نامه هشدارآمیز نهضت آزادی و مشارکت به خاتمی
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٧  کلمات کلیدی: سیاسی ، نهضت آزادی ، حزب مشارکت ، سیدمحمد خاتمی

شماری از اعضای گروهک های نهضت آزادی، ملی- مذهبی، و مشارکت در نامه مشترکی خطاب به خاتمی هشدار دادند که حداقل شرایط شرکت در انتخابات وجود ندارد و بنابراین نباید در انتخابات مجلس شرکت کرد.

http://www.jamnews.ir/Images/News/Smal_Pic/27-8-1389/IMAGE634256501278750000.jpg

به گزارش  کیهان این نامه پس از آن منتشر شده که خبرهایی مبنی بر تقلای خاتمی و برخی همراهان وی در جبهه اصلاحات برای بازگشت به فضای سیاسی و انتخاباتی انتشار یافته است. این نگرانی در میان گروه هایی از اپوزیسیون وجود دارد که انشقاق بیشتر در جبهه فتنه گران، رمق جبهه ضد انقلاب را هرچه بیشتر بگیرد به همین دلیل نیز تلاش هایی در جریان است تا خاتمی به گونه ای رفتار نکند که بوی پشیمانی و عقب نشینی و خالی کردن پشت فتنه گران را بدهد.
پای نامه یاد شده این امضاها دیده می شود: ابراهیم یزدی، ابوالفضل بازرگان، حبیب پیمان، وفا تابش، تاج زاده، جلایی پور، نجفقلی حبیبی، محمود حجتی، صفدر حسینی، سیدمحمود حسینی، هادی خانیکی، خلیل اردکانی، محمدعلی دادخواه، تقی رحمانی، رئیس طوسی، محمد ستاری فر، عبدالفتاح سلطانی، داود سلیمانی، سعید شیرکوند، احمد شیرزاد، هاشم صباغیان، محسن میردامادی، محمد نعیمی پور، سعید مدنی، شمس الدین وهابی، علوی تبار، شکوری راد، رمضان زاده و…
یادآور می شود حزب مشارکت و سازمان مجاهدین (انقلاب) از چند سال پیش به ائتلاف کامل با جریان های نفاق نظیر نهضت آزادی رسیده اند و همین انحلال و انفعال در برابر گروهک ها بود که باعث شد پادویی سرویس های جاسوسی بیگانه در فتنه و آشوب ۸۸ را برعهده بگیرند.


حرف های ناشنیده شیخ حسین از نهضت آزادی، شریعتی، انجمن حجتیه، سازمان مجاهدین و...
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٦  کلمات کلیدی: شیخ حسین انصاری ، نهضت آزادی ، دکتر شریعتی ، انجمن حجتیه

با آن که امام منع کرده بود برای نیمۀ شعبان آن سال جشن و سروری بر پا شود ، انجمن حجتیۀ همدان در باغ بزرگی ، جشن مفصلی به راه انداخته بود و این مسئله به خوبی از جدایی آنها از خط مشی امام حکایت می کرد . من خودم کاملا از ارتباط آنها با ساواک خبر داشتم . قضیه مربوط به یکی دو سال قبل از آن بود ، که من ده روز در همدان منبر داشتم . هم زمان انجمن حجتیه همدان ، در یکی از کاروانسراهای مهم شهر مجلس داشت . از من دعوت کردند تا یک سخنرانی در آنجا ایراد کنم . من که...

بولتن نیوز: شیخ حسین، نیازی به معرفی ندارد. او را همه می شناسند. از مرد و زن و کوچک و بزرگ. حتی آنهایی که اهل هیأت هم نیستند کم و بیش منابر او را گوش داده و شنیده اند.

بعد از سخنرانی چند وقت پیش او، رسانه های وابسته به ضد انقلاب و اپوزیسیون سعی کردند با تحریف و یا بُرش قسمتی از سخنان وی، اینطور وانمود کنند که شیخ حسین از گذشته خود برگشته است. غافل از اینکه شیخ حسین اصالت دارد و مانند بسیاری از این نان به نرخ روز خورهای سیاسی، آدمی نیست که اهل حزب باد باشد. شیخ حسین دغدغه دین دارد و انقلاب. این را گذشته و عملکرد انقلابی ش ثابت کند. اما برای آنان که شاید شیخ حسین را نمی شناسند و به خیال خودشان می خواهند از این آب گل آلود ماهی بگیرند شاید خواندن و شنیدن خاطرات وی بد نباشد. تا بفهمند که با چه کسی روبرو هستند. که شیخ حسین نه دین فروش است و نه یقینا انقلاب فروش.

در ذیل به چند خاطره شنیدنی که از کتاب خاطرات سیاسی ایشان (چاپ مرکز اسناد انقلاب اسلامی) انتخاب شده اشاره می شود:

 

آشنایی با فعالیت های سیاسی

اواخر سال 1340 بود که در قم و در جوار حرم حضرت معصومه (س) ساکن شدم . پس از مدت کوتاهی ، جبهه گیری شدید مراجع عظام و علمای قم با حکومت پهلوی آغاز شد . در آن زمان مسئلۀ انجمنهای ایالتی و ولایتی مطرح بود . اولین باری که از سوی دولت علم این مسئله عنوان شد ، برای همه روشن بود که هدف اصلی ، کم سو کردن چراغ اسلام و از بین بردن فرهنگ شیعه در این مرز و بوم است . چنان چه تردیدی در این نبود که دولت به اختیار خود نیست ، بلکه همانند غلامی حلقه به گوش از اربابان خود فرمانبرداری می کند .

آن زمان من جوانی 17 ساله و در ابتدای طلبگی بودم ، لباس روحانیت هم نپوشیده بودم . همراه دیگر طلاب از بیرون شاهد اتفاقات بودیم و می شنیدیم که مراجع بزرگ با هم جلسه دارند و می خواهند بر ضد دولت اقدامی بکنند . پس از چندی ، اعلامیه ها در محکومیت دولت و نیات مغرضانۀ آن صادر شد . از طرف امام خمینی (ره) نیز اعلامیۀ شدید اللحنی صادر گردید که برای همه ، به ویژه جوانان ، بسیار شور انگیز و حرارت آفرین بود . امام در آن اعلامیه که عنوانش « جناب آقای علم » بود و دیگر هیچ الفاظ و القاب متداول  آن روز نیامده بود پس از ارشاد و اخطار فراوان فرموده بودند: « آقای علم ،اگر مسایلی که ما تذکر می دهیم حالی نمی شوی و نمی فهمی ، بلند شو بیا قم تا به تو حالی کنیم و به تو بفهمانیم .»

بعد از سرکوبی انقلاب آیت الله کاشانی و شهادت فداییان اسلام ، جور و اختناق، نظیر آن چه در زمان رضاخان بود ، سایۀ شومی بر سر مردم افکنده بود . از وحشت دژخیمان پهلوی نه در ملاء عام ، بلکه در خانۀ شخصی و پستوی آن نیز کسی جرأت نداشت از سیاست حرفی بزند . در چنین فضایی ، اعلامیۀ حضرت امام مثل توپ صدا کرد . مردم برآشفتند که چه خبر است و در مملکت اسلامی چه شده که عالمی دینی چنین بی پروا فریاد وااسلاما سر می دهد و به نخست وزیر چنین عتاب می کند و او را نفهم و بی شعور می خواند . جوانان به وجد آمده بودند . طلاب نیز که این اعلامیه ها را بر در و دیوار فیضیه می خواندند، احساس قدرت و غرور می کردند . این صحنه ها برای من بسیار جالب توجه بود .

من هر وقت درس نداشتم ، خود را به منزل امام می رساندم و در مراسم سخنرانی ایشان شرکت می کردم . آن قدر نزدیک امام می نشستم که هر از گاهی به بهانه پرسیدن مسئله ای شرعی ، با وی هم کلام می شدم . در همان روزها تقلیدم را که بقای بر میت بود تغییر داده ، به حضرت امام رجوع کردم و جزو مقلدین ایشان شدم . هر جا می رسیدم  از ایشان سخن می گفتم . نزد دوستان ، طلاب و نیز هر وقت تهران می آمدم نزد خانواده ، دوستان و آشنایان ، همه جا از او حرف می زدم . در زمانی که در قم بودم ، گاهی به بیت امام می رفتم و روبروی معظم له می نشستم . در واقع ، اضافه بر تقلید ، در اعمال عبادی ، شیفته و شیدای ایشان شده بودم .

روز به روز  درگیرها گسترده تر و اعلامیه ها فراوان تر شد . من نیز به سهم خود رد قم و تهران اعلامیه پخش می کردم ، به دست مردم می دادم ، در کوچه و خیابان می انداختم ، در جا مهری مساجد می گذاشتم یا به داخل خانه ها و اتومبیل ها پرت می کردم . در مسجد لرزاده با آقای فرقانی آشنا شدم که معلم بود . وی دسته دسته اعلامیه از من می گرفت و پخش می کرد . او دوچرخه ای داشت . روزی به من پیشنهاد کرد اگر حاضر باشی و نترسی ،می توانیم دو نفری به وسیلۀ این دوچرخه ، در سطح وسیع تری اعلامیه ها را پخش کنیم .

چندی بعد امام خمینی (ره) ، اعلامیۀ خیلی تندی برای چهلم شهدای فیضیه دادند . امام در این اعلامیه برای اولین بار نوک پیکان حمله را بر فرق شاه نشانه گرفتند : « شاه دوستی یعنی غارتگری ، شاه دوستی یعنی از بین بردن قرآن ، شاه دوستی یعنی کتک زدن شاگردان امام صادق (ع) و ...» ما این اعلامیه ها را دسته دسته بر می داشتیم و با آن دوچرخه در خیابان ها ، به خصوص خیابان انقلاب (شاهرضا ) ، میدان انقلاب (24اسفند ) و جلوی دانشگاه که خارجی ها بیشتر در آن سکونت داشتند ،پخش میکردیم . بدین ترتیب اعلامیۀ زیادی پخش کردیم . ما با جرأت تمام این کار را ادامه دادیم و بحمد الله گرفتار نشدیم .

این گونه بود که من در سنین جوانی به صحنۀ سیاسی وارد شدم . بعضی ها که بعدها حضرت امام آنها را مقدسین خشک و متحجر تعبیر نمودند . ما را نصیحت می کردند که ای آقا ، مشت با درفش نمی خواند ، مشت با سنگ خارا نمی خواند ، راهی که ایشان می رود به نتیجه نمی رسد و فرجام خوشایندی در کار نیست . شما جوان و پرجوش و پر حرارت هستید و این شور و احساسات ، عاقبت کار دستتان می دهد . ولی به لطف خداوند ، آن وسوسه ها،با آن که بسیار دلسوزانه به نظر می آمد ، در من کارگر نمی افتاد و راهم را همچنان ادامه می دادم.

جشن های 2500 ساله

در آن برهه از زمان ، وضع اقتصادی کشور خیلی وخیم بود . فقر و بدبختی سایۀ شومی بر سر مردم افکنده بود . عموم مردم هیچ دلخوشی از حکومت و حاکمان نداشتند چه برسد به این که بخواهند برای آنها جشن بگیرند . به عبارتی جشن و سرورهای ویژۀ شاه و درباریان بود و بس.

روحانیون مبارز که در منابر خود بر ضد شاه و دولت او سخن می گفتند ، به مسئلۀ جشن های 2500 ساله پرداختند و آن را نشانۀ  اشرافی گری و فرعون سنتی قلمداد نموده ، به شدت شاه و دربار را تخطئه می کردند .

در یکی از منابر مهمی که خطیب آن به شدت به این مسئله انتقاد کرد و من در آن حضور داشتم ، منبر مرحوم آقای فلسفی  بود ؛ یکی از برادر زاده های حضرت امام مرحوم شده بود . انقلابیون تهران تصمیم داشتند هم اعلامیه ای در روزنامه چاپ کنند و به امام تسلیت بگویند و هم مجلس ختم مهمی برگزار کنند . آقای فلسفی برای منبر دعوت شد ، این در حالی بود که یکی دو هفته به شروع جشنهای 2500 ساله مانده بود . از خطیب خواسته شد که به موضوع اشاره کرده ، علیه آن و دیگر برنامه های غلط دولت دست به افشاگری و بیدارباش عمومی بزند .

روز موعود مسجد ارک تهران خیلی زود از جمعیت پر شد ( چه بسا افراد زیادی فقط برای استماع مطالب سیاسی آقای فلسفی و آگاهی از اوضاع و احوال اجتماعی آمده بودند ). آیت الله طالقانی هم آمده بود . او به جایگاه خاص علما نرفت و در میان جمعیت نشست . من در نزدیکی او قرار داشتم . چهره اش نشان می داد که چقدر مشتاق است ببیند آقای فلسفی چگونه سخنرانی می کند و تا چه اندازه به دولت و برنامه هایش حمله می کند .

آقای فلسفی طبق معمول ، ابتدا خیلی هنرمندانه از فرهنگ و معارف اسلامی مطالب نغزی گفت و مستمعین را به وجد آورد . حکومت زورگوریان دوره های مختلف و نیز سلسلۀ هخامنشیان را مرور و از آنها انتقاد کرد .آن گاه خطاب به حاکمان  وقت چنین گفت : « حالا پروریی و بیحیایی شما به جایی رسیده است که یک زردشتی را در مقابل رسول اکرم (ص) علم می کنید ؟ معلوم است که ریگ به کفش شماست . اگر ریگ به کفش شما نبود ، این قدر کوروش کوروش نمی کردید . این قدر سلسله های پاشادهان را به رخ این ملت حقیر نمی کشیدید...»

این منبر بسیار عالی از کار درآمد ، همۀ حضار به هیجان آمده بودند ، آقای طالقانی در تائید و تشویق آقای فلسفی با صدای بلند آفرین و بارک الله می گفت ... دل انقلابیون در آن روز خیلی شاد شد . همه فکر می کردیم از آن پس منبر فلسفی را تعطیل کنند ، ولی چنین نشد .

دستگیری و بازداشت انقلابیون

در ادامۀ مبارزه بر ضد جشن های 2500 ساله ، حضرت امام در نجف اشرف سخنرانی تندی ایراد کردند . هم زمان نیز اعلامیه ای انتشار دادند . تعدادی از اعلامیه ها به دست من رسید . هر مسجدی که می رفتم ، هنگام بر داشتن مهر ، تعدادی از اعلامیه ها را  از زیر لباس درآورده ، در جا مهری می گذاشتم . روزی هم یکی از اعلامیه ها را به دانشجویی به نام آقای افجه ای دادم . از قضا او را در یک درگیری دستگیر کرده ، اعلامیه را از جیبش در می آورند و سرانجام با ضرب و شتم فراوان او می گوید اعلامیه را از فلانی گرفته ام .

روزی هنگام ظهر تازه به خانه رسیده بودم و مهمان زیادی هم داشتیم . سفره که پهن شد ، ناگهان مأموران خانه را محاصره کردند و چند نفر وارد شدند . تعداد زیادی از آن اعلامیه ها و کتاب ولایت فقیه امام روی طاقچۀ اتاق بود . هم چنین اسنادی از انقلاب ، کتاب های متنوع سیاسی ، دو عکس از نواب صفوی و از همه مهمتر 25 قطعه عکس از حضرت امام در خانه وجود داشت.

مادر خانمم فورا کتاب ولایت فقیه و اعلامیه ها را از روی طاقچه برداشت و زیر چادر گرفت و به طریقی خود را به آشپز خانه رساند . و آنها را له کرد و در منبع نفت انداخت . ما بی حرکت ایستادیم و آنها خانه را گشتند . در ابتدا به کتاب خانه رفتند و تمام کتابهای سیاسی را جمع کردند . سپس گوشه و کنار خانه ، داخل لباس ها ، رختخواب ها ، زیر فرش ها و همه جا را زیر و رو کردند . عکس ها داخل کمد بود ، اگر آنها را می یافتند کار ما تمام بود ، در آن زمان ، هیچ کجا نام و عکسی از امام به چشم نمی خورد . در بعضی رساله ها که فتاوای مختلف علما را در پاورقی داشتند ، در نقل فتوای امام ، فقط دو پرانتز خالی گذاشته بودند . حتی اجازه نبود به نشانۀ نام خمینی ، مثلا حرف « خ » نوشته شود .

خیلی نگران عکس ها بودم . واقعا قرآن معجزه می کند . آیۀ « وَجَعَلْنَا مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَ » را خواندم ، مأموران به طرف کمد رفتند و داخل آن را نیز گشتند ، ولی اصلا در قسمت مربوط به عکس ها را باز نکردند .

ما را چشم بسته به کمیتۀ مشترک بردند . لباسهایم را گرفته ، لباس زندان دادند و با لگدی محکم ، مرا به سلول انفرادی انداختند . از سر شب تا صبح ، ناله و فریاد دلخراش بچه ها به گوش می رسید و تاب و توان از من ربوده بود . خیلی برای خودم ناراحت نبودم . من در راه انقلاب به قول معروف ، پیه همه چیز را به خود مالیده بودم . برای آن بیچاره ها که زیر شکنجه ضجه می زدند ،گریه می کردم و اشک می ریختم و تا صبح لحظه ای نخوابیدم .

