرار می‌گیریم، و در این مقام که مقام حب نفس است، همه رذایل انسانی آشکار می‌شود، گناهان در این مقام ظهور و بروز پیدا می‌کنند. بی‌غرضی کانتی و برگسونی، بی‌غرضی نفسانی است و جهت‌گیری به سمت و سوی نفس دارد، بی‌غرضی در ارزش‌های اخلاقی یا ارزش‌های اجتماعی غرب را، مانند کشته شدن زیر پرچم و به نام پادشاه و میهن و افتخارات قومی و ملی، که به همین جهت به باد سُخره می‌گیرد، و همه آن‌ها را نفی و طرد می‌کند.
نیچه در پایانِ تاریخ ارزش‌های غربی می‌پرسد، این احترامات نظامی و اختراعات تشریفاتی و دروغین که مردمان ملزم به آنند برای چیست؟ چه باطنی دارد و چه حقیقتی؟ این‌که من برای پرچم و پادشاه و میهن فدا شوم برای چیست؟ ارزش‌های نیست‌انگارانه‌ای که در دوهزاروپانصد سال تاریخ غرب، برای بشر سازمان داده شده و تنظیم کرده‌اند، جز ارزش‌های منفعل معطوف به قدرت چیزی نیست. این ارزش‌ها میان ما و زمین و زمان انضمامی فاصله ایجاد کرده است، و حجابی انتزاعی روی جهان کشیده است. نیچه در غروب خدایان (شامگه بتان) در قطعه‌ای به نام «چگونگی جهان حقیقی سرانجام بدل به اسطوره شد، سرگذشت یک خطابه» گفته بود، روزگاری با «حقیقت» بی‌واسطه ارتباط داشتیم، پیش از یونان، اما فیلسوفان می‌آیند و جهان‌هایی را برای ما خلق می‌کنند، که هیچ‌کدام با آن جهان حقیقی ارتباط ندارند. در نتیجه، ما نمی‌توانیم حتی با خاک اُنس بگیریم. بیان نیچه چنین است:
«نخست افلاطون بود که جهان محسوس را از دست فرو نهاد تا عالم «ایده‌ها» را بپذیرد. او قلمرو آسمانی را در فلسفه بنا کرد و این، نخستین جلوه‌ی اراده‌ی حقیقت در اندیشه‌ی غرب بوده، یعنی اراده تأویل جهان در پیکر بیان انسانی، که ناگزیر به این‌جا می‌رسد: «من، حقیقت هستم». در مرحله بعد، عالم ایده‌ها به خداوند یعنی متعلَّق درک ناشدنی تبدیل شد، و عالم مسیحی آغاز گردید. خداوند حقیقتی معرفی شد که انکار یا باور به وجودش، یکسان «گناه» بود. در مرحله بعد، ایده به «چیزی شمالی _ کونیگسبرگی» تبدیل شد. «کانت» نشان داد که ما نمی‌توانیم جهان را در خود، چنان‌که هست به‌گونه‌ی کامل بشناسیم. عقل انسانی و دانایی، تنها به جهان پدیداری تعلّق تواند یافت، جهانی که با مقولات به‌نظم آمده است. پس، هرچه فراتر از عقل جای دارد، بدون هیچ‌نیازی به اثبات عقلی صرفاً تقدیس می‌شود. این‌سان جهان حقیقی، باز ناشناختنی باقی ماند. نخست هم‌چون جهان، خدایی فرض شد و بعد رها شد. با کشتن خداوند، انسان یعنی قاتل او نیز کشته شد. با کنار گذاشتن آنچه جهان حقیقی خوانده می‌شد، جهان آن‌سان که به‌چشم ما می‌آید نیز از کف می‌رود. در برابر جهان ارزش‌ها، جهان مدرنیته قدرت می‌گیرد. عالم حقیقی و راستین که کنار رفت، جهان ارزش‌ها که آن را گاهی جهان علم خوانده‌اند به «قدرت» مرتبط شد. نه به این معنای ساده که دانش «قدرت» می‌آورد، یا قدرت «دانش» را اجیر می‌کند، بلکه به‌معنایی پیچیده‌تر، اراده‌ی قدرت، اراده‌ی صورت بخشیدن به اشیا می‌شود: «در ما قدرتی هست که نظام می‌بخشد، ساده می‌کند، مصنوعی می‌سازد و تمایز می‌نهد. چنین، دانش چونان ابزار قدرت به‌کار می‌افتد.» اراده‌ی علم، سازمان‌دهی عالم است به شیوه‌ای خاص، و به سودای انسانی کردن دنیا، یعنی تبدیل ما به ارباب جهان، و مدرنیته از انسان ارباب جهان را می‌طلبد. دگرگون‌کننده‌ی جهانِ موجودی که باید با توان‌های آدمی برای مفهوم‌سازی، سازمان‌دهی و به نظم‌آوری هم بخواند. دانش (علم مدرن) به جهان حقیقی کاری ندارد، دنیایی را می‌آراید که در آن تجربه ما ممکن می‌شود، جهانی محاسبه‌پذیر ساده و درک‌شدنی.»
البته در عالم نیچه، افق اعلی و ساحت قدس مستور و نهان است. اما با بصیرت حکمی، و تفکّری که به آن نام تفکر نگاتیو متافیزیکی (مابعدالطبیعه سلبی) می‌توان نهاد، در باطن و روح و فراسوی آن، تفکر حسابگرانه‌ی این جهانِ ارزش‌های قلابی کانتی و هگلی را می‌بینید، و تفکر حسابگرانه و تفکری را که برای اراده و قدرت بسط یابنده‌ی نفس آدمی است، جهانی از غرایز و انسان تباه‌شده را که به «حیوانی گله‌ای» متبدل شده، در صورت پستی از سازمان سیاسی یعنی دموکراسی پاس می‌دارد، و توجیه می‌کند. انسان یعنی ارباب جهان مدرنیته، می‌گوید می‌خواهم در جهان قدرت پیدا کنم، اراده پیدا کنم و این وضع بروز و ظهورش در همین نظام تکنیک میسر است. آنچه در واقع، حالِ باطنی تقدیر تکنیکی غرب است و بر جهان سیطره پیدا کرده، حضور و حال نیست‌انگارانه‌ی سکرآمیزی است که حالا ما تازه داریم این عالم را تجربه می‌کنیم، و در عالمش گام می‌گذاریم و وارد آن عالم می‌شویم.
برای ما، اکنون سُکر تکنولوژیک معنی پیدا کرده است. ما تا به حال از سکر حیات سنّتی بهره می‌بردیم، و اکنون پس از مس و لمس عالم چون ابزار تکنولوژیک سکری تازه را تجربه می‌کنیم، که بی‌سابقه است، مانند سُکر سوار شدن بر وسایل نقلیه مدرن، مانند هواپیما یا خلسه‌های نارسیسی ناشی از دیدن تصاویر سینمایی، و به حال تعلیق درآمدن در برابر آینه جادو و جعبه جادویی، و صدها اثر تکنولوژیک مدرن _ این‌ها را که در حیات سنّتی خود تجربه نکرده بودیم. این‌ها همه سُکر دارد، مستی دارد، زیرا تکنولوژی، عیش و مستی ایجاد می‌کند. این‌ها همه برمی‌گردد به همان سود و فایده و غرض‌ورزی و غرض‌مندی تفکر حسابگرانه و تمتع‌اندیشانه. بنده نظرم به نفی تکنولوژی و نظام تکنیک نیست، نمی‌گویم از این‌جا تا نیویورک باید پیاده رفت، این‌که عین بلاهت و بی‌خردی است. نه، سخن از این نیست، جان سخن این است که برتری نظام تکنیک و غلبه حیات‌گله‌ای و غرایز نفسانی آن‌جا موضوعیت تام و تمام پیدا می‌کند، که انسان در نگاه به جهان به قصد اول در مقام تمتع و سودجویی از آن برمی‌آید.
در برابر این تفکر تمتع‌طلبانه، می‌شود از بسیاری از چیزها استفاده کرد، اما، اول باید به این جهان عشق بورزیم، دوستش بداریم و بعد از آن، به قصد ثانی و ثالث تمتع حاصل کنیم، این‌که انسان از اسباب صنعتی چونان طبیعی، تمتع و بهره حاصل کند، بی‌آن‌که خود را اسیر آن‌ها گرداند، هنری استثنایی است. تبدیل جهان و عالم به دنیا، شاید عکس این هنر باشد و عین بی‌هنری.

عشق می‌ورزم و امید که این فن شریف

چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود

هیدگر معتقد است می‌توان از اسباب تکنولوژیک بهره گرفت، و در عین‌حال با بهره‌گیری صحیح خود را از قید آن آزاد نگه داشت، یعنی هر زمان که خواستیم بتوانیم از بند آن خلاص شویم، می‌توانیم از اسباب صنعتی آن‌چنان که باید استفاده کرد، و در عین‌حال هم چون چیزی که در جوهر باطنی و حقیقی ما تأثیر نبخشد، رهایش کنیم. می‌توانیم هم بهره‌گیری ناگزیر از اسباب صنعتی را اثبات کنیم، و هم حق سلطه آن را بر خود و نیز انحراف و تشویش و اتلاف طبیعت را نفی کنیم. در این حال، رابطه تکنولوژی با انسان بسیار ساده خواهد بود، یعنی در زندگی روزانه ما وارد می‌شود بی‌آن‌که مطلق شوند. این مهم با نحوه‌ی سلوک معنوی عبارت است از «وارستگی به سوی اشیا» که در آن، انسان اشیا را به طریق تکنیکی نمی‌بیند، و جهان را به‌صورت جایگاه بنزینی عظیم و منبع انرژی برای صنعت و تکنولوژی تلقی نمی‌کند، و از سویی با تذکر به معنای نهفته در تکنولوژی، انسان تلقی پیدا می‌کند، که همان «فتوح و گشایش راز باطنی اشیا» است. مک لوهان در عالم تفصیل‌زده خود متأثر از شاگردان امریکایی هیدگر، آن را با تعبیر «دور ایستادن از هر ساختار یا وسیله» می‌خواند، که با آن می‌توان اصول و نقاط قوت آن‌ها را تشخیص دهد. به جهت آن‌که هر وسیله این قدرت را دارد که فریضه‌ی خود را بر اشخاص ناوارد یا منفعل تحمیل کند، پیش‌بینی و قدرت تسلط در «قدرت اجتناب از خلسه نارسیسی» امکان‌پذیر است.
از این منظر تمتع صرفاً برای رفع حوایج متعارف است، و نه در حد اسراف، بلکه در حد اضطرار، حال آن‌که در جهان کنونی، انسان طبیعت را با سوء مصرف نابود می‌کند. ویرانی طبیعت و محیط از آن‌رو است که جهان فراتر از خواسته‌های طبیعی انسان مورد تهاجم قرار گرفته است. این‌که طبیعت به‌صورت منبع ذخیره‌ی انرژی بنزینی و هسته‌ای تصور شود، خود موجب ویرانی آن شده است، اما پیشینیان دنیا را متیه‌ای تلقی می‌کردند که مصرف آن فراتر از سر اضطرار و حیات این جهانی، نشان از انحطاط انسان دارد. در نظر آن‌ها اکل میته به قدر اضطرار جایز بود.
این جهان در مقام تمتع نفسانی عین «مرده» است حال آن‌که در مقام عشق، جلوه‌ی جمال و جلال الهی است. بشر اکنون، غافل از عشق و تفکر معنوی جهان را به حد اسراف، مصرف می‌کند. کار بشر اسراف است و سوءمصرف طبیعت و دنیاست با «حرص و ولع». از اسمایی که اکنون در جهان تجلی کرده و حاکم است و جهان را اراده می‌کند، «اسم حرص» است که همان اِرُس Eros یعنی طاغوت شهوت یونانی باشد، که به خطا آن‌را خدای عشق گرفته‌اند، حال آن‌که عین طاغوت شهوت جنسی و حرص و امیال شدید نفسانی است. بشر اکنون می‌خواهد با حرص و اِرُس، این جهان را ببلعد و سوءمصرف کند، و یک‌باره همه‌ی مدارج دنیوی و سیاسی و علمی را سپری کند، و برود به برج تفکّر تمتع‌آمیزانه جهان قدرت.
قابل تأمل آن است که اهل علم ظاهر از رفتن انسان از ظاهر شریعت، بی‌واسطه‌ی آن، به حقیقت سخن می‌گویند، آن هم با طریقت!!. حال شریعت به کجا می‌رود؟ در نظر این پیروان عرفان باطنی!!. شریعت به هرحال ریاء است و ظاهرپرستی!! باید مراتب ظاهری را رها کرد یا اصل نگرفت. ما چگونه با طریقت به‌سوی حقیقت توانیم رفت؟ این مانند آن است که انسان بدون سکوی پرش و جهش بتواند به اوج آسمان برود. انسان اهل تسامح و تساهل که شریعت گریز است، می‌خواهد بدون شریعت، جهشی به طریقت بکند، و بی‌درد و رنج تزکیه به حقیقت برسد. این مرتبه همه برمی‌گردد به این‌که حتی دینداری ما هم توأم با نوعی تفکر حسابگرانه نفسانی هست. انسان در جهان دین‌گریز، در آن مقام قرار گرفته که می‌خواهد از درد و رنج ریاضتی که از طریق شریعت تعیین می‌شود، بگریزد و با تفکر حسابگرانه به دین نظر کند. این‌جا تفکر معنوی را با توهمی از عرفان باطنی نفسانی اغلب فراموش می‌کنیم. پس همواره غلبه با تفکر حسابگر و تمتع‌آمیزی می‌شود که ذاتش، جان‌مایه نظام تکنیک و مدرنیته است.
امّا برای رسیدن به تفکری معنوی نیاز به برنامه و مقدمات و تمهیدات عجیب و غریب نیست، تمام جان‌مایه‌ی حیات فردایی و پس‌فردایی در کتاب و سنّت و تفکر تنزیلی و تأویلی موجود است، اما زمان حاضر است، ولی ظاهر نیست، افق اعلی وجود دارد، ولی مستور است. فقط سادگی می‌خواهد و عمق، و چشم باطن می‌خواهد و طلب و تمنا و سعی، سعی عظیم‌تری می‌خواهد که بتوان با آن حجاب تکنیک را پاره کرد، و به درون این حجاب رفت، که باطن این حجاب، اراده‌ی قهری الهی است. تفکر تمتع‌آمیز، تفکر حسابگرانه‌ی تکنیکی برمی‌گردد، به نسبت وِلایی انسان با خداوند، خطای ما این است که ما جلال را ظاهر می‌گیریم و جمال را باطن، در حالی‌که جمال باید ظاهر باشد و جلال، باطن. ما به یک معنی جمال را فراموش می‌کنیم و جلال را، هم باطن و هم ظاهر قرار می‌دهیم.
تصور ما این است که گویی این تکنیک قابل تصرف نیست و آن چیزی که در جهان، حوالت تاریخ است، باید با همه‌ی وجود بیاید، و همه‌چیز را زیر سیطره‌ی خود بگیرد، و ما هم در متن این نظام که تحت عنوان «توسعه تکنیکی» و developing است، همواره به‌صورت اسیری بمانیم. البته جریان متعارف و سیر طبیعی عالم که در آن دهکده و فرهنگ واحد جهانی غرب تحقق پیدا کند، همین است، یعنی مستوری ولایت و غلبه ولایت، که این خود نشان استمرار نظام تکنیک و ماشین است، و این‌که هنوز انسان به جهان به قصد اول نگاهی سوداگرانه دارد، نه نگاهی عاشقانه که حافظ آن را ستایش کرده است.

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست

عاشقم بر هر دو عالم که همه عالم از اوست

یا به قول مولانا:

عاشقم بر لطف و بر قهرش به جدّ

این عجب من عاشق این هر دو ضد

و اگر ما دچار نیست‌انگاری منفعل باشیم و نه حتی نیست‌انگاری فعال، ژاپن هم نمی‌توانیم شد. آیا افق اعلای بشر تحقق مدرنیته و بی‌خانمانی کلّی و عام بشر نیست؟
نیچه سخنی دارد، در «چنین گفت زرتشت»، که نشان می‌دهد «تفکر نگاتیو» او اشارهء‌ای به پس‌فردا بشر دارد. آن‌جا که از استحاله و تبدیل روح بشری سخن می‌گوید. نیچه در تمثیلی مکاشفه‌آمیز می‌بیند که انسان پس از سیر از حالت شتری به حالت شیری می‌رسد. شیر برای او نفی ارزش‌های کهن و شتر حافظ ارزش‌های کهن است، اما پایان کار انسان نه حالت شیری است، بلکه ظهور روح کودکی است که وضع ارزش‌های جدید می‌کند. در آغاز انسان به هیأت شتری است که ارزش‌های دوهزارپانصد سال نیست‌انگارانه منفعل را به‌دوش می‌کشد. او حمال این ارزش‌هاست. بار ارزش‌ها کمر او را خم کرده است. شتر در بیابان روبه‌پیش می‌رود. در این مرحله، شتر در پایان به شیر متبدل می‌شود. شیری که مظهر قدرت نفی‌کننده‌ی «تفکّر نگاتیو» نیچه است، و به اژدهای «توبایست» ارزش‌ها نه می‌گوید. شیر به یک تعبیر شتر را می‌بلعد، و به تعبیری خود شتر به شتر تبدیل می‌شود، و در نهایت، پایان‌کار بشر ظهور معصومیت است مبدل می‌شود.
این مراتب را نیچه در کتاب چنین گفت زرتشت «در باب سرّ تبدیل روح» چنین وصف می‌کند. او مراتبی را برای جان و روح آدمی قایل است که آن‌را می‌توان در حکم مبنایی برای تفسیر و شرح حالات انسانی که به آنان اشاره کردیم، اخذ کرد: «و من سه تبدیل و تحوّل روح را اعلام می‌کنم، که چگونه روح، یک شتر می‌شود، سپس شتر شیر می‌گردد، و شیر بالاخره به کودکی تبدیل می‌یابد. بارهای سنگین بی‌شماری برای روح موجود است. همان روح نیرومندی که قادر به تحمل بار است، و به همین سبب قابل احترام است. قدرت او بارهای سنگین و سنگین‌تری را دائماً طلب می‌کند، و روح بارکش می‌پرسد: چه چیز سنگین است؟ و همچنان‌که بسان شتر به زانو درمی‌آید، مایل است که بر او بارهای سنگین نهند. این روح بارکش می‌پرسد: ای قهرمانان بگویید چه باری سنگین‌تر است، تا من آن‌را بر دوش کشم، و از نیرومندی خویش دلشاد شوم. آیا سنگین‌ترین بار این است که خود را پست کند، تا عزّت خود را جریحه‌دار سازد؟ یا سفاهت خود را به معرض نمایش درآورد تا عقل خویش را به سخره گیرد؟ یا چون به مقصود خود دسترسی یافت آن‌را رها سازد؟ یا از کوره‌های شامخ بالا رود تا اغواکننده را محک زند؟ یا با بلوط و سبوس دانش تغذیه کند، و برای حقیقت، روح خود را گرسنه نگه دارد؟ یا در حین ناخوشی و بلا، تسلّی‌دهندگان را جواب گوید، و در عوض با «مردگان کر» طرح دوستی بریزد، تا خواسته‌های او را نشنوند، یا کسانی که از او نفرت دارند دوست بدارد و دست خود را به‌سوی غولی که قصد ترساندن وی را دارد دراز کند؟ تمام این‌بارها سنگین را روح باربر تحمل می‌کند، و بر دوش می‌کشد، و همچنان‌که شتر بار دارد، شتابان راه صحرا در پیش می‌گیرد، و روح نیز به سمت صحرای خود می‌شتابد.
ولی در آرامش صحرا دومین تبدیل صورت می‌پذیرد. در آن‌جا روح به‌صورت شیری درمی‌آید و در جستجوی طعمه خود، یعنی آزادی است، و می‌خواهد در صحرای خود فعّال مایشاء باشد. در این‌جا او به‌دنبال ارباب قدیم خود می‌گردد، و می‌خواهد دشمن خدای قدیمش بشود، و با اژدهای بزرگ بر سر تعیین فاتح نهایی به جنگ برخیزد. این اژدهای بزرگ را روح دیگر میل ندارد که خواجه و خدای خواند. چیست نام این اژدهای بزرگ؟ «توبایست»؛ ولی روح بشر می‌گوید: «من اراده می‌کنم». «توبایست» در راهش به‌صورت یک حیوان فلس‌دار افتاده، و چون زر می‌درخشد، و در روی هر فلس او با حرف زرین، کلمات «توبایست» می‌درخشد. ارزش‌های هزارساله در روی این فلس‌ها می‌درخشد، و بدین‌طریق عظیم‌ترین اژدها می‌گوید: ارزش همه‌چیز در من می‌درخشد. هم ارزش‌های تاکنون به‌وجود آمده و تمام ارزش‌های ایجاد شده منم، به‌درستی که از این به بعد لفظ «من اراده می‌کنم»، وجود نخواهد داشت. این است آنچه اژدها می‌گوید. ای برادر، پس چرا وجود شیر در روح لازم است؟ و چرا حیوان بارکشی که ترک همه‌چیز می‌گوید، و احترام برای همه چیزها قایل است کافی نیست؟ برای ایجاد ارزش‌های جدید گرچه حتی شیر هم قادر بدین کار نیست، ولی می‌تواند برای خود، آزادی لازم را برای آفریدن کسب کند. برای این‌کار قوت شیر کافی است. این برادران به‌منظور تأسیس آزادی برای خود، و گفتن یک «نه مقدس» حتی به وظیفه، شیر در روح لازم است. تحصیل حق اکتساب ارزش‌های جدید، از آن کارهایی است که برای یک روح متواضع و بارکش بسیار مشکل است؛ زیرا در واقع چنین چیزی یک نوع راه‌زنی محسوب می‌شود، و کار حیوانات شکاری است. یک زمانی «توبایست» را چون وحی مُنزَل تصور کرده و می‌پرستید. اکنون می‌بایست این وحی مُنزَل را خیال واهی و ظلم تشخیص دهد، تا بتواند از عشق خود آزادی را بازگیرد، و برای انجام چنین کاری وجود شیر لازم است.
و اما ای برادران، به من بگویید چه چیزی است که کودک قادر به انجام آن است، و شیر قدرت انجام آن‌را ندارد؟ و چرا بایست این شیر ویران‌کننده به صورت کودکی درآید؟ کودکی، معصومی و فراموشی است و یک بازی، یک چرخ خودکار و یک حرکت اولیه و یک گلوی مقدس. بلی! برای بازی حقیقت ای برادران وجود یک بله‌گوی مقدس ضروری است. اراده‌ی خود را اکنون روح اراده‌‌ی خود را اکنون روح اراده می‌کند. آن کسی که جهان، او را از دست داد بالاخره جهانی از او خواهد یافت. من به شما سه تبدیل روح را اعلام نموده‌‌ام که چگونه روح به‌صورت شتری درمی‌آید و سپس شتر به شیر تبدیل می‌گردد و شیر بالاخره کودکی می‌شود. چنین گفت زرتشت هنگامی‌که در شهر موسوم به «گاو خالدار» متوقف بودی.
اما چون نیچه در افق اعلی، در افق امام زمان (عج)، در افق بقیةالله بسر نمی‌برد، و از آن معنای انضمامی ساحت قدس و نجات، در افق ظهور موعود حقیقی بیگانه بود، نمی‌توانست خود را از بار ارزش‌های دو هزاروپانصدساله غرب رهایی بخشد.
زمانی‌که آثار متفکران معنوی غرب را مطالعه کنید، از جمله هیدگر، باز می‌بینید که علی‌رغم سخن گفتن از ساحت قدس اصلاً رمق ندارند، که از زبان دین سخن بگوید. اگر به رساله‌ی «وارستگی» gelassenheit هیدگر نگاه کنید، نمی‌توانید بگویید که آن رساله‌ی بی‌نظیر فاقد روح دینی است، که این به اقتضای اوضاع تفکر فلسفی و حکمی در جهان پست مدرن غرب است. با وجود این هیدگر در افق ساحت قدس انضمامی دینی حضور ندارند، و متفکران حکیمان را در این افق حاضر نمی‌بیند، اما شاعرانی استثنایی چون هولدرلین، در نظر هیدگر در این افق می‌توانند حاضر باشند.
به هرحال هیدگر حقیقتاً به اعتراف خویش در ساحت قدس بسر نمی‌برد، اما در ساحت نظر به آن‌جا رسیده، که از تفکری دفاع می‌کند که ذاتاً «تفکر دینی و معنوی و قدسی» آینده است، اما نوع نگاتیو آن، با درجه‌ای به مراتب فراتر از تفکّر نیست‌انگارانه نیچه. در حقیقت تفکر او تفکر سلبی و نگاتیو متافیزیکی نیچه نیست، که تاریخ فلسفه را تاریخ نیست‌انگاری تلقی می‌کند، و خود نیز به‌نحوی دیگر بر نیست‌انگاری اصرار دارد، در نتیجه در نیست‌انگاری توقف پیدا می‌کند و به مطلق کردن انسان می‌پردازد. در نظر نیچه، وجود، جز حیات معطوف به قدرت و اراده چیزی نیست، حال آن‌که در نظر هیدگر، «وجود» با هیچ‌یک از تعاریف گذشتگان در تاریخ دوهزاروپانصدساله، فلسفی نسبتی ندارد، زیرا «وجود» تعریف شدنی نیست.
تفکر هیدگر در حقیقت ساحت پنهان و نیاندیشیده‌ی تفکر متافیزیکی است، چنان‌که اگر روح پوزیتیو و اثباتی دین به معنی معرفت حقیقت و تجلیات تام و تمام وجود به آن بخورد، با روح و معرفت انضمامی دینی تناسب پیدا می‌کند، اما چون جهان غرب و نظام تکنیک به ساحت قدس نمی‌تواند اُنس پیدا می‌کند، و ساحت قدس برای کسانی که در متن تاریخ نظام تکنیک و دولت پنهان جهانیِ قهرآمیز جلالی و وِلایی حق سکنی گزیده‌اند، و بسر می‌برند، مستور و نهان است، چنین مهمی هنوز تحقق نیافته است.
البته در غرب هم خلوت‌نشینانی هستند بی‌تاریخ، که کاری به کار این عالم ندارند و منتظر ظهور حضرت مسیح‌اند و می‌گویند در این دوره، جهان پس از تاریخ حقیقی مسیح انحراف پیدا کرده است، و بالاخره مسیح ظهور خواهد کرد، و ما به او اقتدا خواهیم کرد. این‌ها در غرب انگشت‌شمارند. آثار این جماعت بی‌تاریخ است و یا بهتر بگوییم به عهد قدیم و قرون اولیه و وسطای عهد جدید مسیحی تعلق دارد. تجربه ی هنری آن‌ها نیز از ورای عصر تکنیک می‌گذرد و به عالم قدیم پیوند می‌خورد.
اما این وضع بی‌تاریخی غیر از وضعیت تاریخی متفکرانی مانند هیدگر است. در بی‌تاریخیِ آن خلوت‌نشینان، ساحت قدس راه دارد، اما آنها با جهان موجود درگیر نمی‌شوند، زیرا جهان مهیای اقبال به آن‌ها نیست، از این‌جا به تناظر، معنوی‌ترین متفکران غرب و بسیاری از آن‌ها که تفکّرشان از نوع تفکّر معنوی تلقی می‌شود، تحت عنوان متفکران پست‌مدرن و اولترا مدرن و سوپرامدرن یا سوپرامتافیزیک و غیره، در جهان و تاریخی گرفتار آمده‌اند که در آن ساحت قدس مستور و نهان است. از این‌جا آن تفکّر معنوی اصیل نیز اغلب غایب می‌ماند. جان مایه‌ی تجلی و ظهور این ساحت قدس امام‌زمانی، تفکر معنوی است، و تا وقتی‌که تفکر حسابگرانه بر جهان غالب است، ظهور صاحب‌الزمان والعصر خواب و خیالی بیش نیست.
با انقلاب اسلامی دیدیم ظهور و تجلّی حقیقت امام را در وجود نایب‌الامام، که تا چه حد تفکر معنوی، می‌طلبید، و شهیدان بزرگواری چون سیدمرتضی آوینی و سرداران شهیدی که در جهان مقدس ظهور کردند، و پیروان حقیقی نایب امام زمان امام خمینی رحمةالله بودند، چگونه در میان آتش و خون رقص‌کنان کسب جمعیت از زلف پریشان عالم آخرالزمان کردند.
به هرحال لازمه‌ی ظهور ساحت قدس و انکشاف آن، نگاه کردن انسان به عالم و آدم چون یک گل است. نه چنان‌که جهان را گل‌فروشان و بساز و بفروشان و مقاطعه‌کاران و پیمانکاران و کارفرمایان می‌بینند، که اگر چنین نگاهی بر اوضاع تفکّر ما غالب شود، و تفکر معنوی شتابان در حال گریز باشد، و ما گریزان از تفکر معنوی که اکنون در جامعه‌ی غرب‌زده ما چشمگیر و محسوس است، روزگاری خواهد رسید که ظهور نایب‌الامام و آن غلبه‌ی نسبی یک دهه تفکر معنوی چون عالم مثالی در نظر آید، و در چنبره سیطره‌ی اختاپوس دهکده‌ی جهانی و ماهواره‌هایش، جهان در نهایتِ سراشیب حضیضِ تفکر نفسانی حسابگرانه قرار گیرد، و به آن‌جا رود که ظلماتی‌تر از آن متصور نیست، یعنی جهان عین دوزخ شود، و دوزخ در جهان تمثّل یابد، که اکنون شِمایی از آن بر جهان غالب شده است. پس ظهور ساحت قدس مقتضی همت‌های عظیم‌تری است. در این ظهور، انسان به‌جهان چنان نگاه می‌کند که آن‌را جلوه‌ی جمال و جلال ازلی حق می‌بیند.
هر شیء در این عالم، جلوه‌ای از اسما و صفات الهی است، بنابراین اگر حتّی در آن ظلمتی می‌بینیم، برگردانیم به قهر الهی، چنان‌که اگر هر لطفی را می‌بینیم، آن‌را برگردانیم به لطف الهی، و سعی کنیم که از این ظلمات بگریزیم که مرضی حق نیست، هرچند مقتضی اوست (زیرا رضای به کفر، کفر است) که جهان چنین باشد، اما بشر می‌طلبد و دعا می‌کند، که در تاریکی تقدیر غربی و توسعه نفسانی بسر ببرد؛ اسمش را هم می‌گذارد، دوران روشنایی قرن هیجدهم، دوران روشنایی قرن نوزدهم، دوران سرعت، دوران ستایش‌گری از این دوران، که ما در نشریات و کتاب‌ها به نحوی عجیب می‌بینیم، و عالم و عامی اسیر این ستایش‌ها هستند، چنان‌که گویی نمی‌توان جهانی فوق جهان تکنیک و نظام تکنیک داشت، و دین نمی‌تواند انسان را از این جهان خارج کند.
لازمه گذر از این مرحله، ابتدا رسیدن به‌نحوی خودآگاهی تاریخی در حد تفکر حصولی و در حد گزارش تاریخی و گزارش و نظر فلسفی است، اما کار نهایی را دین و ایمان خواهد کرد. از این‌جا خودآگاهی فلسفی و تفکر نظری، و این‌که به اجمال بدانیم خدایی هست، کفایت نمی‌کند. جهان کنونی انباشته از مفهوم‌زدگی است، نوعی مفهوم‌زدگی کُربنی و عرفان‌های عجیب و غریب بی‌ریشه، و مذاهب شرقی غرب‌زده که از ملکوت ریشه‌کن شده‌اند، و در خُم رنگرزی کارگاه‌های فرقه‌سازی غرب به‌عمل آمده‌اند. باید نور الهی در جان انسان، اشراقی کرده، و مکاشفه‌ای به انسان دست داده باشد، یک شهود اجمالی به انسان دست داده باشد، تا به عالم ایمان وارد شده، به ساحت قدس اسلام تشّرف پیدا کرده باشد. در این مرتبه چنان‌که شهید آوینی گفته بود «ایمان منجی فردا خواهد بود»، وگرنه راه همان راه تقدیر غربی شرق و دهکده جهانی مک‌لوهان و مک‌دونالد و نیست‌انگاری مضاعف فعال یا منفعل است.
اکنون بسیاری از متفکران جهان، جان مایه‌ی بسیاری از تحولات فلسفی را دارند، اما چون از ساحت تفکر انضمامی دین بیگانه‌اند، در همان عالم روشنفکرانه‌ی فلسفی خودشان توقف می‌کنند، یا اسم روشنفکر دینی پیدا می‌کنند. حدّ آن‌ها اشتغال به مفاهیم نظری و الفاظ است. آن‌ها در همان عالم انتلکتوئلی پست مدرن خود توقف می‌کنند، مانند هیدگر و کُربَن و گنون و امثال آن‌ها. آن‌ها به مشتی کلمات فلسفی تعلق و اُنس پیدا می‌کنند، و اگر انسان به مقام تشرّف دیانت حقیقی برسد، همه‌ی عالم در هاضمه وجود اصیل او، صورت معنوی پیدا خواهد کرد. آن‌گاه چیزی در جهان، انسان را به‌سوی خویش به قصد اول برای تمتع فرا نخواهد خواند. او از فتیشیسم کالا و جادوی خلسه‌آمیز صنعت و محصولات صنعتی رهایی خواهد یافت. نجات انسان از این عالم مقدمه‌ی رسیدن به افق اعلی است.
به هرحال کلمات فلسفی که انسان نسبت به آن‌ها انس پیدا می‌کند، نمی‌تواند انسان را به «مقام تشرّف» به دیانت حقیقی برساند. به اعتقاد بنده، در این «مقام تشرّف» به دیانت حقیقی برساند. به اعتقاد بنده، در این «مقام تشرّف» که مقام شهید آوینی است، همه‌ی عالم در هاضمه‌ی وجود او، در وجود اصیل و معنوی او، صورت معنوی پیدا خواهد کرد، و هیچ‌چیز در جهان، انسان را به جهت سود و فایده‌ی مادی به قصد اول محو و غرق خودش نخواهد کرد. انسان وقتی از این عالم وارسته شود و نجات پیدا کند، به افق اعلی رسیده، و موانع ظهور رفع شده است. این ملازمه‌ی حضور در عالم آماده‌گری است که می‌تواند مقدمه عالم دیگری باشد. «عالم آماده‌گر»، همان «فردای دیگر» است، به اعتقاد من آثار جدلی و حکمی شهید آوینی بیش‌تر رو به این جهت است. اما در آن آثار «پس‌فردایی» ایشان مثل «ختم ساغر» یا «هنر و شیدایی» که نزاع و جدل در آن‌ها نیست، انسان نوعی استغراق در جمال و جلال ازلی و نوعی معصومیت صغرایی می‌بیند.
به هرحال، هر دو صورت رفتن و سیر به «خودآگاهی فردا» و رفتن به «دیانت و ایمان پس فردا»، افق اعلای شهید آوینی بود، و اگر ما نسبت به سلوک او اهل تذکریم، اگر ما می‌خواهیم مراسم یادبودی جدی و عمیق و متفکرانه داشته باشیم، باید به قصد اول در مقام آن باشیم که چقدر توانسته‌ایم، از نفس خود بگذریم! از نگاه سوداگرانه به جهان بگذریم، و برسیم به جایی که یک مراتبی از تجربه‌ی اصیل دینی را داشته باشیم، اول و به قصد اول در مقام عشق ورزیدن باشیم، و چون شهید آوینی بی‌غرضانه به عالم، که مجلای حق و حقیقت است، نگاه کنیم. این نحوه‌ی سلوک معنوی جان‌مایه‌ی سینمای اشراقی و حقیقت بود.


از آمد و رفت مک‌فارلین خبر نداشتم
ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٥  کلمات کلیدی: مقالات

دکتر ولایتی گفت: آقای مک فارلین مسئولیت رسمی نداشت، اگر داشت که در کنگره امریکا مورد استیضاح قرار نمی‌گرفت. اصلاً مهم‌ترین دردسر ریگان با همه اقتداری که به عنوان یک رئیس‌ جمهور مهم و قدرتمند جمهوریخواه داشت، وضوح و شفافیت موضوع ایران- کُنترا بود. یعنی مک فارلین آمد و به ایران اسلحه داد و پولش را به تندروهای نیکاراگوئه داد.

در جهان دیپلماسی، سیاست خارجی جمهوری اسلامی را با نام دکتر علی‌اکبر ولایتی می‌شناسند. پزشکی که از نمایندگی در اولین دوره مجلس شورای اسلامی به وزارت خارجه رفت و 16 سال تصدی این وزارتخانه کلیدی را بر عهده داشت. گفت‌و‌گوی «ایران» با دکتر ولایتی در بیمارستان مسیح دانشوری در دارآباد انجام شد و این پزشک کهنه‌کار به سؤالات «ایران» درباره هشت سال اول وزارتش پاسخ داد.

با توجه به اینکه پیش از آقای موسوی کاندیدای نخست‌وزیری بودید و نظر رئیس جمهور هم بیشتر روی شما بود، ما شنیده‌ایم که جریاناتی مانع رسیدن شما به نخست‌وزیری شدند. چه شد که شما به عنوان وزیر امور خارجه منصوب شدید؟

به همان طریقی که بنده به عنوان کاندیدای نخست‌وزیری به مجلس جهت گرفتن رأی تمایل از سوی رئیس‌جمهور معرفی شدم، از همان طریق اظهار تمایل شد که بنده را به عنوان وزیر امور خارجه پیشنهاد کنند. یعنی ریاست محترم جمهوری وقت که حضرت آیت‌الله خامنه‌ای بودند، پیشنهاد کردند و در حقیقت اصل فکر از طریق ایشان بود. ولی سیر رسمی‌اش این بود که نخست‌وزیر با رئیس جمهور مشورت می‌کرد و فرد مورد نظر را بعد از جلب رضایت رئیس جمهور به مجلس معرفی می‌کرد و بنده تا حدودی اطلاع دارم که این موضوع از جانب ریاست محترم جمهوری قصد اولیه و تصمیم اولیه‌اش گرفته شد.

در رابطه با دورانی که حضرتعالی به عنوان وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی ایران فعالیت می‌کردید، نداهایی از اختلافات زیاد میان رئیس جمهور وقت، نخست‌وزیر و همچنین وزرایی که شنیده می‌شد به جریان راست منتسب می‌شدند. بفرمایید که در آن جریان با توجه به دیدگاه آقای موسوی که به نحوی جزو جریان چپ محسوب می‌شدند، ایشان نسبت به وزارت امور خارجه چه دیدگاهی داشتند و اختلافات در وزارت خارجه چقدر تأثیر داشت؟

در مورد سیاست خارجی باید بگویم از زمانی که بنده بودم، تصمیم‌گیری‌های اصلی در جلسه سران سه قوه صورت می‌گرفت. با عراقی‌ها چگونه مذاکره کنیم، قطعنامه را بپذیریم یا نپذیریم، در مورد رابطه با کشورهای مهم و تصمیمات مهمی که در صحنه سیاست خارجی گرفته می‌شود، چگونگی مذاکره با عراقی‌ها، پذیرش و یا نپذیرفتن قطعنامه، رابطه با کشورهای مهم و تصمیمات مهمی که در عرصه سیاست خارجی گرفته می‌شد، اینها را در جلسه سران سه قوه مطرح می‌کردیم و تصمیم‌گیر اصلی در حقیقت سران سه قوه بودند، با توجه به اینکه مرحوم حاج احمد آقا به نمایندگی از سوی حضرت امام(ره) در آن جلسه شرکت می‌کردند و گزارش‌های امام را منعکس می‌کردند و اگر امام نظری داشتند به جلسه سران سه قوه برمی‌گرداندند بنابراین جلسه سران سه قوه در عالی‌ترین سطح ممکن در کشور تشکیل می‌شد و هرچند نوبت یک بار هم این جلسه در حضور امام برگزار می‌شد. یعنی اعضای جلسه سران سه قوه، عبارت بودند از رئیس‌جمهور، رئیس مجلس، رئیس قوه قضائیه، نخست‌وزیر و مرحوم حاج احمد آقا و محل برگزاری این جلسه در بین اعضای آن که برشمردم، به نوبت می‌چرخید و در منزل آنها برگزار می‌شد و هر وقت که نوبت جلسه به منزل حاج احمد آقا می‌رسید، امام برای مدت 15 تا 20 دقیقه و گاهی بیشتر می‌آمدند و در جلسه می‌نشستند و باز مسائل اساسی در حضور ایشان مطرح می‌شد و از ایشان کسب نظر و تکلیف می‌شد. مرحوم حاج احمد آقا به بنده فرموده بودند که هرگاه جلسه در منزل ایشان تشکیل می‌شود، من در جلسه حاضر شوم که عملاً هرگاه که جلسه سران سه قوه مطرح می‌شد، من افتخار این را داشتم که در آن جلسات حضور داشته باشم و موارد زیادی هم در خدمت بقیه آقایان جلسه تشکیل می‌شد. نظر به اینکه موضوع سیاست خارجی بخصوص با توجه به اینکه بخش مهمی از تصمیم‌گیری‌ها مربوط به سیاست‌ها و مسائل جنگ می‌شد انعکاس وسیعی در صحنه سیاست‌های خارجی و بین‌المللی داشت. تصمیم‌هایی که در صحنه بین‌المللی در رابطه با جنگ گرفته می‌شد، به نوعی به وزارت امور خارجه مربوط می‌شد. بنابراین بنده در اکثر این جلسات شرکت داشتم. ضمن اینکه مواقعی که به درخواست من جلساتی تشکیل می‌شد همه مشارکت می‌کردند تا موضوع مهمی که در سیاست خارجی بود مطرح شود و هر تصمیمی که در آن جلسات گرفته می‌شد، به آنها عمل می‌کردیم و عملاً تصمیمات مهم سیاست خارجی در دولت گرفته نمی‌شد.

من مخالفتی از جانب مهندس موسوی نسبت به خودم مشاهده نکردم ولی این را هم در کنار آن اضافه کنم که هرگاه بنده در طول عمر حضرت امام(ره) به عنوان کاندیدای وزارت خارجه از سوی نخست‌وزیر به مجلس معرفی می‌شدم، امام از طریق حاج‌احمد آقا به رئیس‌مجلس پیغام می‌دادند که فلانی باید در وزارت خارجه بماند، بعدها این رویه در زمان رهبری مقام معظم رهبری هم ادامه پیدا کرد. یعنی در چهار دولت که بنده بودم، در دو دولت حضرت آیت‌الله‌خامنه‌ای و مهندس‌موسوی و دو دولت آیت‌الله هاشمی‌رفسنجانی هر چهار مورد با تأکید و تأیید رهبری نظام به رئیس‌مجلس، بنده به عنوان وزیر خارجه می‌ماندم. یعنی قبل از اینکه مجلس به من رأی اعتماد بدهد، امام می‌فرمود که فلانی باید وزیر‌خارجه باشد. مشابه همین روش را مقام معظم رهبری در دوره دولت آقای هاشمی عمل می‌کرد. پس معلوم می‌شود که تصمیم‌گیری راجع به بودن بنده در وزارت امور خارجه در بالاترین سطح نظام که رهبری باشد، گرفته می‌شد.

الان چگونه است؟

بنده نمی‌دانم و از جزئیات آن اطلاع ندارم. اگر هم اطلاع داشته باشم، معذورم که آن را بیان کنم، چون مربوط به کار من نمی‌شود اما آن چیزی که مربوط به من می‌شود این بود. حضرت امام، خیلی روشن به رئیس‌مجلس دوره اول و دوم و اوایل دوره سوم که جناب آقای هاشمی بودند و بعد هم آقای کروبی در جایگاه ریاست قرار گرفتند به همه آنها پیغام می‌دادند که فلانی باید در وزارت خارجه بماند. بعد هم در دولت آقای هاشمی، همین پیام از سوی مقام معظم رهبری به رئیس‌مجلس ابلاغ شد.

آیا هیچ مخالفتی با این امر نمی‌شد؟

چرا، مخالفت می‌شد. یعنی در نقد بنده و سیاست خارجی، افرادی می‌آمدند و صحبت می‌کردند.

چه کسانی مخالفت می‌کردند؟

یادم هست نماینده تبریز و دو وزیر که در آن زمان محبوب‌ترین وزرا و به تعبیری کارآمدترین آنها بودند، مخالف بنده بودند بقیه اشخاصی که در جایگاه قضاوت قرار گرفتند یکی آقای مهندس نژاد‌حسینیان وزیر وقت راه و دیگری از نمایندگان تبریز که آدم خوبی هم بود، ولی این دو نفر که معروف بودند به اینکه در بین نمایندگان رأی بالایی دارند، به وقتش در مخالفت با من ثبت نام کردند. خب، حق طبیعی مجلس بود، اما به هر حال نظر امام و مقام معظم رهبری این بود که بنده در وزارت خارجه بمانم و همین هم عملی شد.

برای فتح خرمشهر کشورهای عربی پیشنهاد صلح را مطرح کردند، این پیشنهاد تا چه حد جدی بود و جمهوری اسلامی چقدر این پیشنهاد را مورد بررسی دقیق قرار داد؟

پیشنهاد واضح و رسمی از سوی کشورهای عربی مطرح نشد تا یک کار جدی صورت بگیرد و به صورت مکتوب و شفاهی به عنوان یک قول رسمی انجام نشد. ولی در مذاکرات این عبارت را که مناسب است ما صلح را قبول کنیم مطرح می‌کردند. این پیشنهاد از مجامع بین‌المللی مانند سازمان کنفرانس اسلامی و سازمان ملل متحد هم گفته می‌شد، ولی بنا به بعضی دلایل جمهوری اسلامی آن را نمی‌پذیرفت و مهم‌ترین دلیلش هم این بود که هنوز بخش مهمی از خاک ما در اشغال عراقی‌ها بود. خرمشهر آخرین نقطه‌ای نبود که از عراقی‌ها باز پس گرفته می‌شد، بلکه بخشی از نقاطی بود که باز پس گرفته شد و هنوز هم شاید بیش از 20 هزار کیلومتر مربع از خاک ما در اشغال عراق بود که خرمشهر در خرداد 61 بازپس گرفته شد. چون همانطور که در سؤالتان فرمودید من از سابقه این سؤال مطلعم. در آن زمان عده‌ای می‌گفتند حالا که ما خرمشهر را گرفتیم چرا پیشنهاد صلح را نمی‌پذیریم؟ ما همان موقع متوجه شدیم این استدلال کسانی که این حرف‌ها را می‌زدند و دلیل جدی شان چیست.

آیا شما در آن موقع به دنبال فتح بغداد بودید؟

نه، ما به دنبال بازپس‌گیری بقیه سرزمین‌های‌مان که در اشغال بود، بودیم.

آیا این شعار «جنگ جنگ تا پیروزی» و یا «راه قدس از کربلا می‌گذرد» را در آن زمان می‌خواستید تحقق ببخشید؟

ببینید، در جنگ اگر قرار باشد آن کسی که رهبری کشور و فرماندهی جنگ را برعهده دارد طوری حرف بزند که دشمن از آن برداشت ضعف بکند و دوست دچار تزلزل شود، یعنی کسانی که در سنگرها بودند اگر ببینند که فرمانده کل قوا که رهبری نظام باشد، هنوز بخش مهمی از خاک کشور بازپس گرفته نشده فریاد صلح را سر می‌دهد، حتماً تعبیرش این است که به موضع ضعف افتادند و شکست را پذیرفتند. کسی که شکست را بپذیرد در حالی که هنوز بخشی از خاکش در اشغال دیگران است، در مذاکرات دست پائین را دارد و آنهایی که خاکش را اشغال کرده‌اند دست بالا را دارند و می‌آیند که خواسته‌های شان را به شما تحمیل کنند. یکی از خواسته‌های‌شان هم این بود که اروند رود را کامل به عراقی‌ها بدهیم. خب، اگر ما نمی‌پذیرفتیم، یعنی بعد از این‌که اعلام صلح کردیم و جبهه‌های جنگ سرد می‌شد، دوباره گرم کردن مردم برای رفتن به جبهه کار آسانی نبود.

برای این‌که آن موقع که شما صلح را می‌پذیرید، معنی‌اش این است که به خواسته‌های‌تان رسیده‌اید و حالا از موضع بالا دارید صلح را می‌پذیرید و یا این‌که در تحقق خواسته‌های تان دچار مشکل شده و نگران ادامه کار هستید که بقیه سرزمینتان در معرض مخاطره تجاوز و اشغال قرار نگیرد و در حقیقت از ترستان درخواست صلح را پذیرفتید که به هرحال این مصلحت نبود. برای چه باید می‌پذیرفتیم و چه تضمینی وجود داشت بعد از این‌که ما جبهه‌ها را خالی می‌کردیم، می‌توانستیم از طریق مذاکره صلح و در حالی که طرف مقابل دست بالا را دارد، به حقوقمان برسیم؟ چون چنین چیزی وجود داشت، بنابراین می‌گفتند که ما این صلح را که هنوز خاکمان در اشغال است، نمی‌پذیریم.

اما این‌که گفته می‌شد «جنگ، جنگ، تا پیروزی»، اگر کسی که این سؤال را مطرح می‌کند شاید از موضع مخالفت با این سؤال باشد. خب، در تبلیغات و بخش روانی جنگ خوب است که فرماندهی جنگ چگونه عمل کند؟ باید طوری سخن بگوید که هم دوست و هم دشمن احساس قوت در فرماندهی بکند. اگر این را نگوید چه بگوید؟ بگوید که ما اهل صلحیم و نمی‌خواهیم بجنگیم، در حالی که طرف مقابل تا رمق دارد رجز می‌خواند. رئیس‌جمهور وقت عراق قبل از این‌که حمله بکند، یک مصاحبه مطبوعاتی انجام داد و گفت قرارداد 75 منتفی است، آن زمانی که ما این قرارداد را امضا کردیم در موضع ضعف بودیم و ایران در موضع قدرت، اما حالا برعکس است، وعده ما و شما چند روز دیگر در تهران. یعنی او اینقدر امیدوار بود که با نیروهای عراقی بیاید و ظرف چند روز به تهران برسد و پایتخت ایران را هم اشغال کند.

کسی که با چنین موضع و جاه طلبی می‌آید و صحبت‌هایی در این سطح مطرح می‌کند و در آرزوی این است که بیاید تهران را ظرف چند روز اشغال کند، ولی در مقابل او امام‌خمینی روز اول جنگ در مصاحبه‌ای فرمودند: «یک دزدی بوده و آمده یک سنگی انداخته و اگر اینها دست برندارند دیگر بغدادی نخواهد ماند». حضرت امام این جملات را فرمودند و از جلوی دوربین بلند شدند و رفتند. خب، یک فرمانده جنگ و فرمانده دفاع باید طوری حرف بزند که افرادش روحیه داشته باشند. بعضی‌ها که به این موضوع ایراد می‌گیرند، اصلاً می‌دانند که یک جنگ را به لحاظ تبلیغات چگونه باید اداره کرد؟

گروهی در سال 61 و آغاز جنگ با صدام و کشورهای عربی همراه بودند، آیا نهضت آزادی جزو آنها بود؟

محور همراهی‌ها نهضت آزادی بود و واقعاً روبه‌روی رزمنده‌ها صدام و پشت سرشان نهضت آزادی بود. یعنی روبه‌روی شما توپ‌های عراقی‌ها بود و پشت سرتان خنجری بود که از سوی بعضی افراد بر پشت جبهه مقاومت فرو می‌رفت و آن هم تبلیغات نهضت آزادی بود. واقعاً اگر نهضت آزادی در دفاع مقدس و دفاع از همین سرزمین نقشی داشته، صرف نظر از این‌که ما به حکومت دینی معتقد باشیم یا نباشیم؛ جمهوری اسلامی و طرفدارانش معتقد به حکومت دینی هستند.

چرا آنها می‌گویند که ما حکومت دینی را قبول نداریم و حکومت مسلمانان را قبول داریم، یعنی آنها سکولار هستند. و ما در بعضی چیزها مشترک هستیم مانند دفاع از آب و خاک، حال چه آدم سکولار باشد یا دین داشته باشد، دین داشته باشد یا نداشته باشد، دین‌سالار باشد یا دموکراسی سالار باشد، به هر حال در دفاع از وطن باید اشتراک نظر داشته باشیم.

موقعی که کشور شما در معرض حمله کشور بیگانه قرار گرفته و بخش مهمی از خاکش در اشغال است، عقل، انصاف، وطن‌دوستی و وطن پرستی از دین، سخن نمی‌گوید و اینجا اقتضا می‌کند که همه فرزندان وطن، دست به دست هم دهند تا با هم در مقابل دشمن بایستند و تا نفر آخر دشمن از آخرین وجب‌های خاک این کشور بیرون برود. یعنی به جایی برسد که این کشور دیگر از وجود بیگانگان پاک شود. بعد از آن می‌توانیم بنشینیم درباره چگونگی صلح و بازسازی مرزها و گرفتن غرامت‌ها و... با هم مذاکره کنیم، کما این‌که هرکس عقیده‌ای دارد. اما در حین جنگ، آنهایی که در جبهه بودند جزو معتقدین به حکومت اسلامی بودند و لذا روزه خوانی و سینه‌زنی می‌کردند و به جبهه می‌رفتند، زیارت عاشورا می‌خواندند و به جبهه می‌رفتند یا مثلاً تابلو می‌زدند «تا کربلا 100 کیلومتر».

متدین‌ترین آدم‌ها به جبهه می‌رفتند و آنها کسانی بودند که از بن‌دندان به حکومت دینی معتقد بودند. در حالی که اینها دارند از خاکی دفاع می‌کنند که در این کشور هم معتقدین هم غیرمعتقدین به نظام دینی در آن زندگی می‌کنند، پس این خاک متعلق به همه است و وظیفه همه است که از آن دفاع کنند.

اینها گویی که دنبال بهانه می‌گشتند تا به یک نقطه عطفی برسند و بگویند که جنگ را متوقف کنید. چرا؟ چون اگر در دفاع مقدس قرار باشد کسی حرفش شنونده داشته باشد، آن کسی است که لباس رزم می‌پوشد و به میدان و به استقبال گلوله‌ها می‌رود. رهبر معظم انقلاب که در آن روزها رئیس‌جمهور بودند، حتی قبل از ریاست جمهوری‌شان لباس رزم تنشان می‌کردند و به جبهه‌ها می‌رفتند همان آقایانی که در محافل گرم می‌نشینند و سخن از مجامع بین‌المللی و صلح و مذاکره می‌کنند، اقلاً کاش که عده‌ای از رئوس آنها راه می‌افتادند و به جنگ می‌رفتند و مثل مرحوم مدنی، مرحوم حاج میرزا جواد آقای تهرانی که با آن سنشان و قد خمیده‌شان لباس جنگ بر تن می‌کردند و می‌رفتند ولو شده یک گلوله توپ به سوی دشمن می‌انداختند که در دفاع مقدس شرکت کرده باشند. این آقایان اگر راست می‌گویند یک عکس نشان بدهند که از این کارها کرده‌اند. از بین کسانی که به نوعی در گذشته همکار نهضت آزادی بود و بعد از آن دیگر رفتارش ربطی به نهضت آزادی نداشت و پایبند به امام بود، مرحوم شهید چمران بود.

مهندس بازرگان هم همینطور بود؟

بله، ولی ایشان راهش را از یک جایی جدا کرد. ایشان قبل از انقلاب به جنوب لبنان رفت و حرکت المحرومین را به وجود آورد و در پایه‌گذاری این عمل نقش داشته است. در آنجا به جوانان شیعه دفاع را آموزش داد و آنها را بسیج و نیروهایشان را سازماندهی کرد و یکی از پایه‌گذاران مقاومت شیعه در جنوب لبنان، مرحوم شهید چمران بود. شهید چمران پس از انقلاب به ایران آمد و بعداً هم در سمت مسئولیت دفاعی و رفتن به جبهه و به راه انداختن جنگ‌های چریکی، آنقدر در جبهه ماند تا شهید شد. ایشان گوش به فرمان امام بود، یعنی روشش با روش بقیه فرق داشت و به لحاظ روشی و عملکرد کاملاً از کاری که آنها می‌کردند متفاوت بود.

بقیه سوابق نهضت آزادی مربوط به مهندس بازرگان است و دیگران سوابق خوبی داشتند و بالاخره در مبارزه با رژیم طاغوت زحمات فراوانی کشیدند و به زندان رفتند اما بعداً مسیر خود را از مسیر امام و ملت جدا کردند و این اشتباهشان بود. خب، بالاخره آنها هم تحلیلی داشتند، عیبی هم ندارد، به هر حال هرکس یک عقیده‌ای دارد، اما در هنگام دفاع از کشور دیگر بر اساس سلیقه سیاسی تصمیم‌گیری نمی‌شود. هر کس هر عقیده‌ای دارد باید از کشور دفاع کند. اگر کسی بیاید و خاک شما را اشغال کند که با مذاکره بیرون نمی‌رود. اگر اسرائیلی‌ها با مذاکره از سرزمین‌های اشغالی بیرون رفتند، اینها هم می‌روند. صدام آمد اینجا، بالاخره اگر هشت سال مقاومت نمی‌کردیم و اگر دو سال در مذاکرات صلح ایستادگی نمی‌کردیم، این کشور از بین رفته بود.

همانطور که به کویت رفتند و بیرون نیامدند تا این‌که امریکایی‌ها آمدند و آنها را از کویت بیرون کردند ولی خودشان عراق و کویت را به اشغال خود درآوردند. البته الآن کویت یک کشور مستقلی است. اما امریکایی‌ها مجانی این کار را نکردند. بالاخره با این کار نفوذشان را در منطقه تثبیت و تقویت کردند. ما منتظر بودیم که امریکایی‌ها بیایند و صدام را از ایران بیرون کنند؟ خب، اگر اینطور بود شاه را هم آنها بیرون می‌کردند

ما باید دفاع می‌کردیم و در این حرفی نیست. انسان برای دفاع از کشور و مقابله و مبارزه با متجاوز خارجی که دیگر به بحث سیاسی نمی‌پردازد. آیا قبول دارید که ایران باید مستقل باشد و تمامیت ارضی آن باید حفظ شود و آیا قبول دارید که دفاع از کشور وظیفه فرزندان این کشور و ابناء وطن است؟ اگر قبول دارید، حالا اگر کسی دین دارد یا ندارد و به حکومت دینی معتقد است یا نیست، بالاخره در این کشور که زندگی می‌کند و به این کشور مدیون است و باید از این خانه‌ای که در آن زندگی می‌کند دفاع کند. دین دفاع کردن که در آن تردید جایز نیست. بنشینیم و مذاکره کنیم در حالی که چند ده هزار کیلومتر مربع از خاکمان در اشغال بیگانه‌ای به نام صدام که هیچ حرف حسابی سرش نمی‌شود، است؟ این اصلاً یک قاعده در دنیاست که اگر یک کشوری می‌آید و یک کشور دیگر را اشغال می‌کند، اگر آن کشور مورد تجاوز قرار گرفته یک مقاومت جانانه از خود نشان ندهد، دیگر خاک کشورش از دست رفته است.

مثل دوره قاجار؟

مثل همه جای دنیا. حالا شما ایران زمان قاجار را می‌گویید. از ابتدای حکومت قاجار تا آخر حکومت پهلوی یک میلیون کیلومتر مربع از خاک ایران جدا شد. یعنی ایران یک میلیون و 700 هزار کیلومتر مربعی در آغاز سلطنت فتحعلی شاه حدود 2 میلیون و 700 هزار کیلومتر مربع بود و یک میلیون کیلومتر از آن رفت. الآن ببینید، خاک افغانستان، عراق و سومالی در اشغال امریکایی‌هاست، فلسطین در اشغال صهیونیست‌هاست و تا زمانی که مقاومت از سوی مردم آنجا صورت نگیرد، اینها می‌مانند و خاک کشورهای دیگر را در اشغال خود نگه می‌دارند. این یک امر اثبات شده نه تنها در ایران، بلکه در تمام دنیاست. ویتنام، لائوس، کامبوج، غزه و جنوب لبنان برای چه آزاد شدند؟ به خاطر مقاومت مردمشان بود. شما هرجایی را که نگاه کنید، اگر آنجا اشغال شده و بعد آزاد شده، به خاطر مقاومت مردمش بوده.

یکی از مهم‌ترین ماجراهای سیاست خارجی جمهوری اسلامی در چند دهه اخیر ماجرای مک فارلین است اما حضور حضرتعالی در آن ماجرا پررنگ نیست.

کمرنگ هم نیست.

کمرنگ هم نیست، اما به هر حال شما به عنوان کسی که متصدی سیاست خارجی کشور بودید، آن نقش اصلی را در آن ماجرا ایفا نکردید. لطفاً از کم و کیف آن ماجرا و بیشتر از خاطرات آن دوره بگویید؟

بنده اصلاً خبر نداشتم. ببینید، بعد از این که مک فارلین آمد و رفت، من متوجه شدم اما نکته‌ای که وجود دارد، این است که بالاخره تصمیماتی در نظام گرفته شد و امریکایی‌ها درخواست داشتند و ایران هم در یک محدوده خیلی مشخص آن را پذیرفت و در سطح بالای کشور هم این تصمیم‌گیری انجام شد. به هرحال موقعی که ما مطلع شدیم، در مجلس مورد سؤال قرار گرفتیم.

در مجلس چند نفر سؤال کردند و قرار بر این بود که اول ما به کمیسیون جواب بدهیم و اگر قانع نشدند، در صحن علنی مجلس این را بگوییم. من رفتم و این را در مجلس گفتم که من اطلاع نداشتم. ولی بالاخره در سطح بالای نظام تصمیم گرفته شد که این امر صورت بگیرد، من از این کار دفاع می‌کنم ولو این که من در تصمیم‌گیری‌اش دخالت نداشته‌ام. در همین حیث بود که امام(ره) آن سخنرانی معروف را انجام دادند و به آن چند نفری که این سؤال را کرده بودند، شدیداً انتقاد کردند. ببینید، روزگار آسانی نبود و حالا که ما درباره آن موقع قضاوت می‌کنیم، این قضاوت آسان نیست. برای این که این فرد سلاح‌هایی را با خود آورد که مورد نیاز جبهه‌های ما بود.

مثلاً فرض بفرمایید موشک‌های هاگ که برای دفاع ضدهوایی است، جزو موشک‌های هدایت‌شونده بود و یک لامپ مخصوص و سیستم الکترونیکی پیچیده‌ای داشت و این لامپ هم یک عمری داشت و عمرش که می‌گذشت، دیگر آن اثر لازم را نداشت. در میان آنها یکسری از لوازم یدکی موشک هاگ هم بود. یکسری موشک تاو هم برای جنگ زرهی آوردند که ضد تانک بوده و برای جنگ‌های زرهی لازم بود. در مجموع آنچه که حاصل شد، به ضرر جمهوری اسلامی نبود، چون ما که به خاک آمریکا نرفته بودیم بلکه یک مقام رده بالایی از آن طرف با التماس بلند شده بود و آمده بود و با خود یک تورات و یک کیک بزرگ آورده بود به فرودگاه مهرآباد که یعنی از در صلح وارد شده.

خب، این سرشکستگی برای ما نبود، اگر برملا می‌شد، سرشکستگی برای آنها بود. بابت اسلحه‌ها هم پولی به او داده شد. ما در آن زمان به دنبال این بودیم که از جایی اسلحه بخریم. با توجه به این که اسلحه سازمانی ما هم در آن زمان از نوع امریکایی و غربی بود، نمی‌توانستیم این سازماندهی را تغییر دهیم. روس‌ها هم با توجه به قرارداد 15 ساله‌ای که با عراقی‌ها داشتند، نمی‌توانستند به ما اسلحه بفروشند و تمام تجهیزات عراقی‌ها، روسی بود. همچنین با توجه به این که تجهیزات رزمی ما غربی بود و اگر خراب می‌شد، لوازم غربی لازم داشت و به این ترتیب این کمی از نیازمندی‌های ما را تأمین کرد و پولی هم به امریکایی‌ها بابت آن پرداخت شد. امریکایی‌ها در زمان ریگان بود که پول را برداشتند و بردند و به کنتراها که چریک‌های ضد حکومت نیکاراگوئه بودند، دادند. البته کسانی که این کارها را کرده بودند، در مجلس امریکا مورد انتقاد قرار گرفتند و این خود یکی از مشکلات مهم دوره حکومت ریگان برای او بود.

عده‌ای معتقدند که آن زمان، فرصت خیلی خوبی برای بهبود روابط وجود داشت که با آن برخورد جمهوری اسلامی، حتی امریکا موضع‌گیری شدیدی در قبال جمهوری اسلامی انجام داد و ماجراهای بعدی‌اش که اتفاق افتاد.

ببینید، آنهایی که این حرف‌ها را می‌زنند یا اطلاع ندارند یا تجاهل می‌کنند. می‌دانید تجاهل یعنی چه؟ یعنی خود را به بی‌اطلاعی می‌زنند. مگر امریکا با کدام کشور از موضع برابر رفتار کرده که با ما این کار را بکند؟ اضافه بر این که در اینجا فرصت‌هایی را از دست داده بود که به هیچ‌وجه در منطقه جبران نشده بود و حتماً این طور نبود که یک امتیازاتی را در طبق اخلاص بگذارد و به اینجا بیاورد. آقای مک فارلین حامل چنین چیزی نبود. این که بعضی‌ها می‌گویند یک فرصت، ما باید چه کار کنیم و به امریکایی‌ها چه بگوییم؟ درباره چه مذاکره کنیم و چه نقشه‌ای برای مذاکره داشتیم؟ آنها با توجه به امکانات تبلیغاتی که دارند مگر ساکت می‌نشستند؟ بخش اعظمی از سیستم‌های تبلیغاتی دنیا به‌طور مستقیم یا غیرمستقیم تحت تأثیر تصمیم‌گیری‌های امریکایی‌هاست. مانند رسانه‌های دیداری و شنیداری و الکترونیکی و... آنها صحنه تبلیغاتی روانی را اداره می‌کردند و عملاً وضعیت روحی و روانی رزمندگان ما و مردم ما را با تبلیغاتی که می‌کردند در دست می‌گرفتند.

آقای مک فارلین مسئولیت رسمی نداشت، اگر داشت که در کنگره امریکا مورد استیضاح قرار نمی‌گرفت. اصلاً مهم‌ترین دردسر ریگان با همه اقتداری که به عنوان یک رئیس‌ جمهور مهم و قدرتمند جمهوریخواه داشت، وضوح و شفافیت موضوع ایران- کُنترا بود. یعنی مک فارلین آمد و به ایران اسلحه داد و پولش را به تندروهای نیکاراگوئه داد. مثل قضیه‌ای که در مورد نیکسون ماجرای واترگیت بود، در مورد آقای ریگان هم ماجرای ایران- کُنترا بود. ایران کنترا روی هیچ پایه‌ای بند نبود و هیچ رسمیتی نداشت، بلکه یک حرکت قاچاقی و پنهان از چشم سناتورهای تصمیم‌گیر امریکا غیر از رئیس‌ جمهور بود. شما ببینید مردم را می‌خواهید چه کار کنید. از قبل هیچ مقدماتی فراهم نشده و هیچ طراحی‌های کارشناسی صورت نگرفته. نقشه راه در این مذاکره تدوین و هدف مشخص نشده بود.

آیا شما بابت این که آقای هاشمی شما را در جریان قرار ندادند، اعتراض نکردید؟

نه، ببینید بالاخره جناب آقای هاشمی هم مرتبط با امام بود و نوع برخورد امام نشان می‌داد که آقای هاشمی سرخود این کار را نکرده است. اگر امام می‌آید و از آقای هاشمی دفاع می‌کند، من بیایم و به ایشان اعتراض کنم؟ بالاخره حکومت اجزای مختلفی دارد و چه بسا تصمیم‌هایی در سطوح بالای حکومت گرفته می‌شود که ممکن است وزیر امور خارجه هم اطلاع نداشته باشد و این چیز غیرطبیعی نیست. شما به یک کشوری می‌روید و با رئیس آن کشور ملاقات می‌کنید و حرف‌هایی را می‌زنید.

پیش آمده است که من به رئیس‌ جمهور یک کشور مهم در طول جنگ از طریق سفیرمان پیغام دادم که می‌خواهم به کشور شما بیایم و پیامی از جانب حکومتم برای شما دارم که نمی‌خواهم وزیر خارجه شما بفهمد. ایشان قبول کرد و من با یک هواپیمای اختصاصی به آن کشور رفتم. رئیس‌جمهور آن کشور مهم آمد پای پله هواپیما و از من استقبال کرد و من را به دفترش راهنمایی کرد. ما به دفتر ایشان رفتیم و مذاکره کردیم و به مقصودمان هم رسیدیم.

مثلاً فرض کنید بعدازظهر رسیدیم و مذاکره کردیم و همان شب به ما یک شام رسمی هم داد و برای بدرقه هم تا پای پله هواپیما آمد و آن چیزی هم که از او درخواست کرده بودیم اجابت کرد و در کارمان هم بسیار مؤثر واقع شد بدون این‌که وزیر امور خارجه آن کشور هم خبردار شود. پس اگر بین کشورها بعضی از مراودات صورت بگیرد و مصلحت این باشد که وزیر امور خارجه را در جریان نگذارند، مهم نیست بلکه مهم مصالح ملی آن کشور است.

من برعکس این‌که شما می‌گویید از آقای هاشمی دفاع نکردم. ایشان به عنوان رئیس‌جمهور کشور و رئیس مجلس و بعد هم حمایت‌هایی که امام از ایشان داشتند، خودشان می‌توانستند شخصاً عمل کنند و حتی قبل از این‌که امام هم از ایشان دفاع کنند در جریان جنگ این کار مصلحت نبود. از بیرون اینطور منعکس می‌شد که وزیر خارجه یک چیزی می‌گوید و رئیس مجلس چیز دیگر. حالا ممکن است که مثلاً در گفت‌وگوهای خصوصی یک حرفی زده شود، اما حتماً باید در آن چیزی که منعکس می‌شود اتحاد و یکپارچگی وجود داشته باشد تا پشت صحنه جبهه‌های ما محکم باشد.

یکی از موضوعات و اقدامات مهم سیاست خارجی در دوره جنگ و در جمهوری اسلامی بحث مذاکرات قطعنامه 598 است. من از چند تن از بزرگان نظام شنیدم که ارزش مجاهدت‌های دیپلماتیکی ما در آن زمان کمتر از کاری که در جبهه‌ها می‌شد، نبود و سرپرستی آنها را هم جنابعالی بر عهده داشتید. فکر می‌کنم یک‌جا از شما شنیدم که شما اختیار تام از جانب امام داشتید. درباره ناگفته‌های این مسئله لطفاً توضیح دهید

امام که قطعنامه را پذیرفتند، نامه‌ای از سوی نخست‌وزیر وقت آقای مهندس موسوی برای من در وزارت خارجه در یک پاکت دربسته آمد. من پاکت را باز کردم و دیدم که نوشتند که از این به بعد برای مذاکرات صلح همه چیز را باید با بنده هماهنگ کنید. من هم مخالفتی نداشتم. ایشان گفته بودند باید هماهنگ شود و فراتر از ایشان موضوع، موضوع کوچکی نبود. بنده عرض کردم که حتی در مسائل کوچک‌تر نیز با حضور رؤسای سه قوه تصمیم‌گیری می‌شد. ایشان این نامه را برای من نوشتند و من هم تصمیم گرفتم که در مذاکرات صلح با ایشان هماهنگی لازم را داشته باشم.

حالا همان روز یا روز بعد من اخبار ساعت 2 را گوش می‌دادم و متوجه شدم که سردار محسن رضایی رفته بود خدمت امام، حضرت امام هم بعد از صحبت‌هایی که بین‌شان گذشته بود و به نوعی در اخبار به صورت اجمالی منعکس شد، در رابطه با موضوع مذاکرات صلح، این مسئولیت را به عهده وزارت خارجه گذاشته بود. پس تکلیف معلوم شد. با یک فاصله کوتاهی از نخست‌وزیری به ما پیغام دادند که این نامه را پس دهید و ما هم آن را پس دادیم.

کار، کار سختی بود. اولش بعضی‌ها داوطلب بودند که این مدال مذاکرات را به سینه بزنند و به من می‌گفتند که یک سر مذاکره‌کننده را مشخص کنید. بعد که مذاکرات پیش رفت معلوم شد که کار، کار آسانی نیست و مشکل است.

برای این‌که عراقی‌ها خیلی سرسختی نشان می‌دادند. اولین نشانه سرسختی‌شان این بود که بعد از این‌که امام قطعنامه را پذیرفتند، اینها به ایرانی‌ها حمله کردند و در برخی از نقاط مثل غرب کشور مردم را به اسارت گرفتند و منافقین را به داخل مرز نفوذ دادند و خودشان از آنها پشتیبانی کردند و اینها تا پشت دروازه‌های کرمانشاه هم آمدند.

خود همین موضوع طلیعه، یعنی عراقی‌ها با توپ و تانک در مذاکره به استقبال ما آمدند. من به نیویورک رفته بودم برای این‌که مذاکره را شروع کنیم. این عیناً‌ اتفاق افتاد. وقتی به آنجا رسیدیم، دیدیم که طارق عزیز، همتای ما نیامده، در حالی که دبیرکل سازمان ملل خواسته بود که هر دو طرف بیایند. من گفتم حالا می‌رویم و مذاکره می‌کنیم تا طارق عزیز بیاید یا نیاید.

وقتی تازه رسیده بودم پشت میز مذاکره، کاردار ما در نیویورک یک تلکسی به دست بنده داد. من تلکس را خواندم و دیدم در آن نوشته شده بود که منافقین اسلام‌آباد را تصرف کردند و پشت دروازه کرمانشاه هستند. ما با این خبر با آقای دبیرکل به مذاکره نشستیم. ببینید، طلیعه مذاکرات صلح با هجوم جدید عراق همراه بود. عراقی که از یک سال قبل مدعی بود که قطعنامه 598 را قبول دارد و حالا که ما قبول کردیم، آنها حمله کرده بودند. از همین نوع رفتار عراق می‌شود حدس زد که با چه موجوداتی در عراق مواجه بودیم.

بعد از آن ما خیلی مرارت کشیدیم تا به آتش‌بس رسیدیم و بعد هم آنها می‌خواستند از داخل مذاکره این را در بیاورند که ما اروندرود را به آنها بدهیم. یعنی آن چیزی را که در جنگ به دست نیاورده بودند، می‌خواستند در صلح از ما بگیرند. کار آنقدر سخت بود که عده‌ای در داخل کشور خسته شدند. چون حدود دو سال طول کشید تا صدام پذیرفت. به من فشار می‌آوردند که ما مقداری در مذاکره مصالحه کنیم و به تعبیری می‌گفتند که فلانی دارد سرسختی می‌کند و اگر این سرسختی‌های فلانی ادامه پیدا کند، ممکن است صدام بیاید و تهران را هم بگیرد. یعنی سنگینی بار مذاکره برای دو سال روی دوش من بود.

عده‌ای در داخل فشار می‌آوردند که یکجوری کنار بیایید و تمامش کنید. خب، ما می‌خواستیم تمام کنیم اما به چه قیمتی؟ اصلاً تمام هشت سال جنگ به بهانه قرارداد 1975 بود. عراقی‌ها می‌خواستند این قرارداد را به هم بزنند و بنشینند از اول قرارداد بنویسند. قراردادی که سابقه بیش از 400 ساله دارد و ریشه‌هایش برمی‌گردد به قرارداد آماسیه زمان شاه طهماسب صفوی و بعد همین‌طور می‌آید تا قرارداد ارض‌روم در زمان میرزاتقی‌خان امیرکبیر و بعد به قرارداد استانبول و پروتکل الحاقی در سال 1913 و 1914 میلادی و بعد قرارداد 1975.

در طی این سال‌ها از زمان صفویه به این طرف بین ما و همسایگان غربی‌مان که در گذشته عثمانی و اخیراً عراق می‌باشد 25 جنگ و 11 مذاکره صلح شده بود. این قرارداد 1975 حاصل خون جوانان ایرانی طی 500 سال از زمان حکومت صفویه تا به حال است. حالا بعضی‌ها به حکومت صفویه ایراد می‌گیرند و اگر بخواهیم صریحاً ایرادشان را بگوییم این است که چرا حکومت صفویه در مقابل عثمانی‌ها وا نداد و کشور ایران را به یک امپراتوری و خلافت خیالی اسلامی واگذار نکرد. بعضی‌ها از داخل از سر بی‌اطلاعی یا سهل‌انگاری و شلختگی ملی می‌گویند که چرا صفویه در مقابل عثمانی‌ها مقاومت کرد و این بخشی از مجموعه سرزمین‌های اسلامی را به آنهایی که به ناحق نام خود را خلیفه جهان اسلام گذاشته بودند مانند سلطان سلیم عثمانی که یک جنایتکار بود و صدها نفر از شیعیان و غیره را کشته بود، واگذار نکرد تا اینها به عنوان خلیفه اسلامی یکپارچگی جهان اسلام را حفظ کنند

خب، دلیل اصلی، حفظ سرزمین ایران بود با این‌که بیش از 500 سال از آن می‌گذرد، یعنی از 907 قمری تا حالا که سال 1431 قمری است، این ملت صدها هزار نفر شهید داده است تا این خاک حفظ شود. میرزا تقی خان امیرنظام که بعداً شد امیر کبیر، شاید بیش از سه سال در ارض‌روم با عثمانی‌ها مذاکره کرد تا این مرزهای زمینی را مشخص کرد. حتی یک عده الواط به میرزا تقی خان در ارض‌روم حمله کردند و او را زخمی کردند. برای این‌که او در حفظ مرزهای ایران سرسختی می‌کرد. مرزهایی که طی 1500 سال اینطور و با جنگ و مذاکرات صلح حفاظت شده است، حالا ما بیاییم و آن را به صدام واگذار کنیم و هرطور که دلش می‌خواهد مرزبندی کند؟ این سختی مذاکره بود و خب به حمدالله از مذاکرات سرشکسته بیرون نیامدیم. بعضی‌ها در آن زمان گفتند که من وثوق‌الدوله نیستم.

می‌دانید که وثوق‌الدوله قرارداد 1919 را با انگلیسی‌ها بست و طی آن ایران تحت‌الحمایه انگلیس قرار می‌گرفت، درست مانند شبه قاره هند که با مقاومت مردم و علما این قرارداد فسخ شد. واقعاً اگر آن ایستادگی‌ها نبود، ممکن بود یک قرارداد ترکمنچای دیگری بسته شود، اما به لطف خدا چنین نشد. امام با تمام وجود در مراحل مختلف از من حمایت می‌کردند و همانطور که فرمودید من از همان اول که مذاکره را شروع کردم، از طریق حاج احمد آقا به حضرت امام تلکس می‌زدم و از ایشان می‌پرسیدم. امام از طریق حاج احمد آقا به من پیغام می‌دادند که هر طور مصلحت می‌دانید عمل کنید.


کودتای 28 مرداد از زبان طراح آن‏
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٧  کلمات کلیدی: سیاسی ، مقالات

روزنامه کیهان در تاریخ 21 و 26 فروردین 1358 متن مصاحبه کرمیت روزولت طراح کودتای 28 مرداد با ‏روزنامه «لوس‌آنجلس تایمز» چاپ آمریکا را به چاپ رساند. وی در این مصاحبه برای اولین بار پرده از ‏جزئیاتی راجع به این کودتا برداشته است. با هم این گزارش را می‌خوانیم:‏

در سال 1953 آیزنهاور، رئیس‌جمهوری آمریکا طرح رهبری و هزینه کودتایی که منجر به سقوط دولت ‏دکتر مصدق گردید فراهم کرد. اینک عامل و اجراکنندة طرح کودتای «سیا» که عملیات مربوطه را به طور ‏سری در ایران انجام داده است، از این راز پرده برمی‌دارد:‏

کرمیت روزولت، رئیس اسبق «سیا» در خاورمیانه، طی یک مصاحبه اختصاصی با خبرنگار روزنامه ‏لوس‌آنجلس تایمز، برای نخستین بار، نقش «سیا» را در کودتایی که به منظور بازگرداندن قدرت به ‏محمدرضا پهلوی (شاه مخلوع) انجام گرفته است شرح می‌دهد. کرمیت روزولت می‌گوید: کودتای ایران ‏نخستین عملیات مخفی علیه یک دولت خارجی بود که به وسیله «سیا» در ماههای آخر حکومت ترومن ‏تنظیم شده بود.‏

با اجرای این طرح موفقیت‌آمیز در ایران، که «سیا» آن را طرح «آجاکس» نامگذاری کرده بود، جان فاستر ‏دالس، وزیر خارجه دولت آیزنهاور، به حدی خشنود گردید که در نظر داشت نظیر کودتای ایران را در ‏کنگو، گواتمالا، اندونزی انجام دهد و در مصر نیز حکومت عبدالناصر را ساقط کند.‏

روزولت مدعی است که در برابر این پیشنهادات ایستادگی کرده و به همین علت از خدمت در سازمان ‏‏«سیا» کناره‌گیری کرده است. تابستان سال 1953 مدت سه هفته در ایران اقامت داشته و کودتای علیه دولت ‏دکتر مصدق را، به طور پنهانی رهبری کرده است. روزولت اقرار می‌کند که مبلغ یک میلیون دلار ‏آمریکایی، برای هزینه ایجاد بلوا و اغتشاش‌های خیابانی که 300 کشته به جای گذاشت و دولت ملی ‏مصدق را ساقط کرد، در اختیار داشته ولی فقط 75000 دلار آن را خرج کرده است.‏

روزولت می‌گوید: «پرزیدنت آیزنهاور، از چگونگی عملیات مربوط به کودتا از آغاز تا پایان آن آگاه بود و ‏دستور اجرای کودتا، به وسیله دالس، وزیر امور خارجه، به برادرش آلن دالس، رئیس سابق «سیا» و ‏همچنین والتر بیدل اسمیت، معاون وزارت امور خارجه صادر شد.‏

‏«من دستورات صریحی از این سه شخصیت برای اجرای این مأموریت دریافت کردم و انتخاب من برای ‏انجام این کار بدین دلیل بود که مدتی مهم‌ترین مقام را، از طرف «سیا» در خاورمیانه به عهده داشتم.»‏

روزولت، نوه تئودور روزولت رئیس‌جمهوری اسبق آمریکا می‌گوید: «سه تن از همکاران رئیس‌جمهوری ‏آمریکا، در زمینه ضرورت انجام این مأموریت مرا متقاعد ساختند. این سه شخصیت، فاستردالس، آلن ‏دالس و ژنرال بیدل اسمیت بودند.»‏
سالهاست یاران مصدق «سیا» را متهم به انجام کودتا، در ایران می‌کنند. برخی از این افراد، مانند مهدی ‏بازرگان نخست‌وزیر هم‌اکنون در حکومت جدید ایران عضویت دارند، ولی دولت آمریکا هیچ‌گاه اتهام آنها ‏را تأیید نکرد.‏
روزولت داستان چگونگی کودتا و سقوط حکومت دکتر مصدق را به طور مشروح توضیح می‌دهد و ‏می‌گوید: «سیا» پس از تبادل‌نظر با انگلیسی‌ها، تصمیم به سرنگون کردن دولت مصدق گرفت. ما، اوضاع ‏ایران را از سال 1952 مورد بررسی قرار داده بودیم و انگلیسی‌ها از مدتی پیش از آن تاریخ، در زمینه ‏پیشنهاد کودتا در ایران با ما وارد گفتگو شده بودند... یعنی در سال 1952، موقعی که سفیرکبیر انگلستان از ‏ایران اخراج شد، در آن موقع در حدود دو سال بود که مصدق حکومت می‌کرد. وی طی این مدت موقع ‏خود را در پارلمان مستحکم کرده بود و به تدریج قدرت و نفوذ شاه را تضعیف می‌کرد. مصدق با ملی ‏کردن یک میلیارد دلار، دارایی شرکت نفت ایران و انگلیس، خشم و غضب قدرتهای غرب را برانگیخته ‏بود. دولت‌های انگلیس و آمریکا توافق کردند که مانع صدور نفت ایران شوند. بررسی درباره تهیه و ‏اجرای طرح کودتا، زمانی آغاز شد که نمایندگان شرکت نفت ایران – انگلیس با توافق دولت انگلستان با ‏ما، تماس گرفتند. آنها در لندن در زمینه بحث درباره طرح کودتا، با من وارد گفتگو شدند. من به آنها گفتم ‏آقایان من نمی‌توانم در این مورد با شما مذاکره کنم... من اجازه ندارم، ولی آنها طرح خود را به طور ‏مشروح، که موجب اتلاف وقتم شد، برای من توضیح دادند. طرح جالبی بود... با جزئیات و خصوصیات ‏نظامی و غیرنظامی و جدول‌بندی و برنامه اجرا... درست مانند یک طرح نظامی و عملیات زیرزمینی، ولی ‏به نظر من طرح قابل اجرا نبود.»‏
روزولت به سخنان خود ادامه می‌دهد: «من به واشنگتن برگشتم و در مورد تماس با انگلیسی‌ها با آلن ‏دالس و معاون او، مشورت و گفتگو کردیم. ماه دسامبر 1952 فرارسید. آیزنهاور، در انتخابات ‏ریاست‌جمهوری پیروز شد، ولی تا ژانویه 1953 دموکراتها به حکومت لرزان خود ادامه می‌دادند.»‏
در این دوران دالس، رئیس «سیا» و کرومیت روزولت، طرح کودتای آمریکا را برای سقوط دکتر مصدق ‏تنظیم و تکمیل می‌کنند. روزولت در این مورد می‌گوید: «دالس اصرار داشت هاری ترومن و دین آچسن، ‏وزیر خارجه او که نسبت به دکتر مصدق «سمپاتی» دارد، از موضوع طرح آگاه نشوند. آچسن کاملاً ‏مجذوب دکتر مصدق بود به همین دلیل من هم مایل نبودم موضوع طرح کودتا را با او در میان بگذارم. من ‏و آلن دالس می‌دانستیم که جان فاستر دالس، در حکومت آیزنهاور، جانشین آچسن خواهد بود و ‏نمی‌خواستیم دولتی را که روزهای آخر حکومت خود را طی می‌کند، درگیر موضوعی کنیم که کمتر از ‏جمهوری‌خواهان نسبت به آن موضوع علاقه‌مند بود. آلن دالس می‌گفت بهتر است تا برادرم کارش را ‏تحویل نگرفته، موضوع را مطرح نکنیم و به همین نحو عمل کردیم.»‏
‏«قبل از اینکه آیزنهاور، به طور رسمی عهده‌دار مسئولیت شود، نامه مشروحی از مصدق دریافت کرده بود. ‏نخست‌وزیر ایران از رئیس‌جمهوری جدید آمریکا خواستار بود از او حمایت کند و به تحریم خرید نفت ‏ایران پایان داده شود.» روزولت فاش می‌کند که چون جان فاستر دالس در جریان طرح کودتا قرار داشت، ‏در نتیجه پاسخ آیزنهاور به مصدق با لحن ملایمی «منفی» بود. در ژانویه 1953، پس از اینکه آیزنهاور در ‏کاخ سفید مستقر شد، فاستر دالس، بیمناک از اینکه مصدق زیر نفوذ شورویها قرار گیرد، به روزولت ‏دستور داد طرح کودتا را تکمیل و آماده اجرا کند. این تصمیم به عنوان پایان سیاست ترومن تلقی گردید.»‏
گزارشی که به وسیله منابع اطلاعاتی تهیه شده بود و در ژانویه 1953 به وسیله دولت ترومن انتشار یافته ‏بود و شش ماه قبل از طبقه‌بندی محرمانه، خارج شده بود، حکایت می‌کرد که اقدام دکتر مصدق در ملی ‏کردن صنعت نفت، «تقریباً با حمایت کامل مردم» ایران روبرو شده است. همچنین مصدق یک ‏ضدکمونیست سرسخت شناخته شده بود و در پایان این طور نتیجه‌گیری به عمل آمده بود که حزب ‏کمونیست توده، مخالف مصدق است و اقدام برای سقوط دولت او را، بر خود فرض می‌داند.»‏
روزولت درباره ارزیابی اوضاع سیاسی ایران در زمان حکومت ترومن به مخبر روزنامه لوس‌آنجلس تایمز ‏می‌گوید: «من در این مورد چیزی نمی‌دانم. آنچه من از آن دوران به خاطر دارم، این است که ما در «سیا» ‏می‌خواستیم بدانیم لویی هندرسون، سفیر ایالات متحده در ایران، چه نظریه‌ای دارد... او (هندرسون) عقیده ‏داشت که ادامه زمامداری مصدق، خطر جدی به بار خواهد آورد وایران را زیر سلطه شورویها خواهد ‏کشاند» با این حال روزولت اظهار عقیده می‌کند که دکتر مصدق اصولاً طرفدار کمونیستها نبود و طرفدار ‏کمونیستها هم نمی‌گردید... انگلیسی‌ها درباره ایران اشتباه کردند. من معتقدم که انگلیسی‌ها در مذاکرات با ‏مصدق بسیار گیج بودند... آنها هیچ نوع پیشنهاد قابل قبولی ارائه نکردند و این، به نظر من احمقانه بود. من ‏فکر می‌کنم این امکان وجود داشت که پیشنهاد قابل پذیرشی ارائه کرد و اگر با ایران کنار می‌آمدند، ‏عملیات پر سر و صدای کودتا انجام نمی‌گرفت. اگر آنها به موافقت می‌رسیدند، ما نرخ نفت را بالا ‏می‌بردیم و به آنها یک پورسانتاژ، به عنوان حق مالکیت می‌دادیم، این عاقلانه‌ترین کاری بود که آنها ‏می‌توانستند انجام دهند.»‏
روزولت، نظر دولت ترومن را دایر بر اینکه دکتر مصدق مورد حمایت مردم وطنش بود، تأکید می‌کند ولی ‏در عین حال عقیده دارد که این حمایت را به سرعت از دست داده زیرا قدرتهای غربی، خرید نفت را ‏تحریم کردند.‏
روزولت درباره کودتا علیه دولت دکتر مصدق می‌گوید: «این اقدام مهم، با سرعت و به موقع، با سازمان ‏دادن نیروهای مخالف مصدق و در محیطی بسیار تهدیدآمیز انجام گرفت... اجرای کودتا برای «سیا» ‏ضرورت داشت زیرا «عوامل دیگری» قصد کودتا داشتند. ایرانیان طرفدار شاه، چندان زیاد و سازمان‌یافته ‏نبودند. انگلیسی‌ها نیز از انجام کودتا، غافل نبودند، هر چند مصدق آنها را از ایران اخراج کرده بود.»‏
روزولت برای سازمان‌دادن به کودتا در آخرین روزهای زمستان 1953 مخفیانه وارد ایران می‌شود. سپس ‏در ژوئیه همان سال، بار دیگر به ایران می‌آید. در این سفر، با یک اتومبیل آمریکایی، همراه یکی از ‏دوستانش از بغداد عازم ایران می‌شود و با یک گذرنامه جعلی از مرز عبور می‌کند: «در آن روزها که وارد ‏ایران شدم، وضع ارتباطات بین مرزها و مرکز، بسیار بد بود، حتی اگر اسم واقعی مرا می‌دانستند، مشکلی ‏فراهم نمی‌گردید. مأمور گارد مرزی، مرد بسیار کودنی بود و خوب نمی‌توانست انگلیسی بخواند و صحت ‏و سقم گذرنامه مرا تشخیص دهد...‏
‏«پس از ورود به ایران، به منزلی در نواحی کوهستانی تهران، که دور از عبور و مرور مردم بود رفتم و به ‏تنظیم کارهایم پرداختم. ما یک میلیون دلار داشتیم و کمتر از 75000 دلار آن را برای به راه انداختن ‏دمونستراسیون خرج کردیم. بقیه پول را در یک محل مطمئن در سفارت گذاشتیم و چندی بعد آن را به ‏شاه دادیم.»‏
روزولت اعتراف می‌کند که 75000 دلار به یک شبکه که شامل سه نفر آمریکایی و پنج نفر ایرانی بود برای ‏تجهیز دمونستراسیون پرداخت شد. عوامل ایرانی در این شبکه، با صدها تن مردم محلی ارتباط داشتند. آنها ‏یک گروه را سازمان داده بودند و از طریق آن گروه پولها را بین مردم تقسیم می‌کردند.»‏
روزولت می‌گوید: «من با نام جعلی «لاکریج» وارد ایران شدم و تنها سه نفر از هویت واقعی من اطلاع ‏داشتند، یکی از این سه تن، شاه بود. من به دیدن او رفتم و به او گفتم مصدق را عزل کند و سرلشکر ‏فضل‌الله زاهدی را به نخست‌وزیری بگمارد. شاه این پیشنهاد را با مسرت استقبال کرد. فقط می‌خواست ‏اطمینان حاصل کند که از او پشتیبانی خواهد شد. با توجه به احترام و پذیرایی که ترومن و آچسن در ‏ایالات متحده از دکتر مصدق به عمل آورده بودند، اکنون می‌خواست مطمئن شود که دیگر از مصدق ‏حمایت خواهد شد.»‏
‏«طی ملاقات کوتاهی که با او داشتم، متقاعد شد که ما ترتیبات لازم را برای انجام کارمان داده‌ایم (ایالات ‏متحده آمریکا و انگلستان با کودتا موافقت کرده‌اند) و این توافق با اظهارات وینستون چرچیل و آیزنهاور، ‏تأکید شده است. نشانه توافق چرچیل تغییر لحن او در سخنرانی رادیو بی‌بی‌سی و همچنین نطق آیزنهاور ‏که در غرب آمریکا بود که از شاه حمایت کرد.»‏
روزولت اظهار داشت که اقدام آمریکا در انجام کودتای ایران کاملاً محرمانه بود و جز چند تن از افسران ‏ارتش ایران که با آنها مذاکره کردیم، هیچ‌کس از جریان کار اطلاع نداشت. ما توافق کرده بودیم که ‏‏«هندرسون» سفیر ایالات متحده در مخفی‌گاه خود واقع در ناحیه کوهستانی تهران، با افسران طرفدار شاه و ‏همینطور با کسی که با استفاده از بودجه «سیا» گروهی را برای تظاهرات جمع‌آوری کرده بود تماس برقرار ‏کرد. دو هفته پس از ورود روزولت به ایران، همانطور که قبلاً پیشنهاد کرده بودم، شاه مصدق را عزل کرد ‏و زاهدی را به نخست‌وزیری برگزید. ولی مصدق حاضر به کناره‌گیری نشد و علیه شاه و طرفداران او به ‏مقابله پرداخت. روزولت که احتمال این واقعه را پیش‌بینی کرده بود می‌گوید: «عده‌ای از افسران طرفدار ‏شاه در محلی که «سیا» تعیین کرده بود – مجاور سفارت آمریکا در تهران – مخفی شدند و شاه نیز از ‏کشور خارج شد.‏
‏«... من به شاه گفتم: «اگر برخی از کارها موفقیت‌آمیز نبود، شما با هواپیمای خودتان به بغداد پرواز کنید.» ‏ولی چون سفیر ایران در بغداد، از طرفداران مصدق بود، شاه، ناگزیر به طرف رم پرواز کرد. در تهران با او ‏تماس منظم داشت و پسرش اردشیر زاهدی نیز که بعدها سفیر ایران در ایالات متحده شد از کسانی بود ‏که با روزولت تماس داشته است.‏
روزولت می‌گوید: به دنبال تظاهرات خیابانی و پس از اینکه نظامیان قدرت را به دست گرفتند، شاه به ‏تهران برگشت. من و زاهدی به او تلگراف کردیم به ایران برگردد. مصدق نخست مخفی شد و روز بعد، ‏خود را معرفی کرد. سپس بازداشت و محاکمه شد و سه سال در زندان ماند.‏
هنگامی که شاه به ایران بازگشت و بار دیگر قدرت را به دست گرفت، معامله نفت با کشورهای غربی به ‏سهولت انجام گرفت. به موجب آن قرارداد شرکت‌های آمریکایی 45 درصد محصول نفت ایران را به خود ‏اختصاص دادند به کنسرسیوم انگلیسی نیز اجازه داده شد به ایران مراجعت کند و سهم قابل توجهی از ‏نفت ایران را به دست آورد. اجرای عملیات مربوط به کودتا، از آغاز تا پایان، فقط سه هفته طول کشید، ‏سپس من از ایران خارج شدم.‏
آنچه روی داد، به وسیله گروه کوچکی از افسران ارتش بود که در مقامات بالا بودند و مصدق آنها را به ‏کار گمارده بود و همه کارها ظرف سه روز به نتیجه رسید.‏
روزولت پس از مراجعت به آمریکا مورد تقدیر رئیس‌جمهوری قرار می‌گیرد و به دریافت نشان «امنیت ‏ملی» نائل می‌شود. وی در این مورد می‌گوید: «برای اهمیت این نشان کافی است بگویم که پیش از من ‏فقط یک تن، یعنی ادگار موور، رئیس مقتدر «اف بی آی» به دریافت چنین نشانی نائل شده بود.»‏
جان فاستر دالس که از موفقیت در این عمل بسیار خوشحال شده بود عقیده داشت که در آینده این نوع ‏اقدامات وسیله‌ای برای مواجه شدن با مسائل دشوار خارجی خواهد بود. من نیز خاطرنشان ساختم که ما ‏پیش از انجام کار، اوضاع را به دقت مطالعه کردیم و خوشحال شدیم که ارتش، به استثنای چند مورد ‏معدود از افسران که مصدق آنها را به کار گمارده بود، همگی طرفدار شاه بودند...‏
‏* * *‏
هنگامی که از ایران مراجعت کردم و برای تسلیم گزارش خود به کاخ سفید رفتم، احساس کردم وزیر ‏خارجه مایل است عملیات دیگری نظیر آنچه انجام شده بود، در برخی از کشورهای خارجی صورت ‏گیرد. من به فاستر دالس گفتم: آقای محترم، به خاطر داشته باش که این اقدام به دنبال یک سلسله ‏بررسی‌های دقیق انجام گرفت و شما نمی‌توانید در نقاط دیگری از جهان، این برنامه را پیاده کنید... من ‏سعی کردم وزیر خارجه را متقاعد سازم که عملیات ایران نمی‌تواند به عنوان یک نمونه و مدل، در نقاط ‏دیگر تکرار شود، ولی فاستر دالس نمی‌خواست این نظریه را قبول کند و سعی داشت مرا درگیر «گواتمالا» ‏کند.‏
دالس برای به کرسی نشاندن حرف خود این طور استدلال می‌کرد: «شما با استفاده از همکاری و حمایت ‏پنهانی گروهی که انتخاب می‌کنید می‌توانید در هر کشوری که بخواهید عمل کنید.» من در پاسخ نظریه او ‏که به عقیده خودم «چرند» و بی‌معنی بود گفتم: «شما با موفقیت در یک عمل، تصور می‌کنید می‌توانید این ‏برنامه را در هر محلی که دلخواهتان باشد، اجرا کنید؟ شما تجزیه و تحلیل دقیق این موضوع که چرا ‏نخستین اقدام ما (در ایران) موفقیت‌آمیز بود را به خاطر ندارید.‏
روزولت، به اختلاف‌نظر خود با فاستر دالس در مورد مصر اشاره می‌کند و می‌گوید: «من یقین داشتم که ‏ناصر برای تهیه اسلحه با اتحاد جماهیر شوروی وارد معامله خوهد شد ولی دالس مخالف این نظر بود و ‏می‌گفت «وقتی که از کنفرانس ژنو برمی‌گشتیم در آنجا روسها به من اطمینان دادند که چنین معامله‌ای ‏صورت نخواهد گرفت.»‏
هنگامی که وزیر خارجه آمریکا از خبر امضای قرارداد خرید اسلحه، بین مصر و شوروی آگاه شد، از من ‏خواست به مصر بروم و نظیر مأموریت ایران را در مصر انجام دهم و حکومت ناصر را ساقط کنم. من به ‏او گفتم انجام این کار امکان ندارد... و چون شخص دیگری را در اختیار نداشت که بتواند مأموریت مرا ‏انجام دهد، از این فکر منصرف شد.‏
چهار سال بعد از کودتای ایران فاستر دالس بار دیگر پیشنهاد کرد در چند کشور موردنظر ایالات متحده ‏آمریکا مداخله شود، ولی من نپذیرفتم و سرانجام سماجت دالس، در سال 1958 از خدمت در «سیا» ‏کناره‌گیری کردم.‏
کرمیت روزولت پس از کناره‌گیری از «سیا» با عنوان معاون کمپانی «گلف» در آن شرکت مشغول کار ‏می‌شود. وی درباره شغل و عنوان جدید خود می‌گوید: «من عهده‌دار امور روابط دولتی آن شرکت با دولت ‏ایالات متحده و همچنین با دیگر کشورهای خارجی بودم و در این سمت با شاه ایران ملاقاتها و مذاکراتی ‏داشتم ولی این تماس‌ها کوتاه و محدود بود.‏
گلف از شرکت‌هایی است که پس از بازگشت شاه و اعاده قدرت به او، به وسیله کودتای «سیا» در استفاده ‏از محصول نفت ایران ذینفع شده است.‏
روزولت منکر این موضوع است که تسهیلات و منافعی که کمپانی گلف از نفت ایران کسب کرده، مقارن ‏دورانی است که او در «سیا» اشتغال داشته است. همچنین روزولت از بحث درباره تسهیلات و کمک‌هایی ‏که در دوران معاونت در آن شرکت به نفع گلف انجام داده است طفره می‌رود ولی اعتراف می‌کند که در ‏زمینه ایجاد ارتباط میان شرکت گلف و شاه سابق ایران، کمک‌هایی کرده است.‏
در ماه ژوئن 1975 کمیسیون سنای آمریکا در امور مربوط به فعالیت شرکت‌های خارجی مدارکی به دست ‏آورد که نشان می‌داد که روزولت از حقوق‌بگیران شرکت نورتروپ است (شرکت مذکور که دفتر مرکزی ‏آن در لوس‌آنجلس قرار دارد، و در داد و ستد و معاملات هواپیما، به مقداری وسیع با کشورهای خاورمیانه ‏معروف است) کمیسیون سنا به ریاست سناتور فرانک چرچ مدعی است که روزولت سالانه 75000 دلار به ‏خاطر بازاریابی و کمک به فروشهای شرکت نورتروپ به ایران، عربستان سعودی و چند کشور دیگر، ‏دریافت کرده است. روزولت هنوز یکی از مشاوران و بازاریابهای شرکت مزبور است.‏
طبق مدارک به دست آمده، روزولت با عنوان مشاور به استخدام شرکت «نورتروپ» درآمده است، زیرا با ‏مقامات عالیرتبه کشورهای خاورمیانه، همچنین با شاه (مخلوع) ایران مربوط بوده است و این ارتباط در ‏دورانی که روزولت در «سیا» خدمت می‌کرد، توسعه یافته است. در یکی از اسناد اداری «نورتروپ» ‏روزولت بدین نحو معرفی شده است: «او مدیر و شخصیت عالیمقامی است که با رؤسا و شخصیت‌های ‏مهم و برجسته بسیاری از کشورهای خاورمیانه هم بستگی دارد و در این سند، شاه (مخلوع) به عنوان یکی ‏از این رهبران معرفی گردیده است.‏
در سال 1968 در دادگستری آمریکا از روزولت به عنوان یکی از نمایندگان خارجی دولت شاه ایران و ‏همچنین دولت اردن و لبنان نامبرده است و پرونده دادگستری او تأیید می‌کند که او در تنظیم برنامه‌های ‏سفرهای شاه سابق به ایالات متحده و ایجاد شهرت برای او، همچنین ایجاد تسهیلات لازم در زمینه ‏مسافرت روزنامه‌نگاران و بازرگانان آمریکایی به ایران اقدام کرده و مشاور سفیر ایران در آمریکا بوده است. ‏طی سالهای 1967 تا 1970 شرکت روزولت، به نام «دان اند روزولت» سالانه مبلغ 116000 دلار، به اضافه ‏هزینه‌هایی که طی انجام کارهای خود، برای ایران مصرف کرده از دولت ایران دریافت داشته است.‏
روزولت در حال حاضر مشاور شرکت‌های آمریکایی که در صدد سرمایه‌گذاری در نقاط مختلف جهان ‏هستند می‌باشد، هر چند تأیید می‌کند که با خلع شاه نفوذ او در ایران بسیار تنزل کرده است.‏
روزولت می‌گوید تصمیم گرفته است پس از 25 سال به سکوت خود، درباره کودتای ایران پایان دهد و ‏پس از مشاوره‌ای که سه سال پیش با شاه (مخلوع) ایران در تهران به عمل آورده است، مطالبی در این ‏زمینه بنویسد. وی مدعی است که شاه (مخلوع) را متقاعد ساخته که درباره مطالب نادرستی که درباره ‏کودتا انتشار یافته است باید در مقام پاسخگویی برآید.‏
‏«من به شاه گفتم: اطلاع دارید که مطالب زشت بی‌شماری درباره شما نوشته و منتشر شده است. هیچ‌یک ‏از اینها درست نیست و هیچ‌کس نیز در صدد پاسخگویی برنیامده است. نظرتان درباره اینکه من حقیقت را ‏بنویسم چیست؟ شاه کمی فکر کرد و گفت: «آری فکر خوبی است از طرف دیگر «سیا» نیز در معرض ‏حملات بی‌شماری قرار گرفته است و من فکر می‌کنم اقدامات خوب گذشته «سیا» باید منتشر و اعلام ‏شود... بروید و بنویسید.»‏
روزولت پس از جلب موافقت شاه و همچنین مشورت با «سیا» کار نوشتن کتاب مورد نظر را که قرار ‏است در اواخر تابستان امسال منتشر شود، شروع کرد.‏
روزولت سقوط رژیم شاه را با شگفتی تلقی می‌کند و می‌گوید:‏
‏«من از آنچه در ایران گذشت، یعنی از آغاز اکتبر به بعد، اطلاع درستی ندارم. در آن دوران اردشیر زاهدی ‏در آمریکا بود و در صدد عزیمت به ایران بود تا اوضاع را سر و سامان دهد، ولی دیگر دیر شده بود» ‏روزولت می‌گوید: «از یک سال و نیم قبل به این طرف، معتقد شده بودکه قدرت و توانایی شاه پایان یافته ‏است و با اطلاعاتی که به وسیله چند تن از ایرانیان «که در جریان اوضاع قرار داشتند» کسب کرده بود، ‏متوجه شده بود که شاه دچار یک بیماری است، احتمالاً وجود یک لخته خود در مغزش.‏
شاه با اعمال توصیه‌های نادرست در زمینه مصرف همه پولها برای خرید وسایل نظامی و همچنین ‏تحت‌تأثیر تشویق‌های برخی از آمریکاییها، مانند ریچارد نیکسون – دایر بر اینکه به صورت حامی و سنگر ‏نیرومند غرب در خاورمیانه درخواهد آمد و پرچمدار استواری در برابر اتحاد جماهیر شوروی و دیگر ‏دشمنان خواهد بود – مرتکب اشتباه شد...‏
من عقیده دارم که این افکار و نظریات، نا به جا و ناصواب بودند. ولی شاه به طور یقین به این اندیشه‌ها ‏اعتقاد داشت، همچنان که نیکسون به آنها معتقد بود و تصور می‌کنم کیسینجر نیز همینطور فکر می‌کرد ولی ‏با گذشت زمان کار مؤثری صورت نگرفت و برای جبران غفلت‌ها، دیگر دیر شده بود.»‏
روزولت معتقد است که استراتژی نیکسون – کیسینجر درباره خلیج فارس، شاه را درباره قدرت و قابلیت ‏خودش به اشتباه انداخت. اشتباه دیگر شاه این بود که باید در بهبود وضع اقتصادی مردم کشورش کوشش ‏می‌کرد و به این موضوع توجه داشت که با پیشرفت اقتصاد مردم، تمایلات سیاسی آنها به تدریج و به ‏آرامی رشد می‌کرد، ولی این کار را به موقع انجام نداد...‏


 
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۳  کلمات کلیدی: سیاسی ، مقالات

هر ملتی هویت و شناسنامه ای دارد، همچنان که هر کس صاحب اصل و نسبی است. اگر از هر یک از ما بپرسند اصل و نسب و شناسنامه ات چیست، احتمالا شناسنامه سه جلدی خود را رو می کنیم و از زادگاه و تبار و قومیت و احیانا دارایی های مادی خود می گوییم. اما آیا فراتر از این شناسنامه شخصی می توانیم از «شناسنامه ایرانی» برای ملت ایران سراغ بگیریم؟ شناسنامه ایران جدید چگونه شناسنامه ای است؟
می گویند جماعتی در مسجد گردهم نشسته بودند. سخن از اصل و نسب شد. هر کس درباره تبار و طایفه خود چیزی گفت. نوبت به «روزبه» رسید، برده ای ایرانی با اربابی یهودی به نام عثمان بن اشهل که به واسطه رسول خدا(ص) آزادی اش را بازیافته بود. او برخلاف دیگران، خود را این گونه معرفی کرد؛ «من سلمان پسر عبدالله هستم. گمراه و گمشده بودم، خداوند عزوجل به برکت محمد(ص) هدایتم کرد. فقیر بودم، خداوند غنی و توانگرم ساخت به برکت محمد(ص). و برده بودم، خداوند به برکت محمد(ص) آزادم کرد». پیامبر که از راه رسید و ماجرا را شنید، فرمود: «ای جماعت قریش! اصل و تبار و بزرگی مرد به دین اوست و شخصیت وی اخلاق او، و ریشه و اصالتش، خرد اوست».
سلمان فارسی (روزبه پسر خشبوذان) با این معرفت و فروتنی بود که از اهل بیت پیامبر(ص) و سلمان محمدی(ص) شد. بی دلیل نبود که پیامبر بارها در تفسیر آیه هایی از سوره های مائده، جمعه و محمد(ص) که دلالت بر آمدن قومی مؤمن و جانشین شدن مسلمانان از دین برگشته می کرد، دست بر شانه جناب سلمان زد و با مضامین نزدیک به هم فرمود: «آن قوم، این مرد و هم وطنان او هستند. به جانم سوگند اگر دین و ایمان و دانش به ستاره ثریا باشد، مردمانی از تبار این مرد و از فرزندان فارس به آن دست خواهند یافت.»
سرنوشت ملت ایران در 2 سده اخیر بی شباهت به سرنوشت سلمان نبود. تاریخ 150 ساله پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، انباشته از روند رویدادهایی است که مدام بر سیطره طواغیت شدت و غلظت بیشتری می بخشد. مگر ملت ایران به ویژه پس از کودتای 28 مرداد 32 به بردگی یهودیت و بهائیت و صهیونیسم مسیحی نرفت؟ آیا جز این است که طولانی ترین نخست وزیر این دوره- امیرعباس هویدا- به عنوان یک بهایی ضد دین و دارای عمیق ترین ارتباطات با حلقه های ماسونی و آمریکایی و انگلیسی، درباره تجزیه بحرین از ایران گفت «دختر خودمان بود، شوهرش دادیم رفت»! مگر نه اینکه به شهادت اسناد سری ساواک، محمدرضا پهلوی غیر از انبوهی از مشاورین و وزرا و نخست وزیران و امرای ارتش و ساواک و شهربانی که اکثریت قریب به اتفاق آنها در زمره سران بهائیت و فراماسونری قرار داشتند، خود نیز به بهائیت گرایش پیدا کرده بود؟ مگر نه اینکه سپهبد رزم آرا با گستاخی به این ملت می گفت شماها عرضه ساختن لولهنگ و اداره یک کارخانه سیمان را هم ندارید، حالا مدعی ملی کردن نفت شده اید؟ و مگر نه اینکه در کنار قانون شرم آور کاپیتولاسیون، آمریکایی ها حق توحش هم از ملت ایران می گرفتند و با همدستی انگلیس از شهریور 1320 به بعد شاه می بردند و شاه می آوردند و کابینه جابجا می کردند؟! آن روز ملت ایران باید به کدام شناسنامه استناد می جست و به کدام هویت می بالید؛ به اینکه حکومتش ظاهراً به عنوان ژاندارم منطقه شناخته می شود اما کفایت ندارد بحرین را به عنوان بخشی از تمامیت ارضی خود حفظ کند؟
سرنوشت ملت ایران بی شباهت به سرنوشت سلمان نبود. ملتی چنین تحقیر شده و برده وار، روح به پیکرش بازگشت وقتی فریاد انقلاب حضرت روح الله را شنید. ملت ایران از آن روز که با نفس امام خمینی به پاخاست، احیا شد. آن روز بود که ملت ایران متولد شد و شناسنامه و هویت پیدا کرد. «ایران جدید»، بی نام خمینی(ره) هیچ هویتی ندارد و هیچ جا شناخته شده نیست. ایران جدید، حیات یافته و آزاد شده خمینی است. امام خمینی در هنگامه جدال و مجادله دو گفتمان غالب-مارکسیسم و لیبرالیسم- ظهور کرد. آن دو گفتمان به واسطه دو قطب بزرگ قدرت در دنیا غلبه و استیلا پیدا کرده بودند. اما نه گفتمان مارکسیستی در تکاپوی 5 دهه ای خود در ایران توانسته بود ملت ایران را به هویت و اقتدار برساند، نه گفتمان لیبرالیستی و نه گفتمان فاشیستی که پیش از آن بود. امام که آمد فقط در منطق و گفت وگو بر این مکاتب ماتریالیستی غلبه نکرد. هر مکتبی فارغ از اینکه در عالم نظریه و بحث غلبه کند، باید در لابراتوار واقعی جامعه و اجتماع، کارآمدی و کفایت خویش را به اثبات برساند و «گفتمان امام» این کفایت را در عمل به رخ کشید.
1-برای اولین بار در یکصد سال اخیر (از 1284 شمسی و نهضت مشروطه به بعد) یک نهضت ملی در ایران پیروز و به تأسیس حکومت منجر شد که آن حکومت اکنون سی و یکمین سال پیروزی را جشن می گیرد 2-برای اولین بار در تاریخ 200 سال اخیر، ملت ایران توانست در جنگی 8ساله و نابرابر از تمامیت ارضی خود در برابر اشغالگران متجاوز پاسداری کند و حتی یک وجب از خاک او به اشغال روس و انگلیس و آمریکا نرود. 3-ملتی که به خاطر ناتوانی در ساختن آفتابه و اداره کارخانه سیمان از سوی زمامداران وطنی و حامیان خارجی آنها تحقیر می شد، به برکت نفس مسیحایی امام خمینی توانست رو به قله های دانش و فناوری کند و در نزدیکی های قله فناوری هسته ای، فناوری نانو و... ده ها دانش و فناوری برتر دیگر بایستد 4-غنی سازی و آزادسازی انرژی در جان ها، منحصر به ایران نماند و هر جا که اشعه ای از بارقه نام و یاد امام خمینی رسید، ملتی را به جنبش آورد. از حزب الله لبنان تا مقاومت اسلامی فلسطین و یمن و مصر و تا آمریکای لاتین یعنی حیاط خلوت آمریکا.
روند تحولات پرشتاب 3 دهه اخیر در دنیا، شاهدی است بر این مدعا که گفتمان امام، گفتمانی احیاگر، نهضت ساز، آزادی بخش و تمدن پرداز است. ملت ایران خود را مدیون چنین گفتمانی می بیند و بی دلیل نیست که 20 سال پیش وقتی روح خدا به ملکوت اعلا شتافت، بزرگ ترین تشییع تاریخ در برابر دیدگان شگفت زده دنیا رقم خورد. اما اکنون حق داریم بپرسیم 20 سال پس از آن تشییع بزرگ چه اتفاقی رخ داد که در نهم دی 1388 - چند روز پس از عاشورای حسینی- ده ها میلیون ایرانی و چند میلیون شهروند تهرانی با خشم و خروش تمام پا به خیابان گذاشتند و چه شد که روزنامه نیویورک تایمز نوشت: «این راهپیمایی، بزرگ ترین راهپیمایی در تهران از زمان تشییع گسترده پیکر آیت الله خمینی در سال 1989 به این طرف است و بی پایگی سناریوی فروپاشی جمهوری اسلامی را نشان می دهد».
پیش قاضی و معلق بازی؟! یعنی می شد بر علیه یک ملت انقلابی، فتنه ای ترتیب داد و به خیال وهم آلود خود نام آن را جنبش و انقلاب نهاد؟! آیا می شد شناسنامه یک ملت را در برابر چشمان کنجکاو و نگران او به استهزا گرفت یا آتش کشید؟ کار کوچکی نبود به آتش کشیدن تصویر حضرت روح الله در فتنه روز 16 آذر و پس از آن جریحه دار کردن عواطف یک ملت در روز عاشورا. کدام جنایت و خیانت بزرگ تر از هتاکی و هجمه به تک تک فضیلت های راهبردی و میراث های ماندگار امام خمینی؟ مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل، شعار راهبردی امام و عین کلام الهی بود و فتنه گران با خط کشیدن بر این شعارها، سران مستکبر اسرائیل و آمریکا را به هیجان آوردند. کدام میراث، سترگ تر و گرانسنگ تر از «جمهوری اسلامی» و «ولایت فقیه» که عمله آشوب به تأسی از بازی گردانان فتنه- مغضوبین و ضالین- به هتاکی و فحاشی علیه آن پرداختند؟ جنایت عناصر تروریست و محارب در این چند ماهه با همه بزرگی به پای این جنایت و خیانت بزرگ سران فتنه نمی رسد. ترور و محاربه اگر مجازاتش اعدام، و قتل اگر سزایش قصاص است، پس درباره مجازات فتنه انگیزی چه باید گفت که خداوند در قرآن فرمود «الفتنه اکبر من القتل» و «الفتنه اشد من القتل».
آیا نباید شگفت زده شد وقتی خبر می رسد فلان آلت دست شبکه صهیونیسم مسیحی در بیانیه 71 خود حرمت شکنان روز عاشورا - ترکیبی از اعضای گروهک های منافقین، سلطنت طلب، بهائیت و...- را «مردم خداجو» خوانده یا به همراهی آن شیخ قدرت طلب و ساده لوح، اعدام تروریست های بمبگذار و آدم کش را اعدام «شهروندان» تفسیر کرده است؟! با این اوصاف نباید گفت در خوش بینانه ترین قضاوت، سران فتنه قطعاتی از همان پازلی هستند که منافقین، بهایی ها و سلطنت طلبان قطعات دیگر آنند؟ آیا جرم این طایفه کم از خیانت سران بهایی رژیم شاه دارد که علناً و با صراحت خاک و مال و دارایی و ناموس ایرانی را به طواغیت آمریکایی و انگلیسی شوهر دادند؟! و مگر نه اینکه فرخ نگهدار عضو مرکزیت گروهک مارکسیستی فدائیان خلق- مستخدم فعلی سازمان جاسوسی سیا- علناً درباره حمایت سران فتنه از تروریست های اعدامی نوشت: «تصمیم آنها به اعتراض، بهایی به سنگینی اعتراض نخست وزیر دولت موقت به اعدام هویدا دارد». آیا جز این است که آن حلقه 5 نفره کذایی که خود را در سکوت توأم با رضایت سران فتنه، اتاق فکر جنبش سبز معرفی کرد، اصالتاً مروج بدعت های انحرافی گروهک استعماری بهائیت در رد اصالت قرآن و انکار ولایت و مهدویت است؟ سران فتنه را با مهره های نشاندار سازمان های جاسوسی آمریکا و اسرائیل و انگلیس چه کار که دستور گرفته اند مشخصاً امام خمینی، ولایت فقیه و عاشورای حسین(ع) را به عنوان ارکان پیروزی و پایداری انقلاب هدف قرار دهند (کتاب دکتر مایکل برانت رئیس اسبق بخش شیعه شناسی سازمان سیا).
در حلقه مغانم، دوش آن صنم چه خوش گفت
با کافران چه کارت، گر بت نمی پرستی؟
روح خدا خمینی، هویت ایران جدید و شناسنامه ملت ماست. مگر می توان بی هیچ هزینه ای، جان از تن ملتی آزاد شده ستاند. خمینی عزیزتر از جان ماست و هر رجل مفلوکی که به نیابت از دشمنان اصلی ملت ایران با این جان درآویزد، گور خویش کنده است. بوی عفن این جماعت مرده هفته هاست مشام ملت عزتمند ایران را می آزارد. 22 بهمن امسال همزمان با جشن پیروزی، روز دفن لاشه فتنه است و چه قدر این لاشه ، به لاشه نظامیان هلاک شده آمریکایی در طبس شبیه است.
امیر مؤمنان(ع)، تارک امر به معروف و نهی از منکر به دست و زبان و دل را «فذلک میت الاحیاء»- مرده ای در میان زنده ها- توصیف کرد، پس چه باید گفت درباره فتنه انگیزان آمر به منکر و ناهی از معروف؟! چه باید گفت درباره جماعت حقیری که به اصل و نسب و شخصیت یک ملت تاختند و سرنگون شدند اما باز هم با لجاجت و عداوت سخن می گویند؟ آیا از مزبله جز بوی تعفن می توان شنید؟ بوی عفن گناه و خیانت بود که آنان را چنین رسوا کرد. «تعطروا بالاستغفار لاتفضحنکم روائح الذنوب».
محمد ایمانی


ترکمانچای ایدئولوژیک نظریه سازان اصلاح طلب
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٢  کلمات کلیدی: سیاسی ، مقالات
به نقل از سایت الف
اصلاحگری کلمه ای زیباست که در بطن خود دانش و مسئولیت را به همراه دارد. انسان مصلح دارای دانشی است که او را قادر می سازد نظریاتی برای بهبود وضع موجود ارائه دهد. مسئولیت نیز لازمه اصلاح گری است چون بدون مسئولیت و تعهد امر اصلاح در چنبره عافیت طلبی گرفتار شده و حتی گاهی کار را به سمت ضد اصلاح پیش می برد.

دین نقش کلیدی در زندگی انسانها دارد. دین و ایمان مهمترین دغدغه مومنین است. دین صحیح بهشت را تضمین می کند و دین انحرافی سر از شقاوت در این دنیا و جهنم در آخرت در می آورد. لذا انسان باید شخصا به دنبال منابع اصیل دین باشد و خود را از سرچشمه زلال حکمت دینی سیراب نماید.

متاسفانه دین از اموری است که در معرض بیشترین آلودگی قرار داشته است. شیاطین انس و جن بدنبال انحراف دین از مسیر الهی آن بوده اند. جالب آنکه گاهی انحراف بنام اصلاح طلبی به دین وارد می شود. قرآن کریم می فرماید: وقتی به آنها گفته می شود در زمین فساد نکنید، می گویند ما اصلاح طلب هستیم (1).  اولیای خدا نیز با هزینه کردن مال و جان و آبروی خود سعی وافر در اصلاح دین از از انحرافات و آلودگیها داشته اند. حضرت سید الشهدا هدف از قیام خود را اصلاح دین جد بزرگوار خود می داند(2).

در حوزه سیاسی اصلاح عموما به معنای رفرم در مقابل انقلاب است. در این تعبیر اصلاح به معنای ایجاد تغییرات تدریجی و جزئی بدون از بین بردن ساختار و بنیان چیزی است. لذا تغییرات عمدتا بدون خشونت انجام شده و دارای سرعت کم است. گاهی تغییرات آنقدر کند و پنهانی است که حتی درک آن برای نه فقط برای مردم عادی بلکه برای نخبگان هم مشکل است.

نوع دیگر اصلاح طلبی؛ ظاهری رفرمیستی داشته ولی باطنا تجدیدنظر طلبی است. در این نوع اصلاحات مقصود غایی تغییر ساختاری است. اما بدلیل محدودیتهای اجرایی و عدم همراهی جامعه، عمل تغییر بنیادین بصورت انقلابی و سریع امکان پذیر نیست. در این صورت تجدیدنظر طلبان مجبور هستند در یک پروسه دراز مدت چند مرحله ای و با ایجاد پذیرش تدریجی در افکار عمومی، آنها را برای برداشتن قدم بزرگ که همانا شکستن اصول است، آماده سازند.

گروهی بنام اصلاح طلب در ایران داعیه اصلاح دارند. باید دید که استفاده از کلمه اصلاح در قاموس اصلاح طلبان به کدامیک از تعاریف فوق نزدیک تر است.

اصلاح طلبان ایران گروهی هستند که سابقا به عنوان گروه چپ شناخته می شدند. این گروه در زمان امام خمینی قد سره در ساختار قدرت شریک بودند. امام خمینی همواره سعی در برقراری توازن قدرت گروهای چپ و راست داشتند. به عقیده ایشان هر یک از این دو جناح، بخش عظیمی از جامعه انقلابی ایران را نمایندگی می کردند. ایشان توانستند با شخصیت کاریزمای خود آنها را در آغوش پدرانه خود گرد آورده و از پتانسیل هر دو گروه برای تقویت انفلاب بهره ببرند.

گروه راست عمدتا از طیف سنتی حوزه و دانشگاه و مردم بودند. در سوی دیگر طیف چپ با اعتقاد به اسلام انقلابی، سعی وافر در صدور انقلاب به جهان داشتند. کلمه ذوب در ولایت، به معنای اطاعت محض از ولی فقیه، از جملات کلیدی جناح چپ است که از آن دوران در خاطره ها مانده است. در مقابل، جناح راست بهای بیشتری به اسلام فقاهتی داده و حتی اختیارات ولایت فقیه را نیز در چارچوب احکام اولیه و ثانویه محدود می دانستند. حضور امام خمینی و شروع جنگ تحمیلی باعث شد تا این دو گروه سیاسی با شرکت در جنگ اختلافات خود را آنچنان بروز ندهند.

پس از انتخاب آیت الله خامنه ای به عنوان ولی فقیه؛ جناح چپ دچار تناقض فکری شدیدی شد. از طرفی این جناح خود را طرفدار تام و تمام ولایت مطلقه فقیه می دانست. در زمان حیات امام هر گونه اظهار نظر جناح راست با اتهام ضد ولایت و مخالفت با امام مورد شدیدترین تهاجمات قرار می گرفت. آنها خود را تنها مدافع انحصاری امام و ولایت فقیه می دانستند و حاضر نبودند در این در مسیر کسی را شریک سازند.

از طرف دیگر، آنها بایستی با آن شعارهای دو آتشه خط امامی، هم اکنون باید پیرو کسی باشند که تا مدتی قبل او را قبول نداشتند. متاسفانه این تناقض فکری آنها را به پذیرش راه درست که همانا بیعت با رهبری جدید بود؛ هدایت نکرد. شهوت قدرت باعث گردید تا برای رسیدن مجدد به قدرت، بجای تمکین در برابر رهبری، بنیانهای فکری خود را قربانی کنند و اصل ولایت فقیه و حتی بعضی اصول مسلم دینی را منکر شوند.