شریعتی عضو نهضت آزادی بود

در ابتدا توجه مردم و تحصیل کرده ها به حسینیه ، به دلیل وجود آقای مطهری بود . او جزو هیئت مدیرۀ حسینیه و مورد قبول همگان بود . البته اوج آوازۀ حسینیه مربوط به زمانی است که آقای شریعتی در آنجا سخنرانی می کرد .

دو نوع برخورد و مقابله با شریعتی و اشتباهاتش بر روی منابر جریان داشت ؛ یکی غیر منطقی و عبارت از نسبت وهابیت و کفر و زندقه و انکار ولایت امیرالمومنین  بود ، که بیشتر مورد توجه عوام الناس قرار می گرفت و بدون چون و چرا می پذیرفتند و موج مخالفتی بر ضد شخص شریعتی ، و نه حسینیۀ ارشاد ، به راه می انداختند. این گونه منابر و برخوردهای غیر منطقی ، در قشر تحصیل کرده و مذهبیون اهل منطق ، طرفدار نداشت . برخورد دیگر ، که عدۀ کمتری در پیش گرفته بودند ، برخورد منطقی و اصولی بود . آنها اشتباهات آقای شریعتی را خیلی مودبانه مطرح می کردند .

به هر حال این امر معضلی بود که علاج آن بسیار مشکل می نمود . اختلافات روز به روز بیشتر می شد و کشمکش بین تیپ مذهبی و شریعتی بالا می گرفت . به تدریج آقای مطهری هم که انتقادهای اصولی اش به شریعتی بی جواب مانده بود ، تهدید کرد که اگر شریعتی باشد ، من دیگر نمی آیم و عاقبت از حسینیه کنار کشید.

این حرکت آقای مطهری خیلی موج انداخت و باعث شد مذهبیون موافق با حسینیه هم مقداری موضوع مخالف بگیرند . درگیری و دعوا رو به وخامت گذاشت و به بغض و کینه مبدل گشت . شریعتی سلسله وار به روحانیت بد و ناسزا می گفت . دیگران هم به او بد می گفتند و تکذیب و تکفیرش می کردند . آقای مطهری برای دین و اندیشۀ اسلامی احساس خطر شدیدی می کرد . وی پیوسته با امام مکاتبه و بیان می کرد که خطر شریعتی به خطر شریعتیسم تبدیل شده است .

من با مشاهدۀ این اوضاع نابسامان ، تصمیم گرفتم پا درمیانی کنم ، بلکه فرجی حاصل شود . افراد حسینیه برای من احترام قایل بودند و گاهی مرا برای شرکت در جلسات دعوت می کردند . چنانکه بعدها معلوم شد ، کارگردانان حسینیه افرادی از نهضت آزادی بودند . خود آقای شریعتی هم نهضتی بود .

 دستگیری و زندانی شدن

روز بیست و یکم ماه رمضان ، من منبر فوق العاده ای رفتم و با استناد به قرآن کریم ، ده مورد از شعائر اسلامی را برشمردم  و گفتم :« هر کس به یکی از این ها حمله کند ، کافر و و اجب القتل است .ای مردم بدانید هیچ کس بیشتر از شخص شاه و دولتش به این امور حمله نکرده است ، بنابراین اینها واجب القتل اند و هرکس بتواند یکی از این ها را بکشد ، واجب است که این کار را انجام دهد . » بدین ترتیب آشکارا فتوای قتل شاه را بر روی منبر در روز بیست و یکم ماه رمضان بیان کردم .

صبح روز بعد پس از خوردن سحری تازه خوابم برده بود که متوجه شدم در می زنند . معلوم بود که در صبح به آن زودی ، برای دستگیری من آمده اند . رفتم و در را باز کردم ، دیگر نگذاشتند برگردم . گفتم که فقط اجازه بدهید لباسهایم را بردارم . خانواده ام نیز بیدار بودند و مشاهده کردند که من را می برند . چشم هایم را بستند و مرا داخل ماشین انداختند و به کمیتۀ مشترک بردند .

دو – سه روز بعد ، آقای مهندس بازرگان را نیز آوردند . در حیاط دیدم  که او را برای بازجویی می برند . حدس زدم ، به دلیل سخنرانی های مسجد قبا ، تازه او را گرفته اند .

مرا در سلول انفرادی انداختند . دیگر از اوضاع بیرون خبر نداشتم . سربازی نگهبان آن دو – سه اتاق بود ، هرچه با او حرف می زدم جرأت نمی کرد جوابی بدهد . سلول خیلی بدی بود ؛ هیچ پنجره ای برای نور یا تهویۀ هوا نداشت . اصلا مشخص نبود چه موقع از  شب یا روز است . تنها دلخوشی ام صدای اذانی بود که مسجد به گوش می رسید و نیز مهر نمازی که با زیرکی همراه آورده بودم .

خوشبختانه صبح و شب اذان مسجد پخش می شد و صدایش به طور واضح به گوش می رسید . نغمۀ « الله اکبر » و « لااله الا الله » ، در آن کنج تاریکی و تنهایی برایم مایۀ امید و دلگرمی بود . با شنیدن صدای اذان به نماز و عبادت می پرداختم و روح و جان خود را صفا می بخشیدم .

در ده روزی که در سلول انفرادی بودم ، دو برنامه در پیش گرفتم : قرائت سورۀ حمد و خواندن نماز قضا برای تمامی اقوام و آشنایان ، که تک تک آنها را به خاطر می آوردم و نیز تلاوت سوره های مختلف قرآن و نثار ثواب آن به ارواح طبیۀ انبیا و اولیای خدا .

چند روز بعد بازجویی تندی از من کردند و گفتند : « کار تو به جایی رسیده که بر روی منبر حکم قتل اعلی حضرت را صادر می کنی ؟ » من انکار کردم . فورا نوارم را گذاشتند . سکوت کردم . گفتند : « برای همین نوار ، 15 سال به زندان محکوم می شوی . اضافه بر آن چیزهای دیگری هم هست که بعدا روشن خواهد شد » و برایم خط و نشان زیادی کشیدند ، این در حالی بود که من به چیزی جز نصرت الهی و پیروزی انقلابی نمی اندیشیدم .

مجاهدین خلق کافر بودند

سالهای قبل از انقلاب گروهی به نام مجاهدین خلق فعالیت سیاسی و فرهنگی گسترده و داغی داشتند. در کتابهایشان که دقت می کردی ، تعالیم و معارف ناب اسلامی مشاهده نمیشد ، بلکه با افکاری دیگر در آمیخته و رنگ و بوی التقاط می داد.

جوانی از کاسبهای بازار ، با منبر من در ارتباط بود . وی به دلیل انتقادات شدیدم از دستگاه به من نزدیکتر شده بود .گویا وی با مجاهدین ارتباط قوی داشت . گاهی کتابهای آنها را برای من می آورد . او هنگامی نزد من می آمد که هوا تاریک شده بود تا اگر مأمورانی مجالس ما را زیر نظر دارند ، از چشم آنها دور بماند . کتابها از انشای خوبی برخوردار بود و آیات قرآنی فراوانی را برای تأیید مطالب در برداشت ، ولی دلچسب من نبود و احساس می کردم عقاید کمونیستی بر آیات تحمیل شده است .

مجاهدین افراد داغی بودند و فعالیت زیر زمینی و مبارزۀ مسلحانه داشتند . تعدادی هم در پوشش عبادات اسلامی و اهل نماز و روزه بودند ، با این اوصاف جوانان به راحتی جذب این گروه می شدند . همچنین مورد تأیید بعضی از بزرگان واقع می شدند . این بزرگان طی نامه هایی از حضرت امام هم خواسته بودند که مجاهدین را تأیید کنند ، اما امام سکوت کرده بودند . یکی از سران گروه نیز به نجف رفته بود و مدت یک ماه برای حضرت امام قرآن و نهج البلاغه خوانده و تفسیر کرده بود . امام همه را گوش داده و در نهایت آنان را کافر دانسته بود .

انجمن حجتیۀ با ساواک در ارتباط بود

با آن که امام منع کرده بود برای نیمۀ شعبان آن سال جشن و سروری بر پا شود ، انجمن حجتیۀ همدان در باغ بزرگی ، جشن مفصلی به راه انداخته بود و این مسئله به خوبی از جدایی آنها از خط مشی امام حکایت می کرد . من خودم کاملا از ارتباط آنها با ساواک خبر داشتم . قضیه مربوط به یکی دو سال قبل از آن بود ، که من ده روز در همدان منبر داشتم . هم زمان انجمن حجتیه همدان ، در یکی از کاروانسراهای مهم شهر مجلس داشت . از من دعوت کردند تا یک سخنرانی در آنجا ایراد کنم . من که پیرو امام و همراه انقلابیون خط امام بودم و در محاصرۀ مأموران کلانتری منبر می رفتم ، آن دعوت را نپذیرفتم . من نمی خواستم این کار من تأییدی برای آنها محسوب گردد ، چون حضور امثال ما در جلسات آنها ، پشتوانه و تأیید خوبی برای آنها بود . از طرفی شرکت نکردن من در جلسه شان ، باعث کسر شأن آنها می شد .

آیت الله مدنی ، که در آن زمان در همدان زندگی می کرد ، سئوال کرد : « چرا دعوت آنها را قبول نمی کنی ؟» عرض کردم : « من در چند شهر ، از جمله بندرعباس و تربت حیدریه ، که اینها آمده بودند جلسه برقرار کنند ، با گوش خود شنیدم که افرادشان به یکدیگر می گفتند ، اگر مسئله ای پیش آمد سریع با ساواک در میان بگذاریم و از آنها کمک بخواهیم تا مشکل ما را حل کنند .

حرف من به زودی ثابت شد . با کمال تعجب مطلع شدیم آنها به شهربانی رفته و از ما شکایت کرده اند . آنها گفته بودند که آقای انصاریان آمده تا در اینجا افکار آیت الله خمینی و باند او را اشاعه دهد .واقعا جای تعجب بود که چگونه این مدعیان دینداری و وابستگی به امام زمان (عج) ، پیش شهربانی رژیم طاغوت از ما شکایت کرده اند .

مسلمان شدن دو مسیحی

یکی از پا منبری های من ، که مکانیک بود، روزی به من گفت : « یکی از همسایگان محل کارم مسیحی است و برای جذب او به اسلام خیلی صحبت کرده ام . اگر اشکالی ندارد چند جلسه او را پای منبر شما بیاورم . » گفتم : « نه تنها اشکالی ندارد ، بلکه واجب است که او را بیاوری . پیامبر اکرم (ص) نیز یهودیان و مسیحیان را به مسجد دعوت و با آنها صحبت میکرد . دین ما دین منطق و دلیل است . دین فکر و اندیشه است.»

فرد مسیحی پس از چند نوبت شرکت در منابر من ، روزی گفت که می خواهم مسلمان شوم . مسایل را برایش گفتم و در جلسه ای ، که گویا در هیئت محبین الائمه و شبی از ماه رمضان بود ، به طور رسمی به دین اسلام تشرف پیدا کرد . وی در آن جلسه ، چند دقیقه ای هم برای مردم صحبت کرد .

زمانی ظهرهای ماه مبارک رمضان در مسجد امیر آباد ، سخنرانی می کردم . خانمی مسیحی چند بار همراه یکی از دوستانش به پای منبر آمده و به اسلام گرایش پیدا کرده بود . روزی پیش من آمد و گفت که به خاطر مطالب مستدلی که از قرآن و روایات شنیده ام ، می خواهم مسلمان بشوم . وی نیز به اسلام تشرف پیدا کرد .

جلسات معنوی برای اختلاف زدایی سیاسی

در اوج اختلافات اصفهان و در زمان سید مهدی هاشمی که گروه ها به مجالس و منابر حمله می کردند ، برای منبر به آن شهر دعوت شدم . هیچ یک از دوستان نظر مساعدی دربارۀ این سفر نداشتند ، ولی به هر حال من رفتم .

در بدو ورود ، از چند تن افراد بی طرف خواستم تا اوضاع را کاملا برایم توصیف و تعریف کنند . وقتی به اوضاع و احوال شهر واقف گشتم ، به این نتیجه رسیدم که بهترین راه برای جذب آن جوانان پر شور و حرارت و درگیر کشمکش های سیاسی ، طرح مسایل معنوی در سطح بالاست ؛ زیرا این موضوع همگانی است و کسی نمی تواند با آن ، جبهۀ مخالف بگیرد . فکر بکری بود و خیلی زود ثمر بخشید .

هر روزه جلسات در فضایی آرام و حال و هوایی ملکوتی برگزار شد و به مرور بر تعداد مستمعین افزوده گشت . سال بعد مجالس در مسجد سید اصفهان ، که بزرگترین مسجد شهر است ، برگزار شد . مسجد مملو از جمعیت می شد . پس از مدتها ، با تیمسار سیف اللهی ، که قبلا از مقامات اطلاعات سپاه بود و بعد به فرماندهی نیروی انتظامی ایران رسیده بود ، هم سفر شدیم . او ابراز داشت که آن جلسات در کاهش اغتشاشات سیاسی اصفهان بسیار موثر بوده و عدۀ بی شماری را از گردونۀ دسته بندی های سیاسی خارج ساخته است .

البته اگر گروها و دسته ها الهی و خطشان خط قرآن و مرامشان مرام اهل بیت (ع) باشد ، هیچ گاه با هم اختلافی پیدا نمی کنند مگر اینکه  اختلاف سلیقه به وجود آید که آن هم با محوریت قرآن و اهل بیت (ع) لطمه ای به اتحاد مردمی و همبستگی عمومی وارد نمی سازد .

حکایتی جالب

آقای مستطاب زاده ، جوانی بسیار مودب ، متدین و تحصیل کردۀ آمریکاست . وی اصفهانی است ؛ ولی اکنون در تهران زندگی می کند و سالهاست پای منبر من می آید . این جوان در آمریکا شاهد ماجرایی بوده که بسیار جالب است .

او می گوید : « ایامی که در آمریکا تحصیل می کردم با دو – سه دانشجوی مسیحی آمریکایی رفیق شده بودم . شب جمعه ای که اتفاقا با یک تعطیلی رسمی آمریکا مصادف شده بود ، با دوستان ایرانی قصد داشتیم به گردش برویم . یکی از دوستان آمریکایی گفت که من هم می آیم . ما معمولا به نوارهای شما و بخصوص دعای کمیل و منبرهای ماه مبارک رمضان گوش می دادیم . آن روز نیز نوارهای دعای کمیل را که تازه از ایران رسیده بود ، با خود برداشتیم .

در آنجا نوار را گذاشتم و حال معنوی بسیار خوبی به ما دست داد و اشک از دیدگانمان روان گشت . دانشجوی مسیحی هاج و واج ما را نگاه می کرد . بعد از تمام شدن نوار از ما خواست تا بخشهایی از آن را برایش ترجمه کنیم . مطالب پر معنی و پر جذبۀ دعای کمیل ، او را به هیجان آورد و پس از چندی شیعه شد  و جالب تر آن که دروس اسلامی را شروع کرد و چند سالی هم به قم آمد و پس از طی دوره ای به آمریکا برگشت . هم اکنون در آمریکا در لباس روحانیت به امر تبلیغ اشتغال دارد . » 

دعای کمیل در جمع منافقین

مرحوم شهید لاجوردی اصرار داشت که بر روی مناقین کارفرهنگی صورت بگیرد و در این باره از من کمک خواست . ابتدا کتابهای زیادی را برایشان فرستادم . روزی هم دعوتم کرد تا بروم برای آنها سخنرانی کنم . در آن زمان این گروهک در اوج فعالیت بودند و زندان پر از اعضای تندروی آنها بود . من معتقد بودم که علاوه بر سخنرانی ، برگزاری دعای کمیل نیز بسیار مناسب است و چه بسا اثر زیادی دارد ؛ زیرا تمام مضامین دعا کمیل ، از عمق وجود نشأت می گیرد و انسان در آن مناجات ، بسیار عاطفی با خدا حرف می زند ، از این روی می توان در لابه لای فرازهای دعا ، به طور مستقیم با وجدان افراد سخن گفت و آنها را از خواب غفلت بیدار کرد .

جلسات چندی در زندان اوین و قزل حصار کرج برگزار شد . پس از آن از آقای لاجوردی خواستم تا در مراسم تاسوعا و عاشورا و احیای ماه مبارک رمضان نیز آن افراد را به پای منبر بیاورد . آنها می آمدند و در جایگاه خاصی می نشستند . این فعالیت های فرهنگی در روح و جان آن افراد گول خورده ، اثر عمیقی برجای گذاشت . بسیاری نیز موفق به توبه و بازگشت به صراط مستقیم شدند و از زندان خلاصی یافتند .

بعدها نامه های محبت آمیز بیشماری از آن جوانان به دستم رسید . بعضی از دختران نیز که در آن گروه بودند ، موفق به توبه شدند . آنها بعدها مرا برای مراسم ازدواج خود دعوت می کردند و من صیغه عقدشان را جای می کردم و بحمدالله هر یک دنبال زندگی سالم و پر افتخاری رفتند .

حضرت علی (ع) که این دعا را برای یکی از یارانش ، کمیل ، ایراد کرد و او آن را نوشت فرمودند : « این دعا روزی را زیاد می کند ، گناه را می بخشد ، یاری خداوند را جلب می کند و انسان را از دیگران با رحمت خودش کفایت می کند و خلاصه زندگی انسان را یکسره به پروردگار متصل می کند . »

حضور در جبهه های نبرد

من در مشهد بودم که خبر حملۀ همه جانیۀ عراق را به میهن اسلامی شنیدم . داخل صحن حرم ، مردم دور هم جمع شده ، به رادیو گوش می دادند که اعلام شد : « عراق از دریا و هوا و زمین به کشور حمله کرده است . » سریع به منزل آمدم و به خانواده گفتم که اثاثیه را جمع کنید ، باید به تهران برگردیم .

اهل بیت را به تهران رساندم ، کارهایم را سرو سامان دادم و همراه حاج آقا ارسین و با ماشین او راهی جبهه شدم . مستقیما به منطقۀ آبادان و خرمشهر وارد شدیم . هدف اصلی عراق تصرف این دو شهر و جدا کردن مناطق نفت خیز از ایران بود . چند روزی از شروع جنگ نگذشته بود و آبادان 24 ساعته زیر آتش سنگین توپ خانۀ عراق بود .

ما غافلگیر شده بودیم . ارتش ، نظام و برنامه مشخصی نداشت . سپاه هم منسجم نبود و نیروهای مردمی برای جهاد ، حفظ دین و مملکت ؛ ولی ناهماهنگ و بی برنامه به جبهه آمده بودند . با این اوصاف کار ما خیلی دشوار و در هم پیچیده بود ، ولی عراق با آمادگی قبلی جنگ کلاسیکی را شروع کرده بود . وقتی وارد آبادان شدیم ، درگیری خیلی شدید بود . قسمتی از جبهه دست ارتش و قسمتی دست سپاه بود . نیروهای نامنظم مردمی نیز با عنوان فداییان اسلام و به سر پرستی مرحوم شهید سید مجتبی هاشمی ، در آبادان و خرمشهر مستقر بودند  .ما هم به این طرف و آن طرف می رفتیم و با رزمندگان صحبت کرده ، آنها را تشویق و تشجیع می کردیم . بعد از چند روزی که در آبادان به سر بردیم ، به خرمشهر آمدیم . آنجا جنگ شدیدتر بود . عراقی ها شهر را غارت کرده و نخل ها را سوزانده بودند . من و آقای ارسین زیر گلوله باران عراق  با ماشین به هر سو می رفتیم و به بچه ها دلگرمی می دادیم و آنها را به پایداری و مقاومت سفارش می کردیم . چندی بعد زمزمۀ سقوط خرمشهر به گوش می رسید  . شهر از دو طرف در محاصره بود ، مگر جادۀ خسرو آباد به آبادان . همان زمان بود که محمد حسین فهمیده خود را به زیر تانک عراقیها انداخت تا جلوی آمدن آنها را به شهر بگیرد . مردمی که در شهر بودند همه در حال فرار بودند . ما هم دیدیم دیگر جای ماندن نیست . با آقای ارسین سوار ماشین شدیم و با سرعت از جادۀ خسروآباد به طرف آبادان حرکت کردیم. جاده زیر آتش بود و دشمن در فاصلۀ 200 متری ما بود . زمانی گلوله باران چنان شدید شد که به ناچار از حرکت ایستادیم و زیر ماشین پناه گرفتیم . مرگ را جلوی چشمان خود می دیدیم . ساعت چهار بعداز ظهر مقداری وضعیت آرامتر شد و ما از بیابان و بیراهه ، وارد جادۀ اهواز شدیم و خود را به شهر رساندیم .

من با بچه های سپاه و کمیته آشنا بودم . آنها جوانانی بودند که از سال 1355 به بعد پای منبرهای من می آمدند که از شلوغ ترین منبرهای تهران بود . در ادامۀ جنگ نیز من در کنار آنها و در جبهه های جنگ بودم . یعنی به طور مستمر و هر چند وقت یک بار ، به جبهه ها سرکشی کرده ، در پایگاههای مختلف برای رزمندگان اسلام سخنرانی می کردم . در ارتباط با جهاد و مرزداری ، آیات و روایات بسیاری را دسته بندی نموده بودم و گاهی در یک شبانه روز ده بار برای گردانهای مختلف سخنرانی می کردم . من همیشه مایل بودم که به خط مقدم بروم ؛ اما اغلب ممانعت می کردند و می گفتند امام فرموده اند به چهرهایی که وجودشان خیلی لازم است ، اجازه ندهید به جلو بروند . ولی ما توجیه می کردیم که پس قاعده شامل حال ما نمی شود ؛ چرا که ما چهرۀ با ارزشی نیستیم . بدین ترتیب خود را به خط مقدم می رساندیم . به سنگرهای بچه ها سرکشی و آنها را زیارت می کردیم و به آنها دلگرمی می بخشیدیم . در شبهای تاریک با « بلد » ، به سنگرهای تک تیراندازان ، بچه های شناسایی و بیسیم چی ها سر می زدیم و مقداری با آنها می نشستیم .

حاج همت

در دوران هشت سال دفاع مقدس ، من یک پایم تهران و یک پایم جبهه بود ، بخصوص در زمان فرماندهی حاج همت ، من همیشه جبهه بودم . آشنایی ما نیز برای اولین بار در جبهه و در عملیات والفجر اتفاق افتاد. او که دبیر آموزش و پرورش شهرضا بود ، در یک اعزام شرکت کرده و به کردستان آمده و در آنجا رشادت و دلاوری زیادی از خود نشان داده بود . سران سپاه او را جذب کرده و تکلیف کرده بودند در جبهه بماند و از دین و میهن پاسداری نماید ؛ از این روی پس از اتمام دورۀ مأموریتش باز هم در جبهه می ماند و برای کلاس بزرگتری معلمی می کند ؛ دشتهای پهناور و کوهها ی سر به فلک کشیده ، کلاس درس او ، و ایمان ، اخلاق ، تقوی ، شجاعت و دلاوری موضوعات تدریس او بودند .

حاج همت سراسر زندگی خود را وقف اسلام و میهن کرد و تا جان در بدن داشت از این مرز و بوم دفاع کرد . او با نیروهای بسیجی طوری برخورد کرده بود که همه به او عشق می ورزیدند . حاج همت زندگی ساده و به دور از تجملات داشت . زمانی که خانواده اش را به اهواز آورده بود ، گاهی با هم به خانه شان می رفتیم ، ناهاری می خوردیم و دوباره به جبهه بر می گشتیم  . او خیلی فعال ، زرنگ و اهل توسل و مناجات بود . ایامی که فرماندهی لشکر « محمد رسول الله » را برعهده داشت ، به نحو احسن از پس کارها برمی آمد  هرجا که نبرد سخت می شد ، حاج همت ، از پشت بی سیم حرکت می کرد و خود به وسط میدان می رفت . وی که با نیروی اندکی جزیرۀ مجنون را نگاه می داشت ، در همان مکان با گلولۀ توپی سرش را از بدن جدا شد . جنازه اش را به تهران منتقل کردند ، من با جنازۀ او به شهرضا رفتم و در  نماز و خاک سپاری اش شرکت کردم .

خواندن دعای کمیل در حال ایستاده

یک بار دیگر نیز برای عملیات گسترده ای دست به اعزام عمومی زده بودند . حضرت امام به این اعزام عنایت خاصی داشتند . مجلسی در مدرسۀ شهید مطهری برپا شد و نیروهای رزمنده و بسیجیان گرد هم آمدند . مسجد مملو از جمعیت بود ، خیابانهای اطراف هم بسیار شلوغ بود . همه جا بلندگو نصب کرده بودند . ما مراسم دعای کمیل را شروع کردیم . به نصف دعا که رسیدم ، ناگهان از جای خود برخاستم و رو به رزمندگان اسلام  و در حالت ایستاده ، دعا را ادامه دادم و خطاب به آنان گفتم : « شما جوانان پاک باخته ، جان خود را کف دست نهاده ، می خواهید آن را با خدا معامله کنید . شما بسیار دوست و عزیز خداوندید و مسلما این مجلس ملکوتی مورد توجه پروردگار است و فرشتگان در رفت و آمد هستند . لحظه ای برایم گران آمد پشت به شما و در حال نشسته باشم...».

دعا را ایستاده و در کمال شور و حال به پایان رساندم . مجلس بسیار عجیبی شده بود ، عده ای بی حال بر زمین می افتادند . فردا خبردار شدم که تعداد افراد آماده اعزام به جبهه ، خیلی زیادتر از حد لزوم است و می خواستند بقیه را ثبت نام نکنند .

گردانهای شهادت

در سراسر جبهه ، عراقی ها در مقابل خطوط دفاعی خود مین گذاری می کردند و به علاوه دور تا دور مقرهای خود سیم خاردار می کشیدند و بشکه های انفجاری قرار می دادند . در شروع عملیات ، گاهی لازم می شد که بی معطلی ، عده ای جلو بروند و راه را باز کنند . در بدو امر نیز اعلام می شد که برای چنین کاری چند نفر لازم داریم و تأکید می شد که احتمال زنده ماندن هم بسیار کم است . گاهی اوقات که من حضور داشتم ، از من می خواستند که من این مطلب را اعلام کنم . من نیز ضمن بیان عظمت و اهمیت جهاد در راه خدا و اجر و پاداش شهادت ، آن را اعلام می کردم . بدین ترتیب فورا عدۀ زیادی پیش قدم می شدند که خیلی بیشتر از حد لزوم بود . موقعی که اسم نویسی تمام  میشد ، بسیاری از حسرت این که چرا این موقعیت نصیب آنها نشده ، گریه و زاری می کردند .

بچه ها همه از دنیا بریده غرق معنویات و متوجه عالم دیگر شده بودند و اصلا به دنیا و چیزیهای دنیایی فکر نمی کردند . همه پاک، بی آلایش ، خالص و مخلص بودند . یکی از زیبایی های جبهه ، نیمه شبهای آنجا بود . آن بسیجیان عاشق ، باشور و شعف وصف ناپذیر در آن بیابانها ، هر یک در گوشه ای با خود خلوت کرده ، با معبود خویش راز و نیاز می کردند و از شدت عشق و ایمان اشک می ریختند . همه جا نماز و گریه و مناجات بود ، گویا آنجا سرای محشر و عرفات بود . خدا شاهد است گاهی اوقات که من در آن بیابانها و در سنگرهای بچه ها سخنرانی می کردم ، صحرای کربلا و شب عاشورای حسینی برایم نمودار میشد . عشق و علاقۀ آن بچه های معصوم ، با آن چهرهای پاک و نورانی به امام عزیز و بیقراری شان برای جانفشانی در راه اسلام ، درست همان بود که در خاطر هر مسلمانی واقعۀ کربلا نقش زده بود .

بعضی از آن گلهای ناز ، در نشست و برخاستها ، یا سخنرانیها ، خود را به من نزدیک می کردند و می گفتند ما باید کنار حاج آقا بنشینیم ، چرا که ما فردا شهید می شویم . فردای آن روز فرا می رسید و با کمال شگفتی می دیدیم که آن گلها پرپر می شوند و مرغ جانشان از آن قفس کوچک به اوج آسمان نیلگون پر می کشد .

شهید گرکانی ، یک بسیجی بود . او قبل از انقلاب در پخش اعلامیه ها به من کمک می کرد . روزی برایم نوشت که تا40 روز دیگر شهید می شوم ؛ زیرا دو – سه بار حضرت سید الشهدا (ع) را در خواب دیده ام و ایشان چنین مژده ای را به من داده است آن بسیجی ، همان طور که گفته  بود، 40 روز بعد شهید شد .

گاهی اوقات رزمنده ای نزد من می آمد و می گفت ، حاج آقا امروز رأس سال خمسی من است . جالب آن که مثلا 20 تومان پول می داد و می گفت ، من امروز در پایان سال خمسی ام ، فقط صد تومان پول اضافه آورده ام . من یادداشت می کردم و بعد به نام خودشان ، با مهر حضرت امام رسید می گرفتم .

برخی از همین بچه ها از خانواده های غیر مذهبی بودند . یکی از آنها که با من آشنایی داشت ، شهید شد . بعدها شنیدم که واقعۀ شهادت او بر خانواده اش تأثیر فراوانی گذاشته ، خواهر و مادرش محجب و متدین شده اند .

ماجرای شام در خانه کُردهای خونگرم

این بار پیغام از شمالی ترین منطقۀ جبهه ، یعنی اطراف حلبچه بود . اوضاع آنجا بسیار شلوغ شده بود. ما را طلبیدند تا روحیۀ بچه ها را تقویت کنم . من به اتفاق چند تن از دوستان به سمت غرب حرکت کردیم . دوستان عبارت بودند از : از آقای حاج سید علی آقای لاجوردی که فرش فروش و اهل قم است ، مرحوم حاج محمد مقدم ، حاج علی حاج باقری و آقای حاج میرزا حبیب الله امین الواعظین که اهل کرج و از اولیاء الله است . وی گاهی با من به جبهه آمده ، با آن که پیرمرد بود تا صف مقدم جلو می آمد . من از او امید شفاعت دارم .

مقدار زیادی پول ، که از مردم و هیئت ها جمع آوری کرده بودیم و یک ساک پر شده بود ، همراه داشتیم . من معمولا با خود پول می بردم تا اگر نیاز ضروری هست برطرف سازیم ؛ پولها زیر نظر فرمانده لشکر و برای خرید رزق و مایحتاج دیگر به مصرف می رسید .

با آن دوستان شب را در همدان ماندیم ، هوا خیلی سرد بود . سپس به سنندج رفتیم و یک روز آنجا ماندیم و برای مردم سخنرانی کردیم . از آنجا به شهری دیگر و بعد از آن به سقز رفتیم . برادر حاج همت ، فرمانده سپاه آنجا بود . سه شب در آنجا ماندیم و برای رزمندگان سخنرانی کردیم که بسیار موثر واقع شد . سپس به بانه رفتیم تا از آنجا راهی حلبچه شویم .

جاده ها خیلی نا امن بود و ما زیر چتر امنیتی نیروهای کنترل جاده ، ساعت چهار بعد از ظهر به بانه رسیدیم . نم نم باران می آمد . با دوستان در شهر بانه مقداری قدم زدیم . آنها گفتند : « حاج آقا این جا برای ما خیلی دلگیر است ، بیا برگردیم . » گفتم : « آمده ایم که به حلبچه برویم . تازه جاده ها خیلی نا امن است چگونه می توانیم در شب تاریک برگردیم . صبر کنید و تلخی این دلگیری را تحمل کنید ، چه بسا در ورای بسیاری از تلخی ها شیرینی وجود دارد ... امشب را هم می مانیم ، اگر نخواستید فردا برمی گردیم . »

به سپاه رفتیم و خودمان را معرفی کردیم . نیروهای آنجا از آذربایجان بودند و ما را نمی شناختند و اتفاقا خیلی هم سرد برخورد کردند . هنگام نماز جماعت ، روحانی سپاه  مرا شناخت و از من خواست که بعد از نماز سخنرانی کنم . یک ساعتی برایشان سخنرانی کردم . در بین نیروها چند تن از سپاهیان آشنای تهرانی هم حضور داشتند . بعد از نماز با هم سر سفرۀ شام نشستیم . حاجی بخشی هم که از حلبچه می آمد ، دوربین در دست ، از راه رسید و کنار ما نشست .

در این اثنا شخصی آمد و گفت : « حاج آقا ، جوانی به نام لطفی که اهل تسنن است آمده و می خواهد شما را ببیند . » هرچه فکر کردم سابقه ای از او در ذهنم نیافتم .گفتم ، بگو بیاید . دیدم جوانی 25-26 ساله است و کمی هم می لنگد . کنارم نشست و بعد از احوال پرسی مختصری گفت : « حاج آقا اگر باران نیامده بود از خانه تا اینجا سینه خیز خدمتتان می رسیدم ، ملاقات با شما تا این اندازه برایم مهم با ارزش است . » این سخن حالم را منقلب ساخت ؛ که چگونه خداوند بزرگ با آن که پروندۀ خوبی نزدش ندارم این گونه چهرۀ مرا در بین مردم محبوب و عزیز کرده است . گفت : « ما 14 نفر هستیم ، آنها را به خانه دعوت کرده ام و همگی حضور شما را در جمع خود طلب می کنیم . »

سر سفرۀ شام بودیم و هنوز لقمه ای بیش نخورده بودم ، با شنیدن این حرف ها از اشتها افتادم و نتوانستم لقمه ای دیگر بخورم . به دوستان گفتم : « من با این آقا می روم .» بچه های سپاه گفتند : « حاج آقا اینجا کردستان است و اوضاع خیلی بحرانی و خطرناک است ، شما با چه جرأتی می خواهید به خانۀ یک ناشناس بروید ؟ اگر حتما می خواهید بروید ما با شما بیاییم . » گفتم : « نه » ، اما سرانجام یک نفر از آنها گفت که من حتما باید با شما بیاییم . بلند شد و خود را مسلح کرد . حاج بخشی هم حرکت کرد . هم سفرانم نیز همراهی کردند . آن جوان خوشحال شد و با هم به خانه شان رفتیم .