نظریه سازان این جناح به دنبال اندیشه ای بودند که بتواند آلترناتیو خوبی برای نظام مبتنی بر ولایت فقیه باشد. حضور تحصیلکردگان علوم انسانی و جامعه شناسی بخصوص از کشور انگلیس در این جناح و پیدایش نظریات جدید پلورالیسم دینی منشاء گرفته از تئوری قبض و بسط دکتر سروش، آنها را بتدریج از لحاظ فکری به سوی پذیرش و تسلیم در برابر تفکر جهانی سازی شده لیبرال دمکراسی سوق داد.

در سال 1992 فرانسیس فوکویاما از نئومحافظه کاران آمریکایی، با ارائه نظریه پایان تاریخ و ایدئولوژی (3) ، اعلام کرد که بشریت، پس از غلبه لیبرال دمکراسی، به انتهای تاریخ رسیده است. او با استناد به حوادث تاریخی مدعی شد که پس از انقلاب کبیر فرانسه در سال 1789 تاکنون؛ کلیه رقبای لیبرال دمکراسی صحنه مبارزه را به سود آن خالی کرده اند. حکومتهای خودکامه یکی پس از دیگری از بین رفته اند. کشورهای مبتنی بر دین نیز ؛ یا مانند امپراطوری عثمانی منقرض شده و یا اصول و بنیان های فکری خود را عملا رها کرده اند و در عمل بصورت حکومتهای سکولار اداره می شوند. آخرین سنگر اصولگرایی کمونیستی نیز پس از فروپاشی شوروی فتح گردید. نظامهای مبتنی بر لیبرالیسم از 3 مورد در اوایل قرن 19 به 76 کشور در دهه 90 میلادی رسیده است. نظامهایی هم که تاکنون به این مسیر نپیوسته اند؛ یا مانند کره شمالی تحت اختناق فرهنگی و سیاسی شدید هستند و یا در داخل آبستن حوادثی هستند که بزودی آنها را از درون متلاشی خواهد کرد. او حتی عملیات گروههای اسلامی مانند القاعده را نیز فقط یک سری تحرکات سیاسی می داند که پشتوانه عقیدتی و همراهی اجتماعی لازم را ندارد و بزودی توسط خود مسلمانان سرکوب خواهد گردید.

Francis Fukuyama

فوکویاما لیبرال دمکراسی را منتهای رشد ایدئولوژیک بشر می داند. و معتقد است غلیه این تفکر بر جهان اجتناب ناپذیر یوده و بهتر است کشورهایی که در این مسیر مقاومت می کنند، دست از لجاجت بردارند و به آن بپیوندند. لازم به ذکر است که او پس از 16 سال دچار تردیدهای جدی در نظریه خود شد.

ساموئل هانتینگتون که بنوعی معلم فوکویاما نیز هست، با پذیرش ضمنی نظریه پایان تاریخ، طی مقاله ای در سال 1993، نظریه جنگ فرهنگها و تمدنها (4) را اعلام کرد. بنا به نظر او غلبه لیبرال دمکراسی بر جهان امری محتوم است و بزودی این تفکر شاکله کلیه سیستمهای سیاسی دنیا را تشکیل خواهد داد. حتی کشورهای سابقا کمونسیتی مانند چین و کشورهای اسلامی ناچار به تسلیم در برابر آن خواهند بود. ولی آنچه در آینده رخ خواهد داد تقابل فرهنگها به عنوان روبنا و فرم محلی تفکر لیبرال دمکراسی در هر کشور است. فرهنگ در این تعبیر یک امر بنیادین نیست که خطری را برای تفکر لیبرال دمکراسی ایجاد نماید. بلکه فرهنگ در واقع لباسی است که هر کشور به مقتضیات عرف جامعه خود به تن نظام لیبرالیستی خواهد پوشاند. لذا در خاور دور لیبرالیسم بودایی و در کشورهای اسلامی، لیبرالسیم اسلامی حاکم خواهد شد.

Samuel Phillips Huntington

هانتینگتون تقابل و جنگ فرهنگ اسلامی و چینی را در مقابل فرهنگ آمریکایی پیش بینی می کند. بر این اساس او پیشنهاد می کند قبل از آنکه دیر شود فرهنگ آمریکایی با استفاده از کلیه امکانات خود به جنگ با این فرهنگها برود و هم زمان با غلبه جهانی لیبرالیسم، فرهنگ آمریکایی را نیز در جهان بگستراند.

باید دید چه عواملی باعث رشد تفکر لیبرال دمکراسی در جهان شده است. رشد و گسترش لیبرال دمکراسی مدیون سخت افزارها و نرم افزارهای خاص خود است. دوران استعمار کشورهای اروپایی با کمک ابزار جنگی، وابسته سازی حکومتهای محلی و تزریق فرهنگ وارداتی غرب به کمک عوامل خودفروخته سیاسی و فرهنگی، استفاده از وسایل ارتباط جمعی که عمدتا تحت کنترل آنها قرار داشته و دارد، تقلید و کپی کاری دانشگاههای کشورهای مستعمره از علوم دست چندم غربی و تمایل به سازگاری با نظم جهانی از سوی بعضی کشورها از عوامل سخت افزاری بسط و گسترش لیبرال دمکراسی در جهان هستند.

عوامل نرم افزاری لیبرال دمکراسی نیز از اهمیت زیادی برخوردار است. عوامل نرم افزاری به ویژگیها و چارچوب این تفکر باز می گردد. لیبرال دمکراسی دارای دو ویژگی مهم زیر است:
تامین آزادی های فردی (لیبرالیسم)
تضمین برابری اجتماعی (دمکراسی)

لیبرال دمکراسی بر اساس باور انسان محوری خود (Humanism)، معتقد است که این انسان است که فارغ از هر قدرت ماورایی، می بایستی برای سرنوشت خود برنامه ریزی و تصمیم گیری نماید. فقط با تامین حداکثری آزادی فردی برای افراد جامعه است که می توان او را برای تصمیم گیری برای زندگی خود مختار کرد. لذا باید اجازه داد هر فرد بتواند "هر طور" که می خواهد زندگی کند. می بایستی عقاید دینی و روش زندگی هر کس محترم شمرده شود. در این میان هیچ تفاوتی میان دین یکتاپرست و عقاید شیطان پرستی و بی دینی نیست. هیج فرد، مذهب و یا تفکر فلسفی و سیاسی حق ندارد سیستم تمام شمولی را در جامعه بنا کند که مخل آزادیهای فردی باشد.

ولی از آنجا که آزادی مطلق فردی بدلیل تضاد منافع و محدودیت منابع امکان پذیر نیست لذا می بایستی دستورالعملی که مورد توافق افراد جامعه باشد به نام قانون موارد اختلاف را حل و فصل نماید.

البته در صورتی که مردم و نخبگان جامعه موردی از "هر مذهب" را مفید برای جامعه تشخیص دهند، بدون آنکه بطور پیش فرض به درستی آن اطمینان داشته باشند،  آنرا مانند هر چیز دیگری کاملا بررسی کرده و اگر مورد پسند عامه قرار گرفت به عنوان قانون اجرا می کنند. هیچ تضمینی هم ندارد که همین قوانین بعدها دستخوش تغییر نشوند.

برابری افراد در مقابل قانون، اصل دیگر تفکر لیبرال دمکراسی است. برابری در مقابل قانون صرف نظر از عقاید و طبقه اجتماعی، جنسیت، ملیت و نژاد از افتخارات نظامات مبتنی بر لیبرال دمکراسی شمرده می شود. لذا دمکراسی به اعمال حاکمیت مردم با روش هر فرد یک رای معنا شده است.

برابری در این نظامات فقط در مقابل قانون نیست بلکه وارد فرهنگ عمومی جامعه نیز می شود. مردم می آموزند که با حقوق و عقاید دیگران کنار بیایند. این همان لیبرالیسم فرهنگی این جوامع است.

لازمه تامین آزادی های فردی و تضمین برابری انسانها آن است که قدرت حاکمه از لحاظ دینی خنثی باشد تا در وضع قوانین به نفع دینی معین رای ندهد. در عرف سیاسی ، به خنثی بودن دولت نسبت به دین و مذهب سکولاریسم می گویند. بر خلاف آنچه تصور می شود سکولاریسم به معنای ضد دین بودن نیست. بلکه به معنای عدم دخالت دین در قانون گذاری و اداره جامعه است. به همین دلیل است که جوامع سکولار دارای تعدد مذاهب هستند. این مذاهب عمدتا در حد اخلاقیات فردی محدود مانده و اجازه سرایت به قوانین اجتماعی و سیاسی را ندارند.

بشر تازمانی که دچار تبعیض اجتماعی است، بدنبال ایجاد برابری است. ولی هنگامی که به برابری دست یافت به دنبال تبعیض به نفع خود است. این همان دور باطل نظام لیبرال دمکراسی است. لذا برابری و آزادی فردی همیشه با یکدیگر سازگار نیستند. افزایش آزادی ، گرایش انسان را به نابرابری به نفع خود را بالا می برد. برای ایجاد توازن میان برابری و آزادی می بایستی قدرت حاکمه بسیار قوی و سیستماتیک وجود داشته باشد.

علت تفاوت نظامهای لیبرالی فقط در میزان اهمیت دادن به آزادی فردی در مقابل برابری اشخاص است. نظامهای سوسیالیستی به برابری اجتماعی اهمیت بیشتری می دهند و در مقابل، نظامهای سرمایه داری و بازار آزاد به سمت گسترش آزادیهای فردی گرایش دارند. همین امر باعث بوجود آمدن سرمایه داران کلان در این کشورها شده که با وجود تعداد اندک، بخش عظیمی از سرمایه ها و اعتبارات را در اختیار دارند. علت این نابرابری در این جوامع آن است که آزادی باعث قدرت بعضی افراد شده و این قدرت مضاعف؛ قوانین تبعیض آمیز به نفع آنها را بوجود آورده است. در کشورهای سوسیالیستی هم با محدود کردن آزادی عمل فردی، انگیزه مردم برای تلاش بیشتر کاهش می یابد. این کاهش انگیزه باعث عقب ماندگی اقتصادی و تکنولوژیکی این کشورها می شود...

بدنبال نظریات فوکویاما تئوریسین های جناح اصلاح طلب به این نتیجه رسیدند که هیچ قدرتی یارای مقابله با هجوم لیبرال دمکراسی را در دنیا ندارد. اصرار بیش از حد روی نظریات عدالت محور امام خمینی در مخالفت با جهان غرب بی فایده و به مثابه آب در هاون کوبیدن است. در دید آنها شکست نهایی اهداف انقلاب اسلامی دیر یا زود اتفاق خواهد افتاد.

در نتیجه آنها با ابراز تردید در نظریات امام مبنی بر تشکیل حکومت عدل الهی در زمان غیبت، شروع به زمینه سازی برای اعلام شکست یکجانبه در برابر لیبرال دمکراسی کردند. آنها در این جنگ بدون آنکه تیری رها کرده باشند تسلیم شدند. تاسفبارتر آنکه خودباختگی خود در مقابل تفکر لیبرالیستی را شکست انقلاب و فروپاشی از درون تعبیر می کردند.

ولی هنوز روح امام در جامعه زنده بود آنها نمی توانستند علنا نیت درونی خود را آشکار سازند. آنها با حفظ برچسب خط امامی حرکت منافقانه خود را برای  استحاله اندیشه های امام  ادامه دادند.

این افراد تصمیم گرفتتند در حوزه عقیدتی، بطور یکطرفه و خودسرانه، شکست و تسلیم بی قید و شرط خود را به نظم جهانی اعلام کرده و پس از تئوری سازی این شکست خفت بار؛ تمام عزت ملت ایران را برباد دهند.

این نظریه بافان خودباخته خود را برای یک ترکمانچای دیگر آماده می کردند. ترکمانچای قبلی در باره خاک ایران به ما تحمیل شد (5). ولی این ترکمانچای به مراتب ننگین تر، برای بباد دادن فرهنگ و دین 1500 ساله ایران بود.

نظام جهانی خواسته هایی داشت که اصلاح طلبان چاره ای جز پذیرش و اجرای آنها نداشتند. قرارداد و یا به عبارت دیگر تسلیم نامه، از قبل نوشته شده بود. آنها برای پیوستن به نظم جهانی می بایستی موارد زیر را قبول کرده و خود نیز متعهد به نظریه پردازی برای اقناع مردم ایران باشند:
دولت و حکومت ایران باید سکولار باشد. از این پس دین یک تجربه فردی است و حق دخالت در سیاست ندارد.
هر گونه مبارزه برای عقیده مخل آزادی فردی است و خشونت تلقی شده و می بایستی از هر تبلیغی برای شهادت طلبی و قیام امام حسین خودداری شود.
دولت حق اجرای احکام شریعت را در جامعه ندارد. این موارد آزادی فردی را محدود می کند.
در اسلام هیچ هدف غایی که باید برای رسیدن به آن تلاش کرد وجود ندارد. لذا انتظار برای مهدی موعود بیهوده است. اصلا باید وجود مهدی را انکار کرد.
هیچ اصل ثابتی در دین وجود ندارد. قرآن که تاکنون کلام خداوند تلقی می شد و حجیت داشت، با این عنوان که در واقع تجربه فردی محمد است از قطعیت برخوردار نیست و از آن برای استخراج احکام  شرعی نمی باید استفاده کرد.
عصمت ائمه از آن جهت که احادیث و روایات رسیده از آنها را برای مردم لازم الاتباع می کند، صحیح نیست و باید منتهای تلاش برای رد عصمت امامان انجام شود.
دین راه مشخصی را برای سعادت اجتماعی بشر مشخص نمی کند. دین صرفا یکسری دستورات اخلاقی است که فقط برای زندگی خصوصی انسان آمده است.
برداشت از دین فردی است و نیاز به گروهی که دین را تبیین کند وجود ندارد. روحانیت شیعه گروهی هستند که فقط نان دین را می خورند و موعظه آنها از سر دینداری نیست لذا این گروه باید از جامعه حذف شوند.
مردم ایران با انجام یک اشتباه استراتژیک (امام) خمینی را برای تشکیل حکومتی بر اساس ولایت فقیه یاری کردند. برای جبران این اشتباه، حکومت ولایی بایستی به عنوان دیکتاتوری تلقی شده و از صفحه روزگار محو شود.
از عدالت محوری جهانی انقلاب اسلامی جلوگیری شود. به ایران هیچ ربطی ندارد که در فلسطین چه می گذرد.

اینها خواسته های ترکمانچای ایدئولوژیک دشمن بود که توسط تئوریسینهای اصلاح طلب با دل و جان پذیرفته شده و تبلیغ گردید. آیا در صورت موفقیت کامل این موارد اثری از دین و تشیع باقی می ماند؟

در نتیجه این خدمت بزرگ به استکبار جهانی، تعداد زیادی از این نظریه بافان رسما و علنا به خدمت آمریکا و اروپا در آمده و مانند اپوزیسیون تمام عیار همه روزه از تلویزیونهای آمریکا و انگلیس بر علیه ایران و آرمانهای انقلاب سخن می گویند. سازگارا رسما با جرج بوش در بنیاد آزادی آمریکا همکاری می کند. مخمل باف برای متقاعد کردن اروپا برای تحریم ملت ایران دست و پا می زند. مهاجرانی اعدام ستون پنجم صدام را جوان کشی می داند. اکبر گنجی امام زمان و عصمت ائمه را نفی و با بدترین القاب از امام خمینی یاد می کند (6). دکتر سروش قرآن را زاییده تخیلات شخصی یک انسان دانسته (7) و 200 سال امامت شیعه را مایه عقب ماندگی تعقل مسلمانان می داند(8). آقای خاتمی آبراهام لینکلن را شهید قلمداد می کند. آغاجری تقلید کردن شیعیان از مراجع را به کار میمونها تشبیه می کند (9). روزی نیست که ابراهیم نبوی هجویات خود را بر علیه مذهب تشیع بیرون ندهد. اینها همه نمونه ای از خروارهاست که همه روزه از این جماعت صادر می شود.

در عوض انجام خواسته  های فوق چه چیزی نصیب اصلاح طلبان گردید؟ چندی نگذشت که جرج بوش رئیس جمهور آمریکا در سال گفتگوی تمدنها (2001)،  مزد این خوش خدمتی را با قرار دادن نام ایران در محور شرارت به آنها پرداخت کرد! آیا این خفت بارتر از عهدنامه ترکمانچای 180 سال پیش روس ها علیه ایران نیست؟

آنچه گفته شد همگی نشانگر ذلت پذیری پدرخواندگان جریان اصلاح طلب بود. ولی انصاف نیست که حساب بخش مردمی جریان اصلاحات را با این گروه یکی بدانیم. وجود همین طیف سالم در جریان اصلاح طلبی است که گروه نظریه پرداز تجدیدنظر طلب؛ نتوانستند عقاید خود را آشکارا بیان کنند و همواره آنها را منافقانه و با رونما و پوسته ای از پیرو خط امام بودن دنبال می کردند.

حوادث بعد از انتخابات خساراتی را به ملت ما وارد ساخت، ولی در عوض به افشای چهره ضدانقلابی و ضد اسلامی نظریه بافان جریان اصلاح طلب منجر شد.  این فتح ایدئولوژیکی بهترین و شیرین ترین پاکسازی فکری نظام برای زنده کردن افکار اصیل اسلام و امام به حساب خواهد آمد.

دشمن با احساس شکست در جریانات پس از انتخابات چاره ای جز برداشتن نقاب نفاق از چهره نداشت. لذا اخیرا این عناصر علنا و رسما ولایت فقیه، تشیع، عصمت ائمه معصومین، وجود امام مهدی و حقانیت قران را در سخنرانیها و نوشته و گفتگوها منکر می شوند.

در پایان به چند سوال کلیدی می پردازیم که با وجود ظاهر فریبنده، آیا لیبرال دمکراسی غالب توانسته است خوشبختی واقعی را برای مردم خود و برای جهان به ارمغان بیاورد؟ آیا غلبه اقتصادی، سیاسی و رسانه ای اقلیت صهیونیست در کشورهای غربی نشانگر عدم کارآیی این تفکر نیست؟ بیش از 60 سال آپارتاید نژادی در فلسطین اشغالی و حمایت بی قید و شرط استکبار جهانی از آن چگونه توجیه می شود؟ آیا علیرغم ظاهر مسالمت جوی لیبرالیسم، وقوع دو جنگ خانمانسوز جهانی در حوزه کشورهای دمکراتیک لیبرال، ناکارامدی این تفکر را برای اداره جهان ثابت نمی کند؟ دیکتاتوری جهانی آمریکا بر علیه کشورهای مستقل و باجگیری بین المللی آن چه وجهی از اعراب دارد؟  اگر لیبرال دمکراسی داعیه تحمل عقاید فردی همه آحاد ملت را دارد، چرا مسلمانان کشورهای غربی  که از نسلهای گذشته در آن کشورها ساکن بوده اند، تحت شدیدترین تبعیضها، محدودیتها و اتهامات قرار می گیرند؟ چرا سازمانهای بین المللی که برای دفاع از برابری و حقوق مردم جهان بنا شده اند، یکپارچه به ابزار قدرت استکبار جهانی بر علیه ملل مستضعف مبدل شده اند؟ و...

به جرآت باید گفت لیبرال دمکراسی با اینکه ظاهرا بر جهان مسلط شده است ولی کارآیی طبیعی و انسانی خود را برای اداره متعالی جهان از دست داده است. بر خلاف نظر فوکویاما، این جهان نیست که به آخر خط رسیده است بلکه صدای شکستن استخوانهای نظم جهانی است که از گوشه و کنار دنیا به گوش می رسد. نظم جهانی دیگر قادر به حفظ خود در قلوب مردم دنیا نیست و فقط با اعمال دیکتاتوری جهانی به سرکردگی آمریکا غلبه ظاهری خود را حفظ کرده است.

پس باید طرحی نو در انداخت.

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد       آنچه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد

بنا به آموزه های اسلام، دین حق یکی است. قرآن می فراید: ان الدین عند الله الاسلام. فقط دین اسلام مورد قبول خداوند است. این دین حق توسط رسول گرامی اسلام و ائمه معصومین به دست ما رسیده است. ولی بواسطه بعضی حوادث تاریخ اسلام، این دین تاکنون نتوانسته است فرصت تشکیل حکومت داشته باشد. بنابر این آنچه در مقابل تفکر لیبرال دمکراسی صف آرایی کرده و شکست خورده است همانا نظامات، ادیان و عقایدی است که مورد تایید خداوند نبوده و لذا شکست آنها هم غیر قابل انتظار نیست.

فوکویاما در بررسی های خود بیشتر با تکیه بر آمارگیری از حوادث تاریخی به این نتیجه رسیده است که دیگر حریفی برای لیبرال دمکراسی وجود ندارد. حتی او بدون مطالعه عمیق در ساختار، اسلام را در قالب القاعده و بعضی جریانات افراطی تحلیل می کند که مورد قبول جوامع خود هم نیستند.

اسلام دو رکن لیبرال دمکراسی یعنی آزادی فردی و برابری را بصورت مشروط می پذیرد. ولی معتقد است، تفکر لیبرال دمکراسی با حذف هر گونه عقیده جهان شمول، انسانها را در تاریکیها و ظلمات رها می کند تا خود راهشان را پیدا کنند. در این شرایط انسانها مجبور هستند در تاریکی راهی را برای خود پیدا کرده و پس از مدتی آنرا تغییر داده و به راهی دیگر بروند.

خداوند در آیه الکرسی قول می دهد مومنین را از تاریکیها (به صورت جمع) به نور (به صورت فرد) هدایت کند (10). ولی طاغوت، در مقابل، انسانها را از نور به ظلمات داخل می کند. دخول در ظلمات یعنی به انسان گفته شود تو آزاد هستی هر تصمیمی را برای خود بگیری بدون آنکه راهنمایی داشته باشی. این همان لیبرالیسم است. طبیعتا در ظلمات لیبرالیستی فقط شیطان حکمرانی خواهد کرد.

اسلام شیعی بعد از انقلاب، گفتمان اصولگرا و عدالت محور را به جهان عرضه کرده است. همین گفتمان عدالت محور است که تاکنون ملت مارا در دفاع از ملت فلسطین ثابت قدم نگاه داشته است. ما معقدیم "عدالت" گمشده لیبرال دمکراسی است. فقدان عدالت الهی است که سرگشتگیها و نابرابری اجتماعی انسانها را حتی در جوامع آزاد غربی باعث شده است. لذا اسلام رکن سوم یعنی عدالت را به دو رکن آزادی و برابری لیبرال دمکراسی اضافه می کند تا ترکیب سعادت بشر تکمیل شود. اگرچه عدالت در قاموس الهی در بطن خود آزادی و برابری را نیز دارد. عدالت الهی همان هدایتی است که چراغ راه انسان در ظلمات است.

تفکر مبتنی برای عدالت، تاکنون توانسته است؛ سربلند و با افتخار نظریه جدیدی را برای مدیریت جهان ارائه دهد. این تفکر مارا را به سمت عدالت حداکثری مهدی موعود رهنمون می شود که آزادی و برابری واقعی انسانها در آن تضمین می شود. دین تشیع با غنای فرهنگی و عقیدتی این ظرفیت را برای ارائه مدلی برتر برای اداره جهان دارد.

از آنجا که دین ما منطبق بر فطرت انسانی بنا نهاده شده است، این پیش بینی دور از انتظار نیست که اگر این اندیشه بطور خالص در دسترس مردم دنیا قرار بگیرد به سرعت در جهان فراگیر شده و موجبات جذب مردم تشنه عدالت به سوی آن را فراهم کند.

تا آنجا که ما در آینده بجای جنگ فرهنگها؛ جنگ عدالت را با لیبرال دمکراسی شاهد خواهیم بود.
سعید معصومی، کالج اسلامی لندن 
 
پی‌نوشت‌ها:
1.  واذا قیل لهم لا تفسدوا فی الارض قالوا انما نحن مصلحون (آیه 11 سوره بقره)
2. امام حسین علیه السلام: انی لم أخرج أشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما. و انما خرجت لطلب الاصلاح فی أمه جدی صلی الله علیه و آله  (بحارالانوار، ج 44، ص 329، باب 37، روایت
3.
End of History, F. Fukuyama
4.
The Clash of Civilizations?, Samuel P. Huntington
5. برای دیدن متن کامل عهدنامه ترکمانچای به صفحه http://forum.shahrood.net/showthread.php?t=649 مراجعه کنید.
6.
نگاهی دیگر: آیت‌الله خمینی در چند پرده، اکبر گنجی
7.
کلام محمد، دکتر عبدالکریم سروش
8.
مناظره مکتوب دکتر سروش و حجت الاسلام سعید بهمن پور
9. جسارت آغاجری به امام راحل و مراجع تقلید
10. الله ولی الذین امنوا یخرجهم من الظلمات الى النور والذین کفروا اولیاؤهم الطاغوت یخرجونهم من النور الى الظلمات اولـئک اصحاب النار هم فیها خالدون (آیه 257 سوره بقره)

نشانه های زوال
ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٢  کلمات کلیدی: سیاسی ، مقالات

پس از حدود 8 ماه، نشانه های واضحی وجود دارد که فتنه پس ازانتخابات مرده است. تنها چیزی که باقی مانده این است که طراحان و مجریان آن سخت در تلاش و تکاپو هستند تا خود راهی و مجالی برای ادامه حیات بیابند. مسئله اکنون «بقا»ست نه «نتیجه»، در شرایطی که موضوع مرگ و زندگی مطرح باشد، بقا بهترین و احتمالا تنها نتیجه ای است که ارزش سعی و تلاش دارد.
پدیده های سیاسی معمولا قبل از اینکه خود ظاهر شوند، علائمشان پدیدار می شود. دو علامت مهم هست که می توان به سادگی از آن نتیجه گرفت کسانی که این فتنه را طراحی کردند و آنها که دانسته یا نادانسته به بازوهای اجرایی آن تبدیل شدند، از دور مغاکی را که در انتهای جاده قرار دارد دیده اند و لذا از همین حالا دراندیشه اند تا راهی برای «خروج از جاده» بیابند اما هیچ گزینه دلچسبی برای این کار پیش روی خود نمی بینند. از آن دو علامت، یکی در خارج ایران است و دیگری در داخل. در خارج از ایران مهم ترین پدیده ای که می توان از آن نتیجه گرفت طرف های غربی شکست پروژه «ایران 88» را پذیرفته اند این است که امریکایی ها و اسراییلی ها تصمیم گرفته اند بر خلاف مشی گذشته خود حمایت از سران داخلی فتنه را علنی و صریح کنند. به این موضوع خواهیم پرداخت که این سیاست جدید چگونه بر ناامیدی امریکایی ها از فتنه سبز دلالت می کند. نشانه داخلی هم این است که سران فتنه به دنبال آشتی افتاده اند و در هفته های گذشته این موضوع بیش از هر مسئله دیگری مشغله سیاسیون رده بالا در ایران بوده است.
اجازه بدهید از سیاست جدیدی شروع کنیم که امریکایی ها در قبال فتنه دست ساز خود در ایران در پیش گرفته اند. در هفته های اول پس از شروع این فتنه، مقام های امریکایی وصهیونیست به 3 علت حمایت علنی و صریح از پروژه هایی که فتنه گران در داخل به دنبال اجرای آن بودند را صلاح ندانستند. علت اول این بود که اگرچه خود از طریق پروژه بلند مدت شبکه سازی در میان اپوزیسیون و پروژه کوتاه مدت تغذیه سران فتنه از طریق کاشتن رابط هایی کنار گوش آنها، در طراحی فتنه دخیل بودند اما نمی دانستند نیروهایی که اجرای پروژه در داخل ایران بر عهده آنها گذاشته شده تا چه حد قادر به انجام موفق این کار خواهند بود و به همین دلیل ترجیح دادند در ابتدای کار در مورد موضوعی که نتیجه آن قابل پیش بینی نبود، به حمایت پنهان بسنده کنند تا تمجید آشکار. علت دوم به نیازی باز می گشت که امریکایی ها به مذاکره با ایران در مورد برنامه هسته ای و پرونده های منطقه ای احساس می کردند و هنوز هم احساس می کنند. تحلیل برخی محافل داخل امریکا این بود که حمایت صریح از معترضان در داخل -که می گفتند به احتمال قوی کاری هم از پیش نخواهد برد-ممکن است مذاکرات با ایران را به خطر بیندازد و امریکا را از یافتن راه حلی برای خطرهای فوری که از جانب پروژه های هسته ای و منطقه ای ایران آن را تهدید می کند، محروم سازد. علت سوم هم ناشی از این درک فراگیر در محیط های تصمیم سازی امریکا بود که هرگونه حمایت صریح از عناصر داخلی سازنده بحران در ایران باعث خواهد آنها به وضوح «مهره های بیگانه» به نظر برسند و به همین دلیل دولت امریکا برای رد گم کنی هم شده باید از موضوع کناره بگیرد و به «اقدامات پنهان» مورد علاقه خانم کلینتون بسنده کند. دقیقا بر مبنای همین علل بود که مقام های امریکایی آن اوایل تلاش می کردند درموضع گیری های خود دائما این کلیشه را تکرار کنند که آنچه در ایران می گذرد یک «مسئله داخلی» است و هیچ ماموریتی به هیچ کس برای انجام اقدامات براندازانه در داخل ایران محول نشده است.
تحولات اخیر نشان می دهد این تحلیل در ذهن طرف غربی دگرگون شده است. امریکایی ها اکنون نه تنها به هیچ وجه احتیاط سابق را مراعات نمی کنند بلکه به صراحت می گویند که از این به بعد صریحا از دوستان داخلی خود در ایران حمایت خواهند کرد. فیلیپ کراولی، سخنگوی وزارت خارجه امریکا جمعه گذشته در تامپای فلوریدا گفت: امریکا از این پس به مسئله برخورد با معترضان ایرانی «به صراحت» و «آشکارا» اشاره خواهد کرد. در حالی که همه آن دلایلی که در هفته های اول امریکایی ها را به پرهیز از موضع گیری صریح وا می داشت، همچنان به قوت خود باقی است، این بی احتیاطی چه معنایی می تواند داشته باشد؟ علت ظاهرا این است که امریکایی ها دریافته اند جنبش به اصطلاح سبز در ایران که ناشیانه همه سرمایه های اطلاعاتی خود در ایران را پیش پای آن هدر دادند، در حال مرگ است و تصور می کنند تنها راه برای شارژ مجدد آن این است که به صراحت و علنا به حمایت از ناآرامی ها در داخل بپردازند به این امید که معدود اوباش باقی مانده پای کار فتنه خیال کنند «جامعه جهانی» (؟!) پشت سر آنهاست و به پیمودن راه بی حاصلی که تا به حال می رفته اند ادامه بدهند. برخی مراجع تصمیم ساز در تهران اکنون اسنادی روشن در اختیار دارند که نشان می دهد این چرخش استراتژیک در مواضع امریکایی ها رخ داده است.
در فضای داخلی در مورد پروژه آشتی و حکمیت پیش از این به قدر کافی سخن گفته ایم. برخی نکات کلیدی که باید به تحلیل های قبلی اضافه کرد چنین است. اولا واضح است که فتنه گران تا جانی در بدن داشتند و به تعبیر رادیو اسراییل دندانشان به گوشت نظام گیر کرده بود هیچ به یاد نقد افراطی گری و سر دادن ندای و وحدت و مطالبه آشتی و حکمیت نیفتادند. حالا جنگ مغلوبه شده و نه فقط مردم از فتنه گران جدا شده اند بلکه مطالبه برخورد همچنانکه در 9 دی آشکار شد، بدل به مهم ترین درخواست مردم از نظام شده است، و چانه زنان درون حاکمیت هم راهی برای باج گرفتن از نظام باز نکرده اند، به یکباره یاد فضائل اخلاقی افتادن ودم از وحدت زدن بیشتر نشان از فرصت طلبی دارد تا خیر خواهی. ثانیا این نکته واضح است در خوش بینانه ترین حالت سران فتنه اکنون در مرز انقلابی ماندن و ضد انقلاب شدن ایستاده اند (اگرچه همه شواهد نشان می دهد که فتنه گران مدت هاست از این مرز گذشته اند). این ایستادن سر مرز، بانیان فتنه را دچار نوعی پارادوکس کرده است. از یک سو، اگر بخواهند درون خانواده نظام باقی بمانند لاجرم باید به مرزبندی با ضد انقلاب بپردازند و این مرزبندی موجب خواهد تتمه حامیان خیابانی خود را هم از دست بدهند. و از سوی دیگر اگر نخواهند درون نظام باقی بمانند -که ظاهرا نمی خواهند- آن وقت تمامی اختلافات درون حکومت که تا امروز از آن تغذیه کرده و سرپا مانده اند از بین خواهد رفت و اجماعی کامل در مورد برخورد با آنها شکل خواهد گرفت.
این پارادوکس سران فتنه را بر سر دوراهی یک انتخاب سخت قرار داده و این انتخابی است که بالاخره تکلیف آن باید تا 22 بهمن امسال که یقینا همایشی شکوهمند تر از 9 دی خواهد بود یکسره شود. اگرچه در ظاهر به نظر می رسد بعضی از سران فتنه اراده ای برای کوتاه آمدن و آشتی از خود نشان داده اند ولی واقعیت این است که فعلا چیزی بیشتر از یک بازی منافقانه در کار نیست. علت نرمش هایی که اخیرا از جانب چهره هایی چون کروبی، موسوی و خاتمی مشاهده می شود بیش از آن که یک تنبه واقعی و تلاش برای جبران خساراتی باشد که به نظام وارد آورده اند -که تازه همین هم مجازات آنها را منتفی نمی کند- این است که می خواهند با نوعی فاصله گذاری صوری میان خود و ضد انقلاب، گریبان خویش را از تبعات اقدامات احتمالی آنها در آینده برهانند. بالاخره این اکنون واقعیتی است که جریانات ضد انقلاب هیچ ارزشی برای رهنمودهای امثال این آقایان قائل نیست و تا جایی که بتواند به تلاش خود برای صدمه زدن به نظام ادامه خواهد داد. اما مهم این است که نظام همه هزینه اینگونه اقدامات را بر عهده سران فتنه می داند چرا که اگر نبود تهمتی که این افراد به نظام زدند و بستر و زمینه ای که فراهم آوردند ضد انقلاب هرگز چنین گستاخ نمی شد و مجال تحرک نمی یافت، هم چنانکه در این 30 سال نیافته بود. اگرچه نظام به آسانی قادر به برخورد با این جریانات خواهد بود اما این موضوع را نباید فراموش کرد که ندای آشتی که این روزها از گوشه و کنار شنیده می شود یا بیانیه هایی که در راه خواهد بود، هدفی جز نجات دادن سران فتنه از هزینه های محتومی که لاجرم باید بپردازند ندارد. این حق مسلم مردم است که خواهان محاکمه و مجازات سران فتنه هستند.
نهایتا این دو علامت نشان می دهد که نوعی اجماع داخلی و خارجی در این مورد وجود دارد که فتنه سبز جوانمرگ شده است. حامیان خارجی اش اکنون به داد و فریاد کردن روی آورده اند تا شاید به عدد فریب خوردگان چند نفری اضافه شود و بانیان داخلی هم در به در به دنبال راهی می گردند که از مهلکه بگریزند. سوال این است: صورت این جنازه مرده را تا کی به رنگ و لعاب بزک می توان کرد؟
مهدی محمدی


نُسخه ای برای اصلاح طلبان
ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۱  کلمات کلیدی: سیاسی ، مقالات

اتفاقات پس از انتخابات موجب دگرگونی فضای سیاسی کشور و پیدایش چالش های جدی برای سیاستمداران در حوزه کاستی های فرهنگ سیاسی شده است. نگارنده بر آن است تا پس از آسیب شناسی وضعیت پیش آمده و با توجه به تهدید دراز مدت عدم اصلاح فرهنگ مراودات سیاسی، برای بازگشت اصلاح طلبان به صحنه سیاسی کشور به عنوان نیروهای مقبول و در مدار نظام، راهکارهایی ارائه دهد. لذا در اهتمام به واکاوی چالشها و برای رسیدن به راهکاری مدوّن، کاربردی و واقع گرا، نکات مربوطه در هفت سر فصل ارائه می گردد:

۱- چرا جمهوری اسلامی با محوریت ولایت فقیه؟
ابتدا لازم است ضرورت مُدل حکومتی جمهوری اسلامی برای کشور ایران در جهان امروز تبیین گردد. ابعاد اعتقادی و فقهی این مُدل به کرات توسط بزرگان بحث و تحلیل و تبیین شده است. لذا نگارنده تنها به ضرورت این مُدل در صحنه پیچیده و متغیر جهان امروز برای حفظ استقلال کشور و صیانت از ثروت ملی خواهد پرداخت.
"ماهیت دشمن" و "نظام سلطه" مبحثی مفصل و پیچیده است که در مجالی دیگر به آن پرداخته خواهد شد. به صورت اجمالی، دنیای امروز عملاً توسط شرکتهای بزرگ چند ملیتی و مالکین پر نفوذ و سرمایه دار آنها اداره می شود، و تصمیمات بین المللی عمدتاً با محوریت مطالبات آنها تنظیم می گردد. دولت آمریکا نیز در خدمت همین "کاپیتالیسم نئولیبرال جهانی" می باشد. طرح بحث "جهانی شدن" توسط این طیف معطوف به استثمار و نفی استقلال ملّت های جهان سوم است، تا در مرحله اول زیر ساخت ها و منابع طبیعی آنها در خدمت و مالکیت کاپیتالیسم نئولیبرالی در آید، و در مرحله بعد از مردم کشورهای مورد هدف به عنوان مصرف کننده و مشتری کالا و خدمات این کمپانی های چند ملیتی بهره گیری شود.
نظام جمهوری اسلامی که در صدد استقلال امت مسلمان ایران و تعامل عادلانه با جهان است، در این معادله امپریالیستی جایگاهی ندارد و فرصت در آمد صد ها میلیارد دلار را از کمپانی های چند ملیتی سلب نموده است. همچنین با تداوم حیات و پیشرفت و عرض اندام در مقابل کاپیتالیسم نئولیبرال جهانی، تحقق یافتن استقلال و رهایی دیگر ملل را از این نظام سلطه ترویج می دهد.
این دو بُعد اقتصادی و ایدئولوژیک، از اساسی ترین دلایل دشمنی کاپیتالیسم نئولیبرال جهانی با ملت انقلابی ایران محسوب می شود. جمهوری اسلامی ایران روزی توسط آنها به رسمیت شناخته می شود که:
۱- کاملا سکولاریزه شده و دین در نظام اجتماعی و سیاسیش دخالتی نداشته باشد. با تحقق لیبرال دموکراسی و جامعه مدنی به سبک غرب، و به دلیل تبحر و تخصص غرب در شکل دهی افکار عمومی توسط عوامل داخلی و رسانه های حجیم تبلیغاتی، دولت ها به راحتی تحت سلطه آنها خواهند بود.                                 ۲- مالکیت منابع عظیم طبیعی و زیرزمینی ایران از حالت ملی در آمده و در بازار آزاد جهانی عرضه شود.
۳- زیرساختهای کشور مانند صنایع مادر، راه و ترابری، مخابرات،.... خصوصی سازی و در بازار آزاد جهانی (جهت قبضه توسط کمپانی های چند ملیتی) عرضه شود. این امر باعث اعمال نفوذ بیگانگان در سیاست های دولت نیز خواهد شد.
۴- اجازه ورود انحصاری کمپانی های چند ملیتی به بازار مصرف هفتاد میلیونی ایران صادر شود (معمولا با شرایط نابرابر و بدون اعمال تعرفه و مالیات)، که متعاقباً موجب نابودی صنعت و تولید ملی خواهد شد.
۵- از دشمنی و مقابله با اسرائیل و سیاستهای امپریالیستی نظام سلطه دست بردارد. تعداد قابل توجهی از سرمایه داران و مالکین کمپانی های چند ملیتی، یهودی صهیونیست هستند که به خاطر سرمایه و نفوذ فراوان فرصت جولان سلایق اعتقادی خود را می یابند، و دلیل اصلی حمایت بی چون و چرای آمریکا از رژیم غاصب صهیونیستی می باشند.  
۶- از تلاش برای رقابت با انحصار غرب در علوم نوین مانند انرژی هسته ای و بیوتکنولوژی منصرف شود، و مانند دیگران مصرف کننده و نیازمند آنها باشد.
چارچوب دینی و اصل ولایت فقیه که تفاوت عمده مردم سالاری دینی با لیبرال دموکراسی است، مهمترین مانع طمع ورزی کاپیتالیسم نئولیبرال جهانی و تاراج سرمایه های ملی توسط بیگانگان می باشد. به همین سبب از اول انقلاب به دنبال مبارزه همه جانبه با ولایت فقیه بوده اند تا به اهداف خود در این سرزمین غنی دست یابند. در شرایطی که قریب به اتفاق انقلابهای مردمی در دنیای معاصر تنها پس از چند سال به شکست انجامیده اند، مُدل حکومتی جمهوری اسلامی دوام انقلاب مردم ایران در سال 1357 را تضمین کرده است.
اصل ولایت فقیه از اصول محوری قانون اساسی در مُدل حکومتی جمهوری اسلامی به شمار می رود. التزام به نظام جمهوری اسلامی نیز مبتنی بر پذیرش ولایت فقیه و مشخصاً ولی فقیه منتخب و نظارت شده توسط اصل دیگری از قانون اساسی یعنی مجلس خبرگان رهبری می باشد. احزاب و نقش آفرینان سیاسی که تمایل به ورود در حاکمیت دارند نمی توانند بگویند که جمهوری اسلامی را قبول داریم اما ولایت فقیه را قبول نداریم. یا ولایت فقیه را قبول داریم اما مصداق فعلی آن را قبول نداریم. این به معنای عدم پذیرش مجلس خبرگان منتخب مردم و قانون اساسی از بُعد حقوقی، و عدم پذیرش تمامی دستگاه های زیر مجموعه نظام از بُعد عملی می باشد، زیرا همه دستگاه های حکومتی مشروعیت حقوقی خود را با تأیید و تنفیذ رهبری اخذ می نمایند.
افراد و گروه هایی که به اصول محوری نظام اعتقاد نظری و التزام عملی ندارند، نمی بایست انتظار فرصت رقابت برای قدرت سیاسی داشته باشند. در کشورهای توسعه یافته نیز احراز التزام عملی مدیران سیاسی به اصول حکومتشان امری متداول است. این نکته کلیدی می بایست از حالت تابو نزد اصلاح طلبان درآمده، تفهیم و پذیرفته شود، چرا که عده ای در سیر باطل و بازدارنده ای در جا می زنند و انرژی بسیاری در خدمت می گیرند، که در غیر این صورت می تواند صرف توسعه و تحول در مسیر تعالی ایران اسلامی گردد.

۲- ارتقای شعور سیاسی
ضعف های بنیادی در بلوغ و شعور سیاسی و در تشخیص مصلحت نظام و ملت در مقایسه با سلایق حزبی و گروهی کاملا مشهود است. برای شرح اجمالی این مسأله به مثالی از تاریخ اخیر منازعات سیاسی در ایالات متحده آمریکا اشاره می نمایم.
در انتخابات ریاست جمهوری سال ۲۰۰۰ آمریکا میان آل گور و جورج بوش، ابهامات جدی در نحوه رأی گیری و شمارش آرای ایالت فلوریدا پیش آمد، و آل گور خواستار بازشماری دستی آراء شد. رقابت بسیار نزدیک بود و نتایج ایالت فلوریدا رئیس جمهور بعدی آمریکا را مشخص می نمود.
دیوان عالی آمریکا که آخرین مرجع تصمیم گیری در اینگونه منازعات است از بازشماری آرای فلوریدا جلوگیری نموده، و جورج بوش را رئیس جمهور ایالات متحده اعلام کرد. شایان ذکر است که در آن ایام هفت تن از نُه قاضی دیوان عالی منتسب به جمهوری خواهان (حزب جورج بوش) بودند، و اذعان داشتند که این تصمیم "استثنایی و محدود به شرایط فعلی" است و نمی تواند مبنای پرونده های مشابه در آینده قرار گیرد!
با این وجود و علیرغم مدارک مستند آل گور در اثبات تقلب، وجود شبهات بزرگی مانند فرماندار بودن برادر جورج بوش در ایالت مورد اتهام و علیرغم داشتن نیم میلیون آرای مردمی بیشتر از جورج بوش، کاندیدای نامبرده تسلیم حکم نهایی دیوان عالی شد، و این سخنان را در مجلس سنای آمریکا ایراد داشت:
"گر چه قویاً مخالف حکم دیوان عالی هستم، اما به خاطر اقتدار نظام و اتحاد ملت آمریکا آن را می پذیرم. این مناقشه دشوار پنج هفته به طول انجامید و هم اکنون توسط نهادهای محترم قانونی حکومت ما به پایان رسیده است. لذا وظیفه خود می دانم با احترام و تبریک به رئیس جمهور جدید، با او همکاری نموده و در مسیر ایجاد اتحاد و همبستگی میان ملت آمریکا قدم بردارم. می دانم که بسیاری از هواداران من مانند خودم دلسرد و مأیوس شده اند، اما عشق به وطن باید بر این دلسردی غلبه کند. فرصت را مغتنم می شمارم تا به جهانیان بگویم که به هیچ وجه تصور نکنند که این رقابت نشانگر ضعف آمریکا است، بلکه اقتدار دموکراسی آمریکا در غلبه کردن بر مشکلات، خود را نمایان کرده است. برخی ابراز نگرانی کرده اند که به خاطر ماهیت غیر عادی این انتخابات رئیس جمهور بعدی ممکن است در اداره کشور دچار مشکلاتی شود. من این سخن را نمی پذیرم، و اعلام می دارم که کاملا در خدمت او خواهم بود. از همه کسانی که به من رأی دادند نیز عاجزانه خواهشمندم تا پشت سر رئیس جمهور جدید متحد شوند و او را یاری نمایند"!
آیا ما تا چه اندازه به آن بلوغ و شعور سیاسی رسیده ایم که منافع ملی و اقتدار نظام و اتحاد هموطنانمان را در سطحی فراتر و غیر قابل مقایسه با منافع و حقوق شخصی و حزبی خود ببینیم؟ فصل الخطاب شناختن عالیترین مرجع حقوقی کشور در مناقشات سیاسی از لوازم عقلی و اولیه جامعه پیشرفته و متمدن است، و نشانگر بلوغ سیاسی می باشد. چنین ساز و کارهای "استصوابی" در نظام های توسعه یافته نیز متداول است، مانند دیوان عالی آمریکا، وتوی ریاست جمهوری در آمریکا، مجلس لُرد ها و توشیح ملوکانه در انگلستان.

۳- نقد از خود
"خودنقادی"، "خود پرسشگری"، "خود انتقادی"، "نقد از خود"،... چقدر عجیب و بیگانه است این واژه ها! همه به نوعی ترجمه واژه self criticism است، که یکی از کاستی های فاحش ما در حوزه فرهنگ سیاسی می باشد. این اصل هم در سیر و سلوک عرفانی و معنوی در مکتب محمدی(ص) و هم در مبانی مدیریت نوین در مسیر تعالی جایگاه ویژه ای دارد. در انتقاد و خرده گرفتن از یکدیگر بسیار توانا هستیم، اما دریغ  از اندکی تأمل در مواضع و عملکرد خود و حزب خویش!
فرهنگ و اخلاق سیاسی و اجتماعی ما می بایست به حدی برسد که منصفانه، عادلانه و با شجاعت حق را تصدیق و از باطل تبری جوییم. در جریان های منتسب به گروه سبز و جبهه اصلاحات، کمتر تشکّلی یافت می شود که کوچک ترین انتقادی از آن دسته مواضع ساختارشکنانه جناب آقای موسوی به عمل آورد. هر چه بوده تبعیت بوده، از درست و غلط به یکسان. این نوع تعطیلی عقل و پیروی محض، از افرادی که مدعی روشنفکری و عقل گرایی هستند بسیار جالب و قابل تأمل است! می بایست به جایگاهی برسیم که به عنوان مثال یک تشکل منصف و معتدل اصلاح طلب، پس از بررسی بیانیه ۱۶ آذر مهندس موسوی، بخشی از آن را که نقد وارد و سازنده است تأیید و تمجید نموده، و بخشی دیگر که ساختارشکنانه و ضد مصالح نظام و فتنه انگیز است را محکوم کرده و از آن اعلام برائت نماید.
نقد از خود نباید به مسائل روز محدود شود، و دامنه نقادی می بایست به معضلات بنیادی نیز گسترش یابد. دلسردی مردم از جریان اصلاحات و شکست این جبهه در تمامی انتخابات سراسری از سال ۱۳۸۱ تاکنون نکته ای کلیدی و قابل تأمل است، که واکاوی تمامی ابعاد آن موجب دستیابی به راهکارهای اساسی خواهد شد.
در ادامه این روال شکست که البته بر متفکران جریان اصلاح طلبی پوشیده نیست، کاندیدای اصلی جبهه اصلاحات در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۴ تنها سه میلیون رأی کسب نمود، و باعث شد تا در دوره دوم انتخابات مجبور به اجماع بر کاندیدایی شوند که از اصلاح طلبان نبوده و آرای تعدادی از اصول گرایان را نیز دارا بود. سرانجام نیز عطف به آسیب شناسی فوق، در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۸ به ناچار استراتژی "وجهه اصول گرای اصلاح طلب" را پیگیری نمودند.
تلاش افراطیون اصلاح طلب در دوازده سال اخیر در "پروژه تحمیل لیبرال دموکراسی" به ملت مسلمان و انقلابی ایران نیز از مسائل کلیدی است که می بایست توسط اصلاح طلبان معتدل مورد نقادی قرار گیرد، و جایگاه افراطیون در صدارت و هدایت جبهه اصلاحات بازبینی شود.
 
۴- آسیب شناسی جنبش سبز
آفت برداشت عمومی از همسو شدن جبهه اصلاح طلبان در "جنبش سبز" با دشمنان نظام مانند نهضت آزادی، منافقین، سلطنت طلبان و دستگاه های اطلاعاتی بیگانگان چاره ای عاجل می طلبد. این "جنبش" هویت جریان اصلاحات را از یک جبهه سیاسی درون نظام به گروهی از اپوزیسیون تبدیل کرده است.
جنبش سبز به قدری محبوبه و معشوقه ضد انقلاب و محاربین نظام قرار گرفته، که به نظر می رسد مالکیت جناب موسوی در آن به یک دانگ تقلیل یافته است! و ایشان در بیانیه اخیر خود به اینکه افسار آن از دست وی خارج شده است اعتراف داشته اند. اغتشاشات و خسارات به جان و مال مردم، وهن مقدسات، قانون شکنی و هتک اقتدار نظام در زیر این عَلَم تحقق یافته است.
بسیاری از گفتارها و رفتارها در جنبش سبز با اصول و ارزش های جامعه اسلامی ایران ناسازگار بوده، که نهایتا با برخورد جدی مردم در حماسه بی نظیر نهم دی مواجه شد. جناب آقای موسوی نیز همواره واکنش دو پهلو نسبت به این نوع برخوردها نشان داده است، و در بیانیه هفدهم از عاملان آن به عنوان مردمان خداجوی و عزادار حسینی یاد کرده بود! حال دلیل این واکنش چه حفظ اندک یاران باشد و چه تأثیر افراطیون، به تسریع ریزش طرفداران ایشان منجر خواهد شد. حتی دوستانی که روزگاری در طراحی جنبش سبز موسوی سهیم بوده اند، این روزها عاجزانه در مقام ستر خطایا و تنزیه وجهه جناب موسوی در آمده اند و با طرح عباراتی جدید نظیر "جریان سبز اصیل" تلویحاً جنبش سبز را نفی نموده و به سوگ فرجام نامبارکش می نشینند.
اعضای فراری از وطن و پناهنده در غرب اتاق فکری که برای جنبش سبز در خارج از کشور تشکیل شده است، نزد مردم بصیر ایران اسلامی معلوم الحال هستند. دکتر سروش که یکی از اعضای پنج نفره این اتاق فکر است، اخیراً در مصاحبه ای با روزنامه کریستین ساینس مونیتر اذعان داشته که با سران جنبش سبز در ایران ارتباط نزدیکی دارند و بدلیل زندگی در خارج، هراسی از حکومت نداشته و تصمیم گرفته اند بیانیه ای منتشر نمایند "تا روشن شود که اهداف موسوی و آرمان های جنبش سبز چیست". ایشان حتی از نوشتن قانون اساسی جدید سخن به میان آورده، که از برنامه های اتاق فکر جنبش سبز به حساب می آید! جناب موسوی در بزنگاهی قرار گرفته که اگر انتساب اتاق فکر جنبش سبز و دیگر مخالفین نظام جمهوری اسلامی به خود را به وضوح تکذیب نماید، مورد تقبیح آنها قرار خواهد گرفت و در غیر این صورت نزد آحاد ملت ایران مطرود خواهد بود.
از بلایای دیگر جنبش سبز فراهم آوردن بستری است که در آن قشری از جوانان متأثر از دروغ و سیاه نمایی و شایعه پراکنی نسبت به نظام اسلامی بی اعتماد و نا امید شدند، و تعدادی از آنها نیز ناخواسته پیاده نظام گروه هایی قرار گرفتند که در صدد حرمت شکنی اصول و ارزش ها بودند. لذا ادامه فعالیت در سایه چنین عَلَمی که تا به این حد مجال فعالیت معاندین ملت و نظام اسلامی ایران را فراهم نموده است، به مصلحت بقای جریان اصلاح طلبی معتدل درون نظام نخواهد بود.
 
۵- رهبری جنبش سبز
از اشتباهات استراتژیک جناب آقای موسوی در دوران قبل از انتخابات، اجازه ورود افراطیون جریان اصلاحات به ستاد و پویش انتخاباتی خود بود که در میان دلسوزان نظام نگرانی هایی ایجاد کرد. جناب آقای رضایی در مناظره تلویزیونی از ایشان مشخصاً در این مورد سؤال کردند و آقای موسوی به جای توضیح و یا اعلام برائت از آنها، از پاسخ دادن طفره رفتند. استاد شهید آیت الله مطهری در کتاب جاذبه و دافعه علی (ع) می فرمایند: "تنها کسی موفق می شود دوستی طبقات مختلف و صاحبان ایده های مختلف را جلب کند که متظاهر و دروغگو باشد و با هر کسی مطابق میلش بگوید و بنمایاند. اما اگر انسان یکرو باشد و مسلکی، قهراً یک عده ای با او دوست می شوند و یک عده ای نیز دشمن. عده ای که با او در یک راهند به سوی او کشیده می شوند و گروهی که در راهی مخالف آن راه می روند او را طرد می کنند و با او می ستیزند".
وقتی اعلام برائت جناب موسوی از منافقین و عناصر بیگانه هفت ماه و هفده بیانیه به طول می انجامد، و فردی مانند مخملباف که "کارخانه دروغ سازی" ضد نظام وی این روزها از بنی صدر و نوری زاده و امثالهم پر رونق تر شده است خود را هنوز سخنگوی رسمی ستاد میرحسین موسوی در خارج از کشور معرفی می نماید (نکته ای که تاکنون تکذیب نشده است!)، چه انتظار می رود که از صحنه گردانان داخلی فتنه های پس از انتخابات یعنی معدود اعضای افراطی حزب مشارکت، کارگزاران، مجمع روحانیون و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی اعلام برائت نمایند؟! بدیهی است که بخشی از منش افراط گرایانه جناب آقای موسوی متأثر از نفوذ کلمه همین افراطیون است.
در بیانیه هفدهم جناب آقای موسوی نکته جدیدی در راستای ارائه راه حل و ایجاد آرامش و جبران خسارات ناشی از اقدامات ایشان یافت نمی شود. شاید به دلیل حماسه بی نظیر نُه دی که نَه میلیونی آحاد ملت به جنبش سبز بود، کاهشی در خصم کلام ایشان نسبت به حاکمیت نظام مشاهده می شود (در مقایسه با بیانیه شانزدهم!). بی شک ارائه راه حل از سوی طرفین مناقشه زمانی کارایی دارد و بوی خلوص و دلسوزی می دهد که با تصدیق اشتباهات، تعدیل مواضع و واقع گرایی همراه باشد. اما آنچه در بیانیه "راه حل" خوانده شده تنها مطالبات یک طرفه می باشد.
برخی از دوستان خوش بین و بعضاً ساده انگار، عدم استفاده جناب موسوی از عباراتی مانند "دولت کودتا" و "ربودن رأی در روز روشن" که بیانیه شانزدهم مملو از آن بود را نشان پذیرش دولت دهم از طرف ایشان تلقی کردند. چند روزی از ذوق زدگی دوستان نگذشت که سایت "کلمه" که منتسب به شخص جناب موسوی است مقاله ای منتشر کرد که در آن به فلسفه بافی پیرامون اثبات ادعای تقلب در انتخابات پرداخته شده بود، البته کما فی السابق بدون ارائه ادله مستند!
لذا مشهود است که فردی با روحیات جناب آقای موسوی بهترین فرصت را برای جولان سلایق افراطیون هر دو طرف فراهم می نماید. افراطیون جریان اصول گرایی تخلفات بزرگ جناب موسوی از جمله قانون شکنی، لشکرکشی خیابانی، اتهام تقلب و دروغ به نظام، حمایت از اغتشاشگران و هتاکان مقدسات، تضعیف وجهه بین المللی نظام، تضعیف اقتدار ملی در حساسترین هفته های مذاکرات هسته ای و... را بهترین فرصت برای تصفیه و حذف طیف اصلاحات از صحنه سیاست کشور شمردند. افراطیون جریان اصلاحات نیز ساختارشکنی جناب موسوی را مبنا قرار داده، و عقده، کینه و عناد خود را بر آن بار کردند، تا در فضای غبارآلودی که خود ایجاد کرده اند اهداف خودخواهانه خویش را پیگیری نمایند.

۶- آسیب شناسی مطالبات جبهه اصلاحات
انتقادات جریان اصلاح طلبی به دلیل حضور پر رنگ افراطیون این جریان در صحنه سیاست در سالیان جاری، تبدیل به یک کلیشه ضدیت با رهبری و بُعد اسلامی جمهوری اسلامی شده است. این افراطیونِ بعضاً پشت پرده عبارتند از سیاسیون کهنه کار که کینه، حسادت و عناد نسبت به شخص آیه الله سیدعلی خامنه ای در دل دارند، و احزاب رادیکال غرب زده که به دنبال سکولاریزه شدن نظام و احیای لیبرال دموکراسی در ایران هستند.
در مقابل، مطالبات بدنه معتدل مردمی و دانشگاهی اصلاح طلبان دغدغه و انتقاد بسیاری از تشکل های اصول گرایی نیز می باشد. برخی از انتقاداتی که بعضاً به عملکرد دستگاه های دولتی، نظارتی، قضایی، انتظامی و رسانه ای مطرح می شود، به نظر نگارنده تا حدودی  وارد است و راهکارهای معقول و واقع بینانه همراه با صبر و استدراج و مهارت در مدیریت تحول می طلبد. اما منش اصلاح طلبان افراطی که می کوشند تا از هر اشکالی در مدیریت و عملکرد دستگاه های حکومتی برای شوراندن هیجانات و احساسات و هجمه به رهبری استفاده شود، علاوه بر فتنه انگیزی، سبب پایمال شدن مطالبات قشر معتدل و منصف جریان اصلاحات که جنبه انتقاد سازنده و دلسوزی برای نظام را دارد می شود.
به عبارت دیگر، وقتی انتقاد جامۀ افراط گرایی به خود بپوشاند، که ریشه آن در بی بصیرتی، خصومت و کینه ورزی است، به انتقادات سازنده جفا می شود و طراحان دلسوز انتقاد سازنده بخاطر شرایط بوجود آمده و حفظ مصلحت بزرگتر ناچار به مسکوت گذاشتن مورد انتقاد خود می شوند. اگر هدف از انتقاد، اصلاح و تحول در مسیر تعالی نظام جمهوری اسلامی باشد، حمایت جمع کثیری از مردم و سیاسیون دو طیف سیاسی کشور را جلب خواهد کرد.   
اصلاحاتی که از گروهی از اصلاح طلبان می شنویم اغلب جنبه اصلاح ساختاری مُدل حکومتی جمهوری اسلامی دارد، و منازعات و بی اعتمادی ها از همین نقطه آغاز می شود. افراطیونی که در صدد حذف اصلاح طلبان از صحنه سیاسی کشور هستند نیز از این فرصت نهایت استفاده را به عمل می آورند، که البته متاعشان در چنین سناریویی بیشترین خریدار را دارد.
حال خواستارم که این سناریو برای لحظه ای متصور شود: "اصلاح طلبان به عنوان تشکل هایی شناخته شوند که به اصول نظام، ولایت فقیه و قانون اساسی پایبند هستند. انتقاداتشان به دور از افراط گرایی، با رعایت مقدسات و معطوف به تعالی نظام جمهوری اسلامی باشد. در صدد اصلاح روش های مدیریتی، فرایندها، و توسعه قانون گرایی باشند. برای معضلات حقیقی و ملموس مانند ساختار اداری، بانکداری، مالیاتی، بازرگانی،... و ضعف های فرهنگی، رسانه ای، مدیریت هنجارهای اجتماعی،... که مانع پیشرفت حقیقی کشور اسلامی ما شده است، طرح های مدوّن، بومی سازی شده و واقع گرا بر مبنای ارزشهای دینی و ملی تهیه نموده و در صدد اجرای آن باشند". آیا در چنین سناریویی دغدغه افراطی گری، سانسور، حذف از صحنه سیاست، محدودیت، رد صلاحیت،... برایشان باقی می ماند؟ کدام سناریو در راستای ارتقای سطح معیشت و رضایتمندی مردم و پیشرفت ایران اسلامی است؟
واقعیت آن است که افراطیون اصلاح طلب، پروندۀ خوبی برای جریان اصلاحات در ذهن مردم و حاکمیت نظام به جای نگذاشتند؛ در آغاز شیفته زندگی و حکومت داری غربی شدند، و با ترجمه متون جامعه شناسی غرب، در تحمیل تئوری هایی مانند سکولاریسم، لیبرال دموکراسی، پلورالیسم، جامعه مدنی غربی،... به ملت و نظام اهتمام ورزیدند. دکتر سروش که به "پدر فکری اصلاحات" معروف است، سرانجام کارش به نفی وحی الهی و انکار عصمت اهل بیت پیامبر خاتم (ص) منجر شد؛ چهره های شاخص اصلاح طلب یکی پس از دیگری مهاجرت و پناهندگی و زندگی در غرب را پیشه کردند؛ بحث خروج از نظام مطرح شد؛ و ده ها مسائل تأمل برانگیز دیگر، که منتهی به جریان انتخابات ریاست جمهوری اخیر و ساختارشکنی، حرمت شکنی و آشوب گسترده شد. لذا پاکسازی جریان اصلاحات از افراطیون، بازتعریف جایگاه و بازسازی اعتماد عزم راسخ و همت استوار می طلبد.