پس از دقایقی ، دوستان او نیز وارد شدند . جمعا 14 نفر بودند . آنها گفتند که توسط یکی از دوستانشان که شهید شده ، به مذهب تشیع درآمده اند . می گفتند که آن شهید هم با شنیدن نوارهایی از دهۀ محرم و ماه رمضان شما شیعه شده بود . وصیت نامۀ او را که خون آلوده و حاوی مطالب پر معنایی از حضرت سید الشهداء بود ، قاب گرفته بودند .

همه از این ساعتی در کنار ما هستند ، خوشحال و مسرور بودند . آنها گفتند که والدینشان از این مسایل خبر ندارند . آقای لطفی اسم خود را حسین گذاشته بود . در آنجا فرصت را غنیمت شمرده ، بخشی از دعای کمیل را خواندیم و توسلی به حضرت علی (ع) پیدا کردیم . مجلس بسیار خوبی شد . یک ساعت در آن فضای معنوی دعا خواندیم و گریه کردیم که دست کمی از شب بیست و یکم ماه رمضان نداشت .

هرکس در مقابل انقلاب بایستد...

من این انقلاب را بعد از انقلاب انبیاء الله و ائمۀ هدی گران ترین و پر بار ترین انقلاب می دانم . از ابتدا هر کس به این انقلاب خیانت کرد، سزای عمل خود را در همین دنیا دید و از این به بعد نیز چنین خواهد بود، زیرا این انقلاب از آغاز فقط برای خدا بوده و رهبر وارسته و الهی اش با نیتی خالص کار کرده است ، به علاوه هزاران تن از جوانان پاک، جان خود را بر سر پیروزی انقلاب گذاشته اند. بنابراین هرکس در مقابل انقلاب بایستد ، در نهایت از طرف خداوند عالم محکوم به شکست خواهد بود.


علی مطهری:با تیپ نهضت‌آزادی خوب برخورد نکردیم
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱۸  کلمات کلیدی: سیاسی ، علی مطهری ، نهضت آزادی
علی مطهری:با تیپ نهضت‌آزادی خوب برخورد نکردیم/ امام خمینی: ضرر نهضت آزادی از منافقین بیش‌تر است
خبرنامه دانشجویان ایران: علی مطهری در سرمقاله امروز روزنامه شرق به تعریف و تمجید از نهضت آزادی پرداخت.

به گزارش خبرنگار «خبرنامه دانشجویان ایران»، علی مطهری در وصف مرحوم عزت‌الله سحابی نوشته است: او مانند پدرش و مهندس بازرگان به ترکیبی از اسلام و دموکراسی غربی قایل بود که نتیجه آن حکومتی است دموکراتیک که برای اسلام احترام قایل است و مردم در انجام فرایض مذهبی خود آزادند، نه حکومتی که به دنبال پیاده کردن و اجرای احکام اسلام است.

علی مطهری در اظهار نظری جالب مدعی شد: در مجموع ما با تیپ نهضت آزادی خوب برخورد نکردیم و هراس بیجایی از آنها داشتیم، بنابراین کمتر اجازه اظهار نظر به آنها دادیم.

این در حالی است که حضرت امام خمینی(ره) در باره نهضت آزادی نوشته است: «نهضت به اصطلاح آزادی، صلاحیت برای هیچ امری از امور دولتی یا قانون گذاری یا قضایی را ندارد و ضرر آن‌ها، به اعتبار آن‌که متظاهر به اسلام هستند و با این حربه جوانان عزیز ما را منحرف خواهند کرد و نیز با دخالت بی‌مورد در قرآن کریم و احادیث شریفه و تأویل‌های جاهلانه، موجب فساد عظیم ممکن است بشوند؛ از ضرر گروه‌های دیگر، حتی منافقین ـ این فرزندان عزیز مهندس بازرگان ـ بیش‌تر و بالاتر است.»

متن نامه امام به آقاى محتشمى، وزیر کشور به شرح زیر است:

بسم اللَّه الرحمن الرحیم‏
جناب حجت الاسلام آقاى محتشمى، وزیر محترم کشور- ایّده اللَّه تعالى‏
در موضوع نهضت به اصطلاح آزادى مسائل فراوانى است که بررسى آن محتاج به وقت زیاد است. آنچه باید اجمالًا گفت آن است که پرونده این نهضت و همین طور عملکرد آن در دولتِ موقتِ اولِ انقلاب شهادت مى‏دهد که نهضت به اصطلاح آزادى طرفدار جدى وابستگى کشور ایران به امریکا است، و در این باره از هیچ کوششى فروگذار نکرده است؛ و حمل به صحت اگر داشته باشد، آن است که شاید امریکاى جهانخوار را، که هر چه بدبختى ملت مظلوم ایران و سایر ملتهاى تحت سلطه او دارند از ستمکارى اوست، بهتر از شوروى ملحد مى‏دانند. و این از اشتباهات آنها است.

در هر صورت، به حسب این پرونده‏هاى قطور و نیز ملاقاتهاى مکرر اعضاى نهضت، چه در منازل خودشان و چه در سفارت امریکا و به حسب آنچه من مشاهده کردم از انحرافات آنها، که اگر خداى متعال عنایت نفرموده بود و مدتى در حکومت موقت باقى مانده بودند ملتهاى مظلوم بویژه ملت عزیز ما اکنون در زیر چنگال امریکا و مستشاران او دست و پا مى‏زدند و اسلام عزیز چنان سیلى از این ستمکاران مى‏خورد که قرنها سر بلند نمى‏کرد، و به حسب امور بسیار دیگر، نهضت به اصطلاح آزادى صلاحیت براى هیچ امرى از امور دولتى یا قانونگذارى یا قضایى را ندارند؛ و ضرر آنها، به اعتبار آنکه متظاهر به اسلام هستند و با این حربه جوانان عزیز ما را منحرف خواهند کرد و نیز با دخالت بیمورد در تفسیر قرآن کریم و احادیث شریفه و تأویلهاى جاهلانه موجب فساد عظیم ممکن است بشوند، از ضرر گروهکهاى دیگر، حتى منافقین این فرزندان عزیز مهندس بازرگان، بیشتر و بالاتر است.

 «نهضت آزادى» و افراد آن از اسلام اطلاعى ندارند و با فقه اسلامى آشنا نیستند. از این جهت، گفتارها و نوشتارهاى آنها که منتشر کرده‏اند مستلزم آن است که دستورات حضرت مولى الموالى امیر المؤمنین را در نصب ولات و اجراى تعزیرات حکومتى که گاهى بر خلاف احکام اولیه و ثانویه اسلام است، بر خلاف اسلام دانسته و آن بزرگوار را - نعوذ باللَّه- تخطئه، بلکه مرتد بدانند! و یا آنکه همه این امور را از وحى الهى بدانند که آن هم بر خلاف ضرورت اسلام است.

نتیجه آنکه نهضت به اصطلاح آزادى و افراد آن چون موجب گمراهى بسیارى از کسانى که بى‏اطلاع از مقاصد شوم آنان هستند مى‏گردند، باید با آنها برخورد قاطعانه شود، و نباید رسمیت داشته باشند.
و السلام على من اتبع الهدى. توفیق جنابعالى را از خداوند تعالى خواستارم.
روح اللَّه الموسوی الخمینى‏

گفتگوی خواندنی با مجتبی سلطانی درباره سوابق نهضت آزادی
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱  کلمات کلیدی: سیاسی ، نهضت آزادی ، میر حسین موسوی ، آیت الله طالقانی
موسوی از دل جنبش مسلمان مبارز و نهضت آزادی درآمد/ بازرگان می‌گفت طالقانی عضو درجه دو نهضت است

بیست و هفتم اردیبهشت سالروز تاسیس نهضت آزادی است. حزبی که در جریان فتنه 88 از محورهای اصلی بود. مجتبی سلطانی نویسنده کتاب خط سازش از منتقدان باسابقه نهضت آزادی است. آنچه در ادامه می خوانید گفتگویی با این نویسنده و پژوهشگر سیاسی است. متن کامل این گفتگوی تفصیلی به زودی در سرویس تاریخ انقلاب رجانیوز منتشر می شود.

    اگر بخواهیم نسبت اندیشه امام (ره) با اندیشه مسلط بر نهضت آزادی را بسنجیم، لازم است پیشینه نگاه ایشان به جریان ملی‌گرایی بررسی شود. در مواریث فکری و تاریخی باقیمانده از امام، در شرایطی که برخی از علما نسبت به دکتر مصدق نگاه بینابینی داشتند، برآیند نگاه امام به دکتر مصدق چندان مثبت نیست. به نظر شما چرا امام داوری مثبتی نسبت به این جریان نداشتند؟

 بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم. حضرت امام در مورد ملی‌گرایی به عنوان یک ایدئولوژی سیاسی که آلترناتیو جریان اسلام‌گرایی باشد، موضع بسیار روشنی داشتند. به هرحال آن دسته از وقایع تاریخ معاصر که مرتبط با جریان ملی‌گرایی هستند، به گونه‌ای شکل گرفته که معمولا از این ایدئولوژی برای تضعیف و به حاشیه راندن و یا حتی به گونه‌ای کنار زدن اندیشه اسلامی استفاده شده است. وقتی از ملی‌گرایی صحبت می‌شود، ممکن است برخی، به‌ویژه نسل کنونی از آن برداشت و تعبیر مثبتی داشته باشند. خود حضرت امام هم به هنگام نفی ملی‌گرایی، تأکید‌ می‌کنند که منظور ایشان نفی ملت‌خواهی و میهن‌دوستی نیست، زیرا اصل میهن‌دوستی و علائق بومی و ملی و تلاش برای صیانت از مرزهای جغرافیایی و تاریخی و فرهنگی یک ملت، مفاهیم و ارزش‌هایی هستند که خود اسلام، هم تاییدکننده و هم مشوق آن‌هاست. آنچه که به عنوان ایدئولوژی سیاسی ملی گرایی با تعبیر ناسیونالیسم در علوم سیاسی مطرح می‌شود، در کشورهای اسلامی و از جمله کشور ما، عمدتاً طرحی بیگانه‌گرایانه برای اسلام‌زدایی بوده است.



در ایران و دوران رضاخان پهلوی، باز ناسیونالیسم در خدمت شکل‌گیری وابسته‌ترین خانواده سلطنتی در تاریخ ایران که رسالت خود را تأمین منافع بیگانگان می‌داند، قرار می‌گیرد و رسماً در خدمت ایدئولوژی و استبداد رژیم وابسته پهلوی در می‌آید. بعد از شهریور ۲۰ می‌بینیم که در رقابت‌های ناشی از جنگ سرد، ناسیونالیست‌های مورد حمایت غرب سعی می‌کنند آرمان‌ها و مطالبات ملی مردم را در قالب این ایدئولوژی بگنجانند و سپس زمینه ساز شکست نهضت ناکام ملی شدن نفت شدند. که اگر انقلاب اسلامی ایران رخ نداده بود، شاید آثار فرهنگی و اجتماعی آن شکست تا یک قرن می‌توانست نظام سلطنتی پهلوی را بیمه کند! وقتی یأس فلسفی و سیاسی و فرهنگی موجود در ایران را در فرهنگ و ادبیات پس از ۲۸ مرداد۳۲ رصد می‌کنیم، در تولیدات و نوشته‌های مدعیان روشنفکری کوچک‌ترین امید و روزنه‌ای برای تحول و تغییر مشاهده نمی‌کنیم. کودتای ۲۸ مرداد برای جریان‌های ناسیونالیست و غیر اسلامگرا همه امید‌ها را نابود کرده بود. چرا این‌گونه شد؟ چون ایدئولوژی ناسیونالیسم، یک ایدئولوژی اب‌تر، عقیم و برخلاف ظاهر ملی‌گرایانه‌اش، در باطن بیگانه‌گراست و به زیان استقلال و ارزش‌های بومی کار می‌کند. همانگونه که فریب ملی گرایی موجب ‌شد که یک نهضت گسترده ملی با شکست مواجه شود. درواقع علت اصلی این شکست و ناامیدی ناشی از مشکلات ذاتی جریان ناسیونالیسم در ایران است. علاوه بر این، این یأس از اینجا هم نشأت می‌گرفت که رژیم کودتا که مدتی بعد عنوان رژیم ضدملی و وابسته شناخته شد، در ابتدا توسط بسیاری از رهبران ملی شدن نهضت نفت مورد پذیرش یا سکوت قرار گرفت و فقط آن بخشی که تحت تعقیب و حذف شدند، از اول آن را کودتا ‌نامیدند. بخشی از کسانی که در پیشگامی نهضت ملی از مجلس پانزدهم شروع می‌کنند و به مجلس شانزدهم و سپس به دولت ملی‌گرای مصدق می‌رسند، زمینه‌سازان کودتا هستند و در خدمت کودتا قرار می‌گیرند. حتی بعضی از متولیان نهضت ملی با رژیم کودتا همکاری کردند و داخل حکومت شدند. به ‌نوعی می‌توان گفت کودتای ۲۸ مرداد ادامه طبیعی نهضت به انحراف کشیده شده نفت است.

    شاید برخی اینگونه تصور کنند که نگاه منفی امام نسبت به متولیان نهضت ملی نفت صرفاً به خاطر مخالفت آن‌ها با اسلام است؛ حال آنکه شما به نکته جالب و مهمی اشاره کردید که امام اساساً این ایدئولوژی را دارای نتایج مفیدی برای کشور نمی‌دانستند و از جنبه عقیم بودن آن به طرد این تفکر می‌پرداختند.

به نظر می‌رسد که هم عقیم بودن ایدئولوژی، هم نافی استقلال بودن و هم اسلام‌ستیزی آن مد نظر امام بوده است. امام در مقطعی خاص روی اسلام‌ستیزی ناسیونالیسم انگشت می‌گذارند. این نکته را نباید از یاد برد که سکولاریسم ملی‌گرای دوره مصدق، یک سکولاریسم بی‌طرف نیست. بعضی‌ها که بین لاییسیته و سکولاریسم تفکیک قائل می‌شوند و می‌گویند سکولاریسم در ذات خود با دین تعارض و درگیری ندارد و می‌تواند با آن همزیستی هم داشته باشد، اما این لاییسیته است که دین‌ستیزی می‌کند. گیریم که این تعبیر را که حاوی مطالب نادرست و پیام‌های گمراه‌کننده‌ای است، بپذیریم و این تفکیک را هم قبول کنیم، باز هم سکولاریسم ملی‌گرای جبهه ملی، سکولاریسم بی‌طرف نبود، بلکه در عرصه سیاست یک سکولاریسم دین‌گریز و بعضاً دین ستیز بود، ولو آدم‌های متدین و حتی تعدادی از روحانیون هم در جبهه ملی حضور داشتند. می‌دانید که جبهه ملی در ابتدا با حمایت فداییان اسلام شکل گرفت و با توان نیروهای مذهبی در کنار ائتلاف مجموعه نیروهای سیاسی به وجود آمد. اما ایدئولوژی و مدیریت اصلی جبهه ملی به‌تدریج به سمت ناسیونالیسم دین‌ستیز رفت و همین وجه دین‌ستیزانه آن، برای نیروهای متدین دغدغه زیادی را ایجاد کرد. تا آنجا که در اثر تداوم رفتار خشونت بار دولت مصدق علیه جریان اسلامی و قدرت فزاینده سکولارهای چپ و راست در آن زمان، به این نتیجه رسیدند که هویت و حیات اسلام گرایی در معرض تهدید جدی است. و با این استدلال که اگر اسلام از دست برود، همه چیز از دست می‌رود، اما اگر اسلام حفظ شود، بقیه دستاورد‌ها را روزی می‌توانیم به دست بیاوریم و احیا کنیم، خود را ناچار به گزینش بین بد و بد‌تر یافتند. یعنی خود را مخیر می‌دیدند که تضعیف اسلام توسط دولت ناسیونالیست را تحمل کنند یا شکست دولت ملی گرا را که خود را در مسیر سقوط انداخته بود، پذیرا شوند.


بسیاری از علما به این مسأله اعتقاد جدی داشتند و مصدق و حامیان سکولار و توده‌ای وی را دین‌ستیز‌تر و در عین حال مستبد‌تر از شاه آن زمان (دهه سی) می‌دانستند. برخلاف تصور رایج در مورد نقش توده‌ای‌ها، واقعیت این است که در دولت دوم مصدق پس از سی تیر موضع حزب توده به حمایت از وی تغییر یافت و در بهار ۳۲ حزب توده کاملاً به عنوان حامی و مؤتلف دولت ملی عمل می‌کرد.

    ظاهرا اختلاف مصدق با شاه هم اجرایی و مقطعی بوده‌ است

بله، به قول خودش پشت قرآن را هم امضا کرده و به شاه داده و نوشته بود من دشمن این قرآن باشم اگر به شاه و سلطنت خیانت کنم! شاید به همین دلیل هم هست که بنا به دستور مصدق و دولت او، مردم از بعدازظهر۲۷ مرداد از خیابان‌ها بیرون رانده می‌شوند و شهربانی دولت مصدق جلوی مردم می‌ایستد تا شهر برای حضور کودتاچی‌ها خالی شود!

حضرت امام که در آن دوران ناظر و شاهد آگاه وقایع بودند، با بصیرت تمام، عمق و ریشه رویدادهای منتهی به کودتای ۲۸ مرداد را ‌دیدند. و لذا نسبت به جریان ناسیونالیسم هیچ گرایش و نظر مثبتی نداشتند. در واقع می‌توان استنباط نمود که امام به‌نوعی جبهه ملی و ناسیونالیسم را در جنایات بعد از کودتای ۲۸ مرداد و استبداد عریان ۳۲ تا ۵۷ مقصر می‌دانستند.

    خب؛ شما فکر می‌کنید که امام(ره) از بنیانگزاران اولیه نهضت آزادی چقدر شناخت عینی و تاریخی داشتند؟

در مورد سئوال شما باید بگویم نهضت آزادی بعد‌ها در اثر پروسه‌ای طولانی و تاریخی، به‌ویژه با بر عهده گرفتن مأموریت دولت موقت، جایگاه خاصی پیدا کرد، وگرنه در بدو تشکیل به‌خصوص در منظر جریان اسلامی و حتی جریان غیراسلامی از اهمیت چندانی برخوردار نبود. دلائل آن را هم عرض می‌کنم. نهضت آزادی، جناح کوچکی در درون جبهه ملی بود. از‌‌ همان ابتدا هم که شکل گرفت، سعی می‌کرد خود را در درون جبهه ملی تعریف کند و وابستگی خود به جبهه ملی را نه تنها انکار نمی‌کرد، بلکه سعی داشت آن را تقویت کند. حتی در مقابل جناحی از جبهه ملی که معتقد بود نهضت آزادی نباید به رسمیت شناخته شود و باید در جبهه ملی حل شود، خود نهضت به دنبال اثبات این نکته بود که ما بخشی از مجموعه نیروهای سیاسی‌ای هستیم که زیر پرچم جبهه ملی گرد ‌آمده‌ایم. در آن مقطع، اعضای نهضت از لحاظ سیاسی برجستگی خاصی نداشتند و حتی سابقه نقشی که مهندس بازرگان در هیئت خلع ید داشت، تحت‌الشعاع نقش حسین مکی بود، او به عنوان عضو هیئت مدیره خلع ید و سپس رییس هیئت مدیره شرکت نفت انتخاب شد که مدت آن کوتاه و دارای ماهیت اداری، و نه سیاسی بود. جالب است بدانید که مهندس بازرگان در نهضت ملی شدن نفت حضور سیاسی نداشت و آدم سیاسی‌ای هم نبود و حتی به دانشجویان خودش هم گفته بود که سیاست تبدیل به بازی شده و آنان را به مطالعه کتابچه‌ای که در سال ۱۳۲۱تحت عنوان «بازی جوانان با سیاست» نوشته بود تشویق می‌کرد. حضور مهندس بازرگان در نهضت ملی نفت، یک حضور اداری و فنی است که با معرفی مهندس حسیبی و اعتمادی که به او می‌شود، چنین نقشی را به عهده می‌گیرد، وگرنه در آن زمان سابقه سیاسی برجسته‌ای ندارد.

من قرائنی ندارم که در آن زمان آن‌ها چندان در منظر امام بوده و ایشان توجه خاصی به آن‌ها داشته باشند، یعنی ارتباط خاصی وجود داشته باشد که در نتیجه آن اطلاع خاصی ایجاد شده باشد. اینکه امام در مورد همه جریانات اطلاعاتی داشتند و مشاورین و دوستان و شاگردانشان به ایشان اطلاعاتی می‌دادند، درست است. مهندس بازرگان در میان نیروهای دانشگاهی، از دهه ۳۰ به بعد شناخته شده و ارتباط روحانیونی مانند شهید مطهری با نهضت آزادی، هم از نظر کمی و هم کیفی از دهه ۴۰ بیشتر شده است. مسجد هدایت، انجمن اسلامی مهندسین و شرکت انتشار محملی برای این ارتباط‌ها بوده است. از «کانون اسلام» آیت‌الله طالقانی هم نام ‌برده می‌شود که البته خیلی فعالیت‌های گسترده‌ای نداشته و بیشتر یک محفل کوچک و مختصری بوده و در دوران کوتاهی فعالیت داشته است. مهندس بازرگان در آنجا شرکت می‌کرده و در این دوران در فعالیت‌های فرهنگی گوناگون با روحانیون برجسته هم آشنا می‌شده است. من قرائنی ندیده‌ام که مثلاً به دلیل ارتباط مهندس بازرگان و شهید مطهری، ارتباط خاصی بین نهضت آزادی و مهندس بازرگان با امام شکل گرفته باشد.



    ما در گفته‌های بعضی از شاگردان امام خوانده‌ایم که امام با مطالعه آثار بازرگان در اواخر دهه‌ ۳۰ نوعی حساسیت نسبت به برداشت‌های او از قرآن پیدا کرده بودند و در محافل خصوصی هم واکنش‌هایی را نشان می‌دادند اما بحث بر سر این است که پیدایش این جریان تقریباً با پیدایش نهضت امام همزمان بود. این‌ها هر چه واسطه تراشیدند که با امام ملاقات کنند، ایشان نپذیرفته بودند و حتی وساطت علامه طباطبایی هم در این قضیه، کارساز نشد. به نظر شما این واکنش امام به هویت فکری اعضای نهضت برمی‌گشت یا امام نمی‌خواستند این نهضتی که شروع شده به احزاب مربوط شود؟

باید به این نکته اشاره کنم که مهندس بازرگان در معارف قرآنی تحت تأثیر آموزش‌های میرزا ابوالحسن خان فروغی بوده که منبع فکری معتبر و مطمئنی محسوب نمی‌شود. همچنین در برخی از مهم‌ترین موضوعات اعتقادی و قرآنی، متأثر از حیدرعلی قلمداران بود. وی از جمله افرادی بود که نظرات نادرست و انحرافی در مورد تفسیر قرآن و اصول اعتقادی تشیع داشت و متمایل به آراء شریعت سنگلجی بود. او همچنین به نوعی بازتولید برخی نظرات انحرافی کسروی و حکمی‌زاده پرداخت. مهندس بازرگان با وی رابطه دوستی داشت حتی بعد‌ها از حیدرعلی قلمداران در کتابش اسم هم می‌برد و نسبت به او سمپاتی هم داشت. از آن طرف کتاب «کشف‌ اسرار» امام در پاسخ به حکمی‌زاده نوشته شده و ایشان به ادامه انحرافات کسروی و حکمی‌زاده و امثال این‌ها حساس بودند و شاید رگه‌هایی از این گرایشات را در افکار مهندس بازرگان می‌دیدند.

    در واقع یک نوع وهابی‌مآبی...

جریانی که به عنوان وهابیت شیعه نام برده می‌شود، نسبت به اصل امامت و روایات و به عصمت معصومین (ع) نگاه انحرافی دارند که یک رأس این طیف افراطی صریح و متعصب است اما در سمت دیگر طیف، حداقل‌های آرایشان در دیدگاه نهضت آزادی قابل مشاهده است. الان عبدالعلی بازرگان، پسر مهندس بازرگان ساکن امریکا، که سعی می‌‌کند خط فکری پدرش را ادامه بدهد، این دیدگاه‌ها را قدری صریح‌تر نشان می‌دهد. خود مهندس بازرگان هم نسبت به منشاء الهی امامت صراحتاً خدشه وارد و در کتاب «بعثت و ایدئولوژی» این مطلب را عنوان می‌کند. جالب اینجاست که‌‌ همان موقع نقدی هم بر این کتاب زده بودند و قرار بود بازرگان در چاپ‌های بعدی اصلاحاتی بکند.

در پاسخ به این سئوال شما هم که می‌پرسید آیا امام از ابتدا به این جریان بدبین بوده‌اند یا نه، باید به این نکته اشاره کنم که خاطره تلخ کودتای ۲۸ مرداد برای هر کسی تصویری را ایجاد می‌کند. برای روشنفکر‌ها یک جور، برای مارکسیست‌ها جور دیگر و در ذهن مذهبی‌ها و کسانی مثل حضرت امام هم خاطره تلخ آن رویداد به این دلیل است که معتقدند نهضت ملی کردن نفت به دلیل اسلام‌ستیزی و مقابله با روحانیت و تضعیف جایگاه جریان اسلامی شکست خورد. یعنی در واقع خاطره ۲۸ مرداد در ذهن مذهبی‌ها ملازم بود با اسلام ستیزی جریان جبهه ملی؛ ‌به همین دلیل مرتبطین با جبهه ملی هم در نظر امام، حداقل اینکه مشکوک بودند و امام از ابتدا با شک و تردید با آن‌ها برخورد می‌کردند و به آن‌ها نظر خوبی نداشتند. می‌توان گفت که یکی از دلایل اینکه امام در سال ۴۱وقت ملاقات خصوصی به آن‌ها ندادند، همین امر بوده است. البته بازرگان می‌گوید که ما با امام در آن زمان ملاقات کردیم که ظاهراً در یک ملاقات عمومی بوده است.

اعضای دفتر امام در آن زمان می‌گفتند که امام وقت ملاقات خصوصی به آن‌ها نداد، ‌ولی در ملاقات‌های عمومی که در سال ۴۱ از تهران یا جاهای دیگر به ملاقات امام می‌آمدند، مهندس بازرگان و چند نفر از دوستانش هم حضور داشتند. مهندس بازرگان دقیقا اشاره نمی‌کند که آیا این ملاقاتی بوده که دانشجویان دانشگاه هم رفته بودند و یا ملاقات دیگری بوده. خود او می‌گوید که این تنها ملاقات من با امام در دوران قبل از انقلاب بود. بنابراین تا سال ۵۷ دیگر نه مکاتبه‌ای، نه ملاقاتی و نه ارتباطی بین مهندس بازرگان و امام وجود نداشت.



    نهضت آزادی سعی می‌کند از وجهه مرحوم آیت‌الله طالقانی به عنوان یکی از بنیانگزاران نهضت آزادی استفاده کند‌ اما اسناد می‌گویند که ایشان جزو بنیانگزاران نبوده و فقط از تشکیل آن حمایت کرده است.

خود بازرگان صراحتا در سخنرانی‌اش در مسجد هدایت می‌گوید ایشان عضو مؤسس درجه یک نبود، بلکه درجه دو بود! متن سخنرانی مهندس بازرگان در کتاب «یادنامه ابوذر زمان» آمده است.

    ما شاهد هستیم که امام در نگاه به آیت‌الله طالقانی و اعضای نهضت آزادی تفاوت‌ قائل می‌شوند. اولا تجلیلی که بعد از فوت مرحوم طالقانی از ایشان کردند و القابی که به ایشان دادند، با نگاهی که به عملکرد نهضت آزادی و دولت موقت داشتند، به‌کلی متفاوت است. آیا شما این تفاوت نگاه را می‌پذیرید؟ و در صورتی که پاسخ شما مثبت است، علت را چه می‌دانید؟

البته داوری امام معطوف به معدل و نتیجه نهایی است. این درست نیست که ما داوری نهایی امام را به همه مقاطع فعالیت‌های سیاسی مرحوم آیت‌الله طالقانی تسری بدهیم. آیت‌الله طالقانی نسبت به جبهه ملی و جریان ناسیونالیسم حسن ظن داشتند و این ناشی از نوع نگاه سیاسی و نیز روابط شخصی ایشان از ابتدا بود، البته ایشان با مرجعیت و فضای روحانیت قم فاصله‌ داشتند. مرحوم آیت‌الله طالقانی اساساً در تداوم سنت علمی حوزوی محسوب نمی‌شدند. ایشان بیشتر به عنوان یک روحانی سیاسی شناخته شده بودند و وجهه سیاسی ایشان بر وجهه روحانی و آخوندی ایشان می‌چربید، مخصوصا در دهه ۳۰ و ۴۰ و حتی تا دهه ۵۰. این تصویر از مرحوم آقای طالقانی باید در جای خودش مورد واکاوی دقیق قرار بگیرد.

از این گذشته ما نمی‌توانیم آیت‌الله طالقانی سال ۵۸ را با آیت‌الله طالقانی سال‌های ۲۸ و ۳۰ و ۴۰ و حتی ۵۰ یکی بدانیم، چون مراحل پختگی و کمال فکری و تجارب فراوانی را پشت سر گذاشته بودند. مع‌الوصف آیت‌الله طالقانی از ابتدا از نگاه آنتاگونیستی و خصمانه جریان روشنفکری بیمار و ناسیونالیستی کور ‌فاصله جدی داشتند و از آن طرف نگاه همدلانه و سمپاتیک و مثبت نسبت به جریان اسلامی و اسلام‌گرایی مبارز داشتند. آیت‌الله طالقانی از یک طرف عضو جبهه ملی است و از طرف دیگر به‌شدت از فداییان اسلام و حتی اندیشه آن‌ها حمایت می‌کند. فداییان اسلام مغضوب دولت مصدق بودند و شاید عده‌ای ندانند که همه دوران حبس نواب صفوی در زندان‌های دکتر مصدق سپری می‌شود، نه در زندان‌های شاه!

    نکته‌ای که هنوز ابعادش روشن نشده، ‌ولی اسنادش هست، این است که مرحوم آیت‌الله‌ طالقانی از ابتدا با انتخاب مهندس بازرگان به نخست‌وزیری مخالف بود. ایشان معتقد بود که ایشان نهایتاً می‌تواند وزیر خوبی شود. مرحوم طالقانی نسبت به عملکرد بازرگان انتقاد داشت و یک نوع سکوت انتقادی را در پیش گرفته بود...

سکوت هم نمی‌کرد و گاهی موضع‌گیری صریح داشت. نهضت آزادی دارد با تکرار به این تحریف تاریخی دامن می‌زند که آیت‌الله طالقانی جزو مؤسسین نهضت آزادی بوده تا از اعتبار و حسن شهرت و محبوبیت ایشان استفاده کند. از لحاظ تاریخی، این ادعا غلط است. آقای طالقانی دعوت به همکاری مؤسسین نهضت را می‌پذیرد، اما در بیانیه‌ای که می‌دهد شروطی را ذکر می‌کند، از جمله تأکید‌ می‌کند مواظف نفوذ افراد بیماردل و دورو و منافق باشید.

بعد از انقلاب هم این را گفت...

من از این بالاترش را به شما می‌گویم که یزدی نسبت به آقای طالقانی به شکل توهین‌آمیزی سخن می‌گوید و در مصاحبه با «نشاط» به سابقه آقای طالقانی اشاره می‌کند. او ادمه می‌دهد که بعد از پیروزی انقلاب، نهضت آزادی می‌خواهد تجدید تشکیلات کند، از آقای طالقانی دعوت می‌کند و ایشان قبول نمی‌کند. روایت یزدی خیلی جالب است و من ترجیح می‌دهم شما در حاشیه مصاحبه، عین روایت یزدی را چاپ کنید. نتیجه و مفاد حرف‌های یزدی این است که آقای طالقانی جایگاه و شهرتش را مدیون نهضت آزادی بود و با نهضت آزادی رشد کرد و بالا آمد و به یکی از رهبران انقلاب تبدیل شد، ولی موقعی که نهضت به ایشان احتیاج داشت، ‌نیامد! او در ادامه از آیت‌الله طالقانی انتقاد تندی می‌کند و می‌گوید که این رفتار نه منصفانه بود و نه مفید. یعنی هم از نظر سلوک سیاسی و هم از نظر اخلاقی مردود است!



    حتی از مبارزات مسلحانه هم پشتیبانی می‌کند!

همین‌طور است، اما آقای بازرگان وقتی که از زندان آزاد می‌شود، معتقد است که باید بازنشسته سیاسی شود و فقط به کار فرهنگی بپردازد و کلا از مسائل سیاسی کناره‌گیری می‌کند.

به نظر شما از چه مقطعی دقیقا اصطکاک جریان نوظهور نهضت آزادی با نهضت امام پیش آمد و این‌ها نشان دادند که با اندیشه حاکم بر نهضت امام سازگاری ندارند و حتی واکنش‌های تندی نسبت به اندیشه امام نشان دادند؟

حرکت حضرت امام از ابتدا که شکل گرفت، در دیدگاه مهندس بازرگان و یاران او، تصویر همگرایانه و همدلانه‌ای را ایجاد نکرد. یعنی در قاموس سیاسی نهضت ازادی که میراث دار ایدئولوژی و فرهنگ سیاسی جبهه ملی بود، گویی نهضت امام فقط به مثابه یک فرصت دیده می‌شد، فرصتی که باید از آن استفاده کرد و بر محمل آن از نیروی توده‌ها و روحانیت استفاده کرد. یعنی در واقع هدف آن‌ها بازسازی نهضت ملی شدن نفت، منتهی این بار با هوشیاری بیشتر بود. چون آن‌ها در تحلیل‌هایی که از شکست نهضت ملی شدن نفت داشتند، یکی از دلائل را کنار رفتن نیروهای مذهبی و مخالفت آن‌ها می‌دانستند. ماجرای حضور گسترده مردم در تشییع جنازه آیت‌الله بروجردی که در مطبوعات آن زمان تصاویر و گزارش‌هایش هست، هم رژیم شاه را بسیار هراسان کرد و هم از آن سو موجب تغییر تحلیل در نیروهای سیاسی اپوزیسیون شد، از جمله جبهه ملی و نهضت آزادی فهمیدند که نباید نیروهای مذهبی را نادیده بگیرند و باید از ظرفیت و پتانسیل آن‌ها استفاده کنند.