۷- راهکارهایی برای اصلاح طلبان منصف و معتدل
مطالبات گروه های مختلف اصول گرایی به قدری از هم متمایز شده است که جبهه اصلاحات جایگاه خود را به عنوان نیروی ضروری منتقد در صحنه سیاسی کشور از دست داده است. تشکل های اصول گرایی مانند مؤتلفه، جامعه روحانیت، جمعیت ایثارگران، جامعه اسلامی... و رجال سیاسی سردمدار جبهه اصول گرایی مانند آقایان احمدی نژاد، حداد عادل، توکلی، رضایی، قالیباف، لاریجانی، ناطق نوری و ولایتی، آن قدر نقاط مشترک و نقاط متمایزشان صیقل یافته است، که هر کدام به تنهایی و بسته به شرایط و افق مطالبات خود، منتقد و رقیب دیگری هستند.
با وجود چنین تحلیلی، اصلاح طلبان معتدل می بایست به فکر حیات سیاسی خود در درون نظام باشند، و با بازبینی عملکرد و نقد از خود، مواضعشان را مرور کرده و مشخص و بیّن جایگاه خود را در صحنه سیاسی داخل کشور، به عنوان نیروهای دلسوز و پایبند به نظام جمهوری اسلامی، قانون اساسی و ولایت فقیه تعریف نمایند.
قدم نخست برای ایجاد اعتماد و بازگشت اصلاح طلبان معتدل به صحنه سیاسی داخلی، موضع گیری شفاف و اعلام برائت از افراد و گروه های افراط گرای منتسب به آن جناح در داخل و خارج از کشور است. اقدامات این افراط گرایان تحت لوای "جنبش سبز" منجر به خسارات گسترده به اموال خصوصی و عمومی، ساختارشکنی، وهن قانون و مقدسات، تهدید امنیت ملی و هتک اقتدار و وجهه نظام شد و امید حیاتی دوباره به دشمنان قسم خورده و مزدور انقلاب اسلامی داد. تعداد قابل توجهی از اصلاح طلبان منصف و معتدل با اشراف به واقعیت های جامعه، علیرغم اطلاعیه رهبران جریان سبز مبنی بر عدم شرکت در راهپیمایی سراسری نهم دی، در این حماسه ملی و در اتحاد یکپارچه با آحاد جامعه حضور داشتند.
اصلاح طلبان منصف و معتدل می بایست اعتقاد خود را به اصول نظام جمهوری اسلامی و به ولایت فقیه اعلان نمایند، و در عمل نیز التزام خود را به این اصول به نمایش بگذارند، تا فضایی به دور از افراط گرایی طرفین ایجاد شود. در چنین فضایی انتقادات سازنده اصلاح طلبان معتدل قربانی افراط گرایی نمی شود و طراحان این انتقادات در مظان اتهام ها و بی اعتمادی های رایج نخواهند بود.
انتقاداتی که با رعایت قانون و مقدسات و با دلسوزی و روحیه اخوت و همدلی مطرح شود، تاثیر گذاریش به مراتب بیشتر خواهد بود. همچنین انتقادی سازنده و مؤثر واقع می شود که همراه با راه حل های کاربردی و واقع گرا باشد، و طراحان در ضمن پاسخگو بودن نسبت به آن، آمادگی کامل برای پیاده سازی و اجرای راه حل های خود را داشته باشند.
احداث و تقویت تشکل های هدفمند سیاسی در داخل کشور با التزام عملی به اصول نظام و ولایت فقیه، راهکاری کاربردی برای بازگشت اصلاح طلبان معتدل به صحنه سیاسی کشور می باشد. تشکل هایی که همانند مُدل سیاسی اصولگرایان مطالباتشان از هم متمایز است، و رهبر و سیاستگزار واحد و مشترکی در جهت گیری های سیاسیشان ندارند. در چنین ساختاری اصلاح طلبان معتدل با حُریت، استقلال و عقل گرایی خود را از زمین بازی تعریف شده توسط افراطیون و شکست خوردگان این طیف خارج خواهند ساخت و سرنوشت حرکت اصلاح طلبی معتدل و مبتنی بر ارزشهای دینی و ملی را به دست برخی افراط گرایان معلوم الحال خارجی و داخلی نخواهند سپرد. همچنین همانند گروه های مختلف اصولگرایی، تنها به نسبت اعمال تشکل خود نزد افکار عمومی قضاوت خواهند شد، و پاسخگو و توجیه گر اقدامات گروه های دیگر طیف اصلاح طلبی نخواهند بود. اتخاذ چنین استراتژی از سوی اصلاح طلبان معتدل می تواند سبب تضمین بقاء و پویایی این طیف در روند سیاسی کشور واقع شود.
دهه چهارم انقلاب شکوهمند اسلامی توسط رهبر فرزانه انقلاب دهه پیشرفت و عدالت نامگذاری شده است. لذا فعالیت های سیاسی می بایست ارتباط ملموسی با ارتقای سطح معیشت و رضایتمندی مردم داشته باشد، و کیفیت فعالیت ها با این معیار محک شود. همچنین پارادایم فعالیت سیاسی از ماهیت قدرت طلبی و منفعت محوری برای گروه های سیاسی تغییر یابد، و حرکت به سوی ارائه راه حل برای معضلات و عقب ماندگی های متعدد بازدارنده در مسیر پیشرفت توأم با عدالت آغاز شود. با اتحاد و عزم ملی و ایمان به وعده الهی، می بایست در صدد استحکام و اقتدار نظام اسلامی و به فعلیت رساندن قابلیت های بالقوه این امانت الهی قدم برداریم.


رسانه ملی؛ آنچه هست و آنچه باید باشد
ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۱  کلمات کلیدی: سیاسی ، مقالات

اگر پای چاپلوسی نگذارید آقای ضرغامی برای من  از اون جور آدم ها هست که با اینکه هزاران فریاد از عملکردش دارم  ولی چهره اش به دلم می نشیند. بعضی موقع ها یک آدمی را قبول هم نداری ولی برایت موج مثبت دارد. برای من مهندس ضرغامی اینطوری است با این حال نه  اینکه خود را کارشناس این کار بدانم نه اینکه صاحب نظر ولی بعنوان یک مخاطب یکسری حرف ها دارم با رئیس رسانه ملی که شاید بوی توصیه بگیرد شاید انتقاد که می گویم:

1.استفاده از ظرفیت نظارتی رسانه ملی
در کشور ما سالانه میلیارد ها تومان خرج نظارت بر عملکرد دولت و مردم می شود.نظارت برای کشف یا جلوگیری پیش از وقوع تخلف. سازمانهای عریض و طویل با عناوین مختلف با عملکرد های گاها موازی دیدگاه مردم و تاکیدات رهبر فرزانه انقلاب بر مبارزه با فقر و فساد خود نشانگر این است که این دستگاه ها چقدر موفق به نظارت هستند. سازمانها، ادارات و ارگان های که انقدر عریض و پیچیده شده اند که خود نیازمند نظارتی بر عملکرد خود هستند! دستگاههای که بیشتر در مخاطبان خود واهمه مچ گیری و گیر افتادن در کار را ایجاد می کند تا آرامش احقاق حق.
در کنار مباحثی چون نظارت مردمی، نظارت  مردم بر مردم، نظارت مردم بر دولت، فعالیت سازمانهای مردم نهاد (ان جی او) و سازمانهای خصوصی دفاع از حقوق مشتری و امثالهم؛ نظارت رسانه به عنوان بخشی از نظارت مردمی و  نماینده مردم در نظارت بر دولت  می تواند رسالتی را که این سازمانها و ارگانها خیلی در اجرای آن موفق نبودند به وضعیت قابل قبولی برساند.امری که در این سالها مورد توجه بیشتر رسانه ملی بوده ولی نه بعنوان امری فرا جناحی و موثر.
بگذارید واضح تر بگویم برنامه های  پیگیری و بررسی مشکلات مردم بیشتر از آنکه برنامه حرفهای مردم باشد به فرصتی برای توجیهات و ارائه عملکرد مسئولین  تبدیل شده. سیما باید فضایی برای فریاد زدن مردم باشد. برنامه ای که مجری آن حق داشته باشد از توضیحات مسئول قانع نشود یا او را به چالش بکشد.جدایی از بحث روانی این موضوع که مخاطب ببیند رسانه ملی  پای حق او ایستاده ایجاد فضای نظارتی خود باعث پیشگیری از خطاهای مدیریتی و تصمیمات خودسرانه خواهد شد.ایجاد این فضا که مدیر قبل از تصمیم گیری به این فکر برود که در صورت اجرا چه جواب قانع کننده ای برای مجری صریح  و نترس رسانه خواهد داشت خود امر مبارکی است. مانند انچه در بحث ورزش ایجاد شده که مدیران ورزشی خود را همیشه زیر نگاه تیز بین رسانه ها می بیند البته بگذریم که نحوه مدیریت بر ورزش انقدر محصور در سیاست شده که روشنگری رسانه ها نیز مانعی برای تصمیمات سیاسی ورزشی نمی شود. این  امر به بار نمی نشیند مگر در صورت حفظ استقلال رسانه که در ادامه اشاره می شود
مورد دیگر نظارت بر مردم است.آموزش مردم خود بزرگ ترین نظارت است.نظارتی که مدتها تحت عنوان فرهنگ سازی از آن سخن رفته و به دلیل تکرر بحث از آن می گذرم.
مورد دیگر نظارت مردمی نظارت برای جلوگیری از وقوع جرم است. شناساندن مجرم و قاعده تشهیر خود توان بلقوه دیگری در بحث کاهش جرم و  ایجاد امنیت اجتماعی برای رسانه ملی است. یک مثال از سلسله مقالاتی  که  آقای مطهری مدتی قبل در یکی از رسانه های اینترنتی ارائه دادند میزنم، مقالاتی که برای کامل شدن بحث توصیه می کنم حتما مطالعه شود.
فرض کنید روزی دوریبن رسانه راه افتاد و توی خیابان های تهران از چهره رانندگانی که برای نوامیس مردم مزاحمت ایجاد می کنند تصویر گرفت و شب هم در سیما پخش شد. به نظر شما دیگر کسی در تهران جرات این کار را دارد؟ یا یکی از مدیران متخلف معرفی شد این کار پیشگیری نمی کند؟
بحث نظارت رسانه ی ملی مبحث بسیار مهم و اساسی است که  باید سریعا مورد توجه رسانه قرار گیرد امری که در ماههای اخیر نه تنها اثری از توجه به آن نیست بلکه روندی مورد مشاهده است که برنامه های نظارتی مثل چراغ خاموش یا نود یا رو به تعطیلی گذاشته اند یا رو به تضعیف.

2. تلاش برای افزایش اعتماد عمومی به رسانه ملی بعنوان نمادی از حاکمیت
رسانه ملی در رابطه با مردم و حاکمیت بعنوان جاده ای دو طرفه عمل میکند یا بهتر است بگویم باید عمل کند. در این بحث رسانه ملی بعنوان نماد حاکمیت اشاره می کنم.
از ادارات و موسسات گرفته تا کارمند یک بانک برای مخاطب(هر چند خود مخاطب هم در جایی دیگر نماد حاکمیت است) نماد حاکمیت است. بد رفتاری وعدم رسیدگی به وظایف کاری هر کارمندی ممکن است پایی ناتوانی نظام اداری حکومت نوشته شود و این ربط دادن نسبت به انصاف فرد متفاوت است (البته  این خود از عجایب است که بعضی رفتار غلط یک کارمند یا یک مامور نیروی انتظامی را پای کل نظام و بالاترین مسئولینش می نویسند)
آنچه که امروزه  بعنوان نماد حاکمیت در خانه همه افراد است رسانه ملی است و قطعا هر ناتوانی ، عدم اجرای وظایف و عملکرد جناحی می تواند در نگرش مردم نسبت به حاکمیت تاثیر گذار باشد. حال برای افزایش این اعتماد راهکار های ارائه می گردد:

2-1رسیدگی به دغدغه های عمومی
خیلی ساده است که مردم با کسی که حرف آنها و دغدغه آنها را بگوید احساس یکی شدن و نزدیکی میکنند.اگر مردم احساس کردند رسانه برایش درد های مردم و دغدغه های انها مهم است با او ارتباط برقرار میکنند و از او تاثیر میگیرند.البته این نیاز مند اصل دیگری هم هست و آن هم این است که مردم احساس کنند رسیدگی به مشکلاتشان از سر خود مردم است نه معادلات سیاسی.
بگذارید مثال بزنم:
در سالهای پیش مسکن به صورت حیرت آوری گران شد. صدا و سیما چقدر در این مورد خبر رفت و برنامه ساخت؟؟
حالا که ارزان شده چقدر خبر می رود و گزارش می گیرد؟ مردم در ذهنشان میگویند شما کی گفتید گران شده که حالا هر روز خبر میدهید 30درصد ارزان شد!!
این دوگانگی از ارتباط موثر بر بیننده می کاهد و در ضمن در او از رسانه ملی بعنوان نماد حاکمیت سازمانی را می سازد که مردم و نیاز هایشان فقط شعاری است برای اهداف سیاسی.
در مناظره اخیر آقایان اطاعت و زاکانی، آقای اطاعت حرف از گرانی بی سابقه نان زد. درست هم میگفت. مردم هم حس میکنند درست می گفت. مردم حرفی که از رسانه ملی شان کمتر شنیده بودند تا احساس کنند کسی به فکرشان هست از زبان آقای اطاعت شنیدند. آقای اطاعت حرف های که دغدغه مردم بود را زد. پشت بندش هم حرفهای خودش را زد. آنها حرف های مردم نبود اما حرف از نان گران در مخاطب تصویری مثبت ازآقای اطاعت و همفکرانش ایجاد می کند. این ذهن مخاطب را برای پذیرش حرفهای بعدی آماده خواهد کرد.
وقتی صداسیما خواست مردم را فراموش می کند و بیرق حق و زمین می گذارد، دیگرانی که شاید هیچ اعتقادی هم به وضع فقرا و دردهای مرد ندارند، با عوامفریبی از دردهای مردم حرف میزنند تا برای خود هوادار جلب کنند.
خودتان نظر سنجی کردید دغدغه مردم اشتغال و مسکن و ... بوده بعد مسئله انتخابات.احسنت بر شما که رو به فردا را راه انداختید اما قبلش فکر رو به فردای برای گرانی نان و نبود شغل و مسکن هم  بودید؟

2-2تلاش برای ایجاد و حفظ استقلال رسانه
استقلال رسانه امری است که در قانون اساسی هم به آن توجه شده و عدم انتصاب رئیس آن توسط روسای سه گانه خود دلیلی بر اهمیت حفظ استقلال رسانه است.
استقلال رسانه جدایی از تاثیرگذاری بر اعتماد سازی عمومی راهی است برای رسیدن به رسالت نظارتی رسانه که در بخش آغاز آمد.
برای رسیدن به نظارت مفید و اعتماد سازی عمومی راهی نیست جز اینکه فشار تماس ها و لابی های مسئولین را تحمل کرد. راهی نیست جز اینکه واسطه های فلان مدیر ورزشی که در نود عملکردش به چالش کشیده شده را نپذیرفت و منتظر فشارش بود.برای رسیدن به عملکرد رسانه ای ازشاخ و شونه کشیدن های پشت دوریبن آقای مسئول نباید ترسید
مسئولین رسانه اگر خواهان استقلال رسانه ملی هستند باید منتظر این باشند که دوشنبه شبی تلفن شان زنگ بخورد که اقا این چرندیات چیست که در نود می گویند!
یا باید منتظر بود که شهردار فلان کلان شهر هزار تا لابی بزند که چراغ خاموش (که قبلا پخش می شد)امشب روی انتن نرود.باید تحمل داشت  دو قدم مانده به صبح را یک دفعه قطع نکرد.نود یک دفعه زمانش نصف نشود و ...

2-3رسانه در تعامل با مخاطب
یک طرف دیگر جاده دو طرفه رابطه ی بین حاکمیت و رسانه و مردم این مبحث است.رسانه جدایی از اینکه نماد حاکمیت است برای مردم  آیینه ای است از مردم برای مردم و برای حاکمیت. رسانه باید از مخاطب رنگ بگیرد (این با تسلیم شدن محض و عدم تاثیر گذاری متفاوت است) و انعکاس صدای مردم و خواست مردم باشد. اگر این فکر در رسانه حاکم شد رسانه نمی تواند به هر دلیل که خواست یک برنامه را بدون اعلام قبلی از هفته بعد پخش نکند و خود را هم ملزم به پاسخ گویی نداند.(عدم پخش برنامه های زنده رود اصفهان و ...)
اگر این  فکر حاکم شد که رسانه برای مردم است و تا آنجا که اصول اجازه می دهد باید به خواست مردم احترام گذاشت دیگر نمی توان بی دلیل مجری برنامه ای را حذف کرد و  فردا هم هیچ  توضیحی به بیننده نداد.اگر این شد برنامه ماه عسل یک دفعه میان صحبت های مجری قطع نمی شود و مجری اش بعد از آخرین قسمت بدون خداحافظی با بیننده از صفحه تلوزیون ناپدید.زیرا برنامه ساز می داند که این برنامه برای مردم است پس دلیلی ندارد فلان برنامه  که در هنگام پخش اش شهر خلوت می شود تمام شود و می داند اگر کوچکترین تغییری در برنامه ایجاد شد مخاطب حساس می شود و می خواهد برایش توضیح داده شود.

2-4بکار گیری و تلاش برای تربیت مدیران فرهنگی هنری متعهد
یکی از مشکلات همیشگی بخش های مانند ورزش,فرهنگ و هنر این بوده که مدیران متناسب با این بخش ها یا نداشتیم یا از آنها استفاده نکردیم.ورزشمان شده جایی برای پر شدن ساعات خالی مدیران سیاسی و فرهنگ و هنرمان میدان جنگ میان مدیران سیاسی و با تفکرات سیاسی و اهالی هنر  که هیچ کدام حرف هم را نمی فهمند.تقصیر هیچ کدام نیست مقصر نبود مدیر فرهنگی است که ضمن آشنایی با این حوزه از تعهد کافی نیز برخوردار باشد.همین می شود که آقای صفار در پایان کار در فرهنگ و ارشاد از آن به حرکت روی لبه تیغ یاد میکند.
مدیران سیاسی در جایی نشسته اند که لازمه آن کار با هنرمندی است که زبان سیاست را نمی شناسد و شنیدن حرفهای که درکش نمیکند.همین می شود که  کار بجایی می رسد که آقای رئیس شبکه، شبکه را تا حد وبلاگ شخصی اش پایین می آورد و وسط برنامه تماس می گیرد که  مبل دکور باید عوض شود و انتظار دارد مجری هیچ توضیحی ندهد و با توضیح مجری از او دلگیر می شود(ناظر بر برنامه ماه عسل).

2-5تنها بینا ی شهر نابینایان
این بخش را باید کمی صریح تر بیان کنم.یکی از اهداف عمده رسانه ملی انتقال اخبار و اطلاعات سیاسی کشور و جهان به مخاطب است.رویکردی که رسانه ملی در این بخش دارد شبیه است به بینای که در شهر نابینایان است و می خواهد همه شهر را هدایت کند و راه را به همه نشان دهد.ارائه یکسویه و جهت دار اخبار به مخاطب برعکس تصور مدیران رسانه تاثیر چندان مثبتی بر مخاطب نمی گذارد بلکه بیشتر او را به این سمت سوق می دهد که دارد فکری به او القا می شود.این حس در مخاطب ایجاد مقاومت در مقابل این تاثیر گذاری می کند. در به حق بودن و اصیل بودن اکثر خبر ها و جهت گیری ها شکی نیست اما سخن اینجا ست که درخشش حق آنچنان واضح است که دیگر نیازی به نشان دادن و تحلیل کردن خبر نیست. بهتر است مدیران بخش های خبری رسانه بجایی استفاده از تحلیل خبری و خبر تحلیلی به سمت ارائه خام و بی طرفانه اطلاعات بروند تا در نتیجه هم مخاطب احساس نکند حق دارد به زور به او القا می شود هم او از بهره ی تمرین در بصیرت بی بهره نماند(مبحثی که قبلا در مقاله ی در همین سایت به آن اشاره کردم)

2_6عدالت یک راهبرد
2_6_1.عدالت در اقشار مختلف:همه اقشار جامعه چه اقشار جغرافیای چه زبانی چه شهری و روستایی و پایین شهری و بالا شهری باید بتوانند برای خود در رسانه مصداقی بیابند .
2-6-2عدالت سیاسی:مخاطب باید احساس کند که رسانه به وظیفه ی خبررسانی بی طرفانه اش عمل میکند و سطح خود را از طرفداری سیاسی بالا تر می داند.موضع گیری دو گانه نابود کننده اعتماد به رسانه است. اخبار سیما بارها خشونت پلیس فرانسه و انگلیس با تظاهر کنندگان را تقبیح می کند بیینده سوال میکند نیروی انتظامی خشونت نمیکند؟ رفتار دوگانه به هر صورت غلط است.
2-6-3.عدالت خواهی: مردم بسیار محتاجند تلاشهای مبارزه با فساد و فقر را اول در رسانه خودشان بشنوند نه در سی دی های کپی شده در دانشگاهها و خیابان ها.این تصور درگیر شدن رسانه در فساد را تداعی میکند.

3.تربیت نیرو های با دغدغه بیشتر آرمانهای  انقلاب اسلامی
بنظر می رسد که رسانه ملی به سمتی در حرکت است که جدایی اتاق فکر و نیرو عملیاتی را خواهد داشت.یعنی هدف گذاری و برنامه نویسی در جایی دیگر است وعمل در جایی دیگر.این اتفاق دارای دو کژکارکرد است.یکی اینکه بدنه به اجرای برنامه ای که از بالا نوشته شده و آمده رغبتی ندارد و دوم این که ازتاثیر گذاری برنامه هم خواهد کاست.
راه حل اینست که بدنه و نیروی برنامه سازیی را تربیت کرد که ضمن اعتقاد کامل به آرمانهای انقلاب  دغدغه ها و اهداف امام (ره) را در دل داشته باشد.آنوقت می توان بدنه را هم داخل در اتاق فکر کرد.رمز نتیجه گیری کار فرهنگی در این است که اتاق فکر از عملیات جدا نباشد و بدنه اجرایی تا مرتبه ای در تصمیم سازی دخیل باشد.

4.داشتن برنامه در مدیریت بحران
وقایع اخیر با همه فشار های که به کشور تحمیل کرد کمک بزرگی کرد و آنهم نشان دادن ضعف های ما در مواجه با بحران ها و فتنه ها بود.عملکرد سازمان صدا و سیما در وقایع اخیر نشان از این داشت که سازمان همراه با موج سیاسی کشور حرکت می نمود و بجایی تاثیر گذاری بر فضایی فتنه بیشتر اسیر جریانهای بود که جریان فتنه بر پا می کرد.ضعفی که انصافا در ماههای اخیر کمتر نمود داشت.
به نظر نگارنده اتفاقات اخیر بیشتر بجایی تهدید ، فرصت بود.فرصتی که در بالفعل شدندش رسانه ملی نقش عمده ای می توانست داشته باشد.بطور مثال راهپیمایی 25 خرداد فرصت مناسبی بود تا با رویکرد اقناع عمومی از این پتانسیل عدالتخواهی برای مبارزه با تشنگان قدرت استفاده کرد.ویا شاید می شد بیانیه 17 موسوی را منعکس کرد و با استفاده از انحرافات آشکار موسوی در این بیانیه آخرین حربه های فتنه را هم رسوا کرد که متاسفانه از این فرصت ها استفاده نشد.


مقایسه واکنش موسوی و الگور به اعلام پیروزی رقیب
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۱  کلمات کلیدی: سیاسی ، مقالات ، میر حسین موسوی
در انتخابات دور دهم ریاست جمهوری ایران، کاندیدای شکست خورده علیرغم اختلاف آراء ده میلیونی، حاضر به پذیرش نتیجه انتخابات نشد. وی که پیش از پایان یافتن رسمی رأی گیری خود را برنده اعلام کرده بود، مدعی"شعبده بازی" و "تقلب گسترده" در انتخابات شد. ایشان ضمن خودداری از شکایت به نتیجه انتخابات در مسیر قانونی، با فراخواندن هواداران خود به سطح خیابانها در صدد مقابله با نتایج اعلام شده برآمد.

طی این مدت زیان های عظیم مادی و معنوی بر کشور و هموطنان ما تحمیل و فرصتی بی نظیر برای پیشرفت کشور به تهدیدی جدی تبدیل شد.

آسیب های بزرگی از جمله در جری شدن غرب در مذاکرات هسته ای، تهدیدات امنیتی، ایجاد انشقاق در صفوف جامعه، مشغول شدن بخشی از توان و نیروی کشور به این مسایل پس از انتخابات بجای تمرکز بر حل مشکلات اصلی مردم و...

انتخاباتی که در سال2000 در آمریکا برگزار شد نیز بازنده انتخابات ابتدا نتیجه را نپذیرفت اما پس از طی مسیر قانونی رفتاری کرد که یک تهدید جدی برای نظام سیاسی آمریکا به فرصتی بزرگ برای آن کشور تبدیل شد. مطالعه تجربیات رقیب و نقاط قوت وی علامت هوشمندی است.

در هفتم نوامبر سال 2000 جرج بوش از حزب جمهوری خواه برنده انتخابات ریاست جمهوری آمریکا اعلام شد. در این رقابت نفس گیر، کاندیدای حزب دموکرات آل گور علی رغم وجود شبهات مهم، نزدیکی بسیار زیاد آراء و دارا بودن بیش از 500 هزار رأی، پس از مشخص شدن نظر دیوانعالی آمریکا به نتیجه این انتخابات تن داد.

نکته جالب توجه این است که قضات دیوانعالی آمریکا از طرف رئیس جمهور به صورت مادام العمر انتخاب می شوند و در انتخابات مزبور، هفت نفر از نه قاضی این دیوان منتسب به حزب جمهوری خواه بودند. جالب تر اینکه در این انتخابات در ایالت تعیین کننده و سرنوشت ساز فلوریدا که رئیس جمهور بعدی را مشخص می کرد، با اختلاف 537 (بله، پانصد و سی و هفت!) رأی، جورج بوش برنده اعلام شد. و این در حالی بود که درخواست باز شماری آراء، علیرغم اجازه دادگاه عالی ایالتی فلوریدا از طرف دیوانعالی آمریکا نقض شد.
 

جالب تر از همه این که فرماندار این ایالت، آقای جب بوش (Jeb Bush) برادر آقای جورج بوش بود و تعداد زیادی از آراء (حدودا 70 هزار رأی!) که بخش قابل توجهی از آنها از مناطق دموکرات نشین بود باطله اعلام شده بود.

به هر حال نتایج رسمی این انتخابات علیرغم اختلاف کمتر از یک درصدر بین آراء دو کاندیدا و مطرح بودن شبهات اساسی به شرح زیر اعلام شد:
 

در ابتدای امر پس از مشخص شدن وضعیت فلوریدا با اختلاف بسیار اندک 537 رأی و باطل اعلام کردن 70 هزار رأی، آل گور نتیجه را نپذیرفت و شرایط سیاسی آمریکا به سمت بحرانی ملی پیش رفت.

انشقاق حاصل در جامعه آمریکا (دارا بودن حدود نصف آراء از هر دو طرف)، مبارزات داغ و پرشور پیش از انتخابات بین دو کاندیدا و شبهات جدی مطرح در رأی گیری، وضعیت را به جهتی می برد که هر لحظه احتمال گسترده تر شدن اعتراضات و درگیری طرفداران نامزدها و همچنین آبرو ریزی برای نظام آمریکا بیشتر می شد.

پیش بینی بسیاری از تحلیلگران داخل و خارج آمریکا، بحرانی ملی و تهدیدی جدی برای جامعه و مشروعیت نظام سیاسی آن کشور بود. اعلام نظر دیوانعالی آمریکا (با شرحی که رفت!) نیز نمی توانست (و نتوانست!) رأی دهندگان به آل گور را قانع کند.
 

اما آل گور در یک بیانیه غیر منتظره که در تلویزیون خطاب به مردم آمریکا بیان کرد، نتایج این انتخابات غیر عادی را پذیرفت و سخنانی تاریخی با شهروندان و هوادارانش درمیان گذاشت. و ناگهان تهدیدی جدی و چالشی اساسی، تغییر ماهیت داد و به فرصت تبدیل شد.
 
 
بیانیه تاریخی ال گور
پس از رای دیوان عالی آمریکا برای توقف بازشماری آرای فلوریدا و انتخاب ناعادلانه جورج بوش
7نوامبر 2000

شب بخیر! چند لحظه پیش من با جورج دبلیو بوش صحبت کردم و به وی به مناسبت برگزیده شدن به عنوان چهل و سومین رئیس جمهور ایالات متحده تبریک گفتم، و به وی قول دادم که اینبار دوباره به وی تلفن نمی زنم {اشاره به مرحله اول که پس از اعلام نتایج ابتدایی آل گور یکبار به بوش زنگ زده و انتخابش را تبریک گفته بود و پس از مشخص شدن تقلب برادر بوش در آرای فلوریدا، دوباره به وی زنگ زده بود و تبریکش را پس گرفته بود}.

من به وی گفتم که در اسرع وقت همدیگر را ملاقات کنیم، تا جدایی های حاصل از این مبارزه انتخاباتی را که پشت سر گذاشتیم، التیام بخشیم.


حدود یک قرن و نیم پیش، سناتور استیون داگلاس به آبراهام لینکن که او را در انتخابات ریاست جمهوری شکست داده بود گفت: "عشق به حزب باید در مقابل وطن پرستی سرفرود آورد. من با شما هستم آقای رئیس جمهور، و خداوند شما را مورد برکت قرار دهد"

بسیار خوب، با حفظ همان روحیه، من به رئیس جمهور منتخب بوش می گویم آنچه که از کینه ی ناشی از تعلقات حزبی باقی مانده الان بایستی کنار گذاشته شود، و خداوند تصدی سرپرستی کشور توسط وی را مورد برکت قرار دهد.

نه من و نه بوش این مسیر طولانی و سخت را پیش بینی نمی کردیم. قطعا هیچکدام از ما دو نفر نمی خواست اینگونه شرایطی پیش بیاید. ولی به هر حال پیش آمد، و الان به پایان رسید، و حل شد، همانگونه که باید حل می شد، از طریق نهادهای محترمِ دموکراسی ما.

در بالای کتابخانه ی یکی از دانشکده های بزرگ حقوق ما این شعار حک شده: "نه تحت انسان بلکه تحت خداوند و قانون". این اصل حکمرانی آزادی آمریکایی است، سر چشمه ی آزادیهای دموکراتیک ما. من سعی کرده ام که این را راهنمای خودم در این مبارزه قرار دهم، همانگونه که این شعار، آمریکا را در بررسی همه ی مسائل پیچیده ی پنج هفته ی گذشته راهنمایی کرد.

اکنون که دیوانعالی آمریکا صحبت کرده است، بگذارید هیچ گونه شکّی نباشد، در حالی که من قویا با نظر دیوانعالی مخالفم، ولی آن را می پذیرم. من قطعیت نتیجه ای را که دوشنبه ی آتی در کالج الکترال به تصویب می رسد می پذیرم.

من همچنین مسئولیت خود را، که بی قید و شرط واگذار خواهم کرد، می پذیرم تا به رئیس جمهور منتخب احترام گذاشته باشم و آنچه که ممکن باشد انجام خواهم داد تا به او کمک کنم که آمریکا را دور هم آورد برای تحقق بخشیدن به رؤیای بزرگی که بیانیه استقلال ما تعریف می کند و قانون اساسی ما به آن تصریح و از آن دفاع می کند.

بگذارید بگویم که من چقدر قدردان کسانی هستم که از من و از هدفم که برای آن مبارزه کردیم حمایت کردند. من و تیپر {نام همسر وی} احساس سپاسگزاری عمیقی نسبت به جو و هاداسا لیبرمن {معاون اول اعلام شده الگور} داریم که شور و هدف والایی را برای همکاریمان به ارمغان آوردند و درهای جدیدی گشودند، نه فقط برای مبارزه ی انتخاباتی ما بلکه برای کشورمان.

این یک انتخابات غیرعادی بوده است. ولی در یکی از راههای غیر منتظره ی خداوند، این بن بستِ با تأخیر شکسته شده، می تواند همه ی ما را به مفهومی مشترک اشاره دهد. نزدیک بودن زیاد آن، می تواند به ما یادآور شود که ما مردمی یکپارچه ایم با تاریخی مشترک و سرنوشتی مشترک.

دیگر منازعات هفته ها به طول انجامیدند تا حل شدند. و هر بار، هم طرف پیروز و هم طرف شکست خورده، نتیجه را با صلح و آرامش پذیرفتند و با حفظ روحیه آشتی و مصالحه.
پس بگذارید برای ما نیز همینطور باشد.

من می دانم که بسیاری از هواداران من اندوهگین شده اند. من هم همینطور. ولی اندوه ما بایستی با عشق ما به میهن از بین برود.

و من به کشورهای جهان می گویم، هیچ کس این مبارزه را نشانی از ضعف آمریکا نبیند. اقتدار دموکراسی آمریکا از طریق مشکلاتی که پشت سرگذاشته نمایان شده است.

برخی گفته اند که ماهیت غیر عادی این انتخابات ممکن است رئیس جمهور بعدی را در اداره دولت دچار مشکل کند. من این سخن را باور ندارم.

رئیس جمهور بوش، وارث ملتی است که شهروندانش آماده اند تا به او در انجام وظایف بزرگش یاری رسانند. من شخصا در خدمت وی خواهم بود. من از همه ی آمریکاییها، خصوصا از همه ی کسانی که با ما بودند، می خواهم تا پشت سر رئیس جمهور بعدیمان متحد شوند.

در حالی که زمان کافی برای بحث در مورد اختلافات جاریمان خواهد بود، اکنون زمان آن است که بدانیم آنچه ما را متحد می کند بزرگتر است از آنچه ما را جدا می کند. در حالی که ما هنوز به باورهای متضادمان از هم پایبندیم، ولی وظیفه ای داریم بالاتر از وظیفه ای که نسبت به حزب داریم. اینجا آمریکاست و ما کشور را قبل از حزب در نظر می گیریم. ما با هم پشت سر رئیس جمهور جدیدمان می ایستیم.

در مورد آنچه که من پس از این انجام خواهم داد، هنوز نمی دانم. مثل بسیاری از شما من منتظر گذراندن تعطیلاتم با خانواده ام و دوستان قدیمیم هستم. من می دانم مدتی در تنسی بسر خواهم برد و به تقویت ارتباطاتم خواهم پرداخت.

برخی از من پرسیده اند آیا نسبت به چیزی افسوس می خورم، بله من نسبت به یک چیز افسوس می خورم و آن این است که این فرصت را نداشتم تا بمانم و برای مردم آمریکا در چهار سال آتی مبارزه کنم، مخصوصا برای آنها که نیاز دارند باری از دوششان برداشته شود و مانعی از جلویشان جابجا شود، بطور خاص برای آنها که صدایشان شنیده نشده است. من صدایتان را شنیدم و هرگز فراموشش نمی کنم.

من آمریکا را در این مبارزه ی انتخاباتی دیده ام و آنچه را که دیدم دوست دارم. ارزش آن را دارد که برایش مبارزه کنم و آن مبارزه ایست که هیچگاه متوقفش نخواهم کرد.
و در مورد مبارزه ای که امشب به پایان می رسد، من باور دارم، همانند پدرم که یکبار گفت، شکست هر چقدر هم سخت باشد، به خوبی پیروزی می تواند روح را شکل دهد و شکوه را بروز دهد.

این مبارزه همانطور که شروع شد، به پایان رسید: با محبت به تیپر و خانواده مان، و با ایمان به خدا و ایمان به کشوری که خدمتش افتخارم است، از ویتنام تا معاونت رئیس جمهوری، و با قدردانی از اعضاء و داوطلبان خستگی ناپذیر پویش انتخاباتی ما، از جمله افرادی که با سختی و جدیت طی 36 روز گذشته در فلوریدا کار کردند.

اکنون مبارزه ی سیاسی به پایان رسیده، ما همگی بر می گردیم به تلاش انتها ناپذیر برای منفعت مشترک همه ی آمریکاییها و جمعیت کثیری در دنیا که به ما برای رهبری راه آزادی نگاه می کنند.

مطابق سرود بزرگ ما: "آمریکا، آمریکا"، "بگذار خوبی تو را بپوشانیم با برادری از دریا تا دریا"
و اکنون، دوستان من، در عباراتی که یکبار من خطاب به دیگران {رقبا} گفتم، الان زمان برای رفتن من است.
متشکرم و شب بخیر .
خدا آمریکا را مورد برکت قرار دهد.

یکبار دیگر پاراگراف ابتدایی و متن فوق را با دقّت بخوانید ... و برای یک لحظه تصور بفرمایید که زمان به عقب برگشته، و ما اینک در 5 تیر ماه سال 1388 هستیم و جناب آقای موسوی پس از مطرح کردن رسمی شکایات خود با مستندات قانونی، مواجه با تایید نهایی انتخابات توسط شورای نگهبان شده اند و ایشان علیرغم اینکه قلبا این نتایج را نمی پذیرند و تعداد زیادی از طرفدارانشان اعتراض دارند، اما در اولین بیانیه رسمی شان پس از تأیید نتایج توسط نهاد قانونی مسئول اینگونه سخن گفته اند:
 

"اگر چه قویاً مخالف حکم <شورای نگهبان> هستم، اما به خاطر اقتدار نظام و اتحاد ملّت < ایران> آن را می پذیرم. این مناقشه دشوار < چند > هفته به طول انجامید و اکنون توسط نهادهای محترم قانونی حکومت ما به اتمام رسید. لذا وظیفه خود می دانم با احترام و تبریک به رئیس جمهور جدید، با او همکاری نموده و در مسیر ایجاد اتحاد و همبستگی میان ملت < ایران > قدم بردارم. می دانم که بسیاری از هواداران من مانند خودم اندوهگین شده اند، اما عشق ما به وطن باید بر این اندوه غلبه کند.

فرصت را مغتنم می شمارم تا به جهانیان بگویم که به هیچ وجه تصور نکنند که این رقابت نشانگر ضعف < ایران > است، بلکه اقتدار < ایران > در غلبه کردن بر مشکلات خود را نمایان کرده است.
برخی ابراز نگرانی کرده اند که به خاطر ماهیت غیر عادی این انتخابات رئیس جمهور بعدی ممکن است در اداره کشور دچار مشکلاتی شود. من این سخن را نمی پذیرم، و اعلام می دارم که شخصا در خدمت او خواهم بود. از همه ی < ایرانیها >، خصوصا از همه ی کسانی که با ما بودند، می خواهم تا پشت سر رئیس جمهور بعدیمان متحد شوند.

در حالی که زمان کافی برای بحث در مورد اختلافات جاریمان خواهد بود، اکنون زمان آن است که بدانیم آنچه ما را متحد می کند بزرگتر است از آنچه ما را جدا می کند.

در حالی که ما هنوز به باورهای متضادمان از هم پایبندیم، ولی وظیفه ای داریم بالاتر از وظیفه ای که نسبت به حزب داریم. اینجا < ایران > است و ما کشور را قبل از حزب در نظر می گیریم. ما با هم پشت سر رئیس جمهور جدیدمان می ایستیم.

برخی از من پرسیده اند آیا نسبت به چیزی افسوس می خورم، بله من نسبت به یک چیز افسوس می خورم و آن این است که این فرصت را نداشتم تا بمانم و برای مردم < ایران > در چهار سال آتی مبارزه کنم، مخصوصا برای آنها که نیاز دارند باری از دوششان برداشته شود و مانعی از جلویشان جابجا شود، بطور خاص برای آنها که صدایشان شنیده نشده است. من صدایتان را شنیدم و هرگز فراموشش نمی کنم.

من < ایران > را در این مبارزه ی انتخاباتی دیده ام و آنچه را که دیدم دوست دارم. ارزش آن را دارد که برایش مبارزه کنم و آن مبارزه ایست که هیچگاه متوقفش نخواهم کرد.

اکنون مبارزه ی سیاسی به پایان رسیده، ما همگی بر می گردیم به تلاش انتها ناپذیر برای منفعت مشترک همه ی < ایرانیها > و جمعیت کثیری در دنیا که به ما برای رهبری راه < امام > نگاه می کنند.
متشکرم و شب بخیر، و خدا < ایران > را مورد برکت قرار دهد."
 

اگر ملت ما و طرفداران پرشور دوطرف بیانیه فوق را می شنیدند، در آن موقع فکر می کنید وضعیت آقای موسوی نزد افکار ملت شریف و اخلاق محور کشورمان چه صورتی می یافت؟
وضعیت کشورمان از نظر اقتدار سیاسی، ثبات سیستم، رشد و شکوفایی مادی و معنوی چگونه می شد؟
همبستگی مردم، وحدت ملی و صمیمیت بین آحاد جامعه پس از یک رقابت نفس گیر انتخاباتی چطور؟
نگاه متحدان ما و بسیاری دیگر از ملت ها که به ما به عنوان الگو نگاه می کنند چطور؟ ...

حال تصور بفرمایید، اگر آقای آل گور پس از اعلام رأی دیوانعالی نتیجه را نمی پذیرفت و «تیپر گور» همسر ایشان طی مصاحبه ای با بخش انگلیسی تلویزیون برون مرزی کوبا (دشمن قدیمی آمریکا) اعلام می داشت که:  "یک سری نقاطی هستند که اصلا مشخص است که خودش ملاک تشخیص نادرست بودن نتایجی است که <دیوانعالی> اعلام کرده است. مثلا <پام بیچ> و <میامی- دید> هیچ وقت فرزند خودشان را نمی گذارند که به کس دیگری رأی بدهند. خود من <کالیفرنیایی> هستم و <آل> هم بارها گفته من داماد <کالیفرنیا> هستم.  بنابراین اهالی <کالیفرنیا>، <آل> را نمی گذارند به آقای < بوش > رأی بدهند. این دو تا ملاک است و باقی موارد هم شبیه همین است".

وی همچنین در ادامه در پاسخ به سؤال خبرنگار شبکه انگلیسی زبان کوبا مبنی بر ارائه مستندات اظهار داشته بود: "در < ایالتها > و < واشنگتن > در واقع تجمع مردم حاکی از این بود که آرای < آل گور > بسیار بالاتر از آنکه اصلا قابل تصور باشد. هروقت طرفداران دو طرف حاضر می شدند طرفداران < جورج > درمقابل طرفداران < آل > در حد یک صدم بودند"

اما «تیپر گور» چنین مصاحبه ای نکرد. او بخاطر عشق به کشورش و همبستگی ملی در آمریکا در برابر اقدامات کاملا مشکوک فرماندار ایالت فلوریدا (برادر جورج بوش) و رای غیر منصفانه قضات دیوان عالی آمریکا (که به حزب جمهوری خواه تمایل داشتند)، سکوت کرد و برای آرام ساختن هواداران متعصب حزب دموکرات، به یاری همسرش شتافت. اعتراض و کنایه های تندروهای حزب را شنید اما هیچ حرکتی نکرد تا اتحاد ملی آمریکایی ها اندک صدمه ای ببیند.

امروز آل و تیپر گور، یکی از محترم ترین زوج ها در ایالات متحده محسوب می شوند و در تاریخ آمریکا از آنها به نیکی یاد خواهد شد.

راست آزماییِ انتخابات دهم بر اساس اطلاعات اقتصادی خانوارها
ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۱  کلمات کلیدی: سیاسی ، مقالات

توجه: این یادداشت در شمارة اخیر هفته نامه «پنجره» به چاپ رسیده است
اشاره:
این نوشته، تلاش می کند تا بین «نتایج راست آزمایی طرح اطلاعات اقتصادی خانوار» و «تحلیل نتایج انتخابات ریاست جمهوری دهم»، پیوندی برقرار کند؛ هرچند، در وهلة اول، وجود هر ارتباطی بین این دو، دور از ذهن به نظر می رسد. مضافاٌ این که نشان دهد نتایج راست آزماییِ مذکور بسیار مهم است و متاسفانه کمترمورد توجه صاحبنظران اجتماعی و جامعه شناسان قرار گرفته است.

 یک. راست آزمایی در سطح ملی
رئیس مرکز آمار ایران، پس از جمع آوری اطلاعات اقتصادی خانوار، نتایج «راستی آزمایی» آن را اعلام کرد. تاکنون، این راستی آزمایی از سوی گروه های مختلف علمی و پژوهشی مورد توجه قرار نگرفته است، در حالی که به نظر می رسد چنین «راستی آزمایی ملی»، به ندرت اتفاق می افتد. بنا بر گفته های رئیس مرکز آمار ایران، 61 میلیون ایرانی در این طرحِ اختیاری شرکت کرده اند و نزدیک به 10 میلیون نیز یا از خود تمایلی نشان نداده اند، یا در خارج از کشور بوده اند یا این که نتوانسته اند فرم های خود را تحویل دهند که در اردیبهشت ماه، فرصت دوباره ای به این گروه ها داده می شود. مرکز آمار ایران، با اتکا به داده های سایر پایگاه های آماری نظیر «ثبت احوال»، «وزارت علوم»، «راهنمایی و رانندگی»، «اسناد و املاک»، «وزارت کار» و نظایر آن، صحت داده های به دست آمده در طرح اطلاعات اقتصادی خانوار را راستی آزمایی کرده است. برخی از نتایج بدین شرح است:
•    اعلام هویت شخصی. صحت اطلاعات بیش از 6/99 درصد مردم تایید شد؛
•    دو.بعد خانوار. صحت اطلاعات بیش از 4/96 درصد از مردم تایید شد؛
•    ب: مالکیت خودرو. صحت اطلاعات نزدیک به 80 درصد از مردم تایید شد؛
•    ج. میزان تحصیلات. صحت اطلاعات نزدیک به 85 درصد از مردم تایید شد؛
•    د. مالکیت یا اجارة منزل مسکونی. صحت اطلاعات 90 درصد از مردم تایید شد؛
•    و. وام. صحت اطلاعات 90 درصد از مردم تایید شد؛
•    ی. داشتن کار (شغل). صحت اطلا عات بیش از 70 درصد مدرم تایید می شود.

یک نکتة بسیار مهم در مورد آن درصدی از اطلاعات به دست آمده که صحت شان تایید نشده، مشکل ناشی از در دسترس نبودن «تعریف واحد» است و «بخشی» از اطلاعاتِ غلط، ناشی از تفاوت افراد در فهم واحد از موضوع است. به طور مثال، در مورد بیکاری یا داشتن شغل، ممکن است بین افراد پاسخ دهنده و مرکز آمار ایران، بر سرِ این که به طور مثال، فردی که بیکاریِ موسمی (فصلی) دارد، شاغل است یا نه؟ اختلاف وجود داشته باشد. یا این که در برخی موارد، پدر یا مادر، فرزندشان را که ازدواج کرده و از آنها جدا شده اند را در هنگام آمارگیری به عنوان فرزندشان معرفی می کنند، در حالی که همین فرد، در جای دیگری به عنوان خانوادة مستقل، دوباره محاسبه می شود. از این رو باید بخشی از اطلاعات غلط را ناشی از این مشکل دانست و البته ممکن است که برخی از این اطلاعات غلط نیز ناشی از تعمد افراد باشد.

دو. تصحیح در «خلق و خوی ایرانیان»
چنان که می دانیم «طرح اطلاعات اقتصادی خانوار»، یکی از مراحل مقدمانی طرح کلی تر «هدفمندسازی یارانه ها» بود. بنای اصلی در طرح هدفمندسازی یارانه ها این است که سهم هر یک از افراد جامعه از نفت و درآمد عمومی دولت، بر مبنای میزان نیازمندی افراد، به طور نقدی به آنها پرداخت شود. معنای دیگر این حرف این است که قرار است دولت به مردم، «پول» بپردازد. اگر از رویکردی کاملاً واقع گرایانه و محاسبه گرایانه به این عمل بیندیشیم، طبیعی است که هر جا حرف از پول است، احیاناً راه حیله و دروغ و زرنگ بازی، برای به دست آوردن پول بیشتر نیز باز است. پس طبیعی به نظر می رسد که مردم، به نحوی «فرم اطلاعات اقتصادی خانواری» را پر کنند که «پول» بیشتری نصیب آنها شود. با چنین رویکردی، طبیعی است که افراد، برخی موارد، مانند تعداد افراد تحت تکفل (بعد خانوار) را بیشتر اعلام کرده و یا برخی موارد دیگر مانند مالکیت خانه یا خودرو یا میزان تحصیلات را کمتر اعلام کنند، تا این که «پول» بیشتری به دست آورند.

این موضوع، زمانی در تحلیل تحولات اجتماعی ایران اهمیت بیشتری پیدا می کند که بدانیم یکی از جدیدترین پارادایم ها در باب شناسایی مسالة جامعه ایران، پاردایمی است که بر «خلق و خوی ایرانیان» تاکید کرده و سرچشمة بسیاری از مشکلات اجتماعی و تاریخی ما را «خصایص فرهنگی ایرانیان» می داند. به طور مثال، این گفتة رایجی است که ایرانیان، «زرنگ» هستند و روشن است که زرنگی، صفت مثبتی نیست. مثلا زرنگی در جریان طرح جمع آوری اطلاعات اقتصادی خانوار، یکی هم این می تواند باشد که تعداد افراد تحت تکفل، بیشتر اعلام شود، تا وقتی که یارانه های نقدی را بر اساس «تعداد» افراد عضو خانوار توزیع می کنند، پول بیشتری به چنگ آورده شود. یا این که افراد میزان تحصیلات خود را پایین تر اعلام کنند، تا در خوشه های پایین تر قرار گیرند و در نتیجه، پول بیشتری به آنها داده شود. این راست آزمایی ملی، نشان داد که باید برخی از تحلیل های فرهنگی در مورد مردم را کنار نهاد و تصحیح کرد. به نظر می رسد که فضای اخلاقی جامعه، از حیث اخلاق عمومی، آنقدر هم ناسالم نیست که برخی گزارش می کنند.

سه. تحلیل متقارن انتخابات دهم
 راه های مختلفی برای تحلیل یک «واقعة اجتماعی» وجود دارد. رایج ترین شیوه، پرسش از افرادی است که در آن واقعه درگیر بوده اند. می توان با پی بردن به انگیزه ها، گرایش ها و نیات افراد درگیر در آن واقعه، توضیح داد که چرا ان واقعه، رخ داده است یا این که در آینده چه سمت و سویی پیدا خواهد کرد (تکنیک «پرسشنامه» در جامعه شناسی، دقیقاً بر همین اساس تنظیم شده است). اما در بسیاری از موارد، به دلیل حساسیت های فرهنگی یا ویژگی های موقعیتی، اساساً نمی توان از افراد، سئوال پرسید، یا این که نمی توان از آنها به طور مستقیم، سئوال پرسید، چراکه پاسخ آنها با سوگیری همراه خواهد بود. در این موارد، یکی از شیوه های جایگزین، استفاده از تحلیل های متقارن، به معنای استفاده از تحلیلِ دیگر وقایع اجتماعی است که (کمابیش) همزمان با واقعة اجتماعی موردنظر رخ داده اند.

انتخابات ریاست جمهوری دهم، در خرداد ماه 1388 برگزار شد. در این انتخابات، بیش از هشتاد و پنج درصد مردم شرکت کرده و نزدیک به 25 میلیون نفر به رئیس دولت نهم، محمود احمدی نژاد رای دادند. پس از اعلام نتایج انتخابات، ایدة «تقلب بزرگ» در انتخابات طرح شد و رخ داد، هرآنچه که همگی از آن اطلاع داریم. ایدة «تقلب بزرگ»، دو وجه اصلی داشت: اولاً تردید در میزان مشارکت هشتاد و پنج درصدی مردم در انتخابات و ثانیاً تردید در میزان رایِ 25 میلیونی رئیس دولت نهم. قصد این نوشتار بحث در مورد،  نتایج انتخابات و همة وقایعی که پس از آن رخ داد نیست، بلکه تنها این سئوال را طرح کرده و پاسخ می دهد که چگونه از نتایجِ «راست آزماییِ ملی» طرح جمع آوری اطلاعات خانوار، می توان برای توضیح نتایج انتخابات دهم ریاست جمهوری و نیز ایدة «تقلب بزرگ» استفاده کرد؟ برای پاسخ به این سئوال از مبنای تحلیل اجتماعی متقارن استفاده می شود.

می دانیم که طرح جمع آوری اطلاعات اقتصادی خانوار در تابستان 1387 و انتخابات ریاست جمهوری در خرداد 1388 برگزار شد. به نظر می رسد که در این جا نمی توان از مبنای تحلیل اجتماعی متقارن استفاده کرد، زیرا این دو واقعه، همزمانی ندارند و با وجودِ فاصلة نه ماه بین این دو واقعه، نمی توان از نتایج، یکی برای توضیح دیگری بهره برد. با این همه، آن چنان که همة نظریه پردازان اجتماعی تصریح کرده اند، تغییرات اجتماعی، به تدریج و به کندی، رخ می دهند. تغییرات فرهنگی و اجتماعی، به دلیل پیوند یافتن با عمل افراد مختلف از یکسو و ریشه داشتن در ساختارها و نهادهای اجتماعی از سوی دیگر، به آرامی، اتفاق می افتند. در این مورد خاص نیز چنان که شواهد نشان می دهند، از تابستان 1387 تا بهار 1388، هیچ رخداد اجتماعی عمیقی رخ نداده است که با استناد به آن، بتوان ادعا کرد که نمی توان از نتایج واقعة اجتماعی تابستان، برای تحلیل واقعه اجتماعیِ فصل بهار استفاده کرد. تنها مسالة سیاسی و اجتماعیِ کشور در این بازة زمانی، همان مسالة انتخابات بوده است.
با این مقدمه، از نتایج راست آزمایی طرح اطلاعات اقتصادی خانوار برای توضیج نتایج انتخابات دهم، می توان دستکم، سه نکتة مهم استخراج کرد:
اول: در یک طرح اختیاری، و نه اجباری، بیش از 61 میلیون نفر از مردم اطلاعات خود را در اختیار دولت قرار داده اند. این نشان دهندة اعتماد مردم به حکومت است. چنین همکاری با دولت، نشان می دهد که مشارکت هشتادوپنج درصدی در انتخابات دهم، به فاصلة چندماه بعد، نه تنها دور از ذهن نیست، بلکه کاملاً پیش بینی پذیر است.

دوم: در نتایج راست آزمایی اطلاعات به دست آمده، به طور میانگین، بیشتر از 85 درصد مردم اطلاعات درست ارائه کرده اند. البته درصدهای اطلاعات غلط نیز قابل تفسیر است و بخش زیادی از آن، به دلیل وجود نداشتن تعریف واحد از موضوع است. این نشان می دهد که میزان اعتماد عمومی مردم به حکومت، تا چه حد بالا بوده و روشن است که تا مردم تصور نکنند که «هر کس به حق خودش می رسد»، به طور طبیعی، از دادن اطلاعات درست خودداری خواهند کرد.

سوم: اگر دو نتیجة پیشگفته را نتیجة اعتماد مردم به «نظام» بدانیم، از آنجا که طرح «هدفمندسازی یارانه ها»، طرح ویژه و اختصاصی دولت محمود احمدی نژاد بوده است، از این رو بخش عمده ای از این اعتماد، متوجه دولت احمدی نژاد بوده و نشان می دهد که در ماه های منتهی به انتخابات دهم، دولت احمدی نژاد و شخصِ او از چه میزان مقبولیت اجتماعی و اعتماد عمومی برخوردار بوده است. از این جا می توان استنباط کرد که پیروزی محمود احمدی نژاد در انتخابات دهم، حتی بدون محاسبة هیجان های انتخاباتی و آنچه در مناظره ها مطرح شد، تا چه اندازه محتمل بوده است


حرّ یا حرمله ؟ !
ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۱  کلمات کلیدی: سیاسی ، مقالات ، حسین شریعتمداری

1-اواخر هفته گذشته- چهارشنبه 7 بهمن ماه- در ستون اخبار ویژه کیهان، خبری داشتیم با عنوان «این خبر را به خاطر بسپارید». در آن خبر با استناد به فرمول سه ضلعی «جرج سوروس، جین شارپ و رابرت هلوی» که فتنه اخیر با پیروی بی کم وکاست سران فتنه از آن صورت گرفته است، پیش بینی کرده بودیم «وقت آن است که سران فتنه عقب نشینی گام به گام خود را آغاز کنند» و نوشته بودیم «این روزها در آستانه 22بهمن باید منتظر صدور بیانیه ای از سوی موسوی یا خاتمی و یا هر دو نفر آنها بود» و بر پایه همان فرمول به 5 محور اصلی که سران فتنه باید روی آن تاکید کنند، اشاره کرده بودیم... دوباره خوانی آن خبر ویژه می تواند برداشت دقیق تری از ترفند بعدی مدیریت بیرونی فتنه که برای نجات ستون پنجم خود از محاکمه و مجازات تدارک دیده است، ارائه کند.
2- براساس گزارش هایی که برخی از افراد نزدیک به حلقه اول مدیریت داخلی فتنه با قید قسم جلاله مبنی بر خودداری از افشای نام آنها، در اختیار کیهان قرار داده اند، بیانیه موسوی و خاتمی با همان محورهایی که در خبر ویژه مورد اشاره آمده بود، مراحل پایانی خود برای انتشار را طی می کرد ولی خبر ویژه کیهان، سران فتنه و مشاوران داخلی و بیرونی آنها را با سردرگمی فراوانی مواجه کرد. چرا که این اقدام سران فتنه نیز پیشا پیش از سوی کیهان پیش بینی و اعلام شده بود، بنابراین، اگر بیانیه را با همان محورهای پیش بینی شده در خبر ویژه کیهان منتشر می کردند، بر ماموریت بیرونی خود و دنباله روی از فرمول دیکته شده سه ضلعی «سوروس، شارپ و هلوی» مهر تأیید زده بودند و چنانچه محورهای مورد اشاره از بیانیه حذف می گردید، انتشار آن با عدم انتشار تفاوت چندانی نداشت، زیرا مطابق فرمول یاد شده، یکی از اهداف بیانیه- فقط یکی از آنها- تاکید دروغین بر پایگاه مردمی فتنه سبز بود تا از این طریق، زمینه برای انتقال فتنه از خیابان ها- که دیگر نفرات چندانی برای مانور نداشت- به عرصه مجازی فراهم شود. یعنی دقیقاً همان پیشنهادی که چند روز قبل- اوایل هفته گذشته- از سوی خانم هیلاری کلینتون، وزیرخارجه آمریکا، با آب و تاب فراوان و در یک نطق طولانی بیان شده بود. در این نشست که به گفته سخنگوی کاخ سفید «سناتور سام براون بک، کافمن، لورتا سانشز، تعدادی از نمایندگان کنگره و هیئت های دیپلماتیکی از انگلیس، فرانسه، آلمان، کلمبیا، لبنان، مولداوی، دو کشور عربی منطقه خاورمیانه و سه ایرانی، بدون ذکر نام به دلایل امنیتی» در آن حضور داشتند، هیلاری کلینتون بخش قابل توجهی از سخنرانی خود را به ایران اختصاص داده و بر ضرورت کمک به آشوبگران و سرکردگان آنها برای انتقال فعالیت خود از خیابان ها به فضای مجازی و اینترنت تاکید می کند. نگاهی به متن سخنرانی هیلاری کلینتون به وضوح نشان می دهد که آمریکا، بعد از حماسه 9دی و نیز با توجه به هوشیاری هواداران اولیه سران فتنه که کنار کشیدن آنها از عرصه فریب را در پی داشته است، ادامه آشوب های خیابانی را ناممکن می داند و از سوی دیگر برای حفظ ظاهری این جریان و انتقال آن از خیابان ها به فضای مجازی، نیازمند ابراز وجود جریان فتنه است. این نیاز دقیقاً همان است که قرار بود - و هنوز هم هست- که موسوی و خاتمی در بیانیه خود به مناسبت 22بهمن، برآورده کنند! در خبر ویژه کیهان آمده بود «موسوی و خاتمی باید در بیانیه خود وانمود کنند که حرکتی به نام جنبش سبز! هنوز هم وجود دارد و از هواداران فراوانی برخوردار است! این بخش از بیانیه برای آن است که به قول جرج سوروس، زمینه انتقال کودتای مخملی- بخوانید فتنه- از خیابان به فضای مجازی فراهم شود، چرا که در خیابان، ادعای فراوانی هوادار با توجه به شمار اندک آنها، مضحک است ولی در فضای مجازی می توان کماکان - و بدون ارائه دلیل و نمونه- بر فراوانی هواداران! اصرار ورزید».
3- اکنون به نقطه اصلی ماجرا یعنی «پروژه نجات سران فتنه از محاکمه و مجازات» نزدیک می شویم. این بخش از پروژه برای حفظ فتنه به عنوان آتش زیر خاکستر و استخوان لای زخم، طراحی شده است و اجرای آن به «میانجی» نیاز دارد. وظیفه میانجی آن است که با استناد به بیانیه سران فتنه و ادعای توبه و پشیمانی و یا -حداقل- عقب نشینی آنها از مواضع اولیه، ساز آشتی!! کوک کند. میانجی در این مرحله از پروژه یاد شده و برای فریب افکار عمومی به منظور پذیرش مرحله دیگر فتنه یعنی همان به اصطلاح طرح آشتی! روی چند محور تکیه می کند.
الف: از شرایط کنونی با عنوان «بحران» یاد می کند. این در حالی است که شرایط «حساس» هست، اما بحرانی نیست، چرا که بحران با درهم ریختگی شیرازه نظام همراه است نه مقابله نظام با ستون پنجم شناخته شده دشمن.
ب: میانجی می کوشد از فتنه ای که به گواهی تمامی اسناد و شواهد غیرقابل انکار، مدیریت بیرونی دارد و برای مقابله با اساس انقلاب، نظام، امام و حذف اسلام از حاکمیت طراحی شده است، با عنوان درگیری داخلی میان دو جناح یاد کند!
ج: میانجی، از طرح دیکته شده برای فراری دادن سران فتنه از محاکمه و مجازات، با عنوان «طرح آشتی ملی»! یاد می کند و حال آن که درگیری میان توده های وفادار به نظام از یکسو و آمریکا و اسرائیل و دنباله های داخلی آن از سوی دیگر در جریان است و راهپیمایی حماسی و چند ده میلیونی 9 دی ماه بهترین و گویاترین گواه آن است. مردم با یکدیگر درگیر نیستند که نیازی به آشتی ملی!! باشد.
د: میانجی- یا میانجی ها- با نادیده گرفتن اصل منطقی، عقلی و حقوقی «میزان حال فعلی افراد است» که امام راحل(ره) برای هوشیاری ملت در اینگونه موارد، بر آن تاکید فراوان داشته اند، روی سوابق- بعضا مثبت- سران فتنه و عوامل پیرامونی آنها مانور می دهد. از این مانور فریبنده برای کمرنگ و نهایتاً فراموش شدن جنایت ها و خیانت های سران فتنه و آمادگی افکار عمومی برای بازگشت دوباره منافقان و ستون پنجم دشمن به جامعه، استفاده می شود. شبیه آن که جنایت سرکردگان سپاه عمرسعد در روز عاشورا به بهانه سوابق احیاناً اسلامی - تاکید می شود احیاناً اسلامی- آنها نادیده گرفته شود.
هـ : میانجی در این طرح فریب، از واژه های مقدس و پذیرفته شده اسلامی بهره می گیرد. واژه هایی نظیر «آشتی» که در نگاه اول و به طور مطلق، پسندیده تر از «قهر» و دشمنی است و یا «توبه» که همیشه از اصرار بر گناه شایسته تر است. اما، آشتی با چه کسانی؟ با دشمنان کینه توز علیه اسلام و امام و انقلاب و مردم و کسانی که برای انجام ماموریت دشمنان تابلودار بیرونی از اهانت به ساحت مقدس حضرت امام حسین(ع)، نفی وجود مبارک امام زمان(عج)، شعار به نفع آمریکا و اسرائیل، آدم کشی، آشوب آفرینی و... دهها جنایت دیگر نیز دریغ نکرده اند؟!
میانجی ها به گونه ای از آشتی سخن می گویند که انگار حق جویان عدالت خواه بویی از رأفت و محبت و آشتی نبرده اند و حال آن که، اگر رأفت و محبتی هست- که هست- در میان مؤمنان حق جو دیده شده و می شود، نه خونریزان غارتگر و سنگدل.
4- و اما، درباره «توبه» سران فتنه، سخن ویژه ای در میان است، و آن، این که؛ در تمامی نظام های حقوقی و قضایی جهان -بدون استثناء- و در نظام حقوقی و قضایی اسلام، «توبه» رابطه ای میان بنده گناهکار و خدای اوست، و در هیچیک از این نظام های حقوقی و قضایی، توبه مجرم مانع محاکمه و مجازات او نیست و اگر چنین بود، فلان قاتل و جنایتکار می توانست با ادعای توبه- و یا توبه واقعی- از مجازات و مکافات فرار کند! و این، یعنی صدور مجوز برای جنایت و حق کشی. آیا غیر از این است؟!
برخی از میانجی ها برای فراری دادن سران فتنه از محاکمه و مجازات به توبه جناب حر- رضوان الله تعالی علیه- اشاره می کنند و حال آن که «حر» از ادامه حضور در لشکر عمرسعد خودداری کرد و بی آن که گامی به خیانت و دستی به جنایت آلوده کند توبه کرده و به سپاه امام حسین(ع) پیوست و در رکاب آن بزرگوار خالصانه جنگید و به شهادت رسید. آیا سران فتنه -با آنهمه جنایت و خیانت- بر فرض که توبه کنند با حضرت حر قابل مقایسه اند؟
توبه سران فتنه فقط با توبه «حرمله» قابل مقایسه است که وقتی دست انتقام جناب مختار ثقفی را بر گریبان خویش دید، ادعای توبه!! کرد. یعنی آقایان میانجی! فرق میان حر و حرمله را نمی دانند؟! برخی از آنان در کسوت مقدس روحانی هستند و بعید است از درک این نکته بدیهی عاجز باشند!
5- جنایات و خیانت های سران فتنه علیه نظام، مردم، امام، انقلاب و مخصوصاً علیه اسلام صورت گرفته است، بنابراین و براساس بدیهی ترین قوانین حقوقی و جزایی شناخته شده در تمامی جهان، مردم مسلمان ایران -اگر نگوئیم همه ملت های مسلمان- شاکیان اصلی سران فتنه اند و صاحبان حق پایمال شده اند، بنابراین، آقایان میانجی برای نجات سران جنایتکار فتنه نباید خواب های آنچنانی ببینند و هوشیاری مردم پاکباخته ایران اسلامی را دست کم بگیرند.
رهبرمعظم انقلاب در دیدار مردم آمل و استان مازندران با ایشان به صلابت تصریح فرمودند که «امام خمینی به هیچ کس باج نداد و ما هم نه از طرف ملت و نه از طرف خودمان به هیچکس باج نمی دهیم.»
6- و بالاخره گفتنی است پروژه نجات سران فتنه از محاکمه و مجازات با بیانیه ای که قرار است سران فتنه صادر کنند، رابطه مستقیم دارد. چرا که حلقه بعدی این زنجیره میانجی گری برخی از خواص شناخته شده است و شواهد موجود حکایت از آن دارد که موسوی و خاتمی برای صدور بیانیه کذایی با سردرگمی دوجانبه ای روبرو هستند. اگر از صدور بیانیه خودداری کنند، خواص میانجی، برای- به قول خودشان- چانه زنی! در بستر به اصطلاح آشتی! بهانه و دستاویزی ندارند و از سوی دیگر، صدور بیانیه، پرده دیگری از پیروی بی کم و کاست آنان از فرمول دیکته شده مثلث- سیا، موساد و اینتلیجنت سرویس- را برملا می کند.