من معتقدم نگاه جبهه ملی و نهضت آزادی به نهضت امام، یک نگاه فرصت‌طلبانه بود و برای این نهضت اصالت قائل نبودند و چندان هم آن را قابل دفاع نمی‌دانستند. تصور می‌کردند که باید تصویر رتوش شده‌ای از حرکت امام را به جامعه عرضه کنند. الان هم در تاریخ‌نویسی‌هایشان سعی می‌کنند این‌گونه مطرح کنند که امام مواضعی می‌گرفت که روشنفکرپسند و قابل دفاع نبود و ما سعی می‌کردیم با رتوش مواضع امام، تصویر روشنفکرانه‌ای را از نهضت ایشان ارائه دهیم! مثلا این‌ها به دروغ مدعی هستند که حرکت علما و امام برخلاف اصلاحات ارضی بوده، درحالی که اصلاحات ارضی فی نفسه یک حرکت مترقی بود و شعار جبهه ملی هم این بود که: اصلاحات آری، دیکتاتوری نه!

    حالا این سئوال پیش می‌آید که با وجود این تفاوت‌ها، چرا امام در ابتدای انقلاب به بازرگان مسؤولیت دادند؟

مهندس بازرگان از دهه ۴۰ به بعد، به‌خصوص وقتی که از زندان در می‌آید، این‌طور رفتار می‌کند که متحول و تبدیل به یک آدم فرهنگی با دغدغه‌های دینی قوی‌تر شده است. بنابراین به نقد لیبرالیسم، اومانیسم و مارکسیسم دست می‌زند و به‌نوعی‌ گویی می‌خواهد ازاندیشه‌های التقاطی گذشته خود فاصله بگیرد. در سال‌های ۴۶ تا ۵۷ تصویر جدیدی از مهندس بازرگان به عنوان یک روشنفکر مذهبی شکل می‌گیرد که این تصویر کمترین میزان خطاهای فکری و فرهنگی را در خود و بیشترین مزایا و فواید را هم برای جریان اسلامی در آن دهه دارد. به این ترتیب گویی یک روشنفکر مذهبی متولد شده که دغدغه اصلی او دین است. این تصویر جدید از بازرگان، روی تصویر واقعی زندگی سیاسی و فکری او سایه انداخت. تصویری که از رفتار سیاسی و فکری بازرگان در آن دوره وجود داشت، یک تصویر اجمالی بود که تحت‌الشعاع تصویر جدید قرار گرفت. حرفی که امروزه می‌زنیم، مبتنی بر پژوهش در ده‌ها سند و صد‌ها مطلب است. این اسناد و امکان این نگرش در آن زمان بالفعل در میان بسیاری از رهبران انقلاب وجود نداشت و حتی خود حضرت امام هم تحلیل اجمالی نسبت به این جریان داشتند. بعداً وقتی که نهضت آزادی در مواجهه با انقلاب قرار گرفت، امام تأمل بیشتری کردند و تبیین تفصیلی از آن‌ها ارائه دادند، پس تصویر اجمالی بازرگان در سال ۵۶، تصویر یک روشنفکر مذهبی دین‌مدار بود و با این تصویر هم جذب نهضت امام ‌شد.



به رغم نکاتی که شما به آن اشاره می‌کنید، به هرحال در‌‌ همان مقطع هم شاهد هستیم که اصول تفکر بازرگان چندان بااندیشه امام آشتی‌پذیر نیست.

ولی معارض هم نیست.

    بحث بر سر این است که با وجود این زمینه‌ها، علت اعطای نخست‌وزیری به بازرگان چیست؟ ‌ عده‌ای معتقدند که این انتخاب در پی مشورت با برخی از رهبران انقلاب صورت گرفته؛ کما اینکه بعد‌ها خود امام هم به این نکته اشاره کردند. این عده نقش اصلی را با شهید مطهری می‌دانند. عده دیگر می‌گویند هرچند امام موافق نبودند ولی سرانجام قبول کردند که بازرگان نخست‌وزیر شود که این در شأن امام نیست که بگوییم تحت تأثیر دیگران تصمیم گرفته‌اند. گروه سومی هم هست که معتقدند طبق اسناد و شواهد، امام بدون اعتماد و اعتقاد به اندیشه نهضت آزادی، در پی مشورت با دیگران این کار را کردند تا این‌ها دیگر به عنوان مدعیان حکومت، مزاحم نظام جدید نباشند. کما اینکه برخی از کسانی که مناصبی را گرفتند و مورد اعتماد امام هم بودند می‌گویند که ایشان به‌شدت تأکید‌ داشتند که در حیطه مسؤولیتتان به نهضت آزادی‌ها مسؤولیتی ندهید. تحلیل شما از این رویکرد‌ها چیست؟

من در سال ۶۷ راجع به این قضیه در کتابم تحلیلی را ارائه داده‌ام. بعضی از این نکات، مانعه‌الجمع نیستند، اما باید لوازم و تبعات بعضی از این دیدگاه‌ها واکاوی و تنقیح شود. بخشی از این نکاتی که می‌گویید‌، وجود داشته‌اند، در عین حال که عناصر تکمیلی دیگری هم در این قضیه وجود دارند که آن‌ها را هم باید در نظر گرفت.

بخش اول راجع به مشورت و نظر است. اینکه امام در اداره نهضت، انقلاب و کشور بر اساس مشورت عمل می‌کردند، اعتقاد اساسی و راهبردی و مشی بنیادی ایشان است. امام چه در مقام رهبر نهضت، چه درمقام رهبر انقلاب و چه در مقام رهبر کشور از ابتدا و از سال ۴۱ با مشورت پیش می‌روند. از سال ۴۱ با مشورت با مراجع و دوستان عمل می‌کنند، چون از این طریق است که واقعیت‌های اجتماعی را جمع‌بندی می‌کنند و می‌توانند تصمیم بگیرند. مشورت کردن اصلی است که امام به آن اعتقاد داشتند. پذیرش هر مشورتی به معنای پذیرش همه ابعاد وحاق آن نظر یا همه لوازم و تبعات یا مقدمات آن نظر نیست. امام در جاهای دیگری دیدگاه‌هایی را ارائه می‌دهند که وقتی این‌ها را کنار هم قرار می‌دهیم، پازل تکمیل می‌شود. امام در جایی می‌فرمایند که ما در آن زمان کسی را نداشتیم، پس یکی از دلایل پذیرش بازرگان این بوده که امام در آن زمان به صورت بالفعل رجل شناخته‌شده‌ای را نداشتند که هم روحانیت او را قبول کند، هم دانشگاهی‌ها و هم عموم مردم قبولش کنند و توان اداره دولت انتقالی را هم داشته باشد، آن هم در حالی که هنوز دولت بختیار وجود داشت و قرار بود یک دولت رقیب و در سایه در ایجاد شود. در میان نیروهای اطراف امام در آن زمان کسی بالفعل از آن شهرت و آن سابقه برخوردار نبود. اگر هم بودند، بالقوه بودند و شناخته شده نبودند.

    بعضی از نزدیکان امام معتقدند که امام سعی کردند با یک هزینه جزیی، نظام را از پذیرش هزینه‌های بسیار بزرگ‌تری که حاکمیت این‌ها در آینده به نظام تحمیل خواهد کرد، حفظ کنند.

خب این در عرصه داخلی حفظ وحدت جریان دانشگاهی و روحانی خیلی مهم بود. قصد این بود که این‌ها اول کار بیایند و خودشان را نشان بدهند و بروند. البته نه تنها نرفتند، بلکه زمینه‌ساز حکومت لیبرالی بنی‌صدر، بعد‌ها زمینه‌ساز حکومت لیبرالی پنهان موسوی و همان‌ها زمینه‌ساز لیبرالیسم مدرن دولت سازندگی و سپس لیبرالیسم عریان دولت اصلاحات شدند. یعنی می‌بینید که موسوی از دل این ماجرا بیرون می‌آید. موسوی حتی در روزنامه جمهوری اسلامی هم به عنوان سردبیر، هنوز کراوات می‌زند و به روزنامه می‌آید. از کسانی که آن روز‌ها در روزنامه جمهوری اسلامی بوده‌اند بپرسید. خود موسوی هم وقتی به عنوان گزینه آخر به امام معرفی می‌شود، به عنوان یکی از جوانان روشنفکری که متحول شده، انقلابی شده، کراواتش را کنار گذاشته و ریش گذاشته و مذهبی شده و از دل نهضت آزادی و جنبش مسلمانان مبارز بیرون آمده و به حزب جمهوری اسلامی پیوسته، و از زیر دست آقای بهشتی رد شده معرفی می‌شود. حزب به پیمان گفت بیا و او نیامد، ولی موسوی آمد، درحالی که در واقع پیمان او را فرستاده بود، نه اینکه پیمان کنار رفته باشد. پیمان به او گفت برو و او هم آمد. چه در آن زمان و چه الان، پیمان، مقتدای فکری مهندس موسوی است. در دورانی که موسوی نخست‌وزیر بود، همواره این سئوال مطرح بود که چرا هرجا قرار است با جنبش مسلمانان مبارز برخوردی صورت بگیرد، به یک بهانه‌ای ماجرا دور می‌خورد! در دولت مهندس موسوی یک سپر محافظتی پنهان برای گروه پیمان شکل گرفته بود. این موضوع بحث مفصلی را می‌طلبد و باید با دقت به پیشینه آن پرداخت.

اگر این نکته فریب دادن غرب با انتصاب بازرگان، را بعضی‌ها از امام شنیده‌اند یا استمزاج کرده‌اند، یک نکته ثانویه و تاکتیکی است که بعد از انتخاب بازرگان و آشکار شدن فاصله او با انقلاب، به ذهن رهبران انقلاب خطور کرد که حالا که چوب را خورده‌ایم، پیاز را نخوریم!



دقت کنید در تاریخ تحریف شده‌ای که لیبرال‌ها و بازرگان و دوستانش نوشته‌اند و به آن استناد می‌کنند، ‌امام را به نقض عهد متهم می‌کنند، درحالی که ساحت امام از این شائبه‌ها مبراست، نه از این جهت که ما به ایشان علاقه عاطفی داریم و امام مقتدای ماست، بلکه واقعیت‌های تاریخی نشان می‌دهند که امام خیلی صریح و آشکار شرایط گذاشتند. چه کسی نقض عهد کرد؟ ‌امام فرمودند روابط حزبی را کنار بگذارید، وزرای بازرگان یا از جبهه ملی بودند یا از نهضت آزادی. امام فرمودند افراد بدسابقه را نگذارید، درست برعکس عمل کردند...

    هرچند در مورد نسبت نهضت آزادی با امام هنوز سئوالات فراوانی مطرح است، اما به عنوان سئوال پایانی، یک سئوال مهم و کاربردی را مطرح می‌کنم. نهضت آزادی همواره سعی کرده در باره نقش خود در تاریخ معاصر ایران بزرگ‌نمایی کند. از طرف دیگر عده‌ای از مخالفین و منتقدین نهضت آزادی معتقدند که بسیاری از آشوب‌آفرینی‌های کنونی در جامعه ما نتیجه نقشی است که نهضت آزادی ایفا می‌کند. به نظر شما وضعیتی که اکنون با آن دست به گریبان هستیم، تا چه حد ریشه در تبلیغات و عملکرد سوء نهضت آزادی دارد و به تعبیر عامیانه چقدر زیر سر نهضت آزادی است؟

نهضت آزادی یک جریان نخبه‌گراست و از ابتدا هم همین طور شکل گرفته، بنابراین مخاطبین اصلی خود را همیشه از میان نخبگان جست‌وجو و روی آن‌ها سرمایه‌گذاری ‌کرده است. این نخبگان اعم از نخبگان سیاسی، تکنوکرات، حرفه‌ای و بوروکرات و عمدتا آدم‌هایی هستند که به‌نوعی می‌توانند در اداره جامعه نقش ایفا کنند. البته نخبگان علمی یا فرهنگی کمتر هستند. این نخبه گرایی یکی از ضعف‌هایی است که طرفداران نهضت آزادی هم به آن اذعان کرده‌اند و چیزی نیست که من به آن‌ها نسبت بدهم. به همین دلیل هم هیچ وقت نتوانسته‌اند با توده مردم ارتباط برقرار کنند. یزدی صراحتاً در مصاحبه‌ای می‌گوید که نهضت آزادی در دو جا در مقابل مردم ایستادگی کرد، یکی در تسخیر لانه جاسوسی و یکی در جنگ. این‌ها معمولاً خود را طرفدار دموکراسی نشان می‌دهند و مخالفین خود را به این جرم متهم می‌کنند که شما به نظر مردم بی‌اعتنا هستید. اینکه آدم‌هایی که رای مردم را مقدس می‌شمارند و آن را چماق می‌کنند، اعتراف کنند که جلوی رای اکثریت مردم ایستاده‌اند، اعتراف تاریخی و جانانه‌ای است. البته در‌‌ همان جا هم تکمله‌ای می‌زند و می‌گوید حزب سیاسی نباید همیشه با رای مردم همراه باشد و خیلی‌جا‌ها باید نقش پیشتاز داشته باشد و گاهی در برابر خود مردم هم بایستد، با رای مردم هم مخالفت کند! این تصریح ابراهیم یزدی با همه مبانی لیبرالیسم و دموکراسی که مدعی آن هستند تعارض پیدا می‌کند، حالا اینکه این نظریه برای دیگران حق مشابه و جدلی ایجاد می‌کند، بحث جدایی است. این‌ها به اذعان خود حداقل گاهی اوقات، حتی به کمترین مبانی لیبرال دموکراسی هم پایبند نیستند.



اینکه نهضت آزادی در ماجراهای فتنه اخیر ردپا و نقش و مشارکت جدی دارد و نفاق نهضت آزادی در بدنه عده‌ای از نخبگان جامعه مثل یک ویروس منتشر شده، اغراق نیست. در اینکه این‌ها پل و واسطه‌ای برای پیوند اصلاحات کاذب و اصلاحات آمریکایی با غرب بوده‌اند، تردیدی نیست و در این زمینه اسناد و مدارک متقن وجود دارد. هم اکنون در رسانه‌ها و سایت‌های فتنه، یک رکن اصلی ائتلاف اصحاب فتنه در داخل و خارج رسماً نهضت آزادی معرفی می‌شود. نماینده مقیم امریکا از طرف نهضت آزادی عبدالعلی بازرگان است که متحمل زحمات زیادی شده و دائماً بین امریکا و انگلیس در سفر است و یک پای ثابت اتاق فکر لندنی جنبش سبز است.

حتما می‌دانید که ابراهیم یزدی تابعیت آمریکا‌ ‌را دارد. کسی که تابعیت آمریکا‌ ‌را دارد باید به پرچم آمریکا‌ ‌سوگند بخورد که از قانون اساسی و منافع آمریکا‌ دفاع کند. ابراهیم یزدی هر بار که به آمریکا‌ ‌می‌رود، ملاقات‌هایی دارد که بعضی از آن‌ها که درز می‌کند، مشخص می‌شود که به‌خصوص با جناح حزب دموکرات که نهضت آزادی از گذشته و به طور سنتی از‌‌ همان دهه ۴۰ ارتباط نزدیک داشته، تماس دارد. اولین رابط این‌ها هم ریچارد کاتم بوده که کار‌شناس سیا بوده و بنا به تصریح خودش در سفارت کار می‌کرده و از نهضت مقاومت ملی با این‌ها ارتباط داشت. رابط مهم دیگرشان امیر انتظام بوده. با خود یزدی هم ارتباطات گسترده داشتند. البته خود بازرگان هم پنهان نمی‌کند و می‌گوید ما از اول نه فقط باآمریکا‌ ‌که با سایر سفارتخانه‌های اروپایی هم ارتباط داشتیم، یعنی ارتباط با سفارتخانه‌ها را به عنوان یک حزب سیاسی، برای خودش مجاز و مشروع می‌داند. این‌ها بعداً‌ مغلطه کردند که ما در چهارچوب شورای انقلاب و دولت رابطه برقرار کردیم، چون دولت برای ایجاد روابط سیاسی مشروعیت دارد، ولی واقعیت امر این‌طور نیست. چند بار هم یک بازی تبلیغاتی راه انداختند که یزدی معطل ویزا شده و هنوز هم خیلی‌ها تصور می‌کنند یزدی‌ ویزا می‌گیرد و به آمریکا‌ ‌می‌رود. خیلی سعی می‌کنند تابعیت او را مخفی کنند. من چندین بار گفته‌ام که اگر آقای یزدی بیاید و در جلسه‌ای عمومی پاسپورت آمریکایی‌اش را پاره کند، من دستش را می‌بوسم.


گفت وگویی درباره پیگیری امنیتی از روابط مشکوک ابراهیم یزدی
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٦  کلمات کلیدی: ابراهیم یزدی ، نهضت آزادی ، سیاسی ، جاسوسی
از امریکا به او می گفتند چه کند!/ در مکه ارتباط می گرفت

گروه تاریخ - در سالهای ابتدایی انقلاب بسیاری از پرونده های تخلفات امنیتی به دلیل ملاحظه کاری های سیاسی مسکوت ماند. یکی از این پروندههای مسکوت مانده،‌ پرونده جاسوسی برخی اعضای نهضت آزادی برای امریکا است. مصاحبه‌ای که در پی می‌آید،‌ گفت‌وگویی پیرامون این پرونده با یکی از اعضای دادستانی انقلاب اسلامی مرکز است که بنا به ملاحظات معمول، خواستار عدم ذکر نام خویش گشته است.


لطفاً در ابتدا از چگونگی پی بردن به رابطه ابراهیم یزدی با امریکا بگویید.
اوایل انقلاب همه نیروهای مذهبی و متدین بسیار دوست داشتند به طریقی به انقلاب خدمت کنند. آن زمان شرایط نظام طوری بود و به قدری احساس خطر می‌شد که معلوم نبود امروز یا فردا چه خواهد شد و ممکن بود اینها همه جمهوری اسلامی را به باد بدهند. اوضاع به قدری سخت و حساس بود که نمی‌شد آینده‌نگری کرد. طوری که هر کس وقتی می‌دید با کاری که می‌کند می‌تواند سر سوزنی جلوی حرکتی علیه نظام را بگیرد، احساس وظیفه می‌کرد و آن کار را انجام می‌داد تا بلکه بتواند جلوی این اتفاقات و جریان‌هایی که از همه طرف قصد بر این بود تا هر طور شده این نظام را از پای درآورند بگیرد. یکی از قسمت‌هایی که نیروهای پاک و خالص زیادی در آن حضور داشت و از طرفی یکی از بخش‌‌های بسیار مهم نیز بود، پست بود. چون مثل الآن نبود که ارتباطات از طریق موبایل و اینترنت انجام شود. آن موقع مکاتبات پستی اهمیت زیادی داشت و بخش عمده‌ای از ارتباطات از طریق پست انجام می‌شد. کارمندهای پست هم خبرگی خاصی در کارهای خود داشتند. یعنی آنها از یکسری علائم تشخیص می‌دادند که بعضی نامه‌ها مشکوک به نظر می‌رسد. در واقع آدرس‌ها، شکل نامه‌ها و مواردی دیگر به آنها این پالس را می‌داد که ممکن است این نامه مشکل داشته باشد. این کارمندان به صورت خودجوش جمع شده بودند و نامه‌های مشکوک را به اداره کل تحویل می‌دادند. در آنجا هم چند نفر جمع شده بودند تا ببینند این نامه‌ها را چه کار کنند. آنها این نامه‌ها را تحویل دادستانی انقلاب می‌دادند تا چنانچه موردی دارد به آن رسیدگی شود و در غیر این صورت دوباره به پست برگشت داده شود تا پست آنها را به مقصدشان تحویل دهد.
در این موارد حتی بعضی از آدرس‌ها برای آنها مشکوک بود. یعنی نامه‌رسانی که می‌خواست نامه‌ای را به خانه‌ای تحویل دهد، می‌شناخت که افراد این خانه اشخاص موجهی نیستند یا دارند توطئه‌هایی می‌کنند. بسیاری از خانه‌های تیمی منافقین و مواردی از این قبیل از همین طریق لو می‌رفت. حتی وقتی نامه‌رسان‌ها می‌آمدند، روی آن گزارش‌هایی از این قبیل می‌دادند که مثلاً ما اینجا رفتیم و اوضاع این طور بود. آن موقع از این طریق اطلاعات مردمی گسترده‌ای به دادستانی انقلاب می‌رسید. یکی از این موارد مشکوک، خصوصاً نامه‌هایی بود که از طرف دختر خانمی برای آقای ابراهیم یزدی فرستاده می‌شد. آن زمان ایشان نماینده مجلس بود. یکی از این نامه‌ها را در اختیار دارم و می‌توانم ارائه کنم. نامه به زبان انگلیسی در یکی از برگه‌های یک دفترچه معمولی نوشته شده بود. معلوم بود این دختر خانم آن قدر صمیمی و به اصطلاح ما با این آقا ندار است که حتی به صورت دستوری البته خیلی دوستانه و صمیمانه از ایشان راجع به یکسری اطلاعات و اتفاقاتی که در جمهوری اسلامی می‌افتاد، سؤال می‌کرد. مثلاً در این مورد چه کار می‌کنید و.... وقتی این نامه به دست ما رسید و آن را ترجمه کردیم و خواندیم، این موضوع به نظر ما عجیب آمد. با توجه به حساسیت موضوع و نماینده بودن وی، شهید لاجوردی دادستان انقلاب وقت از آقای هاشمی رفسنجانی، رئیس مجلس خواست که ما این موضوع را با ایشان مطرح کنیم تا ببینیم ایشان اجازه می‌دهد ما کنترل بیشتری روی اینها داشته باشیم یا خیر. آقای هاشمی رفسنجانی وقتی دادند و من به نمایندگی از دادستانی رفتم. یک روز صبح ساعت ده، ده و نیم همراه با پوشه‌ای از ارتباطات مکاتبه‌ای آقای ابراهیم یزدی به دفتر ایشان رفتم. وقتی این پوشه را جلوی آقای هاشمی گذاشتم و ایشان آنها را خواندند بسیار تعجب کردند. گفتم: «برای اینکه ناهماهنگی نباشد و شما در جریان باشید، اگر اجازه بدهید مجبوریم مکاتبات ایشان را کنترل کنیم». آقای هاشمی هم استقبال کردند که این به مصلحت نظام است و برای خطرات پیش رو بیشتر باید مراقب بود. ما هم به نامه‌رسان‌های آن منطقه گرایی دادیم که شما کمی بیشتر دقت کنید و حواستان جمع‌تر باشد. این باعث شد که بخش زیادی از مکاتبات ایشان پیش ما می‌آمد و ما آنها را کنترل می‌کردیم و بعد به منزل ایشان می‌رفت. با وجودی که آن زمان هیچ تجهیزات و خبرگی نداشتیم همه اینها می‌آمد و کنترل می‌شد.


آیا این مراقبت‌ها برای آنها مشهود نشد؟
آن موقع امکانات در ایران خیلی کم بود. حتی وقتی پاکت نامه‌ای خراب یا پاره می‌شد ما نمی‌توانستیم به سادگی مشابه آن را پیدا کنیم. بعضی اوقات کاغذ‌هایی بود که آن زمان در ایران موجود نبود. البته گاهی خطاهایی از ما سر می‌زد که سبب حساسیت می‌شد. چون ما در این موارد همچون دیگر مسئولین کشور هیچ دوره‌ و آموزشی ندیده بودیم. مثلاً یک بار کتابی آمده بود که با سوزن بعضی از حروف آن را سوراخ سوراخ کرده بودند که وقتی این حروف را به هم می‌چسباندیم یک متن می‌شد. همین‌ که اینها چگونه کشف می‌شد اهمیت داشت، مثلاً می‌دیدیم یک کتاب معمولی است. آن را ورق می‌زدیم. می‌خواندیم. صفحه‌ها را نگاه می‌کردیم. در این میان یک مرتبه به نظرمان می‌‌رسید که جاهایی از صفحه سوراخ‌هایی است. حال اینکه سوراخ گشادتر یا طوری بود که به چشم می‌خورد. بعد در نور به آن دقت می‌کردیم و می‌دیدیم در اکثر صفحه‌های آن زیر بعضی از حروف سوراخ شده است. به این ترتیب کشف کردیم که این می‌تواند یک راه مکاتبه باشد تا به این صورت کتاب یا مجله‌ای‌ را برای کسی بفرستند. این کار در عین حال که عادی و طبیعی جلوه می‌کرد رمزهایی داشت که با آنها می‌توانستند منظورشان را به مخاطب مورد نظرشان منتقل کنند. اشتباهی که ما کردیم این بود که کتاب برایمان مشکوک بود اما نتوانستیم در یک فاصله زمانی بفهمیم این کتاب حاوی چه نکته‌ای است. به یکی از دوستان در امریکا گفتیم کتاب مشابهی تهیه و ارسال کرد و آن را جایگزین کردیم. کتاب جدید فاقد سوراخ‌هایی بود که احتمالاً از کانال دیگر رمزگذاریش گفته شده بود. این خطا سبب شد که متوجه جایگزین شدن کتاب شوند و دیگر به این آدرس بسته‌ای نفرستند. چون این مجموعه تازه‌کار و بی‌تجربه بود و این کارها را بدون اینکه آموزش دیده باشد انجام می‌داد. این شد که پس از گذشت یک هفته یا ده روز چون آنها متوجه موضوع شده بودند حتی یک نامه هم بین ایشان و طرف مقابل رد و بدل نمی‌شد. علی‌القاعده هم این طور بود. چون ما موارد دیگری هم داشتیم که آدرس‌ها تغییر می‌کرد. مثلاً نشانی نزدیکانشان که خیلی هم سرشناس نبودند می‌دادند و نامه به آنجا فرستاده می‌شد تا آن مجموعه نتواند به سادگی کنترل کند. این مسئله در موارد مختلف بخصوص درباره منافقین خیلی اتفاق می‌افتاد. برعکس ما، پستچی‌ها در کار خود خبره بودند. وقتی به یک پاکت نامه نگاه می‌کردند برایشان سؤال برانگیز می‌شد و شک می‌کردند که مثلاً چرا شکل پاکت این طوری است. همین آنها را تحریک می‌کرد تا نامه‌هایی که کوچک‌ترین ظنی به آنها داشتند به ما ارجاع دهند. از این رو روزی چند گونی نامه به آن قسمت فرستاده می‌شد.


این کتاب برای چه کسی فرستاده شده بود؟
همان زمان آن را برای آقای یزدی فرستاده بودند. در واقع کنترل کردن آقای یزدی کار ناخواسته‌ای بود و با توجه به موقعیتی که آنها داشتند فکر می‌کردیم این کار و همین طور یافتن تعدادی از خانه‌های تیمی از این طریق هم یک معجزه بود. چون یک پستچی که فاقد بسیاری از اطلاعات و دانش‌ متداول در محافل آکادمیک برای ضدجاسوسی است، احساس می‌کرد که خانه‌ای مثل یک خانه تیمی شده است و ارتباط‌ها مشکوک به نظر می‌رسد. برای یک نامه‌رسان در آن زمان کار سنگینی بود و خیلی به خود جرأت می‌داد که مکاتبات این افراد را به گروهی مثل انجمن اسلامی پست بدهد. البته این جمع‌ها تشکیلات خودجوشی بین مردم بودند. بعداً در مکاتبات ایشان مفصلاً فهمیدیم که مثلاً همان سالی که ایشان به مکه رفت، آن خانم هم به مکه رفته بود و در آنجا با هم ملاقات داشتند. ما از طریق این مکاتبات به نکات زیادی پی می‌بردیم.


طبیعتاً در مکاتباتشان متوجه نشدید که در ملاقات مکه قضیه از چه قرار بود.
دقیقاً در خاطرم نیست. آنها مکاتبه داشتند و ما از آن طریق متوجه شدیم. به هر حال من دو بار به مکه رفتم و اتفاقاً یک بار همان سالی بود که آقای ابراهیم یزدی هم به مکه رفته بود. ما در آنجا نسبت به این موضوع حساس شده بودیم. کمی پیگیری می‌کردیم که ایشان به کجا و با چه کسی می‌رود. بعضی از افرادی که به دیدن ایشان می‌آمدند و با ایشان ارتباط داشتند مشکوک به نظر می‌رسیدند. معلوم بود که اینها دلسوز نظام، انقلاب، اسلام و جمهوری اسلامی نبودند. روابط بازتر از این حرف‌ها و برای ما شک برانگیز بود. طوری که آن موقع در ما ایجاد حساسیت بیشتری می‌کرد و به همین دلیل تا مدت‌ها این کار بالاجبار ادامه داشت. در واقع به صورت ناخواسته همه کسانی که دور و بر ایشان بودند، سعی می‌کردند از ایشان اطلاعاتی را به مسئولان بدهند. البته شرایط جوری نبود که این فعالیت‌ها قابل پیگیری باشد. چون همیشه این افراد از بحران‌های نظام جان سالم به در می‌بردند.

 


محتوای مکاتبات چه بود؟
باید نامه را خدمت‌تان بدهم و ترجمه کنم تا احیاناً مطلبی غیر از محتوای نامه گفته نشود و دقیقاً به محتوای آن اشاره شود. اما از محتوای نامه‌ها این طور بر می‌آمد که به راحتی کلیه اطلاعات نظام را رد و بدل می‌کردند. اینکه به آن افراد خارج از کشور چه ربطی داشت بدانند در مملکت ما چه اتفاقاتی می‌افتد جای شک بود. فرض کنید چند مسئول نظام بخواهند راجع به موضوعی صحبت و راجع به برخی مسائل اظهار نظر یا از همدیگر سؤالاتی کنند. زمانی است که کسی مسئولیتی دارد و برای تصمیم گیری در موضوعی این سؤال و جواب‌ها را می‌کند، ولی آنچه که ما را به شک می‌انداخت و باعث می‌شد مکاتبات ایشان را پیگیری کنیم همین بود. حتی آن موقع برای آقای هاشمی رفسنجانی هم بسیار عجیب بود که به این شخص چه ربطی دارد که به این راحتی درباره بعضی مسائل با حالتی دستوری و آمرانه می‌گوید، چرا این طور عمل نکردید یا چرا این طور شد و مانند آن. این سؤال و جواب‌ها باعث شد حساسیت و در نتیجه کنترل‌های ما هم بیشتر شود. البته به نظر می‌رسید همان موقع آنها متوجه موضوع شدند و فوراً این مکاتبات قطع شد. طوری که بعد از چند ماه دیگر مکاتبه‌ای با ایشان نشد و انگار همه کسانی که با ایشان مکاتبه می‌کردند نامه‌ای به ایشان نمی‌فرستادند.


آیا در نهایت کنترل مکاتبات آقای ابراهیم یزدی برای شما دردسرساز نشد. چون بالاخره ایشان نماینده مجلس بود.
آنها هیچ ادعایی نکردند و بسیار ساکت از کنار این ماجرا گذشتند. با وجودی که ما ناشی‌گری‌های زیادی می‌کردیم. چون ما گاهی نامه‌ها را باز می‌کردیم و حتی نمی‌توانستیم در آنها را بچسبانیم. آن زمان در کل ایران دو سه نوع چسب بیشتر نبود. مثلاً چسب مایع اوهو بود و چسب‌های ماتیکی هم خیلی کم بود. با هر چسبی که می‌خواستیم مجدداً در پاکت را بچسبانیم مشخص می‌شد که این نامه یک بار باز شده است. آنها درهای پاکت را با خبرگی خاصی می‌چسباندند. ما هیچ‌گاه در نامه را از قسمت اصلی که از آنجا بسته می‌شد باز نمی‌کردیم، بلکه از قسمت‌هایی باز می‌کردیم که چسب کمتری داشت، ولی با همه این دقت‌ها، به علت کمبود امکانات گاهی وقتی پاکت به مقصد فرستاده می‌شد آنها خیلی زود متوجه می‌شدند پاکت‌هایشان دست خورده و قبلاً باز شده است. با وجود این در این باره هیچ اقدامی نکردند. علت رفتن ما پیش آقای هاشمی رفسنجانی این بود که اگر آنها در آینده اقدامی کردند بتوانیم یک جوری کار را توجیه کنیم و مجوز رئیس مجلس را داشته باشیم. البته خوب هیچ وقت قضیه به اینجاها نکشید که کسی از این ادعاها کند.


درباره آقای ابراهیم یزدی که زمانی وزیر امور خارجه و غیره بودند ابهاماتی وجود دارد. آیا در این مکاتبات راجع به آن معاملات هواپیما که کنسل کردند و موارد دیگر و حواشی آنها اطلاعاتی به دستتان نرسید؟
متن این نامه‌‌ها با ادبیاتی بود که انگار عده‌ای که بسیار دلسوز این نظام و انقلاب هستند، آن را نوشته‌اند. همین ما را بهت‌زده می‌کرد که اشخاصی هستند که به ظاهر دلسوزانه قصد دارند نصیحت کنند و مصرانه مسائل جمهوری اسلامی را پیگیری می‌کنند. این باعث می‌شد که نامه‌ها کنترل شود. اینکه آیا آنها دوستان دوران تحصیلشان بودند و یا واقعاً خودشان متوجه نبودند که آنها ارتباطاتی دارند و برای کسب چنین اطلاعاتی از این سرپوش دوستی استفاده می‌کنند، برای ما شک برانگیز بود. آن موقع ممکن بود حتی اینها اهمیت چندانی به این موضوع نمی‌دادند و برایشان امری ساده بود، ولی برای کسی که از بیرون به قضایا نگاه می‌کرد عجیب به نظر می‌رسید که این چه نوع ارتباطی می‌تواند باشد که اشخاصی در خارج از کشور تا این حد به این افراد تسلط دارند. امروزه هم ممکن است بعضی از مسئولان در منزل با همسر یا فرزندشان بعضی مسائلی را که نباید مطرح کنند، مطرح کنند و حرف‌هایی بزنند. اینکه دوستی آنها به چه صورت و تا چه حد بود که اینها همه اسرار و اطلاعات مملکت را به آنها می‌گفتند و آنها هم راجع به بعضی مسائل بسیار محرمانه مملکتی اظهار نظر می‌کردند. متن نامه‌ها راجع به این مسائل بود که مشکوک بود وگرنه اگر نامه دوستانه و عاشقانه بود ما چنین حساسیتی روی آن نداشتیم و در این باره موارد زیادی پیش می‌آمد که به آنها توجهی نمی‌کردیم. کسانی بودند که اشخاصی را داشتند و برای آنها نامه‌های بسیار محبت‌آمیز می‌نوشتند. این نامه‌ها خیلی زیاد بود، طوری که روزی چند نامه برای یک نفر می‌رفت. با توجه به اینکه افراد قبل از انقلاب و قبل از این جریان‌ها این کارها را می‌کردند که این کارها در انقلاب خیلی پسندیده نبود یا برای آن نامه‌رسان بسیار عجیب بود که برای آن شخص چه حجم زیادی نامه فرستاده می‌شود. وقتی این نامه‌ها را می‌آوردند و مشخص می‌شد محتوای نامه‌ها چیست، به همان نامه‌رسان گرا داده می‌شد که این شخص موردی ندارد و نامه‌های او را ارجاع ندهید. البته ممکن بود اشخاص موردهای دیگری داشته باشند، ولی برای آدم‌های ناشی آن موقع مثل ما خیلی مشهود و تعجب برانگیز نبود که بخواهیم پیگیری کنیم.