مرصاد نخبگان
ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٠  کلمات کلیدی: سیاسی ، مقالات

مقام معظم رهبری در دیدار مردم مازندران با ایشان به دو آسیب مهم و اساسی نخبگان اشاره کردند. اگرچه این دو آسیب برای همه زمان‌ها قابل تحقق است اما مصداق عینی آن در حوادث پس از انتخابات بیشتر از دیگر مواقع دیگر ظهور یافت.
1- برتر دانستن خود 2- امید به بیگانگان. در مورد نخست اتفاق بسیار مهمی در کشور افتاد. کسانی که خود را مدعی مردم و انقلاب اسلامی را انقلابی برای «جمهوریت» معرفی می‌کردند و در تقسیم‌بندی نظام به حاکمیت دوگانه، خود را در قطب جمهوریت تعریف می‌کردند؛ پس از انتخابات اصول مسلم دموکراسی و مردم‌سالاری را به سخره‌گرفتند و رأی خود را رأیی «کیفی»، «رأی نخبگان» و رأی دیگران را «توده‌ای» «پوپولیستی» و «ناآگاهانه» قلمداد کردند و از پذیرش رأی اکثریت امتناع کردند. این جماعت که تا دیروز حاکمیت دوگانه را تجویز می‌کردند تا خود را در کنار مردم به نمایش گذارند، پس از انتخابات بر اسب چموش «خودبرتربینی»سوار شدند و نه تنها جمهوری اسلامی بلکه همان حاکمیت دوگانه را نیز تمام شده یافتند و با عدم تمکین در مقابل اسلامیت،‌جمهوریت به سمت آنارشیسم اجتماعی و سیاسی پیش رفتند. در خصوص بند دوم نیز اینگونه شد. خاستگاه امید به بیگانگان الزاماً در ارتباط مستقیم و دوطرفه خلاصه نمی‌شود. اشتراک ذهنی در مطالبه، نتیجه مشترک در مواجهه و تفسیر مشترک از حادثه، گرانیگاه و حلقه وصلی بود که بوی نفاق آن تا فراسوی مرزها پراکنده شده بود. امید به بیگانگان زمانی واضح‌تر شد که دشمن نگاه اخم‌آلوده‌ای از نفاق جدید مشاهده نکرد و رئیس‌جمهوری آمریکا با صراحت و برای اولین بار در تاریخ انقلاب اسلامی نام یکی از کاندیداهای معترض را بر زبان آورد و وی را «نماینده بخشی از هموطنانش دانست که به دنبال گشایشی به سمت غرب هستند». مقام معظم رهبری در این دیدار با صراحت از عدم باج‌دهی نظام سخن راندند. از آنان که هنوز احساس می‌کردند با نامه‌های پنهانی دیپلماسی خصوصی می‌توانند از گناهان بزرگ طفره بروند، متوجه این موضوع شدند که هتک حرمت نظام مقتدر و مظلوم جمهوری اسلامی، بدون هزینه نخواهد بود. آنان که بیانیه 17 موسوی و سخنان اخیر کروبی در به رسمیت شناختن دولت را به مثابه عقب‌نشینی‌ می‌دانستند و منتظر عقب‌نشینی قرینه‌ای نظام بودند، متوجه این موضوع شدند که قیام 9 دی رسالتی سنگین بر دوش نظام و رهبری نهاده است و آنان که در مقابل نظام، رهبری و قانون اساسی ایستادند فقط از همان راهی که رفتند می‌توانند برگردند و راه میانبری وجود ندارد. نظام جمهوری اسلامی با عدم تلقی بحران از حوادث پس از انتخابات،‌نه در سیاست خارجی و پرونده هسته‌ای عقب نشست و نه «بچه لوس‌های» دیروز انقلاب را بدون تنبیه رها خواهد نمود. آنچه رهبری در دیدار مردم مازندران بیان داشتند، نتیجه رفراندوم 9 دی ماه بود. مگر می‌شود به نتیجه رفراندوم مردم بی‌توجه بود؟اعتراف رسمی و علنی به اشتباه و عذرخواهی از ملت و نظام و ابراز برائت از دشمنان امام و انقلاب، شاید بتواند کرشمه‌ای از چهره عبوس ملت ایران در مقابل بسترسازان فتنه باز نماید، در غیر این صورت نتیجه استمرار این مسیر همان خواهد بود که در هفت ماه گذشته مشاهده کردیم. چرا از آنچه ملت ما را بیدارتر می‌کند، استقبال نکنیم؟
حس برتری‌طلبی و امید به بیگانگان مرصاد نخبگان جامعه است که در حوادث امسال خودنمایی کرد. این تجربه برای نخبگان آینده ذی‌قیمت است، در غیر این صورت رفتار، مشی و مطالبه نخبگان پا پیچ آنان خواهد شد و «کوره‌های نخبه‌سوزی» را بر پا خواهد نمود.


بدون باج‌خواهی دست از توهم بردارید
ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٠  کلمات کلیدی: سیاسی ، مقالات

آنچه بعد از فتنه اخیر همواره در دل طرفداران حق و راستی موج زده است، یافتن راه برون‌رفت از وضع موجود و جلوگیری از عواقب تلخ حوادث و آشوب‌ها بوده است؛ خواسته‌ای بسیار مهم که تمام دوستداران انقلاب اسلامی را برای تحقق آن به تکاپو انداخته است.
بنابراین هر کدام از این دوستداران و به‌ویژه رجال سیاسی راه‌حلی را ارائه می‌کنند و با این تضارب آرا تلاش می‌شود تا خواسته قلبی مردم برآورده گردد.  اما در این میان آنان که اصرار بر فتنه‌آفرینی دارند، باید بدانند طبق فرموده آن پدر دلسوز و دوراندیش که در دیدار با هزاران نفر از مردم مازندران تاکید کردند، «امام بزرگوار (ره) هیچگاه باج نداد و همه بدانند ما نیز از طرف ملت ایران و از طرف خود به هیچکس باج نخواهیم داد. » با این حساب باید وصف ماجرا برای معارضان روشن شده باشد که اگر به دنبال آرامش هستند به قانون و متن مردم بازگردند؛ لذا برای این بازگشت توضیحاتی در پی می‌آید. 
راهکار سیاسی و خواسته دل مردم
بعد از غائله اخیر، برای رهایی از فتنه‌ها راه‌حل‌هایی به میان آمد که تاکنون بسیار از آنان یاد شده و بازنویسی آن موارد در اینجا تکرار مکررات است.  اما آنچه لازم به ذکر است و واقعیت روز هم می‌باشد، عدم موفقیت کامل و توفیق راه‌حل‌ها در رفع مسائل است.  یکی از دلایل این مسأله را قطعاً می‌توان همان موضوع باج‌خواهی طرح‌ها و خواسته‌ها دانست. چنانچه نخستین بار که صحبت از بازگشت آرامش شد، میرحسین موسوی ابطال انتخابات را پیش‌نیاز آرامش تعریف کرد و بر همین اساس طرح‌های ‌بعدی را شاید کمی ملایم‌تر اما با جنبه طلبکاری و باج‌خواهی مطرح ساخت تا آتش زیر خاکستر هیچ‌گاه خاموش و سرد نشود.
بنابراین در این زمینه مسببان فتنه باید بدانند که تنها راه‌حل جبران خطاها می‌تواند در پذیرفتن مردم‌سالاری دینی خلاصه شود و مردم سالاری دینی یعنی پذیرفتن رأی مردم و عمل به قانون طبق اسلام؛ نه آنکه خود را در جبهه معارضان نظام قرار دهند و خود را بالاتر از مردم بدانند.  این رفتار موجب می‌شود که طبق فرموده مقام معظم رهبری «اگر مردم در یک حرکت قانونی، اقدام و یا انتخابی کردند، معارضان در مخالفت با اقدام مردم آن را عوام‌گرایی و مردم را عوام بخوانند.»
بنابراین ابتدایی‌ترین رویکردی که مسببان فتنه برای بازگشت کامل آرامش به کشور باید داشته باشند این است که خود را طلبکار ندانند؛‌ بلکه با عذرخواهی به اشتباه خود اعتراف کرده و بدون باج‌خواهی سعی در تدارک مافات کنند. البته شاید هم معقول نباشد که از مسببان فتنه که اخیراً یکی از آنها بیانیه آخر خود را یک تاکتیک عنوان کرده و از برنامه‌های افراطی این جریان برای ادامه آشوب‌ها خبر داده است، انتظار بازگشت و عذرخواهی داشت. 
مرزبندی مدافعان و مخالفان نظام
رهبر معظم انقلاب در خطبه‌های سومین نمازجمعه ماه مبارک رمضان در تهران تأکید کردند: « اگر کسی یا جریانی، عقیده‌ای مخالف داشته باشد و اصطلاحاً دگراندیش باشد نظام با او کاری ندارد اما اگر جریانی به معارضه و ضربه‌زدن روی آورد و بر روی انقلاب شمشیر بکشد، همچنان که در هیچ جای دنیا تحمل نمی‌شود، در ایران نیز، نظام در دفاع از خود با او برخورد قاطع خواهد کرد.»
با این اظهارات روشنگرانه، جریان معارض یا همان مخالفان سرسخت نظام از قبل وضعشان معلوم است.  این جریان مولود امروز و حال حاضر نیست بلکه سال‌هاست ریشه در انقلاب اسلامی ایران دوانده و از هر لحظه برای ضربه زدن به این نظام استفاده می‌کند و قطعاً رویکرد نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران نیز با این جریان و حامیانش همان است که از 30 سال گذشته بوده تاکنون.
در واقع سخنان رهبر انقلاب مبین آن است که انتقاد در نظام جمهوری اسلامی از جایگاه والایی برخوردار است؛ اما در صورتی که دلسوزانه و سازنده باشد؛ نه آنکه به حالت معارضه دربیاید که در این‌صورت نظام در دفاع از خود با معارضان برخورد قاطع خواهد کرد.  بر این اساس اکنون وقت آن است که یک عده از خواص با شفاف‌سازی رویکرد خود به حوادث اخیر مشخص نمایند که اصطلاحاً دگراندیش هستند یا همان معارضانی که به فرمایش رهبر انقلاب در مخالفت با اقدام مردم آن را عوام‌گرایی و مردم را عوام می‌خوانند.
تعیین موضع و معیار حرکت از سوی خواص
در نظام مقدس جمهوری اسلامی، اسلامیت و جمهوریت دو رکن اساسی است که تمامی گروه‌ها و احزاب باید در این چارچوب حرکت کنند.
بنابراین برای تشخیص حق و باطل باید به منابع اسلامیت و جمهوریت در ایران رجوع کرد که کاملاً فراجناحی و فراحزبی هستند. 
قرآن کریم و قانون اساسی ملاک راه و مسیر روشن هستند که اگر هر گروه، از قرآن، قانون یا هر دو فاصله گرفت قطعاً معاند و معارض است و هیچ شکی در این امر نیست و البته یکی از راه‌های آسان برای تشخیص خروج یک حزب و جناح از مسیر قرآن و قانون، نگاه به گفتار، موضع و عملکرد خواص آن گروه می‌باشد.
هرچند که شاید خواص یک جناح هم در ابتدای خروج خود از قرآن و قانون، این خروج را منطبق با آیات و اصول قانون معرفی کنند اما با کمی تأمل و تعمق که از هر شخص عاقلی برمی‌آید، تفسیر به رأی از سوی یک شخص یا گروه عیان می‌شود و دیگر شبهه‌ای باقی نمی‌ماند که آن حرکت و سکوت در برابر حوادث شنیع، معاندانه و خلاف قرآن و قانون است.
در این راستا، ضروری به نظر می‌رسد که برای روشن شدن اسلام‌گرایی، قانون‌گرایی و پایبندی احزاب و گروه‌های مختلف به جمهوری اسلامی، برخی از خواص و نخبگان که تاکنون موضع خود را شفاف ابراز نکرده‌اند،‌ هر چه سریع‌تر باید برای هدایت اطرافیانشان به سمت حقیقت و آرامش، به این امر مبادرت ورزند و بدون باج‌خواهی دست از توهم بردارند. 


کجای راه را اشتباه آمدیم؟
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٠  کلمات کلیدی: سیاسی ، مقالات

نمی دانم در محضر خداوند تبارک و تعالی چه معصیتی مرتکب شده ایم که پس از گذشت30 سال از جانفشانی های امام(ره)، جانبازان و ایثارگران و آزادگان عده ای جرات کردند بستری فراهم سازند تا دانش آموخته های پادگان اشرف و فارغ التحصیلان سرویس های سیا در شمال عراق، در خیابان های تهران آتش افروزی کنند و چهره ام القرای جهان اسلام را پس از سه دهه مجاهده در راه خدا زشت و آشوب زده نشان دهند. نمی دانم به کدامین عهد از تعهداتمان به شهدای گرانقدر انقلاب اسلامی و خانواده های بزرگوارشان عمل نکردیم که دست های کفر و نفاق و الحاد در دستان یکدیگر و متحد، موفق شدند در روز عاشورای حسینی امسال نوامیس فکری و اعتقادی مار ا به سخره بگیرند و صحنه هایی بیافریند که هنوز صدا و سیمای جمهوری اسلامی قادر به پخش تصاویر و صداهای خائنانه آنها نیست.

نمی دانم در محضر خداوند تبارک و تعالی چه معصیتی مرتکب شده ایم که پس از گذشت30  سال از جانفشانی های امام(ره)، جانبازان و ایثارگران و آزادگان عده ای جرات کردند بستری فراهم سازند تا دانش آموخته های پادگان اشرف و فارغ التحصیلان سرویس های سیا در شمال عراق، در خیابان های تهران آتش افروزی کنند و چهره  ام القرای جهان اسلام را پس از سه دهه مجاهده در راه خدا زشت و آشوب زده نشان دهند.
نمی دانم به کدامین عهد از تعهداتمان به شهدای گرانقدر انقلاب اسلامی و خانواده های بزرگوارشان عمل نکردیم که دست های کفر و نفاق و الحاد در دستان یکدیگر و متحد، موفق شدند در روز عاشورای حسینی امسال نوامیس فکری و اعتقادی مار ا به سخره بگیرند و صحنه هایی بیافریند که هنوز صدا و سیمای جمهوری اسلامی قادر به پخش تصاویر و صداهای خائنانه آنها نیست.
نمی دانم به کدامین گناه از گناهان اهل کوفه در سال های غربت امام علی(ع) آلوده شدیم که اجازه دادیم حرامیان، هشت ماه پس از انتخابات دهم ریاست جمهوری بر آقا و مولای مظلوممان ستم روا دارند و اهانت بارترین و زشت ترین کلمات را علیه اصلی ترین نهاد مشروعیت نظام بر زبان بیاورند. باید به عقب برگردیم و اوضاع را از اول مرور کنیم. حتما یک جا راه را اشتباه آمدیم که به اینجا رسیدیم. آری اگر در رخدادهای18  تیر78  درست عمل می کردیم و اگر دستگاه قضائی وامنیتی درست عمل می کرد،10  سال پس از آن شرارت، دشمنان اسلام و منافقان نمی توانستند خود را بازسازی کنند و با چهره ای جدید و تابلوهایی جدیدتر به میدان بیایند.
باید در آستانه ورود آن نور الهی به میهن اسلامی در روز12  بهمن با شرمساری و سرافکندگی از امام شهیدان و جانشین مظلوم ایشان عذرخواهی کنیم و بگوییم شما در آقایی و در هدایت امت چیزی کم نگذاشتید، این ما بودیم که با غفلت و جهل خودمان فرصت عرض اندام به دشمن دادیم.
ما باید یقین می کردیم که انقلاب در برابر همه «دنیای» استکبار ایستاده است. لذا به طور طبیعی آنها هم در برابر همه «دین» ما خواهند ایستاد. لذا ما باید همواره در یک آماده باش دائمی باشیم والا دشمن حتی در روز عاشورا هم برای ضربه زدن به دین غفلت نخواهد کرد.
این انقلاب الهی است و با ظهور خود تیر خلاص را به ماتریالیسم - که قرن ما به آن آلوده بود- زد. این انقلاب در یک نبرد دائمی با شیطان که مظهر آن آمریکاست، می باشد. بنابراین دشمن هم در یک نبرد دائمی با ماست.
وقتی ما رو در روی شیطان ایستاده ایم، طبیعی است آنها نیز رودرروی خدا بایستند. اینکه آنها مدام بر اهانت به مقدسات ما، اصرار دارند و در این مورد هیچ پرده پوشی ندارند، همین است.
ملت ما قطعا به این جماعت شیطانی غلبه خواهد کرد. مشکل ما این است که عده ای در میان ما، آن خدا بی خبران را «مردم خداجو» می دانند!
مشکل ما این است که جماعتی می گویند با اینها که همه چیز را به آتش کشیده اند و به هیچ چیز رحم نمی کنند و خدا و امام زمان را منکرند، بنشینید و مناظره کنید!
آنها نیک می دانند که این حرف ها همه بی ربط است و وقتی اعتراض می کنیم چرا حرف بی ربط می زنید، با زبان بی زبانی می گویند ما نمی خواهیم قدرت را واگذار کنیم. مردم عوام هستند، میزان رای ملت نیست و حق ندارید قدرت را از ما بگیرید. می گوییم مگر عدد24  بزرگتر از13  نیست؟ می گویند چرا هست، اما اگر به عدد13  «شبکه» کفر و نفاق و الحاد متصل به شبکه جهانی را اضافه کنیم عدد13  بزرگتر است.
می گوییم اشتباه می کنید، به رفراندوم نهم دی ماه88  رجوع کنید اصلا عدد سیزدهی در کار نیست.70  میلیون ایرانی مسلمان یک حرف و یک موضع علیه شما دارند. رها کنید «شبکه» را، مردم شما را شناسایی کردند. اما خیره سری می کنند هنوز بر سر موضع خود ایستاده اند!
مردم حجت را بر مسئولان امنیتی و قضائی تمام کرده اند.  مسئولان هم در پاسخگویی به مردم اولین محاربان روز عاشورا را به دار مجازات سپردند. این روند باید ادامه پیدا کند تا اشتباه روز18  تیر78  را مرتکب نشویم.
ما باید به حکم خدا درباره محاربان عمل کنیم اگر امروز در اجرای این حکم کوتاهی کنیم فردا خیلی دیر است.


مثلث قدرت در قرن 21
ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٠  کلمات کلیدی: سیاسی ، مقالات

از بهمن 57 که جمهوری اسلامی بر خلاف عرف معمول-و البته تحمیلی زمانه- مدل های حکومتی لیبرالیستی یا سوسیالیستی را برنتافت و با یک «نه بزرگ» هر دو اردوگاه شرق و غرب را نفی کرد؛ داستان دشمنی نظام سلطه به سرکردگی «شیطان بزرگ» با نظام جمهوری اسلامی ایران آغاز گشت.
از آنجا که این دشمنی نه ظاهری و مقطعی بلکه ماهوی و پایان نا پذیر است -مگر اینکه یکی از طرفین تغییر ماهیت بدهند- از همان ایام سکانس اصلی این داستان پرماجرا و پرتنش «تغییر رژیم ایران» بوده که البته هیچ گاه سلطه گران نتوانسته اند- و نخواهند توانست- به آن دست یابند و بارها نیز به محال بودن آن اعتراف کرده اند.
طی سه دهه گذشته «نظام سلطه» و در رأس آن آمریکا از راههای مختلف و بالطایف الحیل و بهره گیری از تاکتیک های سیاسی، اقتصادی و نظامی تمام همت خود را بکار بسته و از همه توان و ظرفیت خود یاری جسته تا استراتژی دگرگونی ساختار حکومتی ایران را عملیاتی و اجرایی کند.
شرح این داستان بلند و گلاویز شدن خوی استکباری نظام سلطه با فطرت عدالت خواهی نظام اسلامی و پای فشردن به حقیقت و مقاومت و باج ندادن به زورگویان و زیاده خواهان نه در این مقال می گنجد و نه نیازی به تکرار دارد.
از بهمن ماه سال گذشته که ایران اسلامی به قوت و با اقتدار سی امین سالگرد انقلاب را جشن گرفت و در دهه موسوم به «پیشرفت و عدالت» بر شتاب حرکت خود افزود قدرت های استکباری این بار حیله دیگری به صحنه آوردند، نه برای فروپاشی- که آرزوی ناممکن آنهاست- بلکه برای کاستن از اقتدار نظام و از همین روی؛ برای تحقق خواسته شان انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری را نشانه رفتند.
آنچه امروز پس از گذشت قریب به 8 ماه از انتخابات می توان بدون تردید و ابهام دریافت این است که طراحی های چند لایه و تودرتوی دشمنان که جماعتی در داخل- خواسته یا ناخواسته- ماموریت اجرایی کردن آن را داشتند بر حول خدشه در مشروعیت نظام در راستای تضعیف اقتدار زبانزد ایران اسلامی متمرکز بود.
شواهد و قرائن غیرقابل انکاری وجود داشت که نشان می داد هدف یک جریان سیاسی شرکت کننده در انتخابات پیروزی در انتخابات نبود و فارغ از نتیجه انتخابات خروجی آنچه از سوی این جریان دنبال و پی گیری می شد با هدف طراحی ها و طرح ریزی های دشمنان خارجی منطبق بود: «تضعیف ساختار حکومتی نظام جمهوری اسلامی».
البته دشمنان خارجی پس از حوادث و وقایع انتخابات با استفاده از پروپا گاندای رسانه ای خود و بنگاه های خبری دروغ پراکن به غلو و بر پایه جنگ روانی سخن از «تغییر رژیم ایران» را مطرح می کنند!
«ریچارد هاس» رئیس شورای روابط خارجی آمریکا هفته گذشته در مطلبی در هفته نامه نیوزویک در حالی که خود را یک رئالیست! معرفی کرد خواستار تغییر رژیم ایران از طریق اعمال تحریم های شدید شد! جالب اینجاست که مجله آمریکایی «فارین پالیسی» در مقاله ای تحلیلی راهکار این آقای واقع گرا و رئالیست! علیه ایران را احمقانه دانست.
از سوی دیگر؛ بسیاری از تحلیلگران و کارشناسان غربی که «واقع گرایی» را متفاوت از «ریچارد هاس» دریافته اند معتقدند «واقعیت» آن است که «تغییر رژیم در ایران» با توجه به دلایل متعدد عملی نخواهد شد.
در همین زمینه، «دیلیپ هیرو» نویسنده روزنامه های آمریکایی نیویورک تایمز و واشنگتن پست دو هفته گذشته با انتشار مقاله ای در پایگاه اینترنتی «آسیا تایمز» تغییر رژیم در ایران را بیش از حد خوش بینانه -غیرواقع بینانه- دانست و تاکید کرد غرب باید تصور آن را هم از ذهن خود بیرون کند.
نظام سلطه و قدرت های خارجی در تمام ماه های گذشته و از زمان بروز برخی ناآرامی ها و اغتشاشات در پی انتخابات اخیر ایران به صورت پیدا و پنهان از بلواها و آشوب ها حمایت کردند تا آنجا که حتی تشریفات و عرف دیپلماتیک که خود از آن دم می زنند را رعایت نکردند و گستاخانه و بی شرمانه در اوضاع داخلی ایران دخالت کردند و سیاست بازانی چون باراک اوباما، سارکوزی، گوردن براون، بنیامین نتانیاهو، شیمون پرز و... رسماً حمایت خود از آشوبگران و اغتشاشگران را به اسم «مردم دموکراسی خواه»! علنی کردند.
اکنون پس از سیلی محکم و پرمعنای ملت در 9 دی که نظام سلطه از سرضعف و ناتوانی و شکنندگی این نمایش عظیم اقتدار را در رسانه های خود سانسور کرد! یا در پوششی تحریف شده و تنزیل یافته بازتاب داد آنها علاوه بر استفاده از فضای سایبری به دو اهرم نخ نما شده «تحریم» و «حقوق بشر» متمسک شده اند که نشان از سردرگمی آنان در رویارویی با نظام جمهوری اسلامی دارد. چرا که نظام سلطه و بخصوص آمریکا علی رغم تمام تکاپوها و تلاش هایش در هفت، هشت ماه گذشته که قصد داشتند از طریق خدشه در مشروعیت نظام در راستای تضعیف اقتدار ایران اسلامی به اهداف شوم خود برسند بار دیگر ناکام ماندند و دیدند که القای شبهه در سلامت انتخابات به منظور زیر سأال بردن مشروعیت نظام کارگر نیفتاده و امروز قاطبه ملت علی رغم شکل گیری فضای فتنه- که خروجی جنگ نرم است- در پس از انتخابات به سلامت انتخابات اطمینان و باور دارند.
رهبر معظم انقلاب در دیدار هفته گذشته مردم مازندران با ایشان، عبرت نگرفتن دشمنان ملت ایران از بی اثر بودن توطئه های قبلی و تلاش برای برنامه های جدید و در عین حال تکراری را ناتوانی دشمن در فهم واقعیت انقلاب اسلامی دانستند و درباره تلاش آمریکایی ها برای استفاده از فضای اینترنت علیه ایران تأکید کردند: «آمریکایی ها می گویند 45 میلیون دلار بودجه تصویب کرده اند تا از طریق اینترنت جمهوری اسلامی را شکست دهند که این نشان دهنده اوج درماندگی دشمن است زیرا آنها تاکنون دهها 45 میلیون دلار صرف مقابله با نظام اسلامی از طریق کار دیپلماسی، تحریم، اعزام جاسوس، استخدام مزدور و روش های دیگر کرده اند ولی به هیچ نتیجه ای نرسیده اند».
«آقا» تأکید کردند نتیجه طراحی دشمن برای ایجاد آشوب در تهران منجر به بیداری و هوشیاری بیشتر مردم در دفاع از جمهوری اسلامی شده است و تصریح کردند: «حوادث اخیر باعث شد تا همه مردم برای حضور بیش از پیش در صحنه دفاع از جمهوری اسلامی، احساس وظیفه کنند.»
جالب اینجاست که درباره اعمال تحریم های شدید علیه ایران بارها و به کرات مقامات و شخصیت ها و تشکل های تجاری و اقتصادی غربی بر ناکارا بودن و بی فایده بودن آن تأکید و تصریح دارند. تا آنجا که هفته پیش گروه های تجاری برجسته آمریکا (همچون اتاق بازرگانی آمریکا، شورای تجارت بین المللی آمریکا، انجمن ملی کارخانه داران، کمیته اضطراری تجارت آمریکا و...) طی نامه ای رسمی نه تنها تحریم ها علیه ایران را بی فایده و ناکارآمد دانستند بلکه به کاخ سفید هشدار دادند که تحریم جمهوری اسلامی منافع اقتصادی و امنیتی آمریکا را متزلزل می کند.
درباره حقوق بشر هم ناگفته پیداست که غرب از آن به عنوان یک ابزار سیاسی استفاده می کند و در واقع اسم مستعاری برای باج خواهی ها و افزون طلبی ها است که البته در افکار عمومی ملت ها این حنای غربی ها دیگر رنگی ندارد. امروز ایران اسلامی در بهمن 88 به اعتراف دوست و دشمن قابل مقایسه با 31 سال پیش (بهمن 57) نیست. در بعد منطقه ای و بین المللی از ایران به عنوان یک نقش آفرین مقتدر و توانمند یاد می شود.
همین ماه گذشته بود که یوگنی پریماکوف نخست وزیر سابق روسیه در گفت وگو با خبرگزاری یونایتدپرس تصریح کرد که تهدید علیه ایران کارگر نیست، بلکه باید با ایران به مثابه یک قدرت منطقه ای کنار آمد.
وزیر امور خارجه ژاپن نیز دو هفته پیش در سخنانی ایران را یک ابرقدرت منطقه ای دانست.
طرفه آنکه سه روز پیش نویسنده برجسته آمریکایی و خبرنگار کهنه کار روزنامه نیویورک تایمز در تازه ترین کتاب خود پیرامون قدرت های بزرگ جهان در قرن 21، ایران را یکی از سه ضلع مثلث قدرت قرن 21 معرفی کرد. «استفن کینزر» همچنین در کتاب دیگر خود درباره ایران تحت عنوان «عصر دیپلماسی واقعی» خطاب به سیاستمداران و اعضای کنگره آمریکا می نویسد: «با کمک هم می توانیم از رهبران خود بخواهیم که از گفت وگوهای واقعی و بدون پیش شرط با ایران حمایت کنند». امروز تنها راه باقی مانده برای نظام سلطه و غرب این است که در رویارویی با جمهوری اسلامی بر مسیر واقعیت حرکت کنند و توانمندی ایران هسته ای را به رسمیت بشناسند وگرنه کماکان دچار عارضه سردرگمی خواهند بود.
حسام الدین برومند


قانون گرایی یا قانون گریزی!
ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٩  کلمات کلیدی: سیاسی ، مقالات ، تحلیل


قانون گرایی یا قانون گریزی!

 
آنچه در روزهای اخیر و در مواضع برخی خواص و سیاسیون اصلاح طلب و یا اصول گرای به اصطلاح متعادل قابل ردیابی بوده ، به به و چه چه های فراوان و به شکل کلی گویی - بدون تبیین روشن و مبیّن – از « طرح آشتی ملی » است؛ ولی مناظره کواکبیان و شریعتمداری را می توان قاچ زدن بی موقع و زودهنگام یکی از خواص این طیف به این هندوانه ی در ظاهر سبز و زیبا و نمود پیداکردن ناخواسته محتوای ناسازگار آن باقوانین مشروعه ی نظام اسلامی نامید!

البته محتوای ناسالم و بی نتیجه ی این طرح از قبل نیز روشن بود؛ لکن مناظره ی دیشب حقیقت آن را روی پرده ی فهم ملت فهیم ایران اسلامی اکران نمود و یکبار دیگر، پیش بینی دلسوزان نظام از در دستور کار بودن یک استراتژی اصلاحی نرم برای برون رفت از تبعات اتفاقات اخیر به نفع سران فتنه درست از آب در آمد!

آنچه درپی می آید، برخی از ثمرات هدف گیری شده ی این خیز گروهی - بخوانید فرار دست جمعی - رو به جلوی این طیف است که در صورت توفیق اجرا یافتن قابل دست یابی است :

• نجات سران فتنه از مورد تعقیب قرار گرفتن دیر یا زود ایشان توسط قانون و مراجع ذی صلاح به جرم مخالفت صریح با نظام و تحریک احساسات عمومی جهت اغتشاش و هرج و مرج در کشور

• تحت پوشش قرار گرفتن خواص درگیر در اغتشاشات و مورد محاکمه واقع نشدن ایشان با وجود مدارک قطعی و احیانا صوتی و تصویری علیه آنان- باتوجه به اینکه برخی از ایشان حتی پرونده های قطور دیگری نیز در مسایل سیاسی و اقتصادی دارند ( طبعا با لغو شدن دستور محاکمه ی سران، به پای میز محاکمه کشاندن مراتب بعدی پارادوکسیکال خواهد بود )

• پایان عذاب وجدان برای خواص غیرمغرضی که مع الأسف بر انتخاب اشتباه خود اصرار ورزیده، حاضر به قبول اشتباه و جدا نمودن صف خود از مغرضان و کینه ورزان نشدند ( که در صورت سر نگرفتن طرح مذکور و اجرا شدن مرّ قانون - به امر مقام معظم رهبری ایده الله - و محاکمه ی اخلال گران، سپس نوک پیکان دلخوری و ناراحتی ملت شهیدپرور، رنجدیده و انقلابی ایران اسلامی به سوی آنها خواهد بود ! )اما واقعیت چیز دیگری است ! یعنی هرچند که این جریان و حامیان آن در صورت موفقیت، به اهداف فوق الذکر دست پیدا خواهند کرد، لکن عواقب شوم آن نیز قابل اغماض و جلوگیری نخواهد بود :

– برکرسی نشستن نظر تحمیلی عده ای خواص بر خلاف قانون روشن و رسمی جمهوری اسلامی ایران و نظر رهبری معظم انقلاب اسلامی

– بدعتی رسمی و بشارت آینده ای خوش گوار برای همه ی قانون گریزان و قانون شکنان در برابر قانون اساسی و لوازم آن

– سر در گمی مردم و روشن نشدن سره از ناسره ، ظالم از مظلوم و گنهکار از بی گناه در فتنه ی اخیر برایشان و اینکه بالأخره سران فتنه و ایادی استکبار که در بیانات مقام معظم رهبری با اشارات و ملاکهای مختلف مورد تاکید بودند ، چه کسانی بودند و چه شدند و کجا رفتند !!

و ...

و اینجاست که نقش خواص با بصیرت و آگاهان دلسوز و ضرورت شکستن سکوت و یا فریادهای بیشتر و بالاتر ایشان و دفاع از نظام ، قانون اساسی و جایگاه مقام عظمای ولایت فقیه به خوبی درک می شود . به امید رسیدن روزی که همگان در برابر قانون اساسی و شرع مقدس سر تعظیم و تسلیم فرود آوریم انشاءالله .

خودکشی سیاسی یا حذف جریانی؟
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٩  کلمات کلیدی: سیاسی ، مقالات ، تحلیل
گزارش تحلیلی از جاذبه و دافعه نظام پس از انتخابات

اگر برخی جریانات امروز در گوشه عزلت خزیده و خود را در آستانه حذف می‌بینند، مسیری است که خود برگزیده‌اند.


رفتارهای نظام اسلامی در قبال وقایع اخیر بیانگر این حقیقت است که در جمهوری اسلامی هیچ اراده‌ای برای حذف یک جریان سیاسی وجود ندارد، بلکه این برخی اشخاص و جریان‌ها هستند که خود را در مسیر حذف توسط مردم قرار داده‌اند. این واقعیت در حالی است که طرح موضوع «حذف جریانی توسط حاکمیت» این روزها از زبان برخی شکست‌خوردگان انتخابات شنیده می‌شود تا شاید از این طریق و با مظلوم‌نمایی بر اقدامات ساختار‌شکنانه خود طی ماه‌های اخیر سرپوش بگذارند. اقداماتی که کشور را به سمت بحران سوق داد تا دشمنان بتوانند از این موقعیت برای ضربه زدن به نظام و انقلاب استفاده کنند. نگاهی به آنچه در ماه‌های اخیر بر مردم و کشور گذشت، نشان می‌دهد که تمامی آنچه طی این وقایع اعم از برگزاری تجمعات غیرقانونی، توهین به مقدسات، تخریب اموال عمومی و ... بروز پیدا کرد نه تنها شایسته حذف جریان‌های بسترساز این حوادث بود بلکه بر اساس قانون، امکان شدید‌ترین برخوردها با هدایت‌کنندگان این وقایع وجود داشت اما حاکمیت با صبر و طمأنینه رفتاری کریمانه با این قانون‌شکنان در پیش گرفت؛ افرادی به رغم سردادن تندترین شعارها با تأیید صلاحیت از سوی شورای نگهبان اجازه حضور در انتخابات و بیان نظرات خود در مجامع عمومی و رسانه‌های جمعی را پیدا کردند.


تندروها تأیید صلاحیت می‌شوند

موضوعی که بیانگر ظرفیت بالای نظام برای پذیرش منتقدان و دگراندیشان سیاسی است. بدون شک اگر قرار و طرحی برای حذف جریان خاص سیاسی در کشور وجود داشت، هرگز اجازه حضور آنها در انتخابات دهم ریاست جمهوری داده نمی‌شد چراکه سخنان ساختار شکنانه مهدی کروبی پس از انتخابات نهم ریاست جمهوری در سال 84 و طرح ادعای تقلب در انتخاباتی که همفکران وی برگزارکنندگان آن بودند، می‌توانست زمینه رد صلاحیت وی در انتخابات دهم را فراهم کند اما وی بار دیگر در انتخابات سال 88 مورد تائید شورای نگهبان قرار گرفت تا همان 300هزار نفری نیز که در دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری به وی رای دادند در سیستم مردم‌سالاری دینی مورد تکریم قرار بگیرند.


قبل‌تر از این تأیید صلاحیت مصطفی معین دیگر کاندیدای انتخابات نهم ریاست جمهوری نیز شاهدی بر ظرفیت بالای مردم‌سالاری در نظام جمهوری اسلامی بود و تحمل نظام حتی برای جذب نیروهای به ظاهر انقلابی را به نمایش گذاشت. مصطفی معین که صراحتاً حکم ولایی را زیر سؤال می‌برد، در راستای احترام به تمامی تفکرات سیاسی با همان حکم ولایی مورد تائید قرار گرفت تا انتخابات با شور و نشاط بیشتری برگزار شود. حکمی که پس از اعلام رسمی آن از سوی دفتر مقام معظم رهبری، باعث شد تا برخی عناصر دولت خاتمی شانس پیروزی مصطفی معین کاندیدای رسمی اصلاح‌طلبان را در آن انتخابات حتی بیشتر از هاشمی رفسنجانی اعلام کنند.


توهم حذف شکل می‌گیرد

اما توهم «حذف جریانی» در آنجا پر رنگ شد که برخی از شکست‌خوردگان انتخابات دهم، با ایجاد ناآرامی‌ها و همچنین وارد کردن اتهامات گسترده به نظام پس از یک انتخابات بی‌نظیر - که بیش از 85 درصد مردم در آن حضور داشتند - تلاش کردند، از این طریق بر شکست خود سرپوش بگذارند. آنها که خود به خوبی می‌دانستند با این رفتارهای ساختارشکنانه و هتک حیثیت نظام، رو در روی سیستم سیاسی قرار گرفته‌اند، اکنون که به بن بست کامل رسیده‌اند با دامن‌ زدن به حذف جریانات سیاسی، ضمن مظلوم‌نمایی قصد دارند بر افتضاحاتی که خواسته یا ناخواسته به دست خود به وجود آوردند، سرپوش گذاشته و از طرف دیگر با طرح این موضوع، در راستای توجیه اعمال و رفتارهای بعدی در تحقق اهداف براندازانه خود گام بردارند. این درحالی است که با وجود تمامی رفتارهای ساختارشکنانه سران فتنه، رهبر انقلاب سخاوتمندانه درهای بازگشت این جریانات به آغوش انقلاب را بازگذاشتند و بارها سخن از جذب حداکثری و دفع حداقلی به میان آوردند. موضعی که به روشنی در رفتار سیاسی نظام نیز قابل مشاهده است. رهبر انقلاب در همان روزهای آغازین این بلوای انتخاباتی، از آقای موسوی در دفتر خود پذیرایی کردند و به وی توصیه کردند آرامش و خونسردی خود را حفظ کند تا بر اساس قانون به ادعاهای وی رسیدگی شود اما او که توهم پیروزی را با تمام وجود باور کرده بود به این سخنان توجهی نکرد.


شخص رهبری برای بار دوم از اعضای ستادهای کاندیداها دعوت کرد تا در دفتر خود شنونده دلایل آنها برای تقلب در انتخابات باشند اما این افراد هم مدرکی دال بر تقلب ارائه نکردند. درنهایت ایشان در خطبه‌های تاریخی نماز جمعه 29 خرداد ضمن دعوت مجدد جامعه به آرامش از تمامی کاندیداها خواستند ادعاهای خود را در چارچوب قانون دنبال کنند. بدون شک نظام با استفاده از ابزارهای قانونی، امکان حذف کامل سیاسی افراد و جریان‌های قانون‌شکن پس از انتخابات را داشت اما با بردباری کامل، تمامی تلاش برای عدم خروج این نفرات از نظام و انقلاب به کار بسته شد.

موضوعی که در دوران رهبری امام خمینی(ره) در خصوص ماجرای منافقین(مجاهدین خلق) تکرار شد و امام خمینی(ره) پس از تذکرات متعدد به این جریان در خصوص اصلاح عملکرد خود، عاقبت حضور آنها را برنتافتند و با برکناری بنی صدر از مقام ریاست جمهوری، عملاً منافقین را از کلیه معادلات سیاسی کنار زدند.


تکثر سیاسی ادامه دارد

در کنار تمامی این وقایع، نظام همچنان شاهد حضور حامیان جریان‌های مختلف سیاسی در دستگاه‌های مختلف کشور است که همین افراد در زمان انتخابات کلیه امکانات خود را برای پیروزی یک کاندیدای خاص بسیج کرده بودند.

از آن جمله می‌توانیم به حجت‌الاسلام سید محمود دعایی مدیر موسسه مطبوعاتی اطلاعات و همچنین حجت‌الاسلام مسیح مهاجری مدیر مسؤول روزنامه جمهوری اسلامی اشاره کنیم که به‌رغم مواضع صریحشان در انتخابات و حوادث بعد از آن در مسؤولیت خود باقی مانده و گرایش و حمایت آنها از کاندیدایی که بسترساز فتنه شده موجب حذف آنها و امثال ایشان نشد. هرچند باید براین نکته تأکید کرد که حمایت امثال آقایان دعایی و مهاجری از میرحسین موسوی در انتخابات، به معنای تأیید حرکت‌های بعدی او نبوده و آنها به رغم تمایل سیاسی، تعهد به نظام و انقلاب را بر حمایت از یک شخص خاص ترجیح می‌دهند. بنابراین با بررسی عملکرد کلی نظام در خصوص وقایع اخیر می‌توان به روشنی دریافت که مسؤولان عالی رتبه کشور نه تنها هیچ تلاشی را برای حذف جریانات سیاسی آغاز نکرده‌اند ‌بلکه به عناوین مختلف برای جذب تمامی این جریانات همت می‌کنند که نمونه آن را می‌توان در سانسور شعارهای صریح مردم علیه برخی سران جریان فتنه، توسط صدا وسیما در راهپیمایی 9دی مشاهده کرد. بدون شک ظرفیت بالای سیاسی و مردم‌سالاری دینی نظام اسلامی که حتی به اقلیت‌های مذهبی اجازه حضور در دستگاه قانون‌گذاری کشور را داده است، هرگز به دنبال حذف برادران سابق خود نیست و اگر برخی جریانات امروز در گوشه عزلت خزیده و خود را در آستانه حذف می‌بینند، مسیری است که خود در مقابل مردم برگزیده‌اند.


مخلص کلام اینکه نظام مردم‌سالاری دینی ظرفیت جذب حداکثری خصوصاً از نیروهای متعهد به انقلاب و نظام و ملتزم به قانون را داشته و دارد مگر آنکه کسی خود بخواهد از این دایره خارج و بر نظام بشورد که در چنین صورتی هیچ‌کس برای چنین افراد و جریاناتی فرش قرمز پهن نمی‌کند و بسان تجربه همه جریانات متوهم معاند، توفان خروشنده ملت آنها را مضمحل و محذوف خواهد کرد.


دموکراسی‌خواهان دموکراسی‌ستیز
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٩  کلمات کلیدی: سیاسی ، مقالات ، تحلیل
دموکراسی چیست؟ برای فهم صحیح و عمیق مفاهیم، نهادها و اصول دموکراسی باید آن را به مثابه فرآیندهای عمومی تجربه زندگی افراد در رابطه با حکومت و به‌عنوان یک نوع شیوه زندگی در نظر گرفت و این مهم را در ایران اسلامی همراه با گسترش تجربه مشارکت و رقابت سیاسی در سطح عموم مردم در قالب‌های گوناگون از جمله انتخابات می‌توان مشاهده کرد.

دموکراسی امروزه در قرن بیست و یکم به‌عنوان رایج‌ترین و مقبول‌ترین نوع شیوه حکومت در قالب نظام سیاسی در کشورهای گوناگون بومی شده است. فرآیند بومی‌سازی دموکراسی روندی بسیار پیچیده است که فراخور فرهنگ هر کشور با حفظ اصول و قواعد بنیادین دموکراسی صورت می‌پذیرد. به‌عنوان مثال با اینکه دموکراسی مدرن در ابتدا پدیده‌ای اروپایی و غربی بوده اما حتی در کشورهای اروپایی که از لحاظ فرهنگی قرابت و نزدیکی خاصی با یکدیگر دارند این پدیده به‌عنوان یک نوع شیوه زندگی با هم متفاوت است. به‌عنوان مثال دموکراسی در قالب شیوه حکومت در کشور انگلستان با دموکراسی در کشور فرانسه یکسان نیست حال اینکه بعضا در کشورهای در حال توسعه این مبحث مهم بسیار مناقشه‌برانگیز بوده است حتی در جامعه کنونی ما نیز بعضی از مخالفان بومی‌سازی دموکراسی معتقد به وارد کردن دموکراسی آنطور که در غرب وجود دارد هستند در حالی که دموکراسی مدرن غرب که در حال حاضر موجود است حاصل عبور از یک فرآیند تاریخی پرفراز و نشیب فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، مذهبی، هنری، اقتصادی و... تقریبا 8 قرنی بوده است.

طرح بحث مناقشه طرفداران لیبرال دموکراسی و دموکراسی بومی شده در کشور، خارج از این مقاله بوده و مجال بررسی آن را شاید در مطالب بعدی پی بگیریم اما طرح بحث اصلی در این مجال کوتاه بحث اصول لایتغیر دموکراسی در قالب شیوه رقابت و مشارکت سیاسی در حکومت است.

به عبارت دیگر می‌خواهیم عمل انتخاباتی و واکنش بعد از اتمام انتخابات ریاست جمهوری دوره دهم در ایران که از سوی طرفداران دموکراسی به شیوه غربی صورت گرفته را با اصول بنیادین و مبانی فکری دموکراسی غربی مقایسه کنیم و ببینیم طرفداران دموکراسی به شیوه غربی چقدر به اصول بنیادی و اعتقادی خود در رعایت مبانی فکری دموکراسی متعهد و پایبند بوده‌اند. البته در مقاله‌ای که روز سه‌شنبه مورخ 12 خردادماه سال جاری به نام خشونت نقابدار در قالب جستاری کوتاه درباره کمیته صیانت از آرا از نویسنده این سطور به چاپ رسید، بنیادهای فکری چهره قدرت مخالفان رئیس‌جمهور وقت تبارشناسی شده بود و گذشت زمان درستی سطر سطر آن را ثابت کرد اما این مقاله از زاویه‌ای دیگر پارادوکس‌های درونی فکری – اعتقادی طرفداران لیبرال – دموکراسی در ایران را به قلم می‌آورد.

واژه « دموکراسی» جزو یکی از پرمناقشه‌ترین مفاهیم سیاسی محسوب می‌شود که هرگز نمی‌توانیم بر سر تعریفی واحد از آن توافق کنیم. حتی برخی از نویسندگان انواع مختلفی از دموکراسی را جهت توضیح بعضی از حکومت‌های نظامی و شبه‌نظامی نیز به کار بردند، مثلا سامی فاینر (s.e.finer) در کتاب «انسان بر پشت اسب» برای حکومت‌های جمال عبدالناصر (دومین رئیس‌جمهور مصر از 1956 تا 1970)، محمد ایوب‌خان (رئیس‌جمهور پاکستان از 1958 تا 1969)، سوکارنو (نخستین رئیس‌جمهور اندونزی از 1945 تا 1967)، فرانسیسکو فرانکو (دیکتاتور اسپانیا از 1936 تا 1975)، آلفردو استروسنر ماتیودا (رئیس‌جمهور پاراگوئه از 1954 تا 1989) و رافائل تروخیلو (دیکتاتور جمهوری دومینیکن از 1930 تا زمان ترورش در سال 1961) به ترتیب اشکال دموکراسی ریاستی، دموکراسی بنیادی، دموکراسی هدایت شده، دموکراسی ارگانیک، دموکراسی انتخابی و نو دموکراسی نامگذاری کرده‌اند اما در یک تقسیم‌بندی می‌توان 4 کاربرد تاریخی مفهوم دموکراسی را از هم بازشناسی کرد؛ نخستین کاربرد مفهوم دموکراسی به دوره یونان باستان برمی‌گردد، جایی که معنای اولیه دموکراسی (دموس به معنای توده و خیل مردم و کراتوس به معنای حکومت) پا به عرصه حیات سیاسی – اجتماعی گذاشت و به صورت مستقیم در جامعه آن زمان یونان باستان پیاده شد و البته مخالفان خاص خود را نیز داشت. افلاطون به‌عنوان مهم‌ترین مخالف دموکراسی، آن را حکومت دوکسا (Doxa) بر فیلوسوفیا (Philisophia) می‌دید به عبارت دیگر وی دموکراسی را برتری «باور عمومی» بر «دانایی» محسوب می‌کرد و بدین ترتیب از آن بیزار بود.

دموکراسی ابتدایی در اندیشه ارسطو تعدیل شد و دموکراسی در نگاه وی حکومت گروهی اندک با رضایت افراد بسیار تعریف شد. دومین کاربرد مفهوم دموکراسی نیز از جمهوری رم آغاز می‌شود، در «گفتارهای» ماکیاول اوج می‌گیرد و در سنت جمهوریخواهی انگلیس در سده هفدهم نهادینه می‌شود. در مرحله دوم فعالیت سیاسی شهروندان در کانون توجه قرار می‌گیرد و فرض بر این می‌شود که برای محافظت از شهروندان تنها قوانین خوب و تفویض اختیار به حاکمان کافی نبوده بلکه تنظیم قوانین توسط شهروند فعال سیاسی جای شهروند مطیع صرف قانون که مودبانه پذیرا و فرمانبر نظم سنتی است را می‌گیرد. مشخصه بارز دومین کاربرد مفهوم دموکراسی زندگی سیاسی پرنشاط شهروندان و مشارکت فعال آنان در عرصه تصمیم‌گیری‌های سیاسی است. سومین کاربرد مفهوم دموکراسی به ادبیات و رویدادهای انقلاب فرانسه (1789) و مشخصا در نوشته‌های ژان ژاک روسو متبلور می‌شود؛

جایی که این تفکر غلبه یافت که هر کس فارغ از میزان تحصیلات یا دارایی‌اش، حق دارد تا خواسته‌اش را به آگاهی عموم برساند و نیز نزدیک‌تر بودن شخص به طبیعت و وضع طبیعی در مقایسه با پیشرفت او در ساختارها و نهادهای زندگی مدرن برای فهم صحیح‌تر اراده عمومی یا خیر همگانی مفیدتر و کارآتر است، به عبارت دیگر یک فرد ساده و فداکار که هنوز در طبیعت زندگی می‌کند و از قیل و قال زندگی ماشینی شهری به دور است بهتر می‌تواند خیر همگانی را تشخیص دهد تا فردی که دارای تحصیلات عالیه در شهر با نظام و ساختار تربیتی- ماشینی مدرن و زندگی تصنعی طبقات بالای جامعه تربیت یافته است. چهارمین کاربرد دموکراسی را می‌توان در نوشته‌های جان استوارت میل و آلکسی دوتوکویل یافت. نگرشی که در قانون اساسی آمریکا و قوانین اساسی کشورهای اروپایی سده نوزدهم و همچنین آلمان‌غربی و ژاپن بعد از جنگ دوم جهانی متبلور شد. در این نگاه همگان می‌توانند در حیات سیاسی – اجتماعی مشارکت کنند، به شرطی که متقابلا به حقوق برابر دیگر شهروندان در چارچوب نظم قانونی سامان‌بخشی که آن حقوق را تعریف، محافظت و تحدید می‌کند، احترام بگذارند و امروزه این نگاه چهارم، دیدگاه غالب درباره مفهوم دموکراسی در جهان است. حال با تبارشناسی مفهوم دموکراسی و بیان رایج‌ترین کاربرد آن در جهان امروز به پارادوکس معتقدان دموکراسی در ایران در گفتار و رفتار مشارکت انتخاباتی رقابت سیاسی آنها در انتخابات اخیر ریاست‌جمهوری می‌پردازیم. با عنایت به چهارمین کاربرد دموکراسی می‌توان جوهر، اصول و مبانی دموکراسی را در اصالت برابری انسان‌ها، اصالت فرد، اصالت قانون، اصالت حاکمیت مردم، اصالت قرارداد و تاکید بر حقوق طبیعی، مدنی و سیاسی انسان‌ها یا همان اصل شهروندی یافت. اگر بخواهیم توضیحی مختصر و مفید از این اصول ارائه کنیم در باب اصالت برابری باید گفت که اصالت برابری به این معناست که همه انسان‌ها ارزش یکسانی دارند و باید با همه به شیوه‌ای برابر رفتار کرد این اصل جزو اصول دموکراسی محسوب می‌شود. بنابر این دموکراسی با نابرابری حقوقی و سیاسی سازش ندارد. آنچه به‌عنوان یکی از مبانی حکومت دموکراتیک در بحث ما اهمیت دارد برخورداری از برابری در حقوق مدنی مثل حق رای و حق برابری آرای عموم مردم است که به معنای برابری انسان‌ها به حکم انسانیت آنها در جامعه سیاسی است. اصل اصالت فرد نیز به این معنا اشاره دارد که انسان اصولا موجودی خردمند به شمار می‌‌رود و از این رو باید در تشخیص مصلحت فردی خود در حدود نظام اجتماعی، آزاد و خودمختار باشد. اصالت قانون نیز به این نکته اشاره دارد که در دموکراسی آزادی با پیروی از قانون معنا می‌یابد و این 2 از هم جدا نیستند. اصل حاکمیت مردم نیز اراده مردم را به‌عنوان تنها منبع مشروعیت قدرت حاکم معرفی می‌کند.

براساس این اصل مردم، رضایت یا عدم رضایت خود را از عملکرد حکومت از مجاری قانونی اعلام می‌دارند. این بحث در رویکرد چهارم دموکراسی پیش‌تر بر اساس رضایت اکثریت مردم استوار است تا حاکمیت اکثریت که معنای اولیه دموکراسی بود. در اصالت قرارداد با یکی از مفاهیم بنیادین دموکراسی یعنی نظریه قرارداد اجتماعی روبه‌رو می‌شویم. اصحاب قرارداد اجتماعی (توماس هابز، جان لاک وژان ژاک روسو) به همراه بندیکت دو اسپینوزا و امانوئل کانت و دیگران در ابتدا به آن پرداختند. در این نظریه اعتقاد بر این است که نخست انسان در «وضع طبیعی» یعنی وضع ماقبل پیدایش حکومت می‌زیسته است و سپس مردم از طریق قرارداد و توافق عمومی خود را با تشکیل حکومت از وضع طبیعی به وضع مدنی می‌رسانند. در این نظریه قرارداد اساس التزام و اطاعت سیاسی محسوب می‌شود زیرا فرد باید آنچه را که خود طبق عهد و میثاق پذیرفته، انجام دهد.

اصل شهروندی نیز به این معناست که شهروندان از حیث حقوق و تکالیف با هم برابرند و از دیدگاه لیبرال‌ها، شهروندی عبارت است از توانایی افراد در تشکیل و تعقیب برداشت خودشان از مفهوم خیر و مصلحت با رعایت احترام برای برداشت دیگران از آن مفهوم. حال با تعریفی موجز از مفاهیم اساسی و بنادین «دموکراسی» به تطبیق رفتار انتخاباتی مدافعان دموکراسی غربی در ایران با این اصول می‌پردازیم.

مبارزات انتخاباتی فرآیندی است عقلانی که 3 ضلع مثلث آن را نامزدهای انتخاباتی، رسانه‌ها و رای‌دهندگان تشکیل می‌دهند. دهمین دوره انتخابات ریاست‌جمهوری در ایران نیز از این قاعده مستثنا نبوده است. امروز با اعترافات و همچنین رسوایی عوامل فکری و اجرایی این پروژه منحوس، دیگر لزومی به اثبات این قضایا نبوده و این مقاله فقط به تشریح پارادوکس‌های فکری- رفتاری طرفداران یا طرفدارنماهای لیبرال – دموکراسی در ایران خواهد پرداخت. در فرآیند این پروژه ضدحکومتی، اصالت قانون از سوی مدعیان دموکراسی‌خواه کاملا زیر سوال رفت، اولا پیروی از قانون در دموکراسی شرط محقق شدن آزادی در جامعه است اما آشوبگران نه‌تنها آزادی فراتر از قانون بلکه آزادی ضدقانونی را طلب می‌کردند. در صورتی که تمام ارگان‌های قانونی مربوطه جهت رسیدگی به ادعاهای مخالفان در باب انجام تخلفات و تقلب انتخاباتی مثل همیشه آماده اجرای قانون و حتی برخورد با تخلف احتمالی را داشتند اما مدعیان وجود تقلب انتخاباتی از این مجاری قانونی هیچ استفاده موثری در راستای اثبات ادعاهای خود نکرده و حتی بعضا این ارگان‌ها و نهادهای قانونی را نیز غیرقانونی قلمداد می‌کردند و به تجمعات غیرقانونی و بعضا تخریب‌ها و نافرمانی‌های مدنی گرایش بیشتری نشان دادند تا قانون‌گرایی. ثانیا شرکت در انتخابات به معنای بالا بردن نهادینگی مدنی و انجام فرآیند عقلانی گزینش سیاسی است در صورتی که ایجاد فضای وانموده‌ای که مجاز و حقیقت از هم قابل تشخیص نیست در زمان پیش از انتخابات، همچنین ترویج شایعاتی مبنی بر انجام تقلب انتخاباتی که بیشتر نشان از یک «غیب‌گویی» و «شعبده‌بازی» بود تا یک پیش‌بینی سیاسی، شور بی‌شعوری را بین بعضی از اقشار و توده‌های جامعه تقویت کرد که مصادیق آن را در اطراف میدان ولیعصر(عج) و مناطق مختلف تهران و ایران در شب‌های قبل از انتخابات می‌شد مشاهده کرد. در اصل حاکمیت مردم که امروزه به سمت رضایت اکثریت مردم گرایش پیدا کرده تا مفهوم حاکمیت اکثریت مردم، اصل، رضایت اکثریت مردم از روی کار‌آمدن کاندیدا یا ابقای کاندیدای مورد نظرشان در چارچوب گزینش سیاسی است که از طریق مجاری قانونی یعنی مشارکت مردمی در انتخابات صورت می‌پذیرد. با اعلام رای مردم و مشخص شدن واهی بودن ادعاهای وجود تخلف و تقلب در شمارش آرا آن هم از زبان سناریونویسان این پروژه، دموکراسی‌خواهان نه‌تنها «اصل حاکمیت مردم» را نفی کردند بلکه اصالت برابری (برابری مدنی) و نیز اصل شهروندی را نیز زیر سوال بردند. حال اینکه بعضی از تحلیلگران مخالف دولت این بحث را که عملکرد دولت به گونه‌ای بوده که اقشار پایین جامعه به خاطر توزیع ثروت ملی بین آنها به او رای داده و این بحث قبل از انتخابات برایشان مشخص و مبرهن بود نیز جای تامل دارد چرا که مخالفان با علم به این موضوع که بازنده سیاسی این رقابت که به دست مردم گزینش خواهد شد، خواهند بود، با مخالفت خود با رای مردم هم «اصل حاکمیت مردم» و هم «اصل اصالت فرد» را زیر سوال بردند چرا که تبلور رضایت اکثریت مردم در گزینش سیاسی انتخاباتی بسیار مشخص و گویا بود. گویی با پیش‌بینی انتخاباتی مخالفان دولت مبنی بر پیروزی دکتر احمدی‌نژاد به خاطر هزینه کردن ثروت ملی در اقشار پایین جامعه؟! به عقل و قدرت تشخیص مصلحت فردی افراد رای‌دهنده به احمدی‌نژاد شک کرده و اینگونه اصالت فرد که یکی از اصول لاینفک دموکراسی است را نادیده انگاشتند.

با نگاهی عمیق‌تر به عملکرد دموکراسی‌خواهان مذکور می‌بینیم که آنها «اصالت قرارداد» که یکی از اولیه‌ترین اصول شکلی مدل حکومتی دموکراسی است را نیز نقض کردند. همانگونه که رفت، در این نظریه، قرارداد اساس التزام و اطاعت سیاسی است و شهروند باید آنچه را که خود بر طبق عهد و میثاق پذیرفته، انجام دهد. بر این اساس چه کاندیداهای ریاست جمهوری و چه انتخاب‌کنندگان حاضر در پای صندوق‌های رای با قبول میثاقی به نام قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران که براساس جمهوریت و اسلامیت نظام در 12 فروردین 1358 با 2/98 درصد به آن رای بله دادند باید التزام و اطاعت سیاسی خود را به اصول مندرج در قانون اساسی ج.ا.ایران رعایت کرده و پایبند به آن باشند. همانگونه که مردم شریف ایران مشاهده کردند در تهران و برخی شهرهای کشور «اصل قرارداد» با صدور بیانیه‌ها و دعوت برخی از کاندیداهای ریاست جمهوری از فردای انتخابات به تشکیل تجمعات و راهپیمایی‌های غیرقانونی و تظاهرات که بعضا به ایجاد آشوب‌ها و درگیری‌های خیابانی انجامید، ختم شد و این نوع اعتراض سیاسی و نافرمانی مدنی خشونت‌بار مشخصا اصالت قرارداد که یکی از اصول و جوهره دموکراسی است را زیر سوال برد. حتی فراتر از آن اینکه کاندیداها بر اساس چارچوب قانون اساسی در بزرگ‌ترین «رقابت سیاسی» کشور شرکت کرده‌اند اما نیمی از این کاندیداها «مبارزه در نظام» را به «مبارزه علیه نظام» تبدیل کردند و این قانون‌ستیزی و چارچوب‌گریزی جزو مشخص‌ترین مصادیق نظم‌ستیزی در تمام اشکال حکومتی محسوب می‌شود و شکل حکومت دموکراسی نیز از این قاعده مستثنا نیست.

البته باید متذکر شد که حضور گروه‌ها، احزاب و جناح‌های مختلف و رقیب در رقابت‌های انتخاباتی نه‌تنها لازم بلکه ضروری است چرا که این رقابت سرمنشأ تعامل اندیشه‌ها در حوزه گفتار، رفتار و مباحث اجرایی و اداره کردن کشور می‌شود و در نتیجه وجود نقد و انتقاد در فضای کشور، موجبات رشد و توسعه کم‌اشتباه‌تر فراهم می‌آید اما نداشتن ظرفیت سیاسی در راستای قبول باخت سیاسی که یک روی هر رقابتی محسوب می‌شود در هیچ شکل و رویکردی از دموکراسی پذیرفته شده نیست. اصل شهروندی در مراتب بالاتر خود نیز جزو اصول پذیرفته شده نخبگان سیاسی رقیب که در رقابت انتخاباتی شرکت کرده‌اند نیز می‌شود. بدین معنا که این کاندیداها باید بدانند شهروندان از حیث حقوق و تکالیف با هم برابرند و رعایت کردن حق شهروندی از سوی کاندیداتوری ریاست‌جمهوری مفروض گرفته می‌شود. همانگونه که رفت، شهروندی عبارت است از توانایی افراد در تشکیل و تعقیب برداشت خودشان از مفهوم خیر و مصلحت با رعایت احترام برای برداشت دیگران از آن مفهوم. پس چطور می‌شود که حق شهروندی بیش از 60 درصد از مشارکت‌کنندگان دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری توسط بعضی از کاندیداتورهای شکست خورده نادیده گرفته شود؟ و جالب‌تر اینکه هنوز هم بعضی‌ها مصرانه بر موضع غلط و اشتباه خود، بر طبل توخالی شایعه تاریخ مصرف گذشته‌ای که تئوریسین‌های این سناریو به قاچاق بودن این «نیش‌دارو»ی خارجی اعتراف کرده‌اند، می‌کوبند و مبحث نخ‌نما شده «تقلب انتخاباتی» را دستاویزی برای برهم زدن نظم سیاسی- اجتماعی که اولیه‌ترین فلسفه وجودی حکومت‌ها را تشکیل می‌دهد قرار می‌دهند. آیا این رفتار سیاسی با هیچکدام از اصول دموکراسی قرابت یا سنخیت دارد؟ دموکراسی چه به معنای نظریه دولت و چه به معنای روش زندگی یا به مثابه ترتیبات نهادی یا دستگاه‌های قانونی لحاظ شود یکی از دستاوردهای بشری محسوب می‌شود که برخورد درست با آن وظیفه هر انسان شعورمندی است. این مقاله نیز درصدد رد کردن پدیده دموکراسی در ایران نبوده و نیست بلکه با تبارشناسی مبانی و اصول دموکراسی درصدد نمایش پارادوکس‌های رفتار و گفتار دموکراسی‌خواهان ایران در فرآیند رقابت سیاسی در جریان حوادث و اتفاقات قبل و بعد از دهمین دوره انتخابات ریاست‌جمهوری بود.

حال با عنایت به تعریفی که از رایج‌ترین مفهوم دموکراسی در چهارمین کاربرد آن شد، آیا می‌توان دموکراسی‌خواهان ایران را دموکراسی‌ستیز نامید؟ یادآور می‌شوم که در نگاه چهارم دموکراسی که رایج‌ترین مفهوم دموکراسی در جهان است همگان می‌توانند در حیات سیاسی- اجتماعی مشارکت کنند، به شرطی که متقابلا به حقوق برابر دیگر شهروندان در چارچوب نظم قانونی سامان‌بخشی که حقوق را تعریف، محافظت و تحدید می‌کند، احترام بگذارند و آیا بعضی از رقبای شکست‌خورده احترام گذاشتند؟ قضاوت با شما. امید است که با عنایت خداوند متعال حق مطلب را آنگونه که بوده بیان داشته و تکلیف و وظیفه شرعی و ملی خود را ادا کرده باشیم.


پشت صحنه سناریوی حکمیت چیست؟
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٩  کلمات کلیدی: سیاسی ، مقالات ، تحلیل
گزارش از تلاش فتنه‌گران برای ایجاد دالان فرار و خرید زمان

ماجرای «آشتی ملی»این روزها در حالی از سوی برخی گروه‌های سیاسی طرح و پیگیری می‌شود که اصل و اساسش برآب است.

ماجرای «آشتی ملی» و «حکمیت» این روزها در حالی از سوی برخی گروه‌های سیاسی طرح و پیگیری می‌شود که اصل و اساسش برآب است.


این طرح که بی‌گمان یک «دالان فرار» برای سران فتنه بود در حالی از سوی برخی افراد پیگیری می‌شد که در بطن و متن خود چند هدف را نشانه رفته بود. اهدافی که پس از حماسه 9 دی ملت پوسته بسیاری از توهم‌ها را دریده و پیام ملت را مشتمل بر «لحظه‌شناسی» و«بصیرت» مخابره کرد. اما این اهداف چه بودند؟


هدف اول، ایجاد یک موضع بالادستی برای سران فتنه بود که با تعویض نقش خود به عنوان یک خطاکار با استناد به بیانیه 17موسوی در جایگاه طلبکار بنشینند.


هدف دوم اما، خرید زمان برای سازماندهی و آرایش مجدد تشکیلاتی بود. «فرسایشی شدن ماجرا» و«تحلیل رفتن حامیان» و «خالی شدن اتاق مشاوران» شرایطی را مقابل جریان فتنه قرار داد که خرید زمان به امری اجتناب‌ناپذیر تبدیل شده و نیازمند یک فرصت بود، فرصتی به نام طرح آشتی ملی.


تعویض ریل به صورت تاکتیکی و شیفت ساختن اعتراضات از سطح رهبری به سوی دولت نیز هدف چهارمین را نشانه رفته بود. بی‌شک نشانه رفتن اصل ولایت فقیه و رهبری موجب شده بود که سطح رفتاری جریان فتنه ماهیت آشکاری را بروز دهد. مسأله‌ای که با طرح مزبور از کف خیابان به سوی فعالیت سیاسی رهنمون شد تا مقابله با دولت با یارگیری به فاز سیاسی وارد شود. در این میان اما تقلیل نرم اغتشاشات به مناقشه میان دو جریان رقم خورد و حکمیت برای کسانی تعریف شد که خود و نهادشان نقشی فراقوه‌ای داشته باشند.


این طرح گرچه سؤالات بسیاری را برانگیخت و جواب‌های فراوانی را طلبید اما در بطن خود واقعیت این طرح را به نمایش گذاشت.


ماجرای این طرح و عملیات فریب زمانی آغاز شد که برخی با تکیه بر برخی نامه‌نویسی‌ها از توبه کسانی خبر دادند که آغازگر این فتنه بودند و همین توبه مبنای دعوت به وحدت شد، وحدتی که مبنایش عقب‌نشینی موسوی و به رسمیت شناختن دولت دهم بود. در این میان اما اطلاعات واقعیت دیگری را فریاد می‌زند.


یک چهره این اقدام، به دیداری باز می‌گردد که کاندیدای اصلاح‌طلبان اظهاراتی برخلاف بیانیه خود داشته است، زمانی که وی، نیت واقعی از طرح آشتی را بروز داده و اهداف ذکر شده بالا را رسمیت بخشید.


روایت این دیدار که به 2 هفته پیش باز می‌گردد، این واقعیت را بیان می‌کند که وی عدم عقب نشینی از اقدامات خود را اعلام کرده و بر طلبکار بودن خود از نظام سخن به میان آورده است.


جمله وی بی‌گمان گویای بسیاری از مطالب است. زمانی که وی می‌گوید «در انتخابات بی‌شک تقلب شده و 10 میلیون رأی جابه‌جا شده است. در این مدت در حق من ظلم‌های بسیاری شده است و من طلبکارم. حالا اگر سخن نمی‌گویم به‌خاطر برخی از مسائل است.»


این جمله اما هنگامی معنای عمیق‌تری می‌یابد که یک عنصر مشهور سیاسی متمایل به اصلاح‌طلبان که نقش بازیگر پنهان را برای این طیف ایفا می‌کرده برخلاف اظهارات علنی خود سعی در جهت دهی به برخی نخبگان داشته است. جمله او هم بی تردید هماهنگی تشکیلاتی با کاندیدای اصلاح‌طلبان را برجسته می‌سازد. زمانی که وی خطاب به یکی از نخبگان و یاران فعال در حزب حامی خویش گفته بود «دیگر حرف‌هایی مثل این که ما اشتباه کردیم را تکرار نکنید، در این انتخابات 8 میلیون رأی جابه‌جا شده و شما هم فریب خورده‌اید.»


این اظهارات که مجموعاً اتخاذ یک استراتژی واحد را نشان می‌دهد با یک دیدار دیگر تکمیل می‌شود، هنگامی که کاندیدای اصلاح‌طلبان در پاسخ به برخی انتقادات مبنی بر عقب نشینی وی گفته است «آن اظهارات تاکتیکی بود، ما برای 22 بهمن برنامه داریم.»


وجود این اطلاعات بی گمان در بردارنده نکاتی است که تحلیل وضع موجود را اینگونه ترسیم می‌کند:


1- بعد از حماسه 9 دی ملت، جریان فتنه برای عبور از شوک حاصل از پیام مردم تصمیم به بازسازی فکری – تشکیلاتی گرفت.


2- برخی نخبگان برای با یک بازی دو چهره از سویی اظهاراتی برای همراهی با ملت بیان کردند اما در حقیقت خرید زمان را برای ترسیم استراتژی آتی خود مورد توجه قرار دادند.


3- دولت دهم را به عنوان یک موضوع مناقشه برانگیز برای ادامه فعالیت‌های خود آرشیو کرده و بنا دارند آن را مبنایی برای حذف سیاسی آن قرار دهند.


4- قصد انتقال محور انشقاق از جریان خود به جبهه اصولگرایان را داشته و می‌کوشند آنان را در مسائل فرعی گمراه سازند. به بیان دیگر سعی در مهار درون جریانی در درون اصولگرایان برای کنترل مواضع یکسان آنان را دارند


5- با نامه‌نگاری و برخی پیام‌ها و دیدارهای پنهان، قصد تست‌زنی برای میزان اقتدار حاکمیت در نوع مواجهه با خود دارند.


بی‌تردید وجود این وضعیت از قصد پنهان کسانی حکایت دارد که آشتی ملی و حکمیت را بهانه ای برای بازسازی آتی خود قرار داده و به سناریویی برای آینده خویش می‌اندیشند بی‌آنکه در گام اول توضیح دهند که آشتی با چه کسی و حکمیت برای چه؟.


اشتباهات استراتژیکی و تاکتیکی موسوی
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٩  کلمات کلیدی: سیاسی ، مقالات ، تحلیل
اشاره: این تحلیل در پی تحلیل رفتار سیاسی (و نه تحقیر سیاسی) مهندس میرحسین موسوی به عنوان سیاستمداری است که اخیرا در کانون وقایع مهمی در کشور قرار گرفته بود. تحلیل رفتار یک سیاستمدار با شاخص های سیاست عرفی ؛ بدیهی است که به معنای پذیرش ارزش این شاخص ها نیست.

تحلیل علمی و سیاسی ابعاد مختلف یک پدیده پرچالش در محیط توفان زا ممکن نیست یا حداقل به عنوان یک حرکت بدون غرض دیده نخواهد شد . حال که تا حدودی طبل توفان از نوا افتاده است شاید این تحلیل ها با چشمان بازتری خوانده شود.

یک سیاستمدار یا در مدل آرمانگرایانه عمل می کند یا در محیط عملگرایانه محض البته حد وسط نیز ممکن است .

فرض کنیم مهندس موسوی در وقایعی که اتفاق افتاد به دلیل دور افتادن از شعارها و تصویری که از او به عنوان یک چهره چ‘ اسلامی عدالتگرای ارزشی خط امامی حامی اصل ولایت فقیه مستضف گرای ضد لیبرال در اذهان بود و به دلیل اقتضائاتی که دور از فهم نیست به سمت مدل بازی سیاستمداران عرفی عملگرا که با کارتهای موجود و نه لزوما مطلوب بازی می کنند؛ رفته است. سنجش اقدامات او با مدل آرمانگرایانه، خردمندانه نخواهد بود؛ لذا پرسش این است که با همین مدل عرفی اشتباهات استراتژیک و تاکتیکی مهندس موسوی در بازی سیاسی جریان سبز چه بوده است؟

الف- اشتباهات استراتژیک
1. تلاش برای تسخیر خیابانهای قبلا تسخیر شده: با نظامی که برآمده از انقلاب است و هنوز توان بسیج نیروها و تسخیر خیابانها را دارد؛ نمی توان از طریق روش اشغال خیابانها وارد چانه زنی شد. موسوی به خوبی از توان بسیج نیروهای توده ای نظام خبر دارد ؛ پس چرا ضربه خود را به قویترین بخش نظام وارد کرد و مهره های خود را به خانه هایی از این صفحه شطرنج فرستاد که قبلا نظام آنها را در اختیار داشت؟

2. توقع غلط از طبقه متوسط: طبقه متوسط در تاریخ ایران محرک انقلابات هست ولی بدون توان طبقات پایین (فقیر) جامعه حداکثر کار آن غرغر دائم و حضور انتخاباتی برای اصلاحات است . ذات طبقه متوسط محافظه کاری است . ت

وقع حرکت های تند انقلابی از آنها عدم شناخت ماهیت این طبقه و خصلت طبقاتی آنها ست .

آنکه چیزی برای باختن دارد در حیطه محافظه کاران است به دستهای پرش باید نگریست نه به شعارهای خالی اش! طبقات فقیر به هر دلیلی هنوز دل در گرو نظام اسلامی دارند. پس موتور محرک طبقه متوسط فعلا با موتور بزرگ و قدرتمند فقرا درگیر نیست . موسوی می توانست به قهرمان طبقات فقیر و مذهبی در این دوره تبدیل شود ؛ اما در میدان طبقاتی، به نفع آنها نبرد کرد که عمری آنها را مورد انتقاد قرار داده بود و به طبقاتی پشت کرد که همیشه صادق ترین حامیان عدالتگرایان آرمان خواه هستند.

3. با هویت خود نمی توان مبارزه کرد و پیروز بود؛ موسوی در بستر انقلاب اسلامی (و تند ترین جریانات آن) بالید و هویت یافت ؛ مبارزه موسوی با باورهای این نظام، مبارزه موسوی با هویت خود بود لذا سریعا برای طیفی از مخالفان حامی از رهبری آشوب ها به سطح بهانه تنزل کرد. فرزندی که برصورت مادر خود - به هر دلیلی- سیلی می زند محبوب هیچ کس نخواهد بود.

4. عدم توانایی در تبدیل ضعف به قدرت: در آنجایی که یک سیاستمدار عرفی ( ونه آرمانگرا) به هر دلیلی امکان ایستادگی در خود نمی بیند؛ می کوشد در صورت لزوم تسلیم شود تا ضعف را به قدرت تبدیل کند؛ برای سیاستمداری که فقط برای قدرت سیاسی مبارزه می کند؛ تسلیم می تواند تبدیل به ابزار قدرت شود.موسوی بر روی نقطه شکست ایستادگی می کند . البته اگر براساس مدل آرمانگرایانه مبارزه می کرد این عمل توجیه پذیر بود ولی در راس سپاه مبارزان بی آرمان ( نه لزوما بی هدف) نمی توان اهداف آرمان خواهانه راتسخیر کرد.

ب: اشتباهات تاکتیکی:
1. افشای بی موقع نیات: اگر موسوی برآن بود که کارخانه انتخابات جمهوری اسلامی محصولات از قبل طراحی شده بیرون می دهد. چرا وارد بازی از پیش باخته شد؟ و اگر چنین باوری نداشت (که ظهور خاتمی نقضی بر فرض پیشین است ) چرا قبل از رسیدن به ایستگاههای قانونی اعتراض، از قطار بیرون پرید؟ آیا او زودتر از زمان لازم نیات خود را آشکار نکرد؟ اگر چنین بود او برخلاف یکی از اصول سیاستمداری عرفی عمل کرده است. اصلی که می گوید نیات خود را پنهان سازید تا رقیب را در بی تعادلی و تاریکی نگه دارید.

زیرا اگر رقیب نداند که نیت نهایی شما چیست نمی تواند دفاع یا حمله دقیقی علیه شما را تدارک بیند. به نظر می رسد افشای نا به هنگام نیات سیاسی از اشتباهات موسوی در بازی مذکور بود و به رقبا امکان طراحی حملات بعدی را داد.

2. بازی بر حسب سناریوی رقیب: مناظره ها میدانی بود که هر کسی می باید بازی را به رقیب تحمیل می کرد. در مناظره ها موسوی علی رغم داشتن بعضی کارت های برنده درون تله احمدی نژاد افتاد. او باید انتخاب ها را کنترل می کرد و احمدی نژاد را وادار می کرد با کارت های او بازی کند در حالی که دقیقا احمدی نژاد با او همین بازی را کرد. موسوی در تله حملات انحرافی افتاد که او را به سنگر دفاع، آن هم دفاع شخصی راند. موسوی بر روی توان خود برای مناظره با احمدی نژاد دچار برآورد غلط شده بود او باید می دانست که سرعت انتقال پایین تر که برای او طبیعی و از تبعات کهولت سن است و نیز پاره ای قیودات او را در برابر احمدی نژاد در موضع دفاعی قرار خواهد داد ؛ لذا یا باید وارد این مناظره ها نمی شد یا با استراتژی دفاعی گیج کننده و سکوت های انتخابی بازی را تحت کنترل می گرفت.

3.تصویرسازی موسوی توسط دیگران: اصلی در سیاست عرفی وجود دارد که توصیه می کند ؛ شما خودتان به بازآفرینی تصویر خود دست بزنید و اجازه ندهید دیگران برای شما هویت بسازند . در انتخابات اخیر دو گروه برای موسوی تصویر سازی کردند. اول هواداران آقای خاتمی ومعین که سعی کردند از موسوی با تصویر خاتمی غیرروحانی و یا معین دیگری بسازند و دیگری که احمدی نژاد و هواداران او بودند ؛ اینان چهره ای «پیر ، در هم ریخته و ناتوان » از موسوی ارائه دادند. هیچ کدام از این دو تصویر، به واقع تصویر موسوی نبود اما اگر شما خود تصویر خود را نسازید برایتان تصویرسازی خواهند نمود.

4- ناتوانی در بکارگیری «آینه جادو:» تلویزیون آینه جادوست؛ واقعیت را منعکس می کند ولی ابزار فریب نیز هست .

مردم عادت کرده اند هر آنچه را که می بینند واقعیت تصور کنند. موسوی نه در مناظرات و نه در فیلمهای تبلیغاتی اش نتوانست از توانمندی های آینه جادو بهره گیرد و این یعنی از دست دادن بزرگترین فرصتی که در اختیار یک سیاستمدار قرار می گیرد.

5- تصلب تاکتیک ها: یک سیاستمدار حرفه ای عرفی باید چون آب سیال و بی شکل باشد تا به هدف ثابت مخالفانش تبدیل نگردد.

تاکتیک ها باید برحسب شرایط با قدرت چرخش عالی و سریع طراحی شود. اسیر تصویر ثابت و تاکتیک متصلب شدن ؛ یعنی مرگ سیاستمدار در نبرد با رقیبی متحرک. موسوی نتوانست تاکتیک هایی جدیدی جز آنچه که خاتمی و معین آزموده بودند به کار گیرد؛ البته بی گمان بهره گیری از متدهای تبلیغی به او نوعی برتری داد ولی نتوانست این روشها را با تاکتیک های گیج کننده رقیب و انعطاف بالا در سطح بازی سازی همراه کند . موسوی قابل پیش بینی شده بود و رقیب توانست به خوبی بازیهای او را شناخته و او را درون سناریوی خود به عامل تحت کنترل تبدیل کند.

6 -به باد دادن هاله اسرارآمیز سکوت: بخش زیادی از شهرت موسوی نه به خاطر سخنان او بلکه به خاطر سکوت بیست ساله او بود؛ اساسا سکوت همواره رازآمیز است و مردم موقعیت افراد ساکت را بیش از آنچه باید ارزیابی می کنند و حول آنها هاله ای از اسرارآمیز بودن پدید می آورند. افراد ساکت چون به دام سخن گفتن می افتند هر چه بیشتر سخن بگویند و بخواهند بر مردم تاثیر گذارند ؛ عوام تر به نظر می رسند. موسوی هنر ساکت بودن را داشت ولی هنر بهره مندی از ثمرات آن را نداشت . طبعا موسوی می گوید نمی توان هم کاندیدای ریاست جمهوری بود و هم سکوت کرد. آری می توان با سکوت بسیار سخن گفت . مثلا وی می توانست با اعمالش پیروز شود نه اینکه با مباحثاتش شکست بخورد. او این قانون را زیرپا گذاشت که «عمل کنید ؛ توضیح ندهید.» اگر یک سیاستمدار حرفه ای عرفی به او مشورت می داد شاید به او می گفت که او باید « از کلمات ساده ولی مبهم و نیز واژه های پرطنین ولی دو پهلو استفاده می کرد.»

7 - تکیه بر شفقت مردم به جای سخن گفتن از منافع مردم. در سیاست عرفی گفته اند هنگامی که یاری می خواهید بر منافع مردم تاکید کنید نه بر شفقت آنها. موسوی به جای آنکه به مردم بگوید در صورت پیروزی او چه منافعی در انتظار مردم خواهد بود کوشید به آنها بگوید من مرد خوبی هستم که احمدی نژاد به من حمله می کند.

پس به من رای دهید. احمدی نژاد درست خلاف این عمل کرد و پیامش دریافت شد.


سکوت خواص به نفع چه‌کسانی است؟
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٩  کلمات کلیدی: سیاسی ، مقالات
قُلْ هـذِهِ سبِیلِی أدْعُو إِلى الله على بصِیره أناْ و منِ اتّبعنِی و سُبْحان الله و ما أناْ مِن الْمُشْرِکِین (سوره یوسف، آیه 108)

ظلم پیروان
حادثه عاشورا قیامی علیه ظلم بود. همیشه از ظلم یزیدیان- که ظلم آشکار است- سخن گفته شده؛ اما ظلم عظیم‌تری در این حادثه هست که اغلب مغفول می‌ماند و آن ظلم کوفیان مدعی پیروی از امام است. شاید فلسفه اصلی غیبت امام زمان(عج) هم نه ظلم ظالمان، بلکه ظلم پیروان باشد. یادمان باشد که کوفیان نخستین گروهی هستند که بر امام حسین(ع) گریستند، پس هر گریه‌ای ارزش ندارد. اگر انسان ‌ هنگامی که باید از حق دفاع کند، دفاع نکند، فردای شهادت امام حسین، گریه کردن که هیچ، قیام توابین به راه انداختن نیز سودی ندارد. کوفیان 2 دسته بودند؛ یک دسته به امام نامه نوشتند و از او دعوت کردند و یک دسته نامه ننوشتند. هر کدام از این 2 دسته با وقوع حادثه عاشورا به 3 دسته تقسیم شدند؛ یا به یاری امام شتافتند یا به جنگ با امام برخاستند ‌یا سکوت کردند. از این 6 دسته تنها یک گروه همیشه به وظایف خود عمل کردند، هم نامه نوشتند و هم از امام حمایت کردند؛ مثل اکثر یاران امام، مثلاً حبیب بن مظاهر. یک گروه که تعدادشان خیلی کم بود هم قبول شدند. کسانی که نامه ننوشتند اما در آخر از امام حمایت کردند، مانند حر بن یزید ریاحی و زهیر. اما 4 گروه باقی‌مانده، جهنمی شدند. باید توجه کرد که عده زیادی بودند که به امام نامه نوشتند اما به قتل او و غارت اموالش و اسیر کردن اهل‌بیتش اقدام کردند. این، آن ظلم مهمی است که همواره انسان را نگران می‌کند. نگران اینکه نکند ما در زمره کسانی باشیم که دعای ندبه می‌خوانیم، اما وقتی امام ظهور کند، به جنگ با او برخیزیم یا در خانه ساکت بنشینیم. آیه 11 و12 سوره بقره، رعب در دل می‌اندازد: «و إِذا قِیل لهُمْ لا تُفْسِدُواْ فِی الأرْضِ قالُواْ إِنّما نحْنُ مُصْلِحُون ألا إِنّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُون ولـکِن لاّ یشْعُرُون»، ما خودمان را اهل صلاح می‌دانیم و کارمان را اصلاح جامعه می‌شمریم اما شاید واقعاً فساد می‌کنیم و خودمان نمی‌فهمیم.

پیچیدگی جامعه اسلامی
جامعه اسلامی یک جامعه بسیار پیچیده است. برخلاف جامعه کفر که بسیار بسیط و ساده است. یکی از علل پیچیده بودن جامعه اسلامی در این است که پیچیده در فتنه‌هاست. تا ادعای ایمان در جایی مطرح شود، فتنه و آزمایش‌های پیچیده آغاز می‌شود: «أحسِب النّاسُ أن یتْرکُوا أن یقُولُوا آمنّا وهُمْ لا یفْتنُون؟» قرآن وقتی می‌خواهد دستور کشتن فتنه‌انگیزان را بدهد، تعلیل می‌کند: «الفتنه اشدّ من القتل» و این سخن دشواری است که درک کنیم فتنه‌انگیزی، حتی از کشتن انسان‌ها نیز سخت‌تر و بدتر است. در حکمت 93 نهج‌البلاغه آمده است: «دعا نکنید که خدایا! مرا به فتنه گرفتار نکن.» چرا که بی‌شک همه به فتنه گرفتار می‌شوند؛ بلکه دعا کنید ‌«خدایا! مرا از گمراهی‌های فتنه نجات بده.» این فتنه‌ها به‌قدری شدید است که حتی بسیاری از کسانی ‌ که در ابتدا حاضرند برای قیام امام حسین (ع) جان بدهند و برای او نامه می‌نویسند و او را به قیام دعوت می‌کنند، به‌تدریج قاتل امام حسین(ع) می‌شوند. این به‌قدری شدید است که در دوره 5 ساله حکومت علی(ع) 3 جنگ توسط مسلمانان سابقه‌دار و ظاهرالصلاح علیه علی، اسوه عدالت، راه می‌افتد؛ 2 تای آنها به این دلیل که علی ظالم است و سومی به این دلیل که علی گناهکار (کافر) است! واقعاً مردم در جامعه آن زمان چگونه تحلیل می‌کردند که علی را ظالم و گناهکار می‌شمردند. البته بسیاری از افرادی که مدعی پیروی از علی بودند، به‌تدریج چنین موضعی اتخاذ کردند...

پیدایش فتنه‌
در خطبه 151 نهج‌البلاغه آمده است: فتنه در درجات پنهان (مدارج خفی) آغاز می‌شود. آغازش مثل یک جوان خوش‌قامت است ولی وقتی مستقر شد، دردآور و ناخوشایند می‌شود. در خطبه 93 حضرت می‌فرماید: «وقتی فتنه می‌آید، همه انکارش می‌کنند ولی وقتی رفت، همه می‌فهمند که چه بر سرشان آمده است». مطابق خطبه 50، فتنه در 2 زمینه شروع می‌شود و رشد می‌کند: 1- اهواء تتبع 2- احکام تبتدع؛ یا هوای نفس است (مانند جاه‌طلبی، دنیاطلبی و...) یا تغییر در مفاهیم نظری دین و پیدایش بدعت‌های دینی. این احکام یعنی احکام دین در مخالفت با دین! یعنی در جامعه دینی احکامی مطرح ‌شود که حقیقتاً با کتاب خدا مخالف است و هدف کلی هم این است که عده‌ای با توجیهات غیردینی و ناسازگار با کتاب خدا بر دیگران تسلط پیدا کنند. در این تعریف از فتنه، دین در برابر دین قرار می‌گیرد. یعنی احساسات مذهبی عده‌ای که تحلیل عمیق ندارند و دین‌شناس واقعی نیستند، وسیله‌ای برای مزاحمت و خلل‌آفرینی در دین قرار می‌گیرد.

گسترش فتنه
نمونه اول: بنی‌اسرائیل
آیا تا به حال اندیشیده‌اید که چرا در ادبیات قرآنی، بنی‌اسرائیل تا این اندازه مورد توجه و تمثیل قرآن است. بنی‌اسرائیل بنا به فرمایش قرآن بر همه بشریت برتری داده شدند: «یا بنِی إِسْرائِیل اذْکُرُواْ نِعْمتِی الّتِی أنْعمْتُ علیکُمْ وأنِّی فضّلْتُکُمْ على الْعالمین» (سوره بقره، آیات 47 و 122) اینها تنها امتی هستند در کل تاریخ که دعوت پیامبرشان را به صورت دسته‌جمعی (به‌عنوان یک جامعه) پذیرفتند و با پیامبرشان بیعت کردند. امت‌های گذشته همیشه پیامبرشان را تکذیب می‌کردند و فقط معدود افرادی از هر امتی ایمان می‌آوردند. این امت‌ها همگی عذاب شدند. فقط قوم یونس بود که آن‌‌هم بعد از رفتن پیامبرشان و دیدن نشانه‌های عذاب، ایمان آوردند، ولی بنی‌اسرائیل از همان ابتدا موسی را تصدیق کردند و با او از مصر خارج شدند. بنابراین بنی‌اسرائیل در میان همه امم پیشین، ممتاز بودند چون حاضر شدند جامعه دینی تشکیل دهند. وقتی جامعه دینی شد، معادلات پیچیده می‌شود و ابتلائات و فتنه‌ها آغاز می‌شود و دقیقاً اینجاست که در فتنه‌ها می‌لغزند و از بهترین امت به بدترین امت تبدیل می‌شوند تا حدی که حتی توسط پیامبران زمان شریعت خودشان مورد لعنت قرار می‌گیرند؛ یعنی فقط پیامبر شریعتِ بعدی آنها را طرد و لعنت نکرد- تا گمان کنیم چون به دین جدید درنیامدند، لعنت شدند- بلکه توسط برخی پیامبران شریعت خودشان (مثل داوود) مورد لعن قرار گرفتند: «لُعِن الّذِین کفرُواْ مِن بنِی إِسْرائِیل على لِسانِ داوُود و عِیسى ابْنِ مرْیم ذلِک بِما عصوا وّ کانُواْ یعْتدُون» (سوره مائده، آیه 78). عجیب است که در روایات آمده شما مسلمان‌ها هر کاری را که بنی‌اسرائیل کردند، انجام خواهید داد! این پیچیدگی را بعدها در ماجرای عاشورا می‌بینیم که در درک و تحلیل آن، درمی‌مانیم. یکی از فتنه‌های بنی‌اسرائیل ماجرای گوساله سامری بود؛ چرا اینگونه مردم از هارون رویگردان می‌شوند و از سامری تبعیت می‌کنند و گوساله‌پرست می‌شوند؟ ما غالباً مساله را ساده‌لوحانه تحلیل می‌کنیم. برای همین، داستان قرآن برای ما عبرت ندارد‌ در حالی‌که این مطلب در قرآن مساله مهمی است، چندبار تکرار شده و خیلی جدی‌تر از آن است که می‌پنداریم. اگر بتوانیم فضای واقعی آن زمان را ترسیم کنیم، می‌بینیم مشکل چقدر حاد بوده است. نخستین عامل، غیبت موسی از قوم خود است. موسی(ع) برای مدتی از میان قوم خود رفته و ظاهراً خلف وعده کرده است! زیرا قرار بوده 30 روز برود و الان بیشتر شده؛ نکند او- نعوذ بالله- دروغگو و غیرقابل اعتماد بوده است؟!

دوم اینکه سامری انسانی عادی نبوده است. فردی عارف بود که توانایی‌های فوق‌العاده‌ای داشته و صاحب کرامت بوده است. حداقل اینکه او توانسته جبرئیل را ببیند و ردپای او را دریابد: «قال بصُرْتُ بِما لمْ یبْصُرُوا بِهِ فقبضْتُ قبْضه مِّنْ أثرِ الرّسُولِ» و با این کار، اقدامی شبیه معجزه انجام دهد؛ اینکه گوساله طلایی و بی‌جان صدایش درمی‌آید.
علاوه بر اینها شواهدی هست که (اگر کسی اهل تحقیق عمیق نباشد) نشان می‌دهد ممکن است صدای خدای موسی از داخل جسم شنیده شود! مهم‌ترین آن اینکه خدا برای نخستین‌بار از میان درخت با موسی سخن گفت: «فلمّا أتاها نُودِی مِن شاطِئِ الْوادِی الْأیمنِ فِی الْبُقْعه الْمُبارکه مِن الشّجره أن یا مُوسى إِنِّی أنا الله ربُّ الْعالمِین» (سوره قصص، آیه 30) با همین زمینه‌هاست که وقتی قوم بنی‌اسرائیل از رود نیل عبور می‌کنند و یک قوم صنم‌پرست را می‌بینند، می‌گویند: «یا مُوسى اجْعل لّنا إِلـهاً کما لهُمْ آلِهه» (اعراف، آیه 138). توجه کنید که بت‌پرستان، صنم را خودِ خدا نمی‌دانند بلکه نشانه و سمبل خدا می‌دانند که با عبادت او به خدا نزدیک می‌شوند: «ما نعْبُدُهُمْ إِلّا لِیقرِّبُونا إِلى الله زُلْفى» (سوره زمر، آیه3). پس زمینه پذیرش اینکه صدای خدا را از صنمی بشنوند و آن صنم را بپرستند، در بین قوم وجود دارد. صدا دادن گوساله فتنه تکان‌دهنده است برای قومی که با هارون باقی مانده و پیامبرش رفته است. معضل، زمانی پیچیده‌تر می‌شود که ظاهراً هارون خودش معجزه‌ای ندارد (همه معجزات را موسی انجام می‌داده: ید بیضاء، عصای موسی و...) ولی سامری گوساله‌ای زرّین ساخته که صدا می‌دهد. هارون، حتی نه کاری می‌کند که ابطال سحر شود (چرا که حقیقتاً سحر هم نبود بلکه یک اقدام واقعی بود، از ردپای جبرئیل بر گوساله ریخته شده و او به صدا درآمده) و نه حداقل این معجزه را انجام می‌دهد که صدای گوساله را ساقط کند. پس پذیرفتن سخن سامری چندان هم نامعقول نیست. جالب اینکه سامری نمی‌گفت گوساله سامری خدای دیگری است، او می‌گفت این همان خدای موسی است و موسی اشتباه به کوه رفته و خدا را اینجا فراموش کرده. اگر هارون می‌گوید، نیست باید دلیل بیاورد. «هذا إِلهُکُمْ و إِلهُ مُوسى فنسِی» (طه، آیه 88). بنی‌اسرائیل هم گفتند همین گوساله را می‌پرستیم تا موسی بیاید و تکلیف ما را تعیین کند: «قالُوا لن نّبْرح علیهِ عاکِفِین حتّى یرْجِع إِلینا مُوسى» (طه، آیه 91). خب چرا باید از هارون تبعیت کنیم؟ یک دلیل ما این است که چون نبوت موسی را پذیرفته‌ایم و موسی وی را جانشین خود کرده باید از او تبعیت کنیم: «و قال مُوسى لأخِیهِ هارُون اخْلُفْنِی فِی قوْمِی» (سوره اعراف، آیه 142). این البته دلیل درستی است، اما برخلاف انتظار ما خود هارون ابتدا از این دلیل وارد نمی‌شود. دلیل هارون نسبتاً پیچیده است. پس از اینکه تذکر می‌دهد که شما دچار فتنه شده‌اید: «ولقدْ قال لهُمْ هارُونُ مِن قبْلُ یا قوْمِ إِنّما فُتِنتُم بِهِ» (طه، آیه 90) برای حل مساله چنین می‌گوید: «و إِنّ ربّکُمُ الرّحْمنُ فاتّبِعُونِی و أطِیعُوا أمْرِی.» (طه، آیه 90) می‌توان بهانه گرفت که اولاً خدا رحمان باشد، چه ربطی دارد که از گوساله طلایی صدایش شنیده نشود؟ تازه، ادامه‌اش این است: «فاتبعونی و اطیعوا امری». به فرض که خدا رحمان باشد چه ربطی دارد که از هارون تبعیت کنیم؟

حالا چرا باید از هارون تبعیت کرد؟ برای همین مساله بسیار پیچیده است و اگر کسی درباره کلمه رحمان در قرآن خوب تفکر کرده باشد، می‌تواند دریابد چگونه استدلال هارون، استدلال عمیقی است. خدای رحمان خدایی است که انسان‌ها را در فتنه رها نمی‌کند. اگر واقعاً خدا بخواهد صدایش را همه بشنوند، با آنها حرف می‌زند؛ نه اینکه صدای نامفهوم «عِجْلاً جسداً لهُ خُوارٌ» (طه، 88) داشته باشد، لذا قرآن وقتی آنها را مذمت می‌کند، می‌فرماید: آنها دیدند که این گوساله واقعاً با آنها صحبت نمی‌کند: «أفلا یروْن ألّا یرْجِعُ إِلیهِمْ قوْلاً ولا یمْلِکُ لهُمْ ضرّاً ولا نفْعاً» (طه، آیه 89). این است که تحلیل هارون، نوعی بصیرت‌بخشی بر اساس سطح درک و اطلاعاتی است که آنها دارند. یعنی اگر خدا با موسی از طریق درختی سخن گفت، مساله اصلی این بود که هدایت کرد. اما این گوساله درست است که صدا دارد، ولی سخن نمی‌گوید و هدایت نمی‌کند. پس او خدای رحمان- یعنی خدای رحمانی که به‌دلیل رحمانیتش انسان‌ها را در گمراهی و حیرت رها نمی‌کند- نیست و اگر رحمانیت او را قبول دارید، باید هدایتگری او را هم قبول کنید؛ و آنگاه می‌فهمید جانشینی موسی یک اصل هدایتی بود که خدای رحمان مقرر داشته بود. پس، از من تبعیت کنید که قبلاً به خلافت موسی منصوب شده‌ام. اما واقعاً چند نفر اهل بصیرت پیدا می‌شود که این را بفهمد. اگر عده‌ای از اهل بصیرت در بنی‌اسرائیل بودند که این مطلب را تحلیل می‌کردند و به مردم می‌فهماندند، آیا امیدی نبود تا مردم گوساله‌پرست نشوند؟ اینجاست که نقش خواص جامعه جدی می‌شود و یادمان باشد کسی که ادعای نخبه بودن دارد، با چنین وظیفه سنگینی روبه‌رو است.

نمونه دوم: جنگ جمل
ما بعد از 1400 سال نشسته‌ایم و می‌گوییم در جنگ جمل، حق با حضرت امیر بود؛ ولی اگر در آن شرایط بودیم، چه می‌گفتیم؟ باید فضای واقعی را بررسی کنیم. یادمان باشد فضا به‌گونه‌ای است که بسیاری از مردم حضرت امیر (ع) را فقط یک انسان خوب می‌دانند، نه یک معصوم. دشمنان توانستند فضای سیاسی جامعه را به‌قدری ابهام‌آلود کنند که علی(ع) متهم به دروغگویی شود! و ما با این مقدمه، وارد بررسی مساله می‌شویم.

ادعای اصلی که موجب جنگ شد، این است که خلیفه مسلمین (عثمان) به ناحق کشته شده است. البته دادگاهی برگزار نشده که او را محکوم و اعدام کند بلکه در یک شورش کشته شده و خود علی(ع) هم مخالف قتل او بوده است. در این جریان، انگشتان دست همسر عثمان بریده شده (یعنی شکنجه‌ای رخ داده) است. فضای تبلیغاتی جامعه هم به‌گونه‌ای رقم خورده که قاتلان عثمان ظاهراً در لشکر علی (ع) هستند زیرا قاتلان، همان افراد حاضر در مدینه‌اند که بعد از کشتن عثمان، برای بیعت با علی اصرار داشتند. اگرچه دقیقاً معلوم نیست که قاتلان چه کسانی هستند ولی انگشت اتهام افکار عمومی، به‌سمت یاران علی است. در نهایتا اینکه تبلیغات معاویه این سوال را در ذهن‌ها تقویت می‌کند که علی که اکنون خلیفه است، چرا قاتلان را محاکمه نمی‌کند؟ چه دلیلی وجود دارد که حرف معاویه (تعلل علی در برگزاری این دادگاه دلیل آن است که خود او هم نقش داشته است!) پذیرفته نشود؟

فضای جنگ جمل است و هنوز دستان معاویه آشکار نیست بلکه طلحه‌الخیر و زبیرِ سیف‌الاسلام و عایشه ام‌المؤمنین هستند که علیه ظلمِ علی قیام کرده‌اند! اصلاً چه کسی باور می‌کند کسانی که مدعی خون عثمانند، خودشان در قتل عثمان نقش داشته‌ باشند؟ در مقابل اعتراضاتی هم که به این 3 نفر می‌شود- که شما بودید آتش فتنه علیه عثمان را برپا کردید- می‌گویند: «ما به عثمان اعتراض داشتیم، ولی عده‌ای شورشی او را کشتند و ما هم مخالف بودیم و الان هم از همان مقدار اعتراضمان پشیمانیم و جبران این پشیمانی را در این می‌بینیم که هرچه سریع‌تر، دادگاه قاتلان عثمان را برگزار و حدود الهی (قصاص) را اجرا کنیم؛ ولی علی نمی‌خواهد دادگاه را برگزار و قاتلان را محاکمه کند. پس معلوم است او به حدود الهی بی‌اعتناست و احتمالاً خود او در این ظلم شریک است!» یعنی عایشه، زبیر و طلحه همه می‌گویند علی ظالم است. این همان فتنه است؛ شک در صلاحیت و عدالت علی بر اساس شواهد و قرائن اولیه! توجه کنید که هنوز دست معاویه در صحنه آشکار نیست بلکه طلحه، زبیر و عایشه یعنی نزدیکان پیامبر در صحنه‌اند. در این شرایط است که برخی یاران حضرت رسول، خطاب به علی (ع) می‌گفتند: «یا علی! مگر ممکن است همسر و یاران صدّیق رسول‌الله در برابر حق بایستند؟ چرا دست از جنگ با یاران پیامبر برنمی‌دارید؟» در این شرایط اگر علی(ع) دادگاه قاتلان عثمان را برگزار می‌کرد- شفاف‌سازی می‌کرد- بهتر نبود؟! کدام قاتلان؟ منظور آنها کسی مثل مالک اشتر بود و فضا به‌نحوی طراحی می‌شود که گویا او در این ماجرا بی‌تقصیر نیست. حتی در مقطعی از تاریخ داریم که معاویه نامه داد که مالک را تسلیم کن؛ ما خودمان محاکمه‌اش می‌کنیم و دیگر جنگی بین مسلمانان درنمی‌گیرد!

اما مطلب از این هم پیچیده‌تر است؛ لشکر عایشه وارد بصره می‌شود، با عثمان بن حنیف قرارداد صلح امضا می‌کنند تا وی به علی نامه بنویسد و از او بپرسد آیا واقعاً طلحه و زبیر به‌زور بیعت کرده‌اند که بیعت‌شکنی آنها توجیه داشته باشد؟ بعد طرفین می‌پذیرند تا زمانی که پاسخ نامه بیاید، ابن‌حنیف نماز جماعت را بخواند. اما یک شب قبل از اینکه ابن‌حنیف بیاید، یکی از افراد خود را به امام جماعت می‌گذارد و چون با اعتراضات شدید عده‌ای از مخالفان مواجه می‌شوند، دست به شمشیر می‌برند و آنها را می‌کشند، ابن‌حنیف را هم دستگیر و شکنجه می‌کنند. فردای آن روز، حکیم بن جبله که از اصحاب حضرت امیر است و از دستگیری ابن‌حنیف مطلع می‌شود، افرادی را جمع می‌کند و حمله می‌برد. وی با اینکه از اصحاب برجسته علی است- و ما فکر می‌کنیم کسی که از اصحاب علی باشد، حتماً هیچ خطایی نمی‌کند- اما در مسیر حرکتش دائماً به عایشه اهانت می‌کند و وقتی زنی در مقابل به‌ او اعتراض می‌کند که چرا حرمت زن پیامبر را نگه نمی‌داری، به او حمله‌ور می‌شود و آن زن را با شمشیر مجروح می‌کند و فردای آن‌روز، این واقعه تکرار می‌شود و این بار زنی را می‌کشد. چه بهانه‌ای بهتر از این؟! فضای تبلیغات چنین است. ظاهر این است که اصحاب علی، زنان بی‌گناه را می‌کشند و حتماً علی دستور کشتن آنها را داده است! اینگونه است که فتنه گسترش می‌یابد، یعنی اشتباهات افسران علی به نام حضرت علی (ع) ثبت می‌شود؛ ولو روح ایشان هم بی‌خبر است.

در چنین فضایی است که جنگ برپا می‌شود. مقصر و برپاکننده جنگ هم علی(ع) تلقی می‌شود! چرا که آنها مدعی‌اند، خلیفه مظلوم کشته شده و انگشتان همسرش را بریده‌اند. علی هم که قاتلان را تسلیم یا محاکمه نمی‌کند، پس ما طرفدار مظلومیم! پیش از جنگ جمل هم اخطار می‌دادند: کشته شدن مسلمان‌ها از هر دو طرف، تقصیر علی است چرا که اگر دادگاه را برگزار می‌کرد یا مالک را تحویل می‌داد یا لااقل بخشی از حاکمیت را به طلحه و زبیر می‌داد، دیگر خونریزی اتفاق نمی‌افتاد، بنابراین خون‌های هر دو طرف، گردن علی است!

در اینجاست که آن صحابی دچار شک می‌شود و می‌گوید: «یا علی! من چگونه بین تو و طلحه و زبیر و عایشه انتخاب کنم؟» یک لحظه درنگ کنید. واقعاً چگونه باید تصمیم گرفت؟ آیا بگوییم چون علی در این طرف است، پس حق همین طرف است؟ اما خود علی (ع) این پاسخ را نمی‌پسندد. او می‌فرماید: مشکل شما این است که حق را با افراد می‌سنجید. اشخاص، شما را به اشتباه انداخته‌اند. باید حق را بشناسید تا بفهمید چه کسی برحق است: «ان دین الله لایعرف بالرجال، إعرف الحق تعرف اهله» یعنی حتی روی اینکه من علی هستم هم حساب نکن. بلکه خود حق را بشناس و آنگاه سراغ افراد برو.

حال سوال این است: حقی که باید بشناسیم، چیست؟ آیا این است که بدانیم قاتل عثمان چه کسی است؟ و علی چه نسبتی با این قاتلان دارد؟ و اینکه چرا دادگاه را برگزار نمی‌کند؟ اگر این‌طور باشد که حق با مخالفان علی است! زیرا واقعاً عثمان کشته شده و واقعاً انگشت زنش قطع شده و واقعاً علی دادگاه عثمان را برگزار نمی‌کند. منظور علی (ع) از اینکه می‌فرماید: «اعرف الحق» این است که جریان کلی حق و جریان کلی باطل را بشناس. ببین افراد در چه جریانی قرار گرفته‌اند. روی کشته شدن عثمان (خرده شواهد جنجالی) متمرکز نشوید بلکه ببینید این شعار چه پیامدی دارد؟ به نفع کدام جریان تمام می‌شود؟

جالب است وقتی که آنها در بصره غوغا به راه انداختند، عده‌ای از مردم از این پیمان‌شکنان سؤال می‌کنند که خود شما با علی بیعت کردید؛ حالا چرا معترضید؟ می‌گویند اولاً ما به‌زور بیعت کرده‌ایم- البته تاریخ نشان می‌دهد دروغ می‌گویند- و ثانیاً آن بیعت قبول نبود، چون همه مسلمانان در آنجا حضور نداشتند و بیشتر مدینه را در آن روز، افراد بی‌سر و پا که برای اعتراض به عثمان جمع شده بودند، پر کرده بودند. پس ابتدا باید علی از حکومت کنار رود و کار را به مردم واگذار کند و اگر همه مردم از همه‌جای جهان اسلام دوباره با علی بیعت کردند، آنگاه حق با علی است؛ وگرنه باید کس دیگری را برگزید. آیا این یک پیشنهاد کاملاً مردم‌سالارانه و دموکراتیک نیست؟ چرا علی زیر بار نمی‌رود؟ حالا که بیعت با او محل تردید واقع شده، بهتر نیست او کنار بکشد و یک‌بار دیگر، مردم اظهارنظر کنند؟ اما شرط و شروط‌ پیرامون این واقعه، به‌خوبی نشان می‌دهد رأی مردم مهم نیست بلکه به هم ریختن اوضاع مهم است و واضح است که این پیشنهادها که از زبان طلحه و زبیر صادر می‌شود، در واقع توسط معاویه طراحی شده؛ گرچه خود طلحه و زبیر چنان مست قدرت‌طلبی شده باشند که نفهمند.

سکوت در برابر فتنه
حقیقت این است که نمی‌توان به بهانه فتنه سکوت کرد و خود را کنار کشید. حضرت امیر در جریان جنگ جمل به آن کسی که گفت به‌خاطر اینکه امر بر من مشتبه شده، روش «عبدالله بن عمر» و «سعد ابن ابی وقاص» (2 چهره سرشناس آن زمان که هر دو عزلت پیشه کرده بودند و نه به علی پیوستند و نه به دشمنان علی) در پیش می‌گیرم، فرمود: «در این صورت، مرتکب 2 گناه شده‌ای! یکی اینکه باید حق را یاوری می‌کردی که نکردی و دوم اینکه باید به خذلان باطل اقدام می‌کردی که نکردی.» اساساً خواسته عایشه از کسی مثل ابوموسی اشعری در نامه‌ای که در جریان جنگ جمل به وی نوشته، این بود که افراد را به سکوت و کنار کشیدن از میدان جنگ دعوت کند؛ به بهانه اینکه امر مشتبه است و معلوم نیست حق با چه کسی است. توجه کنید که با این پیشنهاد عایشه، چه فضای تبلیغاتی خوبی می‌توانند راه بیندازند؟ «ببینید که عایشه دنبال جنگ نیست و افراد را به سکوت و آرامش دعوت می‌کند، اما علی دنبال جنگ است و نامه می‌دهد که مردم به جنگ همدیگر بروند!» این دعوت اهل کوفه به سکوت، چه سودی برای عایشه و اصحاب جمل دارد؟ اگر علی یاور نداشته باشد، با اغوایی که درباره اهل بصره انجام شده، یکسره کردن و نابود کردن حکومت علی آسان می‌شود، لذا سکوت در دوره فتنه و دعوت به سکوت و کنار کشیدن از ماجرا یکی از ابزارهایی است که ابوموسی‌های ظاهرالصلاح در پیش می‌گیرند تا اینکه اولاً با کم کردن سپاه حق، عملاً به دشمن حق یاری رسانند و ثانیاً اگر بعدها مساله‌ای همچون حکمیت پیش‌ آید، وجهه خود را به‌عنوان بی‌طرف حفظ کرده باشند و بتوانند کاری کنند که افراد بدون تحلیل، آنها را به‌عنوان حاکم انتخاب کنند.

برون‌رفت از فتنه
در نهج‌البلاغه برای بیرون رفتن از فتنه چند راه مطرح می‌شود:
1- تقوی پیشه کن: در خطبه 183، حضرت یکی از ثمرات تقوای واقعی را خروج از فتنه معرفی می‌کند: «واعلموا أنه من یتق الله یجعل له مخرجاً من الفتن و نوراً من الظلم» کسی که تقوای حقیقی داشته باشد، در سیاست، فرهنگ، تحلیل، دفاع و... در مواقع فتنه نجات داده می‌شود. مثلاً اینکه به خاطر افرادی که آنها را بد می‌دانیم، هر اقدامی را علیه آنها مجاز نشماریم: «ولا یجْرِمنّکُمْ شنآنُ قوْمٍ علی ألاّ تعْدِلُواْ اعْدِلُواْ هُو أقْربُ لِلتّقْوی و اتّقُواْ الله أن الله خبِیرٌ بِما تعْملُون» (مائده، آیه 8) یا اینکه هر سخنی را که شنیدیم، بدون بررسی نقل نکنیم: «قُتِل الْخرّاصُون» (الذاریات، آیه 10) (خرّاص کسی است که هرچه می‌شنود، بدون بررسی نقل می‌کند) و... قرآن کریم صریحاً می‌فرماید علت اینکه عده‌ای در دوره فتنه پایشان لغزید و ثابت‌قدم نماندند، این بود که قبلاً خود را آماده نکرده و شیطان از همان نقطه ضعف‌هایشان استفاده و آنها را گمراه کرد: «أن الّذِین تولّوْاْ مِنکُمْ یوْم الْتقی الْجمْعانِ إِنّما اسْتزلّهُمُ الشّیطانُ بِبعْضِ ما کسبُواْ».

2- امام حق را پیدا کن: 6 خطبه از خطبه‌های نهج‌البلاغه (خطبه‌های 2،5، 93، 121، 154و 187) که مشخصاً به بحث راهکار خروج از فتنه پرداخته، تأکید می‌کند بر اینکه نخستین کارتان باید یافتن امام حق (گاه تعبیر به اهل‌بیت می‌کند) باشد. این، درست نقطه مقابل روش معاویه است. معاویه اصرار دارد که مساله ظلم‌های واقع شده را به نحو جنجالی مطرح کند و اگر کسی سوال کند که به‌فرض علی ظالم است و باید کنار رود، خب چه کسی جانشین او شود؟ بگوید: «فعلاً مساله اصلی این نیست، مساله اصلی این است که چرا علیِ ظالم حکومت کند!» اما علی می‌گوید: «اول ببین طرفدار چه کسی هستی و در مجموع تلاش تو، به نفع جریان حق و امام حق تمام می‌شود یا نه» اول امام و کسی که می‌خواهی زیر پرچم او سینه بزنی را پیدا کن، بعد به تبع او، در این جریان اتخاذ موضع کن. حواست باشد که خلاصه باید حکومتی باشد و حاکمی: «لابد للناس من امیرٍ، بِرٍّ او فاجر»؛ حال اگر مرا کنار بزنی، امام تو کیست که حکومت را به دست خواهد گرفت؟ و آیا واقعاً طلحه و زبیر حکومت را به دست می‌گیرند یا صرفاً جاده‌صاف‌کن معاویه هستند؟

در حکمت 147 نهج البلاغه، حضرت کل مردم را به 3 دسته تقسیم می‌کند: «الناس ثلاثه: عالم ربانی، متعلم فی سبیل النجاه و الباقی همج رعاع... یمیلون مع کل ریح!» در‌باره کسی که عالم ربانی نیست، سؤال می‌کنیم: اینها اگر نمی‌خواهند همج رعاع و حزب باد باشند، باید بگویند چه کسی را به‌عنوان عالم ربانی خود قبول دارند؟ پس قدم اول، پیدا کردن امام حق است که ما به او، ولی‌فقیه می‌گوییم. اگر امام حق پیدا شد، با اتّباع از او، «متعلم فی سبیل النجاه» می‌شویم. الان سوال این است که علمای قم روی چه شخصی اجماع دارند؟ اگر به ولایت فقیه متمسک نباشیم، مثل همج رعاع با هر بادی و هر جوسازی به سمتی خواهیم رفت. هرکس ولایت فقیه را قبول دارد ولی مصداق آن را قبول ندارد، باید در نخستین مرحله و قبل از هرگونه تصمیم سیاسی (خواه سکوت باشد یا حمایت یا نقد یا حمله) برای خود یک ولی‌فقیه بیابد. برای همین است که حضرت در خطبه 5 نهج‌البلاغه می‌فرماید: «در دریای توفانی، تنها به آب نزنید که غرق می‌شوید. بلکه کشتی نجاتی پیدا کنید و با آن وارد دریا شوید: شقوا امواج الفتن بسفن النجاه».

3- دشمن‌شناس باش: اگر کسی در این آشفته‌بازار، نتوانست عالم ربانی خود را بیابد، علی (ع) راه دیگری پیش پای او می‌گذارد: «إنکم لن تعرفوا الرشد حتی تعرفوا الذی ترکه.» یعنی اگر نمی‌دانی علی، طلحه و زبیر که همگی سوابق درخشانی دارند، کدامشان حق است، به سراغ کسانی برو که به باطل بودنشان یقین داری و آنها را شاخص باطل قرار بده و از این راه، حق را پیدا کن. یعنی اگر می‌خواهی در مسیر درست قدم برداری، آنهایی که قطعاً در مسیر درست قدم برنمی‌دارند را بشناس. این همان مفهوم عمیق است که امام راحل می‌فرمود: «هرگاه دیدید آمریکا و دشمنانی که در دشمنی آنها تردیدی نیست از کسی دفاع کردند، بدانید که او دچار انحراف شده است.» به‌قول حضرت امام(ره)، ببینید آمریکا از کدام رفتارتان تعریف و تمجید می‌کند. او دوست دارد ولی‌فقیه شما چه کسی باشد.

ولایت و بصیرت
قبول داشتن ولایت فقیه به معنای تبعیت کورکورانه از یک شخص نیست، بلکه کاملاً باید «علی البصیره» باشد. باید با بصیرت، خط حق شناسایی شود. اگر بصیرت نباشد، می‌شود خوارج؛ یعنی کسانی که به بهانه مشاهده ظلم و به بهانه اسلام، علیه امام حق قیام می‌کنند. حضرت می‌فرماید: «خوارج تیرهای خوبی برای شیطان هستند.» ولی درباره معاویه می‌گوید:

«او فتنه کورکننده (فتنه عمیاء) است.» خوارج ظاهراً خوب بودند ولی عامل فتنه قرار گرفتند. به‌خاطر مشاهده برخی وقایع که از نظر آنها خطای حاکم بود، ضرورت حاکم و امام (ولایت فقیه) در جامعه را انکار کردند؛ گفتند: لا حکم إلا لله و خواستند خیلی خدامحور شوند! اما تیرهای شیطان شدند که با آنها اولیائش را هلاک کند. امروز هم برخی به‌خاطر مشاهده برخی مشکلات، اصل حکومت دینی را نفی می‌کنند. بسیاری از مدعیان تشیع، تا زمانی امام علی را قبول دارند که در خانه نشسته باشد، اما به محض اینکه حکومت را به دست بگیرد با او مشکل پیدا می‌کنند. تا زمانی امام حسین را قبول دارند و حتی برایش نامه می‌نویسند که وارد عرصه نشده باشد. همین که بیاید، یا رهایش می‌کنند یا با او می‌جنگند. خیلی تلخ است که در 5 سال حکومت بهترین انسان بعد از نبی، 3 جنگ داخلی در میان مسلمانان- 2 جنگ بین سابقه‌داران اسلام- رخ می‌دهد که در 2 تای اولی، جنگ به‌خاطر ظالم دانستن علی‌(ع) است و در سومی به‌خاطر گناهکار و کافر دانستن او؛ و فضای جامعه آنچنان می‌شود که علی به دروغگویی متهم می‌شود! چرا ما عبرت نمی‌گیریم؟ چرا سطح تحلیل خود را بالا نمی‌بریم؟ چرا بصیرت پیدا نمی‌کنیم؟ یادمان باشد که پیامبر اکرم فرمود: «بین یدی الساعه فِتن کقِطع اللیل المُظلم.» (نهج‌الفصاحه، حدیث 1101) به تعبیر حضرت امیر در خطبه 121، شیطان برای همه ما برنامه دارد و تصمیم دارد گام به گام دین ما را از ما بگیرد: «ان الشیطان یسنی لکم طرُقه و یرید آن یحلّ دینکم عقده عقده» چرا ما او را واقعاً دشمن خود به حساب نمی‌آوریم؟ «ان الشّیطان لکُمْ عدُوٌّ فاتّخِذُوهُ عدُوّاً إِنّما یدْعُو حِزْبهُ لِیکُونُوا مِنْ أصْحابِ السّعِیرِ» (سوره فاطر، آیه 6) البته فتنه‌ها در مجموع به نفع اسلام تمام خواهد شد چرا که در همین فتنه‌ها، انسان‌هایی توان تحلیل و رشد پیدا می‌کنند و کسانی که در انتهای فتنه به سلامت می‌مانند، زمینه‌ساز ظهورند.