برای شما روابط عاطفی چندان مهم نبود.
آنچه که برای ما اهمیت داشت مطالبی راجع به اساس نظام و همین طور مکاتبات بین منافقین بود. چون بعضی مواقع این مکاتبات جنبه دستورالعمل داشت. به عنوان مثال در خیابان کریمخان زند‌ ـ‌که آن موقع بهجت‌آباد می‌گفتند‌ ـ‌ بالای حافظ مجموعه آپارتمان‌هایی بود. در یکی از آپارتمان‌ها پیرزنی بود که اکثر اوقات منزل نبود. یعنی ماه تا ماه هر وقت پستچی‌ها به منزل ایشان می‌رفتند، می‌گفتند کسی در خانه نیست، ولی نامه‌هایی هم که برای این خانه می‌آوریم می‌بایست جمع شود، اما هیچ وقت جمع نمی‌شد. معلوم نیست چه کسی چه زمانی می‌آید و این نامه‌ها را برمی‌دارد. دادستانی برای چنین مواردی گروه‌های مراقبت یا جست‌وجو می‌گذاشت. حتی برای بازدید محل حکم می‌داد. مثلاً نامه‌رسان می‌گفت: «من این هفته سی چهل نامه به این خانه انداختم. هیچ کس به این خانه رفت و آمد نمی‌کند و هیچ کس هم هیچ وقت اینجا نیست»، ولی وقتی به منزل می‌رفتیم می‌دیدیم هیچ کدام از نامه‌ها آنجا نیست. مثل اینکه یک نفر آن نامه‌ها را برمی‌داشت و می‌رفت. از هر کس هم که می‌پرسیدیم در این خانه چه کسی ساکن است. می‌گفتند، پیرزنی اینجا زندگی می‌کند و بیشتر خانه بچه‌هایش است. وقتی نامه‌های آن خانه کنترل می‌شد متوجه می‌شدیم که متن نامه‌ها حالت دستورالعمل تشکیلاتی دارد که مربوط به مجموعه‌ و شبکه‌ای است. بعد از مدتی که آن خانه تحت نظر قرار می‌گرفت معلوم می‌شد آن کسی که به آن خانه رفت و آمد می‌کرد سرگروه یکی از همین شبکه‌هاست. چندین خانه تیمی از طریق این نوع نامه‌ها و با این عنوان که نامه برای خانه یک پیرزن می‌رود، لو رفت و شناسایی شد. در این میان ممکن بود در روز برای شخصی چندین نامه برود. چون پستچی‌ها، پستچی‌های دیروز و امروز نبودند. هر یک از قبل از انقلاب نامه‌رسان یک محله بودند و ده‌ها سال در آن محله رفت و آمد می‌کردند و همه خانه‌ها و افراد آن محله را به چهره، اسم و مشخصات می‌شناختند. وقتی انقلاب شد و بعضی شرایط تغییر کرد، این موضوع برای آنها ایجاد حساسیت و شک می‌کرد. همین امر باعث می‌شد که نامه‌رسان‌ها افراد و خانه‌هایی را که به آنها مشکوک می‌شدند زیر نظر می‌گرفتند. مثل نیروهای مردمی که اطلاعات را به صورت خودجوش به ارگان‌های ذیربط می‌دادند. در مورد آقای ابراهیم یزدی هم این طور بود. چون برای ایشان هم نامه‌های زیادی می‌رفت و می‌آمد و بعضی از آنها هم برای ما معنی نداشت، ولی در عین حال نمی‌توانستیم کاری کنیم. در این میان برخی از آنها هم برای ما خیلی عجیب بود که به چه دلیل این اطلاعات و چنین حرف‌هایی بین این آقا و بخصوص آن خانم رد و بدل می‌شد. ما حساسیت عجیبی نسبت به آن خانم داشتیم. چون مثل این بود که آن خانم نعوذبالله رهبر انقلاب است که چنین امر و نهی‌هایی به آن آقا می‌کرد که مثلاً شما باید این کارها را بکنید یا این مورد می‌بایست به این صورت یا به آن صورت باشد. صمیمیت، دوستی و ارتباط نزدیکی بین این دو بود که البته چندان اهمیتی نداشت. آنچه اهمیت داشت این بود که چرا این وسط این همه اطلاعات نظام رد و بدل می‌شود.


این باعث نشد که شما برای منزل آقای ابراهیم یزدی تقاضای شنود کنید؟
آن موقع هنوز مخابرات چنین امکاناتی نداشت. این امکانات در دست ساواک بود و دادستانی به چنین تجهیزاتی دسترسی نداشت و در دادستانی هنوز این قسمت‌ها راه نیفتاده بود. این وقایع مربوط به اوایل انقلاب مثلاً سال‌های اول و دوم یعنی 60‌ـ‌59 بود که هنوز تجهیزات و امکانات کافی در اختیار نبود. تا آنجا که به خاطر دارم چنین امکانی برای دادستانی مقدور نبود. با اینکه خیلی جاها به این نتیجه می‌رسیدیم که باید مکالمات کنترل شود و این امر به سادگی و در اختیار دادستانی نبود. می‌بایست به مخابرات درخواست می‌نوشتیم که این امر پروسه ‌زمانی طولانی را طی می‌کرد و ممکن بود اصلاً به درخواست جوابی ندهند. این احتمال وجود داشت که آیا کسانی که این مکالمات را شنود می‌کنند افراد مطمئن و مورد اعتمادی هستند یا خیر. آن اوایل دادستانی انقلاب روی این سیستم فعالیتی نداشت.


آیا اطلاعاتی که از نامه‌ها جمع کرده بودید، در رد صلاحیت ابراهیم یزدی اثری داشت؟
کلاً آن موقع بسیاری از مسئولان نظام در جریان این مسائل قرار گرفتند. مثلاً آن زمان این موضوع برای آقای هاشمی رفسنجانی بسیار عجیب بود که اشخاصی که چنین سمت‌هایی دارند چقدر راحت این اطلاعات را برای افرادی غیر از نظام بیان می‌کنند.


آیا شما تنها یکی از آن نامه‌ها را به ایشان نشان دادید؟
نه. فکر می‌کنم دو سه‌ نامه بود. یکی دو روز بیشتر از اولین باری که این نامه‌ها را کنترل می‌کردیم نگذشته بود. وقتی برای بار اول این نامه به دست ما رسید با ترس و لرز و بسیار با احتیاط عمل می‌کردیم که آن را باز کنیم یا نکنیم. به همین دلیل رفتیم و از آقای لاجوردی اجازه گرفتیم که چنین نامه‌ای وجود دارد و پستچی به این نامه‌ها خیلی مشکوک است و برایش سؤال برانگیز است که چرا چنین نامه‌هایی برای اینجا می‌آید و اصرار دارد که آنها کنترل شوند. ما در اتاق کار خود شیشه‌های نوری را درست کرده بودیم تا بتوانیم نامه را تا حدی بدون آنکه باز کنیم بخوانیم. کار سختی هم بود. چون وقتی آنها را جلوی نور می‌گرفتیم، قسمت‌های پشت و رو روی هم می‌افتاد و می‌بایست تشخیص می‌دادیم این نوشته‌ها مربوط به کدام قسمت است. وقتی آن نامه را مقابل نور گرفتیم نتوانستیم بخوانیم، ولی تشخیص دادیم که این نامه با خودکار آبی پررنگ و ضخیمی نوشته شده است. ضمن اینکه خود کاغذ هم خط‌کشی داشت و خواندن و تشخیص کلمات را دشوارتر می‌کرد. به همین دلیل مجبور شدیم نامه را باز کنیم. همان موقع یکی از دوستانی که با هم کار می‌کردیم و پیش از این در انگلیس تحصیل می‌کرد، نامه را خواند و خیلی شک کرد. بعد آن را به کسی دادیم که به زبان انگلیسی مسلط‌تر بود. او هم نامه را ترجمه کرد. آن شخص مهندس بود و تحصیلات خارج از کشور داشت. سمتی هم نداشت و در ایران تجارت می‌کرد اما مورد اعتماد بود. یادم هست عصر هنگام نامه را به او دادم. وقتی نامه را خواند خیلی تعجب کرد. آن موقع مثل حالا موبایل و این چیزها نبود و پیدا کردن افراد خیلی سخت بود. با این حال نیمه شب مرا پیدا کرد و گفت که باید هر چه سریع‌تر این نامه را به مسئولان نشان بدهید. من آن را گرفتم و پیش آقای لاجوردی بردم. ایشان 24 ساعته کار می‌کرد و همیشه در دفترشان بود. در واقع در همان اتاق می‌خوابید و زندگی می‌کرد. وقتی خدمتشان رفتم و جریان را گفتم، ایشان همان شب با دستخط خودشان بدون تایپ و این کارها خیلی عادی نامه‌ای به آقای هاشمی رفسنجانی نوشت. آقای لاجوردی صبح اول وقت از دفترشان به من زنگ زد که من به آقای هاشمی زنگ زدم و وقت گرفتم. شما صبح پیش ایشان برو. چون متن نامه به قدری برای ما مشکوک و عجیب بود که کار به سرعت انجام شد. طوری که وقتی نامه را به آقای هاشمی نشان دادم بسیار تعجب کرد. با وجودی که کار زیاد راحتی نبود، ولی به قدری برای نظام احساس خطر می‌شد که ایشان به راحتی اجازه داد که ما مکاتبات آقای ابراهیم یزدی را کنترل کنیم تا مبادا این فعالیت‌ها به نظام صدمه‌ای وارد کند.


این نامه‌ها به چه تعداد رسید؟
یادم نیست. من عکسی از اتاق کارمان در آن موقع را دارم. اتاقی حدوداً 40-30 مترمربع سراسر پر از قفسه بود. در همه این قفسه‌ها زونکن‌هایی بود که ما این نامه‌ها را در آنها بایگانی می‌کردیم و در این قفسه‌ها نگه می‌داشتیم. یکی از اشتباه‌های ما هم همین بود. چون از یک طرف به واسطه وقفه‌ای که می‌افتاد نمی‌توانستیم این نامه‌ها را به موقع بررسی کنیم و برسانیم و از طرفی امکانات کم بود و آنها متوجه می‌شدند که این نامه‌ها قبلاً باز شده‌ است. چون کسانی که این کارها را انجام می‌دادند مبتدی و تازه‌کار بودند و برای این فعالیت‌ها آموزش ندیده بودند. وقتی خیلی از این نامه‌ها را نگه می‌داشتیم و به دست اشخاص نمی‌رسید، خود آنها مشکوک می‌شدند و از طریق تماس تلفنی یا راه‌های مختلف پیگیری می‌کردند و وقتی متوجه می‌شدند نامه‌ای گم شده است حساس می‌شدند و به این ترتیب آن ارتباط مکاتبه‌ای قطع می‌شد و نمی‌توانستیم از این طریق از آنها اطلاعاتی کسب کنیم.


رمزگشایی از شباهت تاکتیکی فتنه‌گران با گروهک نهضت آزادی
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۱  کلمات کلیدی: سیاسی ، نهضت آزادی

ستون پنجم دشمن چه کسانی هستند؟

سرانجام با برافتادن نقاب «فتنه» از چهره جریانی که تا مدت‌ها مشغول زیست در غبار بود، ‌ضد انقلاب داخلی خود را با هیبت و چهره‌ای دیگر ‌رونمایی کرد.

این جریان ضدانقلاب گرچه تا مدت‌ها سعی می‌کرد در قالب نفاق به تکاپو و حیات ادامه دهد اما به دلیل بصیرت مردمی و روشن شدن ذات و باطنش، ‌چاره‌ای نیافت تا از ردای عاریه‌ای که تا مدت‌ها در لوایش به توطئه مشغول بود بیرون آمده و به معارضه مستقیم با نظام بپردازد. ضد انقلاب داخلی بی‌شک پیش و بعد از آشوب اسرائیلی 25 بهمن دو زیست متفاوت داشت. تا پیش از 25 بهمن این جریان می‌کوشید تا استراتژی« استتار در گفتمان انقلاب» را تعقیب و دنبال نماید تا همچنان در فضای غبار زیست کرده و مرددین را به خیمه‌گاه خود دعوت نماید اما زمانی که اکسیر بصیرت، نقاب آنان را سوزاند و چهره‌شان را عیان ساخت به همنشینی پیدا و عریان با کسانی پرداختند که کینه از انقلاب داشتند و جان کلامشان برانداختن ندایی بود که منطقه را در هژمونی پیام خود درنوردیده است و دقیقاً اینگونه بود که با پادویی برای محور امریکا‌‌ ‌و رژیم صهیونیستی 25 بهمن را آفریدند و زیست در جغرافیای سیاسی ضد انقلاب را آغاز کردند.

در این میان اما اینان در این زیست جدید با موانع بزرگی روبه‌رو هستند که بی‌گمان همان موانع قدرت نرم جمهوری اسلامی ایران در جهان کنونی است.

رصد تبلیغات، ‌برنامه‌ها و تلاش‌های سازماندهی شده در حوزه رسانه‌ها بیانگر آن است که ضد انقلاب داخلی برای رسیدن به اهداف خود، ‌مدلی قدیمی گروهک‌های دوست و همپیمان خود را در دستور کار خود قرار داده‌اند. هنوز اذهان یاران انقلاب فراموش نکرده است که چگونه گروهک نهضت آزادی در شرایطی که نظام درگیرمقابله با منافقین بوده و مقابله با دشمن را در جبهه‌ها مدیریت می‌کرد، ‌به عنوان ضد انقلاب و ستون پنجم دشمن فعالیت کرده و مثلث قدرت نرم کشور یعنی «رهبری، ملت، سپاه و بسیج» را آماج دشمنی‌ها خود قرار می‌داد.

امروز هم اما جریان ضد انقلاب برای رسیدن به اهداف خود همان راه گروهک نهضت آزادی را سرلوحه خود قرار داده است. این جریان از تمامی مفاهیم مورد ادعای خود تهی شده و خود و حامیان اصلاح طلبانش را به عنوان ستون پنجم دشمن تعریف و تفسیر کرده است. این جریان حتی همچون خلفش گروهک نهضت آزادی، ‌وقتی دید که مثلث «رهبری، ملت، سپاه و بسیج» فرزندان زمانه خویشند، ‌اهل تدبیرند و بیگانه با مماشات با دشمنان، ‌عزم خویش را جزم کرده‌اند تا این مثلث را از صحنه حذف کرده و رؤیاهای براندازانه خود را عملی سازند.

ستون پنجم دشمن که نقش آن را جریان ضد انقلاب ایفا می‌کند در این راستا به دنبال آن است که:

1- حملات مستقیمی را علیه رهبر معظم انقلاب سازماندهی کرده و با جبهه کردن چهره‌های وابسته به خود از تئوری «پرندگان گردن چرخان» بهره ببرد. براساس این تئوری این جریان تلاش دارد تا ضمن جبهه کردن برخی از چهره‌های سیاسی آنان را از گردونه نظام دور کند، ‌تئوری که بی‌شک تاکنون به شکل معکوس عمل کرده و با به تن کردن ردای ضد انقلاب تنها حامیان هم‌خطشان در این مسیر باقی مانده‌اند.

2- با همکاری منافقین به اغتشاش دوباره در سطح خیابان‌ها روی آورده و ضمن پیاده‌سازی استراتژی «تجمع‌های پراکنده اما با عمل مسلحانه» به شکسته سازی و ارعاب مردم بپردازد.
3- با حمله به سپاه و بسیج این فرزندان ملت بیدار به تخریب آنان بپردازد. در مجموع با توجه به نکات مطرح شده با توجه به بوسه فتنه‌گران به گونه‌های ضد انقلاب باید گفت که این رؤیای آنها به دلیل تعلق خاطر ملت به امام(ره)، ‌آرمان‌های انقلاب و رهبر معظم انقلاب باردیگر ناکام مانده و تنها چیزی که دگر بار برای آنان در تاریخ ثبت خواهد شد، ‌تعریف نقش ستون پنجمی دشمن برای این عناصر ضد انقلاب خواهد بود.