فرار به محیط مجازی
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٩  کلمات کلیدی: سیاسی ، تحلیل ، مقالات
فرار به محیط مجازی
سخنان اخیر هیلاری رادهام کلینتون وزیر خارجه امریکا درباره سرمایه گذاری امریکا برای آنچه او «آزادی در اینترنت» خواند، هسته مرکزی سیاست امریکا درباره ایران در آینده را توصیف می کند. کلینتون همان کسی است که چند هفته پس از آغاز ناآرامی های مربوط به انتخابات گذشته در ایران، وقتی خبرنگاران امریکایی او را تحت فشار قرار دادند که چرا ایالات متحده در حمایت از «معترضان» ایرانی به طور «جدی» موضع نمی گیرد، در یک اظهارنظر نادر گفت که امریکا پشت پرده کارهای مهم زیادی در حمایت از این افراد انجام داده ولی اظهار نظر علنی درمورد آنها را مجاز نمی داند. اگرچه کلینتون و مجموعه هیئت حاکمه امریکا نتوانستند بیش از چند هفته خویشتنداری کنند و به دلایلی که خواهیم گفت خیلی زود به حمایت صریح و بی پرده از «سران فتنه» در ایران پرداختند ولی زمان بیشتری طول کشید تا اصطلاح «کارهای پشت پرده» امریکا برای تشدید ناآرامی ها در ایران، معنای حقیقی خود را آشکار کند. کلینتون در سخنرانی اخیر خود با عنوان «آزادی در اینترنت» که پایگاه اینترنتی وزارت خارجه امریکا متن کامل آن را در بیش از 20 صفحه منتشر کرده، به توصیف بخش هایی از همان «پشت پرده ها» پرداخته که زمانی سخن گفتن درباره آن را جایز نمی دانست. سوال ساده ای که کمی درباره آن بحث خواهیم کرد این است: کارکرد محیط های مجازی بویژه اینترنت در پروژه امریکایی براندازی چیست؟

به جای یک بحث تفصیلی، که طبعا در اینجا مجال آن نیست، بهترین راه برای ارائه یک تصویر خلاصه ولی دقیق از مسئله این است که از رجوع مجدد به بحث ساختن یک «اپوزیسیون حرفه ای» شروع کنیم، بحثی که چند سال قبل توسط برخی از منابع مرتبط با سرویس های امنیتی غرب آغاز شد و بعدها چنان بسط یافت که عملا همه دیگر بحث های غربی ها در مورد جنبش غربگرا در ایران به حاشیه هایی بر آن بدل شد. پس از سال 84، و در یک ارزیابی کلی، نگاه کشورهای غربی -که دوستانشان در حال واگذار کردن دولت در ایران به جریان معارض با غرب بودند- این بود که مهم ترین مانع پیش روی آنها برای ایجاد یک چالش جدی برای جمهوری اسلامی پدیده آماتوریسم در میان اپوزیسیون است. تعریف آماتوریسم دراینجا تعریف دقیقی است:

«اپوزیسیون آماتور کسی است که عموما به موقع عمل نمی کند، وقتی گاهی به موقع عمل می کند، عملش موثر نیست و وقتی در موارد بسیار نادر، موثر عمل می کند حاضر به هزینه کردن برای آن تا حصول نتیجه نهایی نیست».

از دید غربی ها 18 تیر 78، نمایشگاه عملی ناکامی های این جریان و هادیان آن در ایران بود چرا که بوضوح نشان داد انسجام درونی، توان عملیاتی و روحیه اپوزیسیونی دوستان امریکا در ایران در مقابل سلحشوری ملت و توانایی های بی نظیر جمهوری اسلامی در مدیریت بحران، چیزی بیش از یک شوخی بی مزه نیست. اگر به آن ایام مراجعه کنیم، می توان ردپاهای کمرنگ ولی مهمی از پروژه ایجاد اپوزیسیون حرفه ای را -که اول از همه گروهک ملی مذهبی به عنوان پل داخل و خارج در میان اصلاح طلبان آن را مطرح کرد- یافت. ساخت میلیشیا از درون شاخه های جوانان و دانشجویی احزاب اصلاح طلب آغاز شد.

اصلاح طلبان خودشان هم نمی دانستند این کار را برای چه زمانی انجام می دهند اما در هر حال ماموریتی بود که باید انجام می شد.

کار به جایی رسید که مثلا در گروهی چون سازمان مجاهدین شاخه های جوانان و دانشجویی تبدیل به پاتوق هایی شدند که هر کسی از هر فرقه و گروهی که فقط به دنبال جایی برای اقدام علیه نظام می گشت، وارد آنها شد و به تدریج -پس از یک دوره 3-2 ساله جذب بی حساب وکتاب- سران سازمان دریافتند که میان شاخه های تهران و شهرستان ها شکافی عجیب و غریب بوجود آمده و بدتر از آن شاخه های دانشجویی و جوانان آنها پر است از آدم هایی که نه امام و انقلاب بلکه حتی اسلام را هم قبول ندارند و فقط چون جای بهتری برای فعالیت علیه نظام نیافته اند به عضویت این گروه درآمده اند. همان ایام یکی از اعضای مرکزیت سازمان در توصیف این وضعیت گفته بود «من از حضور در جلسات شاخه های جوانان، دانشجویی و شهرستان ها می ترسم، اینها که هستند که آقای... جذبشان کرده...». عین همین وضعیت در حزب مشارکت هم وجود داشت، جایی که تلاش برای ساختن اپوزیسیون حرفه ای از یک مدل شبکه ای بهره می برد و سازمان های غیردولتی نقشی اساسی در پیشبرد آن داشتند. سربرآوردن گروه هایی مانند ستاد 88، گروه یاری و پویش دعوت از خاتمی در آستانه انتخابات ریاست جمهوری سال 88 که قبل از انتخابات نقش سازمان رای و بعد از انتخابات نقش سازمان آشوب را بر عهده داشتند، نتایج همین پروژه چند ساله بود.

در این مرحله بود که اینترنت کارکردهای واقعی خود را در پیشبرد پروژه اپوزیسیون حرفه ای نشان داد. پس از مراحل شناسایی، جذب، آموزش و سازماندهی به عنوان مراحل مقدماتی این پروژه، گام آخر -و مهم ترین گام- این بود که همه این گروه های خرده اپوزیسیون با کنار گذاشتن مرزهای عقیدتی و حزبی به هم پیوندند و یک «شبکه» ایجاد شود. شبکه سازی از «خرده اپوزیسیون ها» طبعا نمی توانست در محیط واقعی انجام شود چرا که نظام می توانست به آسانی تلاش های صورت گرفته در این راستا را رصد کرده و آن را خنثی کند، بنابراین طراحان خارجی پروژه سعی کردند کل فرایند شبکه سازی را به محیط مجازی منتقل کنند تا امکان هیچ پی گیری یا برخورد موثری با آن وجود نداشته باشد و ضمنا خود بتوانند از بیرون ایران فرایند را مدیریت کنند.

ناآرامی های پس از انتخابات 22 خرداد یک درک بسیار دقیق از جزئیات این پروژه، دستور العمل های آن و بازیگران اصلی اش ایجاد کرده است. غربی ها چون دریافته اند در ایران به دلیل پیوند ویژه بین مردم و نظام، امکان یک بسیج توده ای گسترده وجود ندارد تصمیم گرفته اند انرژی خود را روی ایجاد یک هسته خشن و رادیکال متمرکز کنند که عنداللزوم می تواند مجموعه ای از فعالیت ها از خرابکاری در حاشیه تجمعات عمومی گرفته تا ترور را انجام دهد.

به طور مشخص حوادث روز عاشورا نشان داد که سرمایه گذاری امریکا روی این موضوع خصوصا پس از قطعی شدن این نکته که ناآرامی ها درایران دیگر بدنه اجتماعی ندارد، جدی تر خواهد شد. برخی مقام های مسئول پس از حادثه روز عاشورا گفته اند که تقریبا همه آنها که در آن روز به خیابان آمدند در فضای مجازی با یکدیگر هماهنگ شده بودند و از ابزارهایی مانند توئیتر و فیس بوک استفاده می کرده اند.

استفاده از فضای مجازی برای تکامل بخشیدن به آنچه غربی ها حرفه ای کردن اپوزیسیون در ایران می خوانند دو عیب عمده دارد. اول اینکه غوطه ور شدن در امکانات اینترنت به طور کاملا واضح به این معناست که «شبکه های واقعی» کارکردهای خود را از دست داده اند و مردم عادی دیگر با هیچ اقدام رادیکالی همراهی نشان نمی دهند بلکه برعکس با فهم حقیقت آنچه در انتخابات و پس از آن رخ داده همانطور که در حماسه 9 دی نشان دادند تصمیم به دفاع قاطع از کشور و آرمان های خود در مقابل هتاکان و خرابکاران گرفته اند. به همین دلیل، اگر خانم کلینتون درمورد استراتژی آینده امریکا درباره ایران صادق باشد- که ظاهرا غیر از این نیست چرا که امریکا چاره دیگری جز فرار به محیط مجازی ندارد- از این پس روز به روز شاهد شکاف بیشتری میان دنیای واقعی و دنیای مجازی خواهیم بود که امریکا و دوستانش در آن دائما برای همدیگر قصه می گویند و رویاهای هم را تایید و تمجید می کنند. عیب دوم هم این است که رواج هویت های مجازی در اینترنت باعث می شود امکان شناساندن اجزای شبکه به یکدیگر و در نتیجه ایجاد هماهنگی و تقسیم کار میان آنها بالاتر از یک سطح حداقلی امکان پذیر نباشد و در نتیجه شبکه ای که روی محیط مجازی بسیار قدرتمند جلوه می کند، عملا چیزی بیش از تفریح ناسالم برای عده ای بیکار از آب درنیاید.


انکار مردم و همراهی با دشمن
ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۸  کلمات کلیدی: سیاسی ، مقالات

«معارضین جمهوری اسلامی غالبا خود را از مردم بالاتر دانسته اند. خطای دوم- آنان- این است که به دشمنان این مردم امید بستند، دل بستند. این دو تا اشتباه بزرگ است. وقتی از مردم خودشان را بالاتر دانستند، لازمه اش این می شود که اگر مردم در یک حرکت قانونی یک اقدامی کردند، یک چیزی را خواستند، یک چیزی را نخواستند، این ها بگویند نه! مردم عوام بودند؛ این عوام گرایی است؛ پوپولیزم است ما این را قبول نداریم خود را از مردم بالاتر دانستن اینجا ظاهر می شود. ادعا ملاک نیست که بگویند ما مردمی هستیم، در عمل باید مردمی بود. اشکال دوم این است که به دشمنان این مردم- که دشمنی آنها واضح است- دل می بندند... حالا اگر آن کسی که در مقابل مردم می ایستد، به این ها دل بست این آن خطای دوم است که اتفاق می افتد؛ دل بستن به دشمن؟!»
این بخشی از تحلیل موشکافانه رهبر معظم انقلاب اسلامی است که در روز ششم بهمن ماه در جمع مردم ولایی آمل و در فضایی آکنده از عشق دوجانبه «ولی امر» و «اولیاء نعم» بیان شد و در واقع فصل الخطاب و حسن ختام هر تحلیل سیاسی، اجتماعی و مذهبی است که طی ماههای اخیر درباره رخدادهای پس از انتخابات اخیر ریاست جمهوری بیان شده و یا به تحریر درآمده است.
روزهای آغازین ماجرا بود، اینجانب در یک جمع خاص از هواداران میرحسین موسوی حضور پیدا کرده بودم. یک نفر از آن جمع با اشاره به آشوب های روزهای اول پس از انتخابات، پرسید به نظر شما کار به کجا می انجامد. گفتم از نظر من اوضاع کاملا شفاف است و هیچ ابهامی درباره آینده وجود ندارد. نظامی که 85 درصد شهروندانش به پای صندوق های رای می آیند و رئیس جمهورش در دور دوم با حدود 8 میلیون رای بیشتر- از دور اول- انتخاب شده است، ابهامی ندارد و مدعیان ناچارند در آخر خود را با آن هماهنگ نمایند. همان فرد در پاسخ گفت: اشکال کار شما این است که آرای روستاییان و شهرهای کوچک را با آرای مردم تهران مقایسه می کنید و حال آنکه آنان بی سواد و در صحنه سیاسی بی تاثیرند ولی تهرانی ها باسوادند و می توانند همه چیز را به نفع خود دگرگون نمایند. من ابتدا تعجب کردم و پرسیدم پس این سخن شما طی 8 سال اصلاحات چه می شود که وقتی می خواستید از ارزش آرای استوانه های فقهی- مذهبی اسلام بکاهید می گفتید «شهروند درجه دو نداریم» چند روز بعد دیدم همین تحلیل در مراکز دیگر این جریان هم وجود دارد و دست آخر همین نگرش مشکلات عظیمی را برای کشور پدید آورد و اگر استقامت مردم و رهبر معظم انقلاب در برابر این جریان انحرافی نبود، جمهوریت نظام و حقوق عامه مردم در پیش پای این ها قربانی می شد. حالا بگذریم که آنچه این ها می بافتند و به اجرا می گذاشتند هیچ ارتباطی با میلیون ها شهروند فهیم تهرانی که حضور گسترده ای در پای صندوق های رای داشتند و به یکی از کاندیداهایی که از مجاری نظام عبور کرده بودند، رای دادند، نداشت. خالی شدن دور این ها از رای دهندگان در همان هفته های اول هم ادعای جدایی آرمانهای مردم پایتخت را از مردمی که در دوردست های کشور زندگی می کردند، باطل کرد. از قضا حس خود برتربینی و دور زدن قانون مهمترین دلیل فاصله گرفتن مردم از این فتنه جویان بود. اگر به میزان آرای یکی از این چهره ها در طول دوران نگاه بیاندازید درمی یابید که این فرد به دلیل همین روحیه ویژه خواهی همواره با روند کاهنده اقبال شهروندان مواجه بوده است.
اما درباره دل بستن به بیگانه و خطای استراتژیک اختلاط با آمریکا و صهیونیزم یک اتفاق درس آموز و هشداردهنده وجود دارد. یک هفته از انتخابات گذشته بود و آمریکایی ها اندک، اندک نقش پنهان خود را آشکار کرده و در بالاترین سطح سیاسی به هواداری از سران و عناصر آشوب طلب روی آوردند و رسما اعلام کردند که از تغییرات سیاسی در ایران توسط مردم (!) حمایت می کنند. وقتی تجمع روز 25خرداد در تهران برگزار شد و سران فتنه در جمع عده ای از مردم- که در هفته های بعد از دور این ها پراکنده شدند- از تداوم و گسترش اقدامات خلاف قانون و ایجاد درگیری با نظام و مردم حرف زدند، آمریکایی ها که تا دو هفته قبل از این، اجرای آن بخش از توافقنامه امنیتی بغداد- واشنگتن- که ناظر به تخلیه شهرها و جاده های عراق از نیروهای نظامی آمریکا بود- را غیرممکن می خواندند، از تخلیه سریع شهرها، روستاها و جاده های عراق خبر دادند و آن را عملی کردند. این نیروها به سمت مرزهای غربی ایران گسیل شده و آرایش نظامی گرفتند. در این مرحله برای اولین بار، دولت اوباما اعلام کرد که گزینه نظامی علیه ایران در حال بررسی است- همان موقع این قلم طی «یادداشت روز» کیهان درباره تهدیدآمیز بودن این حرکت آمریکایی ها هشدار داد- یعنی آمریکایی ها هم زمان با حمایت آشکار از میرحسین موسوی، محمد خاتمی و... به لشکرکشی به سمت مرزهای ایران دست یازیدند و این در حالی بود که چهره ها و احزاب مورد اشاره نه حمایت آمریکا از خود را محکوم کردند و نه توجهی به تهدید آمریکا علیه تمامیت ارضی ایران نشان دادند. در این مرحله، تحلیل مقامات امنیتی و سیاسی آمریکا، انگلیس و... این بود که شرایط برای تغییر بنیادین و حتی فروپاشی نظام جمهوری اسلامی کاملا فراهم است و حتی می توان ایران را اشغال نظامی کرد! پس چه جای تعجب که در آشوب های تهران عناصر آمریکایی، کاردار انگلیس، نیروی سفارت فرانسه و عناصر بعضی دیگر از سفارتخانه های خارجی هم در کنار عناصر ستادی میرحسین و خاتمی و کروبی حضور یابند و به همین دلیل دستگیر شوند و بعد هم پرده از ارتباط این طیف ها با هم برداشته شود.
آمریکایی ها و... یقین کرده بودند که هواداران دو جریان اصلاح طلب و اصولگرا با آتش بیانیه های پیاپی سران فتنه و نادیده گرفته شدن توصیه های دلسوزانه رهبر معظم انقلاب از سوی فتنه گران، به مصاف خونین با هم می روند و جنگ خانگی آنچنان پایتخت را فرا می گیرد که مردم دخالت بین المللی- و در واقع اشغال ایران توسط آمریکا- را یک نعمت بزرگ و ضرورت اجتناب ناپذیر تلقی خواهند کرد! و جالب این است که در سال گذشته همین جریان داخلی با صراحت از یک سو به تئوریزه کردن دخالت خارجی در ایران- ذیل عنوان نظارت بین المللی بر انتخابات روی آورده بود و از سوی دیگر عزم خود را برای الغای سازوکارهای قانونی انتخابات- ذیل عنوان کمیته صیانت از آرا و یا نظارت مراجع و احزاب به جای نظارت شورای نگهبان- جزم کرده بود و این همه در حالی است که هنوز هم وقتی از وجود هماهنگی میان داخل و خارج سخن گفته می شود بعضی ها- انشاءالله ساده لوحانه- این را تندروی می خوانند!
با این وضع می توانیم بگوییم نادیده گرفتن آرای مردم- خود برتربینی- و دل بستن به دشمن لازم و ملزوم یکدیگرند، کسانی که به ملت خود اتکا نمی کنند و در عین حال تکیه بر صندلی قدرت را به هر قیمتی طالب هستند با بیگانه پیوند می خورند. این البته ساده ترین شکل پیوند خوردن داخلی ها با خارجی هاست و حال آنکه نقش کلیدی و بی تردید شبکه های گسترده جاسوسی غرب در آشوب های اخیر کشور پای احتمالات پیچیده تری را به میان می کشد.
بعضی از خبرها بیانگر آن است که در اوایل اردیبهشت ماه 87- 13ماه قبل از انتخابات ریاست جمهوری ایران- چند تن از عناصر کلیدی C.I.A و یکی از معاونین وزارت خارجه آمریکا با چند عنصر ایرانی که دو تن از اعضای شورای مرکزی نهضت آزادی ایران از جمله آنان بوده اند، جلسه ای برگزار کرده و چند دستورالعمل را به آنان ابلاغ کرده اند. حدود یک ماه بعد این دو عنصر نهضت آزادی با رئیس دفتر یکی از شخصیت ها- که بعدها نقش فعالی در آشوب ها داشت- دیدار کرده و ماحصل جلسه را منتقل کرده و از وی می خواهند آن شخصیت را نسبت به طرح چند موضوع فعال نماید. این موضوعات شامل جدی بودن احتمال تقلب، بحرانی شدن اوضاع کشور در صورت کاندیدا شدن احمدی نژاد، و لزوم برنامه ریزی برای پیروزی قطعی بوده است. شخصیت مورد اشاره- احیانا بدون آنکه در مورد آمریکایی بودن این توصیه ها توجیه شده باشد- می پذیرد که در این موارد فعالیت کنند. وی اولین کسی است که در اواخر شهریورماه سال قبل- حدود 9 ماه قبل از انتخابات- در دیدار با جمعی از نخبگان یک استان از جدی بودن امکان تقلب سخن گفته و در چند دیدار دیگر روی آن تاکید کرده است. همین شخصیت دو توصیه دیگر را نیز- بدون اینکه بداند از کجاست- دنبال کرده است حالا البته همه چیز روشن شده اما جالب این است که تا امروز نیز از بیان صریح این 3 نکته بدیهی که 1-تقلب صورت نگرفته و نظام به امانت مردم خیانت نکرده است 2-نظام سیاسی مقتدر است و مردم وفادارند و لذا کشور در شرایط بحرانی نیست 3-احمدی نژاد رئیس جمهور قانونی و منتخب واقعی مردم ایران است، خودداری می کند! و جالب این است که این سه نکته همان سه نکته ای است که آمریکا و صهیونیسم جنایتکار بین الملل نیز از اذعان به آن پرهیز می نمایند.
رهبر معظم انقلاب اسلامی در روز ششم بهمن ماه با ذکر تحلیل ژرف خود یادآور شدند که «می خواهند جمهوری اسلامی را وادار کنند به باج دهی... امام باج نداد این را همه بدانند که ما هم از طرف ملت و از طرف خودمان به احدی باج نخواهیم داد. ما یک حرف حقی داریم و پای آن حرف حق ایستاده ایم» و این البته زبان حال و قال همه ملت ایران است. آن را در روز 9 دیماه در عزم میلیونها نفر از مردم ایران دیدیم، در روز 19دی 88 قمی ها آن را با رساترین واژه ها فریاد زدند و آملی ها آن را در روز 6 بهمن 88 با حضوری سیل آسا در حسینیه امام تهران به شفاف ترین صورت به تصویر کشیدند و دو هفته دیگر در 22 بهمن همه ملت ایران از تهرانی ها تا مردم آن روستای دورافتاده ولی بصیر به دنیا نشان خواهند داد.
سعدالله زارعی


سوفیست های اعتراض
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٦  کلمات کلیدی: سیاسی ، مقالات

یونان باستان را طبق مشهورات به دو چیز می شناسند. 1-دموکراسی 2-دانش (سوفوس). یونان باستان هم چنین به حکمای بزرگی شناخته می شود که ماندگارترین آنها سقراط و افلاطون و ارسطو هستند. یک پرسش اصلی در این میان وجود دارد و آن اینکه حکمای بزرگ یونان چرا هم از دموکراسی و هم از سوفیسم گریزان شدند؟ یعنی آنها دشمن مردم و اختیارداری آنها بر سرنوشت بودند؟ آیا سقراط و افلاطون و ارسطو طرفداران ناآگاهی بودند؟ این پرسش، بحث های پردامنه ای را در پی داشته است. نوع نگاه حکما به هستی، تقسیم بندی های آنها از انواع حکومت و... اما فارغ از همه این بحث ها که می توان پیش کشید، یک حقیقت روشن است و آن اینکه دموکراسی آتنی و سوفیسم در نقطه سفسطه و مغالطه و جدل به قصد فریب و استیلا به هم رسیده بودند.
قرار بود قوت خطابه، تکلیف دموکراسی را مشخص کند اما «خطابه» و «بیان» ره به ناکجاآباد برده بود. امثال گرگیاس و پروتاگوراس و پیرون به تدریج به میدان آمدند که راهنمای فن سخنوری می نوشتند و فنون مغالطه و سفسطه برای غلبه در مناظرات و مجادلات را می آموختند. به تدریج آموزش مجادله و سفسطه تبدیل به حرفه ای سودآور شد. پول بگیر و به نفع بخشنده پول مغالطه کن و منطق او را جا بینداز! به نفع او بزن زیر همه چیز. حقیقت را انکار کن. از نسبیت و شک و تردید بگو. وسط روز بگو از کجا معلوم که الان شب نباشد؟ بگو از کجا معلوم که ظالم، ستمدیده نباشد و ستم کشیده، ظالم؟! سقراط و افلاطون و ارسطو حکمای طراز اول بودند اما کار سوفیسم و سوفسطایی گری به جایی رسید که آنها عار داشتند خود را سوفیست (دانشمند) بنامند و به تدریج حکمای وفادار به حق و منطق و دانایی، عنوان فیلسوف (دوستدار دانش) را برای خویش برگزیدند، هر چند که در این میان تقدیر سقراط سرکشیدن جام شوکران بود.
بی تردید فتنه ای که پس از انتخابات ریاست جمهوری پدیدار شد، یک کارگاه آموزشی کم نظیر برای پژوهشگران حوزه فلسفه و منطق است. بی شک گرگیاس و پروتاگوراس و پیرون اگر امروز بودند در برابر مغالطات برخی میدانداران فتنه ابراز حیرت و خضوع می کردند. چه بسیار صغرا و کبرا چیدن و استدلال هایی که یا در مقدمه یا در نتیجه گیری یا هر دو «فاسد» بود و چه بسیار کلمات و عبارات و واژگانی که حق بود یا حق می نمود اما اراده باطل از آن شده بود. «کلمه حق یراد بها الباطل». یکی از آن مغالطه های بزرگ، متفاوت بودن و متفاوت اندیشیدن و حق انتقاد و اعتراض است. و یا به قول برخی از این حضرات، حق و مسئولیت امر به معروف و نهی از منکر. یقیناً طرح درست سؤال و صورت مسئله، بخش اعظمی از پاسخ و راه حل را نشان می دهد همچنان که طرح غلط صورت مسئله و طرح سؤال انحرافی، نه تنها به پاسخ و راه حل رهنمون نخواهد شد بلکه ممکن است برای نرسیدن به راه حل طرح شده باشد. حال باید دید در موضوع انتقاد و اعتراض که حاملان و متولیان اصلی فتنه مدعی اند باید به رسمیت شناخته شود تا ماجرا فیصله پیدا کند، صورت مسئله به شیوه ای سوفسطایی طرح می شود یا فلسفی و منطقی.
در این باره چند نکته را باید متذکر شد:
1-بخشی از ماجرا این است که متولیان اصلی فتنه به دنبال چاره جویی نیستند که اگر چنین بود، اساساً به دنبال افروختن و گرم نگه داشتن آتش فتنه در این 8-7 ماه نمی رفتند. آنها اساساً مایل بودند- و البته در مکر خویش گرفتار شدند- که ماجرا را تبدیل به استخوان لای زخم کنند. می گویند قصابی مشغول شقه کردن گوشت بود که تکه استخوانی به چشم او پرید و عاصی اش کرد. با ران گوسفندی پیش طبیب رفت. طبیب فرصت طلب به جای بیرون آوردن تکه استخوان، مرهمی بر چشم قصاب نهاد و گفت این عارضه زمان می برد، برو و فردا نزد من بیا. چند روزی به همین روال گذشت و سفره طبیب کلاهبردار با استخوان لای زخم نگاه داشتن و مرهم نهادن و شقه گوشت ستاندن، رونق گرفت تا اینکه روزی طبیب نبود و قصاب از شاگرد طبیب خواست او کار معالجه! را انجام دهد. شاگرد بی خبر از همه جا نیز در چشم بر هم زدنی، خرده استخوان را بیرون کشید و قصاب برخاست و رفت... طبیب که آمد، سراغ قصاب را گرفت. شاگرد پاسخ داد «به گمانم چشمش خوب شد. ریزه استخوانی در چشم وی بود که درآوردم. چه طور شما آن را ندیده بودید؟». طبیب دو دستی بر سر خود کوبید وگفت: «پسرک نادان ریزه استخوان را دیده بودم ولی تو آن نیم من گوشت را که هر روز می آورد، ندیده بودی»!
اینکه امر بر گروهی از مردم در فردای انتخابات مشتبه شد و به خیابان آمدند و از رأی خویش پرسیدند با همه اما و اگرها و اشکالاتش یک بحث است و آگاهی و تدارک سران فتنه، بحثی دیگر. آنها اساساً کوشیدند زخمی بگشایند و استخوانی لای زخم بگذارند. آنها شبیه معرکه گیران اصلی فتنه جمل بودند که درد اصلی شان امتیازخواهی و اشرافیگری و عقده های برآورده نشده بود اما ادعا می کردند در پی عدالتند و به خون خواهی خلیفه مظلوم- هموکه خود کشته بودند- آمده اند.
2-قانون اساسی تنوع و تکثر و حق انتقاد را به رسمیت شناخته است. قانون اساسی آزادی فعالیت احزاب و مطبوعات و رقابت انتخاباتی را امضا کرده است اما همه جای دنیا آزادی و حق، حریم و حدودی دارد و متعدیان به این حریم، به عنوان دشمنان آزادی و افرادی فزون طلب، مافیایی، آنارشیست و دیکتاتور شناخته می شوند. اصول 42، 62 و 72 قانون اساسی، آزادی مطبوعات، احزاب و اجتماعات و راهپیمایی ها را به رسمیت شناخته اما مشخصاً در این اصول تاکید کرده است که بهره برداری از این حقوق نمی تواند مخل به مبانی اسلام و حقوق عمومی، و ناقض اصول استقلال، آزادی، وحدت ملی، موازین اسلامی و اساس جمهوری اسلامی باشد.
گروهک هایی که علنا می گویند قانون اساسی را قبول ندارند با همه خیانت ها و جنایت هایشان، بسیار صادق تر و با مروت تر از فتنه جویانی هستند که مدعی اند وفادار به «اجرای بدون تنازل قانون اساسی» و «جمهوری اسلامی» هستند اما در عمل به جای لااله الا الله گفتن و وفاداری به لوازم آن فقط «لا اله» می گویند و «الا الله» آن را سانسور می کنند! این عده باید به روشنی در پیشگاه ملت پاسخگو باشند که چرا برخی اصول قانون اساسی را به طور کلی زیر پا گذاشته و بی مبالاتی کرده اند و برخی اصول دیگر را نیز تا نیمه آن- در حد لا اله- می پسندند و نیمه دوم را عمدا حذف می کنند؟! اگر مدعی اند حق تظاهرات را از قانون اساسی می گیرند باید توضیح دهند که چرا در تجمعات منتسب به آنها اسلام از «جمهوری اسلامی» حذف می شود، به ساحت امام حسین(ع) هتاکی می شود، استقلال ملی نقض و به نفع دشمنان اصلی ملت ایران (آمریکا و انگلیس) شعار داده می شود و در همان تظاهرات مسالمت آمیز اموال خصوصی و عمومی- به شیوه اهل بغی و محاربه- به آتش کشیده می شود؟
3- اصل 04 قانون اساسی اشعار می دارد «هیچ کس نمی تواند اعمال حق خویش را وسیله اضرار به غیر یا تجاوز به منافع عمومی قرار دهد». آیا می توان از حق آزادی مطبوعات و احزاب و تجمعات به نحوی-سوء-استفاده کرد که منجر به تعطیل حقوق اکثریت شهروندان یا آسیب به حقوق خصوصی و عمومی شود؟ در کدام کشور دنیا- همان دموکراسی هایی که حضرات سنگ آن را به سینه می زنند و از حمایت سران آنها برخوردارند- یک نامزد انتخاباتی و شماری از حامیان آنها حق دارند به اسم اینکه انتقاد و اعتراض دارند، به خیابان بیایند تا با هیاهو و فشار، مکانیزم قانونی دموکراسی و انتخابات و حاکمیت رأی مردم را تعطیل کنند؟ آیا در انگلیس و فرانسه چنین بدعتی نهاده شده یا در آمریکا چنین قانون شکنی هایی را امضا می کنند؟ وقتی در انتخابات 9 سال پیش آمریکا که فاصله آراء هم بسیار به هم نزدیک بود، رئیس دادگاه فدرال- منصوب رئیس جمهور- به نفع جورج بوش و علیه جان کری حکم صادر کرد، آیا حزب دموکرات حامیان خود را به خیابان کشاند و آشوب درست کرد و آتش سوزی و ترور راه انداخت یا اینکه پرونده مختومه شد؟! شعار مرگ بر اصل یک نظام که جای خود دارد، آیا در غرب کسی حق دارد حتی علیه دروغ هولوکاست تظاهرات راه بیندازد؟
از سوی دیگر اگر بنا باشد رأی و سلیقه و اعتراض، به جای صندوق های رأی و مکانیزم های قانونی از طریق خیابان و اردوکشی خیابانی اعمال شود، باید پرسید اولا پس چه نیازی به انتخابات هست و صندوق و ثانیا آیا در این صورت همه آن 04 میلیون شرکت کننده حق دارند به خیابان بیایند و هر کس به هر شیوه ای که خود می فهمد و می پسندد، اعمال رأی و اعتراض کند؟ چه کسی گفته آن 52 میلیون شهروند- بلکه اکثریت قریب به اتفاق آن 04 میلیون-شهروند درجه 2 هستند؟ اصل 91 قانون اساسی مردم ایران را از هر قوم و قبیله برخوردار از حقوقی مساوی که نباید بین آنها امتیاز قائل شد می داند اما گویا حضرات مایلند بالطایف الحیل یک جمعیت چند هزار نفره را بر کلیت یک ملت 07 میلیونی غلبه دهند. بدعت گروکشی در خیابان با نقاب «حق انتقاد و اعتراض» از آن قانون شکنی ها و دیکتاتور مآبی هایی است که اشرافیت امتیازطلب هرگز نخواهند توانست به قیمت بازی با جان و مال و حیثیت یک ملت قانونی کنند.
4- حقیقت این است که اکثریت قریب به اتفاق آن 04 میلیون رأی دهنده از فساد و تبعیض اقتصادی و بانیان آن- که اتفاقا باید در میان متولیان و حاملان فتنه جست وجو کرد- منزجرند. قاطبه این ملت با خون خویش، پای شعار استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی را امضا کرده اند. این ملت به گشودن پای بیگانگان به کشور و گستاخ و روحیه دار ساختن آنها معترض است. پس حق اعتراض این ملت و استیفای تمامیت حقوق آنها از دیکتاتورهای تازه به دوران رسیده ای که به واسطه پیوند منافع با اسرائیل و آمریکا و انگلیس، درصددند رفتارهای طاغوتی و اشرافی و هزارفامیلی و نوکرمآبانه را در کشوری انقلابی با ژست «منتقد، معترض، اصلاح طلب و مصلحت طلب و...» بازتولید کنند، چه می شود؟ حق اعتراض به جماعتی منحط و آلوده که در لندن و دیگر پایتخت های اروپایی و آمریکا برای خود ضیاع و عقار و تفرجگاه و خانه تیمی دست و پا کرده اند کجا می رود؟
راست می گویند، مردم اعتراض دارند. اما اعتراض به چه؟ بانیان- یا حامیان و همراهان بانیان- پرونده های سوءاستفاده ای مثل پرونده شهرام جزایری، استات اویل، قرارداد کرسنت، پتروپارس (بهزاد نبوی)، قطعات فولادی، دانشگاه هاوایی و... به جای اینکه به عنوان متهم محاکمه شوند، حالا طلبکار شده اند و می گویند اعتراض ما فراتر از انتخابات است (همان گونه که یکی از عوامل پخمه آن جریان در مناظره تلویزیون لو داد). معلوم است که مشکل شما جای دیگری است وگرنه شما را چه به جمهوریت و افکار عمومی. شما خیز برداشتید که اسلامیت و جمهوریت را با هم و به واسطه کتمان حقایق مسلم تعطیل کنید. و خداوند بارها نوع شما را در قرآن به خاطر کتمان حق و پوشاندن آن با باطل لعنت کرد. ملت ما درد حقیقی شما را می شناسند. قرآن این کلام صادق الهی شما را به ما معرفی کرده است. شما کتمان حق می کنید. و حق روشن و مبین را کتمان نمی کند مگر کسی که به تصریح قرآن «ستمگرترین مردم باشد» (آیه 140 سوره بقره)، «قلب او گناهکار باشد» (آیه 282 سوره بقره)، «مورد لعنت خدا و لعنت کنندگان قرار گیرد» (آیه 159 سوره بقره) و «آتش بخورد و در بطن خویش فرو برد و تزکیه و پاکیزه نشود» (آیه 71 سوره بقره). آری شما هم با امر به معروف و نهی از منکر نسبتی دارید اما نسبتی کاملا واژگونه. «منافقین بعضی از بعضی دیگر هستند به منکر فرمان می دهند و از معروف باز می دارند»(آیه 76 سوره توبه). اسلام و قانون اساسی هرگز چنین حقی- حق نفاق و ضرار- را امضا نکرده است. اسلام و کتاب آسمانی آن، فتنه را بزرگ تر (اکبر) و شدیدتر (اشدّ) از قتل می داند. فتنه، خیز برداشتن و دام گستردن برای قتل عام و غارت بی صدای یک ملت است. پاداش چنین خیانت بزرگی را نمی توان هم از آمریکا و انگلیس گرفت و هم از ملت ایران.


رزم نرم و هشدارها
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۳  کلمات کلیدی: سیاسی ، مقالات

جنگ نرم

در جریانات سیاسی و کشمکش‌های حزبی و جناحی،‌ گاه سخنان و رفتارهایی دیده می‌شود که در کوران حوادث، زیاد به چشم نمی‌آید اما در درازمدت تاثیرهای بدی دارد و نباید گذاشت به بهانه "اهمّ و مهمّ" چنین حرکت‌هایی نضج بگیرد.

بدیهی است که هر شخصی، تمایلاتی دارد و با دیگران شباهت‌ها و تفاوت‌هایی. دودوست و هم‌پیمان قدیمی و به اصطلاح دویار جانی هم در پاره‌ای موارد اختلاف می‌کنند و صد البته کنار آمدن و گذشت‌شان بسیار بیش‌از دیگران است. حال اگر دو نهاد متضاد را در نظر بگیریم، اختلاف نظرها افزون‌تر و توافق‌ها کم‌تر می‌شود.

توجه نکردن به همین نکته ساده است که گاه در کشاکش جدال‌های سیاسی، نقاط خاکستری رنگی دیده می‌شود که نه برای اصلاح امور است و نه برای شفافیت و نه برای معارضه معقول و کارآمد.


اگر اختلاف نظر و سلیقه میان شخصیت‌های سیاسی، بیش‌ از حد پررنگ جلوه‌ داده شود و هر گونه نقدی به مفهوم حذف تلقی شود و هر طرفداری و حمایتی، تملق و چاپلوسی، باید نگران به هم‌خوردن توازن کاربری مبانی سیاست شد.

این بیماری خاکستری که در سایه نبود امنیت سیاسی و عدم صراحت مواضع اصولی،‌ می‌زید، در دل خود آتشی را نیز آبستن است . آتشی که تر و خشک را باهم می‌سوزاند.

چنان‌چه تخم تفرقه را با ندانم‌کاری‌ها، سکوت در برابر هتاکی‌ها و دفاع بد از مقدسات، آبیاری کنیم و اجازه دهیم هر علف هرزی، سرو انقلاب اسلامی را به طعنه بگیرد و از سوی دیگر تبر به دست به جان هرزها بیفتیم و بن بشکنیم، همان کرده‌ایم که دشمن دانا می‌خواست.

صریح‌تر این که مراقب باشیم عده‌ای بی‌ریشه و بی‌مخ، نگویند هر چه به دهانشان می‌آید و عده‌ای کم‌دان و کم بهره نتازند بی اندیشه و بی‌بصیرت.
ترسیم مرزهای فرضی و جعل عناوین نامأنوس و دفاع بد از ارزش‌ها و حمله ناجوان‌مردانه به مقدسات، نه تنها به برون رفت از گره‌های سیاسی یاری نمی‌رساند که به سردرگمی و سردردهای سیاسی می‌انجامد و درد بازکردن گره‌ها به چنگ و دندان را می‌افزاید.

از این روست که هشیاری مضاعف در حل مسائل پیچیده سیاسی از مردان سیاست، انتظار می‌رود تا یلان ارجمند کارزار سیاست در رزم نرم،‌ دست دشمن به حدید بصیرت ببرند و سینه دجال‌ها به خنجر صراحت بدرند و پای مداخله‌گران را به گرز هیبت بشکنند و دست دوست‌نمایان را به کمند تکلیف ببندند و در همین حال، پا در گودال‌های گل‌آلود و آراسته ننهند و لنگ نزنند.

این‌همانی کنش‌ها و واکنش‌های نازل و مبتذل دوسوی معرکه در مواردی که به اختلاف و جدایی افراد و زیر سؤال رفتن سرمایه‌ها که همان اصل نظام مقدس جمهوری و قانون اساسی و مقدسات است می‌انجامد، نشانه‌ای برای هزینه بیشتر فراست است تا مباد که بدعتی خانمان‌سوز برجا بماند.

همان‌گونه که پرچم مقدسات را نباید به عربده‌کشان سپرد که بر زمین زنند و لجن‌مال کنند، پرچمی را هم نباید به دست رجاله‌هایی بلند کرد و فریاد زد که هرکه با مانیست با دشمن است. علم این انقلاب همان جمهوری اسلامی و قانون اساسی و رکن رکین ولایت فقیه است و علمدار آن، مقام معظم رهبری و نه باید پیش افتاد و نه پس.

میلیتاریزم ، دمکراسی و دیپلماسی
ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱  کلمات کلیدی: سیاسی ، مقالات ، روزنامه کیهان

میلیتاریزم ، دمکراسی و دیپلماسی

«میلیتاریزم» و «دیپلماسی» دو وجه اصلی سیاست آمریکا را در خاورمیانه شکل می دهند کما اینکه «دمکراسی» و «دیپلماسی» دو وجه اصلی سیاست بلوک مقاومت در منطقه را شکل می دهند. این دو روند در «دیپلماسی» مشترکند و در بستری که باید در آن دیپلماسی شکل بگیرد، متفاوت می شوند. یکی روی اقتدار نظامی و به تعبیری «مشت آهنین» و دیگری روی «آراء شهروندان» و صندوق رأی تأکید دارد. هر کدام از این دو در سطح خاورمیانه توفیقات و ناکامی هایی داشته اند که این یادداشت ناظر به این موضوع می باشد.
میلیتاریزم- نظامی گری- پاشنه آشیل سیاست های آمریکا و اسرائیل می باشد. براساس خبرهایی که منابع رسمی این دو کشور اعلام کرده اند، بودجه نظامی رژیم صهیونیستی برای سال جاری میلادی- 2010- بیش از 15 میلیارد دلار - حدود 25 درصد کل بودجه- است که از افزایش 30 درصدی نسبت به سال گذشته حکایت می کند و این در حالی است که مقامات این رژیم سال گذشته را از نظر سطح تهدیدات و آسیب پذیری ها برای خود «سال مطلوب» دانسته اند. بودجه 15 میلیارد دلاری رژیم غاصب صهیونیستی، اسرائیل را از نظر هزینه های نظامی در دنیا در ردیف پانزدهم قرار می دهد- در سال 2007 این رژیم در ردیف هفدهم قرار داشت- اما اگر بودجه نظامی این رژیم را بر مساحت فلسطین- 27000 کیلومتر مربع- تقسیم نمائید و همین تقسیم را در مورد بقیه کشورها هم انجام دهید، آن وقت رژیم تل آویو از نظر بودجه نظامی در ردیف اول جهان خواهد ایستاد. حالا اینکه آیا این نشانه هراس شدید و پیش بینی ناپذیری شرایط آینده برای این رژیم است یا علامت یک تهدید یا جنگ جدید، بحث دیگری است.
آمریکایی ها در سال جاری میلادی که دومین سال ریاست جمهوری باراک اوباماست مبالغ بیشتری را در بخش نظامی هزینه خواهند کرد. این جدای از آنکه با شعارهای انتخاباتی حزب دموکرات منافات دارد در عین حال نشان می دهد که میلیتاریزم در سیاست خارجی جایگاه خود را بدون خدشه در دوره اوباما حفظ خواهد کرد. اوباما که در مبارزات انتخاباتی بارها به شکست سیاست های نظامی آمریکا در عراق و افغانستان اذعان کرده بود، اینک از اعزام 30 هزار نیروی نظامی جدید به افغانستان تا اوایل تابستان آینده خبر می دهد. با این وصف از اواسط سال جاری میلادی شمار نظامیان غرب در افغانستان به حدود 100 هزار نفر - که از سوی حدود 50 هزار نیروی امنیتی شرکت های به ظاهر خصوصی نظیر «بلک واتر» پشتیبانی می شوند- خواهد رسید. باز هم درباره اینکه این افزایش نیرو چه معنا و مفهومی دارد می توان جمعبندی های متفاوتی داشت.
دولت عربستان سعودی که بنادر کشور خود را به بارانداز نظامی تبدیل و میلیاردها دلار اسلحه را انبار کرده است یک قرارداد جدید به ارزش 20 میلیارد دلار برای یک دوره 5 ساله با شرکت های فروشنده تسلیحات نظامی منعقد کرده است و در همان حال به درخواست کشورهای فروشنده بلوک شرق هم پاسخ مثبت داده و در حد یادداشت تفاهم با آنان به توافق رسیده است. دولت سعودی در مواجهه با جنبش مردم صعده- استان شمالی یمن- کمترین تردیدی در استفاده از ابزار نظامی نکرد و با بهره برداری از جنگ افزارهای بسیار پیشرفته غرب سعی کرد که «پابرهنگان شیعه» را در کوهستانهای «مرّان» شکست دهد. حالا در ارزیابی اینکه موفق شد یا نشد و هدف اصلی چه بود، تاملاتی وجود دارد.
البته بلوک غرب و دنباله های آن در منطقه ما در کنار بهره گیری از میلیتاریزم از «دیپلماسی» هم استفاده می کنند و در این خصوص بسیار فعال هستند و از این رو در طول سال در کمتر هفته ای است که ما شاهد -حداقل- یک اجلاس فراگیر یا چندملیتی در سطح دنیا و منطقه نباشیم. همین الان کشورهای عضو این بلوک دست به کار برگزاری اجلاس 8 بهمن ماه در لندن با دو دستور کار درباره یمن و افغانستان و البته با یک هدف اعلام شده- مهار اسلام گرایی - هستند.
در کنار اجلاس ها نیز شاهد رفت و آمدهای فراوان مقامات غرب به منطقه و سفر مقامات منطقه به غرب یا به کشورهای دیگر این حوزه می باشیم. در واقع می توان گفت که غرب و دنباله های آن با ترکیب میلیتاریزم و دیپلماسی تلاش می کنند تا از یک سو بر مشکلات خود در خاورمیانه غلبه کنند و از سوی دیگر رقیب جدی و تازه نفس خود در این منطقه را از سر راه بردارند.
از آن سو «بلوک مقاومت خاورمیانه» اگرچه از عناصر مختلف شکل دهنده به اقتدار معنوی و مادی غافل نیست اما بیش از همه روی عنصر «مردم» تأکید دارد. نتایج انتخاباتی در خاورمیانه نشان داده است که این مهمترین بستر اقتدار پایدار می باشد. حدود 5 سال پیش انتخابات افغانستان که در شرایط اشغال نظامی این کشور توسط بلوک غرب انجام شد 75 درصد کرسی های مجلس نمایندگان و حدود 55 درصد کرسی های مجلس سنا را به «مجاهدین» سپرد. مجاهدین همپیمان بلوک مقاومت در افغانستان هستند. انتخابات مجلس عراق در 4 سال قبل نیز اسلام گراهای شیعه و سنی را به قدرت رساند و از این طریق دولت و دستگاههای نظامی، مالی و اطلاعاتی را در اختیار آنان قرار داد. انتخابات در لبنان نشان داد که از حدود 4/1 میلیون نفر رأی دهنده، بیش از 800 هزار نفر به کاندیداهای مقاومت رأی داده اند و البته به دلیل نواقص موجود در قانون اساسی این اکثریت رأی به اکثریت در پارلمان منجر نشد. در جریان انتخابات 4 سال پیش فلسطین، مردم 75 درصد کرسی های مجلس قانونگذاری را به کاندیداهای مقاومت سپردند و دولت اسلام گرای اسماعیل هنیه - روحانی سرشناس ساکن غزه- را تشکیل دادند. همین انتخابات، در ایران کاندیدای هوادار مقاومت را با 62 درصد آراء و حدود 25 میلیون رأی به کرسی ریاست جمهوری رساند. در فراتر از مرزهای خاورمیانه نیز مردم کشورها در انتخابات، روی موافقت یا مخالفت کاندیداها با جریان مقاومت توجه ویژه نشان دادند. الان همه پیش بینی ها درباره انتخابات پیش روی عراق و فلسطین از پیروزی قطعی و قاطع کاندیداهای هوادار مقاومت خبر می دهند.
توجه بلوک مقاومت خاورمیانه به آرای مردم پایه های سیاسی این بلوک را محکم گردانیده است. از سوی دیگر نفرت فراوان ملت ها به غرب و بخصوص به آمریکا امکان نادیده گرفتن آراء و انتخابات مردمی را از بین برده است کما اینکه آنان هم که در این انتخابات ها به قدرت می رسند نمی توانند دیدگاههای شهروندان خود را درباره غرب نادیده بگیرند.
بال دیگر بلوک مقاومت خاورمیانه، رایزنی های دیپلماتیک است. گفت وگوهای این بلوک باید جنبه های مختلف درونی، منطقه ای و بین المللی را پوشش دهند. به نظر می رسد که این بلوک در این موضوع به بلوغ لازم نرسیده و از این رو بسیاری از فرصت های مناسب را قربانی تأخیرهای دیپلماتیک خود کرده است. امروز بلوک مقاومت در سطح خاورمیانه و فراتر از آن کشورهای مهم و بزرگی را شامل می شود که هر کدام تأثیرات مهمی در روابط بین الملل دارند. کشورهایی در این بلوک، شرق خاورمیانه را به غرب آن پیوند داده اند و دولت های ترکیه و سودان در دو طرف این بلوک دو دولت اسلام گرای سنی را شکل داده اند که برای کشورهای با جمعیت های اکثریت سنی جنبه الهام بخشی دارند. این دو کشور با دو قاره اروپا و آفریقا پیوند دارند و بر همین اساس بلوک مقاومت را در سه قاره آسیا، اروپا و آفریقا واجد موقعیت های بزرگ می کنند. این در حالی است که تمنای اسلام گرایی، تمنای عام مسلمین است و پدیده «مقاومت اسلامی» کاملاً جذاب و امیدبخش می باشد.
اگر بلوک مقاومت بتواند روی جنبه دیپلماسی کار فشرده تر و برنامه ریزی شده تری انجام دهد با سرعت بیشتری مرزهای ناپیموده جغرافیایی و فکری را طی خواهد کرد. همپوشانی، در کانون خبرهای رسانه ها بودن، اشتغال آفرینی ذهنی برای بلوک رقیب، طرح ایده های نو، ایجاد امیدها و فرصت های تازه، خنثی کردن حرکت رقیب در جذب واحدهای طرف مقابل، حداکثری کردن نقاط مشترک و حداقلی کردن نقاط تمایز عناصر بلوک اهداف مهم فعالیت مشترک دیپلماتیک است که بلوک غرب به نحو حداکثری از آن بهره می برد ولی متأسفانه بلوک مقاومت به آن نگاه حداقلی دارد. بعضی از واحدهای بلوک مقاومت اساساً کار دیپلماتیک نمی کنند و به آن تمایلی نشان نمی دهند در حالی که این بستری فوق العاده مهم به حساب می آید.
در یک جمعبندی باید گفت که «میلیتاریزم و دیپلماسی» در منطقه خاورمیانه خسارت هایی را به بلوک مقاومت وارد کرده و می توان گفت در یک دوره 10 ساله دو جنگ سنگین را در لبنان و فلسطین علیه بلوک مقاومت به راه انداخته و دو جنگ را درعراق و افغانستان از شکل مبارزه با رژیم های طالبان و صدام حسین به سمت بهم زدن موقعیت مقاومت در منطقه تغییر جهت داده است. غرب با این 4 جنگ خسارت های سنگینی به مقاومت وارد کرده ولی نتوانسته بر آن فایق آید و از آن طرف شکست سیاست های میلیتاریستی، موقعیت بلوک غرب را تضعیف هم کرده است. به همراه تضعیف موقعیت بلوک یاد شده، واحدهای تشکیل دهنده آن هم دچار بحران های فراگیر شده اند. رژیم صهیونیستی که تا همین یک دهه قبل بعنوان «دالان اصلی ورود به خاورمیانه» و «شرق» دیده می شد امروز به «سربار استراتژیک» و مزاحم تبدیل شده که غرب باید راهی برای خلاصی از آن بیابد. مصر، عربستان و یمن سه کشور بزرگ و مهم حوزه عربی بلوک غرب، آینده ای کاملاً مبهم را پیش روی دارند. رژیم مصر جایگاه خود را در بین ملت خود و منطقه از دست داده است به گونه ای که «عبدالله الاشعل» معاون سابق وزارت خارجه این کشور با اشاره به ساخت دیوار فولادی و اظهارات ابوالغیط آشکارا می گوید، مبارک تنها به اسرائیل تکیه دارد و حتی 5 درصد شهروندان مصری هم او را نمی خواهند. عربستان سعودی درگیر کشمکش های درون خانواده و بیرون آن است. منطقه قطیف و حساء از یک سو و ساکنان استان های نجران و عصیر که اکثر ساکنان آن را شیعیان اسماعیلی تشکیل می دهند، فشار زیادی را برای پذیرش تغییرات اساسی به ریاض وارد می کنند. کار حکمت سکولار علی عبدالله صالح در یمن تقریباً تمام است. تحولات این سه کشور را آمریکایی ها نمی توانند مدیریت کنند چرا که مورد پذیرش مردم نمی باشند و از این رو ناچارند بار دیگر بر توسعه میلیتاریزم تأکید نمایند اما آیا مشت آهنین قادر است بر اراده ملت ها غلبه کند؟ الگوی انقلاب اسلامی که به نسخه فراگیر مقاومت تبدیل شده است، به این پرسش پاسخ منفی داده است.
سعدالله زارعی


بهاء الله مهاجرانی !
ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٦  کلمات کلیدی: سیاسی ، مقالات ، عطاءالله مهاجرانی ، حسین شریعتمداری

بهاء الله مهاجرانی !

بعد از صدور فتوای معروف تحریم تنباکو از سوی مرجع گرانقدر عالم تشیع، مرحوم آیت الله العظمی میرزای شیرازی که خروش فراگیر و همه جانبه مردم را در پی داشت و سرانجام ناصرالدین شاه را به لغو قرارداد استعماری «رژی» مجبور کرد، جمعی از علمای برجسته حوزه های علمیه برای قدردانی از مرحوم میرزا به دیدار او رفته بودند- گفته می شود مرحوم آیت الله شهید سیدحسن مدرس نیز در این جمع بود- مرحوم میرزای شیرازی ضمن استقبال از آنان و تأکید بر ضرورت ایستادگی در برابر زورگویی و غارتگری قدرتهای استعماری، سر به گریبان تفکر فرو برده و گریسته بود. حاضران از این حالت به تعجب آمده و علت را پرسیده بودند و میرزای بزرگ در پاسخ گفته بود؛ فتوای من بر ناخشنودی حضرت بقیه الله الاعظم - ارواحناله الفداء- تکیه داشت و در آن آمده بود «امروز - الیوم- استعمال توتون و تنباکو در حکم محاربه با امام زمان علیه السلام است» و مردم که فدایی آن حضرت هستند، با این اشاره در پی جلب خشنودی ایشان به پای جان دویدند و بساط قرارداد استعماری رژی را برچیدند. بنابراین، اکنون دشمنان به نقطه قوت و کانون اصلی قدرت شیعه پی برده اند و از این پس برای مقابله با این کانون قدرت و اقتدار، توطئه ها می چینند و ترفندهای فراوان به کار می گیرند....
بهائیت که به گواهی اسناد موجود و به قول حضرت امام(ره) یک «حزب صهیونیستی» است اگرچه چند ده سال قبل از آن تاریخ پدید آمده بود ولی فعالیت گسترده و چشمگیری نداشت اما بعد از فتوای مرحوم میرزای شیرازی فعالیت تبلیغاتی این حزب صهیونیستی با حمایت مالی و سیاسی دولت انگلیس شتاب گرفت و هرچند که به دلیل حضور 5 مجتهد در مجلس شورای ملی- بعد از مشروطه- و فتوای مراجع وقت درباره بهائیت که هنوز از خاطر ها نرفته بود این فعالیت با موانع فراوانی روبرو بود، ولی با روی کار آمدن رژیم پهلوی که هویتی انگلیسی داشت و مخصوصاً در دوران محمدرضا پهلوی، این حزب صهیونیستی در بسیاری از مراکز حساس کشور حضوری موثر و تعیین کننده پیدا کرد تا آنجا که بیش از 01 تن از وزرای کابینه هویدا و مقامات برجسته کشوری و لشگری بهایی بودند. همزمان با فعالیت این حزب صهیونیستی که از حمایت آشکار اسرائیل برخوردار بود، انجمن حجتیه شکل گرفت که صرفنظر از نیت و انگیزه برخی از اعضای آن، یک جریان موازی برای گم کردن رد بهایی ها در مراکز حساس کشوری و لشگری و انحراف اذهان عمومی از فعالیت اصلی این حزب صهیونیستی بود.
درپی پیروزی انقلاب اسلامی، دست بهائیان از مراکز حساس و سرنوشت ساز کشور کوتاه شد که خود حدیث مفصلی است.
و اما، از چند ماه قبل و همزمان با شکل گیری فتنه اخیر که مدیریت نه چندان پنهان رژیم صهیونیستی در آن غیرقابل انکار است، بار دیگر این حزب صهیونیستی در پوشش حمایت از سران فتنه به میدان آمد، اگرچه مانند سایر گروه ها و جریانات ضد انقلاب حامی موسوی و کروبی و خاتمی، بسیار حقیرتر از آن بوده و هست که غیر از کمک های مالی و تبلیغاتی در حمایت از سران فتنه، کاری از آن ساخته باشد و دیدیم که نبود.
دیروز گروه 5 نفره عطاءالله مهاجرانی، محسن کدیور، عبدالعلی بازرگان، عبدالکریم سروش و اکبر گنجی که به عنوان «اتاق فکر جنبش سبز»! و سخنگوی سران فتنه اعلام موجودیت کرده و این ماموریت آنان از سوی موسوی، خاتمی و کروبی نیز تکذیب نشده است، آشکارا به نفی وجود مبارک حضرت بقیه الله الاعظم- ارواحنالتراب مقدمه الفداء- پرداختند. نفی وجود مبارک مراد غایب(عج) از سوی اکبر گنجی در مصاحبه با بی بی سی صورت گرفت ولی اولاً؛ اکبر گنجی مطابق شواهد و اخبار موثق، نقش ساختارشکن در گروه یاد شده را برعهده دارد و بدون اجازه این گروه، مجاز به اظهارنظر نیست. به یقین آقایان مهاجرانی و کدیور و سروش نمی توانند نشست مشترک خود در لندن و با حضور مسئول میز ایران در MI6 را که دستور کار آن تعیین شرح وظیفه این گروه بود، انکار کنند. گفته می شود که در آن جلسه به عبدالعلی بازرگان اجازه حضور داده نشده بود.
ثانیاً؛ اکبر گنجی یکی از 5 عضو گروه یاد شده است، بنابراین اظهارات سخیف و کودکانه وی در نفی وجود مبارک حضرت صاحب(عج) نمی تواند بیرون از خواست و اراده گروه مزبور باشد.
ثالثاً؛ اینگونه اظهارات در نفی تشیع، وجود مبارک مراد غایب(عج) و... پیش از این نیز آشکارا و بی پرده از سوی سروش، کدیور و گنجی مطرح شده بود، بنابراین گروه 5 نفره مورد اشاره، با همین هویت شکل گرفته و به اصطلاح به عنوان «اتاق فکر»! موسوی و خاتمی و کروبی آغاز به کار کرده است....و ده ها سند و شاهد دیگر که در این وجیزه نمی گنجد و از مأموریت جدید عطاءالله- بخوانید بهاءالله- مهاجرانی حکایت می کند.
و اما، اگرچه گفته اند «از دل برود هر آن که از دیده برفت» ولی آن گونه که نگارنده چند سال قبل نیز اشاره کرده بود، مراد غایب ما- روحی له الفداء- میهمان دل نیست که گاه در آن باشد و گاه برخیزد. او «بر دل نشسته ای» است که با دل سرشته است و دوستی و محبت او با بلندترین آرمان انسان ها که «خداجویی» و «عدالت» است گره خورده است. شیفتگان او، تشنه عدالت اند و در ظهورش، گمشده خویش را به انتظار ایستاده اند و حاشا که پای پس بگذارند.
پشه ای بر درخت خرمایی نشست و هنگام برخاستن به درخت گفت؛ خود را محکم بدار که قصد برخاستن دارم! درخت پوزخندی به تمسخر زد و گفت؛ چون تو پشه بی مقدار، بسیار می نشینند و برمی خیزند بی آن که زحمتی بیفزایند...
و بالاخره، فتنه اخیر اگرچه تلخی هایی داشت ولی چه موهبت بزرگی بود، هدیه خدای مهربان به ملت ایران و چه زودتر از آنچه انتظار می رفت منافقان را به رسوایی کشید...
در کلام خدا آمده است که منافقان بیم آن دارند سوره ای نازل شود و مردمان را از کفر درونی آنان باخبر سازد... و می فرماید... ای پیامبر! به منافقان بگو، اکنون استهزاء کنید! که خدا آنچه را از آن می ترسید برملا خواهد کرد...
حسین شریعتمداری


تب پس از واکسن
ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٤  کلمات کلیدی: سیاسی ، مقالات

تب پس از واکسن

«تب پس از واکسن»عنوان یادداشت روز روزنامه‌ی کیهان به قلم محمد ایمانی است که در آن می‌خوانید؛5 ماه پس از انتخابات دوران ساز 22 خرداد و شرایط متلاطمی که در این مدت پدید آمد، فرصت خوبی است تا به ارزیابی وضعیت 2 جبهه اصلی دوستان و دشمنان انقلاب اسلامی ایران بنشینیم. لازمه مهم تدبیر و ترسیم آینده، همین فهم درست از وضعیت امروز است.

1- حوادث تلخی که در این چند ماهه رقم خورد، معلوم کرد عرصه سیاست کشور از آسیب های بزرگی رنج می برد. خیلی ها غافلگیر شدند وقتی این حجم عظیم از جفا و خیانت و مرزشکنی ها را دیدند. برخی رجال سیاسی چنان تن به انتحار حیثیتی سپردند که گواهی می داد نه دچار ضعف بصیرت بلکه گرفتار نابینایی مطلق شده اند. آنها برای انتحار بدترین دوران را انتخاب کرده بودند، دوران بر آمدن و تابان شدن دوباره ارزش ها و فضیلت های انقلاب. آنها خود خواسته به جایی رسیدند که نباید، و گویا مصداق آیه 70 سوره نحل شدند که «از شما کسانی هستند که به پست ترین دوره عمر می رسند تا بعد از علم و آگاهی، چیزی ندانند».

خیلی ها از این صحنه های غیرقابل باور غافلگیر شدند اما این ماجرا قابل پیش بینی بود و بدتر از آن هم می تواند قابل پیش بینی باشد اگر غوطه خورندگان در فتنه به خود نیایند. امیرمؤمنان(ع) ماه ها با این جماعت سرکش و پیمان شکن مدارا کرد در حالی که امت به ستوه آمده بودند. شهوت زدگان قدرت هر چه از یاغی گری در آستین داشتند رو کردند تا روز جمل که غرش سپاه عدالت را دیدند و در سیلاب آن غرق شدند. مولای متقیان آنجا بر سر آن جنازه های بی جان، از جمله 2 عبارت بلند را بیان کرد. اول، «ناشنوا باد گوشی که نصیحت رسا و بلند را نشنود. و کسی که فریاد بلند، گوش وی را ناشنوا ساخته، چگونه صدای نرم را بشنود». و دوم، امام اعلام کرد که از این ماجرای تلخ غافلگیر نشده است. «همواره منتظر عواقب خیانت شما بودم و با فراست آثار فریب خوردگی را در سیمای شما می دیدم تا آنجا که لباس دین، شما را از من پوشاند و صدق نیتم، مرا بر حقیقت شما بینا کرد». (خطبه 4 نهج البلاغه). آن روز که به نام حج از مدینه خارج شدند، امام از حقیقت امر آنها خبر داد اما قصاص قبل از جنایت نکرد تا ستمگران و یاغیان، مظلوم نمایی نکنند و در عین حال راه برای بازگشت باز باشد. آنها اما از این نگاه نافذ حذر نکردند حال آن که از رسول خدا(ص) شنیده بودند «اتقوا فراسه المؤمن فانه ینظر بنورالله. از زیرکی مؤمن بپرهیزید که او به نور خدایی می نگرد».

از سال ها پیش بر جبین جریان رجعت طلب در ایران این طالع نحس دیده می شد که جفا در حق ملت و انقلاب را به غایت رسانند و ولید و مروان و سعید بن عاص های اموی روزگار، آنان را از جای بجنبانند. فتنه ای که به بهانه انتخابات رقم خورد با همه بزرگی، از همان آبشخوری سیراب می شد که فتنه 01 سال پیش در تیرماه 87. فتنه گران ابعاد تازه ای به ماجرا داده بودند. آدم های جدید و خاکستری، آدرس های انحرافی، یارگیری گسترده. اما از یاد برده بودند که به نسبت 01 سال پیش چقدر نزد مردم سقوط کرده اند و چه قدر جبهه انقلاب مقتدرتر شده است. آنها مردمان طوفان دیده را از آمد و شد باد ترساندند حال آن که اقتدار ملی امروز اصلا با 01 سال پیش قابل مقایسه نبود.از یاد برده بودند که 6-5 سال پیش وقتی شماری از سران فتنه پس از نگاشتن نامه 135 نفره کذایی (به نام نمایندگان مجلس ششم) به دیدار رهبر انقلاب رفتند اول جمله ای که از مقتدای امت شنیدند آیت و بشارت الهی بود «هو الذی انزل السکینه فی قلوب المؤمنین لیزدادوا ایمانا مع ایمانهم و لله جنود السموات و الارض».

مولای متقیان ماه ها با اصحاب شتر سرخ مو مدارا کرد و فرزند او روح خدا خمینی که پشت ابرقدرت ها را لرزاند از سال 65-46 به مدت 3، 4 سال (تا فروردین 86) به آن شیخ آلت دست منافقین مهلت داد تا یا برگردد یا پنهان باطن خویش را برون ریزد. آری امام خون دل خورد اما همان صبوری ها از او روح خدایی ساخت جاودانه. گویند سنگ لعل شود در مقام صبر، آری شود و لیک به خون جگر شود.

2- رجعت طلبان شورشی پس از آن که همه زاغه مهمات و خشاب خویش را در آتشباری کور از کف داده اند، اکنون به باقی مانده نیروها هشدار می دهند که رادیکالیسم و شعارهای تند، باعث شکاف و ریزش بیشتر می شود. بماند که حامیان مدعی هواداری به خاطر اینها به میدان نیامده بودند که به خاطر همین ها نیز بازگردند. آنها نردبان شکسته ای دیدند و به توهم افتادند که با این نردبان شکسته از دیوار نظام و کشور عبور کنند و شبیخون بزنند و البته آنها و اربابانشان فریب ظاهر نردبان را خوردند و از ارتفاعی که برای همه قابل مشاهده بود، سقوط کردند. آبرویی که از امثال اوباما و کلینتون در این حوادث رفت شاید در هیچ ماجرای دیگری نمی توانست این چنین زایل شود.

آیا مرتجعان شورشی توبه کرده اند؟ اگر شعار قانون اساسی و وحدت ملی از سر صداقت است که باید به همین قانون و وحدت ملی بازگردند نه اینکه دنبال نفاق افکنی و تفرقه اندازی باشند و در عمل به قانون اساسی تن ندهند.اینکه قانون اساسی خوب است اما به قرائت هرمنوتیک و دل بخواهی ما، از آن حرف هاست که نظیرش از سوی جملی ها و قاسطین و نهروانی ها گفته شد. امویان پوستین قرآن را سر نیزه هایی کرده بودند که تا ساعاتی قبل سینه علی و یاران راستین پیامبر(ص)- امثال عمار یاسر- را نشانه رفته بود. حالا نیز همان پوستین ها قرار بود جای قرآن ناطق و ولی مطلق را بگیرد. دیگر بار نمی شود قانون اساسی را به شیوه قاتلان خلیفه سوم- که پیراهنش را سر نی کرده بودند- سر نی کرد و مطالبه خون و حق کرد. و نمی توان دعوت به حکمیت قرآن کرد و حکومت حق را انکار، و همزمان تن به حکمیت طاغوت سپرد.

امروز حیرت و سردرگمی و در عین حال فرار به جلو و لبخندهای رنگ پریده را در سیما و عمل سران فتنه می توان مشاهده کرد. دست آنها رو شده و راز مگو را گفته اند. سرنخ ماجرا در دست آنها نبود. آنها هم با علم به این موضوع خواستند بر فراز موج تدارک شده از سوی دشمن، موج سواری کنند غافل از اینکه این موج به صخره های سخت و نفوذناپذیر خواهد خورد و از موج سواران قربانی خواهد گرفت.

3- جبهه استکبار با خطای محاسبه بوی کباب استشمام کرده بود و هزینه اش را خواهد پرداخت. هفته گذشته روزنامه لس آنجلس تایمز از قول مارک فاولر تحلیلگر سابق سازمان سیا نوشت «دولت اوباما نمی خواهد اپوزیسیون را نادیده بگیرد اما نمی تواند کلاه خود را روی این گروه آویزان کند. جمهوری اسلامی به شدت اپوزیسیون را عقیم کرده است. من فکر نمی کنم جمهوری اسلامی از اپوزیسیون نگرانی داشته باشد. دولتمردان آمریکا آگاهند که باید احتمال کنار آمدن با ایران را بدون ریختن آب سرد بر سر اپوزیسیون در نظر گیرند.» همین روزنامه هفته قبل از آن (9) مهر 88 به نقل از جان هانا مشاور امنیت دیک چنی و عضو موسسه واشنگتن در سیاست خاور نزدیک خبر داده بود «برخی شخصیت های نزدیک به رهبری جنبش سبز طی ملاقات مشترکی با حضور فعالان اپوزیسیون در اروپا به من گفتند تحریم علیه ایران باید اعمال شود اما نه ضعیف و تدریجی که به رژیم امکان تطبیق با شرایط جدید را بدهد. تحریم باید به صورت شوک باشد و فلج کند نه اینکه مثل واکسن عمل کند».
آنها البته دیر رسیده اند. واقعیت این است که آشوب پس از انتخابات، برای فلج کردن جمهوری اسلامی تدارک شد. اما مثل تزریق یک میکرب ضعیف شده (واکسیناسیون) عمل کرد و نظام جمهوری اسلامی تا سال ها از تهدیدهای مشابه بیمه شد. جمهوری اسلامی در آبان 88، همان جمهوری اسلامی اردیبهشت و خرداد نیست. ملت و دولت ایران در این 4، 5 ماه به اندازه 50-04 سال تجربه عملی اندوخت و دشمن، شبکه 02ساله خود را سوزاند و خاکسترش را برباد داد. این یک رزم جدی بود تا کشور ما قوت ها و ضعف ها و آسیب ها را بشناسد. فتنه سبز، یک واکسیناسیون ملی سلامت بود، با وجود همه تب و التهاب و ناگواری هایش. بله اوضاع بحرانی است اما برای آفرینندگان بحران نه کشور و نظام.

4-شبکه اصلی فتنه آن سوی مرزهاست. ملت ما دشمنان اصلی را که چونان عنکبوت همواره مشغول دام چیدن و تار تنیدن هستند، گم نمی کنند. شبکه عنکبوت را مثلث جاسوسی استکبار (سیا، اینتلیجنس سرویس و موساد) با بهره گیری از امکانات امپریالیسم رسانه ای ساخته اند تا به واسطه ماهواره و اینترنت، توری مجازی را پهن کنند که ظاهرا بومی و داخلی است اما سر آن در خارج به دست همان مثلث است. آنها ده ها خبرنگار را طی همین یک دهه اخیر به تدریج از کشور خارج کرده و چند برابر آن را در داخل- دانسته و ندانسته- یارگیری نمودند.به این فهرست اضافه کنید سیاست بازان و صاحب منصبان سابق (برخی مقامات سابق ارشاد نظیر مهاجرانی، رمضان پور بی بی سی، سحرخیز و...) را که بسیاری شان در خارج از کشور به سر می برند. این شبکه با همه پیچیدگی، عنکبوتی و سست است و کدام سند بر این ادعا، بهتر از راهپیمایی 31آبان و آبروریزی چندصد نفره ای که تصور می کرد آن 41، 31 میلیون رای دهنده عقل خویش را به جماعت جفاکار سپرده اند. آنها شعور ملت ایران را در زرق و برق گوساله سامری رسانه های خود دست کم گرفته بودند. صاحبان این شبکه روی چوپان دروغگو را سفید کرده اند و حالا باید قصه عنکبوت دروغگو را در کتاب ها نوشت.

5- دوم خرداد 67 جبهه وفاداران به انقلاب نتوانست بیش از 7میلیون نفر را بسیج کند. امروز این جبهه بزرگ رکورد 5/42میلیون را به همت «سازمان رای» خود بر جای گذاشته و اگر خطاها و بهانه دست اغیار دادن توسط نیروهای خودی نبود به یقین این سازمان موثرتر هم عمل می کرد. قدر این سازمان خودجوش و ملی نخبگان را باید دانست. این سازمان مردم نهاد، موج آفرین است و نباید در رای و انتخابات که امری ثانوی است متوقف بماند. کار این سازمان را باید به دوره خدمت، نقد و مطالبه گری- امر به معروف و نهی از منکر- بسط داد. که اولویت این است. این سازمان باید به مثابه «ولتکن منکم امه یدعون الی الخیر...» به نهاد و ساختار همواره در جنبش برای مطالبه گری از تمام اجزای حاکمیت و در عین حال عامل پیوند و وفاق و الفت این اجزا تبدیل شود.

6-امروز روشن شده که دیگر دعوا، سر رقابت فلان نامزد با بهمان نامزد نیست. دعوا اصلا سرانتخابات نیست. دولت و احمدی نژاد بهانه بود. جنگ استکبار است با جبهه اسلام. این معنا را هم خود دولت و شخص رئیس جمهور خدمتگزار و هم جبهه بزرگ اصولگرایان باید همواره در افق دید داشته باشند. هیچ کس مانند خود اصولگرایان نمی تواند به اصولگرایی و به آن حماسه حضور 04میلیونی آسیب بزند و هیچ کس مثل خود دولتمردان و اطرافیان رئیس جمهور قادر نیست در این اقتدار خلل افکند.

فرصت طلب ها و اختلاف افکنان دو خلل اساسی اند. راهشان را باید بست. الفت، «تواصی به حق و صبر»، هم اندیشی، سینه فراخ برای حق شنوی و عقب نماندن یا پیش نیفتادن از مقتدای حکیم انقلاب، آن اکسیرهایی است که معجزه می کند. و البته که به خاطر احساس قدرت نباید به لبخند دشمن دل سپرد.


جرم مشایی چیست؟
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٤  کلمات کلیدی: سیاسی ، مقالات ، اسفندیار رحیم مشائی

جرم مشایی چیست؟

«جرم مشایی چیست؟»عنوان سرمقاله‌ی روزنامه‌ی ابتکار به قلم عادل علیبازی است که در آن می‌خوانید؛بی شک اکثریت جامعه ایرانی و خوانندگان گرام موافق این جمله هستند که اسفندیار رحیم مشایی از دولتمردان ایرانی بوده که در زمان مسئولیت های خویش همواره مورد حملات شدید از همه دسته ها و گروههای سیاسی اعم از مخالف و موافق دولت احمدی نژاد واقع شده است و تنها کسی که به صراحت و قاطعیت از او حمایت کرده کسی نیست جز رئیس جمهور احمدی نژاد. اما آیا تا به حال از خود سئوال کرده اید که جرم مشایی چیست؟ مشایی چه اشکالی را در سیستم حاکمیت سبب شده است که چنین مورد حملات و تخریبات دامنه دار واقع می شود؟ برای پاسخ،باید به جایگاه مشایی در حاکمیت فعلی نگاهی گذرا انداخت . اسفندیار رحیم مشایی از دوستان سابق احمدی نژاد از زمان استانداری اردبیل بوده است.

در آن دوران مشایی مدیرکل اجتماعی وزارت کشور و احمدی نژاد استاندار اردبیل بود. این دوستی و همکاری در شهرداری تهران پررنگ تر و اکنون نیز ادامه دارد.حملات انجام شده به مشایی می تواند به دو دلیل باشد. اولا به دلیل سو» مدیریت در مشاغلی که او تا کنون داشته و ثانیا به دلیل اندیشه های است که او مطرح کرده و می کند.

بررسی حملات صورت گرفته به مشایی نشان می دهد که عامل دوم دلیل اصلی حملات صورت گرفته است یعنی اندیشه ها و گفتارهای ایشان . تا زمانی که وی طرح مسئله دوستی مردم ایران با مردم اسرائیل را مطرح نکرده بود هیچ اشکالی بر حضور وی در دولت نهم از سوی مراجع، علما، دوستان همفکر دولت،نمایندگان حامی دولت در مجلس و.... وارد نبود.مجلس طرح الحاق سازمان میراث فرهنگی و گردشگری که تحت حاکمیت مشایی بود را به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی هرگز مطرح نکرده بود و حملاتی از این دست که در اواخر دولت نهم به شدت علیه مشایی افزایش یافت. با اتمام دولت نهم و آغاز به کار دولت دهم، احمدی نژاد تصمیم گرفت تا مشایی را به عنوان معاون اول خویش برگزیند و علی رغم همه مخالفت های انجام شده تا حکم حکومتی ولی فقیه در خصوص عزل ایشان صادر نشد مشایی از این مسئولیت کنار نرفت.

احمدی نژاد در مراسم تودیع و معارفه مشایی و بقایی،آشنایی اش را با مشایی نعمت خداوند دانست که به او ارزانی شده و خطاب به مخالفان مشایی هشدار داد که او را نشناخته اند. رئیس جمهور، مشایی را رئیس دفتر و مشاور ارشد خود کرد تا حمایت قاطعانه خود را از او ادامه بدهد. اظهارات مشایی که از سوی برخی اصولگرایان متفاوت خوانده می شد و می شود ادامه داشت.

در آخرین اظهار نظر مشایی که سایت ها و رسانه ها به شکل ویژه ای به آن پرداختند این بود "که خدا محور وحدت انسانها نیست و حتی امروز هم بشر به وحدت نرسیده است چرا که اگر به وحدت رسیده بود این همه خونریزی و جنگها صورت نمی گرفت. مشکل این است که به تعداد انسانها خدا هست و چون خدا فارغ از آنکه هست اما خدای هر انسانی با توجه به شناخته آن فرد از خدا با خدای فرد دیگری متفاوت است."که متاسفانه اکثریت سایت ها به نقل از ایشان گفته بودند که مشایی گفته است خدا نمی تواند محور وحدت باشد!! مسئله ای که اصلا مطرح نشده بود چرا که خبر اصلی این سخنان از سوی نگارنده در روزنامه ابتکار درج و در اختیار یکی از سایت های خبری قرار گرفت.

به هر حال به نظر می رسد که حملات دامنه داری که علیه مشایی در حال انجام و حتی افزایش است به واسطه افکار و اندیشه های است که او مطرح کرده است. هدف این نوشتار دفاع از تمامی اندیشه های مشایی نبوده و نیست اما به نظر می رسد کسانی که داعیه پاسخگویی به شبهات مختلف را دارند و دوستدار جامعه باز و نقادانه هستند باید بپذیرند که مشایی اندیشه های متفاوتی از آنان دارد که راه برخورد با این اندیشه ها،حذف از معاونت اولی یا مشاور رئیس جمهوری نبوده و نیست.

آیا اگر مشایی رئیس دفتر یا معاون اول رئیس جمهور نباشد افکارش را کنار می گذارد؟آیا از احمدی نژاد خواسته شده،پاسخ دهد که چرا اینگونه و با پرداخت هزینه های بسیار از مشایی حمایت می کند؟ آیا فرصت دفاع به رئیس جمهور در دفاع از رئیس دفترش را داده اند؟چرا مهاجمین معتقدند که رئیس جمهور در دفاع از مشایی اشتباه می کند و آنان راه درست را برگزیده اند؟ آیا تنها یک درصد احتمال اقدام درست به احمدی نژاد را در حمایت از مشایی نباید داد و براساس همان یک درصد سخنان رئیس جمهور در دفاع از مشایی را شنید؟ آیا رئیس جمهور از افکار مشایی بی اطلاع بوده ویا او نظری متفاوت با مخالفین دارد؟ آیا افکار مشایی از اساس اشتباه است؟ اگر اشتباه است آیا فضای رسانه ای و مطبوعاتی ایران این مجال را به طور مساوی به منتقدان او و البته خود او برای بیان آزادانه دیدگاه هایشان نباید فراهم کند؟ آیا رسانه ملی نمی تواند مناظره ای میان مشایی و علی مطهری که دیدگاه او را لیبرالی خوانده ترتیب دهد تا مردم به صحت و سقم اندیشه های طرفین پی ببرند؟ مگر اندیشه را نباید با اندیشه پاسخ گفت؟ آیا مشایی نه به عنوان رئیس دفتر،مشاور و یا یک مقام ارشد حکومتی بلکه به عنوان یک شهروند، نمی تواند آزادنه مطالعات و نتیجه گیری های شخصی اش را در حوزه انسان شناسی، دین، فلسفه و... ابراز و حق دفاع از آنان را در برابر انتقادات باید داشته باشد؟ آیا درست است که همه رسانه ها بر اثر خبری تحریف شده علیه یک نفر بسیج شده و تنها به ذکر چند خط تکذیبه او اکتفا کنند؟ براستی جرم مشایی چیست؟ آیا متفاوت اندیشیدن، متفاوت سخن گفتن و بیان با صراحت این افکار می تواند جرم مشایی باشد آنهم در کشوری که از نظر کمیت و کیفیت،اندیشمندان دانشگاهی و حوزوی فراوانی دارد که خوشبختانه اهل مباحثه و مجادله هم هستند ؟ به نظر می رسد مشایی، اندیشه های متفاوت و ساختار شکنانه داشته و دارد که نمی خواهد بدون اقناع فکری از آنها دست بردارد. اقدامی که تاکنون از سوی اندیشمندان دانشگاه و حوزه در یک فضای مناسب علمی متاسفانه انجام نشده است.

زمان برای باز نمودن و عرضه اندیشه های مشایی و البته منتقدانش در رسانه های مکتوب، مجازی، دیداری و شنیداری فراهم شده و طرفین باید این حق را در بیان آزادنه اندیشه ها یشان، شنیدن نقد های علمی و رودرو و صد البته دفاع از آنان را آزادانه داشته باشند. اقدامی که تاکنون مغفول افتاده. شاید حق با او باشد.


طرح آشتی ملی : به قلم سید مرتضی نبوی در سرمقاله روزنامه رسالت
ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٤  کلمات کلیدی: سیاسی ، مقالات ، سیدمرتضی نبوی

طرح آشتی با ملت

«طرح آشتی با ملت»عنوان سرمقاله‌ی روزنامه‌ی رسالت به قلم سید مرتضی نبوی است که در آن می‌خوانید؛بعضی از دوستان نتیجه انتخابات دهم ریاست جمهوری را نپذیرفتند و با مردم و نظام سر ناسازگاری گذاشتند . حوادث ریز و درشتی به وجود آوردند و دیگران هم تا توانستند از آن سوءاستفاده کردند. مدتی گذشت، ناگهان در سطح جامعه با شعار آشتی و وحدت ملی این دوستان و یارانشان روبرو شدیم.

 بعضی از دوستان نتیجه انتخابات دهم ریاست جمهوری را نپذیرفتند و با مردم  و نظام سر ناسازگاری گذاشتند . حوادث ریز و درشتی به وجود آوردند و دیگران هم تا توانستند از آن سوءاستفاده کردند. مدتی گذشت، ناگهان در سطح جامعه با شعار آشتی و وحدت ملی این دوستان و یارانشان روبرو شدیم.
عزیزان ! کسانی که از روی بی مهری و قهر، انتخابات عظیم متعلق به نظام و مردم را زیر سوال برده و بهانه به دشمن داده اند باید برگردند و آشتی کنند و خطاهای بعضا فاحش خود را جبران کنند ، که جلوی خسارت را از هر جا بگیرید، منفعت است ، نه مردم و نظامی که متضرر شده اند.

به نظر می رسد اگر زمینه ای برای بازگشت قهرکنندگان به آغوش نظام و ملت فراهم شده ، باید اسم آن را «طرح آشتی با ملت »گذاشت نه طرح آشتی ملی! برای موفقیت این طرح نکاتی تقدیم می گردد.

- قهرکنندگان و کسانی که از قانون عبور کرده اند، با توجه به طی مراحل قانونی و تنفیذ ریاست جمهوری، صراحتا اعلام کنند که رای ملت و نتیجه انتخابات را به رسمیت می شناسند و آقای احمدی نژاد را رئیس جمهور قانونی کشور می دانند.

- این دوستان پایبندی و التزام خود را به قانون اساسی ، نظام جمهوری اسلامی و ولایت فقیه و ولی فقیه اعلام و طی فرایندی مرزبندی خود را با ساختارشکنان و کسانی که از جمهوری اسلامی و قانون اساسی عبور کرده و علیه آن و نشانگان خط امام شعار سر داده اند آشکار سازند . همچنین اقدامات ضد قانونی و خرابکارانه آنها را محکوم نمایند.

- این جریان سیاسی با حمایت از حقوق ملت ازجمله تاکید برداشتن حق فناوری صلح آمیز هسته ای برای جمهوری اسلامی ایران ، با دشمنان قسمخورده ملت ، مثل رژیم آمریکا و رژیم صهیونیستی و اذناب آنها مرزبندی شفاف نموده و طمع دشمن را از خود قطع کنند.

- افراد این جریان اگر می خواهند به عنوان جریان مخالف (اپوزیسیون) دولت فعالیت سیاسی داشته باشند، خود را متعهد به رعایت چارچوبهای قانونی بدانند و اپوزیسیون قانونی باشند.

طبعا یک جریان مخالف قانونی باید از حق داشتن رسانه، برگزاری تجمعات و بیان دیدگاهها در چارچوب قانون برخوردار باشد و دستگاههای مسئول باید امکانات ، مکان و زمان  مناسب را برای این منظور پیش بینی کنند و به دقت خط و قرمزها را مشخص کنند.

عموم رسانه ها از جمله رسانه های طرفدار و مخالف دولت باید به آرام شدن فضای سیاسی کمک کنند و در جهت دور شدن از التهاباتی که ویژه ایام تبلیغات انتخاباتی بود گام بردارند و وجهه همت خود را تحقق«پیشرفت و عدالت» در دهه چهارم انقلاب قرار دهند.

- در مور کسانی که زندان هستند یا محکوم شده اند ، اگر تنبهی حاصل شده، راه درخواست عفو و بخشش باز است و آغوش جمهوری اسلامی ایران همیشه برای نادمان باز بوده است.

- جماعتی با تحریک یا با انگیزه های دیگر در هر مراسمی سر برمی کشند و شعارهای ساختارشکنانه می دهند ، دست به اهانت و هتاکی می زنند و در انتها تعدادی از آنها دست به اغتشاش و آتش سوزی می زنند. به نظر می رسد نیروهای امنیتی و انتظامی باید توجه داشته باشند که این جماعت فرزندان این ملت هستند وبعضا فریب خورده می باشند، لذا باید از برخورد قهرآمیز با آنها حتی الامکان خودداری کنند. شنیده شده پلیس ضد اغتشاش در کشورهای دیگر از مهارتهای خاصی برخوردارند و آموزشهای لازم را دیده اند که به جای کتک زدن، کتک بخورندتا انرژی مخالفانتخلیه شود ولی جلوی خرابکاری و اغتشاش را هم بگیرند. البته انتظار مردم از نیروهای انتظامی تامین امنیت، آرامش و برقراری نظم می باشد که هیچ گاه فراموش نخواهد شد.


امروز پاره پاره قرآن ، فردا ... ؟!
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٠  کلمات کلیدی: سیاسی ، مقالات ، حسین شریعتمداری

آنچه در این یادداشت نقد می شود اگرچه بخش هایی از اظهارات آقای دکترعلی مطهری در میزگرد تلویزیونی پنج شنبه شب گذشته را نیز شامل می شود ولی روی سخن با ایشان نیست- و یا بهتر است گفته شود فقط با ایشان نیست- بلکه نگاه اصلی این یادداشت به کسانی است که از روی غفلت و ساده اندیشی و یا به دلیل برخی از آلودگی های مالی و سیاسی و تعصب های کور حزبی و جناحی اصرار دارند ستون پنجم شکست خورده و رسوا شده دشمنان بیرونی را بار دیگر و در پوشش فریبکارانه «آشتی ملی»! به صحنه باز گردانند و این دمل چرکین را برای فتنه انگیزی و انتشار عفونت در فرصتی دیگر باقی بگذارند و البته، کسانی که برای آگاه سازی برخی از فریب خوردگان تلاش می کنند، حساب جداگانه ای دارند و سعی آنان انشاءالله که مشکور است.
دراین وجیزه به چند نمونه از اصلی ترین ادعاهای جماعت یاد شده که این روزها به «شاه» بیت و ترجیع بند گفتمان آنان تبدیل شده است اشاره ای گذرا داریم.
1- می گویند ماجرا از مناظره تلویزیونی آقایان احمدی نژاد و موسوی شروع شد و ادعا می کنند اگر احمدی نژاد در آن مناظره نامی از آقای هاشمی رفسنجانی به میان نمی آورد، کار به اینجا نمی کشید! خب! بر فرض که بپذیریم آقای احمدی نژاد در آن مناظره به خطا رفته است و نباید نامی از آقای رفسنجانی به میان می آورد. ولی ادعای مضحک تقلب در انتخابات، دعوت از هواداران برای غائله آفرینی و آشوب در خیابان ها، آتش زدن اموال عمومی، حمله به مقر بسیج و پاسگاه پلیس، شعار به نفع اسرائیل، حمایت از آمریکا، پاره کردن عکس حضرت امام(ره) و نهایتاً اهانت به ساحت مقدس امام حسین علیه السلام چه ربطی به مناظره یاد شده دارد؟! این درحالی است که سران فتنه در تمامی موارد یاد شده از آشوبگران و غائله آفرینان آشکارا حمایت کرده و حتی اهانت کنندگان به حضرت امام حسین علیه السلام را با کمال وقاحت «مردم خداجوی»! نامیده اند! آیا چنانچه علیه آقای هاشمی رفسنجانی حرفی زده شود، پاسخ آن، حمایت از اسرائیل و آمریکا و اهانت به امام(ره) و انقلاب و امام حسین(ع) است؟!
2- تمامی شواهد و قرائن و اسناد غیرقابل انکار موجود که کیهان به مناسبت های مختلف بارها به آن پرداخته است، کمترین تردیدی باقی نمی گذارد که سران فتنه در تمامی مراحل از فرمول دیکته شده آمریکا و اسرائیل برای فتنه انگیزی پیروی کرده اند و با جرأت باید گفت هیچ مرحله ای از مراحل چندگانه حرکت سران فتنه را نمی توان آدرس داد که قبل از انجام آن از سوی مقامات و یا رسانه های رسمی آمریکایی و اسرائیلی و انگلیسی به سران فتنه دیکته نشده باشد. بهترین گواه برای اثبات این ادعا پیش بینی مرحله به مرحله حرکت فتنه انگیزان از سوی کیهان است. مراحلی مانند ادعای تقلب در انتخابات، گزینش یک نماد رنگین، دعوت به آشوب خیابانی، خودداری سران فتنه از تن دادن به روش های قانونی، نفی مبانی نظام و... تمامی این مراحل قبل از انجام آن از سوی کیهان پیش بینی شده بود. چرا و چگونه؟! پاسخ بسیار ساده و روشن است. برای این که مراحل یاد شده پیشاپیش و بی کم وکاست در فرمول «کودتای مخملی» جرج سوروس- کسی که آقای خاتمی دوبار مخفیانه با وی ملاقات داشته است- جین شارپ، مایکل لدین و سایر نظریه پردازان و استراتژیست های کودتای مخملی آمده است. آیا می توانید انکار کنید؟! معلوم است که نمی توانید، چرا که تمامی اسناد آن موجود است بنابراین درباره این ادعا که ماجرا از مناظره تلویزیونی آقایان احمدی نژاد و موسوی آغاز شده است فقط می توان گفت؛ ادعای مضحک و خنده داری است.
گفتنی است وقتی در گرماگرم فتنه، آقای خاتمی پیشنهاد رفراندوم را مطرح کرد، کیهان طی یادداشتی با عنوان «آقای خاتمی! پیشنهاد شما یا سفارش مایکل لدین» به سندی اشاره کرد که نشان می داد پیشنهاد آقای خاتمی از سوی مایکل لدین به ایشان دیکته شده است. البته آقای خاتمی به روی خود نیاورد- دقیقاً مانند ملاقات های خود با جرج سوروس صهیونیست که آن را تکذیب کرد!- اما چند روز بعد مایکل لدین در مصاحبه با واشنگتن تایمز کوشید نظر کیهان را نفی کند، ضمن آن که اشتراک نظر خود با خاتمی و این که پیشنهاد وی قبل از خاتمی مطرح شده است را انکار نکرد!! و باز هم به عنوان مثال، شعار «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران» دو روز قبل از روز قدس از سوی سایت وزارت خارجه اسرائیل برای روز قدس پیشنهاد شده بود و...
اسناد و شواهد موجود درباره پیروی مو به مو و بی کم و کاست سران فتنه از فرمول دیکته شده استراتژیست های آمریکایی و مخصوصا اسرائیلی، به اندازه ای فراوان است که پرداختن به تک تک آنها مصداق «مثنوی هفتاد من کاغذ» است.
3- می گویند در ماجرای اخیر هر دو سو مقصر بوده اند و افراط گرایی از هر دو طرف صورت گرفته است! و توضیح نمی دهند که این دو طرف موردنظر آقایان کدام «دوطرف» هستند؟
الف: آیا دو جناح سیاسی درون نظام در مقابل هم قرار گرفته بودند؟! بدیهی است که این گزینه قابل قبول نیست چرا که جناح سیاسی درون نظام به آموزه ها و مبانی نظام حمله نمی کند و علیه اصول و شاخصه های ساختاری نظام شعار نمی دهد و... آیا شعار «جمهوری ایرانی» به جای جمهوری اسلامی، نفی اسلامیت نظام نیست؟ آیا ادعای مضحک تقلب در انتخابات و پذیرش تلویحی سلامت انتخابات - بیانیه شماره 17 موسوی- نفی جمهوریت نظام و حضور بی نظیر 85 درصدی و رای 40 میلیونی مردم نیست؟! آیا شعار «مرگ بر اصل ولایت فقیه»! اعلام مقابله با جمهوری اسلامی ایران نیست؟ مگر شعار در حمایت از اسرائیل و آمریکا، پاره کردن تصویر مبارک حضرت امام(ره) و اهانت به ساحت مقدس حضرت امام حسین علیه السلام، اعلام جنگ با اسلام و خدا و پیامبر(ص) و ائمه اطهار(ع) نیست؟! از این روی دو طرف مورد اشاره آقایان را فقط می توان اینگونه توضیح داد که در یک طرف، دشمنان اسلام و انقلاب و نظام اسلامی - البته با تعدادی اندک و کم شمار- ایستاده اند و در سوی دیگر توده های عظیم مردم وفادار به اسلام و امام و انقلاب و رهبری، آیا غیر از این است؟! معلوم است که نیست. بنابراین آقایانی که در جایگاه معلم اخلاق می نشینند و زبان به نصیحت می گشایند که هر دو طرف مقصر بوده اند و نسخه آشتی می پیچند، اولا؛ باید مشخص کنند که خودشان در کدام طرف ایستاده اند؟ در جبهه اسلام و انقلاب؟ در اردوگاه دشمنان اسلام و انقلاب؟ و یا این که «بی طرف»! هستند؟ در حالت سوم به یقین می دانند که «بی طرفی» در اسلام معنی ندارد و بی طرف ها چه بخواهند و چه نخواهند در مقابل اسلام و انقلاب ایستاده اند و ثانیا؛ باید توضیح بدهند که چگونه می خواهند میان اسلام و انقلاب با دشمنان آن وحدت ایجاد کنند؟!... و این قصه سر دراز دارد.
ب: در حماسه بی نظیر- تاکید می شود بی نظیر طی 30 سال گذشته- روز نهم دیماه که دشمنان تابلودار و دروغپرداز نظام نیز سرانجام چاره ای جز اعتراف به آن نداشتند، توده های چند ده میلیونی مردم را در کدام طرف ارزیابی می کنند؟ حامیان دولت؟ یا شیفتگان نظام اسلامی؟ مردم اگرچه آقای احمدی نژاد را با رأی 25 میلیونی خود به سایر نامزدها ترجیح داده بودند ولی آن روز به حمایت از امام حسین(ع)، امام، رهبری و نظام اسلامی به صحنه آمده بودند. چرا که می دانستند ماجرای این روزها، اختلاف دو جناح یا دو سلیقه سیاسی درون نظام نیست، بلکه گروهی اندک با حمایت بی پرده مالی، تدارکاتی و سیاسی و اطلاعاتی دشمنان بیرونی به مقابله با اسلام، امام حسین(ع)، امام و نظام اسلامی برخاسته اند و مردم برای ابراز وفاداری خود به این آموزه ها و مبانی الهی به صحنه آمده بودند. در تمامی طول تظاهرات چند ده میلیونی آن روز هیچ سخنی و شعاری به حمایت از دولت بر زبان ها و پلاکاردها نبود، مردم حتی یک عکس احمدی نژاد را هم با خود حمل نمی کردند. بنابراین باید از آقایان پرسید آیا غیر از این است که دو طرف مورد ادعای شما دو جناح سیاسی نیستند، بلکه در یک سو توده های میلیونی وفادار به اسلام و انقلاب و در سوی دیگر گروهی اندک و کم شمار قرار دارند که علیه این آموزه ها خروج کرده اند؟!
4- آقایان «میانجی»! می گویند هر دو طرف دست به خشونت زده اند!! و توضیح نمی دهند که اگر عده ای به تحریک سران فتنه و محافل بیگانه به خشونت گرایی، آشوب آفرینی، ضرب و شتم مردم، قمه کشی، حمله به پایگاه بسیج و نیروی انتظامی، آتش زدن اماکن عمومی و اموال ملت، تعرض به نوامیس مردم، قتل عابران و ... دست زدند وظیفه نیروهای انتظامی چیست؟ آیا باید دست روی دست بگذارند و در مقابل این آشوب آفرینی ها فقط ناظر بی طرف باشند؟! اگر چنین انتظاری دارید چه بخواهید و بدانید و چه نخواهید و ندانید، از آشوبگری و خشونت علیه مردم حمایت کرده اید. چرا در این میان، به آسایش و آرامش مردم و حفظ جان و مال و نوامیس آنها فکر نمی کنید؟! در کجای دنیا و با کدام عقل سلیم و نگاه دموکراتیک و مردم سالارانه به آشوبگران و برهم زنندگان آرامش و آسایش مردم اجازه غائله آفرینی می دهند؟! پیرزنی به کریم خان زند شکایت برد که حرامیان نیمه شب به خانه ام تاخته و اموالم را به غارت برده اند، کریم خان پرسید؛ چرا خفته بودی که حرامیان فرصت تاخت و تاز پیدا کنند و پیرزن پاسخ داد؛ پنداشتم که تو بیداری!
5- کدامیک از آشوب های خیابانی را سراغ دارید که اولا؛ قانونی بوده باشد و ثانیاً؛ فتنه انگیزان، آشوبگری و تعرض به جان و مال و نوامیس مردم را آغاز نکرده باشند؟! اگر نمونه ای دارید بفرمائید و اگر ندارید - که ندارید- شما نیز مانند توده های چند ده میلیونی مردم علیه آشوبگران خروش بردارید و چنانچه میانجی بی طرف! هستید، جانب بی طرفی حفظ کرده و سکوت کنید! اگرچه در این ماجرا، «سکوت هر مسلمان، خیانت است به قرآن».
6- ممکن است گفته شود که در مواردی نیز برخی از نیروهای حافظ نظم و آرامش در برخورد با آشوبگران زیاده روی کرده اند. که دراین باره باید گفت؛ اولا؛ از کجا معلوم این عده نفوذی نبوده و از جانب سران فتنه و مدیریت بیرونی فتنه گران ماموریت نداشته اند؟! وقتی کسانی که روزی نخست وزیر، رئیس جمهور و رئیس مجلس بوده اند در چنبره دشمنان بیرونی به انواع دروغپردازی، صحنه سازی، فتنه انگیزی، قتل، غارت و آشوب آلوده می شوند، احتمال وجود چند نفوذی دور از انتظار نیست و سابقه نیز داشته است. ثانیاً؛ در حالی که سران فتنه و عوامل اصلی آن علی رغم اثبات جرم و جنایت آزادانه پرسه می زنند، دستگاه قضایی، سخت ترین برخوردها را با تعدادی از متخلفان چه در نیروی انتظامی و چه در قوه قضائیه داشته است و دستور پی گیری نیز از سوی بالاترین مقام کشور صادر شده است. بنابراین بدیهی است که یک نمونه از این دست آنهم در مقیاسی بسیار کوچک و اندک که به شدت نیز پی گیری شده است نمی تواند توجیه کننده جنایت آشوبگران باشد. ثالثاً؛ و از همه مهم تر این که تخلف مورد اشاره بعد از آشوب و حمله آشوبگران به مال و جان و ناموس مردم صورت گرفته است بنابراین نمی توان از این تخلفات به عنوان یک سوی ماجرا یاد کرد. ظاهراً باید این نکته بدیهی نیز برای آقایان توضیح داده شود که هم رد شدن از چراغ قرمز جرم است و هم بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی، اما، آیا می توان راننده عبورکننده از چراغ قرمز را با صادرکننده فرمان بمباران هیروشیما و ناکازاکی مقایسه کرد و هر دو را در یک سطح و مقیاس مجرم تلقی نمود؟! آقایان به کجا می روید؟!
7-می گویند چه اشکالی دارد که کسانی برخی از نظرات ولی فقیه را قبول نداشته باشند اما طرفدار نظام و امام و اسلام باشند!! که باید گفت؛ ولایت فقیه رکن اصیل و تیرک خیمه نظام اسلامی است، بنابراین کسانی که این رکن اصیل تصریح شده در اسلام و قانون اساسی را نادیده می گیرند اولا؛ نمی توانند طرفدار نظام باشند، چرا که نفی قانون اساسی با اعتقاد به نظام در تضاد است. ثانیاً؛ نمی توانند پیرو اسلام ناب محمدی(ص) باشند، زیرا، اسلام ناب از فقه آل محمد(ص) ریشه می گیرد، بنابراین چگونه می توان حکومتی را تصور کرد که نام اسلامی داشته باشد، اما، رهبری آن با ولی فقیه، یعنی فقیه عادل و آگاه به قوانین اسلامی نباشد؟ ثالثاً؛ ادعای پیروی این افراد از حضرت امام(ره) نیز دروغ محض است. آیا اصل ولایت فقیه که آقایان شعار مرگ بر آن را سر داده اند، از اصول بنیادین خط امام(ره) نیست؟ و آیا می توانند ادعا کنند که منظور حضرت امام(ره) از ولایت فقیه، تنها ولایت خود ایشان بوده است؟! بدیهی است که پاسخ منفی است، زیرا در این صورت باید بپذیرند حضرت امام(ره) به ادامه نظام جمهوری اسلامی اعتقاد نداشته اند؟! چرا که آن بزرگوار با تکیه بر مبانی عقلی و بدیهی اسلام نشان می دادند، جمهوری اسلامی بدون حضور ولی فقیه در آن، جمهوری اسلامی نیست بنابراین در صورتی که ادعا شود ایشان ولایت فقیه را منحصر به وجود مبارک خود می دانستند باید پذیرفت که آن امام به حق پیوسته، اعتقادی به ادامه نظام جمهوری اسلامی بعد از رحلت خویش نداشته اند!!
8- از سران فتنه که ماموریت بیرونی دارند و نیز از برخی آلودگان به چرب و شیرین دنیا و گرفتارشدگان در تعصب های کور گروهی و جناحی انتظار حق گویی و واقع بینی نمی رود، اما، از کسانی که می دانیم نیت خیر دارند و از آلودگی به دورند، انتظار می رود ساده اندیشی را کنار بگذارند و چشم ها از غبار بشویند تا اهداف اصلی فتنه گران را همانگونه که هست ببینند. آیا حمله آشکار سران فتنه به اسلام و انقلاب و امام و رهبری و از همه بی شرمانه تر، حمله به امام حسین(ع) را نمی بینند؟! آیا آمریکا و اسرائیل و سلطنت طلب ها و بهائیان و منافقین و همه دشمنان تابلودار اسلام را مشاهده نمی کنند که به حمایت از فتنه و سران فتنه برخاسته اند؟! جنگ احزاب است با سناریوی صفین، آن روز برخی این هشدار را درک نمی کردند که؛
«امروز پاره پاره قرآن به نیزه هاست
فردا سر حسین(ع) که قرآن پرپر است»
ولی مردم این روزها به بصیرت دریافته اند اگر فریب پاره های قرآن-بخوانید شال سبز و ادعای خط امام- بر نیزه ها را بخورند، فردا باید شاهد سر حسین(ع) بر همان نیزه ها باشند. اما؛ امروز توده های عظیم مردم چشم به رهبر دارند و دیدید و می بینند، همه جا از او به یک اشاره است و از مردم به سر دویدن. این بار، خیمه معاویه است که ویران می شود. خدا کند هیچ مسلمانی از این قافله غافل نماند.
حسین شریعتمداری


جنگ نرم، از دیروزتا امروز
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٥  کلمات کلیدی: سیاسی ، مقالات

به نظر می‌رسد آنچه که شاکله چالش‌های اخیر نظام سلطه با کشورهای آزاد را به‌وجود می‌آورد، در حیطه نرم‌افزاری قابل پیگیری است. در همین راستا رویارویی قدرت نرم جمهوری اسلامی با اهداف استکباری دنیای غرب در طول سی سال حاکمیت قابل تأمل است و تأمل برانگیزتر تعارض‌های بعد از فروپاشی بلوک شرق و امریکامداری جریان استکبار در طول دو دهه اخیر است به‌ویژه ناکامی‌های امریکایی‌ها در گستره ارض بعد از نظریه‌پردازی‌هایی که در تعقیب حاکمیت ایستارهای غربی در عرصه نظم نوین جهانی قابل توجه می‌باشد. از سویی نظام سلطه از نقش خزنده سکولاریزم در ابعاد فکری، مدیریتی و اجرایی در ایران در همین برهه زمانی ابراز خشنودی می‌کرد. بی‌اغراق چه جریان جمهوری‌خواه و چه دموکرات، چه نومحافظه‌کاران و چه غیر آن خود را در مقابل ارزش‌های اسلامی و بومی در اقصی نقاط جهان و به‌طور خاص ایران دیده و می‌بینند. جهان درست در متن جولان مدرنیزاسیون آمرانه امریکایی شاهد پدیده سوم تیر سال 1384 در ایران بود. این پدیده در فضایی شکل گرفت که نومحافظه‌کاران چه بابت رفتارهای سیاسی خود در سطح دنیا و بویژه خاورمیانه اسلامی که عمدتاً با خشونت و قتل عام توأم بوده و چه بدلیل حضور جریان اصلاح‌طلب در عرصه اجرایی ایران سرمست از قدرت بودند.
بی‌شک احیای گفتمان اسلامی بعد از گذشت سه دهه از حدوث انقلاب اسلامی و رویکرد اتخاذی از سوی دولت نهم خواب خوش را از تئوریسین‌های نظم آرمانی جدید گرفت و به‌همین مناسبت بکارگیری تمام ظرفیت‌ها و شیوه‌های نبرد نرم برای مقابله با این پدیده جدی در دستور کار قرار گرفت. مراکز قدرت همچنان ابزار رسانه و از سویی امیدهای خود از اپوزیسیون خارجی در طیف‌ها و جریان‌های مختلف و همچنین مقربین سیاسی و فکری داخلی را جهت یک برخورد همه جانبه و تمام عیار فراخواند. الگوهای تجربه شده و نوبنیاد را در دستور کار قرار دادند تا بتوانند از نهادینه سازی این گفتمان و تحقق آن در ابعاد معرفتی و اجرایی جلوگیری نمایند. به‌نظر می‌رسد آنچه که در دوره پسا انتخابات صورت پذیرفت متضمن وارسی جدی است. اتفاقات بعد از انتخابات اخیر چه از حیث دشمن‌شناسی و چه از حیث مقابله با تهدیدات آتی در نظام اسلامی نیازمند به ارزیابی استراتژیک می‌باشد. مع‌الوصف آنچه که مورد نظر می‌باشد ارائه این مطلب است که دهمین دوره انتخابات ریاست‌جمهوری ایران سایر کاندیداهای این دوره انتخابات را نیز متقاعد کرده بود که شعارها و رویکردهای فارغ از گفتمان انقلاب اسلامی در بین توده‌های مردم از مشروعیت برخوردار نیست و گفتمان انقلاب اسلامی از چنان قدرت و صلابتی برخوردار است که اجازه طرح رویکردهای برآمده از التقاط و غربزدگی را سلب نموده است. از سویی دیگر نتیجه انتخابات حکایتگر آن بود که مردم ما در این آزمون تاریخی بین دو گفتمان متمایز عدالت و پیشرفت و رویکرد فوق‌الذکر به بسط حاکمیت گفتمان سوم تیر همچنان وفادارند. گفتمانی با مؤلفه‌های مردم‌سالاری دینی، خودباوری و اعتماد به نفس، اعتقاد کامل به کارآمدی دین در اداره جامعه و تداوم نظام ولایی، شجاعت و ایستادگی در برابر فزون‌خواهی دشمن، مردم‌داری و ساده‌زیستی، عشق و مهرورزی، نگاه توأمان به پیشرفت مادی و معنوی جامعه که آن را در تقابل با گفتمان التقاط و غربزدگی می‌شناسند. گفتمانی با مؤلفه‌های نگاه حداقلی به دین، پذیرش غلبه تمدنی و معرفتی غرب، پذیرش سلطه بیگانه با سوءاستفاده از عناوین فریبنده تنش‌زدایی و تعامل مثبت. بدیهی است که این پیروزی قاطع و آن هم با اقبال بی‌نظیر چیزی جز عنایت خداوند بزرگ و کرامت ائمه معصومین(ع) به رهبری معظم انقلاب و مردم شریف ایران نیست و گرچه دشمنان نظام، در فردای انتخابات سعی کردند عظمت این پدیده را از مقابل دیدگان دنیا و حتی مردم ایران محو نمایند ولی دفاع قاطع و همه جانبه از این گفتمان و استمرار و تعمیق آن نیازمند هوشیاری است. گفته می‌شود جنگ نرم (soft war) مفهوم جدیدی است. حال آنکه به معنای وسیع آن از سابقه‌ای دیرپا برخوردار است. شاید مراد کسانی که آن را نو و بدیع می پندارند برخی از ابزارها و یا اشکال آن باشد که در گذشته مورد استفاده نبوده است، خاصه آنکه نبرد اطلاعاتی امروز را محصول دنیای نو می‌دانند. امروزه در جریان تعریف از جنگ نرم آن را نوع جدیدی از نبرد می‌شناسند که در حوزه رسانه اتفاق می‌افتد. در تعریف جنگ رسانه‌ای گفته می‌‌شود جنگ رسانه‌ای (media war) استفاده از رسانه‌ها برای تضعیف کشور هدف و بهره‌گیری از توان و ظرفیت رسانه‌ها اعم از مطبوعات، خبرگزاری‌ها، رادیو، تلویزیون، اینترنت و اصول تبلیغات به‌منظور دفاع از منافع ملی است. در این نبرد هدف اصلی کاهش آستانه تحمل ملی و کاستن از پایداری مردم کشور هدف است و در عین حال با ایجاد جاذبه فکری، تغییر ذائقه، باورها و هنجارهای حاکم مدنظر می‌باشد. جنگ رسانه‌ای یکی از مهم‌ترین جنبه‌های جنگ نرم و جنگ‌های جدید بین‌المللی است. ابزارهای ارتباطی و الکترونیکی تأثیرات عمیقی بر شکل‌دهی افکار عمومی دارند. لذا در جریان جنگ غیرسخت، رسانه‌ها نقش اصلی را به عهده دارند. در این مقطع تاریخی هم رسانه و هم سایر اشکال و ابزارهای نبرد نرم از اهمیت برخوردار می‌باشد. مارشال مک لوهان در همین خصوص می‌گوید: «جنگ‌هایی که در آینده رخ خواهد داد به‌وسیله تسلیحات جنگی و در میدان‌های نبرد نخواهند بود بلکه این جنگ‌ها به دلیل تصوراتی صورت می‌پذیرد که رسانه‌های جمعی به مردم القا می‌کنند.» رسانه‌ها به شیوه های گوناگون می‌کوشند فضای ذهنی گروه‌های هدف را در جهت اهداف و خواسته‌های حاکمان شکل دهند. استعمار صرفنظر از شیوه‌های کهن با بهره‌مندی از رسانه‌ها و اقدامات فرهنگی تلاش می‌کند نظام هنجاری گروه هدف را به سمت مطلوب خود تغییر دهد. تغییر در علایق جوانان، مدل‌های پوشش و آرایش، ادبیات و منابع مطالعاتی، نحوه صرف اوقات فراغت، رواج مکتب‌های خاص هنری، تغییر در موسیقی رایج، گسست و بیگانگی با سنت‌های فرهنگی و فرهنگ سنتی در بین نسل جوان از آثار تغییر در نظام ارزشی جوامع محسوب می‌شود. بدیهی است که هویت ملی، دینی و اجتماعی ملت‌ها از جمله کانون هایی است که می‌تواند مورد هدف فعالیت‌های رسانه‌ای قرار گیرد. شیوه‌های تبلیغی از طریق ابزارهای انسانی و فنی از قبیل رسانه های تصویری و نوشتاری همچون چاپ و نمایش، شبکه‌های ماهواره‌ای و اینترنت تأثیرات شگرفی را برفرآیند شخصیتی جوانان بر جای می‌گذارند. در همین جهت امپراتوری رسانه‌ای وابسته به صهیونیسم جهانی بیشترین سهم را در اقدامات جنگ نرم و در راستای جهانی‌سازی صورت می‌دهد. با نگاهی گذرا به حجم انبوه چاپ مطالب خاص با توسل به انگاره‌های مطلوب غرب در قالب انتشار کتاب، مجله و روزنامه و از طرفی کاربرد اخبار، اطلاعات و تحلیل‌ها از سوی پایگاه‌های خبری وابسته و صرف هزینه بسیار در این خصوص می‌توان به اهمیت موضوع پی برد. در جهان کنونی کسی نمی‌تواند نقش مؤثر تکنولوژی ماهواره‌ای بر ساختار ارتباطات و اطلاعات در سراسر دنیا را انکار نماید. در عرصه کاربرد فضای مجازی این اهمیت را پررنگ تر می یابیم. صرف نظر از تولید فیلم و سینما، تولید بازی‌های رایانه‌ای از ابزارهای پرنفوذی هستند که به‌علت تأثیرگذاری بالا و ایجاد انگیزه بسیار و جذابیت فوق‌العاده کودکان، نوجوانان و حتی بزرگسالان را هدف قرار داده‌اند. به همین دلیل کارگردانان و برنامه‌ریزان جنگ‌های رسانه‌ای به آن توجه و امعان نظر دارند. اگر رادیو و تلویزیون در عصر جنگ جهانی دوم از اهمیت فوق‌العاده‌ای در راستای عملیات روانی برخوردار بود، دیری نپایید که صنعت نوین بازی‌های رایانه‌ای جای خود را در عرصه پدیده‌های صنعتی جدید باز کرد و به عنوان ابزار نوین عملیات روانی شناسایی شد. تقریباً از اوایل دهه 60 میلادی بشر به فکر بازی‌های رایانه‌ای افتاد. این نحوه کاربرد از رایانه به‌تدریج در دهه‌های گذشته سیر صعودی پیمود. عمده‌ترین دلیل استفاده از این ابزار در بستر فرهنگ و سیاست حاکمیت فضای دوقطبی و جنگ سرد بود. امروزه این بازی‌ها بخشی از عملیات روانی استراتژیک را شامل می‌شوند که عمدتاً به تشریح خطی مشی‌ها، اهداف و مقاصد سیاسی نظام‌های سیاسی می‌پردازند و بیش از همه در راستای استراتژی‌های قدرت‌های بزرگ بکار می‌روند. در دو دهه اخیر پس از فروپاشی شوروی، ایالات متحده در راستای نظم مطلوب خود و حاکمیت دموکراسی امریکایی و ارزش‌های مدنظر خویش جهت تحقق استراتژی نرم، ابزارهایی از این دست را مورد توجه جدی قرار داده است. برای ایالات متحده بسترسازی لازم و ایجاد فضای مناسب برای تجاوزات نظامی و تحقق استراتژی پیش‌دستانه در مواجهه با آنچه که به عنوان مقابله با تروریسم از آن یاد می‌کند از طرق مختلف و به‌ویژه ابزار فوق صورت می‌پذیرد. گرچه استفاده از ابزارهای نبرد نرم خود به خود زمینه هرگونه استفاده از زور با استفاده از شیوه‌های پیچیده و ابزارهای نظامی را سلب می‌نماید، به‌گونه‌ای که به صورت غیرمستقیم طرف مقابل را به تأیید و انجام اعمال ناخواسته‌ای مغایر بینش قبلی حاکم وادار می‌کند و در جهت اهداف خود بکار می‌گیرد. با پشت سر گذاشتن جنگ سرد و با بسط نظریات تئوریسین‌های نظام لیبرال سرمایه‌داری همچون فوکویاما، هانتینگتون و الوین تافلر و پیگیری پروژه دموکراتیزاسیون آمرانه بسیاری از کشورها مد نظر این هدف استراتژیک قرار دارند. در بین این واحدهای ملی و در چارچوب طرح‌هایی همچون طرح خاورمیانه بزرگ و یا خاورمیانه جدید گروه کشورهای اسلامی از اهداف مهم این استراتژی قلمداد می‌شوند. لذا در کنار کاربرد سایر حوزه‌های جنگ نرم، بازی‌های رایانه‌ای جدید مورد توجه جدی واقع شده‌اند. کاربرد نمادهای اسلامی و دینی همچون استفاده از مکان‌های مذهبی مانند مساجد، استفاده از صدای عربی و فارسی، استفاده از صدای پس زمینه مانند پخش آیات قرآن و یا صلوات و... در این صنعت زمینه‌های القائات لازم برای کاربران را فراهم می‌سازد.


شرکت های هرمی با ترفندهای جدید دوباره به شکار مردم آمده اند
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٥  کلمات کلیدی: مقالات ، شرکتهای هرمی

آفتاب‌پرست‌ها رنگ عوض می‌کنند

وقتی آن روز به اصرار و دعوت دوستش زمین و دام و تراکتور را در روستا رها کرد و راهی تهران شد هیچ‌وقت فکر این را هم نمی‌کرد که او و دوستش و همه کسانی که دو روز بعد در یک واحد آپارتمان در تهران دیده بود فریب «سامان» جوان شیک‌پوش گروه را بخورند که با چرب‌زبانی توانسته پول‌های آنها را به جیب بزند و فرار کند.«مراد» بعد از این که یک ماه تمام به اصرار دوستش پاسخ منفی داده بود بالاخره تصمیم گرفت پول‌هایش را در بقچه‌ای بپیچد و راهی تهران شود. دوستش به او گفته بود اینجا کار خوبی پیدا کرده و درآمد بسیار مناسبی دارد. او که خود گول چرب‌زبانی‌های سامان را خورده بود با هزار و یک وعده وعید مراد را به تهران کشاند. آنها چند روز را در یک آپارتمان که سامان اسمش را «آفیس» گذاشته بود گذراندند. مراد خبر نداشت که آرام آرام در منجلاب یک شرکت هرمی فرو می‌رود. زمانی که اسم گلدکوئیست به عنوان نخستین شرکت هرمی بر سر زبانها افتاد و نماد شرکت‌های هرمی شناخته شد توانست گروه‌‌های کثیری از نسل جوان ایرانی را در باتلاق خود گرفتار کند و با پول هنگفتی که به خیال خودشان در این شرکت‌ها سرمایه‌گذاری کرده بودند سود کلانی به جیب صاحبان مجازی این شرکتها سرازیر کردند. فعالیت های غیرقانونی در چند سال اخیر که شرکت‌های هرمی در ایران فعالیت داشتند کش و قوس‌های فراوانی برای برخورد با آنها به وجود آمد اما درنهایت با شکایت مالباختگان و دستگیری افراد رأس هرم، ممنوعیت فعالیت این شرکتها اعلام شد و هم‌اکنون نیز این برخوردها همچنان ادامه دارد اما هنوز هم کسانی هستند که نادانسته و ناخواسته به عضویت‌شان درمی آیند.گذشته از این که فعالیت این شرکتها از مصادیق اخلال در اقتصاد کشور است و به واسطه سود کلانی که نصیب سرشاخه‌های اصلی شد ارز و سرمایه قابل‌توجهی از کشور خارج شده که تصور آن مشکل است. شاید به همین دلیل فعالیت اینگونه شرکت‌ها با منشأ خارجی درکشورهایی مانند ژاپن، چین، هند، فرانسه و برخی کشورهای دیگر غیرمجاز شناخته شده است و جلوی فعالیت آنها گرفته می‌شود.
جالب اینکه گردش پول در شبکه شرکت های هرمی (مانند گلدکوئیست، پنتاگونو، پیرامیدز، وست ویژن و...) به گونه‌ای طراحی شده است که شرکت گرداننده، در مقابل خدمات ناچیز نگهداری حساب مشترکان و احیاناً صدور یک کارت کاغذی و دادن یکه هدیه (که ارزش آن به مراتب کمتر ازکارمزد دریافتی از اعضاست) چه رشد مالی سریع و کلانی دارد و این رشد ناشی از پول‌های اعضایی است که به این شرکت پرداخت شده و البته بازگشتی هم در کار نیست. اما با کار تخصصی استادان اقتصادی و فرهنگی و بررسی فعالیت شرکت‌های هرمی، این نکته مورد تأکید قرار گرفت که اینگونه فعالیت‌ها مخل اقتصاد است. حتی در مکاتباتی که مردم با دفاتر مراجع تقلید و آیات عظام داشتند علاوه بررهبر معظم انقلاب، آیت‌الله مکارم شیرازی، آیت‌الله نوری همدانی، آیت‌الله فاضل لنکرانی، آیت‌الله صافی گلپایگانی، آیت‌الله تبریزی و آیت‌الله سیستانی در استفتائات جداگانه‌ای معاملات ناشی از فعالیت شرکت‌های هرمی (از جمله گلدکوئیست، نت ورک مارکتینگ، وست ویژن، اینترنشنال کیش، الماس، گلدماین) را جایز و مباح ندانستند و فعالیت این شرکت‌ها را حرام یا بنا بر احتیاط واجب حرام و این نوع فعالیت‌ها را در واقع نوعی کلاهبرداری مرموز برای تصاحب اموال دیگران اعلام کردند. جلس دست به کار شد با تصویب قانون ممنوع بودن فعالیت شرکت های هرمی در (15 دی‌سال84) توسط مجلس شورای اسلامی، فعالیت شرکت های هرمی به رغم ممنوعیت‌ها و با وجود غیرقانونی اعلام شدن این فعالیت‌ها، باز به شکلی مخفیانه فعالیت شرکت‌های هرمی در ایران ادامه پیدا کرد. تنها با موج برخوردی که به وجود آمد به غیر از شهرهای بزرگ که اعضای این شرکت‌ها در آن احساس امنیت نمی‌کردند همچنان فعالیت آنها در شهرهای کوچک ادامه یافت و در واقع شهرهای کوچک جایگاه مناسب‌تری برای فعالیت این شرکت‌ها به وجود آورد. فعالیت مجدد شرکت‌های هرمی با عناوین جدید
فعالیت شرکت های هرمی تا آنجا پیش رفته است که هفته گذشته یک مقام موثق اعلام کرد هم اکنون حدود 4میلیون نفر از قشرهای مختلف عضو این شرکت های مجازی هستند و در واقع در دام فریبکاری آنها افتاده اند. این جمعیت کثیر مالباختگانی هستند که هیچگونه مدرک، قرارداد و حتی آدرسی از طرف معامله خود ندارند. گلدکوئیست و اعضایش مدتی است در قالب شرکت‌های هرمی دیگری به نام‌های «سوئیس کیش»، «آسونت» و «وست ویژن» فعالیتی را شروع کرده‌اند که برای هر دقیقه نفس کشیدن سخت دست و پا می‌زنند تا از طریق افرادی که به این راه کشیده می‌شوند جان تازه‌ای بگیرند. ماهیت کار و مضمونی که در فعالیت این شرکت‌ها به چشم می‌خورد همانند فعالیت شرکت گلدکوئیست است و در حقیقت این شرکت‌ها از گلدکوئیست الگوبرداری کرده‌اند اما با نام‌های متفاوتی فعالیت دارند که به هر حال کار آنها نیز غیرقانونی است و فعالیت آنها مخل نظام اقتصادی کشور است. مثلاً شرکت آسونت از طریق اینترنت اقدام به فروش زمین می‌کند. مشابه روشی که گلدکوئیست طلا می‌فروخت. این گروه بدون اینکه طرف خریدار را بشناسند اقدام به فروش می‌کنند که خریدار آن در دنیای مجازی مشخص نیست و می‌تواند هر کسی باشد. به علاوه این شرکت اقدام به فروش دو یا دو و نیم متر زمین می‌کند که از منظر حقوقی ثبت اسناد و املاک، دو و نیم متر زمین قابلیت فروش ندارد و برای آن سندی صادر نمی‌شود.
اما با ادامه برخوردهای قضایی شرکت‌های به ظاهر ایرانی مانند وست ویژن نیز از این برخوردها در امان نماندند و تحت پیگیری قرار گرفتند و دفاتر این شرکت‌ها که شناسایی شده بود پلمب و افراد عضو نیز دستگیر شدند. نوع فعالیت شرکت‌های هرمی و تلاش این عوامل برای سرپوش گذاشتن بر اقدامات خود ایجاب می‌کند قضات پرونده‌های این شرکت‌ها نیز افرادی خبره و آشنا به آخرین اطلاعات بازاریابی زنجیره‌ای باشند تا بتوانند شگردهای جدید صاحبان این شرکت‌ها را تشخیص دهند و اجازه عبور آنها از صافی قانون را به راحتی ندهند.
از طرفی برخی دست‌اندرکاران قضایی که در این زمینه صاحب‌نظر هستند اعلام می‌کنند بسیاری از بانیان و محرک‌های اصلی این شرکت‌ها در ایران نیستند و بیشتر این افراد در هنگ‌کنگ و مالزی و تعدادی نیز در دوبی به سر می‌برند که رفت و آمدی نیز به ایران ندارند به همین دلیل امکان دستگیری و برخورد با آنها وجود ندارد و تنها بیشتر افرادی که درگیر این شرکت‌ها می‌شوند، اعضای زیرشاخه هستند که با عضویت و یا به خیال خود با سرمایه‌گذاری منتظر ایجاد تحول و آسایش هستند غافل از این که در این گروه‌ها فقط عده‌ای معدود که در رأس هرم و در سرشاخه‌ها قرار دارند سود می‌برند. مثلاً‌ فعالیت شرکت «سوئیس کیش» که شاید به نوعی بتوان آن را انتقام‌جویی سرمایه‌داران گلدکوئیست از مسئولان ایران دانست پس از گذشت 3 سال از فعالیت این شرکت در کشور مشخص شد که این شرکت، هرمی و غیرقانونی است و سرشاخه‌های اصلی آن نیز در ایران نیستند. البته فعالیت شرکت‌های هرمی برخی جرائم و جنایات ازجمله قتل و آدم‌ربایی را نیز به همراه داشت که با پرونده شرکت‌های گلدکوئیستی مرتبط بود و درج آنها از حوصله این بحث خارج است. آنچه مسلم است این است که اطلاع رسانی مناسب و به موقع مطبوعات، صدا و سیما و مراجع ذیربط از بسیاری ضررها جلوگیری کرد و تا حد زیادی مانع فعالیت شهرک‌های هرمی شد و البته اطلاع‌رسانی بیشتر در این زمینه هنوز کارساز است. از طرفی برخورد شدید دست‌اندرکاران قضایی با این شرکت‌ها و ملموس بودن نتیجه این برخوردها می‌تواند از فعالیت اختاپوسی درباره آنها جلوگیری کند.